گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۷ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد اول » چشمهٔ نور:

ما هستی عشقیم و فنا را نشناسیم

خو کرده به دردیم و دوا را نشناسیم

عمر ابدی یافته‌ ایم از مدد عشق

خضریم ولی آب بقا را نشناسیم

غلامحسین جواهری(وجدی) 

اصلاح شده

ما زنده به عشقیم فنا را نشنا سیم

شایسته دردیم دوا را نشنا سیم

عمر ابدی یافته ایم از مدد عشق

خضریم ولی آب بقا را نشناسیم

 

ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم

ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم

رهی معیری

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدی جان

جباری در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب:

اما، این که چنین مصراعی جایش در چنین جایی دقیق و مطمح نظر سلیم حکیم طوس بوده یا نه، حکایت علی حده ایست. مطمئن نیستم اما تصور می‌کنم دکتر جوینی کلمه دیگری به جای روشن پیشنهاد داده‌اند که به زعم دوستدار، از ابهام موضوع نکاسته، سهل است که ابهامش را بیشتر نموده است.

جباری در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۸ - گفتار اندر فراهم آوردن کتاب:

با درود، بعضی از دوستان بدون اطلاع، کامنت می‌گذارند. "روشن" با پسوند تاریخی "شن" همان روش است.

حمید زارعیِ مرودشت در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۰ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ می‌کنی و طالب تهذیب:

عامو چی میگی برا خودت؟ اینجا عملا داره زن ها رو پست و بی ارزش و وسیله ای برای ارضای مردها میدونه. اصلا یه ذره از این متن رو فهمیدی؟ داره میگه نجاست خودت رو در زن پاک کن. میگه شهوت و خشم و حسادتت رو با سکس با زن از ذهنت بیرون کن چون زن یک وسیله هست.  دلیلش از این حرفا چی بوده؟ این که شمس رو با دخترخونده‌ی مولانا دیده بودن و میخواستن خوارِ شمس رو بگان، مولانا میاد میگه غیرت و تعصب رو کنار بذارید چون زن مالِ سکس کردنه و وسیله ای هست برای مردها. چون پسر مولانا تعصبی شده بوده و میخواسته شمس رو بکشه. مولانا داره از شمس دفاع میکنه. اخرش هم شمس این دختر رو اونقد کتک میزنه تا میمیره.

رضا تبار در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:

 

در ابیات زیر حافظ یکی دیگر از اسرار عرفان یا معرفت (شناخت) و معنویت را بیان می‌دارد. از نظر حافظ تنها باطن معنوی ( دل) انسان کامل که عاری از زنگار و خصلت های ناپسند است، صفات جمالی و جلالی خداوند را منعکس کند و لا غیر. 

 

١- دوش( زمان کشف حقیقت در سیر معنوی حافظ) در افق معنوی و اتصال عرفانی و در ظلمت شب(در عالم ظلمانی ماده  و سختی های مسیر عرفان  )

- به من آب حیات( معرفت) دادند و از هر غصه ای نجات پیدا کردم.

(اگر کسی آب حیات معرفت و معنویت را بنوشد زندگی جاویدان خواهد یافت و از غم‌های عالم نجات خواهد یافت). 

 

آب حیات =فنا ناپذیر، عمر ابدی،حیات ابدی، زندگی جاویدان. حضرت خضر (ع) برای یافتن آب حیات مجبور به عبور از ظلمات شد و عمر جاویدان یافت.

 

٢-  باده ای از جام تجلی صفات خداوند (صفات جمالی و جلالی) به من دادند، 

- و از پرتو تابناک منبع نور هستی (ذات الهی) بیخود شدم.

( ذات خداوند قابل مشاهده نیست و تنها از طریق صفات جمالی و جلالی خداوند می‌توان بر ذات الهی پی برد). 

 

٣- چه سحر خجسته و چه شب پر برکتی بود،

- آن شب مقدر شده ای که به من روزی تازه ای دادند. (عارف هر لحظه تجلی تازه و معرفت تازه ای دارد که تکراری نیست).

 

شب قدر= شبی نامشخص است که در آن اتفاقات بزرگ، تصمیم ها و سرنوشت انسانها رقم می خورد  و عارفان و عاشقان بدنبال آن می گردند و نمی‌دانند که کدامین شب است.

 

۴- از این پس من در آینه(وجود/ دل) به مشاهده  جمال و زیبایی حق نشسته ام،

- و در این آینه صفات، پرتو ذات حق را می بینم.

 

۵- عجیب نیست که موفق و کامروا شدم (که با آینه صفات حق را ببینم) 

- چون استحقاق(ظرفیت) آن را داشتم و این پاداش را بعنوان صدقه  زکات به من دادند.

 

زکات= از تزکیه می ٱید. از آن جهت به آن زکات گویند که انسان را از آلودگی‌ِ وابسته بودن به مال آزاد می‌کند. یعنی وسیله تزکیه روح و تزکیه نفس است. پیامبر(ص) میفرماید: از اموال اینها صدقات مالشان را بگیر و به این وسیله خودشان را پاک کن.

 

۶- ندای غیبی از ازل(ابتدای هستی) به من داده شده که برای رسیدن به سعادت و نیکبختی،

- باید از مسیر  سخت و ناهموار  سیر و سلوک (طریقت) با صبر و پایداری عبور کرد.

 

٧- اینهمه عسل و شیرینی که از سخنان من بیرون می‌ریزد،  

- بخاطر پاداش صبری است که از آن شاخ نبات (خداوند) گرفته ام. 

 

٨- اراده حافظ و دعای پاکان بود،

- که باعث شد از تمام غمهای عالم رها شوم. 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

این غزل را مرحوم محمود محمودی خوانساری ، عالی خوانده است

ملک آرشی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۱ در پاسخ به علی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۳:

درود

بعد یازده سال که شاید کسی به اشتباه نیفته.

نیست که نیست در هر دو غزل مزبور به معنای لای نفی، یعنی نیست که نباشد، همه را داری، آمده. نیست که نیست امروزه به معنای کنایی وجود ندارد، در قدیم هیچ کاربرد نداشته.

 

در خصوص تأثیر اشعار سعدی بر حافظ مجال سخن گفتن نیست و ادبا مقالاتی زیادی برش نوشتن.

نمونه‌هایی به ترتیب اول سعدی و دوم حافظ:

«سال وصال او با او یکی روز بود گویی

اکنون به انتظارش روزی به قدر سالی»

«آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی

وان دم که بی‌تو باشم یک لحظه هست سالی»

«دانی چه بود کمال انسان؟

با دشمن و دوست لطف و احسان

غمخواری دوستان خدا را

دلداری دشمنان مدارا»

«آسایش دو گیتی تفسیر این دو حرف است 

با دوستان مروّت با دشمنان مدارا»

«آید هنوزشان ز لب لعل بوی شیر

شیرین‌لبان نه شیر که شکّر مزیده‌اند»

«بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید

گرچه خون می‌چکد از شیوهٔ چشم سیه‌اش»

محمد رضا قاضی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۱۸۸:

همه ی خواننده های ایرانی این شعر را باز هوای وطنم خوانده اند

user در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:

درود و عرض ادب
دوستان بزرگوار از آنجایی که تعداد غزلیات دیوان شمس زیاد است و دیده ام ابیاتی که به مولانا منسوب کردند و از ایشان نبوده.
کدام منبع  دیوان شمس و هم‌چنین مثنوی معتبر ترین است؟

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۶ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱:

عجب شعری به حافظ بستید

عبدالله داولتوف در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۶ دربارهٔ اقبال لاهوری » پس چه باید کرد؟ » بخش ۱۲ - حرفی چند با امت عربیه:

«حمد بیحد مر رسول پاک را

آنکه ایمان داد مشت خاک را»

در این بیت از عطار، در مصراع اول باید واژهٔ «خُدو» به جای «رسول» بیاید.

مصطفی امیراحمدی در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

کلید این غزل در واژه بستان هست... تمام توضیحات درست هستند اما منظور واقعی حافظ نیستند

به زودی این غزل را شرح میدهم

مصطفی امیراحمدی در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۱۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:

منظور واقعی حافظ  از " دوتا "  و این غزل چیزی نیست که دوستان و مفسرین و هوش مصنوعی معنا کرده اند 

 

رضا تبار در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:

 

 در قرآن بعضی خصوصیات فرشتگان بیان شده از جمله اینکه : وظیفه اصلی مَلک یا فرشته تسبیح کردن خداوند است. ضمن اینکه وظایف دیگری به آنان محول شده است. فرشتگان  مقام و منزلتی معلوم دارند و فقط آنچه را که به آن مامور می شوند انجام می‌دهند. آنها واسطه بین عالم ملکوت و عالم مادی هستند. در آنان فساد ،تضاد، هوا و هوس، خستگی، خواب، سستی ، اشتباه و نسیان نیست. 

فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی

بخواه جام شرابی و بر خاک آدم ریز

 

حافظ در ابیات زیر بیان می‌کند که فرشتگان عشق و معرفت (شناخت) را از مقام انسان آموختند. فرشته محدود به عالم پاکی است و تنها انسان است که هم قدسیت دارد و هم عنصر مادی . ضمن اینکه معرفت و شناخت حقیقت  تنها منحصر به انسان  است و هیچ موجود دیگری در جهان این خصوصیات را ندارد. 

 

١- دوش( زمان سیر باطنی و معنوی حافظ) فرشتگان روحانی را دیدم که درب میخانه (عشق و معرفت) را می‌زنند ( طلب عشق و معرفت  کردند)

- تا آن را با گِل مادی مخلوط کنند  و از آن جام و پیاله (وجود انسان) را درست کنند. 

 

٢- فرشتگان ساکن حرم( مکان مقدس)عالم ستر(پوشیده) و عفاف(پاکان) و ملکوت(عالم اعلی) ،

- با من نشسته در عالم مادی با باده ای مستانه(باده ای مست از تجلی حق) همنوایی کردند( از انسان معرفت و معنویت کسب کردند). 

 

٣- هیچ موجودی حتی آسمان هم نتوانست این بار امانت ( معرفت/ شناخت و مسئولیت ) را بر دوش بگیرد،

( اشاره به آیه ٧٢ سوره احزاب: ما امانت خویش را بر  آسمانها و زمین و کوهها عرضه داشتیم ولی از پذیرفتن آن سرباز زدند و از آن هراسیدند. انسان آن را پذیرفت که او (در حق خویش) ستمکاری نادان بود.

 

(خداوند به انسان امکانات و  توانایی داد تا حقایق عالم را کشف کند. تنها انسان است که دارای آزادی، اختیار  و قدرت آفرینندگی است و البته در کنار  این انتخاب دارای مسئولیت نیز هست. امانت الهی، معرفت(شناخت آگاهانه ) به همراه محبت (عشق) نسبت به خداوند میباشد.

 - بنابراین قرعه این کار بنام من دیوانه(فاقد عقل دور اندیش و محاسبه گر)افتاد  

 

۴- پوزش این همه جنگ بین فرقه های مختلف را بپذیر،

- چون آنها حقیقت (خداوند) را نیافتند و به اوهام و غیر واقعیت روی آوردند.

 

۵- سپاس خداوند را که من با حقیقت سر صلح و آشتی دارم،

- صوفیان( کسانی که از همه صفات ناپسند عاری و صاف از تمام آلودگی‌ها هستند/فرشتگان) رقص کنان شکر بجا آوردند.

 

(تنها چنین افرادی می‌توانند به حقیقت دست پیدا کنند. افرادی که هم سلوک فکری /شناخت دارند و هم سلوک ذکری/ شکر گذاری).

 

۶- آتش (عشق) حقیقی این نیست که فقط نور عرفان را  دل عارف روشن کند ، درست مثل شمعی که با دادن نور و روشنایی انگار که می‌خندد.

 - آتش (عشق ) حقیقی آن است که شعله هایش پَر پروانه(سالک) را بسوزاند. 

 

٧ - هیچ کس همچون حافظ  نتوانسته  نقاب را از  روی اندیشه با قلم خود کنار بزند ، (حقایق را به زیبایی بیان کند)

- آنان چنانکه که با شانه کردن، زلف (موی) را از روی رُخ (چهره) کنار می زنند. 

 

 

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۴:

زاهد غرور داشت، سلامت نبرد راه

رند از رهِ نیاز به دارالسلام رفت

طعنه به زاهدان در آثار دیگر شاعران نیز کم و بیش دیده میشود اما شعر حافظ نشان میدهد که او با این جماعت زیسته و شناخت صحیح و تجربی از راه و رفتار ایشان دارد
یکی از معایب زاهد مغرور بودن اوست به عمل و عبادتی که انجام میدهد
از نظر حافظ این غرور زاهد به عمل و عبادت، مانع رستگاری او میگردد
از دیدگاه حافظ آنچه آدمی را به بهشت میرساند یا از جهنم می‌رهاند در واقع لطف و بخشش پروردگار  است وگرنه عمل آدمی آنچنان نیست که بخواهد بهشت را به عنوان پاداش دریافت کند؛

«دولت آنست که بی خون دل آید به کنار
ورنه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست»

ولی باید در مسیر قرب به حق تعالی و عبادت او کوشید:
«گرچه وصالش نه به کوشش دهند
هرقدر ای دل که توانی بکوش»

و بدون شک چنین تفکری مانع از آن هم نمیشود که حافظ تکالیف شرعی را فرو گذارد یا به آن بی توجهی کند:

«فرض ایزد بگزاریم و به کس بد نکینم...»

فرهود در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۰ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:

جناب سناتور

لطفا به این کار بی‌فایده یعنی گذاشتن متن‌های طولانی و تکرار اشعار در بخش حاشیه‌ها پایان دهید

شما دارید به بخش حاشیه‌ها صدمه می‌زنید.

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

اقا رضا سوالی هست بفرمایید، در بیت ۶ مخاطب بیت حضرت حق میتواند باشد یا سالک، مور خط با تفسیر شما باید بر چهره سالک باشد و نه حضرت....

شما گوینده را حافظ گرفته‌اید؟

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

چرا بیت آخر را رندانه و حافظ‌وار تفسیر نکنیم:

گفت حافظ! آشنایان در مقام حیرتند  

        دور نبود گر نشیند خسته و غمکین غریب

حافظ خطاب بخود می‌گوید، آشنایان که در حال حیرت و سرگردانی هستند، شاید فرصتی برای تو باشد و بعید نیست که بعد از این خستگی و غم نوبت تو باشد، تو بنشینی و آرام بگیری...

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:

دهــر همیشــه مــرد دانــا خــوار اســت 

پیوســـته نصـــیبش ز فلـــک آزار اســـت 

نیکــــو نبــــود هنــــر بــــه گیتــــی آری

خون مـی خـورد آن تیـغ کـه جـوهر دارد 

(نقل از دامادی) 

چرخ خس خس،خسیس و خس پرور خـس 

چرخــا فلکــا همـــین تــو را عــادت بــس 

هزگـــز تـــو نگشـــتی بـــه مـــراد دل کـــس 

نـاکس بـه کسـی سـازی و کـس را نـاکس 

(خیام)

ای چــرخ همــه خســیس را چیــز دهــی

گرمابــــه و آســــیاب و کــــاریز دهــــی 

آزاده بـــه نـــان شـــب گروگـــان بنهـــد 

شاید کـه بـر ایـن چنـین فلـک تیـز دهـی 

(خیام)

زمـانـه شعر و ادب را نمی خرد به شعیری

ولیک بـی ادبان فـرق ســوده انــد بشعرا

(شهریار)

جاهـل بــه مســند انـدر و عــالم بــرون در

جوید به حیلـه راه و بـه دربـان نمـی رسـد 

(رشید وطواط ، نقل از دامادی)

ز چــرخ عربــده جــو بــس خــدنگ جفــا 

بجســت و در دل مــردان هوشــیار آمــد 

(سعدی) 

تو از جهلـی بـه ملـک انـدر چـو فرعـون

من از علمم بـه سـجن انـدر چـو ذوالنـون 

(ناصر خسرو)

اسب تـازی شـده مجـروح بـه زیـر پـالان

طوق زرین همـه در گـردن خـر مـی بیـنم 

(حافظ)

دانـش و خواسـته اسـت نـرگس و گـل

کــه بــه یــک جــای نشــکفند بــه هــم 

هر کـه را دانـش اسـت خواسـته نیسـت 

وانکــه را خواســته اســت دانــش کــم 

(دهخدا)

دولــــت انــــدر هنــــر بســی جستم

هـــر دو در یـــک مکـــان نمی یـــابم

(خاقانی ، نقل از دامادی)

احمقی ام بـــس مبـــارک احمقیســـت

کـه دلـم بـا بــرگ و جـانم متقـی اســت  

گر تـو خـواهی کـت شـقاوت کـم شـود 

جهــد کــن تــا از تــو ایــن حکمــت رود 

(مولوی)

گــر دســتم رســد بــر چــرخ گــردون

از او پرسم که این چون است و آن چون

یکــی را مــی دهــی صــد گونــه نعمــت 

یکـــی نـــان جـــوین آلـــوده در خـــون 

(بابا طاهر ، نقل از دهخدا)

یبینیم:

یکـی را نعیمی یکـی را جحیمی

یکـی را نشــــیبی یکی را فــــرازی

چــــرا زیرکاننــــد بــــس تنــــگ روزی

چـــــرا ابلهاننـــــد بـــــا بـــــی نیـــــازی

چـــرا عمـــر طـــاووس و دراج کوتـــه

چـــرا مـــار و کـــرکس زیـــد در درازی

(دقیقی ، نقل از دامادی) 

ای خواجــه مکــن تــا بتــوانی طلــب علــم 

کانــدر طلــب راتــب یــک روزه بمــانی

رو مسخرگی پیشـه کـن و مطربـی آمـوز 

تــا داد خــود از کهتــر و مهتــر بســتانی

(انوری)

چون نیست درایـن زمانـه سـودی ز خـرد

جــز بــی خــرد از زمانــه بــر مــی نخــورد

پـــیش آور از آنکـــه او خـــرد را ببـــرد 

تــا بــو کــه زمانــه ســوی مــا بــه نگــرد 

(خیام)

ای چــرخ ز گــردش تــو خرســند نــیم

آزادم کـــن کـــه در خـــور بنـــد نـــیم

گـر مهـر تـو بـا بـی خـرد و نـااهـل اسـت

مــن نیــز چنــان اهــل و خردمنــد نــیم 

(خیام) 

در قلـــــم داشـــــتن فـــــلاح نمانـــــد

خنـــک آن را کـــه چنـــگ و دف دارد 

(نقل از حلبی)

بیچــاره آدمــی کــه گرفتــار عقــل شــد 

خوشبخت آنکه کره خـر آمـد الاغ رفـت 

(ادیب الممالک ، نقل از برقعی)

هوشــیاری ایــن جهــان را آفــت اســت

استــن ایـن عـالم ای جـان غفلـت اسـت

(مولوی)

افســـوس ز دســـت فلـــک شـــعبده بـــاز

شــهزاده بــه ذلــت و گــدا زاده بــه نــاز 

نــرگس ز برهنگــی ســرافکنده بــه پــیش 

صـــد پیـــرهن حریـــر پوشـــیده پیـــاز

(دهخدا) 

قانون گردباد بود روزگار را

جز خار و خس زمانه به بالا نمی‌ برد

هرگز کلیم آرزوی کام هم نکرد

ناموس فقر را ز تمنا نمی‌ برد

کلیم کاشانی

ناکسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست روی دریا خس نشیند قعر دریا گوهر است

(کوچه)

ای دوستان بکام دلم نیست روزگار

آری زمانه دشمن اهل هنر بود

رسمیست در زمانه که هر کم بضاعتی

رتبت بسیش ز اهل هنر بیشتر بود

دریا صفت که منصب خاشاک اندرو

بالای سلک گوهر و عقد درر بود

سهلست اگر جفا کشم از دور روزگار

زحمت نصیب مردم والاگهر بود

در آسمان ستاره بود بیشمار لیک

رنج کسوف بر دل شمس و قمر بود

ابن یمین فریومدی

گــرد هنــر مگــرد کــه بیــداد روزگــار

بـــر اهـــل روزگـــار بقـــدر هنـــر رســـد 

(طایر شیرازی ، نقل از هدایت )

آفت جان من است عقل من و هـوش مـن 

کاش گشاده نبود عقل مـن و هـوش مـن 

(نقل از دهخدا)

پـــری نهفتـــه رخ و دیـــو در کرشـــمه حســــن 

بسوخت عقل ز حیرت که این چه بـوالعجبی سـت 

(حافظ)

گـر کـار فلـک بـه عـدل سـنجیده بـدی

احــوال فلــک جملـــه پســندیده بـــدی 

ور عـــدل بـــدی کارهـــا در گـــردون

کــی خــاطر اهــل فضــل رنجیــده بــدی

(خیام)

چـون چـرخ بـه کـام یـک خردمنـد نگشـت

تو خواه فلـک هفـت شـمر ، خـواهی هشـت

چــون بایــد مــرد و آرزوهــا همــه هشــت 

چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشـت 

(خیام)

از دانــش آنچــه داد کــم رزق مــی نهــد

چون آسمان درست حسـابی ندیـد کـس 

(صائب) 

گـر متـابع ایشـان فلـک بـود چـه عجـب

جــز متابعــت گــاو کــی کنــد گــردون 

(ظهیر فرایانی) 

شیر را از مور صد زخم اینت انصاف ای جهان 

پیل را از پشه صد رنج اینت عدل ای روزگـار 

(دهخدا)

بـــه یونـــان ایـــن مثـــل مشـــهور باشـــد

کــــه رب النــــوع روزی کــــور باشــــد 

دهــد بــر دهخــدا نعمــت همــان جــور  

کــه صــد چنــدان دهــد بــر قاســم کــور 

(ایرج میرزا)

کودن و خوار و خسیس است جهان و خس 

زان نسـازد همــه جـز بـا خـس و یا کودن

(ناصر خسرو) 

در دهر ، همیشه مرد دانا خوار است

صاحب هنر از زمانه در آزار است

باور نکنی ، ببین که در روز مصاف

خون می‌خورَد آن تیغ که جوهردار است

میرعین‌ علی جرباذقانی

در دهــر همیشــه مــرد دانــا خــوار اســت 

پیوســـته نصـــیبش ز فلـــک آزار اســـت

نیکــــو نبــــود هنــــر بــــه گیتــــی آری 

خون مـی خـورد آن تیـغ کـه جـوهر دارد 

(نقل از دامادی)

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۱ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:

کَمْ مِنْ عَلِیمٍ قَوِیٍَ فِی تَقَلُّبِهِ مُهَذَّبِ اَللُّبِّ عَنْهُ 

اَلرِّزْقُ یَنْحَرِفُ کَمْ مِنْ ضَعِیفٍ سَخِیفِ اَلْعَقْلِ 

مُخْتَلِطٍ کَأَنَّهُ مِنْ خَلِیجِ اَلْبَحْرِ یَغْتَرِفُ

چه بسیار دانشمندِ کاربلد و چابکی که 

اندیشه‌ ای پاک و آراسته دارد اما رزق و روزی 

از او رویگردان است (در تنگدستی زندگی 

می‌کند) و چه بسیار فـرد ناتـوان و کـم‌ عقـلی 

که پـریشان‌ فـکر است ، اما چنان روزی

به سویش سرازیر می‌شود که گویی دارد

با پیمانه از دل دریا آب بر می‌ دارد !

دیوان شعر منسوب به حضرت علی (ع)

ج ۱ ، ص ۲۸۴

فلک به مَردمِ نادان دهد زِمامِ مراد

تو اهل فضلی و دانش ، همین گناهت بس

#حضرت_حافظ

نصیب کوردلان است نعمت دنیا

تو چشم رشد و تمیزی همین گناهت بس

#استاد_شهریار

تنگ گیری های دوران خاص اهل دانش است

محنت و رنج قفس،مخصوص مرغ با نواست

#محسن_تأثیر_تبریزی

آن که حظ آفرید و روزی داد

یا فضیلت همی دهد یا بخت

#سعدی_جان 

از فضل چه حاصل است جز جان خوردن

افسوس افضل که فضل نتوان خوردن

نان پاره چو در دست سگان است امروز

از دست سگان نمی توان نان خوردن

#بابا_افضل_کاشانی

هست تا بر فلک از اختر سیار اثر

سنگ بر شیشهٔ ارباب هنر می آید

#صائب_تبریزی

سپهر مردم دون را کند خریداری

بخیل ، سوی متاعی رود که ارزان است

#ناظم_هروی

زشت را آیینهٔ تاریک باشد پرده پوش

می نماید روی دل گردون به نادان بیشتر

#صائب_تبریزی

زمانه کج منشان را به بر کشد بیدل!

کسی که راست بود ، خار چشم افلاک است

#بیدل_دهلوی

حیرتی دارم که گردون چون به دانایان بد است

او که نتواند میان نیک و بد تمییز کرد

#کلیم_کاشانی

خُلق وسیع و رِزق به یک کس نمی‌ دهند

خُلق وسیع داری ، گو رزق تنگ باش

#صائب_تبریری

نعمت دنیای دون پرور به استحقاق نیست

صاحب گنجند اینجا بیشتر ویرانه‌ها

هرکه بر داغ حوادث همچو مردان صبر کرد

خورد آب زندگی زین آتشین پیمانه‌ها

#صائب_تبریزی

نعمت هر دو جهان ، قسمت پر رویان است

خون دل می خورد هر کس که حیایی دارد

#صائب_تبریزی 

نعمت دنیا نصیب دل سیاها می شود

جغد دارد زیر پر گنج خراب آفتاده را

#صائب_تبریزی 

افسوس که نان پخته خامان دارند

اسباب تمام ناتمامان دارند

آنان که به بردگی نمی ارزیدند

امروز کنیزان و غلامان دارند

بابا افضل کاشانی

تاریــک خــاطران همــه در نــاز و نعمتنــد

ای روشــنی عقــل تــو بــر مــا بــلا شــدی

مــرا ز دســت هنرهــای خویشــتن فریــاد

کـه هر یکی بـه دگرگونـه داردم ناشـاد

(ظهیر فرایانی : 1380 58)

اگر عیش جهان خواهی مشو یک ذره ای عاقل

که دانایی به آتش می کشد بنیان دانا را

#جواد_جعفری_فسایی(سها)

یافت در بی بصری گمشده خود یعقوب

بصر از هر که گرفتند بصیرت دادند

#صائب_تبریزی

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۶۴