سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴۷:
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
#میرزا_عبدالقادر_بیدل_دهلوی
خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند
ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند
#صائب_تبریزی
آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر
این اعتراض با دل بیدار می رود
#صائب_تبریزی
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند
#غالب_دهلوی
آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد
منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟
#حسین_وصال_پور
گناه ما چو فزون است از حساب و شمار
چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟
#صائب_تبریزی
دارد خط پاکی به کف از سادهدلیها
دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟
#صائب_تبریزی
از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم
چون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم
#صائب_تبریزی
چه آگهی و چه غفلت چه زندگی و چه مرگ
قیامت همه کس دیده اند دنیا را
#بیدل_دهلوی
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
#میرزاابوطالب_کلیم_کاشانی
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
#فروغی_بسطامی
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
#سعدی_جان
عصای کور می دزدند اهل عالم از خست
توقع از که می داری که گیرد دست وامانده
#کلیم_کاشانی
این همه دردِ دل و یک محشر؟
یک جهان روزِ جزا می خواهم!
#شفایی_اصفهانی
تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است
#طالب_آملی
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
#صائب_تبریزی
تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر
کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی
#حسین_جنتی
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:
دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال
آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد
میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی
خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند
ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند
صائب تبریزی
آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر
این اعتراض با دل بیدار می رود
صائب تبریزی
اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت
کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند
غالب دهلوی
آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد
منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟
حسین وصال پور
گناه ما چو فزون است از حساب و شمار
چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟
صائب تبریزی
دارد خط پاکی به کف از سادهدلیها
دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟
صائب تبریزی
از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم
چون ترازو از دوسر دایم گرانی میکشم
صائب تبریزی
چه آگهی و چه غفلت چه زندگی و چه مرگ
قیامت همه کس دیده اند دنیا را
بیدل دهلوی
در حشر دگر زما چه خواهند
غارت زده ارمغان ندارد
کلیم کاشانی
رحمانی خویش را چه خواهی کرد
رحم ار نکنی گناه کاران را
فروغی بسطامی
عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی
اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا
کردار نیک و بد به قیامت قرین توست
آن اختیار کن که توان دیدنش لقا
سعدی جان
عصای کور می دزدند اهل عالم از خست
توقع از که می داری که گیرد دست وامانده
کلیم کاشانی
این همه دردِ دل و یک محشر؟
یک جهان روزِ جزا می خواهم!
شفایی اصفهانی
تا مژه بستیم قیامت رسید
مرگ چه خواب سبکی بوده است
طالب آملی
جگری تشنه تر از وادی محشر دارم
دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم
گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست
زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم
صائب تبریزی
تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر
کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی
حسین جنتی
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۰ در پاسخ به اشکان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:
۷۴۳ هجری قمری
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۶ در پاسخ به امیر ساران دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه:
از اصل بودن سکه ها اطمینان حاصل میکرد که تقلبی نباشد و آنها را پاک و تمیز میکرد
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۶ در پاسخ به سودازده دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
کمی بالاتر مراجعه بفرمایید
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۵ در پاسخ به مسعود صداقت دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
چندبار سعی کردم این طوری که فرمودید بخونم؛ راستش داشتم خفه میشدم
از سکت گذشته بود
شعر هیچ مشکلی نداره ممکنه خوانش دوستان معیوب باشد
چون مرغْ به طَمْعِ دانه در دام
هیچ مشکلی نداره
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ در پاسخ به محمود دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
درود جناب محمود
فعل قتلتینی که آوردهاید قتلتی+ن+ی است و اصولا در زبان عربی فعل قتلتی وجود ندارد
این ی مربوط به فعل مضارع است مثلا تقتلین اما قتلت ماضی است
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲:
جانِ تن ، جان است و جانِ جان ، تویی
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۷ در پاسخ به احسان پرسا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
و شکل دیگری که نشان تسلیم محض است:
دم به دم حلقۀ این دادم شود تنگتر و من
دست و پایی نزنم؛ خود ز کمندت نرهانم
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۸ در پاسخ به فتوت دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:
درود
آنگاه کلمۀ «جد» چه معنایی دارد که با موضوع همراه باشد؟
وَجْد درست است
جِدّ به معنای تلاش و کوشش است و در اینجا مناسبت ندارد.
