گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲:

بود آیا که در میکده ها بگشایند

گِره از کار فروبسته ما بگشایند

آیا می شود که در میخانه ها را باز کنند و گره کار ما که بسته شده را باز نمایند.

میخانه نمادی است که در برابر مسجد و خانقاه قرار می گیرد و به عنوان محلی برای مستی شناخته می شود که از نظر حافظ ارزشمند است . حافظ مستی را برای درک حضور یار با اهمیت می داند لذا  از بسته شدن میخانه ناراحت است .

          اگر از بهر دل زاهد خودبین بستند

دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند

بستن میخانه ها را ناشی از نوعی خودبینی و خودپسندی می داند .از نظر او کسی که میخانه را می بندد به جای خدا، خود را می بیند و به همین دلیل می گوید نگران نباش که آنها خودشان به خاطر خدا مجبور به باز کردن میخانه هستند.

          به صفای دل رندان، صبوحی زدگان

بس در بسته به مفتاح دعا بگشایند

دل رندان عاشق مست پاک است و می توانند با کلید دعا درهای بسته را باز کنند.

          گیسوی چنگ ببُرّید به مرگ می ناب

تا همه مغبچگان زلف دوتا بگشایند

وقتی باده نباشد تارهای گیسوی ساز چنگ هم بریده می شود و همه نوجوانان اهل میخانه زلف خود را از دو طرف به نشانه اندوه باز می کنند .

          نامه تعزیت دختر رَز بنویسید

تا حریفان همه خون از مژه ها بگشایند

در واقع باید نوشته ای در عزای شراب( دختر انگور ) نوشت تا با خواندن آن همه اهل میخانه از مژه هایشان خون گریه کنند.

          در میخانه ببستند خدایا مپسند

که در خانه تزویر و ریا بگشایند

ای خدا اینها در میخانه را بسته اند تو این را نپذیر که در میخانه بسته باشد ولی در خانه ریاکاری را باز کنند . اهل میخانه باطنی پاک دارند و تظاهر نمی کنند برخلاف مدعیان زهد که در ظاهر خود را نماینده خدا جلوه می دهند ولی در باطن گناهکارند.

          حافظ این خرقه که داری تو ببینی فردا

که چه زُنّار ز زیرش به جفا بگشایند

ای حافظ این اتفاق هم خواهد افتاد که از روی ستم فردا تو را به حمل زنار متهم کنند و از زیر این خرقه تو به دروغ زنار بیرون بکشند. چون این خودپسندان اهل هر کار ناروایی هستند.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۲ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مستزادها » داد از دست عوام:

از عوام است هرآن بد که رود بر ...

دل ما خون شد از دست عوام
عشق مجنون شد از دست عوام

عقل مدفون شد از دست عوام
جهل افزون شد از دست عوام

خانه ویرون شد از دست عوام
شهر داغون شد از دست عوام

دیو خندون شد از دست عوام
یار گریون شد از دست عوام

کار بیچون شد از دست عوام
دل ما خون شد از دست عوام

 

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

دوش در حلقهٔ ما قصّهٔ گیسویِ تو بود

تا دلِ شب سخن از سلسلهٔ مویِ تو بود

دیشب بین دوستان داستان گیسوی تو نقل می شد . گیسوی معشوق  نشانه راه عاشقی است . یعنی دیشب داشتیم از تجربیات راه عاشقی حرف می زدیم.تا میانه شب صحبت از سلسله موی تو بود .وقتی از سلسله سخن می گوید یاد زنجیر و حلقه هایش می افتیم یعنی گیسوی یار حلقه حلقه هست . پر است از چرخه های عاشقی که با می _ مستی  آغاز می شود و با حسرت و غم عاشقی دوباره به می می رسد و بارها تکرار می شود تاشاید روزی وصال را درک کند . همه عاشقان این چرخه ها را طی می کنند و تجربیات خود را در حلقه خود بیان می کنند.

دل که از ناوَکِ مژگانِ تو در خون می‌گشت

باز مشتاقِ کمان‌خانهٔ ابرویِ تو بود

با همه این تجربیات سخت که دل را از تیر های مژگان زخمی و خون آلود می کند باز هم دل عاشقان مشتاق این است که بر اثر کمان ابروی تیر انداز معشوق هدف قرار گیرد.

هم عَفَاالله صبا کز تو پیامی می‌داد

ور نه در کس نرسیدیم که از کویِ تو بود

بازهم خدا باد صبا را توفیق ببخشاید که از جانب تو پیامی به ما عاشقان می رساند وگرنه در این شهر خدمت کسی نرسیدیم که از جانب کوی تو باشد و تو را درک کرده باشد . در اینجا کنایه همیشگی خود را به بیخبران راه طریقت نثار می کند که مدعیان دروغین راه خدا هستند ولی از حضور او خبر ندارند.

عالَم از شور و شرِ عشق خبر هیچ نداشت

فتنه‌انگیزِ جهان غمزهٔ جادویِ تو بود

دنیا از شور آفرینی عشق خبر نداشت و این این نقش جادویی غمزه چشم تو بود که در ابتدای آفرینش جلوه کرد و عشق را تقدیم دنیا کرد .از نظر حافظ همه چیز حتی میل و اراده ما وابسته به جاذبه عشق است .اگر جاذبه و جلوه معشوقی نباشد عزمی برای رسیدن به آن وجود ندارد .

منِ سرگشته هم از اهلِ سلامت بودم

دامِ راهم شِکَنِ طُرِّهٔ هندویِ تو بود

من هم در گوشه ای سلامت و به دور از بلای عاشقی بودم و به اصطلاح ماست خودم را می خوردم ولی پیچ و خم گیسوی سیاه تو بود که بر سر راهم سبز شد . جلوه زیبای راه عاشقی مرا از راهم منحرف کرد . به من گفت « بیا » و به این راه وارد شدم .

بگشا بندِ قبا تا بگشاید دلِ من

که گشادی که مرا بود ز پهلویِ تو بود

حالا که در این راه هستم و عاشقی را تجربه می کنم تو هم « بیا » و بند قبایت را باز کن و مرا با وصالت آشنا نما تا گشایشی در دلم حاصل شود چرا که هر گشایشی که تا به حال برایم فراهم شده از حضور تو در کنارم بوده است . یعنی وقتی تو در کنارم هستی سختی ها را نمی فهمم. حافظ چیزی بیشتر از درک حضور یار را می طلبد یعنی به دنبال وصال و تجربه آن است.

به وفایِ تو که بر تربتِ حافظ بگذر

کز جهان می‌شد و در آرزویِ رویِ تو بود

تو که با حضورت وفاداری ات را ثابت کرده ای . در این دنیا که به وصال تو نرسیدیم حداقل بر خاک تربت حافظ گذر کن چرا که وقتی از دنیا می رفت آرزوی دیدن تو را داشت.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰:

شاه را بِهْ بُوَد از طاعتِ ...

ارتباط حافظ با پادشاهان یا ارباب قدرت ارتباطی از سر اطاعت طوطی وار یا نوکرمابانه نیست .
اول آنکه حافظ به عنوان یک هنرمند از ارباب قدرت و پادشاه انتظاراتی دارد و اگر وظیفه و انعامی طلب میکند  این انتظار کاملا به جاست .
دوم آنکه حافظ در کنار اشعار مدحی پادشاه را به عدل،مردم داری ، دوری از تعصب و سخت گیریهای بیجا هم توصیه میکند

حافظ به عنوان یک هنرمند برجسته اجتماعی هم از حکومت انتظار دارد و هم به جامعه متعهد است

از سویی با توجه به آنکه بخشی از جامعه که در اشعار حافظ مورد نقد یا طعن قرار می‌گرفتند در بدنه قدرت ابزارها یا افراد بانفوذی داشتند حافظ هم مجبور بوده است که در برابر اینها پشتوانه ای در حاکمیت و دربار داشته باشد


اینکه این ارتباطات هنرمند و قدرت را از چند قرن پیش بیاوریم پای جهت گیری های سیاسی امروز خودمان و هنرمند را و اشعار او را به نفع سلایق سیاسی خودمان مصادره کنیم کار صحیحی نیست و در واقع فریب بزرگی است

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹:

قتلِ این خسته به شمشیرِ تو تقدیر نبود

ور نه هیچ از دلِ بی‌رحمِ تو تقصیر نبود

حضرت حافظ آن قدر به عشق ورزی ارادت می ورزد که می توان تصور کرد که گاهی برای خود عشق هم غزل می سراید .حافظ خود را کشته راه عاشقی می داند آن هم نه یک بار بلکه هزاران بار . از این رو به عشق می گوید از دل بی رحم تو بر می آید که به قتل من دست بزند تو در این کار کوتاهی نکرده ای ولی تقدیر نبود که من بمیرم.

منِ دیوانه چو زلفِ تو رها می‌کردم

هیچ لایق‌ترم از حلقهٔ زنجیر نبود

من دیوانه اگر زلف تو ای عشق را رها می کردم مردم مرا زنجیری می کردند . چون به زلف تو دست زده ام کاری با من ندارند.

یا رب این آینهٔ حُسن چه جوهر دارد؟

که در او آهِ مرا قُوَّتِ تأثیر نبود

ای خدا این عشق که آیینه زیبایی است چگونه آینه ایست که هر چه من با تمام توان از جفای آن  آه می کشم تاثیری بر آن ندارد .

سر ز حسرت به درِ میکده‌ها بَرکردم

چون شناسایِ تو در صومعه یک پیر نبود

ای عشق من از حسرت و افسوس از صومعه و مسجد به سوی میخانه رفتم چون در صومعه هیچ بزرگی تو را نمی شناخت.

درد حافظ این است که در جامعه زاهدان و صوفیان کسی عشق ورزی را نمی شناسد و همه آن را گناه می دانند.

نازنین‌تر ز قَدَت در چمنِ ناز نَرُست

خوش‌تر از نقشِ تو در عالمِ تصویر نبود

ولی از قد و قامت نازنین تو ای عشق هیچ سرو و صنوبر  نازنینی روییده نشده و خوب تر  از نقش تو در دنیای تصاویر هیچ نقشی وجود ندارد . آری بهترین نقشی که در دنیا می توان سراغ داشت نقش عشق و نقش آفرینی معشوق است.

تا مگر همچو صبا باز به کویِ تو رَسَم

حاصلم دوش به جز نالهٔ شبگیر نبود

دیشب ناله های شبانه سر دادم تا شاید مانند باد صبا به کوی تو برسم .اما فقط همان ناله ها به جا ماند و تو پیدا نشدی . نگاه حافظ به روزی است که در آن عشق ورزی مرام همگان شود و همه جهان کویی برای نقش آفرینی عشق گردد. او روز ها و شبها را به این امید سپری می کرد. 

آن کشیدم ز تو ای آتشِ هجران که چو شمع

جز فنای خودم از دستِ تو تدبیر نبود

تو ای عشق خود آتش هجران بودی یعنی آتش دوری از یار را می افروختی و سینه را سوزان نگه می داشتی طوری که تدبیری به جز اینکه مانند شمع آرام آرام خود را بسوزانم ،وجود نداشت.

آیتی بود عذابْ اَنْدُهِ حافظ بی تو

که بَرِ هیچ کَسَش حاجتِ تفسیر نبود

بدون تو ای عشق غم مثل آیه عذاب برای من بود طوری که  همه تفسیر آن را می دانستند . معمولا در قرآن کریم آیات مربوط به عذاب با لحنی بیان شده که همه مفسرین شرح و معنای آن را می دانند . حافظ غم را مثل آیه عذاب می داند که در انسان تاثیری می گذارد که همه آن را درک می کنند و جای سوالی باقی نمی ماند که حافظ غمگین است . عشق این غمها را از حافظ و همه انسانها می زداید.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

ساقیا آمدنِ عید، مبارک بادت ...

شعری از استاد خرمشاهی که گویا شاعر یکی از تجربیات عرفانی خویش را وصف کرده است البته تا آنجا که مجال زبان بوده است

کتاب :زنده میری 

بهاءالدین خرمشاهی

 

بیداری ناگهانی آمد

آن راز فرا - زبانی آمد

آن لحظه که جاودانه جستم

چون لحظه جاودانی آمد

آن پرده دری که پرده دارست

بی پرده و پرده بانی آمد

تا شب پره آفتاب را خواند

مهر از در مهربانی آمد

در کلبه ذره محقر

خورشید به میهمانی آمد

در خانه لفظ آتش افتاد

تا شعشعه معانی آمد

آن نکته که در بیان نگنجد

در جامه بی زبانی آمد....

البته این شعر در ادامه ابیات دیگری نیز دارد

نشر قطره  اپلیکیشن طاقچه 

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۷:

زین دو هزاران من و ما ای عجبا ...

خاکی و آسمانی ام
فانی و جاودانی ام

که ام چه ام کجایی ام
ندانی ام ندانی ام

گر به جهان صورتم
از عالم معانی ام

گرچه به این جهان خوشم
عاشق آن جهانی ام

 دلبر من از در خود
نرانی ام نرانی ام

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۵ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۱ - ذکر ابراهیم بن ادهم رحمة الله علیه:

«گفت در این طریق هیچ چیز بر من سخت تر از مفارقت کتاب نبود که فرمودند مطالعه نکن»

گویا شمس تبریزی نیز چنین توصیه ای به مولانا داشته و من در زندگی‌نامه یکی از عرفانی بزرگ معاصر هم خواندم که از استادش چنین توصیه ای شنیده یا به شاگردانش چنین توصیه ای کرده است.

یکی از مهم‌ترین مباحث در آموزشهای عرفانی که استاد به سالک می‌دهد سعی در سکوت زبان و ذهن است که از مهمترین مسائل در پیشرفت‌های عرفانی است

شاید مطالعه به دو علت منع شده است:

یکی آنکه هنگام خواندن کتاب شخص متن کتاب را در ذهن خود مرور می‌کند واین نوعی اشتغال ذهنی است.

علت دیگر هم آنکه مطالعه به نوعی آگاهی یا توهم آگاهی و دانایی منجر می‌شود که این در برابر حیرت عرفانی است.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

نگارم دوش در مجلس، به عزمِ ...

فقط نسخه قزوینی اشتباه ضبط کرده است .

نسخه قدسی،نیساری،سایه،خانلری «گیسو» ضبط کرده اند

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

نگارم دوش در مجلس، به عزمِ ...

حافظ به عنوان یک شاعر هنرمند همیشه کلمه ابرو را با چشم، گوشه و کمان آورده است و دو بار هم که آن کلمات را در کنار ابرو نیاورده، ابرو را به کمان ماه تشبیه کرده است و از آن طرف چندین بار گره را با زلف که مترادف گیسو می‌باشد آورده است.
مصحح اگر بین ارتباط واژگانی هم تحقیق کرده بود دچار این ضبط غلط و ناخوشایند نمیشد.
گاهی ضبط یک  کلمه اشتباه و ناخوشایند در یک بیت منجر به نابودی  کل نظام ساختاری ،معنایی یا تصویری بیت میشود

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

نگارم دوش در مجلس، به عزمِ ...

