علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
خیلی عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:
اِند عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
خیلی خیلی عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
خیلی عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۸:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۶:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:
عارفانه
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۲:
عارفانه
علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۷:
گر چه بر واعظِ شهر این سخن آسان نشود
تا ریا وَرزَد و سالوس مسلمان نشود
اگرچه شنیدن سخنی که می خواهم بگویم برای واعظ دینی شهر دشوار است ولی می گویم که تا زمانی که ریاکاری کند و برون را بهتر از درون نشان دهد مسلمان نیست .
حافظ با شجاعت مهر عدم تایید بر اسلام واعظ شهر می زند . در واقع می گوید این مسلمانی نیست که درونت ناپاک باشد.
رندی آموز و کَرَم کُن که نه چندان هنر است
حَیَوانی که ننوشد مِی و انسان نشود
بر عکس بیا و راه رندان پاک نهاد را برگزین و به پیروی از آنان اهل بزرگواری و بخشش باش که اگر جانداری می ننوشد به مقام انسانیت نخواهد رسید.
حَیَوان از ریشه حی به معنای زنده و دارای جان است . انسانها همه جاندار هستند و از نعمت حیات برخوردارند ولی زنده بودن کجا و انسان شدن کجا . پل بین این دو را « می » می داند .شاید بهتر باشد می را حد فاصل انسان عاقل و انسان عاشق بدانیم . می چه با فرض اینکه به معنای عشق یا معنای امید باشد در هر دو حال باعث ورود انسان به راه عاشقی می شود . و این راه راه رسیدن به مقام واقعی رندی و انسانیت است.راهیست برای بزرگ و بزرگوار شدن.
گوهرِ پاک بِباید که شود قابلِ فیض
ور نه هر سنگ و گِلی، لؤلؤ و مرجان نشود
گوهر پاک می تواند نماد ذات خوب باشد اما با توجه به ابیات بالا که اشاره به تلاش برای پاک بودن و دوری از ریاکاری است چنین می توان برداشت نمود که باید درون را پاک نمود تا اماده کسب فیض و لطف معشو.ق گشت. وگرنه هر سنگ و گلی که بدون حرکت جایی بنشیند تبدیل به مروارید و مرجان نمی شود.
اسمِ اعظم بِکُنَد کارِ خود ای دل! خوش باش
که به تَلبیس و حیَل، دیو مسلمان نشود
اما انسان باید چه کند تا گوهری پاک داشته باشد ؟ حافظ می گوید اسم اعظم (که قدما باور داشتند که با آن هر کاری ممکن است) کار خود را می کند تو ای دل خوش باش. مهم ترین تلاش انسان خوشدلی و رهایی از غم و اضطراب و وارد شدن به فضای عشق است . این توانایی راحت به دست نمی آید . جمعیت بسیار انسانهای مضطرب و غمگین را در جهان ببینید . گویا نمی توانند برای خود فضای خوشدلی را فراهم سازند و هر روز بهانه ای برای غیر ممکن بودن این فضا جور می کنند.
در مصرع دوم می گوید هرگونه تلاش دیگر از جمله تلبیس ( ظاهر فریبی ) و به کار گیری حیَل( دوز و کلک ) برای سلیمان شدن یا مسلمان نمایی ، هیچ دیوی را به این هدف نمی رساند.
عشق میورزم و امّید که این فَنِّ شریف
چون هنرهایِ دگر، موجب حِرمان نشود
پس با تمام وجود می گویم که من عشق می ورزم و این خود هنریست که باید آموخت و امیدوارم که این کار باعث رنج من نشود . اصولا کسی که هنری دارد و استعداد و مهارتی برتر از خود نشان می دهد مورد حسادت دیگران قرار می گیرد و به زحمت می افتد .
نکته مهم این است که حافظ عشق ورزی را هنر و فن می داند . هنر و فن هردو معنای مهارت خلاق را در ذهن زنده می کنند . عشق کار یا حرفه ای سازنده است . انسان یاعشق هم خود را می سازد و هم دیگران را .
دوش میگفت که «فردا بدهم کامِ دلت»
سببی ساز خدایا که پشیمان نشود
یکی از اثرات عشق ورزی انتظار وصال معشوق است که انسان را در مسیر عاشقی نگه می دارد . معشوق قول وصال می دهد ولی گویا هنوز عاشق را محرم نمی بیند و دوباره باید عاشق حسرت و غم دوری را تحمل کند و دوباره خود را خوشدل سازد و مهارت عشق ورزی را تمرین کند تا گوهری پاک نصیبش شود. در هر چرخه عاشقی فیض معشوق به او می رسدهرچند که به وصالش دست نیابد.
عاشق از خداوند می خواهد که حال که معشوق وعده وصال داده کاش کاری کنی پشیمان نشود .
حُسنِ خُلقی ز خدا میطلبم خویِ تو را
تا دگر خاطرِ ما از تو پریشان نشود
از خدا می خواهم که خوش خلق باشی تا با روی گردانی تو دوباره فکر و ذهن من پریشان نشود .
گویا تنها نگرانی عاشق سالک نرسیدن به وصال معشوق است.عاشق همه تلاش خود را می کند تا به وصال معشوق برسد . ابتدای راه عاشقی با جلوه معشوق شروع می شود ولی ادامه آن با تلاش عاشق و طی چرخه های پر چالش عاشقی میسر است.
ذره را تا نَبوَد همّتِ عالی حافظ
طالبِ چشمهٔ خورشیدِ درخشان نشود
یک ذره کوچک معلق در هوا اگر تلاش و همت بلندی نداشته باشد به سرچشمه نور درخشان خورشید (که چون باریکه ای فضای تاریک را روشن کرده) نمی رسد.عشق ورزی هم همین طور است و باید همتی بلند برای رسیدن به معشوق داشته باشی.« عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد.»
علیرضا یونسی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۴ - حکایت پروانه و صدق محبت او:
سعدی در ابیات پایانی، مقوله «زمان» را تا حد هیچ تنزل میدهد:
چون روزی به ناچار خواهیم مرد، پس چه بهتر که هم اکنون در آتش «دوست» و یا در راه او خاکستر شویم.
سایه هم این اندیشه را از سعدی به ارث برده مینویسد:
زندگی زیباست، ای زیباپسند
زندهاندیشان به زیبائی رسند
آن چنان زیباست، این بیبازگشت
کز برایش میتوان از جان گذشت
معنی تحتاللفظیاش میشود: زندگی زیبا ست و پیششرط نیل به زیبایی، زندهاندیشی است. زندگی یکباره چنان و چندان زیبا ست که به خاطرش میتوان مرد.اما من شرمنده نیستم که برای معشوقم نوشتم:
«سایه یک مرحله جلوتر میره، اندیشه جان و جانان رو میگیره اما خلاف سعدی، که میان جان و جانان تمایز قائل میشه، جان و جانان رو یکی میکنه: زندگی، زندگی من زیباست.
منی که به زندگیام دائما میاندیشم (زندهاندیشم) به زیبائی-زندگی میرسم؛ شما.»
احمد خرمآبادیزاد در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۴ - مطلع چهارم:
به استناد زیر نویس صفحه 430 نسخه عبدالرسولی، «نیم خایه» در بیت 10 همان «گنبد» است و منظور «آسمان» میباشد.
«حِمیَر» نام ضحاک است (به اعتبار قبیلهاش)
علی میراحمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰: