گنجور

حاشیه‌ها

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۰۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص):

نکته بسیار بسیار مهم:

منظومه «وامق و عذرا» در سدۀ دهم قمری سروده شده، در حالی که خاقانی در سدۀ ششم می‌زیسته است.

توجه به این نکته هشدار می‌دهد که در بیت 26 چیز دیگری نهفته است و نمی‌توان آنرا به عاشق و معشوقی به نام وامق و عذرا نسبت داد. اگر بیت‌های 13، 14 و 15 را به دقت نگاه کنیم، مسئله تا حد زیادی روشن می‌شود. به استناد لغتنامه دهخدا، فرهنگ نظام و شرح دیوان خاقانی (صفحه 8 و 9، نسخه خطی مجلس، شماره ثبت 89712) داریم:

به داو کشیدن بر هفت در بازی نرد، «نَدَب» یا «عذرا» گفته می‌شود. چون از هفت بگذرد و به یازده برسد، به آن «تمامی ندب»، «داوفره» و «وامق» (به عربی) می‌گویند. اگر به هفده برسد «دستخون» نام دارد. اگر از «دستخون» هم بگذرد حکم اول پیدا می‌کند؛ چون داو هژده نمی‌باشد. به گفته دیگر، «نَدَب» (به عربی «عذرا») افزونی کردن بازی نرد است هنگامی که بازی چرب شود و به مرتبه هفت برسد. چون از هفت به یازده رسید، نهایت افزونی بازی است و می‌گویند که «فربزه» بُرد و آن را «تمامی نَدَب» می‌نامند. کسی که پی در پی یازده «نَدَب» ببرد می‌گویند که «عذرا» بُرد. بنا به آنچه که در همان نسخه خطی مجلس آمده، ایراد «عذرا» در قمار آن است که نشان از آسیب و نابودی دارد. واژۀ عربی «نَدَب» یعنی «نشان زخم یا داغ»

*بهره‌گیری از نگرش سیستمی را در کار پژوهشی به یاد بسپاریم و همواره مراقب ذهن فریبکار خود باشیم.

HRezaa در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

دریغ آیدت هر دو عالم خریدن ...

چقدر عااالی

HRezaa در ‫۲۹ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۷ در پاسخ به جواد امینی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

درود بیکران بر شما

 

عالی بود، سپاس فراوان که نکته‌ای فرمودید که بسیار واضح کرد معنی مصرع رو....

 

«دگری» میتونه دنیای دگر هم معنی بده

 

چند غزل بعد، حضرت سعدی بیتی دارند که بنظرم بسیار هم‌راستا با این بیت هست

 

دنیا پلیست بر گذر راه آخرت

اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی

 

 

محسن مرتضوی در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

پیوند به وبگاه بیرونی

محسن مرتضوی در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

پیوند به وبگاه بیرونی

محسن مرتضوی در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

 

پیوند به وبگاه بیرونی

محسن مرتضوی در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

پیوند به وبگاه بیرونی

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم الروم عز الدوله قیصر:

به استنتاد شرح دیوان خاقانی (صفحه 92، نسخه خطی مجلس، شماره ثبت 91193) منظور از «سه قَرقَف» در بیت 59 عبارت است از «سه کتاب نصارا که علم دین در آنها نوشته شده است».

رضا از کرمان در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۸ در پاسخ به یزدانپناه عسکری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

درود 

بنده متوجه  حاشیه شما نشدم  امکان داره توضیحی مرقوم بفرمایید.

رضا از کرمان در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند:

درود بر شما

امیدوارم که در این مدتی که از حاشیه شما گذشته معنی داستان را دریافت کرده باشی  ولیکن برای تفهیم بهتر مطلب به ابیات قبلی وبعدی این حکایت اگر توجه بفرمایید  متوجه میشوید که مقصود مولانا از مهمان افکاری است که در ذهن ما نقش میبندند وما چون زن صاحبخانه آنها را از ذهن خود بیرون میریزیم ویا با فکری جدید به موضوع فکر قبلی پایان میدهیم وفکر نو را جایگزین میکنیم .

این موضوع را به نوعی  در حکایت مرغی که در فکر صید ملخ بود  و باز شکاری در فکر صید او بود یا در حکایت قاضی وزن جوحی  و در صندوق رفتن قاضی اشاره به همین مطلب دارد .

در مورد بحث دوستان در حاشیه های قبلی که فرمودید فقط میتوانم بنویسم که جناب مولانا نیاز به دفاع بنده وامثال من را ندارد ومثنوی ودیگر آثار ایشان همچون سفره‌ای گسترده از نعمت است که هرکس لایق آن باشد بر سر این سفره مینشیند وبهره میبرد ونمیتوان کسی را با اجبار لایق این نعمت کرد .

 

شاد باشی

نوید خسروانی در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۵ در پاسخ به علیرضا بدیع دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۸۳:

اصلاً «ساده» که آورده یعنی چه؟ ساییدن مدّ نظرش بوده؟ ساده و باده را جناس ساخته؛ اگر ساده به‌معنی آسان باشد، بایستی سخت و دشوار هم از آن سو بیاورد. اصلاً مصرع دوم چرا این‌طوری است!؟

نوید خسروانی در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ قائم مقام فراهانی » منشآت » نامه‌های فارسی » شمارهٔ ۱۷ - این مکتوب را معلوم نیست که قائم مقام به کی نوشته است:

«عنقا» وزن را خراب می‌کند و ایضاً ربط مفهومی در بیت ندارد.

رضا از کرمان در ‫۲۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۸ در پاسخ به نیما دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب:

آقا نیما درود بر شما 

 از وقت ،حوصله  وتلاش شما بسیار ممنونم  منتظر بقیه ترجمه های متون عربی هستیم

شاد و پاینده باشی عزیز

علی احمدی در ‫۳۰ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:

اگر انسان فقط همین یک غزل حضرت حافظ را آویزه گوشش کند و هر روز آن را بخواند هرگز معنای زیستن را فراموش نمی کند و نا امیدی در وجودش نمی رود .چهار بیت اول مفهوم چرایی زیستن و سه بیت بعد چگونه زیستن و دو بیت پایانی امید به آینده مبهم است .

اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید

که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمی‌آید

باده یا شراب اگر به مُشک معطر آغشته باشد دل انگیز و دلرباست و دل عاشقی چون حافظ را می رباید چرا که امیدی به زهد و عبادت آلوده به ریا و دورویی ندارد .

تقابل باده و زهد ریاکارانه عابدان معنای ظریفی در خود دارد .بوی خیر یعنی امید به خیر داشتن .در واقع وقتی امیدی به زهد ریایی برای رسیدن به خیر یا خوشی نیست پس باید به باده و اثرات آن امیدوار بود .یعنی باده نقشی امیدبخش دارد و می توان باده را از سنخ امیدواری دانست که انسان را وارد وادی مستی و عشق می کنند . 

جهانیان همه گر منعِ من کنند از عشق

من آن کنم که خداوندگار فرماید

پس اگر همه جهانیان هم مرا از رفتن به سمت عشق و راه عاشقی بازدارند من کاری را انجام می دهم که خداوند به آن فرمان داده است .

روحیه اصلاحگری دینی حافظ در این بیت موج می زند .با صدای بلند به همه دینداران جهان می گوید در دین خود و عبادت های خود تجدید نظر کنید چرا که هدف از این پرستش ها درک مفهوم عشق است ."یا جام باده یا قصه کوتاه"

طمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریم

گنه ببخشد و بر عاشقان بِبَخشاید

اگر هم نگرانید که با این باده و مستی گناهکار باشید بدانید که نباید از بزرگواری خداوند کریم غافل شد.باید امیدوار بود که خداوند با اخلاق بزرگوارانه اش گناهان را می بخشد و به عاشقان موهبتی عطا خواهد کرد .چون عشق فرمان اوست .اگر جلوه ای از خداوند(و نه خود خداوند) بر انسان عرضه شد و به او گفت بیا باید عشق را بپذیرد.

مقیمِ حلقهٔ ذکر است دل بدان امّید

که حلقه‌ای ز سرِ زلفِ یار بگشاید

من اگر در حلقه عاشقان یاد خداوند می کنم و به دعا می پردازم به خاطر گرفتاری در زلف یار است .زلف یار راه پر پیچ و تاب عاشقی و پر از چرخه های چالشی است .بالا و پایین دارد از یک سو مست  و امیدوار به درک حضور یار می شوی و از طرفی با ناکامی در وصال حسرت می خوری و درد می کشی ولی باز ناله می کنی و دعا می کنی تا راهی بیابی و چالش این چرخه (حلقه) را حل کنی و به راهت ادامه دهی. 

تو را که حُسنِ خداداده هست و حجلهٔ بخت

چه حاجت است که مَشّاطِه‌ات بیاراید

تو هم ای انسان به مدد لطف خداوند دارای زیبایی هستی و می توانی این زیبایی را عرضه کنی چون بخت یا فرصتها مثل حجله ای برایت فراهم می شوند تا زیبایی هایت را عرضه کنی و نیازی به آراستن خود با ظواهر و القاب و عناوین دنیوی نداری .زیبایی ات  ذاتی است .

چمن خوش است و هوا دلکَش است و مِی بی‌غَش

کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمی‌باید

زمین سرسبز خوش است و هوا هم دل انگیز است و باده نیز خالص پس فرصت عاشقی فراهم است و به جز دل خوش داشتن کار دیگری ضرورت ندارد .

شاید عمده تلاش حافظ در زندگی آموختن این جمله باشد که ای انسان تو باید آگاهانه و امیدوارانه دلت را با اراده خود خوش کنی و از غم و اضطراب برهانی .

جمیله‌ایست عروسِ جهان، ولی هُش دار

که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمی‌آید

البته در برابر تو این دنیا هم مثل عروس زیبایی است ولی حواست باشد که در پرده نشسته است و برای عقد کردن مناسب نیست چون تو را رها می کند و تو با مرگ از آن جدا می شوی پس به آن دل مبند.

اشاره به ناپایداری دنیا و تاکید بر اینکه در این دوروزه دنیا باید دلت را خوش نگه داری و به ظواهر دنیا دل نبندی و فقط از آن درست استفاده کنی.

به لابه گفتمش ای ماهرُخ چه باشد اگر

به یک شِکَر ز تو دلخسته‌ای بیاساید

با همه این صحبتها حافظ امید به وصال یار دارد پس با التماس به یار می گوید چه می شود من دلخسته با بوسه از لب شیرین تو آرام گیرم 

به خنده گفت که حافظ خدای را مَپسَند

که بوسهٔ تو رخِ ماه را بیالاید

او هم با خنده گفت ای حافظ به خاطر خدا این را نپسند که با بوسه تو روی ماه مانند من آلوده شود .یعنی مثل همیشه معشوق روی می گرداند و عاشق را هم شان خود نمی بیند

باشد که با صبر روزی به معشوق برسد.

behzad abbasi در ‫۳۰ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱:

درود بر شما خداوند حفظتون کنه

نیما در ‫۳۰ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب:

بنده اولین بار هست که در سایت گنجور کامنت می‌گذارم. برای این که جواب آقای کوروش خان عزیز داده بشه که تقریباً در زیر همه بخش‌های عربی فیه‌ما‌فیه درخواست کردند که ترجمه عربی متن ارائه بشه، من متن رو دادم به هوش مصنوعی گوگل و درخواست کردم که هم متن رو به صورت مرتب و منقح و اصلاح شده بازنویسی کنه و هم اعراب کلمات عربی رو قرار بده؛ به نظر من ترجمه خوبی ارائه کرده (ضمناً تایپ متن عربی در متن بالا در موارد زیادی دارای اشکال هست و نکته دوم این که اگر در این ترجمه دوستان اشکالی می‌بینند، بنده خوشحال می‌شم که اصلاح بفرمایند): 


متن منقح و مُعرَب (بازنویسی شده)

الْأَصْلُ أَنْ یَحْفَظَ ابْنُ چَاوُش حِفْظَ الْغَیْبِ فِی حَقِّ الشَّیْخِ صَلَاحِ الدِّینِ،
حَتَّی رُبَّمَا یَنْفَعَهُ،
وَ یَنْدَفِعَ مِنْهُ هَذِهِ الظُّلُمَاتُ وَ الْغِشَاوَةُ.
هَذَا ابْنُ چَاوُش مَا یَقُولُ فِی نَفْسِهِ؟
إِنَّ الْخَلْقَ وَ النَّاسَ تَرَکُوا بَلَدَهُمْ وَ آبَاءَهُمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ أَهْلَهُمْ وَ قَرَابَتَهُمْ وَ عَشِیرَتَهُمْ،
وَ سَافَرُوا مِنَ الْهِنْدِ إِلَی السِّنْدِ،
وَ عَمِلُوا الزَّرَابِیلَ مِنَ الْحَدِیدِ،
حَتَّی تَقَطَّعَتْ،
رُبَّمَا یَلْتَقُوا رَجُلًا لَهُ رَائِحَةٌ مِنْ ذَلِکَ الْعَالَمِ.
وَ کَمْ مِنْ أُنَاسٍ مَاتُوا مِنْ هَذِهِ الْحَسْرَةِ،
وَ مَا فَازُوا وَ مَا الْتَقَوْا مِثْلَ هَذَا الرَّجُلِ.
فَأَنْتَ قَدِ الْتَقَیْتَ فِی بَیْتِکَ حَاضِرًا مِثْلَ هَذَا الرَّجُلِ،
وَ تَتَوَلَّی عَنْهُ؟!
مَا هَذَا إِلَّا بَلَاءٌ عَظِیمٌ وَ غَفْلَةٌ!
هُوَ کَانَ یَنْصَحُنِی فِی حَقِّ شَیْخِ الْمَشَایِخِ صَلَاحِ الْحَقِّ وَ الدِّینِ،
خَلَّدَ اللهُ مُلْکَهُ،
أَنَّهُ رَجُلٌ کَبِیرٌ عَظِیمٌ.
وَ فِی وَجْهٍ ظَاهِرٍ، أَقَلُّ الْأَشْیَاءِ مِنْ یَوْمِ جِئْتُ فِی خِدْمَةِ مَوْلَانَا،
مَا سَمِعْتُهُ یَوْمًا یُسَمِّی اسْمَکُمْ إِلَّا «سَیِّدَنَا وَ مَوْلَانَا وَ رَبَّنَا وَ خَالِقَنَا»؛
قَطُّ مَا غَیَّرَ هَذِهِ الْعِبَارَةَ یَوْمًا مِنَ الْأَیَّامِ.
أَلَیْسَ أَنَّ أَغْرَاضَهُ الْفَاسِدَةَ حَجَبَتْهُ عَنْ هَذَا؟
وَ الْیَوْمَ یَقُولُ عَنْ شَیْخِ صَلَاحِ الدِّینِ إِنَّهُ «مَا هُوَ شَیْءٌ»!
أَیُّ شَیْءٍ أَسَی شَیْخُ صَلَاحِ الدِّینِ مِنَ الْأَسِیَّةِ فِی حَقِّهِ؟
غَیْرَ أَنَّهُ یَرَاهُ یَقَعُ فِی الْجُبِّ،
یَقُولُ لَهُ: «لَا تَقَعْ فِی الْجُبِّ»، لِشَفَقَةٍ لَهُ عَلَی سَائِرِ النَّاسِ.
وَ هُوَ یَکْرَهُ تِلْکَ الشَّفَقَةَ؛
لِأَنَّکَ إِذَا فَعَلْتَ شَیْئًا لَا یَرْضَی لِصَلَاحِ الدِّینِ، کُنْتَ فِی وَسَطِ قَهْرِهِ.
فَإِذَا کُنْتَ فِی قَهْرِهِ کَیْفَ تَنْجَلِی؟
بَلْ کُلَّمَا رُحْتَ تَغْشَی وَ تَسْوَدُّ مِنْ دُخَانِ جَهَنَّمَ.
فَیَنْصَحُکَ وَ یَقُولُ لَکَ: «لَا تَسْکُنْ فِی قَهْرِی،
وَ انْتَقِلْ مِنْ دَارِ قَهْرِی وَ غَضَبِی إِلَی دَارِ لُطْفِی وَ رَحْمَتِی»؛
لِأَنَّکَ إِذَا فَعَلْتَ شَیْئًا یُرْضِینِی،
دَخَلْتَ فِی دَارِ مَحَبَّتِی وَ لُطْفِی،
فَمِنْهُ یَنْجَلِی فُؤَادُکَ،
وَ یَصِیرُ نُورَانِیًّا.
هُوَ یَنْصَحُکَ لِأَجْلِ غَرَضِکَ وَ خَیْرِکَ،
وَ أَنْتَ تَأْخُذُ ذَلِکَ الشَّفَقَةَ وَ النَّصِیحَةَ مِنْ عِلَّةٍ وَ غَرَضٍ.
أَیُّ شَیْءٍ یَکُونُ لِمِثْلِ ذَلِکَ الرَّجُلِ مَعَکَ غَرَضٌ أَوْ عَدَاوَةٌ؟
أَلَیْسَ أَنَّکَ إِذَا حَصَلَ لَکَ ذَوْقٌ مَا مِنْ خَمْرٍ حَرَامٍ، أَوْ مِنْ حَشِیشٍ، أَوْ مِنْ سَمَاعٍ، أَوْ مِنْ سَبَبٍ مِنَ الْأَسْبَابِ،
تِلْکَ السَّاعَةَ تَرْضَی عَلَی کُلِّ عَدُوٍّ لَکَ وَ تَعْفِیهِمْ،
وَ تَمِیلُ أَنْ تُبَوسَ رِجْلَیْهِمْ وَ أَیْدِیَهِمْ؟
وَ الْکَافِرُ وَ الْمُؤْمِنُ تِلْکَ السَّاعَةَ فِی نَظَرِکَ شَیْءٌ وَاحِدٌ.
فَشَیْخُ صَلَاحِ الدِّینِ هُوَ أَصْلُ هَذَا الذَّوْقِ،
وَ أَبْحُرُ الذَّوْقِ عِنْدَهُ،
کَیْفَ یَکُونُ لَهُ مَعَ أَحَدٍ بُغْضٌ وَ غَرَضٌ؟ مَعَاذَ اللهِ!
وَ إِنَّمَا یَقُولُ هَذَا مِنَ الشَّفَقَةِ وَ الْمَرْحَمَةِ فِی حَقِّ الْعَبِیدِ.
وَ إِلَّا لَوْلَا کَذَلِکَ، أَیُّ شَیْءٍ یَکُونُ لَهُ غَرَضٌ مَعَ هَؤُلَاءِ الْجِرَدِ وَ الضَّفَادِعِ؟
مَنْ یَکُونُ لَهُ ذَلِکَ الْمُلْکُ وَ تِلْکَ الْعَظَمَةُ، أَیَّ شَیْءٍ یُسَوِّی هَؤُلَاءِ الْمَسَاکِینِ؟
أَلَیْسَ أَنَّ مَاءَ الْحَیَاةِ قَالُوا إِنَّهُ فِی الظُّلْمَةِ؟
وَ الظُّلْمَةُ هِیَ جِسْمُ الْأَوْلِیَاءِ،
وَ مَاءُ الْحَیَاةِ فِیهِمْ.
وَ لَا یَقْدِرُ أَنْ یَلْتَقِیَ مَاءَ الْحَیَاةِ إِلَّا فِی الظُّلْمَةِ.
فَإِنْ کُنْتَ تَکْرَهُ هَذِهِ الظُّلْمَةَ وَ تَتَنَفَّرُ مِنْهُ، کَیْفَ یَصِلُ إِلَیْکَ مَاءُ الْحَیَاةِ؟
أَلَیْسَ أَنَّکَ إِذَا طَلَبْتَ أَنْ تَتَعَلَّمَ الْخَنَاثَ مِنَ الْمُخَنَّثِینَ أَوِ الْقُحُوبِیَّةَ مِنَ الْقِحَابِ،
مَا تَقْدِرُ أَنْ تَتَعَلَّمَ ذَلِکَ؟
کَیْفَ وَ أَنْتَ تُرِیدُ تُحَصِّلُ حَیَاةً بَاقِیَةً سَرْمَدِیَّةً،
وَ هُوَ مَقَامُ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْلِیَاءِ،
وَ لَا یَجِیءُ إِلَیْکَ مَکْرُوهٌ وَ لَا تَتْرُکُ بَعْضَ مَا عِنْدَکَ؟ کَیْفَ یَصِیرُ هَذَا؟
مَا یَحْکُمُ عَلَیْکَ الشَّیْخُ مَا حَکَمُوا مَشَایِخُ الْأَوَّلِینَ؛
أَنَّکَ تَتْرُکُ الْمَرْأَةَ وَ الْأَوْلَادَ وَ الْمَالَ وَ الْمَنْصِبَ.
بَلْ کَانُوا یَحْکُمُونَ عَلَیْهِ وَ یَقُولُونَ: «اتْرُکِ امْرَأَتَکَ حَتَّی نَحْنُ نَأْخُذَهَا!»
وَ کَانُوا یَتَحَمَّلُونَ ذَلِکَ.
وَ أَنْتُمْ إِذَا نَصَحَکُمْ بِشَیْءٍ یَسِیرٍ، مَا لَکُمْ لَا تَتَحَمَّلُونَ ذَلِکَ؟
وَ عَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ.
أَیَّ شَیْءٍ یَقُولُ هَذَا؟
النَّاسُ قَدْ غَلَبَ عَلَیْهِمُ الْعَمَی وَ الْجَهْلُ،
مَا یَتَأَمَّلُونَ أَنَّ الشَّخْصَ إِذَا عَشِقَ صَبِیًّا أَوِ امْرَأَةً کَیْفَ یَتَصَنَّعُ وَ یَتَذَلَّلُ وَ یُفْدِی الْمَالَ؟
حَتَّی کَیْفَ یُخْدِعُهَا بِبَذْلِ مَجْهُودِهِ حَتَّی یَحْصُلَ تَطْیِیبُ قَلْبِهَا؟
لَیْلًا وَ نَهَارًا لَا یَمَلُّ مِنْ هَذَا، وَ یَمَلُّ مِنْ غَیْرِ هَذَا.
فَمَحَبَّةُ الشَّیْخِ وَ مَحَبَّةُ اللهِ یَکُونُ أَقَلَّ مِنْ هَذَا؟!
إِنَّهُ مِنْ أَدْنَی حُکْمٍ وَ نَصِیحَةٍ وَ دَلَالٍ یُعْرِضُ وَ یَتْرُکُ الشَّیْخَ!
فَعُلِمَ أَنَّهُ لَیْسَ عَاشِقًا وَ لَا طَالِبًا.
لَوْ کَانَ عَاشِقًا وَ طَالِبًا لَتَحَمَّلَ أَضْعَافَ مَا قُلْنَا،
وَ کَانَ عَلَی قَلْبِهِ کَأَنَّهُ الْعَسَلُ وَ السُّکَّرُ.

اصل آن است که ابن چاووش در غیابِ شیخ صلاح‌الدین، حرمتِ او را نگاه دارد،
تا شاید این کار به او سودی بخشد،
و این تاریکی‌ها و پرده‌ها از او دور شود.
این ابن چاووش در پیشِ خود چه می‌گوید؟
خلق و مردمان شهر و دیار و پدران و مادران و خاندان و خویشان و تبار خود را رها کردند،
و از هند تا به سند سفر نمودند،
و پای‌افزارهای آهنین ساختند،
تا آنکه (در این راه) پاره‌پاره شد،
به امید آنکه شاید مردی را ملاقات کنند که بویی از آن عالم (معنا) داشته باشد.
و چه بسیار مردمانی که در این حسرت جان دادند،
و نه رستگار شدند و نه به مانندِ چنین مردی برخوردند.
اما تو در خانه‌ی خود، چنین مردی را حاضر و آماده یافته‌ای،
و از او روی می‌گردانی؟!
این چیزی جز بلایی بزرگ و غفلت نیست!
او (ابن چاووش) درباره‌ی شیخ‌المشایخ صلاح‌الحق و الدین ـ که خدا فرمانروایی‌اش را جاودان کناد ـ به من پند می‌داد،
که او مردی بزرگ و عظیم‌القدر است.
و در ظاهر، کمترین چیزی که از روزِ آمدنم به خدمتِ مولانا (جلال‌الدین) دیده‌ام،
این است که هرگز نشنیدم نام شما را ببرد مگر با عنوانِ «سید ما و مولای ما و پروردگار ما و آفریدگار ما»؛
هرگز در هیچ روزی این عبارت را تغییر نداد.
آیا جز این است که غرض‌های فاسدش او را از دیدن این حقیقت محجوب کرده است؟
و امروز درباره‌ی شیخ صلاح‌الدین می‌گوید: «او چیزی نیست»!
شیخ صلاح‌الدین چه بدی و جفایی در حق او کرده است؟
جز اینکه می‌بیند او در چاه می‌افتد،
و از سرِ شفقتی که به همه‌ی مردمان دارد، به او می‌گوید: «در چاه نیفت».
اما او از آن شفقت کراهت دارد؛
زیرا تو اگر کاری کنی که صلاح‌الدین را ناخوش آید، در میانه‌ی قهرِ او خواهی بود.
و اگر در قهرِ او باشی، چگونه (دلت) صفا می‌یابد؟
بلکه هرچه پیش روی، از دودِ دوزخ پوشیده و سیاه‌تر می‌شوی.
پس او تو را پند می‌دهد و می‌گوید: «در قهرِ من مسکن مگزین،
و از سرای قهر و خشمِ من، به سرای لطف و رحمتِ من کوچ کن»؛
چرا که اگر کاری کنی که مرا خشنود سازد،
به خانه‌ی محبت و لطفِ من درآمده‌ای،
و از آن است که سینه‌ات صفا می‌یابد،
و نورانی می‌گردد.
او برای غرض و خیرِ خودت تو را پند می‌دهد،
و تو آن شفقت و نصیحت را از روی بیماری و غرض‌ورزی می‌پنداری.
چنین مردی را با تو چه غرض یا دشمنی می‌تواند باشد؟
مگر نه این است که وقتی تو را ذوقی از شراب حرام، یا حشیش، یا سماع، یا هر سبب دیگری حاصل می‌شود،
در آن ساعت از همه‌ی دشمنانت راضی می‌شوی و آن‌ها را می‌بخشی،
و مایل می‌شوی که دست و پایشان را ببوسی؟
و کافر و مؤمن در آن لحظه در نظرت یکی هستند.
پس شیخ صلاح‌الدین که خودْ اصلِ این ذوق است،
و دریاهای ذوق نزد اوست،
چگونه ممکن است با کسی کینه و غرضی داشته باشد؟ پناه بر خدا!
او این سخنان را تنها از روی شفقت و مهربانی در حق بندگان می‌گوید.
وگرنه چنین بود (و از سر شفقت نبود)، او را با این موش‌ها و وزغ‌ها چه غرضی می‌توانست باشد؟
آن‌کس که چنان مُلک و عظمتی دارد، با این مسکینان چه کار دارد؟
مگر نگفته‌اند که آب حیات در تاریکی است؟
و آن تاریکی، همان جسمِ اولیاست،
و آب حیات در درونِ آن‌هاست.
و کسی نمی‌تواند به آب حیات برسد مگر در تاریکی.
پس اگر تو از این تاریکی (جسم و ظاهر اولیا) کراهت داشته باشی و از آن بیزاری جویی، چگونه آب حیات به تو خواهد رسید؟
آیا نه چنین است که اگر بخواهی مخنث‌بازی را از مخنثان یا فاحشگی را از فاحشگان بیاموزی،
(تا سختی نکشی) نمی‌توانی آن را بیاموزی؟
پس چگونه است که می‌خواهی زندگیِ جاودان و سرمدی را به دست آوری،
که مقام پیامبران و اولیاست،
در حالی که هیچ ناخوشایندی به تو نرسد و از برخی وابستگی‌هایت نگذری؟ مگر چنین چیزی می‌شود؟
شیخ بر تو آن حکمی را نمی‌کند که مشایخِ پیشین می‌کردند؛
که زن و فرزند و مال و منصب را رها کنی.
بلکه آنان (گاهی چنان سخت) حکم می‌کردند و می‌گفتند: «زنت را رها کن تا ما او را بگیریم!»
و آنان (مریدان) تحمل می‌کردند.
اما شما را چون به اندک چیزی پند می‌دهد، چرا تحمل نمی‌کنید؟
«و چه بسا چیزی را ناخوش بدارید و آن برای شما خیر باشد».
این مردم چه می‌گویند؟
کوری و نادانی بر ایشان چیره شده است،
تأمل نمی‌کنند که شخصی اگر عاشقِ نوجوانی یا زنی شود، چگونه خود را می‌سازد و خواری می‌کشد و مال فدا می‌کند؟
حتی چگونه با تمام توان می‌کوشد تا دلِ او را به دست آورد؟
شب و روز از این کار خسته نمی‌شود، در حالی که از غیرِ آن خسته می‌شود.
آیا محبتِ شیخ و محبتِ خدا باید از این کمتر باشد؟!
که او با کوچکترین حکم و نصیحت و نازی، روی برمی‌گرداند و شیخ را رها می‌کند!
پس دانسته شد که او نه عاشق است و نه طالب.
اگر عاشق و طالب بود، چندین برابرِ آنچه گفتیم را تحمل می‌کرد،
و آن (سختی) بر دلش همچون عسل و شکر می‌بود.

افشار سعدی‌خوانی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:

دهقانی به معنی ریاست دِه و فرمانده‌ی سرزمین هم هست

منبع: دهخدا

علیرضا یونسی در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:

آنجا که حافظ می‌فرماید که مستحق کرامت گناهکارانند می‌تواند به حدیث نبوی «انی خبأت شفاعتی لاهل الکبائر من امتی» اشاره داشته باشد و معنا را چنان تکمیل کند که خداوند در عقوبت گناهکاران بدنبال پیدا کردن دری است برای رحمت‌گشایی و بهانه‌ای برای بخشش. توگوئی ما در وصف رحمن و رحیم مانده‌ایم و به باقی صفات نرسیده‌ایم (خاطرم نیست، فکر کنم این مسئله آخری که گفتم منسوب به ابن عربی باشد!)

همایون در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

بیگمان جلال‌دین را میتوان برترین روان‌شناس و مردم‌شناس و زبا‌ن‌شناس دانست، در این غزل که میتوان آنرا از غزل های پخته و زیبا و از کارهای اوج پختگی او دانست، همه مرز های هستی و آیینگی برای رسامندی و گشودگی و پدیداری خود،  یکی یکی روشن  و درنوردیده میشود  و زبان و گفت که همه هستی ما را در خود گرفته است مرز پایانی است 

آنچه می‌ماند همان خواجه است که اینجا بی‌نام است و گویی بخشی پنهان و در چاه ماست که نمی‌آید چون آمدنی نیست 

در شاهنامه ما با چنین پدیده‌ای با نام سیمرغ روبرو میشویم که رستم زاست و هرچه پیروزی هست با اوست و هرچه از ماست  آزمون و شکست است خواه جمشید خواه فریدون و یا منوچهر ما به میدان زندگی درآید

این راز در فرهنگ ایران با رمز و نماد نوروز گره میخورد و خواجه همان نوروز است که پس از هر شکست پیدا میشود، نه پیروزی،  و یادگار جمشید است که نخستین شکست را بنیان می‌گذارد و همو دیوان را بکار می‌گیرد تا دیوارهای زندگی را برپا سازد و یافتن و بافتن یادگار جمشیدی است

رضا از کرمان در ‫۱ ماه قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت:

درود 

غریب اشمار  یک ترکیب وصفی است به معنی اینکه این شوی تو غریبه است  یا  در حاشیه قبلی  نوشتم هم کفو تو وخانواده ما نیست ومن از روی اجبار رضایت داده ام.

 بزبان ساده یعنی او را غریبه بدان

شاد باشی 

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۲۵