در مقالات و مقولات عرفانی چنین آمده است که ارواح مجرد پیش از آفرینش در علم خداوندی حضور داشته و در مرتبه «اعیان ثابته» بودند
وقتی شاعر میگوید:
نگارم دوش به عزم رقص برخاست و گره از گیسو بگشود
یعنی خداوند تجلی کرد و آفرینش آغاز شد و در نتیجه آفرینش ،آن ارواح مجرد به عالم جسم و ماده وارد شدند.
این عالم جسم و ماده گرهی است که بر دلهای یاران زده شده است.
حال باید با سیر و سلوک این گره را باز کرد تا دوباره بتوان به آن عالم مجردات بازگشت و لذتش را برد!
باری..‌‌.

«معاشران گره از زلف یار باز کنید»

این است سخن حافظ که چنان معنایی را در چنین صورتی می‌گنجاند.

به این گویند:سخن در پرده

شارح و مصحح حافظ بایست اینها را بیابد و بداند

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

نگارم دوش در مجلس، به عزمِ ...

نگارم گره از گیسو بگشود و گیسوانش را باز کرد و دلها پراکنده شدند
دلهایی که زمانی در زلف جمع بودند و همنشین رخ بودند و در مرتبه وصال ،ناگهان و با باز شدن زلف پایین آمدند و فروریختند و دچار فراق شدند
حال کار همین دلهاست ک دوباره از همین زلف بازشده که الان پر پیچ و خم تر هم شده بالا بروند تا به رخ برسند.
و این بیت:
در خم زلف تو آویخت دل از چاه زنخ
آه کز چاه برون آمد و در دام افتاد
دل در خم زلف آویخت تا برود بالا(شگفتا)
آنکس که ابرو به جای گیسو ضبط کرده هیچ ازین ظرایف ندانسته است!

ادامه دارد....

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

نگارم دوش در مجلس، به عزمِ ...

در نوجوانی و در خانه یکی از بستگان ویدیویی دیدم از یک خواننده لس آنجلسی که تعدادی رقاصه با موهای بلند اطراف او بودند و می‌رقصیدند و خلاصه بزنی و بکوبی!
و امروز وقتی حافظ میگوید:
« ‌نگارم دوش در مجلس، به عزمِ رقص چون برخاست
گره بگشود از گیسو و بر دل‌های یاران زد»

منظورش را میگیرم
میفهم که ابرو درین تصحیح غلط است و گیسو صحیح است.
البته فقط این نیست و بیت تفسیر و توضیح عرفانی دارد و بیان خواهم کرد
دانش عرفانی هم لازم است تا دریابید گیسو جای ابرو صحیح است.
خود دیوان هم به ما می‌گوید گیسو صحیح است نه ابرو ،چون شواهدی دیگری در صورتی دیگر دارد
منظور آنکه حافظ شناسی چنین است .
چنین است و چنان است
یک طرفش می‌خورد به رقاصی و مطربی یک طرفش می‌رسد به عرفان و آسمان

فقط دانش ادبی راهگشا نیست
تجربیات است که گاهی دست میگیرند برای فهم حافظ
گاهی کوچکترین تجربیات در دورترین خاطرات
حافظ هم با خود آگاه و هم  ناخودآگاه ما بسیار کار دارد

برمک در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱:


از آن چندان نعیم این جهانی
که ماند از آل ساسان و آل سامان
ثنای رودکی مانده‌ست و مدحت
نوای پهلبد مانده‌ست و دستان

مخلدی گرگانی/ یا مجلدی



"لو لا جریر والفرزدق لم یدم
ذکر جمیل من بنی مروان
وتری ثناء الروذکی مخلدا‌ً
من کل ما جمعت بنو سامان
و غناء بهربد بقیت کل ما
ملکته فی الدنیا بنو ساسان
وملوک غسان تفانوا غیرما
قد قاله حسان فی غسان

 شاعر غزی



برمک در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱:

امیدوارم بزودی اندوه به سر اید و این  سروده های مخلدی گرگانی را هم  به گنجور بیافزایید



از آن چندان نعیم این جهانی
که ماند از آل ساسان و آل سامان
ثنای رودکی مانده‌ست و مدحت
نوای باربد مانده‌ست و دستان

هر کرا بهره کرد ایزد فرد    
دانش و امن وتندرستی و خَورد
زین جهان بهره ی تمامی یافت
گو به گرد دگر فضول مگرد
کآرزو را کرانه نیست پدید    
آز را خاک سیر داند کرد


آمد آن رگ زن مسیح پرست    
شست الماس گون گرفته به دست
کرسی افکند و برنشست بروی    
بازوی خواجه عمید ببست
دست چون دید گفت عزَّ علیک
این چنین دست را نشاید خست
سر فرو برد وبوسه‌ای بربود    
وزسمن شاخ ارغوان برجست


آن زنگی زلفین بدان رنگین رخسار    
چون سارسیاه است وگل اندردهن سار
تا دیو چه افکند هوابر زنخ سیب    
مهتاب به گلگونه بیالودش رخسار

برمک در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ١٢٨ - قصیده در مدح تاج الدین علی سربداری:

بشاعر زنده میماند بگیتی نام شاهانرا

فروغ از رودکی گیرد چراغ دوده سامان

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

به استناد دیوان غزلیات سعدی شیرازی (دکتر خلیل خطیب رهبر، انتشارات سعدی، سال 1368، تهران)، معنی بیت سوم چنین می‌باشد:

«از بخشودگی و بنده‌پروری خداوند، روزی پرندگان هوا و مرغان دریا فراهم است.»

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

مورد دیگر درباره تصحیح غلط ابرو 

شاعر می‌گوید: نگارم دوش به عزم رقص برخاست و گره از گیسو بگشاد که تصویر بسیار شگفت انگیزی است

یک مجلس را تصور کنید که زیبارویی در آن مجلس بلند شده و موهایش را پریشان کرده و شروع به رقص می‌کند و در دل مجلسیان چه ولوله ای که نمی‌اندازد و همگان را به دام عشق خود اسیر می‌کند.

تصویر دوم از تصحیح غلط ابرو

یک مجلس را تصور کنید ک زیبارویی به یک گوشه اخمو و غضبناک نشسته و سپس بلند می‌شود و اول اخمهایش را باز کرده و سپس می‌رقصد

چقدر خنده آور است چنین تصویری

مصححی که واژه ابرو را ضبط کرده است هیچ از زیبایی شناسی شعر حافظ درنیافته است 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۹ در پاسخ به هادی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

به استناد دیوان غزلیات سعدی شیرازی (دکتر خلیل خطیب رهبر، انتشارات سعدی، سال 1368، تهران):

صانِعِ پروردگارِ حیّ توانا

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۰ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۶ در پاسخ به احمد خرم‌آبادی‌زاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

گره بگشود از گیسو صحیح است
گره بگشود از ابرو لطفی ندارد

آن گره از گیسو باز شده و گیسو پریشان شده و دلهایی که در مقام جمع در گیسوی یار بوده اند پراکنده شده و این پراکندگی همان گره ای است که بر دلها زده شده است.
به این بیت بنگرید
زلفت هزار دل به یکی تار مو ببست
راه هزار چاره‌گر از چارسو ببست
اصلا دل در دیوان حافظ در ارتباط با زلف و گیسو ست

اصلا اگر ابرو به جای دل بگیریم تصویر شگفت انگیز بیت هم از میان می‌رود

گیسوی جمعی را تصور کنید که گره اش ناگهان باز می‌شده  و پریشان میشود

در همین حد قناعت میکنم و در بحث عرفانی بیت وارد نمیشوم که آن تصحیح غلط شرح عرفانی را هم به هم می‌زند

مصحح وقتی نه ذوق دارد و نه عرفان میداند و نه غزلیات را با هم مقابله می‌کند این میشود نتیجه اش

 

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۷۰۸