گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:

در این غزل اولین موضوعی که ذهن ما با آن به چالش می افتد خود موضوع غزل است . غزل دو بخش دارد . در بخش اول  یعنی چهار بیت اول ظاهرا صحبت از یک معشوق ( احتمالا مجازی و زمینی ) و حال فراق عاشق است که البته در اشعار حضرت حافظ تازگی ندارد  . اما در بخش دوم صحبت از مقایسه عشق و هوس است که بیشتر حال و هوای عشق حقیقی و معشوق متعالی دارد و این تا حدودی گیج کننده است . 

ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس

بوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس

متل خیلی از اوقات حافظ با باد صبا به عنوان قاصد رابط بین عاشق و معشوق سخن می گوید که اگر بر ساحل رود ارس در آذربایجان گذر کردی بر خاک آنجا بوسه بزن و نفس خود را عطر آگین کن تا وقتی به نزد من برمی گردی بوی عطر آنجا را به من برسانی .گویا آنجا بوی عطر معشوق را می دهد.

منزلِ سَلمی که بادَش هر دَم از ما صد سلام

پُر صدایِ ساربانان بینی و بانگِ جرس

در آنجا خانه سلما را پر از صدای ساربانان و زنگ چارپایان خواهی دید . من هر لحظه برای او سلام دارم . اینجا ارادت حافظ را به این معشوق که احتمالا زمینی است نشان می دهد . تعبیر سلمی می تواند یک تعبیر عام برای هر معشوقی باشد اما وقتی یک مکان جغرافیایی مشخص بدون ایهام خاصی ذکر شده بیشتر باید به یک معشوق مجازی فکر کرد.

هرچند پر سر و صدا بودن منزل معشوق می تواند نشانه تمکن وی باشد و نشانه این باشد که معشوق یک فرد قدرتمند در حد پادشاه است که حافظ خواسته به مدح وی بپردازد اما این موضوع می تواند گویای تمکن هر معشوق دیگری که در خانه فردی ثروتمند حضور دارد باشد ( مثلا دختری که به عقد فرد توانمندی در آمده باشد) 

مَحمِلِ جانان ببوس، آن‌گه به زاری عَرضه دار

کز فِراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

جانان همان معشوق مورد نظر است . حافظ به باد صبا می گوید آن معشوق در جایگاه خاصی ( محمل یا کجاوه ) حضور دارد برو و آن جایگاه را ببوس و با زاری به وی بگو که ای مهربان که به فریاد من می رسی ، ازآتش  دوری تو سوخته ام 

مهربان فریاد رس هم می تواند قرینه ای بر توانمندی معشوق باشد و تصور یک دلبر قدرتمند که حافظ روی وی حساب باز می کند را به ذهن آورد . اما نباید فراموش کرد که معشوق به هر شکلی که باشد برای عاشق فریاد رس است و با حضور خود در کنار عاشق می تواند به فریادش برسد و او را  از غم هجران برهاند.

من که قولِ ناصحان را خواندَمی قولِ رَباب

گوش‌مالی دیدم از هجران که اینم پند بس

این بیت یک بیت کلیدی در این غزل است . ناصح به معنای کسی است که از روی خیرخواهی نصیحت می کند . می توانیم ناصح را کسی بدانیم که به عاشق نصیحت می کند که در راه عشق قدم نگذارد تا دچار چالش های راه عاشقی نگردد.این مفهوم هم با ابیات اولیه و هم با بیت های بعدی همخوانی دارد گویا ناصحان به حافظ می گفتند که قدر این معشوق را بداند و او را از دست ندهد . چنین معنایی بیشتر با یک معشوق زمینی مثل یک معشوق از جنس مخالف همخوانی بیشتری دارد تا یک دلبر قدرتمند مثل پادشاه .   بررسی ابیات بعدی نشان می دهد که حافظ قصد دارد که عشق را با هوس مقایسه کند و معمولا عشق به جنس مخالف است که به طور طبیعی با هوس هم همراه است نه رابطه عاشقانه و صمیمی نسبت به یک پادشاه .

در این بیت می گوید من گفتار نصیحت گران خیرخواه مبنی بر اینکه به راه عشق به او  وارد نشوم را مانند زمزمه ساز رباب گوش نواز در نظر گرفتم و اهمیتی ندادم و حالا می بینم که  غم دوری از توگوشمالی ام می دهد و تقاص بی توجهی ام را پس می دهم .( تقابل گوش نوازی گفتار ناصحان و گوشمالی هجران زیباست)

عشرتِ شب‌گیر کن، مِی نوش کاندر راهِ عشق

شَب‌رُوان را آشنایی‌هاست با میرِ عَسَس

از اینجا خود را مخاطب قرار می دهد و به پایداری در راه عاشقی توصیه می کند . می گوید امشب را خوش باش و می بنوش که کسانی که در حال مستی در شب طی مسیر می کنند با فرمانده پاسبانهای شب آشنا هستند و باکی ندارند.تو نیز می بنوش و مست شو .

عشق‌بازی کارِ بازی نیست ای دل! سر بِباز

زان که گویِ عشق نَتْوان زد به چوگانِ هوس

ای دل ، عشقبازی یک نوع بازی نیست  باید آماده این باشی که سرت را هم بدهی . عشق کاری از سر هوس نیست و با هوس نمی توانی عاشق باشی . چون در هوس این تویی که به هوس خود بها می دهی و اختیار و خواسته توست که می گوید « برو » تا  فکر و ذهن خود را مشغول مخاطب خود کنی اما در عشق این معشوق است که تو را جذب می کند و به دنبال خود می کشاند و می گوید «بیا» و  تو را مست خود می گرداند و اختیار را از تو می گیرد.

دل به رَغبت می‌سپارد جان به چشمِ مستِ یار

گر چه هشیاران ندادند اختیارِ خود به کس

و اینگونه است که دل به میل و رغبت جانش را فدای چشم مست یار می کند و اختیارش را به معشوق می سپرد نه اینکه به هوس اختیاری روی آورد .هوس بازی کار هشیارانی است که اختیار خود را به کسی نمی دهند آنها اهل مستی و جذب چشمان یار شدن نیستند.

طوطیان در شِکَّرِستان کامرانی می‌کنند

و از تَحَسُّر دست بر سر می‌زند مسکین مگس

عاشقان واقعی مثل طوطی پیرو معشوق خود هستند و به تقلید از چشمان مست او خود را مست می سازند و از شکرستان وادی عشق بهره ها می برند و به هر چه بخواهند می رسند.و مگسان هوسباز مسکین می مانند و با حسرت دست بر سر خود می زنند.با عشق می توان به چیزهای تازه ای دست یافت ولی با هوس به چیز تازه ای دست نمی یابی و فقط تکرار نوعی لذت است .

نامِ حافظ گر برآید بر زبانِ کِلکِ دوست

از جنابِ حضرتِ شاهم بس است این مُلتَمَس

در این بیت معشوق به شاه تشبیه می شود چرا که صاحب فرمان است ومی تواند اختیار عاشق را  به دست گیرد و او را مست خود سازد .می گوید اگر معشوق فقط نام مرا بر زبان قلم خود جاری کند و من با عشق او بر جریده عالم ثبت و ماندگار شوم هیچ چیز دیگری نمی خواهم و همین درخواست برایم بس است .

 

آری ، ماندگاری نام حافظ خود دلیلی بر حقانیت عشق است.

همایون شیدا در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین 

"عزت از خواری نشناخته ای"

"نان و آبی که خورم و آشامم"

به زعم کمین در دو مصراع فوق وزن ایراد داری

این حکایت در بحر "رمل مسدس مخبون محذوف و بر وزن عروضی "فَعَلاتن فَعَلاتن فَعَلُن" سروده شده‌ است.

اگر مصرع اول را؛ "عزت از خواریِ نشناخته‌ای" و مصرع دوم را "نان و آبی خورم و آشامم" بخوانیم وزن درست می‌شود در حالی که مفهوم از دست می‌رود.

با احترام

 

 

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

آروزهای دو عالم دستگاه              از کف خاکم غباری بیش نیست

دو عالم دستگاه : ترکیب اضافی مقلوب (دستگاه دو عالم)

دستگاه : قدرت ، ثروت ، شوکت ، دولت

کف خاک {مشتی خاک که در کف دست جای می گیرد /(در این جا ) نماد « چیز بسیار اندک »

تشبیه مضمر دارد : آرزو های دو عالم دستگاه : مشبه /غباری از کف خاک : مشبه به

 غبار مجازاً مقدار کم و ( بی ارزش بودن چیزی مورد نظر است )

خاک و غبار :تناسب /غبار بودن :کنایه از « بی ارزشی »

« م » (خاکم ): متمم (برای من )

دو عالم : دو جهان (دنیا و آخرت )

معنی : شکوه و قدرت و آرزو های دو جهان در نظر من غباری بر خاسته از یک مشت خاک بی ارزش است .

مفهوم بی اعتباری جلوه های هر دو عالم

ارتباط معنایی دارد با :

1- به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم         نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم (سعدی)

2- خود با دو جهان چه کار ما را ؟                      ما عاشق چهره ی نگاریم

3- هیچ از دنیی وعقبی نبود گوشه ی خاطر       که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

 

                         3)      لاله و گل زخمی خمیازه اند            عیش این گلشن خماری بیش نیست

- واژه های عیش و خمار متضادند

- « گلشن » استعاره از این جهان است /  بیت آرایه ی تمثیل دارد

- مصراع دوم پارادُکس ( متناقص نما ) است.

لاله وگل:تشخیص و استعاره از انسان

زخمی:توضیحات (2) شکفته شدن؛ استعاره از پرپر شدن / مقصود نابودی و مرگ آدمی است

خمیازه: استعاره از شکوفایی ولی به معنای ضعف و بی حالی

عیش ایهام:  1 ـ زندگی     2 ـ خوشی، خوش گذرانی

گلشن: گلستان، باغ ؛ استعاره از « دنیا و عمر و زندگی درآن »

لاله و گل و گلشن :تناسب 

مصراع دوم :تشبیه دارد (عیش: مشبه / خمار: مشبه به)

خمار بودن :کنایه از « زود گذر بودن ،کوتاهی »

خمیازه و خمار  توضیحات (2)- تناسب (مراعات نظیر )

معنی: لاله و گل سرخ به هنگام شکوفا شدن ( خمیازه ) پرپر می شوند و از بین می روند ( زخمی ) پس لذت و خوشی های این جهان نیز در نهایت جز رنجوری و خماری و درد سر چیز دیگری نیست.

مفهوم{مصراع اول: نکوهش « خود نمایی ، جلوه گری ، خود آرایی »

{مصراع دوم: ناپایداری و گذرا بودن جهان و وابستگی های آن

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

در بیت اول

 

برق : آذرخش ،صاعقه

با  در برابر، در مقایسه با

مرجع ضمیر« م» در « شوقم»، شاعر است / نقش مضاف الیه دارد

شرار : شرر، جرقه ی آتش

طفل نی سوار:کودکی که چوبی را به عنوان اسب به زیر ران کشیده ودر خیال خود مشغول اسب دوانی باشد

تشبیه: درمصراع اول:  برق، مشبه /شرار: مشبه به / در مصراع دوم: شعله، مشبه /طفل نی سوار: مشبه به

کنایه: درمصراع اول، شرار بودن : کنایه از« کوچکی ، حقارت » / درمصراع دوم، طفل نی سوار بودن : کنایه از « ضعیفی ، ناتوانی ، حقارت»

برق ،شرار، شعله : تناسب

واج آرایی :تکرار صامت «ش» /شعله :تشخیص

معنی: شوق و اشتیاق من آن قدر زیاد است که برق آسمان در مقایسه با آن مانند جرقه ای کوچک و شعله ی آتش نیز در برار اشتیا ق من مانند کودکی نی سوار ضعیف و ناتوان است .

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

امیرالمؤمنین علیه السلام : اگر عیب‌ های هر یک از شما بر دیگری 

 

آشکار می‌شد ، همدیگر را دفن نمی‌کردید. (بحار الانوار ، ج ۷۴ ، ص۳۸۳)

 

چون باز سفید در شکاریم همه / با نفس و هوای نفس یاریم همه

 

گر پرده ز روی کارها برگیرند / معلوم شود که در چه کاریم همه

 

ابوسعید ابوالخیر 

 

چو سِرّ کارها معلوم گردد / بسا آهن که در دم موم گردد

 

شیخ عطار نیشابوری

 

بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه / بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود

 

بس شخص بینوا که ورا از علو قدر / عشرت سرای جنت اعلی مکان شود

 

شیخ الاجل سعدی

 

چون می دانی که بودنیها بوده است / این پرده دریدن کسان بیهوده است

 

فی الجمله هر آن کسی که او پاک تر است / چون در نگری به چیزکی آلوده است

 

اوحدالدین کرمانی

 

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها / چه شادی ها خورد بر هم چه بازی ها شود رسـوا

 

یکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی / یکی از جان کند شادی ، یکی از دل کند غوغا

 

چه کاذب ها شـود صادق ، چه صادق ها شـود کاذب / چه عابد ها شـود فاسق ، چه فاسق ها شود ملا

 

چه زشتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شود شیرین /چه بالا ها رود پائین ، چه سفلی ها شـود علیا

 

عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد / و گرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا

 

رازق فانی

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الرابع: فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات » شمارهٔ ۱۲:

امیرالمؤمنین علیه السلام : اگر عیب‌ های هر یک از شما بر دیگری 

آشکار می‌شد ، همدیگر را دفن نمی‌کردید. (بحار الانوار ، ج ۷۴ ، ص۳۸۳)

چون باز سفید در شکاریم همه / با نفس و هوای نفس یاریم همه

گر پرده ز روی کارها برگیرند / معلوم شود که در چه کاریم همه

ابوسعید ابوالخیر 

چو سِرّ کارها معلوم گردد / بسا آهن که در دم موم گردد

شیخ عطار نیشابوری

بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه / بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود

بس شخص بینوا که ورا از علو قدر / عشرت سرای جنت اعلی مکان شود

شیخ الاجل سعدی

چون می دانی که بودنیها بوده است / این پرده دریدن کسان بیهوده است

فی الجمله هر آن کسی که او پاک تر است / چون در نگری به چیزکی آلوده است

اوحدالدین کرمانی

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها / چه شادی ها خورد بر هم چه بازی ها شود رسـوا

یکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی / یکی از جان کند شادی ، یکی از دل کند غوغا

چه کاذب ها شـود صادق ، چه صادق ها شـود کاذب / چه عابد ها شـود فاسق ، چه فاسق ها شود ملا

چه زشتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شود شیرین /چه بالا ها رود پائین ، چه سفلی ها شـود علیا

عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد / و گرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا

رازق فانی

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

ببیت آخر من را به یاد مسعود سعد سلمان انداخت که میگوید

شیرم که به دشت و بیشه نگذارندم             

   پیلم که به زنجیر گران دارندم

 

 

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

دلی روشن کن از تشویش ای ظلمت سرا بگذر

بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی

 

 

دلی روشن کن(استعاره مکنیه) دل مثل چراغ است

ظلمت سرا استعاره از جهان

بیدل جهان را تاریک و بی نور می بیند

مصرع دوم:

فکر مانند چراغ است

می گوید با فکر و تدبیر زندگی کن 

 

 

 

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

در بیت هشتم

بیدل می‌گوید از من به سادگی نگذر و عبور نکن 

من مثل کاسه ی شیری شیرین در دل تاریکی جلوه کرده‌ام

اگر می خواهی دچار تلخکامی نشوی در من تأمل کن تا این کام تو را با کاسه ی شیرین شیر ، شیرین کنم 

پس اگر سرسری نگذری از من، تلخکام نمی شوی بلکه شیرین‌کام می‌شوی 

 

سیاهی کرده‌ام یعنی جلوه نموده‌ام

 

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

در بیت سوم 

می گوید جهان بی ارزش است پس آرزوهای این جهان سست و بی اعتبار است. پس فریب این چرخ(استعاره از روزگار) نیرنگ باز را نخور

در غزلی بیدل می گوید

آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست

مدام در غزلیاتش می گوید آرزوهای این جهان بی اعتبارند این جهان ارزش ندارد که آرزویی بکنی

 

 

جهان مثل پیرزنی ست که در تاریکی نخِ خیال می بافد  نخی که پیرزن آن هم در تاریکی ببافد سست است. زود پاره می شود  پس ای انسان خیالبافی نکن و خودت را درگیر آرزوهای طولانی نکن

مصرع دوم تصویر بی نظیری دارد

دکتر محمد علم 

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

در بیت دوم 

می‌گوید اگر با دل که مثل چراغ روشنی‌بخش است حرکت نکنی این شبستان تاریک(جهان) را نخواهی شناخت

در مصرع دوم

اگر تاریک باشد پس چشم بخاطر نابینایی مقصر نیست.

 

خلاصه با چشم دل به مسائل هستی بپرداز 

 

دل مضمرا و پنهانی به چشم تشبیه شده است

مردمک مجاز از چشم است (ذکر جزء و اراده‌ی کل)

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

در بیت اول 

جهان می‌تواند هم در معنای اصلی و هم در معنای مجازی (مردم جهان) باشد 

جهان را به یک شکارچی کوری تشبیه کرده که در تاریکی تیر می اندازد 

در مصرع دوم میگوید بعضی‌ها چنین رفتار بدی دارند که از روی نادانی دیگران را قضاوت می کنند و به او آسیب می زنند اینان مثل شکارچیانِ کور، هستند 

دکتر محمد علم

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

کرم چون عام شد تمییز نیک و بد ...

در نسخه ای دیدم 

کرم چون خام شد .... می گوید کرم و بخشش چون تفاوتی میان اشخاص قائل نبود محبت و عشق از روی کرم بر مس بی ارزش وجود ما مثل اکسیری ریخت و جلوه کرد (تصادفی عاشق شدیم)

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

در بیت پنجم 

شبگیری به تاریکی داشتن کنایه در دل شب حرکت کردن 

می گوید تا کی محمل ما ناتوانان بار سنگین عشق تو را بکشد و به مراد نرسد که عمری گذشت و مثل موهای لاغر و سیاه یار در دل تاریکی (چون مو‌ سیاه است) پریشانیم و سرگردانیم

دکتر محمد علم

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:

توجه!

از آنجا که نوشتن توضیح برای افزودن بیت پایانی، همراه است با خطای سیستم در گنجور، لطفا این بیت را (در انطباق با همه نسخه‌های موجود دیوان حافظ)، اضافه بفرمایید:
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کُنَد
که اِلتِجا به دَرِ دولت شما آورد

پرواز در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۲ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

از پاسخ شما سپاسگزارم. 

Mehdi Hagh در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

شعر از آریا حقیقی :

مرا از آتش مهرش بداد جان

 

بدادم بر صف اول سر و جا

 

 

 

عبادت ها بکردم بهر سلطان

 

هزاران ذکر گفتم همچو قرآن

 

 

 

بکردم سجده ها بیش از مه و سال

 

نبودی همچو من بندش گرفتار

 

 

 

نبودی بهتر از من در سرایش

 

ملائک در صف و من پیشگاهش

 

 

 

شدم استاد به علم و در سعادت

 

بدادم پند ملائک در عبادت

 

 

 

به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه

 

شنیدم صوت سور و گشتم اگه

 

 

 

که گشته خلق اشرف ز دلدار

 

به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار

 

 

 

بیامد جبرئیل و یک صدا کرد

 

همه مخلوق را در یک سرا کرد

 

 

 

بگفتا جبرئیل فرمان الهیس

 

همه گشتند به خط الا ابلیس

 

 

 

بگفت آدم بود از خاک کویش

 

دمیده رب زخود درجان و رویش

 

 

 

که گشته اشرف مخلوق آدم

 

کنید سجده به آن با اولین دم

 

 

 

همه رفتند به سجده اولین دم

 

به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم

 

 

 

گرفت گر از درونش اتش خشم

 

رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم

 

 

 

 

 

بگفتا این منم آن آتش مهر

 

منم فخر ملک در ملک فاخر

 

 

 

منم مهرم به فردوس و به خورشید

 

من آن بنده که بی مزد درخشید

 

 

 

بجز دلدار سجده بجا نیست

 

به این جفت گلی سجده روا نیست

 

 

 

پیام امد غضب کردست دلدار

 

بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار

 

 

 

بکردی سرکشی تو بر پیامم

 

دگر جایی نداری در سرایم

 

 

 

برای اجر تا پایان عالم

 

برو تو تا ابد ، در پوست آدم

 

 

 

گذشت سالها شیطان هم نکرد کار

 

بدید آدم شده در بوم گرفتار

 

 

 

شدند مسلم همه انسان پیشین

 

نشاید روح رب در آدمی دید

 

 

 

آدم با لبخند ز شیطان کرد سوالی

 

که ابلیس بزرگ تو در چه حالی

 

 

 

بگفت، قبل آیه ، بعد از نام یارم

 

همین کافی بود بر کارو بارم

 

 

 

که بسم الله الرحمن الرحیم

 

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

 

 

 

یاد دارم سجده کردندو تو مست گشتی

 

با ناز و مباهات به تخت بنشستی

 

 

 

هوایت کجاست نمیبینش ؛راستی بالت کو

 

آن همه سجده کن و منزلت و جایت کو

 

 

 

 

 

از سر قدرت تصمیم و شعور خوردی سیب ؟

 

یا که نقل است که همچو منی داده فریب ؟

 

 

 

راستی عمرت چقدر است به هفتاد رسد ؟

 

گیریم دویست باشد به سرانجام رسد ؟

 

 

 

بیش از سه هزارم به عبادت بگذشت

 

بهر یک سجده نکردن به بطالت بگذشت

 

 

 

تو که هفتادی و هشتاد و شایدهم صد

 

مطمئن باش که بارت به مقصد نرسد

 

 

 

آدم از فخر به سما کرد نگاه

 

گفت یارب چه کنی تو با ما

 

 

 

پاسخی ده که رجیم دود شود

 

از من و آدمیان دور شود

 

 

 

به لبش خنده ی سنگینی وسر پایین بود

 

دستها مشت و گره کرده و غم بالین بود

 

 

 

نیم نگاهی به بالا کردو آهی بگفت

 

با لبانی همچو تیغ این را گفت

 

 

 

یا رب اینک با ادم چه کنی ؟

 

 توبا من چه کردی که با او کنی ؟

 

 

 

آسمان روشن و رعدی بدرخشید

 

همه عالم به نوری همچو خورشید

 

 

 

ندا آمد صدایی آشنا نامم ببرده

 

مپنداری تو را از یاد برده

 

 

 

صدا کردی کرامت کرد اجابت

 

مپنداری نمی آید صدایت

 

 

 

به فریاد ابلیس نامش صدا کرد

 

به روی او خدا آغوش باز کرد

 

 

 

 

 

بکرد سجده همان یار قدیمی

 

بگفت یارب تو رحمان و رحیمی

 

 

 

شدند ساکت همه مخلوق و آدم

 

بکردند سجده ای با اولین دم

 

 

 

شکست آن نفس سرکش از درون

 

و بگفت إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

 

 

 

چون بدید آن صحنه آدم هم نامش ببرد

 

از سر دل نه به تقلید بگفت

 

 

 

پس خدا وقتی صدای او شنید

 

و بحکمش آن ملک در سور دمید

 

 

 

حکم امد تا شوید ادم بمانید در زمین

 

گفته بودم " انا التواب الرحیم "

Mehdi Hagh در ‫۷ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۳ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » در نعت رسول » در نعت رسول ص:

حکایتی متفاوت از شیطان 

لینک شعر شیطان

مرا از آتش مهرش بداد جان

 

بدادم بر صف اول سر و جا

 

 

 

عبادت ها بکردم بهر سلطان

 

هزاران ذکر گفتم همچو قرآن

 

 

 

بکردم سجده ها بیش از مه و سال

 

نبودی همچو من بندش گرفتار

 

 

 

نبودی بهتر از من در سرایش

 

ملائک در صف و من پیشگاهش

 

 

 

شدم استاد به علم و در سعادت

 

بدادم پند ملائک در عبادت

 

 

 

به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه

 

شنیدم صوت سور و گشتم اگه

 

 

 

که گشته خلق اشرف ز دلدار

 

به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار

 

 

 

بیامد جبرئیل و یک صدا کرد

 

همه مخلوق را در یک سرا کرد

 

 

 

بگفتا جبرئیل فرمان الهیس

 

همه گشتند به خط الا ابلیس

 

 

 

بگفت آدم بود از خاک کویش

 

دمیده رب زخود درجان و رویش

 

 

 

که گشته اشرف مخلوق آدم

 

کنید سجده به آن با اولین دم

 

 

 

همه رفتند به سجده اولین دم

 

به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم

 

 

 

گرفت گر از درونش اتش خشم

 

رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم

 

 

 

 

 

بگفتا این منم آن آتش مهر

 

منم فخر ملک در ملک فاخر

 

 

 

منم مهرم به فردوس و به خورشید

 

من آن بنده که بی مزد درخشید

 

 

 

بجز دلدار سجده بجا نیست

 

به این جفت گلی سجده روا نیست

 

 

 

پیام امد غضب کردست دلدار

 

بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار

 

 

 

بکردی سرکشی تو بر پیامم

 

دگر جایی نداری در سرایم

 

 

 

برای اجر تا پایان عالم

 

برو تو تا ابد ، در پوست آدم

 

 

 

گذشت سالها شیطان هم نکرد کار

 

بدید آدم شده در بوم گرفتار

 

 

 

شدند مسلم همه انسان پیشین

 

نشاید روح رب در آدمی دید

 

 

 

آدم با لبخند ز شیطان کرد سوالی

 

که ابلیس بزرگ تو در چه حالی

 

 

 

بگفت، قبل آیه ، بعد از نام یارم

 

همین کافی بود بر کارو بارم

 

 

 

که بسم الله الرحمن الرحیم

 

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

 

 

 

یاد دارم سجده کردندو تو مست گشتی

 

با ناز و مباهات به تخت بنشستی

 

 

 

هوایت کجاست نمیبینش ؛راستی بالت کو

 

آن همه سجده کن و منزلت و جایت کو

 

 

 

 

 

از سر قدرت تصمیم و شعور خوردی سیب ؟

 

یا که نقل است که همچو منی داده فریب ؟

 

 

 

راستی عمرت چقدر است به هفتاد رسد ؟

 

گیریم دویست باشد به سرانجام رسد ؟

 

 

 

بیش از سه هزارم به عبادت بگذشت

 

بهر یک سجده نکردن به بطالت بگذشت

 

 

 

تو که هفتادی و هشتاد و شایدهم صد

 

مطمئن باش که بارت به مقصد نرسد

 

 

 

آدم از فخر به سما کرد نگاه

 

گفت یارب چه کنی تو با ما

 

 

 

پاسخی ده که رجیم دود شود

 

از من و آدمیان دور شود

 

 

 

به لبش خنده ی سنگینی وسر پایین بود

 

دستها مشت و گره کرده و غم بالین بود

 

 

 

نیم نگاهی به بالا کردو آهی بگفت

 

با لبانی همچو تیغ این را گفت

 

 

 

یا رب اینک با ادم چه کنی ؟

 

 توبا من چه کردی که با او کنی ؟

 

 

 

آسمان روشن و رعدی بدرخشید

 

همه عالم به نوری همچو خورشید

 

 

 

ندا آمد صدایی آشنا نامم ببرده

 

مپنداری تو را از یاد برده

 

 

 

صدا کردی کرامت کرد اجابت

 

مپنداری نمی آید صدایت

 

 

 

به فریاد ابلیس نامش صدا کرد

 

به روی او خدا آغوش باز کرد

 

 

 

 

 

بکرد سجده همان یار قدیمی

 

بگفت یارب تو رحمان و رحیمی

 

 

 

شدند ساکت همه مخلوق و آدم

 

بکردند سجده ای با اولین دم

 

 

 

شکست آن نفس سرکش از درون

 

و بگفت إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

 

 

 

چون بدید آن صحنه آدم هم نامش ببرد

 

از سر دل نه به تقلید بگفت

 

 

 

پس خدا وقتی صدای او شنید

 

و بحکمش آن ملک در سور دمید

 

 

 

حکم امد تا شوید ادم بمانید در زمین

 

گفته بودم " انا التواب الرحیم "

سناتور سنتور در ‫۷ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

نایافتن کام دلت کام دل توست

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

خاقانی حقایقی شروانی

شاعر دیر آشنا

حسان العجم

شاعر صبح

شعر خواص

افضل‌الدین بدیل بن علی خاقانی

حقایقی شروانی

منت قتل از رقیبم باز می باید کشید

بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید

بخت اگر یارست اهلی غم نگردد گرد دل

بار غم از طالع نا ساز میباید کشید

اهلی شیرازی

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۴۶