امیر ساران در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه:
این جمله یعنی چه؟
یک روز پسر خود را دید که درستی زر میسَخت {تا به کسی دهد}. و شوخ که در نقش ِ زر بود پاک میکرد.
بزرگمهر در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۱ در پاسخ به حافظ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:
جناب حافظ، بعضی چیزها را نمیشود از حفظ گفت و بهتر است به مرجعش سری زد.
درختان مذکور در دنیای مادی نیستند که تابع قوانین فیزیک و کوانتوم باشند که مارا به آنجا سر میدوانید....!
بزرگمهر در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۷ در پاسخ به محمد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:
جهت اطلاع:
دکتر مرتضی الهی قمشهای:
در باغ بهشت دو درخت از اهمیت ویژهای برخوردار هستند: یکی درخت سدره و دیگری درخت طوبی. درخت طوبی سایه بسیار گستردهای دارد و درخت سدره بسیار بلند و زیباست. [از منظر نمادشناسی میتوان گفت] درخت سدره نماد آزادی است و درخت طوبی نماد امنیت و آرامش.
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
منبع تفسیر استاد بزرگوار
جناب کریم زمانی
بیت ۲۳۴۷
اندرین بود او که اِلهام آمدش
کشف شد این مشکلات از ایزدش
آن فقیر گنج طلب در گرماگرمِ دعا بود که الهامی بدو رسید و از جانب حضرت حق مشکلش حل شد .
بیت ۲۳۴۸
کو بگفتت : در کمان تیری بِنِه
کی بگفتندت که : اندر کش تو زِه
الهام حق بدو اینگونه خطاب کرد : ای درویش دلریش آن هاتف که قبلاََ به خواب تو آمد به تو فقط گفت : که تیری در کمان بگذار . ولی کی به تو گفتند که زِه کمان را با تمام نیرو بکش .
بیت ۲۳۴۹
او نگفتت که کمان را سخت کش
در کمان نِه گفت او ، نه پُر کُنش
آن هاتف به تو نگفت که کمان را محکم بکش . پس تو باید فقط تیر در کمان بگذاری نه آنکه آن را تا می توانی بکشی .
بیت ۲۳۵۰
از فضولی تو کمان افراشتی
صنعتِ قوّاسیی برداشتی
امّا تو فضولی کردی و خودسرانه کمان را بر بازوانت بلند کردی و در کمانگیری به هنرنمایی پرداختی . [ قَوّاسی = کمانگیری ، کمان کشی ، تیراندازی با کمان ]
بیت ۲۳۵۱
تَرکِ این سَخته کمانی رَو بگو
در کمان نِه تیر و ، پرّیدن مجو
برو این کار را ترک کن . یعنی کمان را محکم مکش . بلکه فقط در کمان تیری بگذار و در فکر این مباش که تیری به هوا پرتاب کنی .
بیت ۲۳۵۲
چون بیفتد ، بَرکَن آنجا ، می طلب
زور بگذار و به زاری جُو ذَهَب
هر جا که تیر افتاد همانجا را حفاری کن . بر قدرت شخصی خود تکیه مکن . بلکه از طریق تضرّع و خشوع قلبی گنج طلا را پیدا کن . [ ذَهَب = طلا ]
بیت۲۳۵۳
آنچه حق است اَقرَب از حَبلُ الوَرید
تو فگنده تیرِ فکرت را بعید
آن کسی که از رگ گردن انسان بدو نزدیکتر است او همان حضرت حق است . امّا تا حالا کارِ تو این بوده است که تیرِ اندیشه ات را به مسافت های دوردست پرتاب کنی . [ مصراع اوّل اشاره است به قسمتی از آیه 16 سورۀ ق « … ما از رگِ حیاتِ آدمی بدو نزدیکتریم » پس گنج حقیقت در توست و از بیگانه اش تمنا مدار . ]
بیت ۲۳۵۴
ای کمان و تیرها برساخته
صید نزدیک و تو دور انداخته
ای کسی که کمان و تیرهایی فراهم آورده ای . شکار نزدیک توست . امّا تو تیرها را به دوردست ها پرتاب می کنی .
بیت ۲۳۵۵
هر که دوراندازتر ، او دورتر
وز چنین گنج است او مهجورتر
هر کس تیر ندیشه و تعقل خود را دورتر پرتاب کند . مسلماََ از گنج حقیقت وجود خویش دورتر می شود .
بیت ۲۳۵۶
فلسفی خود را از اندیشه بکُشت
گو : بِدَو کو راست سویِ گنج ، پُشت
فلسفه دان ، خود را به وسیلۀ تفکرات زائد تباه کرده است . بدو بگو : با شتاب برو که به گنج حقیقت پُشت کرده ای .
بیت ۲۳۵۷
گو : بِدَو ، چندانکه افزون می دود
از مرادِ دل جداتر می شود
به فلسفه دان بگو : بدو که هر چه بیشتر بدود از مقصود دل دورتر می شود .
بیت ۲۳۵۸
جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار
جاهَدوا عَنّا نگفت ای بی قرار
زیرا ای پریشان حال ، حضرت شاه وجود در قرآن کریم فرمود : در راهِ ما مجاهده کنند . و هرگز نفرمود در طریق دور شدن از ما بکوشند . [ در آیه 69 سورۀ عنکبوت آمده است « و کسانی که در راهِ ما خالصانه می کوشند . آنان را به راههای خود هدایت می کنیم (برهدایتشان می افزاییم) و همانا خداوند با نکوکاران است . ]
بیت ۲۳۵۹
همچو کنعان کو ز ننگِ نوح رفت
بر فرازِ قلّۀ آن کوهِ زَفت
مانند کنعان (پسر نوح) که متابعت از نوح نبی (ع) را ننگ دانست و بر ستیغ آن کوه بس عظیم و بلند رفت . [ کنعان = شرح بیت 1308 دفتر سوم ]
بیت ۲۳۶۰
هر چه افزون تر همی جُست او خلاص
سویِ کُه می شد جداتر از مَناص
هر چه کنعان برای رهایی خود بیشتر می کوشید و به کوه نزدیکتر می شد از پناهگاه حقیقی دورتر می افتاد . [ مناص = پناهگاه ]
بیت ۲۳۶۱
همچو این درویش بهرِ گنج و کان
هر صباحی سخت تر جُستی کمان
مانند همین فقیر گنج طلب که برای یافتن گنج و معدنِ ثروت در هر بامداد کمانی دوراندازتر می جُست . [ غافل از آنکه کمانهای قوی تر و دوراندازتر او را از گنجی که زیر پایش قرار داشت دورتر می کرد .
بیت ۲۳۶۲
هر کمانی کو گرفتی سخت تر
بود از گنج و نشان بدبخت تر
آن فقیر هر چه کمانهای دوراندازتر بکار می گرفت از گنج و راهِ وصول بدان دورتر می شد .
بیت ۲۳۶۳
این مَثَل اندر زمانه جانی است
جانِ نادانان به رنج ارزانی است
این مَثَل در روزگار ما ارزش حیاتی دارد که جانِ جاهلان در خورِ عذاب است .
بیت ۲۳۶۴
زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد
زیرا نادان از داشتن استاد ننگ دارد . ناگزیر چنین کسی می رود و دکانی جدید باز می کند . [ همانطور که علم ظاهر نیازمند معلّم است . علم باطن نیز به استاد نیاز دارد . منتهی باید با کیاست و توکّل بر عنایات الهی استادان حقیقی را از دکان دارانِ دنیوی تمیز داد . ]
بیت ۲۳۶۵
آن دکان بالایِ استاد ، ای نگار
گَنده و پُر کژدُم است و پُر ز مار
ای محبوب ، آن دکانی که بالای دکانِ استاد حقیقی باز کرده ای . متعفّن است و پُر از مار و عقرب . ( نگار = محبوب ، معشوق ) [ زیرا آن دکان بر مبنای نفسانیّات تأسیس شده است و کمال مطلوب آن نیل به امور دنیوی است . منتهی در قالب امور معنوی . ]
بیت ۲۳۶۶
زود ویران کُن دکان و بازگرد
سویِ سبزه و گُلبُتان و آبخَورد
هر چه زودتر دکان نفسانیّات را خراب کن و به سوی سبزه زار و گلزار و برکۀ معارف تقوا و پروا بازگرد . [ آبخَورد = محلی که از آب خورند ، آبشخور ، برکه ]
بیت ۲۳۶۷
نه چو کنعان ، کو ز کبر و ناشناخت
از کُهِ عاصم ، سفینۀ فَوز ساخت
مانند کنعان مباش که به سبب تکبّر و عدم معرفت از کوهِ نگهدارنده خواست کشتی نجات بسازد . ( عاصم = نگهدارنده ، حفظ کننده / فَوز = رستگاری ، نجات ) [ اشاره است به آیه 43 سورۀ هود « پسرش گفت : پناه می گیرم به کوه که نگه داردم از آب . نوح گفت : امروز از کیفرِ الهی نگاه دارنده ای نیست . مگر خداوندِ مهربان ، موج همی آمد و میان آن دو حایل شد و او ( کنعان ) از جملۀ غرق شدگان گشت.
بیت ۲۳۶۸
علمِ تیراندازیَش آمد حجاب
و آن مرادِ او را بُده حاضر به جیب
چنانکه هنرِ تیراندازی آن فقیر گنج طلب حجاب بصیرت او شد . زیرا مطلوب او نزدِ او حاضر بود و او به این طرف و آن طرف می دوید . ( ضمیر «ش» به آن فقیر باز می گردد . ) [ همینطور تیرهای اندیشه و فکرت کنعان و کنعان سیرتان ، آنان را از کشتی نجات مردان حق دور می کند . ]
بیت ۲۳۶۹
ای بسا علم و ذکاوات و فِطَن
گشته رهرو را چو غول و راهزن
چه بسا دانش و هوشیاری ها و زیرکی ها که برای سالک به منزلۀ غول بیابانی و گمراه کننده است . ( حافظ گفت « تکیه بر علم و دانش در طریقت کافری است » ) [ ذکاوات = تیز هوشی ها ، هوشیاری ها / فِطَن = زیرکی ها ]
بیت ۲۳۷۰
بیشتر اصحابِ جَنَّت ابله اند
تا ز شرِّ فیلسوفی می رهند
بیشتر بهشتیان ، ابلهان اند . تا بدین وسیله از شرِّ فلسفه دانی و فلسفه بافی برهند . [ توضیح «ابله» در شرح بیت 2926 دفتر اوّل ]
بیت ۲۳۷۱
خویش را عریان کُن از فَضل و فُضول
تا کند رحمت به تو هر دَم نزول
خود را از فضیلت های خودبینانه عاری کن تا رحمت الهی و فتوحاتِ ربّانی هر لحظه بر تو ببارد .
بیت ۲۳۷۲
زیرکی ضِدِّ شکست است و نیاز
زیرکی بگذار و با گولی بساز
زیرکی های خودبینانه ضدِّ انکسار و نیاز به حق است . پس زیرکی های خودبینانه را رها کن و با بلاهتِ عارفانه (جهل نسبت به منافع دنیایی) دمساز شو .
