بزرگمهر در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۵ در پاسخ به بابك دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
سنگین دل ( در مقابل سبک..) در مکالمات روزمره به کسی گفته میشود که کارهایش را با تأنی و وقار و بدون عجله انجام میدهد و به هیچ وجه معادل سنگدل نیست. کمتر واکنش احساسی نشان میدهد در مقابل حوادث.
بزرگمهر در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:
وقتی حافظ شیرین سخن از شیرین دهنان که بر او حکومت میکنند( پادشهانند) و خاتم دارند و مر هم دردها.... باید بیشتر از حرف وسخن رفت....
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۸ - حکایت صدر جهان بخارا کی هر سایلی کی به زبان بخواستی از صدقهٔ عام بیدریغ او محروم شدی و آن دانشمند درویش به فراموشی و فرط حرص و تعجیل به زبان بخواست در موکب صدر جهان از وی رو بگردانید و او هر روز حیلهٔ نو ساختی و خود را گاه زن کردی زیر چادر وگاه نابینا کردی و چشم و روی خود بسته به فراستش بشناختی الی آخره:
دفتر ششم مثنوی معنوی
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۳۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۷ - دیدن ایشان در قصر این قلعهٔ ذات الصور نقش روی دختر شاه چین را و بیهوش شدن هر سه و در فتنه افتادن و تفحص کردن کی این صورت کیست:
3760
این سخن پایان ندارد آن گروه / صورتی دیدند با حُسن و شُکوه
این سخنان نغز و دقیق تمام شدنی نیست . بهتر است به ادامه حکایت بپردازیم . آن شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُّور تندیسه ای زیبا و شکوهمند دیدند .
بیت 3761
خوبتر زآن دیده بودند آن فریق / لیک زین رفتند در بحرِ عمیق
اگر چه آن گروه (شاهزادگان) پیش از این هم تندیسه های زیبا دیده بودند . ولی این تندیسه چیز دیگری بود . چندانکه از فرط جمال آن به دریای ژرفِ عشق و حیرت فرو رفتند .
بیت 3762
زآنکه افیون شان در این کاسه رسید / کاسه ها محسوس و ، افیون ناپدید
زیرا که افیون در این کاسه به آنان رسید . گرچه کاسه ها قابل رویت است . ولی خودِ افیون ناپیداست . [ افیون = مادّه ای است مخدِّر که از عصارۀ خشخاش سیاه می گیرند . در اینجا منظور شرابی است که از افیون می سازند . به هر حال «افیون» در اینجا کنایه عشق مجازی و صوری است . ]
منظور بیت : هر کس ربودۀ عشقی است که در ظرفی قرار گرفته است . ظرف ها اهمیّتی ندارند . آنچه مهم است مظروف است . چندانکه اگر یک نوع شراب را در ظروفی مختلف بریزند در سکرانیّت و مستی آور بودن آن هیچ فرقی پدید نمی آید .
بیت 3763
کرد فعلِ خویش قلعۀ هُش رُبا / هر سه را انداخت در چاهِ بلا
قلعۀ هُوش رُبا کارِ خود را کرد و هر سه شاهزاده را در چاهِ محنت و ابتلا انداخت .
بیت 3764
تیر غمزه دوخت دل را بی کمان / اَلاَمان و اَلاَمان ، ای بی امان
تیرِ غمزۀ آن تندیسه بدون آنکه کمانی بکشد بر دلِ شاهزادگان بنشست . ای تندیسه ای که به کسی امان نمی دهی . به فریادم رس ، به فریادم رس . [ غمزه = اشاره به چشم و ابرو / اَلاَمان = کلمه ای است که به هنگام نزول بلا و رخداد ناگوار به جهت یاری خواستن گویند . این لفظ مکرّراََ گفته می آید . ]
بیت 3765
قِرن ها را صورتِ سنگین بسوخت / آتشی در دین و دلشان برفروخت
آن تندیسه سنگی ، هستی سه شاهزاده ای را که همتا و همشأن یکدیگر بودند بسوزانید . و بر خرمن دین و دلشان شَرر زد . [ قِرن = نظیر ، مانند ، همتا / سنگین = سنگی ، ساخته شده از سنگ ]
بیت 3766
چونکه او جانی بُوَد ، خود جون بُوَد ؟ / فتنه اش هر لحظه دیگرگون بُوَد
در جایی که بتِ سنگی که روح و جانی ندارد این قدر جذّاب و فریبنده باشد . تو ببین اگر روح و جانی می داشت چگونه می شد ؟ مسلماََ افعال فتنه انگیزش متغیّر و نو به نو می بود و تعداد بیشتری را اسیر و عبید خود می کرد . [ جانی = آنچه دارای روح و جان است ، آنچه از عالم روح و جان است ]
بیت 3767
عشقِ صورت در دلِ شَه زادگان / چون خَلِش می کرد مانندِ سِنان
عشق آن تندیسه سنگی مانند سرنیزه در دلِ شاهزادگان فرو می رفت . [ خَلِش = فرو رفتن خار و تیغ در بدن / سِنان = سرنیزه ، تیزی سرنیزه ]
بیت 3768
اشک می بارید هر یک همچو میغ / دست می خایید و می گفت : ای دریغ
هر یک از شاهزادگان مانند ابرِ بهاری می گریست و انگشت ندامت به دندان می گزید و می گفت : افسوسا ، دریغا . [ میغ = ابر / مراد از «دست» در اینجا «انگشت» است ]
بیت 3769
ما کنون دیدیم ، شَه ز آغاز دید / چندمان سوگند داد آن بی ندید
آنچه را که ما اکنون دیدیم . شاه از همان اوّل دیده بود . آن شاهِ بی همتا چندین بار ما را قسم داد که به این قلعه در نیابیم . [ نَدید= همتا ، نظیر ]
بیت 3770
انبیا را حقِّ بسیار است از آن / که خبر کردند از پایان مان
پیامبران بر گردن همۀ آدمیان حقِ فراوان دارند . زیرا که ما آدمیان را از فرجامِ در شدن به دژِ پُر نقش و نگار دنیا آگاه کردند . یعنی به ما گفتند که مبادا مجذوبِ هواهای نفسانی و جاذبه های دنیوی شوید .
بیت 3771
کانچه می کاری ، نروید جز که خار / وین طرف پَرّی نیابی زو مَطار
مثلاََ به ما گفتند بذری که در مزرعۀ دنیا می کاری . چون بذر شهوت است از آن چیزی نمی روید مگر بوتۀ خار . پس اگر به جانب شهوات پرواز کنی . جای چرواز نخواهی یافت . یعنی نمی توانی به جانب مسائل روحانی طیران کنی . [ مَطار = پریدن ، جای پریدن ]
بیت 3772
تخم از من بَر ، که تا رَیعی دهد / با پَرِ من پَر ، که تیر آن سو جهد
از من بذر بگیر تا میوۀ نکو دهد . و با بال و پَر من پرواز کن که تیر بدان جانب پرتاب کند . یعنی به مدد روحانیّت من پرواز کن تا تیر همّت و سعی ات به سویِ کوی حقیقت بشتابد . [ رَیع = ثمره و حاصل / رَیع دادن = میوه و ثمره دادن ]
بیت 3773
تو ندانی واجبیِّ آن و ، هست / هم تو گویی آخِر آن واجب بُده ست
تو واجب بودن آن امر را نمی دانی . یعنی تو نمی دانی که اطاعت از قول و فعل انبیا امری واجب است . حال آنکه در واقع واجب است . امّا سرانجام تو نیز خواهی گفت که آن امر از ابتدا واجب بوده است . [ واجبی = وجوب ، واجب بودن ]
بیت 3774
او تو است ، امّا نه این تو آن تو است / که در آخِر ، واقفِ بیرون شو است
او تویی ، امّا نه این «تو» که فعلاََ هستی . بلکه «تو»یی که سرانجان راهِ نجات را خواهد شناخت . یعنی آن «تو»یی که سرانجام حقیقت را خواهد شناخت غیر از آن «تو» است که در حال حاضر چشم حقیقت بین ندارد . تو خیال می کنی که حقیقتِ «تو» همین «تو»یی است که ظاهراََ می بینی . حال آنکه «تو»یِ حقیقی «تو» در «تو»یِ ظاهری تو پنهان است . [ منظور اینست که نَفسِ انسانی دارای پیچیدگی و مراتب و بطون مختلف است که از آن به «تو» تعبیر می کند . مثلاََ این «تو» هستی که خطایی مرتکب می شوی و باز همین «تو» هستی که به خطای خود واقف می شوی و خود را ملامت می کنی . پس در آن مرتبه «تو»یِ تو ، نَفسِ امّاره است و در این مرتبه نَفسِ لوّامه و در مراتب بالاتر «تو»یِ تو ، نَفسِ راضیّه و مرضیّه و مطمئنّه خواهد بود ( شرح مثنوی مولوی ، ص 67 ) ]
بعضی از شارحان مرجع ضمیر «او» را خداوند دانسته اند . که با این فرض بیت فوق ناظر است به وحدت حق و خلق بر مبنای وحدتِ وجود .
بیت 3775
تویِ آخِر سویِ تویِ اَوّلت / آمده ست از بهرِ تنبیه و صِلَت
«تو»یِ آخرینت برای آگاهی دادن و به وصال رساندن «تو»یِ اوّلیّنت به سویِ آن آمده است . ( صِلَت = همان وصلت است به معنی پیوند دادن و وصل کردن ) [ اگر از قول و فعل انبیا اطاعت کنی «تو»ی حقیقی تو فعّال می شود و «تو»ی موهوم و کاذبت را می آگاهاند و به وصال حق می رساند . ]
بیت 3776
تویِ تو در دیگری آمد دفین / من غلامِ مردِ خودبینی چنین
امّا «تو»ی حقیقی تو در «تو»ی کاذبت دفن شده است . من غلام کسی هستم که هویّت حقیقی خود را ببیند . یعنی مردم به واسطۀ آنکه به امور کاذب دل سپرده اند . حقیقت خود را گم کرده اند و شخصیّت و هویّتی ساختگی و بی اساس کسب کرده اند . [ دفین = مدفون ، دفن شده ]
بیت 3777
آنچه در آیینه می بیند جوان / پیر اندر خشت بیند پیش از آن
هر چه را که جوان در آینه تماشا می کند . پیر آن را در خشت می بیند [ مراد از «جوان» ، انسان خام طبع و قلیل الشّعور است و مراد از «پیر» ، کامل در معرفت و واصل به حقیقت است . ]
بیت 3778
ز امرِ شاهِ خویش بیرون آمدیم / با عنایاتِ پدر یاغی شدیم
وقتی که شاهزادگان در قلعۀ ذات الصُوَر خود را دچار بلا و اندوه و غصه دیدند گفتند : از فرمان شاه رُخ برتافتیم و در برابر الطاف و توجّهاتِ او طغیان کردیم .
بیت 3779
سهل دانستیم قولِ شاه را / وآن عنایت های بی اَشباه را
سخن شاه و الطاف و توجّهات بی نظیر او را دست کم گرفتیم . [ آشباه = همانندها ، مانندها ]
بیت 3780
نَک در افتادیم و در خندق همه / کشته و خَستۀ بلا ، بی مَلحَمه
اکنون بدون جنگ و کارزار ، جملگی کُشته و مجروحِ تیرِ بلا شده ایم . و به خندق رنج و زحمت فرو افتاده ایم . [ مَلحَمه = جنگ ، کارزار ]
بیت 3781
تکیه بر عقلِ خود و فرهنگِ خویش / بودمان ، تا این بلا آمد به پیش
از آنرو که بر عقل و فرزانگی خود تکیه داشتیم . این بلا بر سرمان آمد .
بیت 3782
بی مرض دیدیم خویش و بی زِ رِقّ / آنچنانکه خویش را بیمارِ دِقّ
همانطور که بیمار مبتلا به دِقّ خود را سالم می پندارد . ما نیز خود را صحیح و سالم و آزاد می پنداشتیم . [ رِقّ = بندگی / دِق = نوعی تبِ متّصل و پیوسته ای است که شخص را نحیف و لاغر می کند . ابن سینا می گوید کسی که به این بیماری دچار شده روز به روز لاغر و پژمرده می شود . امّا چون تب ، جزیی از مزاجِ او شده رنجِ ناشی از آن را احساس نمی کند ( قانون ، کتاب چهارم ، ص 173 و 174 ) ]
بیت 3783
علّتِ پنهان کنون شد آشکار / بعد از آنکه بند گشتیم و شکار
امّا بعد از آنکه توسّطِ صیّادِ بلا صید شدیم و به بندِ اسارت درآمدیم بیماری پنهانی ما آشکار شده است . یعنی حال که به ابتلا دچار آمده ایم تازه دریافته ایم که نَفسِ ما پیش از این بیمار بوده است .
بیت 3784
سایۀ رهبر بِه است از ذکرِ حق / یک قناعت بِه که صد لُوت و طبق
سایه مُرشد از ذکرِ حق بهتر است . چنانکه مثلاََ یک قناعت از انواع و اقسام طعام ها بهتر است . ( لَوت = انواع طعام های لذیذ / طَبَق = مجازاََ به معنی انواع طعام ها ) [ این بیت و بیت بعدی در بیان لزوم مُرشد داشتن در سلوک است . این موضوع از پایه های اساسی سلوک در مکتب مولاناست و بیش از سایر مسائل و لواحق سلوک مورد توجّه قرار گرفته است . ]
بیت 3785
چشمِ بینا بهتر از سیصد عصا / چشم بشناسد گُهر را از حَصا
زیرا چشم بصیر از سیصد عصا بهتر است . چرا که چشم بینا گوهر را از سنگ تشخیص می دهد . [ حَصا = ریگ ، سنگریزه ]
بیت 3786
در تَفحّص آمدند از اَندُهان / صورتِ کِه بوَد عجب این در جهان ؟
شاهزادگان از شدّت غصّه و اندوه دست به جستجو زدند تا دریابند که ایت تندیسه سنگی به کدام زن زیبا تعلّق دارد ؟
بیت 3787
بعدِ بسیارِ تفحّص در مسیر / کشف کرد آن راز را شیخی بصیر
پس از جستجوهای بسیاری که شاهزادگان صورت دادند بالاخره در راهی به عارفی دیده ور برخورد کردند و او پرده از این راز برداشت .
بیت 3788
نه از طریقِ گوش ، بل از وحیِ هوش / رازها بُد پیشِ او بی روی پوش
البته نه از طریقِ گوش ، بلکه از طریقِ وحی هوش . زیرا اسرار در نزد آن عارفِ کامل بی پرده و حجاب بود . یعنی آن راز را از طریق حواسِ ظاهره درنیافت بلکه از راه مکاشفاتِ قلبی دریافت .
بیت 3789
گفت : نقشِ رَشگِ پروین است این / صورتِ شَه زادۀ چین است این
آن عارف به شاهزادگان گفت : این تندیسۀ زیبا موردِ حسدِ ستارۀ پروین ( = ثریا ) است . این تندیسه به دختر شاهِ چین تعلّق دارد . یعنی ستارۀ پروین با همۀ زیبایی و درخشش به جمال این تندیسه غبطه می خورد .
بیت 3790
همچو جان و چون جَنین پنهانست او / در مُکتَّم پرده و ایوانست او
دختر شاهِ چین مانند روح و جَنین ، پنهان است . و در پرده و ایوان کاخ پوشیده و نهان است . [ مُکتَّم = مکتوم ، پوشیده ، نهان ]
بیت 3791
سویِ او نه مرد ره دارد نه زن / شاه پنهان کرد او را از فِتَن
هیچ مرد و زنی مجاز نیستند سراغ او را بگیرد . شاه او را از جمیعِ فتنه ها و دردسرها مخفی داشته است . [ فِتن = فتنه ها ]
بیت 3792
غیرتی دارد مَلِک بر نامِ او / که نَپَّرَد مرغ هم بر بامِ او
شاهِ چین نسبت به اسم دخترش چنان غیرت می ورزد . که حتّی پرنده هم نمی تواند بر بامِ او پرواز کند .
بیت 3793
وایِ آن دل کِش چنین سودا فتاد / هیچ کس را این چنین سودا مباد
وای به حال آن دارندۀ دلی که خیال ملاقات با دختر شاهِ چین به سرش بزند . الهی که هیچکس چنین خیالِ باطلی نداشته باشد .
بیت 3794
این سزایِ آنکه تخمِ جهل کاشت / وآن نصیحت را کساد و سهل داشت
اینست سزای کسی که بذر نادانی کاشت و نصایح شاه را حقیر و ناچیز شمرد . یعنی شاهزادگان چون به نصایح پدر گوش نکردند به محنت دچار آمدند .
بیت 3795
اعتمادی کرد بر تدبیر خویش / که بَرَم من کارِ خود با عقل پیش
به تدبیر خود اعتماد کردند و گفتند که ما باتکیه بر عقل و فکرت خویش امورِ خود را پیش می بریم .
بیت 3796
نیم ذرّه زآن عنایت بِه بُوَد / که ز تدبیر خِرَد سیصد رَصَد
نیم ذرّه از الطاف و توجّهاتِ پادشاه بهتر از سیصد بهره ای است که از تدبیر عقل حاصل شود . ( رَصَد = در اینجا مناسب معنی بهره و نصیب است ) [ این بیت و بیت بعدی دو مطلب اساسی در مکتب عرفانی مولانا را بیان داشته است . یکی اینکه : « جهدِ بی توفیق ، جان کندن بُوَد » یعنی بشر هر قدر که بکوشد و بجوشد . مادام که سایۀ توفیقات ربّانی بر سرش نباشد کاری از پیش نخواهد برد . یک ذرّه از عنایت حضرت حق از خروارها جدّ و جهد بشر مؤثرتر است .دوم اینکه : بشر به مددِ عقل و فکرت خویش نمی تواند به مراتب کمال برسد . رسیدن به مقامِ عالی کمال ، موقوف جذبۀ الهی است ( تفسیر مثنوی مولوی ، ص 70 ) ]
بیت 3797
تَرکِ مَکرِ خویشتن گیر ای امیر / پا بکش ، پیشِ عنایت ، خوش بمیر
ای فرمانروا از مکر و تدبیر خود دست بدار و در ظلِّ عنایت الهی قرار گیر و بخوبی بمیر . [ مراد از این «مرگ» ، مرگِ اختیاری است . یعنی مردن از هواهای نفسانی . ]
بیت 3798
این به قدرِ حیلۀ معدود نیست / زین حیَل تا تو نمیری ، سود نیست
پیش بردن کارهایت در محدودۀ تدبیر و ترفندهای محدودِ عقل جزیی در نمی گنجد . زیرا تا از تدبیرها و ترفندهای عقلِ جزیی ات نمیری و آنها را بکلّی ترک نگویی به رستگاری و نجاح نخواهی رسید .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۹ - شرح آن کور دوربین و آن کر تیزشنو و آن برهنه دراز دامن:
کر اَمَل را دان که مرگِ ما شنید / مرگ خود نشنید و ، نقلِ خود ندید
ای کسی که می خواهی منظور و مقصود از این حکایت را درک کنی . اینک بدان که منظور از آن «ناشنوا» آرزوهای دراز آهنگِ توست . آن آرزو ، خبرِ مرگِ ما را می شنود امّا خبرِ مرگِ خود را نمی شنود و کوچیدن خود را از این سرای نمی بیند .
بیت 2629
حرص ، نابیناست ، بیند مو به مو / عیبِ خلقان و ، بگوید کو به کو
انسانِ آزمند ، در واقع نابیناست . زیرا دیدۀ باطنی ندارد . او معایب همۀ مردم را با تمام جزییات می بیند و در هر محله ای آن را به این و آن می گوید و آن را فاش می کند . [ منظور از «حرص» شخصِ حریص است . زیرا گاه برای مبالغه ، مصدر در معنی اسمِ فاعل بکار می رود . ]
بیت 2630
عیبِ خود یک ذره چشمِ کورِ او / می نبیند ، گر چه هست او عیبجو
با اینکه آدمِ حریص و آزمند ، از همه کس عیبجویی می کند امّا ذرّه ای از عیب خود را نمی بیند . [ به قول حضرت مسیح (ع) « چون است که خَس را در چشمِ برادر خود می بینی و چوبی که در چشمِ خود داری نمی یابی » ( انجیل متی ، باب هفتم ، آیه 3 ) ) رجوع شود به شرح بیت 1327 دفتر اوّل ) ]
بیت 2631
عُور می ترسد که دامانش بُرند / دامنِ مردِ برهنه کی دَرند ؟
آدم برهنه می ترسد که دامانش را قیچی کنند . چگونه ممکن است که دامن برهنه را قیچی کنند ؟ [ یعنی وقتی که لباسی در کار نیست ، بُریدن و دریدن آن چه معنایی دارد ؟ همینطور آن جاهلِ عاری از کمال که دائماََ در پی کسبِ متاع دنیوی است . وقتی سپاهِ اجل در رسد ، برهنه و عریان از این سرای بکوچد . ]
بیت 2632
مردِ دنیا ، مفلس است و ترسناک / هیچ او را نیست ، از دزدانش باک
مردِ دنیاطلب در واقع تهیدست و بینواست زیرا همۀ دارایی و ذخایرش در لحظه ای از او ستانده می شود . چنین کسی دائماََ در حال بیم و هراس است . با اینکه بر حسبِ واقع ، هیچ چیز ندارد ، با این حال از حرامیانِ طریق بیمناک است . [ بنابراین از این همه اموال و املاکی که از آنِ خود می داند جز تشویش و اضطراب چیزی به او نمی رسد . ]
بیت 2633
او برهنه آمد و ، عریان رود / وز غمِ دزدش ، جگر خون می شود
مرد دنیا طلب ، همانطور که برهنه به دنیا آمده ، برهنه نیز از دنیا می رود . با اینحال از ترسِ اینکه مبادا دزدی بیاید و جامه و مالش را ببرد ، جگرش خون می شود . [ مصراع اول مناسب است با آیه 94 سورۀ انعام « و (در روز رستاخیز به ایشان گویند) براستی که نزد ما آمدید . یکه و تنها . همان سان که در نخستین بار شما را اینگونه آفریدیم . و همۀ آنچه را که به شما عطا کرده بودیم ، پشتِ سرِ خود نهادید ( یکه و تنها نزد ما آمدید ) ]
بیت 2634
وقتِ مرگش که بُوَد صد نوحه پیش / خنده آید جانش را زین ترسِ خویش
هنگام فرا رسیدن مرگِ دنیا طلب که پیشِ روی او بسیار شیون و زاری می کنند . روح آن مُرده از ترس و بیمی که قبلاََ به خاطر از دست رفتن اموالش داشته خنده اش می گیرد . [ درمی یابد که آن همه تشویش و اضطراب برای حطام ناپایدار دنیا چقدر بیهوده بوده است . ]
بیت 2635
آن زمان داند غنی ، کِش نیست زر / هم ذکی داند که بُد او بی هنر
در آن وقت است که ثروتمند درمی یابد که صاحبِ هیچ زر و سیمی نیست و نیز هوشمند در آن وقت درمی یابد که هیچ هنری ندارد .
