سناتور سنتور در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۵ - شیخ سعدی شیرازی:
مرا هرگز نمی گنجد دو معنی راست در باور
غزل گفتن پس از سعدی ، جوانمردی پس از حیدر
حسین جنتی
هفت اقلیم سخن را گر سخن خواهی صواب
نیست جز سعدی کسی شاهنشه مالک رقاب
آسمان شعر را گویندگان شرق و غرب
اختر خُرد و بزرگستند و سعدی آفتاب
وحید دستگردی
شاعر اگر سعدی شیرازی است
بافته های من و تو بازی است
آیت الله روح الله خمینی
شاعر اگر که سعدی شیراز و حافظ است
ابیات ما کجا به دل یار نافذ است
لاادری
در شعر سه تن پیمبرانند
قولیست که جملگی برآنند
هر چند که لانبی بعدی
فردوسی و انوری و سعدی
لاادری
(نسخه نفیس خطی شاهنامه موجود در کتابخانه بودلیان آکسفورد)
در شعر سه کس پیمبرانند
هرچند که «لا نَبیَّ بَعدی»
اوصاف و قصیده و غزل را
فردوسی و انوریّ و سعدی
عبدالرحمان جامی به نقل از یکی از شعراء
در شعر سه تن پیمبرانند
قولیست که جملگی برآنند
گر چند که لانبی بعدی
فردوسی و انوری و سعدی
طغرل احرار
به زعم فقیر از عهد دولت آل سامان که اوستاد رودکی قانون شاعری ساز کرده الی الآن که یک هزار و یکصد و هشتاد هجریست چهار کس گوی فصاحت از همگان ربوده و هریک به مفتاح زبان قفل از گنجینه سخنوری گشوده و در این مدت مدید کسی نیامده که تواند لاف برابری با ایشان بزند . اول حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ، دوم شیخ نظامی قمی الاصل گنجویّ المسکن ، سوم شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی ، چهارم اوحدالدین انوری ابیوردی است و در فن قصیده گویی مهارتش بیش از بیش است بلکه از آن سه در پیش.
آذر بیگدلی
(به نقل از مقدمه یوسف و زلیخای آذر ، استاد مدرس رضوی ، ص 118 )
سناتور سنتور در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » اشعار دیگر » شمارهٔ ۲:
مرا هرگز نمی گنجد دو معنی راست در باور
غزل گفتن پس از سعدی جوانمردی پس از حیدر
حسین جنتی
هفت اقلیم سخن را گر سخن خواهی صواب
نیست جز سعدی کسی شاهنشه مالک رقاب
آسمان شعر را گویندگان شرق و غرب
اختر خُرد و بزرگستند و سعدی آفتاب
وحید دستگردی
شاعر اگر سعدی شیرازی است
بافته های من و تو بازی است
آیت الله روح الله خمینی
شاعر اگر که سعدی شیراز و حافظ است
ابیات ما کجا به دل یار نافذ است
لاادری
در شعر سه تن پیمبرانند
قولیست که جملگی برآنند
هر چند که لانبی بعدی
فردوسی و انوری و سعدی
لاادری
(نسخه نفیس خطی شاهنامه موجود در کتابخانه بودلیان آکسفورد)
در شعر سه کس پیمبرانند
هرچند که «لا نَبیَّ بَعدی»
اوصاف و قصیده و غزل را
فردوسی و انوریّ و سعدی
عبدالرحمان جامی به نقل از یکی از شعراء
در شعر سه تن پیمبرانند
قولیست که جملگی برآنند
گر چند که لانبی بعدی
فردوسی و انوری و سعدی
طغرل احرار
به زعم فقیر از عهد دولت آل سامان که اوستاد رودکی قانون شاعری ساز کرده الی الآن که یک هزار و یکصد و هشتاد هجریست چهار کس گوی فصاحت از همگان ربوده و هریک به مفتاح زبان قفل از گنجینه سخنوری گشوده و در این مدت مدید کسی نیامده که تواند لاف برابری با ایشان بزند . اول حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ، دوم شیخ نظامی قمی الاصل گنجویّ المسکن ، سوم شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی ، چهارم اوحدالدین انوری ابیوردی است و در فن قصیده گویی مهارتش بیش از بیش است بلکه از آن سه در پیش.
آذر بیگدلی
( به نقل از مقدمه یوسف و زلیخای آذر ، استاد مدرس رضوی ، ص 118 )
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست:
این ابیات، ناگهان از حکایت استاد و شاگردان عبور میکنند و مولانا وارد یکی از مهمترین مباحث عرفانی خود میشود:
رابطهٔ جسم و روح، و اینکه هویتِ واقعیِ انسان بدن نیست.
داستان استاد فقط بهانه بود؛ مولانا از مثال جنگجو که دستش قطع شده و متوجه نیست، به این نتیجه میرسد که وجود انسان فراتر از بدن است.
🟦 معنی ظاهری ابیات
تا بدانی که تن آمد چون لباس
رو بجو لابِس، لباسی را ملیس
بدن مانند لباس است.
به جای چسبیدن به لباس،
لابس = پوشندهٔ لباس لباس = بدن
صاحبِ لباس را بجوی.یعنی:
به جای توجهِ صرف به جسم،
به روح توجه کن.
روح را توحید الله خوشترست
غیر ظاهر دست و پای دیگرست
روح از یاد خدا و توحید لذت میبرد.
و غیر از این دست و پای ظاهری،
دست و پای دیگری هم وجود دارد.
یعنی:
انسان فقط همین اندام مادی نیست.
دست و پا در خواب بینی و ایتلاف
در خواب هم:
راه میروی دست داری میبینی کار انجام میدهیدر حالی که بدن مادی روی بستر خوابیده است.
آن حقیقت دان مدانش از گزاف
این را حقیقت بدان،
شوخی یا خیالِ بیمعنا نپندار.
آن توی که بی بدن داری بدن
آن «تو»ی واقعی،
حتی بدون این بدنِ مادی هم نوعی بدن و ادراک دارد.
پس مترس از جسم و جان بیرون شدن
پس از جدا شدن روح از بدن نترس.
زیرا هویت تو فقط این جسم نیست.
🟩 تفسیر عرفانی
⭐ تن = لباس
یکی از قدیمیترین تمثیلهای عرفان:
بدن = لباس
روح = پوشندهٔ لباس
همانطور که:
تو لباس نیستی، بلکه لباس را میپوشی،مولانا میگوید:
تو بدن نیستی، بلکه بدن را پوشیدهای.
پس مرگ از دید مولانا:
تعویض لباس است،
نه نابودی انسان.
⭐ خواب؛ مهمترین دلیل مولانا
مولانا بارها از خواب استفاده میکند.
چرا؟
چون در خواب:
بدن روی تخت است چشم بسته است پا حرکت نمیکنداما تو:
میبینی میدوی حرف میزنی میترسی خوشحال میشوی
پس یک سطح از وجود تو
مستقل از بدن عمل میکند.
این همان چیزی است که مولانا میخواهد نشان دهد.
⭐ «دست و پای دیگر»
وقتی میگوید:
دست و پای دیگرست
منظورش دست و پای فیزیکی نیست.
بلکه:
توانایی ادراک حرکت روحانی آگاهیاست.
در عرفان:
روح نیز ابزار ادراک دارد،
اما نه از جنس گوشت و استخوان.
⭐ ترس از مرگ
شاهبیت آخر:
پس مترس از جسم و جان بیرون شدن
مولانا نمیگوید مرگ آسان است.
میگوید:
ترس تو ناشی از اشتباه در هویت است.
اگر فکر کنی:
من = بدن
مرگ نابودی به نظر میرسد.
اما اگر بفهمی:
من = روح
مرگ تبدیل میشود به:
انتقال از یک مرتبه به مرتبهای دیگر.
🟨 ارتباط با ابیات قبل
در ابیات قبلی:
جنگجو دستش را از دست میدهد اما هنوز احساس میکند وجود داردمولانا از اینجا نتیجه میگیرد:
وجودِ انسان مساوی با اندام او نیست.
سپس یک گام جلوتر میرود:
همانطور که انسان فراتر از دست و پاست،
فراتر از کل بدن هم هست.
✨ جمعبندی نهایی
مولانا میگوید:
بدن لباسِ روح است. هویت واقعی انسان روح اوست. خواب نشانهای است که آگاهی فقط وابسته به بدن نیست. انسان در مرتبهای عمیقتر از جسم زندگی میکند. بنابراین مرگ نابودی نیست، بلکه جدا شدن از یک لباس است.و خلاصهٔ سخن:
تو آن نیستی که در آینه میبینی؛
آنی که این تن را پوشیده و روزی آن را فرو خواهد گذا
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد:
این بخش، نقطهٔ اوجِ حکایت است. مولانا میخواهد نشان دهد که وهمِ پذیرفتهشده، کمکم به تجربهٔ واقعی تبدیل میشود؛ تا جایی که خودِ استاد اکنون صادقانه باور کرده که بیمار بوده و از بیماریاش خبر نداشته است.
🟦 معنی ظاهری ابیات
بامدادان آمدند آن مادران
خفته استا همچو بیمار گران
صبح، مادران به دیدن استاد آمدند.
دیدند استاد واقعاً مثل یک بیمار سنگین در بستر افتاده است.
هم عرق کرده ز بسیاری لحاف
سر ببسته رو کشیده در سجاف
خود را زیر لحاف پیچیده،
عرق کرده،
سرش را بسته،
و چهرهاش را پوشانده است.
آه آهی میکند آهسته او
و مرتب آه و ناله میکشد.
جملگان گشتند هم لا حولگو
همه گفتند:
«لا حول و لا قوة الا بالله»
یعنی واقعاً باور کردند که بیمار است.
🟩 استاد اکنون خودش هم باور کرده
گفت من هم بیخبر بودم ازین
استاد میگوید:
من خودم هم از این بیماری خبر نداشتم.
آگهم مادر غران کردند هین
این مادران (منظور همان شاگردان در اصل) مرا آگاه کردند.
یعنی:
اگر آنها نمیگفتند،
من متوجه نمیشدم.
این دقیقاً همان نقطهای است که مولانا میخواهد نشان دهد:
تلقینِ بیرونی، تبدیل به باورِ درونی شده است.
🟨 شاهبیت بسیار مهم
من بدم غافل به شغل قال و قیل
بود در باطن چنین رنجی ثقیل
من آنقدر سرگرم درس و گفتگو بودم
که متوجه این بیماری پنهان نشدم.
در حالی که ما میدانیم:
اصلاً بیماریای وجود نداشت!
اما اکنون استاد برای آن تاریخچه هم ساخته است.
این از ظریفترین تحلیلهای مولانا دربارهٔ ذهن انسان است:
وقتی باوری را پذیرفتی،
بعداً برایش گذشته و توضیح هم میسازی.
🟪 مشغولیت، درد را پنهان میکند
چون به جد مشغول باشد آدمی
او ز دید رنج خود باشد عمی
مولانا ناگهان از داستان فراتر میرود.
میگوید:
انسان وقتی در کاری غرق است،
گاهی درد خود را نمیبیند.
این فقط دربارهٔ بیماری نیست.
ممکن است:
رنج روحی غرور حسد ترس غفلتدر درون باشد و انسان نفهمد.
🟦 مثال زنان مصر و یوسف
از زنان مصر یوسف شد سمر
که ز مشغولی بشد زیشان خبر
اشاره به داستان حضرت یوسف است.
وقتی زنان مصر جمال یوسف را دیدند،
چنان محو شدند که از خود بیخبر گشتند.
پاره پاره کرده ساعدهای خویش
دستهای خود را بریدند.
روح واله که نه پس بیند نه پیش
وقتی انسان در چیزی غرق شود،
دیگر نه گذشته را میبیند و نه آینده را.
🟩 مثال جنگجو
ای بسا مرد شجاع اندر حراب
که ببرد دست یا پایش ضراب
در میدان جنگ گاهی دست یا پای جنگجو قطع میشود.
او همان دست آورد در گیر و دار
اما هنوز میخواهد با همان دست بجنگد.
بر گمان آنک هست او بر قرار
چون هنوز نفهمیده که دستش رفته است.
خون ازو بسیار رفته بیخبر
خون فراوان از او رفته،
اما از شدت اشتغال به نبرد متوجه نشده است.
🟨 نکتهٔ بسیار عمیق مولانا
اینجا دو نوع بیخبری را کنار هم میگذارد:
بیخبریِ راستین
مثل:
جنگجو در میدان نبرد زنان مصر در حیرت یوسفاین بیخبری از شدت تمرکز است.
بیخبریِ ساختگی
مثل استاد
که بیماریای نداشت،
اما کمکم باور کرد سالها از آن غافل بوده است.
مولانا با طنز نشان میدهد که ذهن انسان چقدر راحت میتواند داستان بسازد.
🟪 تفسیر عرفانی
در لایهٔ عمیقتر، استاد نمادِ انسانی است که:
از حقیقت خود غافل است، و هر صدایی را که از بیرون میآید، باور میکند.گاهی مردم به تو میگویند:
تو ناتوانی تو شکستخوردهای تو بیمار هستی تو کمارزشیاگر این صداها تکرار شوند،
ممکن است روزی بگویی:«درست میگفتند؛ من خودم هم از اول همینطور بودهام و خبر نداشتم.»
✨ جمعبندی این بخش
مولانا نشان میدهد:
تلقین میتواند واقعیت روانی بسازد. انسان پس از پذیرش یک وهم، برای آن تاریخچه و دلیل میتراشد. مشغولیت شدید گاهی آگاهی را میپوشاند. اما خطرناکتر از آن، باور کردنِ یک خیالِ القاشده است.و شاهبیت این بخش:
«من هم بیخبر بودم ازین»
یعنی:
بزرگترین پیروزیِ وهم آن است که انسان گمان کند این فکر از خودِ او برخا
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۵ - خلاص یافتن کودکان از مکتب بدین مکر:
این بخش، طنز حکایت را کامل میکند و در عین حال یکی از عمیقترین نکات مولانا دربارهٔ قدرتِ تبدیلِ دروغ به واقعیتِ اجتماعی را نشان میدهد.
تا اینجا:
شاگردان دروغی ساختند. استاد آن را باور کرد. استاد واقعاً احساس بیماری کرد.اکنون نوبتِ جامعه (مادران) است.
🟦 معنی طاهری ابیات
سجده کردند و بگفتند ای کریم
دور بادا از تو رنجوری و بیم
بچهها هنگام رفتن، با احترام به استاد گفتند:
خدا تو را از بیماری حفظ کند.
پس برون جستند سوی خانهها
همچو مرغان در هوای دانهها
با خوشحالی به خانههایشان دویدند.
مثل پرندههایی که به سوی دانه پرواز میکنند.
(یعنی از تعطیلی مدرسه خوشحال بودند.)
مادرانشان خشمگین گشتند و گفت
روز کتاب و شما با لهو جفت
مادران گفتند:
امروز روز درس بود.
چرا این وقت روز در خانهاید؟
عذر آوردند کای مادر تو بیست
این گناه از ما و از تقصیر نیست
گفتند:
تقصیر ما نیست.
از قضای آسمان استاد ما
گشت رنجور و سقیم و مبتلا
استاد مریض شده است.
🟩 طنز ظریف مولانا
ببین چقدر زیباست:
همان شاگردانی که بیماری را ساختهاند،
حالا میگویند:
«از قضای آسمان» استاد بیمار شد!
مولانا عمداً این عبارت را آورده.
چون قبلاً بارها دربارهٔ سوءاستفاده از «قضا» صحبت کرده بود.
یعنی:
انسان گاهی خودش علتِ حادثه است،
اما آن را به آسمان نسبت میدهد.
🟨 واکنش مادران
مادران گفتند مکرست و دروغ
مادرها زود باور نمیکنند.
میگویند:
این نقشه و دروغ است.
صد دروغ آرید بهر طمع دوغ
برای فرار از درس،
صد دروغ میگویید.
این یک ضربالمثل قدیمی است.
یعنی:
برای منفعتی کوچک،
دروغهای بزرگ میسازید.
🟪 اعتماد عجیب کودکان
ما صباح آییم پیش اوستا
مادران میگویند:
فردا خودمان میرویم ببینیم.
کودکان گفتند بسم الله روید
بچهها با اطمینان میگویند:
بروید!
بر دروغ و صدق ما واقف شوید
خودتان خواهید دید که راست میگوییم.
🟦 نکتهٔ بسیار مهم
در این لحظه، کودکان دیگر احساس نمیکنند دروغ میگویند.
چرا؟
چون استاد واقعاً بیمار شده است.
این شاهکار مولاناست.
ابتدا:
دروغ ساخته شد.اما بعد:
آن دروغ به واقعیت تبدیل شد.
پس فردا اگر مادرها بروند،
استاد را واقعاً بیمار میبینند.
🟩 تفسیر عرفانی
مولانا اینجا به یک حقیقت عمیق اشاره میکند:
بعضی اوهام آنقدر تکرار میشوند که:
در فرد در جمع در جامعهتبدیل به واقعیتِ پذیرفتهشده میشوند.
در ابتدا:
واقعیت نبودند.اما بعد از تکرار،
اثرات واقعی تولید کردند.
🟨 ارتباط با زندگی انسان
بسیاری از چیزهایی که ما دربارهٔ خودمان باور داریم:
من نمیتوانم من ضعیفم من شکستخوردهام من بیمارم من بدشانسمممکن است روزی فقط یک تلقین بوده باشند.
اما پس از سالها تکرار،
به واقعیتی عملی تبدیل شدهاند.
✨ نکتهٔ عرفانیِ پنهان
مولانا دارد هشدار میدهد:
مواظب باش چیزی را که خود ساختهای،
بعداً «قضای آسمان» ننامی.این یکی از موضوعات ثابت مثنوی است:
انسان عمل میکند، بعد نتیجهٔ عمل خود را به تقدیر نسبت میدهد.
جمعبندی نهایی
در این ابیات:
دروغِ شاگردان به بیماری واقعی استاد تبدیل میشود. کودکان کمکم خودشان هم داستان را باور میکنند. مادران نماد عقلِ منتقد هستند. مولانا نشان میدهد که وهم و تلقین میتوانند آثار واقعی در جهان ایجاد کنند.و خلاصهٔ سخن:
بعضی دروغها آنقدر تکرار میشوند که سرانجام خودِ دروغگویان نیز آنها را حقیقت میپندارن
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۴ - دوم بار وهم افکندن کودکان استاد را کی او را از قرآن خواندن ما درد سر افزاید:
این چند بیت، بخش بسیار ظریف و طنزآمیزِ پایان نقشهٔ شاگردان است. مولانا نشان میدهد که وقتی وهم در کسی جا گرفت، خودش به نفع همان وهم دلیل میتراشد.
🟦 معنی طاهری
گفت آن زیرک که ای قوم پسند
درس خوانید و کنید آوا بلند
آن شاگردِ باهوش و نقشهکش گفت:
ای دوستان، شروع کنید با صدای بلند درس بخوانید.
چون همیخواندند گفت ای کودکان
بانگ ما استاد را دارد زیان
وقتی بچهها بلند درس میخواندند، همان شاگرد گفت:
آخ! صدای ما برای استادِ بیمار ضرر دارد!
درد سر افزاید استا را ز بانگ
این سر و صدا سردرد استاد را بیشتر میکند.
ارزد این کو درد یابد بهر دانگ
آیا میارزد که برای چند ساعت تعطیلی،
استاد این همه درد بکشد؟(ظاهراً دلسوزی میکند.)
گفت استا راست میگوید روید
درد سر افزون شدم بیرون شوید
استاد هم فوراً حرف او را تأیید کرد:
بله، راست میگوید.
سردردم بیشتر شد.
همه بیرون بروید!
🟩 تفسیر عرفانی
اینجا مولانا یک قانون مهمِ ذهن را نشان میدهد:
در ابتدا:
استاد سالم بود. شاگردان گفتند مریضی. استاد باور کرد.حالا مرحلهٔ بعد رسیده است.
دیگر هر اتفاقی، مدرکی برای بیماری او میشود.
اول وهم میآید
بعد دلیل پیدا میشود
در حالت عادی:
صدای درس = چیز طبیعیاما حالا:
صدای درس = دلیل بیماری
این همان چیزی است که امروزه به آن میگویند:
Confirmation Bias
(سوگیری تأییدی)یعنی:
وقتی به چیزی باور کردی،
هر چیزی را شاهدِ درستیِ آن میبینی.
🟨 نقش شاگرد زیرک
این کودک فقط باهوش نیست؛
نمادِ «وهمِ مکار» است.
ابتدا بیماری را القا کرد.
حالا خودش نقش دلسوز را بازی میکند.
میگوید:
ما نباید استاد را اذیت کنیم!
در حالی که تمام این بیماری ساختهٔ خودِ اوست.
مولانا میخواهد بگوید:
بسیاری از وسوسهها همین کار را میکنند.
ابتدا زخم را میسازند.
بعد خودشان طبیب میشوند.
🟪 معنای عمیقتر
در سلوک عرفانی:
استاد = عقل شاگرد زیرک = وهموهم ابتدا به عقل میگوید:
مشکلی وجود دارد.
وقتی عقل پذیرفت،
وهم دوباره میآید و میگوید:
دیدی؟ این هم نشانهٔ آن مشکل است!
به همین دلیل مولانا بارها میگوید:
بزرگترین خطر،
خودِ وهم نیست؛بلکه باور کردنِ وهم است.
✨ نکتهٔ بسیار لطیف
استاد میگوید:
«درد سر افزون شدم»
نه «درد سر دارم».
نه «شاید مریضم».
بلکه:
اکنون بیماری برای او کاملاً واقعی شده است.
و این دقیقاً نتیجهٔ تلقینِ پیدرپی است.
جمعبندی
مولانا در این ابیات نشان میدهد:
یک دروغِ تکرارشده میتواند به باور تبدیل شود. پس از شکلگیری باور، ذهن برای آن مدرک جمع میکند. وهم ابتدا مشکل را میسازد، سپس خودش شاهدِ آن مشکل میشود. انسان وقتی اسیر گمان شد، هر حادثهای را به نفع آن گمان تفسیر میکند.و خلاصهٔ سخن:
وقتی وهم در دل ریشه کرد، انسان نه تنها بیماری را میبیند، بلکه برای بیماریِ خیالی خود نیز دلیلهای واقعی پیدا میک
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۳ - در جامهٔ خواب افتادن استاد و نالیدن او از وهم رنجوری:
این بخش، اوجِ حکایت است. مولانا دیگر فقط دربارهٔ «تلقین» حرف نمیزند؛ او نشان میدهد که وهم چگونه از یک فکر کوچک، یک واقعیتِ کامل میسازد.
🟦 معنی طاهری ابیات
جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز
گفت امکان نه و باطن پر ز سوز
زن رختخواب را آورد و پهن کرد.
در دلش میگفت:
این مرد واقعاً مریض نیست،
اما سراسر وجودش پر از اضطراب شده است.
گر بگویم متهم دارد مرا
ور نگویم جد شود این ماجرا
اگر حقیقت را بگویم،
مرا متهم میکند.اگر هم چیزی نگویم،
این خیال جدیتر میشود.
زن در یک بنبست گرفتار شده است.
🟩 فال بد و اثر آن
فال بد رنجور گرداند همی
آدمی را که نبودستش غمی
این شاهبیتِ حکایت است.
مولانا میگوید:
گاهی خودِ «گمانِ بد»
انسان را بیمار میکند.
حتی اگر هیچ بیماری وجود نداشته باشد.
این فقط دربارهٔ فال نیست.
منظور هر نوع:
تلقین بدبینی ترس سوءظناست.
🟨 حدیثی که مولانا میآورد
ان تمارضتم لدینا تمرضوا
معنایش تقریباً این است:
اگر خود را بیمار بپندارید،
بیمار خواهید شد.مولانا حدیث را در جهتِ همین معنا میآورد:
ذهن میتواند بر بدن اثر بگذارد.
امروزه به آن میگویند:
Psychosomatic effect Nocebo effectیعنی:
باورِ بیماری،
خودِ بیماری را تولید میکند.
🟪 وهم به سوءظن تبدیل میشود
حالا بیماری خیالی کافی نیست.
وهم مرحلهٔ بعد را میسازد.
فعل دارد زن که خلوت میکند
مر مرا از خانه بیرون میکند
استاد با خود میگوید:
زنم حتماً نقشهای دارد.
میخواهد مرا از خانه بیرون کند.
بهر فسقی فعل و افسون میکند
حتی به زنش تهمت میزند.
فکر میکند:
شاید قصد فساد دارد.
ببین وهم چه کرده.
از:
«شاید رنگم پریده باشد»
رسیده به:
«همسرم خائن است.»
🟦 قانون مهم مولانا
وقتی وهم وارد شود،
تنها نمیآید.
پشت سرش میآورد:
سوءظن بدبینی تفسیرهای غلط داستانسازی
🟩 استاد واقعاً بیمار میشود
جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد
آه آه و ناله از وی میبزاد
استاد در بستر افتاد.
شروع کرد به:
ناله آه شکایت
در آغاز هیچ بیماری وجود نداشت.
اما اکنون:
بیماری واقعی شده است.
نه به خاطر جسم.
به خاطر ذهن.
🟨 پشیمانی کودکان
کودکان آنجا نشستند و نهان
درس میخواندند با صد اندهان
بچهها پنهانی جمع شده بودند.
و از کار خود ناراحت شدند.
کین همه کردیم و ما زندانییم
گفتند:
ما این بلا را درست کردیم.
اما خودمان هم گرفتار شدیم.
چون:
استاد به خانه رفته،
اما هنوز تعطیلی نشده!
بد بنایی بود ما بد بانییم
این تعبیر بسیار زیباست.
یعنی:
ما بنای بدی ساختیم.
و خودمان هم معمار آن بودیم.
🟪 تفسیر عرفانی عمیق
اینجا مولانا فقط از کودکان حرف نمیزند.
او دربارهٔ همهٔ افکار منفی انسان سخن میگوید.
گاهی انسان:
یک ترس میسازد یک سوءظن میسازد یک تصور غلط میسازد
بعد همان ساختهٔ خودش
برمیگردد و خودش را زندانی میکند.
یعنی:
ما زندانیِ ساختمانهایی میشویم که خودمان ساختهایم.
✨ پیام اصلی این بخش
سه مرحله در این حکایت دیده میشود:
وهم شاید مریضم باور حتماً مریضم داستانسازی زنم هم علیه من توطئه کرده
مولانا میگوید:
بسیاری از رنجهای انسان از واقعیت نمیآیند؛
از داستانهایی میآیند که ذهن بر پایهٔ یک وهم کوچک میسازد.
و شاهبیت این قسمت:
«فال بد رنجور گرداند همی، آدمی را که نبودستش غمی.»
یعنی:
گاهی ترس از بیماری، از خودِ بیماری خطرناک
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۲ - رنجور شدن اوستاد به وهم:
این قسمت، شاهکار مولانا در توصیف قدرت تلقین و وهم است.
در ابیات قبل، فقط بذرِ شک در دل استاد افتاده بود؛ اینجا آن بذر تبدیل به درخت میشود.مولانا دارد نشان میدهد:
وقتی انسان یک وهم را باور کند، همهٔ واقعیتها را از پشتِ آن وهم تفسیر میکند.
🟦 معنی ظاهری ابیات
گشت اُستا سست از وهم و ز بیم
بر جهید و میکشانید او گلیم
استاد کمکم از ترس و خیالِ بیماری سست شد.
درس را رها کرد و به خانه رفت.
خشمگین با زن که مهر اوست سست
من بدین حالم نپرسید و نجست
در راه با خود میگفت:
زنم مرا دوست ندارد.
اگر داشت،
حال مرا میفهمید.
خود مرا آگه نکرد از رنگ من
چرا به من نگفت رنگم پریده؟
قصد دارد تا رهد از ننگ من
حتی بدتر:
شاید میخواهد از شر من خلاص شود!
ببین چقدر وهم رشد کرده است.
از یک جملهٔ کودکانه رسیده به سوءظن نسبت به همسر.
🟩 وقتی وهم وارد شود
او به حسن و جلوهٔ خود مست گشت
بیخبر کز بام افتادم چو طشت
استاد با خود میگوید:
زنم آنقدر مشغول زیبایی خودش است
که نفهمیده من در حال سقوط هستم.
در واقع هیچ اتفاقی نیفتاده.
اما ذهن شروع به داستانسازی کرده است.
🟨 ورود به خانه
گفت زن خیرست چون زود آمدی
زن با مهربانی میگوید:
اتفاقی افتاده؟
چرا زود آمدی؟
گفت کوری رنگ و حال من ببین
استاد میگوید:
مگر کوری؟
حالم را نمیبینی؟
از غمم بیگانگان اندر حنین
حتی غریبهها فهمیدند من مریضم.
تو درون خانه از بغض و نفاق
مینبینی حال من
اما تو نمیفهمی!
🟪 اوج روانشناسی مولانا
زن هیچ کاری نکرده.
اما استاد اکنون هر چیزی را
دلیلِ بیماری خودش میبیند.
این همان چیزی است که امروزه میگویند:
Bias Confirmation
یعنی:
وقتی به چیزی معتقد شدی،
همهٔ شواهد را در جهت همان تفسیر میکنی.
🟦 صدای عقل
گفت زن ای خواجه عیبی نیستت
وهم و ظن لاش بی معنیستت
زن نقش عقل را بازی میکند.
میگوید:
تو هیچ مشکلی نداری.
اینها خیال است.
🟩 اما وهم گوش نمیدهد
گفتش ای غر تو هنوزی در لجاج
استاد جواب میدهد:
تو لجوجی.
مینبینی این تغیر و ارتجاج
مگر نمیبینی که حالم تغییر کرده؟
جالب اینجاست:
واقعاً حالش تغییر کرده!
اما نه به خاطر بیماری.
به خاطر ترس.
🟨 بیماریِ واقعی از وهم
این نکته بسیار ظریف است.
در ابتدا:
بیماری وجود نداشت.
اما اکنون:
اضطراب تپش قلب ضعف لرزشواقعاً به وجود آمده.
وهم، بیماریِ واقعی تولید کرده.
🟪 آینه
گفت ای خواجه بیارم آینه
زن میگوید:
آینه بیاوریم.
خودت را ببین.
این آینه در مثنوی نماد مهمی است.
آینه یعنی:
مشاهدهٔ مستقیم حقیقت واقعیت بیواسطه
🟦 واکنش استاد
گفت رو مه تو رهی مه آینت
استاد حتی آینه را هم رد میکند.
چرا؟
چون وهم وقتی قوی شود،
دیگر دنبال حقیقت نیست.دنبال تأیید خودش است.
🟩 نتیجهٔ عرفانی
این حکایت فقط دربارهٔ بیماری نیست.
مولانا دربارهٔ همهٔ وهمهای زندگی حرف میزند:
ترس سوءظن خودبزرگبینی احساس شکست احساس گناه احساس حقارت
بسیاری از اینها با یک تلقین کوچک شروع میشوند.
بعد ذهن برایشان شواهد جمع میکند.
و سرانجام انسان آنها را حقیقت میپندارد.
✨ شاهپیام این بخش
در این ابیات مولانا میگوید:
وقتی وهم بر دل حاکم شود،
نه تنها واقعیت را نمیبینی،
بلکه آینه را هم دشمن خود میپنداری.و خلاصهٔ همهٔ این بخش در یک جمله:
بزرگترین قدرتِ وهم آن است که انسان را از دیدنِ آینهٔ حقیقت محروم میکن
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۱ - بیمار شدن فرعون هم به وهم از تعظیم خلقان:
این ابیات ادامهٔ همان بحث وهم و گمان است، اما مولانا این بار یک مثال عظیم میآورد: فرعون.
او میخواهد نشان دهد که:
گاهی انسان به خاطر «وهم» سقوط میکند، نه به خاطر کمبود عقل.
🟦 معنی طاهری ابیات
سجدهٔ خلق از زن و از طفل و مرد
زد دل فرعون را رنجور کرد
تعظیم و کرنش مردم، از زن و مرد و کودک،
دل فرعون را بیمار کرد.
گفتن هریک خداوند و ملک
آنچنان کردش ز وهمی منهتک
اینکه همه به او میگفتند:
خداوند پادشاه مالککمکم او را گرفتار یک وهم بزرگ کرد.
که به دعوی الهی شد دلیر
تا جایی که جرأت کرد بگوید:
من خدای شما هستم.
(اشاره به «أنا ربکم الأعلی»)
اژدها گشت و نمیشد هیچ سیر
این وهم مثل اژدها شد.
هرچه بیشتر خوراک میگرفت،
بیشتر گرسنه میشد.
🟩 تفسیر عرفانی
مولانا نمیگوید فرعون از اول دیوانه بود.
بلکه میگوید:
فرعون هم ابتدا انسانی عادی بود.
اما:
تعریفهای پیدرپی چاپلوسیها تکرارهای مداوموهمی در او ساخت.
دقیقاً مثل همان استاد مکتب.
فقط در مقیاسی بسیار بزرگتر.
🟨 آفت عقل جزئی
عقل جزوی آفتش وهمست و ظن
زانک در ظلمات شد او را وطن
این بیت بسیار مهم است.
مولانا میان دو عقل فرق میگذارد:
عقل جزئی
عقل روزمرهٔ انسان:
حسابگر محدود وابسته به حس
عقل کلی
عقل متصل به حقیقت و نور.
مولانا میگوید:
عقل جزئی شکارِ وهم میشود.
چون در تاریکیِ ظاهر زندگی میکند.
🟪 مثال مشهور دیوار
بر زمین گر نیم گز راهی بود
آدمی بی وهم آمن میرود
اگر یک مسیر باریک روی زمین باشد،
راحت از آن رد میشوی.
بر سر دیوار عالی گر روی
گر دو گز عرضش بود کژ میشوی
اما اگر همان مسیر
روی دیواری بلند باشد،
بدنت میلرزد.
در حالی که عرض راه تغییر نکرده!
🟦 نکتهٔ بسیار ظریف
مشکل از دیوار نیست.
مشکل از:
تصور سقوط
است.
واقعیت:
راه همان راه است.
اما ذهن تصویر میسازد:
اگر بیفتم… اگر بمیرم… اگر سقوط کنم…
و همین تصویر باعث سقوط میشود.
🟩 شاهبیت پایانی
بلک میافتی ز لرزهٔ دل به وهم
ترس وهمی را نکو بنگر بفهم
مولانا میگوید:
تو از خودِ دیوار نمیافتی.
از لرزشِ دل میافتی.
و آن لرزش از وهم میآید.
این یکی از دقیقترین تحلیلهای روانشناختی مثنوی است.