زیرکی دان دامِ بُرد و طمع و کاز
تا چه خواهد ، زیرکی را پاک باز
زیرکی را باید دامِ منافعِ دنیوی و آزمندی و فریبندگی بدانی . کسی که از جمیع تعلّقات دنیوی و آویزش های نفسانی پاک و رها شده چه نیازی به اینگونه زیرکی ها دارد ؟ [ کاز = اکبرآبادی گوید : شاخه های درخت باشد که صیّادان از آن لته ها و چیزها آویخته . در یک طرف دان بر زمین فرو برند تا جانوران از آن رَم کرده به طرف دام آیند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 104 ) با توجه به این معنی مراد از «کاز» امری است فریبا . ]
بیت ۲۳۷۳
زیرکی دان دامِ بُرد و طمع و کاز
تا چه خواهد ، زیرکی را پاک باز
زیرکی را باید دامِ منافعِ دنیوی و آزمندی و فریبندگی بدانی . کسی که از جمیع تعلّقات دنیوی و آویزش های نفسانی پاک و رها شده چه نیازی به اینگونه زیرکی ها دارد ؟ [ کاز = اکبرآبادی گوید : شاخه های درخت باشد که صیّادان از آن لته ها و چیزها آویخته . در یک طرف دان بر زمین فرو برند تا جانوران از آن رَم کرده به طرف دام آیند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 104 ) با توجه به این معنی مراد از «کاز» امری است فریبا . ]
بیت ۲۳۷۴
زیرکان ، با صنعتی قانع شده
ابلهان ، از صُنع در صانع شده
اشخاص زیرک به مصنوعات قناعت کرده اند . امّا ابلهان از هر مصنوعی به سوی حضرت حق متوجه می شوند .
بیت ۲۳۷۵
زآنکه طفلِ خُرد را مادر نَهار
دست و پا باشد نهاده بر کنار
زیرا مادر ، کودک خُردسال را شبانه روز مواظبت می کند و در آغوش خود می کشد و دست و پای او می شود . [ مولانا در اینجا بندگان مقرّب را به اطفال ، و حضرت حق را به «مادر» تشبیه کرده است
محمدامین شفیعی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶:
طعنه بر حق چه زنی ای که به باطل غرقی
تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد
❤️🌹
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۰ - تسلیم کردن مرد خود را به آنچ التماس زن بود از طلب معیشت و آن اعتراضِ زن را اشارات حق دانستن. به نزد عقلِ هر داننده ای هست، که با گردنده گرداننده ای هست:
با تشکر از استاد ارجمند و
گرامی جناب کریم زمانی
شرح و تفسیر بیت ۲۴۳۸
مرد زآن گفتن پشیمان شد چنان
کز عَوانی ساعتِ مردن ، عوان
مرد اعرابی از گفته خود چنان پشیمان شد که می توان حالت او را به حالت پشیمانی دیوانیان به هنگام فرا رسیدن مرگ تشبیه کرد . [ عَوان = با فتح عین به معنی چنگ گیرنده و نگاه دارنده و سرهنگ و محصّلِ دیوان است و نیز به معنی مامور اجرا و عامل اوامر شرطه که غالبا با ظلم و زور و خشونت ماموریت خود را انجام می دادند ]
شرح و تفسیر بیت ۲۴۳۹
گفت : خصمِ جانِ جان من چون شدم ؟
بر سرِ جانم لگدها چون زدم ؟
اعرابی با خود گفت : من چرا دشمن جانِ جانم شدم و چرا بر سر جانم لگدها زدم ؟
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۰
چون قضا آید ، فرو پوشد بَصَر
تا نداند عقل ما ، پا را ز سر
وقتی که قضای الهی در رسد . چشم را از دیدن واقعیات ناکام می سازد به حدی که عقل ما سرگشته می شود و سر از پای خود نمی شناسد . [ مسئله قضا و قدر از پُردامنه ترین مباحث فرقه ها و نحله های گوناگون فکری است . قضا در لغت به معنی حکم و قطع و فیصله دادن است . قاضی را از این جهت قاضی می گویند که میان متخاصمین ، حکم می کند و به کار آنها فیصله می دهد . و قَدَر نیز لفظاََ به معنی اندازه و تعیین است و منظور این است که نظام کائنات و جهان هستی بر مبنای قوانین و سنت های تغییر ناپذیر بر پا شده و مشیت و اراده الهی ، مافوق اختیار بشر است . چنانکه در قرآن می خوانیم . « هرگاه خدا اراده امری کند . همینکه به او گوید باش ، می شود » مولانا به قضا و قدر الهی معتقد است و
می گوید :چون قضا آید شود دانش به خواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب
ولی در عین حال مولانا ، کوشش و سعی بشری را نیز لازم شمرده است . یعنی انسان با وجود حاکمیت قضا و قدر الهی نباید دست از تلاش کشد .بل قضا حق است و جهد بنده حق / هین مباش اعور چو ابلیس خَلَقامیر مومنان علی (ع) در پاسخ به اینکه قضا و قدر چیست فرمودند : « راهی است بس تاریک ، پس در آن گام مسپارید و دریایی است ژرف ، پس بدان در نیابید » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، حکمت شماره 279 )
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۱
چو قضا بگذشت ، خود را می خورد
پرده بدریده گریبان می درد
چونکه حکم و قضا بر امری تعلق یابد . آدمی همه توش و توان فکری و عقلی خود را بکار می گیرد و شتابان به سوی آن می تازد و گمان بر سود و منفعت آن امر دارد . خیال می کند آن مطلوب ، یکسره نفع و سود است . غافل از اینکه ممکن است . نیل بدان ، چیزی جز تلخکامی و حرمان نباشد . در گرماگرم شتافتن شخص به سوی خواسته های مقدر ، عقل از داوری و حاکمیت فرو می ماند و تنها میل و خواهش است که بر او حکم می راند و چون مطلوب مقدّر ، حاصل می شود و معلوم می شود که چیزی جز حرمان نبوده است . شخص به ندامت و پشیمانی و اندوه گرفتار می آید و آشکارا گریبان خود می درد . ( خود خوردن = در اندیشه اندوهبار فرو رفتن و دم برنیاوردن )
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۲
مرد گفت : ای زن ، پشیمان می شوم
گر بُدم کافر ، مسلمان می شوم
اعرابی به زن گفت : من از آن مخالفتی که در آغاز با تو داشتم و از حرفی که از روی خطا و نادانی زدم پشیمانم . اگر قبلا کافر بودم و تو را انکار می کردم . این مسلمان می شوم . یعنی نسبت به تو فرمانبردار و منقاد می گردم و دست از مخالفت و ستیز با خواسته های تو می کشم ._ همانگونه که پیشتر هم گفته شد . مراد از مرد عقل است و مراد از زن نَفس . وقتی که نفسِ اماره بنابر مقتضای خویش حرکت بکند و با عقل مخالفت ورزد . عقل نیز با نفس می ستیزد و سرانجام ، نفس را مورد عتاب قرار می دهد و تادیبش می کند و تدریجا به مرتبه نفس مطمئنه و راضیه می رساند . وقتی نفس از حالت آمادگی خلاص گشت و به مرتبه مطمئنه رسید . اصلا با مقتضای عقل ، مخالفت نمی کند و کاملا تابع و مطیع عقل می شود و عقل که این حُسن خُلق نفس را نسبت به خود می بیند و میل و محبت آن را در حق خود مشاهده می کند . شروع می کند به عذرخواهی از آن ستم ها که در ابتدا در حقش روا داشته بود . پس اینگونه سخنان معذرت آمیز می گوید و با زبان عقلی ، این معانی مذکور را خطاب بر نفس خویش ادا می کند . ( شرح کبیر انقروی ، ج 3 ، ص 941 ) .
در سه بیت بعدی مولانا خطاب به حق تعالی سخنانی بیان می دارد و این از شیوه اوست که ضمن توصیف مظهر و یا مخلوق ناگهان روی سخن را متوجه خالق می کند و به اصطلاح گریزی می زند
.شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۳
من گُنه کارِ تواَم ، رحمی بکُن
/ بر مَکَن یکبارگیم از بیخ و بُن
خدایا من در بربر تو گناه کرده ام و گناهکارم . رحمی بفرما و یکباره مرا از بیخ و بن برمینداز .
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۴
کافرِ پیر ار پشیمان می شود
چونکه عذر آرَد ، مسلمان می شود
اگر پیری کافر که عُمری را در کفر سرکرده ناگهان پشیمان شود و از تقصیر پیشین خود عذر بخواهد . در اِعداد یکتا پرستان جای می گیرد . و توبه اش مقبول درگاه تو می شود .
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۵
حضرتِ پُر رحمت است و پُر کَرم
عاشق او هم ، وجود و هم عدم
خداوندا حضرت و آستان شریف تو ، رحمتش بسیار و کرمش بی انتهاست وجود و عدم ، عاشق اوست .
شرح و تفسیر بیت ۲۴۴۶
کفر و ایمان ، عاشق آن کبریا
مِس و نقره ، بنده آن کیمیا
کفر و ایمان عاشق آن ذات عظیم است و مس و نقره ، بنده آن کیمیاست . [ پس همه موجودات از پست ترین تا برترین آنها عاشق اوست . و این عشق و شوق جاری است در همه موجودات . ( الشواهدالربوبیة ، ص 147 و 148 ) . بنابراین کیمیای عشق الهی ، مس و نقره وجود آدمیان را به طلای ناب معنا تبدیل می کند . ( توضیح در باره کیمیا در شرح بیت 516 همین دفتر آمده است ) ]
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۲ در پاسخ به اکتای براهنی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
چه سندی بهتر از خود بیت برای آنکه دریابیم از حافظ نیست
بیت داد میزند که من سروده حافظ شیرازی نیستم از بسکه سست و ضعیف است
حتی تصحیح استاد الهی قمشه ای هم که نسخه ای گشاده دستانه تر از قزوینی است این بیت را ندارد!
نسخه شاملو که بسیار بی اعتبار است
البته نسخه «قدسی »هم که هر چه بوده و نبوده را بنام حافظ زده این بیت و یکی دو بیت دیگر اضافه بر سازمان این غزل دارد
اکتای براهنی در ۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
آه آه از دست صرافان گوهرناشناس
هر زمان خرمهره را با در برابر می کنند
در هیچ نسخه ای جز نسخه انجوی شیرازی و بعد احمد شاملو نیست. البته این موضوع در مورد دو بیت دیگر نیز کم و بیش صدق می کند. جالب این است که قبل از چاپ نسخه انجوی در دهه ۴۰ تنها ردی که از این بیت پیدا کردم در لغت نامه دهخدا بود که بیت را از حافظ دانسته است. دیگر هرچه گشتم اثری از این بیت در نسخه های قزوینی غنی با خانلری و پژمان ندیدم. احتمال دارد که ریشه در حافظ های منتشر شده در دوران قاجار داشته باشد. دوستان راهنمایی کنند.
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۵:
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی جان
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
صائب تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
صائب تبریزی
در بلا تن دادن از بیم بلا اولی تر است
گردن خود را سبک کن زود از وام حیات
#صائب_تبریزی
هر چند از بلای خدا می رمند خلق
دل را به آن بلای خدا داده ایم ما
صائب تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
بیدل دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
سعدی جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
سنایی
ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد
از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.
چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
اسپنسر جانسون
سناتور سنتور در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴: