Fateme Zandi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت ۲۴۷۲
چون برون رفتند سویِ آن درخت
گفت : دستش را سپس بندید سخت
هنگامی که مردم همراهِ حضرت داود (ع) به سوی ان درخت بیرون آمدند . آن حضرت به همراهان خود گفت : دست های این ملعون را از پشت محکم ببندید .
بیت ۲۴۷۳
تا گناه و جُرمِ او پیدا کنم
تا لوایِ عدل بر صحرا زنم
تا گناه و تباهکاری او را آشکار سازم و پرچمِ عدل و داد در دشت و هامون به اهتزاز درآورم .
بیت ۲۴۷۴
گفت : ای سگ ، جَدِ این را کشته ای
تو غلامی ، خواجه زین رُو گشته ای
سپس حضرت داود (ع) به آن ملعون چنین خطاب کرد : ای سگ سیرت ، تو جَدِ این شخص را کشته ای . تو در واقع یک غلامی ، امّا با کُشتنِ آن مظلوم به مقامِ خواجگی و بزرگی رسیده ای . [ برخی از شارحان مثنوی عقیده دارند که آن ملعون ( صاحب گاو ) دو قتل مرتکب شده نه یک قتل ، زیرا علاوه بر پدرِ آن مردِ فقیر ، در دورانِ نوجوانی نیز جَدِ او را نیز کشته است ( شرح مثنوی ولی محمداکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 183 ) ]
بیت ۲۴۷۵
خواجه را کُشتی و بُردی مالِ او
کرد یزدان آشکارا حالِ او
آن خواجه بی گناه را کشتی و اموالِ او را تصاحب کردی ، امّا حق تعالی حقیقتِ ماجرای قتلِ او را بر همگان آشکار نمود .
بیت ۲۴۷۶
آن زنت او را کنیزک بوده است
با همین خواجه ، جَفا بنموده است
زنِ تو نیز کنیزِ آن خواجه بوده و در عین حال با این خواجه ( کشنده گاو ) نیز ستم ها کرده است . [ گویا همسرِ آن ملعون نیز با وی در این کارِ پلید شرکت داشته است . بهتر است «همین خواجه» را اشاره به کشندۀ گاو بدانیم نه خواجۀ مقتول . ]
بیت ۲۴۷۷
هر چه زو زایید ، ماده یا که نر
مِلکِ وارث باشد آنها سَر به سَر
هر فرزندِ پسر یا دختر که آن زن به دنیا آورده تماماََ به آن خواجه تعلق دارد .
بیت ۲۴۷۸
تو غلامی ، کسب و کارت مِلکِ اوست
شرع جُستی ؟ شرع بستان ، رَو ، نکوست ؟
تو بنده و غلامی بیش نیستی و هر چه از طریقِ کسب و کار بدست آورده ای به او تعلق دارد . تو طالب حکمِ شرع بودی ؟ باشد ، هیچ اشکالی ندارد . این هم حکمِ شرع که می خواستی . بگیر و برو ، آیا خوب است ؟ [ آن ملعونِ فریفتار با دستِ خود ، خود را به چنگالِ عُقابِ عِقاب سپرد . در حالی که اگر آن گاوِ مذبوح را طلب نمی کرد و همچون مالباختگانِ مظلوم ، فریاد دادخواهی برنمی آورد . کوسِ رسوائیش به صدا در نمی آمد . ]
بیت ۲۴۷۹
خواجه را کُشتی به اِستم زار زار
هم برینجا خواجه گویان : زینهار
ای ملعونِ ستمکار ، تو خواجۀ خود را ظالمانه و با طرزِ فجیعی کُشتی . در حالی که آن خواجۀ مظلوم از تو امان می خواست .
بیت ۲۴۸۰
کارد از اِشتاب کردی زیر خاک
از خیالی که بدیدی سهمناک
وقتی که سرِ آن مظلوم را بریدی از شدّتِ وهم و خیالِ ترسناکی که بر تو غالب شده بود با شتابِ تمام کارد را زیرِ خاک پنهان کردی .
بیت ۲۴۸۱
نَک سرش با کارد در زیرِ زمین
باز کاوید این زمین را همچنین
اکنون سَرِ آن خواجه همراه با آن کارد در زیرِ زمین مدفون است . همین قسمتِ زمین را بکنید تا هر دو پیدا شود .
بیت ۲۴۸۲
نامِ این سگ هم نبشته کارد بَر
کرد با خواجه چنین مکر و ضرر
نامِ این سگ سیرت نیز روی آن کارد ، حَک شده است . این ملعون با خواجۀ خویش اینگونه مکر و حیله ای بکار بُرد و بدین سان او را به آسیب و گرند خود دچار کرد . [ کارد بَر = بر کارد ]
بیت ۲۴۸۳
همچنان کردند ، چون بشکافتند
در زمین آن کارد و سَر را یافتند
مردم بلافاصله شرع کردند به کندن و کاویدن زمین ، و چون خاک ها را کنار زدند . در زیرِ آن ، هم کارد پیدا شد و هم سرِ آن خواجۀ مظلوم .
بیت ۲۴۸۴
ولوله در خلق افتاد آن زمان
هر یکی زنّار بُبرید از میان
مردم همینکه صِدقِ کلامِ حضرت داود (ع) را دیدند . هنگامه ای بر پا کردند و هر یک از انان ، از روی صدق و صفا به حقانیت آن حضرت ایمان آورد .
بیت ۲۴۸۵
بعد از آن گفتش : بیا ای دادخواه
دادِ خود بستان ، بدآن رویِ سیاه
سپس حضرت داود (ع) به طریقِ استهزاء به آن ملعونِ ستمکار گفت : ای کسی که خواهانِ اجرای عدالت و احکامِ شرعی . بیا و اینک با آن همه روسیاهی ات دادِ خود را بستان . [ ای مظلوم ( مرد فقیر ) دادِ خویش را بستان که آن ستمکار ( صاحب گاو ) روسیاه است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 949 ) . و یا : ای مظلوم ( مرد فقیر ) که در آغاز ظاهراََ مُجرم و روسیاه بودی . اینک بیا دادِ خود را از آن ظالم بستان . ]
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱ - آغاز سخن:
منظر گل
حمدِ یزدان اسـت بسم الله رحمن رحیم
کلِ قـرآن اســت بسم الله رحمن رحیمصبحدم طرفِ چــمن رو منظر گل را نگر
زیب بُستان است بســم الله رحمن رحیمواردِ میــخانــه شـــو بنگر تماشای عجب
وردِ مستان اســت بسم الله رحمن رحیممــسِ قلــب تو طـلا گردد اگر آری به لب
نور ایـمان اســــت بسم الله رحمن رحیم
در لحد از گــور تارت دل هراسانی چرا؟
شمع تابــان است بسم الله رحمن رحیمگر ترا دردی به جان باشد نباشد چاره ی
درد درمــان است بسم الله رحمن رحیم
سامع از دیو رجیم منما هراسی در دلت
محو شیطان است بسم الله رحمن رحیم
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۷ - در قناعت و صبر گوید:
انوری شاعر بسیار هنرمند و ماهری است اما شاید بتوان گفت استعدادش را درست خرج نکرده است
البته قطعه های او بسیار خوشمزه است و نشان از استادی کامل او بر فن شاعری دارد
توضیح این قطعه :
جبه درویش یعنی آفتاب!
فضله زنبور یعنی موم و انگبین که در اینجا منظور شمع است!
در بیت اول میگوید چه روزهای روشنی که من شمع روشن میکردم (اسراف)
در بیت دوم میگوید حالا به جایی رسیدم که همسایه شمعی روشن کند تا خانه من در شب روشن بشود(نیازمندی)
بیت سوم هم که شاهکار معرفتی است و پیامی دارد برای همگان که اگر در روزگار خوشی شکر نگفتیم زشت است که در گرفتاری و تنگی شکایت کنیم
بخاطر چنین ابیاتی (بیت سوم )است که نمیشود انوری را از کاروان شاعران بزرگ ادبیات فارسی جدا کرد!
احمد اعرابی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:
در آرامگاه فردوسی این بیت به اینگونه نوشته شده است.
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که گفتم من این نامه شهریار
محمد در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۵۱:
تا فعلا نظرم در مورد معنی این دو بیتی بنا بر نسخه ای که خودم دارم، به این شرح می باشد:
پریشان سنبلان پر تاب مکه
خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی تو که دل از ما برینی
برینه روزگار اشتاب مکه
با توجه به آشنایی بنده با گویش لکی، واژهٔ «مَکِه» در این گویش به معنای «میکند» است. و مصراع «پریشان سنبلان پُر تاب مکه» یعنی «زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند».
همچنین در دوبیتی دیگری از باباطاهر آمده است: «بوری لیلی و مجنونی بسازیم». «بوری» در گویش لکی به معنای «بیا» است؛ بنابراین، این کاربرد نیز میتواند مؤیدی بر حضور واژگان لکی در شعر باباطاهر باشد.
مصرع اول: زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند. این مصرع و مصرع بعدی صحنه ی زیبایی از جلوه گری معشوق به نمایش می گزارد.
مصرع دوم: چشم های نرگس گون و خمارش را پر از خواب می کند. یعنی علاوه بر این که چشم هایش خمار است، آن ها را پر از خواب هم می کند که جلوه گری بیشتری داشته باشد. و این را بیان می کند که معشوق به خاطر عاشق خود در تب و تاب شدیدی قرار دارد. و می توان گفت:
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
در مصرع چهارم می توان بُرینه روزگار را به روزگار غارتگر تعبیر کرد. روزگاری که همه چیز را می بَرد، از جمله دل عاشق را. و معنا چنین می شود:
تو بر این هستی که از من دل بِبَری و روزگارِ غارتگر نیز در این کار شتاب میکند؛ یعنی هرچه زمان میگذرد، بیشتر دل مرا میبَری. گویی زمان خودش نیز همدست معشوق شده و با گذشت هر لحظه، دل شاعر بیشتر به تاراج میرود.
ابراهیم احمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
این غزل را میتوان سفر روح از کثرت به وحدت دانست؛ سفری که در آن عاشق، نخست در جمال یک «صورت» حقیقتی مییابد که دیگر صورتها را بیجان و دیوارگونه میکند. «پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند» فقط ستایش معشوق نیست؛ اشاره به لحظهای است که در آن، کثرت استقلال خود را از دست میدهد و همهٔ صورتها در پرتو یک حقیقتِ یگانه، تنها مظاهر و سایهها دیده میشوند.
«تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند» نیز بیان یک تعصب عاشقانهٔ ساده نیست؛ در افق عرفانی، «غیر» هر چیزی است که میان عاشق و حقیقت حجاب شود. عشق، عالم را نابود نمیکند، بلکه نسبت انسان با عالم را دگرگون میسازد: دیگران باقیاند، اما دیگر به عنوان «مقصد» دیده نمیشوند.
«شب قدر» در این خوانش، یک تاریخ نیست؛ لحظهای است که زمان عادی شکافته میشود و انسان به حضوری میرسد که یک دم آن از یک عمر برتر است. اما وصال، با «کشته شدن به شمشیر غم» کامل میشود؛ زیرا تا «منِ» مدعی باقی است، دوست هنوز در کنار دوست قرار نگرفته است. شمشیر عشق، خودِ عاشق را میبرد تا فاصلهٔ میان «من» و «او» فروبریزد. از همین رو «کشته» در این غزل، نابودشده نیست؛ رهاشده از توهم استقلال است.
اوج تأویل در این بیت است: «خیالی ز تنم بیش نماند / بلکه آن نیز خیالیست که میپندارند». شاعر ابتدا تن را از حقیقت تهی میکند و سپس حتی خیالِ باقیمانده از «خویشتن» را نیز نفی میکند. این همان حرکت از فنای تن به فنای تصورِ «من» است.
و سرانجام «گل معنی» در «بستان ضمیر» میشکفد. دیگر معنا در بیرون جستوجو نمیشود؛ در باطن شکوفا میگردد. آنگاه بلبلانِ سخن نیز خاموش میشوند؛ زیرا زبان تا هنگامی سخن میگوید که حقیقت غایب باشد. وقتی گلِ معنی حاضر شد، سخن پایان مییابد و حیرت آغاز میشود.
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱:
ببینید حافظ چه شخصیت مودب، مظلوم،متین و موقری داشته و شعر شاعر همان شخصیت او نیز هست
درین قطعه میگوید :ای پیشکار خواجه زمانی به نزد خواجه برو که سرش خلوت باشد و با حرفی خوش و لطیفه ای دلکش خواجه را بخندان تا به اصطلاح حالش خوش بشود و حوصله پیدا کند و سپس پیام مرا برسان که اگر از خواجه وظیفه و مقرری ام را درخواست کنم روا باشد یا خیر!
حتی نمیگوید وظیفه ام را بده!
میگوید روا باشد درخواست وظیفه کنم یا نه!
حال این را مقایسه کنید با تقاضاهای انوری که گاهی حتی ممدوح را تهدید به هجو میکند تا بهره ای از او ببرد
البته شعر انوری هم در جای خود بسیار هنرمندانه است
رجوع شود به قطعه بسیار جالب «خواجه اسفندیار »در دیوان انوری
منظور آنکه شخصیت هر شاعری در شعرش نهفته است و از لابلای کلماتش هویداست
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:
این غزل شیرین و نمکین ،کودکی شاد و سرخوش را ماند!
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر:
در این سروده انوری همه ممدوحان خویش را هجو کرده
با یکی مردک کناس همی گفتم دی
تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خستهست
صنعت و حرفت ما هر دو تو میدانی چیست
آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهستهست
گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس
اینک ما را ز خیار آتش وزنی جستست
کار فرمای دهد رونق کار من و تو
داند آن کس که دمی با من و تو بنشستهست
کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست
لاجرم جان من از بند تقاضا رَستهست
باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو
کارفرمای ترا دیده چنان بربستهست
که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی
کردهٔ دانم و پرداخته و پیوستهست
یا چنان داند کین عمر عزیز علما
همچو روز و شب جهال متاع رستهست
او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد
که ترا از سر پندار در آن پی خستهست
انوری هم ز تو بر تست که بر بیخ درخت
عقل داند که ستم نز تبرست از دستست
غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو
تیر انگشت گزیدهست و قلم بشکستهست
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۲ - در مطایبه:
انوری هههههههه
نام آسایش همی بردم شبی
چرخ گفتا زین تمنا دیر هستگر کنون رغبت نمایی ... هست
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۵:
ههه شگفت کاری کرده انوری
با بوعلی آبی ار بهم بنشینی
شخصی بینی ششجهت از او بینی
گر دیده به دیدن رخش چار کنی
چندان که از او بینی بینی بینی
بوعلی آبی از بزرگان سرخس بود انوری او را در این رباعی و یک قطعه دیگر هجو کرده
سرخس از دست بی آبی و آبی
دریغا روی داده در خرابی
ز بی ابی خلاصی یافت امسال
خداوندا خلاصش ده ز آبی
*****************
نظامی عروضی نیز در او گوید:
چگویی در علی آبی چه گویی
که خاک از خون این زن روسپی به
چگویی در همه عالم که از وی
شناسی در خباثت هیچ کس نه
سرو ریشی نکو دارد ولیکن
چو نیکو بنگری کس نیست در ده
دو فرزند خلف کو را رسیدند
بنامیزد زهی دو گبر سگ زه
چه زیبا باشد اندر چشم این میل
چه نیکو باشد اندر حلق ان زه
برون رفته سرخس از چنگ هردو
برآسوده جهان از ننگ هرسه
آوه و ساوه دوشهراست از ایران
برمک در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۴:
یکبار اگر کمی نکویی بکنی
صد گونه ستم بزشت خویی بکنی
گویی که ترا چنین چنان خواهم کرد
آری تو هر ان سخن که گویی بکنی
همایون در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۶ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
درست است دل آیینه است، بیرون و درون میتواند در جایی که دل است یکی شود در نگاه متافیزیکی و ایدئولوژیک این دو خیلی خشک و جدا هستند در نگاه پدیدارشناسانه ما درون هستی هستیم و هستی هم درون ماست، امروز بحث های کلامی و جدل های لغوی کمتر خریدار دارد به گفته رفیق ما
ما درون را بنگریم و حال را نی برون را بنگریم و قال را
HRezaa در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۶ دربارهٔ مجذوب تبریزی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶:
سلام و درود بر شما دستاندرکاران گرامی
دیروز هنگام خواندن این شعر، و مطابقت آن با نسخه خطی ذکر شده در همین سایت، متوجه جا افتادن بیت هفتم شدم.
که در قسمت تغییرات آنرا ثبت کردم
در گذشته، این روند به درستی اجرا میشد و بیت جدید بین دو بیت مورد نظر قرار میگرفت
ولی الان ظاهرا این سیستم جدید دچار مشکل است، چون بیت اضافه شده، جایگزین بیت هشتم اصلی (هفتم سابق) گردیده
و الان هم اگر بیت هشتم را درخواست اضافه شدن کنم، حتما بیت نهم را حذف میکند و جایگزین میشود
لطفا بررسی فرمایید
بیت هشتم که الان جا مانده:
پیش دانا سرنوشت اهل منصب روشنست
از همان آتش که مشعلوار پیشاپیش برد
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۵ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
صوفی و عارف حق استثنا نیستند بلکه استعداد درونی خود را بر اساس قواعد پرورش داده اند تا رشد پیدا کرده اند
استعدادی که من هم دارم ولی چون اسیر خور و خواب و خشم وشهوت هستم رشد پیدا نکرده است
آیا آنچه در بیرون جلوه میکند و قرار است چراغ راه بشود نباید از درون درک بشود؟!
آن پیر که زبان پرندگان را میداند فقط از در میان آنان بودن به چنین استعدادی رسیده یا درون خویش را چنان پرورانده که چنین استعدادی را پذیرا بشود؟
شیخ صنعان درکی از دختر ارمنی دارد که دیگران ندارند و و این درک و دریافت از درون او برمیخیزد
صوفی در باغ است ولی باغی درون خویش دارد که چنان میگوید
نور الانوار هم آینه میطلبد و دل پاک انسان آن آینه میتواند باشد
شما اصالت را به بیرون میدهید اما جهان بیرون را ما از درون خویش درک و دریافت میکنیم
هر کس جهان را به گونه ای درک میکند
«دل که آیینه شاهیست غباری دارد..»
«گلبن حسنت نه خود شد دلفروز
ما دم همت بر او بگماشتیم»
همایون در ۴ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۸ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:
درود و سپاس علی گرامی، از صوفی و عارف حق که بگوییم از استثنا سخن میگوییم، نه از قاعده. در حکمت اشراق هم آن پیر میگوید زبان پرندگان را میداند چون روزی در میان آنان بوده است ولی برای سالک و رونده رازهایی را در میان مینهد تا چگونه بتواند این کوه ها را پشت سر بگذارد و زبان پرواز را بیاموزد، همین سفر در منطقالطیر عطار نیز هست در آنجا شیخ صنعان همه حقایق را میداند ولی هنوز سفری دارد تا آن دختر ارمنی را ببیند. آنچه درون ما هست سفری میلیون ساله را پشت سر گذاشته است، برخی روشنی درونی پیدا میکنند ولی ما صاحب نور نیستیم همیشه نورالانواری هست، کما اینکه در مثال شما هم هنوز صوفی برای دلگشایی به باغ میرود!
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:
من اشکال جدی دارم با این بیت
شاعر میگوید عروس دنیا در عقد کسی نمی آید ؛
آیا اگر میگفت«نمیپاید»بهتر نبود؟!
چون به هر حال عده ای از مواهب دنیا در سطح عالی برخوردار هستند و این عروس به عقد ایشان درآمده است ولی بدون شک عقدی ناپایدار دارد
آیا «نمیپاید»صحیح تر نیست؟!
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی:
استاد «سیاوش قمیشی» ترانه زیبایی دارد بنام «سرنوشت »که بخشی از شعر آن چنین است:
«جهان مثل آینه اس که خوب و بدش
فقط انعکاس وجود منه...»
من این ترانه را بسیار دوست دارم اما باید بگویم این قسمت شعر اشتباه است!جهان آینه نیست و خاصیت آینه گی نیز ندارد
این دل آدمی است که در صورت صیقلی (به قول مولانا) و دوری از گناه و زشتی خاصیت آینه گی و بازتاب حقایق را پیدا میکند!
ببینید... فرق است میان عارف شاعر با شاعری که تلاش میکند شعر عرفانی بسراید
عارف شاعر هیچ وقت چنین اشتباهی نمیکند اما شاعری که چیزی از عرفان شنیده یا خوانده و حال میخواهد شعری در رابطه با عرفان بسراید دچار چنین اشتباهاتی ممکن است بشود ؛شاید هم محدودیت وزن ترانه مانع ایجاد کند
البته انکار نمیتوان کرد که این ترانه شعر بسیار زیبایی دارد و سرودن همین شعر و خواندن چنین ترانه های معنا گرا و با زمینه عرفانی در عصر ابتذال امروز هم غنیمتی است
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی جان
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
صائب تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
صائب تبریزی
در بلا تن دادن از بیم بلا اولی تر است
گردن خود را سبک کن زود از وام حیات
#صائب_تبریزی
هر چند از بلای خدا می رمند خلق
دل را به آن بلای خدا داده ایم ما
صائب تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
بیدل دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
سعدی جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
سنایی
ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد
از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.
چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
اسپنسر جانسون
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو: