گنجور

حاشیه‌ها

Paris Beheshti در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد:

به نظرم در عصر ما این بوی شراب الهی رو هیچ کس نمی‌فهمه 

بهتر که به همون ابیات مولانا بسنده کنیم و لذت ببریم

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۷ - بند هفتم:

به استناد فرهنگ نفیسی (ناظم‌الاطباء، کتاب فروشی خیام، 1355، تهران)، واژۀ «کیه» خوانده می‌شود «kiye».

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲:

یکی از پادشاهان خراسان خواب محمود سبکتگین پادشاه پیشین را می‌بیند که تمام جسمش نابود و تبدیل به خاک شده به جز چشمانش که به اطراف نگاه می‌کند چیزی باقی نمانده است، پادشاه وقتی که از خواب بیدار می‌شود از آدم های دانا و دانشمند می‌خواهد که خوابش را تا‌ویل کنند که همه آنان ناتوان‌ اند و در میان آن‌ها یک درویش می‌گوید که محمود سبکتگین نگران است که اموال و حکومتش به دست کسانی دیگر افتاده است.

سعدی بزرگوار در ادامه می‌گوید که آدم‌های نامدار و مشهور بسیاری مرده‌اند و هیچ اثری از بودن‌شان بر روی زمین نیست گویا هرگز وجود نداشته‌اند و لاشه انسان پس از مدتی که در زیر خاک دفن شده است خاک او را تجزیه می‌کند و تبدیل به خاک می‌شود و هیچ از لاشه باقی نمی‌ماند 

از انوشیروان نامش به نیکی و خوبی باقی مانده است با اینکه مدت بسیار درازی از مرگش گذشته است

کار خوبی انجام بده و عمرت را غنیمت بشمار  پیش از آن‌که صدا بزنند فُلانی مرده است.

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۷ - بند هفتم:

به استناد فرهنگ نفیسی (ناظم‌الاطباء، کتاب فروشی خیام، 1355، تهران)، واژۀ «نَویم» خوانده می‌شود «navim».

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۷ - بند هفتم:

به استناد زیرنویس صفحه 734 دیوان ادیب‌الممالک (نسخه وحید دستگردی، 1312) و نیز فرهنگ نظام (چاپ دانش، تهران 1362)، «پیچه» (همان «پیژه») عبارت است از روبندی که از موی اسب می‌ساختند.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۷ - بند هفتم:

به استناد فرهنگ نظام (چاپ دانش، تهران 1362) واژۀ «وژوه» خوانده می‌شود «vazhoh».

(«o» مانندِ «بُردن» = bordan)

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱:

واقعاً لذت می‌برم از خواندن سخنان زیبا و آموزنده سعدی بزرگوار. از نگاه من در این حکایت اسیر یا برده انگار به زبان دیگری صحبت می‌کند و پادشاه زبانش را نمی‌فهمد اما لحن و خشم برده را می‌فهمد،سپس از وزیرانش می‌پرسد که چه می‌گوید؛ یکی از وزیران شایسته و خوش ذات هم که متوجه دشنام های برده است یک سوره از قرآن می‌خواند که مربوط به فرو بردن خشم است می‌خواند و پادشاه هم او را می‌بخشد و از کشتنش دست می‌کشد اما وزیر دیگری که ضد وزیر شایسته است به پادشاه می‌گوید که ما وزیران باید حقیقت را به پادشاه بگوییم و آن برده به شما دشنام داد. پادشاه هم از شنیدن این حرف ناراحت شد و در پاسخ به او گفت که دروغ مصلحت آمیز آن وزیر بهتر از سخن راست و فتنه انگیز تو است و تو به دنبال چیز دیگری هستی نه راستی و درستی.

سعدی بزرگوار بسیار خوب به ما می‌آموزد که گاهی در حالت مرگ انسان ها که دست‌شان از فرار و نجات کوتاه است هر چه در دل دارند به زبان می‌آورند و دیگر از سخنان بد و دشنام دادن ترسی ندارند و از سویی دیگر می‌آموزد که دروغ گفتن اگر برای نجات یک انسان باشد بسیار بهتر از راست گفتنی است که باعث کُشتن یک انسان می‌شود 

مرتضی گچ‌پز سرخابی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۸:

آفرین بر سعدی گرامی، او در این حکایت به خوبی به از دست دادن ثروت و همچنین از دست دادن یار می‌پردازد که تحملِ نبودن و از دست دادن هر دوی‌شان بسیار سخت است 

محسن عبدی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ در پاسخ به افسانه چراغی دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶۵ - شنیدن خسرو از اوصاف شِکر خانمِ اسپهانی (اصفهانی):

چو ویسه فتنه‌ای در شهد‌بوسی ...

با سلام

در چند جای دیگر هم این مطلب را ذکر کرده اید

ولی هر دو تلفظ درست و کلمات زیادی داریم که به مقتضای وزن و قافیه با تلفظ مختلفی خوانده می شوند و هر دو هم درست است

عیسی و عیسا

سخَن و سخُن

و فراوان از این دست

بنابراین شایسته است تاکید بیش از حد بر تلفظ خاصی نکنیم.

 

محسن عبدی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۶۴ - صفت داد و دهِش خسرو:

زمین تا آسمان رانی گشاده ثریا تا ثری خوانی نهاده

ثری به معنی خاک و زمین

سهراب در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۷ - نعت دوم:

بیت دوم : نقطه‌گه خانه‌ی رحمت تویی     خانه برِ نقطه‌ی زحمت تویی      معنای ظریفی دارد. می‌دانیم که اگر روی ر در رحمت یک نقطه بگذاریم می‌شود زحمت و اگر نقطه در زحمت را برداریم می‌شود رحمت. با استفاده از همین نکته‌ی ساده جناب نظامی خطاب به پیامبر می‌فرماید  تو هستی که نمی‌گذاری رحمت به زحمت تبدیل شود و تو هستی که زحمت را به رحمت تبدیل می کنی (تو هستی که نقطه‌ی روی زحمت را بر می‌داری) یعنی ای پیامبر تو اسباب گمراه نشدن انسان ها و عاقبت به خیر شدن آنها می‌شوی و تو هستی که زحمت و سختی گمراهی را از دوش ما بر می‌داری و موجب رحمت ما می‌شوی

علی احمدی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:

گفتم کی ام دهان و لبت کامران کنند
گفتا به چشم هر چه تو گویی چنان کنند
به یار گفتم کی دهان و لبت مرا به آرزویم می رسانند .عاشق آرزوی وصال دارد و وصال با معشوق همیشه ممکن نیست حالا اگر با ناز معشوق همراه شود باید چه کند .یار جوابی سربالا می دهد و به طعنه می گوید چشم هر چه تو بگویی لب و دهان من هم همان کار را می کنند .
گفتم خراج مصر طلب می‌کند لبت
گفتا در این معامله کمتر زیان کنند
به او گفتم رسیدن به لب تو به اندازه مالیات مصر هزینه دارد و او گفت این معامله ایست که تو هم نمی خواهی زیان کنی پس باید خیلی هزینه کنی 
گفتم به نقطه دهنت خود که برد راه
گفت این حکایتیست که با نکته دان کنند
گفتم چه کسی توانسته به دهانت که مثل نقطه ظریف است برسد(می خواهد به معشوق این پیام را برساند که وصال تو غیرممکن است)  او گفت برای  رسیدن به نقطه دهان باید نکته دان باشی تا بتوانم حکایت وصال را به تو بگویم(یعنی هنوز زود است این نکته را بدانی)
گفتم صنم پرست مشو با صمد نشین
گفتا به کوی عشق هم این و هم آن کنند
گفتم  بت پرستی نکن و با خدای بی نیاز همراه شو چون خداوند از بندگان بی نیاز است اما گویا تو به اظهار نیاز من نیاز داری و خوشت می آید .او گفت در عاشقی هم بت پرستی هست و هم خدا پرستی.

آنچه حضرت حافظ به عنوان معشوق متعالی درک می کند تنها جلوه ای از خداوند (است) نه خود خداوند بنابراین از او می خواهد به وجه خداوندی خود یعنی ذات بی نیاز پای بند باشد اینکه از وصال با عاشق دوری می جوید را نوعی صنم پرستی می داند گویا معشوق به التماس عاشق نیازمند است در حالی که اینطور نیست معشوق می خواهد عاشق در راه عاشقی پایدار بماند .و لازمه این کار این است که عاشق هم صنم پرست باشد هم صمد پرست. ( هم جلوه درک شده  خداوند را بپرستد هم در برابر خداوند بی نیاز خاضع باشد )
گفتم هوای میکده غم می‌برد ز دل
گفتا خوش آن کسان که دلی شادمان کنند
گفتم اگر دچار غم عشق شوم در میکده با  می  این غم را از دلم بیرون می کنند .اما با بی رحمی گفت خوشا به حال کسانی که دلی را شادمان می کنند .و این هم به طعنه بود .(یعنی انتظار شادی بخشی از معشوق نداشته باش و با همان شراب میکده غم خود را درمان کن)
گفتم شراب و خرقه نه آیین مذهب است
گفت این عمل به مذهب پیر مغان کنند
گفتم آخر در آیین شریعت ، شراب در کنار  خرقه معنا ندارد گفت چرا اتفاقا در آیین پیر مغان این کار امکان پذیر است .(سخت نگیر درست نگاه کن می توان هم عاشق بود و خلاق و ساختار شکن و هم توجه به ساختار های موجود کرد و همه چیز را با خاک یکسان نکرد )
گفتم ز لعل نوش لبان پیر را چه سود
گفتا به بوسه شکرینش جوان کنند
گفتم من که پیر شده ام اصلا لب لعل فام تو چه سودی برای من دارد گفت می توان با بوسه آن لب شیرین تو را جوان کنند ‌.(ناامید نشو عاشق بمان)
گفتم که خواجه کی به سر حجله می‌رود
گفت آن زمان که مشتری و مه قران کنند
گفتم پس چه زمانی سرور عاشق جوان ما برای وصال به حجله می رود (حافظ از خودش میگوید و منظور از خواجه خود اوست که تمنای وصال با معشوق دارد‌) گفت آن زمانی که ماه و مشتری به هم می رسند .منظور این است که زمان وصال را خود معشوق تعیین می کند و باید آن زمان برسد.اینگونه هم نیست که به راحتی آن زمان برسد مقارنه ماه و مشتری ممکن است سالها طول بکشد .(در راه عاشقی خودت را معطل وصال نکن مسیرت را ادامه بده )
گفتم دعای دولت او ورد حافظ است
گفت این دعا ملایک هفت آسمان کنند
گفتم ورد حافظ این است که برای رسیدن وقت  نیکبختی ، دعا کند گفت این دعا را همه فرشتگان هفت آسمان می کنند (یعنی فقط تو نیستی که چنین دعایی می کنی به خودت نناز )

در این غزل باز هم حافظ اشاره می کند که پوینده راه عشق متعالی باید چرخه های عاشقی را درست بپیماید و نکته ها بیاموزد و ذهن خود را با خیال وصال درگیر نکند و مضطرب و نگران نشود و این نگرانی ها را با شراب میکده درمان کند و خوش باشد ممکن است وصال تقریبا غیرممکن باشد ولی او باید امیدوار بماند .امیدوار به امری غیرممکن !

علی احمدی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
وقتی خوبرویان این گونه دلبری می کنند در ایمان زاهدان رخنه می کنند .یعنی این برای حضرت حافظ عجیب است که ایمان زاهد در برابر روی زیبا آسیب  پذیر است .او این ساختار ایمان را نمی پذیرد .ایمان باید عشق را درک کند .
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
می گوید اگر گل نرگس که استعاره از چشم معشوق است بشکفد و جلوه گری کند همه آنهایی که روی چون گل دارند چشمهایشان جایگاه نرگس یار می شود .به عبارتی دیگر یار در چهره زیبای شاهدان هم جلوه می کند و فرصتی فراهم می شود که او را درک کنی .
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
حال که چنین است ای جوان بلند بالا این گوی فرصت عاشقی را تا جوان هستی از دست نده آن هم پیش از اینکه روزگار قد و قامت تورا مثل چوب چوگان خمیده کند .
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
و رو به معشوق می گوید عاشقان واقعی به فرمان خودشان حرکت نمی کنند این جذبه و فرمان توست که آنها را به راه می اندازد .وقتی تو بگویی "بیا" عاشق می آید .نرگس چشم تو می گوید بیا /چشم ما آیینه می گردد تو را .
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حکایت‌ها که از طوفان کنند
در راه عاشقی هر چه از طوفان بگویند در نظر من از قطره ای هم کمتر است.چون چشم به فرمان معشوق دارم و جلوه او را همه جا می بینم.
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
معشوق ما وقتی موسیقی رقص سماع را شروع می کند همه ساکنان عرش دست افشانی می کنند ( دست می زنند ) چرا ما این را درک نکنیم و او را همراهی نکنیم .
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
این همراهی با فرمان و موسیقی معشوق مردمک چشم مرا به خون آغشته کرد .در کجا چنین ظلمی بر انسان می کنند .وقتی معشوق می نوازد و می رود عاشق را در هجران رها می کند گویا ظلمی رخ داده است.اینکه کسی را غصه دار کنی نوعی ظلم است.
خوش برآ با غصه‌ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند
اما ای دل غصه نخور و با وجود غصه خوشی را تجربه کن چون عاشق که به راز جهان آشناست  باید بتواند در دوری از یار هم خوشدل بماند .
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند
ای حافظ از آه نیمه شب روی نگردان تا تو را صبح مانند آینه روشنی بخش کنند .یعنی آه نیمه شب تو را مانند آینه جلوه گاه رخ یار می کند .تو هم شاهدی می شوی برای دیگران، که دلبری می کنی و آنان  را به یاد یار می اندازی .

علی احمدی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
کسانی که با یک نگاه خاک را تبدیل به کیمیا می کنند آیا ممکن است که به ما هم با گوشه چشم نظری کنند تا بلکه دل ما هم کیمیا شود.
ظاهرا این بیت طعنه ایست به یکی از عرفا صوفیه (،شاه نعمت الله ولی ) که مدعی شده بود با نظر قادر است خاک  را کیمیا کند .
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
این افراد مثل طبیبان مدعی هستند و درد مرا نمی توانند دوا کنند .بهتر است درد من نهفته بماند شاید از غیب مرا درمان کنند .درد عاشقی با کمک خود معشوق و بادرک حضور و وصال او درمان می شود نه اینکه کسی بتواند آن را درمان کند .
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
وقتی معشوق ازلی نقاب از رخ خود بر نمی دارد و همیشه در دسترس نیست چرا همه مدعیان داستان خاصی را در مورد معشوق تصور می کنند و خود را متصل و عارف به او می دانند ؟
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
اینکه زاهد باشیم یا رند دلیل بر عاقبت و پایان خوش زندگی نیست بهتر است این جماعت مدعی هم مثل ما منتظر عنایت و توجه معشوق باشند و با اطمینان در مورد تصمیم او نظر ندهند .
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
در بازار عاشقی نباید ناآگاه باشی .اگر اهل نظر هستی و می خواهی صاحب نظر راه عاشقی باشی باید با خود معشوق که آشناست معامله کنی .حضرت حافظ وجود واسطه برای درک حضور معشوق را نمی پذیرد .

از سوی دیگر باید دانست که معشوق خود اهل نظر است و جنس خوب را می شناسد حال که مزایده ای برپا کرده به دنبال کسی می گردد که آشنا به راه عاشقی باشد تا با او معامله کند و خریدار شود .باید بتوانی این آشنایی را کسب کنی و نشان دهی .
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
چون واسطه ها اکنون که معشوق در حجاب است و همه او را درک نمی کنند با حکایت های خود فتنه برپا می کنند . وقتی پرده ها کنار رود و همه چیز عیان شود و معشوق آشکار گردد می خواهند چه کنند .
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
اگر سنگ از این سخن به ناله در آید تعجب نکن  چون صاحب دلانی چون حافظ داستان دل را به  خوبی و با تاثیر فراوان  بیان می کنند .
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
همه ما در برابر معشوق مثل اغیار هستیم یعنی محرم نیستیم و او "اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است "او ما را محرم نمی داند و در پرده می ماند پس اگرچه می خوردن گناه است ولی برای درک معشوق بیا و می بنوش که این می خوردن از عبادتی که با ریاکاری باشد بهتر است .
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
این مدعیان نه تنها خاک دل را کیمیا نمی کنند بلکه می ترسم آن پیراهنی که بوی یوسف را می دهد را در بین راه مثل برادرانش که خود را غیور می دانستند پاره پاره کنند .(قبا کردن به معنای پاره پاره کردن است) .در اینجا پیراهن یوسف نشانه ای از معشوق است .می خواهد بگوید این مدعیان نه تنها شما را به وصال یار راهنمایی نمی کنند بلکه مانع درک نشانه های یار می شوند .
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
به جای پناه بردن به آن مدعیان به کوی میکده گذر کن تا آنان که حضور معشوق  را درک کرده اند وقت بگذارند و برایت دعا کنند تا تو هم حضور او را درک کنی .

یکی از دغدغه های همیشگی حافظ درک حضور معشوق متعالی است .او کسی را که درک نکند نمی پرستد و ایرادش به مدعیان راه سلوک عارفانه و نیز مدعیان مرام شریعت این است که آنان بدون درک حضور خداوند فقط تصوراتی درباره او دارند و پرستش آنان ارزشی ندارند و نمی توانند مدعی کرامت باشند.
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
ای معشوق به دور از چشم حسودان مرا به سوی خودت دعوت کن چرا که توانگران مثل تو برای رضای خدا هم که شده پنهانی کار خیر می کنند .
حضرت حافظ علیرغم اظهار ارادت به معشوق ازلی که منتهای کمال و زیبایی است از بیان اینکه این معشوق خداوند است خودداری می کند و این نشانه خضوع اوست چون فقط جلوه ای از خداوند را درک کرده و آن را برخلاف مدعیان دروغین عرفان به کلیت خداوند تعمیم نمی دهد
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
ای حافظ وصال معشوق مداوم نیست و امکان ندارد .معشوق در برابر ما مثل شاه در برابر گدا است و شاهان به حال گدایان کم توجه می کنند  و انتظار نداشته باش دائما او را درک کنی "یعنی طمع مدار وصال دوام را "

این هم ایراد مهمی است که به مدعیان می گیرد .امکان ندارد همیشه متصل به خداوند باشی و مردم را بفریبی .

مصطفی جهانبخش در ‫۸ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۱ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

بسیار از شما سپاسگزارم ، همواره پایین هر شعر بدنبال توضیحات شما جهت فهم بهتر اشعار هستم، هرکجا که هستید سلامت و پاینده و دلشاد باشید🌹

برمک در ‫۸ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۳ در پاسخ به آرمان پروانه دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:

کجا بیور اسپش همی خواندند
 کجا= که 
بیور= بیور شماره است  مانند لک  که بهمعنی صد هزار است بیور به معنی ده هزار است
بیوراسب(ده هزار اسب ) یعنی کسی که ده دهزار اسب دارد


میگوید
که او را بیور اسب میخواندند نام او را به پهلوی چنین میگفتند که  ده هزار  پارسی دری را به پارسی پهلوی  بیور میگویند

محسن عبدی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

لفظ تغییر در کنار قضا و قدر، لفظ تقدیر را هم به ذهن متبادر می‌کند و به نوعی ایهام تبادر محسوب می شود.

محسن عبدی در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

در بیت دوم قدر با قضا ایهام تناسب دارد.

قدر به معنی اندازه و میزان آمده ولی با قضا به معنای تقدیر هم هست.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲۴ - در هجو رشید الدین وطواط:

در فرهنگ نظام (تألیف محمد علی داعی‌الاسلام، چاپ دانش، 1362، تهران)، مصراع دوم بیت شماره 2 چنین است: «این خوک گردنک تَگل دمنه گوهرک»

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳ - بند سوم:

در زیرنویس صفحه 729 دیوان ادیب‌الممالک (چاپ 1312 خورشیدی، تصحیح شادروان وحید دستگردی)، واژۀ «بِطّیخ» را «نوبرِ هر میوه» معنی کرده است.

به استناد همین نسخه، «سرده» یعنی «هرسه»

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۶۹۶