🟨 پیوند با زندگی امروز
مثلاً:
امتحان مصاحبهٔ شغلی سخنرانی سرمایهگذاری مهاجرتاغلب مشکل اصلی خودِ کار نیست.
بلکه:
تصویری است که ذهن ساخته.
همان «اگر…»های بیپایان.
🟪 جمعبندی عرفانی
مولانا میگوید:
فرعون را شمشیر نکشت؛ وهم کشت. استاد را بیماری نکشت؛ تلقین کشت. انسان را دیوار نمیاندازد؛ ترسِ سقوط میاندازد.پس:
بزرگترین دشمنِ عقل جزئی، «وهم» است.
و خلاصهٔ همهٔ این ابیات در یک جمله:
بسیاری از سقوطهای انسان از واقعیت آغاز نمیشوند؛ از تصویری آغاز میشوند که وهم در دل او میسازد
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۰ - در وهم افکندن کودکان اوستاد را:
این قسمت، ادامهٔ همان حکایت «شاگردان و استاد» است، اما مولانا کمکم داستان را به یک قانون بزرگِ روانشناسی و سلوک تبدیل میکند:
یک گمانِ کوچک، اگر از چندین زبان تکرار شود، در دلِ انسان ریشه میدواند.
🟦 معنی طاهری ابیات
روز گشت و آمدند آن کودکان
بر همین فکرت ز خانه تا دکان
روز بعد، بچهها طبق همان نقشهای که کشیده بودند، به مکتب آمدند.
جمله استادند بیرون منتظر
تا درآید اول آن یار مصر
همه بیرون ایستادند و منتظر شدند.
تا آن شاگردِ باهوش که طراح نقشه بود، اول وارد شود.
زانک منبع او بدست این رای را
سر امام آید همیشه پای را
چون او سرچشمهٔ این فکر بود.
همانطور که سر، پیشاپیش پا حرکت میکند.
🟩 تفسیر عرفانی این بیت
مولانا ناگهان از داستان بیرون میآید:
سر امام آید همیشه پای را
یعنی:
در هر جمعی،
یک فکرِ مرکزی وجود دارد.مردم غالباً:
پیرو هستند نه آغازگر
ای مقلد تو مجو بیشی بر آن
کو بود منبع ز نور آسمان
ای مقلد!
خودت را از کسی که سرچشمهٔ نور و فهم است، بالاتر ندان.
این بیت دو معنا دارد:
معنای ظاهری
پیرو از رهبر جلو نمیزند.
معنای عرفانی
سالک نباید خود را از:
پیامبر ولی مرشد حقیقیبینیاز بداند.
🟨 شروع تلقین
او در آمد گفت استا را سلام
خیر باشد رنگ رویت زردفام
شاگرد وارد شد.
گفت:
استاد سلام.
انگار رنگت پریده!
گفت استا نیست رنجی مر مرا
استاد گفت:
نه، من مریض نیستم.
تو برو بنشین مگو یاوه
برو سر جایت.
حرف بیهوده نزن.
🟪 اما اتفاق مهم اینجاست
نفی کرد اما غبار وهم بد
اندکی اندر دلش ناگاه زد
این شاهبیتِ داستان است.
استاد حرف را رد کرد.
اما…
یک گردِ کوچکِ شک در دلش نشست.
مولانا خیلی دقیق روان انسان را میشناسد.
اغلبِ وسوسهها همینگونه شروع میشوند.
ابتدا:
نه، این درست نیست.
اما بعد:
نکند راست گفته باشد؟
🟦 شاگرد دوم
اندر آمد دیگری گفت این چنین
نفر دوم هم همان حرف را زد.
اندکی آن وهم افزون شد بدین
شک کمی بیشتر شد.
🟩 اصل مهم روانشناختی
مولانا دارد چیزی را نشان میدهد که امروز به آن میگویند:
Social Proof Collective Suggestion Confirmation Effectیعنی:
اگر چند نفر مستقل یک حرف را تکرار کنند،
ذهن آن را واقعیتر میپندارد.
🟨 پایان این بخش
همچنین تا وهم او قوت گرفت
ماند اندر حال خود بس در شگفت
کمکم شک آنقدر قوی شد که:
استاد خودش متعجب شد.
با خود گفت:
شاید واقعاً حالم خوب نیست!
🟪 تفسیر عرفانی عمیقتر
در نگاه مولانا:
استاد = عقل
شاگردان = افکار و وسوسهها
هیچ وسوسهای یکباره انسان را شکست نمیدهد.
اول میگوید:
شاید… ممکن است… نکند…
بعد همان فکر تکرار میشود.
و سرانجام:
گمان تبدیل به یقینِ دروغین میشود.
✨ پیام اصلی این ابیات
مولانا میگوید:
بسیاری از باورهای ما از مشاهدهٔ حقیقت به وجود نمیآیند؛
بلکه از:
تکرار تقلید شنیدن مداومبه وجود میآیند.
و شاهبیت این قسمت:
«نفی کرد اما غبار وهم بد، اندکی اندر دلش ناگاه زد.»
یعنی:
دروغِ بزرگ از یک شکِ کوچک آغاز میشود
Majid Kamali در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۵۹ - عقول خلق متفاوتست در اصل فطرت و نزد معتزله متساویست تفاوت عقول از تحصیل علم است:
معنی ظاهری ابیات
اختلاف عقلها در اصل بود
بر وفاق سنیان باید شنود
مولانا میگوید:
تفاوت عقل انسانها از اصل و سرشت وجود دارد.
بر خلاف قول اهل اعتزال
که عقول از اصل دارند اعتدال
معتزله معتقد بودند:
همه انسانها در اصل عقل یکسان دارند.
بعداً بر اثر:
آموزش تجربه تمرینبا هم متفاوت میشوند.
تجربه و تعلیم بیش و کم کند
تا یکی را از یکی اعلم کند
یعنی طبق نظر آنان:
آموزش و تجربه است که باعث میشود
یکی دانشمندتر از دیگری شود.
🟩 پاسخ مولانا
مولانا میگوید:
این توضیح کافی نیست.
باطلست این زانک رای کودکی
که ندارد تجربه در مسلکی
چرا؟
چون گاهی کودکی که:
تجربه ندارد درس نخوانده راهی نرفته
فکری به ذهنش میرسد که:
بر دمید اندیشهای زان طفل خرد
پیر با صد تجربه بویی نبرد
پیری با صد سال تجربه
به آن نرسیده است.
پس فقط تجربه توضیحدهندهٔ همه چیز نیست.
🟨 نکتهٔ اصلی مولانا
خود فزون آن بِهْ کِه آن از فطرتست
مولانا میگوید:
برتریای که از فطرت و بخشش الهی باشد،
از برتریای که فقط حاصل تلاش باشد،
عمیقتر است.
یعنی:
استعداد ذاتی را انکار نکن.
🟪 تمثیل آخر
تو بگو دادهٔ خدا بهتر بود
یا که لنگی راهوارانه رود
بسیار زیباست.
میگوید:
کدام بهتر است؟
کسی که از اول سالم و نیرومند آفریده شده یا آدم لنگی که با زحمت راه میرود
منظور مولانا:
موهبت طبیعی، نعمتی بزرگ است.
🟦 تفسیر عرفانی
اما در لایهٔ عمیقتر، مولانا فقط دربارهٔ هوش حرف نمیزند.
منظورش قابلیت دریافت حقیقت است.
یعنی:
دو نفر:
یک استاد دارند یک کتاب دارند یک محیط دارنداما یکی با یک اشاره میفهمد،
دیگری با صد سال بحث نمیفهمد.
در عرفان به این میگویند:
استعداد (قابلیت قلبی)
🟩 آیا مولانا تلاش را بیارزش میداند؟
نه.
این نکته خیلی مهم است.
مولانا بارها در مثنوی گفته:
طلب کن بکوش مجاهدت کن
او فقط میگوید:
همه چیز را با تلاش توضیح نده.
گاهی:
ذوق استعداد کشش الهامنقش بزرگی دارند.
🟨 ارتباط با حکایت شاگردان
در داستان قبلی:
آن کودک از همه باهوشتر بود.
مولانا از این مثال استفاده میکند و میگوید:
دیدی؟
آن کودک:
نه تجربه داشت نه سن بالااما فکری کرد که هیچکدام از بزرگترها نکردند.
پس تفاوتی در اصلِ استعدادها وجود دارد.
✨ جمعبندی نهایی
مولانا در این ابیات میگوید:
آموزش و تجربه مهماند. اما همهٔ تفاوتهای انسانها را توضیح نمیدهند. بعضی استعدادها و دریافتها موهبتی فطریاند. عقلها و ظرفیتها یکسان آفریده نشدهاند. با این حال، داشتن استعداد ذاتی جای تلاش را نمیگیرد.و خلاصهٔ سخن:
آموزش میتواند بذر را رشد دهد، اما خودِ بذرها یکسان نیستند
علی میراحمدی در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۱:
میتوان گفت هر انسانی حداقل یکبار در زندگانی خویش این سوال را در دل یا بر زبان داشته است که:
«چیست این سقفِ بلندِ سادهٔ بِسیارنقش؟»
و اینجاست که شاعر زبان هستی و بیان انسان و طبیعت میشود و به عنوان جزئی سخن کل را میگوید و یکی از هنرهای شاعر این است!
مهراد عبدی در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۳ در پاسخ به م.ح دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۰:
خیام منظورش از این شعر خانه ابدی نیست اتفاقا میگه تکیه نکن به این بدن سست و توی همین جهان ازش استفاده کن و لذت ببر فکر نکن قراره تا ابد جاودانه باشی
پندار پاکزاد در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ در پاسخ به سینا تقیزاده دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۳۵۳:
جناب اقای سینا تقیزاده
تمامی تشریح هارا را اعم از ترنج به معنای رنجیدن و مرکب بودن را چندین بار خواندم و هرکدام زیبایی خاص خود را داشت.
اما برداشت شما از ترنج و اسلیمی برای من چیز دیگری بود.
سپاس از شما.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۷ در پاسخ به مبارکه عابدپور دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل:
عجل ❌
أجل ✅
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۷ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۶ در پاسخ به سیاووش دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۱۹ - مثل:
این برداشت که فرمودید دقیقا بر خلاف نظر سعدی است. سعدی میخواهد حزم و دوراندیشی را توصیه کند.
در کلمۀ «گریز» یک ایهام وجود دارد.
1- «گریز» به معنای مصدری است: (گریختن و فرار کردن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی و توان رویارویی با او را داشته باشی یا بتوانی در صورت لزوم از دستش بگریزی.
2- «گریز» فعل امر است (فرار کن). یعنی با کسی دشمنی و جنگ کن که یا بتوانی چارۀ کارش کنی یا (اگر نمیتوانی بجنگی) از او فرار کن.
در هر حال، سعدیِ حکیم و دانا اندرزی بسیار زیبا به ما میدهد که در هر کار ابتدا به همۀ جوانب کار نگاه کن؛ بررسی کن و راههای خلاصی از مشکل را از ابتدا در نظر بگیر و سپس در صورت توانایی اقدام کن.
vafa در ۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
کسی از عیب قافیهی طاق اطلاع نداره؟
امیرحسن خدادادی در ۸ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
درگریختن به معنی پناه آوردن است. مثال از واژهنامهی دهخدا:
بر که پناهیم تویی دستگیر
در که گریزیم تویی دستگیر.
بعد از تو ملاذ و ملجأم نیست
هم در تو گریزم ار گریزم .
رضا دوست علی در ۸ روز قبل، سهشنبه ۱۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » زهره و منوچهر » بخش ۱:
به نظر در بین هفتم به جای شبح باید شبق باشه چون نماد سیاهی هست
افشین محمدی در ۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴: