گنجور

 
کسایی مروزی
 

فهرست شعرها به ترتیب آخر حرف قافیه گردآوری شده است. برای پیدا کردن یک شعر کافی است حرف آخر قافیهٔ آن را در نظر بگیرید تا بتوانید آن را پیدا کنید.

مثلاً برای پیدا کردن شعری که مصرع «آخته ، آن موی میانش نگر» مصرع دوم یکی از بیتهای آن است باید شعرهایی را نگاه کنید که آخر حرف قافیهٔ آنها «ر» است.

حرف آخر قافیه

الف
ب
ت
ح
د
ر
ش
ف
ق
ل
م
ن
ه
ی

سوگنامه: باد صبا درآمد فردوس گشت صحرا - آراست بوستان را نیسان به فرش دیبا

موی سپید و روی سیاه ...: چون سر من سپید دید بتم - گفت تشبیه شیب و سخت عجب

به شاهراه نیاز: به شاهراه نیاز اندرون سفر مسگال - که مرد کوفته گردد بدان ره اندر سخت

دشمنی مذهبی: هیچ نپذیری چون ز آل نبی باشد مرد - زود بخروشی و گویی نه صواب است ، خطاست

به نوبهار ...: به نوبهار جهان تازه گشت و خرم گشت - درخت سبز عَلَم گشت و خاک مُعْلَم گشت

جنازهٔ دوست: جنازهٔ تو ندانم کدام حادثه بود - که دیده ها همه مصقول کرد و رخ مجروح

نرگس: نرگس نگر ، چگونه همی عاشقی کند - بر چشمکان آن صنم خَلُّخی نژاد

مرگ امیر: آن کس که بر امیر در مرگ باز کرد - بر خویشتن نگر نتواند فراز کرد

سرخ رویی و زرد رویی: نورد بودم ، تا ورد من مُورَّد بود - برای ورد مرا ترک من همی پرورد

مردم و زمانه: نانوردیم و خوار و این نه شگفت - که بر ورد ِ خار نیست نورد

زلف معشوق: کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیرد - سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد

شعر و غزل: ای آنکه جز از شعر و غزل هیچ نخوانی - هرگز نکنی سیر دل از تُنبُل و ترفند

آن خوشه های رز ...: آن خوشه های رز نگر آویخته سیاه - گویی همی شبه به زمرد در اوژنند

دولت سامانیان و بلعمیان: به وقت دولت سامانیان و بلعمیان - چنین نبود جهان با نهاد و سامان بود

صبح و نبید: صبح آمد و علامت مصقول بر کشید - وز آسمان شمامهٔ کافور بر دمید

شنبلید ، در میان خوید: بگشای چشم و ، ژرف نگه کن به شنبلید - تابان به سان گوهر ، اندر میان خوید

گازُر: کوی و جوی از تو کوثر و فردوس - دل و جامه ز تو سیاه و سپید

دیده و اشک: دو دیدهٔ من و از دیده اشک دیدهٔ من - میان دیده و مژگان ستاره وار پدید

بهار: زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید - باد به گل بر بَزید گل به گل اندر غژید

خضاب شاعر: از خضاب من و از موی سیه کردن من - گر همی رنج خوری، بیش مخور، رنج مبر!

نیلوفر کبود: نیلوفر کبود نگه کن میان آب - چون تیغ آب داده و یاقوت آبدار

خواری مُرده: دانم که هیچ کس نکند مرثیت مرا - دانم که مرده بر دل میراثخوار ، خوار

نقش دوست: میانهٔ دل من صورت تو بیخ زده ست - چو مُهر کش نتوان باز کندن از دیوار

مدح حضرت علی (ع): مدحت کن و بستای کسی را که پیمبر - بستود و ثنا کرد و بدو داد همه کار

اعضای معشوق: قامت چون سرو روانش نگر - آخته ، آن موی میانش نگر

کتان و ماه: تا تو آن خیش ببستی به سر اندر ، پسرا - بر دلم گشت فزون از عدد ریشه ش ریش

برف پیری: بنفشه زار بپوشید روزگار به برف - درونه گشت چنار و زریر شد شنگرف

پیری: پیری مرا به زرگری افگند ، ای شگفت - بی گاه دود ، زردم و همواره سُرف سُرف

طلب ِ جام: ای خواجهٔ مبارک بر بندگان شفیق - فریاد رس که خون رهی ریخت جاثلیق

پنجاه سالگی شاعر: به سیصد و چهل یک رسید نوبت سال - چهارشنبه و سه روز باقی از شوال

شکفتن لاله و قدح: شکفت لاله ، تو زیغال بشکفان که همی - ز پیش لاله به کف بر نهاده به زیغال

درد ِ پیری: از عمر نمانده ست بر من مگر آمُرغ - در کیسه نمانده ست بر من مگر آخال

ای گلفروش ...: گل نعمتی است هدیه فرستاده از بهشت - مردم کریم تر شود اندر نعیم گل

مرغک سرود سرای: سرود گوی شد آن مرغک سرود سرای - چو عاشقی که به معشوق خود دهد پیغام

پیری و پشیمانی: جوانی رفت و پنداری بخواهد کرد بدرودم - بخواهم سوختن دانم که هم اینجا بپرهودم

در نقاشی و شاعری ...: هر چند در صناعت نقش و علوم شعر - جز مر تو را روا نبود سرفراشتن

آبی ...: آبی ، مگر چو من ز غم عشق زرد گشت - از شاخ ، همچو چوک بیاویخت خویشتن

به سفلگان: عَصیب و گُرده برون کن ، وزو زَوَنج نورد - جگر بیاژن و آگنج ازو بسامان کن

فضل امیرالمؤمنین: فهم کن گر مؤمنی فضل امیرالمؤمنین - فضل حیدر ، شیر یزدان ، مرتضای پاکدین

نوروز: نوروز و جهان چون بت نو آیین - از لاله ، همه کوه بسته آذین

غزل: ای ز عکس رخ تو ، آینه ماه - شاه حُسنی و ، عاشقانْت سپاه

دستش از پرده برون آمد ...: دستش از پرده برون آمد چون عاج سپید - گفتی از میغ همی تیغ زند زهره و ماه

مخلوق پرستی و توبه از می: ای آنکه تو را پیشه پرستیدن مخلوق - چون خویشتنی را چه بری پیش پرسته ؟

قطرهٔ باران: بر پیلگوش قطرهٔ باران نگاه کن - چون اشک چشم عاشق گریان همی شده

عبرت: ای برکشیده منظره و کاخ تا سهیل - برده به برج گاو سر برج و کنگره

برگشت چرخ ...: برگشت چرخ با من بیچاره - و آهنگ جنگ دارد و پتیاره

جامه و کفن: ای عمر خویش کرده به بیهودگی یله - خشنود بندگان و خداوند با گله

آسیای زمانه: آس شدم زیر آسیای زمانه - نیسته خواهم شدن همی به کرانه

حکمت: چرا این مردم دانا و زیرکسار و فرزانه - زیانشان مور را باشد دو درشان هست یک خانه

عزت نفس: به خدایی که آفرین کرده ست - زیرکان را به خویشتن داری

ای طبع سازوار ...: ای طبع سازوار ، چه کردم تو را ، چه بود - با من همی نسازی و دایم همی ژکی

وصف شراب: از او بوی دزدیده کافور و عنبر - وز او گونه برده عقیق یمانی

می و ماه و مریخ: به جام اندر تو پنداری روان است - و لیکن گر روان دانی روانی

بخشندگی ممدوح: کفت گویی که کان گوهرستی - کزو دایم کنی گوهر فشانی

تف و تاب: از بهر که بایدت بدین سان شبگیر - وز بهر چه بایدت بدینسان تف و تاب ؟