ابوالفضل رحیمی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۴ - لاابالی گفتن عاشق ناصح و عاذل را از سر عشق:
این شعر را با نوای ملکوتی استاد شهرام ناظری در مثنوی افشاری حتما بشنوید...شگفت انگیز است.
ملک آرشی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ نجمالدین رازی » مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد » باب اول » فصل سیم:
حجتی بر کسانی که دهری بودن خیام رو تکذیب میکنند.
ملک آرشی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۳ در پاسخ به سام دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:
عزیز
در میان عرفا تجلی خدا مشهور بوده
به صحرا بنگرم صحرا تو بینم
به دریا بنگرم دریا تو بینم
خب چرا نگفته راحت، رسد آدمی به جایی که به جز خدا نداند، یا ندیدهست یا که ورا خدا ببیند
برمک در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۵۱ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ ایرانشان » کوشنامه » بخش ۱۶۰ - دانش پرسیدن کامداد، برماین را و پاسخ او:
گر از هوخت پرسی تو رادی بود
ز رادی همه ساله شادی بود
آهوخت وارونه هوخت است آهوخت= دروغ است هوخت سخن سزاگ و راست است و آهوخت سخن ناروا و دروغ استگر آهوخت پرسی نه رادی بود
آهوخت به دوراه سخن ناروا و دروغ است یکی آهووخت است که به چم آهو گفت است و دگر ناهو گفت است بچم ناخوب گفت .
ملک آرشی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۲ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۲۹:
«جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است»
HRezaa در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۱:
با خواندن و راندنم چه کار است
خواه این کن و خواه آن، تو دانی
....
بی نظیر....
ملک آرشی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۲ در پاسخ به یار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:
یا مگر آیدم به مردن ز تو دست بربگیرم
ملک آرشی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۰ در پاسخ به یار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:
این هم اصلاحیهٔ نظرشون:
به خدا اگر بمیرم ز تو دست بربگیرم
Ebra . در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۷ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:
مدرک؟
ابوتراب. عبودی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
با سلام و عرض ادب محضر استادان فرهیخته و گرانقدر فعال در گنجور، طاعات و عبادات جمیع شما عزیزان مقبول درگاه خداوند سبحان، التماس دعا،
تضمین غزل..«ما بدین در نه پی حشمت و جاه آمده ایم»
«مسمط ممخمس»
دوش از هجر رُخَت چون مِه و ماه آمده ایم
به درِ خانه ی تو، چون پـَــر کاه آمده ایم
خاطــی و غمــزده با عمــــرِ تباه آمده ایم
«ما بدین در نه پی حشمت وجاه آمده ایم
از بـــدِ حادثه اینجا به پناه آمده ایم»
می روم از پی دلدار که نازش بخرم
خال بالای لبش را بـه دو عالم نـدهم
شخص دانا نکند بر خودو اغیار ستم
« رهرو منزل عشقیم ز سرحد عــدم
تا به اقلیم وجود این همه راه آمده ایم»
از ازل خاک وجودم به غم یار سرشت
نام مهدی«عج»به ظرافت به دلِ زار نوشت
گهی بتخانه گهی مسجد و گه دیر و کنشت
« سبزه ی خط تو دیدیم ز بستان بهشت
به طلبکاری این مهر گیاه آمده ایم»
عارف از بهر خدا گو ره تحقیق کجاست
آنکه عشقم بکنــد موردِ تصدیق کجاست
آن عـزیـزِ دل و آن دلبــر صدیق کجاست
« لنگر حلم تو ای کشتی توفیق کجاست
که در این بحر کرم غرق گناه آمده ایم»
در جهان بـــــذرِ محبت ز وفا زود بکار
تا نگردی به جهان در غم و اندوه دچار
عمر ما طی شد و از ره نرسیداست بهار
« آبرو می رود ای ابـــر خطا پوش ببار»
که به دیـوان عمل نامه سیاه آمده ایم »
می تپد هر نفس از عشق خدا سینه ی ما
مــرحبا عشق ســـــر از پا نشناسـی ز وفا
کاروان رفت «عبودی» به پا خیـــــز و بیا
«حافظ این خرقه ی پشمینه بینداز که ما
از پی قافله با آتش و آه آمده ایم»
با احترام، دیوان ابوتراب عبودی
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:
دلایلی دیگر برای تفکر سخت گیرانه در امور دنیا ....
بی اعتقادی به سرنوشت ازلی
«چو قسمت ازلی بی حضور ما کردند...»
عدم ایمان یا ایمان ضعیف
،«جمله میداند خدای حال گردان،غم مخور»
عدم درک فلسفه زندگی و قانون دنیا که رنج و بی ثباتی است
«مرا در منزل جانان چه امن عیش....»
بی توجهی به گذرا بودن غمها و شادیها
«رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند »
در نیافتن خوشیهای کوچک
«هر وقت خوش که دست دهد مغتنم شمار»
قناعت نکردن به داشته ها
«گنج زر گر نبود کنج قناعت باقیست»
زیاده خواهی
«زیادتی مطلب کار بر خود آسان کن»
عدم تجربه دینی و معنوی که به تاریکی دل و در نتیجه بدبینی می انجامد
«دلش بس تنگ میبینم مگر ساغر نمیگیرد»
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۳۵ - شعر و نظم:
یکی از خصوصیاتی که استاد برای شعر برمیشمارد اینست که شعر از دل میجوشد و بر دل مینشیند؛ بر اساس این تعریف شعر محصولی ساختگی یا از پیش تعریف شده نیست . گاهی نیز بیت یا مصراعی به ذهن شاعر میرسد و یا به او الهام میشود و سپس شاعر با طبع شاعری خود به آن میافزاید یا آن را میپروراند که همان ابیات پرورشی نیز نسبتی با دل و جان شاعر دارد
احمد خرمآبادیزاد در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۵۷:
مصراع دوم بیت 3 در نسخه علی عبدالرسولی به جای «چون ماه گه کم آئی و گاهی فزون شوی» به شکل زیر است:
«چون ماه گاه کاهی و گاهی فزون شوی»
آیا از این زیباتر، ظریفتر، هوشمندانهتر و هوشیارتر میتوان در راستای آفریدن نظم، چنین چیدمانی از واژهها را پدید آورد؟
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:
آن جوان خوش نوخاسته همان شاهد یگانه است که حسن جاودان داشته و همواره در اوج زیبایی و لطافت است و صحبت با چنین دلبری است که پیر را جوان و مرده را زنده میکند:
«گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش
تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم»
حافظ اگرچه در بیت اول ظاهرگرایان را مشغول کرده ولی در بیت آخر منظور را مشخص کرده است.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:
حافظ دارای همت بلند است و بهترینها را انتخاب کرده :
«می دوساله و معشوق چهارده ساله»او درین بیت اوج زیبایی و اوج مستی را برمیگزیند و به ما درسی میدهد که ما نیز چنین باشیم و نقد دل را به هر شوخی نسپاریم و با هر شرابی مستی نکنیم
حافظ درین بیت پاسخی هم برای جریان زهد دارد و البته ظاهرپرستان را هم مثل همیشه گمراه لفظ و عبارت کرده است
سعید علوی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۴:
به زبان ساده پیش شرط رسیدن به اسرار الهی وبا معشوق یکی شدن گدازیدن چون شمع است. شمع می گدازد تا نور وجودش متجلی می شود واینگه اگر می خواهی نور اسرار بر تومتجلی شود باید باید تن مادی خودرا مثل شمع بگدازی.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
شراب و عیش نهان همین مستی هایی است که در پستوی خانه ای یا کنج خراباتی یا گوشه میکده ای و با نوشیدن چند پیاله شراب دست میدهد
حافظ چنین مستی را بی اعتبار و بی بنیاد میداند زیرا پس از ساعتی از میان میرود و خماری جای آن را میگیرد
اما رند همیشه مست و خوش است و معطل چنین شرابی نیست
مستی رند وجودی است و از درون او نشأت میگیرد.رند از شراب میخانه عشق واقع در کوی معرفت در شعر زیبایی مینوشد.
بهرام چگینی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
شاهکار
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:
خوشا دلی که مدام از پِی نظر نرود
به هر دَرَش که بخوانند بیخبر نرود
آنچه باید همیشه برای عاشق مهم باشد نظر و عنایت معشوق است . در اینجا معشوق دیگری جلوه کرده و نظر عاشق را به خود جلب کرده و عاشق را وا داشته که از پی نظرش جذب چنین معشوقی شود.غزل با چنین حسرتی آغاز می شود که ایکاش همیشه دل به سوی جلوه هر معشوقی که دید حرکت نکند و از هر طرف که به او گفتند « بیا» بدون آگاهی نرود .
طمع در آن لبِ شیرین نکردَنَم اولی
ولی چگونه مگس از پِی شکر نرود
اما در این بیت به مطلب مهمی اشاره می کند . موضوع عشق با عقل و آگاهی نمی سازد و اگر معشوقی جلوه کند کششی رخ می دهد که چه بخواهی یا نخواهی خودت می روی . می گوید بسیار خوب ، من که هوس آن لب شیرین را نداشتم ولی مگر می شود مگس به دنبال شکر نرود یعنی لبی شیرین و شکرین جلوه ای دارد که دل را می رباید و دیگر اراده نقشی ندارد و جذب خواهی شد ( حتی اگر بعدها بفهمی که این حرکت اشتباه بوده است .
سوادِ دیدهٔ غمدیدهام به اشک مشوی
که نقشِ خالِ توام هرگز از نظر نرود
این طور نیست که تو را که معشوق ازلی و اصلی من هستی از یاد برده باشم این مردمک چشمهایم یادگار خال رخ تو هستند و مرا همیشه به یاد تو می اندازند گویا همیشه نظر به آن خال دارم پس باعث نشو که اشک سیاهی چشمانم را بشوید و از فراق تو سپید گردد.
ز من چو بادِ صبا بویِ خود دریغ مدار
چرا که بی سرِ زلفِ توام به سر نرود
تو همیشه بوی خود را به باد صبا می سپاری این بوی امید را از من هم دریغ نکن و بگذار همیشه امیدوار به زلف تو باشم که بدون این سرِ زلف ( راه عاشقی ) زندگی هیچ است .
دلا مباش چنین هرزه گَرد و هرجایی
که هیچ کار ز پیشت بدین هنر نرود
نهیبی به دل می زند که ای دل چرا از هرسو که جلوه ای بود معشوقی برمی گزینی و می روی به این ترتیب و با این هنر کارت پیش نخواهد رفت و در راه عاشقی به جایی نخواهی رسید.
مکن به چشمِ حقارت نگاه در منِ مست
که آبرویِ شریعت بدین قَدَر نرود
در اینجا مخاطب حضرت حافظ خوانندگان غزل هستند که به آنها ( ما) می گوید به من مست با چشم حقارت نگاه نکنید . مستی من آبروی دین و شرع را نمی برد . باید نگاهتان را وسیع تر کنید و با دیدن شراب و مستی من به بی دینی من حکم نکنید.
منِ گدا هوس سروقامتی دارم
که دست در کمرش جز به سیم و زر نرود
شما در شریعت به دنبال خدایی می گردید که حضورش را درک نکرده اید ، ولی من خود را گدا و محتاج آن بالا بلندی می دانم که از بخشندگی وقتی دست به پهلویش می برد فقط برای آن است که ازهمیان ثروتش بخشش کند.
تو کز مکارمِ اخلاق عالَمی دگری
وفایِ عهدِ من از خاطرت به در نرود
تو ای خواننده شنونده غزل که از بزرگان اخلاق دنیای دیگری هستی و وفای به عهد را می شناسی به عهد من هم وفا کن و با شنیدن این سخن ها به پیمان با من وفادار باش و سخن مرا نیز بازگو کن.
سیاه نامهتر از خود کسی نمیبینم
چگونه چون قلمم دودِ دل به سر نرود
بدان که از خود گناهکار تر کسی را نمی بینم نامه عمل من از همه سیاه تر است و به همین خاطر این دوده سیاه دل من است که بر قلم می آید و ثبت می شود.
به تاجِ هدهدم از رَه مَبَر که بازِ سفید
چو باشه در پِی هر صیدِ مختصر نرود
من چون باز سفیدی این راه را انتخاب کرده ام و به دنبال شکار ارزنده ای هستم مرا قرقی فرض نکنید که با تاج هدهدی فریب خورده و از راه عاشقی منحرف شود.
بیار باده و اول به دستِ حافظ ده
به شرطِ آن که ز مجلس سخن به در نرود
حالا که مرا شناختی آن شراب را بیاور و اول به دست من حافظ بده . تعجب نکن که من حافظم و باده می نوشم.ولی حواست باشد که از این مجلس سخنی برملا نشود.
رضا از کرمان در ۶ روز قبل، یکشنبه ۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۵۳ در پاسخ به Ebra . دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۰ - دریغا کو مسلمانی: