گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷:

مسلمانان مرا وقتی دلی بود

که با وی گفتمی گر مشکلی بود

حضرت حافظ وقتی مسلمانان را ندا می کند در دل این ندا می خواهد مطلبی را گوشزد کند . یعنی شما که خود را مسلمان می دانید . مسلمان پیرو مکتب اسلام است و اسلام به معنای تسلیم . هرچند اسلام را تسلیم شدن در برابر خداوند می دانند اما اگر خداوند را حقیقت مطلق فرض کنیم اسلام تسلیم شدن در برابر هر حقیقتی خواهد بود . در واقع فقط جستجوی حقیقت ارزش ندارد بلکه وقتی به حقیقت رسیدی باید قدرت آن را داشته باشی که تسلیم آن بشوی . حافظ چنین قدرتی دارد و در پایان این غزل به آن خواهیم رسید.

ای مسلمانان یک زمان من دلی داشتم که مشکلاتم را با او در میان می گذاشتم تا با ابزاری که داشت ( مثل عقل و هوش و تفکر و ادراک و... ) آنرا حل کند.و مرا به تصمیم درست برساند.

به گِردابی چو می‌افتادم از غم

به تدبیرش امیدِ ساحلی بود

و وقتی به گرداب غم دچار می شدم یعنی دچار نگرانی های روزمره زندگی می شدم حال غم رسیدن به چیزی باشد یا غم از دست دادن چیزی آن دل که گفتم با تدبیر مرا به امیدواری می رساند.

توجه زیبای حافظ که امید را در پی تدبیر و عقل می داند . گویا عقل و تدبیر ما را به ساحل امید هل می دهند .

دلی همدرد و یاری مصلحت بین

که اِستِظهارِ هر اهلِ دلی بود

در این بیت کلمه استظهار را می آورد که به معنی پشتیبان یا پشتوانه است .چنین دلی که درد م را می شناخت و مصلحت مرا می دید گویا پشتیبان هر دلی بود . به عبارت دیگر این موضوع را به سایر انسانها هم تعمیم می دهد . همه انسانها چنین دلی را کمی ضعیف تر یا کمی قوی تر با خود دارند. نکته مهم این است که این تدبیر انسان را به جلو می برد و به او جرآت حرکت می دهد تا بتواند تصمیم بگیرد و مشکلاتش را حل کند . عقل و تدبیر می گوید برو تا مشکل را حل کنی.

ز من ضایع شد اندر کویِ جانان

چه دامنگیر یا رب منزلی بود

 اما وقتی به کوی جانان ( معشوق ) رسیدم خدایا چه منزل دامنگیری بود و مرا گرفتار خود کرد.معشوق جلوه ای کرد و به حافظ گفت « بیا » و نگاه حافظ معکوس شد . دیگر کسی نمی گفت برو تا مشکل را حل کنی بلکه آن جلوه می گفت اگر می خواهی مشکل حل شود باید بیایی. و این با قاموس عقل جور در نمی آمد. عقل نمی توانست آن جلوه را ببیند و برای خودش اتبات کند.اما دلم آن جلوه جانان را دید  و دیگر به عشق جانان بود که به سمت مشکلات می رفتم تا راه حلی بیابم . گویا عقل و تدبیر هم با ایت عشق جانی تازه می گرفت و پویا تر می شد و امیدواری نیز با وجود معشوق جانی تازه می یافت.دیگر هر هدفی را در زندگی به چشم یک معشوق می نگریستم و به سویش جانانه گام بر می داشتم. گویا دلم هنری داشت که عقل و تدبیر آن هنر را نداشتند.

هنر بی‌عیبِ حِرمان نیست لیکن

ز من محروم‌تر کِی سائلی بود؟

البته این هنر دل بدون رنج و سختی هم نخواهد بود چون به راحتی نمی تواند آن جاذبه را به دیگران معرفی کند اما در برابر آن جاذبه عشق که می خواست به من همه چیز عطا کند از سائلی (گدایی) چون من چه کسی محروم تر بود؟ من واقعا به این جاذبه نیاز داشتم و رنجهای آن را به جان می خرم.

بر این جانِ پریشان رحمت آرید

که وقتی کاردانی کاملی بود

دیگر این جان من به واسطه عشق پریشان شده و به آن کاری نداشته باشید و بر احوالش رحم کنید چرا که روزگاری به همه کارها آگاهی کاملی داشت.

مرا تا عشق تعلیمِ سخن کرد

حدیثم نکتهٔ هر محفلی بود

اما با این حال وقتی عشق سخن هایی به من آموخت دیگر هرچه بر زبانم می امد را در هر محفلی نقل می کردند.و این هنر عشق است . 

تدبیر مشکلات من را حل می کرد ولی عشق سخنانی به من آموخت که مشکلات دیگران را هم بتوانم حل کنم.

مگو دیگر که حافظ نکته‌دان است

که ما دیدیم و محکم جاهلی بود

دیگر نگو که حافظ نکته دان است و از نعمت تدبیر و عقل بهره فراوان دارد بلکه او تازه عشق را شناخته است و تا به حال واقعا نادان بوده است.

 

حافظ شهامت آن را دارد که بگوید من تسلیم عشق شده ام تسلیم حقیقتی که آن را به تازگی دریافته ام و تاکنون نادان بودم . شاید اسلام واقعی از نگاه حافظ همین است 

علی احمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:

آن یار کز او خانهٔ ما جایِ پَری بود

سر تا قدمش چون پَری از عیب بَری بود

نگرش حافظ به موضوعات مختلف زندگی روزمره با رویکرد عاشقانه همراه است . شاید به قول برخی از صاحب نظران این فقط یک لفافه برای پوشاندن محتوای اصلی باشد ولی حافظ با همین لفافه ها هم سخن اصلی خود یعنی نگاه عاشقانه و به عبارتی رویکرد آمیخته با عشق را فراموش نمی کند . در این غزل که در شرح فراق یک دوست سروده شده است می بینیم که توصیف ها تصویر یک دلبر خردمند و قدرتمند را به نمایش می گذارد و دوری از چنین یاری برای حافظ بسیار سخت و جانفرساست.

آن یاری که خانه ما به واسطه حضور او جای پریان بود از سر تا پا بدون عیب و نقص بود . یار مورد نظر حافظ هرکس که باشد به خانه وی هم رفت و آمد داشته است و خانه وی را بهشتی می کرده است . به عبارتی با حضور وی حافظ احساس می کرده که در مکان پریان یعنی جایی مثل بهشت قرار دارد .مبالغه مصرع دوم این بیت نیز توصیفی عالی از آن یار است .دوستی که نمونه صمیمیت و عشق بود.

دل گفت فروکش کنم این شهر به بویش

بیچاره ندانست که یارش سفری بود

دل می گفت که به امید دیدار وی در این شهر بمانم اما دل بیچاره نمی دانست که یارش سفر خواهد کرد و او را تنها خواهد گذاشت.

این بیت نشان می دهد که آن یار صمیمی از شهر رفته است و دیگر دیدار میسر نخواهد شد و حسی شبیه ناکامی در وصال به عاشق دست می دهد . و حسرتی شبیه حسرت عاشقی را تحمل می کند .و درد فراق از یار را می چشد.

تنها نه ز رازِ دلِ من پرده برافتاد

تا بود فلک، شیوهٔ او پرده‌دری بود

این صمیمیت و دوستی با این شدت را کسی نمی دانست و مانند رازی در دل مانده بود اما حالا می بینم که دیگران هم نسبت به او ارادت و صمیمیت داشتند و روزگار در این مواقع راز همه را افشا می کند.وقتی کسی دور می شود یا از دست می رود همه از آشنایان و ارادتمندان آن عزیز می شوند.

منظورِ خردمندِ من آن ماه که او را

با حُسنِ ادب شیوهٔ صاحب‌نظری بود

من نمی دانم دیگران چه نظری درباره اش دارند ولی آن یار که منظور نظر من است فرد خردمندی بود و مثل ماهی بود که علاوه بر زیبایی ادب و خوش اخلاقی فرد صاحب نظری بود و از نظراتش بهره می بردم.

 این بیت می تواند نشانگر آن باشد که حافظ این بیت را در جوانی سروده و از نظرات آن یار استفاده می کرده است.

از چنگِ مَنَش اختر بَدمِهر به در برد

آری چه کنم؟ دولتِ دورِ قمری بود

اختر بد مهر درواقع استعاره از بخت بد کردار است که با بی رحمی آن یار را از دست حافظ بیرون برده است . حافظ از این موضوع که رخدادها را به احوال ستارگان نسبت می دادند استفاده می کند و به عبارتی اشاره به این موضوع دارد که فقدان یار به نوعی با تقدیر رخ داده است و نمی شد کاری کرد چون در مصرع دوم می گوید آری چه کنم یعنی کاری از عهده من بر نمی آمد.

دور قمری صفتی برای دولت است . دولت به معنای روزگار خوش است . وقتی صفت دور قمری می آید یعنی این شرایط خوش مثل یک ماه قمری که با تغییرات شکل ماه همراه است در تغییر و تحول است و حالت پایداری ندارد .به عبارتی روز گار خوش ( که می تواند حکمرانی خوب یا شرایط اجتماعی و سیاسی مساعد یا دوره فرهنگی درخشان باشد) دستخوش تغییرات جبری خواهد شد.

عُذری بِنِه ای دل، که تو درویشی و او را

در مملکتِ حُسن سَرِ تاجْوَری بود

در این بیت حافظ خود را دلداری می دهد و می گوید ایرادی ندارد اگر هم یار رفته است مشکلی نیست تو درویش بودی و او پادشاه زیبایی بوده است .و این طبیعی است که او از تو دور باشد .تاجدار بودن یار الزاما به معنی پادشاه بودن نیست بلکه می گوید در کشور زیبایی تاجدار است یعنی به لحاظ زیبایی صورت و سیرت برای خود پادشاهیست.

اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت

باقی همه بی‌حاصلی و بی‌خبری بود

به هر حال اوقاتی که با این دوست می گذراندیم تمام شد و بقیه اش حاصلی برایم نداشت و در بی خبری بودم.

گویا حافظ به واسطه آن دوست اطلاعات زیادی به دست می آورد چه از اخبار روز و چه از نظرات صائب وی .

خوش بود لبِ آب و گل و سبزه و نسرین

افسوس که آن گنجِ روان رهگذری بود

در اینجا لب آب و گل و سبزه  و نسرین را مثل گنج روان می داند .واژه روان هم اشاره به در حال حرکت بودن گنج دارد که مثال گنج قارون است که آن را حرکت می دادند و هم نشانه گذرا بودن این گنج است .و اشاره به ناپایداری و عدم اطمینان دارد چرا که « گل همین پنج روز و شش باشد» یعنی وجود گل و سبزه و نسرین و لب آب در کنار دوست فرصت خوبی بود و مثل گنج از آن بهره ها می بردم اما حیف که گذرا بود.

خود را بکش ای بلبل از این رشک که گُل را

با بادِ صبا وقتِ سحر جلوه‌گری بود

به نظر نگارنده در اینجا حافظ خود را بلبل فرض کرده که یار چون گل خود  را از دست داده است و به خود می گوید جای آن است که جانت را از دست بدهی چون یار تو مثل گل جلوه هایش را برای باد صبا می کند.رویکرد عاشقانه حافظ را نسبت به یک رابطه دوستی به زیبایی می توان دید . این حد از صمیمیت بین دو انسان هم جزئی از عشق است . بر اساس مرام حافظ یکی از وجوه عشقبازی همین رابطه های دوستانه بین انسانهاست .« روز وصل دوستداران یاد باد»

هر گنجِ سعادت که خدا داد به حافظ

از یُمنِ دعایِ شب و وِردِ سَحَری بود

 و در نهایت با این فراق کنار می آید و خود را از این حسرت بیرون می آورد . دوستان صمیمی مانند گنج سعادت هستند که البته ممکن است به زودی از دست بروند و ما را محروم کنند اما فراموش نکنیم که هر گنجی از این دست که خداوند به حافظ داده است به یمن دعاهای شبانه و ذکر های هنگام سحر او بوده است.

اینکه دوست خوبی نصیب کسی شود خارج از حیطه اختیار اوست .دوست خوب گنج است که با اختیار پیدا نمی شود و یک نعمت خدادادی است و از آنجا که حافظ حضور خداوند در این دنیا را درک می کند علیرغم از دست دادن دوست باز هم امیدوارانه از خداوند می خواهد که چنین گنجی را به وی عطا نماید 

نازنین نقاش زرگر در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:

روییست ماه پیکر و موییست ...

این گل زیبایی که من میبینم از تن‌های زیبایی که زیر خاک به وجود امده

نازنین نقاش زرگر در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:

مکروه طلعتیست جهان فریبناک هر ...

جهان هستی زشت است و ادم گول میخوره و ابله میشه از دیدنش (حاصل فریب). اما هرروز به شوخی(عشوه گری یا دریدگی و بی‌حیایی) خودش رو براتون آرایش میکنه.

یوسف شیردلپور در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۹ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

درودها برشما جناب آقای ناشناس عزیز 

واقعاکه غوغایست وشعر وغزلیاتت سرمست می‌کند آدم را با شنیدن صدای استاد شجریان 💚💚💛💐💐

عباس الاشعری در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ غزالی » کیمیای سعادت » دیباچه و فهرست » فصل:

چطور ریشه فلسفه رو خشکاند؟ در بیست مسئله عقیدتی (نه طبیعی و نه منطقی و نه ریاضی) بر فیلسوفان پیرو ارسطو(نه بر تمامی نحله‌های فلسفی) ایراد گرفت. که سه تا شون کفر واضح بودن مثل این که خدا علم به جزئیات نداره یا این اینکه حشر در قیامت جسمانی نیست. این کجاش خشکاندن فلسفە است؟ متاسفانه بعضی عقاید کلیشەایی شدن. مثل همین عقیده.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸:

تو منیوش این که از طامات حرفی است

روح اله کاظمی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۵:

به نظر بنده این غزل با فضای ذهن و حال عطار بیگانه است، سبک و سیاق واژه ها هم بی ربط به واژه پردازی وی است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۳۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۳۲۹ - در مدح علاء الدین اتسز شاه خوارزم:

به استناد زیر نویس نسخه عبدالرسولی (صفحه 675، چاپ مروی، سال 1355)، «ابشر» در مصراع دوم بیت 10 شکل دیگری است از «اتسز» («آتسِز»).

یوسف شیردلپور در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۲ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۸۳:

مزرع سبز اجرای خصوصی استاد محمد موسوی وشجریان تا بیکران ها زیباییت وعشق حقیقی روح بابا شاد چقدر دلنشین اند دو بیتی های بابا 💛💛💐

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۵۴:

این قطعه به استناد نسخه عبدالرسولی دارای 5 بیت است. بیت جا مانده (پیش از «بسا منت که اسکندر پذیرد»)، عبارت است از:

«عمادالدوله اریاریط کو را/نه به‌طریق اجل قیصر نویسم»

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۴۱ - در مدح اقضی‌القضاة علی و آمدن به عیادت خاقانی:

این قطعه به استناد نسخه عبدالرسولی دارای 25 بیت است.

خدابین در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۶ در پاسخ به کتایون فرهادی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۹ - فهم کردن حاذقان نصاری مکر وزیر را:

👏🏻👏🏻🌹🌹🙏🏻🙏🏻

برگ بی برگی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۰ در پاسخ به عباسی-فسا @abbasi2153 دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

سپاس از تبیینِ معنای این بیت و محتمل است حافظ داستانِ ذکر شده در مثنویِ مولانا را هنگامِ سرودنِ بیت در نظر داشته است.

چون یکی موی کژ شد او را راه زد    تا به دعوی لافِ دیدِ ماه زد

ابولفضل ملک محمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

دوست دشمنن تانومین جوانلارو

جاوان که نه اوشاغلاری یادء سال.

ابولفضل ملک محمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۰ دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

حیدر بابا قئشنگ بیلیر نئه اولوب 

کیملر گلب کیلمر گدب نئج اولوب

حیدربابا یادیندن وار اوشاخلار؟

باغدان گلئب داغا چخن اوشاخلار

حیدر بابا اوشاخلارو یادء سال 

بیربیر ئولن جوانلارو یاد سال.

 

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۳:

بیدل از فهم کلامت عالمی ...

شعر بیدل در مواجهه اول کمی سخت خوان و دیریاب به نظر می‌رسد اما اگر اصطلاحات و عبارات و سبک او را بشناسیم و به دنیای شگفت انگیز این هنرمند وارد شویم دیگر نمی‌توانیم از آن دل بکنیم .

کتاب«کلید در باز»محمد کاظم کاظمی و همچنین گزیده غزلیات بیدل تصحیح همین محقق برای بیدل خوانی و  بیدل شناسی بسیار مفید هستند.

به خصوص گزیده غزلیات که در چاپ جدید بسیار با کیفیت به زیور طبع آراسته شده و  پای هر غزلی توضیحات مناسب داده شده است.

«مرقع صد رنگ»هم گزیده رباعیات بیدل اثر محمد کاظم کاظمی است که آن هم بسیار خواندنی می‌باشد.

استاد شفیعی کدکنی نیز در کتاب «شاعر آینه ها» اثری تحقیقی در شعر بیدل ارائه کرده و  گزیده ای از غزلیات را هم در انتهای کتاب آورده اند.

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۰:

عرفان نامه ای است این غزل در توحید و استغنا و بیت هشتم هم اشارتی است به وحدت وجود

شاید ما در مواجهه با شعر بیدل بیش از هر چیز دچار نوعی حیرت می‌شویم ازین همه پیچیدگی زبانی که بسیار هنرمندانه شکل گرفته و معنا را منتقل می‌کند.

تو آفتاب و جهان جزبه جستجوی تو نیست

بهار در نظرم غیر رنگ و بوی تو نیست

خروش‌کن‌فیکون در خم ازل ازلی‌ست

نوای‌کس به خرابات های و هوی تو نیست

ز دور باش ادب خیز حکم یکتایی

غبارما همه‌گرخون شود به‌کوی تونیست

جهان به حسرت دیدار می‌زند پر و بال

ولی چه سودکه رفع حجاب خوی تو‌نیست

به‌کار خانهٔ یکتایی این چه استغناست

جهان‌جلوه‌ای و جلوه روبروی تو نیست

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲:

یکی دیگر از شاهکارهای بیدل که درین اوزان کوتاه اشعار شگفت انگیزی دارد که ساده تر و قابل فهم تر نیز میباشند

اگر عالم برای خویش پیداست

برای من مرا هم آفریدند

چه سان تابم سر از فرمان تسلیم

که چون ابرویم از خم آفریدند

دلم بیدل ندارد چاره از داغ

نگین را بهر خاتم آفریدند

 

در مورد بیت اول ازین سه بیت می‌توان چنین گفت که هر کس پادشاه کشور خویش است و برای خود عالمی دارد که نکته بسیار جالبی است این مطلب که کمتر کسی به آن توجه دارد و این بیت نشان می‌دهد که شاعر چه مقدار اهل تفکر وتدبر در کار خود و کار دنیا بوده است.

هر کسی عالم خویش را دارد و به عالم شخص دیگر راهی ندارد.

من دنیای خود را تجربه میکنم که کاملا منحصر به فرد است و دیگری نیز دنیای خود را!

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۲۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵۱:

 

هرکه را دیدم درین عبرت‌سرا

بهر مردن زندگانی می‌کند

بی دماغم‌، غیر دل زین انجمن

هرچه بردارم گرانی می‌کند

آنقدر از خود به یادش رفته‌ام

کاین جهانم آنجهانی می‌کند

هیچ می‌دانی که‌ام ای بی‌خبر

شاه ما را پاسبانی می‌کند

کلک بیدل هرکجا دارد خرام

سکته هم ناز روانی می‌کند

معنای بیت آخر :

قلم من آنقدر روان است که اگر سکته ای هم در وزن شعر باشد باز هم به چشم نمی آید و شعر روان به نظر می‌رسد!

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۷۱۵