بیت 2636
چون کنارِ کودکی پُر از سُفال / کو بر آن لرزان بُوَد چون رَبِ مال
لرزیدن صاحبِ مال برای سیم و زر ، مانند لرزیدن کودکان است برای سفال شکسته های رنگین که در کوچه و خیابان پیدا می کنند و آن را چون زر و سیم ، غنیمت می دانند . [ یعنی اموالِ این دنیا مانند آن سفال شکسته های رنگین واقعاََ بی اعتبار است و آنان که برای جمعِ آن جوش می زنند در واقع اطفال اند . ]
بیت 2637
گر ستانی پاره یی ، گریان شود / پاره گر بازش دهی خندان شود
اگر یک قطعه از آن سفال های شکسته را از کودک بگیری گریه سر می دهد و اگر دوباره به او بدهی خندان و شادمان می شود .
بیت 2638
چون نباشد طفل را دانش دِثار / گریه و ، خنده ش ندارد اعتبار
از آنجا که کودک ، از لباسِ علم و دانش ، عریان است یعنی فاقدِ تشخیص و تمیز است . از اینرو گریه و خنده اش بی اعتبار است . [ دِثار = جامۀ رویین ، لباس رویی ]
بیت 2639
محتشم چون عاریت را مِلک دید / پس بر آن مالِ دروغین می طپید
صاحب مال چون اموال و املاکِ عاریتی را واقعاََ از آنِ خود می داند . پس برای آن اموالِ دروغین ، پریشان و مضطرب می شود .
بیت 2640
خواب می بیند که او را هست مال / ترسد از دزدی که برباید جوال
برای مثال ، آدم ثروتمند در خواب می بیند که ثروتِ فراوانی دارد امّا می ترسد که مبادا دزد ، اندوختۀ او را برباید و ببرد .
بیت 2641
چون ز خوابش بَر جهاند گوش کش / پس ز ترسِ خویش تَسخُر آیدش
همینکه کسی بیاید و گوشِ او را بکشد و از خواب بیدارش کند . از ترسی که در خواب بر او مستولی شده خنده اش می گیرد . [ همینطور وقتی که مرگ و یا پیکِ اجل ، او را از خوابِ غفلت بیدار می کند . متوجه می شود که این همه اضطراب ها که نسبت به اموال و املاکِ دنیوی داشته همه بی اساس بوده است . زیرا مالکِ حقیقی حضرتِ حق است و او تنها یک گدای امانتدار بوده است . ]
بیت 2642
همچنان لرزانیِ این عالِمان / که بُوَدشان عقل و علمِ این جهان
همینطور عالمانِ علومِ ظاهری و دنیوی نیز مانندِ آن ثروتمندان دچارِ پریشانی و اضطراب اند . [ یعنی به جای اینکه علمِ آنها موجبِ آرامش و اطمینان آنها شود . بر عکس به اضطراب و تشویش دچار می شوند زیرا علمِ خود را در راهِ هوی و لذّاتِ مادّی بکار می گیرند . ]
بیت 2643
از پیِ این عاقلانِ ذُوفُنون / گفت ایزد در نُبی ، لایَعلمون
خداوند در بارۀ همین عالمانِ علومِ مختلفِ دنیوی در قرآن کریم فرمود : « آنان نمی دانند » ( نُبی = قرآن / لایَعلَمُون = نمی دانند ) [ در قرآن آیاتی است که در آن لفظِ « لایَعلَمُون » استعمال شده است . نظیر آیه 131 سورۀ اعراف ، آیه 34 سورۀ انفال ، آیه 55 سورۀ یونس و … ، گویا مولانا در اینجا اقتباس لفظی کرده است . برخی شارحان آن را اشاره به آیه 7 سورۀ روم دانسته اند . ]
بیت 2644
هر یکی ترسان ز دزدیِ کسی / خویشتن را عِلم پندارد بسی
هر یک از این عالمانِ ظاهری از اینکه مبادا کسی بیاید و علوم او را به سرقت بَرَد . بیمناک است زیرا او گمان می کند که واقعاََ عالم است .
بیت 2645
گوید او که : روزگارم می بَرَند / خود ، ندارد روزگارِ سودمند
آن عالم دنیا طلب با دلتنگی می گوید : این مردم وقت و عُمرِ مرا تلف می کنند . در حالی که هیچ لحظه ای از عُمرِ او سودمند نیست . [ روزگارم می برند = وقتم را تلف می کنند ، مرا به بطالت و بیکاری می کشند ]
بیت 2646
گوید : از کارم برآوردند خلق / غرقِ بیکاری ست جانش تا به حلق
باز می گوید : این مردم مرا از کار و بارم انداخته اند . یعنی از مطالعات و تحقیقات علمی ام بازداشته اند . در حالی که تا خِرخِره ، در بیکاری و بطالت فرو رفته است . [ زیرا کاری که در جهت رشد و اصلاحِ جامعه نباشد و با پاکیِ نیّت و نزاکت قصد انجام نشود . در واقع عینِ بیکاری است . ]
بیت 2647
عور ترسان که : منم دامن کشان / چون رهانم دامن از چنگالشان ؟
این عالمانِ ظاهری و سوداگرانِ فضل فروش در مَثَل مانندِ همان برهنه ای هستند که گمان می کنند واقعاََ جامه و لباسی بلند به تن دارد و می ترسد مهاجمان ، بیایند و دامنِ او را قیچی کنند . از اینرو می گوید : من که دارم خرامان و دامن کشان می روم . چگونه دامنِ بلندم را از چنگِ مهاجمان نجات دهم ؟ [ حال آنکه نه لباسی دارد و نه پوششی ، عالم نمایان نیز چنین حالی دارند و خیال می کنند که آکنده از علوم و معارف اند . در حالی که هیچ اند . ]
بیت 2648
صد هزاران فصل داند از علوم / جانِ خود را می نداند آن ظَلوم
ظاهراََ این بیت نیز جوابِ سؤالی است با این مضمون : برخی از این عالمان واقعاََ در انواعِ علوم و فنون ، تسلطِ کامل دارند پس چرا باز آنها را غیر عالم حساب می کنید ؟
جواب : آن ستمگر ( فضل فروشی که در نشناختن نفسِ خود راهِ افراط پیش گرفته ) هر چند از طریقِ محفوظات مختلف ، نسبت به دیگران ، فضل و برتری بدست آورده ، امّا با همۀ اینها هنوز نفسِ خود را نشناخته است . [ ظلوم = بسیار ستمگر ]
ملاصدرا گوید : «اصلِ اوّل» و آن جهل است به معرفتِ نفس که او حقیقتِ آدمی است و بنای ایمان به آخرت و معرفت و نشر ارواح و اجساد به معرفتِ دل است و اکثر آدمیان از آن غافل اند . و این معظم ترین اسباب شقاوت و ناکامی عقبات است که اکثر خلق را فرو گرفته در دنیا . چه هر که معرفتِ نفس حاصل نکرده خدای را نشناسد . بسیاری از منتسبان به علم و دانشمندی از احوالِ نفس و درجات و مقامات وی در روزِ قیامت غافل اند و اعتقاد به معاد چنانچه باید ندارند . اگر چه به زبان ، اقرار به معاد می نمایند و به لفظ ، اظهار ایمان به نشئۀ باقی می کنند لکن دائماََ در خدمت بدن و دواعی شهوتِ نفس می کوشند و راه هوی و آرزوها می پیمایند و پیروی مزاج و تقویتِ جسد و شاگردی جالینوس طبیعت می کنند و یک گام از خود بیرون نمی نهند . (رسالۀ سه اصل ، ص 13 و 14 )
بیت 2649
داند او خاصیّتِ هر جوهری / در بیانِ جوهرِ خود چون خَری
اینگونه عالمان ، خاصیّتِ هر پدیده و جوهری را می دانند و از هر موضوعی اطلاع دارند امّا از شناخت اصل و گوهرِ خود مانندِ الاغ ، هیچ خبر ندارند .
بیت 2650
که همی دانم یَجُوز و لایَجُوز / خود ندانی تو یَجُوزی یا عَجُوز
ای کسی که خود را در مسایل فقهی و احکامِ شرعی ، مسلط و آگاه می دانی و مدّعی هستی که من می دانم که شرعاََ چه چیزی جایز است و چه چیزی جایز نیست بدان که تو با همۀ این دعاوی هنوز ندانسته ای که وجودِ خودت از نظر معیارهای الهی ، مقبول است و یا درمانده و مردود . [ عجوز = پیرِ زن ، عوام عرب آن را عجوزه استعمال می کنند ]
بیت 2651
این روا ، و آن ناروا دانی ، ولیک / تو روا یا ناروایی بین تو نیک
تو از نظرِ ذهنی می دانی که این امر شرعاََ جایز است و آن امر ، جایز نیست . ولی خوب به این نکته دقت کن که خودِ تو ، فردی شایسته ای یا ناشایست . [ خوارزمی گوید : علمی که از نتایجِ عقلِ جزوی است . دفترها سیاه سازد و شوقی که از آثارِ عشقِ کُلّی است ، دل های تیره را روشن تر از ماه سازد . اگر چه عقل ، رقیب انسان است و نقیب احسان است . گشایندۀ درِ فهم است ، زدایندۀ زنگِ وَهم است ، پا بستۀ تکلیفات است و شایستۀ تشریفات و گُلزارِ خردمندان است و دست افزارِ هنرمندان ، امّا عشق ربودۀ جذبۀ معیّت است و ستودۀ حلیة المغیب است . دیوانۀ جرعۀ ذوق است ، پروانۀ شعلۀ شوق است . تاجِ سرِ سالکانِ بی مقت است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 598 ) ]
بیت 2652
قیمتِ هر کاله می دانی که چیست / قیمتِ خود را ندانی ، احمقی ست
تو قیمتِ هر کالایی را می دانی که چیست ولیکن قیمتِ خودت را نمی دانی . بنابراین تو دچارِ حماقتی . [ کاله = کالا ، متاع ]
بیت 2653
سعدها و نحس ها دانسته یی / ننگری تو سَعدی یا ناشُسته یی
تو در نجومِ احکامی ، طالعِ همۀ ستارگان سعد و نحس را خوب می دانی امّا این را نمی دانی که خودت سعدی و یا ناپاک (منحوس) . [ ناشسته = ناپاک ]
بیت 2654
جانِ جمله عِلم ها این است ، این / که بدانی من کی ام در یَومِ دین
گوهرِ اصلی همۀ علوم اینست که تو بدانی در روزِ جزا کیستی یعنی بدانی که تو از نظرِ روحی و باطنی چگونه آدمی هستی . [ شرح بیت 2834 دفتر اوّل ، مولانا می گوید : هر علمی که به تحصیل و کسب در دنیا حاصل شود ، آن علمِ ابدان است . و آن علم که بعد از مرگ ، حاصل شود . آن علمِ ادیان است . دانستن علم «اناالحق» ، علمِ ابدان است . و اناالحق شدن ، علمِ ادیان است … ( فیه ما فیه ، ص 228 ) ]
بیت 2655
آن اصولِ دین بدانستی تو ، لیک / بنگر اندر اصلِ خود ، گر هست نیک
تو هر چند اصولِ دین را می دانی ولی این علم کافی نیست . بلکه باید به اصل و گوهرت نیز با دقت بنگری که آیا آن ، درست است یا نه . [ منظور از اصول دین در اینجا اصول فقه و اصول کلام است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1020 ) یعنی تا خود را نشناسی ، دانستن این علوم و حفظِ اصطلاحاتِ آن سودی به حال تو نخواهد داشت . زیرا مهمترین علم ، خودشناسی است و همۀ علوم اگر در خدمتِ خودشناسی قرار گیرد اعتبار دارد و اِلّا وبالِ آخرتِ آدمی می شود . ]
بیت 2656
از اُصولَینَت ، اصولِ خویش بِه / که بدانی اصلِ خود ، ای مردِ مِه
ای مردِ بزرگ ، اگر از اصل و گوهرِ خود آگاه شوی . بهتر است از اینکه اصول فقه و اصولِ کلام بیاموزی . [ مولانا تا اینجا بیان کرد که علمِ حقیقی ، علمی است که پردۀ پندارِ آدمی را واپس زند و نهانخانۀ ضمیرش را آشکار سازد . بنابراین هر علمی که در این جهت بکار آدمی آید ، آن علمِ حقیقی است و هر آن علمی که پردۀ اوهام و خیالات بر نهانخانۀ آدمی بیاویزد و وی را از خود بیگانه سازد . عین جهل است بلکه جهلِ مرکب است
همایون در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
با پیدا شدن شمسدین در زندگی جلالدین عرفان ایرانی با فرهنگ پهلوانی در میآمیزد و مستی و یگانگی با هستی جایگزین نیستی میگردد
همایون در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲۷:
اینگونه نگاه در عرفان ایرانی از آمیزه شیفتگی و بیزاری تا آنجا پیش میرود که دامن معشوق را نیز دربر میگیرد و این دو معنی که در هستی به هم در میپیچند در نیستی محو و نابود میگردد چنان در نیستی غرقم که معشوقم همیگوید
بیا با من دمی بنشین سر آن هم نمیدارم
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۸ - قصهٔ اهل سبا و حماقت ایشان و اثر ناکردن نصیحت انبیا در احمقان:
منبع
تفسیر :استاد ارجمند کریم زمانی
2600
یادم آمد قصۀ اهلِ سبا / کز دَمِ احمق صباشان شد وَبا
حکایت مردمِ سبا یادم آمد که بر اثر نَفَسِ شُومِ یک احمق ، بادِ جانبخش صبا برای آنان به وبای جان ستان مبدّل شد .
بیت 2601
آن سبا مانَد به شهرِ بس کلان / در فسانه بشنوی از کودکان
در اینجا مولانا حکایت سبا را از زبانِ کودکان بیان می کند و ضمنِ آن نکته ها و معارفی نیز بازگو می کند . آن مملکت سبا به شهری بزرگ می مانَد که در افسانه های کودکانه هم می توانی آن را بشنوی . [ در این تمثیلِ رمزی ، این سه تن ( کور و کر و برهنه ) نمادِ مردمانی هستند که در چهار دیوارِ دنیایِ مادّی مُقیّدند و ماورای آن را درک نتوانند کرد و آن شهر ، نمونۀ بارز مدینه جاهله است . اینان غذق در اورِ کاذبِ دنیا هستند امّا از حقایقِ اصلی زندگی ، کور و کر و عریان اند . همچون انسانِ تک ساحتی و صنعتی زدۀ عصر جدید . ]
بیت 2602
کودکان افسانه ها می آورند / دَرج در افسانه شان بس سِرّ و پند
اطفال قصه هایی می گویند . لیکن اگر با گوشِ هوش بدان توجه کنی در همان افسانه ها نیز اسرار و مواعظِ فراوان نهفته شده است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیز دیگر ]
بیت 2603
هزل ها گویند در افسانه ها / گنج می جو در همۀ ویرانه ها
کودکان در حکایات و افسانه های خود ، سخنان هزل و دروغ نیز بر هم می بافند ولی تو در همۀ ویرانه ها در جستجوی گنج باش . [ یعنی در همین کلمات هزل و بی اساس نیز می توانی نکاتی خردمندانه دریابی . به شرطِ آنکه با تدبّر بدان توجه کنی و اسیر ظاهرِ حکایت نشوی . ]
بیت 2604
بود شهری بس عظیم و مِه ، ولی / قدرِ او قدر سُکرّه بیش نی
اطفال ، حکایت خود را بدینگونه نقل می کنند . مملکت سبا ، کشوری بسیار بزرگ و شکوهمند بود . ولی وسعتِ آن به اندازۀ یک کاسۀ گِلی بیشتر نبود . ( سکره = کاسۀ گِلی ، پیاله ) [ یعنی شهر با وجود کمالِ عظمت و وسعت در غایتِ تنگی بود و آن شهر می تواند کنایه از عالمِ محسوسات باشد . وسعت عالمِ محسوسات برای آن است که جمیعِ انواعِ موجودات در آنجا هست ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 192 ) ]
بیت 2605
بس عظیم و ، بس فراخ و ، بس دراز / سخت زَفتِ زَفت اندازۀ پیاز
این مملکت ، بسیار بزرگ و پهناور و طولانی بود و در عینِ حال ، بسیار محکم و استوار بود ولی درست به اندازۀ یک پیاز . ]
بیت 2606
مردمِ دَه شهر ، مجموع اندرو / لیک جمله سه تنِ ناشسته رو
جمعیتِ دَه شهر در آنجا جمع شده بودند ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناپاک . ( ناشُسته رُو = ناپاک ، آلوده ، فاسد الاخلاق ) [ اکبرآبادی معتقد است که جمعیتِ آن شهر با وجودِ کثرت بیشمار ، جز سه تن نبدند چرا که جمیعِ اشخاص ، منحصر بودند در سه نوعِ کور و کر و عور ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193 ) ]
بیت 2607
اندرو خلق و خلایق بی شمار / لیک ، آن جمله سه خامِ پخته خوار
در آن مملکت ، مردمان و آفریدگانِ بیشماری ساکن بودند . ولی همۀ آنان عبارت بودند از سه نفر ناقصِ مفت خوار . یعنی شخصیت دنیا طلبان ، قالبی و کلیشه ای است . ]
بیت 2608
جانِ ناکرده به جانان تاختن / گر هزاران است ، باشد نیم تن
ظاهراََ از مولانا سؤال شده که این همه جمعیت چطور فقط سه نفر گفته شد ؟
جواب : هر جانی که به سوی حضرت حق تعالی کوشش و جوشش نداشته باشد اگر فرضاََ هزاران نفر هم که باشد . باز به منزلۀ نصفِ یک آدم است . یعنی ناقص است . پس هر کس که با حقیقة الحقایق زندگی نکند ناقص است . ]
بیت 2609
آن یکی بس دُوربین و ، دیده کور / از سلیمان کور و ، دیده پای مور
مولانا در اینجا به وصفِ صفاتِ زشتِ آن سه نفر می پردازد و می گوید : یکی از آن سه نفر ، بسیار دوربین بود ولی چشمانی نابینا داشت . با اینکه حضرت سلیمان (ع) را نمی توانست ببیند امّا قادر بود که پای مورچه را ببیند . [ «سلیمان» در اینجا کنایه از حضرت حق و «پای مور» کنایه از حظوظ و لذوذِ دنیوی است . یعنی او بینشِ سطحی و مادّی داشت و ژرف نگر نبود . ]
بیت 2610
و آن دگر بس تیز گوش و ، سخت کر / گنج ، در وَی نیست یک جو سنگِ زر
و آن دیگری در عینِ اینکه گوشی بسیار شنوا داشت امّا خیلی کر و ناشنوا بود . هر چند ظاهراََ نشان می داد که صاحبِ گنج است . امّا به اندازۀ وزن یک جو ، طلا هم نداشت .
بیت 2611
و آن دگر عور و برهنۀ لاشه باز / لیک دامن های جامۀ او دراز
و آن سومی نیز شخصی برهنه و عریان بود امّا دامن های او بسیار دراز بود . [ بر حسبِ باطن و ارزش های درونی ، فقیر بود و امّا فقط در ظاهر برای خود تشخصّی فراهم آورده بود . ]
بیت 2612
گفت کور : اینک سپاهی می رسند / من همی بینم که چه قومند و چند
آن کور به رفقایش گفت : اینک لشکری به اینجا می رسد و من دارم می بینم که آنها از چه قوم اند و حتّی می بینم که آنها چند نفرند .
بیت 2613
گفت کر : آری ، شنودم بانگشان / که چه می گویند پیدا و نهان
رفیق ناشنوای او گفت : بله همینطور است . چون من سر و صدای آنها را می شنوم و حتّی حرف هایی که چه بلند و چه درگوشی می زنند می شنوم .
بیت 2614
آن برهنه گفت : ترسان زین منم / که بِبُرّند از درازی دامنم
رفیقِ برهنه آن دو گفت : من ترسم از این است که این لشکریان به اینجا بیایند و دامن های بلندِ مرا قیچی کنند .
بیت 2615
کور گفت : اینک به نزدیک آمدند / خیز ، بگریزیم پیش از زخم و بند
آن نابینا گفت : آن سپاهیان دارند نزدیک می شوند برخیزید و بیش از آنکه آسیبی به ما وارد کنند و یا اسیر شویم از اینجا فرار کنیم .
بیت 2616
گر همی گوید که : آری مَشغله / می شود نزدیکتر یاران ، هَله
آن ناشنوا نیز می گفت : هَلا ای یاران ، داد و فریادِ آنها نزدیکتر می شود . [ مَشغله = قیل و قال ، داد و فریاد / هَله = حرف تنبیه ، هَلا ]
بیت 2617
آن برهنه گفت : آوه دامنم / از طمع بُرّند و من ناایمنم
آن برهنه گفت : ای دریغ که سپاهیان از روی طمع ، دامن مرا قیچی خواهند کرد و من از شرِ آنان در امان نیستم . [ آوه = آه ، دریغا ، افسوسا ، کلمه ای است که از روی درد و تأسف و اندوه یا تعجب گویند ]
بیت 2618
شهر را هِشتند و ، بیرون آمدند / در هزیمت در دِهی اندر شدند
آنها شهر را ترک گفتند و از آنجا بیرون آمدند و در حالِ فرار واردِ یک روستا شدند . [ هِشتند = ترک کردند / هزیمت = شکست و فرار ]
بیت 2619
اندر آن دِه ، مرغِ فَربِه یافتند / لیک ذرۀ گوشت بر وَی نَه ، نژند
در آن روستا مرغی چاق پیدا کردند ولی ذره ای گوشت بر تن نداشت و لاغر بود . [ فربِه = پُر گوشت ، چاق / نژند = پژمرده ، زبون ، غمگین ، افسرده ، در اینجا به معنی لاغر است ]
بیت 2620
مُرغِ مُردۀ خشک وز زخمِ کلاغ / استخوان ها زار گشته چون پَناغ
مرغی مرده و خشکیده که استخوان هایش بر اثرِ ضرباتِ منقار کلاغ ها مانندِ ریسمانی باریک شده بود . [ پَناغ = تار ابریشم ، ریسمانِ نازک ]
بیت 2621
ز آن همی خوردند چون از صیدِ شیر / هر یکی از خوردنش چون پیل سیر
آن سه نفر همانطور که شیر از شکار خود می خورد از آن مرغ خوردند و از آن همه خوردن مانندِ فیل ، سیر شدند . یعنی آدمی از چریدن در مرتعِ دنیا رشد نمی کند بلکه باد می کند . [ مِه = بزرگتر ، در اینجا به معنی بزرگ ]
بیت 2622
هر سه زآن خوردند و ، بس فَربِه شدند / چون سه پیلِ بس بزرگ و مِه شدند
هر سه نفر از آن مرغ خوردند و بسیار چاق شدند و مانند سه فیل بسیار بزرگ و تنومند شدند . یعنی دچار تورم شخصیت شدند نه رشد شخصیت .
بیت 2623
آنچنان کز فربهی هر یک جوان / در نگنجیدی ز زَفتی در هان
چنان چاق و جسیم شدند که از شدّتِ چاقی و تنومندی در جهان جا نمی گرفتند .
بیت 2624
با چنین گبزی و هفت اندامِ زَفت / از شکافِ در بُرون جَستند و رفت
با اینکه این همه چاق شده بودند و اعضای بدنشان ستبر و درشت بود . با اینحال از شکافِ دری بیرون جهیدند و رفتند . یعنی به ظاهر بزرگ بودند امّا روحی نزار داشتند . [ گبز = قوی و ستبر / هفت اندام = هفت عضو بدن ، سر ، سینه ، شکم ، دو دست و دو پا ، منظور همۀ اعضای بدن ]
بیت 2625
راهِ مرگِ خلق ، ناپیدا رهی ست / در نظر نآید که آن بی جا رهی ست
راهِ مرگِ مردمان ، بسیار مخفی است . بطوریکه اصلاََ دیده نمی شود زیرا راهی بی محل و بی مکان است . یعنی راه محسوس نیست که بشر بتواند آن را مشاهده کند .
بیت 2626
نَک پیاپی کاروان ها مُقتَفی / زین شکافِ در که هست آن مُختفی
اینک کاروان های بشری ، زنجیروار ، پشت سرِ هم از شکافِ درِ جهانِ طبیعت ، بیرون می روند در حالی که این شکاف اصلاََ دیده نمی شود .
بیت 2627
بر در ، ار جویی ، نیابی آن شکاف / سخت ناپیدا و ، زو چندین زِفاف
اگر هر قدر جستجو کنی که این شکاف را پیدا کنی موفق نخواهی شد . زیرا این شکاف ، بسیار مخفی است امّا از همان شکاف گویی که بسیاری را به خانۀ شوهر می فرستند . [ زِفاف = یعنی «عروس را به خانۀ شوهر فرستادن» امّا در اینجا منظور فرستادن خلایق است به دارالقرار و سرای جاودان . همانطور که نوعروسان را در جامۀ سپید و شادی و نشاط به خانۀ بخت می فرستند و در آن خانه ، مرحلۀ جدیدی از حیاتِ آنان آغاز می شود . همینطور اموات را نیز در کفن های سپید می پیچند و به سرایی جدید راهی می کنند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 193
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۹ - قصهٔ اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را و در رسیدن شومی طغیان و کفران در ایشان و بیان فضیلت شکر و وفا:
282
تو نخواندی قصۀ اهلِ سَبا / یا بخواندی و ، ندیدی جُز صَدا
معلوم می شود که تو داستان اهلِ سبا را نخوانده ای . و یا اگر هم خوانده باشی ، سر سری از آن گذشته ای و تنها قالبِ ظاهری آن را دیده ای و اسرارِ آن را درک نکرده ای . [ صَدا = در اینجا مقصود از روی غفلت است ( شرح مثنوی معنوی ، ج 2 ، ص 15 ) ]
بیت 283
از صدا آن کوه ، خود آگاه نیست / سویِ معنی هوشِ کُه را راه نیست
برای مثال ، کوه از صدایی که در آن انعکاس می یابد هیچ درکی ندارد ، و نمی تواند معنی را درک کند . [ تو نیز حکایات و امثالِ عبرت آموز را طوطی وار خوانده ای ]
بیت 284
او همی بانگی کند بی گوش و هوش / چون خَمُش کردی تو ، او هم شد خَموش
کوه نیز وقتی صدایی در آن به طنین افتد بدون آنکه گوش و هوش و ابزارِ فهم داشته باشد ، آن صدا را به صورتِ طنین تکرار می کند ولی همینکه تو خاموش شدی و چیزی نگفتی ، کوه نیز خاموش می شود .
بیت 285
داد حق ، اهلِ سَبا را بس فراغ / صد هزاران قصر و ایوان ها و باغ
حضرت حق تعالی به قومِ سبا ، صدها هزار کاخ و کوشک باغ داد و آنان را در راحتی و عیش فرو بُرد .
بیت 286
شکرِ آن نگزاردند آن بَد رَگان / در وفا بودند کمتر از سگان
ولی آن ناسازگارانِ تباهکار ، سپاسِ آن همه نعمت را به جای نیاوردند و در وفاداری از سگ هم فروتر و پست تر شدند . [ بَد رَگ = ناسازگار و خشمگین ]
بیت 287
مر سگی را ، لقمه نانی ز دَر / چون رسد بر در ، همی بندد کمر
زیرا اگر از دَرِ خانه ای پاره نانی به سگی دهند . هرگاه آن سگ به درِ آن خانه رسید ، اظهارِ وفاداری و خدمتگزاری می کند ولی قومِ سبا ناشُکری کردند .
بیت 288
پاسبان و حارسِ در می شود / گرچه بر وَی جور و سختی می رود
آن سگ ، نگهبان و حافظِ آن خانه می شود ، اگر چه از سویِ اهلِ خانه نسبت به او خشونت و آزار برسد .
بیت 289
هم بر آن در باشدش باش و قرار / کفر دارد ، کرد غیری اختیار
جایگاه و قرارگاهِ او آستانۀ آن خانه می شود ، و رفتن به آستانۀ خانۀ دیگر را ناسپاسی و بی وفایی می شمارد .
بیت 290
ور سگی آید غریبی ، روز و شب / آن سگانش می کُنند آن دَم ادب
اگر سگِ غریبه ای به آستانۀ آن خانه نزدیک شود و آن سگ ها ، به او حمله ور می شوند و ادبش می کنند . [ مولانا در این ابیات شریف ، به لزومِ شُکر و سپاس نعمت های پروردگار اشارت دارد و ضمنِ تمثیلی لطیف ، ناسپاسی را نقد می کند . ]
بیت 291
که برو آنجا که اوّل منزل است / حقِ آن نعمت گروگانِ دل است
با زبانِ حال به آن سگ می گویند : به منزل و جایگاهِ خودت بازگرد زیرا تو مدیونِ ولی نعمت خود هستی .
بیت 292
می گزندش که برو بر جایِ خویش / حقِ آن نعمت ، فرو مگذار بیش
آن سگ ها او را گاز می گیرند و می گویند برو به منزل و محلِ خویش و در سپاس از نعمت هایی که خورده ای کوتاهی مکن . [ حضرت مولانا بعد از این چند مَثَل ، خطابِ خود را به آدمیانِ ناسپاس می کند و می فرماید : ]
بیت 293
از درِ دل ، و اهلِ دل ، آبِ حیات / چند نوشیدی و ، وا شد چشم هات
از آستانۀ صاحب دلان و اهلِ معرفت ، چندین بار آبِ حیات نوشیدی و دیدگانِ دلت باز شد . [ آب حیات = شرح بیت 574 دفتر اوّل ، در اینجا منظور از آبِ حیات ، اسرار و معارف ربّانی است . ]
بیت 294
بس غذایِ سُکر و وَجد و بیخودی / از درِ اهلِ دلان بر جان زدی
از آستانۀ صاحبدلان ، بسیاری از طعام های معنوی نظیر و وَجد و بیخویشی رزقِ تو شد . [ سُکر = شرح بیت 575 دفتر اول / وَجد = شرح بیت 203 دفتر دوم / بی خویشی (استغراق) = شرح بیت 57 دفتر اوّل
بیت 295
باز این در را رها کردی ز حرص ؟ / گِردِ هر دکّان همی گردی چو خِرس ؟
باز تو از روی آزمندی و حرص درگاهِ صاحبدلان را ترک کرده ای ؟ و باز مانند خِرس گِردِ هر دکان و مکانی می گردی ؟
بیت 296
بَر درِ آن مُنعِمانِ چرب دیگ / می دَوی بهرِ ثَریدِ مُرده ریگ
و تو سراغِ درگاهِ ثروتمندانی می شتابی که دیگ های آکنده از غذای چرب و رنگین دارند تا لقمه ای از ترید ناچیز و بی ارزش آنها تناول کنی . [ مرده ریگ = به معنی میراث مردگان ولی غالباََ در مثنوی کنایه از امری پَست و بی مقدار است / ثَرید = ترید ، تلیت / ای دون همت ، به غذاهای جسمانی روی می آوری و از غذاهای معنوی تن می زنی . ]
بیت 297
چربِش اینجا دان که جان فَربِه شود / کارِ نا اومید اینجا بِه شود
این را بدان که غذای چرب و گوارا در آستانۀ منزلِ صاحبدلان پیدا می شود و روح و روان آدمی از آن طعام های معنوی ، رشید و فربه می شود . و کارِ ناامیدان از رحمت الهی در این درگاه سامان می یابد . [ چربش = چربی ، پیه
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
:تو نخواندی قصۀ اهل سبا حکایت
اسرا در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۶:
جناب صادق ساقی
بنده خیلی اتفاقی حین خواندن ابیات حافظ با نظرات شما و دیگر افراد مواجهه شدم و از شدت حیرت لازم دیدم این حاشیه رو بنویسم :
برای اولین بار در زندگیم با فردی روبرو شدم که انقدر سطحی و عامیانه اشعار حافظ رو تفسیر میکنه واقعا این حجم اعتماد بهنفس از کجا میاد!!... بله هرکسی آزاده باب میلش و یا در حد فهمش اشعار حافظ یا هر شاعر دیگهای رو تفسیر کنه ولی نهایت بی انصافی نیست که نظرات تون رو انقدر بی رحمانه به عنوان نظرات و جهانبینیِ حافظ به دیگران ارائه کنید؟
بنده از جایگاه حرفه ای شما در حوزه ادبیات اطلاعی ندارم ولی امیدوارم نگاه شما در حال حاضر رشدیافتهتر، عمیق.تر و حافظانهتر از نگاه صادق ساقی ۷ ساله گذشتهای که نظراتش را خواندم باشد...
و همچنین نگاه طرفداران تان عاقلانهتر و منصفانهتر ...
برمک در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
پلید تر بشود چون پلیدتر گردد
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:
آلبوم رویای دل
ارغنون
حسام الدین سراج
همایون در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۳:
عرفان ایرانی ناگزیر به گزافه گویی هست و شاعران ما مردمان راستگو و نرم خویند که از روی راستی و صفای درون شعر می گویند و ناگزیر به گزافه گویی در عشق میشوند کسانی که شیفتگی دارند همزمان بیزاری را نیز دارند این جفت همیشه با هم است بیزاری نخست از آدمیان آغاز میشود و کمکم با افزایش عشق و شیفتگی به همه جهان کشیده میشود و در اینجا به معشوق هم رسیده است که بسیار یگانه میکند آنرا و تا تکینگی پیش میرود
بعدها در شعر سبک واسوخت ستیز با معشوق تم اصلی شعر میشود.
با پیدا شدن شمس است که این راه در نیمه خود میایستد و فرهنگ پهلوانی بازیابی میشود و سایه خود را بر عرفان ایرانی میاندازد و مستی و یگانگی با هستی درمیآمیزد
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
عِطر دیگر چیست؟!!
چرا کسره گذاشته شده؟!
وقتی همه میگوییم عَطر، دیگر همان عَطر درست است عزیز من
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
به نظر من این شعر شرح نمیخواهد و خود شعر با خواننده حرف میزند و ما با شرح دادن و صغری و کبری چیدن پای چنین غزلیاتی یک مهندسی معکوس نه چندان دلچسب را رقم میزنیم
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶:
بنده خود از طرفداران برداشت عرفانی از غزلیات حافظ هستم اما گاهی برخی شرحهای عرفانی بیش از حد پیچیده و دشوار میشود
ببینید ما اگر میخواهیم شعر را شرح عرفانی بدهیم لازم نیست صغری کبری بچینیم
این شعر حافظ است و کتاب ابن عربی نیست
همین که اشاره ای بشود تا مخاطب وارد کانال عرفانی شعر شود کافی است
به نظر من شارح نباید طوری شرح بدهد که از شعر دور بیفتد و شرحش به اثری مستقل از شعر تبدیل بشود!
مثلا:
«ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه»
اشاره دارد به تجلی خداوندی و پیدا شدن جان و جهان
باقی را خود مخاطب باید برود و تحقیق کند و از رهگذر این تحقیق بر فهم خود از دیوان بیفزاید
فرهود در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۲:
خوانش صحیح موسی در اینجا با صوت «یی» است؛
با سیب، سیبستان، و کیست هماهنگ است.
سپهر نواب زاده در ۵ روز قبل، سهشنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ در پاسخ به حمیدرضا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:
دهخدا این بیت را از میرزا محمدخان مجدالملک (لواسانی) متوفی به سال ۱۲۹۸ قمری میداند، که در ابتدای رساله مجدیه آن را آورده است.
ژوبین دقوقی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹: