سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰
دلِ دیوانه که خُود را ، به سرِ زلفِ تو بسته ست،
کَس بر او دست نیابد ، که سرِ زلفِ تو بسته ستچه کند طالبِ چشمَت ، که ز جان دست نشوید،
بویِ خون آید از آن مست ، که شمشیر به دست استبه امیدی که شبی ، سرزده مهمانِ من آیی،
چشم در راه و سخن بر لب و جان بر کفِ دست استمن و وصلِ تو خیالی ست ، که صورت نپذیرد،
که تو را پایه بلند است و مرا طالع پست استگفتم از دستِ تو ، روزی بنهم سر به بیابان،
دست در زلف زد و گفت ؛ کی ات پای ببسته ستحاش لله ، که رهایی دلَم از زلفِ تو بیند،
که دلَم ماهیِ بسمل بوَد و زلفِ تو شست استگِردِ آن دانهٔ خالِ تو ، سیَه مویِ تو دام است،
دل شناسد ، که تَنی ، هرگز از این دام نجسته ستدلِ "قاآنی" ، از این سان که به زلفِ تو گریزد،
چون برآشفته یکی رومیِ هندوی پرست است
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۲ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲
دلِ هرجاییِ من ، آفتِ جان است و تن است،
آتشِ عمرِ خُود و برقِ تن و جانِ من استاز سرِ زلفِ بتانَش ، نتوان کردن فرق،
در تنِ تیرهاش ، از بس که شکنج و شکن استحاصلِ وقتَم از آن ، نیست به جز رنج و بلا،
نه دل است این ، به حقیقت که بلا و فتن استدیده آزادیِ خُود را ، به گرفتاریِ خویش،
زین سبب عشقِ نکویان ش ، شعار است و فن استدر رهِ غمزهٔ مهرویان ، از تیرِ نگاه،
راست مانندهٔ مرغی ست ، که بر بابزن استگاه با اژدرِ زلف است ، چُو بهمن ش مدار،
بیژنآسا ، گهی افتاده به چاهِ ذقن استهرکجا صارمِ ابرویی ، آنجا سپر است،
هرکجا ناوکِ مژگانی ، آنجا مجن استگاه چون قمری ، بر سَرو قدی نغمه سرا ست،
گاه دهقان و به پیرایشِ باغِ سمن استگه چو بیند صنمی ، گلرخ و سیمین اندام،
عندلیبآسا ، بر شاخِ گل اش نغمه زن استهرکجا رویِ بتی بیند ، در سجدهٔ او،
قد دُو تا کرده ، چُو در سجدهٔ بت ، برهمن استدر پرستیدنِ بترویان ، از بس مولع،
راست پنداری ، آن یک صنم ، این یک شمن استسال و مَه ، عشقِ بتان ورزد و رنجه نشود،
عیشِ او ، مانا از رنج وگداز و مِحن استدر رهِ دانش و دین ، کاهل و خیره است و زبون،
لیک در کارِ هوس ، چیرهتر از اهرمن استروز اگر شام کند ، بیرخِ یوسف چِهری،
خلوتِ سینه بر او ، ساحتِ بیتالحزن استهرچه گویم ش ؛ دلا توبه کن و عشق موَرز،
که سرانجامِ هوس ، سخرهٔ مردم شدن استغیرِ ناکامی و بدنامی ، از این عشق نزاد،
ابله آنکِش ، سرِ فانیِ شدنِ خویشتن استفهم گِرد آر و خرَد پیشه کن و دانشجوی،
کانکه عقل و خرَدَش ، نَی به سَفه مفتتن استدل به خشم آید و بخروشد و رانَد به جواب،
حبّذا رایِ حکیمی ، که بدین سان حَسَن استباد بر حکمت نفرین ، اگر این است حکیم،
که حکیمان را آماده به هجوِ سنن استحاصلِ هستیِ ما ، هستیِ عشق آمد و او،
منع ام از عشق فراگوید ، کاین نَز فطن استای حکیمِ خرَد اندوز ، سبک تاز که من،
عشق میبازم و این قاعده رسمی کهن استحُکما متفّق اَستَند ، که خلق از پیِ عشق،
خلق گشتند و در این ، کَس را کِی لا و لن استعشق اگر می نبوَد ، نفس مهذّب نشود،
عشق زی بامِ کمالات ، روان را رسن استزآتشِ عشق بنگدازد تا هیکلِ جسم،
کِی بر افلاک شود جان ، که تو را در بدن استبیریاضت نشود ، جانِ تو با فرّ و بها،
شمع را فرّ و بها ، جمله ز گردن زدن استمتفاوت بوَد این عشق ، به ذرّاتِ وجود،
