علی میراحمدی در ۵ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
«بباختم دلِ دیوانه و ندانستم
که آدمیبچهای، شیوهٔ پری داند»
برخی برداشت کرده اند که« آدمی بچه » درین بیت سخن از فرد دیگری است که شاعر دل به او باخته و او با عشقش مانند پری تمام وجود شاعر را تسخیر کرده که شرح اشتباهی نیست اما در اولویت نمیباشد.
باید گفت پری موجودی است که از نظر وجودی بسیار لطیف تر از انسان است و اگر انسان موجودی است سنگین و ساکن ،پری موجودی سبک سیر و سیال!
شارحان گنجور بیشتر بر زیبایی پری تاکید کرده و سبک سیری این موجود را مبنای شرح قرار نداده اند و بر این اساس شرح دیگر بیت را درنیافته اند.
شاعر میگوید : نمیدانستم که آدمی چنین قابلیتی دارد که میتواند با سیر و سلوک و تزکیه نفس از نظر روحی به چنان لطافتی برسد و پری گونه و فرشته خو گردد.
آدمی بچه یعنی انسان ،درینجا خود حافظا گر جان آدمی به مدد تزکیه و تهذیب لطیف گردد ،سبک سیر شده و قابلیت های دیگری پیدا میکند !
وقتی شاعر میگوید ندانستم که آدمی بچه ای شیوه پری داند ،در واقع حیرت میکند که انسان چنین قابلیتی هم دارد و میتواند به آن برسد!
مولانا نیز چنین گفته است:
«سخت نازک گشت جانم از لطافت های عشق»
که نازک شدن جان همان لطیف شدن آن است.این که میخوانیم و میشنویم که برخی عارفان عمل خلع بدن انجام میداده و در همین عالم سیر روحی داشته یا طی الارض میکرده اند در اثر همان نازکی و لطافت جانی است که آنها به دست آورده اند.
یکی از اهداف عبادات همین است که انسان به لطافت روح و روان برسد و از سرای طبیعت برون آمده و حیات دیگری را تجربه کنید.
برمک در ۵ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:
درباره انچه دو کمان نوشتید میدانیم که برگردان پرانتز است ( زبان پارسی بسیار از زبان بیگانه زیان دیده و سترون شده و هم اکنون روزهای نابودی را سپری میکند مگر برای ان کاری شود .زبان بیگانه دو زبانست که دستگاه زبانیش از هم بیگانه باشد و هم ریشه نباشد اما زبانهای همریشه یک دستگاه دارند) پرانتز واژه ای آریایی است یعنی با پارسی یگانگی دارد پران تز از دو واژه پران=پرن=پیرامون (پیراهن/پیرامون با ان همخانواده است) +تز=تذ/داد/چیز. میدانیم که در پهلوی چیز را تیس/تیذ میگفتند تیذ یا تز هردو برگشته داد هستند داد به معنی نهاد و گذاشته شده است در انگلیسی و پارسی تز یا تیذ(تیس/چیز پهلوی) با واژه داد و داده ها و( date,data,fact ) همه از یک ریشه اند . در پارسی پهلوی داد را داذ و دیذ و تیذ میگفتند (تیذ امروز چیز شده) چیز فارسی یا تذ پهلوی و تز انگلیسی یکی است تذ یا چیز یعنی موضوع . پرانتز یعنی پران موضوع پران هم همان پرن و پیرامون و پیرا است و بسیار بهتر از دو کمان معنی میدهد اگر اندکی از اصول شناختن پارسی پهلوی و زبانهای اروپایی را اموزش د دهیم تا مردم در اینده ای نزدیک بتوانند با دانستن واژه اروپایی و بهره از همان واژه انرا پارسی گردانی کننند مثلا اگر بدانند چیز در پهلوی تذ(تیذ.صدای ت را میان کسره و ای میگفتند تذ)بوده و با تز برابر است و هردو اینها با داد یا داده برابر است و در پهلوی نیز پران را داریم خود میتوانند واژه ای چون پرانتز را یا همان پرانتر گویند یا مثلا پرانداذ یا پرنداد و همه واژگان اروپایی را خود پارسی گردانی کنند .بسیاری واژگان اروپایی با پهلوی نزدیکی دارند تنها اندکی لهجه گردانی میخواهد بنگریم همین واژه اخاپوس
اختا هختا هشتا همه در پهلوی هست پا و پو نیز یکی است یعنی اختاپوس بی گمان در پارسی باستان هشتاپاوش و یا اختاپاووش بوده
زبان پارسی بسیار از واژگان بیگانه زیان دیده اصولا هر زبان یک دستگاه زبانی دارد که وازگانش بنا بر ان ساخته میشوند و با هم در پیوندند هر زبان میتواند وازگانی بیگانه را بگیرد این وازگان بیش و کم نام برخی چیزها یا جانوران و این چیزهاست اگر زبانی در گرفتن واژگان بیگانه تندروی کند و از انجا که ان واژگان بیگانه در دستگاه زبانی دیگری پرداخته شده اند نمیتوانند در دستگاه زبانی میهمان پیوند بگیرند و کم کم دستگاه زبانی ان زبان میزبان را نابود میکند پیوند واژگان از میان میرود واژگان از معانی خود تهی میشوند و ان زبان سترون میشود و به یکجا میرسد که خود به خود وازگان بیگانه در ان زبان چند برابر می شوندچرا که دستگاه زبانی میزبان از کار افتاده ناچار از واژگان زبان بیگانه بهره میبرند مانند انچه در پارسی رخ داده و نیم بیشتر واژگان عربی شده و روز بروز بیشتر میشود برای نمونه پیشتر اگر تنها وازه جمعه و جمع در پارسی بود امروز همه صرفهای جممع در پارسی امده از جامعه و مجمع و اجتماع و بگیر تا مجموعه و جماع و تجمیع و تجمع و ووو . (برخی شاید بگویند زبان انگلیسی اینهمه از لاتین و یونانی گرفته قویتر شده . زبان لاتی ن و یونانی و انگلیسی همگی اری هستند و یک دستگاه زبانی دارند و از نگاه دستگاهی باید یک زبان شمردشان . همانگونه که عربی و سریانی و عبری یک دستگاه دارند )
باری انچه گفتید دوکمان برای وازه پرانتز است
برمک در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:
این غزل حافظ هم مانند غزلهای دیگرش بسیار خوش قافیه و ردیف است شگفت کسی انرا به پیشباز نرفته جز یکی از همشهریهایش.
سخن حافظ بیت گزینش ندارد با اینهمه شاهکار این غزل این بیت است
به سرکشیّ خود ای سرو جویبار مناز
که گر بدو رسی از شرم سر فرو داری
واژگان سرکشی و بدو رسی و سر فرو داری (سرفرود اری هم میتوان خواند ) چقدر خوب نشسته اند
اگر بدو رسی شاهکاره چرا که نشان میدهد سروجویبار با همه سرکشی هنوز به سرو او نرسیده (در بلندی ) همچنین سرو جویبار که راه نمیرود پیداست که بدو نمیرسد تازه اگر بدو رسی سر فرود اری هههه شاهکاره
بنگرید هر بیت که پارسی است و واژه عربی ندارد بهتر و شاهکار تره
برمک در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۴۰ در پاسخ به منوچهر تقوی بیات دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶:
شعر حافظ و سعدی بسیار روان است چگونه چنین میگویید پارسی است بنگرید
نوای بلبلت ای گل کجا پسند افتد
که گوش هوش به مرغان هرزه گو داری
نمیدانم از این ساده تر چگونه بگویم به یار میگوید تو که گوش به مرغان هرزه گو داری پیداست که نوای مرغ خوش خوان نپسندی چرا که امخته هرزه گویانی
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵:
می توان این غزل را به دو نیمه تقسیم کرد . نیمه اول که حکایت عاشقی و درک حضور یار در میخانه است . و نیمه دوم که بیان حسرت عاشقی از عدم وصال یار است .
به کویِ میکده یا رب سحر چه مشغله بود؟
که جوشِ شاهد و ساقی و شمع و مشعله بود
ای خدا در هنگام سحر در میخانه چه قدر همه مشغول بودند! همه چیز حتی زیبارویان و ساقی و شمع و چراغها همه مست و در جوش و خروش بودند.میخانه جایی است که به دور از هیاهوی دنیای بیرون مشغله خودش را دارد و نشاطی حکمفرماست که می توان از غم ها به دور بود.( حدیث می )
حدیثِ عشق که از حرف و صوت مُستَغنیست
به نالهٔ دف و نی در خروش و ولوله بود
سخن عشق که نیازی به کلام ندارد با ناله دف و نی به خروش می آمد و گوش نوازی می کرد . میخانه جایی است که در آن از عشق می نوازند . ( حدیث مطرب)
مباحثی که در آن مجلسِ جنون میرفت
وَرایِ مدرسه و قال و قیلِ مسأله بود
میخانه جای هشیاران نیست و مجلس جنون است و صحبت هایی که آنجا مطرح می شود برتر از درسهای مدرسه و بیان مساِل درسی است.مدرسه جای تعقل است اما در میخانه باید مستی را تجربه کرد و حضور یار را درک نمود.
دل از کرشمهٔ ساقی به شُکر بود ولی
ز نامساعدیِ بختش اندکی گِلِه بود
البته از اینکه معشوق ساقی وش ما کرشمه می کرد و حضورش را درک می کردیم جای شکر بود اما بختش با ما یار نبود و این کمی گله داشت.
قیاس کردم و آن چشمِ جادوانهٔ مست
هزار ساحر چون سامریش در گَله بود
چشم همیشه مست او را مقایسه کردم دیدم هزاران جادوگر مثل سامری در چشم او گله وار در کنار هم بودند .یعنی به اندازه هزار جادوگر افسون می کرد و عاشق کشی به راه می انداخت. آنهم جادوگرانی با مهارت سامری که با جادوی گوساله قوم موسی را گمراه می کرد.
تعبیر سامری برای چشم مست معشوق حکایت دل و دین بردن است . معشوق با جلوه گری خود راهزن دین است و این مطلب در غزلهای دیگر نیز بیان شده است .عشق به معشوق راه تازه و آیین تازه ای فراتر از دین های موجود عرضه می کند . گویا همه ادیان و مکاتب الهی و بشری در نهایت قرار است از عشق و مهرورزی بگویند.
بگفتمش به لبم بوسهای حوالت کن
به خنده گفت کِیات با من این معامله بود؟
با آن چشم مست جادوگر هوس وصال داشتم و به او گفتم با لبت به لب من بوسه ای بزن و او با خنده گفت من و تو کی تابه حال چنین معامله ای داشتیم که بخواهم بر لبت بوسه بزنم؟!
ز اخترم نظری سعد در رَه است که دوش
میان ماه و رخِ یارِ من مُقابله بود
دوستان در حاشیه های قبل به قدر کافی در باره مقابله و نظر در نجوم قدیم سخن گفتند و استفاده کردیم. این بیت نیز در حسرت وصال است . به باور حافظ وصال با معشوق کاری دشوار و تقریبا غیر ممکن است چرا که حتی در غزلهایی که در زمان پیری سروده است از حسرت وصال می گوید ولی بازهم امیدوار است . امیدواری نسبت به غیرممکن ها یکی از شگردهای حافظانه است. چیزی که در زمان حافظ عجیب به نظر می آمد و هنوز هم امیدواری به غیر ممکن ها یکی از ناب ترین و بدیع ترین باور هاست .
دهانِ یار که درمانِ دردِ حافظ داشت
فغان که وقتِ مُرُوَّت چه تنگ حوصله بود
درمان درد عاشقی وصال با معشوق است که با دهان به دهان شدن و بوسه ممتد عاشقانه تجسم می شود و حافظ گله مند است که چرا معشوق که باید مروت به خرج دهد و وصال را ممکنسازد ، چنین نمی کند و تنگ حوصله می شود .
HRezaa در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
درود بر همزبانان گرامی
من هرچه تلاش میکنم نمیتونم معنی این شعر رو درک کنم
اگر کمکی کنید سپاسگزارم
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:
دیدم به خوابِ خوش که به دستم پیاله بود
تعبیر رفت و کار به دولت حواله بود
از حال و هوای پایان این غزل چنین بر می آید که حضرت حافظ این شعر را به عنوان مدح سروده و خوانده است .خواندن شعری با این محتوا برای مدح پادشاه دل و جرآت بسیار می خواهد و سعایت طاعنان را بر می انگیزد.
دیشب در خواب دیدم که پیاله شراب در دست من است و تعبیرش این بود که کار و بار خوب خواهد شد.
چل سال رنج و غصّه کشیدیم و عاقبت
تدبیرِ ما به دستِ شرابِ دوساله بود
عجیب است که بیش از چهل سال رنج کشیدیم و غصه خوردیم ولی در نهایت چاره کار ما با شراب دوساله بود . تضاد زیبای این بیت در « رنج و غصه » در مقابل « شراب دوساله » شکل گرفته است . شراب جا افتاده دوساله برای درمان رنج و غصه به کار می رود. چیزی که برای اهل دانش یا اهل شریعت عجیب است . چهل سال رنج شاید نماد تلاش برای رسیدن به معرفت باشد چون تلاش برای رسیدن به امکانات دیگر سالهای زیادی را به خود مشغول نمی کند . با این حال افسوس خود را اعلام می کند که چرا زودتر از این به شراب دوساله و تاثیرات آن پی نبرده است.
نگاه حافظ به آیات حرمت شراب در قرآن بیشتر نگاه نفع گرایانه است . در قرآن کریم علاوه بر حرمت شراب به منافع آن نیز اشاره شده است و حافظ این بیان را بی حکمت نمی داند و از متولیان شریعت تعجب می کند که این بخش از آیه را نادیده می گیرند. «عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو/ نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند» . ولی جدا از تاثیرات درمانی شراب دوساله حافظ به نکته ای دیگر نیز پی برده است .او بر این باور است که هر انسانی باید برای رفع غم و رنج و اضطراب زمانه شرابی داشته باشد . آنهم شرابی که رسیده و با تاثیر باشد .چنین کشفی در زمان حافظ بسیار بدیع بوده ولی متاسفانه کسی خریدار چنین باور هایی نبوده است.«دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد/ گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد»
آن نافهٔ مراد که میخواستم ز بخت
در چینِ زلفِ آن بتِ مشکین کُلاله بود
مراد یا آرزو به نافه تشبیه شده . نافه حاوی مشک سیاه خوشبو است که در شکم آهوی چینی نهان است و یافتن آن مشکل بوده است .برعکس زلف چین خورده سیاه معشوق که بوی مشک می دهد کاملا عیان است و با حضورش جلوه می کند اما شرط درک آن زلف، مستی ناشی از شراب دوساله است.باز هم تضادی زیبا بین نافه که مشک را پنهان کرده و یافتن آن دشوار است و زلفی که با مستی حاصل از شراب قابل درک است و عیان .تضاد و تقابل دوچین هم زیباست . نافه در چین است و زلف که خود چین دارد .
می گوید من از بخت نافه حاوی مشک خوشبو را آرزو می کردم در حالیکه مراد واقعی در زلف آن یار بود که کاکلی خوشبو و آغشته به مشک داشت
از دست برده بود خمارِ غمم سحر
دولت مساعد آمد و مِی در پیاله بود
غم به خماری تشبیه شده است . در وقت سحر غم مثل خماری گویا جانم را می گرفت. اقبال نیکی رخ داد و در پیاله شرابی بود که توانستم غم خود را دفع کنم و از خماری بیرون آیم.
بیان عیان این اشعار در آن زمان بسیار دشوار بوده است و به اکنون ننگرید که هزاران مدعی اشعار حافظ را به نفع خود شرح می دهند .با این سروده ها عجیب نیست که اطرافیان شاه بخصوص زاهد مآبان برای حافظ دسیسه چینی کنند.
بر آستانِ میکده خون میخورم مدام
روزیِّ ما ز خوانِ قَدَر این نَواله بود
قَدَر همان تقدیر است که روزی انسانها را قسمت شده عرضه می کنند . حافظ می گوید روزی ما این مقدار بوده که بر درگاه میکده دایم خون می خورم . حافظ خوش ذوق جلوه معشوق و جام شراب را یکجا در قالب خون خوردن نمایش داده است . از یک طرف بر درگاه میکده غم دوری و عدم وصال معشوق را دارد و دلش خون است و از طرفی باز به امید مستی دوباره و درک حضور یار از خون درخت انگور می خورد و این را روزی مقدر خود می داند.
هر کو نکاشت مِهر و ز خوبی گُلی نچید
در رهگذارِ باد نگهبانِ لاله بود
و هدف خود از این کارها را کاشتن تخم مهر و چیدن گل خوبی می داند . او جز تولید عشق چیزی نمی شناسد و سایر کارها به جز عشق و مهرورزی را حفاظت از گل لاله در برابر باد می داند که کاری سخت و رنج آور است و پایانی جز غصه ندارد.
بر طَرْفِ گلشنم گذر افتاد وقتِ صبح
آن دَم که کارِ مرغِ سحر آه و ناله بود
هنگام صبح که مرغ سحر ( بلبل ) آه و ناله سر می داد ،
دیدیم شعرِ دلکش حافظ به مدحِ شاه
یک بیت از این قصیده به از صد رساله بود
دیدیم که شعر زیبای حافظ را در مدح شاه می خوانند و به راستی که یک بیت از این قصیده از صدها کتاب بهتر بود و پند های فراوانی برای پادشاه داشت.
آن شاهِ تندحمله که خورشیدِ شیرگیر
پیشش به روزِ معرکه کمتر غزاله بود
همان پادشاهی که با حمله ای برق آسا شهر را فتح می کند.و خورشیدی که در میانه تابستان ( برج اسد یا مردادماه ) در اوج تابش است ، نزد او کمتر از یک بچه آهوست.( اسد = شیر)
حافظ در پایان غزل از شاه تعریف می کند که نشان دهد قرار بوده این غزل در مدح شاه باشد.
HRezaa در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
هزاران درود بر روانت ....
علی احمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:
یکی از ویزگی های عاشق راستین پایداری در عشق است .این خصلت از ابتدا تا انتهای راه عاشقی ادامه می یابد و علیرغم خستگی ها و سوز و گداز های ناشی از درد عاشقی بر اوح دل و جان عاشق می ماند. حضرت حافظ در این غزل تعهد و پایداری خود را به معشوق اعلام می دارد.
گوهرِ مخزنِ اسرار همان است که بود
حُقِّهٔ مِهر بدان مُهر و نشان است که بود
گوهر گرانبهاست و در مخزن نگهداری می شود در اینجا خطاب به معشوق می گوید گوهر عشقی که تو به من دادی هنوز در مخزن یعنی در دل دارم.
حقّه صندوقچه یا همان مخزن است که می فرماید این صندوقچه مهر و محبت همان نشان و مُهر تو را بر خود دارد .یعنی مهر دیگری در آن جای ندارد .وقتی معشوق منحصر به فرد می شود بیشتر منظور شاعر عشق متعالی است.
عاشقان زُمرهٔ اربابِ امانت باشند
لاجرم چشمِ گهربار همان است که بود
اصولا عاشقان گروهی هستند که امانتدار خوبی هستند پس چشمان گهربار عاشق به همان روال که پیش از این بود پایدار می ماند. چشم اشکبار داستان عاشقی را باز می گوید و به عبارتی خبر از گوهر عشق در مخزن دل می دهد و عاشق را رسوا می کند.وقتی اشکی در چشمی دیدی بدان دل گرفتار دلبندی است. چون در واقع دارد گوهر عشق را از چشم می ریزد.
از صبا پرس که ما را همه شب تا دمِ صبح
بویِ زلفِ تو همان مونسِ جان است که بود
زلف یار همان نماد راه عاشقی است عاشق مونس همیشگی راه عاشقی است چون راه عاشقی خط مشی تعیین شده معشوق برای عاشق است . باد صبا بوی زلف یار را به عاشق می رساند و ادامه راه را به عاشق نشان می دهد . حافظ به معشوق می گوید از باد صبا بپرس که ما هنوز همدم بوی زلف تو هستیم یعنی هنوز در این راه طی مسیر می کنیم.
طالب لعل و گهر نیست وگرنه خورشید
همچُنان در عملِ معدن و کان است که بود
کسی به دنبال جواهری مثل عشق و محبت نیست وگرنه خورشید هنوز در کار تولید جواهر است . ( گویا در قدیم خورشید را در تولید و به عمل آوری جواهر معدنی موثر می دانستند.) هنوز هم معشوق گوهر عشق را تولید می کند و با جلوه گری خود عشق را به انسان هدیه می دهد ولی کو خریدار .
کشتهٔ غمزهٔ خود را به زیارت دریاب
زانکه بیچاره همان دلنگران است که بود
در میان این همه بی توجهی مردم به عشق، مرا که با غمزه تو جان داده ام برای زیارت دریاب. یعنی مرا به حضور بطلب . چون من بیچاره هنوز هم دل نگران هستم . این نگرانی همان غم عاشقی است که به دنبال حسرت از عدم وصال برای عاشق رخ می دهد.
رنگِ خونِ دلِ ما را که نهان میداری
همچنان در لبِ لعلِ تو عیان است که بود
دل ما از غم و درد عاشقی خون است و تو آن را پنهان می کنی انگار که اتفاقی نیفتاده . اما این رنگ دل خونین ما در لب لعل وش سرخ فام تو خود را نمایان کرده است و قابل پنهان کردن نیست.
زلفِ هندویِ تو گفتم که دگر رَه نزند
سالها رفت و بدان سیرت و سان است که بود
نکته زیبایی که در این غزل نهفته است تازگی اتفاقات راه عاشقی برای عاشق است . حافظ با اینکه کارکشته این راه است اما هنوز زلف سیاه معشوق را راهزن می داند . یک دلیل آن است که ممکن است عاشق به راه عاشقی عادت کند و دلزده شود لذا راهزنی معشوق ادامه دارد تا بازهم عاشق را مجذوب خودش کند . از این رو عاشق در این راه همیشه شیوه های جدید راهزنی زلف معشوق را درک می کند . این راهزنی گاهی با عتاب و چالش همراه است گاهی با گشایش و رحمت . در هر حال همیشه سبب تعجب عاشق است.
می گوید به زلف سیاهت گفتم که دیگر راهزنی نکند ولی در این سالها همان رفتاری که داشت را تکرار می کند.
حافظا بازنما قصه خونابهٔ چشم
که بر این چشمه همان آبِ روان است که بود
ای حافظ مثل همیشه داستان خونابه چشم را که حکایت راه عاشقیست را نشان بده که از این چشمه اشکبار همان اشکهایی روان است که پیش از این بود.
اشعار حضرت حافظ حکایت همان خونابه چشم اوست و دریست به سوی مخزن دلش که ما را از رازهای راه عاشقی آگاه می کند.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۶ در پاسخ به ژاله دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:
در اینکه هوش مصنوعی در شرح یا معنا کردن اشعار ناتوان است هیچ شکی نیست ،
اما گاهی اشعار سبک هندی هم پیچیدگی بیش از حدی پیدا میکنند!
مثلاً ما برای معنا کردن این بیت ابتدا باید بدانیم که منظور از تیغ کج چیست
وقتی فهمیدیم که منظور شمشیر عربی است ،حالا باید کشف کنیم که شمشیر عربی نماد تکبر و خودبینی است و برای فهم این نماد باید بدانیم که عرب به شمشیر خود مفتخر بوده است!سپس ربط دل دو نیم با ذوالفقار دوسر و برتری ذوالفقار بر شمشیرهای معمولی
خود دل دونیم هم با شمشیر تناسبی دارد زیرا بوسیله شمشیر میتوان عمل دو نیم کردن را انجام داد!
استاد شفیعی کدکنی در کتاب «شاعر آینه ها»که در مورد شعر بیدل است اشاره میکند که گاهی شعر بیدل از فرط پیچیدگی به معما بیشتر شبیه است تا شعر !
احمد خرمآبادیزاد در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۹۱ - در تعریض بر بُندار رازی:
به استناد لغتنامه دهخدا (ستون دوم، صفحه 5696، چاپ دانشگاه تهران، 1377) «پلنگمُشک» در بیت 6 گیاهی دارویی است که گل آن بوی مُشک میدهد و مانند پشت پلنگ دارای کُرک است (به آن بیدمشک هم گفته میشود).
*با توجه به معنی بسیار روشن بیت 6، «بانِ آهو» همان «مُشکِ آهو» است.
ژاله در ۶ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:
با سپاس از جناب میراحمدی. تفسیری که هوش مصنوعی گذاشته انقدر دور از معناست که با دیدن آنها کلا معناومفهوم بیت ها عوض شدند. ای کاش تفسیرهای هوش مصنوعی در این سایت قابل مشاهده نبود. ضمن اینکه خانم عندلیب در خواندن شعر به تیغ، کج نشود راست میخواند که آنهم مزید بر سرگردانی اینجانب برای رسیدن به مفهوم بیت شد. درهرحال ازاینکه معناکردید بیت مذکور را بسیار سپاسگزارم.
سید رضوی در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ عراقی » عشاقنامه » فصل هفتم » بخش ۴ - حکایت:
حقیقتِ عشقِ مجازی را به وضوح میتوان در این شعر دید.
عشق مجازی آن است که در مرحلهٔ اول صفات و کمالات معشوقِ مجازی را در معشوقِ حقیقی به نحو أکمل و أتمّ ببینی؛ و در مرحلهٔ بعد، صفات و کمالات معشوق مجازی را فانیِ در معشوق حقیقی ببینی؛ و در مرحلهٔ آخر اصلاً غیرِ معشوقِ حقیقی را نبینی و این را بیابی که عشق و عاشق و معشوق یکی است و غیر او چیزی نیست.
که یکی است و هیچ نیست جز او، وحده لا اله الا هو
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۳ در پاسخ به ژاله دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:
تیغ کج همان شمشیرهای عربی است که حالتی قوسی و خمیده دارند و درین بیت نماد قدرت و تکبر و خود بینی است زیرا عرب همیشه به شمشیر خود افتخار کرده است.
دل دو نیم هم نماد شکسته دلی و تواضع است .
با توجه به ساحت دینی عرفانی که در کل غزل جریان دارد معنا این میشود:
در پیشگاه خداوندی تکبر و خودبینی جایی ندارد و اینجا شکسته دلی و تواضع است که میتواند کار را پیش ببرد و موجب جلب عنایت دوست گردد.
شاعر ارتباطی هم بین دل دو نیم با ذوالفقار که گویا شمشیری دو سر بوده نیز برقرار کرده و به برتری این ذوالفقار یا دل دونیم بر تیغ کج یا شمشیرهای معمولی اشاره کرده است.
«در کوی ما شکسته دلی میخرند و بس»
حافظ
ژاله در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:
بیت اول را معنا میکنید ؟
احمد خرمآبادیزاد در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۷۶ - در موعظه:
به استناد نسخه عبدالرسولی، در مصراع نخست بیت 2 «خَلاب» (به جای «خلاف») به معنی «منجلاب» درست است.
علیرضا قهری در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۲ - سخن دقیقی:
درود بر شما
تلفظ صحیح کدام است:
گَشتاسپ یا گُشتاسپ؟
علی احمدی در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:
اگرچه جناب حافظ در پایان این غزل به پریشانی این نظم اشاره کرده و آن را حاصل شور عاشقی دانسته اما در همین غزل نیز تصویری زیبا از مرام عاشقی نمایان است.
یک دو جامم دی سحرگه اتفاق افتاده بود
وز لبِ ساقی شرابم در مَذاق افتاده بود
دیروز وقت سحر دو جام شراب با هم و پی در پی نصیبم شد که اتفاق جالبی بود .و از هنر لب ساقی بود که گفت بیا دوباره بنوش و این دو جام شراب در مذاق من افتاد.
ابتدای چرخه عاشقی نوشیدن باده ایست که منظور نظر حافظ است همان باده ای که امید به مست شدن را در دل عاشق می افزاید . حال که دوباره به وی باده نوشانده اند باید مستی بهتری را تجربه کند.
از سرِ مستی دگر با شاهدِ عهدِ شباب
رجعتی میخواستم لیکن طلاق افتاده بود
آنقدر مست شدم که حال و هوای سرمستی دوره جوانی به سرم زد و دلم می خواست بار دیگر تجربه همنشینی با زیباروی دوره جوانی را تجربه کنم اما من دوره جوانی را طوری طلاق داده ام که بازگشتی به آن دوره امکان پذیر نیست.( معلوم است که حافظ در دوره پیری است .)
پس در بیت اول به باده اشاره شد و در بیت دوم به مستی که مرحله بعد از باده نوشی است.مستی حالتی فراتر از هشیاریست.
در مقاماتِ طریقت هر کجا کردیم سِیر
عافیت را با نظربازی فِراق افتاده بود
در اینجا گریزی به موضوع نظر بازی می زند که بی ربط هم نیست وقتی در راه عاشقی این چرخه ها را طی می کردیم دیدیم که نظربازی از سلامت دور است .
اول اینکه نظربازی چیزیست که حافظ انتظار دارد در مستی به آن برسد.گویا شرط عاشقی که مرحله بعد از مستی است نظربازیست.
دوم اینکه وقتی صحبت از نظربازیست دیگران به سلامت قلب عاشق شک می کنند و او را هوسران می پندارند چون در نظر عامه مردم نظر بازی همان هوسبازی است.
سوم اینکه نظر بازی از نگاه حافظ هوسبازی نیست . او از آیه قرآن که می گوید نگاه های خود را کوتاه کنید برداشت حرمت نگاه را ندارد بلکه برداشت او پرهیز از نگاه هوس آلود است.نظربازی حافظ به اختیار خودش نیست که هوس باشد. عاشق اسیر جلوه معشوق می شود و گرنه تمایلی به نظربازی ندارد .
ساقیا جامِ دَمادَم ده که در سِیرِ طریق
هر که عاشقوَش نیامد در نفاق افتاده بود
به ساقی می گوید این دو جام که پی در پی داده ای را بازهم بده تا در مستی به درک بهتری از معشوق برسیم.
برای عاشق بودن باید اهل نظربازی باشی . باید خود را آماده درک حضور و جلوه معشوق نمایی تا بتوانی اسیر آن جلوه شوی و نگاهت به او خیره بماند .در راه عاشقی اگر مانند عاشقان نظرباز نباشی ریاکار هستی و دورویی می کنی .نمیتوان عاشق بود و گفت من نظر به روی معشوق نمی کنم .وقتی پای زیبایی در میان است و جلوه زیبایی، عاشق را می رباید نمی توان نظرباز نبود ( حال هر نوع زیبایی که باشد)
ای مُعَبِّر مژدهای فرما که دوشم آفتاب
در شکرخوابِ صبوحی هم وثاق افتاده بود
وثاق به معنای خانه یا اقامتگاه است . می گوید من خوابی شیرینی در هنگام صبح دیدم که آفتاب با من هم اتاق شده بود . حافظ جلوه ای از حضور معشوق را درک می کند و این نتیجه مستی ناشی از باده نوشی اش بود . او هم آماده نظربازی پس از کسی که تعبیر خواب می کند می خواهد مژده درک واقعی حضور معشوق را بدهد.
نقش میبستم که گیرم گوشهای زان چشمِ مست
طاقت و صبر از خَمِ ابروش طاق افتاده بود
در ذهنم چنین نقش می بست که از آن چشم مست معشوق که می بینم به گوشه ای پناه ببرم و درگیر نظربازی نشوم اما هرچه خواستم این بار نظربازی نکنم طاقتم طاق و صبرم تمام شد و نظر به خم ابرویش انداختم. یار همچون سواریست که یکه و تنها مُلک دل و دین را فتح می کند
گر نکردی نصرتِ دین، شاه یحیی، از کَرَم
کار مُلک و دین ز نظم و اِتِّساق افتاده بود
اتساق هم معنای نظم و ترتیب را می دهد.چون در ابیات بالا حافظ احساس خود را از یک اشتیاق عاشقی بیان می کند، از شاه یحیی مایه می گیرد و به طعنه می گوید عشق چنان همه چیز را پریشان می کند که اگر شاه یحیی که یاریگر دین و فرمانروایی است نبود ملک و دین هم به هم می ریخت .از طرف دیگر این را می رساند که حتی در زمانی که شاه یحیی حاکم است ( احتمالا در شهر یزد) باز هم من به شور و اشتیاق عاشقی می پردازم.
حافظ آن ساعت که این نظمِ پریشان مینوشت
طایرِ فکرش به دامِ اشتیاق افتاده بود
و در آخر اینکه می گوید اگر می بینید ابیات این غزل کمی پریشان است به خاطر شدت اشتیاقیست که بر فکر حافظ تاثیر گذاشته است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ روز قبل، جمعه ۲۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۱:
گفتا ز خویش بگذر ، اگر میتوان گذشت
برمک در ۵ روز قبل، شنبه ۲۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۳ در پاسخ به nabavar دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۶: