سیدمحمد جهانشاهی
تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱
فوق لیسانس مهندسی مکانیک
بازنشسته تامین اجتماعی
| آمار مشارکتها: | |
|---|---|
حاشیهها: |
۹۷۰ |
ویرایشهای تأیید شده: |
۴۰۵ |
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲
چو ، در غمِ تو ، جز جان ، چیزی دگرم نبود
پیشِ تو کشم ، کز تو ، غمخوارترم نبودپروانه ی تو گشتم ، تا بر تو سرافشانم
خود چون رخِ تو بینم ، پروایِ سرم نبودپیش نظرم ، عالم ، چون روزِ قیامت باد
آن روز که بر راه ات ، دایم نظرم نبودگفتم خبری گویم ، با تو ، ز دلِ زارم
امّا چو تو را بینم ، از خود خبرم نبودگفتم که ز تیر ات ، تیز ، از چشمِ تو بگریزم
چون تیر بپیوندد ، کنجِ گذرم نبوددر عشقِ تو ، صد همدم ، تیماربرم باید
تنها چه کنم ، چون کَس ، تیماربرم نبودگفتی ؛ که به زر گردد ، کارِ تو ، چو آبِ زر
جانی بکنم آخر ، گر آن قدرم نبودتو چاره ی کارم کن ، تا از رخِ همچون زر
تدبیر کنم ، وجهی ، گر هیچ زرم نبودبوسی ندهی ، جانا ، تا جان نستانی تو
هر دم ، ز پیِ بوسی ، جانی دگرم نبودعطّارِ ستمکش را ، دل بود ، به تو رهبر
دردا که ، چو دل خون شد ، کَس راهبرم نبود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳
کَسی کو ، خویش بیند ، بنده نبوَد
وگر بنده بوَد ، بیننده نبوَدبه خود ، زنده مباش ، ای بنده ، آخر
چرا شبنم به دریا زنده نبوَدتو هستی شبنمی ، دریاب دریا
که جز دریا ، تو را ، دارنده نبوددر این دریا ، چو شبنم ، پاک گم شُو
که هر کو گم نشد ، داننده نبوداگر در خود بمانی ، ناشده گم
تو را ، جاوید ، کَس جوینده نبوَدتو میترسی ، که در دنیا ، مدام ات
بسازی از بقا افکنده نبودوجودِ جاودان خواهی ، ندانی
که گل چون گل بسی پاینده نبودوجودِ گل ، به بالایِ گل آمد
که سلطانی ، مقامِ بنده نبوَدتو را ، در نُو شدن ، جامه که آرَد
اگر بر قدِّ تو ، زیبنده نبودچه میگویم ، چو تو ، هستی نداری
تو را ، جز نیستی ، یابنده نبوداگر خواهی ، که دایم ، هست گردی
که در هستی ، تورا ، ماننده نبودفرو شُو ، در رهِ معشوق ، جاوید
که هرگز ، رفتهای آینده نبوددر آتش ، کِی رسد ، شمعِ فسرده
اگر شب تا سحر ، سوزنده نبودفلک هرگز نگردد ، محرمِ عشق
اگر سر تا قدم ، گردنده نبوَدهر آن کبکی ، که قوتِ باز گردد
ورایِ او ، کَسی پرّنده نبودچه میگویی ، تو ای عطّار ، آخر
به عالم در ، چو تو ، گوینده نبوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴
با لبِ لعل ات ، سخن در جان رود
با سرِ زلفِ تو ، در ایمان رودعقل ،چون شرحِ لبِ تو ، بشنوَد
پیشِ لعل ات ، از بنِ دندان رودهر که او ، سرسبزیِ خطِّ تو دید
چون قلم ، سر بر خطِ فرمان روَدچون ببیند ، پستهٔ خط فستقی ت
در خطِ تو ، با دلِ بریان رودآنچه رویَت را ، روَد در نیکویی
میندانم ، تا فلک را آن رودچون شود ، خورشیدِ روی ات آشکار
ماه زیرِ میغ ، در پنهان رودهر که ، رویِ همچو خورشیدِ تو ، دید
گر همه چرخ است ، سرگردان رودهست جان ، عطّار را شیرین ، از آنک
شرحِ آن لب ، بر زبانِ جان رود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵
دل ، به امیدِ وصلِ تو ، باد به دست میرود
جان ، ز شرابِ شوقِ تو ، بادهپرست میروداز مِیِ عشق ، جانِ ما ، یافت ز دور شمّهای
زیرِ زمین ، به بویِ آن ، با دلِ مست میروداز مِیِ عشق ریختن ، بر دلِ آدم ، اندکی
از دلِ او ، به هر دلی ، دست به دست میرودرخ بنمای ، گه گهی ، کز پیِ آرزویِ تو
بر دل و جانِ عاشقان ، سخت شکست میروددر رهِ تو ، رونده را ، در قدمِ نخستمین
نیست به نیست میفتد ، هست به هست میرودبالغِ راه ، کِی شوی ، چون ندهی ، به دوست جان
گرچه ، ز سالِ عمرِ تو ، پنجه و شصت میرود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
تا سرِ زلفِ تو ، درهم میرود
در جهان ، صد خون ، به یک دم میرودتا بدیدم زلفِ تو ، ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم میروددل ندارم ، تا غمِ زلفَت خورم
وین سخن ، از جانِ پُر غم میرودآسمان ، از اشتیاقِ رویِ تو
همچو زلفَت ، پشت پُر خم میروددل ، در اندوهِ تو مُرد و این بتَر
کز پیِ دل ، جان به ماتم میرودمیدهی دم ، میستانی جانِ من
راستی ، بیعی مسلّم میرودهر زمانی ، توبهای میبشکنی
توبه ، الحق ، با تو محکم میرودناز کم کن ، زانکه ، تا خطّ ات دمید
آنچه میرفت ات ، کنون کم میرودخون مخور ، عطّار را ، کز شوقِ تو
با دلی پُر خون ، ز عالم میرود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بودهر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بوددر نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بودچون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بودیک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز تیرِ مژگان بودبی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بودخواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بودجانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بودلیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بودجان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بودجانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَدبر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بودگرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بودای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بودگر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
میتوان گفتن ، که بس آسان بودلیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بودچند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بودچون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بودهر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بودچون بسوزی پاک، پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّهای ، یکسان بودعرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بودعرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بودتو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بودصد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بودآن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بودوان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمتدان بوَدآن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَدوان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَددر برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَدگر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَدتن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود
هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود
مُرده ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود
گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود
ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود
گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟
گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟
هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود
گفتی ؛ که چگونهای تو ، بیمن
دانی تو ، که بیتو ، چون توان بود
زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود
بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جانفشان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
هر که را ، ذرّهای ، وجود بوَد
پیشِ هر ذرّه ، در سجود بوَدنه همه ، بت ، ز سیم و زر باشد
که بتِ رهروان ، وجود بوَدهر که ، یک ذرّه میکند ، اثبات
نفسِ او ، گبر یا جهود بوَددر حقیقت ، چو جمله ، یک بود است
پس همه بودها ، نبود بوَدنقطهٔ آتش است ، در باطن
دود دیدن ، از او ، چه سود بوَدهر که آن نقطه دید ، هر دو جهان ش
محو گشته ز چشم ، زود بوَدزانکه ، دُو کون ، پیش دیدهٔ دل
چون سرابی ، همه نمود بوَدهر که یک ذرّه ، غیر میبیند
همچو کوری ، میانِ دود بوَدهمچو عطّار ، در فنا میسوز
تا دمی گر زنی ، چو عود بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
هر که را ، در عشقِ تو ، کاری بوَد
هر سرِ مویی ، بر او خاری بوَدیک زمان مگذار ، بی دردِ خود ام
تا مرا ، در هجر تو ، یاری بوَدمست گشتم ، از تو ، گفتی صبر کن
صبر کردن ، کارِ هُشیاری بوَددل ز من بردیّ و گفتی ؛ غم مخور
گر دلی نبوَد ، نه بس کاری بوَدگر تو را ، در عشق ، دین و دل نماند
این چنین ، در عشق ، بسیاری بوَددل شد از دست و ز جان ترسم ، ازانک
طرّه ی تو ، چُست طرّاری بودبی نمکدانِ لب ات ، در هر دو کُون
میندانم ، تا جگر خواری بوَدگر بخندی ، عاشقِ بیمار را
وقتِ بیماری ، شکَرباری بودرَسته ی دندان ت ، در بازارِ حسن
تا قیامت ، روزِ بازاری بوَدگر بهایِ بوسه خواهی ، جز به جان
میندانم ، تا خریداری بوَدنافه ی وصل ات ، که بویی ، کَس نیافت
کِی ، سزایِ ناسزاواری بودای عجب ، بی زلفِ عنبر بیزِ تو
هر کَسی خواهد ، که عطّاری بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۶ روز قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:
از آن لب ، در خورِ صد آفرین است
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵
آن را ، که ز وصلِ او ، نشان بود
دل گم شدگی ش ، جاودان بودآری ، چو بتافت ، شمعِ خورشید
گر بود ، ستارهای ، نهان بودنتواند رفت ، قطره در بحر
چون بحر ، به جایِ او ، روان بودبحری که ، اگرچه موجها زد
امّا ، همه عمر ، همچنان بودهر دم ، بنمود ، صد جهان ، لیک
نتوان گفتن ، که یک جهان بودزیرا که ، شد آمدی ، که افتاد
پندار ، خیال یا گمان بودگر ، بود نمود ، فرعِ غیری
لاغیری دان ، که بس عیان بودزانجا که ، حیات ، لعب و لهو است
بازیِّ خیال ، در میان بودهرگاه ، که این خیال ، برخاست
هر عیب ، که بود ، عیبدان بودچون هست ، حقیقتِ همه ، بحر
پس قطره و بحر ، همعنان بودخورشیدِ رخ اش ، بتافت ، ناگاه
هر ذرّه که بود ، دیدهبان بوددر هر دلِ ذرّهای محقّر
گویی تو ، که صد هزار ، جان بودهر ذرّه ، اگرچه ، صد نشان داشت
چون در نگریست ، بینشان بودچون ، پرتوِ ذرّهای ، چنین است
چه جایِ زمین و آسمان بودطاووسِ رخ اش ، چو جلوهای کرد
ذرّاتِ جهان ، هم آشیان بوددر پیشِ چنان ، جمال یک دم
در هر دو جهان ، که را امان بود؟جانا ، برَهان مرا ز من ، زانک
از خویش ، مرا ، بسی زیان بودجان کاستن است ، بی تو بودن
خود ، بی تو ، چگونه میتوان بودعطّار ، دمی ، اگر ز خود رست
گویی ، شب و روز ، کامران بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:
صدر او ، با آستان ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴
عشق را ، پیر و جوان ، یکسان بوَد
نزدِ او ، سود و زیان ، یکسان بودهم ، ز یکرنگی ، جهانِ عشق را
نو بهار و مهرگان ، یکسان بودزیرِ او بالا و بالا هست زیر
کِش ، زمین و آسمان ، یکسان بودبارگاهِ عشق ، همچون دایره است
صدرِ او ، با آستان ، یکسان بودیار اگر سوزد و گر سازد ، روا ست
عاشقان را ، این و آن ، یکسان بوددر طریقِ عاشقان ، خون ریختن
با حیاتِ جاودان ، یکسان بودسایه ، از کل دان ، که پیشِ آفتاب
آشکارا و نهان ، یکسان بودکِی بود دلدار ، چون دل ، ای فرید
باز ، کِی با آشیان ، یکسان بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱
آن را ، که ز وصلِ او ، خبر بود
هر روز ، قیامتی دگر بودچه جایِ قیامت است ، کاینجا
این شور ، از آن عظیمتر بودزیرا ، که قیامتِ قوی را
در حدِّ وجود ، پا و سر بودوین شور ، چو پا و سر ندارد
هرگز ، نتواند اش ، گذر بودچون نیست ، نهایتِ رهِ عشق
زین رَه ، نه نشان و نه اثر بودهر کَس ، که ازین ره ات ، خبر داد
میدان به یقین ، که بی خبر بودزین راه ، چو یک قدم ، نشان نیست
چه لایقِ هر قدم شمَر بودراهی است ، که هر که ، یک قدم زد
شد محو ، اگر چه ، نامور بودچندان که ، به غورِ رَه نگه کرد
نه راهرُو و نه راهبر بودالقصّه ، کَسی که ، پیشتر رفت
سرگشتهٔ راهِ بیشتر بودبر گامِ نخست ، بود مانده
آنکو ، همه عمر ، در سفر بودوانکَس که بیافت ، سِرِّ این راه
شد کور ، اگرچه دیدهور بودکین راز ، کَسی شنید و دانست
کز دیده و گوش ، کور و کر بودمانندِ فرید ، اندر این راه
پُر دل شد ، اگرچه بی جگر بودعطّار ، که بود ، مردِ این راه
زان ، جملهٔ عمر ، نوحهگر بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
عشق بی درد ، ناتمام بوَد
کز نمک ، دیگ را طعام بوَدنمکِ این حدیث ، دردِ دل است
عشق بی درد ، دل حرام بودکشته ی عشق گرد و سوخته شُو
زانکه ، بی این دو ، کار خام بودکشتهٔ عشق را ، به خون شویند
آب اگر نیست ، خون تمام بودکفنِ عاشقان ، ز خون سازند
کفنی ، بِه ز خون ، کدام بوداز ازل تا ابد ، ز مستیِ عشق
بی قراری ، علیالدّوام بوددر رهِ عاشقان ، دلی باید
که منزّه ، ز دال و لام بودنه ، خریدارِ نیک و بد باشد
نه ، گرفتارِ ننگ و نام بودسرفرازیّ و خواجِگی نخَرد
جملهٔ خلق را ، غلام بودنبوَد تیغ اش و اگر باشد
با همه خلق ، در نیام بودهمچو خود ، بی قرار و مست کند
هر که را ، پیشِ او مقام بودگاهگاهی ، چنین شود ، عطّار
بو ، که این دولت اش مدام بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
آنچه ، نقدِ سینهٔ مردان بوَد
زآرزویِ آن ، فلک گردان بوَدگر از آن ، یک ذرّه گردد ، آشکار
هر دو عالم ، تا ابد ، پنهان بوددر گذر ، از کُون ، تا تاب آوری
خود ، که را ، در کُون ، تابِ آن بودآن فلک ، کان ، در درونِ عاشق است
آفتابِ آن رخِ جانان بودگر فرو اِستَد ، ز دوران ، این فلک
آن فلک را ، تا ابد ، دوران بودنورِ این خورشید ، اگر زایل شود
نورِ آن خورشید ، جاویدان بودزود بیند آن فلک ، وآن آفتاب
هر که را ، یک ذرّه ، نورِ جان بوَدوانکه ، نورِ جان ندارد ، ذرّهای
تا بوَد ، در کارِ خود ، حیران بوَدچند گویی ، کین چنین و آن چنان
تا چنینی ، عمرِ تو ، تاوان بودکِی بوَد ، پروایِ خلق اش ، ذرّهای
هر که او ، در کار ، سرگردان بودپای در نِه ، راه را ، پایان مجوی
زانکه ، راهِ عشق ، بیپایان بودعشق را ، دردی بباید ، بی قرار
آن چنان دردی ، که بی درمان بودگر زند عطّار ، بی این سَر ، نفَس
آن نفَس ، بر جانِ او ، تاوان بوَد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶
عشق را ، اندر دو عالم ، هیچ پذرفتار نیست
چون گذشتی ، از دو عالم ، هیچکَس را بار نیستهر دو عالم چیست ، رُو ، نعلین بیرون کن ز پای
تا رسی آنجا ، که آنجا ، نام و نور و نار نیستچون رسی آنجا ، نه تو مانیّ و نه غیرِ تو ، هم
پس چه مانَد هیچ ، کانجا ، هیچ غیر از یار نیستچون نمانی تو ، تو مانی جمله و این فهم را
در خیالِ آفرینش ، هیچ استظهار نیستچون رسیدی ، تو به تو ، هم هیچ باشی ، هم همه
چه همه ، چه هیچ ، چون اینجا ، سخن بر کار نیستآنچه میجویی توییّ و آنچه میخواهی تویی
پس ز تو ، تا آنچه گم کردی ، رهِ بسیار نیستکلِّ کل ، چون جانِ تو آمد ، اگر در هر دو کُون
هیچکس را هست صاعی ، جز تو را دربار نیستچون به جان فانی شدی ، آسان به جانان رَه بری
زانکه از جان ، تا به جانانِ تو ، رَه دشوار نیستجان چو در جانان فرو شد ، جمله جانان ماند و بس
خود ، به جز جانان ، کسی را هیچ استقرار نیستجمله اینجا ، روی در دیوار ، جان خواهند داد
گر علاجی هست ، دیگر جز سر و دیوار نیستگر گمانِ خلق ، از این بیش است ، سودایی است بس
ور خیالِ غیر ، در راه است ، جز پندار نیستهر که آمد، هیچ آمد ، هر که شد ، هم هیچ شد
هم ازین و هم از آن ، در هر دو کُون ، آثار نیستهیچ ، چون جوید همه ، یا هیچ ، چون آید همه
چون همه باشد همه ، پس هیچ را مقدار نیستراه وصل اش ، چون روَم ، چون نیست منزلگه پدید
حلقه بر در چون زنم ، چون در درون دیّار نیستهست گنجی ، از دو عالم مانده پنهان ، تا ابد
جای او ، جز کنجِ خلوتخانهٔ اسرار نیستدر زمین و آسمان ، این گنج ، کِی یابی تو باز
زانکه آن ، جز در درونِ مردِ معنیدار نیستدر درونِ مَرد پنهان ، وی عجب مردانِ مَرد
جمله کور از وی ، که آنجا دیده و دیدار نیستتا تو بر جایی ، طلسمِ گنج ، بر جای است نیز
چون تو گم گشتی ، کَسی از گنج برخوردار نیستگر تو باشی ، گنج نی و گر نباشی ، گنج هست
بشنُو این مشنُو که این اقرار با انکار نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۲۰ روز قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶:
صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶
یار برداشت ، ز رخ ، پرده ، برایِ دلِ من
بُرد از من دل و بنشست به جایِ دلِ من
نتوان گفت ، زمین است و سما ، خلوتِ دوست
خلوتِ سلطنتِ او ست ، سرایِ دلِ من
دلِ من ، بارگهِ سلطنتِ فقر و فنا ست
آسمان است و زمین است ، گدایِ دلِ من
عشق ، با آنکه ، هوایِ من و آبِ من از او ست
تربیت یافته از ، آب و هوایِ دلِ من
پنجه ی حسن ، که معمارِ بنایِ ابدی ست
کرد از آب و گلِ عشق ، بنایِ دلِ من
ای که از غرب ، افق میطلبی ، کرد اشراق
آفتابِ ازل ، از شرقِ سمایِ دلِ من
دلِ من ، کَشتیِ نوح است ، به دریایِ فنا
ناخدایِ دلِ کَشتی ست ، خدایِ دلِ من
دید ناهار ، نحیف هستم و بیمار و ضعیف
حق ، غذایِ دلِ من گشت و دوایِ دلِ من
به رخِ زردِ من ، آن نرگسِ بیمار گشود
یار بگشود ، درِ دارشفایِ دلِ من
سایه افکند ، کسایِ دلِ من ، بر ملکوت
جبرئیل ، است ، ز اصحابِ کسایِ دلِ من
دل مرا بس ، برُو ، ای دنییِ بی صبر و ثبات
نگرفتهست ، تعلّق به تو ، رایِ دلِ من
دلِ من جوی ، اگر طالبِ نوری ، که هبا ست
آفتابِ فلک ، از نور و ضیایِ دلِ من
در مکانی ست ، کزو نیست برون ، کون و مکان
که سرِ کون و مکان ، باد فدایِ دلِ من
نرسیدند ، به سرمنزلِ مقصود ، صفا
مگر ، آن قوم ، که رفتند ، به پایِ دلِ من
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱: