سام در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲:
حزین لاهیجی
غزل شماره 62زهی از خار، خارت شعله در جان، گلْسِتانها را
ز لعلت، مُهرِ خاموشی به لب، سوسن زبانها را
بهارِ عارضت هر گوشه، صد بی خانمان دارد
زدند آتش ز شوقت، عندلیبان آشیانها را
نه در کنعان نه در بازار مصرت می توان دیدن
بیابان گردِ حیرت کرده شوقت، کاروانها را
ندارد مطربی حاجت، سماع ما سبکباران
به شور آرد نسیم آشنایی، نیسِتانها را
اگر داری دلِ سختی، مَحَبّت نرم می سازد
نهنگِ عشق، دردم میگدازد استخوانها را
به کویت جذبهٔ شوقِ مرا، رهبر نمی باید
شتابم در فَلاخن می نهد، سنگِ نشانها را
حزین را تا به کی، دل زاتشِ پندار بگدازد؟
برافکن پرده از عارض، یقین گردان گمانها را
بهزاد رستمی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:
ممنون از توضیحات خیلی خوب آقا رضای عزیز، مثل همیشه لذت بردم
دکتر حافظ رهنورد در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:
جان تن بدن لب دهن کام دل دست
جان ز تن برآید جان از بدن برآید
این غزل زیبا که با تکرار کلمات بالا و ترکیب و جابجاییهای مختلف تبدیل به شعری گیرا و خوشآهنگ شده، نمونهی هنر والای خواجه حافظ است.
یک نمونه از جابجاییها چنین است؛
جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش
نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید.
جان لب
کام جان
سیاووش در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۱۸:
عشق را بیمعرفت معنا مکن
زر نداری مشت خود را وا مکن
گر نداری دانش ترکیب رنگ
بین گلها زشت یا زیبا مکن
خوب دیدن شرط انسان بودن است
عیب را در این و آن پیدا مکن
دل شود روشن ز شمع اعتراف
با کس ار بد کردهای حاشا مکن
ای که از لرزیدن دل آگهی
هیچکس را هیچجا رسوا مکن
زر به دست طفل دادن ابلهی است
اشک را نذر غم دنیا مکن
پیرو خورشید یا آیینه باش
هرچه عریان دیدهای افشا مکن
ای بس آبادی که بوم یوم شد
بر سر یک مشت گل دعوا مکن
چون خدا بر تو خدایی میکند
اضطراب از روزیِ فردا مکن
متحد گردید و طوفان شد نسیم
دوستی با بیسر و بیپا مکن
پشت بر محراب دل کردن خطاست
قامتت را جای دیگر تا مکن
چون به شمعی میرسی پروانه باش
وز نگاه این و آن پروا مکن
پیش بیرنگان که مست حیرتند
گر دورنگی میکنی با ما مکن
گر ز آب برکه میترسی پریش!
دعوی غواصیِ دریا مکن
بهرام سیاره/ پریش شهرضایی
البته این شعر تو بعضی سایت ها به ناممولانا پخش شده متاسفانه
سام در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۱:
آیه 41 سوره هود
۞ وَقَالَ ارْکَبُوا فِیهَا بِسْمِ اللَّهِ مَجْرَاهَا وَمُرْسَاهَا ۚ إِنَّ رَبِّی لَغَفُورٌ رَحِیمٌ
و نوح گفت: در آن سوار شوید که حرکت کردنش و لنگر انداختنش فقط به نام خداست، یقیناً پروردگارم بسیار آمرزنده و مهربان است.
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
به استناد بیت شماره 4 و نیز بیت زیر، «آویزش» احتمالا به معنی «قلاب»، «حلقه» و «چنگک» است (یا هر ابزاری که بتوان از آن چیزی آویخت).
آویزِشِ جعد از ته چادر بَرَدم دل/آشفتگی طُرّه به دستار ندانم (غالب دهلوی، غزل 254، بیت 6)
ستمکارا ستم کم کن که آخر چنگِ آویزش/مکافات عمل اندر گریبان تو اندازد (صغیر اصفهانی، غزل 210، بیت 8)
*چنین معنایی در هیچیک از واژهنامههای موجود ثبت نشده است (فرهنگ رشیدی، لغتنامه دهخدا و ...).
محمد جعفرزاده در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیهالسلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیهالسلام کی چه میگریزی او ترا نمیبیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم:
من که این متنی که می فرمایید رو نشنیدم ولی شاید مراد از غیرت اونجا تعصب بوده .
علیرضا محمدی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ در پاسخ به اردشیر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:
واقعا این شبهه قیمت پاسخ ندارد
HB۲۱ در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۹ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:
درود بر شما.
خیلی ممنون
رضا از کرمان در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۷ در پاسخ به HB21 دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:
درود بر شما
میگه به معشوق که به سر تو قسم من هرگز از عهد وپیمان خارج نمیشم ولی اگر تو به من فرمان رفتن بدهی مثل نوک پیکان خواهم رفت
نوک پیکان دو خاصیت داره اول اینکه جلوتر از بقیه تیر حرکت میکنه ودر ثانی با سرعت حرکت میکنه
پس اگر معشوق دستور دوری بده مثل نوک پیکان با سرعت وسریعتر از بقیه خواهم رفت .
شاد باشی
HB۲۱ در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۳:
منظور از مصرع « گر بفرمایی رفتن به سر پیکانم »
چیست؟
محسن جهان در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۷۰:
برای تعالی پیدا کردن و سالک راه حق شدن که کمتر از تاج و تخت دنیوی نیست، بایست از خود بگذری و همواره در جهت کمک و دستگیری خلق خدا کوشا باشی.
بهزاد جان بزرگی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود » بخش ۳:
دوستان دوتا نکته پیدا کردم میگم خدمتتون
بیت زن و کودکان کردند اسیر به محتوا نمیخوره
فیلقوس برای جنگ سپاهی رو میاره مقایل داریوش
کدوم عاقلی زن وبچه رو میبره با خودش بخصوص که جنگ نزدیکشون بود.
مورد بعدی اون مهری که بیاراستند همون مهدی هست که در چند بیت جلوتر عروس رو داخلش میگذارند و مهد به مهر تغییر کرده که کاملا بی منطق هست ساخت مهر برای عروس
ارادتمند
بهمن حیدری در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست:
درود
درخط آخر به نظر می رسد به جای نیست ، نیک درست است
گر از هستی حق خبر داشتی همه خلق را نیک پنداشتی
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵
تا به شکار رفتهای ، گشته دلم ، شکارِ غم،
هست مرا ازین سپس ، طِیش فزون و عِیش کمگر نه ز محنتِ زمان ، شاه شود مرا ضِمان،
نیست ز بختَم این گمان ، کاو برهاندَم ز غمتا پیِ صیدِ آهوان ، خنگِ ملِک بوَد روان،
جان و دل ام بوَد نوان ، از چه ، ز آهِ دمبهدمشَه به غزال بسته دل ، من ز هَزال خسته دل،
او ز خیال رَسته دل ، من ز ملال بسته دمای بتِ شنگِ شوخ لب ، خیز و بسیج کن طلب،
تا بجَهیم از این کرَب ، تا برَهیم ازین المچند قرینِ نالهای ، داغ به دل ، چُو لالهای،
خیز و بدِه پیالهای ، تا برهیم از این نقَمچین بگشا ز گیسوان ، تازه کن از طرب ، روان،
چند زنی بر ابروان ، این همه پیچ و تاب و خَممژده بدِه که صبحگه ، شاهِ جهان ، رسد ز رَه،
از قمرَش به سَر کُلَه ، وز مَلَک اش به بَر خدم
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹
دلَم به زلفِ تو ، عهدی که بسته بود ، شکستی،
میانِ ما و تو ، مویی علاقه بود ، گسَستیز شکلِ آن لب و دندان ، توان شناخت ، که یزدان،
ز تنگنایِ عدم ، آفرید گُوهرِ هستیحدیثِ طولِ امل را ، نمود زلفِ تو کوته،
که هرکه جُست بلندی ، در اوفتاد به پستیشرابِ شُوق ز لعلَت ، چنان کشیدهام امشب،
که صبحِ روزِ قیامت ، مرا ست اوّلِ مستینخست ، روزِ قیامت ، به عاشقان نظری کن،
که پشتِ پای به دوزخ زنند ، از سرِ مستیز وصلِ طوبی و جنّت ، جز این مراد ندارم،
که قدّ و رویِ تو بینم ، به راستیّ و درستیچگونه وصفِ جمالَت توان نمود ، کز اوّل،
دهانِ خلق گشودیّ و رویِ خویش ببستیحدیثِ نکتهٔ تُوحید ، از زبانِ نگارین،
هزار بار شنیدی دلا و هیچ نجُستیبیار باده که گبر و یهود و مومن و ترسا،
ز عشق بهره ندارند ، جز خیال پرستیاگر سجود کند بر رخِ تو ، زلفِ تو ، شایَد،
که نیست مذهبِ هندو ، جز آفتاب پرستیندیدهایم که شاهین ، به کبک حمله نماید،
چنان که زلفِ تو ، بر دل ، به چابکیّ و به چُستیز سخت جانیِ "قاآنی" ام ، بسی عجب آید،
که بارِ عشقِ تو ، بر دل کِشد ، بدین همه سُستی
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶
نگارِ سروقدِ من ، چُو عزمِ باغ کند،
چُو برگِ لاله ، دلِ باغ ، پُر ز داغ کندبه باغ میرود امروز ، نَی غلط گفتم،
که هرکجا بخرامد ، ز چهره باغ کندپُر از بنفشه شود راغ ، از دُو گیسو یش،
اگر به فصلِ زمستان ، گذر به راغ کندز دلرباییِ چشم اش ، شراب مست شود،
در آن زمان ، که مِی از شیشه ، در ایاغ کندچُو زلفِ خود ، به مشام ام نهد ، بدان مانَد،
که طبله طبله مرا ، مُشک در دماغ کندجز او ، که زلف به رخ حلقه کرده ، نشنیدم،
کلاهِ باز ، کَس ، از شهپرِ کلاغ کندفراغ نیست مرا ، از فراقِ او ، آری،
اسیرِ عشقِ بتان ، ترکِ هر فراغ کندمگر که مسکنِ دلها ست ، زلفِ مِشکین اش،
که هر کَسی ، دلِ خُود را ، در آن سراغ کندز جان ، ثناگرِ زلفینِ او ست ، "قاآنی" ،
تو عندلیب نگه کن ، که مدحِ زاغ کند
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱
چون زلفِ بیقرارَش ، بر رخ قرار گیرد
از رشک ، رویِ مه را ، در صد نگار گیرداز بس که حلقه بینی ، در زلفِ مشکبارَش
صد دست باید آنجا ، تا در شمار گیردگر زاهدی ببیند ، میگونیِ لبِ او
تا روزِ رستخیزَش ، زان مِی ، خمار گیردگر ماهِ لاله گون اش ، تابد به نرگس و گل
گلزار پای تا سر ، از رشک ، خار گیردگر از کمانِ ابرو ، بادامِ نرگسین اش
یک تیر برگشاید ، صیدی هزار گیردخورشید کو ز تنگی ، بر چرخ میکشد تیغ
از بیمِ تیرِ چشمش ، گردون حصار گیرداو آفتابِ حُسن است ، از پرده گر بتابد
دهرِ خرِف ، ز رویش ، طبعِ بهار گیردعاشق که از میانَش ، مویی خبر ندارد
در آرزویِ مویَش ، از جان کنار گیردعطّار را به وعده ، دل میدهد ، ولیکن
اندر میانِ آتش ، دل چون قرار گیرد
امیرحسین صدری در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۲ در پاسخ به حمید زارعی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
سلام
منظور از پهلو غذا یعنی چی ؟
سام در ۷ ماه قبل، سهشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۲: