گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:

شبِ وصل است و طی شد نامهٔ هَجر

«سلامٌ فیهِ حَتّی مَطْلَعِ الفَجْر»

با توجه به ابیات بعدی این غزل که شرح هجران است باید بیت اول را اینگونه خواند :قرار است امشب دیگر شب وصال باشد یا امیدوارم امشب شب وصال باشد و چنین شبی مثل شب قدر سراسر خیر و سلامت است.حضرت حافظ وصال واقعی با معشوق ازلی را امری دشوار و حتی ناممکن می داند و تصوری از این وصال ندارد ولی همیشه به همین امر غیر ممکن هم امیدوار است .قرینه دیگر استفاده از کلمه نامه است نامه هجران یعنی حکم روزگار به هجران و دوری از یار که دیگر باید به سر برسد و وصال رخ دهد و این آرزوی هر لحظه زندگی حافظ است.

اینکه شب وصال را مثل شب قدر می داند هم بی حکمت نیست .دیگر در شب قدر قرآنی نازل نمی شود بلکه عاشق واقعی و رهرو حقیقت باید در این شب خود را به حقیقت نزدیک کند و طعم وصال با حقیقت را بچشد و بهره گیرد .

دلا در عاشقی ثابت‌قدم باش

که در این رَه نباشد کار بی‌اجر

از این روست که می فرماید تا در راه عاشقی ثابت قدم باشیم چون اجر فراوانی نصیب عاشق می شود حتی اگر وصالی رخ ندهد.

من از رندی نخواهم کرد توبه

و لو آذَیْتَنی بِالْهَجرِ و الْحَجر

و به همین دلیل است که به معشوق می گوید از این راه عاشقی که مرام رندان پاک نهاد است برنمی گردم حتی اگر مرا با راندن و منع کردن از خود برانی و از وصال محروم کنی 

برآی ای صبحِ روشن‌دل خدا را

که بس تاریک می‌بینم شبِ هَجر

ولی با کمال خضوع به معشوق می گوید بیا چون وجود و حضورت روشنی است و راه را روشن می کند .کسی که در هجران است باید در تاریکی راه را تشخیص دهد 

دلم رفت و ندیدم رویِ دل‌دار

فَغان از این تَطاول، آه از این زَجر

و حکایت همیشگی عاشق دلخسته ندیدن روی یار است و این را جفایی زجر آور از جانب یار می داند.

وفا خواهی، جفاکَش باش حافظ

فَاِنَّ الرِّبْحَ و الْخُسرانَ فِی التَّجْر

و به عاشقان توصیه می کند که چنین جفایی را تحمل کنند چون این تجارتی است که در آن هم سود است و هم زیان 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۸:

تا عجایب بینی ،  از دریای عشق

امیرحسن خدادادی در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

صالح و طالِح مَتاعِ خویش ...

اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:

صالح و طالح متاعِ خویش نمودند، تا که قبول افتد و کِهْ در نظر آید؛ با این برداشت از معنا که، نیکوکار و بدکار دارایی خویش [را] نشان دادند، تا [دارایی‌شان] پذیرفته شود و [امّا] کوچک می‌نمایند.

امیرحسن خدادادی در ‫۱۶ روز قبل، یکشنبه ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست ...

اگر خواستِ من نمایشِ خوانشِ درست به دیگران نباشد:

صُحبتِ حُکّام، ظلمت‌ْشبِ یلداست؛ نور زِ خورشید جوی، بو که برآید. خوانشِ «ظلمتْ‌شب» بر «صفت و موصوفِ مقلوب» استوارست؛ چون، بزرگ‌مرد، یا پیرزن. افزون بر این، این خوانش و وزنِ «مفتعلن فاعلات مفتعلن فع»—برابرِ آن، از زنجیره‌یِ «مفاعلن فعلاتن» به این گونه که، «لن فعلاتن مفاعلن فعلاتن»— همخوانی دارند.

از دیدِ معنا، نیز، دیدگاهم این است:

همنشینی با فرمانروایان، [مانندِ همنشینی با/در] تاریک‌شبِ یلدا (یا شبِ تاریکِ یلدا)ست. نور [را] از خورشید بجوی (یا بخواه)! بو (یا بُوَد، باشد) [که] بَرآید.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۶ روز قبل، شنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۸۱ - ایضاً غزل: منه تَغَمَّده الله تعالی بِغُفرانه:

ی کاش ، که آن شوخ پری چهره ی طنّاز

اسی شمس در ‫۱۷ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » قصاید » شمارهٔ ۲:

این قصیده معروف را استاد سخن جامی در مدح خواجه جهان٬ ملک التجار٬ عمادالدین محمود بن محمد گیلانی معروف به محمود گاوان از رجال ادب و سیاست در قرن نهم هجری سروده است. وی از راه دریا به سمت دکن در هند رفت و در خدمت سلاطین بهمنی دکن درآمد.

خواجه جهان با افاضل خراسان و عراق مکاتبه داشت. مکاتبات او و استاد سخن جامی در این میان از همه مهم‌تر است. میان این دو مودتی وجود داشت و به همین دلیل جامی با اینکه به مدح کنترل رغبت داشت٬ خواجه جهان را در اشعار خود ستوده است. این قصیده هم در پاسخ یکی از مکتوبات خواجه جهان سروده شده است. بهمین ‌دلیل جامی گفته است:

هم جهان را خواجه و هم فقر را دیباچه‌ای

(به نقل از کتاب تاریخ ادبیات در ایران - دکتر صفا - جلد ۴ - صفحه ۵۰۸)

همایون در ‫۱۷ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:

با دیدن و شنیدن و بوییدن و دست کشیدن میتوان بیرون را جستجو کرد انسان اما راهی هم به درون دارد که با دل کار دارد. از راه دل  میتوان مهرورزی کرد شاید جانداران دیگر هم تا اینجا را با دل بروند ولی ما بیشتر میتوانیم راه درون را برویم و آن با پهلوانی است که فرهنگ ایران بیشتر به آن می‌پردازد. میان دل چو برآید غبار و طبل و علم هزار سنجق هستی ببین تو بشکسته 

همایون در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ در پاسخ به مجید بیدل دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۳:

 قافیه  با حرف سین و تا و ه بسته 

پیش‌از سین‌ساکن  هرچه آمد درسته 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۳ دربارهٔ محیط قمی » هفت شهر عشق » شمارهٔ ۱۱۷ - در مدح مظفر الدّین شاه و صدر اعظم:

به طرّه ی تو ، تعلق گرفته اند دو چیز

همایون در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:

هستی را میتوان جنبش نامید، آنگاه نمیتوان گفت هستی از نیستی بیرون آمده است 

جنبش می‌تواند بی نهایت صورت بخود بگیرد و همیشگی باشد. اگر بگوییم هستی از نیستی آمده است آنگاه ناچاریم برای یکی پایان و برای آن دیگری آغازی بگذاریم و بدتر آنکه زمان را هم به صورت ساعت ساخته دست خودمان و یا یک بعد ساخته ذهن ریاضی مان بشناسیم  

همایون در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:

در کنار زبان پارسی، شگفتی و سترگی و بیمانندی زمان و شناخت درونی به آن نزد ایرانیان نیز ارزشمندی والا و یگانه ای دارد، زمان، روز و سال و ماه نیست بلکه زندگی و هستی و سرزمین است. این یادگار جمشید است که همواره پایدار می‌ماند چون نوروز را دارد و زمان همان نوروز است و نوروز همان زمان است، با آمدن دین اسلام و سروری کوتاه مدت عرب دو چیز ماندگار شد یکی زبان و دیگری زمان. نوروز و گاه‌شماری خورشیدی را هرگز نتوانستند از میان بردارند هرچند تلاش بسیاری برای نابودی آن شد
ایرانیان بگونه‌ای شناخت درونی دست یافته‌اند که چه هنگام به چه کاری دست بزنند و این همان راز ماندگاری آنان است

همایون در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ در پاسخ به زینب دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۵:

آفرین

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

اگر خواهی ، که گوهرها بیابی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲۰ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۱:

چو عاشق را ، نه کفر است و نه ایمان

زینب حسینیان در ‫۲۰ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:

وقتی بلبل در سحرگاه، نوبتِ آوازش را بر بام آغاز کرد (شروع به نغمه‌سرایی کرد)، و من نیز از «نوبه‌خانهٔ تنهایی» بیرون آمدم و بر بام رفتم.

زینب حسینیان در ‫۲۰ روز قبل، چهارشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶:

نوبه خانه = نوبت خانه . [ ن َ / نُو ب َ ن َ / ن ِ ] (اِ مرکب ) نقاره خانه . جائی که در آن موزگان می زنند. (ناظم الاطباء). || قراول خانه . جائی که در آن پاسبان منزل دارد. (ناظم الاطباء). جایگاه نوبتیان . پاسدارخانه : قاضی را از پیش سلطان ببردند نیم مرده و در نوبت خانه بازداشتند و زر خواستند. (سیاست نامه از فرهنگ فارسی معین ).

 

دکتر صحافیان در ‫۲۱ روز قبل، سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۲:

خوش‌خبر باشی ای نسیم شمال
که به ما می‌رسد زمان وصال(۳۰۲)
ای باد آرام و خنک شمال! پیوسته خبر خوش بیاوری، که زمان دیدار به ما نزدیک شده است
۲- داستان عشق را گسستی نیست، در این میان زبان گفتار بریده مانده است(لاانفصام لها بقره/۲۵۶- خانلری: لسان مقال)
۳- "سلمی" معشوق ما را چه رسیده، در منزلگاه او کیست؟ همسایگان‌مان کجا رفتند؟ احوال ما چگونه شد؟!
۴- آری خانه آبادان پس از آن خوشی‌ها ویران شد و باید حال آن خانه را از ویرانه‌ها پرسید.
۵- در زیبایی تمامت، به نهایت کامروایی رسیدی‌‌، خداوند چشم بد از تو دور گرداند!
۶- ای پیک ویژه معشوق! خداوند نگهدارت باد! خوش آمدی بیا بیا، فرودآی!
۷- میدان جشن از حریفان عشق و جام‌های شراب لب‌به‌لب خالی شد(خانلری: رطل مالامال)
۸- و اکنون شب‌های فراق است که سایه افکنده، تا خیال‌های شب‌رو تا کجا سیر کنند!
۹- معشوق زیبای ما به هیچ کس نگاه و توجهی ندارد، وه! چه شکوه و عظمتی!(خانلری: وه از این کبریا)
۱۰- ای حافظ تا کی عشق و صبوری! ناله عاشقان خوشایند است ناله کن!
آرامش و پرواز روح

علی شیرزادی در ‫۲۱ روز قبل، سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸۶:

با خواندنش حقیقت ایمان را حس میکنی و دلت قرص میشود آفرین بر تو جلال الدین محمد که به خلقی ایمان را چشاندی

برمک در ‫۲۱ روز قبل، سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۳ - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود:

این بیت بسیار زیباست جای هوا / روا نیز امده

به نرخی فروشد که او را رواست
که از خوردنی جانور بی‌نواست


نوا  هم  بچم  گرو و ناگزیر  و بایست و نباید است و هم بچم  مایه و پول و سرمایه و آنچه در خانه از ان ناگزیرند و انچه انرا fund گویند  همچنین میتوان بینوا را سر هم  نوشت و خواند  که از خوردنی جانور بینوا است و «از خودنی» بچم «درباره خوردنی » است.

میگوید هر جانور از خوردن بی نواست ( نا گزیر) است هرکه غله  و خوراکی دارد بها هر چه  روا دارد مارا دهد تا بخریم  و مردم را دهیم . نوا به چم  مباد هم هست  مبا که از ما برنجی . نوا  که از ما برنجی . مبو که از ما برنجی . مبی که از ما برنجی.مبا از ما برنجی ای گل ناز

برمک در ‫۲۱ روز قبل، سه‌شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۶ در پاسخ به دکتر امین لو دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد هجده سال بود » بخش ۳ - پادشاهی پیروز بیست و هفت سال بود:

هپتالیان چینی نیستند ایرانی اند پیوند میان هپتالی و ساسانی و  یا ایران و میانرود  و یا هر پیوند دیگری را باید همه سویه در همه شاهنامه  دید و نه تنها از یک جا . برای نمونه در جایی دگر از شاهنامه هپتالیان گروهی از ایرانیان و فرمانداران ساسانی هستند . یا برای نمونه جایی دو واژه پارسی و پهلوی کنار هم دیده شده پنداشتند پارسی و پهلوی دو چیز جدا هستند  با انکه  در همه نوشته های کهن بارها و بارها  پارسی و پهلوی برابر هم می ایند و نیز پهلوی  بچم پارسی اصیل  و یا بومی می اید  و نیز پهلوی به چم گونه ای از پارسی می آید  باید همه اینها را  دید . در اینجا نیز هپتال چین نیست اوردن نام چین  در نوشته های پسین اینست که  در همان زمان فردوسی و اندکی پیشترش  پادشاهی پیشین چین  با  از دست دادن پکن و بر کار امدن  شاهنشاهی چینی دیگری  پادشاهی پیشین  (سلسله لیاو چی ) از پکن به سوی ختن و کاشغر رو می نهند  و  شاهنشاهی لیاو چی غربی را پایه می نهند که ما ان پادشاهی چینی  را که پیشتر پایتختش در پکن بود ترکان ختایی می نامیم لیاوچی چینی نیز  یولداشی ترکی می شود . برای اینست ان زمان فردوسی نام  امدگان جدید را به  مردمانایرانی پیشین  میدادند.
 مناره  یعنی منار ( آتشگاه . میم پیش از نار به ان معنی  جایگاه نار می دهد) پارسی آن میل است و به معنی نشان است

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۳۴