گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی

بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد

حضرت حافظ

ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت

یا رَب از هر چه خطا رفت هزار استغفار

سعدی جان 

گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی

روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست

سعدی جان

نا امیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل

تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟

حضرت حافظ 

ناامیدم مکن از صبر و بگو می‌آید

عادل ظلم ستیزی ، ملک دادرسی

فاضل نظری

به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید

که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است

بیدل دهلوی

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸:

دیده ببندی و درافتی بچاه

این گنه تست، نه حکم قضاست

پروین اعتصامی

دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست

از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

پروین

ناگریز است گل از صحبت خار

چمن و باغ ، بفرمان قضاست

پروین اعتصامی

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

گل عزیز است غنیمت شِمُریدَش ...

گویا گل رمز و رازی در خویش دارد که هم‌صحبتی با او را باید غنیمت شمرد 
و کدام موجودی است که رمز و رازی  در خویش نداشته باشد
گل با زبان بی زبانی از شکفتن و شادی میگوید

گل جویای نور است 
گل پای در گِل دارد و روی به آسمان


«نفست شکفته بادا و
ترانه ات شنیدم
گلِ آفتابگردان!
نگهت خجسته بادا و
شکفتن تو دیدم
گل آفتابگردان!
به سَحَر که خفته در باغ، صنوبر و ستاره
تو به آب ها سپاری همه صبر و خواب خود را
و رَصَد کنی ز هر سو، رهِ آفتاب خود را
نه بنفشه داند این راز، نه بید و رازیانه
دم همتی شگرف است تو را درین میانه..‌
چه دعات گویم ای گل!
تویی آن دعای خورشید که مستجاب گشتی
شده اتحاد معشوق به عاشق از تو، رمزی
نگهی به خویشتن کن که خود آفتاب گشتی»

استاد شفیعی کدکنی

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۱ - آمدن پیغامبران حق به نصیحت اهل سبا:

شرح و تفسیر ابیات 

استاد گرامی و ارجمند جناب کریم زمانی 

بیت۲۶۶۹

سیزده پیغمبر آنجا آمدند گمرهان را جمله رهبر می شدند

 

سیزده پیامبر برای ارشادِ آنان آمدند و همۀ گمراهان را به سوی حق رهبری کردند .

 

بیت ۲۶۷۰

که هَله نعمت فزون شد ، شُکر کو ؟ 

 مَرکبِ شکر ار بخُسپد حرّکُوا

 

آن پیامبران به مردم سبا گفتند : ای قوم ، براستی که نعمت های شما فراوان شده است . پس کو شکر گزاریتان ؟ هر گاه مرکوبِ شکر و سپاس خوابید باید آن را به حرکت درآورید . [ هَله = هَلا ، حرف تنبیه است ، در اینجا به معنی محققاََ و براستی آمده است / حَرِّ کُوا = حرکت دهید ]

 

بیت ۲۶۷۱

شُکرِ مُنعِم ، واجب آید در خِرَد ور نه ، بگشاید درِ خشمِ اَبَد

 

سپاسگزاری از نعمت دهنده عقلاََ امری واجب است و اِلّا خداوند درِ خشم و قهرِ الهی را برای همیشه می گشاید .

 

بیت ۲۶۷۲

هین کرم بینید و ، این خود کس کند  

کز چنین نعمت به شکری بس کند ؟

 

بهوش باشید و بخشایش های الهی را مشاهده کنید . و این سؤال را جواب دهید . انصافاََ آیا کسی روا می داند که در عوضِ این همه نعمت فقط به یک سپاسگزاری بسنده کند ؟

 

بیت ۲۶۷۳

سَر ببخشد ، شکر خواهد سجده یی 

پا ببخشد ، شکر خواهد قعده یی

 

خداوند به انسان ، سَر می دهد و در قبالِ آن ، یک سجده می خواهد . پا می بخشد و در عوض آن یک قعود می خواهد . [ خلاصه اینکه خدا به آدمی اعضا و جوارح عطا کرده که آن را در راهِ طاعت بکار گیرد نه معصیت ]

 

بیت ۲۶۷۴

قوم گفته : شکرِ ما را بُرد غول ما شدیم از شکر وز نعمت ملول

 

قومِ سبا قدرِ آن همه نعمت را ندانستند و به پیامبرانِ خود گفتند : غول بیابانی ( شیطان ) ، شکر و سپاسِ ما را از میان بُرده است . ما دیگر هم از سپاس و شکر دلتنگ و خسته شده ایم و هم از خودِ نعمت . [ غول = شرح بیت 643 دفتر سوم ]

 

بیت ۲۶۷۵

ما چنان پژمرده گشتیم از عطا که نه طاعتمان خوش آید ، نه خطا

 

ما بقدری از عطایای الهی پژمرده و دل سیر شده ایم که نه از انجامِ طاعت خوشمان می آید و نه از گناه . [ به پوچی رسیده ایم ]

 

بیت ۲۶۷۶

ما نمی خواهیم نعمت ها و باغ ما نمی خواهیم اسباب و فراغ

 

ما اصلاََ نه این نعمت ها را می خواهیم و نه این باغ ها را . و همچنین ما این امکانات و این آسایش را هم نمی خواهیم . [ این حالت همان چیزی است که در قرآن کریم ، آیه 7 ، سورۀ علق ، با عنوان استغنا یاد شده « براستی که آدمی سرکشی کند آنگاه که خود را توانگر بیند »

