گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۸ - بیداری ما
                             
نیست او را ، سَرِ موئی ، سَرِ سُودائی ما،
کار شد سخت ، مگر بخت کند ، یاریِ ما

تا به آهویِ ختن ، نسبتِ چشم ات دادند،
شهره گردید به هر شهر ، خطا کاریِ ما

گر بدادیم بهایِ دهن ات ، نقدِ روان،
سود بردیم ، که شد هیچ ، خریداریِ ما

همه شب تا به سحر ، از غمِ روی ات شاد ام،
به امیدی ، که بیائی تو ، به غمخواریِ ما

چند آزارِ دل ما دهی ، ای راحتِ جان،
راحتِ جان ، مگر ات هست ، دل آزاریِ ما؟

تو که چون سَرو ، ز آسیبِ خزان آزادی،
چه غمی باشد ات ، از حالِ گرفتاریِ ما؟

چشمِ فتّانِ تو را ، دوش بدیدم در خواب،
ای بسا فتنه ، که برخاست ، ز بیداریِ ما

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۷۰ - گره مار به مار
                             
به اختیار زدم ، دل به زلفِ یار گرِه،
به کارِ خویش ، فکندم به اختیار گرِه

شمارهٔ گرهِ زلفِ خُود ، به سُبحه مکن،
که صد گرِه ، چه کند در برِ هزار گرِه

گرِه مزن ، سرِ زلفِ دُوتا به یکدیگر،
که هیچکَس نزند ، مار را به مار گرِه

ز ابرویِ عرَق آلوده‌ات ، گرِه بگشا،
که خُورده بر دَمِ شمشیرِ آبدار گره

به سایهٔ مژه ام پا منِه ، که می‌ترسم،
خدا نکرده ، خُورَد برگِ گل به خار گرِه

گرِه زدی سرِ زلف و دلم ز ناله فتاد،
فتد ز نغمه ، چُو افتد به سیمِ تار گرِه

بسی دهانِ تو تنگ است ،  در سخن گوئی،
که در لبانِ تو ، مو می‌خُوَرد هزار گرِه

بسی به کارِ "صبوحی" ،  گرِه زده زلفَ ات،
چُو مفلسی ، زده بر سیمِ خُوش عیار گرِه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر:

شاطر عباس صبوحی » غزلیات » شمارهٔ ۶۰ - گوهر
                             
وقتِ آن است ، که از خانه به بازار شویم،
خرقه و سُبحه فروشیم و به خَمّار شویم

قدحی باده بنوشیم ، چه هشیار ، چه مست،
همچنان از دَرِ خَمّار ، به گلزار شویم

صبحگاهان ، بنشانیم ز سَر ، رنجِ خُمار،
به عیادت ، به سرِ نرگسِ بیمار شویم

با پری‌رویِ پریزاد ، به گلگشتِ بهار،
ناپدید از نظرِ خلق ، به یک بار شویم

بلبل آشفته و مستانه ، سُراید غزلی،
مست و آشفتهٔ آن بادهٔ گلنار شویم

واعظِ شهر ، اگر منکرِ مِی خُوردنِ ما ست،
ما هم از گفتهٔ او ، بر سرِ انکار شویم

محتسب گر نکند حلم و صفا ، با رندان،
با دف و چنگ و نِی‌اَش ، در صفِ پیکار شویم

سودی از گفته ندیدیم ، مگر تا قدری،
لب ز گفتار ببندیم و به کردار شویم

گُوهر بحرِ عطاییم ، چُو خُود نشناسیم،
گُوهرِ خویش ، ز بیگانه خریدار شویم

ای "صبوحی"  ، طلبِ عشق ز بیگانه مکن،
می‌توانیم ، که اندر طلبِ یار شویم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

سلام و اجترام

کوه کردن ، در ادبیات فارسی ، مستعمل نبوده است و ظاهرا فاقد معنای مشخص می باشد

جنابعالی اگر شاهدی بر استعمال کوه کردن دارید بفرمایید 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵
                 
گر رخِ او ، ذرّه‌ای جمال نماید
طلعتِ خورشید را ، زوال نماید

ور ز رخ اش ، لحظه‌ای نقاب برافتد
هر دو جهان ، بازیِ خیال نماید

ذرّهٔ سرگشته ، در برابرِ خورشید
نیست عجب ، گر ضعیف حال نماید

مردِ مسلمان ، اگر ز زلفِ سیاه اش
کفر نیارد ، مرا محال نماید

هر که به عشق اش فروخت ، عقل به نقصان
جمله ی نقصانِ او ، کمال نماید

دوش ، غم اش خونِ من بریخت و مرا گفت
خونِ تو ام ، چشمه ی زلال نماید

عشق حرام ات بوَد ، اگر تو ندانی
کین همه خون‌ها ، مرا حلال نماید

در دهنِ مارِ نفس ، در بنِ چاه است
هر که در این راه ، جاه و مال نماید

گر تو در این راه ، خاکِ راه نگردی
خاک ، تو را ، زود گوشمال نماید

چند چو طاووس ، در مقابلِ خورشید
مرغِ وجودِ تو ، پرّ و بال نماید؟

درنگر ای خودنمای ، تا سرِ مویی
هر دو جهان ، پیشِ آن جمال نماید

هر که در این دِیرخانه ، دُردکش افتاد
کور شود از دو کُون و لال نماید

دِیر ، که دولت سرایِ عالمِ عشق است
دُردکشی ، در هزار سال نماید

مثل و مثال ام ، طلب مکن ، تو در این دِیر
کآینه ، عطّار را مثال نماید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶
                 
رخ ات را ، ماه ، نایب می‌نماید
خط ات را ، مُشک ، کاتب می‌نماید

رخ ات ، سلطانِ حسنِ یک سوار است
که دُو ابرو ش ، حاجب می‌نماید

رخ ات را ، صبحِ صادق ، کَس ندیده است
اگرچه صد عجایب می‌نماید

چو در عشقِ تو ،  صادق نیست یک تن
همیشه صبحِ کاذب می‌نماید

ندانم ، تا چو روی ات آفتابی
مشارق یا مغارب می‌نماید

چو زلف ات نیز ، زنّاری به صد سال
نه رهبان و نه راهب می‌نماید

چه شیوه دارد ، آخر غمزهٔ تو
که خون‌ریزی ش‌‌ ، واجب می‌نماید

ز دیوانِ جهان‌، هر روز صد خون ش
چنین دانم ، که راتب می‌نماید

عجب بُرجی است ، دُرجِ دلسِتان ات
که دُو رسته ، کواکب می‌نماید

ز عشق ات ، چون کنم توبه ، که از عشق
نخستین مست ، تایب می‌نماید

بسی با عشقِ تو ، عقل ام چخیده است
ولی عشقِ تو ، غالب می‌نماید

دلم بُردیّ و گفتی ؛ دل نگه‌دار
که دل در عشق ، راغب می‌نماید

چگونه دل نگه دارم ، ز عشق ات
که گر دل هست ، غایب می‌نماید

غمِ عشق ات ، به جان بخرید عطّار
که چون شادی ، مناسب می‌نماید

برمک در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید:

 

  اکبر نحوی  را  درین باره پژوهه ای است ان پژوهه را توان از این پیوند خواند.
پیوند به وبگاه بیرونی

برمک در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سرایندهٔ فرامرزنامه » فرامرزنامه » بخش ۴۶ - این سخن چند،مصنف در باب خود و نیرنگ روزگار گوید:

سراینده  فرامرزنامه(۵۵۵) رفیع الدین  مرزبان دبیر جوری فیروزابادی فارسی از اردشیرخوره  استان فارس  همزمان با آلب ارسلان غز سلجوقی است  عوفی  و قزوینی از او یاد کرده اند  او نیز خود را  مردی از شهرجور فیروزآباد فارس میخواند  با این آگاهی او نخستین  سخنور استان فارس به فارسی دری است

در این جور واین کوره اردشیر

زجور زمانه دلم گشت سیر

چنان دان که در بوم پیروزاباد(پیروز َباد)

که بردوستان جمله فیروز باد

چه کهتر چه مهتر هر آن کس که هست

همه شاد و خرم هم از باده مست

جهان را به شادی همی بسپرند

همه با می و رود و رامشگرند

منم بی می و بانگ رود و  سرود

نه یار و نه همدم نه آوای رود

یکی روستا بچه فرسیم

غلامی دل پاک فردوسیم

نبینم همی لطف نیک اختری

شده مونسم دایما دفتری

کجا آفتابی که تف بخشدم

مگر چهره خسته بدرخشدم

کجا کیقبادی که یادم کند

به چربی همی بخت شادم کند

گرم روغنی بودی اندر چراغ

وزین نیک و بد نیز چندی فراغ

دهانم همی گوهران ریختن

زبرجد به لؤلؤ درآمیختن

سپاس از یکی شاه پروردگار

که گرچه حسابی درین روزگار

چو نرگس همه جام و لیکن تهی

به خانه خداوند آنگه رهی

جهان را نماند به کس پایدار

کشد یک به یک نیک و بد روزگار

مرا گر نه باغست و کاخ بلند

نه میوه که خیزد به شاخ بلند

براین زشتی از وی نباید برید

چو باید چنان پرده دی درید

کنون بازگردم به گفتار سرو

چراغ مهان سرو ماهان مرو

.
 غلامی دل پاک فردوسی ام  غلامی پرسینیزه غلام است 
 عوفی از او قصیده آورده پساوندش بنفشه  که پایانش اینست

شاه جهان ارسلان که کرد ز خلقش
بوی خوش خویش مستعار بنفشه

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۵۹:

خنده از بی خردان خیزد، چون ...

میگوید خرد گریبان مرا گرفته و از خنده بازداشته است
میگوید خنده کار بیخردان است!!
این چگونه خردی است که مانع خنده و شادی است؟!
اصلا این چگونه خردی است که چنین تلخ اندیشی را به همراه دارد؟!
البته خردمند همواره از ابتذال گریزان است اما همین مرزبندی هم نبایست مانع خنده و شادی آدمی گردد .
به نظر می‌رسد ناصرخسرو برای خویش «من»تعریف کرده واین «من» های ساختگی است که همواره مانع زندگانی اصیل انسان میشود.

نمونه ای از «من»های ساختگی وقلابی:

من روشنفکر

من باسواد

من شیک پوش

من خردمند

من عارف

من افسرده

من شاد 

من مثبت اندیش و ...

برمک در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۷۸ - در مدح بوعلی:

بی گمان این بیت دستکاری شده  دست ان باید اینچنین باشد 

الا تا گل همی روید الا تا مل همی بوید
الا تا خور همی پوید ز مشرق سر سوی خاور

 ایرانیان دو سوی را خراسان و هورامان  میگفتند هور امان نام دیگر هم داشت که به ان  روژ امان یا  آوران (آور / خاور) و خوراوران  نیز میگفتند نام  خاور برگرفته از آور است و هیچ پیوندی با خور ندارد .

چهار سوی را  خراسان و خورآوران و اپاختر و اِرَک میگفتند
نامهای دیگر هم میگفتند چون خراسان و هورامان  و آذرباد(استرباد=باد شمال .آذرباد = باد ماه اذر سرما) و اِرَک.
خاور شد و سپس خور آن انداختند آور و خاور گفتند  و آوار به معنی غریب و غربت   و ایوار مغرب.

پس از سده شش  برخی سخنوران ندانسته خاور را مشرق پیداشتند که صددرصد ناراست و نابجا است. 

برمک در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰:

 

ره و هنجار ستمگار همه زشت است
ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

نیست آمیخته با آب هنر خاکش

نیست آویخته در پود خرد تارش

بد کنش را به سخن دست مده بر بد

که به تو باز رسد سرزنش از کارش

سر پیکان نشود در سپر و خفتان

تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش

نیست دشوار جهان بدتر از آسانش

چون همی بگذرد آسانش و دشوارش



برمک در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۰:

بیخته پارسیگ

مرد را خوار چه دارد؟ تن خوش خوارش

چون تو را خوار کند چون نکنی خوارش ؟

هر که او انده و تیمار تو را کوشد

تو بخیره چه خوری انده و تیمارش؟

تن همان خاک گران سیه است ار چند

شاره زربفت کنی قرطه و شلوارش

یار بد خار توست، ای پسر، از یارت

دور باش و به جز از خار مپندارش

یار چون خار تو را زود بیازارد

گر نخواهی که بیازاری مازارش

گرچه خرما بن سبز است، درخت سبز

هست بسیار که خرما نبود بارش

بد کنش را به سخن دست مده بر بد

که به تو باز رسد سرزنش از کارش

سر پیکان نشود در سپر و خفتان

تا نباشد سپس اندر پر و سوفارش

میوه چون اندک باشد به درختی بر

بی‌مزه ماند در برگ به خروارش

ره و هنجار ستمگار همه زشت است

ای خردمند مرو بر ره و هنجارش

مار مردم  منش بد بود اندر دل

بد منش را جگر افگار کند مارش

گر همی خفته گمانیت برد خفته است

خفته بگذار و مکن بیهده بیدارش

سخن از مردم دین‌دار شنو، وان را

که ندارد دین، منگر سوی دینارش

زنگ دارد دل بد دین، من ازان ترسم،

که بیالاید زو دلت به زنگارش

نیست آمیخته با آب هنر خاکش

نیست آویخته در پود خرد تارش

نبری رنج برو بهتر، چون رنجه است

او ز گفتار تو، همچون تو ز گفتارش

خویشتن رنجه مکن نیز چو می‌دانی

که نخواهندت پرسید ز کردارش

رنجه و افگار شوی زو که چو خار است او

خارت افگار کند چون کنی افگارش

پارش امسال فسانه است به پیش ما

هم فسانه شود امسالش چون پارش

نیست دشوار جهان بدتر از آسانش

چون همی بگذرد آسانش و دشوارش

زو مبین نیک و بد و زشت و نکو هرگز

 که  ز سازندهٔ او بین و ز سالارش

چون همی بر من زنهار خورد گیتی

خویشتن چون دهی، ای پور، به زنهارش؟

هر که را چرخ ستمگار برد بر گاه

بفگند باز خود از گاه نگونسارش

چاره کن، خوش خوش ازو دست بکش، زیرا

یله بایدت همی کرد به ناچارش

این جهان پیرزنی سخت فریبنده‌است

نشود مرد خردمند خریدارش

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

پنج روزی که در این مرحله مهلت ...

یکی گوید امان از این گرانی
یکی گوید خوشا روز جوانی
یکی در کشف راز جاودانی
یکی در فکرت اینی و آنی
یکی جویای حور آن جهانی
یکی در جمع اموال کلانی
یکی گوید که خوش باشا زمانی
و خوانَد این سرود  آسمانی:
«خوشا هر لحظه هر دم زندگانی
خوشا هر لحظه هر دم زندگانی.....»

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۴۲ دربارهٔ عبید زاکانی » موش و گربه:

بینظیره

جالب اینجاست حاشیه ها برای سال ها پیشه...

۱۷ سال و اینا واقعیه؟

چقدر گذشته...

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۶۵ - قلب مادر:

 چه شعر قشنگی:)

گاهی آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی هر کاری که بخواهند انجام دهند، حتی اگر دل کسی را بشکنند.

اما هیچ عشقی ارزش ندارد اگر با حرمت مادر بازی شود.

مادر حتی وقتی دیگر نمی‌تواند کاری کند، هنوز نگران فرزندش است، هنوز به فکر کوچک‌ترین درد اوست.

این حس، پاک و بی‌قید است؛ چیزی که هیچ عشقی نمی‌تواند جای آن را بگیرد.

اگر عشقی باعث شود حرمت و مهر مادر زیر پا گذاشته شود، آن عشق دیگر عشق نیست، فقط خودخواهی و طمع است.

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۳ دربارهٔ ایرج میرزا » اشعار دیگر » شمارهٔ ۱ - من گرفتم تو نگیر:

دوستانی که به شعر علاقه دارند بهم پیام بدن..

برای شعر خوندن باهم و مشاعره

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۲۲ دربارهٔ ایرج میرزا » اشعار دیگر » شمارهٔ ۱ - من گرفتم تو نگیر:

ازادی برای فرار از مسئولیت...

زن قفس نیست؛

قفس، ذهنی‌ست که عشق را معامله می‌بیند.

ازدواج اگر زندان شد،

کلیدش را خود مرد در جیب داشت

و جرأتِ باز کردنش را نداشت..

D۱۲۲۰۱@ تلگرام در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۳ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » عارف نامه » بخش ۱:

ایرج عشق💙

خدارحمتش کنه شادمون کردی ایرج..

بهرام خاراباف در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲۲:

نگار. =اسم است از نگاشتن . نقش . نقش که بر کاغذ یا بر جائی کشند.  چیزی که با رنگ به دیوار و کاغذ کشند.
دراینجا،نگارنقشی است که شاعربرخاک ایجا می کند.شاعرباذره ذره وجودش عاشق نگاشتن است.نقشی برخاک ایجادکردن

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۶ روز قبل، جمعه ۱۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۴ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۳ - شراب:

- البیهقی، أبو بکر أحمد بن الحسین، (1410)، شعب الایمان، تحقیق أبی هاجر محمد السعید بن بسیونی زغلول، بیروت، دار الکتب العلمیة.

- دامادی، سید محمد، (1379)، مضامین مشترک در ادب فارسی و عربی، چاپ دوم، انتشارات دانشگاه تهران.

نقل از مضامین شعر و ادب عربی در دیوان ایرج میرزا- وحید سبزیان پور

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۷۰۵