گنجور

حاشیه‌ها

سام در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲:

فلاخن. [ ف َ خ َ ] ( اِ ) فلاخان. فلخم. فلخمان. فلخمه. فلماخن. پلخم. پلخمان. آلت سنگ اندازی که از رسن دوتاه - پشمی یا ابریشمی - سازند و بدان سنگ اندازند. بعض استادان فلاخن را با «من » و «گلشن » قافیه کرده اند، ازاین رو بعضی فلاخُن - به ضم خای معجمه - را که مشهور است خطا دانسته اند.

سام در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲:

حزین لاهیجی 
غزل شماره 62

زهی از خار، خارت شعله در جان، گلْسِتانها را

ز لعلت، مُهرِ خاموشی به لب، سوسن زبانها را

بهارِ عارضت هر گوشه، صد بی خانمان دارد

زدند آتش ز شوقت، عندلیبان آشیانها را

نه در کنعان نه در بازار مصرت می توان دیدن

بیابان گردِ حیرت کرده شوقت، کاروانها را

ندارد مطربی حاجت، سماع ما سبکباران

به شور آرد نسیم آشنایی، نیسِتانها را

اگر داری دلِ سختی، مَحَبّت نرم می سازد

نهنگِ عشق، دردم می‌گدازد استخوانها را

به کویت جذبهٔ شوقِ مرا، رهبر نمی باید

شتابم در فَلاخن می نهد، سنگِ نشانها را

حزین را تا به کی، دل زاتشِ پندار بگدازد؟

برافکن پرده از عارض، یقین گردان گمانها را



بهزاد رستمی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

ممنون از توضیحات خیلی خوب آقا رضای عزیز، مثل همیشه لذت بردم

دکتر حافظ رهنورد در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

جان تن بدن لب دهن کام دل دست

جان ز تن برآید      جان از بدن برآید

این غزل زیبا که با تکرار کلمات بالا و ترکیب و جابجایی‌های مختلف تبدیل به شعری گیرا و خوش‌آهنگ شده، نمونه‌ی هنر والای خواجه حافظ است.

یک نمونه از جابجایی‌ها چنین است؛

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید.

جان لب

کام جان

 

سیاووش در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸:

عشق را بی‌معرفت معنا مکن

زر نداری مشت خود را وا مکن

گر نداری دانش ترکیب رنگ

بین گل‌ها زشت یا زیبا مکن

خوب دیدن شرط انسان بودن است

عیب را در این و آن پیدا مکن

دل شود روشن ز شمع اعتراف

با کس ار بد کرده‌ای حاشا مکن

ای که از لرزیدن دل آگهی

هیچ‌کس را هیچ‌جا رسوا مکن

زر به دست طفل دادن ابلهی است

اشک را نذر غم دنیا مکن

پیرو خورشید یا آیینه باش

هرچه عریان دیده‌ای افشا مکن

ای بس آبادی که بوم یوم شد

بر سر یک مشت گل دعوا مکن

چون خدا بر تو خدایی می‌کند

اضطراب از روزیِ فردا مکن

متحد گردید و طوفان شد نسیم

دوستی با بی‌سر و بی‌پا مکن

پشت بر محراب دل کردن خطاست

قامتت را جای دیگر تا مکن

چون به شمعی می‌رسی پروانه باش

وز نگاه این و آن پروا مکن

پیش بی‌رنگان که مست حیرتند

گر دورنگی می‌کنی با ما مکن

گر ز آب برکه می‌ترسی پریش!

دعوی غواصیِ دریا مکن

بهرام سیاره/ پریش شهرضایی

البته این شعر تو بعضی سایت ها به نام‌مولانا پخش شده متاسفانه 

سام در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱:

آیه 41 سوره هود

 

 

۞ وَقَالَ ارْکَبُوا فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا ۚ إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ

 

و نوح گفت: در آن سوار شوید که حرکت کردنش و لنگر انداختنش فقط به نام خداست، یقیناً پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

به استناد بیت شماره 4 و نیز بیت‌ زیر، «آویزش» احتمالا به معنی «قلاب»، «حلقه» و «چنگک» است (یا هر ابزاری که بتوان از آن چیزی آویخت).

آویزِشِ جعد از ته چادر بَرَدم دل/آشفتگی طُرّه به دستار ندانم (غالب دهلوی، غزل 254، بیت 6)

ستمکارا ستم کم کن که آخر چنگِ آویزش/مکافات عمل اندر گریبان تو اندازد (صغیر اصفهانی، غزل 210، بیت 8)

 

*چنین معنایی در هیچیک از واژه‌نامه‌های موجود ثبت نشده است (فرهنگ رشیدی، لغتنامه دهخدا و ...).

علیرضا محمدی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ در پاسخ به اردشیر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

واقعا این شبهه قیمت پاسخ ندارد

 

HB۲۱ در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۹ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:

درود بر شما. 

خیلی ممنون

رضا از کرمان در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۷ در پاسخ به HB21 دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:

درود بر شما 

 میگه به معشوق که به سر تو قسم من هرگز از عهد وپیمان خارج نمیشم ولی اگر تو به من فرمان رفتن بدهی مثل نوک پیکان خواهم رفت 

نوک پیکان دو خاصیت داره اول اینکه  جلوتر از بقیه تیر حرکت میکنه ودر ثانی با سرعت حرکت میکنه 

پس اگر معشوق دستور دوری بده مثل نوک  پیکان با سرعت  وسریعتر از بقیه خواهم رفت .

 شاد باشی 

HB۲۱ در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:

منظور از مصرع « گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم »

چیست؟

محسن جهان در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۷۰:

برای تعالی پیدا کردن و سالک راه حق شدن که کمتر از تاج و تخت دنیوی نیست، بایست از خود بگذری و همواره در جهت کمک و دستگیری خلق خدا کوشا باشی.

بهزاد جان بزرگی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود » بخش ۳:

دوستان دوتا نکته پیدا کردم میگم خدمتتون

بیت زن و کودکان کردند اسیر به محتوا نمیخوره

فیلقوس برای جنگ سپاهی رو میاره مقایل داریوش

کدوم عاقلی زن وبچه رو میبره با خودش بخصوص که جنگ نزدیکشون بود.

مورد بعدی اون مهری که بیاراستند همون مهدی هست که در چند بیت جلوتر عروس رو داخلش می‌گذارند و مهد به مهر تغییر کرده که کاملا بی منطق هست ساخت مهر برای عروس

ارادتمند

 

بهمن حیدری در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست:

درود 

درخط آخر به نظر می رسد به جای نیست ، نیک درست است

گر از هستی حق خبر داشتی      همه خلق را نیک پنداشتی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵
                             
تا به شکار رفته‌ای ، گشته دلم ، شکارِ غم،
هست مرا ازین سپس ، طِیش فزون و عِیش کم

گر نه ز محنتِ زمان ، شاه شود مرا ضِمان،
نیست ز بختَم این گمان ، کاو برهاندَم ز غم

تا پیِ صیدِ آهوان ، خنگِ ملِک بوَد روان،
جان و دل ام بوَد نوان ، از چه ، ز آهِ دم‌به‌دم

شَه به غزال بسته دل ، من ز هَزال خسته‌ دل،
او ز خیال رَسته دل ، من ز ملال بسته دم

ای بتِ شنگِ شوخ لب ، خیز و بسیج کن طلب،
تا بجَهیم از این کرَب ، تا برَهیم ازین الم

چند قرینِ ناله‌ای ، داغ به دل ، چُو لاله‌ای،
خیز و بدِه پیاله‌ای ، تا برهیم از این نقَم

چین بگشا ز گیسوان ، تازه کن از طرب ، روان،
چند زنی بر ابروان ، این همه پیچ و تاب و خَم

مژده بدِه که صبحگه ، شاهِ جهان ، رسد ز رَه،
از قمرَش به سَر کُلَه ، وز مَلَک اش به‌ بَر خدم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹
                             
دلَم به‌ زلفِ تو ، عهدی که بسته بود ، شکستی،
میانِ ما و تو ، مویی علاقه بود ، گسَستی

ز شکلِ آن لب و دندان ، توان شناخت ، که‌ یزدان،
ز تنگنایِ عدم ، آفرید گُوهرِ هستی

حدیثِ طولِ امل را ، نمود  زلفِ تو کوته،
که هرکه جُست بلندی ، در اوفتاد به پستی

شراب‌ِ شُوق ز لعلَت ، چنان کشیده‌ام امشب،
که صبحِ روزِ قیامت ، مرا ست اوّلِ مستی

نخست ، روزِ قیامت ، به عاشقان نظری کن،
که پشتِ پای  به دوزخ زنند ، از سرِ مستی

ز وصلِ طوبی و جنّت ، جز این مراد ندارم،
که قدّ و رویِ تو بینم ، به راستیّ و درستی

چگونه وصفِ جمالَت توان نمود ، کز اوّل،
دهانِ خلق گشودیّ و رویِ خویش ببستی

حدیثِ نکتهٔ تُوحید ، از زبانِ نگارین،
هزار بار شنیدی دلا و هیچ نجُستی

بیار باده که گبر و یهود و مومن و ترسا،
ز عشق بهره ندارند ، جز خیال پرستی

اگر سجود کند بر رخِ تو ، زلفِ تو ، شایَد،
که نیست مذهبِ هندو ، جز آفتاب پرستی

ندیده‌ایم که شاهین ، به کبک حمله نماید،
چنان که‌ زلف‌ِ تو ، بر دل‌ ، به‌ چابکیّ و به چُستی

ز سخت جانیِ "قاآنی" ام  ، بسی عجب آید،
که‌ بارِ عشقِ تو ، بر دل کِشد ، بدین‌ همه سُستی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶
                             
نگارِ سروقدِ من ، چُو عزمِ باغ کند،
چُو برگِ لاله ، دلِ باغ ، پُر ز داغ کند

به باغ می‌رود امروز ، نَی غلط گفتم،
که هرکجا بخرامد ، ز چهره باغ کند

پُر از بنفشه شود راغ ، از دُو گیسو یش،
اگر به فصلِ زمستان ، گذر به راغ کند

ز دلرباییِ چشم اش ، شراب مست شود،
در آن زمان ، که مِی از شیشه ، در ایاغ کند

چُو زلفِ خود ، به مشام ام نهد ، بدان مانَد،
که طبله طبله مرا ، مُشک در دماغ کند

جز او ، که زلف به رخ حلقه کرده ، نشنیدم،
کلاهِ باز ، کَس ، از شهپرِ کلاغ کند

فراغ نیست مرا ، از فراقِ او ، آری،
اسیرِ عشقِ بتان ، ترکِ هر فراغ کند

مگر که مسکنِ دلها ست ، زلفِ مِشکین اش،
که هر کَسی ، دلِ خُود را ، در آن سراغ کند

ز جان ، ثناگرِ زلفینِ او ست ، "قاآنی" ،
تو عندلیب نگه کن ، که مدحِ زاغ کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱
                    
چون زلفِ بیقرارَش ، بر رخ قرار گیرد
از رشک ، رویِ مه را ، در صد نگار گیرد

از بس که حلقه بینی ، در زلفِ مشکبارَش
صد دست باید آنجا ، تا در شمار گیرد

گر زاهدی ببیند ، میگونیِ لبِ او
تا روزِ رستخیزَش ، زان مِی ، خمار گیرد

گر ماهِ لاله گون اش ، تابد به نرگس و گل
گلزار پای تا سر ، از رشک ، خار گیرد

گر از کمانِ ابرو ، بادامِ نرگسین اش
یک تیر برگشاید ، صیدی هزار گیرد

خورشید کو ز تنگی ، بر چرخ می‌کشد تیغ
از بیمِ تیرِ چشمش ، گردون حصار گیرد

او آفتابِ حُسن است ، از پرده گر بتابد
دهرِ خرِف ، ز رویش ، طبعِ بهار گیرد

عاشق که از میانَش ، مویی خبر ندارد
در آرزویِ مویَش ، از جان کنار گیرد

عطّار را به وعده ، دل می‌دهد ، ولیکن
اندر میانِ آتش ، دل چون قرار گیرد

امیرحسین صدری در ‫۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۲ در پاسخ به حمید زارعی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:

سلام

منظور از پهلو غذا یعنی چی ؟

۱
۱۵۲
۱۵۳
۱۵۴
۱۵۵
۱۵۶
۵۷۳۱