گنجور

حاشیه‌ها

شب‌پرست در ‫۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

این شعر دو بار توسط کامکار‌ها به زیبایی تمام اجرا شده. به آهنگسازی هوشنگ کامکار.  یکی سال‌ها پیش با اجرای صبا و بیژن کامکار که متاسفانه فقط یک فایل تصویری کم کیفیت از آن مونده و دیگری به خوانندگی صبا کامکار و گروه ژاو

فرزین رضائی فر در ‫۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده:

درود

از خواندن نظرات کیف کردم

کثرت نظرات خود شهریست پر جنب و جوش و سرشار از تازگی و آنچه پیش بینی نمیکنید و انتظار ندارید

به نظرمن تفکر روستایی و آنچه مولوی را به مذمت آن وا داشته، تعصب است

آنچه در ده و جوامع روستایی خودم را بیش از همه آزرده‌ست تعصب است

تعصب بر هر چیزی جهل است

انسان در روند پیشرفت و تکامل خود متمدن شد، یعنی شهرنشینی میوه پیشرفت است. آنجا که لزوما همه اقوام نسبی و سببی نیستند ولی باز در کنار هم در صلح زندگی میکنند

روستا برای تفرج گهگاهی مناسب و فرح بخش است اما برای زندگی مطلوب نیست نه بخاطر کمبود امکانات برکه بخاطر نبود وسعت دید و تفکر و در نتیجه پیدایش تعصب. تعصب آفت روستاست. روستاییان برکت از رحمت خدا میجویند چون بیشتر کشاورزند و باران رحمت خدا و مایه آبادی کشتزارها و وفور دام است. مردم شهر بیشتر در کار تجارتند و روزی اگر چه وصل به رحمت خداست، اما از دست مردمان (مشتری) میگیرند و باز باید جانب انصاف و انسانیت را رعایت کنند. اما به تجربه میگویم، وای از آن روزی که همین روستایی کشاورز و دامدار صاحب دکان و تجارت شود!

پاینده باشید

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۰۱ - در حسرت عمر گذشته:

به استناد نسخه عبدالرسولی، در مصرع دوم بیت 13 «گاه» به جای «جاه» درست است (گاه به معنی «تخت پادشاهان»).

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۹۹:

1-به استناد نسخه عبدالملکی، مصراع نخست بیت 1 یعنی «آبم ببرد بخت، بس ای خفته بخت بخ»، باید به شکل زیر باشد:

«آبم ببرد بخت، بخ ای خفته بخت بخ»

وانگهی، تنها با اندکی دقت در تکرار واژۀ «زه» در مصراع دوم، متوجه درستی تکرار «بخ» در مصرع نخست خواهیم شد.

2-به استناد نسخۀ عبدالرسولی، مصراع نخست بیت 7 به شکل زیر درست است:

«خشنودم از خدای بدین نیستی که هست» (یعنی «نیستی» به جای «نیتی»). در اینجا، «نیستی» به معنی «نداری» (= «تنگدستی») است. اگر و تنها اگر اندکی دقت کنیم، درستی آنرا در مصراع دوم متوجه خواهیم شد.

معنی بیت 7: برای این تنگدستی از خدا خشنودم؛ گنج فقر، از هزاران گنج قارون بهتر است.

 

*از دستکاری اسناد هویت ملی با هدف «از پیش تعیین شدۀ» انجام کار تازه و متفاوت بپرهیزیم.

*در کار پژوهشی، به جای تکیه بر ذهن فریبکار، از روشهای علمی–از جمله نگرش سیستمی–بهر بگیریم.

ملک آرشی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۲ - حکایت در عالم طفولیت:

بترسم شود ظن ابلیس راست...

ژاله در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹ - فرستادن پادشاه رسولان به سمرقند به آوردن زرگر:

در خوانش خانم عندلیب در بیت آخر یک غم و بغض نهفته است خیلی زیبا می خواند معمولا در خوانشها اسم ایشان را میبینم اول صدای ایشان را میشنوم بعد دیگران. امیدوارم همیشه شاد و پیروز باشند

افسانه چراغی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی معرفت » بیان وادی معرفت:

معرفت یا شناخت دارای سه مرحله است:

1) علم‌الیقین: فرض کنید آتشی در نقطه‌ای افروخته شده که شما آن را نمی‌بینید اما با دیدن دود آن، به وجود آتش پی می‌برید. این علم‌الیقین است و مانند آن است که کسی خدا را از راه علوم ظاهری و برهان عقل بشناسد و به او ایمان بیاورد.

2) عین‌الیقین: اگر شما خود آتش را از نزدیک ببینید، این عین‌الیقین است و بالاتر از مرحلۀ علم‌الیقین است، زیرا همانند ضرب‌المثل «شنیدن کی بود مانند دیدن؟» شهود بالاتر از دانستن است. در این مرحله انسان آثار حضور خداوند را در زندگی می‌بیند.

3) حق‌الیقین: اگر شما به آتش نزدیک شوید و گرما و سوزانندگی آن را لمس کنید و به آتش بزنید، حق‌الیقین است. در این مرحله شما به یقین حقیقی رسیده‌اید که به‌مراتب از دو مرحلۀ پیشین بالاتر است.

خدابین در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۳ در پاسخ به کتایون فرهادی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را:

خیلی عالیه ، سپاسگزارم که تفسیر و مفهوم این شعر زیبا را برای همگان بیان کردید

افسانه چراغی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی عشق » بیان وادی عشق:

مرد کارافتاده باید عشق را مردم آزاده باید عشق را

کارافتاده هم به معنی باتجربه و گرم‌وسردچشیده است هم به معنی کسی که کار مهم و سختی یا درد بزرگی به او روی آورده. در اینجا بیشتر معنی دوم مورد نظر است. معمولا کار مهم و سخت را به کسی می‌سپارند که در او توانایی و ویژگی قابل توجهی وجود داشته باشد یا شخص خود را آن‌قدر توانمند ببیند که آن کار را بر عهده بگیرد و از پس آن برآید.

افسانه چراغی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مردی که گشایش میخواست و جواب رابعه به او:

رابعۀ عَدَویه ملقب به تاج‌الرجال مشهورترین بانوی عارف تاریخ ادبیات است که در سدۀ دوم می‌زیسته و ماجرای به دنیا آمدن او در تذکره‌الاولیای جناب عطار بسیار خواندنی است.

افسانه چراغی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » بیان وادی طلب » حکایت مجنون که خاک می‌بیخت تا لیلی را بیابد:

گفت من می‌جویمش هر جا که هست ...

اگر طالب راستین باشی، همه‌جا می‌توانی معشوق را بیابی، چون همه‌جا خانۀ عشق است؛ چه مسجد چه کنشت. پس نباید خود را محدود به زمان و مکان و قالب و چارچوب مشخصی کرد و فقط در همان محدوده به دنبال معشوق گشت. او فراتر از هر محدوده‌ای است؛ چه‌بسا در خرابات مغان نور خدا و آگاهی ببینی ولی در قالب تعیین‌شده، تاریکی و غفلت! 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۹۱ - در تعریض بر بُندار رازی:

بُندارِ ری اشاره دارد به خواجه کمال‌الدین بُندار از مشاهیر فضیلت شمار روزگار که به گفته‌ای در سال 401 قمری درگذشته است (لغتنامه دهخدا و زیرنویس دیوان خاقانی، نسخه عبدالرسولی).

.فصیحی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۶ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۰:

شرحهای شما هم مصداقی از آن مرهمهاست

تشکر که ما را با عالم جناب حافظ آشنا می‌کنید

غلامرضا باقرزاده در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ وفایی شوشتری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹:

بیت سوم این شعر خیلی زیباست

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۳ در پاسخ به nabavar دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

من نه ان دوست را میشناسم و نه شما را . هر دوی شما  هم میهنید   از سخنتان پیداست که شدیدا زیر تبلیغات ایدولوژی هستید حافظ بسیار برای شاه شجاع شعر گفته اما  اینگونه نیست که همه شعرهاش  زمان شاه شجاع بوده و اگر بوده ختما به او نصیحت میکرده

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

درباره انچه  دو کمان نوشتید میدانیم که برگردان پرانتز است ( زبان پارسی بسیار از زبان بیگانه زیان دیده  و سترون شده و هم اکنون  روزهای نابودی را سپری میکند مگر برای ان کاری شود .زبان بیگانه دو زبانست که دستگاه زبانیش از هم بیگانه باشد و هم ریشه نباشد اما زبانهای  همریشه  یک دستگاه دارند)  پرانتز واژه ای آریایی است  یعنی با پارسی یگانگی دارد پران تز  از دو واژه پران=پرن=پیرامون (پیراهن/پیرامون  با ان همخانواده است) +تز=تذ/داد/چیز. میدانیم که در پهلوی چیز را تیس/تیذ میگفتند تیذ یا تز هردو برگشته داد هستند داد به معنی نهاد و گذاشته شده است در انگلیسی  و پارسی   تز یا تیذ(تیس/چیز پهلوی) با واژه داد و  داده ها و( date,data,fact ) همه از یک ریشه اند . در پارسی پهلوی داد را داذ و دیذ و تیذ  میگفتند (تیذ امروز چیز شده)  چیز فارسی  یا تذ پهلوی  و تز انگلیسی یکی است  تذ یا چیز یعنی موضوع . پرانتز یعنی پران موضوع  پران هم همان  پرن و پیرامون  و پیرا است و بسیار بهتر از  دو کمان معنی میدهد  اگر  اندکی از اصول شناختن پارسی پهلوی و زبانهای اروپایی را اموزش د دهیم  تا  مردم در اینده ای نزدیک  بتوانند با  دانستن  واژه اروپایی و بهره از همان واژه  انرا  پارسی گردانی کننند مثلا اگر بدانند چیز در پهلوی تذ(تیذ.صدای ت را میان کسره و ای میگفتند تذ)بوده و با تز برابر است و هردو اینها با داد یا داده برابر است  و  در پهلوی  نیز پران را داریم خود میتوانند واژه ای چون پرانتز را یا همان پرانتر گویند یا  مثلا پرانداذ یا  پرنداد و همه واژگان اروپایی را خود پارسی  گردانی کنند .بسیاری واژگان اروپایی با پهلوی نزدیکی دارند  تنها اندکی لهجه گردانی میخواهد بنگریم همین واژه اخاپوس
اختا هختا هشتا همه در پهلوی هست پا و پو نیز یکی است  یعنی اختاپوس بی گمان در پارسی باستان هشتاپاوش و یا اختاپاووش بوده
زبان پارسی بسیار از واژگان بیگانه زیان دیده  اصولا هر زبان یک دستگاه زبانی دارد که  وازگانش بنا بر ان ساخته میشوند و با هم در پیوندند  هر زبان میتواند وازگانی بیگانه را بگیرد  این وازگان بیش و کم  نام برخی چیزها یا جانوران  و این چیزهاست اگر زبانی در گرفتن واژگان بیگانه  تندروی کند و  از انجا که ان واژگان بیگانه در دستگاه زبانی دیگری پرداخته شده اند  نمیتوانند در دستگاه زبانی میهمان  پیوند بگیرند و کم کم  دستگاه زبانی ان زبان میزبان را نابود میکند پیوند واژگان از میان میرود واژگان  از معانی خود تهی میشوند و ان زبان سترون میشود  و به یکجا میرسد که خود به خود  وازگان بیگانه  در ان زبان  چند برابر می شوندچرا که دستگاه زبانی میزبان از کار افتاده  ناچار  از واژگان زبان بیگانه بهره میبرند مانند انچه در پارسی رخ داده و نیم بیشتر واژگان عربی شده و روز بروز بیشتر میشود برای نمونه  پیشتر اگر تنها وازه جمعه و جمع  در پارسی بود امروز  همه صرفهای جممع در  پارسی امده از جامعه و مجمع و اجتماع و بگیر تا مجموعه و جماع و تجمیع و تجمع و ووو . (برخی شاید بگویند زبان انگلیسی اینهمه از لاتین و یونانی گرفته قویتر شده . زبان  لاتی ن و یونانی و انگلیسی  همگی  اری هستند و یک دستگاه زبانی دارند و از نگاه دستگاهی باید یک زبان شمردشان . همانگونه که عربی و سریانی و عبری  یک دستگاه دارند )
باری انچه گفتید دوکمان  برای وازه  پرانتز است 

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

 این غزل حافظ هم  مانند  غزلهای دیگرش  بسیار خوش  قافیه و ردیف است شگفت کسی انرا به پیشباز نرفته جز یکی از همشهریهایش.
سخن حافظ بیت گزینش ندارد با اینهمه شاهکار این غزل این بیت است

به سرکشیّ خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری

  واژگان سرکشی و بدو رسی و سر فرو داری  (سرفرود اری هم میتوان خواند ) چقدر خوب نشسته اند
اگر بدو رسی  شاهکاره چرا که نشان میدهد سروجویبار با همه سرکشی هنوز به  سرو او نرسیده (در بلندی ) همچنین سرو جویبار که راه نمیرود پیداست که بدو نمیرسد  تازه اگر بدو رسی سر فرود اری هههه شاهکاره
بنگرید هر بیت که پارسی است و واژه عربی ندارد بهتر  و شاهکار تره

برمک در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۴۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:

شعر حافظ و سعدی بسیار روان است چگونه چنین میگویید پارسی است بنگرید
 نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری
نمیدانم از این ساده تر چگونه بگویم  به یار میگوید تو که گوش به مرغان هرزه گو داری پیداست که نوای مرغ خوش خوان  نپسندی چرا که  امخته  هرزه گویانی

علی احمدی در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:

می توان این غزل را به دو نیمه تقسیم کرد . نیمه اول که حکایت عاشقی و درک حضور یار در میخانه است . و نیمه دوم که بیان حسرت عاشقی از عدم وصال یار است .

به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟

که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود

ای خدا در هنگام سحر در میخانه چه قدر همه مشغول بودند!  همه چیز حتی زیبارویان و ساقی و شمع و چراغها همه مست و  در جوش و خروش بودند.میخانه جایی است که به دور از هیاهوی دنیای بیرون مشغله خودش را دارد و نشاطی حکمفرماست که می توان از غم ها به دور بود.( حدیث می )

حدیثِ عشق که از حرف و صوت مُستَغنیست

به نالهٔ دف و نی در خروش و ولوله بود

سخن عشق که نیازی به کلام ندارد با ناله دف و نی  به خروش می آمد و گوش نوازی می کرد . میخانه جایی است که در آن از عشق می نوازند . ( حدیث مطرب)

مباحثی که در آن مجلسِ جنون می‌رفت

وَرایِ مدرسه و قال و قیلِ مسأله بود

میخانه جای هشیاران نیست و مجلس جنون است و صحبت هایی که آنجا مطرح می شود برتر از درسهای مدرسه و بیان مساِل درسی است.مدرسه جای تعقل است اما در میخانه باید مستی را تجربه کرد و حضور یار را درک نمود.

دل از کرشمهٔ ساقی به شُکر بود ولی

ز نامساعدیِ بختش اندکی گِلِه بود

البته از اینکه معشوق ساقی وش ما کرشمه می کرد و حضورش را درک می کردیم جای شکر بود اما بختش با ما یار نبود و این کمی گله داشت.

قیاس کردم و آن چشمِ جادوانهٔ مست

هزار ساحر چون سامریش در گَله بود

چشم همیشه مست او را مقایسه کردم دیدم هزاران جادوگر مثل سامری در چشم او گله وار در کنار هم بودند .یعنی به اندازه هزار جادوگر افسون می کرد و عاشق کشی به راه می انداخت. آنهم جادوگرانی با مهارت سامری که با جادوی گوساله قوم موسی را گمراه می کرد.

تعبیر سامری برای چشم مست معشوق حکایت دل و دین بردن است . معشوق با جلوه گری خود راهزن دین است و این مطلب در غزلهای دیگر نیز بیان شده است .عشق به معشوق راه تازه و آیین تازه ای فراتر از دین های موجود عرضه می کند . گویا همه ادیان و مکاتب الهی و بشری در نهایت قرار است از عشق و مهرورزی بگویند.

بگفتمش به لبم بوسه‌ای حوالت کن

به خنده گفت کِی‌ات با من این معامله بود؟

با آن چشم مست جادوگر هوس وصال داشتم و به او گفتم با لبت به لب من بوسه ای بزن و او با خنده گفت من و تو کی تابه حال چنین معامله ای داشتیم که بخواهم بر لبت بوسه بزنم؟!

ز اخترم نظری سعد در رَه است که دوش

میان ماه و رخِ یارِ من مُقابله بود

دوستان در حاشیه های قبل به قدر کافی در باره مقابله و نظر در نجوم قدیم سخن گفتند و استفاده کردیم. این بیت نیز در حسرت وصال است . به باور حافظ وصال با معشوق کاری دشوار  و تقریبا غیر ممکن است چرا که حتی در غزلهایی که در زمان پیری سروده است از حسرت وصال می گوید ولی بازهم امیدوار است . امیدواری نسبت به غیرممکن ها یکی از شگردهای حافظانه است. چیزی که در زمان حافظ عجیب به نظر می آمد و هنوز هم امیدواری به غیر ممکن ها یکی از ناب ترین و بدیع ترین باور هاست . 

دهانِ یار که درمانِ دردِ حافظ داشت

فغان که وقتِ مُرُوَّت چه تنگ حوصله بود

درمان درد عاشقی وصال با معشوق است که با دهان به دهان شدن و بوسه ممتد عاشقانه تجسم می شود و حافظ گله مند است که چرا معشوق که باید مروت به خرج دهد و وصال را ممکنسازد ، چنین نمی کند و تنگ حوصله می شود .

HRezaa در ‫۸ ماه قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

درود بر همزبانان گرامی

 

من هرچه تلاش میکنم نمیتونم معنی این شعر رو درک کنم

 

اگر کمکی کنید سپاسگزارم

۱
…
۱۵۵
۱۵۶
۱۵۷
۱۵۸
۱۵۹
…
۵۸۴۷