امیر زمانی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به Abbasrapper دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک:
مخمل کاشان بسیار معروفه. اینجا هم شاعر به ظرافت و لطافت ساق دست یا پای معشوق اشاره میکنه که حتی از مخملی که در خانه ی کاشانی ها استفاده میشه هم ظریف تره.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:
من نخواهم کرد تَرکِ لعلِ یار و جام می
زاهدان معذور داریدم که اینَم مذهب است
فرض کنید که پدری به فرزند تنبل و تن پرور خود بگوید تا به دنبال کار و پیشه ای برود و پسر در جواب پدر و برای لجبازی بگوید «خوردن و خوابیدن کار من است»
بدون تردید هم پدر و هم پسر خوب میدانند که «خوردن و خوابیدن »در واقعیت یک شغل نیست و میفهمند که این فقط یک جواب سر بالا و از سر لجبازی است
حال وقتی جناب حافظ در برابر جریان زهد و زاهدان میگوید:« لعل یار و جام می مذهب من است» هم خود حافظ میداند که این پاسخ چگونه پاسخی است و «لعل یار و جام می» نمیتواند مذهب رسمی یک نفر در واقعیت باشد و هم آن جریان زهد منظور نظر شاعر و پاسخ طعنه آمیز او را میفهمد
یعنی حتی آن جریان زهد هم میداند که درینجا منظور حافظ آن مذهب رسمی نیست و پاسخ جنبه طعنه آمیز و مقابله ای دارد!جالب است که ما در زندگی خود بارها و بارها ازین نوع گفتار یا پتانسیل زبانی استفاده میکنیم ولی باز هم در فهم شعر حافظ دچار اشتباه میشویم
مهراد روستا در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:
چه زیبا گفت که:
> یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد
> دستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
وقتی یک انسان در راه دین و دانش قدم گذاشت و معلوماتی اندوخت و مقام معنوی کسب کرد و به هر حال این میان آبرویی به دست آورد ممکن است دچار خودبزرگ بینی و غرور گردد و در امر دین و عرفان همین خودبزرگ بینی و توهم دانستن، حجاب راه سالک میگردد و او را از ادامه مسیر باز میدارد
خود بزرگ بینی و خودبینی دقیقا نقطه مقابل عشق است زیرا عشق از خود گذشتن است!
شاعر میگوید: من هر چه در راه دین و دانش آبرو اندوختم و برای خود شدم حافظ قرآن و شدم شاعر شعر و شدم عالم دین، اکنون همه و همه را نثار خاک راه آن یار میکنم
یعنی نمیگذارم این معلومات و این مقامات بار دوشم گردد و موجب خودبینی من بشود و حجاب راه من گردد
معنای این بیت چنین است نه اینکه شاعر بگوید میزنم زیر میز دین و دانش و مثل دائم الخمرها پای بساط عرق خوری مینشینم!!
خود شاعر دارد میگوید من آبرو اندوختم از دانش و از دین !
یعنی شهره هستم ،همه من را میشناسند به دانش و به دین ،برای خود کسی هستم!
اما عشق سراندازی میخواهد
عشق بی کسی میخواهد و من همه چیزم را فدا خواهم کرد در برابر عشق!
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:
مرا که حرف شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب اعمال می پرستان کرد
#نوعی_خبوشانی
منی که نام شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
کنون که کاتب دکان می فروش شدم
فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد
منسوب به#طالب_آملی
ز آشنایی بی طلسم ره و رسم افتادم
من که از معنی بیگانه حذر می کردم
#صائب_تبریزی
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
#حضرت_حافظ
منم که فیض شراب از کتاب می گیرم
به همت از گل کاغذ گلاب می گیرم
#صائب_تبریزی
چمن شکفت وُ مِی ازخُم بِه شیشه جولان کرد
جنونِ عاشِق وُ سودایِ مرغْ طغیان کرد
مرا که حرفِ شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتبِ اَعمالِ مِی پرستان کرد
صبا بِه غنچه نکرد آنچِه ناله با دِل کرد
چمن زِ ابر ندید آنچِه گِریه با جان کرد
زِ ناز چون نکشد دامن از خارِ مژه ام
بتی که غنچۀ گُل تکمۀ گریبان کرد؟
مرا که تقویِ من بویِ گُل حرام شمرد
هوایِ عِشق مزدورِ گلفروشان کرد
زِ خار خارِ تو هر گَه بِه باغ شد نوعی
بِه جایِ گُل خس وُ خاشاک در گریبان کرد
نوعی خبوشانی
صدرالاجل زین الدین#صائد_خَبوشانی
ملقب به حاتم الزمانی
امیرمحمد در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
من نخواهم کرد تَرکِ لعلِ یار و جام می
زهدان معذور داریدم که اینَم مذهب است
.
روزگاری ست که سودای بتان دین من است
.
به هرزه بی می و معشوق عمر میگذرد
بِطالتم بس از امروز کار خواهم کرد
هر آبروی که اندوختم ز دانش و دین
نثارِ خاکِ رهِ آن نگار خواهم کرد
.
گفتم شراب و خِرقه نه آیینِ مذهب است
گفت این عمل به مذهبِ پیرِ مغان کنند
.
البته بعیده با این مثال ها هم قانع بشید. اصولا تفکر برای شما جنبه حیثیتی و وجودی داره. اگه کسی به شما بگه نظرتون اشتباهه فکر میکنید به شخصیتتون توهین کرده. پیش فرض های خودتونو کنار بذارید و یه بار از اول دلایلی که آوردم رو بخونید. بعد نتیجه بگیرید
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲۸:
مرا که حرف شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب اعمال می پرستان کرد
#نوعی_خبوشانی
منی که نام شراب از کتاب می شستم
زمانه کاتب دکان می فروشم کرد
کنون که کاتب دکان می فروش شدم
فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد
منسوب به#طالب_آملی
ز آشنایی بی طلسم ره و رسم افتادم
من که از معنی بیگانه حذر می کردم
#صائب_تبریزی
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش
هوای مغبچگانم در این و آن انداخت
#حضرت_حافظ
منم که فیض شراب از کتاب می گیرم
به همت از گل کاغذ گلاب می گیرم
#صائب_تبریزی
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
همواره در جوامع اسلامی کسانیکه مشرب عرفانی یا میل به تصوف داشتند از سوی زهاد یا قشریان مورد طعن یا مخالفت قرار میگرفتند و این زاهدان یا قشریان آن دسته از مسلمانان که میل به تصوف یا عرفان را داشتند را به نوعی بدعت گرا میدانستند و حکمهای غیر رسمی در مورد ایشان میدادند که اینها را پس از مرگ نباید در قبرستان مسلمانان به خاک سپرد!البته این حکمها اغلب هم اجرا نمیشد ولی به هر حال ازین حرفها زده میشد
به گمان من شاید چنین حکمی هم از سوی برخی جریانات مذهبی جامعه در مورد حافظ داده شده یا چنین حرفهایی در آن جامعه رواج داشته که حافظ این بیت را در جواب این جریان سروده است
و اگر گمان من درست باشد بیت شاعر بسیار رندانه است که میگوید مگذار مرا اصلا به خاک بسپارند و جنازه مرا ببر کله پا کن در خم شراب!!
بسیاری ازین خمریه ها یا اشعاری نظیر این در مقابله با آن جریان قشری و سختگیر مقابل سروده شده و یک نوع مقابله هنری است و اشتباه عده ای آنست که این مقابله هنری را در واقعیت تفسیر میکنند!
اصلا بخشی از رندی در چنین مقابله هائی است که هویت پیدا میکند و گرنه باده خواری ولاابالی گری که رندی نیست و الواتی است و هنری هم ندارد
و در نهایت اینکه اگر ما راه و بیراه بگوییم و بنویسم حافظ رند است فایده نمیکند باید بتوانیم رندیهای حافظ را در اشعارش بشناسیم و بیرون بکشیم
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
چرا حافظ میگوید باده پرستی صواب دارد؟!
شما برای فهم این مصراع حتما باید یک زاهد را دیده باشید و رفتار زاهدانه را درک کرده باشید!
چرا؟!
چون اگر زاهد دیده باشید میفهمید که زاهد اگر نماز میخواند ،اگر روزه میگیرد ،اگر دعا میکند فقط برای صواب این کارها را انجام میدهد؛ نه برای قرب به الله تعالی و نه برای تزکیه قلب و نه برای تعالی روح،فقط برای صواب!
پس وقتی حافظ میگوید: کار صواب باده پرستی است از طرفی به آن زاهد طعنه میزند دوستان من
شما اگر زاهد ندیده باشید و با یک نفر زاهد نشست و برخاست نکرده باشید هرگز نمیتوانید معنای مصراع را به این صورت درک کنید ؛حتی اگر استاد استادان هم باشید و از آن طرف به اشتباه هم می افتید که حافظ بی دین است یا دین را به تمسخر گرفته است!ببینید عزیزان من... حافظ شناسی این دقائق را دارد ؛باید یک سری تجربیات هم داشته باشید تا شعرش را بفهمید
مصطفی چمران در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۷ در پاسخ به علی راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱ - پادشاهی فریدون پانصد سال بود:
دوست گرامی!
فرمودهاید:
«هزاروچندصدسال پیش اعراب سرزمینِ پدری ما را به هر دلیل -شاید نابخردی یا کاهلیِ پدرانِ ما- گرفتهاند».نیتِ خیر شما و کوششِ اصلاحطلبانه شما در خورِ قدرشناسی است ولی دو نکته را قابلِ تذکر میدانم:
۱- توهین به «پدران ما» که با قلبی خسته از ظلم پادشاهان و آیین موبدان و با عقلی سلیم و آغوشی باز به استقبال فرهنگ مترقی آن روز ( برای نمونه ببینید داستان راستان ج ۲ در بارگاه رستم) رفتند، امری است ناپسند.
۲- چرا تصور میفرمایید: «عربِ چیزی برای خوردن نداشت و آیینِ آسانزیستیِ بر ایران حکمفرما بود» در حالی که تاریخ چیز دیگری میگوید...
مطالعه کتاب ارزشمند «خدمات متقابل اسلام و ایران» را به شما و همهی دوستداران تاریخ پیشنهاد میکنم
تندرستی و فیروزی شما را از خداوند بزرگ خواهانم.
فرزاد در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶:
در این بیت
بر جان من غم تو و عمرم از غمت
چون ریگ مینشیند و چون آب میرود
به جای عمرم، عمر من صحیح است تا وزن شعر حفظ شود
برمک در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:
چون زبردستیت بخشید آسمان
زیردستان را همیشه نیک دار
برمک در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۴ در پاسخ به حمیدرضا منتظر دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:
محاوره ای نیست
ریشه آن « آر» است
آور از ریشه دیگری است
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
وضعیت امروز فلسطین و غزه و لبنان و سوریه را ببینید تا دریابید چرا سعدی بزرگ همسایگی جهود را بر نمیتابد
اینها نژاد پرستی نیست دوستان منیهود ستیزی هم نیست
اینها حکمت است ،حکمت
روانش شاد .
داریوش غفاری در ۶ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱:
روح القدس!موسی!زرتشت بردیا میشه؟!!!داریدش زرتشت و میکشه؟!!!
داداش از کجات اینا رو درآوردی؟
داریوش غفاری در ۶ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴:
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست(خطا)
به گیتی زشاهان مرا جفت نیست(درست)
چو من زیر چرخ کبود اندکیست
بجُستم همی کفت و یال و برت(خطا)
بجُستم بسی هم ز بوم و برت(درست)
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
نسیم سرخوش در ۶ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او:
جمله حیوان را پی انسان بکش
جمله انسان را بکش از بهر هُش
همهی مراتب حیوانی را در راه رسیدن به مرتبهی انسانی فدا کن، و سپس مرتبهی صرفِ انسانی را نیز برای رسیدن به هُش (عقل و آگاهی الهی) پشت سر بگذار.
منظور از «بکش» در اینجا کشتنِ جسم نیست، بلکه یعنی از خواستههای مرتبهی پایینتر بگذر و آن را فدای مرتبهی بالاتر کن.
هُش چه باشد، عقل کل هوشمند
هوش جزوی هُش بود اما نژند
این «هُش» چیست؟ همان عقل کل و آگاهی الهی است. اما عقل جزئیِ انسان، هرچند نوعی هوش است، ناقص، ناتوان و محدود است.
استاد زمانی توضیح میدهد که عقل کل همان عقل الهی و حقیقتی است که از خطا و محدودیت پیراسته است، ولی عقل جزئی همان عقل معمولی انسان است که زیر تأثیر نفس و خواهشها قرار میگیرد.
جمله حیوانات وحشی ز آدمی
باشد از حیوان انسی در کمی
همهی حیوانات وحشی از انسان میترسند و از او دوری میکنند، اما این ترس و گریز از حیوانات اهلی کمتر است.
مولانا با این مثال میخواهد بگوید هر موجودی در پی رسیدن به مرتبهای بالاتر است. انسان نیز نباید در مرتبهی عقل جزئی و خواستههای نفسانی متوقف بماند، بلکه باید از آن عبور کند و به عقل کل و معرفت الهی برسد. همانگونه که مرتبهی انسان از حیوان برتر است، مرتبهی عقل الهی نیز از عقل محدود انسانی بسیار والاتر است.خون آنها خلق را باشد سبیل
زانک وحشیاند از عقل جلیل
ریختن خون حیوانات وحشی برای مردم جایز شمرده شده است؛ زیرا آنان از عقل برتر و الهی دور افتادهاند و تنها بر اساس غریزه زندگی میکنند.
عزت وحشی بدین افتاد پست
که مر انسان را مخالف آمدست
ارزش و جایگاه حیوان وحشی از آن رو پایین آمده است که با انسان دشمنی و ناسازگاری میکند.
پس چه عزت باشدت ای نادره
چون شدی تو حُمرِ مستنفِره
پس ای انسانِ گرانبها، اگر مانند خرِ رمیده و گریزان شوی و از حقیقت فرار کنی، دیگر چه ارزش و کرامتی برایت باقی میماند؟
خر نشاید کشت از بهر صلاح
چون شود وحشی، شود خونش مباح
کشتن خر اهلی روا نیست؛ اما اگر وحشی و خطرناک شود، کشتن آن جایز میشود.
گرچه خر را دانش زاجر نبود
هیچ معذورش نمیدارد ودود
هرچند خر از عقل و قدرت تشخیص بیبهره است، اما اگر زیان برساند، همین نادانی سبب معاف شدنش از پیامد کارش نمیشود.
پس چو وحشی شد از آن دم آدمی
کی بود معذور ای یار سمی
پس اگر انسان نیز از عقل و هدایت روی برگرداند و مانند حیوان وحشی شود، چگونه میتواند معذور و بخشوده باشد؟
لاجرم کفار را شد خون مباح
همچو وحشی پیش نشاب و رماح
از همین رو، در شرایط جنگ، خون کافرانِ جنگجو مباح شمرده شده است؛ زیرا مانند حیوانات وحشی در برابر نیزهها و تیرها ایستادهاند.
استاد کریم زمانی تأکید میکند که این سخن مربوط به فضای جنگ و احکام همان دوران است و نباید آن را حکمی کلی درباره همه غیرمسلمانان دانست.
جفت و فرزندانشان جمله سبیل
زانک بیعقلند و مردود و ذلیل
مولانا، به اقتضای احکام جنگ در آن زمان، میگوید همسران و فرزندان آنان نیز جزو غنایم جنگی به شمار میآمدند؛ زیرا از دید او از هدایت الهی دور ماندهاند.
این نیز اشاره به احکام رایج جنگ در صدر اسلام است، نه یک حکم اخلاقی برای همه زمانها.
باز عقلی کو رمد از عقلِ عقل
کرد از عقلی به حیوانات نقل
و باز، انسانی که از عقلِ کل و عقل الهی بگریزد، از مرتبه عقل انسانی سقوط میکند و در حد حیوانات فرود میآید.
مولانا در این بخش نمیخواهد درباره حیوانات یا انسانها صرفاً حکم فقهی بدهد؛ بلکه از آنها تمثیل عرفانی میسازد. مقصود او این است که کرامت انسان به عقل الهی و هدایت اوست. اگر انسان از این عقل روی برگرداند و اسیر غرایز و نفس شود، از مقام انسانی سقوط میکند و از نظر معنوی، همردیف حیوانات خواهد شد.
نسیم سرخوش در ۶ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار دادهاند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او:
بلعم باعور را خلق جهان
سُغبه شد مانند عیسیِ زمان
بلعم باعور در روزگار خود چنان شهرت و محبوبیتی یافته بود که مردم جهان شیفته و مرید او بودند؛ همانگونه که حضرت عیسی در زمان خود از احترام و نفوذ فراوان برخوردار بود. واژهٔ «سُغبه» به معنای مرید، پیرو و شیفته است.
سجده ناوردند کس را دون او
صحّتِ رنجور بود افسون او
مردم هیچکس را همپایه یا برتر از او نمیدانستند و برای هیچکس جز او چنین احترام و تعظیمی قائل نبودند. دعای او و نفسِ او چنان اثرگذار بود که بیماران را شفا میبخشید و بیماریها را درمان میکرد.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۷ در پاسخ به امیرمحمد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:
کجا بارها اعلام کرده که تحت نام هیچ دین و آیین نیست !!؟
شاید بیانیه رسمی داده و ما خبر نداریم
بیت را بیاورید ببینم کجا گفته که تحت هیچ دین و آیینی نیستبسیار خنده آور است که کسی بگوید مذهبش آزادگی و میخوارگی است!!
آزادگی را با میخوارگی جمع کردن هم هنری است که شاید از حافظ مورد نظر شما بیاید
نمیدانم چه تصویر و تصوری از حافظ دارید اما هر چه هست عرق خور لاابالی کوچه ما از حافظ شما دارای مرتبه فکری بلندتری است!!!
زهی حافظ!
امیر زمانی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹: