گنجور

حاشیه‌ها

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۱ در پاسخ به Fateme Zandi دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶:

سپاس از شما بخاطر پرداختن به شعر بیدل 

اما من عمری است بیت سوم را بجای تَرک ،تُرک خوانده و اینگونه معنا کرده ام:

موی میانْ،تُرکِ مرا بهله شانه ای است

تُرک به معنای معشوق

موی میان هم یعنی کمر باریک

معشوق من نیازی به آرایشگر ندارد و کمر باریکش بهترین نشانه زیبایی اوست

من اینگونه خوانده و معنا کرده ام تا امشب که معنای شما را خواندم

منبع تفسیری شما چیست؟

برداشت شخصی است یا هوش مصنوعی یا کتاب؟

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰۶:

به نام حضرت دوست 

حضرت بیدل  دهلوی

توضیحاتی در باره ی این شعر

بن مایه : عارفانه 

وزن : مستفعلن مفاعل مستفعلن فَعَل

یا

مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن

بحر : مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف

قوافی : بهانه خانه ترانه شانه فسانه دانه کرانه آستانه نشانه آشیانه زبانه

 

حیرت :سرگشتگی و بهت و عاجز بودن

اما درعرفان مرحله ای را گویند که عارف در مقام کشف و شهود میخواهد برسد به ذات خداوندی و بیدل در این مصرع میگوید در مقام حیرت هستم

دمیدن : شکوفا شدن طلوع کردن برخاستن

گل داغ : کنایه از اشک و حسرت و محرومیت 

بهانه : توجیه و دستاویز

طاووس : نام پرنده ای زیبا که در هندوستان یافت میشود این پرنده در هند الهه ی زیبایی و دین و برکت و روشناییست و وقتی پرهای دمش باز میشود بیشمار رنگ های در هم عجین گشته میدرخشند

ودر این مصرع یعنی زیبایی های درخشان از رنگهای نورانی

جلوه زار : جایی برای آشکار شدن

بیت ۱:

بیدل میگوید من در مقام حیرت قرار دارم و اشک داغ من بخاطر محرومیتم دستاویز و توجیه مناسبی برای شکوفا شدن حیرانی من هست(حیرانی در عرفان مقدمه ای برای رسیدن به نقطه ای روشن و ثابت است)

و زیبایی های آن نورهای درخشان رنگین، مثل طاووسیست که وقتی پدیدارو آشکار میشود شبیه یک خانه ای هست که در آن پر از آینه کاریست

آینه کاری : مانند صحن های مذهبی که از آینه های کوچک و رنگین تشکیل شده که همه جا را نورانی کرده باشد و یک هنرست

 همان بحث وحدت در کثرت  

آیینه ها تصاویری هستند متکثر اما انعکاسشان از یک آینه متجلی شده است 

در واقع بیدل میخواهد بگوید من دراین همه رنگ ها و نورها سرگردان و حیرت زده ام و محرومم از آن ذات لایتناهی و اشک ریختنم هم توجیه این مطلب می باشد

 

غفلت : بی توجهی و سوءاستفاده

نوا : مقام دوازدهم موسیقی، دارایی ، آهنگ و سرود

پرده : یکی از ارکان موسیقی: حجاب، تغییر در ارتعاش موسیقی

چکیدن : جوشیدن 

بیت ۲ :بیدل میگوید که بر طبق همان اشک ریختنم در بیت گل داغ ، آهنگ و موسیقی حاصل از اشک ریختن‌ من بخاطر حسرت دیدارت، لج کردن و گریستن یک طفل نیست برای رسیدن به هدفش و سوء استفاده کردن نیست، بلکه در موسیقی و چکیدن و جوشش اشک پرده های چشم من نوعی موسیقی منظم شبیه ترانه وجود دارد که دست من نیست

در این بیت نوا و پرده و ترانه مراعات النظیر هستند

 

دردسر : مشکل و به زحمت انداختن

تکلف : تشریفات

مشاطه : آرایشگر 

بر طرف : از میان برداشت و رفع کردن

تَرک: ر ساکن : کلاه خودجنگی و کلاه درویشان و کلاه جنگی که مو از میان آن بیرون می آید 

بَهله : دستکش شکاری و جنگی از چرم

 

بیت ۳ : بیدل می گوید که من زحمت تشریفات یک آرایشگر را به خود نمیدهم و به هیچ کسی احتیاج ندارم وقتی دستکشم میتواند موهای بیرون زده ی از کلاهم را آراسته و مرتب کند

یعنی میخواهد بگوید برای رسیدن به تو هیچ احتیاج به دیگران و واسطه ای نیست

آراستگی نفس من به دست تو فقط امکانپذیراست

حسرت کمین : کسی که کمین میکند به واسطه حسرت خویش

وعده ی وصل : پاداش رسیدن

چشم‌ بهم نیامده : چشمی که باز است و نمیخوابد

فسانه : اسطوره ی اعجاز

بیت ۴: من در کمین حسرت برای پاداشی هستم که نامش رسیدن به توست و مانندکسانی که مشتاق هستند آخر قصه ی افسانه ها را بشنوند نمیخوابم و چشمان باز و گوش من شنواست

ضبط نفس : حبس کردن نفس و صدا

فال : واحد شمارشی میوه هایی مانند گردو

بیت ۵:

حبس کردن نفس نشانه شنیدن حضور همهمه و جمع میباشد و این مسئله نوید بخش است برای انسانی تنها مانند میوه ای کوچک و نارس که از دانه ای حاصل شده که به تنهایی قابل ریشه زدن نیست و به عناصر چون آفتاب و خاک و باران محتاج است

میخواهد بگوید که موجودات کائنات در کثرت بهم متصل هستند مانتد یک زنجیر

رستن : رها شدن 

بحر : دریا

بیت ۶:

در دریا اگر  گوهررو مراورید نشوی نمیتوانی رها شوی

توضیح : از هزاران قطره ی باران یکی فقط میتواند به داخل صدف برود و تبدیل به مروارید میشود 

بیدل می فرماید: اگر میخواهی رها شوی و گوهر وجودی خودت را بشناسی (هر قطره رادبه خویش رسیدن ) باید رها باشی تا در کرانه دریا ( وسعت لایتناهی خداوند) قرار بگیری 

این همان بحث خود شناسی وخداشناسی وحدت وجود است

    تعظیم ِ اعتبار: محترم شمردن خداوند با تعظیم و گردن نهادن و کسب اعتبار در اطاف

مخصوص نیست: کار خاصی نیست

بیت۷: بیدل میگوید کسانی که حج میروند برای احترام به خداوند تعظیم میکنند که اعتبار هم کسب کنند و کار ویژه ای انجام نداده اند چون هر جا که سر در مقابل بزرگی خداوند به سجده رود آنجا همان آستانه ی ملکوتی خداونداست

زه کنند : کشیدن کمان 

کمانهای امتیاز: کمانهایی که هرکدامشان امتیازی دارند برای خوردن به هدف

نشانه : علامت

 

بیت ۸: وقتی در مسابقه ای شرکت میکنی و برای برنده شدن کوشش ، بعضی ها (این) به هدف میزنند و بعضی ها (آن) می بازند و اینها نشانه و علامتیست برای اینکه هر فرد با قدرت و عمل صالح و درست خود میتواند در مسابقه ی رسیدن به هدف و کمال گام برداردو برسد به حد مطلوب و نرسیدن و رسیدن هر دو نشانه ی عملکرد است

رنگ پریده : انسان مغموم و پریشان

بیت ۹:

با وجود اینکه عمری را به عبث پشت سر گذاشتم اما میتوانم دلم را شاد کنم و انرژی و توانایی هایم را دوباره بدست بگیرم چرا که هر انسان پریشان هم میتواند خیال و رویاهایش را به تحقق بپیوندد و آشیانه ی سلامتی را برای خود بسازد

بیت ۱۰:

توضیح : مانند رعد و برق و صاعقه ای که از خوردن دو ابر مثبت و منفی بهم، انرژی آزاد میکند برای رهایی و نور و شعله تولید میکند

می گوید ای بیدل از آن برق و صاعقه درون خود که آزادیت را به ارمغان می آورد هرگز سوال نکن چرا که باید این شعله ی درون تو زبانه بکشد تا برسد به سر منشا نور و تجلیگاه 

در واقع میخواهد بگوید باید جرقه ای در درون ما تولید شود و شعله ای ایجاد بشود و زبانه بگیرد تا آزاد و رها شویم

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

به هرزه بی می و معشوق عمر ...

یکی از بهترین غزل‌های حافظ که البته سرتاپا عرفانی است 

این غزل هم می‌تواند آزمون شارح شناسی باشد

یعنی شارح پای چنین غزلیاتی است که وزن و درصد شارح شعر حافظ بودنش مشخص می‌شود!

من حوصله خواندن شرح‌های پای غزل را ندارم چون اساسا حوصله بحثهای نخ نما شده پای شعر حافظ را ندارم، اما شک ندارم که درصدی از شارحان پای این غزل عرفانی  به گمان‌های دیگر افتاده و به خاکی زده اند!

یکبار دیگر هم بیان کرده ام شارح باید مثل یک جراح  ظاهر را بشکافد و باطن را بیرون بکشد و این آسان نیست

یعنی آن استاد شارح کتاب چاپ کنش را هم من دیده ام بسیاری از نکات پنهان را اساسا نفهمیده است 

به هر حال خیلی ازینها را در مدرسه و دانشگاه نمیتوان فهمید و یادگرفت

بخشی تجربه است ،بخشی ذخیره فرهنگی اجتماعی دینی میخواهد

قرآن شناسی میخواهد 

شارح باید حداقل به یک دسته از آیات معروف قرآن آشنا باشد 

ریزبینی و نکته سنجی و ذکاوت میخواهد

شارح باید چیزی را در شعر ببیند و بشناسد که خواننده معمولی و متوسط و حتی حرفه ای هم آن را ندیده است

نکته مهم دیگر آنکه شارح باید مراقب باشد شرح اضافی و من درآوردی بر شعر تحمیل نکند

شرح بایست بر پایه متن باشد 

آن نکته پنهان،آن منظور دوم و سوم هم باید بر پایه متن باشد!

 

ابراهیم احمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۶:

این غزل شاهکار، سفرِ روح انسان از «نیازِ مادی» به «بی‌نیازیِ مطلقِ عرفانی» را ترسیم می‌کند. سعدی با استفاده از کلمات ساده، یک نظام فلسفی و سلوکی عمیق را در سه محور اصلی خلاصه کرده است:


۱. پارادوکسِ فقر و غنا (فلسفه وجودی):
در فلسفه عرفانی، انسان از خود هیچ ندارد و عینِ نیاز است، در حالی که خداوند «بی‌نیازِ مطلق» است. سعدی اصطلاح شگفت‌انگیز «غنای درویشان» را به کار می‌برد؛ این یعنی بزرگ‌ترین دارایی و ثروتِ سالک، همان درکِ فقرِ خود و نیاز داشتن به خداست. تا زمانی که انسان ظرفِ وجودش را از غرور و منیت خالی نکند، نمی‌تواند از زیبایی و کمالِ الهی (توانگرِ حُسن) پر شود.


۲. جنگ با خویشتن برای وصال (مقام فنا):
سعدی می‌گوید عاشقِ واقعی با «خویشاوندان» و از آن مهم‌تر با «خویشتنِ مادی و نفسِ خود» بیگانه می‌شود. در عرفان، میان انسان و خدا هیچ حجابی جز خودخواهیِ انسان نیست. «رندان و پاکبازان» کسانی هستند که در قمار عشق، تمام هستی و آبروی خود را می‌بازند و برای رسیدن به معشوق، با منیتِ خود دشمنی می‌کنند.


۳. تسلیمِ محض و لذتِ بلا (نوش و نیش):
مسیر کمال آمیخته به تضادهاست؛ معشوق هم عسل (نوش) می‌دهد و هم سختی (نیش). اما عاشقِ راستین به مقام «رضا و تسلیم» رسیده است. او در برابر آزمون‌ها و بلاهای الهی (تیغ بر سر)، بنده-وار سر فرود می‌آورد، چون می‌داند این تلخی‌ها برای پاک شدنِ اوست.


در نهایت، اوجِ شعر در «ترکِ هر دو جهان» است. عاشقانِ واقعی برخلافِ انسان‌های حریص، نه به دنبال مادیات دنیا هستند و نه به طمعِ پاداشِ بهشت عبودیت می‌کنند؛ آن‌ها از هر دو جهان آزاد شده‌اند تا فقط و فقط به خودِ «حقیقت» برسند.

 

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۸ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

برداشت ایشان صحیح به نظر می‌رسد

اشاره به عهد ازل و پیمان الست در بسیاری از اشعار حافظ هست به طرق گوناگون

«در ازل داده است ما را ساقی لعل لبت....»

یا

«هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست»

جاهای دیگر هم دارد

سعدی هم دارد:

در ازل بود که پیمان محبت بستند

بنای عهد قدیم استوار کردن یعنی بازگشت به عهد الست و  بندگی مخلصانه خدا

اتفاقا یکی از پایه های تفکر عرفانی خواجه و عرفان اسلامی همین بازگشت به  عهد الست میباشد و حافظ شناسی همین است که شارح بتواند این ها را کشف کند و بیرون بکشد و پیش روی مخاطب بگذارد

البته آیه معروف عهد الست آیه ۷۲سوره اعراف است ؛,اما آیه ای که ایشان به عنوان شاهد آورده اند هم صدق میکند

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به احسان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

به نظر می ر سد عهد قدیم عهدی است که با معشوق داشته و آن را شکسته است.در این غزل صحبت از گمراهی توسط شیطان نشده و این آیه هم تناسبی با بیت مورد نظر دیده نمیشود.

مسیحا در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۳۹:

واقعا فوق العاده بود پر معنی و عمیق 🫴🏻

گردآفرید در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۵ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

پارسی دری خاستگاه اولیه‌ش خراسان نیست، کدوم پژوهشگری اینو گفته؟ شما دارین خاستگاه زبان رو با خاستگاه گویش و خاستگاه سنت ادبیاتی رو به جای هم بکار میبرین، نیاز به جزییات هست اینجا. خراسان زبان بومیش پارتی بود، نه پارسی. پارسی خاستگاهش در سرزمین پارس بوده و قوم پارس، بعداً هم چون زبان مادری ساسانیان بود شد زبان دربار ساسانیان در تیسفون، که مورخان عربی‌نویس مینویسن برای همین گویش دربار ساسانیان « دری » گفته میشد چون منتسب بود به دربار. همون زبان از اونجا به خراسان بزرگ سفر کرد و خطش عوض شد و با خط عربی-پارسی نوشته شد و شد زبان رسمی دربار سامانیان. پس اگه خاستگاه زبان پارسی مدنظر هست، میشه سرزمین پارس. اگه خاستگاه گویش دری مدنظر است خاستگاه این گویش میشه دربار ساسانیان در تیسفون. اون چیزی که شما میگی سنت نوشتاری و گویش ادبی زبان پارسی گویش دری هست که بخاطر دربار سامانیان که در ماوراالنهر و خراسان بزرگ بود، اونجا بالیده شد و تثبیت شد. که خب پارسی دری همون دنباله‌ی پارسی میانه هست، همونگونه که پارسی میانه دنباله‌ی پارسی باستانه. 

اینجا فرق پارسی دری با پارسی سرزمین پارس ( در پس از اسلام ) اینه که دری برای سنت نوشتاری/ادبی بوده، پارسی شیراز که بهش میگن شیرازی قدیم، گویش بوده و گفتار روزانه. 

حالا جدا از این‌ها چجوری میشه از این دو بیت فهمید حافظ داره میگه شیراز زبان دری نمیفهمیدن؟ مگه چیزی درباره شهرش میگه؟ حافظ که در جای دیگه میگه شعرش فارس و عراق رو گرفته و وقت بغداد و تبریزه! 

گودرز آریا در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

درود آریایی به شیرینی خسرو پرویزی،  صبح خیزی و سلامت طلبی چون حافظ،  هرچه کردم همه از دولت  قرآن  کردم .  در علم معانی  پیشاورد  گژاره  نشانه  تا کید  است  . در این بیت    حضرت  حافظ  همانند  بیت  عشقت  رسد به فریاد ....  تاکید حضرت حافظ  روی  صبح خیزی  و سلامت طلبی  و در آن  بیت  نیز  روی  عشق  است ،    نه  قرآن ، بنابراین  معنی  این بیت  چنین  است :  هر چقدر صبح خیزی و سلامت  طلبی کردم   همه  را  از دولت  قرآن کردم.   نحوه  اموزش  قوام الدین عبدالله  استاد قرآن  حضرت  حافظ  به  گونه ای بوده  است  که   حضرت حافظ  را  سحر خیز  بار آورده است  . معنی بیت  عشقت  رسد به فریاد  ار خود به سان حافظ،  قران  ز بر بخوانی  در چارده روایت ، چنین  می شود  :   حتی اگر  مانند حافظ  قرآن را  حفظ  باشی  و  قرائت  آن را   با  چهارده روایت هم   بلد باشی  ، فقط عشق است  که به فریاد  تو می رسد ، نه قرآن   .  ( منابع  :  معانی  ، میر جلال الدین  کزازی  ،  از کوچه  رندان  ،   دکتر  زرین کوب   )   روز گارتان جمشیدی ( عمر طولانی همراه با تندرستی  ) کامتان خسروپرویز ی و مهرتان زرتشتی باد  .  

گودرز آریا در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

درود آریایی به شیرینی خسرو پرویزی،   حضرت    حافظ  ۹ ( نه ) بار  واژه  قرآن را  در دیوان خود    آورده  است،   که  در هیچ  بیتی   اعتقاد  دلی  و ایمانی  و دینی  خود را   به  قرآن  نشان   نداده  است.  در همین  بیت  حضرت  حافظ  به  خودش  می گوید  ( حدیث نفس  )  یا  از طرف  دوم   شخص  به حافظ  می گوید  شما  هم  اگر  زرتشتی  هستی   آشکارا  می  مغانه  بخور   و دست  از  شراب  خانگی  خور دن  و عیش نهان بر دار  و مثل  رندان  مست   آشکارا  خوشگذرانی  کن  و  به  خاطر ترس  از  مسلمانان  ،  قران  دانی  خود  را  به  رخ  دیگران  نکش  .  ما که می دانیم  حلقه پیر مغانت ز ازل  در گوش  بوده  است  .  روز گارتان جمشیدی ( = عمرطولانی همراه با تندرستی  ، کامتان خسروپرویزی و مهرتان زرتشتی باد . 

برمک در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - در تحریض به حرکت هندو تسخیر کشمیر گوید:

هنگام گلست ای به دورخ چون گل خود روی
 همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی 
 تا این گل یک روی همی  روی نماید
زین باغ برون رفتن ما را نبود روی
گاهست  که یکباره به کشمیر خرامیم
 از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی
شاهیست بکشمیر اگر ایزد خواهد
 امسال نیارایم تا کین نکشم زوی
بس شهر که مرانش با من بچخیدند
امروز نبینند در او جز زن بی شوی

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۰ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

به گوگل مراجعه شود:

قلعه از قرن شانزدم میلادی وارد بازی شطرنج شده است، که با تاریخ حافظ همخوانی ندارد. 

برمک در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۹۳ - در تحریض به حرکت هندو تسخیر کشمیر گوید:

هنگام گلست ای به دورخ چون گل خود روی
 همرنگ رخ خویش به باغ اندر گل جوی 
 تا این گل یک روی همی  روی نماید
زین باغ برون رفتن ما را نبود روی
گاهست  که یکباره به کشمیر خرامیم
 از دست بتان پهنه کنیم از سر بت گوی
شاهیست بکشمیر اگر ایزد خواهد
 امسال نیارایم تا کین نکشم زوی
بس شهر که مرانش با من بچخیدند
امروز نبینند در او جز زن بی شوی

گل آقا در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

آینه‌ت دانی چرا غمّاز نیست؟ ...

غماز: شفاف روشن سخن چین 

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲ - حکایت در تدبیر و تأخیر در سیاست:

مرا همچنین نام نیک است لیک ز علت نگوید بداندیش نیک

از بین ۸۷ تا ۹۴

شیخ میگوید کسی ابلیس را در خواب دید که بسیار زیبا بود 

پرسید تو به این زیبایی چرا انسانها تصاویر زشت و بد هیبت از تو میکشند؟

ابلیس پاسخ آورد مرا هم زیبایی و نیکی هست اما قلم در کف دشمن من است و صورتم را چنین می‌نگارد!

گویا حکایت ماست که وقتی به هر دلیلی با کسی و تفکرات کسی زاویه داریم از او بدگویی میکنیم و سعی میکنیم تصویر بدی از او در ذهن دیگران نیز بیافرینیم !

فلان کس بد است یا بیسواد است چون مثل من فکر نمی‌کند

چون اعتقادات مذهبی اش مثل من نیست

چون گرایش سیاسی اش مثل من نیست!

آیا وقت آن نرسیده که دستگاه برچسب زنی خود را از برق بیرون بکشیم؟!

 

نیما در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۱ دربارهٔ صفی علیشاه » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۴:

احسنت.

نیما در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

سلام؛ اندر حکایات یک‌دیگرند و یک‌پیکرند

حضرت سعدی میفرمایند:

بنی‌آدم اعضایِ یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

 

خب، «اعضای یکدیگرند» یعنی چه؟

در زبان امروزی اگر خیلی تحت‌اللفظی بخونیم، انگار میگه: هر انسان، عضوی از انسان‌های دیگر است.

یعنی مثلاً «من دست تو هستم و تو دست من»؛ و این تعبیر اگر کاملاً جسمانی و منطقی تفسیر شود، عجیبه.

اما حضرت سعدی «عضو» رو در معنای استعاری و اجتماعی به کار برده، نه اینکه واقعاً هر انسان را عضوی فیزیکی از بدن انسان دیگری بداند.

منظورش اینه که: آدمیان چنان به یکدیگر پیوسته‌اند که رنج و شادی یکی، به دیگری مربوط می‌شود؛ بنابراین انسان‌ها نسبت به یکدیگر مسئول و همدردند.

بیت بعدی هم دقیقاً این استعاره رو روشن میکنه:

 

چو عضوی به درد آورد روزگار

دگر عضوها را نماند قرار

 

اینجا دیگه کاملاً مشخصه که «عضو» در حال ساختن تصویر یک بدن واحد از مجموعه انسان‌هاست.

آیا «اعضای یک پیکرند» از نظر منطقی دقیق‌تر نیست؟

اگر بخواهیم منطق تحت‌اللفظی استعاره رو بررسی کنیم، بله، هست.

«اعضای یک پیکرند» یعنی:

انسان‌ها = اعضای یک بدن واحد

این تصویر بسیار روشنه:

یکی دست، یکی پا، یکی چشم و... و همه در یک پیکر قرار دارند.

ولی ظاهراً حضرت سعدی عمداً نگفته:

"بنی‌آدم اعضای یک پیکرند" بلکه گفته: "بنی‌آدم اعضای یکدیگرند" و این تفاوت خیلی ظریفه.

«یکدیگر» رابطه رو دوطرفه میکنه: من به تو وابسته‌ام و تو به من؛ هر انسان نسبت به انسان‌های دیگر پیوند و مسئولیت دارد.

در حالی که «اعضای یک پیکرند» بیشتر روی وحدتِ کل جامعه تأکید می‌کند.

 

اتفاقاً مصرع دوم علت انتخاب «یکدیگر» رو هم میده:

 

بنی‌آدم اعضای یکدیگرند

که در آفرینش ز یک گوهرند

 

یعنی چون همه انسان‌ها در اصل آفرینش از یک گوهر هستند، نسبت به هم بیگانه نیستند.

 

پس ساختار منطقی بیت این است:

وحدت در اصل آفرینش / پیوند میان انسان‌ها / همدردی و مسئولیت متقابل

نه اینکه حضرت سعدی واقعاً بخواهد بگوید «تو دست منی» :)

 

اگر حضرت سعدی میگفت «اعضای یک پیکرند» چه اتفاقی می‌افتاد؟

معنا کمی عوض میشد:

اگر "بنی‌آدم اعضای یک پیکرند" باشد:

تصویرش از نظر تشبیه جسمانی شفاف‌تره، اما بخشی از ظرافت بیت از بین میره.

 

«اعضای یکدیگرند» یک پارادوکس یا تعبیر ظاهراً نامتعارف داره که خواننده رو وادار می‌کنه رابطه انسانی رو بفهمه:

 

من فقط در کنار تو نیستم؛ به نوعی «جزئی از تو» و تو نیز جزئی از منی.

 

این دقیقاً با پیام اجتماعی شعر هماهنگ است.

 

خب، جمع‌بندی کنیم:

 

اگر سؤال این باشد که:

«کدام‌یک از نظر تصویر فیزیکی دقیق‌تر است؟»

اعضای یک پیکرند.

 

اما اگر سؤال این باشد که:

آیا "اعضای یکدیگرند" از نظر منطق شعر حضرت سعدی غلط یا بی‌معناست؟

اصلاً. اتفاقاً استعاره‌ای آگاهانه و بسیار هوشمندانه است.

 

و نکته مهم‌تر اینکه «اعضای یکدیگر» حتی از «اعضای یک پیکر» انسانی‌تره؛ چون فقط نمیگه همه بخشی از یک کل‌اند، بلکه بر وابستگی و همدردی متقابل انسان‌ها تأکید میکنه.

 

ضمن اینکه «اعضای یک پیکرند» اگر جایگزین مصرع حضرت سعدی بشه، دیگه بیت اصلی حضرت سعدی نیست و بیشتر یک بازنویسی توضیحی از تصویرشه.

سیداحمد حسینی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنوی‌ها » زهره و منوچهر » بخش ۳:

در بیت 113 به جای خطب باید نوشته بشه حطب به معنی هیزم و خار

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

چو بشنوی سخنِ اهلِ دل، مگو که ...

تشکر از سایت گنجور بابت حذف حاشیه توهین کننده به استاد ،محقق و  شاعر بزرگ ادبیات پارسی،جناب استاد شفیعی کدکنی

کسانی که در گنجور حاشیه می‌نویسند کتابخوان و ادب دان هستند و انتظار میرود نظرشان نشان از ذخیره فرهنگی و ادبی ایشان داشته باشد.

نمیشود که ما حافظ بخوانیم،سعدی و فردوسی بخوانیم اما چنین بنویسیم 

آخر این خواندنها و خواندنها باید گفتار و کردار و نوشتار ما را تغییر بدهد یا نه؟!

به نظر من آدمی اگر بیتی و شعری و حدیث و آیه ای را روی دیواری هم دید و خواند باید از آن پس انسان دیگری شود

«بر در شاهم گدایی نکته ای در کار کرد»

حافظ میگوید من از یک گدا چیزی آموختم،نکته ای یاد گرفتم 

آنکه کسی پخی حسابش نمی‌کرد شد معلم من در یک لحظه

آن وقت ما کتاب پشت کتاب و همچنان سر خانه اول؟!

آیا دوره چنینی قضاوت‌هایی دیگر نگذشته است؟

آیا صحیح است ما اینطور کلی گویی کنیم و بگوییم شخص بیسواد است و فلان است و انگ های دیگر هم به آن پیوست کنیم

فکر میکنید شاعر یک روزه و یک شبه شاعر شده است؟!

شعر استاد را بخوانید درمی‌یابید چه مقدار ذخیره فرهنگی،ادبی،عرفانی ،اجتماعی دارد

چه مقدار توسط بر زبان و ادبیات دارد...

 

گردآفرید در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۴ در پاسخ به استاد میراحمدی دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند:

ناصر خسرو میگه که قطران معنی‌هایی از پارسی براش مشکل بوده. این بدین معناست که قطران معنی برخی واژگان و گزاره‌هارو نمیدونسته. من نگفتم قطران زبانش پارسی نیست، پارسیه، اما برداشت من از این نوشته این بود که پارسی زبان مادری قطران نیست. به ویژه که قطران در اذربایجان زندگی میکرد و اسدی توسی هم برای همین لغت فرس نوشت که خب شاعران نیکویی هستن اما واژگان پارسی خوب نمیدونن. یا شاید برداشت من درست نباشه و گفته شما درست باشه که منظورش تنها این باشه تواناییش در شعر گفتن پایین بوده. 

 

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۴۱