سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۱
چهره آذرگون ، ز آذرگون شراب آورده ای،
آبِ کارِ دلبری ، از کارِ آب آورده ایزان دهان ام ، دیده دریا کردی و گویی که کرد؟،
این ، تو بِه دانی ، که دریا از سراب آورده ایکرده ای تاراجِ هُشیاران و مست افتاده ای،
داده ای فرمانِ بیداریّ و خواب آورده ایخُود حباب آید ز دریا ، مَر مرا ، از اشکِ چشم،
تو ، دگرگون ، باز دریا از حباب آورده ایکج همی تابی به من ، در کارِ آن پیچیده زلف،
کج پلاسی بین ، که مویی از طناب آورده ایزَاشک چشمِ لَختِ دل ، بارد هماره ، جزعِ تو،
چشم بندی بین ، که از باران ، سحاب آورده ایگرچه آیاتی است "یغما" ، نظمِ یاران ، زین غزل،
نَسخِ آن آیات را ، فصل الخطاب آورده ای
کوروش در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴:
چو همنشین شود انگور با خم سرکه
شراب او ترشی شد حریف اوست کبر
یعنی چه ؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
در بتکده ، گر خانه ای ، آباد توان کرد،
از کعبه ، مسلمانم ، اگر یاد توان کردآهن دل اش ، از ناله نشد نرم ، چه حاصل،
کز سینهء من ، کورهء حدّاد توان کردانصاف ، که تا سینه ، توان کَند به ناخن،
در کیشِ وفا ، بحث به فرهاد توان کردهر مایه تنعّم ، که ز گلزار شنیدیم،
عِیشی است ، که در خانهء صیّاد توان کردبس تجربه کردیم ، همان شامِ اجل بود،
در هجرِ تو ، روزی که از او یاد توان کردخُوش ، خواجِگی عشق ، که صد بنده چُو یوسف،
شکرانهء این بندگی ، آزاد توان کردگویند ؛ دل اش نرم توان کرد به فریاد،
آری بوَد ، اَر قوّتِ فریاد توان کرد"یغما" ز چه آب و گِلی آخر ، که ز خاک ات،
نه صُومعه ، نه بتکده آباد توان کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۱
بگیر گوشهء جام ، اَر حریفِ عیشِ مدامی،
که دُور از خمِ گردون ، نمود گوشهء جامیبه طاقِ ابرویِ ماهی ، بنوش جامِ هلالی،
چه مانده چشم به راهِ هلالِ عیدِ صیامیجهان ز نکهتِ پیمانه مست و واعظِ مسکین،
هنوز گرمِ ملامت ، مگر نداشت مشامیببین به دیدهء وحدت ، مقیمِ دیر و حَرم را،
که در میانه ، نبینی جز اختلاف ، مقامیز آشیانه و گلشن ، چه حاصلم ، که ندارد،
گذر به خانهء صیّاد و رَه به حلقهء دامیدریغ نیست گذشتن ، ز سنگِ جُورِ نکویان،
اگر شکسته پَرَت ، بر نشین به گوشهء بامیجگر خراش ، به گوشم رسید ، نالهء یعقوب،
مگر ز مصر به کنعان ، رسیده است پیامیبه ماه و سرو چه نسبت ، جمال و قدِّ بتان را،
نه ماه را قدِ مُوزون ، نه سرو را ست خرامینشان مجوی ز "یغما" ، که من به ناحیه دیدم،
دُو اسبه پشت به مقصد ، ز دست رفته لگامی
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۶ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۸
رَوَم به جلدِ سگِ پاسبان ، که گاه به گاهی،
مگر به مغلطه یابم ، بر آستانِ تو راهیبه وحشتی است ، دل از خیلِ غمزه ، در خَمِ زلفش،
که بی دلی ، شبِ تاریک ، بر خُورَد به سپاهیرُخِ تو ماه شمردم ، دلِ تو سنگ ، چُو دیدم،
مثالِ ذرّه به خورشید بود و کوه به کاهیبه گوشه گوشه چپ و راست ، زَابرویت چه گریزم،
که غیرِ سایهء شمشیرِ فتنه ، نیست پناهینه سایه ای ز تو بر سَر ، نه نوری از تو به رُوزن،
مرا از آن چه که سَروی ، مرا از این چه که ماهیبهارِ تو ست بتان را ، خزانِ خرّمی ، ای خط،
هزار سال نَرویی ، ندانمَت چه گیاهیکشیده خنجر و جوید بهانه مدّعی ، ای کاش،
کند ثواب و مرا متهَّم کند به گناهیبه دل ، رقیبم از آن رَه نمی دهد ، که مبادا،
خدا نکرده ، از این رَه ، کنم به کویِ تو راهیهمینم ، از شبِ زلفِ تو حاصل است ، که دارم،
به دست ، روزِ پریشان و روزگارِ سیاهینه شام را خبری از سَحَر اثر ، نه دعا را،
شبِ فراقِ تو ، افتاده ام به روزِ سیاهیربود غارتِ خط ، تاجِ نخوت از سَرِ حُسنَش،
مگر رسد سَرِ "یغما" از این نمد ، به کلاهی
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۴ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷:
"یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۷
منّت ایزد را ، که بر شرعِ نبی ، اقرارِ من
این گواهی بس ، که زاهد میکند ، انکارِ مندر خرابات اش ، به جامی ، بارها کردم گرُو
تا نپنداری ، سعادت نیست ، در دستارِ منمیکده کردم بنا ، کو بانیِ بیت الحرام
تا بپرسم ، بهتر آثارِ تو یا آثارِ منگر سرای شیخ شاهد باز خوانندم ، چه عیب
هیچکس زیشان ، نداند خوبتر ، اسرارِ منگفتم آه ، از آفتابِ گرمِ محشر ، پیرِ دیر،
گفت ؛ مانا ، غافلی از سایه ی دیوارِ منتا شدم ، در رسته ی شیرین لب ات ، شکَّر فروش
کاروانِ مصر ، در تنگ است ، از بازارِ منمفتی ار سگ خوانَدَم ، رنج اش خلافِ مردمی است
من که باشم؟ ، کز خطابِ مفتی ، آید عارِ منبر لبِ غیر ، آنکه دارد چشم ، گاهِ داوری
کِی کند وقتِ تظّلم ، گوش بر گفتارِ منخواب اش از مژگان مَبُر ، ای ناله ، بو ، بیند به خواب
چشمِ شوخ اش ، ماجرایِ دیده ی بیدارِ منرشته ی تسبیحِ عمرِ زاهد ، ار یغما گسیخت
نیست جای غمِ ، فدایِ تاری از زنّارِ من
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۸
ما ز میخانه ی عشق ایم ، گدایانی چند
باده نوشان و خموشان و خروشانی چندای که در حضرتِ او ، یافته ای بار ، بِبَر
عرضهٔ بندگیِ بی سر و سامانی چندکای شهِ کشورِ حُسن و مَلکِ مُلکِ وجود
منتظر بر سرِ راه اند ، غلامانی چندعشق ، صلحِ کُل و باقی همه جنگ است و جدل
عاشقان جمع و فِرَق جمعِ پریشانی چندسخنِ عشق ، یکی بود ، ولی آوردند
این سخنها به میان ، زمرهٔ نادانی چندآنکه جوید حرَم اش ، گو به سرِ کویِ دل آی
نیست حاجت ، که کند قطع ، بیابانی چندزاهد از باده فروشان بگذر ، دین مَفروش
خرده بینها ست در این حلقه و رندانی چندنه در اختر حرکت بود ، نه در قطبِ سکون
گر نبودی به زمین ، خاک نشینانی چندای که مغرور ، به جاهِ دو سه روزی ، بَرِ ما
رُو گشایش طلب ، از همّتِ مردانی چند
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۰
تا کِی ز غم ات ، ناله و فریاد توان کرد،
زافتاده به کُنج قفسی ، یاد توان کردآغوش و کنار ، از تو نداریم توقّع،
از نیم نگاهی ، دلِ ما شاد توان کردرَخشِ سِتم ، این قدر نباید ، که بتازی،
گیرم که به ما ، این همه بیداد توان کردزاهد چه دهی پند ، که ما از مِیِ لعل اش،
نی همچو خرابیم ، که آباد توان کردای آن که ، به دستِ تو ، سَرِ رشتهٔ خلقی است،
یک رشته به پا طایری ، آزاد توان کردای نورِ خدا ، گویم اگر ، سوءِ ادب نیست،
دیگر ز کجا مثلِ تو ، ایجاد توان کرد؟جانیّ و دلی ، روحِ روانی ، همه آنی،
از مشتِ گِلی ، این همه بنیاد توان کرد؟آورد هجومی به سَر ام ، خیلِ غُمومی،
ساقی ، به یکی ساغر ام ، امداد توان کردیک رَه ننمودی نظر ، "اسرارِ" حزین را،
گم کرده رهی را ، به رَه ، ارشاد توان کرد
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۶ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۶
کلاهِ دلربائی ، بر سر اش بین،
نیازِ کج کلاهان ، بر در اش بین
بنفشه سر زده ، گِردِ شقایق،
به دُورِ یاسمن ، نیلوفر اش بین
نماید دعویِ کیشِ مسیحا،
ز لب اعجاز و از خط دفتر اش بین
گر ات خواهش بوَد ، سِیرِ گلستان،
به سنبل زار ، گلبرگِ تَر اش بین
گدازد شمع ، از رشکِ جمال اش،
وزین محنت ، به سَر ، خاکسترش بین
دل ات خواهی شود ، مرآتِ حق بین،
خدا را ، درجمالِ انور اش بین
کمر بسته ، پیِ تاراجِ عقل ام،
ز ناز و غمزه ، خیلِ لشگر اش بین
عرق بگرفته جا ، بر رویِ آتش،
به هم دمساز ، آب و آذر اش بین
بوَد " اسرار" مسکینی ، ولی زَاشک،
بیا و دامنِ پُرگوهر اش بین
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۹
یار با ما ، بیوفایی می کند،
بی سبب ، از ما جدایی می کند
می کند با آشنا بیگانگی،
با رقیبان آشنایی می کند
راهِ مردم می زند ، گیسویِ او،
شمعِ روی اش ، رهنمایی می کند
کاسهٔ گردون ، به کف بگرفته ، مهر،
وز فروغِ او ، گدایی می کند
رهزنِ چشم اش ، به محراب از فسون،
عابد آسا ، پارسایی می کند
ذیلِ ظلّ اش را ، مبادا کوتهی،
طالعِ ما ، نارسایی می کند
زاهد ار دُردی کِشد ، از جامِ ما،
ترکِ این زهدِ ریایی می کند
کِی ز مفتاحِ خرَد ، بابی گشود،
عشقِ او ، مشکل گشایی می کند
بر امید "اسرار" رُو ، کانجامِ کار،
کارِ خُود ، سِرِّ خدایی می کند
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۳:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲
شورشِ عشقِ تو ، در هیچ سَری نیست که نیست،
منظرِ رویِ تو ، زیبِ نظری نیست که نیستنیست یک مرغِ دلی ، کِش نفِکندی به قفس،
تیرِ بیدادِ تو ، تا پَر به پَری نیست که نیستز فغان ام ، ز فراقِ رخ و زلف ات به فغان،
سگِ کوی ات همه شب ، تا سحری نیست که نیستنه همین از غمِ او ، سینهٔ ما صد چاک است،
داغِ او لاله صفت ، بر جگری نیست که نیستموسیی نیست ، که دعویِّ انا الحق شِنوَد،
ور نه این زمزمه ، اندر شجری نیست که نیستگوشِ اسرار شنُو نیست ، وگر نه ، "اسرار"،
بَر اش ، از عالمِ معنی ، خبری نیست که نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۴:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۳
در دامِ خُود کِی افکنََد ، صیّادِ عشق ، اهلِ هوَس،
آری ، ندیده دیدهٔ شاهین ، کند صیدِ مگَس
نَی سودی اندر پیشهها ، نَی حاصلی زَاندیشهها،
عشقی به رویِ کار بَر ، حقِّ سخن این است و بس،
ای دلبرِ بیمهرِ من ، بی مهرِ رویَت ذرّه سان،
سرگشته و بیچاره ام ، ای چاره ام ، فریادرَس
مُردیم در کنجِ قفس ، وز گردشِ وارونِ چرخ،
صد رخنه در دل هست و نیست،یک رخنه ای در این قفس
رسمی است می گیرد عسَس ، در هر دیاری مست را،
لیکن به مُلکِ عاشقی ، این مست ، میگیرد عسس
نبوَد عجب کاید نفَس ، با آن که کُشتی ، صد رَه ام،
تا سویِ دل بویَت برَد ، از سینه میآید نفس
ای باغبان چون ساختی ، گل را ، جدا از عندلیب،
باری نسازد همنشین ، با نُوگُلم ، هر خار و خس
سَر در گریبان کردهام ، با خویش باشد سِرِّ من،
تا از دلَم افشا کنم ، کو محرمِ "اسرار" ، کَس
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۴:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹۳
دل نبوَد ، آن دلی که نُه دله باشد،
مشغله را کن یله ، مشعله باشدنامهٔ حقّ است دل ، به حق به نگارش،
نیست روا ، پُر نقوشِ باطله باشدگام به رَه چون زنی ، که در پیِ کامی،
پایِ تو چوبین ، ورطه چیچله باشدبُعدِ مسافت ، اگر چه در رَهِ او نیست،
تا سرِ کویَش ، هزار مرحله باشدنَی ز مَلَک جو نشان و نَی به فلَک پوی،
رَه به سویِ او ، نفوسِ کامله باشدروح که قُدسی نگشت و نفس که ناطق،
روحِ بخاریّ و نفسِ سائله باشدسلسله باید همین ، ز گیسویِ دلدار،
نغز جنونی ، که این ش سلسله باشد،زیب ندارد ، مگر به عشقِ جهانسوز،
خلوتِ " اسرار " ، اگر چه چل چله باشد
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۴:
حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۳
ز اِشتیاقِ تو مُردم ، نه پیکی و نه پیامی،
ز هجر ، جان به لب آمد ، نه قاصدی نه سلامیچه باشد اَر بنمائی ، ز نامه ، نافه گشائی،
ز زلفِ غالیه سا ، خُوش نمی کنی چُو مشامیچه می شود ، اگر از عینِ لطف و بنده نوازی،
فتد نظر به عنایت ، ز خواجه ای به غلامینشد نصیب ، نه سیبِ زنخ ، نه شربتِ لعلَت،
به شکّرین سخنی ، کن علاجِ تلخیِ کامیبه پاسبانِ حَرَم ، از رهِ ثواب بگوئید،
که تا به کِی بنشیند ، کبوتری لبِ بامیبه یادِ خسته دلی ، دِه به باد نفخهٔ زلفی،
ز سر گِرانیِ زلف ، اَر به کلبه ای نخرامیخدای را سویِ صیّاد ، عرضِ حال بدارید،
که چند مرغِ اسیری ، بوَد به گوشهٔ دامیچه خُوش بوَد که ببینم ، شبی به خلوتِ " اسرار"،
نشسته دلبرِ مَهرو ، نهاده شیشه و جامی
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۷ در پاسخ به شاگرد دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:
صحیح است
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:
پیغام به دلسوختهٔ باد صبا داشت
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۲۱۲:
سرتاسر خاک میهنم سنگی نیست
کز خون دل و دیده بر ان رنگی نیست
بر چهر تو آبرو و اورنگی نیست
از کشتن مردمانتان ننگی نیست
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۷:
سخن گوته در ستایش حافظ:
امیدوارم که در شیوه غزل سرایی تو دستی بیابم
و از ردیف و قافیه لذت ببرم
نخست اندیشه را بپیرایم...
سپس کلمات را بپرورم
و هیچ قافیه ای را تکرار نکنم
مگر آنکه تاکیدی در آن باشد
هم آنچنان که از تو بر می آید
ای برکشیدهٔ همه شاعران
(دیوان غربی شرقی)
(ترجمه محمود حدادی)
طاقچه
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۳۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
کسانی که به هر نحو ارتباطی با دین و ایمان ندارند و در تنگنای شک و انکار مانده اند همواره پشت شعر خیام جبهه میگیرند و شاعر دیگری نمیابند؛چون در ادبیات فارسی همه جا سخن آشکار از دین و خدا و پیغمبر است.
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی بر آوریم
حافظ
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۴: