افشار سعدیخوانی در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:
دهقانی به معنی ریاست دِه و فرماندهی سرزمین هم هست
منبع: دهخدا
علیرضا یونسی در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
آنجا که حافظ میفرماید که مستحق کرامت گناهکارانند میتواند به حدیث نبوی «انی خبأت شفاعتی لاهل الکبائر من امتی» اشاره داشته باشد و معنا را چنان تکمیل کند که خداوند در عقوبت گناهکاران بدنبال پیدا کردن دری است برای رحمتگشایی و بهانهای برای بخشش. توگوئی ما در وصف رحمن و رحیم ماندهایم و به باقی صفات نرسیدهایم (خاطرم نیست، فکر کنم این مسئله آخری که گفتم منسوب به ابن عربی باشد!)
همایون در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
بیگمان جلالدین را میتوان برترین روانشناس و مردمشناس و زبانشناس دانست، در این غزل که میتوان آنرا از غزل های پخته و زیبا و از کارهای اوج پختگی او دانست، همه مرز های هستی و آیینگی برای رسامندی و گشودگی و پدیداری خود، یکی یکی روشن و درنوردیده میشود و زبان و گفت که همه هستی ما را در خود گرفته است مرز پایانی است
آنچه میماند همان خواجه است که اینجا بینام است و گویی بخشی پنهان و در چاه ماست که نمیآید چون آمدنی نیست
در شاهنامه ما با چنین پدیدهای با نام سیمرغ روبرو میشویم که رستم زاست و هرچه پیروزی هست با اوست و هرچه از ماست آزمون و شکست است خواه جمشید خواه فریدون و یا منوچهر ما به میدان زندگی درآید
این راز در فرهنگ ایران با رمز و نماد نوروز گره میخورد و خواجه همان نوروز است که پس از هر شکست پیدا میشود، نه پیروزی، و یادگار جمشید است که نخستین شکست را بنیان میگذارد و همو دیوان را بکار میگیرد تا دیوارهای زندگی را برپا سازد و یافتن و بافتن یادگار جمشیدی است
رضا از کرمان در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت:
درود
غریب اشمار یک ترکیب وصفی است به معنی اینکه این شوی تو غریبه است یا در حاشیه قبلی نوشتم هم کفو تو وخانواده ما نیست ومن از روی اجبار رضایت داده ام.
بزبان ساده یعنی او را غریبه بدان
شاد باشی
علی احمدی در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
یکی از علاقمندی های حضرت حافظ این است که در هر مرحله از راه و چرخه های عاشقی از خود عکس بگیرد و در غزلی آن را به نمایش بگذارد .یک بار از مستی یک بار از درک حضور معشوق یک بار از حسرت وصال .این تصاویر به عاشق راستین کمک می کند که در این راه پایدار بماند و استقامت ورزد .
بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهد
دولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد
وقتی به هدفی که در ذهن داریم نمی رسیم به هر شکلی می خواهیم توجیهی برایش بیابیم وقتی در عشق متعالی هرچه می کنیم به درگاه دوست راه نمی یابیم به ذهنمان می رسد شاید بخت مانع از این است که دهان پر از حکمت یار را نبینیم و از راز دهانش با خبر نشویم .
یکی از اهداف عاشق در وصال معشوق کشف حقایقیست که از زبان و دهان یار می شنود .او به دنبال حقیقت است و در هر چرخه عاشقی حتی اگر به وصال نرسد شمه ای از حقیقت را در می یابد اما وصال با یار درک کاملی از کمال حقیقت و اطمینان است .
از بهرِ بوسهای ز لبش جان همیدهم
اینم همیسِتانَد و آنم نمیدهد
برای اینکه بوسه ای به من دهد همه جانم را می دهم ولی این معامله به نتیجه ای نمی رسد او جانم را می گیرد ولی بوسه را نمی دهد .باز هم شرح عدم وصال و بیان حسرت در راه عاشقی.
مُردم در این فِراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
در این شرایط دوری از معشوق جانپرا از دست داده ام و به درون پرده یعنی سرای یار راهی نیست .شاید هم راهی هست و یک نگهبانی آن راه را نشانم نمی دهد .
ولی با این حال حافظ دست نمی کشد و بارها به امید وجود راهی به سرای معشوق راه عاشقی را طی می کند .
زلفش کشید بادِ صبا چرخِ سِفله بین
کانجا مجالِ بادِ وَزانَم نمیدهد
از روزگار هم شاکی می شود که چرا به باد صبا اجازه دست کشیدن به زلف یار را می دهد ولی چنین اجازه ای به حافظ عاشق نمی دهد .
زلف کشیدن توسط باد با باز شدن پیچش های زلف همراه است .یعنی باد صبا می تواند تاب زلف را باز کند و راه عشق دا هموار سازد ولی من نمی توانم و باید این پیچ و تاب ها را تحمل کنم .
چندان که بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه رَه به میانم نمیدهد
مثل پایه متحرک پرگار در حاشیه می چرخم و می چرخم و روزگار مثل پایه ثابت پرگار که بر نقطه میانی دایره قرار دارد مرا به میان خود راه نمی دهد .
یعنی آنقدر درگیر راه عاشقی و وصال معشوق شده ام روزگار هم مرا به حاشیه می راند و به بازی نمی گیرد .
شِکَّر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدیِ زمانه زمانم نمیدهد
شکر استعاره از وصال یار است .برای رسیدن به شکر (لب شکرین یا گفتار شکرین یا رفتار شکرین ) صبر زیادی لازم است و می گویند عاقبت با صبر این هدف محقق خواهد شد .بله درست است ولی ممکن است زمانه بدعهدی کند و من در این دنیا و در این زندگی به وصال نرسم .
اگرچه لحن حافظ در این بیت حسرت آمیز است ولی بوی امید هم به نحوی در آن نمایان است .حافظ امیدوار است که اگر در این دنیا به وصال نرسد به مدد جاودانگی عشق و راه عاشقی بالاخره روزی به وصال می رسد .
گفتم رَوَم به خواب و ببینم جمالِ دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد
گفتم شاید بخوابم و زیبایی رخ یار را در خواب ببینم ولی آه و ناله های حافظ امانم نمی دهد و مانع از خواب می شود .
حافظ به زیبایی طی مرحله حسرت عاشقی و رسیدن به مرحله درد و سوز عاشقی را تصویر می کند .
آری او برای رهایی از این چرخه دوباره باید به می رو کند .
حمید شفیع در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸:
که ز گوشه چشم عنایت تو من غمزده را نظری نرسد
شَـــهــباز در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۹ در پاسخ به Javadst دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
در بیت بعدی میفرماید:
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر «خویش» گم شد از ضمیرم✨
بر اساس مؤیدات فراوان, این دو بیت؛ برتری {عبادت عاشقانه} را بر عبادت به طمع پاداش یا از خوف مجازات نشان میدهد.
از همان قرآنی مثال میآوریم که در سینه حضرت حافظ میتپید:
وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡمُؤۡمِنِینَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ:
۱_ جَنَّـٰتٖ تَجۡرِی مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِینَ فِیهَا
۲_ وَمَسَٰکِنَ طَیِّبَةٗ فِی جَنَّـٰتِ عَدۡنٖۚ
۳_ وَرِضۡوَٰنٞ مِّنَ ٱللَّهِ أَکۡبَرُۚ 👈 ذَٰلِکَ هُوَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِیمُ (توبه/۷۲)
درجات انسانها مختلف است. نهایت رشد و کمال انسان در این است که آزادمنشانه؛ حق و حقیقت را انتخاب کند (عبادة الأحرار)
نیکی را به دلیل نیک بودنش انجام دهد نه از سر منفعت! (عبادت تاجران)
و از بدی به دلیل بد بودنش اجتناب کند نه از خوف ضرر! (عبادت بردگان)
[حقا که رسیدن آدمیان به چنین مرتبهای؛ هم دنیا را بهشت میسازد هم عقبا را]
+ الإمام علیّ علیه السلام: ما عَبَدتُکَ طَمَعًا فی جَنَّتِکَ، ولا خَوفًا مِن نارِکَ ، ولکِن وَجَدتُکَ أهلاً لِلعِبادَةِ فَعَبَدتُکَ [ عوالی اللآلی : 1/ 404 / 63 و شرح نهج البلاغة لابن میثم البحرانیّ : 5/361] .
امام علی (ع) : خدایا تو را نه به آز بهشتت پرستیدم و نه از هراس دوزخت، لیکن تو را شایسته پرستش یافتم و پرستیدمت.
× این قضیه در قوانین مدنی و اجتماعی نیز صدق میکند: مطلوب این است که مردم آگاهانه و بر اثر درک ضرورت، به قوانین پایبند باشند؛ در خفا و در علن
اما اگر به همین بسنده کنیم؛ جز اندکی از مردم کسی قانون را رعایت نخواهد کرد.
بر همین اساس همه جای دنیا تشویق و تنبیه مانند جریمه نقدی؛ رتبهبندی رانندگان و... درنظر گرفته میشود تا از این طریق افراد را پایبند قوانین کند.
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳:
اگر غم بر لبش جا کرد غم نیست
عباس جنت در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴:
در این غزل عظمت خلقت را به نمایش میگذارد که خداوند در گوش هر مخلوقی صفات آن را زمزمه میکند و همه اطاعت میکنند.
به جان تو که بگویی وطن کجا داری / که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
قبل از هر چیز مولانا از خدا میپرسد که تو از کجا آمدی که هیچ عقلی قادر به شناسائی تو نیست
سماع باره نبودم تو از رهم بردی / به مکر راه زن صد هزار طراری
طراری به معنی راهزنی، سرقت. در اینجا مولانا میگوید من رقاص (سماع زن) نبودم تو من را از راه بدر کردی و وقارم را دزدیدی.
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شدهست / به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن / ز باد هم چه ربودی که میکند زاری
به کوهها چه سپردی که گنج ساز شدند / به بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست / به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
در این چند بیت زیبا میپرسد چه رمزی بگوش چرخ گفتی که میچرخد. چه گفتی به ابر که میبارد با خاک چه کردی که آبستن شده است. چه از باد گرفتی که میگرید. چه چیزی به کوه دادی که گنج میسازد به دریا ها چه یاد دادی که گهر میسازند به کافر چه گفتی که چشم گوش خود را بسته به عقل چه گفتی که نورانی میکند.
چگونه از کف غم میرهانیم در خواب / چگونه در غم وا میکشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چارهاستت / که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
خواب را بما دادی تا غصهها را فراموش کنیم در بیداری دوباره غم بر میگردد مثل خواب تو هزاران راهداری برای رهائی از غصه.
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک / چه دادهای تو که بیپر کنند طیاری
به ذرههای پرنده چه نغمه از تو رسید / که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
به خورشید ماه و ستارگان چه دادی که بی پر پرواز میکنند. چه نغمه برای زره ها خواندی که در هوا برقص آمدهاند.
HRezaa در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
چقدر عالی و بینظیر....
HRezaa در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۹ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار:
درود بیکران بر شما همزبان گرامی
پوزش بسیار بابت اینکه این راهنمایی شما رو که وقت گذاشتید و در جواب سوال من فرموده بودید رو تا الان ندیده بودم
شاد و سالم و سربلند باشید
HRezaa در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۰ در پاسخ به میلاد گایکانی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:
درود و سپاس بیکران
ماهان در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
سلام رضای عزیز، من چند وقته شروع کردم غزل های حافظ رو دونه دونه دارم میخونم و فقط تفسیر های شما رو خیلی خوب و واقعی میدونم. اینجوری که میام گنجور غزل رو میخونم اولین کاری که میکنم میرم پایین تفسیر شما رو بخونم :) می خواستم خواهش کنم برای غزل بعدی (زاهد خلوت نشین...) تفسیرتون رو بنویسید چون پیداش نکردم و تفسیر بقیرو کافی ندیدم.
ممنونم
فرهود در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۷ در پاسخ به محمدمهدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:
ظاهرا مدیر این وبسایت اینکار رو کرده که روی اعصاب مخاطبین وبسایت راه بره که مجبور شوند در گذاشتن برگردانها و خلاصههای روان، بیشتر فعالیت کنند؛
غافل از اینکه اینکار ایشان تاثیر برعکس گذاشت به عنوان نمونه خود بنده که در برگردانها قبلا زیاد فعالیت میکردم بعد از دیدن این همه حجم از معنی غلط هوشمصنوعی بهخودم گفتم چرا چیزی بنویسم که مثل «سوزن در کاهدان» در میان این همه ترجمههای غلط و بعضا درست بیروح و بیمزه گم شود؟
بنابراین از همکاری در نوشتن معنیهای روان دلسرد شدم و الان مدتهاست که نمینویسم.
