Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلواتالله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم میفرماید الی آخره:
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4538
زین سبب پیغمبرِ با اجتهاد
نامِ خود و آنِ علی مولا نهاد
این بخش در بیان این مطلب است که کاملانِ مُکمِّل می توانند اسیران نَفس و هوی را از امور نفسانی برهانند و بندِ بندگی طاغوت نَفس را از دست و پای آنان بردارند . چنین کسی را اهل الله «مولی» گویند . نمونه اعلای چنین مولایی حضرت مولی الموحدین علی (ع) است . در عنوان این بخش قسمتی از حدیث غدیر آمده است . رسول خدا در آخرین سال حیات خود به حج رفت که بعدها آن حج را حَجَّةُ الوِداع خواندند . او پس از انجام مناسک به سوی مدینه حرکت کرد و در روز هیجدهم ذی الحجّه به سرزمین خُم رسید و در مقابل جمعی نزدیک یکصد و بیست هزار نفر بر پُشته ای از باربندهای اُشتران ایستاد و فرمود : « هر که را که من مولای او باشم علی مولای اوست . خداوندا دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار »
بیت 4539
گفت : هر کو را منم مولا و دوست
ابنِ عمِّ من علی مولایِ اوست
فرمود : هر کس که من مولا و دوست او هستم . پسر عموی من یعنی علی (ع) هم مولای اوست .
بیت 4540
کیست مولا ؟ آنکه آزادت کند
بندِ رِقیّت ز پایت برکَند
مولا چه کسی است ؟ مولا همان کسی است که تو را از بندِ شهوات سافل و معبودهای آفل می رهاند . و ریسمان بندگی غیر خدا را از پای روحت می گشاید . [ رِقّیّت = بندگی ]
بیت 4541
چون به آزادی نبوّت هادی است مؤمنان را ز انبیا آزادی است
از آنرو که مقام نبوّت ، مردم را به سوی آزادی و حرّیّت هدایت می کند . آزادی و حریتِ اهلِ ایمان مرهون پیامبران است . یعنی انبیا پایه گذار آزادی هستند . چرا که آنان مردم را فقط به بندگی حضرت حق می خوانده اند و از بت پرستی و شخصیّت پرستی در همۀ اشکال آن نهی می کرده اند .
بیت 4542
ای گروهِ مؤمنان شادی کنید
همچو سرو و سوسن آزادی کنید
حال که چنین است . ای اهلِ ایمان شادی سر دهید و مانندِ سرو و گلِ سوسن آزاد باشید و احساس آزادی کنید .
بیت 4543
لیک می گویید هر دَم شُکرِ آب / بی زبان ، چون گلستانِ خوش خِضاب
امّا هر لحظه بدون زبان مانندِ گلستانِ خوش رنگ ، شُکرِ آب را بجای آورید . یعنی اگر هم می خواهید شُکر بگویید . نباید لقلقۀ لِسان باشد . بلکه شُکر باید با تمامِ اجزای وجود باشد . مثلاََ شُکر گُلزار از آب اینست که سرسبزی و خرمی پیدا کند . نه آنکه فقط به زبان قال بگوید : ای آب از تو سپاسگزارم . [ خِضاب = هر چیزی که موی سر و صورت را با آن رنگ کنند / خوش خِضاب = در اینجا به معنی خوش رنگ ]
بیت 4544
بی زبان گویند سرو و سبزه زار / شُکرِ آب و شُکرِ عدلِ نوبهار
درختزار و چمنزار بدون زبان شُکر آب و شُکر عدالت بهارِ نورسیده را می گوسند . [ عدلِ نوبهار = مراد اعتدال ربیعی است ]
بیت 4545
حُلّه ها پوشیده و دامن کشان / مست و رقّاص و خوش و عنبرفشان
درختزاران و چمنزاران یعنی کُلِّ طبیعت جامه های نو پوشیده اند و خرامان و مستان و رقص کنان و شادمان و عطرافشان جلوه گری می کنند . [ حُلّه = لباس نو ]
بیت 4546
جزو جزو ، آبستن از شاهِ بهار / جسمشان چون دُرجِ پُر دُرِّ ثِمار
همۀ اجزای طبیعت از شاهِ بهار بارور شده اند . و اندامشان مانند صندوقچه ای از مروارید میوه ها آکنده است . [ دُرج = صندوقچه جواهرات / ثِمار = میوه ها ، جمع ثمر ]
بیت 4547
مریمان ، بی شُوی آبِست از مسیح / خامُشان ، بی لاف و گفتاری فصیح
گویی که درختان و گیاهان طبیعت همچون مریم هایی هستند که شوهر ناکرده از دمِ مسیحاییِ نوبهار آبستن شده اند . و با آنکه خاموش و ساکت اند ولی نطقی فصیح دارند . ( آبِست = آبستن ) [ مولانا تسبیح جمادات و نباتات را با نطق می داند . یعنی برای آنها زبانی خاص قائل است که اگر کسی مستعد شد این زبان را می شنود . در اینجا اگر آنان را خاموش گفته ، این خاموشی نسبت به عموم است نه خصوص . ]
بیت 4548
ماهِ ما بی نطق ، خوش برتافته ست / هر زبان ، نطق از فَرِ ما یافته ست
انبیا و اولیا می گویند : ماهِ تابانِ وجودِ معنوی ما بی نطق و گفتار بخوبی می تابد . و هر زبانی از فروغِ وجودِ ما سخنوری آموخته است . ( فَرّ = فروغ ایزدی ) [ استاد همایی این بیت را مقول انبیاء و اولیای عظام تلقی کرده است ( تفسیر مثنوی معنوی ، ص 183 ) ]
بیت 4549
نطقِ عیسی از فَرِ مریم بّوَد / نطقِ آدم پرتوِ آن دَم بُوَد
گفتارِ عیسی (ع) از فروغ ایزدی مریم (ع) حاصل شده است . و گفتار آدم (ع) از فروغ نفخۀ الهی به ظهور آمده است . [ طبق آیه 30 سورۀ مریم ، حضرت عیسی (ع) در گهواره به نطق آمد . ]
بیت 4550
تا زیادت گردد از شُکر ای ثِقات / پس نباتِ دیگرست اندر نبات
ای آدمیان مورد اعتماد ، بر اثر شکر نعمت ، نعمت های شما افزون گردد . چنانکه مثلاََ از دل هر گیاهی گیاهان دیگر بروید . ( ثِقات = افراد مورد اعتماد ) [ معرفت و حکمت و طاعتی که از بارگاه الهی و به وساطت انبیا به ما رسیده چنانکه آن نعمت های معنوی را شکر گوییم موجب مزید نعمت شود ( المنهج القوی ، ج 6 ، ص 610 ) ]
بیت 4551
عکسِ آن اینجاست ، ذَلَّ مَن قَنَع / اندرین طَورست عَزَّ مَن طَمَع
در اینجا عکس آن سخن مصداق دارد . یعنی در امور دنیوی همیشه دستور اینست که شخص قناعت کند و آزمندی نشان ندهد . ولی امور معنوی هر چه تحصیل کنی باز کم است . یعنی در مرتبۀ کسب فضائل دستور اینست : هر که آزمندی نشان دهد عزیز و ارجمند است . [ طَور = نوع ، صفت ، مرتبه ]
بیت 4552
در جَوالِ نَفسِ خود چندین مرو / از خریدارانِ خود غافل مشو
این قدر به جوالِ نَفسِ خود درمیا . یعنی خود را زندانی محبسِ نَفسِ امّاره مکن . و از خریداران خود غافل مباش . یعنی از انبیاء و اولیاء و کاملانِ مُکمِّل که تو را از نَفسِ پلیدت می رهانند غافل مشو .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه:
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4553
بعدِ سالی باز جوحی از مِحَن
رو به زن کرد و بگفت : ای چُست زن
پس از سپری شدن یکسال دوباره جوحی به سبب دچار آمدن به سختی ها و رنج ها رو به زن خود کرد و گفت : ای زنِ چالاک و زرنگ .
بیت 4554
آن وظیفۀ پار را تجدید کن
پشِ قاضی از گِلۀ من گو سخن
درآمدِ پارسال را تجدید کن . دوباره برو نزد قاضی و از بَدرفتاری های من شکایت کن . [ وظیفه = مقرری ، مستمرّی ، در اینجا منظور همان صد دیناری است که با طرح نقشۀ یاد شده به دست آورد . ]
بیت 4555
زن برِ قاضی در آمد با زنان
مر زنی را کرد آن زن ترجمان
زن جوحی همراه زنان دیگر نزدِ قاضی رفت و زنی را سخنگوی خود کرد . [ ترجُمان = مترجم ، کسی که از زبان دیگری سخن گوید ]
بیت 4556
تا بنشناسد به گفتن قاضیش
یاد نآید از بلایِ ماضیش
تا قاضی او را از لحنِ کلامش نشناسد و به یاد بلایی که پارسال بر سرش آمد نیفتد .
بیت 4557
هست فتنۀ غمزۀ غَمّازِ زن
لیک آن صد تُو شود ز آوازِ زن
ناز و کرشمۀ زن فتنه انگیز است . امّا آن فتنه گری وقتی با صدای لطیف اوو درآمیزد صد برابر می شود .
بیت 4558
چون نمی تانست آوازی فراشت
غمزۀ تنهایِ زن سودی نداشت
زن جوحی چون از ترس شناخته شدنش نمی توانست صدایش را بلند کند . ناز و کرشمه اش به تنهایی مؤثر نمی افتاد .
بیت 4559
گفت قاضی : رَو تو خصمت را بیآر
تا دهم کارِ تو را با او قرار
قاضی به زن جوحی گفت : برو خصمت (شوهرت) را بدین جا بیاور تا مشکل شما را حل و فصل کنم .
بیت 4560
جوحی آمد ، قاضی اش نشناخت زود
کو به وقت لُقیه در صندوق بود
وقتی جوحی آمد . قاضی نتوانست او را بلافاصله بشناسد . زیرا که قاضی پارسال به هنگام رو در رو شدن با جوحی در صندوق بود . یعنی قاضی چهرۀ جوحی را ندیده بود . زیرا هنگام داد و ستد با نایبش داخل صندوق بود . [ لُقیه = یک بار دیدن ، ملاقات کردن ]
بیت 4561
زو شنیده بود آواز از برون
در شِرا و بیع و در نقص و فزون
فقط صدای جوحی را هنگام خرید و فروش و معامله و چانه زدن بر سرِ کاهِش و افزایش قیمت صندوق از بیرون صندوق شنیده بود .
بیت 4562
گفت : نفقۀ زن چرا ندهی تمام ؟
گفت : از جان ، شرع را هستم غلام
قاضی به جوحی گفت : چرا نفقۀ زنت را بطور کامل نمی دهی ؟ جوحی جواب داد : من از صمیم جان بندۀ احکام شرعم . یعنی هر چه شرع در این باره حکم کند قبول دارم .
بیت 4563
لیک اگر میرم ، ندارم من کفن
مُفلِس این لِعبَم و ، شش پنج زن
امّا من به قدری مفلسم که اگر الآن بمیرم پول کفن ندارم . من شخصی قماربازم و به سبب قماربازی دچار فقر و افلاس شده ام . [ شِش پنج زن = قمارباز ]
بیت 4564
زین سخن قاضی مگر بشناختش
یاد آورد آن دَغَل و آن باختش
قاضی از این سخن ، جوحی را شناخت و یاد حیله گری و صحنه سازی اش افتاد . [ دَغَل = فریب کاری و نیرنگبازی ]
بیت 4565
گفت : آن شش پنج با من باختی
پار اندر شَشدَرَم انداختی
قاضی گفت : تو پارسال با من آن قمار را بازی کردی و مرا به قول نردبازان «ششدره» کردی . یعنی بر مت غالب آمدی و من در مقابلت به اصطلاح قافیه را باختم . [ ششدره = کنایه از مبهوت و متحیّر و عاجز ماندن در امور . ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 6 ، ص 51 ) . در اصل اصطلاحی است در نردبازی که به آن ششدره می گویند و آن چنین است که نردباز ، شش خانه مقابلِ مهره های حریف را گرفته باشد و او نتواند مهره های خود را حرکت دهد . در نتیجه ششدره می شود و بازی را می بازد . ]
بیت 4566
نوبتِ من رفت ، امسال آن قمار
با دگر کس باز ، دست از من بدار
اینک نوبت من گذشته است . دست از سرِ من بردار و امسال این قمار را با دیگری بازی کن .
بیت 4567
از شش و از پنج ، عارف گشت فرد
مُحتَرِز گشته ست زین شش پنج نرد
عارف بِالله (انسان کامل) از جهات ششگانه و حواس پنجگانه رهیده است . یعنی او از حیطۀ محسوسات و حصار مادیّات بیرون است . و از آن دوری جسته است . ( مُحتَرِز = خویشتن داری / «پنج» در این بیت کنایه از حواس پنجگانه و «شش» کنایه از جهات ششگانه است . و روی هم رفته «پنج و شش» کنایه از جهان محسوسات است . ) [ مولانا از این بیت تا آخر این بخش به توصیف انسانِ کاملِ مُکمِّل می پردازد . ]
بیت 4568
رَست او از پنج حسّ و شش جهت
از ورایِ آن همه کرد آگهت
عارفِ بِالله از حواسِ پنجگانه و جهاتِ ششگانه (جهان محسوسات) رهیده است . و از ماورای آن تو را از حقایق آگاه می کند .
بیت 4569
شد اشاراتش اشاراتِ ازل
جاوَزَ الاَوهام طُرّاََ و اعتَزَل
اشارات او همچون اشارات حضرت ازل است . یعنی رموز و اشارات انسان کامل مانند رموز و اشارات حضرت حق در حیطۀ اوهام و عقول بشری در نمی گنجد . زیرا حقیقت باطنی انسان کامل کلّاََ از حیطۀ اوهام فراتر رفته و از آن کناره گرفته است .
بیت 4570
زین چَهِ شش گوشه گر نَبوَد برون /
چون برآرَد یوسفی را از درون ؟
اگر او از چاه شش گوشه بیرون نبود . چگونه می توانست یوسف را از چاه بیرون کشد ؟ یعنی اگر انسانِ کاملِ مکمِّل از حیطۀ دنیا که به منزلۀ چاه تنگ و تاریک است رها نبود چگونه می توانست روح آدمیان که همچون یوسف مصری به چاه اندر افتاده از چاه دنیا بیرون آورد ؟
بیت 4571
واردی بالایِ چرخِ بی سُتُن
جسمِ او چون دلو در چَه چاره کُن
او پیشاهنگی است که بر فراز آسمان بی ستون قرار دارد . جسم او همچون دلو در عمقِ چاه ، گرفتاری به چاه افتادگان را بر طرف می کند . یعنی روحِ انسانِ کاملِ مکمِّل در ماورای چاهِ دنیاست و توسّطِ جسمش که همچون دلو است روح های افتاده در چاهِ دنیا را بر می کشد و تعالی می بخشد . [ وارد = وارد شونده به آب ، کسی که پیشاپیش کاروان به طلب آب و گیاه حرکت می کند ، در اینجا یعنی پیشوا و پیشاهنگ / سُتُن = مخفّفِ ستون ]
بیت 4572
یوسفان چنگال در دلوش زده
رَسته از چاه و شَهِ مصری شده
یوسف ها بر دلوِ او چنگ زده اند و از چاه رهیده اند و پادشاه مصر شده اند . یعنی ارواح طالبان حقیقت از مصاحبت با عارفانِ بِالله از چاه تاریک و دنیا و هوی رسته اند و شاهِ عرصۀ حقیقت و معرفت شده اند .
بیت 4573
دلوهایِ دیگر از چَه آب جُو
دلوِ او فارغ ز آب اصحاب جُو
دلوهای دیگر از چاه ، آب طلب می کنند . امّا دلوِ او از آب فارغ است و خواهان یاران است . یعنی در حالی که انسان های عادی فقط در اندیشۀ لذّات نفسانی و حظوظ دنیوی هستند . انسانِ کاملِ مکمِّل به فکر نجات آدمیان از چاه دنیا و نفسانیّات است . [ صاحب منهج می نویسد : دلوِ وجود آدمیان معمولی خواهان آب (منافع و حظوظ) از چاه دنیاست ولی وجودِ عارفِ بِالله از اینگونه آب ها فارغ است و خواهان رفیق همطریق است ( منهج القوی ، ج 6 ، ص 613
بیت 4574
دلوها غوّاصِ آب از بهرِ قُوت
دلوِ او قوت و حیاتِ جانِ حُوت
دلوِ سایر مردم برای پیدا کردن غذا در آب فرو رود . امّا دلوِ او مایه غذا و زندگیِ جانِ ماهی است . یعنی انسان های معمولی دائماََ به چاه دنیا وارد می شوند و از آن به منافع و حظوظ نفسانی دست می یازند . ولی وجودِ عارفانِ بِالله مایۀ تغذیه روحی و معنوی ماهیان دریای معرفت و حقیقت است . [ حُوت = ماهی ، کنایه از طالبان بحر حقیقت ]
بیت 4575
دلوها وابستۀ چرخِ بلند
دلوِ او در اِصبَعَینِ زورمند
دلوها مقیّد به آسمان رفیع است . یعنی وجود انسان های عادی وابسته به مقتضیّات طبیعی و مادّی است . در حالی که وجودِ او وابسته به دو انگشت قدرتمند است . یعنی وجود انسان کامل تحت تصرفات الهی است . [ اِصبَعَین = به معنی دو انگشت دست است . این اشاره است به حدیث « همانا دل های آدمیزادگان میانِ دو انگشتِ خداوند است و او هر طور خواهد دگرگونش کند » ( شرح اسرار ، ص 37 ) منظور از دو انگشت ، صفت جلال و جمالِ خداوندی است . یعنی دلِ مومن میان دو صفت از صفاتِ متقابلۀ قبض و بسط ، فرح و غم و هدایت و ضلالت است . ]
منظور بیت : همگان مقهور تصرفات طبیعی و مادّی اند . امّا عارفان بالله از تصرفات طبیعی رها شده اند و خود را تحت تصرفات الهی قرار داده اند .
بیت 4576
دلو چِه و ، حَبلِ چِه و ، چرخِ چی ؟
این مثال بس رکیک است ای اَچی
برادر جان ، دلو دیگر چیست ؟ ریسمان چیست ؟ چرخ چه معنی دارد ؟ این تشبیهات و تمثیلان بسیار زشت و نامناسب است . یعنی تمثیلات من از روی ناچاری است و می خواهم مقاصدم را قدری به اذهان نزدیک کنم . و الّا این تمثیلات همه ناقص و ابتر است . [ اَچی = برادر ، لفظی ترکی است ]
بیت 4577
از کجا آرَم مثالی بی شکست؟
کُفوِ آن ، نه آید و نه آمده ست
من تمثیل صحیح و کامل از کجا بیاورم ؟ یعنی هر تمثیلی که در بیان انسان کامل آریم . همینگونه زشت و ناساز است . زیرا همتای عارف کاملِ مکمِّل ، مثل و مانندی نیامده است .
بیت 4578
صد هزاران مرد پنهان در یکی
صد کمان و تیر دَرجِ ناوَکی
صد هزار نفر در یک نفر نهفته شده است . یعنی عارفِ بالله از حیث جامعیّت و شمول خود به تنهایی یک امّت است . گویی که صد تیر و کمان در تیری کوچک جای گرفته است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیزی دیگر / ناوُک = نوعی تر کوچک که آن را در غلاف آهنین یا چوبین که مانند ناوی باریک بود می گذاشتند ]
بیت 4579
ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتی ، فتنه ای
صد هزاران خِرمن اندر حَفنه ای
آیه ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ فقط برای امتحانِ مُحتَجَبان از حقیقت بوده است . یعنی آنکه تیر انداخت (یا مُشتی خاک به سوی کفّار پرتاب کرد) در حقیقت خدا بود منتهی از طریق پیامبر (ص) . امّا صد هزار خرمن در آن نهفته است . ( حَفنه = مشتی از طعام گندم و نظیر آن ) [ چون قشریان رمز اتّحادِ حق و خلق و ظاهر و مظهر را درنیافتند خیال کردن که فعل رَمی بالاستقلال از پیامر (ص) سرزد . ]
بیت 4580
آفتابی در یکی ذَرّه نهان
ناگهان آن ذَرّه بگشاید دهان
انسان کامل همچون آفتابی است که در اندرون ذرّه ای پنهان شده است . یعنی روح انسان کامل مانند آفتاب با عظمت است . ولی جسمش ظاهراََ کوچک و حقیر است . امّا همین ذرّه ناگهان دهان می گشاید . [ بیت بعدی متمّم معنی این بیت است . ]
بیت 4581
ذرّه ذرّه گردد افلاک و زمین
پیشِ آن خورشید ، چون جَست از کمین
و چون آن خورشید از نهانگاه خود بیرون آید . آسمان ها و زمین در برابرش ذرّه ذرّه شوند . [ منظور مولانا از دو بیتاخیر که بر سبیل تمثیل آورده اینست : انسان کامل بر حسب ظاهر ذَرّه ای خُرد و بی مقدار است و چون با دید ظاهر بدو درنگری حقیر و ناچیزش یابی . و حال آنکه او خورشیدی عظیم به نام روح لطیف ربّانی در خود نهفته دارد که در قیاس با آن ، نظام شکوهمند افلاک به چیزی شمرده نآید . ]
بیت 4582
این چنین جانی چه در خوردِ تن است ؟ هین بشُو ای تن از این جان هر دو دست
چنین روح گرانقدری مگر ممکن است که سزاوار جسم باشد ؟ معلوم است که با چنین عظمتی هیچ نسبتی با جسم ندارد . پس ای جسم ، از چنین جانِ عظیمی دست بشُوی . یعنی غُل و زنجیرت را از بال و پَر روح بردار تا روح در اعلی مرتبۀ آسمان به پرواز درآید .
بیت 4583
ای تنِ گشته وِثاقِ جان ، بس است
چند تانَد بحر در مَشکی نشست ؟
ای جسمی که منزلگهِ روح شده ای . دیگر بس است . تا کی ممکن است که دریا در مَشکی جای گیرد . [ وِثاق = اتاق ، خرگاه ]
بیت 4584
ای هزاران جبرئیل اندر بشر
ای مسیحانِ نهان در جَوفِ خر
ای انسان کاملی که به تنهایی معادل هزاران جبرییلی . ای انسان کاملی که جمعِ ارواح پاکان در قالب عنصری تو نهفته است . [ منظور بیان جامعیّت انسان کامل است که او به تنهایی جامعِ جمیع ساحات و حضرات وجودی است . «مسیح» که در اینجا به صورت جمع آمده کنایه از «روح» لطیف ربّانی است . و «خر» کنایه از جسم و کلّاََ جنبۀ مادّی و بهیمی انسان است . ]
بیت 4585
ای هزاران کعبه پنهان در کنیس
ای غلط اندازِ عِفریت و بِلیس
ای انسان کامل ، عظمت باطن تو را می توان اینگونه مثال زد : روح تو همچون هزاران کعبه است . و جسم تو همچون بُتخانه . که این هزاران کعبه در بُتخانه ای پنهان شده است . تو ای انسان کامل دیو و ابلیس را به اشتباه انداخته ای . ( کنیس = بُتت خانه ، معبد یهودیان / غلط انداز = به اشتباه درآورنده / عِفریت = مشتق از عَفر ( = خاک ، به خاک مالیدن ) به معنی مردِ زشت روی نیرومند است ( مفردات راغب ، ص 351 ) . زمخشری و امام فخر رازی در تفسیر خود در معنی عفریت گفته اند : مردی خبیث و مهیب که پشتِ حریفان را به خاک می رساند ( الکشّاف ، ج 3 ، ص 367 و التفسیر الکبیر ، ج 24 ، ص 197 ) . طبرسی از قول ابن عباس گفته است : عفریت به معنی سرکش و گُربُز است ( مجمع البیان ، ج 7 ، ص 233 ) ) [ ابلیس خلقت آتشین خود را بر خلقت گِلین آدم (ع) برتر دانست و نتوانست گوهر تابناک روح ربّانی آدم را ببیند . ابلیسانِ آدم روی نیز همینگونه اند . خود را از اهل الله و خاکساران ذوالجلال برتر دانند و با تکبّر و غرور به آنان درنگرنند . ]
بیت 4586
سَجده گاهِ لامکانی در مکان
مر بِلیسان را ز تو ویران دکان
آدم سجده گاهی لامکانی در مکان است . دکان ابلیسان و شیاطین بر اثر وجود تو از رونق افتاد و ویران شد . زیرا خود را برتر از تو دانستند و به راه طغیان و عصیان رفتند .
بیت 4587
که چرا من خدمتِ این طین کنم ؟
صورتی را من لقب چون دین کنم ؟
شیطان می گوید : چرا باید بر این موجود گِلی (انسان) سجده آورم ؟ چرا باید بر قالبی عنصری نام دین و ایمان بنهم ؟ [ شیطان صفتان نیز با ناز و تکبّر گویند که عارفانِ بالله و خاکساران لِلّه کیان اند که با دیدۀ عزّت و کرامت بدانان درنگریم ؟ ]
بیت 4588
نیست صورت ، چشم را نیکو بمال
/ تا ببینی شَعشَعۀ نورِ جلال
پس بدین صورت پرستان کودن و غبیّ خطاب در می رسد که آدم (انسان کامل) فقط همین کالبد عنصری نیست . چشمانت را خوب بمال تا پرتو نور جلال الهی را در وجود او ببینی .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۰۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۱ - باز آمدن به شرح قصهٔ شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاه:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4589
شاهزاده پیشِ شَه حَیرانِ این
هفت گردون دیده در یک مشت طین
شاهزاده بزرگین در محضر شاه چین حیران این حقیقت بود که هفت فلک را در مُشتی گِل می دید . ( طین = گِل ) [ در اینجا شاهِ چشن کنایه از انسانِ کامل است که عالم اکبر در جسم صغیر او منطوی گشته است . ]
بیت 4590
هیچ ممکن نَی به بحثی لب گشود
لیک جان با جان دَمی خامُش نبود
اصلاََ امکان نداشت که در برابر شاه (انسان کامل) لب به سخن گشاید . ولی جانِ او با جانِ شاه حتّی لحظه ای از گفتگو باز نایستاده بود . یعنی مرید با مراد اتّصالِ روحی دارد و هر چند میانِ آن دو حرف و صوتی مبادله نشود . ولی از طریق پیوند روحی و تبادل امواج درونی با یکدیگر متّصلاََ حرف می زنند .
بیت 4591
آمده در خاطرش کین بس خفی ست
اینهمه معنی ست ، پس صورت ز چیست ؟
شاهزاده با خود می گفت : این دیگر چه سِرِّ مکتومی است . این شاه یکپارچه معنویت است . پس صورت ظاهری او برای چیست ؟ یعنی این معنویّت خالص چه نیازی به جسم داشت ؟ اصلاََ صورت ظاهر چه فایده ای دارد و به چه کار می آید ؟ و عشق به صورت چه ضرورتی دارد ؟
بیت 4592
صورتی از صورتت بیزار کُن
خُفته یی هر خُفته را بیدار کُن
صورتی او را از صورت بیزار می کند . و خفته ای همۀ خفتگان را بیدار می کند . ( بیزار کُن = بیزار کننده / بیدار کُن = بیدار کننده ) [ مولانا در جواب سؤال شاهزاده که در بیت قبل آمد می گوید : درست است که انسان کامل در جسمی مجسّم و صورتی مصوّر است . ولی همین جسم و صورت سالکان و طالبان حقیقت را از صورت پرستی می رهاند . چنانکه در بیت 74 دفتر دوم فرماید :
چون خلیل آمد خیالِ یارِ من
صورتش بُت ، معنیِ او بُت شکن
عارفی که در امور حیوانی و مکاسب بهیمی خواب است و در امور معنوی بیدار . خفتگان خواب غفلت را با سخنان استوار و متین خود به خودآگاهی و خویشتن شناسی وارد می سازد . مصراع اوّل را می توانیم اینگونه معنی کنیم : عشق صوری و مجازی پُلی است که آدمی را به سر منزل عشق حقیقی می رساند . چنانکه در بیت 111 دفتر اوّل فرماید :
عاشقی گر زین سر و گر زآن سر است عاقبت ما را بدان سو رهبر است ]
بیت 4593
آن کلامت می رهاند از کلام
و آن سَقامت می جهاند از سَقام
آن کلام ، یعنی سخن عشق ، تو را از قیل و قال و کلام های نفسانی می رهاند . و آن بیماری ، یعنی بیماری عشق ، تو را از جمیع بیماری های اخلاقی نجات می بخشد . ( سَقام = بیماری ) [ مولانا در بیت 22 دفتر اوّل فرماید :
هر که را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد ]
بیت 4594
پس سَقامِ عشق ، جانِ صحّت است
رنجهااَش حسرتِ هر راحت است
پس بیماری عشق ، روح و جوهر سلامتی است . و رنج هایی که در راهِ عشق نصیب عاشق می شود مایۀ غبطۀ هر آرامشی است .
بیت 4595
ای تن اکنون دستِ خود زین جان بشُو
ور نمی شویی ، جز این جانی بجُو
ای جسم اینک دست از روحِ لطیف ربّانی بشُوی . یعنی روح را رها کن تا به بالندگی رسد و اگر نمی خواهی از او دست برداری . پس لااقل روحی دیگر طلب کن . یعنی روحِ ربّانی را رها و به روح حیوانی چنگ در زن .
بیت 4596
حاصل آن شَه ، نیک او را می نواخت
او از آن خورشید ، چون مَه می گداخت
خلاصه شاه چین شاهزاده را بخوبی مورد لطف و نوازش خویش قرار می داد . و شاهزاده نیز مانند ماه در برابر آن خورشید معنویت ذوب می شد . یعنی به محاق فنا می رفت . زیرا در انوار قاهرۀ او محو شده بود .
بیت 4597
آن گُدازِ عاشقان باشد نمو
همچو مَه اندر گُدازش تازه رُو
گداختن عشّاق ، همان بالیدن و رشد کردن آنان است . مانند ماه که از گداختن و نقصان طراوت چهره پیدا می کند . زیرا نقصان ماه نهایتاََ به بدرِ کامل می انجامد .
بیت 4598
جمله رنجوران ، دوا دارند امید
نالد این رنجور ، کِم افزون کنید
همۀ بیماران جسمانی ، منتظر شفا و درمان اند . ولی بیمار عشق دائماََ می گوید که بیماری ام را بیشتر کنید .
بیت 4599
خوشتر از این سَم ، ندیدم شربتی
زین مرض خوشتر ، نباشد صحّتی
عاشق می گوید : هیچ شربتی را گواراتر از زهرِ عشق ندیدم . و هیچ سلامتی و صحّتی از بیماری عشق دلنشین تر نیست .
بیت 4600
زین گُنه بهتر ، نباشد طاعتی
سالها ، نسبت بدین دَم ، ساعتی
هیچ طاعتی بهتر از گناهِ عشق نیست . سالیان متمادی نسبت به لحظۀ درد عشق ، لحظه ای بیش شمرده نشود .
بیت 4601
مدّتی بُد پیشِ این شَه زین نَسَق
دل کباب و جان نهاده بر طبق
شاهزاده مدّتی بدین ترتیب با دلی از عشق شاه سوخته و جانی بدو نثار کرده کنار او نشست . [ نَسَق = نظم ، ترتیب ]
بیت 4602
گفت : شَه از هر کسی یک سَر بُرید
من ز شَه هر لحظه قربانم جدید
شاهزاده گفت : شاه سرِ هر کسی را یک بار بُرید . ولی من هر لحظه در راهِ عشقِ تو از نو قربانی می شوم .
بیت 4603
من فقیرم از زَر ، از سَر مُحتَشَم
صد هزاران سَر خَلَف دارد سَرم
من از نظر مالی فقیرم . ولی از نظر سر توانگرم . یعنی من هر بار که کشته شوم ققنوس وار از خاکستر وجودم پَر می گشایم و به حیاتی برتر زنده می شوم . و هر سری که از من ببُرند . سرِ دیگر جانشین آن شود و سر من صد هزار سر جانشین این سر دارد .
بیت 4604
با دو پا در عشق نتوان تاختن
با یکی سَر عشق نتوان باختن
زیرا با دو پا نمی توان در طریق عشق تاخت و تاز کرد . و با یک سر هم نمی توان عشقبازی کرد . [ شخص باید پاها و سرها بدهد تا عاشق نامیده شود . ]
بیت 4605
هر کسی را خود دو پا و یک سَر است
با هزاران پا و سَر ، تن نادر است
هر آدمی دو پا و یک سر دارد . امّا تنی که هزاران پا و سر داشته باشد نادر است . [ فقط تنِ عشّاق هزاران پا و سر دارد . ]
بیت 4606
زین سبب هَنگامه ها شد کُل هَدر
هست این هَنگامه هر دَم گرم تر
به همین علّت همۀ هنگامه ها به هدر رفته است . امّا هنگامۀ عشّاق هر لحظه داغ تر می شود .
بیت 4607
معدنِ گرمی است اندر لامکان
هفت دوزخ ازشَرارش یک دُخان
عشق در عالم لامکان ، معدن دارد . و هفت طبقۀ جهنم در قیاس با شعلۀ عشق ، دودی بیش نیست . [ «هفت دوزخ» کنایه از اوصاف بهیمی که در آتش عشق الهی محو می گردد . ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۵۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۲ - در بیان آنک دوزخ گوید کی قنطرهٔ صراط بر سر اوست ای مؤمن از صراط زودتر بگذر زود بشتاب تا عظمت نور تو آتش ما را نکشد جز یا مؤمن فان نورک اطفاء ناری:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4608
ز آتشِ عاشق ازین رو ، ای صَفی
می شود دوزخ ضعیف و مُنطَفی
ای برگزیده ، به همین سبب است که دوزخ از آتشِ عاشق ، خموده و خموش می گردد . [ مُنطَفی = خاموش ]
بیت 4609
گویدش : بگذر سبک ، ای مُحتَشَم
ورنه آتش هایِ تو مُرد آتشم
دوزخ به مؤمن عاشق گوید : ای بزرگوار ، زود از من بگذر که آتش عشقِ تو مرا خموش سازد .
بیت 4610
کفر ، که کبریتِ دوزخ اوست و بس
بین که می پَخسانَد او را این نَفَس
کفر که فقط مایۀ احتراق جهنم است و لاغیر . ببین که دَمِ مؤمنِ عاشق آن را خموش و فسرده می سازد .
بیت 4611
زود کبریتت بدین سودا سپار
/ تا نه دوزخ بر تو تازد ، نه شَرار
هر چه سریعتر آتشگیرۀ کفر را به سودایِ عشق ربّانی بسپار تا نه جهنم اوصاف بهیمی بر روح تو حمله آرد و نه آتش نفسانیّات .
بیت 4612
گویدش جنّت : گذر کن همچو باد / ورنه گردد هر چه من دارم کساد
بهشت نیز به عاشق گوید : هر چه سریعتر از من بگذر . و الّا هر چه دارم از رونق بیفتد . یعنی نعیم من در برابر صفای روحی تو به چیزی شمرده نآید .
بیت 4613
که تو صاحب خرمنی ، من خوشه چین / من بُتی ام ، تو ولایت هایِ چین
زیرا تو ای مؤمنِ عاشق به منزلۀ خرمنی و من خوشه چین . و من به منزلۀ معشوقی زیبا رخسارم . ولی تو جمیع ولایات چینی . یعنی من یکی از پریچهرگان خطّۀ چینم . در حالی که تو تمام زیبایی های محبوبان چین را در خود یکجا جمع داری . [ «بُت» در اینجا به معنی محبوب زیباروست . «ولایات چین» کنایه از زیبارویان چین است . ]
منظور دو بیت اخیر : بهشت و نعیم آن یکی از جلوات باطنِ عارفِ بِالله است . و این نهایت تمجید از انسان کامل است .
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4608
ز آتشِ عاشق ازین رو ، ای صَفی
می شود دوزخ ضعیف و مُنطَفی
ای برگزیده ، به همین سبب است که دوزخ از آتشِ عاشق ، خموده و خموش می گردد . [ مُنطَفی = خاموش ]
بیت 4609
گویدش : بگذر سبک ، ای مُحتَشَم
ورنه آتش هایِ تو مُرد آتشم
دوزخ به مؤمن عاشق گوید : ای بزرگوار ، زود از من بگذر که آتش عشقِ تو مرا خموش سازد .
بیت 4610
کفر ، که کبریتِ دوزخ اوست و بس
بین که می پَخسانَد او را این نَفَس
کفر که فقط مایۀ احتراق جهنم است و لاغیر . ببین که دَمِ مؤمنِ عاشق آن را خموش و فسرده می سازد .
بیت 4611
زود کبریتت بدین سودا سپار
/ تا نه دوزخ بر تو تازد ، نه شَرار
هر چه سریعتر آتشگیرۀ کفر را به سودایِ عشق ربّانی بسپار تا نه جهنم اوصاف بهیمی بر روح تو حمله آرد و نه آتش نفسانیّات .
بیت 4614
هست لرزان زو جَحیم و هم جِنان
/ نه مر این را ، نه مر آن را ، زو امان
هم دوزخ از حقیقت باطن انسان کامل لرزان و مضطرب است و هم بهشت . نه دوزخ از او امان دارد و نه بهشت . ( جَحیم = دوزخ / جِنان = بهشت ، جمع جنّت است ولی فارسیان از آن معنی مفرد اراده می کنند . ) [ بهشت و دوزخ دو جلوه لطفیّه و قهریّه انسان کامل است . لطف او برتر از الطاف بهشتی است و قهر او نیز قهّارتر از صولت دوزخ . ]
بیت 4615
رفت عمرش ، چاره را فرصت نیافت
صبر ، بس سوزان بُد و جان برنتافت
در اینجا مولانا به صورت حکایت سه شاهزاده بازمی گردد و می گوید : عُمرِ شاهزادۀ بزرگین سپری شد در حالی که فرصت نیافت که فراق خود را از معشوق چاره کند . زیرا صبر پدیده ای جان گداز است و جان او نتوانست بر فراق معشوق صبر آرد .
بیت 4616
مدّتی دندان کنان این می کشید
نارسیده ، عمرِ او آخِر رسید
مدّتی دندان روی جگر گذاشت و رنج فراوان را تحمل کرد . ولی هنوز به وصال معشوق نرسیده بود که عمرش به پایان رسید . [ دندان کنان = معادل تعبیر «دندان روی جگر نهادن» است به معنی تحمل زجر و سختی ]
بیت 4617
صورتِ معشوق زو شد در نهفت
رفت و شد با معنیِ معشوق جُفت
صورت معشوق از وی نهان گشت . امّا او از دارِ این دنیا کوچید و در آن دنیا به حقیقتِ معشوق پیوست . [ وصال حضرت معشوق در دنیا برای او حاصل نشد بلکه در آن سرای بدو رسید . ]
بیت 4618
گفت : لُبسش گر ز شَعر و شُشتَر است
اِعتناقِ بی حجابش خوش تر است
شاهزاده با زبان حال (نه زبان قال) گفت : پوششِ معشوق حتّی اگر از پشم و دیبای شوشتری هم که باشد . البته هم آغوشی با معشوق ، به صورت عریان و بدون لباس لذّت بخش تر است . [ لُبس = پوشش / شَعر = موی ، در اینجا مراد لباس نرم و لطیفی است که از پشم و کرک باشد / اِعتناق = دست در گردن یکدیگر انداختن ، هم آغوش شدن / شُشتر = مخفّفِ شوشتر ، مراد حریر و دیبای شوشتری است که به لطافت و نرمی مشهور بوده است ]
منظور بیت : هر قدر که صُور خیالیّه معشوق در دل عاشق ، زیبا منعکس شود باز جایِ خود معشوق را نمی گیرد . پس شهود بی واسطۀ حقیقت بسی برتر از مشاهدۀ با واسطۀ حقیقت است .
بیت 4619
من شدم عریان ز تن ، او از خیال
/ می خِرامم در نِهایاتُ الوِصال
من از جسم خود عریان شدم و معشوق از خیال . یعنی من از عالم جسمانی مفارقت جُستم و حضرت معشوق از صُورِ خیالیّه بشری جدا شد و به صورت معنیِ صرف و حقیقت محض بر من تجلّی کرد . بنابراین تا وقتی که انسان اسیر مقتضیات جسمانی است حضرت حق را در حجاب صورت های خیالی مشاهده می کند . و همینکه از عالم جسمانی برهید حُجُب خیالات و اوهام از برابر دیدۀ او کنار رود و حقیقت عریان بر او تجلّی کند . بدین سان به سوی اعلی مرتبۀ وصال ره می پویم .
بیت 4620
این مباحث تا بدین جا گفتنی ست
هر چه آید زین سپس بنهفتنی ست
مولانا در این بیت به مشتاقان حقیقت گوشزد می کند و می گوید : این بحث ها تا این مرحله قابل گفتن و بیان کردن بود . ولی بعد از این هر چه به قلبم خطور کند باید پنهان بدارم و در گفت نیاورم که سخن تابِ آن معانی قاهر را ندارد . مولانا در بیت 693 دفتر اوّل فرماید :
زین سبب من تیغ کردم در غِلاف
تا که کژخوانی نخواند بر خِلاف
بیت 4621
ور بگویی ، ور بکوشی صدهزار
هست بیگار و ، نگردد آشکار
اگر فرضاََ صد هزار مرتبه اسرار آن را بر زبان آری و برای بیان آن نیز صد هزار مرتبه تلاش کنی . زحمت بیهوده ای کشیده ای زیرا سرِّ اکبر حقیقت اندر گفت نآید .
بیت 4622
تا به دریا ، سیرِ اسپ و زین بُوَد
به ازینَت مَرکبِ چوبین بُوَد
برای مثال ، اسب و سوار ، تا لب دریا می توانند پیش روند . ولی از آن به بعد وسیلۀ نقلیۀ چوبی یعنی قایق و امثال آن لازم است . [ مراد از «زین» در اینجا سوار است زیرا شخص روی زین می نشیند . در این بیت «اسب و زین» کنایه از مرتبۀ شریعت یا علم الیقین است . و «مرکب چوبین» کنایه از طریقت یا عین الیقین است . و غرق شدن در دریا کنایه از حقیقت و یا حق الیقین است . ]
بیت 4623
مَرکبِ چوبین ، به خشکی ابتر است
خاص ، آن دریاییان را رهبر است
مرکوب چوبی (قایق و نظایر آن) به درد خشکی نمی خورد . بلکه وسیلۀ مخصوص در سفرهای دریایی (آبی) است و مسافران دریایی را جا به جا می کند .
بیت 4624
این خموشی مَرکبِ چوبین بُوَد
بحریان را خامُشی تلقین بُوَد
سکوت نیز مرکوبی چوبی است . مسافران دریا با سکوت مورد تعلیم و تلقین قرار می گیرند . یعنی سالکین طریقت به سفینۀ سکوت درآیند تا بتوانند بحر حقیقت را بپیمایند . [ سکوت اهل الله به سالک نشان می دهد که در اینجا نکته ای بس مکتوم و رازی سر به مُهر است که با قیل و قال مکشوف نگردد . بلکه با سکوتی تؤام با تمرکز باطنی فهم افتد . ]
بیت 4625
هر خموشی که ملولت می کند
نعره هایِ عشقِ آن سو می زند
هر عارف خاموشی که خموشی او تو را دلتنگ می کند . در واقع خاموش نیست . بلکه از عشق حقیقی نعره ها می زند . [ منظور از «آن سو» جهان برین است . ]
بیت 4626
تو همی گویی : عجب ، خامُش چراست ؟ او همی گوید : عجب ، گوشش کجاست ؟
تو وقتی یکی از اهل الله را در خموشی می بینی تعجب می کنی و می گویی : عجبا ، این شخص چرا حرف نمی زند ؟ امّا او نیز به زبان حال می گوید : عجبا ، گوش این شخص کجا رفته است ؟ یعنی من با سکوت حرف می زنم و اگر کسی اهل اشارت باشد بشارت را دریابد . مولانا در بیت 1730 دفتر اوّل فرماید :
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم
تا که بی این هر سه با تو دم زنم
بیت 4627
من ز نعره کر شدم ، او بی خبر
تیزگوشان زین سَمَر هستند کر
من از بس نعره زدم کر شدم . امّا او از نعره های من هیچ خبر ندارد . و شنوایان حقیقی (صاحبدلان) از قصّۀ پُر غصّه عشاق ، کر شده اند . [ سَمَر = حکایتی که در شب نقل کنند ، قصّه های شبانه ]
بیت 4628
آن یکی در خواب ، نعره می زند
صد هزاران بحث و تلقین می کند
مثلاََ یکی در خواب نعره می زند و صدها هزار نوع بحث و گفتگو می کند .
بیت 4629
این نشسته پهلویِ او بی خبر
خفته خود آن است و کر آن شور و شر
ولی شخصی که در کنار او نشسته از این غوغا و قیل و قال بی خبر است . در واقع همو به خواب اندر است که نمی تواند شور و غوغایِ رویایی شخص خفته را بشنود .
بیت 4630
و آن کسی کِش مَرکبِ چوبین شکست
غرقه شد در آب ، او خود ماهی است
و کسی که مرکوب چوبی او بشکست و در اب غرقه شد . براستی که او ماهی است . [ این بیت اشارت دارد به مرتبۀ حق الیقین یا حقیقت که از مرتبۀ شریعت و طریقت برتر است . ]
بیت 4631
نه خموش است و نه گویا ، نادری ست
حالِ او را ، در عِبارت نام نیست
او نه ساکت است و نه ناطق . طُرفه حالتی دارد که نمی توان بر آن نامی نهاد . یعنی حالِ عارفِ فانی در حق به گفت نآید . به عبارت دیگر مقام فنا گفتنی نیست .
بیت 4632
نیست زین دو ، هر دو هست ، آن بوالعجب
شرحِ این گفتن برون است از ادب
عارفِ فانی در حق نه خاموش است و نه گویا . ولی هم خاموش است و هم گویا . شرحِ این حالت شگفت انگیز از حوصلۀ آداب مرسوم بیرون است . یعنی آن حالت نادر و غریب از حیطۀ گفتار خارج است . [ مفاهیم بلند عرفانی چون در ظروف کلمات در نگنجد ناچار زبان در بیان آن دچار تناقض شود . ]
بیت 4633
این مثال آمد رکیک و بی وُرود
لیک در محسوس از این بهتر نبود
مثالی که در خصوص عارف کامل آوردیم زشت و ناساز بود . امّا در جهان محسوسات بهتر از این مثال نمی توان پیدا کرد .
…منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4634
کوچکین رنجور بود و ، آن وسط /
بر جنازۀ آن بزرگ آمد فقط
برادر کوچک در آن هنگام بیمار بود . و فقط شاهزادۀ میانین بر جنازۀ شاهزادۀ بزرگین حاضر آمد .بیت 4635شاه دیدش ، گفت قاصد کین کی است ؟ / که از آن بحرست و ، این هم ماهی است ؟شاهِ چین وقتی شاهزادۀ میانین را دید او را شناخت ولی تجاهل کرد و عمداََ از مُعرِّف سؤال کرد که این شخص کیست ؟ آیا او هم از همان دریاست ؟ آیا این شخص هم ماهیِ آن دریاست ؟ یعنی آیا این شخص هم به دریای عشق تعلّق دارد ؟ [ جواب این سؤالات در بیت بعدی آمده است . ]بیت 4636پس معرّف گفت : پورِ آن پدر / این برادر زآن برادر خُردترپس مُعرِّف گفت : بله ، این شخص نیز پسرِ آن پدر است . یعنی او نیز شاهزاده است . منتهی از نظر سنّی کوچکتر از برادری است که فوت کرد . ]بیت 4637شه نوازیدش که هستی یادگار / کرد این را هم بدین پُرسش شکارشاهِ چین او را مورد لطف قرار داد و بدو گفت که تو یادگار او در نزد ما هستی . شاه با این احوالپرسی و تفقّد ، قلب او را صید کرد .
[ شاه برادر میانین به یادگار برادر بزرگین به ملازمت خویش برگُزید و قلب او را با این طلف مسخّر کرد]
. ]بیت 4638
از نوازِ شاه ، آن زارِ حَنید
/ در تنِ خود ، غیرِ جان ، جانی بدید
بر اثر لطف و نوازش شاه چین ، آن خسته دلِ دردِ فراق کشیده ، بجز جانِ معمولی خود ، جانی دیگر مشاهده کرد . یعنی به مدد آن شاه معنوی و انفاس زکیّه او به ترقّیِ معنوی و تعالی روحی نائل آمد . [ حَنید = در اصل به معنی گاو گوسفند بریان شده است امّا در اینجا مجازاََ به معنی دل سوخته و داغدیده آمده است . ]
بیت 4639
در دلِ خود ، دید عالی غُلغُله
/ که نیابد صوفی آن در صد چِله
شاهزادۀ میانین در دلِ خود چنان غوغای روحانی و غلغلۀ معنوی را یافت که صوفیِ اهل ریاضت حتّی پس از صد بار چلّه نشینی نمی تواند بدان حالت برسد . [ در این بیت لزوم داشتن مرشد را در سلوک تصریح شده است . ولیِّ مرشد در صورتی که صالح باشد راهِ طویل سلوک فردی و سرخود را کوتاه می کند . چنانکه در بیت 558 دفتر سوم فرماید :هر که در ره ، بی قلاووزی رود / هر دو روزه راه ، صد ساله شود ]چلّه = چلّه نشینی ، خلوت نشینی ، خلوت نشینی از برنامه های لازم سلوک است خلوت نشینی در نزد صوفیه عبارت است از عزلت و دوری از مردم به قصد عبادت و ریاضت تا بدین سبب حالت انقطاع و جمعیت خاطر و تمرکز فکر حاصل آید . یکی از عارفان گوید : ” خلوت صفت اهل صَفوَت بُوَد و عُزلَت از نشانه های وصلت بُوَد ” . سنت خلوت نشینی از سنن پسندیده انبیا و اولیاست چنانکه حضرت موسی (ع) چهل شبانه روز به میقات رفت و از خلق و خلایق دوری گزید و حضرت عیسی (ع) نیز ادب خلوت نشینی را رعایت می کرد و حضرت محمد (ص) نیز عادت داشت سالی یک ماه در غار حرا خلوت گزیند و به ذکر و حمد و تعبد پردازد و در آستانه بعثت نیز میل فراوانی به خلوت داشت . حضرت محمد (ص) می فرمایند ” هر کس چهل بامداد ، برای خدا خالص و بی شائبه باشد . چشمه ساران حکمت و فرزانگی از قلبش بجوشد و بر زبانش جاری گردد “. حکمت خلوت نشینی در چهل صباح آن است که در هر صباح حجابی از سالک برداشته شود و نشان صحت خلوت نشینی آن است که پس از اتمام این دوره جویبار حکمت از دل او برجوشد و بر زبانش جاری گردد . اما عمده آداب خلوت نشینی بدین قرار است : کم خوردن ، کم خفتن ، کم گفتن یا صمتِ کامل ، اجتناب از معاشرت ، مداومت بر ذکر ، نفی خواطر و دوام مراقبه . ( مصباح الهدایة ، ص 160 تا 163 ) . معمولا خلوت نشینی به مدت چهل شبانه روز است و در این مدت به ذکر و فکر و عبادت مشغول می شوند و ترک حیوانی می کنند . ( مقالات شمس ، ص 184 )
بیت 4640
عرصه و دیوار و کوهِ سنگ بافت
/ پیشِ او چون نارِ خندان می شکافت
میدان و در و دیوار و کوهِ بافته شده از سنگ در برابر او مانند انار خندان بر خود می شکافت . یعنی حقیقت هر چیز برای او منکشف می شد . [ سنگ بافت = بافته شده از سنگ / انار خندان = انار شکافته ، مراد انکشاف اسرار بر شاهزاده است . همانطور انار شکافته دانه هایش پیداست . موجودات نیز درون خود را بر او آشکار کرده بودند . ]منظور بیت : همۀ موجودات جهان ، حتّی جمادات نیز در نظر او مَجلا و مِرآتِ تجلیّات الهی شدند زیرا به مدد پیرِ راهدان (شاه چین) حُجُب ناسوتی از برابر چشم شاهزاده واپس رفت و او توانست حقیقت مکشوفِ هر چیز را مشاهده کند .
بیت 4641
ذره ذرّه پیشِ او همچون قِباب
/ دَم به دَم می کرد صد گون فتحِ باب
هر ذرّه از موجوداتِ جهان در نظر شاهزاده به صورت گنبدی بزرگ جلوه می کرد . یعنی هر ذرّه در دلِ خود ، جهانی پهناور است و این حقیقت فقط دانایان و اهلِ نظر دانند . آن شاهزاده به مرتبه ای از روشن بینی رسیده بود که بدین امر وقوف داشت . و شاهِ چین هر لحظه برای شاهزاده صد نوع راز گشایی می کرد . [ قِباب = گنبدها ، جمع قبّه ]
بیت 4642
باب ، گه روزَن شدی ، گاهی شعاع
/ خاک گه گندم شدیّ و ، گاه صاع
در ، گاه به صورت روزنه درمی آمد و گاه به صورت پرتو ، خاک ، گاه گندم می شد و گاه پیمانه . ( صاع = پیمانه ، معادل چهار مُدّ که امروزه تقریباََ برابر سه کیلو گرم است ) [ موجودات قابلیّت تبدّل به یکدیگر را ددارند . شاهزاده بدان بصیرتی رسیده بود که بر حقایق اشیاء وقوف می یافت و رازِ وحدت وجود را اعیاناََ می دید . ]
بیت 4643
در نظرها چرخ ، بس کهنه و قَدید
/ پیشِ چشمش هر دَمی خلقُ جَدید
هر چند آسمان یعنی کُلِّ جهان در نظر ظاهریان کهنه و فرسوده می نماید . لیکن در نظر او ، یعنی شاهزاده هر لحظه از نو پدید می آید . یعنی عارفان ، تازه بین هستند چرا که برای جهان ثبوت و سکونی قائل نیستند . بلکه آن را هر لحظه در تغیّر و تحوّل می بینند . [ قَدید = گوشتی که در قدیم می خشکاندند و در زمستان مصرف می کردند ، در اینجا به معنی کهنه و فرسوده ]
بیت 4644
روحِ زیبا چونکه وارست از جسد
/ از قضا بی شک چنین چشمش رسد
وقتی روح لطیف و زیبا از قفس کالبد آزاد شد . طبق قضای الهی بدو چشمی حقیقت بین عطا شود .
[ در آیه 22 سورۀ ق آمده است « ای نادان ، تو از چنین روزی به غفلت اندر بودی . تا آنکه پرده از برابر چشمانِ تو برداشتیم و در این روز چشمانت تیزبین شد
. ]بیت 4645
صد هزاران غیب ، پیشش شد پدید
/ آنچه چشمِ محرمان بیند ، بدید
صدها هزار مورد از امور غیبی بر شاهزاده مکشوف گشت . هر آنچه چشمِ محرمانِ اسرار می بیند . چشم او نیز همان ها را دید .
بیت 4646
آنچه او اندر کُتب برخوانده بود
/ چشم را در صورتِ آن برگشود
همۀ مطالبی که شاهزاده در کتابهای آسمانی خوانده بود عیناََ شهود کرد . یعنی از مرتبۀ علم الیقین به مرتبۀ عین الیقین تعالی یافت .
بیت 4647
از غُبارِ مَرکبِ آن شاهِ نر
/ یافت او کُحلِ عزیزی در بَصَر
از گرد و غُباری که سمندِ همّتِ آن شاه پُر اقتدار انگیخته بود . سرمه ای گرانبها در چشم خود یافت . یعنی شاهزاده به همّت آن شاه طریقت چشم دلِ خود را بصیر یافت . [ کُحل = سرمه ]
بیت 4648
بر چنین گُلزار دامن می کشید
/ جزو جزوش نعره زن : هَل مِن مَزید ؟
شاهزاده در چنین گلستان اسرار و حقایقِ ربّانی می خرامید و هر یک از اجزایِ وجودش فریاد برمی آورد که : آیا بیشتر از این هست ؟ [ در مصراع دوم از آیه 30 سورۀ ق اقتباس شده است . « روزی که دوزخ را گوییم : آیا سیر گشتی ؟ و گوید : آیا بیش از این هست ؟ » منظور اینست که شاهزاده از انکشاف اسرار سیر نمی شد .
بیت 4649
گُلشنی کز بَقل روید ، یک دَم است
/ گُلشنی کز عقل روید ، خُرّم است
گلزاری که از بذر و نبات روید سریع الزوال است . امّا گلزاری که از عقل روید هموار سرسبز و مصفاست . ( بَقل = سبزه و گیاهی که از زمین بروید ][ گل همی پنج روز و شش باشد / وین گلستان همیشه خوش باشد ]
بیت 4650
گُلشنی کز گِل دمد ، گردد تباه
/ گُلشنی کز دل دمد ، وافَرحَتاه
گلزاری که از گِل بردَمَد می پژمرد . امّا خوشا بر آن گلزاری که از دل بردمد . [ وافَرحَتاه = خوشا ، کلمه ای که در مقام اظهار شادی گویند ]
بیت 4651
علم هایِ بامزۀ دانسته مان
/ زآن گلستان یک دو سه گُلدسته داناین
همه علومی را که مطبوع می دانیم تماماََ دو سه دسته گل از گلزار اسرار الهی است
.بیت 4652
زآن زبونِ این دو سه گلدسته ایم
/ که درِ گلزار بر خود بسته ایم
از آنرو ذلیلِ این دو سه دسته گل شده ایم که درِ گلزار معنوی را به روی خود بسته ایم . [ مولانا در ابیات پیشین بخصوص دو بیت اخیر مقایسه ای کرده است میان علوم تحقیقی (عرفانیات) و علوم تقلیدی (علوم رسمی و اکتسابی) . او می گوید : علوم اکتسابی بشری تماماََ از جهان برین القاء و الهام می شود و نسبت این علوم به علوم جهان برین ، نسبت چند دسته گل به گلستان است . امّا انسان کوته بین به همین چند دسته گل بسنده می کند و خود را از گلزار علوم محروم می دارد و با دست خود درِ گلزار حقایق را به روی خود می بندد . ]
بیت 4653
آنچنان مِفتاح ها هر دَم به نان /
می فُتد ، ای جان دریغا از بَنان
جانا ، دریغا که به سبب شکمبارگی کلیدهای گلزار اسرارِ ربّانی لحظه به لحظه از سرِ انگشتانمان بر زمین می افتد . [ بَنان = سرانگشت / به نان = به سبب میل به نان ، «نان» در اینجا کنایه از شکم و عوارض شکم است . ]منظور بیت : شکمبارگی و حیوان صفتی موجب محرومیت از گلزار حقایق ربّانی است
.بیت 4654
ور دَمی هم فارغ آرَندَت ز نان
/ گِردِ چادر گردی و عشقِ زنان
و تازه اگر لختی از مشکل شکم برآسایی پیرامونِ چادرِ زنان و شیفتگی آنان می گردی . یعنی وقتی شکمت سیر شد به فکر ارضای تحت البطن می افتی
.بیت 4655
باز اِستسقات چون شد موج زن
/ مُلکِ شهری بایدت پُر نان و زن
وقتی که میل و اشتهای سیری ناپذیر تو موّاج و متلاطم شود . دیگر به چند نان و چند زن هم قانع نمی شوی . بلکه طمع می کنی که یک شهر پُر از نان و زن به تو تعلّق داشته باشد . [ استسقاء = در لغت به معنی آب خواستن و آب کشیدن است و در اصطلاح طبِ قدیم بیماری و نُقصانی است که از ضعفِ جگر پدید می آید و بر اثرِ آن ، شخصِ بیمار دائماََ آب می خورد و سخت احساسِ تشنگی می کند در حالی که واقعاََ به آب نیاز ندارد . اطبای قدیم بر این باور بودند که چون جگر ضعیف می شود نمی تواند آب را به همۀ اندام های بدن برساند و در نتیجه بیمار دائماََ آب می طلبد ، در حالی که آب برای او مُضر است و اندام های او را آماسیده می کند اگر او به خوردنِ آب ادامه دهد هلاک می شود . بلکه درمان و بقای او در تشنگی کشیدن و حتی ندیدن آب است ( خفی علایی ، ص 204 ) . استسقاء در اینجا به معنی شهوات عِنان گسیخته و سیری ناپذیر است . اگر آدمی به صیانت نَفس نپردازد . شهوات طغیان کنند و حدّی نشناسند . ]
بیت 4656
مار بودی ، اژدها گشتی مگر
/ یک سَرَت بود ، این زمانی هفت سَر
ابتدا مار بودی . امّا رفته رفته به اژدها تبدیل شدی . قبلاََ مارِ یک سر بودی و اینک مارِ هفت سر شده ای . [ تمثیلی است از مقتدر شدن نَفسِ امّاره آنگاه که بدو مجال داده شود .
در بیت 2285 دفتر دوم می فرماید :اژدها گشته است آن مارِ سیاه
آنکه کِرمی بود افتاده به راه
]بیت 4657
اژدهایِ هفت سَر ، دوزخ بُوَد
/ حرصِ تو دانه ست و ، دوزخ فَخ بُوَد
اژدهای هفت سر همان جهنّم است و طمع تو به منزلۀ دانه است و جهنّم به منزلۀ دام است . [ فَخّ = دام / اژدهای هفت سر = کنایه از نَفسِ امّاره است و هفت سر بودن نَفس امّاره اشاره دارد به تکثّر و اقتدار عنان گسیختۀ آن . هر چه آدمی به سوی ارضای شهوات حیوانی رود نَفس امّاره اش ستبرتر گردد . در بیت 1375 دفتر اوّل آمده است :دوزخ است این نَفس و دوزخ اژدهاست
کو به دریاها نگردد کمّ و کاست ]
بیت 4658
دام را بِدران ، بسوزان دانه را
/ باز کُن درهای نو ، این خانه را
دام را پاره کن و دانه را بسوزان و برای خانۀ وجود خود درهایی جدید به سوی عالم نور بگشا
.بیت 4659
چون تو عاشق نیستی ، ای نرگدا
/ همچو کوهی بی خبر ، داری صَدا
ای گدای سمج ، حال که تو عاشق نیستی ، مانند کوه ، ناآگاهانه صدا را منعکس می کنی . ( نرگدا = گدای سمج / صَدا = طنین صوت ) [ از این بیت تا چند بیت دیگر بحث بر محور اهل تقلید است . اینان همچون کوهِ جامدند که صدا و ندا را در خود طنین می دهند بی آنکه مفهوم آن را بدانند . ]
بیت 4660
کوه را گفتار کی باشد ز خَود ؟
/ عکسِ غیرست آن صدا ای مُعتَمَد
کوه چگونه ممکن است که صدا و ندایی از خود داشته باشد ؟ ای دوست مورد اعتماد ، آن صدا و ندا مسلماََ از کوه نیست بلکه از کسی دیگر است
.بیت 4661
گفتِ تو ، زآن سان که عکسِ دیگری ست جمله احوالت ، بجز هم عکس نیست
گفتار تو نیز از تو نیست بلکه انعکاس صوت دیگران است . یعنی این سخنان انیق و کلمات رشیق که بر زبان می آوری جملگی تقلیدی است . زیرا به بطن آن راه نیافته ای . چنانکه طوطیان نیز بر این سیاقت سخن می گویند . [ خلاصه همۀ احوالِ تو چیزی جز تقلید از دیگران نیست .
بیت 4662
خشم و ذوقت هر دو عکسِ دیگران
شادیِ قَوّاده و خشمِ عَوان.
هم غضب تو مقلّدانه است و هم شادمانی تو . درست مانند شادی «پااندازان» و خشم مأموران حکومتی . ( قَوّاده = پاانداز ، کسی که زنان و مردان را برای هم آغوشی به هم برساند / عَوان = پاسبان و مأمور اجرای حکم دیوان قضا )
بیت 4663
آن عَوان را ، آن ضعیف آخِر چه کرد ؟
/ که دهد او را به کینه زجر و درد
آخِر آن شخص ضعیف در حق آن مأمور حکومتی چه جفایی کرده است که با کینه او را مورد شکنجه و تعذیب قرار می دهد ؟ [ چون حاکم از فعل آن ضعیف به خشم آمده به عوان می گوید او را بزن و عوان نیز تا قبل از فرمان حاکم هیچ کینه ای نسبت بدان فرد نداشته ، امّا با اشارۀ حاکم ناگهان به انبان خشم و غضب تبدیل می شود . احوال مقلّدان اینگونه است . ]
بیت 4664
تا به کی عکسِ خیالِ لامِعه ؟
جهد کن تا گرددت این واقعه
آخر تا کی می خواهی اندیشه های درخشان ارباب بصیرت را مقلّدانه در خود انعکاس دهی ؟ یعنی اهل تحقیق و ارباب تفکّر اصیل اندیشه هایی درخشان دارند . و تو به جای آنکه به نحو محقّقانه اندیشه ورزی کنی . طوطی وار اندیشه های آنان را به نمایش می گذاری بی آنکه بدانی آنان چه می گویند . پس تلاش کن تا اندیشه های اصیل بر قلب تو وارد شود . [ لامعه = درخشان / واقعه = اهلِ خلوت را گاه به گاه در اثنای ذکر و استغراق در آن حالتی اتفاق افتد که از محسوسات غایب شوند و بعضی از امور غیبی بر ایشان کشف شود ]
بیت 4665
تا که گفتارت ز حالِ تو بُوَد
/ سیرِ تو با پَرّ و بالِ تو بُوَد
تا سخن تو بیان حالِ تو باشد و سَیران و طَیرانِ تو نیز با بال و پَرِ همّت و فکرت تو باشد نه با بال و پَرِ ساختگی و بربسته
.بیت 4666
صید گیرد تیر ، هم با پَرِّ غیر /
لاجَرَم بی بهره است از لَحمِ طَیر
مثلاََ تیر هم صید می گیرد البتّه با پَرِ دیگری . یعنی با نیروی دیگران شکار را هدف قرار می دهد . به همین سبب از گوشت پرندگان بدو نصیبی نرسد . [ لَحم = گوشت / طَیر = پرنده ]
بیت 4667
باز ، صید آرَد ، به خود از کوهسار
/ لاجَرَم شاهش خورانَد کبک و سار
امّا بازِ شکاری نیز از کوهستان پرنده شکار می کند . منتهی با تلاش و نیروی بال و پَرِ خود . ناگزیر شاه بدو گوشت کبک و سار می خوراند . [ دو بیت اخیر تمثیلی است در بیان فرق مقلّد و محقّق ]
بیت 4668
منطقی کز وحی نَبوَد ، از هواست
/ همچو خاکی در هوا و در هَباست
سخنی که از منبع وحی سرچشمه نگیرد . قطعاََ از هواهای نفسانی نشأت یافته است . چنین سخنی مانند گرد و غبار در هوا پراکنده است . یعنی سخنان نفسانی بی مأخذ است و پا در هوا . [ هبا = مخفّف هباء به معنی ذرّات پراکنده گرد و غبار در هوا که در شعاع آفتاب از روزن دیده شود . وجازاََ به معنی حقیر و ناچیز . ]
بیت 4669
گر نماید خواجه را این دَم غلط
/ ز اوّلِ وَالنَّجم برخوان چنر
خطاگر این سخن به نظر خواننده و یا شنوندۀ مثنوی ناصواب می آید .
لطف فرموده چند آیه از ابتدای سورۀ نجم را تلاوت کتد .بیت 4670تا که ما یَنطِق محمّد عَن هوی / اِن هُوَ اِلّا بِوَحیِِ اِحتَویتا برسی به آیه ای که می گوید محمّد (ص) از روی هوای نَفس و خواهش دل سخن نمی گوید . هر چه او گوید چیزی جز وحی الهی نیست . [ آیات 3 و 4 سورۀ نجم می فرماید : « و محمّد از روی هوای نَفس سخن نگوید . هر آنچه گوید چیزی جز وحی نیست که بدو رسد »
]بیت 4671
احمدا ، چون نیستت از وحی ، یاس / جسمیان را دِه تحرّی و قیاس.
ای احمد (ص) چون تو از وحی نومید نیستی . جُستار و قیاسات عقل جزیی را به اسیران جسم و جسمانیّات واگذار . [ یاس = همان یأس است به معنی ناامیدی ]
بیت 4672
کز ضرورت هست مُرداری حلال
/ که تحرّی نیست در کعبۀ وِصال
زیرا که به گاهِ ضرورت ، خوردن گوشت مُردار نیز حلال می شود . ولیکن در کعبۀ وصال موضوع جستجو منتفی است .منظور دو بیت اخیر : کسی که به منبع وحی و اشراقاتِ ربّانی متّصل است نیازی به خِردورزی های بوالفضولانه و قیل و قال های مرسوم ندارد . بلکه این کار اضطراراََ برای کسانی مجاز است که هنوز از تخته بند عالم محسوسات نرسته اند . چنانکه مثلاََ اگر کسی در اضطرارِ گرسنگی قرار گیرد خوردن گوشت مُردار برای او و فقط به مقدار سدّ جوع مجاز است . امّا کسی که به وصال حقیقت رسیده نیازی به مباحثات خم اندر خمِ اصحاب قیل و قال ندارد . چنانکه مثلاََ کسی که در درون کعبه است نیازی به یافتن قبله ندارد و می تواند به هر سو نماز کند .
بیت 4673
بی تحریّ و اِجتهاداتِ هُدا
/ هر که بِدعت پیشه گیرد از هوا
هر کس بدون جستجوها و تلاش های هدایت جویانه و از روی هواهای نفسانی راه بدعت پوید . [ ادامه معنا در بیت بعد
]بیت 4674
همچو عادش بَر بَرَد باد و کُشَد
/ نه سلیمان است تا تختش کشد
باد ، او را مانند قوم عاد در می رُباید و به هلاکتش می رساند . اینان دیگر سلیمان نیستند که باد برای آنان به صورت تختی روان درآید .منظور بیت : هوای نَفسِ قوم عاد سببِ توفیدن باد مُهلکی گشت که عادیان را به زوال برد . امّا اگر سلیمان صفت باشی هوای نفسانی مطیع تو شود .عاد = نام قومی عرب و ساکنِ ریگستان اَحقاف و عمان و حضر موت ( عربستان جنوبی ) بودند . این قوم ، مردمی نیرومند و جسیم بودند . عاد فرزند ارم بن اوس بن سام بود و قبیلۀ عاد بدو منسوب است . حضرت هود بر این قوم مبعوث شد و چون به سرکشی و طغیان خود ادامه دادند بوسیلۀ بادِ صرصر هلاک شدند . در آیه 6 سورۀ حاقّه آمده است « و امّا قومِ عاد با تندبادی سرکش هلاک شدند .
بیت 4675
عاد را باد است حَمّالِ خَذُول
/ همچو بَرّه در کفِ مردی اَکُول.
باد برای قوم عاد حمّالی خوار کننده است . درست مانند برّه ای که در دست مردی پُرخور باشد . شخص شکمباره برّه را دوست دارد . امّا نه حفظ و بقای آن را بلکه فقط خوردن آن را . باد نیز حمّال عادیان شد امّا نه حمّالِ خادم بلکه حمّالِ هادم . [ خَذُول = بسیار خوار کننده / اَکُول = بسیار خوار ، پُرخور
]بیت 4676
همچو فرزندش نهاده بر کنار
/ می بَرَد تا بُکشَدَش قصّاب وار
شخص شکمباره برّه را مانند فرزندش در آغوش می کشد . امّا آن را می بَرَد تا مانند قصّابان ذبح کند . [ باد برای قوم عاد نیز چنین بود .
]بیت 4677
عاد را آن باد ز استکبار بود
/ یارِ خود پنداشتند ، اغیار بود
قوم عاد به سببِ تکبّر و خودخواهی خیال کردند که بادِ مُهلکِ صرصر یاور آنان است . در حالی که آن باد با آنان بیگانه بود نه یاور .
بیت 4678
چون بگردانید ناگه پوستین
/ خُردشان بشکست آن بِئسَ القَرین
آن یاورِ بَد ، یعنی بادِ صرصر همینکه تغییر حال داد . عادیان را خُرد و متلاشی کرد . [ پوستین گردانیدن = کنایه از تغییر وضع و دگرگون کردن حال / بِئسَ القَرین = بَد یار و مصاحبی است ]
بیت 4679
باد را بشکن ، که بس فتنه ست باد
/ پیش از آن کِت بشکند او همچو عاد
پیش از آنکه بادِ غرور مانند قوم عاد تو را درهم شکند . آن را در هم شکن زیرا که بادِ غرور بلای عجیبی است .
بیت 4680
هود دادی پند لِای کِبر خَیل
/ بر کند از دستتان این باد ، ذَیل
هودِ نبی (ع) به آنان نصیحت می کرد که : ای قومِ پُر نِخوت ، این باد دامن خود را از دست شما بیرون می کشد . یعنی بالاخره این بادِ رام بر شما می توفد و در همتان می کوبد . [ خَیل = گروه ، قبیله ، قوم ، در اصل به معنی رمۀ اسبان است که مجازاََ به سواران و هر جمعی اطلاق شود . ]
بیت 4681
لشکرِ حق است باد و ، از نفاق
/ چند روزی با شما کرد اعتناق
باد نیز لشکر حضرت حق است که چند روزی از روی نفاق با شما آغوش در آغوش شده است . یعنی باد نیز از جُنُودالله است که چند صباحی بر شما بادِ شُرطه می نماید و بر وفق مرادتان می وزد . ولی مرمخویی او از روی تضریب و نفاق است . زود باشد که چهرۀ حقیقی خود را بر شما بنماید و به صورت صرصرِ سرکش درآید .
[ اِعتناق = دست در گردن یکدیگر انداختن ، در آغوش کشیدن ]بیت 4682او به سِر ، با خالقِ خود راست است / چون اجل آید ، برآرَد باد ، دستباد در خفا با آفریدگار خود صادق است . و چون اجل دررسد . باد دست فراز می دارد
[ .بیت 4683
باد را اندر دهن بین رهگذر
هر نَفَس آیان ، روان در کرّ و فرّ
مثلاََ ببین که باد چگونه در دهان عبور می کند . در هر لحظه می آید و می رود . [ آیان = آینده ]
بیت 4684
حلق و دندان ها از او ایمن بُوَد
/ حق چو فرماید ، به دندان درفُتَد
گلو و دندان ها از گزند باد در امان اند . امّا وقتی که خداوند به باد دستور دهد به جان دندان ها می افتد
.بیت 4685
کوه گردد ذرّه یی باد و ، ثقیل
/ دردِ دندان ، دارَدَش زار و علیل
در آن لحظه ذرّه ای باد مانند کوهی سنگین شود . و دردِ دندان آدمی را نالان و بیمار کند . [ اطبای قدیم منشأ بسیاری از بیماری ها را «باد» می دانستند . ( ذخیرۀ خوارزمشاهی ، ج 2 ، ص 70 ) . قدما عقیده داشتند که به هنگامِ زایمان ، بادی در رَحمِ زن به حرکت درمی آید . و موجبِ سهولتِ زایمان می شود . تا وقتی که آن باد نوزیده ، زن احساسِ دردِ شدید می کند . . . اعتقاد به «باد» مبنای بسیاری از نظریات طبِ قدیم بود . این بیت ناظر است به دو بیت از حدیقۀ سنایی . مرد نادانی وقتی که دید دوستش از دندان در پریشان و پُرتاب است برای تسلی خاطر او :گفت : باد است ، از این مباش حزین / گفت : آری ، ولیک سویِ تو اینبر من این درد ، کوهِ پولادست / چون تو فارغ شدی ، تو را باد است.
بیت 4686
این همان باد است کایمن می گذشت
/ بود جانِ کشت و ، گشت او مرگِ کشت
این همان بادی است که بدون آزار و در کمال ایمنی می آمد و می رفت . این باد به کشتمند ، جان می بخشید . یعنی بادی بود که ابرهای باران زا را بر فراز کشتمندها و مزارع می آورد و باران نرم و خرد خرد می بارید و کشتمند را طراوت می بخشید . به گاهِ پاک کردن خرمن نیز مفید می افتاد . ولی اینک جانِ کشتمند را می ستاند . یعنی آن را به ویرانه مبدّل می کند . [ استاد همایی می گوید : مولانا با همان شیوه و طرز خاص که در تخیّلات شاعرانه و انتقال افکار دارد از کلمۀ ( هوی = هوا ) به معنی هوس و آرزوی دل که در ابیات پیش گذشت به «بادِ هوا» و «بادِ عاد» و «بادِ سلیمان» و «بادِ غرور» و «بادِ تنفّس» و «بادِ دردِ دندان» منتقل می شود و در هر مورد مضمونی لطیف و مطلبی عالی بیان می کند . مثلاََ می گوید : «باد را بشکن که بس فتنه ست باد» که منظورش بادِ غرور و هوای نَفس است . (تفسیر مثنوی مولوی ، ص 211) ]
بیت 4687
دستِ آن کس که بکردت دست ، بوس
وقتِ خشم آن دست می گردد دَبُوس
آن کس که قبلاََ دستِ تو را می بوسید . همان دست به هنگام خشم به گُرزی مبدّل می گردد و علیه تو بکار می رود . [ دَبّوس = گُرز آهنین و چوبین ]
بیت 4688
یا رب و یا رب برآرَد او ز جان
/ که بِبُر این باد را ، ای مُستَعان
آن کس که دردِ دندان کلافه اش کرده است از صمیمِ قلب فریاد یا رب ، یا رَبش بلند می شود و می گوید : ای یاورِ بندگان ، این باد را از من رفع فرما . [ مُستَعان = آنکه از او یاری خواهند ، یاور ، از اسماء الله است ]
بیت 4689
ای دهان ، غافل بُدی زین باد ، رَو
/ از بُنِ دندان در استغفار شو.
ای صاحب دهانی که از این باد غافل بودی . برو از تَهِ دل آمرزش طلب کن . [ شاید مراد اینست که دردها و بیماری ها به جزای گناهان پیشین بوده است .
]بیت 4690
چشمِ سختش اشک ها باران کند
/ مُنکران را درد ، الله خوان کند
چشمِ بی احساس و عاطفه شخص غافل به هنگام گرفتاری و بلا اشک های فراوان می بارد . اصولاََ خداوند از طریق درد دادن ، حق ستیزان را نیز ذاکرِ خدا می کند
.بیت 4691
چون دَمِ مردان نپذرفتی ز مرد
/ وحیِ حق را ، هین پذیرا شو ز درد
ای غافل ، چون کلامِ اهل الله را از ولیِّ خدا نشنیدی . به خود آی و الهامات ربّانی را از طریق دردِ دندان بشنو . [ بندگان مطیع از طریق ریاضات اختیاری دائماََ به ذکر حق مشغول اند . امّا بندگان نافرمان گاه از طریق ریاضات اجباری به راهِ هدایت می آیند .ریاضت = در لغت به معنی رام کردن ستور و تعلیم و تربیت اسب جهتِ سوار شدن است . امّا در اصطلاحِ عرفانی به معنی تمرین دادن نَفس برای حصولِ صدق در نیّت و گفتار و کردار است یعنی آدمی باید در پرتوِ ریاضت به جایی رسد که همۀ نیّات قلبی و اعمالِ خود را خالصاََ برای حق تعالی قرار دهد . صوفیان برای ریاضت سه مرتبه قایل شده اند . ریاضت عامه ، ریاضت خاصه و ریاضتِ اخصِ خواص . ( شرح منازل السائرین ، ص 43 و 44 ) . ریاضت بر دو نوع ادست : ریاضت اجباری ، ریاضت اختیاری .ریاضت اجباری = پریشانی هایی است که بر اثرِ حوادثِ ناگوار در زندگانی هر کس به نوعی پیش می آید . مولانا می گوید این حوادث را نیز باید با صبر و شکیبایی تحمل کرد و بیتابی اظهار ننمود .
چه بسا همین زیان ها ، بلا گردان جانِ آدمی باشد .ریاضت اختیاری = مخصوصِ سالکان و مؤمنان است که با اراده و آگاهی آن را برای خود برمی گزینند تا نَفسِ خود را مهار زنند و خود را به کمال رسانند
.بیت 4692
باد گوید : پیکم از شاهِ بشر
/ گه خبر خیر آورم ، گه شور و شر.
باد با زبان حال می گوید : من پیک شاهِ آدمیان هستم . یعنی مأمور ابلاغ اخبار از بارگاه الهی به انسانها هستم . گاهی خبر خوش می آورم و گاهی اخبار فتنه انگیز .
بیت 4693
زآنکه مأمورم ، امیرِ خود نِیَم
/ من چو تو غافل ز شاهِ خود کِیَم ؟
زیرا من اختیاری بر خود ندارم . بلکه مأمور حضرت حقّ ام . من چگونه ممکن است که مانند تو از پادشاه خود ( حضرت حق ) غافل باشم ؟
بیت 4694
گر سلیمان وار بودی حالِ تو
/ چون سلیمان ، گشتمی حمّالِ تو
اگر تو ای انسان ، سیرتِ سلیمانی داشته باشی . تو را نیز مانند سلیمان نبی (ع) حمل می کردم .
بیت 4695
عاریَه ستم ، گشتمی مُلکِ کَفَت
/ کردمی بر رازِ خود من واقفت
با آنکه وجودی عاریتی دارم و نه مستقل ، یعنی با آنکه وجودم قائم به حق است و نه به خود . به تو تعلّق می گرفتم و تو را از اسرار حقّانی آگاه می کردم .
بیت 4696
لیک ، چون تو یاغیی ، من مُستَعار
/ می کنم خدمت تو را روزی سه چار
امّا چون تو عصیانگر هستی و من عاریتی . فقط سه چهار روز در خدمت تو قرار می گیرم . [ تا حکم حق در رسد و به مقتضای آن عمل کنم . ]
بیت 4697
پس چو عادت سرنگونی ها دهم
/ ز اسپهِ تو یاغیانه برجَهَم
در آن صورت تو را مانند قوم عاد سخت واژگونه سازم . و همچون سربازان متمرّد از سپاه تو بگریزم .
بیت 4698
تا به غیب ایمانِ تو محکم شود
/ آن زمان کایمانت مایۀ غم شود
تا ایمان تو به عالم غیب استوار شود . امّا آن ایمان در آن موقعیّت سودی ندارد . بلکه فقط غم و اندوه می زاید . [ ایمانی که بعد از حججِ بلغۀ الهی حاصل نشود . و فقط به وقت بوار و هلاک پدید آید هیچ ارزشی بر آن مترتّت نیست . چرا که اهل الله آن ایمان را «ایمان یأس» گویند . ]
بیت 4699
آن زمان ، خود جملگان مؤمن شوند
/ آن زمان ، خود سرکشان بر سر دوند
در آن وقت ، یعنی به گاهِ ضیق و بلا همگان به ایمان می گرایند . در آن وقت عاصیان لجوج نیز با سر به طرف ایمان می دوند .
بیت 4700
آن زمان ، زاری کنند و اِفتقار
/ همچو دزد و راهزن در زیرِ دار
در آن وقت همگان می نالند و اظهار نیاز می کنند . درست مانند زاری و تضرّع دزدان و راهزنان در زیر چوبۀ دارِ مجازات . [ اِفتقار = فقر و تنگدستی
]بیت 4701
لیک گر در غیب گردی مُستَوی
/ مالِکِ دارَین و شِحنۀ خود تویی
امّا اگر در جهان غیب مستقر شوی . یعنی اگر به ماوراء الطبیعه ایمان بیاوری . صاحب سرای دنیا و آخرت می شوی و بر نَفسِ خود مراقب خواهی بود . [ مُستَوی = مستقر ، یکسان ، مستقیم / دارَین = دو خانه ، در اینجا دنیا و آخرت / شِحنه = گزمه ، داروغۀ شهر ]
بیت 4702
شِحنِگیّ و پادشاهیِّ مُقیم
/ نه دو روزه و مُستَعارست و سَقیم
داروغگی و سلطنت معنوی تو پایدار است . نه مانند امارت و سلطنت دنیوی دو روزه و عاریتی و ناقص و مخدوش باشد . [ شِحنگی = داروغگی ، نگهبانی شهر / سَقیم = بیمار ، در اینجا به معنی ناقص و مخدوش ]
بیت 4703
رَستی از پیکار و کارِ خود کُنی
/ هم تو شاه و ، هم تو طبلِ خود زنی
از ستیزه و نقار می رهی و تنها به کار خود مشغول می شوی . هم بر مملکت وجود خود امارت می کنی و هم کار خود را خود انجام می دهی . [ طبل خود را زدن = کار خود را انجام دادن ، مزدور کسی نبودن
]بیت 4704
چون گلو ، تنگ آوَرَد بر ما جهان
/ خاک خوردی کاشکی حلق و دهان
چون گِلو ، جهان را بر ما تنگ می کند . یعنی از آنرو که توجّه تامّ به شکم و خواسته های مادّی ، جهان را با همۀ این پهناوری بر ما تنگ و ملال آور می کند . ای کاش حلق و دهان ما به جای این همه طعام های رنگین و خواهش های حیوانی ، خاک می خورد و برای خوردن طعام های مختلف ما را این همه به ذلّت و بدبختی نمی کشاند
.بیت 4705
این دهان خود خاک خواری آمده ست
/ لیک خاکی را که آن رنگین شده ست
دهان آدمی خاک می خورد . ولی خاکی رنگین می خورد . یعنی اطعمۀ مختلفی را از خاک بررُسته می خورد . ولی به هر حال خاک می خورد
.بیت 4706
این کباب و این شراب و این شِکر
/ خاکِ رنگین است و نَقشین ، ای پسر
ای پسر ، این کباب و شراب و شهدی که می خوری . تماماََ خاک است منتهی خاکی رنگین و منقوش . [ نَقشین = منقوش
]بیت 4707
چونکه خوردی و شد آنها لَحم و پوست / رنگِ لَحمش داد و ، این هم خاکِ کوست
وقتی که خاک های رنگین (اطعمۀ رنگارنگ) خوردی و به گوشت و پوست مبدّل شد . بدان که خداوند به آن خاک رنگ گوشت داده است . یعنی خاک را به گوشت مبدّل کرده است . پس گوشت و میوه و اغذیه تماماََ خاک وی و برزن است . [ لَحم = گوشت ]
بیت 4708
هم ز خاکی بَخیه بر گِل می زند
/ جمله را هم باز خاکی می کند
صانع متعال از خاک بر گِل بَخیه می زند .
یعنی موالید خاکی را به جسم خاکی ما پیوند می زند و آن را ترمیم می کند . و امّا سرانجام همۀ موجودات اعم از اَکل و مأکول مبدل به خاک می شوند
.بیت 4709
هندو و قِفچاق و رومی و حَبَش /
جمله یک رنگ اند اندر گور ، خَوش
در داخل گور ، هندی و ترک و رومی و حبشی جملگی یک رنگ دارند و آسوده آرمیده اند . یعنی این تفارق ها همه مربوط به این دنیاست و در آن دنیا وحدت حاکم است . [ قِفچاق = قِبچاق ، ناحیتی در شمال دریای خزر که طایفۀ ترکان آن دشت را بدین نام خوانند ]
بیت 4710
تا بدانی کآن همه رنگ و نگار
/ جمله روپوش است و مکر و مُستَعار
تا این نکته را فهم کنی که همۀ رنگ ها و تعلّقات ، حجاب و دستان و عاریت است . یعنی جمیع عوارض و تعلّقات اینجهانی موجب فریب آدمی شود و هیچ دوامی ندارد
.بیت 4711
رنگِ باقی صِبغَةُ الله است و بس
/ غیرِ آن ، بربسته دان همچون جَرَس
رنگِ پایدار تنها رنگ خداست . بجز رنگ خدا ، همۀ رنگ ها را ساختگی و غیر اصیل بدان . درست مانند زنگوله هایی که بر گردن چهارپایان می بندند . یعنی تنها رنگی که پایدار می ماند رنگ وحدت الهی است . مابقی عوارض و الوان مصنوعی و ساختگی است . مانند زنگوله های چهارپایان که از آنان نیست بلکه به آنان بسته می شود . [ صِبغة الله = رنگ خدا / متخذ است از آیه 138 سوره بقره « رنگ کردنی از خدا و کیست نکوتر از خداوند در رنگ کردن ؟ و مائیم او را پرستندگان » مفسران قرآن کریم ، صبغة الله را به توحید و اسلام و فطرت و حجت خدا تفسیر کرده اند . / بربسته = غیر اصیل ، مجازی / جَرَس = زنگ ، زنگوله هایی که بر گردن گلّه می اندازند . ]
بیت 4712
رنگِ صدق و رنگِ تقوی و یقین
/ تا ابد باقی بُوَد بر عابدین
رنگ صداقت و تقوی و یقین تا ابد برای عبادت کنندگان باقی خواهد ماند
.بیت 4713
رنگِ شکّ و رنگِ کفران و نفاق
/ تا ابد باقی بُوَد بر جانِ عاق
رنگِ شک و رنگِ ناسپاسی و دو رویی نیز تا ابد در جان گنهکاران خواهد ماند . ( عاق = سرکش و نافرمان ) [ اعمال و اوصاف و سِگال آدمی هر چه باشد در روح او اثری ثابت می گذارد . ثباتِ ملکات در حاقِّ ضمیر آدمی یکی از دلایل خلودِ عذاب جحیم و نعیم جنّت است . ]
بیت 4714
چون سیه روییِّ فرعونِ دَغا
/ رنگِ آن باقیّ و ، جسمِ او فنا
درست مانند سیاهرویی فرعون حیله گر که رنگ حیله های او در حاقّ نَفس یاقی مانده در حالی که جسم او به فنا رفته است . ( دَغا = حیله گر ، مکّار )
بیت 4715
برق و فرِّ رویِ خوبِ صادقین
/ تن فنا شد ، و آن به جا تا یَومِ دین
روشنی و رونقِ چهرۀ صادقان تا روز جزا باقی است . هر چند که جسمشان فانی شده است .
بیت 4716
زشت آن زشت است و ، خوب آن ، خوب و بس /
دایم آن ضَحّاک و این اندر عَبَس
آدمِ زشت آن کسی است که زشتیِ اوصاف و احوالش در حاقِّ ضمیر او ثابت بماند . و آدم زیبا نیز کسی است که اوصافِ نیکش در نَفسِ ناطقه اش باقی مانَد . آدم نکوکار همواره خندان است و آدم بَدکار همیشه گرفته و عبوس . [ ضَحّاک = بسیار خنده کننده ، خندان / عَبَس = عبوسی ، تُرش رویی ]
بیت 4717
خاک را رنگ و فن و سنگی دهد
/ طفل خویان را بر آن جنگی دهد
خداوند به خاک ، رنگ و خاصیّت شِگرف و احجار کریمه عطا می فرماید . و طفل سیرتان را بر سرِ آن به نزاع و چالش می کشد . [ مراد از «سنگ» در اینجا احجار کریمه از قبیل لعل و یاقوت و زبرجد و عقیق است . ]منظور بیت : ابنای دنیا که عقلی کودک وش دارند بر سرِ زخارف دنیا که به منزلۀ خاک است نزاع می کنند و حطام دنیوی را از دست هم به یغما می برند
.بیت 4718
از خمیری اُشتر و شیری پَزَند
/ کودکان از حِرصِ آن کف می گزند
مثلاََ از خمیر نان هایی به شکل شتر و شیر می پَزَند و اطفال از شدّت شوق به داشتن آن نان ها حسرت می خورند . ( کف گزیدن = حسرت خوردن ، دریغ خوردن ) [ یکی از تفنّنات و وسایل تفریحی کودکان در قرون پیشین پختن نان به شکل حیوانات بوده است . بچه ها به این قبیل نان ها سخت علاقه مند بودند . و چه بسا بر سرِ آن نزاع ها می کردند در حالی که آن نان وقتی به دهان نهاده می شد هیچ فرقی با نان های دیگر نداشت و فقط شکل ظاهری آن با سایر نان ها متفاوت بود . پس جنگ آن اطفال بر سرِ شکل و صورت بوده است . چنانکه مردم دنیا نیز همچون اطفال بر سر شکل و صورت با هم به جنگ خاسته اند . ]
بیت 4719
شیر و اُشتر نان شود اندر دهان /
در نگیرد این سخن با کودکاناگر به آن
اطفال بگویی که : بابا جان ، این شیر و شترها ساختگی است و چنانچه به دهان بگذاری به خمیر نان مبدّل می شود . این حرف به گوش آنان فرو نمی رود و هیچ تأثیری بر آنان نمی نهد . [ در گرفتن = اثر نهادن ]
بیت 4720
کودک اندر جهل و انکار و شکی ست
/ شُکرِ باری ، قوّتِ او اندکی ست
کودکان دچار نادانی و خیالات و شکوک هستند . باز خدا را شُکر که قدرت بدنی آنان کم است .
بیت 4721
طفل را اِستیزه و صد آفت است
/ شُکرِ این که بی فن و بی قوّت است
کودک صد نوع لجاجت و آفت دارد .
باز خدا را شُکر که دستان و توان ندارد .بیت 4722وای از این پیرانِ طفلِ نا ادیب / گشته از قوّت بلایِ هر رقیبوای از این پیرانِ طفل صفتِ نافرهیخته که به سبب قدرتی که دارند بلای جان عقلایی هستند که حافظان خلایق اند . [ رقیب = نگهبان ، مراقب ، حافظ ]بیت 4723چون سلاح و جهل جمع آید به هم / گشت فرعونی جهان سوز از ستموقتی که سِلاحِ زورمداری و نادانی در یک شخص جمع شود . آن شخص در ستمکاری به فرعونی مبدّل خواهد شد که جهانی را به کامِ آتشِ جهل و تفرعن خود اندر سازد
.بیت 4724
شُکر کن ای مردِ درویش از قُصور
/ که ز فرعونی رهیدی وز کُفور
ای مسکین ، خدا را شکر کن که به جهت نداشتن امکانات قدرت مدارانه از فرعونیّت و کفران نجات یافته ای .
بیت 4725
شُکر که مظلومی و ، ظالم نِه ای
/ ایمن از فرعونی و هر فتنه ای
خدا را شکر کن که ستمدیده ای نه ستمکار . و از فرعونیّت و فتنه انگیزی آسوده خاطری .
بیت 4726
اِشکمِ تی ، لافِ الّلهی نزد /
کآتشش را نیست از هیزم مدد
مثلاََ شکمِ خالی هیچوقت ادعای خدایی نمی کند . زیرا آتش طبع گرسنه و مسکین از هیزم قدرت مددی ندارد . [ تی = خالی ، تهی ]
بیت 4727
اِشکمِ خالی بُوَد زندانِ دیو
/ کِش غم نان مانع است از مکر و ریو
شکمِ الی زندان شیطان (نَفسِ امّاره) است . زیرا غم نان او را از حیله و نیرنگ بازمی دارد . [ ریو = مکر و حیله ]
بیت 4728
اِشکمِ پُر لوت دان بازارِ دیو
/ تاجرانِ دیو را در وی غریو
امّا شکمِ انباشته از طعام های مختلف را بازارِ شیطان بدان . و شیاطین در اندرون آن شکم سخت غریو و غوغا می کنند و به داد و ستد مشغول اند . یعنی ایمان شخص را می گیرند و لذّات و شهوات بدو می دهند .
بیت 4729
تاجرانِ ساحرِ لاشَی فروش
/ عقل ها را تیره کرده از خروش
تاجران جادوگری که «هیچ» را به مردم می فروشند . با غریو و غوغای خویش عقل آنان را سست و تیره می کنند . [ شیطان صفتان مُضِلّ به ساحرانی تشبیه شده اند که سرمایه ایمان و ایقان خلایق را می گیرند و به جای آن کالۀ هیچ و پوچ اوهام را تحویل می دهند . ]
بیت 4730
خُم ، روان کرده ز سِحری چون فَرَس
/ کرده کرباسی ز مهتاب و غَلَس
مثلاََ ساحران خمره ای را به شکل اسب درمی آورند و حرکت می دهند . یا از مهتاب و سایه ، کرباس درست می کنند . یعنی در قوّۀ متخَیّله شخص تصرف می کنند بطوری که از تضاد نورِ مهتاب و سیاهی تاریکی در نظر او پارچۀ کرباس نشان می دهند و آن را در برابر چشم او زرع می کنند و بدو می فروشند . در حالی که همۀ اینها خیالاتی بیش نیست .
( شرح بیت 1162 به بعد در دفتر سوم ) [ غَلَس = تاریکی آخر شب ]
بیت 4731
چون بَریشَم ، خاک را بر می تنند
/ خاک در چشم مُمَیِّز می زند
ساحران خاک را مانند نخِ ابریشم می تابند و خاکِ حیله در چشم افراد عاقل و بالغ می پاشند . یعنی بقدری در کار خود مهارت دارند که حتّی عقلا نیز نمی توانند متوجّه چابک دستی و تزویر آنان شوند . [ مُمَیِّز = تمیز دهنده ، تشخیص دهندۀ خوب و بد ، در اینجا به معنی بالغ و عاقل ]
بیت 4732
چَندَلی را رنگِ عودی می دهند
/ بر کلوخی مان حسودی می دهند
چوب خوشبو و مرغوبِ صندل را به صورت چوب معمولی جلوه می دهند . یعنی شی ء مطلوب را نامطلوب نشان می هند . و کلوخ بی ارزش را چنان می آرایند که ما از فرط شوق بدان به حسادت گرفتار می آییم . [ چَندَل = در اصل همان سَندَلِ هندی است ، درختچه ای با گل های سفید خوشه ای که به عربی صَندَل گویند و چوب آن مرغوب و معطر است / «عود» در اینجا به معنی چوب معمولی است نه آن مادّه معطّری که از نافۀ آهویِ خُتن تهیّه می کنند . زیرا «عود» که لفظی عربی است به معنی تخته و شاخۀ بریده نیز آمده است . ]
بیت 4733
پاک آنکه خاک را رنگی دهد
/ همچو کودک مان بر آن جنگی دهد
پاک خداوندی که خاک را رنگین فرماید و ما را همچون اطفال بر سرِ تملّک آن به ستیز می انگیزد . یعنی مال و عقار دنیوی در حقیقت خاک است و ما دنیائیانِ طفل سیرت پیرامون آن هنگامه ای عظیم بر پا داشته ایم .
بیت 4734
دامنی پُر خاک ، ما چون طفلکان
/ در نظرمان خاک همچون زَرِّ کان
ما همچون اطفال صغیر دامنی از خاک انباشته ایم که این خاک ، طلای معدن است .
بیت 4735
طفل را با بالِغان نبوَد مجال
/ طفل را حق کی نشانَد با رِجال ؟
کودک از نظر عقلانی همطراز افراد بالغ نیست . چگونه ممکن است که خداوند ، اطفال را همشأن مردان کامل قرار دهد ؟
بیت 4736
میوه گر کهنه شود ، تا هست خام
/ پخته نَبوَد ، غوره گویندش به نام
میوه اگر چه کهنه شود . ولی تا وقتی که خام نارسیده باشد . باز آن را غوره می نامند .
بیت 4737
گر شود صد ساله آن خامِ تُرُش
/ طفل و غوره ست او برِ هر تیزهُش
اگر آن میوۀ کالِ تُرُش مزه صد سال هم که عمر کند . باز از نظر عقلا کودک است و نامش همچنان غوره .
بیت 4738
گر چه باشد مو و ریشِ او سپید
/ هم در آن طفلیِّ خوف است و امید
هر چند مو و ریشِ او سفید شده .
ولی هنوز در مرتبۀ بیم و امید و احساسات کودکانه است .بیت 4739که رسم ؟ یا نارسیده مانده ام ؟ / ای عجب با من کند کَرم آن کَرَم ؟او پیشِ خود می گوید : آیا سرانجام به کمال مطلوب خواهم رسید یا خام و نارس می مانم ؟ عجبا ، آیا آن تاک کرامتی می فرماید که به]بیت 4740
با چنین ناقابلی و دوری ای
/ بخشد این غورۀ مرا انگوری ای ؟
آیا با چنین نالایقی و بُعدی که از حضرت حق دارم . آن حضرت غورۀ وجودِ مرا به مرتبۀ انگوری ارتقاء می دهد
.بیت 4741
نیستم اومیدوار از هیچ سو
وآن کَرَم می گویدم : لا تَیأَسُوا
از هیچ طرفی امید ندارم . ولی خداوندِ صاحب کرم به من می فرماید : نومید مشوید . [ لا تَیأَسُوا = نومید مشوید ، متخذ از آیه 87 سورۀ یوسف است « ای پسرانم ، به جستجوی یوسف و برادرش بروید و از رحمت خدای تعالی نومید مشوید که تنها کافران از رحمت خدا نومیدند » ]
بیت 4742
دایماََ خاقانِ ما کرده ست طُو
/ گوشمان را می کشد لاتَقنَطُوا
سلطان ما ، یعنی حضرت حق همواره برای ما جشن بر پا داشته و گوش ما را می کشد و می گوید : نومید مشوید . ( طَو = مخفّفِ طُوی ، لفظی ترکی است به معنی جشن مهمانی ، عروسی و جشن ختنه سوران / لا تَقنَطوا = نومید مشوید ، متخذ از آیه 52 سورۀ زمر « از رحمت خدا نومید نشوید که همانا خداوند ، همه گناهان را می آمرزد » [ حضرت حق دائماََ بندگان خود را مورد لطف و احسان خود قرار می دهد و آنان را از ناامیدی باز می دارد . ]
بیت 4743
گر چه ما زین ناامیدی در گَویم
/ چون صلا زد ، دست اندازان رویم
اگر چه ما به سبب ناامیدی در گودال حرمان اندریم . امّا اگر حضرت حق ما را بانگ زند رقص کنان و دست زنان بدان سو می رویم . [ گَو = گودال / دست اندازان = رقص کنان ، در حال دست افشانی
]بیت 4744
دست اندازیم چون اَسپانِ سیس
/ در دویدن سویِ مَرعایِ اَنیس
مانند اسبان چابک رقص کنان به سوی چراگاهِ مأنوس خود ، یعنی به کوی حقیقت می شتابیم . [ سیس = اسب چابک و تیز تک / مرعی = چراگاه ]
بیت 4745
گام اندازیم و ، آنجا گام ، نی
/ جام پردازیم و ، آنجا جام ، نی
هر چند گام برمی داریم . ولی گامی در آنجا نیست . یعنی سیر و سلوک عرفانی ، جنبۀ جسمانی ندارد بلکه روحانی است و حرکت با پای روح است . و هر چند جام سر می کشیم . ولی جامی در آنجا وجود ندارد . یعنی جام و شراب مرتبۀ الهی صوری و مادی نیست . از اینرو سالکین الی الله بدون جام و شراب دنیوی مست می شوند . چرا که مست از شراب ربّانی اند و بادۀ کبرای سبحانی می پیمایند .
بیت 4746
زآنکه آنجا جمله اشیا جانی است
/ معنی اندر معنی اندر معنی است
زیرا که در آن مرتبه همه چیز روحانی است . و معنی اندر معنی اندر معنی است . یعنی در مرتبۀ الهی و صقع ربوبی معنویّت صرف حاکم است و لاغیر
.بیت 4747
هست صورت سایه ، معنی آفتاب
/ نورِ بی سایه بُوَد اندر خراب
برای مثال ، صورت اشیاء ، سایه است و معنی آنها به منزلۀ آفتاب . نورِ بدون سایه را باید در خرابه یافت . یعنی تا وقتی که جسم و نور قرین هم باشند . سایه و نور توأمان وجود دارد . امّا همینکه جسم از میان رفت نورِ محض همه جا را فرا می گیرد . چنانکه در ویرانۀ بی در و دیوار نور محض خورشید بر همه جا ساطع است . پس تجرید محض روح وقتی حاصل آید که روح از مقتضیّات جسمانی برهد .
بیت 4748
چونکه آنجا خشت بر خشتی نماند
/ نورِ مَه را سایۀ زشتی نماند
چونکه در خرابه خشتی روی خشتی نماند . سایۀ زشت ماه نیز بر جای نماند
.بیت 4749
خشت ، اگر زرّین بُوَد بَر کندنی ست
/ چون بهایِ خشت ، وحی و روشنی ست
اگر خشت از طلا هم که باشد باید آن را کَند . زیرا بهای آن خشت ، وحی و روشنایی است . یعنی حجاب شمس حقیقت حتّی اگر از امور مقدسی چون طاعات و عبادات و علاقه به اکتساب علوم و نظایر آن باشد . سالک باید آنها را نیز از خود وانهد . [ «خشت زرین» تعبیری است از حُجُبی که از سنخ امور مقدسه باشد . شناخت حجاب های نورانی از اهمّ شرط سلوک است . شناخت و فرونهادن آن حجاب ها واقعاََ مرد میدان می خواهد . زیرا حجاب ، حجاب است چه زریّن و چه گِلین . هر خشتی که از برابر شمس حقیقت از خود واکَنی . حضرت حق اشراق و الهام را به تو عوض می دهد . پس اشراقان قلبی منوط به رهیدن از مقتضیّات جسمانی است . رجوع شود به حکایت کلوخ انداختن تشنه از سر دیوار
]بیت 4750
کوه ، بهرِ دفعِ سایه ، مُندَک است
/ پاره گشتن بهرِ این نور اندک است
کوهِ خودبینی و انانیّت برای رفع وجودِ ظلّی و سایه وار بشری باید متلاشی شود . پاره پاره شدن این کوه به منظور اخذ انوار ربّانی امری بس حقیر و بی ارزش است . یعنی محو وجود موهوم بشری در مقابلِ نوری که از شمسِ حقیقت کسب می شود هیچ است . به تعبیری کاله ای ناچیز را داده ای و در عوض متاعی نفیس به دست آورده ای . کمال نُضج و پختگی رسم ؟ [ کَرم = درخت انگور ، تاک]
[ مُندَک = متلاشی شده ، ویران ]
بیت 4751
بر برونِ کُه چو زد نورِ صَمَد
/ پاره شد ، تا در درونش هم زَنَد
چون نورِ خداوند بی نیاز بر بیرون کوه طور تابید . آن کوه پاره شد تا نور به درونِ آن نیز بتابد . [ دو بیت اخیر اشارت است به آیه 143 سورۀ اعراف « آنگاه که موسی به وعده گاه ما آمد . پروردگارش با او سخن گفت . موسی عرض کرد پروردگارا خود را به من بنمای . تا به تو درنگرم . خداوند فرمود : هرگز مرا نتوانی دیدن . ولی به کوه درنگر . اگر کوه بر جای خود بماند . مرا توانی دیدن . وقتی که پروردگار موسی بر کوه تجلّی کرد . کوه از هم بگُسست و موسی بیهوش بر زمین افتاد . چون بهوش آمد عرض کرد : پاکیزه خداوندا ، من (از این درخواست) نزدت توبه آوردم که من نخستین ایمان آورندگانم » ]
بیت 4752
گرسنه ، چون بر کفَش زد قرصِ نان / واشِکافد از هوس ، چشم و دهان
مثال دیگر ، اگر در کفِ دست گرسنه ای قرص نانی نهاده شود . از روی اشتیاق فراوان چشم و دهان خود را نیز باز می کند .
بیت 4753
صد هزاران پاره گشتن ارزد این
/ از میانِ چرخ برخیز ، ای زمین
این نور ، یعنی اکتساب نورِ ربّانی به این می ارزد که سالک صد هزار مرتبه پاره پاره شود . ای زمین ، از مقابل آسمان برخیز و کنار برو . [ ادامه در بیت بعدی ]
بیت 4754
تا که نورِ چرخ گردد سایه سوز
/ شب ز سایۀ توست ای یاغیِّ روز
تا نور آسمان ، سایه را محو کند . ای دشمن روز ، سیاهی شب از سایۀ توست . [ حکیم سبزواری گوید : زمین ، سایه ای مخروطی دارد که به هر قسمت افتد در آنجا شب خواهد بود . این سایه در جهت مخالفِ حرکت آفتاب منعکس می شود . و این سایه تابع حرکت آفتاب است . گاه در قَوسُ الّیل است و گاه در قَوسُ النَّهار ( شرح اسرار ، ص 510 ) ]منظور بیت : جسم و جسمانیّات میان نَفس آدمی و عالم مجرّدات الهی حجاب می شود .
بیت 4755
این زمین چون گاهوارۀ طفلکان
/ بالغان را تنگ می دارد مکان
این زمین مانند گهوارۀ کودکان جا را برای بزرگترها تنگ می کند . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 4756
بهرِ طفلان حق زمین را مَهد خواند
/ در گواره شیر بر طفلان فشاند
حضرت حق برای آدمیان که به منزلۀ اطفال هستند زمین را گهواره نامید و در آن گهواره به اطفال شیر داد . یعنی به آدمیان رِزق و روزی عطا فرمود . [ در آیه 6 سورۀ نبأ آمده است « آیا زمین را گهواره قرار ندادیم » و در آیه 53 سورۀ طه آمده است « آن خدایی که زمین را برای شما گهواره قرار داد » . قرآن کریم به دلیل حرکت زمین ، زمین را به گهواره تشبیه کرده است . ]
بیت 4757
خانه تنگ آمد ازین گهواره ها
/ طفلکان را زود بالغ کُن شَها
خانۀ دنیا به سبب این گهواره ها تنگ شده است . یعنی ابنای دنیا که همچون اطفال اند از بس به خانه چسبیده اند و میل ندارند به آن عالم توجّه کنند ازدحام شده است . شاها ، هر چه زودتر این اطفال را بالغ فرما . یعنی به بلوغ روحانی برسان تا به گهوارۀ زمین وابسته نشوند
.بیت 4758
ای گواره خانه را ضَیِّق مدار
/ تا تواند کرد بالغ انتشار
ای گهواره ، تو خانه را تنگ مکن تا افراد بالغ بتوانند در پهنۀ آن ببالند . [ ضَیِّق = تنگ ]
.منابع و مراجع :شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
ابراهیم محسنی آهوئی در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۴ در پاسخ به نگار عبدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:
سلام و عرض ادب،
کشاند در مصرع اول، به معنی قلاب زدن و بالا بردن میش است. حالا لطفا به استعارهها توجه بفرمایید:
نمیخواهی نفس اماره بالسوء تو از تو ستانده شود (استعاره کشتن میش) تا در ملکوت حضرت دوست ترفیع و منزلت یابی (استعاره کشاندن)؟
نمیخواهی این نفخ عفن از تو ستانده شود (استعاره گرفتن نفس میش) و به جایش با نفخ پاک الهی فربه شوی (استعاره دمیدن در زیر پوست میش)؟
اگر از من بپرسید، صادقانهترین پاسخم این است که حاضرم از تمام آنچه هستم و دارم برای رسیدن به چنین مقامی دست بکشم.
ابراهیم محسنی آهوئی در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۴ در پاسخ به سید میثم تمار دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:
میثم عزیز،
دو بیت مورد اشارهات، عالیترین فراز این غزل است، در ادامه خواهی دانست چرا چنین است:
قصابان، میش را که ذبح میکنند، لاشه را بر قلابی فلزی میکشند. و ضمنا، وقتی نفس گوسفند رفت و جانش گرفته شد، پوست پایش در کنار سم را شکاف کوچکی میدهند و با فوت در زیر پوست حیوان میدمند تا پوست سریع از گوشت جدا شود.
ای انسان! از چه میهراسی! اگر خداوند جانت ستاند، برای این است که تو را ترفیع و منزلت دهد و اگر این نفس عفن را از تو ستاند، دم و نفس پاک ملکوت در تو دمیده خواهد شد.
این دو بیت حقیقتاً مرا تا مرز جنون نابود میکند! ممکن است آدمی به چنین مقام تسلیم و رضا و توکل دست یابد؟ نمیدانم! شاید! اما یقیناً نه من کمترین
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۴ - وسوسهای کی پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4759
چون مسَلّم گشت بی بَیع و شِرا / از درونِ شاه در جانش جِرا
چون بدون هیچ خرید و فروشی ، یعنی مستقیماََ از درون شاهِ چین برای شاهزادۀ دوم بهره ای روحانی مقرّر شد . یعنی شاه چین از طریق تصرّفاتِ باطنی قلب شاهزادۀ دوم را با فتوحاتی ربّانی گشایش داد و او را به مقاماتی چند از مقامات معنوی رسانید . ( بَیع = فروختن ، در اینجا یعنی بی واسطه / شِرا = همان شِراء به معنی خریدن است ، در اینجا یعنی بی واسطه / جِرا = مخفّفِ اجراء به معنی مستمری و مقرّری ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 4760
قُوت می خوردی ز نورِ جانِ شاه / ماهِ جانش همچو از خورشید ، ماه
همانطور که ماه از خورشید کسب نور می کند . ماهِ جانِ شاهزاده نیز از انوار شمسِ جان شاه نور معنوی می گرفت . [ ماهِ جان = جان شاهزاده که همچون ماه بود ، همانطور که ماه از خود نور ندارد . نور معنوی شاهزاده از خودش نبود بلکه از شمسِ وجود شاه چین بود . ]
بیت 4761
راتبۀ جانی ز شاهِ بی نَدید / دَم به دَم در جانِ مستش می رسید
هر لحظه از سوی آن شاه بی نظیر ، رزقی معنوی به جانِ مست شاهزاده می رسید . [ راتِبه = مقرّری ، مستمرّی ، در اینجا رزق معنوی که مستمرّاََ برسد / ندید = همتا ، نظیر ]
بیت 4762
آن نَه که ترسا و مُشرِک می خورند / زآن غذایی که ملائک می خورند
البته این رزق از آن نوع رزقی نیست که کافر و مُشرک می خورند . یعنی رزق مادّی و دنیوی نیست . بلکه رزقی است که فرشتگان می خورند . یعنی طعام روحانی و رزق معنوی است . [ «ترسا» در اینجا به معنی کافر آمده است . ]
بیت 4763
اندرونِ خویش استغنا بدید / گشت طُغیانی ز استغنا پدید
در دلِ شاهزاده حالت استغنایی پدیدار شد . یعنی چون هر روز از طرف آن مرشد الهی (شاه چین) برای شاهزاده فتوحاتی ربّانی می رسید . شاهزاده دچار عُجب و خودبینی شد و پنداشت که این همه فتوحات و اشراقات از خودِ اوست . پس دچار استغنا شد . یعنی خود را از تصرّفات معنوی آن مرشد ربّانی بی نیاز احساس کرد و در نتیجه سر به عصیان و نافرمانی نهاد . [ در آیه 6 و 7 سوره علق آمده است « همانا انسان راه طغیان رود آنگاه که خود را بی نیاز بیند » ]
بیت 4764
که نَه من هم شاه و هم شَه زاده ام ؟ / چون عِنانِ خود بدین شَه داده ام
شاهزاده با حالت غرور پیش خود گفت : مگر نه اینست که من خود ، هم شاه هستم و هم شاهزاده ؟ چرا عِنان اختیارم را به این شاه (شاه چین) سپرده ام ؟
بیت 4765
چون مرا ماهی بر آمد با لُمَع / من چرا باشم غُباری را تَبَع ؟
حال که ماهِ تابنده ای بر من طلوع کرده است . یعنی حال که ماهِ حقیقت مستقیماََ بر من طالع شده است . چرا باید از گرد و غُباری تیره پیروی کنم ؟ یعنی چرا باید مطیع شاه چین باشم ؟ [ لُمَع = انوار ، روشنی ها ، درخشش ها ، پرتوها / تَبَع = پیرو ]
بیت 4766
آب در جویِ من است و وقتِ ناز / نازِ غیر از چه کشم من بی نیاز ؟
حال که وقت با من یار و همراه است و وقتِ ناز کردن من است . چرا بی آنکه نیاز به غیر داشته باشم . نازِ غیر را بکشم ؟ [ «آب در جوی داشتن» ضرب المثلی است در کامیابی و نیکبختی ( امثال و حکم ، ج 1 ، ص 6 ) ]
بیت 4767
سر چرا بندم ؟ چو دردِ سر نماند / وقتِ رویِ زرد و چشمِ تَر نماند
وقتی که سرم درد نمی کند چرا بیهوده دستمال ببندم ؟ دیگر وقت رنجوری و گریانی ام سپری شده است . یعنی من که نیازی به شاه چین ندارم چرا مرید او باشم ؟
بیت 4768
چون شِکرلب گشته ام ، عارض قمر / باز باید کرد دکّانِ دگر
حال که شیرین گفتارم و زیبا رُخسار ، باید دکّانی برای خود بگشایم . [ عارض قمر = آنکه رخساره ای همچون ماه دارد ، مجازاََ به معنی زیبا رخسار / «باز کردن دکّان» تعبیری است طنز آمیز برای مدّعیان دستگیری و ارشاد خلق الله ]
بیت 4769
زین منی چون نَفس زاییدن گرفت / صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت
چون از این احساس غرور و خودبینی نَفس امّاره شاهزاده بالیدن گرفت . صدها هزار سخن یاوه و دعویِ بی اساس بر زبانش جاری شد . [ ژاژ خاییدن = یاوه گویی کردن / زاییدن نَفس = یعنی نفس امّاره او بدی هایی را متولّد کرد ]
بیت 4770
صد بیابان زآن سویِ حرص و حسد / تا بدانجا چشمِ بَد هم می رسد
ظاهراََ از مولانا سؤال شده مگر ممکن است که شاهزاده این همه محبّت و نوازش از طرف شاه چین ببیند و راه ناسپاسی و نمک ناشناسی پیشۀ خود کند ؟ مولانا جواب می دهد : البته که ممکن است . زیرا چشم بد حتّی می تواند کسانی را که صد میدان از حرص و حسد دور هستند تحت تأثیر قرار دهد . یعنی آن شاهزاده به جهت تقرب به شاه ، محسودِ بَددلان شد و در نتیجه عُجب دامن او را گرفت و به بیراهه اش برد . [ اهل سلوک باید بدانند که این دو صفت مذموم (حرص و حسد) در هر موقفی از مواقف سلوک می تواند سالک را اسیر خود کند . ]
بیت 4771
بحرِ شَه که مرجعِ هر آب ، اوست / چون نداند آنچه اندر سیل و جُوست
دریای وجود شاه که هر آبی بدان رجوع می کند . چگونه ممکن است که از درون سیل و جویبار آگه نباشد ؟
بیت 4772
شاه را دل ، درد کرد از فکرِ او / ناسپاسیِّ عطای بِکرِ او
شاه چین از افکار فاسده و ناسپاسی های شاهزاده نسبت به بخشش های تازه و بدیع او به درد آمد و آزرده خاطر شد .
بیت 4773
گفت : آخِر ای خَسِ واهی ادب / این سزایِ دادِ من بود ؟ ای عجب
شاه در باطن خود بدان شاهزادۀ گستاخ خطاب کرد که : ای فرومایه نافرهیخته . آیا جواب آن همه عطا و بخشش من این بود ؟ واقعاََ که جای شگفتی دارد . [ واهی ادب = نافرهیخته ]
بیت 4774
من چه کردم با تو زین گنجِ نفیس ؟ / تو چه کردی با من از خویِ خسیس ؟
آخر من با این گنج گرانبها در حق تو چه کردم ؟ و تو با صفت رذیلانه ات در حق من چه کردی ؟ یعنی من گنج گرانبهای وجودم را بی دریغ نثارت کردم باشد که به تعالی روحی نائل شوی . و آن وقت تو با صفات پستِ خود چه جفاهایی که در حقم روا نداشته ای ؟
بیت 4775
من تو را ماهی نهادم در کنار / که غروبش نیست تا روزِ شمار
من در آغوش تو ماهی تابان بنهادم که تا یَوُم الحساب (روز قیامت) افولی ندارد . [ «ماه» در اینجا کنایه از ایمان و اعمال صالحه است ]
بیت 4776
در جزایِ آن عطایِ نورِ پاک / تو زدی در دیدۀ من خار و خاک ؟
امّا تو به سزای انوار معنوی پاکی که به تو عطا کردم . در چشم من خارِ خلندۀ کفران زدی و خاک تیرۀ طغیان پاشیدی .
بیت 4777
من تو را بر چرخ گشته نردبان / تو شده در حَربِ من تیر و کمان
من برای تو نردبان عروج به سویِ مراتب عالیۀ آسمانی شدم . در حالی که تو در پیکار با من به تیر و کمان مبدّل شدی . [ حَرب = جنگ ، پیکار ]
بیت 4778
دردِ غیرت آمد اندر شَه پدید / عکسِ دردِ شاه اندر وی رسید
خلاصه در وجود شاه چین درد غیرت پدیدار شد و انعکاس این درد ، شاهزاده را تحت تأثیر قرار داد .
بیت 4779
مرغِ دولت بر عِتابش برطپید / پردۀ آن گوشه گشته بردرید
بر اثر عتاب قهرآمیز شاه ، پرندۀ اقبال شاهزاده پریشان و پُر تاب شد . یعنی بختش فرو خفت و حجاب باطن او را که از اطاعت شاه تن زده بود پاره کرد .
منظور بیت : قهر شاه ، راز درون شاهزاده را بَرملا کرد .
بیت 4780
چون درونِ خود بدید آن خوش پسر / از سیه کاریِّ خود گَرد و اثر
وقتی که آن پسرِ زیبا (شاهزاده) در ضمیر خود به سبب گناه و کارِ زشتی که مرتکب شده بود . تیرگی غبار و نشانی دید . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 4781
آن وظیفۀ لطف و نعمت کم شده / خانۀ شادیِّ او پُر غم شده
متوجّه شد که مقرّری معنوی و رزق همیشگی روحانی او کاستی گرفته است و خانۀ شادیِّ او آکنده از غم شده است . ( وظیفه = مقرّری ، مستمرّی ) [ خیالات فاسده و اوهامِ خبیثۀ شاهزاده خود به خود در ضمیر روشن پادشاه منعکس شد و قلب پاک او را به درد آورد . زآن پس فیض متواتر و نعمت بی فتور شاه بر شاهزاده کاستی گرفت . همین بود که صفای باطن شاهزاده به تیرگی و انکدار گرایید و غم و اندوه جای نشاط و شادمانی او را بگرفت . ]
بیت 4782
با خود آمد او ز مستیِّ عُقار / زآن گُنه گشته سرش خانۀ خُمار
شاهزاده ناگهان از مستیِ شرابِ خودبینی بهوش آمد و بر اثر احساس گناه دچار کلافگی و پریشانی شد . یعنی وجدان او احساس ندامت کرد و ندامت موجبِ پریشانی او شد . [ عُقار = شراب / خُمار = کلافگی و سردردی که بر اثر زوال حالت مستی پیش آید ]
بیت 4783
خورده گندم ، حُلّه زو بیرون شده / خُلد بر وی بادیه و هامون شده
حالِ شاهزاده مانند حال حضرت آدم (ع) بود که گندم بهشت را خورد و جامه های بهشتی از تنش به در آمد . و بهشت در نظرش همچون بیابان و صحرا جلوه کرد . ( حُلّه = جامه ، پارچه لطیف / خُلد = بهشت ، در اصل به معنای جاوانگی است که از اوصاف بهشت محسوب می شود / بادیه = بیابان ) [ مصراع اوّل اشاره دارد به آیه 22 سورۀ اعراف که می گوید : آدم و حوّا بر اثر خوردن از شجرۀ ممنوعه (گندم) لباسهای تنشان فرو افتاد . این مطلب نشان می دهد که آن دو در بهشت جامه بر تن داشتند . در حالی که به روایت تورات برهنه بوده اند . ]
بیت 4784
دید کآن شربت وَرا بیمار کرد / زهرِ آن ما و منی ها کار کرد
شاهزاده دید که شراب خودبینی او را دچار بیماری اخلاقی کرده است و زهرابۀ آن خودبینی ها و منم منم کردن ها تأثیر خود را گذاشته است .
بیت 4785
جانِ چون طاووس در گُلزارِ ناز / همچو جغدی شد به ویرانۀ مَجاز
در نتیجه جانِ لطیف او که همچون طاووس در گلستان حقیقت می خرامید . به صورت جُغدی درآمد که در ویرانکدۀ عالمِ مَجازی و موهوم سکنی گرفتن .
بیت 4786
همچو آدم دور ماند او از بهشت / در زمین می راند گاوی بهرِ کشت
او همچون آدم (ع) از بهشت دور افتاد و برای کِشت بر روی زمین گاو می راند . [ در روایات و قصص آمده است که چون آدم (ع) به زمین هبوط کرد گرسنه شد و از خداوند طعام خواست . خداوند جبرئیل را با هفت دانه گندم نزد آدم فرستاد . آدم بدو گفت : اینها چیست ؟ جبرئیل گفت : این همان چیزی است که تو را از بهشت راند . آدم گفت : با این دانه ها چه کنم ؟ جبرئیل گفت : آن را بر زمین بیفشان . او افشاند و بیدرنگ از زمین برویید . بدینسان کاشتن بذر (زراعت) برای آدم و اعقاب او یادگار ماند ( تاریخ طبری ، ج 1 ، ص 128 ) ]
بیت 4787
اشک می راند او که ای هندویِ زاو / شیر را کردی اسیرِ دُمِّ گاو
شاهزاده اشک می ریخت و می گفت : ای هندویِ ماهر ، یعنی ای نَفس امّاره ، شیرِ جانم را اسیر دُمِ گاوِ تنم کردی . ( زاو = ماهر ، چابک دست ، نیرومند ) [ مصراع دوم کنایه است از این که عزیزی را به ذلّت افکندن ]
بیت 4788
کردی ای نَفسِ بَدِ باردنَفَس / بی حِفاظی با شَهِ فریادرس
ای نَفسِ پلید که نَفَسی سرد و نحس داری . در برابر شاهِ فریادرسِ ما گستاخی کردی . [ بارِد نَفَس = آنکه نفسی سرد دارد / بی حِفاظی = گستاخی ، بی شرمی ]
بیت 4789
دام بگزیدی ز حرصِ گندمی / بر تو شد هر گندمِ او کژدُمی
به طمعِ گندم ، دام را برگزیدی . در نتیجه ، هر دانه گندم در برابر چشم تو به صورت عقربی جلوه کرد .
بیت 4790
در سرت آمد هوایِ ما و من / قید بین بر پایِ خود پنجاه مَن
حال و هوای خودبینی به سرت زد . اینک زنجیر پنجاه منیِ نفسانیّات را بر پای روح خود تماشا کن . [ «من» در مصراع اوّل ، ضمیر اوّل شخص است و در مصراع دوم ، به معنی مقدار وزن . ]
بیت 4791
نوحه می کرد این نَمط بر جانِ خویش / که چرا گشتم ضِدِ سلطانِ خویش ؟
شاهزاده بر جانِ خود بدون روش می گریست که چرا با شاهِ خویش در ستیز شدم ؟ [ نَمَط = طریقه ، روش ]
بیت 4792
آمد او با خویش و ، استغفار کرد / با اِنابت چیزِ دیگر یار کرد
شاهزاده به خود آمد و خواهانِ آمرزش شد . و چیز دیگر هم به توبۀ خود افزود . یعنی درد و سوز حقیقی و نیّت پاک را نیز به توبه اش افزود تا آن توبه فقط لقلقۀ لسان نباشد . البتّه آن شاهزادۀ نادم هر چه تضرّع و تذلّل کرد آن حال خوش اوّل بدو بازنگشت . [ اِنابت = توبه و بازگشت ]
بیت 4793
درد ، کآن از وحشتِ ایمان بُوَد / رحم کن کآن در ، بی درمان بُوَد
دردی که ناشی از بیمِ زوالِ ایمان است . به صاحب آن درد رحم آور . زیرا که آن درد را درمانی نیست .
بیت 4794
مر بشر را خود مَبا جامۀ درست / چون رهید از صبر ، در حین صدر جُست
کاش که آدمی لباس شایسته و فاخری نداشته باشد . یعنی بهتر اینست که خیلی از آدم ها به امکاناتی دست نیابند . زیرا همینکه از صبر بر تلخی ها و محرومیّت ها نجات پیدا کنند . حال و هوای جاه طلبی به سرشان می افتد . [ مَبا = مباد ]
بیت 4795
مر بشر را پَنجه و ناخن مَباد / که نه دین اندیشد آنگه نه سَداد
و کاش انسان پنجه و ناخنی نداشته باشد . یعنی خدا نکند انسان به قدرت و مُکنتی دست پیدا کند . زیرا که در آن حال نه به فکر دین و دینداری است و نه در اندیشۀ راستی و درستی . [ سَداد = راستی و درستی ]
یا رب مباد که گدا معتبر شود / گر معتبر شود ز خدا ی خبر شود
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیهالسلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را:
شرح و تفسیرشرح
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
4797بیت
حق به عزرائیل می گفت : ای نقیب
/ بر کِه رَحم آمد تو را از هر کئیب
حضرت حق به عزرائیل می فرمود : ای مهتر ، از میان این همه آفریدۀ اندوهناک بر چه کسی دلت به رحم آمد ؟ [ نَقیب = مهتر قوم ، پیشوا ، در اینجا یعنی بزرگ و مهتر / کئیب = اندوهناک ]
بیت 4798
گفت : بر جمله دلم سوزد به درد
/ لیک ترسم امر را اِهمال کرد
عزرائیل عرض کرد که خداوندا من به هنگام قبض روح کردن مردم نسبت به همگان دلم می سوزد . ولی ترسم اینست که مبادا این ترّحم در اجرای وظیفه ام سستی و خلل ایجاد کند .
بیت 4799
تا بگویم : کاشکی یزدان مرا
/ در عوض قربان کند بهرِ فتا
تا آنجا دلم به حال مردم می سوزد که می گویم : ای کاش حضرت حق به جای میراندنِ این جوان مرا قربانی کند .
بیت 4800
گفت : بر کی بیشتر رحم آمدت ؟
/ از کِه دل پُرسوز و بریان تر شدت ؟
خداوند به عزرائیل فرمود : بر چه کسی بیشتر دلت به رحم آمده است ؟ و اصلاََ به خاطر چه کسی بیشتر دلت سوخته و کباب شده است ؟
بیت 4801
گفت : روزی کشتیی بر موجِ تیز / من شکستم ز امر تا شد ریز ریز
عزرائیل گفت : روزی برای اجرای فرمانِ تو کشتیِ گرفتار در امواجی تند را در هم شکستم و خُرد و متلاشی اش کردم .
بیت 4802
پس بگفتی : قبض کن جانِ همه / جز زنی و غیرِ طفلی زآن رمه
پس فرمودی : جانِ همۀ ساکنان کشتی را بگیر مگر جانِ مادر و طفلِ خردسالش را .
بیت 4803
هر دو بر یک تخته ای درماندند / تخته را آن موجها می راندند
هر دو ، یعنی مادر و طفل روی تخته پاره ای در وسطِ آبها قرار گرفتند و امواج آن تخته پاره را به جلو می راند .
بیت 4804
باز گفتی : جانِ مادر قبض کن / طفل را بگذار تنها ز امرِ کُن
دوباره فرمودی : اینک جانِ مادر را بگیر و آن طفل را به اقتضای مشیّت الهی رها کن و کاری به او نداشته باش . [ کُن = اشاره است به آیه 117 سوره بقره . « و چون آفریدن چیزی را اراده فرماید . به محضِ اینگه گوید : موجود باش ، پس موجود شود . » ]
بیت 4805
چون ز مادر بِگسلیدم طفل را / خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا
وقتی که مادر را از آن طفل از طریق قبض روح جدا کردم . تو خود می دانی که این کار برای من چقدر تلخ و ناگوار آمد .
بیت 4806
پس بدیدم دودِ ماتم هایِ زَفت / تلخیِ آن طفل از فکرم نرفت
البته من در طول مأموریتم که قبض روح خلایق است . صعنه های غم انگیز و سوزناک بزرگی دیده ام . ولی تلخی اینکه می دیدم طفلی شاهد مرگ رقّت بار مادرش در میان امواج خروشان دریاست هرگز از یادم نمی رود .
بیت 4807
گفت حق : آن طفل را از فضلِ خویش / موج را گفتم فگن در بیشه اش
حضرت حق فرمود : من به اقتضای فضل و احسان خویش به امواج گفتم که او را در بیشه ای بیفکن .
بیت 4808
بیشه ای پُر سوسن و رَیحان و گُل / پُر درختِ میوه دارِ خوش اُکُل
بیشه ای پُر از سوسن و گُل و ریحان و پوشیده از درختان میوۀ لذیذ . [ اُکُل = خوردنی ، طعام ]
بیت 4809
چشمه هایِ آبِ شیرینِ زلال / پروریدم طفل را با صد دَلال
در بیشه ای که چشمه ساران آب شیرین و زلال جریان داشت . آن کودک را در ناز و نعمت فراوان پروردم . [ دَلال = ناز و کرشمه ، در اینجا یعنی نازپروردگی ]
بیت 4810
صد هزاران مرغِ مُطرِب خوش صدا / اندر آن روضه فکنده صد نوا
صدها هزار پرنده نغمه سرای خوش آواز در آن گُلشن نغمه سرایی می کردند .
بیت 4811
بسترش کردم ز برگِ نسترن / کرده او را ایمن از صَدمِۀ فِتَن
بستر او را از گُل های نسترن ساختم و از فتنه ها و خطرات فراوان ایمنش داشتم .
بیت 4812
گفته من خورشید را ، کو را مَگَز / باد را گفته : بَرو آهسته وَز
به خورشید فرمودم که او را آزرده مساز . و به باد نیز فرمودم بر او نرم و آرام گذر کن .
بیت 4813
ابر را گفته بر او باران مَریز / برق را گفته بر او مگرای تیز
به ابر فرمودم که بر آن طفل باران فرو مباران . به آذرخش نیز فرمودم بر او تند و تیز مدرخش .
بیت 4814
زین چمن ای دی مَبُر آن اعتدال / پنجه ای بهمن بر این روضه ممال
ای زمستان از این چمنزار آب و هوای معتدل را قطع مکن . ای ماهِ بهمن بر این گلشن دست اندازی مکن .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی
دفتر شسم
تالیف کریم زمانی
انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۴ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز:
تفسیر و شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
4815بیت
همچو شَیبان راعی از گُرگِ عنید
وقتِ جمعه بر رِعا خط می کشید
مانند شیبان راعی (چوپان) که وقتی برای نماز جمعه می رفت گِردِ گلّۀ گوسفندانش خطّی می کشید تا گُرگ معاند بدانان حمله نیاورد . ( عَنید = معاند ، ستیزه گر / رِعا = گلّه گاو و گوسفند و جز آن ) [ در ابیات قبل چون سخن از حفاظت الهی رفت . به عنوان نمونه تاریخی ماجرای شیبان راعی را مثال می آورد . ابن عربی شیبان راعی را مانند فضیل عیاض و ذوالنون مصری صاحب علم لدُّنی دانسته است ( الفتوحات المکیّه ، ج 2 ، ص 361 ) ]
– شیبان راعی با کنیه ابو محمد یکی از زهاد و پارسایان راستین و صاحب کرامت قرن سوم هجری بود که بر کوههای لبنان چوپانی می کرد بدین مناسبت بدو راعی می گفتند . وی اهل دمشق بود و از یاران سفیان نوری . کرامت مشهور او که مولانا نیز در این ابیات بدان اشاره کرده است این بود که هر گاه برای اقامه نماز جمعه به شهر می رفت . گرد گوسفندانش خطی می گشید به گونه ای که نه گوسفندان از آن خط خارج می شدند و نه گرگ و سایر درندگان می توانستند داخل خط شوند و بر گوسفندان یورش آورند . مولانا با اشاره به این روایت ، می خواهد بگوید که اهل الله هم در امور تکوینی تصرف دارند و هم در امور روحی و اخلاقی . بطوریکه هرگاه کسی تحت تربیت آنان قرار گیرد از جمیع گزندهای روحی و اخلاقی مصون ماند .
بیت 4816
تا برون نآید از آن خط ، گوسفند
نه درآید گرگ و دزدِ با گزند
تا نه گوسفندی از آن خط خارج شود و نه گرگ و دزد زیان زننده ای به درونِ آن خط درآید .
بیت 4817
بر مثالِ دایرۀ تعویذِ هود
کاندر آن ، صرصر امانِ آل بود
درست مانند دایرۀ حِرزِ هود نبی (ع) که خاندانش و یارانش در حریم آن از گزند باد صرصر ایمن بودند . ( تَعویذ = پناه دادن ، دعا نمودن ) [ هود پیامبر ، پیرامون مومنان خطی می کشید و همین که باد سرکش (صرصر) بدانجا می رسید سست و آرام می شد و به مؤمنان گزند و آسیبی نمی رسید .
– هود (ع) بر قبیله عاد مبعوث شد . نام این پیامبر بارها در قرآن کریم ذکر شده است . یازدهمین سوره قرآنی نیز به نام اوست . عرفا و صوفیه ، هود را مظهر توحید ذاتی و اسمایی می دانند . ]
بیت 4818
هشت روزی اندرین خط تن زنید
وز برون ، مُثلَه تماشا می کنید
هود به پیروان خود گفت : هشت روز در داخل این خط ساکت و آرام بمانید و ببینید که بیرون این خط ، عذاب الهی چه ها می کند . [ مُثلَه = در اینجا به معنی عذاب سخت و قطعه قطعه شدن اندام ها از گزند باد صرصر است . ]
بیت 4819
بر هوا بُردی ، فگندی بر حَجَر
تا دریدی لَحم و عَظم از همدگر
باد صرصر معاندان را بر هوا بلند می کرد و بر سنگ ها می کوفت . چنانکه گوشت و استخوان آنان از هم جدا می شد . [ لَحم = گوشت / عَظم = استخوان ]
بیت 4820
یک گُرُه را بر هوا در هم زدی
تا چو خشخاش استخوان ریزان شدی
جمعی را به هوا می برد و محکم بر هم می کوفت بطوری که استخوانهاشان مانند خشخاش ریز ریز می شد .
بیت 4821
آن سیاست را که لرزید آسمان
مثنوی اندر نگنجد شرحِ آن
شرح آن کیفر الهی که آسمان از هیبت آن بر خود لرزید در مثنوی درنمی گنجد . [ بس که عظیم و خطیر است . ]
بیت 4822
گر به طبع این می کنی ، ای بادِ سرد
گِردِ خط و دایرۀ آن هود گَرد
ای بادِ سرد ، اگر این عذابی که بر قوم عاد نازل می کنی بر وفقِ طبیعت و سرشتِ مادّی توست . پس پیرامون خطِّ حرزِ هود نبی (ع) نیز وزان شو . [ امّا چرا همینکه به نزدیکی آن خط می رسی از حرکت باز می مانی ؟ پس معلوم می شود که که باد و همۀ نیروهای طبیعت مأموران الهی هستند . به امر او کار می کنند و نه به طبع خود . مولاما می گوید : هر آنچه که به خواص و طبایع پدیده ها نسبت داده می شود تماماََ مستند به قادر ذوالجلال است . این بیت در نقد طبیعیّون مذهبی و لامذهب است که همۀ آثار و احوال موجودات را به طبع آنان اِسناد می دهند . ]
بیت 4823
ای طبیعی فوقِ طبع ، این مُلک بین
یا بیآ و محو کن از مُصحَف این
ای طبیعی مشرب ، یا بیا سیطرۀ مشیّت الله را بر طبایع موجودات ببین . یا بیا قصص قرآنی را که در اثبات قهّاریتِ مشیّت الله وارد شده تماماََ محو کن . [ نظیر نسوختن ابراهیم (ع) در آتش ، شکافته شدن دریا توسط عصای موسی (ع) ، بی پدر زاده شدن عیسی (ع) و نطق او در گهواره و … ]
بیت 4824
مُقرِیان را منع کن ، بندی بِنِه
یا معلّم را بمال و سهم دِه
و اگر نمی توانی آن قصص از قرآن کریم محو کنی لااقل قاریان قرآن را از قرائت آن بازدار . و معلّمان قرآن را گوشمالی ده و تهدیدشان کن . [ مُقرِی = قاری قرآن ، معلّم قرآن / مالیدن =گوشمالی دادن / سهم دادن = ترساندن ، تهدید کردن ]
بیت 4825
عاجزی و ، خیره کین عجز از کجاست ؟
عجزِ تو ، تابی از آن روزِ جزاست
تو درمانده و سرگشته مانده ای که این ناتوانی از کجا پدید آمده است . یعنی عزم می کنی که بسیاری از کاره از جمله محو قصص مذکور را از قرآن انجام دهی . ولی نمی توانی . این عِجزها جلوه ای از ناتوانی های تو در روز قیامت است .
بیت 4826
عجزها داری تو در پیش ، ای لجوج
وقت شد پنهانیان را نَک خروج
ای لجباز ، تو ناتوانی هایی در پیش روی داری . اینک وقت ظهور امور پنهانی فرا رسیده است .
بیت 4827
خرّم آن کین عجز و حیرت قُوتِ اوست
در دو عالم خفته اندر ظِلِّ دوست
خوشا به حال کسی که این ناتوانی ها و سرگشتگی ها رزق و روزی اوست . و در هر دو جهان در سایۀ حضرت دوست غنوده باشد . [ در اینجا «عجز» و «حیرت» هر دو جنبۀ مثبت دارد . این «عجز» از شناخت قادر متعال حاصل می شود و آن «حیرت» مافوق معرفت است نه مادون معرفت . ]
بیت 4828
هم در آن آخُر ، هم در آخِر عجز دید
مُرده شد ، دینِ عجایز را گُزید
چنین کسی هم در دنیا و هم در آخرت عجز خود را ببیند . و از نفسانیّات خود بمیرد و دین پیرزنان را برگزیند . [ دینِ عجایز = دین عجوزگان ، مراد دین فطری و بی قیل و قال است ، دین صدق و صفا و تسلیم ]
بیت 4829
چون زلیخا ، یوسفش بر وی بتافت
از عجوزی در جوانی راه یافت
مانند زلیخا که چون نور یوسف بر او تابیدن گرفت از پیری به جوانی بازگشت . [ در کتب قصص آمده است که وقتی زلیخا به گناه خود اعتراف کرد . عزیز مصر (شوهر زلیخا) او را طلاق داد و زآن پس بزرگان مصر به خواستگاری او رفتند ولی نپذیرفت و همچنان بر عشق یوسف باقی ماند . او به مدّت هیجده سال بر فراق یوسف می گریست تا آنکه دو چشمش کور شد و پشتش خمیده و موهایش سفید گشت و پیری و ضعف او را چنان فرو گرفت که همۀ دوستان و خویشان از او دور شدند . روزی یوسف به شکار می رفت که با گوژپشتی کلانسال روبرو شد . و چون سخنانی میان آن دو مبادله شد . یوسف وی را شناخت و به او گفت اینک چه می خواهی ؟ گفت هنوز عشق تو در دل دارم و کاش چشمانم بینا می بود و می توانستم روی تو را ببینم . یوسف دست به دعا برداشت که هم چشمان او بینا شود و هم جوانی اش بدو بازگردد و چنین شد و آن دو به وصال یکدیگر رسیدند ( قصص الانبیا (ابن خلف نیشابوری) ، ص 145 تا 147 )
بیت 4830
زندگی در مُردن و در محنت است
آبِ حیوان در درونِ ظلمت است
زندگی حقیقی در مُردن از امور نفسانی و رنج کشیدن در طریق کفّ نَفس است . چنانکه مثلا معروف است که اب حیات خضر ، در درون تاریکی هاست .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
همایون در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵:
از غزل های ناهمگون و غریب و ناساز
متین بهری در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:
سلام و درود خدا بر مردم پاک ایران.
مویی کردن یعنی گِله کردن، هنوز در اطراف خراسان مویی کاربرد دارد.
برون پرده یعنی خارج از حالت عرفانی
برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد، درواقع همون مفهوم «هرکه را اصرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند» و «هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهد» دارد.
که من در پرده جز نامی زرمرد و زن نمیدانم؛
در پرده : در سیروسلوک عارف ها، فقط سخن از معنویت است نه حرف مردم و توجه به قضاوت آنها (اعم از مرد یا زن)
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
اگر منظور شما آن برنامه ماهواره ای است به نظرم آن برنامه و آن حرفها خرافاتی بیش نیست
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۳ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
جای آن دارد از کسانی که چنین تفسیرهایی دارند بپرسیم سند شما برین وقایع نگاری ها پای غزل حافظ چیست؟!
اگر کسی چنین ادعایی دارد باید سند ارائه دهد
بزرگمهر در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
کفش چیز خوبی ست، به شرط اینکه اندازه پا باشد.
کفش تنگ و یا گشاد درد سر بزرگی است و مایه رنج و ....
چه لزومی دارد که همه غزلیات حافظ و مولانا را بخواهیم در غالب یک نظریه که استاد ارجمندی بانی آن هستند به ضرب و زور بچپانیم......
این کارجفای بزرگی به شاعر و هم به آن نظریه است.
لطفا بازبینی کنید. خود استاد هم اینطور عمل نمیکنند.
بزرگمهر در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۳ در پاسخ به میر ذبیح الله تاتار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
این خیلی بیسلیقگی است که آن سلطان جابر را حافظ به گل تشبیه کند، و مصرع بعد صحبت از عاشق ومعشوق را به حافظ و مبارزالدین تفسیر کنیم.....
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:
کامیک بوک بخشی از نبرد رستم و اشکبوس ساخته شده توسط Ai در لینک بیرونیپیوند به وبگاه بیرونی
احمد رحمتبر در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۱ - آبروی دولت:
بیت یک: مرحوم ظهیرالدوله
بیت پنج: مرحوم حسن حلاج مدیر روزنامه حلاج
بیت نه: مرحوم محسن سلیمان (سلیمان میرزا) رئیس دسته اجتماعیون
بیت ده: مرحوم سید محمد صادق طباطبایی رئیس دیگر دسته اجتماعیون و همکار سلیمان میرزا که بعدها رئیس مجلس شورا و رئیس مجلس مؤسسان شد.
بر اساس پانویسهای منبع کاغذی گنجور (کلیات مصور عشقی، تألیف و نگارش علی اکبر مشیر سلیمی، انتشارات امیرکبیر)
احمد رحمتبر در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۸ - سؤال از حقیقت کاینات:
جالب بود، مَثَل «کج بشین و راست بگو» رو تو قرن هشتم هم داشتیم.
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰: