گنجور

حاشیه‌ها

همایون در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵۵:

خوشا به حال آنکس که در زندگی چشمش به وصال دوستی و دلش در همنفسی با یاری سرشار و سرمست  گردید و دست از خیال و خودبینی شسته آمد 

Fateme Zandi در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶۸:

بیت اول : 

جهان ز بی خبران چون مکان گله شده ست

غنیمت است که غم پاسبان گله شده ست

جهان از انسانهای  بد پرشده  و شبیه  یک   مکانی برای گله ی حیوانات  شده و منظور :  زندگی حیوانی  بُعدِ انسان  را میگوید
  غنیمت است  یعنی  باعث تاسف  است که  چپاول  پاسبان   گله  شده  است

 
"غنیمت"  در اصل به  معنای چپاول و غارت است و معنای دوم  آن  فرصت شمردن است

بیت دوم‌:

فغان ز پرورش آسمان که این قصاب

برای مصلحتی مهربان گله شده ست

اه و ناله از این آسمان و چرخ وفلک  که  پرورش عجیبی دارد و  این قصاب ( همان آسمان ) ویرانگر برای مصلحت  خود مهربان  میشود 

بیت  سوم:

فغان من ز رکاب هلال پای کشید

که از ستاره رهش در میان گله شده ست

آه وناله ی  من  از این بابت  است  که دررکاب ماه  زیبا  بودم  و دیدم شبیه  یک  ستاره ی درخشان ،  متأسّفانه  با  گَلّه یکی  شد ودر آن هضم گشت

بیت چهارم :
بتان فتاده همه مست و پاسبان ساقی ست

کجاست گرگ، که یوسف شبان گله شده

 بتان و زیبارویان  همه مست و بیهوش هستند  پاسبان   و شحنه  ساقی  شده اند  
و گرگ  کجاست؟  که  بیاید  ببیند که  یوسف با آنهمه  وجاهت و زیبایی،  شبان  این گلّه  ی  بی خیر شده   
 در واقع میخواهد بگوید ای کاش  گرگ  این گله  را  ببلعد تا یوسف ،  عزیز مصر ، شبان  نباشد
در واقع  شاعر دارد به  رتبه  ها اشاره میکند و اینکه  هیچکسی  سرجایش نیست و همینطور به بینامتن داستان  برادران یوسف  که او را  به گله داری  میگماشتند با وجود اینکه  یعقوب پدرشان گفنه  بود  که  یوسف مقامش  والاست و به این کار مبادرت  نورزند

 بیت  پنجم :
سلیم این قدر از گرگ غم خبر دارم

که روی دشت پر از استخوان گله شده ست

 آی سلیم  اینقدر و به تفصیل از گرگ غم 
(اضافه  استعاری )  خبر دارم که روی دشت  پر از استخوان گلّه  شده  است
در واقع  این همان غمی است  که در بیت  اول  عنوان شد 
  شاعر  به  بیت ابتدایی مجددا اشاره کرده 
و روایتش را  تکمیل می کند

همایون در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱:

غزل چندان پخته ای نیست و چنگی بدل نمی‌زند و سماعی هم نمی‌آورد، تکلف و بلاتکلیفی اش می چربد!

همایون در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

 دوست خوب،  غزل شاهکاری از جلال‌دین که اشاره به شبی عظیم و در بزرگداشت آن شب سروده شده همه پرسش ها را پاسخگوست تاریخ دقیق و ساعت و زمان و دوره و دو آیه متناقض قرآن و فرق عرفان و باورهای رایج و‌ فرق عاشق و بوزینه و خیلی چیزها در آن است پر از شگفتی  و در پایان هم با آوردن نام حسام‌دین شاهکار دیگری را به نمایش میگذارد و همه گفتنی ها را به خود می‌گیرد نه شمس‌دین!

واقعه‌ای بدیده‌ام لایق لطف و آفرین

خیز معبرالزمان صورت خواب من ببین

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۲ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

عارف هم مذهبی است عزیز من

عارف هم مذهبی است

اگر ادعا دارید که غزلیات تاریخ دارد و تاریخش در غزل ثبت است لطف کنید تاریخ سرایش غزلیات را دقیقا بیان کنید !

و مسئله دیگر که شما دین افراد را به خانواده و جامعه ربط میدهید که چنین دینی اصلا ارزش ندارد

آدمی اگر دینی را هم از اطرافیان می‌گیرد خود باید در ادامه راه در مورد آن تحقیق کند و ایمان خود را هر روز نو کند و اهل تحقیق باشد

مولانا یکی از آنهاست که دین و ایمان خود را نو کرد نه آنکه به گمان شما دست از دین و ایمان خود کشید!

 

عرفان هم از دین جدا نیست و عرفان بدون دین یعنی شارلاتان بازی

و اینکه میگویید خدا و پیغمبر و شریعت مذهبی‌ها ثابت است ولی خدا و پیغمبر و شریعت عارفان ثابت نیست را توضیح بدهید.

و البته پیامبران را هم با عارفان یکی کرده اید که این اشتباهی بس بزرگ است

مقام پیامبران کجا و مقام عارفان کجا!!

فقط بدانید که قرآن می‌فرماید: ما ملکوت آسمانها و زمین را به ابراهیم نشان دادیم و حضرت ابراهیم علیه السلام  که یکی از بزرگترین پیامبران است ، مقام معنوی اش از پیامبر اسلام پایین‌تر است ،عارفان که جای خود دارند عزیز من

 

همایون در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۲ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

قلم اگر مو در بیاورد به جوهر مربوط میشود، گوهر و جوهر عرفان ارتباط فردی با خداست با هستی است در دین و مذهب ارتباط جمعی و گروهی است در عرفان اگر گروهی هم پدید آید به واسطه پیدا شدن یک عارف بزرگ است

غزل های جلال‌دین همگی تاریخ دارد که در مقطع غزل و هم در تویه عزل ثبت است، و دوره های گوناگون تعالی روان عارف را نشان میدهد این ویژگی یکنواختی و بلاتغییر بودن به افراد مذهبی برمیگردد نه به سالکان طریق که شهرهای زیادی که همان دگرگونی های روان و مغز و باور و نگاه و بینش است را پشت سر میگذارند و خدای آنها هرگز ثابت نیست چه برسد به پیغمبر و دین و شریعت، آنها پیامبران را هم مانند خود عارف حق میدانند نه برای پیروی ساختگی و متعصبانه 

هرچند زندگی در کنار مردم و در یک سرزمین ناگزیر کسی را مسیحی و دیگری را بهایی و یا زرتشتی میکند کسی را شیعه و یا سنی، این به حرمت پدر مادر و اطرافیان برمیگردد و روابط زناشویی و خانوادگی و  نوع پوشش و خورش و نشست و برخاست و رعایت بسیاری امور ضروری دیگر

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ ناصرخسرو » جامع الحکمتین » بخش ۴ - فصل اندر اثبات صانع و ذکر توحید او سبحانه:

«گوییم جملگی خلق با بسیاری اخلاق و اعتقادات ایشان بدو فرقت‌اند. یکی فرقت دهریان اند که اهل تعطیل‌اند»

 و به نظر من دهریان هم اهل تعطیل اند و هم خود تعطیل اند!

 

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » جامع الحکمتین » بخش ۴ - فصل اندر اثبات صانع و ذکر توحید او سبحانه:

ناصر چنین گفته است :«کشتی نوح نیز چوب نیست، بل اهل بیت رسول است»

 و حافظ چنین :

«حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح»

و فردوسی نیز چنین:

«یکی پهنْ کشتی به سانِ عروس

بیاراسته همچو چشم خروس

محمّد بدو اندرون با علی

همان اهل بیتِ نبیّ و ولی»

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ ناصرخسرو » وجه دین » گفتار دهم:

حکمتی از قلم ناصر خسرو

«گوئیم هر چه هست اندر عالم بدو قسم است یا ظاهر است یا باطن

هر آنچه ظاهر است پیداست که یافته شود بچشم وگوش و دست و جز آن که آنرا حواس خوانند و آنچه که مرورا بحواس یابند محسوسات گویند ( و هر آنچه) باطن است پنهانست و مردم او را بحس نتوانند یافتن بلکه خداوندان حکمت مر آنرا بعقل و بعلم یابند و مر آنرا معقولات گویند

پس گوئیم که هر چه آشکار است بذات خویش آشکار است نه بدانروی که مردم آنرا بحواس بیابند بلکه اگر مردم اورا یابند یا نیابند او خود آشکار است چون اینجهان و آنچه اندرین است و اگر مردم مر اینرا نبینند پنهان نشود بلکه آشکارائی او بدانست که اگر حس درست بدو رسد مرورا بیابد

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۲۰ - ابوالعلاء معری:

یکی از زیباترین بخش‌های سفرنامه ناصر

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۱ - از شمیران تا تبریز:

اگر اشتباه نکنم قطران تبریزی ماجرای این زلزله را در قصیده ای وصف کرده است

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۷:

یاد باد آن که سرِ کویِ توام منزل بود

دیده را روشنی از خاکِ درت حاصل بود

این غزل با توجه به اشاره حضرت حافظ به خاتم فیروزه بواسحاقی در تعزیت شاه ابو اسحاق اینجو است که در عهد جوانی حافظ با وی دمساز بوده است .در ابیات ابتدایی سبب ناراحتی اش را بیان می کند و در ابیات میانی پیامد های این فراق را ذکر می نماید .دو بیت پایانی نیز تلویحا اشاره به علت سقوط او دارد .

در بیت اول می فرماید یادش بخیر روزهایی که در سر کوی تو منزل داشتم یعنی همسایه و همدم تو بودم و چشمانم با خاک درگاه منزل تو روشنی داشت .این بیت نشانه ارتباط نزدیک او با شاه ابواسحاق است .یکی از دوستان در حاشیه های بالا به ناحق حافظ و شاه ابواسحاق را عیاش و شرابخوار لقب داد اما در بیت بعد حافظ جواب ایشان را می دهد

راست چون سوسن و گل از اثرِ صحبتِ پاک

بر زبان بود مرا آن‌چه تو را در دل بود

همصحبتی من و او مثل هم صحبتی گل سوسن و گل سرخ بود صحبتی نیکو و پاک داشتیم هرچه او در دلش بود بر زبان من هم جاری می شد .یکدل و یکرنگ بودیم .

اما از چه صحبت می کردند ؟

دل چو از پیرِ خِرَد نَقلِ مَعانی می‌کرد

عشق می‌گفت به شرح آن‌چه بر او مشکل بود

وقتی دل با کمک عقل به نقل معانی آموخته ها می پرداخت و از پاسخ درمی ماند عشق مشکل را شرح می داد و آن را حل می کرد .به نظر می رسد گفتگوهای حافظ و شاه ابو اسحاق جنبه های علمی و فلسفی هم داشته است و مسلک این دو در خصوص موضوع عشق به هم نزدیک بوده است و حافظ بزرگ صحبتی از مجلس بزم و عیش و نوش نمی کند .

نکته مهم دیگری که قابل استفاده است موضوع خرد است .اگرچه حافظ نقد های فراوانی بر خرد دارد اما منکر نقش خرد در زندگی نیست .منطقی نگریستن و دعوت به تحلیل منطقی را می پذیرد ولی بر این باور است که همه چیز را نمی توان بر پایه عقل تحلیل نمود و باید از عشق و جاذبه آن در زندگی کمک گرفت.

آه از آن جور و تَطاول که در این دامگَه است

آه از آن سوز و نیازی که در آن محفل بود

منظور از دامگه دنیاست که انسان را در دام خود اسیر کرده است .آه از این دام دنیا که سراسر ستم است .

محفل در اینجا احتمالا محفل عزا و ماتم دوری از شاه ابو اسحاق است که سراسر سوز و بیان نیاز به اوست .

در دلم بود که بی‌دوست نباشم هرگز

چه توان کرد؟ که سعیِ من و دل باطل بود

دلم می خواست هرگز بدون دوست (شاه ابو اسحاق) نباشم اما چه می توان کرد که تلاش من و دل بیهوده بود 

دوش بر یادِ حریفان به خرابات شدم

خُمِ مِی دیدم، خون در دل و پا در گل بود

دیشب به یاد همه هم مسلکان به میخانه رفتم تا بلکه با باده ای غم را بزداییم. خمره شراب را دیدم ولی همگی دلی پرخون داشتیم و پایمان در گل بود .یعنی خون دل می خوردیم و کاری از دستمان بر نمی آمد .

بس بِگَشتَم که بپرسم سببِ دردِ فِراق

مفتیِ عقل در این مسأله لایَعْقِل بود

خون دل ما به‌خاطر دوری از شاه ابو اسحاق بود لذا

به دنبال آن بودیم که چرا این دوری این قدر دردآور است که دیدیم در این موضوع عقل حکم و پاسخی ندارد .

آری عقل فقط می گوید این مصیبت را بپذیر و تمام .عقل می گوید باید این احساس فراق را برای مدت کوتاهی داشته باشی و به زندگی عادی برگردی .عقل درک نمی کند که جاذبه بین دو نفر چه شدتی دارد و چه تاثیری بر هر یک از آن دو می گذارد لذا علت درد دوری و فراق را درک نمی کند.

راستی خاتمِ فیروزهٔ بواسحاقی

خوش درخشید ولی دولتِ مُستَعجِل بود

دولت یعنی خوشبختی . خاتم فیروزه بو اسحاقی نشانه و نماد حکومت شاه ابو اسحاق بود که از نظر حافظ بسیار خوش درخشید اما مستعجِل بود .

استعجال یعنی طلب شتاب و وقتی از مستعجِل استفاده می شود اسم فاعل است یعنی طالب شتاب . به عبارتی حکومت شاه ابو اسحاق گویا می خواست  با شتاب  سقوط کند و عوامل سقوط را خودش فراهم آورد .

اگر از مستعجَل(اسم مفعول) استفاده می شد یعنی گروهی طالب سقوط با شتاب آن حکومت بودند که از نظر حافظ این عامل اصلی نبود .چون در بیت بعد هم می گوید:

دیدی آن قهقههٔ کبکِ خِرامان حافظ؟

که ز سرپنجهٔ شاهینِ قضا غافل بود

ای حافظ دیدی که آن کبکی(کنایه از شاه ابو اسحاق)که با ناز راه می رفت و قهقهه می زد چگونه از دست شاهین روزگار غفلت کرد و نابود شد؟ 

حافظ علیرغم علاقه ای که به شاه داشت به نقص های او نیز اشاره می کند و این یعنی تحلیل منطقی حافظ که کاملا بر اساس عقل است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:

در واقع «ژُلی» joli, jolie در بیت دهم به معنی «دوست داشتنی و سر زنده» است که آنرا می‌توان در فرهنگ‌ زیر یافت.

Le Robert Dictionnaire Alphabetique et Analogique de la Langue Frnançaise, Paris, 1981

واژه «ویلن» villain, villaine را نیز در همین فرهنگ فرانسوی ببینید.

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۹ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:

دوست عزیز از کپی پیست کردن اشعار به عنوان حاشیه خودداری کنید لطفاً

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۵۰:

در مصراع دوم بیت نخست، یعنی:

«امپرسمان» شتاب و «آپاتی» بود درنگ

واژۀ فرانسوی apathie (بی حسی، بی بند و باری، سر به هوایی) در گمرک به معنی درنگ است (یعنی زمانی که هیچ کاری روی کالای وارد شده انجام نمی‌شود).

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵ - شاطر عشق
  
من اگر رند ام و قلّاش ام، اگر درویش ام
هر چه ام، عاشقِ رخسارِ تو ، کافر کیش ام

دست کوتاه ، از آن زلفِ دراز ات نکشم
گر زند عقربِ جرّاره، هزاران نیش ام

خواهم ات ، تا که شبی  ، تنگ در آغوش کشم
چه غم ام ، گر خطری ، صبح درآید پیش ام

دشت، آراسته از لاله رخان، دوش به دوش
منِ بیچاره ، گرفتارِ خیالِ خویش ام

دل ز عشقِ رخ ات ، ای دوست، کجا برگیرم
بروَد عمرِ عزیز ، ار به سرِ تشویش ام

من، همان شاطرِ عشق ام ، که به تو شرط کنم
گر کشم ، دست ز دامان تو، نادرویش ام

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس
                             
غم درآمد ز در ام ، چون ز بر ام یار برفت،
عیش و نوش و طرب ام ، جمله به یکبار برفت

بنوشتم ، چُو ز بی مهری ات ، ای مَه ، شرحی،
آتش افتاد به لُوح و قلم از کار برفت

خواست نرگس ، که به چشمِ تو کند همچشمی،
نتوانست ، سَرافکنده و بیمار برفت

مگر از رویِ تو ، بلبل سخنی گفت به گل،
که بِزَد چاک گریبان و ز گلزار برفت؟

چهرهء زردِ من ، از هجرِ رُخ ات گلگون شد،
بس که خونِ دل ام ، از دیده به رخسار برفت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه
  
غم ات شود ، به دلِ من فزون، دقیقه دقیقه
دل ام ز هجر شود ، پُر ز خون، دقیقه دقیقه

هر آنچه خون به دل ام شد ، ز اشتیاقِ جمال ات
شد از دو دیدهٔ زار ام برون، دقیقه دقیقه

هر آن دلی ، که به دامِ کمندِ زلفِ تو افتد
ز غم، فتد به سرِ او جنون ، دقیقه دقیقه

هلاک می‌شدم ، از تیرِ نازِ او، به نگاهی
اگر لبِ تو ، نمی‌شد مصون، دقیقه دقیقه

چه فتنه‌ای ست ، به چشمِ سیاهکارِ تو، ای مَه؟
به یک نظر، کند عالم فسون، دقیقه دقیقه

که را شهید نمودی ، به رهگذار، که ریزد
ز تیغِ نازِ تو ، پیوسته خون، دقیقه دقیقه

ز ضربِ تیشهٔ فرهاد و تیرِ غمزهٔ شیرین
هنوز ناله کشد بیستون، دقیقه دقیقه

پس از حکایتِ مجنون ، ز عشق و از غمِ لیلی
کَسی ندیده ، چو من تا کنون ، دقیقه دقیقه

ز کلکِ نغزِ صبوحی ، شکَر ز خامه بریزد
ز وصفِ آن لبِ یاقوت‌گون، دقیقه دقیقه

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۰ - (سی لحن باربد):

در تک بیت مربوط به بند 19، یعنی «چو بر مُشگویه کردی مُشگ‌مالی/همه مُشگو شدی پُر مشک‌ حالی»، اگر «مُشکمالی» را نیز لحنی از لحن‌های باربد بدانیم، نه تنها نخستین مصراع نامفهوم می‌شود بلکه، رابطه‌ای معنایی با مصراع دوم نیز نخواهد داشت. پرسش این است که چرا پشت‌بند مصراع نخست گفته می‌شود که «سراسر حرمسرا را بوی مُشک فراگرفت». گفتنی است که اگر برای نمونه برگ ریحان را در دست «مالش» بدهیم، بوی عطر آنرا خواهیم شنید. بنابراین اگر در اینجا، معنی مجازی «مُشک‌مالی» را «درست و ظریف انجام دادن کار» در نظر بگیریم، مفهوم کل بیت روشن خواهد شد.

 

نکته مهم و درخور توجه این است که اگر به استناد سرودۀ کنونی، سی لحن باربد را بنویسیم (که به دقت و ظرافتی وصف ناپذیر بیان شده است)، دیگر جایی برای «مُشکمالی» به عنوان یکی از لحن‌ها باقی نمی‌ماند:

1-گنج بادآورد، 2-گنج گاو، 3-گنج سوخته، 4-شادُروانِ مروارید، 5-تخت طاقدیسی، 6-ناقوسی، 7- اورنگی، 8-حقۀ کاوس، 9-ماه بر کوهان، 10-مُشک‌دانه، 11-آرایش خورشید، 12-نیمروز، 13-سبز در سبز، 14-قفل رومی، 15-سروستان، 16-سرو سهی، 17-نوشین‌باده، 18-رامش جان، 19-ناز نوروز (ساز نوروز)، 20-مشگویه، 21-مهرگانی، 22-مروایِ نیک، 23-شبدیز، 24-شبِ فرخ، 25-فرخ‌روز، 26-غنچۀ کبکِ دری، 27-نخجیرگان، 28-کین سیاوش، 29-کین ایرج و 30-باغ شیرین.

 

*زمان آن فرارسیده است که «با نگرش سیستمی و هوشیاری نسبت به ذهن فریبکار»، در راستای پاسداری از اسناد هویت ملی بکوشیم.

همایون در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶:

بروز دادن به معنی آشکار نمایان و پیداشدن و تجلی کردن بکار می‌رود هرچند صرف فارسی آن یعنی بروزیدن‌ چندان پسندیده نیست ولی این غزل که در حالت عادی سروده نشده است و نوعی بیخودی و حالت شخصی در آن دیده میشود بخصوص بازی با باده عدم و موج عدم و ترس از گام زدن در کنار دریا و نترسیدن از هر دامی و تضاد مطلع و مقطع غزل و بسیاری نکات دیگر نشانگر آنست که همه غزل روی سخن با شمس است و اوج نگاه به او و خواهان عدم در برابر اوست و تمامی او شدن، این نگاه این غزل را یک غزل استثنایی میکند و بی‌نظیر 

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۷۰۵