گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴:

اهلی این شام غم از تیرگی بخت من است

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۶ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۰ - بند دهم:

به استناد زیر نویس بند دهم از بخش فرهنگی دیوان ادیب‌الممالک (شادروان وحید دستگردی، صفحه 728، چاپ ارمغان، سال 1312 خورشیدی)، در مصراع دوم بیت 4:

۱-«سَد گیس» به معنی «رنگین کمان» است.

2-«رخش» در این بیت به هر چهار معنی «عاق»، «ابلق»، «سد گیس» و «میمون» آمده است.

3-در صفحه 729 همین سند آمده است که «درخت آویز» همان «مرغ شب‌آ‌ویز» می‌باشد.

 

یادآوری:-واژه «جخش» در مصراع دوم بیت 14، شکل دیگری است از واژه «جخش»

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

همه دُورهای عالم بگذشت و کس ندانست

سورنا در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:

اگر خیام امروز زنده بود و این کامنت هارو میدید

احتمالا هیچی نمیگفت و لبخندی میزد و میرفت سراغ پیاله اش!

این ابیات بسیار ژرف و اندیشمندانه و هوشمندانه سروده شده اند و اکثریت مردم از فهم اون عاجز هستن. 

اینکه اینهمه ساده نگری و سطحی نگری در کامنت ها مشهوده و از ۱۶۰ کامنت تنها ۵ نظر درست وجود داره تقصیر کسی نیست. تازه اینا اهل شعر و ادب هستن. در جامعه آمار از این هم کمتره. عیار و معنی شعر بسیار بسیار سنگین و دور از دسترس مردم عادیه. خیام خودش هم اینو میدونسته

فقط کسانی میفهمند چی میگه که از سطحیات عبور کردن و به معنای واقعی زندگی رسیدن. 

 

به کسانی که مذهبی هستن پیشنهاد میکنم اشعار خیام رو اصلا نخونن تا باعث ناراحتیشون نشه

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۶ - روزهای ماه های پارسیان:

در این شعر، دو نکته درخور توجه است:

1-از آنجا که شاعر می‌بایست وزن و قافیه را نیز در نظر داشته باشد، هنگام شمارش روز‌ها (در مصراع دوم بیت شماره 2) به جای «هشتمین» و «نهمین» نوشته است: «هفتمین» و «هشتمین».

2-واژۀ «مانتراسپند» در سندهایی مانند لغتنامۀ دهخدا، فرهنگ فارسی معین، فرهنگ فارسی سخن، فرهنگ نظام، فرهنگ نفیسی و ... وجود ندارد. چنین چیزی احتمالا تنها یک اشتباه چاپی است و با توجه به آنچه که در زیر خواهد آمد، باید «میتراسپند» باشد.

با در نظر گرفتن این شعر و به استناد «روزشماری ایران باستان» (دکتر محمد معین، سال 1325) نام روزهای هر ماه (30 روز) به ترتیب عبارت بوده است از:

هرمزد، خور، رام، بهمن، ماه، باذ، اردیبهشت، تیر، دی به دین، شهریر، گوش، دین، اسفندارمذ، دی به مهر، اَرد، خرداد، مهر، اشتاذ، مرداذ، سروش، آسمان، دی به آذر، رشن، زامیاذ، آذر، فروردین، مهر اِسفند، آبان، بهرام و اَنیران (اَنارام).

حسام‌الدین چلپی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲۵:

مرسوم در اینجا به معنای حقوق و معاش می باشد

رضا صدر در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ ملک‌الشعرا بهار » مسمطات » تا کی و تا چند؟:

دوستان گنجور خسته نباشید. لطفاً دلیل افتادن قسمت‌هایی از این شعر رو بیان کنید. 

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به علی بهزادی دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

سلام میشه بگید اون ترجیع بند چه بود

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱۲ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ در پاسخ به علی بهزادی دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » ترجیع بند - که یکی هست و هیچ نیست جز او:

سلام

ابوتراب. عبودی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

باسلام و عرض ادب محضر استادان گرانقدر و فرهیختگان فعال در گنجور.

 

بسم الله الرحمن الرحیم
وَ أعِدُّوا لَهُم مَاستَطَعتُم مِن قـُــوَّه

 

به نام خــداونـــد جان آفــرین
پـــــــدیـــــدآورِ آسمان وُ زمین

 

درود خــداونـــد ِخورشید و ماه
به ایران به ارتش،بسیج و سپاه

 

ولایتمـــــداران ثـابت قـــدم
جهـادی گـــــران مُسلّح  قـلم

 

هـُـــژَبـــر افکنانِ یل سبــزپوش
دلیـران دریا دل وُ  سخت کوش

 

کمانــــــــدار مـردان آرش مــرام
کمربسته درخدمتِ خاص وُ عام

 

سپاه اُسوه غیرت و مردی است
نـمادِ جهاد و جــــوانمـردی است

 

بـه گاهِ حـوادث در ایــران زمین
سپاه یار و غمخوار مستضعفی

 

ز طوفان و سیل و دیگر حادثه
ز ویـــروسِ منحـوس یا زلــزلـه

 

سپاه سلحشور عالــــــی مقام
یلان و دلیــــــرانِ مالک مــرام

 

مـدد کار و غمخوارمستضعفان 
پنـاه ضعیفـان و درمانـــــدگـان

 

به خدمت رسانـیّ مـردم،مُدام
بـه خطّ مُـقَــدّم سپـاه پیشگام

 

سپـاه حـافظ کشــور و انـقلاب
ندارد ز او ،دشمن آرام و خواب

 

سلحشـور مـــــردانِ روز نبــــرد
همه شیـر اوژن همه رادمــــــرد

 

سپاه مظهر عزّت و غیرت است
نـماد سلیمانـــــــی و همت است

 

چهل سال و أنـدی مقاوم چو کوه
به هر عرصه ای کرده فتحُ الفُتوح

 

سپاهــی پـدیـد آور وحـدت است
بــه طـور ِیقین روح ِ امنیت است...

 

 

ابیاتی چند از رقص آتش و خون، ابوتراب عبودی

ابوتراب. عبودی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

محمد هارون صادقی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۳ در پاسخ به Sina Jafari دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

قَدِّمِ الْخروجَ قبلَ ...

با تقدیم احترامات فائقه: 
در باب آینده نگری جناب حکیم نظامی گنجوی چه زیبا فرموده است. 

در همه کاری که گرایی نخست

رخنهٔ بیرون شدنش کن درست

محمد هارون صادقی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۶ در پاسخ به محمد هادی حسینی دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

با عرض سلام و تقدیم احترامات!
در پاسخ به پرسش برادر عزیز القدر خویش باید گفت: مصرع انتخابی شما در خبر بیت قرار گرفته است اگر مبتدا را در نظر بگیریم باز میتوانیم جایگاه « باز » را دریافت نمایم. مثلاً در ادبیات دری کلمه باز به دو معنی آمده است یکی باز ضد بسته است و دیگر مثل ترکیبات « بعد از این» آمده است ( گر کسی وصف او زمن پرسد: بی‌دل از بی نشان چه گوید باز) وقت کسی از لامکان و یا بی نشان سوال داشته باشد مخاطب باز چی گفته میتواند مثلاً هیچ. وسلام

 

نگارین گلشن در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۳ در پاسخ به میترا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۲ - تفسیر خذ اربعة من الطیر فصرهن الیک:

عالی فرمودید میترای عزیز 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

 عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳
         
سرِ زلفِ دلستان ات ،  به شکن دریغم آید
صفتِ برِ چو سیم ات ، به سمن دریغم آید

منِ تشنه ، زان نخواهم ، ز لبِ خوش ات شرابی
که حلاوتِ لبِ تو ، به دهن دریغم آید

مرَساد هیچ آفت، به تن و به جان ات ، هرگز
که به جان فسوس باشد ، که به تن دریغم آید

تنِ کُشتگانِ خود را ، به میانِ خون رها کن
که چنان تنی درین ره ، به کفن دریغم آید

ز فرید می‌نیاید ، سخنِ لبِ تو گفتن
که لبِ شکَر فشان ات ، به سخن دریغم آید
  عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳

         
سرِ زلفِ دلستان ات ،  به شکن دریغم آید
صفتِ برِ چو سیم ات ، به سمن دریغم آید

منِ تشنه ، زان نخواهم ، ز لبِ خوش ات شرابی
که حلاوتِ لبِ تو ، به دهن دریغم آید

مرَساد هیچ آفت، به تن و به جان ات ، هرگز
که به جان فسوس باشد ، که به تن دریغم آید

تنِ کُشتگانِ خود را ، به میانِ خون رها کن
که چنان تنی درین ره ، به کفن دریغم آید

ز فرید می‌نیاید ، سخنِ لبِ تو گفتن
که لبِ شکَر فشان ات ، به سخن دریغم آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲
          
عشقِ تو به جان ، دریغم آید
نام ات به زبان ، دریغم آید

وصفِ سرِ زلفِ پُر طلسم ات
از شرح و بیان ، دریغم آید

از زلفِ تو ، سرکشانِ ره را
یک موی ، نشان ، دریغم آید

من موی‌میان نگویم ات ، زانک
این وصف بدان ، دریغم آید

هر چند میانِ تو ، چو مویی است
مویی به میان ، دریغم آید

دل می‌خواهی و من نی ام آنک
هرگز ز تو ، جان دریغم آید

یک ذرّه ، خیالِ چهرهٔ تو
از هر دو جهان ، دریغم آید

نی نی ، که ز رخ ، نقاب بردار
کان روی ، نهان ، دریغم آید

عطّار ، چون از تو شد سبک دل
در بندِ گران ، دریغم آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶
                 
گر دلبرم ، به یک شکَر ، از لب زبان دهد
مرغِ دلم ، ز شوق ، به شکرانه ، جان دهد

می‌ندهد او ، به جانِ گرانمایه ، بوسه‌ای
پنداشتی ، که بوسه ، چنین رایگان دهد‌؟

چون کَس نیافت ، از دهنِ تنگِ او ، خبر
هر بی‌خبر ، چگونه خبر ، زان دهان دهد‌؟

معدوم شیء گوید ؛  اگر نقطهٔ دلم
جز نام ، از خیالِ دهانَش ، نشان دهد

مردی ، محال‌گوی بوَد ، آنکه بی‌خبر
یک موی ، فی‌المثل ، خبر از آن میان دهد

چون دید آفتاب ، که آن ماهِ هشت خلد
از رویِ خود ، زکات ، به هفت آسمان دهد

افتاد در غروب و فرو شد خجل‌زده
تا نوبتِ طلوع ، بدان دلسِتان دهد

در آفتاب ، صد شکن آرَم ، چو زلفِ او
گر زلفِ او ، مرا ، سرِ مویی امان دهد

اَبرویِ چون کمان ش ، که آن غمزه ، تیرِ او ست
هر ساعتی ، چو تیر ، سرم در جهان دهد

گویی ، که جُورِ هندویِ زلف اش ، تمام نیست
آخر به تُرکِ مست ، که تیر و کمان دهد‌؟

از عشقِ او ، چگونه کنم توبه ؟ ، چون دلم
صد توبهٔ درست ، به یک پاره نان دهد

آن دارد ، آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
امکان ندارد ، آنکه ، کَسی شرحِ آن دهد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷
                 
برقِ عشق ، از آتش و از خون جهَد
چون به جان و دل رسد ، بیچون جهد

دل کَسی دارد. ، که در جانَش ، ز عشق
هر زمانی ، برقِ دیگرگون جهد

کشتی‌ام ، بر آبِ دریا هست و من
منتظر ، تا بادِ دریا ، چون جهد

گر نباشد ، بادِ سخت ، از پیش و پس
بو که ، این کشتی‌م ، با هامون جهد

کشتی‌یی ، هرگز ازین دریایِ ژرف
هیچ‌کس را جَست ، تا اکنون جهد‌‌؟!

کِی بوَد آخر ، که بادی در رسد
در خَمِ آن طرهٔ مِیگون جهد

بویِ زلفِ او ، به جانِ ما رسد
دل ، ز دستِ صد بلا ، بیرون جهد

خونِ عشق اش ، هر شبی ، زان می‌خورم
تا رگ ام ، در عشق، روز‌افزون جهد

چون رگِ عشقِ تو دارم ، خون بیار
تا در‌آشامم ، که از رگ خون جهد

گر کند عطّار ، از زلف اش رسن
از میانِ چنبرِ گردون جهد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸
          
زلف را ، چون به قصد ، تاب دهد
کفر را ، سر به مُهر ، آب دهد

باز چون درکشد ، نقاب از روی
همه کفّار را ، جواب دهد

چون درآید به جلوه ، ماهِ رخ اش
تاب ، در جانِ آفتاب دهد

تیرِ چشم اش ، که کم خطا کرده است
مالشِ عاشقان ، صواب دهد

همه ، خامانِ بی حقیقت را
سرِ  زلف اش ، هزار تاب دهد

تشنگان را ، که خارِ هجر نهاد
لبِ گلرنگِ او ، شراب دهد

غمِ او ، زان ، چنین قوی افتاد
که دلم ، دایم اش کباب دهد

گاه ،  شعرم ، بدو شکَر ریزد
گاه ، چشمم ،  بدو گلاب دهد

گر دلم می‌دهد ، غمش را جای
گنج را ، جایگه خراب دهد

دل به جان باز می‌نهد ، غمِ او
تا در این درد اش ، انقلاب دهد

دلِ عطّار ، چون ز دست بشد
چه کند ، تن در اضطراب دهد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹:

"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۹
          
یک شکَر ،  زان لب ، به صد جان می‌دهد
الحق ارزد ، زانکه ارزان می‌دهد

عاشقِ شوریده را ، جان است و بس
لعلِ او می‌بیند و جان می‌دهد

قوتِ جان ، آن را که خواهد ، در نهان
زان دو یاقوتِ دُرافشان می‌دهد

شیوه‌ای دارد ، عجب ، در دلبری
عشوه پیدا ، بوسه پنهان می‌دهد

عاشقِ گریانِ خود را می‌کُشد
خونبها ، زان لعلِ خندان می‌دهد

چشمِ بد را ، چشمِ او ، بر خاکِ راه
می‌کِشد چون باد و قربان می‌دهد

گر دُو چشمَش می‌کُشد ، زان باک نیست
چون دو لعلَش ، آبِ حیوان می‌دهد

عاشقان را ، هر پریشانی ، که هست
زان سرِ زلفِ پریشان می‌دهد

هر زمانی ، عالمی سرگشته را
سر سویِ وادیِّ هجران می‌دهد

می‌بباید شُست ،دست از جانِ خویش
هین که وصلَش ، دست آسان می‌دهد

از کمالِ نیکویی ، آن تندخوی
بر سپهرِ تند ، فرمان می‌دهد

جان ستاند ، هر که از وی داد خواست
دادِ مظلومان ، ازین سان می‌دهد

یک سخن گفته است ، با عطّار ، تلخ
جانِ شیرین ، بی سخن ، زان می‌دهد

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۶۹۸