 

بیت ۲۶۷۷

انبیا گفتند : در دل علّتی ست که از آن در حق شناسی آفتی ست

 

پیامبران به این قومِ ناسپاس چنین گفتند : قلب های شما بیمار است . یعنی دچارِ امراضِ اخلاقی و معنوی شده اید . و همین بیماری سبب شده که به قوۀ حق شناسی شما آسیب وارد آید . [ در اصطلاح صوفیه ، علّت عبارت است از بقای حظ و نصیبِ بنده در عمل و یا حال و یا مقام ، و یا بقای رسم و یا صفت برای او ( اصطلاحات الصوفیه ، ص 99 ) ]

 

بیت ۲۶۷۸

نعمت از وَی جملگی علّت شود طعمه در بیمار ، کی قوّت شود ؟

 

همۀ نعمت های الهی به سبب آن بیماری ، به بیماری تبدیل می شود . یعنی سببِ شدّت و افزایش بیماری می گردد . در این حالت چگونه ممکن است که طعام ، باعثِ نیرومند شدن بیمار شود ؟

 

بیت ۲۶۷۹

چند خوش پیشِ تو آمد ای مُصِر جمله ناخوش گشت و ، صافِ او کدر

 

ای که در طریقِ ناسپاسی پافشاری می کنی . نعمت های گوارا برای تو بسیار فراهم آمد . امّا همۀ آنها به مذاقِ تو ناگوار و صفای آن در نظرت تیره و تار آمد .

 

بیت ۲۶۸۰

تو عدوِّ این خوشی ها آمدی گشت ناخوش هر چه بر وَی کف زدی

 

این تویی که به سبب دچار شدن به امراضِ اخلاقی ، دشمن این نعمت های گوارا شده ای . بنابراین به هر نعمتی که دست زدی و یا آن را به دست آوردی به ناخوشی تبدیل شد .

 

بیت ۲۶۸۱

هر که او شد آشنا و یارِ تو 

 شد حقیر و خوار در دیدارِ تو

 

از میانِ اولیای خدا و مصلحانِ بشری هر کس که یار و آشنای تو شد یعنی خواست که به تو یاری برساند تا امراضِ اخلاقی ات را درمان کنی . به واسطۀ همان بیماری های اخلاقی و روحی ، خود را بزرگ دیدی و آنان را حقیر و ناچیز .

 

بیت ۲۶۸۲

هر که او بیگانه باشد با تو ، هم پیشِ تو او بس مِه است و ، محترم

 

امّا بر عکس ، هر کس که با تو بیگانه باشد ، یعنی دوستِ حقیقی تو نباشد و مانندِ خودِ تو در راه عصیان و گناه حرکت کند . در نظرت او آدمِ بسیار بزرگ و محترمی است . [ اولیاء و مصلحانِ راستین ، دوست و یارِ حقیقی مردمِ گناهکارند . به جهت آنکه ایشان را به سوی فلاح و رستگاری ارشاد می کنند . عاصیان و تبه کاران هر چند که به ظاهر دوست و همنشین یکدیگرند ولی در حقیقت ، دشمن یکدیگرند . چون همدیگر را به فساد و لغزش دعوت می کنند .

بنابراین چون آنان حرفِ تلخِ حق تعالی را به یکدیگر نمی زنند و در خوابِ خرگوشی به سر می برند یکدیگر را عزیز و سعادتمند می پندارند . ]

 

بیت ۲۶۸۳

این هم از تأثیرِ آن بیماری است زهرِ او در جمله جُفتان ساری است

 

این کج فهمی ، معلولِ همان بیماری های اخلاقی و روحی است که زهرابه اش در همۀ همگنان و اقرانِ آدمی سرایت می کند . ( جُفتان = جمع جُفت به معنی زوج ، قرین ، همنشین ) [ آن که قلب و روحش بیمارگین است . همنشینان خود را نیز دچار آن بیماری می کند . ]

 

بیت ۲۶۸۴

دفعِ آن علّت بباید کرد زود 

که شِکر با آن ، حَدَث خواهد نمود

 

لازم است که هر چه سریعتر آن بیماری را درمان نمود زیرا که با و جودِ آن بیماری ، طعمِ شیرین و گوارای شکر نیز همچون مدفوع ، زننده و نفرت انگیز به نظر می رسد .

 

بیت ۲۶۸۵

هر خوشی کآید به تو ، ناخوش شود 

 آبِ حیوان گر رسد ، آتش شود

 

تا وقتی که آن بیماری اخلاقی و روحی در تو وجود داشته باشد هر خوشی که به تو روی آورد ، به ناخوشی مبدّل می شود . فرضاََ اگر آبِ حیات به دست تو رسد به آتش تبدیل می گردد .

 

بیت ۲۶۸۶

کیمیای مرگ و جَسک است آن صفت 

 مرگ گردد ز آن ، حیاتت عاقبت

 

آن صفاتِ ناپسند و بیمارگونۀ اخلاقی ، به منزلۀ کیمیای مرگ و رنج است . حیات معنوی تو سرانجام بر اثر این صفات ، به مرگِ معنوی مبدّل می شود . ( جَسک = رنج و بلا ) [ اگر فنِ کیمیا به درستی اجرا نشود . نتیجۀ معکوس به بار می آورد از اینرو صفاتِ ناپسندیدۀ آدمی ، حیاتِ طیبۀ روح را که همچون طلای ناب است به مسیِ بی مقدارِ بی ایمانی و بی اعتقادی تبدیل می کند . ]

 

بیت ۲۶۸۷

بس غذایی که ز وَی دل زنده شد چون بیامد در تنِ تو ، گَنده شد

 

چه بسا غذاهای پاکِ معنوی که دل از آن ، حیاتِ طیبه می یابد . همینکه به درون وجود تو آید ، گندیده و متعفن می شود .

 

بیت ۲۶۸۸

بس عزیزی که به ناز اِشکار شد چون شکارت شد ، بَرِ تو خوار شد

چه بسا افرادِ عزیزالوجودی که با شاز شکار می شوند . یعنی وصالشان با صدها نوع ناز و التماس حاصل می شود . امّا همینکه این افراد ، بوسیله تو شکار می شوند در نظرت خوار و حقیر می آیند . [ زیرا تو قدر و قیمت حقیقی آنان را نمی شناسی ]

 

بیت ۲۶۸۹

آشناییِ عقل با عقل ، از صفا چون شود هر دَم فزون ، باشد وِلا

 

هر گاه عقلی با عقلِ دیگر از روی صفا و صمیمیّت آشنا شود . یعنی هر گاه صاحبِ عقلی با صاحبِ عقلی دیگر ارتباط برقرار کند . لحظه به لحظه موجبِ افزایش دوستی و پیوستگی آنها می شود . ( وِلا = وِلاء ، دوستی و پیوستگی ) [ رجوع شود به شرح بیت 26 دفتر دوم ]

 

بیت ۲۶۹۰

آشناییِ نفس با هر نَفسِ پست تو یقین می دان که دَم دَم کمتر است

 

تو این مطلب را بدان که هر گاه نفسی با نفسِ فرومایه دیگر اشنایی پیدا کند . قطعاََ لحظه به لحظه از دوستی و کمال آنان کاسته می شود . بنابراین هر گاه دو نفر بر اساسِ هواهای نفسانی با یکدیگر طرحِ دوستی بریزند قهراََ نقاطِ مثبت شان رو به نقصان می نهد .

 

بیت ۲۶۹۱

ز آنکه نَفسش گِردِ علّت می تند معرفت را زود فاسد می کند

 

زیرا نفسِ امّاره آدمی همواره در اطرافِ غرض و مرض روحی دور می زند . به همین سبب نفس ، معرفت و آشنایی را بیدرنگ تباه می سازد .

 

بیت ۲۶۹۲

گر نخواهی دوست را فردا نفیر 

 دوستی با عاقل و ، با عقل گیر

 

اگر نمی خواهی که در آینده ( و یا در روزِ رستاخیز ) دوست نسبت به تو اظهارِ نفرت کند . در این دنیا با خِردمندان و از روی عقلانیّت طرح دوستی بریز . [ نفیر = رمیدن ، ترسیدن ، و می توان آن را صفت فرض کرد به معنی گریزان ، متنفّر ]

 

بیت ۲۶۹۳

از سَمومِ نَفس ، چون با علّتی هر چه گیری تو ، مرض را آلتی

 

از آنجا که تو بر اثر بادهای زهرآلودِ صفاتِ زشت ، بیمار شده ای . هر چه به دستت رسد به مرض و بیماری مبدّل می شود . [ سَموم = بادِ گرم و مُهلک ، بادِ زهرآلود ، جمع آن : سَمائم ]

 

بیت ۲۶۹۴

گر بگیری گوهری ، سنگی شود ور بگیری مِهرِ دل ، جنگی شود

 

نَفسِ امّاره بقدری تو را بیمار کرده که اگر فرضاََ گوهر به دست آری به سنگِ بی فرهنگ تبدیل می شود . و اگر به دوستی و محبت دست یازی سبب برپایی جنگ و ستیز می شود .

 

بیت ۲۶۹۵

ور بگیری نکتۀ بکری لطیف 

 بعدِ دَرکت گشت بی ذوق و کثیف

 

و اگر یک نکته بِکر و لطیفی را بشنوی و مفهومِ آن را بفهمی . پس از آنکه آن مطلب را دریافتی . آن مطلب برایت پوچ و بی معنی می شود . و هیچگونه ذوق و نشاطِ روحی در تو پدید نمی آورد . [ از دوبیت فرق نتیجه می گیریم که انحرافِ اخلاقی و لغزشِ روحی ، پدیده ای منفعل و غیر فعال نیست بلکه همۀ دریافت های ذهنی و انفعالاتِ روحی را به رنگِ خود درمی آورد . دوستی ها را به دشمنی تبدیل می کند . لطافت ها را به پلیدی می الاید و حق ها را رنگِ باطل و باطل را رنگِ حق می زند و … خوارزمی گوید : هر چند شاهد لطیفِ معانی را با کسوت بدیع بیانی بیارایند و به انواع دلفریبی در نظر تو جلوه دهند .

علّتِ نَفس نگذارد که گوش بر آن نهی یا لحظه ای در خاطرِ خویش ، او را راه دهی . بلکه گویی سخنی است کهنه که سال ها آ« را شنوده ام و از هر احد استماع فرموده . طبع نازکِ مرا به ناخنِ کهنه فروشی مخراش ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 600 ) ]

 

بیت ۲۶۹۶

که من این را بس شنیدم ، کهنه شد 

چیز دیگر گو بجز آن ، ای عَضُد

 

چنین می گویی : من این نکته ها را قبلاََ هم شنیده بودم و این حرف ها برای من حرف های کهنه ای است و ای یاور و ای رفیق ، نکاتِ دیگری برایم بیان کن .

 

بیت ۲۶۹۷

چیز دیگر تازه و نو گفته گیر 

 باز فردا ز آن شوی سیر و نفیر

 

در اینجا مولانا جواب می دهد : فرض کن مطالب تازه و نکاتِ بدیعِ دیگری نیز به تو گفته شد و تو آن را شنیدی . دوباره فردا از همان نکات نیز بیزار و دل سیر می شوی .

 

بیت ۲۶۹۸

دفعِ علّت کُن ، چو علّت خَو شود هر حدیثی کهنه پیشت نَو شود

 

مولانا به چاره و درمانِ این مرضِ روحی می پردازد و می گوید : تو ابتدا باید بیماری اخلاقی و روحی را از خودت بر طرف کنی و آنگاه هر نکتۀ کهنه ای بشنوی در نظرت جلوه و روح تازه ای خواهد داشت . ( خَو = کندن و بریدن و درو کردن ) [ مولانا در بیت سالکان را به «تازه بینی» دعوت می کند چرا که به اقتضای آیات قرآن ، تمامِ ذرّاتِ عالَم هر آن در حالِ تغییر و تحول است و هیچ پدیده ای در دو آن به یک حال نمی ماند . اینک تو ای سالک ، کهنه بینی را رها کن و همه چیز را تازه ببین . توضیح بیشتر در شرح بیت 1142 دفتر اوّل ]

 

بیت ۲۶۹۹

تا که آن کهنه برآرَد برگِ نَو بشگفاند کهنه صد خوشه ز گَو

 

تا آن نکتۀ کهنه که همچون درختی کهنه است . برگِ تازه برآورد و از گودالی که ریشه در آن است . صد نوع خوشه شکوفا سازد یعنی از اعماقِ کلمات ، صد نوع نکتۀ ناگشوده و بِکر ظاهر سازد . [ گَو = گودال ]

 

بیت ۲۷۰۰

ما طبیبانیم ، شاگردانِ حق 

 بحرِ قُلزُم دید ما را فَانفَلق

 

انبیاء در پاسخ اهل هوی گویند : ای بیمار دلان و ای مریض باطنان ، ما طبیب و شاگردِ مکتبِ حضرت حق تعالی هستیم . دریای بیکران ، وقتی حقیقتِ قدرت و اعجازِ روحی ما را بیند از هم بشکافد . [ اشاره است به آیه 63 سورۀ شعرا « ما به موسی امر کردیم که عصایت را به دریا زن ، پس دریا از هم بشکافت و هر پاره ای از آن همچون کوهی عظیم شد » ]

 

منظور بیت : ما پیامبران و اولیای خدا با تکیه بر اِذن و قدرتِ الهی ، هر مشکل و مانعی را از سرِ راهِ رشد و تکامل بشر بر می داریم . خوارزمی گوید : و اگر آشفته مزاجی و در ازالۀ علّتِ نَفس ، محتاج به علاجی . باید که خود را به طبیبانِ الهی بسپاری و همّت بر متابعتِ فرمانِ ایشان بگماری و آن طبیبان ، انبیاء و اولیاءاند که از هیچ مریضی مزد نمی جویند و در استعمالِ عقاقیر الهی ، در پی غرضی نمی پویند ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 600 ) . [ بحر قُلزُم = شرح بیت 3308 دفتر دوم / اِنفَلَق = شکافته شد / عقاقیر = جمع عَقّار به معنی گیاهان دارویی ، یعنی داروها و درمان های الهی ]

 

بیت ۲۷۰۱

آن طبیبانِ طبیعت دیگرند 

 که به دل از راهِ نبضی بنگرند

 

طبیبانِ جسمانی ، با طبیبانِ الهی فرق دارند زیرا طبیبانِ جسمانی از طریق حرکت نبض و سایر آثار طبیعی از احوالِ درونی بیمار آگاه می شوند .

 

بیت ۲۷۰۲

ما به دل بی واسطه خوش بنگریم 

 کز فراست ما به عالی منظریم

 

ولی ما طبیبانِ الهی با قلبِ خود به همه چیز می نگریم یعنی هیچ چیز را در جهانِ جسمانی واسطه و وسیلۀ خود قرار نمی دهیم . زیرا ما با داشتن علمِ فراست در جایگاهی بسیار بلند قرار داریم . [ وجه دیگر مصراع اوّل : « ما طبیبان الهی بدون هیچگونه واسطه و وسیله ای مستقیماََ بر باطنِ دل های مردم نظر می افکنیم و آن را خوب می کاویم » مصراع دوم اشاره است به حدیثی که غالباََ در کُتبِ صوفیه نقل شده « بر حذر باشید از زیرکی مؤمن که او با نورِ خدا می نگرد » ( مشارق الدراری ، ص 550 ) یعنی با نورِ باطنی قلبِ خود همه جا را می بیند . بر مبنای این حدیث ، محققانِ صوفیه به علمِ فراست قائل شده اند و آن عبارت است از علمی که به سببِ تفرّس آثارِ صورت ، از غیب ، اسراری مکشوف شود و این علم ، به خواصِ مؤمنان و عارفان تعلّق دارد و همه کس از آن بهره ای ندارد ( مصباح الهدایة ، ص 79 ) ]

 

بیت ۲۷۰۳

آن طبیبانِ غذااند و ثِمار 

 جانِ حیوانی بدیشان استوار

 

طبیبانِ جسمانی ، طبیبانِ غذاها و میوه ها هستند یعنی ایشان موجبِ تقویتِ روح حیوانی می شوند و به عبارت دیگر سخن این طبیبان فقط جنبه های جسمانی آدمی را می سازند . [ جانِ حیوانی = روح حیوانی ، شرح بیت 188 دفتر دوم ]

 

بیت ۲۷۰۴

ما طبیبانِ فِعالیم و مَقال 

مُلهِمِ ما پرتوِ نورِ جلال

ولی ( ما انبیاء و اولیاء الله ) طبیبان کردار و گفتاریم . یعنی صفاتِ مردم را اصلاح می کنیم . الهام کنندۀ ما تجلّیاتِ انوارِ حضرت پروردگار است .

بیت ۲۷۰۵

کین چنین فعلی تو را ، نافع بُوَد و آنچنان فعلی ز رَه ، قاطع بُوَد

 

ما ( انبیاء و اولیاء ) به بیماردلان می گوییم که : چنین کاری برای تو سودمند است و تو با این کار سلامتی روحی پیدا می کنی و امّا آن کارها ( کارهای نامطلوب ) تو را از راه به در می کتد .

 

بیت ۲۷۰۶

این چنین قولی تو را پیش آورد و آنچنان قولی تو را نیش آورد

 

باز به مردم می گوییم : اینگونه حرف زدن تو را به فضل و کمال می رساند . امّا آنگونه حرف زدن روحِ تو را آسیب می زند .

 

بیت ۲۷۰۷

آن طبیبان را بُوَد بُولی دلیل وین دلیلِ ما بُوَد وحیی جلیل

 

طبیبانِ جسمانی از طریقِ رنگ و بویِ ادرار ، نوعِ بیماری را تشخیص می دهند امّا دلیل ما در تشخیصِ امراضِ اخلاقی و روحی ، وحی و الهامِ حضرت حق تعالی است . [ عارفانِ روشن بین با دیدنِ افراد ، به فراست ، احوالِ روحی انان را درمی یابند از اینرو عارفانِ صاحبِ بصیرت را جواسیس القلوب خوانند . ]

 

بیت ۲۷۰۸

دستمزدی می نخواهیم از کسی دستمزدِ ما رسد از حق بسی

 

ما همچون طبیبانِ جسمانی از کسی دستمزدی نمی گیریم زیرا دستمزدِ ما را خدا عطا می فرماید . [ اشاره است به آیه 29 سورۀ هود « نوح (ع) گفت : ای مردم از شما مالی نخواهم که مزدِ مرا خدا تعهد کرده است » ]

 

بیت ۲۷۳۹

هین صَلا ، بیماریِ ناسور را داوریِ ما یک به یک رنجور را

 

بهوش باشید ای بیماران علاج ناپذیر ، یعنی ای بیمارانِ هواهای نفسانی ، دوای ما برای درمانِ کسانی است که بر اثرِ بیماری های اخلاقی افسرده و دل مرده شده اند

هومن هارون در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۷:

به گمان من، این بیت را می‌توان در پرتو یک پیشینهٔ فلسفی بسیار کهن‌تر نیز خواند:

تصویر «ذره‌ای که در نور خورشید به حرکت درمی‌آید» فقط یک تشبیه شاعرانهٔ معمول نیست. در فلسفهٔ یونانی، از دموکریتوس به بعد، همین پدیدهٔ ذرات معلق در شعاع آفتاب موضوع توجه بوده است. ارسطو در ، هنگام نقل رأی دموکریتوس، از ذرات ریزی سخن می‌گوید که در پرتو آفتابِ واردشده از روزن دیده می‌شوند و دائماً در حرکت‌اند. این متن، همراه با شرح تمیستیوس بر آن، در سده‌های نخست اسلامی به عربی ترجمه شد. جالب‌تر آنکه در ترجمهٔ عربی برای این ذرات از واژهٔ قرآنی «هباء» استفاده شده است: «الهباء ... الذی یستبین لنا بشعاع الشمس الداخل من الکوی»؛ یعنی ذراتی که با شعاع خورشیدِ داخل‌شده از روزن بر ما آشکار می‌شوند.

در سنت اپیکوری نیز حرکت اتم فقط حرکت مستقیم نیست. در ترجمهٔ عربیِ گزارش‌های فلسفی یونانی، انحراف اتم اپیکوری با واژهٔ «مَیل» ترجمه شده است. «میل» در فلسفهٔ طبیعی اسلامی بعدها به اصطلاحی فنی برای گرایش درونی جسم به حرکت در جهتی خاص تبدیل می‌شود.

نکتهٔ مهم‌تر در ابن‌سیناست. او میان «میل طبیعی»، «شوق طبیعی» و حتی «عشق» پیوندی فلسفی برقرار می‌کند. ابن‌سینا از «شوق طبیعیِ اجسام» سخن می‌گوید و در رسالهٔ عشق، عشق را حتی به «جواهر بسیط غیر زنده» نسبت می‌دهد. در نظام او، موجود طبیعی می‌تواند به سوی کمال و خیر مناسب خود میل و شوق داشته باشد، بی‌آنکه این شوق لزوماً اراده‌ای انسانی باشد.

از این منظر، بیت حافظ آمیزهٔ بسیار فشرده‌ای از چند سنت است: «ذره» یادآور ذراتی است که در شعاع خورشید به حرکت درمی‌آیند؛ «چرخ‌زنان» حرکت مرئی آنها را به سماع تبدیل می‌کند؛ و «مهر بورز» حرکت طبیعی را به شوق و عشق بدل می‌سازد. پیش از حافظ نیز عطار و مولوی این تصویر را صوفیانه کرده‌اند؛ مولوی حتی از ذراتی سخن می‌گوید که پیش روزن، در آفتاب، «چون صوفیان» در سماع‌اند.

بنابراین شاید بتوان گفت حافظ در این بیت یک تصویر کهنِ طبیعی و فلسفی را به نهایت عرفانی آن می‌رساند: در سنت اتمی، ذره در نور حرکت می‌کند؛ در فلسفهٔ اسلامی، حرکت می‌تواند «میل» و سپس «شوق» فهمیده شود؛ و در حافظ، این شوق نام نهایی خود را پیدا می‌کند: «مهر». ذره دیگر فقط چیزی نیست که در نور سرگردان باشد؛ با عشق، جهت پیدا می‌کند و مقصدش خود خورشید است.

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۰ - صفت خرمی شهر اهل سبا و ناشکری ایشان:

خلاصه حکایت اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را

مردم سبا ، بَد گوهر بودند و از راهِ حق به دور . با اینحال در ناز و نعمتِ فراوان به سر می بردند . سیزده پیامبر به سوی آن قوم گسیل شد تا آنان را به خود آورند . پس از اندرزهای فراوان ، قومِ سبا از سرِ عِناد و نه از راهِ حق طلبی از آنان معجزه خواستند . پیامبران دوباره آنان را متوجّه حقیقت کردند امّا آنان سخنان آن بزرگان را مکر و افسون خواندند و رسالت ایشان را فریب شمردند و ضمن آن به حکایت خرگوش و …

تفسیر ابیات 

استاد ارجمند و گرامی 

جناب کریم زمانی 

 

بیت۲۶۵۷

اصلشان بَد بود آن اهلِ سبا

  می رمیدندی ز اسبابِ لِقا

 

مردم سبا ، بَد گوهر و بَد نهاد بودند . به همین جهت از هر عامل و سببی که آنان را به لقایِ الهی می رسانید فرار می کردند . [ اسباب لقا : عوامل و سبب هایی که مانندِ طاعت و عبادت و عمل صالح انسان را به مقامِ قُرب و شهودِ الهی می رساند ]

 

بیت ۲۶۵۸

دادشان چندان ضِیاع و باغ و راغ 

از چپ و ، از راست از بهرِ فراغ

 

حضرت حق تعالی برای آسایش و رفاه آنان از چپ و راست ، مِلک و بوستان و مرغزار به آنان عطا فرموده بود . [ اشاره است به آیه 15 سورۀ سبا « برای قومِ سبا در محلِ مسکونی شان ، نشانه ای ( از لطف و قدرت الهی ) بود . دو باغ ( انبوه و پهناور ) از راست و چپ ، به آنان گفتیم که از روزیِ پروردگارتان بخورید و سپاسِ او را به جای آرید . این شهری است پاک و پروردگاری آمرزگار » ضِیاع = اَملاک ، زمین زراعتی ، زمین غله خیز / راغ = مرغزار ، دامنۀ سبز کوه ]

 

بیت ۲۶۵۹

بس که می افتاد از پُرّی ، ثِمار تنگ می شد مَعبرِ رَه ، بر گذار

 

از بس که درختان ، پُر از میوه بودند . مقدار فراوانی میوه روی زمین می ریخت و در نتیجه ، راهِ عبور و مرور تنگ می شد .

 

بیت ۲۶۶۰

آن نثارِ میوه ، ره را می گرفت از پُریِ میوه ، رهرو در شگفت

 

ریزش میوه بر روی زمین ، راه را بند می آورد و رهگذران از فراوانی میوه ، تعجب می کردند .

 

بیت ۲۶۶۱

سَلّه بر سر ، در درختستان شان پُر شدی ناخواست از میوه فشان

 

مردم سبا در میانِ درختزارها ، سبد بر سر می گرفتند و راه می افتادند و بی آنکه درخت را بتکانند . آنقدر میوه فرو می ریخت که سبد پُر از میوه می شد . [ سَلّه = سبد ، زنبیل ]

 

بیت ۲۶۶۲

باد آن میوه فشاندی ، نی کسی 

پُر شدی ز آن میوه دامن ها بسی

 

باد ، آن میوه ها را فرو می ریخت و کسی دیگر اینکار را نمی کرد . و آنقدر میوه می ریخت که دامن های مردم پُر از میوه می شد .

 

بیت ۲۶۶۳

خوشه های زَفت تا زیر آمده 

 بر سر و رویِ رونده می زده

 

خوشه های بزرگ تا پایین درختان آویزان شده بود . بطوری که هر کسی از آن حوالی عبور می کرد ، آن خوشه ها به سر و صورتش برخورد می کرد .

