behzad abbasi در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:
درود بر شما بزرگوار همیشه حاشیه های شما را جستجو میکنم اول و لذت میبرم ای برگ بی برگ نور همراه همیشگی شما باشد
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۰:
در دمی ، دل ز نقش سکهٔ عشق
فرهود در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۴ در پاسخ به محمود زارعی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:
درود،
«منزل» و «راه» در اینجا اصطلاحات مسافرتی قدیم هستند.
منزل به توقفهای طولانیتر که شب را میماندهاند مثلا در کاروانسراها گفته میشده و راه ظاهرا مقداری از سفر که بعدش یک استراحت کوتاه میکردهاند
دوراهه منزل یعنی دو تا کاروانسرا که به هم خیلی نزدیک هستند.
کنایه است یعنی یک سفر خیلی کوتاه که منظور زندگی است در اینجا.
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:
خوف کو ، تا در رجا خواهم رسید
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱:
اول کسی که نظم فرموده بهرام گور بوده و قصه چنان است که یزد جرد که پدر او بود در مداین می بود و او را هر چند فرزند شدی نزیستی. آخر خدای تعالی بهرام را به او داد. یزد جرد به خود خیال کرد که در هوای مداین ناخوشی باشد که فرزندان مرا نمی سازد پس نعمان را که ملک عرب بود طلبیده بهرام را به او سپرد و او بهرام را به جزایر برد و در تربیت او کوشید و چنان که می بایست غم خورد.
چون بهرام به حد ده سالگی رسید نعمان وفات کرد و او را پسری بود منذر نام. یزدجرد ملک پدر را به او داد و او نیز به طریق پدر مشغول تربیت بهرام گردید.چون بهرام به سر حد کمال رسید او را به شکار میل تمام شد. روزی با منذر و خیل و حشم و سپاه به شکار رفت. در صحراگوری نمودار شد. اسپ بهرام تند رو ] بود. تیر بر کمان نهاده از پیش تاخت و منذرا با سپاه از عقب او می آمدند. چون بهرام از پس پشته برآمد دید که شیری خود را به پشت گور گرفته، یال او را در دهن دارد. دست بهرام به خانه کمان درآمده تیر را بر میان پشت شیر زد که از سینه گور بیرون جسته تا نیمه در زمین نشست منذرا با همه سپاه متعجب شدند و آن روز او را بهرام گور لقب شد. چون بعد از پدر بر تخت نشست روزی در شکار این بیت را گفت:
«منم آن شیر ژیان و منم آن ببریله
نام بهرام مرا و لقبم بوجبله»
از کتاب :هفت کشور وسفر های ابن تراب
نویسنده :ناشناس (دوران صفوی)
به کوشش ایرج افشار
مهران افشاری
محمود زارعی در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۲:
با سلام
به نظر من
فرصت شمار صحبت، کز این دوراهه منزل
چون بگذریم دیگر، نتوان به هم رسیدن
در هر منزلی(دنیا) ما در هر لحظه دو سر انجام داریم
1باقی ماندن در منزل(زنده ماندن)
2از منزل خارج شدن(از دنیا خارج شدن فوت کردن یا تغیر تعلقات و شخصیت)
فرصتی که در این منزل هستیم(زنده هستیم و این علایق مشترک )غنیمت بدانیم که وقتی
Aفوت کنیم دیگر همو نمی بینیم
Bوقتی علایق تغیر کنند دیگر همو نمی بینیم(اون انسان اول و حس های مشترک)
یا حق
دکتر صحافیان در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰:
دلم آواره است و من همچنان از ویرانگری عشق بیخبرم! بر سر آن صید حیران و بیقرار چه آمده است.
۲- بهسان درخت بید بر سر ایمانم میلرزم چرا که دلم در دست معشوق کمان آبروی کافرپیشه و بیرحم است(ایهام:۱- تیری به نام بید از این درخت- ۲- کیش: تیردان)
۳- در این عشق، در رویای دریایم چه دور است این خیال از قطره خوشخیال!(خانلری: حوصله بحر میپزم)
۴- به آن مژگان گستاخ که آرام و قرار میبرد، فخر میفروشم که شیرینی وصالش بر نیش فراق و درد عشق جاری است.
۵- آری اگر طبیب بر دل زخمیام برای معاینه دست گزارد، از آستینش هزار قطره خون خواهد چکید.
۶- پس از این عشق و خودآگاهی اکنون در حالی که شرمسار دستاوردهای خویشم به سوی میکده گریان و شرمنده خواهم رفت.
۷- نه جاودانگی خضر میپاید و نه پادشاهی اسکندر، ای درویش که خواهان سلوکی بر سر دنیای بیارزش نزاع نکن!
۸- اگر خواهان یافتن اویی حافظ! گنجی بیش از گنج قارون به دست آور، که هر گدایی دستش به آن کمر نمیرسد(خانلری: بدان گهر نرسد- ایهام معشوق و کمر: حال خوش و کمال)
بیت اضافه در خانلری:
تو بندهای گله از دوستان مکن حافظ
که شرط عشق نباشد شکایت از کم و بیش
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:
در این شهر، در این حال و مقام بخت خود را آزمودیم، آری باید از این بیچارگی و هلاکت خود را رهایی دهیم.
۲- از حسرت ماندن در این حال پیوسته پشت دست به دندان میبرم و آه میکشم، گویا بدن پارهپارهام را از این حسرت چون گل آتش دادهام( رابطه گل و آتش و سوختن، سرخی شعلهوار گل است)
۳- دیشب(در حال خوش دریافت) این سرود بلبل چه خشنودم کرد در حالی که گل هم گوش پهن کرده بود و به دقت گوش میداد
۴- و گفت: ای دل خوش باش! که یار تلخرفتار از بخت ناسازگار خویش بسیار ناراحت و خشمگین نشیند(سخن سختی است به معشوق که البته بیان آن به واسطه بلبل از خشونت آن میکاهد ایهام: عادت تقدیر شده معشوق بر بیاعتنایی است، دلا تو اندوهگین نشو!)
۵- اگر میخواهی که آسان و سخت جهان بر تو سپری شود و ناخرسندت نکند از پیمانهای نااستوار و گفتارهای دلخراش صرفنظر کن(سخت و سست:غیر از تضاد از جهت دستوری از ترکیبات معطوف از نوع دو ارزشی است که مراد از آنها اطلاق است مثل خرد و کلان، تر و خشک و ... یعنی همه چیز. شرح شوق، ص ۲۹۹۶)
۶- اکنون(که از همه چیز گذشتهام) زمان آن رسیده که از این سوز بیپایان در همه سامان و اسباب خود را بسوزانم(خانلری: گر موجخیز حادثه سر بر فلک زند/عارف به آب تر نکند رخت و پخت خویش: عارف در سختترین بلایا نیز از جای بهدر نمیشود و غایات طریقت خود را از یاد نمیبرد. همان رفتار بیشتر عرفا هنگام کشتارها و ویرانیهای دهشتبار)
۷- ای حافظ! اگر پیوسته کامروایی میسر بود(در ذات جهان گذاشته شده بود) جمشید نیز از اورنگ شاهی و تخت پادشاهی جدا نمیشد.
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:
به بزرگی و شکوه شاه شجاع قسم میخورم که به خاطر مال و مقام با کسی جنگ ندارم.
۲- دیگر شراب خانگی و پنهانی کافی است، اینک شراب کهنه مغان برایم بیاور اکنون حریف عشق بازامده رفیق توبه، خدانگهدار.
۳- به خاطر خدا خرقهام را با شراب بشویید تا سرمست و سرشار خال خوش شوم که من در این روزگار نشان خوبی نمیبینم.
۴- از مستی این حال خوش آنکه اجازه شنیدن سماع را نمیداد، اکنون با صدای چنگ به رقص آمده است.
۵- شکرانه این حال خوش به عاشقانت نگاهی بینداز که تو پادشاه فرمانفرمایی و من غلامی فرمانپذیر.
۶- تشنه بهرهای از جام شرابت هستیم، ولی گستاخی نمیکنیم دردسر هم نمیافزاییم(ایهام صداع: سردرد ناشی از شراب- بیت اضافه خانلری:هنر نمیخرد ایام و غیر از اینم نیست/کجا روم به تجارت بدین کساد متاع)
۷- خداوند، پیشانی و صورتم را از خاک بارگاه مجلل شاه شجاع جدا نکند!
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:
سپیده دم، که خورشید از خلوتسرای قصر آفرینش، به هر سو نورافشانی میکند،
۲- و فلک از گریبان خود، آیینه خورشید را بیرون میکشد، چهره هزار رنگ هستی را در آن به نمایش میگذارد.
۳- همچنین در شادیسرای خورشید که چون جمشید آسمانهاست، زهره برای سماع، ارغنون خود را کوک میکند.
۴- چنگ با آوای خوشش، میگوبد: کیست که برتری حال خوش را انکار کند؟! و جام با قهقههاش(صدای ریختن شراب در جام) میگوید: بازدارنده این شور نیکی کجاست؟!
۵- به اوضاع جهان با دقت توجه کن! تا اثر حال خوش را دریابی و جام خوشدلی در دست گیری!"در هر صورت(هر زمان و هر مکان) بهترین کار همین است.
۶- آری دنیا چون معشوقهای زیباست که گیسوانش همه افسون و فریب است. از این رو عارفان(آگاهان از حقیقت هستی) بر سر رشته جهان، با یکدیگر درگیری ندارند.
۷- اگر سود این جهانی میخواهی، از خداوند برای پادشاه عمر طولانی بخواه! که وجودی بخشنده و نیکیرسان دارد(خانلری: نفع جهان میطلبی)
۸- آری شاه شجاع مظهر لطف ازلی خداوند، جان هستی و روشنایی چشم امیدمان است!
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع/ شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع(۲۹۴)
در میان زیبارویان، چون شمع شهره وفاداری(سوختن و پایداری)به توام. آری همچون شمع میسوزم، همنشین کوی رندان و جانفدایان هستم.
۲- غم عشقت را به جان میپرستم و به چشمم خواب نمیآید، چون مانند شمع از بیماری فراقت پیوسته گریانم.
۳- رشته شکیبایی من با قیچی غم عشقت بریده شد(اشاره به قیچی کوچکی برای بریدن سر فتیله که آتش شمع را بیشتر میکند) اما همچنان چون شمع در این آتش میسوزم(خانلری: سوزانم چو شمع- بیت قبل را ندارد)
۴- اگر اشک ریزانم چون اسب پیوسته نمیتازید، راز پنهان عشق چون شمع در هستی، فاش نمیشد.
۵- دل بیچارهام در میان آب چشم و آتش عشق همچنان سرگرم(ایهام: دارای سری گرم چون شمع) عشق شیرین توست.
۶- در این شب بیپابان فراق، جواز(ایهام تناسب پروانه با شمع) دیداری برایم بفرست وگر نه چون شمع جهانی را از درد عشق میسوزانم.
۷- بدون زیبایی بینظیرت که به جهان زیبایی داده، روزم چون شب شده است با عشق تو کاملترینم گرچه چون شمع پیوسته در حال کاستن باشم.
۸- کوه صبرم در دست غم عشق چون موم شده است، آری در میان آب چشمان و آتش عشق چون شمع میسوزم.
۹- همچون سپیده سحری یک نفس دیگر برایم نمانده است تا به دیدار برسم، زودتر چهرهگشایی کن تا چون شمع در برابرت جان دهم.(جامع نسخ دیوان، ص ۳۵۰: بی دیدار تو) ۱۰-یک شب با وصالت سرافرازم کن(پس از رسوایی عشق)تا از دیدار تو ایوان خانه سرشار نور شود.
۱۱- در شگفتم که حافظ چه زیبا آتش عشقت را در سر و جان میپروراند. آری چون شمع، سوزان باقی میمانم و شعله مقدس عشق را با آب چشمانم خاموش نمیکنم(بنمایه آب و آتش در بیتهای ۵، ۸ و ۱۱)
آرامش و پرواز روح
احمد خرمآبادیزاد در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۵۱:
مصراع نخست بیت 10 به جای «چند با دانهٔ دل بریان» به احتمال زیاد باید به شکل زیر باشد:
«چند با دانهٔ هِل بریان»
ترکیب «دانۀ دل» نامفهوم است و البته ناسازگار با کل شعر، که اشاره به دارو و درمان در گذشتههای دور دارد.
*اما، متاسفانه سند خطی تایید کنندهای در دست نیست.
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
هنر آنست که خود عیان شود و عیان هم میشود
زیرا فطرت انسان که بر اساس زیبایی دوستی و زیبایی شناسی آفریده شده است ،خوبی و زیبایی را در هر ساحتی میستاید و گرامی میدارد مگر آنکه غرضی یا مرضی در فطرت انسان به وجود بیاید تا هنر و زیبایی را نداند و نشناسد.
اگر شخصی انگشت بر شعر حافظ بگذارد که بی ارزش است زیرا از کلمات عربی بسیار استفاده کرده است این غرض و مرض تعصب زبانی و ملی است که مانع از دیدن زیبایی شعری شاعر میشود.
اگر کسی شکوه ایوان مداین یا تخت جمشید را ستایش کند اما زیبایی میدان نقش جهان را نبیند آن غرض و مرض ملی گرایی است که مانع قضاوت صحیح وی گردیده است
مولانا هم اغراض و امراض را مانع شناخت هنر دانسته است
چون غرض آمد هنر پوشید شد
صد حجاب از دل بسوی دیده شد
و چقدر شگفت انگیز است مصراع دوم که میگوید حجاب دل یا همان غرضها و مرضها مانع دیدار درست میگردد!
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
«چند بوسه وظیفه تعیین کن» که مولانا گفته است را حافظ این طور بیان میکند
بدون شک حافظ علاوه بر تسلط بر علوم قرآنی،ذخیره ادبی فراوانی نیز داشته است
محسن در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶:
یا حضرت فاطمه زهرا
محسن در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۶:
این غزل اشاره به شخص بزرگی دارد که به گمان من حضرت علی است
خدابین در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۶ در پاسخ به کتایون فرهادی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶ - متابعت نصاری وزیر را:
بابت زحمات ماندگاری که برای نوشتن تفسیر این شعر زیبا در این سایت پربار داشتید، بسیار سپاسگزارم
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
ضمیرِ منیر
چقدر این عبارت زیباست
بنده تا آنجا که یاد دارم در هیچ کتاب شرح حافظی هیچ شارحی به زیبایی این ترکیب اشاره نکرده است!
اینها زیبایی شناسی میخواهد
دقت میطلبد
اگر اشتباه نکنم هر دو کلمه هم عربی هستند
استفاده نکردن از واژه های عربی در سخن هنری نیست
هنر آنست که شاعر واژه ها را و ترکیبها را چنین در کنار هم بیاورد و جان دیگری به کلمات ببخشد
چه بسیار اشعار« پارسی بیخته» که یک هزار این بیت هم لطف و معنا ندارند !
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
نکته ظریفی درین بیت هست که بعید میدانم کسی دریافته باشد و آن نکته اینست که حافظ با همه نیازمندی که درین غزل موج میزند از مخاطب خود چیزی نمیطلبد وسوالی نمیکند و جالبتر آنکه انتظار دارد که مخاطب احول او را بپرسد!
وقتی میگوید ای پادشاه حسن دمی ما را بپرس ،همان یک دم پرسش و همان یک دم نظر عنایت از هر دو جهان بالاتر است
این غزل کارگاهی است که حافظ برای آموزش اصول گدایی برگزار کرده است!
حسین قربانی فرخد در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶: