گنجور

حاشیه‌ها

بزرگمهر در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۱ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

چه چیزی باعث شده که اغلب شارحان بند ملامت بیت اول را به ملامتگر بیرونی نسبت دهند؟!

آیا حافظ شخصیتی داشته که بشود او را ملامت کرد؟

میتواند ملامتی باشد که از درون میجوشیده؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹:

ور سرِ کم کاستی داری ، در آی

دکتر صحافیان در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا می‌کند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه هم‌‌پیاله نشو‌، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا این‌گونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبی‌خود نشوم. غم‌خوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بی‌نیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهره‌افروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زده‌ای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانه‌وار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شده‌اند)
۸- بر من بیچاره عشق دل‌سوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهی‌ام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستم‌هایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شده‌ام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکی‌است/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۴ در پاسخ به آیدین دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:

دقیقا بر خلاف فرموده خودتان استدلال کردید

برنجد درست است

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۳ در پاسخ به محمود دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:

برنجد درست است

می گوید چگونه ممکن است دل من از تو برنجد؟ یعنی نمی رنجد و تصور آن هم ممکن نیست. 

در واقع استفهام انکاری است. 

مگر دل سعدی از دوست می رنجد؟

احمد رحمت‌بر در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:

محمدرضا شجریان در کنسرتی همراه با گروه عارف و سنتور مشکاتیان این غزل را خوانده است. از وبگاه خصوصی بشنوید.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۶ در پاسخ به منوچهر دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

گر بُرقعی فرو نگذاری؛ بدین جمال
در شهر، هر که کشته شود در ضَمان توست


«برقعی» درست است. نکره است یعنی هر نوع برقع (پوشش، روبنده)

با این حسن و زیبایی که تو داری؛ اگر بر صورتت پوششی قرار ندهی؛ هرکس ر شهر کشته شود خونش به گردن توست.

 

یادمان باشد گویندۀ سخن؛ خداوند سخن سعدی است.

رسول لطف الهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:

زنده یاد استاد ذبیحی با سوز خاصی این غزل رابه زیبایی هرچه تمام‌تر خوانده

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۸ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

ظاهرا شجریان زدگی تا استخوان بعضی ها نفوذ کرده است هر محل را بدون مناسبت تبدیل به تبلیغ شجریان می کنند

 

 

 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

استاد شفیعی کدکنی در درسگفتارهای دانشگاه ادبیات ماجرا و ماجرا کردن را اینگونه توضیح داده‌اند که وقتی دو درویش از یکدیگر دلخور بودند و قهر می‌کردند، مرشد آن‌ها را در حلقه‌ی دراویش می‌نشاند و هرکدام به نوبت  دلخوریشان از دیگری را بیان می‌کردند و سر آخر آشتی در می‌گرفت. 

ماجرا یا ماجرا کردن تنبیه مرشد نیست.

ابراهیم احمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

این غزل را می‌توان از آغاز تا پایان، داستانِ جانِ انسانی دانست که از جهان عبور می‌کند تا به جانان برسد؛ اما نکته ظریف این است که حافظ در پایان نمی‌گوید انسان از جهان می‌گریزد، بلکه می‌گوید باید نسبت خود را با جهان عوض کند. جهان وقتی حجاب است که انسان آن را مستقل از جانان ببیند، و وقتی جلوه است که در هر چیز، «جمال» او را تماشا کند.

 

«جان بی‌جمال جانان میل جهان ندارد» در عمیق‌ترین خوانش، فقط شکایت عاشق از فراق نیست؛ بیان یک اصل وجودشناختی است: موجودی که از حقیقت خویش جدا افتاده، از خودِ هستی نیز سیر می‌شود. «جانان» در اینجا می‌تواند حقیقتی باشد که جان از آن آمده و به سوی آن کشیده می‌شود. بنابراین میل نداشتن به جهان، لزوماً نفی جهان نیست؛ نفیِ جهانی است که از معنا تهی شده باشد. جهانِ بی‌جانان، مجموعه‌ای از اشیاء است؛ جهانِ باجانان، کتاب تجلی است.

 

در «هر کس که این ندارد حقاً که آن ندارد» میان «این» و «آن» فاصله‌ای ظریف برقرار است: کسی که در این عالم، حضور جمال را نمی‌بیند، در باطن نیز از آن حقیقتی که باید جان او را زنده کند بی‌بهره است. حافظ در واقع می‌گوید: نحوه دیدن جهان، نشانه نحوه بودن جان است. دو نفر به یک گل نگاه می‌کنند؛ یکی فقط رنگ و شکل را می‌بیند و دیگری از همان گل به بی‌نهایت می‌رسد. تفاوت، در گل نیست؛ در چشم است.

 

سپس حافظ می‌گوید: «با هیچ کس نشانی زان دلسِتان ندیدم». اینجا حقیقت وارد پارادوکس می‌شود: جانان همه‌جا هست، اما در هیچ‌جا به یک نشانی محدود نمی‌شود. او را می‌توان در هر نشانه دید، اما نمی‌توان گفت «خودِ او این نشانه است». از همین رو «یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد» یکی از عمیق‌ترین بیان‌های حافظ درباره محدودیت معرفت است: انسان ممکن است به تجلی برسد، اما به احاطه بر حقیقت نمی‌رسد. حقیقت را می‌توان یافت، اما نمی‌توان در مفهوم زندانی کرد.

 

«هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است» می‌گوید راه وصول به حقیقت از امور بسیار کوچک آغاز می‌شود، اما هر لحظهٔ آن در باطن بی‌نهایت است. یک نگاه، یک آه، یک جدایی، یک لحظهٔ بیداری می‌تواند جهانی را در درون انسان بسوزاند. «شبنم» کوچک است، اما «بحر آتشین» است؛ یعنی در عالم معنا، اندازهٔ تجربه با اندازهٔ ظاهر آن یکی نیست. کوچک‌ترین حادثه ممکن است در روح، زلزله‌ای پدید آورد. و چون زبان از تجربهٔ بی‌واسطهٔ عشق کوتاه می‌آید، حافظ می‌گوید: «این معما شرح و بیان ندارد.» آنچه باید چشید، با تعریف به چنگ نمی‌آید.

 

در «سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن»، «فراغت» دیگر تن‌آسایی نیست؛ فراغ از غیر است. لحظه‌ای که دل از هزار تعلق پراکنده جمع می‌شود و برای یک حقیقت آرام می‌گیرد. اما حافظ بلافاصله می‌گوید: «ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد.» راه عشق چون مقصدش نامتناهی است، پایان ندارد. در اینجا «ساربان» می‌تواند راهنمای باطن، پیر طریقت، یا حتی خودِ زمان باشد؛ و سخن حافظ این است که در این سفر بی‌کران، شتاب دشمنِ فهم است. بعضی حقایق باید در انسان ته‌نشین شوند تا فهمیده شوند.

 

آنگاه می‌رسیم به یکی از ظریف‌ترین تصاویر غزل:
«چنگ خمیده‌قامت می‌خواندت به عشرت».

چنگ، چون خمیده است، صدا پیدا می‌کند؛ چون در برابر دستی که آن را می‌نوازد، مقاومت نمی‌کند. از این منظر، خمیدگی چنگ می‌تواند رمز تسلیم باشد. آنچه در چشم نفس، شکستن است، در چشم عرفان، آماده‌شدن برای نواخته‌شدن است. انسان تا وقتی بر «منِ خود» راست ایستاده، ساز خاموشی است؛ اما هنگامی که از صلابتِ خودبینی خم می‌شود، ممکن است موسیقی‌ای از او برخیزد که از خودش نیست. بنابراین «عشرت» پاداشِ تسلیم نیست؛ ثمرهٔ آن است.

 

و درست همین‌جا حافظ اضافه می‌کند:
«بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد.»

چرا «بشنو»؟ چون بزرگ‌ترین مانع سلوک، نشنیدن نیست؛ گمانِ بی‌نیازی از شنیدن است. پیر، در اینجا فقط شخص سالخورده نیست؛ پیر نماد شعوری است که آتش راه را پیش‌تر چشیده است. شور بدون پیر ممکن است به سرگردانی برسد و عقل بدون شور به خشکی. حافظ میان این دو آشتی برقرار می‌کند: دل باید مشتعل باشد، اما بی‌راهنما نباشد.

 

بعد از آن، حافظ به «محتسب» می‌رسد؛ و اینجا یکی از مهم‌ترین واژگون‌سازی‌های غزل رخ می‌دهد. او می‌گوید از کسی رندی بیاموز که ظاهراً دشمن رندی است. یعنی حقیقت گاهی از جایی بیرون می‌آید که انتظارش را نداری. «محتسب» می‌تواند نماد ظاهرِ سخت‌گیر و باطنِ پنهان باشد. حافظ با این وارونگی، ما را از اعتماد ساده‌لوحانه به ظاهرها بیرون می‌آورد. ممکن است مقدس‌ترین ظاهر، بی‌مقدارترین باطن را داشته باشد و برعکس.

 

قارون مرحله بعدی این سفر است: بزرگ‌ترین خطر سالک پس از یافتن عشق، این است که آن را دوباره با مالکیت آلوده کند. انسان ممکن است خدا را بخواهد، اما در حقیقت بخواهد «خدا را هم برای خودش داشته باشد». قارون فقط ثروتمند نیست؛ نماد منی است که می‌خواهد هستی را مالک شود. حافظ با یادآوری سقوط قارون می‌گوید هرچه را «مال من» می‌نامی، روزی از دستت خواهد رفت. چیزی که می‌ماند، آن چیزی است که نتوانسته‌ای مالک آن شوی: حقیقت.

 

و سرانجام:
«گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان».

شمع در ظاهر نماد نور است، اما حافظ حتی از شمع هم می‌خواهد راز را پنهان کرد. چرا؟ چون نورِ هر چیزی، نورِ حقیقت نیست. گاهی عقلِ ظاهراً روشن، به دلیل پرگویی و استدلال بی‌پایان، راز را می‌سوزاند. «بند زبان ندارد» یعنی ذهنی که می‌خواهد همه‌چیز را توضیح دهد، سرانجام چیزی را که باید زیست، به چیزی تبدیل می‌کند که فقط درباره‌اش حرف می‌زند. بعضی حقیقت‌ها با فهمیده‌شدن کوچک می‌شوند؛ باید با آن‌ها زیست.

 

و پایان:

«کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد»

همهٔ غزل در اینجا جمع می‌شود. راه با «میل جهان» آغاز شد و با «بندگی» پایان یافت. یعنی انسان ابتدا می‌خواهد جهان را داشته باشد؛ سرانجام می‌فهمد که مسئله این نبوده که چه چیزهایی داشته باشد، بلکه بندهٔ چه چیزی باشد.

حافظ در نهایت نمی‌گوید من صاحب حقیقت شده‌ام؛ می‌گوید بندهٔ آن شده‌ام. این تفاوت، تمام فلسفهٔ غزل است.

زیرا در عالی‌ترین معنای عرفانی، انسان زمانی از جهان آزاد می‌شود که می‌فهمد لازم نیست مالک حقیقت باشد؛ کافی است در حقیقت گم شود.

و شاید سراسر غزل را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:

جان از جهانی که در آن جانان دیده نمی‌شود خسته است؛ در راه طلب می‌سوزد، از خود خم می‌شود، از پیر می‌آموزد، از دنیا دل می‌کند، راز را به هر ذهنی نمی‌سپارد و سرانجام به جایی می‌رسد که بزرگ‌ترین عزت را نه در شاهی، بلکه در بنده‌بودن می‌یابد.

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

سرِ ما فرونیآید به کمانِ ...

حافظ در چند مورد نگاه تحقیر آمیزی به غلام سیاهانی که در خدمت بزرگان بوده اند داشته 

«تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد»

«تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی»

«که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست»

«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»

به نظر من چنین تعبیراتی اصلا صحیح و اخلاقی نیستند

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۹ - در مرثیهٔ وحید الدین شروانی:

مصراع دوم بیت شماره 14، به احتمال زیاد باید شکل زیر باشد:

دست و کلکش را به لفظ بادَکان بستودمی

1-در متن نسخه شادروان عبدالرسولی، به جای «مادحان» نوشته شده است «بادوکان».

2-بررسی نسخه‌های خطی نشان می‌دهد که واژه مورد نظر، دارای حرف «د» می‌باشد.

3-در نسخه خطی مجلس به شماره دفتر 13312، واژۀ «بادکان» دیده می‌شود.

4-به استناد لغتنامه دهخدا (ستون سوم، صفحه 3983، چاپ دانشگاه تهران، سال 1377)، «بادَک»، «رودک» و «ریدک» عبارت است از پسر زیر ده سال که به عنوان ساقیِ زنان درباری خدمت می‌کرده است.

گیو در ‫۵ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۰ در پاسخ به شقایق عسگری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

خانم عسکری. احتمال دارد که تشبیهی و اشاره ای به محبت معنوی بین حضرت محمد (ص) و اویس قرنی یمنی باشد؛ همانند مولانا و شمس در دوران‌جدایی و دوری. 

پردیس در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۵ در پاسخ به نویده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

کی زبان دری رو جدا از فارسی میدونه؟ نامش پارسی دریه چجوری جدا از فارسیه؟ 

پردیس در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۴ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

خاستگاه پارسی دری، دربار ساسانیان در تیسفون بوده، بعدش خراسان. وگرنه که زبان بومی خراسان اصن پارسی نمیتونست باشه و باید پارتی میبود! 

پردیس در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۰ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

خوارزمی، سغدی و آذری زیرشاخه زبان پارسی نیستن، بلکه زبان های ایرانی جداگانه‌ای هستن. زبان پارسی خودش سه دوره داره: پارسی باستان ( هخامنشیان )، پارسی میانه ( ساسانیان ) پارسی نو ( از پس از اسلام تاکنون )

زبان کردی، سغدی، مادی، پارتی، بلوچی و ... شاخه‌های جدا هستن و زیرمجموعه پارسی نیستن، فقط تاتی ( اذربایجان نه تاتی ایران ) اچمی و لری زیر شاخه زبان پارسی میانه هستن مثل پارسی نو. 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳:

مصاریع عربی در تصویری که گذاشته شده، ایراد دارد.

مثلا «نَبِک» بی‌معناست. درستش نَبْکِ می‌باشد

بقیۀ موارد هم با دقت در معنا، ویرایش شد و حرکت گذاشته شد

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

بیت دوم ذهن را سمت ممدوح میبرد اما باقی ابیات عرفانی میزند!

چرا چنین است؟

شاعر ما حتی اگر ممدوحی را هم در نظر داشته باشد تمام شعر را خرج او نمیکند!

 شاعر از طرفی نیازی دارد و از طرفی برای شعر خود ارزش معنوی قائل است و نمیخواهد هنر خود را تمام و کمال پای آن نیاز مادی خرج کند

نتیجه چنین روندی چنین غزل‌هایی است  که در دیوان حافظ نمونه های دیگری نیز دارد

هر چقدر سودای سربالا هم داشته باشی زندگی روی زمین خرج دارد!

(البته همان بیت دوم را هم با تبصره ای میتوان عرفانی برداشت کرد که از آن میگذریم که سخن ب درازا می‌کشد)

 

 

علی میراحمدی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

گر بایدم شدن سویِ هاروتِ ...

 

«گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت»

مصراع اول ناقص است و ضعف تالیف دارد

شاعر می‌خواسته بگوید :

اگر مجبور باشم سوی هاروا بابلی بروم ،میروم و ....

اما در مصراع اول ما این «میروم» را نمیبینیم

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۸۱۲