گنجور

حاشیه‌ها

سید مصطفی سامع در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

کأس پر از زهر

جز ماتم و اندوه غمی نیست در اینجا  
خون دلم از بحر,کمی نیست در اینجا

از بسکه شده صورت ما نیلی ز سیلی 
از اهل جفا جز ستمی نیست در اینجا

بر تشنه لبان ادب و علم بگویید 
جز کأسِ پر از زهر و سمی نیست در اینجا

هر کس که ز راه آمد و زد آتشی در باغ  
از قلزم الفت چو نمی  نیست در اینجا

از علم و قلم رفته بها از چه درین دور؟
پروای خردمند  دمی نیست در اینجا

سامع ز چه سازی تو عیان حرف غم دل 
 از بهر شنیدن  صنمی  نیست در اینجا

۸-۶-۱۴۰۵

سید مصطفی سامع 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:

بیت چهارم متعلق به این غزل نمی باشد و به اشتباه به آن اضافه شده است

محمد مبین تکلو در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۲۹:

سلام و عرض ادب و احترام خدمت مسئولین ذی ربط سایت وزین گنجور، لطف بفرمایید مصراع دوم بیت دوم، ردیف (شراب) هست و در متن به اشتباه (شاب)آمده هست ، صحیح فرمایید، متشکرم 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

محمدرضا شجریان پیدا نمی شد حافظ را هیچکسی نمی شناخت

شعار شجریان زدگان !

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

این ترانه را از قدیم می خواندند استاد سید نورالدین رضوی سروستانی که

نیکو مردی شریف بود  آن را به همان صورت قبل از انقلاب بسیار زیباتر  خوانده بود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۵ در پاسخ به اسیر تهرانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۴:

احسنت صحیح است

ابراهیم احمدی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

این حکایت، در ظاهر قصهٔ بیماریِ کنیزکی است که طبیبان از درمانش عاجزند؛ اما در باطن، داستان انسانی است که دردش نه از چیزی که دارد، بلکه از چیزی است که گم کرده و نمی‌داند گم کرده است. طبیبان به بدن نگاه می‌کنند، اما حکیم به زاریِ دل گوش می‌دهد. گویی مولانا از همین‌جا پرده‌ای از بزرگ‌ترین بیماری انسان کنار می‌زند: آدمی اغلب نشانه‌های رنج را درمان می‌کند، بی‌آنکه بپرسد این رنج از کدام فقدانِ خاموش برخاسته است.

 

«بوی هر هیزم پدید آید ز دود» در این خوانش فقط یک تشبیه نیست؛ قانونی است برای خواندن جهان. هر پدیده، سایه‌ای از حقیقتی پنهان است. خشم، حسرت، دلبستگی، ترس و حتی عشق، دودهایی‌اند که از آتشی نامرئی برمی‌خیزند. مسئله این نیست که دود را خاموش کنیم؛ باید آتش را پیدا کنیم. و مولانا ناگهان نام این آتش را عشق می‌گذارد.

 

اما عشقِ او میلِ تصاحب نیست؛ نیرویی است که صاحب را می‌سوزاند. عاشق هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک می‌شود، کمتر می‌تواند از «خود» سخن بگوید. از همین‌جاست که قلم می‌شکند و عقل در گل می‌ماند؛ زیرا عقل می‌خواهد حقیقت را در قالب مفهوم تصاحب کند، حال آنکه عشق می‌آید تا خودِ تصاحب‌کننده را دگرگون کند. حقیقت چیزی نیست که انسان آن را به دست آورد؛ حقیقت چیزی است که در حضورش، شکلِ قدیمیِ انسان دیگر نمی‌تواند باقی بماند.

 

«آفتاب آمد دلیل آفتاب» شاید فشرده‌ترین بیان این راز باشد: حقیقت نهایی محتاج شاهدی بیرون از خود نیست؛ نور، خودش گواه خویش است. سایه فقط می‌گوید نوری وجود دارد، اما خودِ نور زندگی می‌بخشد. انسان نیز تا زمانی که در سایهٔ مفاهیم، تعصبات و تصویرهای ذهنی خود ایستاده، دربارهٔ خورشید سخن می‌گوید؛ اما لحظه‌ای که شمس بر او بتابد، دیگر مسئله «دانستن» نیست، مسئله «سوختن» است.

 

از این‌رو شمسِ مولانا را می‌توان نه فقط یک شخص، بلکه لحظه‌ای دانست که حقیقت وارد زندگی انسان می‌شود و نظم قدیمیِ «من» را برهم می‌زند. و راز «نه تو مانی، نه کنارت، نه میان» همین است: در نهایتِ عشق، قرار نیست من به حقیقت برسم؛ قرار است فاصله‌ای که میان من و حقیقت ساخته‌ام فروبریزد.

 

شاید تمام این حکایت یک پرسش باشد: آیا جرئت داری بیماری‌ای را که سال‌ها با آن خو گرفته‌ای، درمان نکنی؛ بلکه حقیقتِ آن را بشناسی؟

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):

کریم السجایا جَمیلُ الشِیَم

نبی البرایا شفیع الاُمَم

کلیمی که چرخ فلک طور اوست

همه نورها پرتو نور اوست

یتیمی که ناکرده قرآن درست

کتب‌ خانهٔ چند ملت بشست

سعدی جان

نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت‌

به غمزه مسئله‌ آموز صد مدرّس شد

حضرت حافظ

فکر کن فلسفهٔ عالم خلقت تنها

راز خندیدن یک کودک چوپان باشد

حمیدرضا برقعی

ماه فروماند از جمال محمد

سرو نباشد به اعتدال محمد

قدر فلک را کمال و منزلتی نیست

در نظر قدر با کمال محمد

خدایا به حق بنی فاطمه

که بر قولم ایمان کنم خاتمه

اگر دعوتم رد کنی ور قبول

من و دست و دامان آل رسول

سعدی جان

سعدی اگر عاشقی کنی و جوانی

عشق محمد بس است و آل محمد

سعدی جان

حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح

ور نه طوفانِ حوادث بِبَرَد بُنیادت

حضرت حافظ

ای دل اَر سیلِ فنا بنیادِ هستی بَرکَنَد

چون تو را نوح است کشتیبان ، ز طوفان غم مخور

حضرت حافظ

شفیعٌ مطاعٌ نَبیٌ کریم

قسیمٌ جسیمٌ نسیمٌ وسیم

بَلَغَ الْعُلیٰ بِکمالِهِ ، کَشَفَ الدُّجیٰ بِجَمالِهِ

حَسُنتْ جَمیعُ خِصالِه، صَلُّوا علیه و آلِهِ

سعدی جان

هر چند که هست عالم از خوبان پر

شیرازی و کازرونی و دشتی و لُر

مولای منست آن عربی‌ زادهٔ حُر

کاخر به دهان حُلْو می‌گوید مُر

سعدی جان

محمدِ عربی آبروی هر دو سراست

کسی که خاکِ درش نیست خاک بر سر او

هلالی جُغتایی

ندانم کدامین سخن گویمت

که والاتری زانچه من گویمت

تو را عز لولاک تمکین بس است

ثنای تو طه و یس بس است

چه وصفت کند سعدی ناتمام ؟

علیک الصلوة ای نبی

سعدی جان

یا احمد لولاک لما خلقت الافلاک و لولا

علی لما خلقتک و لولا فاطمه لما خلقتکما

ای احمد اگر تو نبودی افلاک را خلق نمی کردم و اگر علی نبود، تو را خلق نمی کردم و اگر فاطمه نبود شما دو نفر را خلق نمی کردم.حدیث قدسی ، بحار الانوار ، ج ۱۵ ، ص ۲۸

إِنَّکَ لَعَلی‌ خُلُقٍ عَظِیمٍ (قلم آیه۴)

به راستی‌ که تو صاحب اخلاق عظیم و برجسته‌ ای هستی

یس وَ الْقُرْآنِ الْحَکِیمِ إِنَّکَ لَمِنَ الْمُرْسَلِینَ عَلی‌ صِراطٍ مُسْتَقِیمٍ (یاسین آیه ۱ـ۴)

یاسین (از اسامی پیامبر) . سوگند به قرآن (محکم و) حکمت‏ آموز. همانا تو از فرستادگان (ما) هستی ، بر راهی راست قرار داری

وَ ما أَرْسَلْناکَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعالَمِینَ (انبیاء آیه ۱۰۷)

تو را جز رحمتی برای جهانیان نفرستادیم

مرحوم علامه طباطبایی در تفسیرالمیزان (ج 6، ص 183)، حدود 27 صفحه در زمینه اخلاق و سنن و آداب زندگی پیامبر صلی الله علیه و آله روایاتی را نقل کرده است، که به برخی از آنها فهرست وار اشاره می‌کنیم:

1. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله خود کفش خود را می‌دوخت.

2. لباس خود را وصله می‌زد.

3. گوسفند را خودش می‌دوشید.

4. با بردگان، هم غذا می‌شد.

5. بر زمین می‌نشست.

6. بر الاغ سوار می‌شد.

7. حیا مانعش نمی‌شد که نیازهای خود را از بازار تهیه کند.

8. به توانگران و فقرا دست می‌داد و دست خود را نمی‌کشید تا طرف دست خود را بکشد.

9. به هرکس می‌رسید، چه بزرگ و چه کوچک، سلام می‌کرد.

10. اگر چیزی تعارفش می‌کردند، آنرا تحقیر نمی‌کرد، اگرچه یک خرمای پوسیده بود.

«1». تفسیر نورالثقلین‌

«2». اعراف، 199.

«3». تفسیر مجمع البیان‌

«4». سنن النبیّ، علامه طباطبایی، ص 56.

جلد 10 - صفحه 172

11. کم خرج، کریم الطبع و خوش معاشرت بود.

12. بدون اینکه قهقهه کند، همیشه تبسّمی بر لب داشت.

13. بدون اینکه چهره درهم کشیده باشد، همیشه اندوهگین به نظر می‌رسید.

14. بدون اینکه از خود ذلتی نشان دهد، همواره متواضع بود.

15. بدون اینکه اسراف ورزد، سَخیّ بود.

16. بسیار دل نازک و مهربان بود.

17. هرگز دست طمع بسوی چیزی دراز نکرد.

18. هنگام بیرون رفتن از خانه، خود را در آینه می‌دید، موی خود را شانه می‌زد و چه بسا این کار را در برابر آب انجام می‌داد.

19. هیچ گاه در مقابل دیگران پای خود را دراز نمی‌کرد.

20. همواره بین دو کار، دشوارتر آن را انتخاب می‌کرد.

21. هیچ وقت به خاطر ظلمی که به او می‌شد در صدد انتقام بر نمی‌آمد مگر آنکه محارم خدا هتک شود که به خاطر هتک حرمت خشم می‌کرد.

22. هیچ وقت در حال تکیه کردن غذا میل نکرد.

23. هیچ وقت شخصی از او چیزی درخواست نکرد که جواب (نه) بشنود و حاجت حاجتمندان را رد نکرد.

24. نمازش در عین تمامیّت، سبک و خطبه‌اش کوتاه بود.

25. مردم، آن حضرت را به بوی خوشی که از او به مشام می‌رسید، می‌شناختند.

26. وقتی در خانه مهمان داشت، اول کسی بود که شروع به غذا می‌کرد و آخرین کسی بود که از غذا دست می‌کشید تا مهمانان راحت غذا بخورند.

27. بر سر سفره، همیشه از غذای جلوی خود میل می‌کرد.

28. آب را با سه نفس می‌آشامید.

29. جز با دست راست چیزی نمی‌داد و نمی‌گرفت و غذا نمی‌خورد.

30. وقتی دعا می‌کرد، سه بار دعا می‌کرد و وقتی سخن می‌گفت در کلام خود تکرار نداشت.

جلد 10 - صفحه 173

31. اگر اذن دخول به خانه مردم می‌گرفت، سه بار تکرار می‌کرد.

32. کلامش روشن بود به طوری که هر شنونده‌ای آنرا می‌فهمید.

33. نگاه خود را بین افرادی که در محضرش بودند تقسیم می‌کرد.

34. هر گاه با مردم سخن می‌گفت، در حرف زدن تبسم می‌کرد.

تفسیر «یس» و «آل یس» توسط امام رضا(علیه السّلام)

چه تفسیری درباره «یس» و «آل یس» وجود دارد، آیا ارتباطی با اهل بیت (علیه‏ السلام) دارد؟

حضرت رضاعلیه السلام هنگامی که در یکی از مناظرات خویش در مجلس مامون، جایگاه والای عترت پیامبرصلی الله علیه وآله را با استدلال به آیات قرآن تشریح می‏کرد؛ در ضمن شمارش آیاتی که در مورد فضیلت اهل بیت ‏علیهم السلام است، چنین فرمود: «ان الله و ملائکته یصلون علی النبی یا ایها الذین امنوا صلوا علیه و سلموا تسلیما؛[1] خدا و فرشتگانش بر پیامبر درود می‏فرستند، ای کسانی که ایمان آورده‏اید بر او درود فرستید و سلام گویید و کاملا تسلیم فرمان او باشید.»

مسلمانان گفتند: یا رسول الله! ما معنی تسلیم را فهمیدیم که باید تسلیم فرمان شما باشیم، اما چگونه صلوات بگوئیم. فرمود: بگوئید: «اللهم صل علی محمد و آل محمد کما صلیت علی ابراهیم و آل ابراهیم انک حمید مجید.»

سپس امام رضاعلیه السلام خطاب به حاضرین مجلس فرمود: آیا در این سخن خلافی هست؟

گفتند: نه.

در این هنگام مامون گفت: این سخن اجماعی است و هیچ اختلافی در میان امت اسلام نیست. آیا در مورد آل و فضیلت آل محمد، سخنی واضح‏تر و صریح‏تر می‏توانید از قرآن بیان کنید؟

حضرت رضاعلیه السلام فرمود: بلی، شما به من بگویید، آیه شریفه «یس، والقرآن الحکیم، انک لمن المرسلین علی صراط مستقیم؛[2] یس! سوگند به قرآن حکیم. که تو قطعا از رسولان خداوند هستی و بر راهی مستقیم قرار داری.» مقصود از «یس» چیست؟

دانشمندان مجلس گفتند: «معنی یس، محمدصلی الله علیه وآله است و کسی در آن شکی ندارد.»

امام هشتم ‏علیه السلام فرمود: در این آیه خداوند متعال بر محمد و آل محمد فضیلتی عطا کرده است و کسی را یارای درک حقیقت آن نیست مگر از راه تعقل و اندیشه، برای اینکه خداوند متعال در کتاب مقدس خویش، به غیر از انبیاءعلیهم السلام بر هیچ کس سلام و درود نفرستاده و و «سلام علی موسی و هارون»[3] و در هیچ جای قرآن نفرمود: سلام علی آل نوح و سلام علی آل ابراهیم و سلام علی آل موسی و هارون. فقط فرمود: «سلام علی آل یس»[4] یعنی آل محمد صلوات الله علیهم.

مامون بعد از شنیدن این بیان عالی و استدلال قرآنی، خطاب به حاضرین مجلس گفت: اکنون فهمیدم که شرح این آیات و بیان آن‏ها در نزد معدن نبوت و اهل‏بیت پیامبرصلی الله علیه وآله می‏باشد.[5]

پی نوشت ها

[1] احزاب، آیه 56.

[2] یس، آیه 1 - 4.

[3] صافات،آیه 120.

[4] صافات، آیه 130.

[5] عیون اخبار الرضاعلیه السلام، ج 1، ص 185؛ تفسیر صافی، ج 4، ص 124.

سید مصطفی سامع در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

خزانه ادب

دوباره ساقی گلچهره شمع مجلس شد
برای باده پرستان انیس و مونس شد

بیا به طرف چمن  لحظه‌ی قدم بگذار
فضای باغ ببین غرقِ عطرِ نرگس شد

خزانهِ ادب و معرفت  هویدا گشت 
زرِ ثمین جهالت به پیش او مس شد

کشید بار رسالت به دوشِ خود عمری
جهان واهل جهان را ز جان مدرس شد

نمود با یدِ بیضا دو نیم قرص قمر
اساس و ریشه جادو یقین که یابس شد 
 
گدا چو بر در  او رفت و خسرو گشت
هر آن‌که رو ز درش تافت، رفت و مفلس شد

حقیر این منِ سامع  چنین کنم  اقرار
 مؤدتِ تو وآلِ تو در دلم حس شد

۷-۶-۱۴۰۵

سید مصطفی سامع

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۷:

به چشم خود کز ابروی کمان‌کش

حمزه حکمی ثابت در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۶ - بردن پادشاه آن طبیب را بر بیمار تا حال او را ببیند:

آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب 

 

این بیت یادآور سخن شمس تبریزی است که به جناب مستطاب شیخ شهاب الدین عمر سهروردی گفت: «کیف حالُک؟» یعنی احوالات عارفانه ات چگونه است و در کدام مقام عرفانی سیر می‌کنی؟ شیخ پاسخ داد: «ماه را در تشت می‌بینم». یعنی مظاهر قدرت و عظمت الهی را در مخلوقات و مصنوعات آن صانع بی چون مشاهده می‌کنم.شمس به او طعنه زد و گفت: «اگر دُمَل در پس گردن نداری سر بر آسمان کن و ماه را در آسمان بنگر». یعنی با توجهی عمیق و خالصانه به ذات احدیت، معرفت قلبی خود به خداوند را افزایش بده و فقط متوجه ذات و صفات او باش و از ماسوی الله درگذر.

همین اندیشه‌ی شمس را مولانا این گونه بازخوانی می‌کند:

آفتاب آمد دلیل آفتاب / گر دلیلت باید از وی رو متاب 

تفاوت عرفان مولانا با عرفان سعدی در همین جاست. سعدی به تبعیت از استاد خود شیخ شهاب الدین عمر سهروردی از طریق مشاهده‌ی مظاهر طبیعی و زیبایی های عالم وجود پی به قدرت و عظمت آن صانع بی چون می برد. آنجا که می‌سراید:

۱. آفرینش همه تنبیه خداوند دل است 

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

 

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود 

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار 

 

۲. چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان 

خط همی بیند و عارف قلم صنع خدا را

 

۳. تو به سیمای شخص می‌نگری 

ما در آثار صنع حیرانیم

 

۴. گویند نظر به روی خوبان

نهی‌ست؛ نه این نظر که ما راست

 

در روی تو سِرِّ صُنعِ بی‌چون

چون آب در آبگینه پیدا‌ست

اما عرفان مولانا گذر کردن از همه چیز است و رسیدن به ملاقات حضرت حق. او هر دم از فراق محبوب ناله میکند (همچون نی) و هر لحظه آرزوی وصال را در سر می‌پروراند و روز مرگ را روز وصال و یوم عُرُس نام می‌نهد، گوش کن:

۱. بشنو از نی چون حکایت می‌کند 

از جدایی ها شکایت می‌کند 

از نیستان تا مرا ببریده اند 

از نفیرم مرد و زن نالیده اند 

 

۲. به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

 

مرا به گریه میاور، مگو «دریغ دریغ»

به دام دیو درافتی دریغ آن باشد

 

جنازه‌ام چو ببینی مگو «فراق فراق»

مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

 

مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»

که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد

 

۳. از تبتل تا مقامات فنا

پله پله تا ملاقات خدا 

 

۴. ما ز بالاییم و بالا می‌‌رویم

ما ز دریاییم و دریا می‌رویم

 

خوانده‌ای انا الیه راجعون 

تا بدانی که کجاها می‌رویم 

 

همت عالی است در سرهای ما

از علی تا رب اعلا می‌رویم

 

ای کُه هستی ره ما را مبند

ما به کوه قاف و عنقا می‌رویم 

 

مبنای سلوک مولانا «عشق» است. عشق به مبدأ کل.  او هرگز عشق مجازی را مقدمه ورود به عشق حقیقی قلمداد نمی‌کند و همچون سعدی و سهروردی عشق مجازی را نمیآزماید تا از آن رهگذر به عشق حقیقی دست پیدا کند. او به یکبارگی خودش را در دام بلاها و مصیبت‌های عشق ماورایی می‌اندازد.

این بار من یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام

این بار من یک بارگی از عافیت ببریده‌ام

 

او عشق را اسطرلاب اسرار الهی میداند. جالب آنکه در فیه ما فیه نیز فرموده است: «آدمی اسطرلاب حق است». پیوند این دو کلام این است که عشق کاری با دل آدمی می‌کند که همچون اسطرلاب و به تعبیری دیگر همچون جام جهان نما همه اسرار الهی را کشف کند و به عینه همه حقایق هستی را مشاهده نماید. البته مولانا از کشف و شهود عرفانی نیز درگذشته است، آنچه برای او اهمیت دارد انسانیت است و داشتن خلق و خوی پیامبر گونه. معاصران مولانا همین اخلاق پیامبر وارانه را در منش و رفتار او دیده‌اند و این معجزه عشق است:

در کف ندارم سنگ من، با کس ندارم جنگ من

بر کس نگیرم تنگ من، زیرا خوشم چون گلستان

 

پس خشم من زان سر بود، از عالم دیگر بود

این سو جهان آن سو جهان، بنشسته من بر آستان 

 

 

 

 

 

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۶ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سعدالملک وزیر:

واژۀ «ناروان»، مصراع دوم بیت 12

واژۀ «ناروان» (با تلفظ nârvân) در لغتنامه دهخدا (ستون سوم صفحه 22123، مؤسسۀ چاپ و انتشارات دانشگاه تهران، 1377، تهران، ایران)، با علامت پرسش، به معنی انار نیز آمده است. وجود بیت‌های زیر، تاییدی است بر چنین معنایی:

1- سوزنی سمرقندی، قصیدۀ 91: وَر اشک من ز جور تو چون ناروان شود/در عشق آن دو لعل چو یکدانه نار باش

3- سوزنی سمرقندی، قصیدۀ 156:

نارون بالا بتی بر نارون خورشید و ماه/ناروان لب لعبتی در ناروان شهد و لبن

در کنار من بُوَد تا در کنار من بُوَد/شهد و شیر و ناروان و ماه و مهر و نارون

4- خواجوی کرمانی، سام نامه، بخش 149: نهاده به رخسار خود ناودان/از آن ناودان ریخته ناروان

5- خواجوی کرمانی، سام نامه، بخش 207: رخ و ابرویش مشتری در کمان/قدح بر لبش، نار بر ناروان

 

با توجه به پنج مورد بالا–و نیز بیتی که در لغتنامه دهخدا آمده–واژۀ «نارْوان» یعنی «انار» و «دانۀ انار» (مجازاً «لعل»).

به این ترتیب، معنی مصرع یاد شده، کاملا روشن می‌شود. 

   

 

همایون در ‫۶ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۳:

غزل خردمندانه دل،

دل از آن کسی نیست هرچند هرکسی هم صاحبدل است، دل چون کوه سر به آسمان کشیده است که در گودی و بلندی های آن دل های فراوان در تکاپو هستند

در خرد ایرانی نماد سیمرغ بسیار کلیدی و گرانبهاست ما با رمزگشایی و آشنایی با این نماد است که میتوانیم آماده رسیدن به بالای کوه دل شویم وگرنه با دیگر نمادها تنها پر جان ما به جنبش در می‌آید که توان کشاندن دل به بالا را ندارد، برای آشنایی با نماد سیمرغ، شهاب‌دین سهروردی و فریددین نیشابوری بسیار کوشیده‌اند اما همچنان گشودن معنی این رمز به زندآگاهی شاهنامه وابسته است

همایون در ‫۶ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴۲:

دل هستی ماست ما در دل هستیم

 هستی در آب و گل و یا جای و گاه برای همه چیز است

آدمی بخش فزاینده و سپنتا دارد که جایگاه ویژه‌ای نیاز است برای آن که آنرا دل می نامیم. در آب و گل هرچیزی اندازه خود را دارد، آدمی بی اندازه است 

مجتبی عیوض صحرا در ‫۶ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:

شاهنامه آخرش خوشه(دستاورد چیزی پایان آن نمایان می‌شود! یا خواهیم دید چه می‌شود!):

چون، فردوسی بزرگ و خردمند با این شاهکار، دوباره فرهنگ ایران زمین را زنده کرده و سرگذشت ایران را یادآوری کرده است و با خواندن آن، هر ایرانی به فرهنگ والای خود می‌رسد و بخشی از هویت و فرهنگِ دیرپای خویش را بازمی‌شناسد و همچنین از کارهای او یاد می‌شود!

پایانِ شاهنامه، پایانِ فردوسی نیست؛ آغازِ جاودانگیِ اوست و در پایان شاهنامه، فردوسی خردمند اینگونه روشنگری می کند:  

چو این ناموَر‌نامه آمد به بُن 

ز من روی کشور شود پُر سَخُن 

.

از آن پس نمیرم که من زنده‌ام 

که تخم سخن من پراکنده‌ام

هر آنکس که دارد هُش و رای و دین 

پس از مرگ، بر من کند آفرین 

(( گوشزد زبان شناختی: 

همون سُخَن درست هست در چَکامه‌های دیگر فردوسی بزرگ(قرن۴) ولی در این بیت چون می‌خواهیم قافیه دار باشد، باید همان "سَخُن" بخوانیم تا با "بُن" هم قافیه شود! و این دیدگاه در پهلوی و اوستا و در زمان ساسانیان بیان شده است:

دگرگونیِ آواییِ "سَخو: saxᵛ" به "سُخ:sux-مانند: پاسُخ" در واژه‌یِ "سَخوُن >>> سُخن"

بمانندِ: "نَخو:naxᵛ" به " نُخ :nux" در واژه‌یِ "نَخوُست >>> نُخست" است )) 

Fateme Zandi در ‫۶ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۴ - قصه آنکس کی در یاری بکوفت از درون گفت کیست آن گفت منم گفت چون تو توی در نمی‌گشایم هیچ کس را از یاران نمی‌شناسم کی او من باشد برو:

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

شرح و تفسیر قصه آنکه در یاری بکوفت ، از درون گفت کیست ؟ گفت : منم

 

خلاصه داستان

شخصی آمد و درِ خانه معشوق خود را زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت منم . معشوق گفت : بازگرد . زیرا هنوز تو خامی و هنوز دَم از «من» می زنی و مدّعی عاشقی هم هستی . آن شخص بازگشت و یکسال در فراق یار ، شهر و دیار خود را رها کرد و رفت . پس از یکسال به درِ خانه معشوق آمد و در زد . معشوق از درون خانه پرسید : کیستی ؟ گفت : آن کسی که اکنون پشتِ در ایستاده نیز تو هستی . معشوق گفت : اکنون که تو ، «من» هستی درون خانه آ . آیا می دانی چرا سال قبل تو را به درون خانه راه ندادم ؟ برای اینکه دو «من» در یک خانه نگنجد .

 

مأخذ این داستان ، حکایتی است که جاحظ در کتاب الحیوان ، ج 1 ، ص 165 آورده است و بخشی از آن در ربیع الاسرار نیز آمده است . شیخ عطار هم این قصه را در مصیبت نامه آورده است .

 ( قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 30 )

 

ترجمه حکایتی که جاحظ در کتاب الحیوان آورده است : « عمروبن عبیده در سرایش نشسته بود و درِ خانه را هیچگاه باز نمی گذاشت . در این هنگام کسی درِ خانه او را کوفت . عمرو برخاست و در را به روی او گشود . روزی من نیز به درِ خانه اش آمدم و در را کوفتم . عمرو از درون خانه گفت کیستی ؟ گفتم منم . گفت : من کسی را به نامِ «منم» نمی شناسم . چیزی نگفتم و پشتِ در ایستادم تا اینکه مردی از خراسان آمد و در را به صدا درآورد . عمرو گفت : کیستی ؟ مردی غریب هستم . نزدِ تو آمده ام تا دانش بیاموزم .

عمرو برخاست و در را به روی او گشود . وقتی من در را گشوده یافتم . خواستم از این فرصت استفاده کنم و خود را به درون خانه رسانم که او در را با شدّت به رویم بست . چند روزی را پیرامون آن خانه به انتظار ماندم . سپس با خود گفتم که آن روز بی جهت بر عمرو خشم آوردم . دوباره به درِ خانه رسیدم و در را زدم . عمرو گفت کیستی ؟ گفتم عیسی بن حاضر ، برخاست و در را به رویم گشود .

 

مولانا در این حکایت نیز می خواهد به سالکین الی الله بگوید که تا آنگاه که وجود موهوم و مجازی باقی است و هنوز کمندِ انانیّت از دست و پای سالک ، گسسته نشده است . نمی توان به حقیقت مطلق ، واصل گردد . باید تعیّنات «من» و «ما» را کنار گذاشت و بر همه عالَم «چار تکبیر» زد تا به کوی حضرت معشوق راه یافت .

 

شرح و تفسیر بیت 3056

آن یکی آمد درِ یاری بِزَد

/ گفت یارش : کیستی ای مُتَمَد ؟

شخصی آمد و درِ خانه دوستش را به صدا درآورد . دوستش از اندرون خانه پرسید : ای موردِ اعتماد ، تو کیستی ؟ ( مُعتَمَد = کسی که مورد اعتماد باشد )

 

شرح و تفسیر بیت 3057

گفت : من ، گفتمش : برو ، هنگام نیست

/ بر چنین خوانی مقامِ خام نیست

آن کس که درِ خانه را به صدا درآورده بود گفت : منم . صاحب خانه جواب داد : برو اینک وقتش نیست و شخصِ خامی همچون تو سزاوار این خوان نیست .

 

شرح و تفسیر بیت 3058

خام را جز آتشِ هَجر و فِراق

/ کی پَزَد ؟ کی وارهاند از نِفاق ؟

آیا شخصِ خام را به جز آتش فراق و هجران ، چیز دیگری می پَزَد ؟ و آیا چیزی جز آتشِ فِراق و هجران می تواند او را از بندِ نِفاق رها سازد ؟ مسلماََ خیر .

 

شرح و تفسیر بیت 3059

رفت آن مِسکین و ، سالی در سَفَر

/ در فِراقِ دوست سوزید از شَرَر

آن بیچاره رفت و یکسال تمام در آتشِ فِراق یار سوخت . [ شَرَر = اخگر ، آتش که به هوا می جَهد ]

 

شرح و تفسیر بیت 3060

پخته شد آن سوخته ، پس بازگشت

/ باز گِردِ خانۀ انباز گشت

آن خام ، پس از این مدّت پختگی حاصل کرد و دوباره دور و بر خانه بازگشت .

 

شرح و تفسیر بیت 3061

حلقه زد بر دَر به صد ترس و ادب

/ تا بنجهد بی ادب لفظی دگر

این بار با بیمِ فراوان و در کمالِ ادب ، درِ خانه را به صدا درآورد . مبادا که حرفی نامعقول و دور از ادب از دهانش خارج شود .

 

شرح و تفسیر بیت 3062

بانگ زد یارش که : بر در کیست آن ؟

/ گفت : بر در هم تویی ای دلستان

یار از درون خانه فریاد زد : کیستی ؟ کیست که در را می زند ؟ گفت : ای دلبر آنکه پشتِ در ایستاده و حلقۀ در را به صدا درآورده نیز خودِ تویی .

 

شرح و تفسیر بیت 3063

گفت : اکنون چون منی ، ای من درآ

/ نیست گنجایی دو من را در سرا

یار گفت : اکنون چون «من» هستی . داخل شو . یعنی از آن جهت که دست از خویشتنِ خویش شسته ای و وجودِ خود را در وجودِ من ، فانی ساخته ای بیا درون سرای ، زیرا در یک خانه ، «دو من» نمی گنجد . [ در خانۀ وجود و سرای هستی نیز دوگانگی نیست . بلکه یک وجود واحد ، ساری و جاری است و کثرات ، وجود حقیقی ندارند . بلکه باید ساقط شوند که توحید به معنی اسقاطِ اضافات است . در این ابیات نیز مولانا مبحثِ فنایِ بنده در هستی حق را ادامه می دهد و در ابیات بعدی مثالهایی می آورد حتا اذهان ، این نکته های ظریف را دریابند ]

 

شرح و تفسیر بیت 3064

نیست سوزن را سَرِ رشتۀ دو تا

/ چون که یکتایی در این سوزن درآ

به عنوان مثال ، سوزن ، یک سوراخ دارد و اگر سرِنخ ، دو تا باشد از سرِ سوزن رد نمی شود . اگر یکتا بودی و عاری از اضافات ، پس درون سوراخِ سوزن شو . یعنی هرگاه از مرحلۀ انانیّت درآمدی و همه چیز را «او» دانستی می توانی به خانۀ وحدت و حقیقت داخل شوی .

 

شرح و تفسیر بیت 3065

رشته را باشد به سوزن ارتباط

/ نیست در خور با جَمَل سَمّ الخِیاط

رشتۀ نخ وقتی باریک و یکتا باشد با سوزن ارتباط پیدا می کند و در حالی به سوراخ سوزن درمی آید که یکتا باشد . ولی سوراخِ سوزن در خورِ وجودِ شتر نیست . یعنی شتر نمی تواند از آن عبور کند . [ تکبّر شتر معروف است . بنابراین تا وقتی که انسان دچار تکبّر شترگونه است و برای خود وجودی قائل است و خود بینی دارد . شایسته آن نیست که به راهِ باریک و ظریف وحدت گام نهد . مصراع دوم اشارتی است به آیه 40 سوره اعراف « و به بهشت اندر نشوند تا شتر به سوراخ سوزن در شود » و در انجیلِ متّی ، باب 16 ، شماره 24 ، آمده است « عیسی به شاگردان خود گفت : هر آینه به شما می گویم که شخصِ دولتمند به ملکوت آسمان به دشواری داخل می شود . و گذشتن شتر از سوراخ سوزن آسانتر است از ورود شخصِ دولتمند در ملکوتِ خدا » ]

 

شرح و تفسیر بیت 3066

کی شود باریک هستیِ جَمَل ؟

/ جز به مِقراضِ ریاضات و عمل

وجود شتر ، یعنی طبیعت نفسانی آدمی ، کی باریک و ظریف می شود ؟ فقط با قیچی ریاضت و عمل و طاعت . [ قیچی ریاضت و عمل ، رشته ها و اضافات علایق دنیویِ را می بُرد و آدمی را آماده سلوک می گرداند . مراد از هستی جَمَل ، طبیعت نفسانی است که خارِ دنیا می خورد ]

 

اُشتر آمد ، این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی ، برین اُشتر سوار

 

شرح و تفسیر بیت 3067

دستِ حق باید مر آن را ای فلان

/ کو بُوَد بر هر مُحالی کُن فکان

ای فلانی ، برای آنکه طبیعت نفسانی لاغر و ناچیز شود . باید دستِ مدد حق همراهی کند زیرا قدرت حق تعالی بر هر امرِ محالی تعلّق گیرد . آن را جامۀ هستی می پوشاند . [ امری که از نظرِ محمدود و سطحی ما ، محال می نماید . قدرت و مدد حق ، آن را میسور و ممکن می سازد ]

 

شرح و تفسیر بیت 3068

هر مُحال از دستِ او ممکن شود

/ هر حَرون از بیمِ او ساکن شود

هر امرِ محالی به دست او جامۀ امکان می پوشد و ممکن می گردد و هر نَفسِ سرکش و طاغی از دستِ قدرت و سطوتِ او رام و رهوار می شود . [ حَرون = ترس و سرکش و چموش ]

 

شرح و تفسیر بیت 3069

اَکمَه و اَبرَص چه باشد ؟ مُرده نیز

/ زنده گردد از فسونِ آن عزیز

درمانِ کورِ مادرزاد و آنکه دچار بیماری پیسی شده ، برای او بس آسان است . اینکه چیزی نیست حتی مُرده نیز با افسون آن شاهِ وجود و به اقتضای اسمِ مبارک «مُحی» زنده می شود . [ اَکمَه = کور مادرزاد و کسی که عقلش تباه باشد . اَبرَص = کسی که پوستِ بدنش دارای لکه های سفید باشد ، آنکه دچار بیماری پیسی باشد ]

 

شرح و تفسیر بیت 3070

و آن عدم کز مُرده مُرده تر بُوَد

/ وقتِ ایجادش ، عدم مُضطَر بُوَد

و آن عدم و نیستی که از مُرده هم مُرده تر است . به هنگام پدید آمدنش ، مُسخّر و رام حق است . [ مُضطَر = بیچاره ]

 

شرح و تفسیر بیت 3071

کُلُ یَومِِ هُوَ فی شأنِِ بخوان

/ مر وَرا بی کار و بی فعلی مدان

آیه 29 سوره الرحمن را همواره بخوان که فرماید : « خدا هر آن به کاری است » و هرگز او را بی کار مدان . [ حق تعالی دائماََ و نو به نو در تجلّی است و در تجلّیات او تکرار و کهنگی نیست . مصراع دوم نقدِ مذهبِ مُعَطّله است که گویند خدا جهان را بیافرید و دیگر با آن کاری ندارد ]

 

شرح و تفسیر بیت 3072

کمترین کاریش هر روز آن بُوَد

/ کو سه لشکر را روانه می کند

کمترین کارِ خدا در هر روز این است که او سه لشکر را روانه می سازد .

 

شرح و تفسیر بیت 3073

لشکری ز اَصلاب ، سویِ اُمّهات

/ بهرِ آن تا در رَحِم روید نبات

لشکری از تیره پشتِ مردان به سوی زهدان مادران روانه می سازد تا آنکه در زهدان مادران ، نبات روید . یعنی فرزندانی حاصل شود . [ مولانا لشکر را معادل «جنود» آورده که چند بار در قرآن کریم ذکر شده است و مراد از آن اصناف مخلوقات الهی است . ( اَصلاب = جمع صُلب به معنی تیره پشتِ مردان . اُمّهات = جمع اُم به معنی مادر ) ]

 

شرح و تفسیر بیت 3074

لشکری ز ارحام ، سوی خاکدان

/ تا ز نرّ و مادّه پُر گردد جهان

و لشکر دیگری از زهدانها به سوی خاک روانه می کند تا دنیا از نر و ماده پُر شود .

 

شرح و تفسیر بیت 3075

لشکری از خاک زآن سوی اَجل

/ تا ببیند هر کسی حُسن عمل

و لشکری نیز از خاک به سوی مرگ و اجل گسیل می دارد که هر کسی پاداش نیکی کردار خود را ببیند . [ چند بیت بالا مقتبس است به فرمایش حضرت علی (ع) . ( احادیث مثنوی ، ص 32 ) ]

 

شرح و تفسیر بیت 3076

این سخن پایان ندارد هین بتاز

/ سوی آن دو یارِ پاک پاکباز

اینگونه سخنان را پایانی نیست . پس هلا به سوی آن دو یار پاکِ پاکباز بشتاب . یعنی برای بیان حالِ آن دو دوستِ خالص عجله کنید .

 

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

 

برمک در ‫۶ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۰۱ - در مدح عضد الدوله امیر یوسف برادر سلطان محمود:

ای به کوپال گران کوفته پیلان را پشت
 چون گرنجی که فروکوفته باشد بجواز

گرنج= برنج
جواز=هاون

در درخت اشوریک میخوانیم 

جواز از من کرند

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

حکمِ مستوری و مستی همه بر خاتِمَت است

کس ندانست که آخِر به چه حالت برود

حضرت حافظ

چون حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی‌ ست

آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند

حضرت حافظ

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری‌ ست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

حضرت حافظ

تفسیر بیت اول

این بیت ، تلنگری میان بیم و امید است ؛

نه پاکیِ امروز تضمینِ پایانِ خوش است ، 

نه لغزشِ امروز نشانهٔ پایانِ نا‌خوش ! مهم 

آن است که در پایان ، دل به کدام سو می‌ رود

علی میراحمدی در ‫۷ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:

در ازل هر کو به فیضِ دولت ...

در مصراع اول دو کلمه «دولت و ارزانی»کنار هم نشسته است که به نظرم اشتباه است 

تجربه به ما می‌گوید دولت و ارزانی هیچ نسبتی با هم ندارند و «دولت و گرانی»صحیح تر به نظر می‌رسد!!

https://ibb.co/20sjn1HX

دکتر صحافیان در ‫۷ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم(۳۱۷)
آشکارا و بی‌پرده می‌گویم و از سخن خویش خرسندم؛ بندگی عشق می‌کنم و از دو جهان رها و آزاد هستم.
۲- پرنده بوستان بهشتم چگونه شرح جدایی دهم از آن وطن امن؟ و این‌که چگونه در این جهان پر از دام و بلا افتاده‌ام؟!(همان ناله نی بریده شده که ادبیات عرفانی از آن مشحون است: پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی/کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری. دیوان شمس)
۳-فرشته‌ای ساکن کوی قدس بودم، آدم با گناه نخستین مرا به این ویران‌سرا آورد(خراب‌آباد: متناقض‌نما- ایهام: کل بیت زبان حال ابلیس ر.ک.مقاله زبان حال ابلیس در بیتی از حافظ.سجاد آیدانلو. نشریه پژوهش‌های ادب‌عرفانی پاییز ۱۳۹۷-۳۸)
۴- سایه درخت بهشت، دلبری حوریان و کنار حوض کوثر را به شوق کوی تو فراموش کردم.
۵- بر صحیفه دلم جز الف که یادآور قامت زیبای توست نوشته نیست. آری حرف دیگری استادم به من نیاموخت(الف کنایه از آستان احدیت، رمز رهایی از تعلقات و منشا همه حروف-چند نسخه: یار)
۶- ستاره اقبالم را هیچ منجمی نشناخت‌. خدایا از مادر دهر با کدام طالع به جهان آمده‌ام؟(خاص بودن روح خداجوی)
۷- از آن زمان که بنده درگاه میکده عشق شدم هر لحظه غمی جدید به من تبریک می‌گوید(غم عشق، زاینده و شیرین است و عاشق درمانش را نمی‌خواهد)
۸- مردمک چشمم پیوسته خون دل می‌خورد و این اندوه بی‌پایان سزاوار من است که دل به فرزند دلبند آدمیان داده‌ام(خانلری:می‌خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست)
۹- معشوق من چهره حافظ را با زلف‌های زیبایت از اشک پاک کن وگرنه این سیل پیاپی اساس هستی‌ام را خواهد برد.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۸۱۷