بهروز امینی در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۰ - آب حیات:
شنیده ام استاد ایرج میرزا این شعر رو برای احمد شاه سروده
فاطمه تسلیم در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:
مولانا نیز بر بیت 9 این غزل: «تو صاحب نفسی ای غافل، میان خاک و خون، مِی خور» در مثنوی شرحی منظوم دارد.
ژوبین دقوقی در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
درباره مصراع "که دستم بست و پایم هم کف هجران پابرجا" یک تحقیق کردم که منظور از "کف هجران پابرجا" که دست و پای عاشق را بسته چیست.
مهمترین نکته این است که ظاهرا یکی از معانی کف، قل و زنجیر است که اگر این طور باشد معنی مصراع خیلی واضح و زیبا است که "هجران دائمی که تاکنون باقی مانده مانند زنجیری دست و پای من را بسته است"
البته می شود کف را به معنی پایه و بنیان هم در نظر گرفت. در این صورت معنی مصراع می شود: هجران از همان بیخ و اساس، دست و پایم را بسته ولی بنظر می رسد که معنی قبلی زیباتر است.
درضمن خود لغت پابرجا هم جالب توجه است که هم معنی پایدار بودن هجران را می رساند و هم می توان به شکلی پنهانیتر به این مفهوم توجه کرد که کسی که پایش بسته است، پابرجا می شود یعنی نمی تواند پایش را تکان دهد.
بزرگمهر در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۵ در پاسخ به بابك دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
سنگین دل ( در مقابل سبک..) در مکالمات روزمره به کسی گفته میشود که کارهایش را با تأنی و وقار و بدون عجله انجام میدهد و به هیچ وجه معادل سنگدل نیست. کمتر واکنش احساسی نشان میدهد در مقابل حوادث.
بزرگمهر در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
وقتی حافظ شیرین سخن از شیرین دهنان که بر او حکومت میکنند( پادشهانند) و خاتم دارند و مر هم دردها.... باید بیشتر از حرف وسخن رفت....
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره:
دفتر ششم مثنوی معنوی
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
همایون در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
با پیدا شدن شمسدین در زندگی جلالدین عرفان ایرانی با فرهنگ پهلوانی در میآمیزد و مستی و یگانگی با هستی جایگزین نیستی میگردد
همایون در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
اینگونه نگاه در عرفان ایرانی از آمیزه شیفتگی و بیزاری تا آنجا پیش میرود که دامن معشوق را نیز دربر میگیرد و این دو معنی که در هستی به هم در میپیچند در نیستی محو و نابود میگردد چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان:
منبع
تفسیر :استاد ارجمند کریم زمانی
2600
یادم آمد قصۀ اهلِ سبا / کز دَمِ احمق صباشان شد وَبا
حکایت مردمِ سبا یادم آمد که بر اثر نَفَسِ شُومِ یک احمق ، بادِ جانبخش صبا برای آنان به وبای جان ستان مبدّل شد .
بیت 2601
آن سبا مانَد به شهرِ بس کلان / در فسانه بشنوی از کودکان
در اینجا مولانا حکایت سبا را از زبانِ کودکان بیان می کند و ضمنِ آن نکته ها و معارفی نیز بازگو می کند . آن مملکت سبا به شهری بزرگ می مانَد که در افسانه های کودکانه هم می توانی آن را بشنوی . [ در این تمثیلِ رمزی ، این سه تن ( کور و کر و برهنه ) نمادِ مردمانی هستند که در چهار دیوارِ دنیایِ مادّی مُقیّدند و ماورای آن را درک نتوانند کرد و آن شهر ، نمونۀ بارز مدینه جاهله است . اینان غذق در اورِ کاذبِ دنیا هستند امّا از حقایقِ اصلی زندگی ، کور و کر و عریان اند . همچون انسانِ تک ساحتی و صنعتی زدۀ عصر جدید . ]
بیت 2602
کودکان افسانه ها می آورند / دَرج در افسانه شان بس سِرّ و پند
اطفال قصه هایی می گویند . لیکن اگر با گوشِ هوش بدان توجه کنی در همان افسانه ها نیز اسرار و مواعظِ فراوان نهفته شده است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیز دیگر ]
بیت 2603
هزل ها گویند در افسانه ها / گنج می جو در همۀ ویرانه ها
کودکان در حکایات و افسانه های خود ، سخنان هزل و دروغ نیز بر هم می بافند ولی تو در همۀ ویرانه ها در جستجوی گنج باش . [ یعنی در همین کلمات هزل و بی اساس نیز می توانی نکاتی خردمندانه دریابی . به شرطِ آنکه با تدبّر بدان توجه کنی و اسیر ظاهرِ حکایت نشوی . ]
بیت 2604
بود شهری بس عظیم و مِه ، ولی / قدرِ او قدر سُکرّه بیش نی
اطفال ، حکایت خود را بدینگونه نقل می کنند . مملکت سبا ، کشوری بسیار بزرگ و شکوهمند بود . ولی وسعتِ آن به اندازۀ یک کاسۀ گِلی بیشتر نبود . ( سکره = کاسۀ گِلی ، پیاله ) [ یعنی شهر با وجود کمالِ عظمت و وسعت در غایتِ تنگی بود و آن شهر می تواند کنایه از عالمِ محسوسات باشد . وسعت عالمِ محسوسات برای آن است که جمیعِ انواعِ موجودات در آنجا هست ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 192 ) ]
بیت 2605
بس عظیم و ، بس فراخ و ، بس دراز / سخت زَفتِ زَفت اندازۀ پیاز
این مملکت ، بسیار بزرگ و پهناور و طولانی بود و در عینِ حال ، بسیار محکم و استوار بود ولی درست به اندازۀ یک پیاز . ]
بیت 2606
مردمِ دَه شهر ، مجموع اندرو / لیک جمله سه تنِ ناشسته رو
جمعیتِ دَه شهر در آنجا جمع شده بودند ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناپاک . ( ناشُسته رُو = ناپاک ، آلوده ، فاسد الاخلاق ) [ اکبرآبادی معتقد است که جمعیتِ آن شهر با وجودِ کثرت بیشمار ، جز سه تن نبدند چرا که جمیعِ اشخاص ، منحصر بودند در سه نوعِ کور و کر و عور ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193 ) ]
بیت 2607
اندرو خلق و خلایق بی شمار / لیک ، آن جمله سه خامِ پخته خوار
در آن مملکت ، مردمان و آفریدگانِ بیشماری ساکن بودند . ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناقصِ مفت خوار . یعنی شخصیت دنیا طلبان ، قالبی و کلیشه ای است . ]
بیت 2608
جانِ ناکرده به جانان تاختن / گر هزاران است ، باشد نیم تن
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که این همه جمعیت چطور فقط سه نفر گفته شد ؟
جواب : هر جانی که به سوی حضرت حق تعالی کوشش و جوشش نداشته باشد اگر فرضاََ هزاران نفر هم که باشد . باز به منزلۀ نصفِ یک آدم است . یعنی ناقص است . پس هر کس که با حقیقة الحقایق زندگی نکند ناقص است . ]
بیت 2609
آن یکی بس دُوربین و ، دیده کور / از سلیمان کور و ، دیده پای مور
مولانا در اینجا به وصفِ صفاتِ زشتِ آن سه نفر می پردازد و می گوید : یکی از آن سه نفر ، بسیار دوربین بود ولی چشمانی نابینا داشت . با اینکه حضرت سلیمان (ع) را نمی توانست ببیند امّا قادر بود که پای مورچه را ببیند . [ «سلیمان» در اینجا کنایه از حضرت حق و «پای مور» کنایه از حظوظ و لذوذِ دنیوی است . یعنی او بینشِ سطحی و مادّی داشت و ژرف نگر نبود . ]
بیت 2610
و آن دگر بس تیز گوش و ، سخت کر / گنج ، در وَی نیست یک جو سنگِ زر
و آن دیگری در عینِ اینکه گوشی بسیار شنوا داشت امّا خیلی کر و ناشنوا بود . هر چند ظاهراََ نشان می داد که صاحبِ گنج است . امّا به اندازۀ وزن یک جو ، طلا هم نداشت .
بیت 2611
و آن دگر عور و برهنۀ لاشه باز / لیک دامن های جامۀ او دراز
و آن سومی نیز شخصی برهنه و عریان بود امّا دامن های او بسیار دراز بود . [ بر حسبِ باطن و ارزش های درونی ، فقیر بود و امّا فقط در ظاهر برای خود تشخصّی فراهم آورده بود . ]
بیت 2612
گفت کور : اینک سپاهی می رسند / من همی بینم که چه قومند و چند
آن کور به رفقایش گفت : اینک لشکری به اینجا می رسد و من دارم می بینم که آنها از چه قوم اند و حتّی می بینم که آنها چند نفرند .
بیت 2613
گفت کر : آری ، شنودم بانگشان / که چه می گویند پیدا و نهان
رفیق ناشنوای او گفت : بله همینطور است . چون من سر و صدای آنها را می شنوم و حتّی حرف هایی که چه بلند و چه درگوشی می زنند می شنوم .
بیت 2614
آن برهنه گفت : ترسان زین منم / که بِبُرّند از درازی دامنم
رفیقِ برهنه آن دو گفت : من ترسم از این است که این لشکریان به اینجا بیایند و دامن های بلندِ مرا قیچی کنند .
بیت 2615
کور گفت : اینک به نزدیک آمدند / خیز ، بگریزیم پیش از زخم و بند
آن نابینا گفت : آن سپاهیان دارند نزدیک می شوند برخیزید و بیش از آنکه آسیبی به ما وارد کنند و یا اسیر شویم از اینجا فرار کنیم .
بیت 2616
گر همی گوید که : آری مَشغله / می شود نزدیکتر یاران ، هَله
آن ناشنوا نیز می گفت : هَلا ای یاران ، داد و فریادِ آنها نزدیکتر می شود . [ مَشغله = قیل و قال ، داد و فریاد / هَله = حرف تنبیه ، هَلا ]
بیت 2617
آن برهنه گفت : آوه دامنم / از طمع بُرّند و من ناایمنم
آن برهنه گفت : ای دریغ که سپاهیان از روی طمع ، دامن مرا قیچی خواهند کرد و من از شرِ آنان در امان نیستم . [ آوه = آه ، دریغا ، افسوسا ، کلمه ای است که از روی درد و تأسف و اندوه یا تعجب گویند ]
بیت 2618
شهر را هِشتند و ، بیرون آمدند / در هزیمت در دِهی اندر شدند
آنها شهر را ترک گفتند و از آنجا بیرون آمدند و در حالِ فرار واردِ یک روستا شدند . [ هِشتند = ترک کردند / هزیمت = شکست و فرار ]
بیت 2619
اندر آن دِه ، مرغِ فَربِه یافتند / لیک ذرۀ گوشت بر وَی نَه ، نژند
در آن روستا مرغی چاق پیدا کردند ولی ذره ای گوشت بر تن نداشت و لاغر بود . [ فربِه = پُر گوشت ، چاق / نژند = پژمرده ، زبون ، غمگین ، افسرده ، در اینجا به معنی لاغر است ]
بیت 2620
مُرغِ مُردۀ خشک وز زخمِ کلاغ / استخوان ها زار گشته چون پَناغ
مرغی مرده و خشکیده که استخوان هایش بر اثرِ ضرباتِ منقار کلاغ ها مانندِ ریسمانی باریک شده بود . [ پَناغ = تار ابریشم ، ریسمانِ نازک ]
بیت 2621
ز آن همی خوردند چون از صیدِ شیر / هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
آن سه نفر همانطور که شیر از شکار خود می خورد از آن مرغ خوردند و از آن همه خوردن مانندِ فیل ، سیر شدند . یعنی آدمی از چریدن در مرتعِ دنیا رشد نمی کند بلکه باد می کند . [ مِه = بزرگتر ، در اینجا به معنی بزرگ ]
بیت 2622
هر سه زآن خوردند و ، بس فَربِه شدند / چون سه پیلِ بس بزرگ و مِه شدند
هر سه نفر از آن مرغ خوردند و بسیار چاق شدند و مانند سه فیل بسیار بزرگ و تنومند شدند . یعنی دچار تورم شخصیت شدند نه رشد شخصیت .
بیت 2623
آنچنان کز فربهی هر یک جوان / در نگنجیدی ز زَفتی در هان
چنان چاق و جسیم شدند که از شدّتِ چاقی و تنومندی در جهان جا نمی گرفتند .
بیت 2624
با چنین گبزی و هفت اندامِ زَفت / از شکافِ در بُرون جَستند و رفت
با اینکه این همه چاق شده بودند و اعضای بدنشان ستبر و درشت بود . با اینحال از شکافِ دری بیرون جهیدند و رفتند . یعنی به ظاهر بزرگ بودند امّا روحی نزار داشتند . [ گبز = قوی و ستبر / هفت اندام = هفت عضو بدن ، سر ، سینه ، شکم ، دو دست و دو پا ، منظور همۀ اعضای بدن ]
بیت 2625
راهِ مرگِ خلق ، ناپیدا رهی ست / در نظر نآید که آن بی جا رهی ست
راهِ مرگِ مردمان ، بسیار مخفی است . بطوریکه اصلاََ دیده نمی شود زیرا راهی بی محل و بی مکان است . یعنی راه محسوس نیست که بشر بتواند آن را مشاهده کند .
بیت 2626
نَک پیاپی کاروان ها مُقتَفی / زین شکافِ در که هست آن مُختفی
اینک کاروان های بشری ، زنجیروار ، پشت سرِ هم از شکافِ درِ جهانِ طبیعت ، بیرون می روند در حالی که این شکاف اصلاََ دیده نمی شود .
بیت 2627
بر در ، ار جویی ، نیابی آن شکاف / سخت ناپیدا و ، زو چندین زِفاف
اگر هر قدر جستجو کنی که این شکاف را پیدا کنی موفق نخواهی شد . زیرا این شکاف ، بسیار مخفی است امّا از همان شکاف گویی که بسیاری را به خانۀ شوهر می فرستند . [ زِفاف = یعنی «عروس را به خانۀ شوهر فرستادن» امّا در اینجا منظور فرستادن خلایق است به دارالقرار و سرای جاودان . همانطور که نوعروسان را در جامۀ سپید و شادی و نشاط به خانۀ بخت می فرستند و در آن خانه ، مرحلۀ جدیدی از حیاتِ آنان آغاز می شود . همینطور اموات را نیز در کفن های سپید می پیچند و به سرایی جدید راهی می کنند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا:
282
تو نخواندی قصۀ اهلِ سَبا / یا بخواندی و ، ندیدی جُز صَدا
معلوم می شود که تو داستان اهلِ سبا را نخوانده ای . و یا اگر هم خوانده باشی ، سر سری از آن گذشته ای و تنها قالبِ ظاهری آن را دیده ای و اسرارِ آن را درک نکرده ای . [ صَدا = در اینجا مقصود از روی غفلت است ( شرح مثنوی معنوی ، ج 2 ، ص 15 ) ]
بیت 283
از صدا آن کوه ، خود آگاه نیست / سویِ معنی هوشِ کُه را راه نیست
برای مثال ، کوه از صدایی که در آن انعکاس می یابد هیچ درکی ندارد ، و نمی تواند معنی را درک کند . [ تو نیز حکایات و امثالِ عبرت آموز را طوطی وار خوانده ای ]
بیت 284
او همی بانگی کند بی گوش و هوش / چون خَمُش کردی تو ، او هم شد خَموش
کوه نیز وقتی صدایی در آن به طنین افتد بدون آنکه گوش و هوش و ابزارِ فهم داشته باشد ، آن صدا را به صورتِ طنین تکرار می کند ولی همینکه تو خاموش شدی و چیزی نگفتی ، کوه نیز خاموش می شود .
بیت 285
داد حق ، اهلِ سَبا را بس فراغ / صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ
حضرت حق تعالی به قومِ سبا ، صدها هزار کاخ و کوشک باغ داد و آنان را در راحتی و عیش فرو بُرد .
بیت 286
شکرِ آن نگزاردند آن بَد رَگان / در وفا بودند کمتر از سگان
ولی آن ناسازگارانِ تباهکار ، سپاسِ آن همه نعمت را به جای نیاوردند و در وفاداری از سگ هم فروتر و پست تر شدند . [ بَد رَگ = ناسازگار و خشمگین ]
بیت 287
مر سگی را ، لقمه نانی ز دَر / چون رسد بر در ، همی بندد کمر
زیرا اگر از دَرِ خانه ای پاره نانی به سگی دهند . هرگاه آن سگ به درِ آن خانه رسید ، اظهارِ وفاداری و خدمتگزاری می کند ولی قومِ سبا ناشُکری کردند .
بیت 288
پاسبان و حارسِ در می شود / گرچه بر وَی جور و سختی می رود
آن سگ ، نگهبان و حافظِ آن خانه می شود ، اگر چه از سویِ اهلِ خانه نسبت به او خشونت و آزار برسد .
بیت 289
هم بر آن در باشدش باش و قرار / کفر دارد ، کرد غیری اختیار
جایگاه و قرارگاهِ او آستانۀ آن خانه می شود ، و رفتن به آستانۀ خانۀ دیگر را ناسپاسی و بی وفایی می شمارد .
بیت 290
ور سگی آید غریبی ، روز و شب / آن سگانش می کُنند آن دَم ادب
اگر سگِ غریبه ای به آستانۀ آن خانه نزدیک شود و آن سگ ها ، به او حمله ور می شوند و ادبش می کنند . [ مولانا در این ابیات شریف ، به لزومِ شُکر و سپاس نعمت های پروردگار اشارت دارد و ضمنِ تمثیلی لطیف ، ناسپاسی را نقد می کند . ]
بیت 291
که برو آنجا که اوّل منزل است / حقِ آن نعمت گروگانِ دل است
با زبانِ حال به آن سگ می گویند : به منزل و جایگاهِ خودت بازگرد زیرا تو مدیونِ ولی نعمت خود هستی .
بیت 292
می گزندش که برو بر جایِ خویش / حقِ آن نعمت ، فرو مگذار بیش
آن سگ ها او را گاز می گیرند و می گویند برو به منزل و محلِ خویش و در سپاس از نعمت هایی که خورده ای کوتاهی مکن . [ حضرت مولانا بعد از این چند مَثَل ، خطابِ خود را به آدمیانِ ناسپاس می کند و می فرماید : ]
بیت 293
از درِ دل ، و اهلِ دل ، آبِ حیات / چند نوشیدی و ، وا شد چشم هات
از آستانۀ صاحب دلان و اهلِ معرفت ، چندین بار آبِ حیات نوشیدی و دیدگانِ دلت باز شد . [ آب حیات = شرح بیت 574 دفتر اوّل ، در اینجا منظور از آبِ حیات ، اسرار و معارف ربّانی است . ]
بیت 294
بس غذایِ سُکر و وَجد و بیخودی / از درِ اهلِ دلان بر جان زدی
از آستانۀ صاحبدلان ، بسیاری از طعام های معنوی نظیر و وَجد و بیخویشی رزقِ تو شد . [ سُکر = شرح بیت 575 دفتر اول / وَجد = شرح بیت 203 دفتر دوم / بی خویشی (استغراق) = شرح بیت 57 دفتر اوّل
بیت 295
باز این در را رها کردی ز حرص ؟ / گِردِ هر دکّان همی گردی چو خِرس ؟
باز تو از روی آزمندی و حرص درگاهِ صاحبدلان را ترک کرده ای ؟ و باز مانند خِرس گِردِ هر دکان و مکانی می گردی ؟
بیت 296
بَر درِ آن مُنعِمانِ چرب دیگ / می دَوی بهرِ ثَریدِ مُرده ریگ
و تو سراغِ درگاهِ ثروتمندانی می شتابی که دیگ های آکنده از غذای چرب و رنگین دارند تا لقمه ای از ترید ناچیز و بی ارزش آنها تناول کنی . [ مرده ریگ = به معنی میراث مردگان ولی غالباََ در مثنوی کنایه از امری پَست و بی مقدار است / ثَرید = ترید ، تلیت / ای دون همت ، به غذاهای جسمانی روی می آوری و از غذاهای معنوی تن می زنی . ]
بیت 297
چربِش اینجا دان که جان فَربِه شود / کارِ نا اومید اینجا بِه شود
این را بدان که غذای چرب و گوارا در آستانۀ منزلِ صاحبدلان پیدا می شود و روح و روان آدمی از آن طعام های معنوی ، رشید و فربه می شود . و کارِ ناامیدان از رحمت الهی در این درگاه سامان می یابد . [ چربش = چربی ، پیه
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
:تو نخواندی قصۀ اهل سبا حکایت
اسرا در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
جناب صادق ساقی
بنده خیلی اتفاقی حین خواندن ابیات حافظ با نظرات شما و دیگر افراد مواجهه شدم و از شدت حیرت لازم دیدم این حاشیه رو بنویسم :
برای اولین بار در زندگیم با فردی روبرو شدم که انقدر سطحی و عامیانه اشعار حافظ رو تفسیر میکنه واقعا این حجم اعتماد بهنفس از کجا میاد!!... بله هرکسی آزاده باب میلش و یا در حد فهمش اشعار حافظ یا هر شاعر دیگهای رو تفسیر کنه ولی نهایت بی انصافی نیست که نظرات تون رو انقدر بی رحمانه به عنوان نظرات و جهانبینیِ حافظ به دیگران ارائه کنید؟
بنده از جایگاه حرفه ای شما در حوزه ادبیات اطلاعی ندارم ولی امیدوارم نگاه شما در حال حاضر رشدیافتهتر، عمیق.تر و حافظانهتر از نگاه صادق ساقی ۷ ساله گذشتهای که نظراتش را خواندم باشد...
و همچنین نگاه طرفداران تان عاقلانهتر و منصفانهتر ...
برمک در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
پلید تر بشود چون پلیدتر گردد
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
آلبوم رویای دل
ارغنون
حسام الدین سراج
همایون در ۷ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳:
عرفان ایرانی ناگزیر به گزافه گویی هست و شاعران ما مردمان راستگو و نرم خویند که از روی راستی و صفای درون شعر می گویند و ناگزیر به گزافه گویی در عشق میشوند کسانی که شیفتگی دارند همزمان بیزاری را نیز دارند این جفت همیشه با هم است بیزاری نخست از آدمیان آغاز میشود و کمکم با افزایش عشق و شیفتگی به همه جهان کشیده میشود و در اینجا به معشوق هم رسیده است که بسیار یگانه میکند آنرا و تا تکینگی پیش میرود
بعدها در شعر سبک واسوخت ستیز با معشوق تم اصلی شعر میشود.
با پیدا شدن شمس است که این راه در نیمه خود میایستد و فرهنگ پهلوانی بازیابی میشود و سایه خود را بر عرفان ایرانی میاندازد و مستی و یگانگی با هستی درمیآمیزد
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
عِطر دیگر چیست؟!!
چرا کسره گذاشته شده؟!
وقتی همه میگوییم عَطر، دیگر همان عَطر درست است عزیز من
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
به نظر من این شعر شرح نمیخواهد و خود شعر با خواننده حرف میزند و ما با شرح دادن و صغری و کبری چیدن پای چنین غزلیاتی یک مهندسی معکوس نه چندان دلچسب را رقم میزنیم
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۲۹ - رجوع به حکایت ذاالنون رحمة الله علیه: