گنجور

حاشیه‌ها

کوروش در ‫۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:

این جوان زین جرم ضالست و مغیر

که به من آمد ولی او را مگیر

 

یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:

پس مثل بشنو که در افواه خاست

که اینچ بر ماست ای برادر هم ز ماست

 

افواه خاست یعنی چه ؟

 

amin_zohani_nishaburi در ‫۷ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:

غزل های عاشقانه شماره ۱ تا ۱۰ و شاعر امین زهانی نیشابوری 

غزل شماره ۱

بِگُفْتَم بوسِه اَز لَبْ‌هٰا بِدِه ای ماهِ تابانْ،  

کِه هَسْتَم مَن بِه لَبْ‌هٰایِ تُو حَیْرانْ،  

نَه عَقْلم مانْدِه نَه هوشَم دَر این راهْ،  

هَمِه عَقْلم زِ لَبْ‌هٰایِ تُو گَرْدِیدَسْت وِیرانْ،  

 

چو دیدَم چَشْمُ لَبْ‌هٰایَش بِه مَسْتی،  

دِلَم دَر سینِه‌ام شُد غَرْقِ طوفانْ،  

 

چِه می‌خواهِی اَزین دِل، ای پَری‌رو،  

کِه رُویِ تُو بِه قَلْبَم کَرْدِه اِسْکانْ،  

 

غَرَض این اَسْت کِه ای یارِ عَزیزَمْ،  

بِمان با مَن کِه دِل باشَد غَزَلْ‌خوانْ،  

 

دِلَم دَر سینِه بی‌تابِ تُو گَشْتِه،  

چو پَرْوانِه بِه شَمْعِ تُو هَراسانْ،  

 

نِگٰاهَم سُویِ چَشْمانِ تُو جارِی،  

وَلِی دِل دَر خَمِ زُلْفِ تُو پِنْهانْ،  

 

تُو ای زیبا، چِه دارِی دَر دِلِ خُودْ،  

کِه جانَم دَر پِی‌ات یِکْ‌بارِه بی‌جانْ،  

 

نَه دَر عَقْلَ‌ست شَرْحِ حالِ این عِشْقْ،  

نَه دَر دِل، کِه زِ هَر سُو دیدِه گِرْیانْ،  

 

بِرَو ای یار، کِه این عِشْق خَطَرْناکْ،  

مَرا دَر دامِ خُود دارَد گِرُوگانْ، ش 

 

غزل شماره ۲

اینْ‌جا کِنار دیوارْ، یِک آرْزو نِشَسْتِه،  

اَز دَسْت رَفْتِه عُمْرَم با قَلْبِی شِکَسْتِه،  

 

مَن یِک سَرابِ مَحْضَم دَر اِنْتِهایِ یِک راهْ،  

این رِشْتِه‌هٰایِ هَسْتی اَز بَنْدِ غَم گُسَسْتِه،  

 

آن اِسْمِ ناشِناسِی کَز دِل نِمی‌رَوَد هیچْ،  

این بُغْضِ بی‌صَدایَم دَر سینِه یَخ نَبَسْتِه،  

 

بایَد کِه مُرْد اَزین غَمْ، عِشْقِی کِه نیسْت هَرْگِزْ،  

آن خانِه‌یِ خَیالِی، بَر خاکِ غَم نِشَسْتِه،  

 

این قِصِّه‌یِ جُدایی مَنْ را بِه غَم رَسانْدِه،  

فَریادْ‌هٰایِ پِنْهان بِه سینِه حَبْس بَسْتِه.

 

غزل شماره ۳

شَبْ‌هٰایِ بی‌تُو بودَنْ، حَسْرَت‌کَشیدَنْ دارَدْ،  

هَر شَب خَیالِ بوسِه، بَر لَبْ‌چَشیدَنْ دارَدْ،  

 

تُو نیسْتِی، جَهانَمْ، خاموشْ و بی‌صَدا شُدْ،  

غَمَّت نِشَسْتِه دَر جانْ، رَنْگِ پَریدَنْ دارَدْ،  

 

دَر این سَرایِ خاموشْ، بویِ گُلِی نَباشَدْ،  

وَلِی کِه عَطْرِ مویَت هَر دَم کَشیدَنْ دارَدْ،  

 

بِه سینِه می‌زَنَم مَنْ تا دِل آرامْ شَوَدْ،  

وَلِی کُبوتَرِ دِلْ بازْ قَصْدِ پَریدَنْ دارَدْ،  

 

چِقَدْر قَشَنْگْ خوابِی کِه اَز لَبَت بِبوسَمْ،  

و آنْ‌گَه بَر آن لَبانَتْ، بوسِه چَکیدَنْ دارَدْ.

 

غزل شماره ۴

هَر شَبْ دَر عالَمِ خَیالَمْ با یادِ تُو دَمادَمْ،  

دَسْتِی بِه رُویِ مویَتْ، با عاشِقِی نِهادَمْ،  

 

بَرْگَرْدْ و لَمْسِ مَنْ شُو، ای آرْزویِ دیرینْ،  

مَن عَهْدِ خَیْشْ را هَرْگِزْ شَبِی نَزادَمْ،  

 

این بُغْضْ را شِکَسْتَمْ، وَقْتِی کِه کوچْ کَرْدِی،  

اَز خانِه‌یِ فِراقَتْ، هَر لَحْظِه غَم گُشادَمْ،  

 

بِگْذارْ تا بِمیرَمْ دَر عُمْقِ چَشْمْ‌هٰایَتْ،  

مَن روحِ خَیْشْتَنْ را دَر دَسْتِ تُو فِتادَمْ،  

 

لَبْ‌هٰایِ مَن اَسیر اَسْتْ، اَز بوسِه‌ای کِه دادِی،  

این قِصِّه‌یِ لَبَتْ را دَر خوابْ جَوابْ دادَمْ.

 

غزل شماره ۵

چون کِشْتِی شِکَسْتِه، بَر آبِ دیدِه‌ام مَنْ،  

غَم ریشِه کَرْدِه دَر جانْ، اَز دِل بُریدِه‌ام مَنْ،  

 

دَر قِصِّه‌هٰایِ دورِی، دِلْ را بِه بادْ دادَمْ،  

این سَهْمِ مَن زِ عِشْقَتْ، با آن رَسیدِه‌ام مَنْ،  

 

مَن تَشْنِه‌یِ لَبِ تُو، دَر حَسْرَتِ وَصالَتْ،  

کَز دَرْدِ این جُدایی، دِیگَر خَمیدِه‌ام مَنْ،  

 

دَر کوچِه‌یِ فِراقَتْ، جُز سایِه‌ای نَمانْدِه،  

آن سایِه را زِ جَهانْ، با خونْ خَریدِه‌ام مَنْ،  

 

بِیا شَبِی بِه خوابَمْ این دَرْدْ را دَوا کُنْ،  

مَن اَز تَمامِ هَسْتِی، جُز تُو نَدیدِه‌ام مَنْ.

 

غزل شماره ۶

روزِی تُو اَز راهْ می‌رِسِی چون اَبْرِ بَهارانْ،  

تا با خُودَتْ بِشویِی، این دَرْدْ‌هٰایِ پِنْهانْ،  

 

تُو یاسِ نو شِکُفْتِه، مَن بَرْگْ‌هٰایِ پاییزْ،  

این حَسْرَتِ نِگٰاهَتْ زَخْمِی هَمیشِه بَر جانْ،  

 

دَر کوچِه‌هٰایِ بارانْ با خٰاطِراتِ باهَمْ،  

قَدَم زَدَم بِه غَمْ‌هٰا با چَشْمْ‌هٰایِ گِرْیانْ،  

 

تُو چَشْمِه‌ای زُلالِی با آبْ‌هٰایِ روشَنْ،  

مَن هَم کَویرِ خُشْکِی دَرْدَم نَگَشْتِه پایانْ. 

 

غزل شماره ۷

ای ماهْ، رُخَتْ نورْ بِه عالَمْ فَشانَدْ،  

چَشْمانِ تُو، دَر دِلْ شَرَرِ غَمْ کِشانَدْ،  

 

هَرْجا کِه تویِی باغِ بِهِشْتْ‌اَسْتْ هَمانْ‌جا،  

بِی تُو هَمِه دُنْیا چو قَفَسْ دَرْدْ رِسانَدْ،  

 

دِل دَر گِرَوِ زُلْفِ تُو چون بیدْ سَرْمَسْتْ،  

جانَم زِ فِراقِ تُو، نَغْمِه‌یِ نَوْمیدْ بِخوانَدْ،  

 

یِک بوسِه زِ لَبْ‌هٰایِ تُو ای یارْ بِخواهَمْ،  

کَز شَوْقِ دِلَم دَر تَبْ و تَیْیدْ بِمانَدْ. 

 

غزل شماره ۸

غَرْقِ خَیالَمْ اَمْشَبْ، دَر کوچِه‌یِ بَلایَمْ،  

می‌سوزَمْ اَز فِراقَتْ، آهْ ای رَهِ فَنایَمْ،  

 

هَرْشَبْ بِه خوابْ بینَمْ گویِی کِه پِیشْ‌مایِی،  

بوسِه زَنَمْ بِه عَکْسَتْ، تا یِک دَمِی رَهایَمْ،  

 

این سَهْمِ مَن زِ دُنْیا، دَر حَسْرَتِ تُو مانْدَنْ،  

ای آرْزویِ دیرینْ، ای خوابِ آشنایَمْ،  

 

گُفْتِی دِگَر نِیایِی، این جُمْلِه کارْسازْ شُدْ،  

وِیرانْ‌تَرِی نَمانْدِه، اَز خانِه‌یِ صَفایَمْ. 

 

غزل شماره ۹

اَگَرْچِه دورِی اَز مَنْ، بِیا و ماهِ مَنْ باشْ،  

بِه خوابْ هَر شَبِ مَنْ، شَوْرْ و پَناهِ مَنْ باشْ،  

 

نِمی‌رَوَدْ زِ یادَمْ، آن بوسِه اَز لَبَتْ را،  

بِیا شَبِی کِنارَمْ تا صُبْحْ نِگٰاهِ مَنْ باشْ،  

 

بِه وَقْتِ خوابْ بِیا تا بوسِه‌ای بِچینیمْ،  

وَزْ رُخْتْ تَنْ بَرونْ شُو تا صُبْحْ آهِ مَنْ باشْ،  

 

لَبِ تُو ای عَزیزَمْ شیرینْ‌تَرْ اَز عَسَلْ بودْ،  

بِگْذارْ تَنَتْ بِبوسَمْ تا صُبْحْ گُناهِ مَنْ باشْ. 

 

غزل شماره ۱۰

هَر شَبْ خَیالِ بوسِه، خوابْ مَرا رَبودِه،  

این جانْ دَر آتَشِ غَمْ، چون شَمْعْ می‌غُنودِه،  

 

گُفْتِی کِه دوستْ دارِی، لَبْ بَر لَبَتْ بِزارَمْ،  

چون وَعْدِه‌یِ وَصالَتْ، گویِی بِه بادْ بودِه،  

 

این اَشْکْ‌هٰایِ هَر شَبْ، دَرْیایِچِه گَشْتِه اَز غَمْ،  

مَن مانْدِه‌ام بِه راهَتْ، با قامَتِی خَمودِه،  

 

ای رَفْتِه اَز کِنارَمْ، بَ

رْگَرْدْ و چارِه‌ای کُنْ،  

کَز دورِی تُو دِیگَرْ، جانَم زِ تَنْ زُدودِه،  

 

مَن نامِ تُو نِوِشْتَمْ، بَر بَرْگْ‌هٰایِ پاییزْ،  

این قِصِّه‌یِ غَمِ ما، دَر کوچِه‌هٰا گُشودِه.

 

شاعر امین زهانی نیشابوری 

غزل های عاشقانه

 

 

علی احمدی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

یا رب سببی ساز که یارم به سلامت
بازآید و بِرهانَدَم از بندِ ملامت
ای خداوند چاره ای کن تا یار من به سلامت برگردد و مرا از گرفتاری های سرزنش دیگران رها کند .حضرت حافظ از خدا چه می خواهد ؟این یار کیست و چگونه او را از بند سرزنش دیگران می رهاند؟
در غزل های زیادی حافظ از یار یا معشوقی صحبت می کند که ساقی وش است و دلبری قدرتمند است و منجی راه عاشقی می شود و همه جا را با باده اش تبدیل به خرابات  می کند. طبعا این معشوق زمینی است ولی می تواند در همه زمانها و مکانها باشد .شاید شاه شجاع فقط یک مصداق از این منجی باشد .
نکته دیگر این غزل دستاویز قرار دادن این بیت برای بیان برخی از الزامات عاشقی آن هم به ایجاز است چون به قول خود حافظ  عشق را نمی توان به زبان و قلم بیان نمود .بلکه عشق را باید تجربه کرد. 

موضوع دیگر رهایی از ملامت است.اگرچه حافظ از ملامت نمی ترسد ولی نگاه و امید او به دنیای بهتری است که کسی را به خاطر عاشقی ملامت نکنند.و این کار را همان دلبر ساقی وش می تواند انجام دهد 
خاکِ رهِ آن یارِ سفرکرده بیارید
تا چشمِ جهان بین کُنَمَش جایِ اقامت
یکی از الزامات عاشقی بینا شدن با آثار معشوق است .می گوید خاک راه آن یار سفر کرده را برایم بیاورید تا بر چشم خود بگذارم  و بینا شوم .چون خاک اصول باعث کدورت چشم و اختلال دید می شود ولی خاک راه دوست اثری چون سرمه دارد که بینایی را می افزاید. 
فریاد که از شش جهتم راه بِبَستند
آن خال و خط و زلف و رخ و عارض و قامت
ویژگی بعدی راه عاشقی در بند معشوق بودن است 
به گونه ای که راه پیش و پس ندارد.او در بند زلف و خال و خطوط صورت و جلوه چهره و اطوار آن و قد و قامت  معشوق است و گیر افتاده .از هر جهتی چه اطراف چه بالا و پایین می خواهد برود امکان پذیر نیست .عشق چه زمینی باشد چه متعالی عاشق خود را پای بند معشوق باید بداند.
امروز که در دستِ توام مرحمتی کن
فردا که شَوَم خاک چه سود اشکِ ندامت
امروز که گرفتار تو هستم لطفی کن و پیش من باش چراکه ممکن است فردا دیگر در دنیا نباشم و خاک شوم و آن وقت از پشیمانی اشک خواهی ریخت و این سودی ندارد.
ای آن که به تقریر و بیان دم زنی از عشق
ما با تو نداریم سخن، خیر و سلامت
ای کسی که سعی داری با بیان و تصویر و بدون تجربه از عشق صحبت کنی .ما با تو کاری نداریم خیر پیش و به سلامت.
درویش مکن ناله ز شمشیرِ اَحِبّا
کاین طایفه از کشته ستانند غرامت
به خود می گوید ای درویش پاک نهاد از شمشیر دوستان که گاهی به تو زخم می زند ناله نکن .چالش در راه عاشقی بسیار است.این طائفه دلبران دوست داشتنی حتی اگر کشته شوی از تو دیه و خسارت می گیرند .یعنی حتی اگر در راه عاشقی جان بسپاری باز هم بدهکار آنان هستی 
در خرقه زن آتش که خمِ ابرویِ ساقی
بر می‌شکند گوشهٔ محراب امامت
خرقه صوفیانه و زاهدانه خود را باید آتش بزنی .وقتی خم ابروی ساقی ما در جلوه گری  گوشه محراب امام جماعت را شکست می  دهد تو هم باید خرقه دورویی خود را  آتش بزنی . 
حاشا که من از جور و جفای تو بنالم
بیدادِ لطیفان همه لطف است و کرامت
مبادا که من از آزار  و عتاب تو ای دوست ناله کنم چون تو لطف داری  و چنین کسانی اگر ستم کنند هم باز لطف و بزرگواری دارند.
کوته نکند بحث سرِ زلف تو حافظ
پیوسته شد این سلسله تا روزِ قیامت

تمام این صحبت ها از زلف یار یعنی همان راه عاشقی و الزامات آن بود و حافظ نمی تواند این بحث پر ماجرا را قطع کند گویا این بحث  تا روز قیامت ادامه خواهد داشت
 

 

فواد . در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

چه خوشست حافظ به صدای چاووشی ها !

چه خوشست حالم که شنیدن از نفس مسیحا !

چه گلی که به چه سبزه ای آراسته خواهد شد (طبیعتا نه از در کنایه)

محمد حسین بازرگان در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۶:

انگار که نیستی، چو هستی خوش باش

دکتر آری قاسمی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۷ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علی‌بن محمد:

رسیدم من به درگاهی که دولت ...

در اینجا منوچهری در نهایت به پیشگاه میر فاضل میرسه و میگه اگر کل دولت و حکومت را مثل معدنی در نظر بگیریم، این میرفاضل مثل اعلا ترین یاقوت قرمز آن معدن است که در تاریخ معدن از آن استخراج کردن. توضیح: رمانی نوعی روبی یا یاقوت قرمز است که از ناحیه میانمار و شهر موگوک استخراج می‌شد و در برخی موارد قیمتی اندازه یک مملکت داشت. این یاقوت های قرمز خاص در طول تاریخ یا گمشده اند و یا به اندازه کوچکتر تقسیم شدند. در قرون پیشین انگلیسی ها بر ناحیه موگوک تسلط پیدا کردن و تمام خاک ان را مثل تپه ای جابجا کردن و اکثر سنگ های قیمتی آنجا را بصورت سیستماتیک استثمار کردن. طوری که دیگر یاقوت به راحتی در سطح خاک پیدا نمیشه. پیدا کردن یاقوت اکنون مستلزم پیمودن عمقی بسیار در اعماق معادن نزدیک به موگوک است. برای همین دلیل یاقوت های رمانی در عصر حاضر پیدا میشن اما بسیار کوچک هستن. نمونه یاقوت طلوع سحر یا سانرایز روبی است که اندازه نوک انگشت و به قیمت سی و یک میلیون دلار آمریکا جدیدا فروخته شد.

دکتر آری قاسمی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۱ - در مدح علی‌بن محمد:

چو بردارد ز پیش روی اوثان حجاب ماردی دست برهمن

صاف شدن آسمان بعد از ابر و باران را به برداشتن حجاب مخمل قرمزی بت ها توسط راهب بودایی تشبیه کرده. توجه شود که این تشبیه نکاتی دارد که یکی از آنها سرعت فرایند است. چون برداشتن حجاب بت به سرعت و در ثانیه ای انجام می‌شود،  شاعر تا کید می کنه که ابر و باران هم به این سرعت محو شدند. نکته دیگر در سرخ رنگ بودن است و اینکه صحنه ابر و رعد برق سرخ بوده و شاعر آن را پیشتر مثل برون آوردن آهن مذاب از کوره تشبیه کرده. به همین علت به جامه سرخ تشبیه شده است.

عبدالعظیم طبیب در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

در نسخه ای که مستند گنجور است مصرع آخر باید به این شکل باشد:

روز دگر به کندن دل از جهان گذشت! 

 

ودر نسخه دیگری مصرع آخر این است:

روز دگر به کندن دل زین و آن گذشت! 

 

به هر حال در متن فعلی گنجور، مصرع آخر عبارت زین و زان اشتباه است.

ویرایش هم ارسال کردم ولی متاسفانه تایید نشد. 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳:

حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۳
                             
دادنِ جان گرچه بر ابناءِ عالم ، شاقّ بود،
لیک عاشق این هنر را ، از ازل مشتاق بود

طاقِ ابرویِ تو را نازم ، که افتاده ست طاق،
به به از طاقی ، که جفت اش در حقیقت طاق بود

نوشِ وصل و نیشِ هجران ات ، به میزانِ درست،
جان گزا چون زهر و روح افزای چون تریاق بود

آنکه بیرون زَانفس و آفاق ، جویا بودم اش،
چون بگردیدم ، عیان در انفس و آفاق بود

مصحفِ ما را ، چنان شیرازه زد صحّافِ عقل،
کآسمانی نامه ها ، پیش اش همه اُوراق بود

حادثِ مطلق ، وجودِ محترم را بازگو،
تا که بُد ذاتِ قِدَم ، در گردش این نُه طاق بود

آنکه سروِ کاشمر را تیشه زد  بر ریشه ، گفت؛ ،
این حسودِ قامتِ آن سروِ سیمین ساق بود

با کف ات تشبیه می کردم به همّت ، بحر و کان،
بحر اگر رزّاق بود و کان اگر خلّاق بود

در بساطِ قرب ، جانان با تو هر عهدی که بست،
خُود تو بشکستی درست ، او بر سرِ میثاق بود

از حجاز آن تُرکِ شهر آشوب ، چون شد در عِراق،
یافت ، هر شور و نوا در پردهء عشّاق بود

حرفِ حق زد دوش ، «حاجب » ، صوفی ای از خانقاه،
پاسخ اش تا صبحدم ، با زهره و مطراق بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۱ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷:

حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۷
                             
بر سرِ خاکم ، اگر یار گذاری بکند،
روح باز آید و با جسم قراری بکند

هیچ دانی ، ز چه دامانِ فلک پُرگهر است،
خواست هر صبح ، به پایِ تو نثاری بکند

کرده حایل به رخ ، آن تُرکِ حصاری خَمِ زلف،
تا به صبح ، از شبِ دیجور حصاری بکند

هر که از عقل زند دَم ، به بَرِ شیفتگان،
عشق ، البتّه به بینی ش مهاری بکند

دیگر از گردشِ گیتی ، چه تمنّا دارد،
عارف ، اَر سیرِ خزانیّ و بهاری بکند

دهر چون تخته قضا ، مهره فلک ، کهنه حریف،
کیست مَردی ، که در این نَرد قماری بکند

عاشق آن است ، که در عرصهء شطرنجِ بلا،
دین و دل ، ماتِ رخِ شاهسواری بکند

علم آموز و قناعت کن و عزلت بگزین،
مرد باید که از این یک دُو سه کاری بکند

وقتِ مُردن نبَرد حسرتِ دنیا در خاک،
ورنه هر عربده جو ، دفعِ خماری بکند

«حاجبا» سعد شود طالعِ عالم  ، زین پس،
کُوکبِ بختِ تو ، گر زانکه مداری بکند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳:

حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۳
                             
اگر خونم خُورَد جانان ، نخواهم کرد من تَرک اَش،
دلا می‌بوس دست و تیغ و ناز اش را نکوتر کَش

مرا ابرو کمان صیّاد ، زد با تیرِ مژگان اش،
به خون چون دید غلتان ام ، چُو آهو بست بر تَرک اش

خُورَد گر خونِ مشتاقان چُو  مِی ،  روزی بتِ جانان،
نه یک تن می‌دهد تَرک اش ، نه یک کَس می‌کند تَرک اش

مرا ماهی است مهر آیین ، که خورشیدِ جهان‌آرا،
بُوَد تاجی ، که از عهدِ قِدَم بوده ست بر تَرک اش

اگر گویند ، عیسی گشته با خُورشید هم‌زانو،
تو از خُورشید و از کیوان ، لوایِ خویش بَرتَر کَش

فلک تیری است زهرآلوده ، کو را در نیام اَستی،
قدَر تیری است سُوهان خُورده ، کو را هست بر تَرکَش

بریزی خونِ «حاجب» ، زان سرانگشتانِ عنّابی،
تو دستی بر لبِ خشکِ من و بر دیدهٔ تَر کَش

امیرحسین صدری در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۳۹:

در بیت دوم من جایی خونده بودم می ناچشیده رفتن به جای می ناکشیده رفتن

Heydar Barsam در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

ما، زپی سنایی و عطار آمدیم   عطار روح بود سنایی دو چشم او     مولانا      اما   من    این قوم همه خداونداند و من بنده  آیا بود که قبول افتد   

بیلی ویس پور در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

ممنونم از برنامه خوبتون.من با وقت محدودی که دارم حتما باید سَری به گنجور بزنم. پروردگار، به شما و خالقان این اثر دوست داشتنی، قوت و جاودانی، عطا فرماید.🙏🙏

امیرحسین صدری در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۱۲ - حکایت:

به نظرم ادرار بود یعنی تکرر ادرار داشتم.

علی احمدی در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸:

شنیده‌ام سخنی خوش که پیرِ کنعان گفت
«فِراق یار، نه آن می‌کند که بتوان گفت»
از پیر کنعان (کنایه از یعقوب نبی که در فراق یوسف تجربه داشت) سخن خوبی شنیدم که می گفت دوری از یار کاری با عاشق می کند که قابل گفتن نیست  و فقط باید تجربه کرد.
حدیثِ هولِ قیامت که گفت واعظِ شهر
کنایتی‌ست که از روزگارِ هجران گفت
واعظ شهر هم که بر منبر از هول روز قیامت (که پدیده سخت و هراس انگیزی است ) سخن می گفت منظورش دوران دوری از یار بوده است .یعنی دوری از یار مثل زمان قیامت دشوار است.
نشانِ یارِ سفرکرده از کِه پُرسم باز؟
که هر چه گفت بَریدِ صبا، پریشان گفت
من نشانی آن یار سفر کرده را دوباره از چه کسی بپرسم چرا که هرچه قاصد باد صبا گفته بی ربط است و نشانی درستی نمی دهد
فغان که آن مهِ نامهربانِ مِهرگُسِل
به تَرکِ صحبتِ یاران خود چه آسان گفت
آه که آن ماه نامهربان که کارش بریدن بند محبت است چه راحت سخن از ترک همنشینی با دوستان می گوید .
من و مقامِ رضا بعد از این و شُکرِ رقیب
که دل به دردِ تو خو کرد و ترکِ درمان گفت
بعد از این من باید به این دوری رضایت بدهم و البته آنانکه مرا می پایند شکر خواهند کرد (چون بدخواه من هستند و تمایل به وصال من با یار ندارند)دلم به درد فراق خو کرده و درمان را ترک کرده است.
غمِ کهن به میِ سال‌خورده دفع کنید
که تخم خوش‌دلی این است؛ پیرِ دهقان گفت
پس باید چه کرد؟ باید غم دیرین و طولانی را با شرابی قدیمی دفع کرد .چون برای خوشدلی باید چنین بذری بکاریم این توصیه پیر دهقان است.
این چه شرابی است که غم را همیشه از ازل تا ابد از انسان دفع می کرده و می کند ؟ نکته دوم خوشدلی است که حافظ مایل است حتی در فراق یار خود آن را حفظ کند .با رسیدن به خوشدلی فراق قابل تحمل است و راه حل چگونگی طی این مرحله به دست می آید .این شراب و مستی ناشی از آن به ما در یافتن راه حل کمک می کند .این همان شراب امید است که ما آن را از یاد می بریم .
گره به باد مزن گر چه بر مراد رود
که این سخن به مَثَل، باد با سلیمان گفت
در این ابیات حافظ توصیه هایی برای همه عاشقان دارد .حتی کسانی که برای هدف خاصی می کوشند و با عشق به سوی آن هدف طی مسیر می کنند هم از این توصیه ها سود می برند .
می گوید گره به باد مزن یعنی به این باد موافقی که در مسیر مراد و هدف توست تکیه و اطمینان نکن .باد خودش رفیق سلیمان نبی  است و چنین توصیه ای می کند.دنیا خودش به عدم اطمینان اعتراف می کند ولی ما آن را از یاد می بریم
به مهلتی که سپهرت دهد ز راه مرو
تو را که گفت که این زال تَرک دَستان گفت؟
ممکن است آسمان روزگار به تو مهلت و فرصتی دهد ولی نباید از راه خودت منحرف شوی .همیشه زالی هست که با حیله ای به رستم کمک کند .بخت و اقبال و فرصت ها خوب هستند و باید از آنها استفاده کرد ولی نباید غافل و مغرور شد و به فرصت ها  اطمینان کامل داشت .در مسیر هر هدفی هستید نباید به اینکه شانس می آورید مغرور باشید . 
مزن ز چون و چرا دم که بندهٔ مُقبِل
قبول کرد به جان، هر سخن که جانان گفت
اگر واقعا خوش اقبال هستی نباید در این مسیر چون و چرا کنی .وقتی راه و دستورالعمل مشخص است چون و چرا معنایی ندارد .تو از یار و دستور او پیروی کن .هر هدفی ضوابطی دارد که باید رعایت کنی تا به مقصود برسی پس از همان پیروی کن و زیاد چیزی نپرس.
که گفت حافظ از اندیشهٔ تو آمد باز؟
من این نگفته‌ام آن کس که گفت بُهتان گفت
چه کسی گفته که حافظ دیگر به تو فکر نمی کند من چنین نگفته ام اگر هم کسی گفته به من بهتان زده است .
حافظ به همه ما توصیه می کند که اگر عاشقانه مسیر خود را برای رسیدن به هدفی طی می کنیم ناامید نشویم و دوری از هدف را با پایداری طی کنیم .شرط پایداری ،درک ناپایداری و عدم اطمینان در دنیا و پیروی از ضوابط و الزامات راه عاشقی است.

 

حسینعلی بای در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۶ در پاسخ به آموزگار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:

در فقه و همچنین حقوق ایران مجازات تعزیری با مجازات حدی متفاوت است.

باده خواری و شرب مسکرات از جرایم حدی است نه تعزیری که جناب حافظ بفرمایند بخاطر باده خواری تعزیر می کنند

بنابراین به نظر می رسد همان تکفیر درست است . البته به صرف باده خواری نیز کسی را تکفیر نمی کنند . باده خواری که معتقد به حلال بودن باده باشد، مورد تکفیر قرار می گیرد

 

برمک در ‫۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۹ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۴۷:

 

گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چون او

نه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی

کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند

همواره پر ز پیچ و پر از تاب و پر خمی

بر آسمانت خواند خداوند آسمان

بر آسمان چگونه توانی شد از زمی؟

۱
۱۵۵
۱۵۶
۱۵۷
۱۵۸
۱۵۹
۵۷۳۱