 

بیت ۲۶۶۴

مردِ گُلخَن تاب ، از پُریّ زر 

 بسته بودی در میان ، زَرّین کمر

 

به قدری زر و سیم در آن دیار فراوان بود که حتّی نازلترین افرادِ جامعه نیز کمربندِ زرِین بر کمر می بستند . [ گُلخَن تاب = آن که آتشخانۀ حمام را گرم می ساخت . این کار از نازلترین مشاغل بود ]

 

بیت ۲۶۶۵

سگ کُلیچه کوفتی در زیر پا تُخمه بودی گرگِ صحرا از نوا

از بس که نان فراوان بود . سگ ها نیز از غایتِ سیری ، نان ها را زیرِ پا لگد می کردند و گرگِ بیابان نیز از فراوانی طعام ، همیشه دچار سوء هاضمه بود . [ کُلیچه = نان ، کلوچه / تُخمه = ناگواریدن غذا ، آن را هیضه هم گویند ]

 

بیت ۲۶۶۶

گشته ایمن شهر و دِه ، از دزد و گرگ / بُز نترسیدی هم از گرگِ سترگ

مردم شهر و روستا از خطر دزد و گرگ در امان بودند و حتی بُز از گرگِ عظیم الجُثّه ترسی نداشت .

 

بیت ۲۶۶۷

گر بگویم شرحِ نعمت های قوم که زیادت می شد آن یَوماََ بِیَوم

اگر بخواهم همۀ آن نعمت هایی را که نصیبِ مردمِ سبا شده بود شرح دهم و بگویم که چگونه روز به روز بر مقدارِ آن افزوده می شد .

 

بیت ۲۶۶۸

مانع آید از سخن های مهم 

 انبیا بُردند امرِ فَاستَقِم

قهراََ این شرح ، مرا از بیان مطالب مهم باز می دارد . ( از انجا که این قوم ، شکر نعمت های الهی را به جا نیاورد . حق تعالی پیامبرانی به سوی ایشان برانگیخت ) انبیاء فرمان الهی «ثابت قدم باش» را به آنان ابلاغ کردند . [ اقتباس از آیه 112 سورۀ هود « همانسان که به تو ( ای محمد ) امر شده ، با آنان که همراهِ تو به خوا روی آورده اند ( در امر تبلیغ الهی ) ثابت قدم باش و سرکشی مکنید که خدا به هر آنچه کنید بیناست » هر چند لفظاََ این خطاب به حضرت رسول الله (ص) است امّا معناََ سایر انبیاء نیز موردِ این خطاب بوده اند . پس همۀ پیامبران الهی مأمور بودند که در تبلیغ رسالت خود ، ثابت قدم باشند و دیگران را نیز به این امر دعوت کنند . ]

سعید حبیب زاده در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴:

تکرار قافیه ی لاله ، مخصوصا هزار لاله ، در مصرع دوم بیت اول و آخر ،از حافظ بعید است .

من که به صحت ضبط مشکوکم 😅😊

سعید حبیب زاده در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:

در مصرع دوم بیت آخر ، کار از ناله رفتن ، همانند کار از صنعت دلاله رفتن ، یعنی کار تو به واسطه ی این عمل و با این سبب درست میشود و سامان می پذیرد .

کار از چیزی رفتن یعنی درست شدن به سبب آن چیز

کار از تو میرود مددی ای دلیل راه

کانصاف میدهیم و ز راه اوفتاده ایم

 

در مورد طفل یکشبه هم ، دقیقا منظور حافظ شعری است که یک شبه سروده و قرار است راهی راه یکساله به هند شود ، و حافظ میگوید واقعا جای شگقتی است که شعری که همین امشب سرودم بی درنگ راهی کشوری دیگر میشود که یکساله راه از ما دورتر است و مشتاق شنیدن و خواندن این شعر من هستند . 

آسمان بخشایشگر در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۶ در پاسخ به مهدی مقدم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۴:

یعنی بدی و ننگ به من که از شاهان مرد، زن یا همون ماده پدید اومد

.. منا.. در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۲:

واقعا غزل با کیفیتی است بالاخص بیت سوم. از حیث مضامین نیز جالب توجه است با این وجود توجه بسیار کمی به این غزل شده، همچون سایر اشعار فرخی. 

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » متفرقات » شمارهٔ ۱۵۵:

ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست

عمر دوباره سایه بالای دلبرست

صائب تبریزی 

باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور

با خاکِ کوی دوست برابر نمی‌کنم

حضرت حافظ

مطلوب از آن اوست که درد طلب ازوست

دلبر در آن دل است که جویای دلبر است

صائب تبریزی 

تو نباشی دل ما را ثمری نیست که نیست

منسوب به حافظ

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا

یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

مولانا

سلطان منی سلطان منی

و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یک جان چه بود صد جان منی

نان بی‌تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی هم نان منی

مولانا

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

تو را در دلبری دستی تمامست

مولانا

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

خیال روی تو در خاطرم در آویزد

چو کودکی که به دامان مادر آویزد

سیمین بهبهانی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست

عمر دوباره سایه بالای دلبرست

صائب تبریزی 

باغِ بهشت و سایهٔ طوبی و قصر و حور

با خاکِ کوی دوست برابر نمی‌کنم

حضرت حافظ

مطلوب از آن اوست که درد طلب ازوست

دلبر در آن دل است که جویای دلبر است

صائب تبریزی 

تو را در دلبری دستی تمامست

مولانا

تو نباشی دل ما را ثمری نیست که نیست

منسوب به حافظ

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

رویم از همه عالم به روی توست

سعدی جان

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

ابوسعید ابوالخیر

گر بدانی چقدر تشنهٔ دیدار توام

خواهی آمد عرق آلود به آغوش مرا

صائب تبریزی 

چشم اگر این است و ابرو این و ناز و عشوه این

الوادع ای صبر و تقوا ، الوداع ای عقل و دین

کمال خجندی

گر از غم عشق عار داریم

پس ما به جهان چکار داریم

مولانا

تنم فرسود و عقلم رفت و عشقم همچنان باقی

سعدی جان 

دست عشق از دامن دل دور باد

می توان آیا به دل دستور داد؟ 

قیصر امین پور

مدامم مست می‌دارد نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ

خیال روی تو در خاطرم در آویزد

چو کودکی که به دامان مادر آویزد

سیمین بهبهانی

یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

مولانا

سلطان منی سلطان منی

و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یک جان چه بود صد جان منی

نان بی‌تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی هم نان منی

مولانا

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

جان هر زنده دلی زنده به جان دگر است

#خواجو_کرمانی 

آن دلبر عیار جگر خوراهٔ ما کو

آن خسرو شیرین شکر پارهٔ ما کو

#مولانا 

از دلبر ما نشان که دارد

#مولانا 

ای مردمان بگویید آرام جان من کو

#انوری

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

دل در پی عشق دلبران است هنوز

#عبید_زاکانی 

دلم آنجاست که آن دلبر عیار آنجاست

#سعدی_جان 

مایهٔ خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل ما ببرد

#حضرت_حافظ 

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

دل قوی دار چو دلبر خواهی

دل خود از دل سستان بستان

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

عالمی خوشتر از آن نیست که من باشم و دوست

این بهشتی است که درعالم امکان من است

#عماد_خراسانی

عشقم کجای دنیایی ، دنیا جهنم محضه

#پویا_بیاتی 

هر که دلارام دید از دلش آرام رفت

چشم ندارد خلاص هر که در این دام رفت

#سعدی_جان 

آزمودم دل خود را به هزاران شیوه

هیچ چیزش بجز از وصل تو خوشنود نکرد

#مولانا 

به جستجوی تو گرد از جهان برآوردم

دگر کجا روم ای خانمان خراب کجا؟ 

#صائب_تبریزی 

در جستجوی اهل دلی عمر ما گذشت

جان در هوای گوهر نایاب داده ایم

#رهی_معیری 

پس کدامین شهر ز آنها خوشتر است

گفت آن شهری که در وی دلبر است 

#مولانا 

دیگران فردوس می خواهند و ما دیدار یار

#شاه_نعمت_الله_ولی 

نه از چینم حکایت کن نه از روم

که من دل با یکی دارم در این بوم

#سعدی_جان 

یا دست رفاقت نده و دست نگهدار

یا تا ته خط حرمت این دست نگهدار

#علیرضا_قنبری 

لذت نمانده است در آیندهٔ حیات

از عیشهای رفته دلی شاد می کنیم

#صائب_تبریزی 

چاره‌ها رفت ز دست دل بیچاره من

تو بیا چارهٔ من شو که توئی چاره من

#فیض_کاشانی 

غربت آن است که در جمعی و جانانت نیست

#مولانا 

از آرزوی روی تو جانم به لب رسید

بنمای رخ که جان بدهم پیش روی تو

#فخرالدین_عراقی 

گر از یادم رود عالم تو از یادم نخواهی رفت

#استاد_شهریار 

وصل جانان قسمت اهل هوس شد ای دریغ

گل نصیب دست گل چین است گویی نیست هست

#فروغی_بسطامی 

خوش آن ساعت نشیند دوست با دوست

#سعدی_جان 

تو در عالم نمی گنجی ز خوبی

مرا هرگز کجا گُنحی در آغوش؟! 

#سعدی_جان 

همه غم های جهان هیچ اثر می نکند

در من از بس که به دیدار عزیزت شادم!!! 

#سعدی_جان 

هر چه هستی جان ما قربان توست

#مولانا 

تو شاه عظیمی که در دل مقیمی

#مولانا 

خوب کردی که رخ از آینه پنهان کردی

هر پریشان نظری لایق دیدار تو نیست

#صائب_تبریزی 

گر همه صورتگران صورت زیبا کشند

صورت زیبای تو از همه زیباتر است

فروغی بسطامی

سخن این است که ما بی تو نخواهیم حیات

#حضرت_حافظ 

نیست در شهر نگاری که دل از ما ببرد

#حضرت_حافظ 

به خواب نیز نمی بینمش چه جای وصال؟! 

حضرت حافظ

ترسم هوسم بیش کند بُعدِ مسافت

سعدی جان

نیست جز عشق تمنای دگر مجنون را

صائب تبریزی

به دو صد زخم مرا از تو جدا نتوان کرد

صائب تبریزی

تو قلهٔ خیالی و تسخیر تو محال

قیصر امین پور

من که جز هم نفسی با تو ندارم هوسی

با وجود تو چرا دل بسپارم به کسی

فاضل نظری

تو را باختم اما خودم را یافتم پس من بردم

#دیالوگ

Amir arta Habibi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۵ در پاسخ به Kosar Mohamadrezaei دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۷:

زندگانی چه کوته و چه دراز نه به آخر بمرد باید باز؟

سلام.زندگی چه کوتاه باشد و چه دراز عاقبت باید مرد

Amir arta Habibi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶:

معنی بختور؟

Amir arta Habibi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۵:

مخاطب شعر چه کسی است؟

Amir arta Habibi در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴:

بین جنگ‌ آوران و خیاطان چه وجه شبهی می تواند باشد؟

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۸۰۶