سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۰ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:
ممممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
نوشته های زیبای شمانیز دراشاعه وتوسعه فرهنگ حافظانه موثر ومفیدهستند ازهرزاویه که به شرح وتوضیح این فرهنگ ناب بپردازیم کاری ارزشمند وماندگارهست. موفق وسربلند باشید.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
از هرچه میرود ، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا ، نفَسِ روح پرور است
سعدی جان
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدی جان
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
مُمسِک برای مال همهساله تنگدل
سعدی به روی دوست همهروزه خرم است
سعدی جان
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
سعدی جان
دوست مشمار، آن که در نعمت زند
لافِ یاریّ و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست
در پریشانحالی و درماندگی
سعدی جان
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
سعدی جان
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
سعدی جان
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حضرت حافظ
دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت ، رفیق بود ، رفیق
حضرت حافظ
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
حضرت حافظ
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
مولانا
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت.
کوچه باغی است که از خواب خدا
سبزتر است و در آن عشق به اندازه
پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه
که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی میشنوی : کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.
سهراب سپهری
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شستشوی دلها
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست.
نیلوفر عاکفیان
آشفته سریم شانهٔ دوست کجاست
دیوان پر از ترانهٔ دوست کجاست
ای کاش که شاعری در این شهر غریب
می گفت به ما که خانهٔ دوست کجاست
سعید بیابانکی
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
خیام (نادرهٔ ایام)
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:
از هرچه میرود ، سخنِ دوست خوشتر است
پیغام آشنا ، نفَسِ روح پرور است
سعدی جان
ذوقی چنان ندارد بی دوست زندگانی
دودم به سر برآمد زین آتش نهانی
سعدی جان
دنیا خوش است و مال عزیز است و تن شریف
لیکن رفیق بر همه چیزی مقدم است
مُمسِک برای مال همهساله تنگدل
سعدی به روی دوست همهروزه خرم است
سعدی جان
دوست نباشد به حقیقت که او
دوست فراموش کند در بلا
سعدی جان
دوست مشمار ، آن که در نعمت زند
لافِ یاریّ و برادرخواندگی
دوست آن دانم که گیرد دستِ دوست
در پریشانحالی و درماندگی
سعدی جان
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
راه به جایی نَبُرد هر که به اَقدام رفت
سعدی جان
گویند رها کنش که یاری بدخوست
خوبیش نیرزد به درشتی که دروست
بالله بگذارید میان من و دوست
نیک و بد و رنج و راحت از دوست نکوست
سعدی جان
در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز
چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود
حضرت حافظ
دریغ و دَرد که تا این زمان ندانستم
که کیمیایِ سعادت ، رفیق بود ، رفیق
حضرت حافظ
اوقاتِ خوش آن بود که با دوست به سر رفت
باقی همه بی حاصلی و بی خبری بود
حضرت حافظ
من درد ترا ز دست آسان ندهم
دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به یادگار دردی دارم
کان درد به صد هزار درمان ندهم
مولانا
خانه دوست کجاست؟
در فلق بود که پرسید سوار
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت
به تاریکی شن ها بخشید و به انگشت
نشان داد سپیداری و گفت :
نرسیده به درخت.
کوچه باغی است که از خواب خدا
سبزتر است و در آن عشق به اندازه
پرهای صداقت آبی است
میروی تا ته آن کوچه
که از پشت بلوغ سر به در می آرد
پس به سمت گل تنهایی می پیچی
دو قدم مانده به گل
پای فواره جاوید اساطیر زمین می مانی
و تو را ترسی شفاف فرا می گیرد
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی میشنوی :
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا
جوجه بردارد از لانه نور
و از او می پرسی
خانه دوست کجاست.
سهراب سپهری
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستانم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هر کسی می خواهد
داخل خانه پر مهر و صفا مان گردد
یک سبد بوی گل سرخ به ما هدیه کند
شرط وارد گشتن ، شستشوی دلها
شرط آن داشتن یک دل بی رنگ و ریاست
به درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار ......
خانه دوستی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دیگر
خانه دوست کجاست.
نیلوفر عاکفیان
آشفته سریم شانهٔ دوست کجاست
دیوان پر از ترانهٔ دوست کجاست
ای کاش که شاعری در این شهر غریب
می گفت به ما که خانهٔ دوست کجاست
سعید بیابانکی
یاران موافق همه از دست شدند
در پای اجل یکان یکان پست شدند
خوردیم ز یک شراب در مجلس عمر
دوری دو سه پیشتر ز ما مست شدند
خیام (نادرهٔ ایام)
Bahar A در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۱ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
آقا رضای گرامی
همیشه به دنبال وب سایتی از شما بودم که شرح کامل غزلیات حافظِ جان را آنجا دنبال کنم
بی نهایت سپاس از مهر و توجهتان 🌹
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۹ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶
هوس مشتاقِ رسوایی مکُن، سودایِ پنهان را
به رویِ خندهٔ مردم مکَش، چاکِ گریبان رابه برقِ ناله، آتش در بهارِ رنگ و بو افکن
چو شبنم آبرویی نیست اینجا، چَشمِ گریان رابر این محفل نظر واکردنَم، چون شمع میسوزد
تبسم در نمک خواباند، این زخمِ نمایان راکفی افشاندهام چون صبح، لیک از ننگِ بیکاری
به وحشت دسته میبندم شکستِ رنگِ امکان رابه عرضِ نازِ معشوقی کشید از گریه کارِ من
سرشک آخِر سرانگشتِ حناییکرد، مژگان رانقاب از آهِ من بردار و چاکِ دل تماشا کن
حجابی نیست جز گَردِ نفسها، صبحِ عریان راغباری دیدهای، دیگر ز حالِ ما چه میپرسی؟
شکست آیینه پرداز است، رنگِ ناتوانان راز محوِ جلوهات، شوخی سَرِ مویی نمیبالد
نگه در دیدهٔ آیینه خون شد، چشمِ حیران راز گَردِ رنگِ این گلشن، نبود امکان برون جَستن
به رنگّ صبح آخر بر خود افشاندیم، دامان راز بیناییست، از خارِ علایق دامن افشاندن
نگاه آن بِه که بردارد ز راهِ خویش، مژگان رادر این گلشن به این تنگی، نباید غنچه گردیدن
چو گل یک چاکِ دل واشُو، به دامن کَش گریبان رامجو از هرزه طبعان، جوهرِ پاسِ نفس بیدل
که حفظِ بویِ خود، مشکل بوَد گلهایِ خندان را
Bahar A در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۲:
با سپاس فراوان از جناب آقای ساقی (آقا رضا) تشریح بسیار زیبایی بود
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵
هر چند گرانی بوَد اسباب جهان را
چون نِی به خمیدن نکَشد، نالهکَشان رابیتابِ جنون، در غمِ اسباب نباشد
دل زادِ رهِ شوق بوَد، ریگِ روان رابیداریِ من، شمعصفت لافِ زبانیست
دارم ز خموشی به کمین، خوابِ گران راآفاق، فسون انجمنِ شورِ خموشیست
حیرت، لگنِ شمعِ زبان ساز دهان راایمن نتوان بود، ز همواریِ ظالم
در راستی، افزونیِ زخم است سنان رابنیادِ کجاندیش، شود سخت ز تهدید
از بند، قوی مهره مکُن پشتِ کمان راممسک نشود قابلِ ایمانِ خساسَت
تا نشمرد انگشتِ شهادت، لبِ نان راما را به غمِ عشق، همان عشق علاج است
مهتاب بوَد پنبهٔ ناسور، کتان راخط، فیضِ بهارِ دگر از حسنِ تو دارد
جوشِ رگِ گل میکند این شعله، دخان راوقت است کنون، کز اثرِ خونِ شهیدان
شمشیر تو یاقوت کند، سنگِ فَسان راعشرتهوسِ رفتنِ رنگَم، چه توان کرد؟
کردند بهارِ چمنِ شمع، خزان راباشد که سَر از منزلِ مقصود برآریم
چون جاده در این دشت فکندیم، عنان رابیدل نفَسات خون مکُن، از هرزهدرای
تحریکِ زبان، نیشتر است این رگِ جان را
محسن در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
ای ساقی! آن عشق الهی و شورانگیز را برایم بفرست و جام جاودانگی و بقا را به گردش درآور و به من بنوشان. زیرا از شدت آمیختگی و پیوندی که میان عشق و جان من پدید آمده، دیگر نمیتوانم تشخیص دهم که جام کدام است و شراب ناب کدام؛ مرز میان آنها برایم از میان رفته است. صهبا: شراب سرخ؛ در شعر عرفانی نماد شراب عشق و معرفت الهی.
به زبان سادهتر:
ای ساقی! مرا از شراب عشق حقیقی سرمست کن؛ چنانکه از شدت عشق، دیگر نتوانم میان ظرف و شراب، ظاهر و باطن و عاشق و معشوق تمایز روشنی قائل شوم.
ای ساقی حقیقی! شراب عشق را به من عطا کن و جام جاودانگی را در مجلس جانم بگردان.
من دیگر نمیخواهم فقط درباره عشق بدانم؛ میخواهم آن را با تمام وجود تجربه کنم. چنان در این عشق غرق شوم که میان ظرف وجودم و شرابی که در آن ریختهای، جدایی احساس نکنم.
تفاوت میان کسی که درباره عشق میداند و کسی که عاشق است، مانند تفاوت کسی است که درباره شراب سخن میگوید و کسی که آن را چشیده است. اولی فقط توصیف میکند؛ دومی تجربه میکند. مولانا در این بیت از مرحله توصیف عبور کرده و درخواست چشیدن دارد.
برمک در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۶ - نبرد نهایی با مازندران، کشتن جویان و شاه جادو و سپردن تاج به اولاد:
دارنده را در این بیت بنگرید
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
سناندار نیزه به دارنده داد
برآهیخت گرز و برآورد جوش
هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار کش
نه با دیو جان و نه با پیل هش
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست
سوی شاه مازندران تاخت راست
دوان باد پایان چو کشتی بر آب
سوی مرگ دارند گویی شتاب
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴
عبث تعلیمِ آگاهی مکُن، افسرده طبعان را
کهبینایی چو چشم از سرمه ممکن نیست، مژگان رابه غیر از بادپیمایی، چه دارد پنجهٔ مُنعِم؟
ز وصلِ زر همان یک حسرت آغوش است، میزان رابه هرجا عافیت رو داد، نادان در تلاش افتد
دویدن، ریشهٔ گلهای آزادیست طفلان راحسد را ریشه نتوان یافت، جز در طینتِ ظالم
سرِ دنباله دایم در دلِ تیر است، پیکان رادرشتان را، ملایم طینتیهایَم خجل دارد
زبان از نرمگویی سرنگون افکَند، دندان رااگر سوزد نفَس، از شورِ محشر باج میگیرد
خموشیهایِ این نِی، در گرِه دارد نیِستان راکتابِ پیکرَم، یک موجِ مِی شیرازه میخواهد
نمِ آبی فراهم میکند، خاکِ پریشان رافغان کاین نُوخطانِ سادهلوح از مشقِ بیباکی
به آبِ تیغ میشویند، خطِّ عنبرافشان رادگر کو تحفهای؟ تا گلرُخان فهمند مقدارَش
چو نقشِ پا، بهخاک افکندهاند آیینهٔ جان راچو بویِ گل لباسِ راحتِ ما نیست عریانی
مگر در خواب بیند پایِ مجنون، وصلِ دامان رابه بیسامانیام وقت است اگر شورِ جنون گرید
که دستیگر کنم پیدا، نمییابم گریبان رابهچشمِ خونفشان بیدل، تو آن بحرِ گهرخیزی
که لافِ آبرو، پیشَت گدازد ابرِ نِیسان را
محسن در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
ای محبوب! تو آتشی در وجود من افروختی که تمام جانم را فراگرفت و وجودم را بستر و جایگاه این آتش کردی. این آتش را در من افروختی تا گل به زیبایی و شکوفایی برسد و تا آنچه پراکنده و چندگانه است، به وحدت و یگانگی تبدیل شود.
به زبان سادهتر: تو آتش عشق را در وجود من روشن کردی تا منِ پراکنده و گرفتار تعلقات گوناگون بسوزد و از میان این سوختن، وجودی تازه، زیبا و یکپارچه پدید آید.
سوره بقره، آیه ۲۵۷
﴿اللَّهُ وَلِیُّ الَّذِینَ آمَنُوا یُخْرِجُهُمْ مِنَ الظُّلُمَاتِ إِلَی النُّورِ﴾ ترجمه: خداوند سرپرست و یاور کسانی است که ایمان آوردهاند؛ آنان را از تاریکیها به سوی روشنایی بیرون میبرد.
این آیه با مفهوم دگرگونی درونی ارتباط دارد.همانطور که شاعر از سوختن و تبدیلشدن به شکوفایی سخن میگوید، آیه نیز از خروج انسان از تاریکی به سوی نور الهی سخن میگوید.
گاهی بزرگترین تحول انسان زمانی آغاز میشود که دیگر نمیخواهد همزمان صد مسیر متفاوت را دنبال کند. وقتی دل از پراکندگی رها میشود و مقصدی واحد پیدا میکند، انسان به آرامش و یکپارچگی نزدیکتر میشود.
عشق حقیقی نمیخواهد صد چیز به انسان اضافه کند؛ میخواهد صدپارگی او را به یگانگی تبدیل کند.
برمک در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۶ - نبرد نهایی با مازندران، کشتن جویان و شاه جادو و سپردن تاج به اولاد:
چو آگاهی آمد به کاووس شاهکه تنگ اندر آمد ز دیوان سپاه
بفرمود تا رستم زال زر
نخستین بران کینه بندد کمر
به طوس و به گودرز کشوادگان
به گیو و به گرگین آزادگان
بفرمود تا لشکر آراستند
سنان و سپرها بپیراستند
سراپردهٔ شهریار و سران
کشیدند بر دشت مازندران
ابر میمنه طوس نوذر به پای
دل کوه پر نالهٔ کر نای
چو گودرز کشواد بر میسره
شده کوه آهن زمین یکسره
سپهدار کاووس در قلبگاه
ز هر سو رده برکشیده سپاه
به پیش سپاه اندرون پیلتن
که در جنگ هرگز ندیدی شکن
یکی نامداری ز مازندران
به گردن برآورده گرز گران
که جویان بدش نام و جوینده بود
گرایندهٔ گرز و گوینده بود
به دستوری شاه دیوان برفت
به پیش سپهدار کاووس تفت
همی جوشن اندر تنش برفروخت
همی تف تیغش زمین را بسوخت
بیامد به ایران سپه برگذشت
بتوفید از آواز او کوه و دشت
همی گفت با من که جوید نبرد
کسی کاو برانگیزد از آب گرد
نشد هیچکس پیش جویان برون
نه رگشان بجنبید در تن نه خون
به آواز گفت آن زمان شهریار
به گردان هشیار و مردان کار
که زین دیوتان سر چرا خیره شد
از آواز او رویتان تیره شد
ندادند پاسخ دلیران به شاه
ز جویان بپژمرد گفتی سپاه
یکی برگرایید رستم عنان
بر شاه شد تاب داده سنان
که دستور باشد مرا شهریار
شدن پیش این دیو ناسازگار
بدو گفت کاووس کاین کار تست
از ایران نخواهد کس این جنگ جست
چو بشنید ازو این سخن پهلوان
بیامد به کردار شیر ژیان
برانگیخت رخش دلاور ز جای
به چنگ اندرون نیزهٔ سر گرای
به آورد گه رفت چون پیل مست
یکی پیل زیر اژدهایی به دست
عنان را بپیچید و برخاست گرد
ز بانگش بلرزید دشت نبرد
به جویان چنین گفت کای بد نشان
بیفگنده نامت ز گردنکشان
کنون بر تو بر جای بخشایش است
نه هنگام آورد و آرامش است
بگرید ترا آنک زاینده بود
فزاینده بود ار گزاینده بود
بدو گفت جویان که ایمن مشو
ز جویان و از خنجر سرد رو
که اکنون به درد جگر مادرت
بگرید بدین جوشن و مغفرت
چو آواز جویان به رستم رسید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
پس پشت او اندر آمد چو گرد
سنان بر کمربند او راست کرد
بزد نیزه بر بند درع و زره
زره را نماند ایچ بند و گره
ز زینش جدا کرد و برداشتش
چو بر بابزن مرغ برگاشتش
بینداخت از پشت اسپش به خاک
دهان پر ز خون و زره چاک چاک
دلیران و گردان مازندران
به خیره فرو ماندند اندران
سپه شد شکسته دل و زرد روی
برآمد ز آورد گه گفت و گوی
بفرمود سالار مازندران
به یکسر سپاه از کران تا کران
که یکسر بتازید و جنگ آورید
همه رسم و راه پلنگ آورید
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونهگونه درفش
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دوان باد پایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گویی شتاب
همی گرز بارید بر خود و ترگ
چو باد خزان بارد از بید برگ
به یک هفته دو لشکر نامجوی
به روی اندر آورده بودند روی
به هشتم جهاندار کاووس شاه
ز سر برگرفت آن کیانی کلاه
به پیش جهاندار گیهان خدای
بیامد همی بود گریان به پای
از آن پس بمالید بر خاک روی
چنین گفت کای داور راستگوی
برین نره دیوان بیبیم و باک
تویی آفرینندهٔ آب و خاک
مرا ده تو پیروزی و فرهی
به من تازه کن تخت شاهنشهی
بپوشید ازان پس به مغفر سرش
بیامد بر نامور لشکرش
خروش آمد و نالهٔ کرنای
بجنبید چون کوه لشکر ز جای
سپهبد بفرمود تا گیو و طوس
به پشت سپاه اندر آرند کوس
چو گودرز با زنگهٔ شاوران
چو رهام و گرگین جنگآوران
گرازه همی شد بسان گراز
درفشی برافراخته هفت یاز
چو فرهاد و خراد و برزین و گیو
برفتند با نامداران نیو
تهمتن به قلب اندر آمد نخست
زمین را به خون دلیران بشست
چو گودرز کشواد بر میمنه
سلیح و سپه برد و کوس و بنه
ازان میمنه تا بدان میسره
بشد گیو چون گرگ پیش بره
ز شبگیر تا تیره شد آفتاب
همی خون به جوی اندر آمد چو آب
ز چهره بشد شرم و آیین مهر
همی گرز بارید گفتی سپهر
ز کشته به هر جای بر توده گشت
گیاها به مغز سر آلوده گشت
چو رعد خروشنده شد بوق و کوس
خور اندر پس پردهٔ آبنوس
ازان سو که بد شاه مازندران
بشد پیلتن با سپاهی گران
زمانی نکرد او یله جای خویش
بیفشارد بر کینه گه پای خویش
چو دیوان و پیلان پرخاشجوی
بروی اندر آورده بودند روی
جهانجوی کرد از جهاندار یاد
سناندار نیزه به دارنده داد
برآهیخت گرز و برآورد جوش
هوا گشت از آواز او پرخروش
برآورد آن گرد سالار کش
نه با دیو جان و نه با پیل هش
فگنده همه دشت خرطوم پیل
همه کشته دیدند بر چند میل
ازان پس تهمتن یکی نیزه خواست
سوی شاه مازندران تاخت راست
چو بر نیزهٔ رستم افگند چشم
نماند ایچ با او دلیری و خشم
یکی نیزه زد بر کمربند اوی
ز گبر اندر آمد به پیوند اوی
شد از جادویی تنش یک لخت کوه
از ایران بروبر نظاره گروه
تهمتن فرو ماند اندر شگفت
سناندار نیزه به گردن گرفت
رسید اندر آن جای کاووس شاه
ابا پیل و کوس و درفش و سپاه
به رستم چنین گفت کای سرفراز
چه بودت که ایدر بماندی دراز
بدو گفت رستم که چون رزم سخت
ببود و بیفروخت پیروز بخت
مرا دید چون شاه مازندران
به گردن برآورده گرز گران
به رخش دلاور سپردم عنان
زدم بر کمربند گبرش سنان
گمانم چنان بد که او شد نگون
کنون آید از کوههٔ زین برون
بر این گونه شد سنگ در پیش من
نبود آگه از رای کم بیش من
برین گونه خارا یکی کوه گشت
ز جنگ و ز مردی بیاندوه گشت
به لشکر گهش برد باید کنون
مگر کاید از سنگ خارا برون
ز لشکر هر آن کس که بد زورمند
بسودند چنگ آزمودند بند
نه برخاست از جای سنگ گران
میان اندرون شاه مازندران
گو پیلتن کرد چنگال باز
بران آزمایش نبودش نیاز
بران گونه آن سنگ را برگرفت
کزو ماند لشکر سراسر شگفت
ابر کردگار آفرین خواندند
برو زر و گوهر برافشاندند
به پیش سراپردهٔ شاه برد
بیفگند و ایرانیان را سپرد
بدو گفت ار ایدونک پیدا شوی
به گردی ازین تنبل و جادوی
وگرنه به گرز و به تیغ و تبر
ببرم همه سنگ را سر به سر
چو بشنید شد چون یکی پاره ابر
به سر برش پولاد و بر تنش گبر
تهمتن گرفت آن زمان دست اوی
بخندید و زی شاه بنهاد روی
چنین گفت کاوردم ان لخت کوه
ز بیم تبر شد به چنگم ستوه
برویش نگه کرد کاووس شاه
ندیدش سزاوار تخت و کلاه
وزان رنجهای کهن یاد کرد
دلش خسته شد سر پر از باد کرد
به دژخیم فرمود تا تیغ تیز
بگیرد کند تنش را ریز ریز
به لشکر گهش کس فرستاد زود
بفرمود تا خواسته هرچ بود
ز گنج و ز تخت و ز در و گهر
ز اسپ و سلیح و کلاه و کمر
نهادند هرجای چون کوه کوه
برفتند لشکر همه هم گروه
سزاوار هرکس ببخشید گنج
به ویژه کسی کش فزون بود رنج
ز دیوان هرآنکس که بد ناسپاس
وز ایشان دل انجمن پرهراس
بفرمودشان تا بریدند سر
فگندند جایی که بد رهگذر
وز آن پس بیامد به جای نماز
همی گفت با داور پاک راز
به یک هفته بر پیش یزدان پاک
همی با نیایش بپیمود خاک
بهشتم در گنجها کرد باز
ببخشید بر هرکه بودش نیاز
همی گشت یک هفته زین گونه نیز
ببخشید آن را که بایست چیز
سیم هفته چون کارها گشت راست
می و جام یاقوت و میخواره خواست
به یک هفته با ویژگان می به چنگ
به مازندران کرد زان پس درنگ
تهمتن چنین گفت با شهریار
که هرگونهای مردم آید به کار
مرا این هنرها ز اولاد خاست
که بر هر سویی راه بنمود راست
به مازندران دارد اکنون امید
چنین دادمش راستی را نوید
کنون خلعت شاه باید نخست
یکی عهد و مهری بروبر درست
که تا زنده باشد به مازندران
پرستش کنندش همه مهتران
چو بشنید گفتار خسرو پرست
به بر زد جهاندار بیدار دست
سپرد آن زمان تخت شاهی بدوی
وزانجا سوی پارس بنهاد روی
محسن در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
این چه عشقی است که نه میتوان آن را در محدوده جهان مادی جای داد و نه در قالب تصورات معمول از عالم روحانی محدود کرد؟
من چگونه گرفتار این عشق شدم، درحالیکه هیچ قلابی مرا شکار نکرد؟
من خود را در دریایی بیکران میبینم که امواج عشقش مرا با خود میبرند و دیگر نمیتوانم بیرون از آن زندگی کنم.
یک تأمل عمیق:
گاهی انسان تصور میکند خودش به دنبال حقیقت رفته و آن را پیدا کرده است؛ اما در تجربه عمیق عشق عرفانی، احساس میکند پیش از آنکه خودش محبوب را بجوید، جذبه محبوب او را به سوی خود کشیده است.
در این حالت، عاشق دیگر فقط جوینده نیست؛ خودش صید عشق شده است.
محسن در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
سوره شوری، آیه ۱۱
﴿لَیْسَ کَمِثْلِهِ شَیْءٌ ۖ وَهُوَ السَّمِیعُ الْبَصِیرُ﴾
ترجمه:
هیچ چیزی همانند او نیست و او شنوا و بیناست.
این آیه دقیقاً با بخش نخست بیت ارتباط دارد:
«تو پاک پاکی از صورت»
یعنی خداوند شبیه هیچیک از موجودات نیست و نمیتوان او را با صورتها و قالبهای مخلوقات توصیف کرد.
سوره نور، آیه ۳۵
﴿اللَّهُ نُورُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ﴾
ترجمه:
خداوند نور آسمانها و زمین است.
این آیه با بخش دوم بیت تناسب دارد:
«ولیک از پرتو نورت نمایی صورتی هر دم»
در نگاه عرفانی، نور الهی سرچشمه ظهور و روشنایی جهان است. موجودات به واسطه قدرت و اراده او هستی مییابند.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»
ظاهراً اتفاق مبارکی درحال رقم خوردن برای حضرت حافظ هست شب وصال وکامروایی درحال رخ دادن است وداستان اندوهبارفراق به پایان رسیده است. امّا باتوجّه به بیتهای پیش رو، شب وصال کاملاً چنانکه دلخواه شاعراست روی ننموده وشاعر بااشتیاقی قلبی امیدوارهست که تاسحرگاهان شاهد این اتفاق عظیم باشد.
«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»: سلام ودرودها براین شب عزیز ومبارک تا سپیده ی سحرگاهان
معنی بیت: امشب شب میمون ومبارکیست هول وهراس هجران ودوری روبه اتمام است وشب وصال فراسیده است تاسپیده دمان سلام ها ودرودها براین شب عزیز ومبارک که سرانجام کامروا خواهم شد.
آن شب قدری که گوینداهل خلوت امشب است
یارب این تاثیردولت ازکدامین کوکب است؟
🌿━━━━━━🌿
دلا در عاشقی ثابتقدم باش
که در این رَه نباشد کار بیاجر
معنی بیت: ای دل درعاشقی بااخلاص ثابت قدم بمان وسختیها ومرارت طریق عشق را باصبرواشتیاق تحمّل کن که هیچ کاری بدون پاداش نخواهدماند وسرانجام به مقصود خواهی رسید.
صبرکن حافظ به سختی روزوشب
عاقبت روزی بیابی کام را
🌿━━━━━━🌿
من از رندی نخواهم کرد توبه
و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر
ازمنظررندان،زیبایی زندگی وقتی احساس می شود که آدمی باآزادی وآگاهی وبه سبک وسیاق خویشتن، درعرصه ی زندگی حضورداشته باشد، بابینش ودیدگاه خودش به مسایل پیرامونی بنگرد به شیوه وراه رسم شخصی زندگی کند نه آن گونه که قدرت مرجع وسیستم تصمیم میگیرد.عابدوزاهد منتظرمی مانندتا قدرت مرجع به آنهابگوید که چه کاری خوب است وچه کاری زشت. اما حافظ مطابق فطرت وماهیت خویشتن عمل می کند واجازه نمی دهدکه دیگران برای اوتعیین تکلیف وامر ونهی کنند.
لطف زندگانی آنگاه رخ می نماید که فرد تمام کارهای خودرا بی هیچ تقلیدی،آزادانه وآگاهانه به انجام برساند، حافظ نیز به همین سبک، طریق عشق را انتخاب کرده ومی فرماید ازاین راه روی برنخواهم گردانید حتی اکرهمه ی دنیا بامن مخالف باشند.
آذیت: آزردن، رنجاندن.
هجر: دوری، جدایی، هجران (زمانی که محبوب از محبوب دور میشود).
حجر: منع کردن، بازداشتن، سد کردن راه (مانند وقتی که کسی اجازه نمیدهد به معشوق برسید یا راه رسیدن را میبندد).
عبارت «و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر»
معمولاً در فضای عرفانی و عاشقانه (عشق الهی یا عشق پاک) به معنی «و اگر مرا با دوری (هجر) و منع کردن (حجر) آزاردهی...» به کارمی رود.
این جمله بیانگر یک نوع تسلیم و بینیازی از رسیدنِ جسمانی یا مادی است.
معنی بیت:
حتی اگر تو با دوری از من (هجر) یا با بستن راههای رسیدن به من (حجر)، سعی کنی مرا رنج وآزاردهی، من باز هم عاشق وشیدای توباقی خواهم ماند. این دردورنج برای من شیرین وگواراست. معشوق باهمه ی تندخویی هایش در همه حال برای من ارزشمند وخواستنیست وبه جوروجفاازپای نخواهم نشست.
حاشاکه من ازجوروجفای توبنالم
بیدادلطیفان همه لطف است وعنایت
🌿━━━━━━🌿
برآی ای صبحِ روشندل خدا را
که بس تاریک میبینم شبِ هَجر
ازاین بیت چنین بنظرمی سد که شاعر عاشق پیشه ی ما هنوز به وصال کامل کامروا نشده وهنوز موانع وصال بکلی ازبین نرفته است.
معنی بیت: ای صبحی که دردل خود روشنایی وصال داری برآی وطومارشب تاریک هجران رادرهم بپیچ که شب هجران را بسیار تاریک وآزارنده می بینم.
شب تاریک وبیم موج وگردابی چنین حائل
کجادانندحال ما سبکباران ساحلها؟
🌿━━━━━━🌿
دلم رفت و ندیدم رویِ دلدار
فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر
تطاول: جوروجفا، درازدستی وگردن کشی
معنی بیت: دل عاشق پیشه ی من ازدست رفت ودرنهایت من به وصل یار کامیاب نگشتم وروی دلدار راندیدم دریغ وفغان ازاین جوروجفا وزجرهایی که درطریق عشق به من رسید.
آن که گیسوی تورا رسم تطاول آموخت
هم تواند کرمش داد من غمگین داد
🌿━━━━━━🌿
وفا خواهی، جفاکَش باش حافظ
فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر
فانّ: بنابراین، پس همانا
رِبح: سود، منفعت، برنده شدن.
خُسران: زیان، ضرر، شکست خوردن.
تَجْر (تجارة): معامله، تجارت، داد و ستد.
عبارت: «فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر» از ساختار ادبی و عرفانی بسیار زیبایی برخوردار است و معمولاً در ادامه ی همان مفهومِ تسلیم در درطریق عشق که دربیت پیشین شرح آن گذشت به کار میرود به معنای: «پس همانا سود و زیان، در معامله است»
وقتی این جمله را در کنار عبارت «و لو آذیتنی بالهجر و الحجر...») قرار میدهیم، معنای بسیار عمیقی پیدا میکند. مفهوم کلی این است: «اگر مرا با دوری و منع کردن بیازاری، باکی نیست؛ زیرا در دنیای عشق، سود و زیانِ من بر پایه معامله وسودا با توهست.» در واقع، این عبارت به چند نکته اشاره دارد:
۱: پذیرش وتسلیم: عاشق میگوید که برای من فرقی نمیکند که در این مسیر به «سود» (رسیدن به محبوب) برسم یا دچار «زیان» (رنج و دوری) شوم؛ چون اصلِ کار، خودِ «معامله» (عشق و مسیر عشق) است.
۲: نفیِ منطق مادی: در تجارت مادی، کسی که ضرر میکند، شکست خورده است. اما در این نگاه عرفانی، حتی اگر عاشق با «زیان و رنج» روبرو شود، باز هم در جایگاه برنده است، چون در مسیر معشوق بوده است.
۳: تمرکز بر سرمنزل مقصود: شاعرمی فرماید: معیار من، سود و زیانِ معمولی نیست، بلکه معیار من، خودِ این پیوند و معاملهای است که با تو دارم.
معنی بیت: ای حافظ اگروفاداری معشوق راتوقّع داری باید به جوروجفای اوبردبار وصابرباشی
«سود و زیان تو وابسته به نتیجهی این معامله ی عشق است؛ پس هر چه باشد (چه رسیدن به وصال و چه دردو رنج فراق)، بپذیر وتسلیم این سودا باش.
دردایره ی قسمت مانقطه ی تسلیمیم
حکم آنچه توفرمایی لطف آنچه تواندیشی
دکتر حافظ رهنورد در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۸:
شعر غمناکیست. من هربار که این غزل را میخوانم تا ساعتی به واپسین سالهای عمر خواجه حافظ میاندیشم. از فحوای ابیات مشخص است که خواجه این غزل را در پیری و تنگدستی سروده؛ و خطابش به جوانیست که انگار متمول و داراست.
باید به این نکته اندیشید که چرا چنین بزرگانی در زمانهی خود غریب بودهاند و بیشترشان زندگی را در تنگدستی بدرود گفتهاند؟
مهران جوانمرد در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:
سلام و درود بر ادمینهای گرامی، شبتان بخیر و خوشی.
دو فایل مربوط به دیوان و اشعار فارسی سلطان یاووز سلیم عثمانی را برای استفاده علاقهمندان بارگذاری کردهام:
۱. دیوان سلطان سلیم عثمانی:
۲. اشعار سلطان سلیم یکم:
همچنین برای آشنایی بیشتر با زندگی و آثار ادبی ایشان، دو پیوند مرتبط با ویکیپدیا را قرار میدهم:
"زندگینامه سلطان سلیم یکم" (https://fa.wikipedia.org/wiki/سلیم_یکم)
توجه: اگر به دنبال موردی مرتبط به این صفحه و گنجور هستید لطفا روی دکمه ی « توجه به فرهنگ و ادب » در مقاله ی سلیم اول در ویکی پدیا کلیک نمایید و تحول روحی این پادشاه توسط مولانا و ادیب شدن این پادشاه توسط مولوی و... چیزهایی که مربوط به تاریخ ادبیات هست رو ببینید.
"دیوان سلطان سلیم" (https://fa.wikipedia.org/wiki/دیوان_سلطان_سلیم)
از آقای حمیدرضا محمدی، مدیر محترم گنجور، بابت ارسال مطالب قبلی که ارتباط مستقیمی با موضوع این مجموعه نداشتند، صمیمانه عذرخواهی میکنم. هدفم نه ایجاد مزاحمت، بلکه خدمت به تاریخ و ادبیات فارسی و معرفی آثار ادبی این پادشاه بوده است.
خواهشمندم در صورت امکان، عذرخواهی مرا به ایشان منتقل فرمایید. امیدوارم این فایلها برای علاقهمندان مفید باشند و مخاطبان گنجور از مطالعه این اشعار لذت ببرند.
با سپاس و احترام؛
در پناه حق و حقیقت، استوار و سربلند باشید.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۷ در پاسخ به آراد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۸ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸: