خدابین در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۲۰ - پیغام شاه پنهان با وزیر:
ممنون از سرکار خانم فرهادی
امیرحسین صدری در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱۴:
واقعاً زیباست.
ماهور شجاعی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۰ در پاسخ به محمدجواد بوالحسنی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۴ - سقوط جمشید:
و حتی این روز ها شبیه تر دی ماه سال چهار
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
درودها
نصیبِ دوزخ: کسی که غذای دوزخ است.
حتی اگر طلق بر خود انداید (نه افزاید) و طلق را که نسوز است لباس خود کند، شبیه چوب نفتاندود، آتش در او میجهد.
برمک در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
یکی مرد بود اندر آن روزگار
ز دشت سواران نیزه گذار
گرانمایه هم شاه و هم نیک مرد
ز ترس جهاندار با باد سرد
که مرداسپ نام گرانمایه بود
به داد و دهش برترین پایه بود
برمک در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۹ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
همان گاو دوشا و فرمانبری
همان تازی اسب گزیده مری
گزیده مری یعنی بسیار گزیده
کوروش در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۷ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۴۴ - ذکر ابوسعید خراز قدس الله روحه العزیز:
و گفت: وقت عزیز خود را جز به عزیزترین چیزها مشغول مکن و عزیزترین چیزهاء بنده شغلی باشد عن الماضی و المستقبل یعنی وقت نگاه دار.
یعنی چه ؟
علی احمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:
محور اصلی این غزل موضوع چشم ها و ریزش اشک از چشمان عاشق است . باید در این غزل بفهمیم که علت اشکهای عاشق چیست.
از دیده خونِ دل همه بر رویِ ما رَوَد
بر رویِ ما ز دیده چه گویم چهها رَوَد
خون دل عاشق از چشمان بر گونه هایش سرازیر می شود چرا؟
چه بگویم که چشم من از آنچه دیده است چه بر سر روی من می آورد.
عاشق جلوه ای از معشوق را درک کرده که او را ربوده است و مهرش را در دلش نهاده و حالا در پرده است و خود را نشان نمی دهد.او می گرید چون در حسرت دیدار مجدد یار است . در حسرت جلوه دوباره یار در زندگی .
ما در درونِ سینه هوایی نهفتهایم
بر باد اگر رَوَد دلِ ما زان هوا رود
ما درون سینه میلی را پنهان کرده ایم چه میل و آرزویی ؟
این میل و آرزو است که دل ما را بر باد می دهد. چگونه ؟
در مسیر عشق عاشق به میل و آرزوی خود راه نمی پوید . این معشوق استکه او را به سوی خود می کشاند و جلوه خود را به او می نمایاند . فقط وقتی که عاشق به یاد وصال می افتد دلش به هوس می افتد و و میل و خواسته اش عیان می شود . آنقدر معشوق بی اعتنایی می کند و روی می گرداند که عاشق آرزو به دل می ماند .و این آرزو در دلش جمع می شود و دلش را می برد مثل بادی که همه چیز را با خود می برد.
خورشیدِ خاوری کُنَد از رَشک جامه چاک
گر ماهِ مِهرپرورِ من در قبا رود
معشوق مثل ماه است که مهرخود را در دل عاشق می نهد و در قبایش پنهان می شود و اینجاست که به مهر ( خورشید) بر می خورد و او از حسادت جامه خویش را چاک می کند.چاک کردن جامه تصویر زیبایی از طلوع خورشید و بر آمدن روز است که با پنهان شدن ماه توام می شود.
می بینیم که بازهم حکایت رفتن یار و پنهان شدن اوست که دل عاشق را به درد می آورد.درد عاشقی در ادامه حسرت عاشقی است و با نماد اشک خود را در چرخه عاشقی نشان می دهد.
بر خاکِ راهِ یار نهادیم رویِ خویش
بر رویِ ما رواست اگر آشنا رود
می گوید ما صورت خود را بر خاکی نهادیم که یار از آن عبور کرده یعنی بر همان راه عاشقی . خاک این راه را خورده ایم و گویا صورت ما فرقی با خاک ندارد . پس اگر معشوق بر این صورت گام بگذارد اشتباه نکرده چون این صورت هم مثل خاک برایش آشناست.
با این روش می خواهد دل یار را به دست آورد تا شاید بار دیگر او را ببیند و درک کند.
سیل است آبِ دیده و هر کس که بگذرد
گر خود دلش ز سنگ بُوَد هم ز جا رود
شاید باز هم برای به دست آوردن دل یار این را می گوید : که آب چشمانم مثل سیل است و هر کس که بگذرد حتی اگر دلش از سنگ باشد هم با این سیل از جا کنده می شود . تو مهر پروری و دلت که از سنگ نیست !
ما را به آبِ دیده شب و روز ماجراست
زان رهگذر که بر سرِ کویش چرا رود
ما شب و روز با این اشکها برنامه داریم و بحث ما این است که این رهگذر ( معشوق ) چرا به کویش می رود و از این مسیر عبور نمی کند.
حافظ به کوی میکده دایم به صدقِ دل
چون صوفیانِ صومعه دار از صفا رود
حافظ برای درک حضور یار با دلی صادق همیشه به میخانه می رود مثل صوفیان که موقع رفتن به صومعه خود را پاک و باصفا نشان می دهند.
حافظ می اندیشد شاید این صداقتی که من نشان می دهم مثل صفای ظاهری صوفیان باشد و همین سبب می شود که معشوق از من روی بگرداند.
HRezaa در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷:
چقدر عااالی....
مصرع آخر هم که بینظیر.........
امین نیّری در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۷:
به معنای تلاش زیاد است
مبتدی۷۶ در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۱:
مبتدی ۷۶
درود.
این شعر مربوط به وقتی است که انسان از خودش/خدا/درک/اتصال به یک منبع آرامش دور افتاده است. به اصطلاح دچار هجران شده است... شب هجران... و هر کاری می توانسته کرده است و دیگر فکرش به جایی/کاری قد نمی دهد. پس چکار کند؟ به معشوق التماس میکند که "تو بیا" تا این حال نامساعد من درست شود زیرا هیچ چیز یا کسی نمی تواند چنین اثری را که می خواهم بگذارد... و حال دلشو توصیف می کنه.
بیت پنجم واقعا سخته. اگر فرض بگیریم که شب ها برای شاعر اتفاقات خوب می افتاده؛ یعنی شب آبستن اتفاقات نیکو است پس برای آگاه بودن/ بیدار ماندن ، ستاره میشمرم تا صبح. و روز از همان صبح چشم براه شب هستم مجددا، که امشب آن اتفاق نیک برایم بیفتد.
سعدی هم بیتی به این مضمون دارد. که:
حکایت شب هجران که باز داند گفت.
مگر کسی که چو سعدی ستاره بشمارد.
یا از رابعه:
منم چون ماهی یی بر تابه آخر.
نمی آیی بدین گرمابه آخر.
....... یعنی وقتی که دیگه راهی جلوی خودت نمی بینی، تنها کاری که میتوان کرد التماس به معشوقه( معنوی یا فیزیکی- بسته به ذهنیات شما) که بیاد و حال دلتو عوض کنه..
این فال امشب من بود و من حال خرابی داشتم. راه خوبی جلوی پام گذاشت. برم و هنوز در انتظار دوست، التماس کنان درخواست ملاقاتش کنم... تا مگر گردم از عیب پاک...
از همه ی اساتید؛ خصوصا آقا رضای ساقی بسیار سپاسگذارم.
علی احمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
کنون که در چمن آمد گُل از عَدَم به وجود
بنفشه در قدمِ او نهاد سر به سجود
حالا که در میان چمن گل سرخ به وجود آمده است و بنفشه در جلوی قدم های او سرخم کرده تا به سجود برود، (وابسته به بیت بعد)
ظاهرا توصیفی از بهار است . بنفشه زودتر از گل سرخ می روید .
بنوش جامِ صبوحی به نالهٔ دَف و چنگ
ببوس غَبغَب ساقی به نغمهٔ نی و عود
... تو هم با صدای دف و چنگ، جام شراب سحرگاهی را بنوش و با صدای نی و عود ، بوسه ای هم بر صورت ساقی بزن.
یعنی در وقت بهار که همه چیز تر و تازه است تو هم شاد و شاداب باش.
به دورِ گُل منشین بی شراب و شاهد و چنگ
که همچو روزِ بقا هفتهای بُوَد معدود
دور تا دور گل بدون شراب و زیبارویان و صدای ساز چنگ ننشین چرا که این فصل بهارمثل دوران زیستن ( زندگی ) چند روز بیشتر نیست .
نکته جالب این است که کل زندگی را روز بقا ( یعنی یک روز ) و دوره بهار را یک هفته می داند و این می تواند نشانه این موضوع باشد که با وجود شادی و خوشدلی روزها طولانی تر به نظر می آید.
شد از خروجِ رِیاحین چو آسمان روشن-
زمین، به اخترِ میمون و طالعِ مسعود
وقتی زمین با رویش سبزه زار، مثل آسمان که دارای ستارگان مبارک فال و بخت سعادت بخش ، روشن می شود ، ( وابسته به بیت بعد)
ز دستِ شاهدِ نازکعِذار عیسیدَم
شراب نوش و رها کن حدیثِ عاد و ثمود
... از دست آن زیباروی ظریف که نفس مسیحایی شفا بخش دارد شرابی بنوش و داستان قوم عاد و ثمود را رها کن.
به جای عبرت از گذشته از زمان حال استفاده کن که خواهد گذشت.یک تعبیر دیگر این است که سخن قوم عاد و ثمود که به غلط خود را خوش می دانستند فراموش کن . آنها نیز درگیر تعصبات خود بودند. بیا و از شراب شفابخش مسیحایی بنوش و مانند پیامبران این اقوام یعنی هود نبی و صالح نبی مستی را تجربه کن.
نکته دیگر اثر شفابخش شراب است که مد نظر حافظ بوده و هست.
جهان چو خُلدِ بَرین شد به دورِ سوسن و گل
ولی چه سود که در وِی نه ممکن است خُلُود
حتی اگر جهان در زمان رویش گل سرخ و گل سوسن ( یعنی بهار ) مثل بهشت جاودان شود فایده ای ندارد چون واقعا جاودانه و همیشگی نیست.
بازهم تاکید بر ناپایداری دنیا و عدم اطمینان در زندگی است که به جای برگزیدن غم و اضطراب باید به امید و خوشدلی دست زد.
چو گل سوار شَوَد بر هوا سلیمانوار
سحر که مرغ درآید به نغمهٔ داوود-
وقتی سحرگاهان با نوای داوودی که بلبل سر می دهد گل سرخ مانند سلیمان نبی بر هوا در حال پرواز است ، ( وابسته به بیت بعد)
پرواز در هوا به این جهت است که گویند حضرت سلیمان نبی با کمک باد در آسمان قادر به حرکت بود.نوای داوودی هم به جهت آواز خوش حضرت داوود نبی است.
به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی
کنون که لاله برافروخت آتشِ نمرود
... حالا که گلهای لاله آتشی مانند اتش نمرود برای ابراهیم نبی روشن کرده اند تو نیز در باغ به رسم آیین زردتشت نبی که از آتش گذر می کنند از این آتش گذر کن و خود را پاک نما .
بخواه جامِ صَبوحی به یادِ آصفِ عهد
وزیرِ مُلکِ سلیمان، عمادِ دین، محمود
و جام شراب صبحگاهی را بخواه آن هم به یاد آصف دوران یعنی همان وزیر پادشاه عمادالدین محمود
حافظ از وزرای مقتدر دوران خود به نام آصف یاد می کند که وزیر مقتدر سلیمان نبی بود.
بُوَد که مجلس حافظ به یمن تربیتش
هر آنچه میطلبد جمله باشدش موجود
و چه خوب است که به برکت حضور و توجه او مجلس شعر حافظ هر چه بخواهد همه برایش فراهم شود. یعنی وزیر نظری مثبت به این مجلس شعر و برپایی همیشگی اش داشته باشد و اجر شاعر را ضایع نکند.
و از میان شاعران تنها حافظ است که می تواند چنین رندانه عیسای نبی را ساقی و هود و صالح نبی را مست کند.سلیمان نبی را برقصاند و داوود نبی را مطرب نماید. و ابراهیم و زردتشت نبی را به آتش مشغول گرداند.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
درین بیت شمع روشن نمیشود زیرا طبق سنت غزل فارسی شمع هنگام صبح یا سحر و با دمیدن خورشید خاموش میشود!
گویا شاعر میخواسته بگوید مانند شمع صبحدم برای من هم روشن شد که عمرم را درین کار و بار خواهم گذاشت
روشن شدن درینجا یعنی آشکار شدن مطلب نه روشن شدن شمع
اما بیت همچنان گنگ است،معنا همین است اما بیت گنگ است ،مهر کار را خراب میکند!
مگر آنکه مهر را به معنای خورشید نگیریم و به معنای عنایت یا لطف بگیریم و بیت را ازین گنگی و سردرگمی نجات ببخشیم و در این صورت معنا چنین میشود:
مانند شمع صبحدم و با عنایت او برای من هم آشکار شد که عمرم را درین کار و بار خواهم گذاشت.
این بیت همچنان برای من مسئله است ،اگر حافظ پژوهان گنجور پاسخی دارند بدهند
درین اوضاع اقتصادی معنای این بیت هم بر گرفتاری ما افزوده و خواب را از چشمان ما ربوده!!
فرهاد رییسی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به مسعود قدیریان دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۱ - نان و حلوا:
میدونی چند سال گذشته
17 سال و اندی
علی احمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:
وقتی شرایط سیاسی به گونه ای می شود که به باده نوشی حافظ ایراد می گیرند او بر آن می شود که غزلی در وصف باده بسراید و دفاع جانانه ای از خود نماید و آنان را که جویای حقایق هستند با دلیل باده نوشی اش اشنا کند وگرنه خودپسندان زاهد مآب را چه به دانستن حدیث می.
در ازل هر کو به فیضِ دولت ارزانی بُوَد
تا ابد جامِ مرادش همدمِ جانی بُوَد
در ابتدای آفرینش اگر قرار باشد کسی را لایق فیض خوشبختی کنند ، جان او را تا ابد با جام مراد همدم می کنند .
مراد را به جام تشبیه می کند یعنی با جام باده است که می توانی مراد یا هدف را ببینی . هدف اگر معشوق متعالی باشد درک او با جام باده میسر می شود. به عبارت دیگر اگر توانستیم به جام باده دسترسی یابیم و از آن بنوشیم و به مستی که هشیاری فراتری است برسیم او رادرک خواهیم کرد و درک او یعنی درک تمام حقیقت و این یعنی درک خوشبختی کامل.
من همان ساعت که از مِی خواستم شد توبه کار
گفتم این شاخ ار دهد باری، پشیمانی بُوَد
به همین دلیل اگر از می نوشیدن توبه کنم و این توبه حقیقی باشد و تبدیل به درختی بارور شود بازهم میوه ای به جزپشیمانی نخواهد داد یعنی توبه من در نهایت به پشیمانی می رسد و دوباره باده خواهم نوشید.
خود گرفتم کَافکَنَم سجاده چون سوسن به دوش
همچو گُل بر خِرقه رنگِ مِی مسلمانی بُوَد
باخود فرض کردم که مثل گل سوسن که نمایی سفید رنگ از بیرون دارد سجاده ام را بر دوش افکنم و نمایش مسلمانی دهم .ولی مثل همین گل سوسن که در درون گلبرگ رنگی قرمز مانند می دارد و گویا خرقه اش آلوده به می است آیا می توانم نمایش مسلمانی دهم؟
بی چراغِ جام در خلوت نمییارم نشست
زان که کُنجِ اهلِ دل باید که نورانی بُوَد
جام می مثل چراغ است و من در خلوت خودم بدون چراغ نمی توانم بنشینم. چون اگر اهل دل باشید می دانید که در کنج دلهای اهل دل باید نورانی باشد تا درک درستی از معشوق داشته باشند.تعبیر باده و تشبیه آن به نور چراغ حکایت از این است که باده مثل امید دل عاشق اهل دل را به مستی و درک معشوق امیدوار می سازد.« ساقی به نور باده برافروز جام ما»
همتِ عالی طلب جامِ مُرَصَّع گو مباش
رند را آبِ عِنَب یاقوتِ رُمّانی بُوَد
به نظر نگارنده این بیت شاه بیت این غزل است و کلید راز باده نوشی حافظ تلقی می شود . می فرماید اصلا تو بگو جام مزین و جواهر نشان شراب نباشد ، برای رندان عاشق همان آب انگور در حکم یاقوت قرمز است.
دو معنی برای این مصرع دوم قابل تصور است . اول اینکه عاشق نیازی به جام مزین به یاقوت ندارد و اصل خود باده است .معنی دوم این است که در زمان قدیم از یاقوت برای پیشگیری و درمان طاعون استفاده می شده است .یعنی بر این باور بودند که هرکس یاقوت داشته باشد از طاعون در امان است.از طرفی از شراب نیز در درمان طاعون استفاده می شده است . یادمان نرود که دوره پنج ساله طاعون ( مرگ سیاه ) در سال 1349 میلادی (749 هجری )یعنی مقارن با دوره جوانی حافظ بوده است و چه بسا خود حافظ نیز به کمک شراب از این بیماری جان سالم به در برده باشد و حداقل اینکه تجربه باده نوشی را از آن زمان داشته و حال به درمان دیگری می اندیشیده یعنی درمان نادانی و جستجوی حقیقت . اگر باده طاعون را درمان می کند از کجا معلوم در درمان غم و جهل و اضطراب موثر نباشد.لذا رند ، جهل و نادانی خود نسبت به حقیقت را مانند طاعون می داند و از آن گریزان است و آب انگور را مانند یاقوت رمانی برای درمان خود می خواهد.
گرچه بیسامان نماید کارِ ما، سهلش مبین
کاندر این کشور گدایی، رَشکِ سلطانی بُوَد
اگرچه به نظر می آید ظاهرا کار ما نتیجه ای نخواهد داشت ولی بدان که در این کشور ( کشور عشق ) پادشاه هم بر گدا حسد می برد .
نیک نامی خواهی ای دل با بَدان صحبت مدار
خودپسندی جانِ من بُرهانِ نادانی بُوَد
نیک نامی واقعی این است که از بدان دور باشی و بدان کسانی هستند که غیر از خود کسی را نمی بینند و این خود دلیل نادانی است . رندی که به دنبال آگاهی و معرفت به حقیقت است از نادانی گریزان است پس با خودپسندان نادان متعصب نمی گردد. همان زاهد مآبانی که می ترسند ساختار فکری شان با آمدن حقیقت به هم بریزد.لذا مردم را از عشق ورزی و باده نوشی نهی می کنند.
مجلسِ اُنس و بهار و بحثِ شعر اندر میان
نَستَدَن جامِ مِی از جانان گران جانی بُوَد
در مجلس گرمی که در بهار باشد و در آن صحبت از شعر است اگر معشوق خودش جام می را برای نوشیدن به تو بدهد اگر ننوشی تنبلی کرده ای.
در مقابل زاهدمآبان متعصب که خود را رهرو راه خداوند می دانند حافظ بر این باور است که باید خداوند را در این دنیا درک نمود و بدون این درک رهرو طریقت بودن معنایی ندارد و دروغ و ادعاست. می گوید خود معشوق ازلی دارد به تو باده می نوشاند تو می گویی نخور چون به او نمی رسی این منطقی نیست.
دی عزیزی گفت حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیزِ من! نه عیب آن بِه که پنهانی بود؟
دیروز یک عزیزی می گفت با وجود ممنوعیت شراب حافظ دارد پنهانی شراب می خورد.عزیز من مگر به زعم شما شراب نوشیدن عیب نیست ؟ خوب بهتر است عیب پنهان باشد تو هم عیب کسان می پوش و ساکت باش.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
شگفتا که ما این غزل را بارها بارها خوانده ایم و همچنان چون بار اول جوان و تازه و خواستنی است!
خود از کدام می است این که در سبو داری؟!!
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:
خُرَّم دلِ آن که همچو حافظ
جامی ز مِیِ اَلَست گیرد
یکی از معدود جاهایی که حافظ برون از پرده استعاره و تشبیه و مجاز سخن گفته و سرنخی هم داده است
عجبا که با چنین سرنخی هنوز عده ای به دنبال آنند که حافظ را در میکده و خراباتی در شیراز و کنار عده ای جاهل و عربده کش و عرق خور بنشانند!
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:
در بیت قبلی سخن از استغنا و کبریایی و خوف است که چنین بیان شده است:
خیالِ زلفِ تو گفتا که جان وسیله مساز
کز این شکار، فراوان به دامِ ما افتد
اما درین بیت که مکمل بیت قبل است سخن از امید و رجاست:
به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی
بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد
جای دیگر نیز به خوف و رجا اشاره کرده
کمر کوه کم است از کمر مور اینجا
ناامید از در رحمت مشو ای باده پرست
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
بگردید در آثار دیگر غزلسرایان ؛اگر تای این غزل یا نزدیک به این غزل را یافتید آن وقت شاعرش را با حافظ مقایسه کنید!
برمک در ۵ روز قبل، سهشنبه ۲۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴: