گنجور

حاشیه‌ها

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۳ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲
  
به‌ گلشنی‌ که دهَم عَرض، شوخیِ او را
تحیّر آینهٔ رنگ می‌کند، بو را

خموش‌ گشتم و اسرارِ عشق پنهان نیست
کَسی چه چاره‌ کند ؟ حیرتِ سخنگو را

سَرِ بریده‌ هم‌ اینجا چو شمع بی‌خواب‌ است
مگر به بالشِ داغی نهیم، پهلو را

ندانم از اثرِ کوششِ کدام دل است؟
که می‌کِشند به پابوسِ یار، گیسو را

چه ممکن است نگردد کبابِ حیرانی؟
نموده‌اند به آیینه، جلوهٔ او را

به سینه تا نفَسی هست‌، مشقِ حسرت‌ کن
اَمَل به رنگ‌ کشیده‌ست، خامهٔ مو را

غبارِ آینه‌ گشتی‌، غبارِ دل مَپسند
مکن به زشتیِ رو جمع،  زشتیِ خو را

اگر به خوانِ فلک، فیضِ نعمتی می‌بود
نمی‌نمود هلال، استخوان‌ِ پهلو را

دمی به یادِ خیالِ تو سَر فروبردم
به آفتاب رساندَم، دِماغِ زانو را

گرفته است سُوَیدا، سوادِ دل بیدل
تصرّفی‌ست در این دشت، چشمِ آهو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱
       
اگر اندیشه کند، طرزِ نگاهِ او را
جوشِ حیرت، مژه سازد نگهِ آهو را

ما هم از تاب و تبِ عشق به خود می‌بالیم
بر سرِ آتش اگر هست دمیدن، مو را

عَرضِ شوخی چه دهد نالهٔ محروم اثر
تیغِ بی‌جوهرِ ما کرد سفید، ابرو را

بس که تنگ است فضایِ چمن از نالهٔ من
بر زمین برگ‌ِ گل از سایه نهد، پهلو را

سرنوشتَم نتوان خواند، مگر در تسلیم
توأَمِ جِبههٔ خود ساخته‌ام، زانو را

خاک گردیدم و از طعنِ خَسان وارَستم
آخِر انباشتم از خود، دهنِ بدگو را

نبضِ دل هم به تپِش، ناله‌طرازِ نفَس است
چنگ اگر شانه به مضراب زند، گیسو را

خال از نسبتِ رخسارِ تو رنگین‌تر شد
قربِ خورشید به شب‌ کرد مدد، هندو را

صافیِ دیده و دل، مانعِ تمییزِ دُویی‌ست
پشتِ عینک به تفاوت نرسانَد، رو را

تا نظر می‌کنی، از کَسوتِ رنگ‌ آزادیم
رگ‌ِ گل، چند به زنجیر نشانَد بو را

بیدل این‌ عرصه، تماشاکدهٔ الفت نیست
سبز کرده‌ ست دَر و دشت، رَمِ آهو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰
  
نمی‌دانم چه تنگی در هم افشُرد، آهِ مجنون را
رَمِ این گردباد آخِر به ساغر کرد، هامون را

به هر مژگان‌زدن، سامانِ صد میخانه مستی کن
که خط جوشید و در ساغر گرفت، آن حسنِ میگون را

به امّیدِ چکیدن، دست‌وپایی می‌زند اَشکَم
تنزّل در نظر معراج باشد، همّتِ دون را

در این گلشن تسلّی داد وضعِ سرو و شمشادَم
که یک مصرع، بلند آوازه دارد طبعِ موزون را

به تسخیرِ جهانِ بی‌حس، از تدبیر فارغ شُو
نفَس‌فرسا کنی تا کِی؟ به مارِ مُرده افسون را

عروجِ جاه، منعِ سِفله‌طبعی‌ها نمی‌گردد
به این سامانِ عزّت، بویِ تمکین نیست گردون را

ز سختی‌هایِ حرص است اینکه خاکِ اژدهاطینت
فرو بُرده‌ست، امّا هضم ننموده‌ست قارون را

فنا می‌ شویَد از گردِ کُدورت، دامنِ هستی
چو آتش، می‌کند خاکسترِ ما کارِ صابون را

که باور دارد این حرف از شهیدِ بینوایِ من  ؟
که رنگی از حنایِ دستِ قاتل داده‌ام خون را

رموزِ خاکسارانِ محبّت، کیست دریابد؟
مگر جولانِ لیلی ناله سازد، گَردِ مجنون را

اثرها بنگر، امّا از تصرّف دم‌ مزن بیدل
به چون‌ و چند نتوان حُکم‌ کردن، صنعِ بی‌چون را

مصطفی فقیه در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۰:

در بیت اول، حرف «خ» در کلمه «آخر» مکسور است که به اشتباه با فتحه آورده شده، «آخِر» به معنی (انتها و واپسین) شکل درست و «آخَر» به معنای (دیگر یا یکی از دو چیز یا دو کس)، غلط و مقصود بیت نیست. (خوشبختانه تصحیح بنده اعمال شد.)

غیر از آن، حرکت گذاری ها در پاره ای کلمات اضافه و بلکه نادرست است (در این مورد هم خوشبختانه تصحیحات پیشنهادی اعمال و حرکت گذاری های نادرست حذف شد.). در واقع قافیه ابیات «ay» می باشد ونه «ey» که به اشتباه با حرکت گذاری بر آن تاکید شده است. مطابق با تلفظ واژگان در زمان زیست شاعر، کلمه انتهای مصرع اول، «مَی» وکلمات انتهایی مصرع دوم در سایر ابیات چنین خوانده می شوند: آخِر الدواء الکَی، بهمن و دَی، هَی هَی، افسرِ کَی، دف و نَی، شیئه لا شَی، وای بر وَی، حاتم طَی، و الضمان علَی

زبان فارسی در گذر زمان و بخصوص طی یکی دو قرن اخیر، (احتمالا تحت تاثیر وتسلط لهجه تهرانی، به عنوان پایتخت ایران در عصررسانه و ارتباطات )، سخت به کسره گرایش پیدا کرده و در گفتار امروز حرکت بسیاری از کلمات از فتحه به کسره تبدیل شده است. این تحول در کشورهای تاجیکستان و افغانستان دیده نمی شود.

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۳:

ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌ آید

حضرت حافظ

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

در حَشْر چو بینند بدانند که وحشیست

آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

وحشی بافقی

ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است

این کشتی از تلاطم دریا شکسته است

تنها ننالم از غم ایّام و جورِ یار

باشد مرا دلی که از صد جا شکسته است

هادی رنجی

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۰ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

شیراز و آب رکنی و آن باد خوش نسیم

عیبش مکن ، که خال رخ هفت کشور است

حضرت حافظ

خوشا شیراز و وضع بی مثالش

خداوندا نگهدار از زوالش

حضرت حافظ

خوشا شیراز و وضعِ بی‌ مثالش

خداوندا نگه دار از زَوالش

به شیراز آی و فیضِ روحِ قدسی

بجوی از مردمِ صاحب کمالش

حضرت حافظ

من گشته ام تمام جهان را به چشم خویش

شیراز ، از تمام جهان خوش نما تر است

دکتر منصور رستگار فسایی

چه شام و چه روم و چه برّ و چه بحر

همه روستایند و شیراز شهر

شیخ الاجل سعدی

که سعدی از حق شیراز روز و شب می‌ گفت

که شهرها همه بازند و شهر ما شهباز

شیخ الاجل سعدی

چه نیک بخت کسانی که اهل شیرازند

که زیر بال همای بلند پروازند

شیخ الاجل سعدی

شنیدم هر چه در شیراز گویند

به هفت اقلیم عالم باز گویند

که سعدی هرچه گوید پند باشد

حریص پند دولتمند باشد

شیخ الاجل سعدی

به نیک مردان یا رب که دست فعل بَدان 

ببند بر همه عالم خصوص بر شیراز

شیخ الاجل سعدی

به حق کعبه و آن کس که کرد کعبه بنا

که دار مردم شیراز در تجمل و ناز

هر آن کسی که کند قصد قبة الاسلام

بریده باد سرش همچو زر و نقره به گاز

شیخ الاجل سعدی

خوشا تفرج نوروز خاصه در شیراز

که برکند دل مرد مسافر از وطنش

شیخ الاجل سعدی

ندیدم در جهان چون خاک شیراز

وزین ناسازتر آب و هوایی!

شیخ الاجل سعدی

چون می‌ گذری به خاک شیراز

گو من به فلان زمین اسیرم

شیخ الاجل سعدی

هر متاعی ز معدنی خیزد

شکر از مصر و سعدی از شیراز

سعدی جان

شنیده‌ ای که مقالات سعدی از شیراز

همی‌ برند به عالم چو نافه ختنی ؟

شیخ الاجل سعدی

در اقصای عالم بگشتم بسی

به سر بردم ایام با هر کسی

تمتع به هر گوشه‌ای یافتم

ز هر خرمنی خوشه‌ای یافتم

چو پاکان شیراز، خاکی‌نهاد

ندیدم ، که رحمت بر این خاک باد

تولای مردان این پاک‌بوم

برانگیختم خاطر از شام و روم

سعدی جان 

مرا دلیست گرفتار خطهٔ شیراز

ز من بریده و خو کرده با تنعم و ناز

عبید زاکانی

از هوای خطهٔ ری ، وز نهاد مردم وی

بویی از شیراز علیین طراز آید ؟ نیاید

شوریده شیرازی

خاک شیراز مگر کعبه عالم شد باز

که برین خاک نهادند همه روی نیاز

باغ فردوس که مرد از هوسش می میرد

خوش عروسی است ولی رشک برد از شیراز

این هم از لطف خداوند جهاندار بود

خلق شیراز به شادی همه در نعمت و ناز

حیدر شیرازی

هست رازی ازلی در دل شیراز نهان

خرم آن روز که من بر سر آن راز رسم

ملک الشعرای بهار

شد پارس یکی حلقهٔ گزین

شیراز بر آن حلقه چون نگین

بر حلقهٔ انگشترین پارس

شیراز بود گوهری ثمین

ملک الشعرای بهار

هر که آدم صفت آمد به بهشت شیراز

تا خورد دانه ای از خرمن گندم آمد

شمس قمی

خاک شیراز که سرمنزل عشق است و امید

قبله مردم صاحبدل و صاحب نظر است

سرخوش از ناله مستانه سعدی است رهی

همه گویند ولی گفته سعدی دگر است

رهی معیری

نسیم صبح دلبر می شنیدم

دلم دیوانگی آغاز می کرد

خیال آب رکناباد می پخت

هوای خطه شیراز می کرد

سلمان ساوجی

دیدمت دورنمای در و بام ای شیراز

سرم آمد به بر سینه سلام ای شیراز

وامداریم سرافکنده ز خجلت در پیش

که پس انداخته ایم این همه وام ای شیراز

توئی آن کشور افسانه که خشت و گل تست

با من از عهد کهن پیک و پیام ای شیراز

شهسوار سخنم لیک نه با آن شمشیر

که به روی تو برآید ز نیام ای شیراز

شاید از گرد و غبار سفرم نشناسی

شهریارم به در خواجه غلام ای شیراز

استاد شهریار

ما که رندان کیسه پردازیم

کشتهٔ شاهدان شیرازیم

عبید زاکانی

به یمن معدلت پادشاه بنده نواز

بهشت روی زمین است خطهٔ شیراز

عبید زاکانی 

هر نسیمی که از آن خطه نیاید با دست

خنک آن باد که از جانب شیراز آید

خواجو کرمانی

ای ز جام شعر تو شیراز مست

پیش حافظ بینمت جامی به دست

پیش این آزرده جان بسته به لب

شکوه از شیراز کردی ای عجب

گرچه ما در این چمن بیگانه ایم

قول تو چون بودم در ویرانه ایم

فریدون مشیری

باز هم تو در دریا دیگری

شاعر شیراز رویا پروری

لاله و نیلوفرش شعر آفرین

و آن گل نارنج و ناز نازنین

دیده ام افسون سرو ناز را

باغهای پر گل شیراز را

سعدی و حافظ پناهت می دهند

در حریم خویش راهت می دهند

فریدون مشیری

نیست اسلام من از مکه و از خاک عرب

گبرکی نیمه مسلمان توام ای شیراز

حافظ آموخت به من راه مسلمانی را

چاکر حافظ قرآن توام ای شیراز

گرچه پیمانه کش و رند و حریف فلکم

باز هم بر سر پیمان توام ای شیراز

خاکبوس قدم سعدی شیرین سخنت

خار بستان و گلستان توام ای شیراز

هر بزرگی پس مردن سر و سامانی یافت

من چرا بی سر و سامان توام ای شیراز

بنده (امید)م و قربان خدا هم نشوم

لیک قربان تو ، قربان توام ای شیراز

پیر پرورده فردوسی و خیامم ، لیک

شیرها خورده ز پستان توام ای شیراز.

مهدی اخوان ثالث

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹
  
نظر بر کج‌رُوان، از راستان بیش است‌ گردون‌ را
که خاتم،  بیشتر در دل نشانَد نقشِ واژون را

شهید ام، لیک می‌دانم‌ که عشقِ عافیت‌دشمن
چو‌ یاقوتم به آتش می‌بَرد، هر قطرهٔ خون را

در آغوشِ شکنجِ دامِ الفت، راحتی دارم
خیالِ زلفِ لیلی، سایهٔ بید است مجنون را

گر از شورِ حوادث آگهی، سَر در گریبان‌ کن‌!
حصارِ عافیت، جز خُم نمی‌باشد فلاطون را

نه تنها اغنیا را چرخ برمی‌دارد از پستی
زمین هم‌ لقمه‌هایِ چرب داند، گنجِ قارون را

شعورِ جسم، زنجیری‌ست در راهِ سبک‌روحان
که‌ چون‌ خط نقش‌ بندد، پای‌ِ رفتن نیست‌ مضمون‌ را

دل است آن تخمِ بی‌رنگی‌، که بهرِ جستجویِ او
جگر سوراخ سوراخ است‌، نُه غربال‌ِ گردون را

به‌قدرِ کوششِ عشق  است نعلِ حُسن در آتش
صدای تیشهٔ فرهاد، مِهمیز است‌ گلگون را

خیالِ ماسِوا فرش است در وحدت‌سرایِ دل
درونِ خویش دارد خانهٔ آیینه، بیرون را

حوادث‌ مژدهٔ‌ امن‌ است، اگر دل‌ جمع‌ شد بیدل
گهر افسانه‌ داند، شورشِ امواج‌ِ جیحون را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸
        
چنان پیچیده توفانِ سرشکَم، کوه و هامون را
که نقشِ پای هم، گرداب شد فرهاد و مجنون را

جنون می‌جوشد از مدِّ نگاهِ حیرتَم، امّا
به جویِ رگ، صدا نتوان شنیدن مُوجهٔ خون را

چو سیمَت نیست خامُش‌ کن، که صوتَت بی‌اثر گردد
صداهایِ عجایب از رهِ سیم است، قانون را

تبسّم از لبِ او خط کشید آخِر به خونِ من
نپوشید از نزاکت، پردهٔ این لفظ مضمون را

به هرجا می‌روَم، ازحسرتِ آن شمع می‌سوزم
جهان آتش بوَد، پروانهٔ از بزم‌ بیرون را

درشتی‌ها گوارا می‌شود در عالمِ الفت
رگِ سنگِ ملامت، رشتهٔ جان بود مجنون را

به خون می‌غلتم از اندیشهٔ نازِ سیَه‌مستی
که چشمِ شوخِ او، در جامِ مِی حل‌ کرد افیون را

دلِ داناست، گر پرگارِ گردون مرکزی دارد
چو جوشِ مِی، سَرِ خُم‌، مغز می‌داند فلاطون را

چه سازد مویِ پیری با دلِ غفلت‌سرشتِ من؟
که بر آلایشِ باطن، تصرّف نیست صابون را

مشُو زُافتادگان غافل، که آخِر سایهٔ عاجز
به پهلو، زیردستِ خویش سازد کوه و هامون را

ز سرو و قُمریان پیداست بیدل، کاندر این گلشن
به سرِ خاکستر است از دُورِ گردون، طبعِ موزون را

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷:

ز بس که شد دلِ حافظ رمیده از همه کس

کنون ز حلقهٔ زلفت به در نمی‌ آید

حضرت حافظ

دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست

کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

در حَشْر چو بینند بدانند که وحشیست

آن را که تنی غرقه به خون هست و کفن نیست

وحشی بافقی

محسن در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

در آن روزی که در عالم الست ...

سوره اعراف، آیه ۱۷۲

«أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قَالُوا بَلَیٰ شَهِدْنَا»

ترجمه:

«آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می‌دهیم.»

این آیه به پیمان الهی با فرزندان آدم اشاره دارد.

بیژن همت در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۱ در پاسخ به نگین شکروی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:

قطعا مصرع مورد نظر از نظر وزن ایراد دارد و ورژنی که شما میفرمائید این مشکل را ندارد و از این لحاظ منطقی تر بنظر میرسد

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۱ در پاسخ به عبدالرضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫۳ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۱ در پاسخ به افسانه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۴:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

امیر رحیمی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۶:

خوانش و توضیح هم زمان لغت ها و عبارات در کانال کلیله آماده و فراهم است . در صورت تمایل به این کانال سر بزنید

🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile

امیر رحیمی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۴:

خوانش و توضیح هم زمان لغت ها و عبارات در کانال کلیله آماده و فراهم است . در صورت تمایل به این کانال سر بزنید

 

🆔 شناسه:

https://ble.ir/kelile

امیر رحیمی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۲ - ترسیدن شیر از بانگ شنزبه:

 

خوانش همراه با توضیح و معنی 

در نرم افزار بله 

🆔 شناسه:

https://ble.ir/kelile

امیر رحیمی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۵:

خوانش و توضیح هم زمان لغت ها و عبارات در کانال کلیله آماده و فراهم است . در صورت تمایل به این کانال سر بزنید

🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۸۰ - معشوقی از عاشق پرسید کی خود را دوست‌تر داری یا مرا گفت من از خود مرده‌ام و به تو زنده‌ام از خود و از صفات خود نیست شده‌ام و به تو هست شده‌ام علم خود را فراموش کرده‌ام و از علم تو عالم شده‌ام قدرت خود را از یاد داده‌ام و از قدرت تو قادر شده‌ام اگر خود را دوست دارم ترا دوست داشته باشم و اگر ترا دوست دارم خود را دوست داشته باشم هر که را آینهٔ یقین باشد گرچه خود بین خدای بین باشد اخرج به صفاتی الی خلقی من رآک رآنی و من قصدک قصدنی و علی هذا:

به نام حضرت دوست
شرح ابیات 
استاد ارجمند جناب اقای کریم زمانی 
بیت 2020
گفت معشوقی به عاشق ز امتحان / در صَبوحی ، کِای فلان اِبن الفلان
معشوقی در بامدادی به منظور امتحان عاشق گفت : ای فلان بن فلان . ( صبوح = شرابی که وقت صبح نوشند ، در اینجا به معنی بامداد و صبح است ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]

بیت 2021
مر مرا تو دوست تر داری عجب / یا که خود را ؟ راست گو یاذَالکُرَب
ای اندوهمند ، راستش را بگو . آیا مرا بیشتر دوست داری یا خودت را ؟ [ یاذَاالکُرَب = ای اندوهمند ]

بیت 2022
گفت : من در تو چنان فانی شدم / که پُرم از تو ز ساران تا قَدَم
عاشق به معشوق گفت : من چنان در تو فانی شده ام که از سر تا پا از وجودِ تو آکنده هستم . [ ساران = جمع سار به معنی سَر ]

بیت 2023
بر من از هستیِ من جز نام نیست / در وجودم ، جز تو ای خوش کام نیست
از وجودِ من چیزی جز نام باقی نمانده است . ای محبوب در وجودم چیزی جز تو نیست . [ خوش کام = زیبا دهان ، در اینجا منظور محبوب و معشوق است ]

بیت 2024
ز آن سبب فانی شدم من اینچنین / همچو سِرکه در تو بحرِ انگبین
از آنرو ای دریای عسل در تو مانندِ سِرکه فانی شدم . یعنی همانطور که اگر مقداری سِرکه به دریای عسل بریزند در آن مستهلک می شود و نمودی نمی کند من نیز در تو فانی شده ام .

بیت 2025
همچو سنگی کو شود کُل لَعلِ ناب / پُر شود او از صفاتِ آفتاب
مانند سنگی که کُلّاََ به لعلِ خالص مبدّل می شود و از صفات و خاصیت های آفتاب آکنده می گردد . [ این بیت و بیت بعد به این باور قدیمی اشارت دارد که سنگ ها بر اثر تابش خورشید و فعل و انفعالات معدنی به لعل و یاقوت مبدّل می شوند . این بیت به صورت تمثیل آمده تا فنای عاشق در معشوق را نشان دهد . ]

بیت 2026
وصفِ آن سنگی نمانَد اندر او / پُر شود از وصفِ خور او پُشت و رو
دیگر در آن سنگ هیچگونه خصوصیّت سنگی باقی نمی ماند . بلکه پشت و روی آن یعنی بُرون و درون آن از اوصاف و خواصِ خورشید پُر می شود . یعنی هم لطافت خورشید را اخذ می کند و هم رنگ و پرتوِ آن را .

بیت 2027
بعد از آن گر دوست دارد خویش را / دوستیِّ او بُوَد آن ای فتا
زان پس ای جوان ، اگر آن لعل فرضاََ خود را دوست داشته باشد . آن نیز دوست داشتن خورشید است . یعنی چون سنگی که بر اثر تابش خورشید به لعل مبدّل می شود اگر به ذاتِ خود عشق ورزد در واقع به خورشید عشق ورزیده است . زیرا این ذاتِ عالی را از او کسب کرده است .

بیت 2028
ور که خور را دوست دارد او به جان / دوستیِّ خویش باشد بی گُمان
اگر سنگ بعد از آنکه به لعل تبدیل شد . خورشید را از دل و جان دوست داشته باشد . باز هم بی شک خود را دوست داشته باشد .

بیت 2029
خواه خود را دوست دارد لعلِ ناب / خواه تا او دوست دارد آفتاب
لعلِ خالص اگر خود را دوست بدارد و یا خورشید را ، هیچ فرقی نمی کند .

بیت 2030
اندرین دو دوستی خود فرق نیست / هر دو جانب جز ضیایِ شرق نیست
خلاصه اینکه در این دو عشق فرقی نیست . زیرا هر دو طرف چیزی جز پرتو خورشید نیست . [ شرق = در اینجا به معنی خورشید است . نه خاور و مشرق ]

منظور بیت : عشقِ عاشق به خود و یا معشوق ، نتیجۀ تجلّیات انوار شمسِ حقیقت است .

بیت 2031
تا نشد او لعل ، خود را دشمن است / ز آنکه یک من نیست آنجا ، دو من است
آن سنگ تا وقتی که به لعل مبدل نشده دشمن خود است . زیرا در آن مرتبه یک «من» وجود ندارد . بلکه دو «من» وجود دارد . [ یک «من» هویت سنگ است و «من» دیگر هویّت خورشید . و قهراََ دویی و غیریّت مبنای دشمنی و ستیز است . سنگ ، تیره و منکدر است و خورشید ، روشن و منوّر . و چون سنگ ، اوصاف و خصوصیات خورشید را بگیرد . وجودِ پیشین او توسّطِ خورشید ربوده شود . ]

بیت 2032
ز آنکه ظلمانی ست سنگ و روز کور / هست ظلمانی ، حقیقت ضدِّ نور
زیرا سنگ ، تاریک است و حتّی در روز هم کور است . و وجودِ تیره ، در حقیقت ضدِّ نور است . [ آنان که از مرتبۀ دنیوی نگذشته اند و به لطافت روحانی نرسیده اند . باطنی تیره و روحی منکدر دارند و به سببِ کوردلی نمی توانند خورشید حقیقت را مشاهده کنند . پس به ستیز با آن برمی خیزند . ]

بیت 2033
خویشتن را دوست دارد ، کافر است / ز آنکه او منّاعِ شمسِ اکبر است
سنگ اگر خود را دوست بدارد ، کافر است . زیرا او منع کنندۀ خورشید اکبر است . یعنی از تابیدن خورشید بر وجودِ تیرۀ خود ممانعت کرده است . ( منّاع = بسیار منع کننده / شمسِ اکبر = مراد خورشید حقیقت الهی است ) [ شخصِ خودپَرست نیز وجودی ظلمانی دارد . زیرا خودبینی و انانیّتِ او سبب شده که خورشید حقیقت بر او تابیدن نگیرد . ]

بیت 2034
پس نشاید که بگوید سنگ اَنا / او همه تاریکی است و در فنا
پس روا نیست که سنگ بگوید : «من» ، یعنی دَم از وجودِ خود بزند . زیرا سنگ ، وجودی تاریک دارد و در مرتبۀ عدم است . [ «نور» وجود است و تاریکی جنبۀ عدمی دارد . پس هر آنکس که باطنی تیره و ظلمانی دارد بر حسبِ حقیقت ، وجود ندارد . گر چه قیل و قالی دارد . ]

بیت 2035
گفت فرعونی : اَنَالحَق ، گشت پَست / گفت منصوری اَنَالحق و بِرَست
یکی از فراعنه گفت : انالحق ، یعنی منم حضرت حق . و با این گفته ، خوار و ذلیل شد . منصور حلّاج نیز گفت : انالحق ، در حالی که با این گفته رستگار شد . [ همانطور که در آیه 24 سورۀ نازعات آمده فرعون گفت « منم پروردگار برتر شما » و با چنین ادعایی ذلیل و رسوا شد . منصور حلّاج نیز گفت : انالحق ، اما رستگار شد . مولانا می گوید میان این دو حرف تفاوت بسیار است . فرعون در مرتبۀ خودبینی و کثرت چنین سخنی گفت . در حالی که حلّاج در مرتبۀ فناء و محوِ غیریّت این حرف را زد . فرعون وجود جزیی خود را خدا دانست ولی حلّاج وجودی جز حق ندید . ]

بیت 2036
آن اَنَا را لَعنَة الله در عَقِب / وین اَنا را رَحمة الله ای مُحِب
آن «من گفتن» لعنت خدا را در پی داشت یعنی من گفتنِ فرعون باعث جوشش قهر الهی و ملعون شدنش شد . و اما ای عاشق حق ، این «من گفتن» رحمت الهی را به دنبال آورد . یعنی انالحق گفتنِ حلّاج چون جنبۀ نفسانی نداشت و از نائرۀ عشقِ حق سرچشمه می گرفت سزاوار رحمت الهی شد . [ عَقِب = پشت سر ، پاشنۀ پا ]

بیت 2037
ز آنکه او سنگِ سیه بُد ، این عقیق / آن عدویِ نور بود و این عشیق
زیرا فرعون به منزلۀ سنگِ سیاه بود و حلّاج به مثابۀ عقیق . آن یکی دشمن نور بود و این یکی عاشق نور . [ عشیق = عاشق ، معشوق ، در اینجا معنی اوّل مناسب است . ]

بیت 2038
این اَنا هُو بود در سِرّ ، ای فَضول / زاتّحادِ نور ، نه از راهِ حلول
ای یاوه گو ، این انالحقی که حلّاج سر داد در حقیقت «هُوالحق» بود و این از طریق اتّحادِ نور بود نه از طریق حلول . ( فَضول = یاوه گو ) [ مولانا می گوید : انالحقِ حلّاج از راه حلول و اتّحاد ذاتی شخصی نیست بلکه از جهت وحدت نوری و اتّحادِ شأنیِ اتّصالی است . مراد از اتّحاد نوری ، فنای نمود در بود و سراب در آب است . ( شرح بیت 1737 دفتر دوم ) . حلول عبارت است از درامدن چیزی در چیز دیگر . یعنی در حلول دویی و انانیّت و غیّریت است . در حالیکه در وحدت وجود غیری جز حق نیست بلکه این حق است که در مراتب وجود تجلّی کرده است . مثلاََ خورشید در مراتب مختلف می تابد . ]

بیت 2039
جهد کن تا سنگی ات کمتر شود / تا به لعلی ، سنگِ تو انور شود
بکوش تا اوصاف سنگی در تو کمتر شود . یعنی اوصاف مادّی و دنیوی خود را کم کن . تا با لعل شدن ، سنگِ وجودت تابناک گردد . [ اگر اوصاف «منی» و «مایی» را در حقیقتِ مطلق فانی سازی در آن صورت به اخلاقِ الهی متخلّق گردی و روحی پُر نُور و سُرور خواهی یافت . ]

بیت 2040
صبر کن اندر جِهاد و در عَنا / دَم به دَم می بین بقا اندر فنا
در جهاد و سختی صابر باش تا هر لحظه بقای بِالله را در فنای فِی الله ببینی . [ عَنا = مخفف عَناء به معنی رنج و سختی ]

بیت 2041
وصفِ سنگی هر زمان کم می شود / وصفِ لعلی در تو محکم می شود
اوصاف سنگی هر لحظه در تو کاهش می یابد . یعنی اگر در مجاهدۀ نَفس و ریاضت صابر باشی لحظه به لحظه اوصافِ مادّی و دنیوی تو کم می گردد . و در عوض اوصافِ لعلی تو استوار می گردد یعنی متخلّق به اخلاقِ الهی می شوی .

بیت 2042
وصفِ هستی می رود از پیکرت / وصفِ مستی می فزاید در سِرَت
اوصاف وجود مجازی و موهومت از ظاهرِ تو زایل می شود و اوصافِ مستی و مستانگی در ضمیر و باطنت افزوده گردد . یعنی بر اثر نوشیدن از شرابِ شهود و معرفت ، مستی معنوی در تو فزونی می گیرد .

بیت 2043
سمع شو یکبارگی تو گوش وار / تا ز حلقۀ لعل یابی گوشوار
یکباره مانندِ گوش ، به گوش تبدیل شو . تا از حلقۀ لعل ، گوشواره ای به دست آوری . یعنی گوشِ جانت مزیّن به اسرار الهی و علم لدنّی شود .

بیت 2044
همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی ، که در آبی رسی
اگر واقعاََ کسی هستی مانندِ چاه کن از این تنِ خاکی ، خاک بکن . تا به آب برسی یعنی اگر واقعاََ آدمی با کلنگِ ریاضت از این جسمِ خاکی ، اوصاف پلید را بکن و جدا کن تا به آبِ لطیف حقیقت برسی .

بیت 2045
گر رسد جَذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده ، بجوشد از زمین
اگر عنایات ربّانی برسد بدون کندن چاه نیز آب از دلِ زمین فوران می کند . [ آبِ مَعین = آب روان و گوارا ]

بیت 2046
کار می کُن تو ، به گوشِ آن مباش / اندک اندک خاکِ چَه را می تراش
تو کار کُن و منتظر آن مباش و کم کم خاکِ چاه را بتراش و بردار . یعنی اندک اندک چاهِ طبیعت بشری خود را با کلنگ ریاضت حفر کُن تا به آب زلالِ عالَمِ الهی برسی .

بیت 2047
هر که رنجی دید ، گنجی شد پدید / هر که جِدّی کرد ، در جَدّی رسید
هر کس رنج و زحمتی کشد . گنجی برای او آشکار گردد . و هر کس بکوشد بهره مند شود . ( جِدّ = تلاش و کوشش / جَدّ = بهره و نصیب ) [ هر که خواهد و کوشد ، یابد . ]

بیت 2048
گفت پیغمبر : رکوع است و سجود / بر درِ حق ، کوفتن حلقۀ وجود
پیامبر (ص) فرمود : رکوع و سجود بر درِ حضرتِ حق ، کوبیدن حلقۀ وجود است . یعنی باید وجودِ موهومِ خود را بر درِ خانۀ حق بکوبی و فانی سازی تا درِ سرای حق به رویت گشوده شود .

بیت 2049
حلقۀ آن در هر آن کو می زند / بهرِ او دولت سَری بیرون کند
هر کس که حلقۀ سرای حق را بکوبد . قهراََ حشمت و بزرگی از آن خانه سر بیرون می کند . یعنی کوبندۀ درِ حق به حشمت و بزرگی معنوی رسد . [ اشاره است به حدیث « مادام که در حالِ نمازی ، درِ شاهِ ( جهان هستی ) را می کوبی و هر کس درِ شاه را کوبد ، در به رویش گشوده شود ( احادیث مثنوی ، ص 105 )
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۹ - بیان اتحاد عاشق و معشوق از روی حقیقت اگر چه متضادند از روی آنک نیاز ضد بی‌نیازیست چنان که آینه بی‌صورتست و ساده است و بی‌صورتی ضد صورتست ولکن میان ایشان اتحادیست در حقیقت کی شرح آن درازست و العاقل یکفیه الاشاره:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی

بیت 1999

جسمِ مجنون را ز رنجِ دوری ای / اندر آمد ناگهان رنجوری ای

جسم مجنون به جهت فراق از لیلی ناگهان بیمار شد . [ این بخش در بیان اتحاد عاشق و معشوق است . هر چند بر حسب ظاهر میان آن دو تفارق است امّا بر حسب باطن میانشان اتّحاد برقرار است . زیرا هم عاشق و هم معشوق مظهرِ حبِّ ازلی اند و این اتّحاد حقیقی است نه صوری . مراد از «اتّحاد» در اینجا وحدت است . و وحدت حالتِ استغراقِ عاشق است در حضرت معشوق به این اعتبار که جز حق وجودی به شهود نرسد ( لب لباب مثنوی ، ص 406 ) ]

 

بیت 2000

خون به جوش آمد ز شعلۀ اشتیاق / تا پدید آمد بر آن مجنون خِناق

از آتش عشق لیلی خون به جوش آمد به حدّی که مجنون دچار بیماری خناق شد . [ خُناق = یا خِناق در اصطلاح طبّی ، مرضی است که بواسطۀ آن پرده سفیدی به نام «غشاء کاذب» در حلق پدید می آید و باعث انقطاع تنفّس و خفگی می گردد . امروزه به آن «دیفتری» می گویند . ]

 

بیت 2001

پس طبیب آمد به دارو کردنش / گفت : چاره نیست هیچ از رَگ زَنش

پس طبیب برای معالجۀ او آمد و گفت : جز زدن رَگِ او چاره ای نیست . [ اطبّای قدیم رَگ زدن را «فَصد» و رَگ زن را «فَصّاد» می گفتند . و فَصد و حجامت را یکی از راههای بیماری «خناق» می دانستند . ]

 

بیت 2002

رگ زدن باید برای دفعِ خون / رگ زنی آمد بدانجا ذُوفنون

برای دفعِ خون زائد باید از بیمار خون گرفت . پس به صلاحدید طبیب ، رگ زنی حاذق بدانجا آمد .

 

بیت 2003

بازُوَش بست و گرفت آن نیشِ او / بانگ بر زد در زمان آن عشق خُو

فصّاد ( = رگ زن ) بازوی مجنون را بست و نیشتری بدست گرفت . در این لحظه آن عاشق نعره ای زد .

 

بیت 2004

مُزدِ خود بستان و ترکِ فَصد کُن / گر بمیرم ، گو : برو جسمِ کهن

مجنون گفت : ای فصّاد ، دستمزد خود را بگیر و رگ زنی را رها کن . اگر از این رنج بمیرم . بگو : بگذار این جسم مُرده بمیرد . [ چون جسم در نزدِ من اعتباری ندارد . ولی رگ زن خیال کرد که مجنون از خون دادن می ترسد . ]

 

بیت 2005

گفت : آخِر از چه می ترسی از این ؟ / چون نمی ترسی تو از شیرِ عَرین

فصّاد به مجنون گفت : تویی که حتّی از شیر بیشه نمی ترسی چرا از رگ زدن می ترسی ؟ [ عَرین = بیشه ، نیزار ]

 

بیت 2006

شیر و گرگ و خرس و هر گور و دده / گِرد بر گِردِ تو شب گِرد آمده

زیرا بارها اتفاق افتاده است که شب ها شیر و گرگ و خرس و گورِ خر و سایر حیوانات وحشی اطراف تو جمع شده اند .

 

بیت 2007

می نه آیدشان ز تو بویِ بشر / زانبهیِّ عشق و وجد اندر جگر

از بس عشق و وَجد در دلِ تو انباشته شده یعنی عشق چنان بر تو غالب شده که بویِ بشریّت از تو به آنان نمی رسد . [ چنان در عشق فانی شده ای که آثارِ بشزی و «من» و «مایی» در تو محو شده . ا این رو آن وحوش نه از تو می رمند و نه به تو آسیبی می رسانند . ]

 

بیت 2008

گرگ و خرس و شیر داند عشق چیست / کم ز سگ باشد ، که از عشق او عَمی ست

در جایی که حتّی گرگ و خرس و شیر می دانند عشق چیست . کسی که نسبت به عشق کور باشد از سگ نیز کمتر است . [ عَمی = کور ]

 

بیت 2009

گر رگِ عشقی نبودی کلب را / کی بجُستی کلبِ کهفی قلب را ؟

اگر سگ ، رگِ عشق نداشت . سگ اصحاب کهف کی ممکن بود که صاحبدلان را بجوید ؟ [ کلب = سگ / قلب را = در اینجا منظور « صاحب قلب را » ]

 

بیت 2010

هم ز جنسِ او ، به صورت چون سگان / گر نشد مشهور ، هست اندر جهان

در دنیا سگان دیگری همجنس آن سگ هستند . اگر چه شهرت نیافته اند . [ اصحاب کهف وقتی از چنگالِ ستمِ آن پادشاه سفّاک و سخت کُش (دقیانوس) می گریختند در راه به سگی برخورد کردند آن سگ به دنبال ایشان راه افتاد . هر چه آنان بر او نهیب زدند . باز نگشت . عاقبت به زبان آمد و گفت : « چرا مرا می زنید ؟ من برنمی گردم زیرا دوستان خدا را دوست دارم ( تفسیر ابوالفتوح ، ج 6 ، ص 378 ) . ]

 

بیت 2011

بو نبردی تو دل اندر جنسِ خویش / کی بَری تو بویِ دل از گرگ و میش ؟

تویی که از دلِ همجنسان خود بویی نبرده ای . چگونه از دلِ گرگ و میش خبردار خواهی شد .

 

بیت 2012

گر نبودی عشق ، هستی کی بُدی ؟ / کی زدی نان بر تو و کی تو شدی

اگر عشق نبود . جهان هستی چگونه ممکن بود که پدید آید ؟ نان چگونه خود را بر تو عرضه می کرد و جزو وجودِ تو می شد ؟ [ به عقیده صوفیه ظهور عالَم در نتیجه عشق حق است . شرح بیت 2862 دفتر اوّل ]

 

بیت 2013

نان تو شد از چه ؟ ز عشق و اشتها / ورنه نان را کی بُدی تا جان رَهی ؟

چرا نان بهوجودِ تو تبدیل شد ؟ به علّت عشق و میل تو به نان و اِلّا نا کی ممکن بود که راهی به روحِ تو پیدا کند ؟ یعنی از مرتبۀ جمادی به مرتبۀ انسانی ارتقاء یابد ؟ [ «اشتها» را باید بصورت ممال یعنی «اشتهی» خواند تا قافیه مناسب آید . ]

 

بیت 2014

عشق ، نانِ مُرده را می جان کند / جان که فانی بود ، جاویدان کند

عشق است که به نان مُرده و بی جان ، جان عطا می کند . و روحِ فانی را جاودان می کند . یعنی جانِ فانی حیوانی را به مرتبۀ جان باقی انسانی ارتقاء می دهد .

 

بیت 2015

گفت مجنون : من نمی ترسم ز نیش / صبرِ من از کوهِ سنگین هست بیش

مولانا در اینجا بازمی گردد به ادامه حکایت مجنون و می گوید : مجنون به آن فصّاد ( رگ زن ) گفت : من از نیشتر نمی ترسم . زیرا صبرِ من از کوه های سنگی نیز بیشتر است .

 

بیت 2016

مَنبَل ام بی زخم نآساید تنم / عاشقم ، بر زخم ها بر می تَنَم

من مَرهَم هستم . و بدون زخم آسایش ندارم . من عاشق هستم و همیشه ملازم زخم ها . ( مَنبَل = مَرهَم / تَن = از مصدر تنیدن به معنی خود را بر چیزی بستن ، بر چیزی یا کاری مصمم بودن ، مدام به کاری یا چیزی مشغول بودن ) [ عاشق صادق با زخمِ ابتلا قرین است و زندگی خالی از درد و ابتلا را مبتذل می شمرد . ]

 

بیت 2017

لیک از لیلی وجودِ من پُر است / این صدف پُر از صفاتِ آن دُر است

اما وجود من از شخصیّت لیلی آکنده شده است . و صدفِ تنم از صفات آن مروارید یعنی از لیلی پُر شده است . [ من خودم نیستم بلکه اویم . زیرا در او فانی و مستهلک شده ام . ]

 

بیت 2018

ترسم ای فصّاد گر فَصدم کنی / نیش را ناگاه بر لیلی زنی

ای رگ زن می ترسم اگر رگم را بزنی . نیشترت را بر بدنِ لیلی بزنی . [ فصّاد = رگ زن ]

 

بیت 2019

داند آن عقلی که او دل روشنی ست / در میانِ لیلی و من فرق نیست

تنها خِردمندان روشن بین می دانند که میانِ من و لیلی فرقی نیست

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۵۴