سید مصطفی سامع در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸:
کشتی نجات
طبعم ز نو مرا به نوا شاد می کند
گل واژه ها سراید و انشاد می کندباشد خراب میکدهِٔ دل، ولی هنوز
ساقی ز باده ، خانه ام آباد می کندخاموش طبع من بود اما ز اینسرور
مستانه وار شادی و فریاد می کنددر یمن با سعادت والای شاه دل
مدح و بیانِ آن گلِ نوزاد می کندآمد حسین زادهِ آزادهِ بتول
غم دیدگان را ز غم آزاد می کندباشد به خلق میر هدا کشتی نجات
هر جا ز لطف خویش، همه امداد می کندیک ذره گر تراست به دل مهر او بدان
سامع، شفاعت تو به میعاد می کند
۲ شعبان ۱۴۰۴
سید مصطفی سامع در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸:
صبحِ یتیمی
باز جهان حُزن سراسر گرفت
خانهی دل شعلهی آذر گرفتفجرِ ملالآورِ دلها رسید
روزِ سیاه، نور ز کشور گرفتظالمی با تیغِ پُر از زهرِ کین
جان ز تنِ ساقیِ کوثر گرفتهجدهمِ ماهِ صیام آمده
شیرِ خدا جای به بستر گرفتاز سرِ شاه خون سرازیر شد
رنگِ حنا صورتِ سرور گرفتآه چه گویم که لعینِ شقی
نورِ چراغِ سرِ منبر گرفتچشمِ امیدِ همه ایتام بود
یاورِ بیچاره و مضطر گرفتشب همه شب بهرِ یتیمان طعام
کیسهای بر دوش مکرر گرفتخوانده ورا نفسِ خودش مصطفی
دستِ قضا نفسِ پیامبر گرفتاز تنِ آن فاتحِ میدانِ جنگ
روح، در آن سجدهی آخر گرفتصبحِ یتیمیِ ائمه رسید
غم به دلِ هر یکی سنگر گرفت
هر کی زده دفتر و دیوان ورق
فضل و کمالِ علی از بر گرفتمعدن نایابِ خدا بود علی
چرخ زمان معدن گوهر گرفتبود علی آن شهی کو در غدیر
دستِ ورا شاهِ فلک فر گرفتاو یل و صفدر به صفِ جنگ بود
یکتنه در از برِ خیبر گرفتگاهِ ولادت، ز شرافت یقین
بین که حرم نور ز حیدر گرفتحقِ خود از قاضیِ عادل علی
مؤمن و کافر برابر گرفتتا که نماید فدا جان خود
بهر رسول بر کف خود سر گرفتهر کی در عالم به رهِ شاه رفت
روزِ جزا مزد ز داور گرفتاز غمِ جانسوزِ شهِ انس و جان
سامع، جهان سوگ مکرر گرفت۱۷ دلو ۱۴۰۴
سید مصطفی سامع در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:
کتاب عمر
عندلیب طبع من خوشخوان مبادا بی شما
سیر راغ و منظر بوستان مبادا بی شمامهر تان باشد مقیم این دل ژولیده ام
کلبه احزان دل خندان مبادا بی شماواژه واژه شعر من ترکیب با مهر شماست
مصرع های شعر من دیوان مبادا بی شماشد بهار عمر من یکسر خزان و برگریز
این کتاب عمر من پایان مبادا بی شماروز و شب باشد مرا مدحت سرایی ،دلخوشی
مدح گفتن های من جریان مبادا بی شماشکر دارم این که هستم چاکر درگاه ز صدق
نوکری ام در جهان شایان مبادا بی شماهر کی بهر درد خود سوی طبیبی می رود
ای طبیبا، درد من درمان مبادا بی شمااز گدایان شما این سامع مسکین منم
بهر من در هر زمان سلطان مبادا بی شما1404-12-04
سمیه شکری در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲۷:
چو ما رویم ره دل هزار فرسنگست
چو خطوتین دل آمد کجا بود فرسنگ
پیامبر اسلام: ما مِن خُطْوَةٍ أحَبُّ إلی اللّه ِ مِن خُطْوَتَینِ : خُطْوَةٌ یَسُدُّ بِها مُؤمنٌ صَفّا فی سبیلِ اللّه ِ ، و خُطْوَةٌ یَخْطوها مُؤمنٌ إلی ذِی رَحِمٍ قاطِعٍ یَصِلُها . هیچ گامی نزد خدا دوست داشتنی تر از دو گام نیست: گامی که مؤمن با آن صفی را که در راه خدا بسته می شود پُر می کند و گامی که مؤمن برای رابطه برقرار کردن با خویشاوندی که از او بریده بر می دارد.
امین ب در ۲ ماه قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۴:
از واژه نهنگ در گذشته و در ادبیات کهن فارسی برای اشاره به تمساح استفاده میشده است؛ لغتنامه دهخدا و دایرةالمعارف فارسی نیز چنین آوردهاند. چنانکه در شاهنامه و سفرنامه ناصر خسرو نیز هرکجا نهنگ آمده، به معنای تمساح یا کروکودیل است. اگر دل را قلب در نظر بگیریم، بر خلاف انسانها و برخی حیوانات که اگر اکسیژن کافی دریافت نکنند قلب آنها صدمه دیده و احتمال مرگ آنها افزایش مییابد، تمساحها با کمبود دریافت اکسیژن مشکلی ندارند و حتی کمبود آن میتواند ساختار قلب آنها را نیز قوی کند. پژوهشگران در مطالعه اخیرشان دریافتهاند تمساحها یک تفاوت برجسته با دیگر حیوانات دارند و آن این است که کمبود اکسیژن نه تنها به قلب آنها آسیبی نمیزند بلکه ساختار قلب آنها را قویتر میکند. اگر دل را معده در نظر بگیریم تمساح ها گاهی برای کمک به هضم، سنگ های می بلعند. حیوانات و تمساح و کروکودیل که طعمه خود را به طور کامل میبلعند، درون معده خود سنگ هایی به نام “گاسترولیت” دارند. غذا در معده آنها با کمک گاسترولیت آسیاب می شود. معده کروکودیل می تواند سال ها این سنگ ها را در خود جای دهد.
نیما در ۲ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب: