گنجور

حاشیه‌ها

گردآفرید در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۲ در پاسخ به فرهود دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۰ - رفتن پدر مجنون به دیدن فرزند:

عجیب میشه اگه منظور ناصرخسرو از پارسی اینجا هم پارسی باشه هم کرد. چون ناصرخسرو مثلا در جای دیگه میگه که قطران تبریزی فارسی خوب نمیدونست ( قطران ایرانی بود و زبانش قطعا از زبان‌های ایرانی بوده اما پارسی نبوده ) چرا برای قطران میگه پارسی نبود، اما برای کردا پارسی بکار ببره؟ 

بعد باتوجه به حرف ناصرخسرو فطعا اکثریت اونجا کرد نبودن، هیچ قوم اکثریتی نداشته اصن کل داستان اینه! اگه اکثریت کرد بودن که نمیگفت برای این بهش میگن اخلاط به دید من چون سه زبان توش رایجه، این یعنی سه زبان جمعیت گویشورشون باید نزدیک بهم میبوده. اگه یک اکثریت غالب داشت که فقط همونو میگفت. 

حسن خوش فکر در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

۱_ آنچنان کز رفتن گل خار می‌ماند به جا/از جوانی حسرت بسیار می‌ماند به جا: ایام جوانی مانند گل است و همانگونه که عیب گل خارهای اوست، عیب جوانی نادانی و اشتباهاتی است که جوان مرتکب میشود. گل روزی پژمرده می شود اما خارهای گل پژمرده نمی شوند و همیشه مانند روز اول باقی هستند، همانگونه جوانی هم میگذرد اما حسرت اشتباهات جوانی همیشه باقی می ماند.

۲_ آه افسوس و سرشکِ گرم و داغِ حسرت است/آنچه از عمرِ سبک‌رفتار می‌ماند به جا: حاصل از این عمر کوتاه چیزی جز افسوس و اشک ندامت و حسرت نیست. اذْکُرُوا انْقِطَاعَ اللَّذَّاتِ، وَ بَقَاءَ التَّبِعَاتِ. مراقب باشید که خوشیها تمام میشوند و عواقبشان ماندگارند.

۳_ نیست غیر از رشتهٔ طول اَمَل چون عنکبوت/آنچه از ما بر در و دیوار می‌ماند به جا: ما انسانها از بین می رویم و از ما فقط آرزوهای دور و دراز دست نیافته باقی خواهد ماند همانگونه که از عنکبوت تارهای گسسته و بی فایده به جا می ماند.

۴_ کامجویی غیر ناکامی ندارد حاصلی/در کف گل‌چین ز گلشن خار می‌ماند به جا: کامجویی همان هوی پرستی است که در فرض رسیدن به کام و خواسته دل، باز هم انسان بازنده این بازی است، چون برنده شدن کف نفس و مخالف با هوی درون است. از طرفی هم می توان گفت از آنجا که انسان برای رسیدن به آرزوهایش مسیری طولانی و زمانی مدید را سپری می کند و پس از رسیدن به مقصودش آن مقصود مدت اندکی برای او جاذبه دارد و سپس انسان به جهت عطش کامجویی مجدد بدنبال آرزو و کامی دیگر می دود. نیز می توان گفت طبق حدیث امام صادق مَثَلُ اَلدُّنْیَا کَمَثَلِ مَاءِ اَلْبَحْرِ کُلَّمَا شَرِبَ مِنْهُ اَلْعَطْشَانُ اِزْدَادَ عَطَشاً حَتَّی یَقْتُلَهُ، مثال دنیا و کامجویی آن مانند آب شور دریاست که فقط عطش انسان را زیاد می کند. فی الواقع اکثر عمر خویش را در تکاپوی رسیدن به آرزوهاست و ناکامی او بیشتر از کامروایی اوست. و از سویی چون محتمل است کامجویی ها اغلب با معصیت همراه باشند، بعد از رسیدن انسان به کام دلش و دلزدگی از آن، حسرت معصیت برای او باقی خواهد ماند(معنی بیت قبل)، همانگونه که شخصی که از گلستان گل می چیند، خار گلها در دستش فرو می رود و می ماند. نوش دنیا همواره به نیش آغشته است.

۵_ رنگ و بوی عاریت پا در رکاب رحلت است/خار خواری در دل از گلزار می‌ماند به جا: گلستان دنیا با همه زیبایی اش از بین رفتنی است چرا که ظاهر فریبنده و زیبا و رنگ و لعاب آن دائمی نیست و اگر هم قرار باشد چیزی از این دنیا و زیبایی های آن باقی بماند آن چیزی نیست جز حسرت معاصی که سبب ذلیلی و خواری انسان است. [در عبارت خار خواری، خواری به معنی ذلیل شدن است] مَن تَلَذَّذَ بمعاصِی اللّه ِ أورَثَهُ اللّه ُ ذُلّاً هر که از نافرمانی خداوند لذّت ببرد خداوند او را به خواری افکند.

۶_ جسم خاکی مانع عمر سبک‌رفتار نیست/پیش این سیلاب کِی دیوار می‌ماند به جا؟: عمر انسان مانند سیلابی تندرو می گذرد که حتی جسم انسان که چون دیواری از خاک و گل است هم مانع گذر عمر نیست.

۷_ غافل است آن‌ کز حیات رفته می‌جوید اثر/نقش پا کِی زان سبک‌رفتار می‌ماند به جا؟ آنکسی که بدنبال نشانه و تلنگری از عمر سپری شده است در اشتباه است، چون عمر چنان آرام و بی صدا می گذرد که از خود نشان و ردی به جا نمی گذارد. [البته هنگامی که عمر به اواخر خود برسد انسان تازه متوجه آنچه از عمر گذشته است خواهد شد: عادت کرده ایم/آنقدر که یادمان رفته است شب/مثل سیاهی موهایمان ناگهان می پرد/و یک روز آنقدر صبح می شود/که برای بیدار شدن دیر است.]

۸_ هیچ کار از سعی ما چون کوهکن صورت نبست/وقت آن کس خوش، کز او آثار می‌ماند به جا: از آنجا که فرهاد کوه را برای رسیدن به شیرین کند اما معشوقش نصیب کس دیگری شد و هیچ حاصلی از این کوه کندن به دست نیاورد، از اعمال و کردارها و تلاش‌های دنیوی ما در دنیا نیز نتیجه خاصی حاصل نمی‌شود. خوش به حال کسی که کارهای او به نتیجه می‌رسد و از اعمال او اثری به جا می‌ماند.

۹_ زنگِ افسوسی به دستِ خواجه هنگام رحیل/از شمار درهم و دینار می‌ماند به جا: در هنگام مردن و سفر از این دنیا از درهم و دینار و مال اندوزی‌هایی که شخص عمر خود را مصروف آن کرده است صدایی چه می‌آید صدای به هم خوردن سکه‌ها و میزان دارایی نیست بلکه صدای پشیمانی شخصی است که عمر خود را برای جمع آوری آن دارایی‌ها هدر داده است. [به نوعی یادآور آیه مَا أَغْنَیٰ عَنِّی مَالِیَهْ و آیه یَحْسَبُ أَنَّ مَالَهُ أَخْلَدَهُ.

۱۰_ نیست از کردارِ ما بی‌حاصلان را بهره‌ای/چون قلم از ما همین گفتار می‌ماند به جا: اعمال ما برای دیگران که نیازمند یاری هستند(بی حاصلان) هیچ حاصل و منفعتی ندارد در عمل گرهی از کار آنان باز نمی‌کند، همان گونه که قلم فقط می‌نویسد و آنچه می‌نویسد هیچگاه محقق و عملی نمی‌شود و تنها روی کاغذ است،  چنانکه اگر با قلم بنویسیم آتش، آن آتش فقط یک نوشته است و هیچ گرمایی ندارد.

۱۱_ ظالمان را مهلت از مظلوم، چرخ افزون دهد/بیشتر از مور اینجا مار می‌ماند به جا: بیشتر از آنچه که مظلوم به ظالم فرصت ظلم می‌دهد، زمانه به ظالم فرصت می‌دهد و بدین طریق به وسیله ظلم ظالم مظلومان زیادی مانند مور از میان خواهند رفت و اران و افعی‌ها (ظالمان) همچنان باقی خواهند ماند. [البته می‌توان در این بیت ظالمان را مور معنی کرد و زمانه و دنیا را مار اما این معنی با هدف مصرع اول که فرصت دادن به ظالمان است در تناقض است. در حدیث امام علی آمده است یکی از آزمایشات خداوند فرصت دادن به گناهکاران و ظالمان است تا از راه خود برگردند. اما آنچه در این حدیث است مناسب این بیت نیست بلکه یه ۱۷۸ سوره آل عمران با این بیت موافق‌تر است: آنها که کافر شدند،‌ تصور نکنند اگر به آنان مهلت می‌دهیم به سودشان است، ‌ما به آنها مهلت می‌دهیم برای آنکه برگناهان خود بیفزایند و برای آنها عذاب خوارکننده‌ای است. در واقع فرصت دادن کمینگاهی است برای هلاکت بیشتر ظالمان].

۱۲_ سینهٔ ناصاف در میخانه نتوان یافتن/نیست هر جا صیقلی، زنگار می‌ماند به جا: در میخانه به سبب اینکه فراوان می نوشیده می‌شود غبار و ناصافی در گلو و سینه می خارگان نیست و می تمام ناصافی را با خود می‌شوید و می‌برد و سینه‌ها را صیقل می‌دهد. [در مقام مقایسه می‌توان گفت ظلم‌ها و دشواری‌هایی که در دنیا هست سبب پالایش انسان از گناهان می‌شود زیرا یکی از راه‌های پاک شدن از گناهان چشیدن سختی‌هاست. به قول صائب: از بلند و پست عالم شکوه کافر نعمتی است/تیغ این همواری از سوهان ناهموار یافت].

۱۳_ می‌کِشد حرف از لبِ ساغر میِ پُر زور عشق/در دل عاشق کجا اسرار می‌ماند به جا؟: عاشق مانند ساغری است و عشق همچون باده ای است که وقتی عاشق از آن می‌نوشد و از خود بیخود می‌شود، هر آنچه در دل دارد را بازگو می‌کند، چنانکه وقتی ساغری را از می پر می‌کنیم روزی ساغر این می را بیرون خواهد ریخت. [وقتی عاشق از می عشق می‌نوشد دیگر نمی‌تواند سکوت کند و مانند آن یار کزو گشت سر دار بلند اسرار بیرون خواهد ریخت و هویدا خواهد کرد].

۱۴_ عیشِ شیرین را بوَد در چاشنی صد چشمِ شور/برگ، صائب! بیشتر از بار می‌ماند به جا: در کمین خوشی‌های انسان ناکامی‌ها قرار دارند و عیش انسان را به طیش بدل می‌کنند، پس خوشی‌ها در این دنیا زود زایل می‌شوند همانگونه وقتی درختی میوه می‌دهد از آنجا که میوه شیرین است زودتر چیده و زایل می‌شود اما برگ که قابل استفاده نیست همیشه روی درخت باقیست. [از احادیث امام علی داریم که: دنیا اگر بخشی از آن گوارا و شیرین باشد، بخش دیگرش تلخ و ناگوار است.]

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۲ - گفتار اندر سماع اهل دل و تقریر حق و باطل آن:

نه مطرب که آواز پای ستور سماع ...

این بیت و بیت بعد ابیات عجیبی هستند و همواره ذهن مرا مشغول داشته اند

استاد میگوید صاحب نفس با وزوز مگسی شور میگیرد،با پیتیکو پیتیکوی اسبی بیریک میزند!

گویا هر چقدر روح آدمی لطیف تر باشد واکنش بیشتری به موسیقی و صدا نشان می‌دهد!

گویا روح آدمی ظرفیت این را دارد که با نواهای عالم ارتباط دیگر گونه ای بگیرد

شنیده ایم که مولانا در بازار زرکوبان و از صدای ابزارآلات ایشان به رقص درآمده است 

این خاصیت روح لطیف نیست؟

آیا روح آدمی چنین ظرفیتی ندارد؟

شاید اگر من گَنده بغل را در کنسرت هوی متال هم ببرند شور چندانی نگیرم اما برای صاحبدل آواز سم اسب و الاغی کافیست تا بندری برود!

بنده تجربه ای دارم که آن زمان که دل را از غبار نفس و گرد هوا بیشتر پاک کرده ام و در کارگاه خودسازی ، سمباده ریاضت بر سطح دل کشیدم نسبت بیشتر و بهتری با موسیقی هم برقرار کرده ام

حتی رنگها نیز  به هنگامه دلپاکی رنگهای دیگری هستند

سهراب سپهری چیزهایی درباره افزایش رنگ می‌گفت!

گویا روح هر چقدر لطیف تر ،حساس تر و هر چقدر حساس تر ،هوشیارتر می‌شود!

براستی ما جهان را با چه کیفیتی می‌شنویم؟

با چه کیفیتی میبینیم؟

زمانی فیلم و فوتبال را در تیوی سیاه سفید ۱۴اینچ نگاه میکردیم و تصورمان این بود که همه اش همین است و آخرش اینست 

اما الان به تیوی فول اچ دی و اولترا فول اچ دی هم راضی نمی‌شویم؛زیرا دریافتیم که قبلی چیزی نبود و این را تجربه کردیم!

جای دریغ ندارد که چنین ظرفیت روحی داریم و مغفول مانده است ؟

حیف نیست که هزار و یک وزنه به پای روح بسته ایم و او را از چنین شوری بازداشته ایم؟

اگر عارف دم از رقص و سماع میزند بخاطر آنست که روحش منتظر زخمه ای بر تار و دستی بر تنبک است تا به پرواز درآید ؛وگرنه این نسخه را برای همه کس نتواند پیچید و گفت عرفان ما رقص و موسیقی است!

باری...آدمی چیزی را میخواند و چیزی را می‌شنود و به به و چه چهی میگوید ومیگذرد ؛اما باید پای این دو بیت ایستاد 

باید جهد کرد و امتحان کرد و دریافت که سعدی چه گفته است !

جای دریغ دارد که عمریست پای تلویزیون سیاه سفیدمان نشسته ایم و آن را عوض نکردیم!

خاک پای حافظ در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:

بانو روفیا سالهاست بدنبال شما میگردم بزرگوار...اگه میشه تو تلگرام یه پیام بمن بدید...alief1359@

خواااااهش میکنم

یوسف شیردلپور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:

درود بر همه عزیزان گنجوری 

یک اجرای خوب استاد شجریان زیبایی این شعررا صد چندان کرده است فوق تر از فوق‌العاده 💯💯💯💢💛🌿💮🧡 

یوسف شیردلپور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲۰۶:

درود بر همه عزیزان گنجوری 

یک اجرای خوب استاد شجریان زیبایی این شعر صد چندان کرده است فوق تر از فوق‌العاده 💯💯💯💢💛🌿💮🧡 

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۸ در پاسخ به شَـــهــباز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

درود بر شما 

حافظ غریب است و تاریخ غریبان دگر نیز دارد...
 سرنوشت کسی که نخواهد به ابتذال زمان و زمانه خویش تن در دهد غربت است 
ابتذالی که هم دامن دین را گرفته و هم دنیا را آلوده کرده است 

ابتذالی که میخواهد همه چیز را به رنگ خود درآورد و تا سطح نازل خود پایین بیاورد و به شعر بلند حافظ نیز رحم نمی‌کند!

 غربت غریبان ،سرنوشت آنهاست و آنها باید صلیب غربت خویش را چون عیسی بر دوش بکشند 

غریبان اگر مانند حافظ از شهر خود بیرون نروند و اگر مانند شمس ازین دیار به آن دیار بروند باز هم غریب هستند

غریبان اگر همچون شمس و مولانا چند صباحی یکدیگر را بیابند باز هم جبر زمانه و قضاوت عوام آنها را از یکدیگر جدا می‌کند ؛زیرا سرنوشت اینان از آنرو که طالب دریا هستند و  نمی‌خواهند در حوضچه ابتذال دست و پا بزنند ، غربت و تنهایی است ...

«چون من درین دیار هزاران غریب هست»

ابراهیم احمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

این غزل زیبا، دعوت‌نامه‌ای است برای بیدار شدن روح انسان از خواب غفلت دنیا و چشیدن طعم یک زندگی حقیقی. مولانا با استفاده از نمادهای ملموسی مانند شراب، ساقی و مِی‌کده، سفری روحانی را ترسیم می‌کند که هر کسی می‌تواند آن را درک کند:


شرابی از جنس آگاهی: در این شعر، «شراب» مایع مسخ‌کننده نیست؛ بلکه نماد معرفت، عشق و آگاهی ناب است. ویژگی بزرگ این شراب آن است که «از گلو پایین نمی‌رود»، یعنی مادی و جسمانی نیست، اما «زبان را می‌گشاید»؛ به این معنی که قلب انسان را زنده می‌کند و به او قدرت درک رازهای جهان را می‌دهد.


ساقی و ظرف وجود انسان: «ساقی» همان خداوند یا راهنمای معنوی است که این آگاهی را درون جان ما می‌ریزد. مولانا از ما می‌خواهد وجود خود را مانند یک «مشک» (ظرف شراب)، وسیع و پذیرا کنیم تا بتوانیم سنگینیِ این رازهای غیبی را تحمل کنیم. او می‌گوید این آموزش‌ها «دیده به دیده» (چشم به چشم) و کاملاً پنهانی منتقل می‌شود؛ یعنی یک ارتباط عمیق، قلبی، و بی‌واسطه میان انسان و خدا که نیازی به کلمات و هیاهوی بیرونی ندارد.


شوق تمام عالم برای حقیقت: مولانا اشاره می‌کند که این حقیقت چقدر ارزشمند است؛ چنان که تمام ذرات جهان با اشتیاق به دنبال آن هستند و بوی خوش آن، حتی زیباترین و کامل‌ترین انسان‌ها (مانند یوسف) را بی‌قرار کرده است. این بوی خوش، انسان را ترغیب می‌کند تا پا را از مرزهای مادی فراتر بگذارد و «آسمان را بشکافد» تا به اصل خود برسد.


نتیجه و پیام اصلی:
این شعر به زبان ساده می‌گوید: درون هر انسان، جانی شریف و غیب‌دان وجود دارد که در هیاهوی دنیا به خواب رفته است. ما باید با هدایت یک راهنما (که برای مولانا، شمس تبریزی است) وجودمان را از کینه‌ها و مادیات خالی کنیم تا آماده‌ی دریافت عشق و آگاهی الهی شویم و به آرامش و ابدیت برسیم.

شَـــهــباز در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۱ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

سلام و سپاس از تفسیر و قلم شما که دقیق ترین و عالی ترین و نشان دهندهٔ احاطه به فضای فکری و باطنی حضرت حافظ است! ✨

در واقع این شعراء، در قامت یک سفیر، اندیشه‌های افراطی که در زمان ایشان رواج داشته را به زبانی گویا نقد و از چهره حقیقی دین غبارروبی می‌کرد‌ه‌اند..

جای جای شعر حافظ بر این روشنگری و تبیین شهادت می‌دهد؛ اما عده‌ای تلاش می‌کنند با برداشت‌ سطحی و غلط از وجود حافظ، اشعار او را دین ستیزانه نشان دهند!

ریشهٔ این انحراف، «عدم شناخت» نسبت به «حافظ» است.👇🏻

 برای انسانِ حق جو، آشنایی و انس با قرآن و ادبیاتِ خاص آن، کافیست تا تضمین‌های نورانی فراوان را مشاهده و تصدیق کند: ندیدم خوش‌تر از شعرِ تو حافظ! به قرآنی که اندر سینه داری! 

:)

با تحیات مجدد و تمنای توفیقات روزافزون

و به امید احیای عقول دفن شده! 

شَـــهــباز در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۴ در پاسخ به Mj دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

گریه دار یا خنده دار؛ نمیدانم، مهم این است که هیچ دلیلی برای این تفسیر از شعر حافظ ارائه نشده! بادرود

شَـــهــباز در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۲ در پاسخ به استاد میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

سلام، سپاس از استاد فرهیخته و گرامی! متاسفانه حافظ عزیز مهجور است مانند همان قرآنی که در سینه داشت 💚

 گاهی تفاسیری شاخ دار و برگرفته از مکاتب ملحدانه به حضرت حافظ نسبت داده می‌شود که خاطر حافظ و حافظ دوستان را مکدر می‌سازد..

درصورتی‌که با اندک تحقیقی، عدم تناسب آن با سایر اشعار و مشی حافظ به وضوح مشخص خواهدشد!!!

 

به امید احیای عقول ✨ با درود مجدد

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

حافظ اگر قدم زنی، در رَهِ ...

شحنه نجف کیست؟

حضرت علی است یا زرتشت؟!

خاندان چه کسانی هستند؟

اهل بیت پیامبر هستند یا موبدان زرتشتی؟!

آن وقت شخص با بی شرمی تمام این ها را نادیده میگیرد و خزعبلات سر هم میکند که حافظ زرتشتی است

امان از مرض و غرض و تعصب که در روز روشن خورشید را انکار میکند 

بنده یکبار گفتم به این جماعت سلام کنید جواب سلام شما را نمیدهند و می‌گویند چرا میگویی سلام ،بگو  «درود آریایی»!

یکی از اینها از من پرسید :اهل کجایی ؟

گفتم اهل فلان شهر 

گفت بگو اهل ایرانم!

آخر نادان ......تهران و شیراز و اصفهان و تبریز و آبادان همه شهرهای ایران هستند!

من خود با اینها سر و کله زده ام و این را تجربه کردم!

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۲:

هفت‌صد و پنجاه و چار، از ...

درین بیت« خیر البشر» کیست؟

حضرت محمد است یا زرتشت؟!

خود شاعر میگوید ۷۵۴ سال از هجرت «خیر البشر »گذشته است

تاریخ هجری را میگوید

آن وقت شخص با بی شرمی تمام این ها را نادیده میگیرد و خزعبلات سر هم میکند که حافظ زرتشتی است

اگر شخص نخوانده است اینها را علت نادانی است و اگر خوانده است و باز چرندیات میبافد علت مرض و غرض است!

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۵ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰:

قسّام بهشت و دوزخ آن ...

قسام بهشت و دوزخ  کیست؟

شیر خدا کیست ؟

حضرت علی است یا زرتشت؟

آن وقت شخص با بی شرمی تمام این ها را نادیده میگیرد و خزعبلات سر هم میکند که حافظ زرتشتی است

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۳:

گر طالب فیض حقّ به صدقی حافظ ...

از یک کودک پنج ساله بپرسیم ساقی کوثر کیست؟! 

میگوید: حضرت علی، نه زرتشت 

آن وقت شخص با بی شرمی تمام این ها را نادیده میگیرد و خزعبلات سر هم میکند که حافظ زرتشتی است

استاد میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۹ در پاسخ به فرشته رحی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

به نظرم هم این بیت و هم بیت بعدی الحاقی است 

این دیو بچه را هم که حذف کنیم ضربه ای به داستان نمی‌زند

جنگ با خود اهرمن یا دیو بوده نه با بچه او

اما برداشت نزدیکتر همان است که همراه سپاهیان دلاور شده 

یعنی کنار اینها بوده و فنون رزم را آموخته است

محمد د در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۲ - پند و اندرز:

دیدگاه علی دشتی دربارهٔ این قصیده (از کتاب «قلمرو سعدی»):

علی دشتی در کتاب قلمرو سعدی با ستایشی کم‌نظیر به تحلیل این قصیده پرداخته و می‌نویسد:

«اگر سعدی جز این یک قصیده نداشت، سزاوار بود با آب زر نگاشته شود و مایهٔ سرافرازی او باشد؛ زیرا در تاریخ ادبیات ایران یگانه و بی‌مانند است که شاعری به جای چاپلوسی، تملق و جبهه‌سایی، با چنین لهجه و زبانی استوار و منیع با پادشاه وقت سخن بگوید. این اثر نه تنها از حیث بلندی، رسایی و انسجام ترکیب، بلکه از نظر مواعظ سودمند، حکمت عملی، انصاف و درس حزم و دوراندیشی شایستهٔ گنجانده شدن در کتاب‌های درسی است.»

دشتی با اشاره به ابیاتی که سعدی در آن سلاطین مغرور را وصف می‌کند، یادآور می‌شود که از نگاه سعدی، جلال و پایه‌های حکومت با کاخ‌هایی که محصول اشک مظلومان و تعدی به حقوق رعیت است فرو می‌ریزد و شوکت واقعی در دادگری و حمایت از بیچارگان نهفته است. او در تحلیلی بدیع و جامعه‌شناختی از بیت:

«به چشم عقل، مر این خلق پادشاهانند / که سایه بر سر ایشان فکنده‌ای چو همای»

می‌نویسد:

«در زمان سعدی و حتی پیش از او کسی چنین سخن نگفته است که این اصل شریف اجتماعی را بیان کند: قوت و قدرت از ملت ناشی می‌شود و حکومت جز امانت‌دار این ودیعه و هیئت عاملهٔ اجتماع نیست. این اندیشه بعدها در قرن هجدهم میلادی با انقلاب کبیر فرانسه و آرای امثال ولتر و روسو رسمیت یافت؛ وگرنه در عصر سعدی، فکورترین دانشمندان، پادشاه را چوپان و مردم را گله می‌نامیدند. اما سعدی بی‌پروا می‌گوید به دیدهٔ خرد، پادشاهان واقعی همانا مردمند و قدرت به شاه تفویض شده تا به آنان خدمت کند؛ قیامی که او را حفظ می‌کند و غفلت از آن، تخت شاهی را حتی با اتکا به سپاهیان فراوان بر زمین خواهد زد.»

در پایان، دشتی این چکامه را نقطهٔ مقابل ستایش‌های مبالغه‌آمیز مداحانی چون ظهیر فاریابی می‌داند؛ مدایح غلوآمیزی که در تاریخ ایران موجب گمراهی و کبر سلاطین و پرورش استبداد شد. سعدی با روحی بلند و بی‌نیاز، به صراحت می‌گوید اهل زبان‌آوری‌های رنگ‌آمیز نیست و افزایش رفعت دنیا و آخرت حاکم را تنها در عدل، عفو، کرم و سرکوب ستمکاران جست‌وجو می‌کند.

فرشته رحی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » هوشنگ » بخش ۱ - پادشاهی هوشنگ چهل سال بود:

نسخه ای که من دارم به تصحیح ژول مل و خیلی به نظرم فرق داره توی قسمت هوشنگ اصلا جا به جا ست یعنی اول از جدا کردن آهن و شروع کشاورزی میگه و بعد داستان کشف آتش رو بیان می‌کنه و جشن سده و بعد استفاده از پوست و موی حیوانات و بعد مرگ پادشاه و ابیاتی رو هم اضافه تر دارد 

فرشته رحی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۵ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۲ در پاسخ به حسين دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۲ - جنگ هوشنگ نوهٔ کیومرث با دیوان به کین‌خواهی پدرش سیامک:

جهان فریبنده را گرد کرد      ره سود بنمود و مایه نخورد

۱
…
۳
۴
۵
۶
۷
…
۵۸۴۰