ور نه پیدا ز کجا ، فرقِ لجین از لجن استمتفاوت شد ، از آن روی مقاماتِ کمال،
که به مقدارِ نظر ، هر که خبیر از سخن استپرتوِ عشق بوَد، یکسره از تابشِ مهر،
هان و هان بشمر تا شمع ، که اندر لگن استفهمِ این نکته ، نیارد همه کَس کرد ، مگر،
خواجهٔ عصر ، که در عشق ، دل اش ممتحن است
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸
دست در حلقهٔ آن طرّهٔ پُر چین دارم،
پنجه انداخته ، در پنجهٔ شاهین دارماین همه چین ، که تو بر چهرهٔ من میبینی،
یادگاری ست ، کز آن طرّهٔ پُر چین دارمزاهد ام گفت ؛ ز دین شرم کن و باده مخُور،
مِی حرام ام بوَد ، اَر من خبر از دین دارمکافر و گبر و یهود ام ، همه رانند ز خویش،
چشمِ بد دور ، نگه کن که چه تمکین دارمجامِ مِی دِه ، که تو را عرضه دهم رازِ جهان،
که من اندر دلِ خُود ، جامِ جهان بین دارمجَم کجا رفت و چه شد جام رها کن ، که به نقد،
من ز جَم بهتر ام ، اَر جامِ سفالین دارممنّتِ شمع و چراغ ، از چه کِشم در شبِ تار،
من که در خلوتِ خاطر ، مَه و پروین دارمخوارِ هر کودک و دیوانه و اُوباش شدم،
آخر ای قُوم ، ببینید چه آیین دارمدر هوایِ قد و اندام و خط و عارضِ یار،
عشق با سَرو و گل و سنبل و نسرین دارمجامِ مِی ، بر لب ام آهسته سحرگه می گفت،
تو مخُور غصّه ، که من هم دلِ خونین دارمتکیه بر زلف و رخِ دوست زدم "قاآنی" ،
شُکر کز سنبل و گل ، بستر و بالین دارمکاش با دادگرِ مُلکِ سلیمان گویند،
من هم ای خواجه ، حقِ خدمتِ دیرین دارم
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۲
چو به خنده لب گشایی ، دو جهان شکَر بگیرد
به نظارهٔ جمالَت ، همه تَن شکَر بگیردقدَری ز نورِ رویَت ، به دو عالم ، ار در افتد
همه عرصههایِ عالم ، به همان قدَر بگیردچو در آرزویِ رویَت ، نفَسی ز دل برآرم
ز دمِ فسردهٔ من ، نفسَِ سحر بگیردچه غمِ ره است این خود ، که دلم ، دمی در این ره
نه غمی دگر گزیند ، نه رهی دگر بگیرداگر از عتابِ غیرت ، رهِ عاشقان بگیری
ز سرشکِ عاشقانَت ، همه رهگذر بگیردز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر امتحان کنندَش
به مدیحِ تو ، دو عالم به دُر و گهر بگیرد
سیدیوسف زارع در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:
من که رَه بُردم به گنجِ حُسنِ بیپایان دوست
صد گدایِ همچو خود را بعد از این قارون کنم
با درود
حافظ در این غزل از روی گردانی دوست صحبت کرده و در آخر میفرمایند که اگر گشایشی شد و به گنج حسن بی پایان دوست که همان وصال بی پایان است دست یافتم صد گدای همچو خود را نیز به ثروت خواهم رساند.
احمد عنصری در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ اشعار ترکی » خان ننه:
این گونه اشعار و نویسه ها بسان پیکی است که در زمان سیر کرده و از روش و سیاق زندگی های گذشتگان روایت می کند که نسل نو با این مفاهیم غریب و مهجور مانده اند بازگویی کند.
امید به روزهایی که به فرهنگ و آداب اصیل خود برگردیم واین جنس بُنجُل که تحفه عده ای سودجو و خودباخته که از غرب با کادوپیچی به ما قالب کردند آزاد شویم.
احمد فرزین در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:
دولت آن است که بی خونِ دل آید به کنار
واقعا اگر فلسفه شما فلسفه تنبلی باشد از این بیت این را برداشت میکنی که موفقیت آنست که با تنبلی به دست آید وگرنه با تلاش و کوشش و برنامه ریزی و خون دل خوردن و استخوان ترکاندن هر کسی میتواند موفق شود.
بنابراین تفسیرهای ما از هر چیزی بیشتر برداشتهای خودمان بر اساس مبانی فکری خودمان است تا مراد متکلم.
هر کسی از ظن خود شد یار من
اما چند حرف درست این است که
اللَّهُمَّ إِنَّ مَغْفِرَتَکَ أَرْجَی مِنْ عَمَلِی
رضا از کرمان در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیهالسلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیهالسلام کی چه میگریزی او ترا نمیبیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم:
درود
بنون = فرزندان یا بطور خاص پسران
نیما در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۳ - حکایتِ زاهد و بربطزن:
استادِ ایجاز و اختصار:
تو را و مرا بربط و سر شکست
رحمت خداوند بر سعدی بزرگ.
رضا از کرمان در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۲۱ در پاسخ به بهرام خاراباف دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
درود بر شما
این مشکل از آقای شاملو است که بین مقام و مسلک درویشی و متکدی گری فرق قایل نیست وهر دو را با یک چشم مینگرد .
قدم برون مگذار از سرای درویشی
که مار گنج بود بوریای درویشی
اگر ز سیل حوادث جهان شود ویران
خلل پذیر نگردد بنای درویشی
شاد باشی
بهرام خاراباف در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
دراغلب نسخه ها ردیف،قافیه این غزل (چیزی بده درویش را)آمده ازسیروس شاملو خواندم غزل بدینگونه گدا پروری را تبلیغ می کند.:
(از آدمی چون مولوی که از دیو و دد ملول بود و به دنبال انسان فانوس برداشته بعید به نظر می رسد چنین غزل گداپرورانه ای صادر فرموده باشد)
قبل ازاینکه نظر سیروس را بخوانم خودم دراولین خوانشم همین احساس را داشتم
درهمین بیت اول که به گمانم شاه بیت غزل است (نوش کرده نیش ) اگر(بی خویش را باخویش کند وباخویش را بی خویش)
همه چی داده است درویش احتیاج به هیچ چیز دیگری ندارد
کوروش در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:
پای گاو اندر میان آری ز داو
رو ندوزد حق بر اسپی شاخ گاو
یعنی چه ؟
کوروش در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلواتالله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:
زین یکی ذمش که بشنود او وحسپ
پس فسرد اندر دل شه مهر اسپ
وحسپ یعنی چه ؟
Faisal n۴yab در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷۴:
اس ترانه این شعر یاداشت نشده
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:
به استناد نسخههای مرجع، «میآید» در پایان مصرع نخست بیت 1 و مصرعهای دوم درست است (به جای «بیاید»).
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
به استناد موارد زیر، «نو به نو» در مصرع دوم بیت 3 درست است (به جای «مه به مه»).
1-نسخههای علی عبدالرسولی و سجادی؛
2-پنج نسخه خطی مجلس: به شماره ثبت 91038، شماره دفتر 11948، شماره دفتر 13312، شماره ثبت 61914 و شماره ثبت 64528.
گفتنی است که «پیکِ خیالِ» دلدار، چیزی نیست که «ماه به ماه» به عاشق سر بزند. متاسفانه تمرکز روی تک واژۀ «پیک» باعث شده است که یک پژوهشگر (در زیر نویس) حدس بزند که «مه به مه» است و دیگری بنویسد «مجازا مه به مه».
*نگرش موضعی و فریب ذهن، پیآورِ آسیب در هر کار پژوهشی هستند.
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به دیوان دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
«بشیبد» در اینجا یعنی «بلرزد». (1-لغتنامه دهخدا؛ 2- نسخه علی عبدالرسولی، زیرنویس مربوط به این غزل)
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
مصرع دوم بیت شماره 5 به استناد نوشتههای زیر، به شکل «چراغ از هیچ گویی درنگیرد» درست میباشد، که متاسفانه در زیر نویس صفحه 579 نسخه سجادی، به اشتباه تنها به یک نسخه خطی اشاره شده است.
1-نسخه علی عبدالرسولی؛
2-پنج نسخه خطی مجلس: به شماره ثبت 91038، شماره دفتر 11948، شماره دفتر 13312، شماره ثبت 61914 و شماره ثبت 64528.
سام در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲:
نهنگِ عشق، در دم میگدازد استخوانها را
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۳۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۶: