گنجور

حاشیه‌گذاری‌های سیدمحمد جهانشاهی

سیدمحمد جهانشاهی

تاریخ پیوستن: ۱۰م مرداد ۱۴۰۱

فوق لیسانس مهندسی مکانیک 

بازنشسته تامین اجتماعی

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۹۷۰

ویرایش‌های تأیید شده:

۴۰۵


سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱
  
مردِ یک مویِ تو ، فلک نبوَد
محرمِ کویِ تو ، مَلک نبوَد

ماه دو هفته ، گر چه هست تمام
از جمالِ تو ، هفت یک نبوَد

چون جمالِ تو ، آشکار شود
همه باشی تو ، هیچ شک نبود

مُلکِ حسن ، آفتابِ رویِ تو را
با کَسی نیز ، مشترک نبود

نتوان دید ، ذرّه‌ای ، رخِ تو
تا دو عالم ، دو مردمک نبود

آنچه ، در ذرّه ذرّه هست ، از تو
در زمین نیست ، در فلک نبود

لیک ، چون ذرّه در تو محو شود
محو را ، ذرّه‌ای برک نبود!

زرِ خورشید ، ذرّه ذرّه شود
اگر اش ، خالِ تو ، محک نبوَد

هیچکَس را ، در آفرینشِ حق
در شکَر ، این همه نمک نبود

سرِ زلف ات ، به چین رسید ، از هند
هیچکَس را ، چنین یزک نبود

گر ، خسَک ، در رهِ من اندازی
چون تو اندازی ، آن خسک نبود

هرچه ، عطّار ، در صفاتِ تو گفت
بر محک ، جاودان ش حک نبوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲
                 
چو ، در غمِ تو ، جز جان ، چیزی دگرم نبود
پیشِ تو کشم ، کز تو ، غمخوارترم نبود

پروانه ی تو گشتم ، تا بر تو سرافشانم
خود چون رخِ تو بینم ، پروایِ سرم نبود

پیش نظرم ،  عالم ، چون روزِ قیامت باد
آن روز که بر راه ات ، دایم نظرم نبود

گفتم خبری گویم ، با تو ، ز دلِ زارم
امّا چو تو را بینم ، از خود خبرم نبود

گفتم که ز تیر ات ، تیز ، از چشمِ تو بگریزم
چون تیر بپیوندد ، کنجِ گذرم نبود

در عشقِ تو ، صد همدم ، تیماربرم باید
تنها چه کنم ، چون کَس ، تیماربرم نبود

گفتی ؛  که به زر گردد ، کارِ تو ، چو آبِ زر
جانی بکنم آخر ، گر آن قدرم نبود

تو چاره ی کارم کن ، تا از رخِ همچون زر
تدبیر کنم ، وجهی ، گر هیچ زرم نبود

بوسی ندهی ، جانا ، تا جان نستانی تو
هر دم ، ز پیِ بوسی ، جانی دگرم نبود

عطّارِ ستمکش را ،  دل بود ، به تو رهبر
دردا که ، چو دل خون شد ، کَس راهبرم نبود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳
                 
کَسی کو ، خویش بیند ، بنده نبوَد
وگر بنده بوَد ، بیننده نبوَد

به خود ، زنده مباش ، ای بنده ، آخر
چرا شبنم به دریا زنده نبوَد

تو هستی شبنمی ، دریاب دریا
که جز دریا ، تو را ، دارنده نبود

در این دریا ، چو شبنم ، پاک گم شُو
که هر کو گم نشد ، داننده نبود

اگر در خود بمانی ، ناشده گم
تو را ، جاوید ، کَس جوینده نبوَد

تو می‌ترسی ، که در دنیا ، مدام ات
بسازی از بقا افکنده نبود

وجودِ جاودان خواهی ، ندانی
که گل چون گل بسی پاینده نبود

وجودِ گل ، به بالایِ گل آمد
که سلطانی ، مقامِ بنده نبوَد

تو را ، در نُو شدن ، جامه که آرَد
اگر بر قدِّ تو ، زیبنده نبود

چه می‌گویم ، چو تو ، هستی نداری
تو را ، جز نیستی ، یابنده نبود

اگر خواهی ، که دایم ، هست گردی
که در هستی ، تورا ، ماننده نبود

فرو شُو ، در رهِ معشوق ، جاوید
که هرگز ، رفته‌ای آینده نبود

در آتش ، کِی رسد ، شمعِ فسرده
اگر شب تا سحر ، سوزنده نبود

فلک هرگز نگردد ، محرمِ عشق
اگر سر تا قدم ، گردنده نبوَد

هر آن کبکی ، که قوتِ باز گردد
ورایِ او ، کَسی پرّنده نبود

چه می‌گویی ، تو ای عطّار ، آخر
به عالم در ، چو تو ، گوینده نبوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴
                 
با لبِ لعل ات ، سخن در جان رود
با سرِ زلفِ تو ، در ایمان رود

عقل  ،چون شرحِ لبِ تو ، بشنوَد
پیشِ لعل ات ، از بنِ دندان رود

هر که او ، سرسبزیِ خطِّ تو دید
چون قلم ، سر بر خطِ فرمان روَد

چون ببیند ، پستهٔ خط فستقی ت
در خطِ تو ، با دلِ بریان رود

آنچه رویَت را ، روَد در نیکویی
می‌ندانم ، تا فلک را آن رود

چون شود ، خورشیدِ روی ات آشکار
ماه زیرِ میغ ، در پنهان رود

هر که ، رویِ همچو خورشیدِ تو ، دید
گر همه چرخ است ، سرگردان رود

هست جان ، عطّار را شیرین ، از آنک
شرحِ آن لب ، بر زبانِ جان رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵
                
دل ، به امیدِ وصلِ تو ، باد به دست می‌رود
جان ، ز شرابِ شوقِ تو ، باده‌پرست می‌رود

از مِیِ عشق ، جانِ ما ، یافت ز دور شمّه‌ای
زیرِ زمین ، به بویِ آن ، با دلِ مست می‌رود

از مِیِ عشق ریختن ، بر دلِ آدم ، اندکی
از دلِ او ، به هر دلی ، دست به دست می‌رود

رخ بنمای ، گه گهی ، کز پیِ آرزویِ تو
بر دل و جانِ عاشقان ، سخت شکست می‌رود

در رهِ تو ، رونده را ، در قدمِ نخستمین
نیست به نیست می‌فتد ، هست به هست می‌رود

بالغِ راه ، کِی شوی ، چون ندهی ، به دوست جان
گرچه ، ز سالِ عمرِ تو ، پنجه و شصت می‌رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
                
تا سرِ زلفِ تو ، درهم می‌رود
در جهان ، صد خون ، به یک دم می‌رود

تا بدیدم زلفِ تو ، ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم می‌رود

دل ندارم ، تا غمِ زلفَت خورم
وین سخن ، از جانِ پُر غم می‌رود

آسمان ، از اشتیاقِ رویِ تو
همچو زلفَت ، پشت پُر خم می‌رود

دل ، در اندوهِ تو مُرد و این بتَر
کز پیِ دل ، جان به ماتم می‌رود

می‌دهی دم ، می‌ستانی جانِ من
راستی ، بیعی مسلّم می‌رود

هر زمانی ، توبه‌ای می‌بشکنی
توبه ، الحق ، با تو محکم می‌رود

ناز کم کن ، زانکه ، تا خطّ ات دمید
آنچه می‌رفت ات ، کنون کم می‌رود

خون مخور ، عطّار را ، کز شوقِ تو
با دلی پُر خون ، ز عالم می‌رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶
                 
هر که را ، با لبِ تو ، پیمان بود
اجلِ او ، از آبِ حیوان بود

هر که ، رویِ چو آفتابِ تو ، دید
همچو من ، تا که بود ، حیران بود

در نکویی ، پسندهٔ جایی
که نکوتر از آن ، بنَتوان بود

چون بدیدم ، لبِ جگر رنگ ات
نمکی داشت و شکَّرافشان بود

یک شکَر ، آرزوم کرد ، الحق
لیک ، بیم ام ، ز  تیرِ مژگان بود

بی رخ ات ، بر رخ ام ، نوشت به خون
دیده ، هر رازِ دل ، که پنهان بود

خواستم ، تا نفس زنم ، بی تو
نزدَم ، زانکه ، آن نفس جان بود

جانِ من ، گر بوَد و گر نبوَد
کِی مرا ، در جهان ، غمِ آن بود

لیک ، جان ، زان سبب ، ندادم من
که نه ، در خوردِ چون تو ، جانان بود

جان بدادم ، چو رویِ تو ، دیدم
زانکه ، جان دادنِ من ، آسان بود

جانِ عطّار ، تا که بود ، از تو
هستی و نیستی ش ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷
                 
هر که را ، اندیشهٔ درمان بوَد
دردِ عشقِ تو ، بر او تاوان بوَد

بر کَسی ، دردِ تو ، گردد آشکار
کو ، ز چشمِ خویشتن ، پنهان بود

گرچه دارد ، آفتابی در درون
لیک ، همچون ذرّه ، سرگردان بود

ای دلِ محجوب ، بگذر از حجاب
زانکه محجوبی ، عذابِ جان بود

گر ، هزاران سال ، باشی در عذاب
می‌توان گفتن ، که بس آسان بود

لیک ، گر افتد حجابی ، در ره ات
این عذابِ سخت ، صد چندان بود

چند اندیشی ، بمیر از خویش ، پاک
تا نمیری ، کِی تو را ، درمان بود

چون بمیرد شمع ، برهَد از بلا
نه دگر سوزنده ، نه گریان بود

هر دم از سر گیر ، چون شمع و بسوز
زانکه سوزِ شمع ، تا پایان بود

چون بسوزی پاک،  پیشِ چشمِ تو
هر دو کُون و ذرّه‌ای ، یکسان بود

عرش را ، گر چشمِ جان آید پدید
تا ابد ، در خَردَلی حیران بود

عرش و خَردل وآنچه در هر دو جهانست
ذرّه ذرّه ، جامهٔ جانان بود

تو درونِ جامهٔ جانان ، مدام
تا ایاز ات ، دایما سلطان بود

صد هزاران چیز داند شد ، به طبع
آن عصا ، کان لایقِ ثعبان بود

آن عصا ، کان سحرهٔ فرعون خورد
نی عصایِ موسیِ عمران بود

وان نفَس ، کان مردگان را زنده کرد
نی دمِ عیسیِّ حکمت‌دان بوَد

آن عصا ، آنجا یدالله بود و بس
وان نفَس ، بی شک ، دمِ رحمان بوَد

وان هزاران خلق ، کز داوود مُرد
آن نه زین الحان ، که زان الحان بوَد

در برِ مردی ، که این سر ، پِی برَد
مردیِ رستم ، همه دستان بوَد

گر ندانستی ، تو این سر ، تن بزن
تا در آن ساعت ، که وقتِ آن بوَد

تن زن ای عطّار و تن زن ، دم مزن
زانکه اینجا ، دم زدن ، نقصان بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۸
                
زلفِ تو ، که فتنهٔ جهان بود
جانم بربود و جایِ آن بود

هر دل ، که ز عشقِ تو ، خبر یافت
صد جان ش ، به رایگان ، گران بود

مُرده‌ ، دلِ آن کَسی ، که او را
در عشقِ ، تو زندگی به جان بود

گفتم ؛ دلِ خویش ، خون کنم من
کز دستِ دلَم ، بسی زیان بود

ناگاه ، کشیده داشت ، دستَم
چون ، پایِ غمِ تو ، در میان بود

گر من دادم ، امان ، دلَم را
دل را ، ز غمِ تو ، کِی امان بود؟

گفتم ؛ که دهانِ تو ، ببینم
خود ، از دهن ات ، که را نشان بود؟

هرگز ، نرسید ، هیچ جایی
آن را ، که غمِ چنان دهان بود

گفتی ؛ که چگونه‌ای تو ، بی‌من
دانی تو ، که بی‌تو ، چون توان بود

زآنروز ، که یک زمان ت دیدم
صد ساله ، غم ام ، به یک زمان بود

بر خاکِ در ات ، نشسته عطّار
تا بود ، ز عشق ، جان‌فشان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹
                 
هر که را ، ذرّه‌ای ، وجود بوَد
پیشِ هر ذرّه ، در سجود بوَد

نه همه ، بت ، ز سیم و زر باشد
که بتِ رهروان ، وجود بوَد

هر که ، یک ذرّه می‌کند ، اثبات
نفسِ او ، گبر یا جهود بوَد

در حقیقت ، چو جمله ، یک بود است
پس همه بودها ، نبود بوَد

نقطهٔ آتش است ، در باطن
دود دیدن ، از او ، چه سود بوَد

هر که آن نقطه دید ، هر دو جهان ش
محو گشته ز چشم ، زود بوَد

زانکه ، دُو کون ، پیش دیدهٔ دل
چون سرابی ، همه نمود بوَد

هر که یک ذرّه ، غیر می‌بیند
همچو کوری ، میانِ دود بوَد

همچو عطّار ، در فنا می‌سوز
تا دمی گر زنی ، چو عود بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰
                 
هر که را ، در عشقِ تو ، کاری بوَد
هر سرِ مویی ، بر او خاری بوَد

یک زمان مگذار ، بی دردِ خود ام
تا مرا ، در هجر تو ، یاری بوَد

مست گشتم ، از تو ، گفتی صبر کن
صبر کردن ، کارِ هُشیاری بوَد

دل ز من بردیّ و گفتی ؛ غم مخور
گر دلی نبوَد ، نه بس کاری بوَد

گر تو را ، در عشق ، دین و دل نماند
این چنین ، در عشق ، بسیاری بوَد

دل شد از دست و ز جان ترسم ، ازانک
طرّه ی تو ، چُست طرّاری بود

بی نمکدانِ لب ات ، در هر دو کُون
می‌ندانم ، تا جگر خواری بوَد

گر بخندی ، عاشقِ بیمار را
وقتِ بیماری ، شکَرباری بود

رَسته ی دندان ت ، در بازارِ حسن
تا قیامت ، روزِ بازاری بوَد

گر بهایِ بوسه خواهی ، جز به جان
می‌ندانم ، تا خریداری بوَد

نافه ی وصل ات ، که بویی ، کَس نیافت
کِی ، سزایِ ناسزاواری بود

ای عجب ، بی زلفِ عنبر بیزِ تو
هر کَسی خواهد ، که عطّاری بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۶ روز قبل، جمعه ۱۲ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

از آن لب ، در خورِ صد آفرین است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۷ روز قبل، پنجشنبه ۱۱ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۵
                 
آن را ، که ز وصلِ او ، نشان بود
دل گم شدگی ش ، جاودان بود

آری ، چو بتافت ، شمعِ خورشید
گر بود ، ستاره‌ای ، نهان بود

نتواند رفت ، قطره در بحر
چون بحر ، به جایِ او ، روان بود

بحری که ، اگرچه موج‌ها زد
امّا ، همه عمر ، همچنان بود

هر دم ، بنمود ، صد جهان ، لیک
نتوان گفتن ، که یک جهان بود

زیرا که ، شد آمدی ، که افتاد
پندار ، خیال یا گمان بود

گر ، بود نمود ، فرعِ غیری
لاغیری دان ، که بس عیان بود

زانجا که ، حیات ، لعب و لهو است
بازیِّ خیال ، در میان بود

هرگاه ، که این خیال ، برخاست
هر عیب ، که بود ، عیب‌دان بود

چون هست ، حقیقتِ همه ، بحر
پس قطره و بحر ، هم‌عنان بود

خورشیدِ رخ اش ، بتافت ، ناگاه
هر ذرّه که بود ، دیده‌بان بود

در هر دلِ ذرّه‌ای محقّر
گویی تو ، که صد هزار ، جان بود

هر ذرّه ، اگرچه ، صد نشان داشت
چون در نگریست ، بی‌نشان بود

چون ، پرتوِ ذرّه‌ای ، چنین است
چه جایِ زمین و آسمان بود

طاووسِ رخ اش ، چو جلوه‌ای کرد
ذرّاتِ جهان ، هم آشیان بود

در پیشِ چنان ، جمال یک دم
در هر دو جهان ، که را امان بود؟

جانا ، برَهان مرا ز من ، زانک
از خویش ، مرا ، بسی زیان بود

جان کاستن است ، بی تو بودن
خود ، بی تو ، چگونه می‌توان بود

عطّار ، دمی ، اگر ز خود رست
گویی ، شب و روز ، کامران بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

صدر او ، با آستان ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴
                 
عشق را ، پیر و جوان ، یکسان بوَد
نزدِ او ، سود و زیان ، یکسان بود

هم ، ز یکرنگی ، جهانِ عشق را
نو بهار و مهرگان ، یکسان بود

زیرِ او بالا و بالا هست زیر
کِش ، زمین و آسمان ، یکسان بود

بارگاهِ عشق ، همچون دایره است
صدرِ او ، با آستان ، یکسان بود

یار اگر سوزد و گر سازد ، روا ست
عاشقان را ، این و آن ، یکسان بود

در طریقِ عاشقان ، خون ریختن
با حیاتِ جاودان ، یکسان بود

سایه ، از کل دان ، که پیشِ آفتاب
آشکارا و نهان ، یکسان بود

کِی بود دلدار ، چون دل ، ای فرید
باز ، کِی با آشیان ، یکسان بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱
                 
آن را ، که ز وصلِ او ، خبر بود
هر روز ، قیامتی دگر بود

چه جایِ قیامت است ، کاینجا
این شور ، از آن عظیم‌تر بود

زیرا ، که قیامتِ قوی را
در حدِّ وجود ، پا و سر بود

وین شور ، چو پا و سر ندارد
هرگز ، نتواند اش ، گذر بود

چون نیست ، نهایتِ رهِ عشق
زین رَه ، نه نشان و نه اثر بود

هر کَس ، که ازین ره ات ، خبر داد
می‌دان به یقین ، که بی خبر بود

زین راه ، چو یک قدم ، نشان نیست
چه لایقِ هر قدم شمَر بود

راهی است ، که هر که ، یک قدم زد
شد محو ، اگر چه ، نامور بود

چندان که ، به غورِ رَه نگه کرد
نه راهرُو و نه راهبر بود

القصّه ، کَسی که ، پیشتر رفت
سرگشتهٔ راهِ بیشتر بود

بر گامِ نخست ، بود مانده
آنکو ، همه عمر ، در سفر بود

وانکَس که بیافت ، سِرِّ این راه
شد کور ، اگرچه دیده‌ور بود

کین راز ، کَسی شنید و دانست
کز دیده و گوش ، کور و کر بود

مانندِ فرید ، اندر این راه
پُر دل شد ، اگرچه بی جگر بود

عطّار ، که بود ، مردِ این راه
زان ، جملهٔ عمر ، نوحه‌گر بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
                 

عشق بی درد ، ناتمام بوَد
کز نمک ، دیگ را طعام بوَد

نمکِ این حدیث ، دردِ دل است
عشق بی درد ، دل حرام بود

کشته ی عشق گرد و سوخته شُو
زانکه ، بی این دو ، کار خام بود

کشتهٔ عشق را ، به خون شویند
آب اگر نیست ، خون تمام بود

کفنِ عاشقان ، ز خون سازند
کفنی ، بِه ز خون ، کدام بود

از ازل تا ابد ، ز مستیِ عشق
بی قراری ، علی‌الدّوام بود

در رهِ عاشقان ، دلی باید
که منزّه ، ز دال و لام بود

نه ، خریدارِ نیک و بد باشد
نه ، گرفتارِ ننگ و نام بود

سرفرازیّ و خواجِگی نخَرد
جملهٔ خلق را ، غلام بود

نبوَد تیغ اش و اگر باشد
با همه خلق ، در نیام بود

همچو خود ، بی قرار و مست کند
هر که را ، پیشِ او مقام بود

گاه‌گاهی ، چنین شود ، عطّار
بو ، که این دولت اش مدام بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۱۰ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
                 
آنچه ، نقدِ سینهٔ مردان بوَد
زآرزویِ آن ، فلک گردان بوَد

گر از آن ، یک ذرّه گردد ، آشکار
هر دو عالم ، تا ابد ، پنهان بود

در گذر ،  از کُون ، تا تاب آوری
خود ، که را ، در کُون ، تابِ آن بود

آن فلک ، کان ، در درونِ عاشق است
آفتابِ آن رخِ جانان بود

گر فرو اِستَد ، ز دوران ، این فلک
آن فلک را ، تا ابد ، دوران بود

نورِ این خورشید ، اگر زایل شود
نورِ آن خورشید ، جاویدان بود

زود بیند آن فلک ، وآن آفتاب
هر که را ، یک ذرّه ، نورِ جان بوَد

وانکه ، نورِ جان ندارد ، ذرّه‌ای
تا بوَد ، در کارِ خود ، حیران بوَد

چند گویی ، کین چنین و آن چنان
تا چنینی ، عمرِ تو ، تاوان بود

کِی بوَد ، پروایِ خلق اش ، ذرّه‌ای
هر که او ، در کار ،  سرگردان بود

پای در نِه ، راه را ، پایان مجوی
زانکه ، راهِ عشق ، بی‌پایان بود

عشق را ، دردی بباید ، بی قرار
آن چنان دردی ، که بی درمان بود

گر زند عطّار ، بی این سَر ، نفَس
آن نفَس ، بر جانِ او ، تاوان بوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، سه‌شنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۶
          
عشق را ، اندر دو عالم ، هیچ پذرفتار نیست
چون گذشتی ، از دو عالم ، هیچکَس را بار نیست

هر دو عالم چیست ، رُو ، نعلین بیرون کن ز پای
تا رسی آنجا ، که آنجا ، نام و نور و نار نیست

چون رسی آنجا ، نه تو  مانیّ و نه غیرِ تو ، هم
پس چه مانَد هیچ ، کانجا ،  هیچ غیر از یار نیست

چون نمانی تو ، تو مانی جمله و این فهم را
در خیالِ آفرینش ، هیچ استظهار نیست

چون رسیدی ، تو به تو ، هم هیچ باشی ، هم همه
چه همه ، چه هیچ ، چون اینجا ، سخن بر کار نیست

آنچه می‌جویی توییّ و آنچه می‌خواهی تویی
پس ز تو ، تا آنچه گم کردی ، رهِ بسیار نیست

کلِّ کل ، چون جانِ تو آمد ، اگر در هر دو کُون
هیچکس را هست صاعی ، جز تو را دربار نیست

چون به جان فانی شدی ، آسان به جانان رَه بری
زانکه از جان ، تا به جانانِ تو ، رَه دشوار نیست

جان چو در جانان فرو شد ، جمله جانان ماند و بس
خود ، به جز جانان ، کسی را هیچ استقرار نیست

جمله اینجا ، روی در دیوار ، جان خواهند داد
گر علاجی هست ، دیگر جز سر و دیوار نیست

گر گمانِ خلق ، از این بیش است ، سودایی است بس
ور خیالِ غیر ، در راه است ، جز پندار نیست

هر که آمد،  هیچ آمد ، هر که شد ، هم هیچ شد
هم ازین و هم از آن ، در هر دو کُون ، آثار نیست

هیچ ، چون جوید همه ، یا هیچ ، چون آید همه
چون همه باشد همه ، پس هیچ را مقدار نیست

راه وصل اش ، چون روَم ، چون نیست منزلگه پدید
حلقه بر در چون زنم ، چون در درون دیّار نیست

هست گنجی ، از دو عالم مانده پنهان ، تا ابد
جای او ، جز کنجِ خلوتخانهٔ اسرار نیست

در زمین و آسمان ، این گنج ، کِی یابی تو باز
زانکه آن ، جز در درونِ مردِ معنی‌دار نیست

در درونِ مَرد پنهان ، وی عجب مردانِ مَرد
جمله کور از وی ، که آنجا دیده و دیدار نیست

تا تو بر جایی ، طلسمِ گنج ، بر جای است نیز
چون تو گم گشتی ، کَسی از گنج برخوردار نیست

گر تو باشی ، گنج نی و گر نباشی ، گنج هست
بشنُو این مشنُو که این اقرار با انکار نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، دوشنبه ۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶:

صفای اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۶
                
یار برداشت ،  ز رخ ، پرده ، برایِ دلِ من
بُرد از من دل و بنشست به جایِ دلِ من

نتوان گفت ، زمین است و سما ، خلوتِ دوست
خلوتِ سلطنتِ او ست ، سرایِ دلِ من

دلِ من ، بارگهِ سلطنتِ فقر و فنا ست
آسمان است و زمین است ، گدایِ دلِ من

عشق ، با آنکه ، هوایِ من و آبِ من از او ست
تربیت یافته از ، آب و هوایِ دلِ من

پنجه ی حسن ، که معمارِ بنایِ ابدی ست
کرد از آب و گلِ عشق ، بنایِ دلِ من

ای که از غرب ، افق می‌طلبی ، کرد اشراق
آفتابِ ازل ، از شرقِ سمایِ دلِ من

دلِ من ، کَشتیِ نوح است ، به دریایِ فنا
ناخدایِ دلِ کَشتی ست ، خدایِ دلِ من

دید ناهار ، نحیف هستم و بیمار و ضعیف
حق ، غذایِ دلِ من گشت و دوایِ دلِ من

به رخِ زردِ من ، آن نرگسِ بیمار گشود
یار بگشود ، درِ دارشفایِ دلِ من

سایه افکند ، کسایِ دلِ من ، بر ملکوت
جبرئیل ، است ، ز اصحابِ کسایِ دلِ من

دل مرا بس ، برُو ، ای دنییِ بی صبر و ثبات
نگرفته‌ست ، تعلّق به تو ، رایِ دلِ من

دلِ من جوی ، اگر طالبِ نوری ، که هبا ست
آفتابِ فلک ، از نور و ضیایِ دلِ من

در مکانی ست ، کزو نیست برون ، کون و مکان
که سرِ کون و مکان ، باد  فدایِ دلِ من

نرسیدند ، به سرمنزلِ مقصود ، صفا
مگر ، آن قوم ، که رفتند ، به پایِ دلِ من

۱
۲
۳
۴۹