سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه:
شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۱ - دقیقه، دقیقه
غم ات شود ، به دلِ من فزون، دقیقه دقیقه
دل ام ز هجر شود ، پُر ز خون، دقیقه دقیقههر آنچه خون به دل ام شد ، ز اشتیاقِ جمال ات
شد از دو دیدهٔ زار ام برون، دقیقه دقیقههر آن دلی ، که به دامِ کمندِ زلفِ تو افتد
ز غم، فتد به سرِ او جنون ، دقیقه دقیقههلاک میشدم ، از تیرِ نازِ او، به نگاهی
اگر لبِ تو ، نمیشد مصون، دقیقه دقیقهچه فتنهای ست ، به چشمِ سیاهکارِ تو، ای مَه؟
به یک نظر، کند عالم فسون، دقیقه دقیقهکه را شهید نمودی ، به رهگذار، که ریزد
ز تیغِ نازِ تو ، پیوسته خون، دقیقه دقیقهز ضربِ تیشهٔ فرهاد و تیرِ غمزهٔ شیرین
هنوز ناله کشد بیستون، دقیقه دقیقهپس از حکایتِ مجنون ، ز عشق و از غمِ لیلی
کَسی ندیده ، چو من تا کنون ، دقیقه دقیقهز کلکِ نغزِ صبوحی ، شکَر ز خامه بریزد
ز وصفِ آن لبِ یاقوتگون، دقیقه دقیقه
احمد خرمآبادیزاد در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۰ - (سی لحن باربد):
در تک بیت مربوط به بند 19، یعنی «چو بر مُشگویه کردی مُشگمالی/همه مُشگو شدی پُر مشک حالی»، اگر «مُشکمالی» را نیز لحنی از لحنهای باربد بدانیم، نه تنها نخستین مصراع نامفهوم میشود بلکه، رابطهای معنایی با مصراع دوم نیز نخواهد داشت. پرسش این است که چرا پشتبند مصراع نخست گفته میشود که «سراسر حرمسرا را بوی مُشک فراگرفت». گفتنی است که اگر برای نمونه برگ ریحان را در دست «مالش» بدهیم، بوی عطر آنرا خواهیم شنید. بنابراین اگر در اینجا، معنی مجازی «مُشکمالی» را «درست و ظریف انجام دادن کار» در نظر بگیریم، مفهوم کل بیت روشن خواهد شد.
نکته مهم و درخور توجه این است که اگر به استناد سرودۀ کنونی، سی لحن باربد را بنویسیم (که به دقت و ظرافتی وصف ناپذیر بیان شده است)، دیگر جایی برای «مُشکمالی» به عنوان یکی از لحنها باقی نمیماند:
1-گنج بادآورد، 2-گنج گاو، 3-گنج سوخته، 4-شادُروانِ مروارید، 5-تخت طاقدیسی، 6-ناقوسی، 7- اورنگی، 8-حقۀ کاوس، 9-ماه بر کوهان، 10-مُشکدانه، 11-آرایش خورشید، 12-نیمروز، 13-سبز در سبز، 14-قفل رومی، 15-سروستان، 16-سرو سهی، 17-نوشینباده، 18-رامش جان، 19-ناز نوروز (ساز نوروز)، 20-مشگویه، 21-مهرگانی، 22-مروایِ نیک، 23-شبدیز، 24-شبِ فرخ، 25-فرخروز، 26-غنچۀ کبکِ دری، 27-نخجیرگان، 28-کین سیاوش، 29-کین ایرج و 30-باغ شیرین.
*زمان آن فرارسیده است که «با نگرش سیستمی و هوشیاری نسبت به ذهن فریبکار»، در راستای پاسداری از اسناد هویت ملی بکوشیم.
همایون در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱۶:
بروز دادن به معنی آشکار نمایان و پیداشدن و تجلی کردن بکار میرود هرچند صرف فارسی آن یعنی بروزیدن چندان پسندیده نیست ولی این غزل که در حالت عادی سروده نشده است و نوعی بیخودی و حالت شخصی در آن دیده میشود بخصوص بازی با باده عدم و موج عدم و ترس از گام زدن در کنار دریا و نترسیدن از هر دامی و تضاد مطلع و مقطع غزل و بسیاری نکات دیگر نشانگر آنست که همه غزل روی سخن با شمس است و اوج نگاه به او و خواهان عدم در برابر اوست و تمامی او شدن، این نگاه این غزل را یک غزل استثنایی میکند و بینظیر
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۸
سرِ زلفِ تو ، پُر خون مینماید
رجوع از صید اش ، اکنون مینمایدکمندِ زلفِ تو ، در صید ، یارب
چگونه چُست و موزون مینمایدشبِ زلفِ تو ، خوش باد ، از پیِ آنک
همه کار اش ، شبیخون مینمایدکه میداند؟ ، که آن زنجیرِ زلف ات
چگونه عقل ، مجنون مینمایدچو زلفِ تو ، بشوریده است عالم
رخ ات از پرده ، بیرون مینمایدز حسنِ رویِ تو ، چون روی تابم؟
که هر ساعت ، در افزون مینمایدعجب خاصیّتی دارد ، رخِ تو
که از شبرنگ ، گلگون مینمایدچو دریا ، چشمِ من ، زان گشت در عشق
که دُرج ات ، دُرِّ مکنون مینمایددهان ات ، ای عجب ، سی دُرِّ مکنون
ز چشمِ سوزنی ، چون مینمایدمرا گفتی : دل ات یکرنگ گردان
که صد رنگ ، او ، چو گردون مینمایدمرا کو دل ندارم ، هیچ دل من
وگر دارم ، دلی خون مینمایددلِ عطّار ، با خاکِ درِ تو
چو خونی کرده ، معجون مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷
نه یار ، هرکسی را ، رخسار مینماید
نه هر حقیر ، دل را ، دیدار مینمایددر آرزویِ روی اش ، در خاک خفت و خون خور
کان ماهروی ، رخ را ، دشوار مینمایدبر چار سویِ دعوی ، از بینیازیِ خود
سرهایِ سرکشان بین ، کز دار مینمایدسلطانِ غیرتِ او ، خونِ همه عزیزان
بر خاک اگر بریزد ، بس خوار مینمایدگر مردِ ره نهای تو ، بر بویِ گل ، چه پویی
رّو باز گرد کین ره ، پُر خار مینمایدزنهار تا بپویی، بی رهبری ، درین ره
زیرا که این بیابان ، خونخوار مینمایدگر مردیی نداری ، پرهیز کن ، که چون تو
سرگشتگانِ گمره ، بسیار مینمایددر راهِ کفر و ایمان ، مرد آن بوَد ، که خود را
دایم چنانکه باشد ، در کار مینمایددر کار اگر تمامی ، در نِه قدم ، در این ره
کاحوالِ ناتمامان ، بس زار مینمایدکو آتشی ، که بر وِی ، این خرقه را بسوزم
کین خرقه ، در برِ من ، زنّار مینمایداندر میانِ غفلت ، در خواب شد ، دلِ من
کو هیچ دل ، که یک دم ، بیدار مینمایدجمله ز خود نمایی ، اندر نفاق مست اند
کو عاشقی ، که در دین ، هشیار مینمایددر بندِ دین و دنیی ، لیکن نه دین و دنیی
سرگشته روزگاری عطّار مینماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴
دُو جهان ، بیتو ام نمیباید
نه یکی بس ، دُو ام نمیبایدهرچه خواهم ز تو ، تو بِه زانی
از تو ام ، جز تو ام نمیبایدقبلهام ، چون جمالِ رویِ تو بس
رویی ، از هر سو ام نمیبایدجانِ من ، چون شنید ، قولِ الست
این تنِ بدخو ام نمیبایدبس ام ، از هر دو کُون ، قولِ قدیم
اجتهادی نُو ام نمیبایدگرچه مویی شدم ، ز شوقِ رخ ات
قوّتِ بازو ام نمیبایدضعفِ من ، چون ز اشتیاقِ تو ، خاست
ذرّهای نیرو ام نمیبایدچون چنین در رهِ تو ام عاجز
هیچ بیرون شُو ام ، نمیبایدگرچه درد ام گذشت ، زاندازه
زحمتِ دارو ام نمیبایدصد گرِه هست ، از تو ، بر کار ام
گرِهِ ابرو ام نمیبایدپیچ پیچی ، برون بَر ، از کار ام
که دلِ صد تو ام نمیبایدور نخواهی گشاد در برِ من
هیچ هم زانو ام نمیبایدچون به تو ، راه نیست ، محو ام کن
که بد و نیکو ام نمیبایدشیر مردی ، اگر به من نرسید
سگِ در پهلو ام نمیبایدنفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمیبایدای فرید ، از بهانه دست بدار
تُرکیِ هندو ام نمیباید
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:
دانی که چنگ و عود چه تقریر میکنند
پنهان خورید باده که تعزیر میکنند
می دانی که ساز چنگ و عود چه می گویند؟ می گویند باده را پنهانی بخورید چون مجازات می کنند.
صحبت از دوره ای است که مستان را به جرم خوردن شراب مجازات می کردند.
گویند رمز عشق مگویید و مَشنوید
مُشکل حکایتی ست که تقریر میکنند
علاوه بر اینکه مجازات می کنند می گویند صحبت از عشق هم نکنید و حتی این سخنان را از کسی نشنوید.داستان ایناست که اصلا از عشق خبر ندارند و حکایت نادرستی از عشق بیان می کنند .
- ناموس عشق و رونق عشّاق می برند
منع جوان و سرزنش پیر می کنند
آنها آبروی عشق را می برند و بازار عاشقان را از رونق می اندازند.و در این راه جلوی جوانان را می گیرند و پیران را سرزنش می کنند.
ما از برون در شُده مغرور صد فریب
تا خود درونِ پرده چه تدبیر می کنند
ما که در محل تصمیم گیری آنان نیستیم و با صد فریب فریفته شده ایم.تا ببینیم که در درون پرده ( دربار یا محل تصمیم گیری) چه فکرها می کنند .
بحت از تصمیم گیرندگان درباره مجازات می پرستان است . یعنی به بهانه شرع میخانه را می بندند و مستان را مجازات می کنند ولی واقعا معلوم نیست چه قصدی دارند.
تشویش وقت پیر مغان میدهند باز
این سالکان نگر که چه با پیر می کنند
اینها خود را سالک راه خداوند می دانند ولی آنچه پیر مغان در زمانی گفته بود را به هم می ریزند و به آن پیر هم رحم نمی کنند .
از نگاه حافظ طریق معرفت خداوند یک راه بیش نیست که پیر مغان در یک زمان به انسان آموخته است و بقیه راه ها جنگ هفتاد و دو ملت است . او بر این باور است که مدعیان دروغین آیین پیر مغان را تحریف نموده اند .
- صد ملکِ دل به نیم نظر می توان خرید
خوبان درین معامله تقصیر می کنند
نیاز به این همه بگیر و ببند نیست با نیم نگاه از روی مروت و مدارا هم می توان صدها دل را خرید و مردم را راضی نگه داشت حداقل افرادی که از خوبان هستند در این کار کوتاهی می کنند . یعنی افراد پاکدلی هم هستند که مصلحت را در مخالفت با این تصمیم ها نمی بینند و سکوت کرده اند.
قومی به جدّ و جهد نهادند وصل دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می کنند
برخی از این خوبان تلاش خود را برای رسیدن به خداوند پی گرفته اند و کاری به این کارها ندارند و بر این باورند که ما کار خود می کنیم و برخی دیگر هم می گویند تقدیر و زمان خودش این مشکل را حل می کند .حافظ علیرغم اینکه تقدیر را می پذیرد و می داند که روزی بساط این ریاکاری ها جمع خواهد شد و می گوید دل قوی دار که از بهر خدا بگشایند اما تلاش خود را برای اعتراض به این وضع مطرح می کند و از خداوند هم کمک می خواهد که در میخانه ببستند خدایا مپسند و با باوری که به حضور و نقش خداوند دارد این وضع را باثبات نمی بیند.
فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر
کاین کارخانه ییست که تغییر می کنند
در هر حال به این روزگار و پایداری آن اعتماد نکن چون در این کارخانه همه چیز تغییر خواهد کرد.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب
چون نیک بنگری همه تزویر می کنند
اما از باده غافل نشو و همیشه این باده امید و عشق را با خود حفظ کن چراکه شیخ و حافظ قرآن و حاکم شرع و مامور تعزیرات همه در حال ریاکاری هستند و در باطن گناهکارند.
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
واعظان کین جلوه در محراب و منبر میکنند
چون به خلوت میروند آن کار دیگر میکنند
واعظان زاهد مآب که بر بالای منبر و در محراب مسجد خود را خداجو و بی گناه جلوه می دهند وقتی از منبر به خلوت خود می روند به گناه مشغول هستند . تعبیر آن کار دیگر اشاره به کاری نامطلوب است که حتی نمی توان آن را بیان نمود که با گناه جور در می آید.
۲- مشکلی دارم ز دانشمند مجلس بازپرس
توبه فرمایان چرا خود توبه کمتر میکنند
حضرت حافظ طرح سوال می کند و دانشمند مجلس کنایه طعنه آمیز او به واعظ است و سوال این است که این واعظان که همه را به توبه دعوت می کنند چرا خودشان کمتر توبه می کنند . از نظر حافظ همه انسانها گناهکارند و باید در برابر خداوند توبه کنند و کسی حق ندارد خود را مصون از گناه بداند .
۳- گوییا باور نمیدارند روز داوری
کاینهمه قلب و دغل در کار داور میکنند
اینها که خود را مصون از گناه می دانند گویا روز داوری آخرت را باور ندارند چون در کار خداوند داور هم تقلب و دغل بازی می کنند
۴- بنده پیر خراباتم که درویشان او
گنج را از بی نیازی خاک بر سر می کنند
من غلام و بنده پیر میخانه هستم که درویشان پیرو او آنقدر بی نیاز از توجه مردم هستند که بر سر گنج هم خاک می ریزند.برخلاف زاهدان و واعظان که طالب توجه و تعریف مردم هستند.
۵- یا رب این نو دولتان را با خرِ خودشان نشان
کاینهمه ناز از غلام ترک و استر میکنند
اینها نوکیسه و تازه به دوران رسیده اند و خدایا تو آنها را بر خر خودشان بنشان و ساکتشان کن چرا که به غلامان و پیروان و چارپایان خود می نازند و فخر می فروشند.
ظاهرا واعظان در آن دوره مال و منصب خوبی داشتند و حافظ آنها را نودولت می نامد.
۶- ای گدای خانقه بازآ که در دیر مغان
می دهند آبی و دلها را توانگر میکنند
و به آنان می گوید ای گدایان خانقاه ( که گدایی توجه جماعت دارید) از خانقاه به دیر مغان بروید چون آنجا آبی به شما می دهند که دلهایتان بی نیاز خواهد شد و گدا نخواهید بود.
از نگاه حافظ مغان مردمان پاک نهاد و سلیم انفس هستند که مرامشان را از پیر مغان آموخته اند ولی این مرام در طی دورانها به فراموشی سپرده شده است.
۷- حُسن بی پایان او چندان که عاشق میکشد
زمره یی دیگر به عشق از غیب سر بر میکنند
آبی که در دیر مغان می بخشند حسن و زیبایی بی پایان معشوق است که عاشقان را جاودانه می کند.این حسنهرچند عاشق کشی کند بازهم عاشقان دیگری سر از غیب بیرون می آورند و مرام عاشقی را ادامه خواهند داد.
۸- بر در میخانه عشق ای مَلَک تسبیح گوی
کاندر آنجا طینت آدم مُخمّر میکنند
حتی فرشتگان هم باید بر در میخانه عشق به تسبیح خداوند بپردازد چون در این میخانه گِل آدمی را با باده خمیر می کنند و انسان را با مستی آشنا می سازند تا قدرت درک عشق و معشوق را داشته باشد.
۹- صبحدم از عرش می آمد خروشی عقل گفت:
قدسیان گویی که شعر حافظ از بر میکنند
از ندایی که هنگام صبح از بالای عرش می آید می توان دریافت که گویا فرشتگان هم شعر حافظ را حفظ می کنند.حافظ آنقدر به باورش پای بند است که آن را قانون ازلی و ابدی آفرینش می داند و همه عرشیان و فرشیان را پیرو این مرام می دانند.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۳ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۷ - قرول و مرد عرب شصت ساله:
ناصر میگوید عربی شصت ساله نزد من آمد برای آموختن قرآن!
و امروز ما در اینترنت چه چیزی سرچ میکنیم؟
ازدواج فلان بازیگر یا جنجال فلان فوتبالیست!
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۸ - سروج، فرات، منبج، حلب:
سفرنامه ناصرخسرو در کنار سفرنامه ابن بطوطه تصویری از روزگار شهرها و کشورهای آباد در تمدن بزرگ اسلامی ارائه میدهد .
با خواندن این آثار درمیابیم که چقدر کشورها و شهر ها در این تمدن بزرگ آباد بوده اند ،همین کشورها و شهرهایی که امروزه شاید ویرانه ای بیش نیستند.
متاسفانه تمدن غربی با ناجوانمردی عجیبی تمدن اسلامی را نادیده میگیرد گویی که اصلا چنین چیزی وجود نداشته است در حالی که بسیار از دانش مسلمین بهره بردند.
متاسفانه جوانان و نوجوانان ما هم چیزی از آن روزگار نمیدانند و تصور میکنند جهان تا بوده است لندن و پاریس و نیویورک بوده است و قبل از آن یونان و مصر و ایران.
تمدنی که یک طرفش خراسان بزرگ است با آن همه نوابغ و یک طرف دیگرش آندلس را نادیده گرفتند و در ذهن ما کردند که مسلمین کتابها و کتابخانه ها سوزاندند و داستانهایی هم برای این دروغ بزرگ ساختند !!
ما اگر امروز فردوسی میخوانیم و حافظ و مولانا و سعدی و خیام،باید این را هم بدانیم که این بزرگان در چه بستر علمی و فرهنگی عظیمی رشد کرده اند و بدانیم که چه بستری به تربیت این بزرگان پرداخته است.
هیچ درخت باروری در شورستان نمیروید.
«ز تندباد حوادث نمیتوان دیدن
در این چمن که گلی بوده است یا سَمنی»
حافظ
سید رضوی در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:
عراقی غزلی دارد که تقریبا همین ابیات است اما با ردیف ای پسر.
سر به سر از لطف جانی ای پسر!
خوشتر از جان چیست؟ آنی ای پسر!
MissSari در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۷۰ - از زبان اهل خراسان به خاقان سمرقند رکنالدین قلج طمغاج خان پسرخواندهٔ سلطان سنجر:
امان که تاریخ تکرار میشود...
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲۹:
تَنگ شکر یعنی بار و خروار شکر نمونههای فراوانی در لغتنامهٔ دهخدا و ادبیات دارد و همین است که استعاره از دهان معشوق میشود.
تُنگ قبل از برهان قاطع که در قرن یازدهم نوشته شده کاربرد نداشته است و در ادبیات دیده نمیشود.
سعید در ۶ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:
یکی از زیباترین بیتهای بیدل در سرتاسرِ دیوانش در لابهلای این غزل نشسته است:
«ما مَردِ تُرکتازیِ آن جلوه نیستیم
بهرِ شکستِ لشکرِ ما یک اَدا بس است !»
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:
«من پروایی ندارم که بی هیچ درنگ و دودلی بگویم شاهنامه برترین نامه پهلوانی در ادب جهانی است. هیچ یک از رزمنامه هایی که آوازه ای بلند یافته اند با شاهنامه همتراز و هم پایه نیستند بسنده است آن سه گانه پهلوانی را که مایه نازش اروپاییان است با شاهنامه بسنجید« ایلیاد و ادیسه را که بازخوانده به هومر سخن سرای نابینای یونانی است یا« انه اید» را که سروده «ویرژیل» حماسه سرای رومی در واپسین سده بغانی پیش از زادن مسیح است هیچ کدام از این سه شاهکار پهلوانی نه در چندی و نه در چونی با شاهنامه سنجیدنی نمیتوانند بود.»
بخشی از کتاب«از کاف تا نون»
گفتگو با استاد کزازی
آیدین فرنگی
طاقچه
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:
«فردوسی یکی از نخستین سخنوران شیعی است. یکی از پرشورترین دوستداران خاندان، چگونه فردوسی میتواند بود با اسلام بر سر ستیز باشد؛ او که مولا علی را چنان گرم و باورمندانه در دیباچه شاهنامه ستوده است؟ ایرانیان شورنده بر تازیان دوستداری خاندان را درفش این شورش و رویارویی خویش گردانیده بودند. چون خلیفگان بغداد خاندان پیامبر را می آزردند ایرانیان دوستداری خاندان را برترین و برجسته ترین نشانه بیزاری خویش از تازیان نژاد پرست بیدادگر شمرده اند»
بخشی از کتاب «از کاف تا نون»
گفتگو با استاد میرجلال الدین کزازی
آیدین فرنگی
طاقچه
پوریا محمدزاده در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به زهرا غلامی اصل دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
سلام و درود خدمت شما خانم زهرا غلامی.در رابطه با اینکه فرمودید کسی را که به عنوان پیر و مرشد خود انتخاب کردیم باید بی چون و چرا از فرمایشات او اطاعت کنیم.جواب بنده این است پیر و مرشد ما انبیا و عرفا نیستند.تنها انتخاب ما برای مرشد چهارده معصوم و قرآن هست.چون خداوند حجت خود را با قران و چهارده معصوم تمام و کمال در اختیار ما گذاشت.عرفا و اولیای الهی صرفا جنبه راهنمایی دارند.یعنی نقش انها مرجعیت مطلق و اطاعت بی قید و شرط نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
نفسِ جادوم ، کوه کند بسی
توبهٔ جادو ام نمیباید
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:
کوه کندن لغتنامه دهخدا کوه کندن .[ ک َ دَ ] (مص مرکب ) شکافتن و تراشیدن کوه ، گشادن وساختن راهی یا برآوردن صورت و نقشی را :
مرا زین کوه کندن حاصل این بود
نشد کارم میسر مشکل این بود.
به گرد عالم از فرهاد رنجور
حدیث کوه کندن گشت مشهور.
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، شنبه ۱۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۲۰ - چشم نرگس: