گنجور

حاشیه‌ها

بهرام خاراباف در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۵:

# چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر

 

بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید

 

چوپاره پاره درآمد(چون گه،گاه درآمد)

دل پرخون پاره پاره رسید(دل پرخون لخته لخته رسید) 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۱ - بند یازدهم - هفت خط جام جمشیدی و جز آن:

با توجه به این شعر از ادیب‌الممالک و لغتنامه دهخدا، هفت خط جام جمشیدی از بالا به پایین عبارت است از:

جور، بغداد، بصره، ازرق، اشک، کاسه گر و فرودینه.

 

*با توجه به اینکه در مازندرانی «جور» (با تلفظ jur) به معنی «بالا» و «زبر» است، شکی باقی نمی‌ماند که بالاترین خط جام نیز «جور» باشد.

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:

درود و عرض ادب 

نکتهٔ مهم 

باید دانست که مصراع دوم بیت زیر به گونه‌ای متفاوت از آنچه هر دو دوست گرامی قرائت کرده‌اند بایستی خوانده شود:

اگر خود هفت‌سُبع از بر بخوانی

*چو آشفتی الف ب ت ندانی*

 

شکل صحیح ۱:

چو آشفتی الف با تا ندانی

 

شکل صحیح ۲:

چو آشفتی الف بی تی ندانی

 

شکل غلط:

چو آشفتی الف بِ تِ ندانی

با آرزوی سلامتی و توفیقات روزافزون برای شما بزرگواران .🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

این غزل سروده ی عطار است که با مختصر تغییراتی به مولانا منسوب شده است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
        
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آید

چه کنی ، در زمانه‌ای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آید

آنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خَر 
که تو را سود ، زین خرید آید

این ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آید

نشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آید

گر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آید

چه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آید

هر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷
          
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید

آن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آید

نه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آید

نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقل‌ها کلید آید

گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید

چه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید

هر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آید

این غزل منسوب به مولانا ، همان غزل عطار است با مختصر تغییراتی ! ، بعید است سروده ی مولانا بوده باشد

برمک در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۲۶ - داستان دهقان توانگر:

 

 گویی  اسدی بیشتر آنرا  چنیود اورده هر دو نیز درست است بیگمان  ایرانیان انرا هریک با  گویش خود  Činvat Peretum و   Činevat Peretum میگفتند و  هر دو درست است چنیود پرد به معنی پلی که بدان را برچیند  استاینها را چنیود گفته 

رهاننده روز شمار از گداز

دهنده به پول چنیود جواز

به پول چنیود که چون تیغ تیز

گذارست و هم نامه و رستخیز

بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چنیود گذار


و در اینها چینود گفته

سیه روی خیزد ز شرم گناه

سوی چینود پل نباشدش راه

رهی سخت چون چینود تن گداز

تهی چون کف زفت روز نیاز



بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چنیود گذار

به پیغمبرش بگروی هر که هست

نیاویزی از شاخ بیداد دست

بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چینوَد گذار

عنان سخن هر کسی کاو بتافت

سر رشتهٔ پاسخش کس نیافت

بماندند خیره دل از پیش اوی

گرفتند بسیار کس کیش اوی


دل از دین نشاید که ویران بود

که ویران‌زمین جای دیوان بود

نگه دار دین آشکار و نهان

که دین است بنیان هر دو جهان

پناه روانست دین و نهاد

کلید بهشت و ترازوی داد

درِ رستگاری ورا از خدای

ره توبه و توشهٔ آن سرای

ز دیو ایمنی وز فرشته نوید

ز دورخ گذار و به فردوس امید

رهاننده روزِ شمار از گداز

دهنده به پول چینود جواز

جهان را نه بر بیهده کرده‌اند

ترا نه‌ ز پی بازی آورده‌اند

بدان کز چه بُد کاین جهان آفرید

همان چون شب و روز کردش پدید

چرا باز تیره کند ماه و تیر

زمین درنوردد چو نامه دبیر

 

برمک در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۴ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

 

شهنشاه دانندگان را بخواند

سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر

وزو نامزد کرد آبادشهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد

دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زو بد قم و اسپهان

نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذرابادگان

که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردویل

بپیمود بیناخرد بوم گیل

سیوم بهره اران و مرز خزر

ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاهی و آباد بوم

۱- خراسان ۲- قم و سپاهان و آذراپادگان و ارمینیه تا در اربیل وگیلان ۳- اران و مرز خزر ۴- عراق=(ایراگ) و بوم روم.  بخش پایینی که مکران وپارس و خوزستان و سورستان (میانرودان  و سوریه بود  ایراگ و یا نیمروز مینامیدند
این بخشبندی  بنا بر چهار سوی  خراسان(مشرق) و خاور(غرب) و اباختر(شمال) و ایرگ ( جنوب)نبود  بیشتر بنا بر اقلیم بود
-

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
                 
آن شاه ، که گاهی ، نظری سویِ گدا داشت
یارب ، ز سر ام ، سایهٔ لطف اش ، ز چه وا داشت

زان روزِ طرب یاد ، که از غنچه دهانی
پیغام ، به دلسوختهٔ باد صبا داشت

آراست چو فرّاشِ قضا ، بزمِ تنعّم
از خوانِ طرب ، خونِ جگر ، قسمتِ ما داشت

روزی که زدندی همگی ، ساغرِ عشرت
ساقیِّ ازل ، بهرهٔ ما ، جامِ بلا داشت

یکجا ، غمِ یاران و ز یکسو ، غمِ دوران
ای بخت ، ندانم ، سرِ شوریده ، چه ها داشت

بی پا و سران ات ، همه سرخیلِ جهان اند
عشقِ تو ، همانا ، اثرِ بالِ هما داشت

یاقوتِ سرشک ام ، به ره ات ، خون شده دل بود
تازه زنَد ات آب ، همین دیده ، به جا داشت

چون نیستَمی ، در خورِ دیدارِ تو ، ای کاش
ره بود به آن ام ، که رهی سویِ شما داشت

هر تیرِ نگه ، جَسته ز شستِ تو ، نشسته
در دل ، مگر آن خاصیتِ تیرِ قضا داشت

راندی ز درِ خویش ، چو اسرارِ حزین را
میرفت و به حسرت ، نگهی سویِ قفا داشت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
                             
تا دل ، اندر نظر آورده ، نگارِ عجَبی،
زَاشکِ خونین ، به رُخم کرده ، نگارِ عجبی،

کرده از خونِ شهیدان ، کفِ سیمین ، گلرنگ،
بسته تهمت به حنا ، حیله شعارِ عجبی

سرِ سِیرِ چمن ام نیست ، چه در حسن ، تو را ست،
ز ریاحین و گل و سبزه ، بهارِ عجَبی

بازویِ حسنِ تو نازم ، که ز چشم و ابروت،
به کمندی عجب افکنده ، شکارِ عجبی

گشت بیماریِ دل بِه ، که برآورد آن سَرو،
از زنخ سیب ، ز پستان دُو انارِ عجبی

طعمه لَختِ دل و جا کنجِ قفس ، شُرب ام خون،
دارم از دایرهٔ چرخ ،  مدارِ عجبی

سخن از دوزخ و فردُوس ، به "اسرار"  مَگوی،
وصل و هجر اش ، بوَدَم جنّت و نارِ عجبی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
                 
ای که پنداری ، که نَبوَد حشمت و جاهی ، تو را
هست شرق و غربِِ عالم، ماه تا ماهی ، تو را

از پِیَ اش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او ، راهی تو را

گام نِه اوّل به ره، پس از خود ، ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست ، آگاهی تو را

گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنِه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عینِ خدا خواهی ، تو را

جامِ جم خواهی ، بیا، از خود ، ز خود بیخود طلب
بهرِ دارا ساختند ، آئینهٔ شاهی ، تو را

خوشه ای از خرمن اش ، اسرار ، اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ، تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰
                            
عکسِ آن رخسار و قامت ، تا در آب آورده ای،
عکس خوبان را ست ، سرو از آفتاب آورده ای

چرخ ، ماه از آفتاب آورد و تو ، از جام و چهر،
بر خلافِ چرخ ، از ماه ، آفتاب آورده ای

زان ، خط ام خون ریزد از مژگان و خیزد ، ای شگفت،
مُشکِ ناب از خون ،  تو خون از مُشکِ ناب آورده ای

تا حسابِ رستخیز ات چیست ، کز قامت به خلق،
صد قیامت ، رستخیزِ بی حساب آورده ای

زآفتاب آمد ، طرازِ لعلِ رخشان ، ای عجب،
لعلِ رخشان را ، طرازِ آفتاب آورده ای

سِیرِ زاهد میدهی ، در راهِ عشق ، آهسته تر،
ریشِ گاوی ، با زبان ، خَر در خَلاب آورده ای

خاک ، پهنهء هوش و "یغما" ، دیدهء خورشید و ماه،
زین کُمِیتِ  برق پِی ، کاندر رکاب آورده ای

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۳
                             
به سویِ کعبه ، ز میخانه رهی باید کرد،
آخرِ عمر ، به عمدا ، گنهی باید کرد

شیخ مستور و زلیخا رَهِ بازار به پیش،
چارهٔ معجر و فکرِ کلَهی باید کرد

گفت زاهد ؛ که من از آن سگِ کو ، پاک‌تر ام،
لا نُسَلِّم ، به تأمُّل نگَهی باید کرد

یوسف از غیرتِ حُسن ات ، زده بر شیدایی،
فکر زندانی و تدبیرِ چَهی باید کرد

تا به کِی ، پای به زنجیرِ گدایان سودَن،
دست در حلقهٔ فِتراکِ شَهی باید کرد

چند دندان کُنم ای خواجه ، به مسواک سفید،
که مرا ، چارهٔ روزِ سیَهی باید کرد

نفسِ "یغما" ، به مدارایِ خرَد ، پند پذیر،
نیست ، تمهیدِ مصاف و سپَهی باید کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲
                             
از صُومعه ، زاهد ، به خرابات سفر کن،
طامات ، صفائی ندهد ، فکرِ دگر کن

آدم ، به نشاطِ غمَش ، از گلشنِ مینو،
بگذشت ، تو هم گر خَلَفی ، کارِ پدر کن

تا در رَهِ او ، پای کُند پویه ، قدم زن،
تا بر درِ او ، دست دهد ، خاک به سر کن

شاید که به گوشَش رَسی ، ای ناله ،  رسا شُو،
باشد که ترحّم کند ، ای آه ، اثر کن

خندم شبِ هجران ، چُو شبِ وصل ، مگر چرخ،
رشک آرَد و گوید به شب ، آغازِ سحر کن

اشکت بخراشد جگرِ مردم و ترسم،
غمگین شود ، ای مردمکِ دیده ، حذر کن

خواهی به سلامت گذری ، از نظرِ دوست،
"یغما" ، تن و جان را ،  هدفِ تیرِ نظر کن

خُشنودیِ مفتیّ و مریدان ، نظرِ شیخ،
" یغما" ، خری اندر وَحَل افتاد ، خبر کن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴
                             
جزعِ یمان اش ، شد از شَبَه گهر آمود،
دیده نَم آرد ، چُو گشت خانه پُر از دود

گفتم اش؛  از خط ، جمالِ حسن بکاهد،
رُوشنیِ ماه ، در سوادِ شب افزود

جامِ سفالینه هست و کنجِ خرابات،
کاسهٔ زر  گو مباش و کاخِ زر اندود

جز ز خطِ جام و لُوحِ جَبههٔ ساقی،
راه نبرُدم به گنج‌نامهٔ مقصود

سنّتِ محمود چیست ، مهرِ غلامان،
ما و به رسمِ فریضه ، سنّتِ محمود

عشق غنیمت شمَر ، که وصلِ نکویان،
باغِ خلیل است و عشق آتشِ نمرود

خونِ پدر ، خُود ز شیرِ مام ندانی،
مادرِ گیتی نَپروَرَد ، چُو تو مُولود

تیرگی ات ، موجبِ زوالِ من افتاد،
نَوََّرَکَ الله ، ای ستارهٔ مسعود

نرم شد از آتشِ دل ام ، دلِ سخت اش،
قطرهٔ خونی نمود ، معجزِ داوود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
                             
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ای

زان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو  بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ای

کرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ای

خُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ای

کج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ای

زَاشک چشمِ لَختِ دل  ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ای

گرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای

 

کوروش در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴:

چو همنشین شود انگور با خم سرکه

شراب او ترشی شد حریف اوست کبر

 

یعنی چه ؟

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
                             
در بتکده ، گر خانه ای ،  آباد توان کرد،
از کعبه ، مسلمانم ، اگر یاد توان کرد

آهن دل اش ، از ناله نشد نرم ، چه حاصل،
کز سینهء من ، کورهء حدّاد توان کرد

انصاف ، که تا سینه ، توان کَند به ناخن،
در کیشِ وفا ، بحث به فرهاد توان کرد

هر مایه تنعّم ، که ز گلزار شنیدیم،
عِیشی است ، که در خانهء صیّاد توان کرد

بس تجربه کردیم ، همان شامِ اجل بود، 
در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کرد

خُوش ، خواجِگی عشق ، که صد بنده چُو یوسف،
شکرانهء این بندگی ، آزاد توان کرد

گویند ؛ دل اش نرم توان کرد به فریاد،
آری بوَد ، اَر قوّتِ فریاد توان کرد

"یغما" ز چه آب و گِلی آخر ، که ز خاک ات،
نه صُومعه ، نه بتکده آباد توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱
                             
بگیر گوشهء جام ، اَر حریفِ عیشِ مدامی،
که دُور از خمِ گردون ، نمود گوشهء جامی

به طاقِ ابرویِ ماهی ، بنوش جامِ هلالی،
چه مانده چشم به راهِ هلالِ عیدِ صیامی

جهان ز نکهتِ پیمانه مست و واعظِ مسکین،
هنوز گرمِ ملامت ، مگر نداشت مشامی

ببین به دیدهء وحدت ، مقیمِ دیر و حَرم را،
که در میانه ، نبینی جز اختلاف ، مقامی

ز آشیانه و گلشن ،  چه حاصلم ، که ندارد،
گذر به خانهء صیّاد و رَه به حلقهء دامی

دریغ نیست گذشتن ، ز سنگِ جُورِ نکویان،
اگر شکسته   پَرَت ، بر نشین به گوشهء بامی

جگر خراش ، به گوشم رسید ، نالهء یعقوب،
مگر ز مصر به کنعان ، رسیده است پیامی

به ماه و سرو چه نسبت ، جمال و قدِّ بتان را،
نه ماه را قدِ مُوزون ، نه سرو را ست خرامی

نشان مجوی ز "یغما" ، که من به ناحیه دیدم، 
دُو اسبه پشت به مقصد ، ز دست رفته لگامی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸
                            
رَوَم به جلدِ سگِ پاسبان ، که گاه به گاهی،
مگر به مغلطه یابم ، بر آستانِ تو راهی

به وحشتی است ، دل از خیلِ غمزه ، در خَمِ زلفش،
که بی دلی ،  شبِ تاریک ، بر خُورَد به سپاهی

رُخِ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چُو دیدم،
مثالِ ذرّه به خورشید بود و کوه به کاهی

به گوشه گوشه چپ و راست ، زَابرویت چه گریزم،
که غیرِ سایهء شمشیرِ فتنه ، نیست پناهی

نه سایه ای ز تو بر سَر ، نه نوری از تو به رُوزن،
مرا از آن چه که سَروی ، مرا از این چه که ماهی

بهارِ تو ست بتان را ، خزانِ خرّمی ، ای خط،
هزار سال نَرویی ، ندانمَت چه گیاهی

کشیده خنجر و جوید بهانه مدّعی ، ای کاش،
کند ثواب و مرا متهَّم کند به گناهی

به دل ، رقیبم از آن رَه نمی دهد ، که مبادا،
خدا نکرده ،  از این رَه ، کنم به کویِ تو راهی

همینم ،  از شبِ زلفِ تو حاصل است ، که دارم،
به دست ،  روزِ پریشان و روزگارِ سیاهی

نه شام را خبری از سَحَر اثر ، نه دعا را،
شبِ فراقِ تو ، افتاده ام به روزِ سیاهی

ربود غارتِ خط ، تاجِ نخوت از سَرِ حُسنَش،
مگر رسد سَرِ "یغما" از این نمد ، به کلاهی

۱
۶
۷
۸
۹
۱۰
۵۷۰۰