سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵:
گر جهان آمده است تا روزی
بزرگمهر در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:
شاید بام به معنی بلندی و داد به معنی پرداختن باشد که سازو کار صبح است که خورشید دارد . باد هم چون آذرخش، زود گذر هستند، مثل اینکه نیستند.
حسین مازوچیان در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:
در مورد بیت هفتم ، مصرع دوم ، بیرون «نشایدش» کرد هم مشاهده شده و میتونه درست باشه.در حقیقت سعدی «مهر» که به دل نشسته رو محترم میدونه،و اون رو «شایسته» یک بدرقه محترمانه و آرام در طی روزگاران میدونه.به عقیده من «نمیتوان» در این مصرع سنخیتی با لطافت پنهان در معنای این بیت نمیتونه داشته باشه.«حتی» هم سنخیتی با منطق و روان سلیم سعدی نداره و درست ترین حالت همینه که «بیرون نشایدش کرد الا به روزگاران»
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی:
اینکه پیامبر اسلام به دوران انوشیروان افتخار کرده یا از آن پادشاه یادی کرده باشد چندان صحیح به نظر نمیرسد و من نظر Aiرا درین مورد پرسیدم:
چتAi
آیا حدیث پیامبر اسلام درباره انوشیروان صحیح و دارای سند معتبر است؟!
خیر. اگر منظور شما این عبارت مشهور است:
«وُلِدتُ فی زمنِ الملکِ العادلِ أنوشروان»
«من در زمان پادشاه عادل، انوشیروان، به دنیا آمدم.»
این روایت حدیث صحیح و ثابت از پیامبر(ص) نیست و برای نسبتدادن آن به پیامبر(ص) منبع معتبر حدیثی وجود ندارد.
نظر محدثان دربارهٔ روایت
حاکم نیشابوری ــ از محدثان بزرگ اهلسنت ــ دربارهٔ این روایت گفته است که باطل است و هیچ سند صحیح یا حتی ضعیفِ قابلاعتنایی برای آن وجود ندارد. این نظر در آثار بعدی نیز نقل شده است.
سخاوی در المقاصد الحسنة نیز این روایت را بیاساس دانسته است
در منابع حدیثی معاصر نیز، از جمله پایگاه «الدرر السنیة»، درجهٔ آن «لا أصل له» (اصلی ندارد) ذکر شده است.
حتی حلیمی، از عالمان قدیم، این عبارت را بدون سند نقل کرده و تصریح کرده که نمیتوان آن را حدیث قابل اعتماد دانست.این روایت حدیث صحیح و ثابت از پیامبر(ص) نیست و برای نسبتدادن آن به پیامبر(ص) منبع معتبر حدیثی وجود ندارد.
نکته جالب این است که این جمله در برخی کتابهای تاریخی و ادبی و نیز برخی منابع شیعی متأخر نقل شده است. برای نمونه، آن را در بحث ولادت پیامبر(ص) آورده، اما صرفِ وجود یک روایت در به معنای صحیحبودن سند آن نیست.
همچنین در کتاب ، غزالی این عبارت را به عنوان سخنی منسوب به پیامبر آورده است و حتی میگوید پیامبر به روزگار انوشیروان افتخار کرده است؛ اما این نقل، سند حدیثی معتبر برای آن ایجاد نمیکند.
بنابراین باید بین این دو گزاره فرق گذاشت:
«این عبارت در بعضی کتابها نقل شده» ← درست است.
«این سخن حدیث صحیح پیامبر(ص) است و پیامبر به انوشیروان افتخار کرده» ← ثابت نیست و از نظر حدیثی معتبر نیست.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی:
به نظر میرسد سعدی کمی نگران قضاوت مردمان یا آیندگان درباره مدح خود بوده که این بیت را آورده است
یعنی من نمیخواستم مدح کنم اما چون این پادشاه انسان درستی بود مدح کردم!
درین مورد یک نوع زرنگی خاصی بکار میبرد که اتفاقا سعدیانه است .
در بیت دیگر هم شهرت خود را وسط میکشد
پیام در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:
با درود به همه. در مصرع آخر، من در جاهایی «دستان اجل» دیدم اومده، «دستان اجل قفا زند این همه را» که فکر کنم صحیحتر از «سیل» و «سیلی» باشه. مشهوده که «سیل» در وزن کمی خلل ایجاد میکنه و واژهٔ «سیلی» هم که عنوان شده، وقتی به معنای لفظی مصرع مراجعه میکنم، برای من «دستهای اجل همه را پسگردنی میزند» مناسبتر و بهتر از «سیلی اجل همه را پسگردنی میزند» است، با اینکه هر دو درست هستند.
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:
چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست
گرچه با من مینشینی چون چنینی سود نیست
مولانا
ای بسا هندو و تُرکِ همزبان
ای بسا دو تُرک چون بیگانگان
پس زبانِ محرمی خود دیگرست
همدلی از همزبانی بهترست
مولانا
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰:
از هزاران یک نفر اهل دل اند
مابقی تندیسی از آب و گل اند
محمد علی سلیمانی
از هزاران اندکی زین صوفیند
باقیان در دولت او میزیند
مولانا
از هزاران یک نفر را باشد استعداد عشق
خواجو کرمانی
دنبال کسی باش که دنبال تو باشد
اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش
پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت
محنت نکش از غیر و پروبال خودت باش
الهام سامی
خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد
خواهان کسی باش که خواهان تو باشد
لاادری
در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که
با او بحث کنی! بگذار دیگران هرچه دوست
دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد!
آرتور شوپنهاور
هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک
نفر احساست رو بفهمد بدوت اینکه مجبورش کنی
زویا پیرزاد
هر آدمی به یه نفر احتیاج داره که براش مثل
بقیه نباشه وگرنه دنیا پر از بقیه ست...
دیالوگ احساسی
همیشه کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن
که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخوای برای اینکه
توی قلبش جا بگیری خودت رو بارها و بارها کوچک کنی...
دیالوگ احساسی
در جهان هیچ شادی ای عمیق تر و واقعی تر
از این نیست که انسانی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.
گوتهٔ بزرگ
جوری مرا دوست بدار که آرزوی
دیگری در دلم باقی نماند.
نزار قبانی
یکی باید باشد...
یکی که آدم را صدا کند به نام کوچک اش
صدا کند یک جوری که حال آدم را خوب کند
یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد یکی
باید آدم را بلد باشد....
مریم ملک دار
هر آدمی باید اونقدر قوی باشه که از پس
دوست نداشته شدن بربیاد!
دیالوگ احساسی
اگر انسان بتواند در برابر دوست داشته نشدن دوام
بیاورد، تقریبا هیچ چیز دیگری در دنیا نمی تواند او را
شکست بدهد.منسوب به
سقراط
فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد
و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد...
داستایوفسکی
برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید
وصل باشد به آدمی خانه ای اتاقی پنجره ای ...
باید وصل باشد به ماندن دل بسته بودن ذوق کردن آرزو داشتن ...
نرگس صرافیان طوفان
آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است ؛ آدم به عشق آدم زنده است ! کلیدر
محمود دولت آبادی
انگشت شمارند کسانی که آدن می تواند
با فراغ بال در حضورشان گریه کند.
هانریش بل
هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که
حرفهای خود را آزادانه و بدون خجالت به او
بزند... به راستی انسان از تنهایی دق می کند.
ارنست همینگوی
انسان خوشبخت کسی است که یک دوست
واقعی پیدا کند و خوشبخت تر کسی که آن
دوست واقعی را در همسرش می یابد.
فرانتس شوبرت
Fateme Zandi در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4475
مکرِ زن پایان ندارد ، رفت شب
قاضیِ زیرک سویِ زن بهرِ دَب
حیلۀ زنان پایان دارد . خلاصه قاضیِ زیرک شبانه راهی خانۀ زن شد تا با او همبستر شود . [ دَبّ = لواط ، در اینجا کنایه از مجامعت ]
بیت 4476
زن و شمع و نُقلِ مجلس راست کرد
گفت : ما مستیم بی این آب خَورد
زن با دو شمع و مقداری شیرینی و شراب و سایر مأکولات بزم شبانه را آراست . قاضی که هیجان زده شده بود گفت : ما بدون خوردن شراب نیز مستیم . یعنی مست از امیال شهوانی هستیم . [ نُقل = در لغت نامه ها نُقل چنین معنی شده است : آنچه جهتِ تغییر ذائقه بر سرِ شراب خورند ( آنندراج ، ج 7 ، ص 4382 ) بدان مزۀ شراب نیز گویند . و معنی دیگر آن ، نوعی شیرینی است که در میانِ آن مغز بادام و مغز پسته می گذارند . / آب خَورد = در اصل به معنی نصیب و بهره است امّا در اینجا به معنی شراب است ]
بیت 4477
اندر آن دَم جوحی آمد ، در بزد
جُست قاضی مَهرَبی تا دَر خَزَد
در این لحظه جوحی آمد و درِ خانه را به صدا در آورد . قاضی گُریزگاهی جُست تا در آن پنهان شود . [ مَهرَب = گریزگاه ]
بیت 4478
غیرِ صندوقی ندید او خلوتی
رفت در صندوق از خوف ، آن فتی
قاضی بجز یک صندوق خالی چیزی پیدا نکرد . خلاصه آن جوان یعنی قاضی درون صندوق رفت .
بیت 4479
اندر آمد جوحی و گفت : ای حریف
ای وَبالم در ربیع و در خریف
وقتی جوحی وارد شد به طرز ساختگی گفت : ای زت ، ای کسی که در موسم بهار و پاییز مایۀ عذاب و بدبختی منی . یعنی ای زنی که پیوسته مرا رنج می دهی . ( ربیع = بهار / خَریف = پاییز ) [ نیکلسون عقیده دارد که لفظ «حریف» در مصراع اوّل ، احتمالاََ برای اهانت و تحقیر آماده است . ]
بیت 4480
من چه دارم که فِدااَت نیست آن ؟
که ز من فریاد داری هر زمان
من چه دارم که فدایِ تو نکرده ام که دائماََ نزد این و آن از من شکایت می کنی ؟
بیت 4481
بر لبِ خشکم گشادستی زبان
گاه مُفلِس خوانی ام ، گه قَلتَبان
تنگدستیِ مرا با زبانی تُند به رُخم می کشی . گاهی مرا مُفلس می خوانی و گاهی بی غیرت . ( قَلتَبان = بی غیرت ، بی حمیّت ) [ انقروی «لب خشک» را کنایه از سکوت و خاموشی گرفته است . یعنی جوحی به همسرش می گوید : من با آنکه زبان درازی نمی کنم که تو خشمین و غضبناک شوی . ولی تو مرا به بادِ ناسزا می گیری (شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 1311 ) ]
بیت 4482
این دو علّت گر بُوَد ای جان ، مرا
آن یکی از توست و ، دیگر از خدا
عزیز من اگر فرضاََ من این دو عیب (تنگدستی و بی غیرتی) داشته باشم . یکی از آن دو عیب از تو ناشی شده و دیگری از خدا . یعنی بی غیرتی ام از توست و فقرم از خدا .
بیت 4483
من چه دارم غیرِ آن صندوق ، کآن
هست مایۀ تُهمت و پایۀ گُمان ؟
آیا من بجز آن صندوق خالی که باعث اتهام و بَدگمانی شده چیز دیگری دارم ؟ [ یعنی همگان می پندارند که در آن صندوق طلا و جواهر و اشیای نفیس ذخیره کرده ام . ]
بیت 4484
خلق پندارند زَر دارم درون
داد واگیرند از من ، زین ظُنون
مردم خیال می کنند که من در آن صندوق زَر و سیم پنهان کرده ام و روی همین خیالِ واهی هیچ کمکی به من نمی کنند .
بیت 4485
صورتِ صندوق بس زیباست ، لیک
از عُروض و سیم و زَر خالی است نیک
ظاهراََ صندوق بسیار قشنگ است . ولی از کالاهای نفیس و سیم و زر کاملاََ خالی است . [ عُروض = کالاهای قیمتی ]
بیت 4486
چون تنِ زرّاقِ خوب و با وقار
اندر آن سَلّه نیابی غیرِ مار
مانندِ ظاهرِ آدمیان حیله گر که بسیار زیبا و متین است . امّا اندرون آن سبد ، یعنی در ورای آن ظاهرِ جذّاب چیزی جز مار نمی توانی پیدا کنی . [ زَرّاق = بسیار حیله گر / سَلّه = سَبَد ]
بیت 4487
من بَرَم صندوق را فردا به کو
پس بسوزم در میانِ چهار سو
من فردا این صندوق را به محلّه می بَرَم و آن را در وسطِ بازار آتش می زنم . [ چار سو = چهار سوق ، چهار راهِ میان بازار ]
بیت 4488
تا ببیند مؤمن و گبر و جهود
که در این صندوق جز لعنت نبود
تا مسلمان و کافر و جهود ببینند که در اندرونِ این صندوق چیزی جز لعنت نبوده است .
بیت 4489
گفت زن : هَی درگذر ای مرد از این
خورد سوگند آن که نکنم جز چنین
زن نیز به تصنّع گفت : آخر ای مرد از این تصمیم صرف نظر کن . امّا جوحی سوگند خورد که حتماََ همین کار را خواهم کرد .
بیت 4490
از پگه حمّال آورد او چو باد
زود آن صندوق بر پشتش نهاد
جوحی اوّلِ صبح شتابان رفت و با خود حمّالی آورد و صندوق را فوراََ بر پشت او قرار داد .
بیت 4491
اندر آن صندوق قاضی از نَکال
بانگ می زد کِای حمال و ای حمال
قاضی در درون صندوق از ترس عقوبت فریاد می زد : ای حمّال ، ای حمّال . [ نَکال = عقوبت ، کیفر سخت ]
بیت 4492
کرد آن حمّال راست و چپ نظر
کز چه سو در می رسد بانگ و خبر ؟
حمّال از شنیدن این صدای غریب سخت تعجب کرد و به چپ و راست خود نگریست که این صدا و ندا از کدام طرف می آید ؟
بیت 4493
هاتف است این داعی من ؟ ای عجب
یا پَری ام می کند پنهان طلب ؟
حمّال با حیرت پیش خود گفت : عجبا ، آیا این ندای هاتفِ غیبی است یا صدای جنّ و پَری است که مخفیانه مرا صدا می کند .
بیت 4494
چون پیاپی گشت آن آواز و ، بیش
گفت : هاتف نیست ، باز آمد به خویش
امّا چون صدای قاضی پیاپی و بیشتر شد . حمّال به خود آمد و گفت : نه این صدای هاتفِ غیبی نیست .
بیت 4495
عاقبت دانست کآن بانگ و فعان
بُد ز صندوق و ، کسی در وی نهان
بالاخره متوجه شد که آن بانگ و شیون از درون صندوق می آید و کسی در آن پنهان شده است .
بیت 4496
عاشقی ، کو در غمِ معشوق رفت
گر چه بیرونست ، در صندوق رفت
در اینجا مولانا به رابطۀ عاشق و معشوق مجازی منتقل می شود و می گوید : عاشقی که گرفتار غمِ معشوق شده . اگر چه ظاهراََ از صندوق وجود معشوق بیرون و رهاست امّا باطناََ گرفتار خیال آن معشوق است .
بیت 4497
عُمر در صندوق بُرد از اَندُهان
جز که صندوقی نبیند از جهان
چنین عاشقی عُمرِ خود را به سبب غم و غصّه در صندوق سپری می کند . زیرا که در جهان چیزی جز صندوق نمی بیند . [ اَندُوهان = اندوه ها ، غصّه ها ]
بیت 4498
آن سَری که نیست فوقِ آسمان
از هوس او را در آن صندوق دان
سَری که بر فرازِ آسمان نباشد . یعنی هر کس که نظر به ماورای محسوسات نداشته باشد . بدان که به سبب تقیّد به هوی و هوس درون آن صندوق است . یعنی در زندان خودبینی و انانیّت محبوس است .
بیت 4499
چون ز صندوقِ بدن بیرون رود
او ز گوری ، سویِ گوری می شود
و چون این عاشقِ مجازی از صندوق جسم خود خارج شود . یعنی وقتی بمیرد و از کالبد عنصری خود جدا شود . تازه از یک گور به گورِ دیگر منتقل شده است . زیرا تا کنون نیز بر حسب واقع مُرده بود . منتهی مُرده ای که در گورِ جسمِ خود حرکت می کند .
بیت 4500
این سخن پایان ندارد ، قاضی اش
گفت : ای حمال و ، ای صندوق کش
البته اینگونه نکات باریک پایان یافتنی نیست . خلاصه قاضی به آن حمّال گفت : ای حمّال و ای کسی که صندوق را حمل می کنی .
بیت 4501
از من آگه کن درونِ محکمه
نایبم را زودتر ، با این همه
هر چه زودتر به محکمه می روی و نایب مرا از وضعیت کنونی من به تفصیل آگاه می کنی .
بیت 4502
تا خَرَد این را به زَر زین بی خِرَد
همچنین بسته به خانۀ ما بَرَد
تا او بیاید و این صندوق را از این بی عقل (جوحی) با طلا بخرد و همینطور دربسته به خانۀ ما ببرد .
بیت 4503
ای خدا بگمار قومی رُوحمند
تا ز صندوقِ بدنمان وا خَرَند
خداوندا ، قومی صاحب روح بر ما قرار ده تا ما را از صندوق جسممان بخرند . یعنی ما را از تقیّد به مادیّات رهایی بخشند . [ در اینجا مولانا به طریق مناجات از خداوند می خواهد که اولیایی ربّانی بر سر راهِ آدمیان قرار دهد تا به مدد انفاس زکیّه ایشان از گور جسم و جسمانیات برهند . ]
بیت 4504
خلق را از بندِ صندوقِ فسون
کی خَرَد جز انبیا و مُرسلون ؟
بجز پیامبران و رسولان چه کسی می تواند مردم را از صندوق حیله و افسونِ جسم برهاند ؟ هیچکس .
بیت 4505
از هزاران یک کسی خوش مَنظَر است
که بداند کو به صندوق اندر است
از هزاران انسان ، فقط یک تن دیده ای بصیر دارد و می داند و می داند که در صندوق جسم محبوس شده است . [ خوش منظر = نیک نظر ، یعنی آنکه دیده ای بصیر و ژرف بین دارد ]
منظور بیت : از تعداد بی شمار مردم فقط جمع اندکی بصیر و روشن بین هستند . اینان با مشاهدۀ ماورای طبیعت دریافته اند که زندگی در این دنیای دون به منزلۀ زندگی در صندوق و تابوت است .
بیت 4506
او جهان را دیده باشد پیش از آن
تا بدآن ضِد ، این ضِدش گردد عیان
عارفانِ دیده ور پیش از این ، جهانِ منوّرِ ماورای طبیعت را دیده اند . تا اینکه از مشاهدۀ آن ضدّ (ماورای طبیعت) ، ماهیّتِ این ضد (دنیای محسوسات) بر آنان آشکار آمده است .
بیت 4507
زین سبب که علم ، ضالّۀ مؤمن است
عارفِ ضالۀ خود است و موقن است
از آنرو که علم ، گمشدۀ مؤمن است . عارف دیده ور گمشدۀ خو را می شناسد و بدان یقین دارد . [ ضالّه = گمراه ، گمشده ]
بیت 4508
آنکه هرگز روزِ نیکو ، خود ندید
او درین اِدبار ، کی خواهد طپید ؟
مولانا بعد از بیان ژرف بینی عارفان به وصف کور دلان غافل می پردازد و می گوید : امّا آن کسانی که هرگز روزِ خوشِ آن جهان را ندیده اند . چگونه ممکن است که در بدبختی و شقاوتِ این دنیا خود را مضطرب و پریشان احساس کنند ؟ ( اِدبار = بدبختی ، شقاوت ) [ کسی که لذّت عوالم معنوی را نچشیده از تلخی این دنیا نه تنها هیچ رنجی نمی برد ، بلکه از آن شادمان و سرمست نیز می شود . پس اینکه عارفان دیده ور این دنیا را تنگ و تاریک می بینند بدین جهت است که جهان تابناک و بیکرانِ معنوی را دیده اند . و الّا کسی که جز این دنیا جای دیگر را ندیده احساس سرمستی و سعادت می کند . ]
بیت 4509
یا به طفلی در اسیری اوفتاد
یا خود از اوّل ز مادر بنده زاد
مثلاََ کسی که از دورۀ خردسالی به بندِ اسارت در شود . یا از مادر ، اسیر و بنده متولّد گردد .
بیت 4510
ذوقِ آزادی ندیده جانِ او
هست صندوقِ صُوَر میدانِ او
چنین انسانی که لذّت آزادی را هرگز تجربه نکرده است . جولانگاهش همانا صندوق ظواهر است . یعنی چنین کسی تنگنای اسارت را عین آزادی می بیند . زیرا از همان اوّل بدان خو کرده است .
بیت 4511
دایماََ محبوس عقلش در صُوَر
از قفص اندر قفص دارد گذر
عقلِ چنین کسانی همواره در زندان ظواهر به سر می برد . از قفسی به قفسی می رود . [ زیرا به عالم اعلی راه نیافته است . ]
بیت 4512
مَنفَذش نه از قفص سویِ عُلا
در قفص ها می رود از جا به جا
از قفس جسم و جسمانیّات راهی به جهان برین ندارد . پس به ناچار در قفس ظواهر جا به جا می شود . یعنی در زندان صورت ها اسیر است .
بیت 4513
در نُبی اِن اِستَطَعتُم فَانفُذُوا
این سخن با جنّ و انس آمد ز هُو
در قرآن کریم آیه 33 سورۀ رحمن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین درگذرید . خداوند این سخن را به جنّ و انس گفته است .
بیت 4514
گفت : مَنفَذ نیست از گردونتان
جز به سلطان و به وحیِ آسمان
خداوند به جنّ و انس فرموده است که شما بجز از طریقِ سلطه و قدرت الهی و وحی آسمانی نمی توانید به آسمان ها نفوذ کنید . [ منظور مولانا از این آیه در اینجا اینست که تنها طریق رهایی انسان از زندان طبیعت وحی و امر الهی است . ]
بیت 4515
گر ز صندوقی به صندوقی رود
او سَمایی نیست ، صندوقی بُوَد
اگر انسان از صندوقی به صندوقی دیگر درآید . یعنی اگر انسان از صورتی به صورتی دیگر وارد شود و به معنویّت نگراید . او موجودی آسمانی نیست بلکه موجودی زمینی است . [ مراد از «سمایی» انسانِ عِلوی و آسمانی است و مراد از «صندوقی» ، انسانِ سِفلی و زمینی است . ]
بیت 4516
فُرجۀ صندوق نَو نَو مُسکِر است
در نیابد کو به صندوق اندر است
گشایش صندوق ، مستیِ تازه به تازه می بخشد . و امّا کسی که در صندوق جسم و جسمانیّات محبوس شده این لذّت را احساس نکند . [ فُرجه = شکاف و گشادگی میان دو چیز / مُسکِر = مستی آور ]
بیت 4517
گر نشد غِرّه بدین صندوق ها
همچو قاضی جوید اِطلاق و رها
اگر کسی به صندوق های جسم و جسمانیّات فریفته نشود . مانند آن قاضی خواهان رهایی و نجات نشود .
بیت 4518
آنکه داند این نشانش آن شناس
کو نباشد بی فغان و بی هراس
این مطلب را بدان که یکی از علائم عارفانِ واصل اینست که از توقف در این دنیا خرسند نیستند . از اینرو هرگز از ناله و بیم نمی آسایند . یعنی به حیاتِ بهیمی دنیا دل نمی سپارند .
بیت 4519
همچو قاضی باشد او در اِرتعاد
کی برآید یک دَمی از جانش شاد ؟
چنین کسی مانند قاضی همواره در اضطراب است . مگر ممکن است که نَفَسی به شادمانی از جانش برآید ؟ [ اِرتعاد = لرزیدن ، مضطرب شدن]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
پیمان در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ در پاسخ به مهدي نوراني دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:
صد البته که با آواز حضرت بانو قمرالملوک وزیری در ابوعطا، چیز دیگریست. دود از کنده بلند میشه قربان.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
شما نوشته اید که حافظ آزاداندیشی فرهیخته بود که هیچ وابستگی مذهبی نداشته!!
کلمات را زیبا انتخاب میکنید اما واقعیت را تحریف میکنید
نکته اول آنکه دین رسمی حافظ اسلام بوده و پیرو یکی از مذاهب اسلامی هم بوده است
آنقدر هم که حافظ دغدغه دین دارد هیچ شاعری ندارد!
نکته دوم آنکه فرهیختگی و آزاد اندیشی هیچ منافاتی با مومن بودن یا مذهب و مشرب داشتن ندارد
آیا از نظر شما مولانا یا سعدی یا ابن سینا یا فلان فیلسوف و نویسنده مسیحی و یهودی و زرتشتی فرهیخته نیستند و یک آدم بی سر و پا که هیچ دینی ندارد آزاد اندیش و فرهیخته است
آیا بی دینی و لا مذهبی را مترادف با آزاداندیشی میپندارید؟!!
اگر اینگونه است که از هر کوی و برزن هزار فرهیخته و آزاداندیش میتوان بیرون کشید!
اتفاقا در بحث حافظ همانا دین و عرفان بر آمده از آنست که موجب آفرینش چنین اثری شده است!
هر چند روزگاری از شرح شما گذشته و گویا خود نیز چندی است در گنجور حضور ندارید اما برخی سخنان را نمیتوان گذاشت و گذشت!
«روزگاری است که ما را نگران میداری!»
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۱ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
بیراه ترین شرح بر حافظ را از شما خوانده ام در گنجور
حافظی که شما شرح میدهید در واقع حافظ نیست و بافته و یافته ذهن و سلیقه شماست
شگفتا که با این همه شرحهای غلط اندر غلط که در گذشته داده اید کلی هم هوادار داشته اید که برایتان دست وجیغ و هورا میکشیدند
این آشفته بازار را پیش از گنجور در شبکه های اجتماعی یا گروه های ادبی که زمانی فعال بودند هم تجربه کرده بودم و سعی در تغییرش نیز داشتم که راه به جایی نبردم و گویی همان زمان در گنجور نیز جریان داشته است!
البته من بیش از ده سال است که مخاطب گنجور هستم اما خدا را شکر این شرحها را نمیخواندم!
وقتی جامعه ای اطراف سخن سست وسبک و بی محتوا هورا میکشند معلوم است که آن جامعه از نظر فرهنگی در وضعیت خوبی به سر نمیبرد!
وضعیت موسیقی و سینما و هنر مملکت ما هم کم ازین ندارد و این مردم هر چه به آنها عرضه میکنند میپذیرند
گرفتاری آنست که هیچ غریق نجاتی نمیتواند جماعتی که در آب گل آلود دست و پا میزنند را بیرون بکشد مگر آنکه خود بخواهند!
همای گو مفکن سایه شرف هرگز...
مهرداد راوند در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۴۶ - وزیران دیدنی:
درود بر شما.
فکر می کنم قافیه بیت چهارم «شنیده نیند» باید باشد، نه «شنیدنی اند»، مثل بیت آخر که «دیده نیند» هست.
مجتبی عیوض صحرا در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۱:
این نوشته ستایشی ( سپاسی ) است که زرتشت به اهورامزدا می فرستد!
در نوشته های زیر آمده است:
1. ویسپَرَد، کرده24، بند3
2. یَسنا، در پایان هات72
3. اَرداویراف نامه ( هادُخت نَسک ) ، فَرگَرد ( فصل ) 15، بند101
.
aēvō pantā yō ašahe
راه [در جهان] یکی [و] آن [راه] راستی ( اَشا ) است
Vīspe anyaēšam apantam
همه دیگر [راه ها] بیراهه [است]
.
به نگرش من، فَردید ( منظور ) از "راه" >>> "خدا" هم می تواند باشد!
( ( یادآوری از واژه گرامی:
چکامه ای از بخش 3، پادشاهی 120ساله گشتاسپ پاک ( حذف ) شده است یا بیتی از دقیقی، وابسته به فردوسی است:
به یزدان که هرگز نبیند بهشت/هر آنکه ( کسی که ) ندارد رَهِ زردهِشت ) )
( ( شاهنامه فردوسی خردمند، پادشاهی بهرام گور، بخش۱:
به داد از نیاکان فُزونی کنم
شما را به دین رهنمونی کنم
.
جز از راستی نیست با هرکسی
اگر چند ازو کژی آید بسی
.
بر آن دین زردشت پیغمبرم
زِ راهِ نیاکانِ خود نگذرم! ) )
.
شوربختانه ( متاسفانه ) نیمه ی اوستایی دیگر این نوشته به دست نویسندگان اوستا از میان رفته است!
ولی در یک نسخه خطی یَسنا در سال ۶۲۹یزدگردی ( 1970 میلادی یا ۱۳۴۸خورشیدی ) به خط لاتین اینگونه نوشته است:
anarah mainyeus nasistam daenam
daevayasnem parajitim masyanam frakereitim!
معنی: بیراهه ای که یکرَهه ( یکسره، تماما ) [مردمان را] به دین انگره مینو ( اهریمن ) و به زندگیِ مردمان دیویَسنا ( دیو پرست ) کشاند!
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:
ما گاهی در زبان روزمره خود چنین نوع کلامی را برای دست انداختن کسی بکار میبریم !
مثلا وقتی یک نفر خیلی از یک بازیکن فوتبال در بازی تعریف میکند با طعنه یا تمسخر چنین میگوییم:
«اگر او نبود تیم باخته بود»
حال لحن این بیت هم چنین لحنی است
از طرفی رویی در مدح شاه دارد و از طرفی شاید رویی در طعن و تمسخر او
این هم نوعی رندی است!
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۴۹:
درود و سپاس از جناب مهندس محمدی بزرگوار
که بنیادی گذاشتند که در دنیا نمونه و بی نظیر هست
سایت گنجور بهترین و جامعترین سایت ادبی زبان فارسی در دنیاست ...
با ارزوی توفیقات روزافزون
مولانا می فرماید : ای باز ! به بی باکیِ خود غره مشو چون بازی که دست آموز شاه باشه و جایش بر ساعد و بازوی شاه باشه اون باز با بازی مثل تو که باز معمولی هستی فرق دارد و فرق او با تو این است که بازِ شاهی پری دارد از دولتِ شاه ( این پر داشتن باز شاهی از دولت وجودِ شاه همون پری است که با اون پَر فقط و فقط در جهت اهدافِ شاه به پرواز در می آید و در جهت خواسته یِ شاه عمل می کند پس تو ای بازِ معمولی که مرغ مسکین و دروغین هستی درسته که تو هم بازی و او هم باز است ولی میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است بنا بر این بازِ معمولی نباید با بازِ شاه شطرنج بازی کند و خودش را با بازِ شاهی مقایسه کرده و خودش را با او یکسان داند .
زنهار مشو غِره به بی باکی باز ( شاید این باز معنایِ بازهم و دوباره را بدهد )
زیرا که پری دارد از دولت باز ( این باز همان بازِ شاهی است )
مرغی تو و لیک مرغِ مسکین و مَجاز
با بازِ شهنشاه تو شطرنج مباز .
امیر رحیمی در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۶ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۴۲:
دوستان عزیز یه کانال در بله هست به اسم کلیله
میخونه و توضیح میده . دوست داشتید گوش بدید
کلیله
🆔 شناسه:
https://ble.ir/kelile
افتخاری در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):
چقدر این شعر زیباست. خصوصا بیت آخر. خدا رحمتت کنه سعدی جان.
Fateme Zandi در ۶ روز قبل، سهشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۳۵ - در بیان آنک ما سوی الله هر چیزی آکل و ماکولست همچون آن مرغی کی قصد صید ملخ میکرد و به صید ملخ مشغول میبود و غافل بود از باز گرسنه کی از پس قفای او قصد صید او داشت اکنون ای آدمی صیاد آکل از صیاد و آکل خود آمن مباش اگر چه نمیبینیش به نظر چشم به نظر دلیل و عبرتش میبین تا چشم نیز باز شدن:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
مرغکی اندر شکارِ کِرم بود
گُربه فرصت یافت او را در ربود
پرنده ای کوچک در صددِ شکارِ کِرمی بود که گُربه فرصت را غنیمت شمرد و آن پرنده را ربود و بُرد . [ مولانا در این بخش ، قانونِ تنازع بقا را ابتدا در پهنۀ طبیعت و موجوداتِ محسوس مطرح می کند . و سپس آن را به پدیده های نامحسوسِ ذهنی و روحی نیز تعمیم می دهد و می گوید : این تنازع در عرصۀ خیالات و اندیشه ها و عواطف و احساسات نیز مصداق دارد . چه بسا موجی از فکر و خیال در ضمیرِ آدمی به جریان افتد و او غرق در آن شود . امّا ناگهان موجی دیگر از افکار از راه رسد و این دو موج با یکدیگر به کشمکش پردازند و طبقِ اصلِ آکِل و مأکول آن که قوی تر است ، دیگری را از عرصۀ ذهن و ضمیر شخص براندازد و جای او را گیرد . پس تنازع بقا و قانونِ آکِل و مأکول فقط به جهانِ بُرون منحصر نمی شود بلکه در جهانِ درون نیز این حکم جاری است . مولانا از طرح این مطلب به نتیجه ای عالی می رسد و آن اینکه اگر می خواهی بقای جاودانه یابی خود را در پناهِ حضرت باقی قرار ده . ]
بیت 720
آکِل و مأکول بود و بی خبر
در شکارِ خود ز صیّادی دگر
آن پرنده هم خورنده بود و هم خورده شده . در حالی که از صیّد شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر خبر نداشت . ( آکِل = خورنده ( اسم فاعل ) / مأکول = خورده شده ( اسم مفعول ) ) [ آن پرنده به اعتبار اینکه مشغولِ صیدِ کِرم بود . آکِل نامیده می شد و به اعتبار آنکه توسطِ گُربه شکار شد مأکول گردید . زیرا دارِ نسبت هاست . و اعتبارات مختلف ، نتایج مختلف به بار می آورد . ]
بیت 721
دزد گر چه در شکارِ کالِه ای ست
شِحنه با خصمانش در دنباله ای ست
مثال دیگر ، اگر چه دزد در صددِ شکار کالای دیگران است . ولی داروغه همراه با دشمنان آن دزد یعنی مأموران در تعقیبِ دزد است . [ کاله = کالا ، متاع / شِحنه = داروغه ، پلیس ]
بیت 722
عقلِ او مشغولِ رخت و قفل و در
غافل از شِحنه ست و از آهِ سحر
دزد با تمامِ حواس به فکرِ جمع کردن اثاث منزل و گشودن قفل و در است . امّا در آن هنگام از رسیدن داروغه و آه و نفرین سحرگاهیِ صاحبان اثاث و اموال غافل است .
بیت 723
او چنان غرق ست در سودایِ خود
غافل ست از طالب و جویایِ خود
آن دزد چنان در خیالاتِ خامِ خود غرق شده که از طالب و جویندۀ خویش بی خبر مانده است یعنی از گزمه ها و مأمورانِ شبگرد غافل شده است .
بیت 724
گر حشیش آبِ زلالی می خورد مِعدۀ حیوانش در پَی می چَرَد
مثال دیگر ، اگر چه گیاه ، آبِ صافی می خورد . امّا بعداََ همان گیاه را معدۀ حیوانی می خورد . [ حشیش = گیاه خشک امّا در اینجا به معنی مطلقِ گیاه آمده است ]
بیت 725
آکِل و مأکول آمد آن گیاه همچنین هر هستیی ، غیرِ اله
آن گیاه ( مانندِ همان پرندۀ کِرم خوار ) هم خورنده است و هم خورده شده . همۀ موجودات بجز ذاتِ الهی همینگونه اند . یعنی قانونِ آکِل و مأکول بر همۀ موجودات حاکم است بجز بر حضرت حق .
بیت 726
وَ هُوَ یُطعِمکُم وَ لا یُطعَم چو اوست
نیست حقِ مأکول و آکِل لحم و پوست
زیرا خداوند شما را غذا می خوراند در حالی که خود نیاز به طعامی ندارد و این وصف اوست . حضرن حق نه آکِل است و نه مأکول . و هیچ گوشت و پوستی ندارد . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 14 سورۀ انعام « بگو آیا دوستی جز خدا برگُزینم . همو که پدید آورندۀ آسمان ها و زمین است . و اوست که همه را طعام دهد و طعام نخواهد . بگو به من امر شده است که نخستین کسی باشم که به اسلام درآید و هرگز از مشرکان مباش . » ]
بیت 727
آکِل و مأکول کی ایمن بُوَد
ز آکِلی کاندر کمین ساکن بُوَد ؟
آکِل و مأکول چگونه ممکن است از آکِلِ دیگری که در کمین او نشسته است در امان باشد ؟
بیت 728
امنِ مأکولان ، جَذُوبِ ماتم است
رَو بِدان درگاه کو لایُطعَم است
هر مأکولی که از خورده شدن توسّطِ خورندگان آسوده خاطر بنشیند سرانجام گرفتار عزا و ماتم خواهد شد . یعنی بالاخره روزی می رسد که خورنده ای پیدا می شود و او را شکار می کند . پس به درگاهی پناه ببر که به طعام نیازی ندارد . ( جَذوب = بسیار جذب کننده ) [ بقای حقیقی و اَبدی با التجا جُستن به درگاه حق ازلی میسّر است . و اِلّا آدمی مأکولِ مقتضیاتِ طبیعی خواهد شد . ]
بیت 729
هر خیالی را خیالی می خورد فکرِ آن ، فکرِ دگر را می چَرَد
هر خیالی خیالِ دیگر را می خورد . و هر فکری فکرِ دیگر را می بلعد و محو می سازد .
بیت 730
تو نتانی کز خیالی وارَهی
یا بِخُسبی که از آن بیرون جهی
تو نمی توانی از سیطرۀ خیالی رهایی یابی . و یا بخوابی و از آن فکر بیرون آیی . [ ممکن است در حالتِ خواب ، فکر و خیالِ حاکم بر آدمی موقتاََ از او منقطع شود . امّا به محضِ آنکه بیدار شد دوباره او را فرو گیرد . ]
بیت 731
فکر ، زنبورست و آن خوابِ تو آب
چوت شوی بیدار ، باز آید ذُباب
فکر مانندِ زنبور است و خوابِ تو مانندِ آب . به محضِ آنکه بیدار شوی دوباره زنبور به سویِ تو می آید . ( ذُباب = مگس ، به انواعِ مختلف زنبور نیز ذُباب می گویند که در اینجا به همین معنی است ) [ انسان وقتی در بیرونِ آب باشد زنبوران بر او هجوم می آورند و همینکه به زیرِ آب رود از نیشِ آنان در امان مانَد . امّا این امان موقتی است . خواب نیز موقتاََ ما را از تهاجمِ فکر و خیال آسوده می دارد . ]
بیت 732
چند زنبورِ خیالی در پَرَد
می کشد ، این سو و آن سو می بَرَد
چند خیالِ مزاحم مانندِ زنبور در خانۀ ذهنِ تو به پرواز درمی آیند و تو را به این طرف و آن طرف می برند . یعنی مضطرب و پریشانت می کنند . [ زنبورِ خیالی = خیالی که مانندِ زنبور سمیع و مزاحم است . ]
بیت 733
کمترینِ آکِلان است این خیال
و آن دگرها را شناسد ذُوالجَلال
فکر و خیالی که بر انسان چیره می شود ناچیزترین خورندگان است . خورندگانی وجود دارند که فقط خداوند بزرگ از ماهیّت آن خبر دارد .
بیت 734
هین گُریز از جَوقِ اُکّالِ غلیظ سویِ او که گفت ماییمت حَفیظ
بهوش باش ، از شرِّ خورندگان سرسخت و بس مؤذی به سویِ کسی بگریز که فرموده است : ما نگهدار توییم . [ جَوق = دسته ، گروه / جَوقِ اَکّالِ غلیظ = مراد شیطان و هواهای نفسانی است / حفیظ = حافظ ، نگهدارنده ، یکی از اسماء الله است که در قرآن کریم به کرّات ذکر شده است از جمله آیه 104 سورۀ انعام ، آیه 57 و 86 سورۀ هود و آیه 55 سورۀ یوسف ]
بیت 735
یا به سویِ آنکه آن حفظ یافت گر نتانی سویِ آن حافظ شتافت
اگر نمی توانی خود نزدِ آن حافظِ حقیقی بروی . لااقل به سویِ آن کسی برو که او قدرتِ حفظ و نگهداری را از آن حافظِ حقیقی ( الله ) کسب کرده است . [ رجوع شود به شرح بیت بعد ]
بیت 736
دست را مسپار جز در دستِ پیر
حق شده ست آن دستِ او را دستگیر
دستِ خود را جز به دست پیر به دست دیگر مده . زیرا حضرت حق ، دستگیرِ او شده است . ( پیر = شیخ ، شرح بیت 1774 دفتر سوم ، شرح بیت 1789 دفتر سوم ) [ وجود دلیل و راهنما برای سالک امری ضروری است . اگر سالک نتوانست راهنمای حاضر پیدا کند می تواند از پیرانِ ادوارِ پیش کسبِ روحانیّت کند . ]
بیت 737
پیرِ عقلت کودکی خُو کرده است
از جوارِ نَفس کاندر پرده است
امّا مرشدِ عقلِ تو خوی کودکان را پیدا کرده است . یعنی خام و بی ثمر است . و بر اثرِ مجاورت با هوای نَفس در حجابِ جهل و غفلت مانده است .
بیت 738
عقلِ کامل را قرین کُن با خِرَد
تا که باز آید خِرَد ز آن خویِ بَد
عقل انسان کامل را همنشین و همراهِ عقلِ خود بکن تا غفلت از خُلق و خوی ناپسند و کودکانه بیرون آید .
بیت 739
چونکه دستِ خود به دستِ او نهی
پس ز دستِ آکِلان بیرون جهی
هر گاه دستِ خود را به دستِ آن انسان کامل دهی از دستِ خورندگان رهایی خواهی یافت . [ از خورندگان و تباه کنندگانی همچون شیطان و هواهای نَفسانی می رهی زیرا هادی الهی از الهاماتِ ربّانی بهره مند است . ]
بیت 740
دستِ تو از اهلِ آن بیعت شود که یَدُالله فَوقِ اَیدیهِم بُوَد
در آن صورت دستِ تو به دستِ آن بیعت کنندگانی مبدّل خواهد شد که در بارۀ آنان گفته شده : دست خداوند بالای دستِ ایشان است . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 10 سورۀ فتح « آنان که با تو بیعت کنند . در حقیقت با خدا بیعت کنند . قدرت و نصرت خدا برتر از قدرت و نصرت آنان است . هر که پیمان گُسلد . زیان آن بر او باشد و هر که زنهارِ خود با خدا نگه دارد . خدا پاداشی بیکران بدو ارزانی دارد »
بیت 741
چون بدادی دستِ خود در دستِ پیر
پیرِ حکمت که علیم است و خطیر
چون دستِ ارادتِ خود را به دستِ ولایتِ پیر دادی . همان که پیرِ حکمت است و دانای به مراحلِ سلوک و شخصیتی با عظمت .
بیت 742
کو نبیِّ وقتِ خویش است ای مُرید
تا ازو نورِ نبی آید پدید
ای مُرید ، آن پیری که وصفش گفته شد . او پیامبر زمانِ خویش است و از او نورِ پیامبر می تابد .
بیت 743
در حُدَیبیّه شدی حاضر به دین / و آن صحابۀ بیعتی را هم قرین
با این کار گویی که در حُدیبیّه حاضر شده ای و همراهِ آن دسته از اصحابِ پیامبر (ص) حضور یافته ای .
بیت 744
پس ز دَه یارِ مُبَشَّر آمدی
همچو زَرِّ دَهدَهی خالص شدی
پس در شمارِ عَشَرۀ مُبَشَّرَه درآمدی و مانندِ طلای تمام عیار خالص شدی . [ زَرِ دَهدَهی = طلای خالص ، طلای صد در صد خالص ، طلایی که از ده قسمت ، ده قسمتش طلا باشد / مُبَشَّر = بشارت داده شده / عَشَرۀ مُبَشَّرَه = دَه نفر که مژده یافته اند ، دَه تَن از یارانِ پیامبر (ص) بودند که به نفلِ عامه از سوی آن حضرت مژدۀ بهشت یافتند . ]
بیت 745
تا مَعیّت راست آید ، ز آنکه مَرد
با کسی جُفت است کو را دوست کرد
تا بدینسان اتّحادِ یار با یار مصداق پیدا کند . زیرا هر شخص با کسی همراه و قرین می گردد که او را دوست می دارد . [ مَعیّت = شرح بیت 1464 دفتر اوّل ]
بیت 746
این جهان و آن جهان با او بُوَد وین حدیثِ احمدِ خوش خُو بُوَد
پس در این جهان و آن جهان با یارِ خود همراه باشد . این حدیث از حضرت احمد (ص) که انسانی خوش اخلاق بود نقل شده است . [ حدیث در بیت بعد آمده است . ]
بیت 747
گفت : اَلمَرءُ مَعَ مَحبُوبِهِ
لا یُفَکُّ القَلبُ مِن مَطلُوبِهِ
فرمود : هر کس قرین و همراه کس و یا چیزی است که دوستش می دارد . زیرا دل از مطلوب خود جدا نگردد . [ این روایت نسبتاََ طولانی است : شخصی به حضور پیامبر (ص) آمد و گفت : یا رسول الله روز قیامت چه وقت بر پا شود ؟ فرمود : برای آن روز چه چیز فراهم کرده ای ؟ گفت : نه نمازِ بسیار و نه روزۀ بسیار . بلکه تنها خدا و رسولِ او را دوست می دارم . پیامبر فرمود : « آدمی همراهِ کسی است که دوستش می دارد » ( انقروی تمامِ این حدیث را نقل کرده و استاد فروزانفر تنها جملۀ آخر را در احادیث مثنوی ، ص 155 ، از مسند احمد ، ج 1 ، ص 399 و چند مأخذ دیگر آورده است ) . اینکه هر کس با محبوب و مطلوبِ خود محشور می شود . مطلبی مسلبم است .
به هر حال منظور مولانا اینست که تقارنِ اشخاص بر مبنای اتّحادِ روحی و قلبی است و بُعدِ زمان و مکان مانع آن نمی شود . ]
بیت 748
هر کجا دام است و دانه ، کم نشین
رَو زبون گیرا زبون گیران ببین
در هر جا که دام و دانه هست منشین . ای صیّادِ صیدهای حقیر ، برو عاقبتِ صیّادانِ صیدهای حقیر را بنگر . [ زبون گیرا = ای کسی که ضعیفان و حقیران را می گیری ، ضعیف کُش / کم نشین = در اینجا به معنی کمتر بنشین نیست . بلکه به معنی اصلاََ منشین است . «دام» کنایه از فرجامِ بَد ، و «دانه» کنایه از لذّاتِ نفسانی است . پس ای انسان ، فریبِ لذّات را مخور که فرجامی ناگوار در پی دارد . همۀ دنیا و ابنای آن ، صیّادان صیدهای حقیرند . اگر با دیدۀ بصیرت بنگری خواهی دید که فرجام آنان چه شد . ]
بیت 749
ای زبون گیرِ زبونان ، این بدان دست هم بالای دست است ای جوان
ای جوان و ای صیّادِ صیدهای حقیر ، این مطلب را بدان که « دست بالای دست بسیار است » یعنی همانطور که تو صیدهای ضعیف و حقیر را می گیری . صیّادی نیز تو را صید می کند . خلاصه زنجیرۀ آکِل و مأکول بسیار بلند و طولانی است .
بیت 750
تو زبونی و زبون گیر ای عجب هم تو صید و ، صید گیر اندر طلب
شگفتا از اینکه تو هم حقیری و هم حقیران را شکار می کنی . در عینِ اینکه تو خود صیدِ صیّادانِ دیگری ، ولی در صددِ صید نیز برمی آیی .
بیت 751
بَینَ اَیدی خَلقَهُم سَدّاََ مباش
که نبینی خصم را و آن خصم ، فاش
در زُمرۀ آن گروه مباش که در پیش و پسِ آنان دیواری است . بطوری که دشمن را با آنکه آشکار است نتوانی ببینی . [ اشاره است به آیه 9 سورۀ یس « و ما در پیشِ رویِ ایشان سدّی بنهادیم و در پشتِ سرشان نیز سدّی . و چشمانشان را بپوشاندیم . از اینروست که چیزی نبینند » در تفاسیر قرآنِ کریم و تواریخ اسلامی آمده : وقتی که ابوجهل و سایر مشرکان مکّه کمر به قتلِ حضرت نبی (ص) بسته بودند . خانۀ او را به محاصره درآوردند . امّا آن حضرت در برابرِ آنان از منزل بدر آمد و از میانشان گذشت در حالی که او را ندیدند ( مجمع البیان ، ج 8 ، ص 417 ) ]
بیت 752
حرصِ صیّادی ، ز صیدی مُغفِل است
دلبریی می کند ، او بی دل است
حرصِ صید کردن ، آدمی را از صید شدنِ خود توسطِ صیّادی دیگر غافل می کند . او دلبری نشان می دهد در حالی که خود فاقدِ دل است . ( مُغفّل = اغفال کننده ) [ اکبر آبادی و لاهوری چنین شرح داده اند : کسانی که ادعای صاحبدلی دارند خود از عالَمِ دل بی خبرند ( شرح مثنوی ولی محمّد اکبرآبادی ، دفتر پنجم ، ص 43 و مثنوی مولوی معنوی ، ج 6 ، ص 69 ) . و انقروی هم می گوید : کسانی که می خواهند دلِ مردم را بربایند خود نیز توسطِ دیگران ربوده دل می شوند ( شرح کبیر انقروی ، ج 12 ، ص 276 ) ]
بیت 753
تو کم از مُرغی مَباش اندر نشید
بَینَ اَیدی خَلف ، عُصفوری بدید
تو در جستجو و طلب ، کمتر از پرنده ای مباش . حتّی گنجشک نیز پیش و پسِ خود را می بیند و می پاید . [ نشید = در اینجا به معنی طلب و جستجوست / بین ایدی = جلو دست ها ، کنایه از پیشِ رُو / خَلف = پشتِ سَر ، عقب / عُصفور = گنجشک ]
بیت 754
چون به نزدِ دانه آید ، پیش و پس
چند گرداند سَر و رُو آن نَفَس
وقتی که گنجشک نزدیکِ دانه می شود در آن لحظه چند بار به جلو و عقب و اطرافِ خود سَرَک می کشد .
بیت 755
کای عجب پیش و پَسَم صیّاد هست
تا کشم از بیمِ او زین لقمه دست ؟
پیشِ خود می گوید : آیا در جلو و عقبِ من صیّادی در کمین است تا از ترسِ او دست از این طُعمه بردارم . [ وقتی گنجشک در برداشتن دانه این همه احتیاط می کند و بی گدار به آب نمی زند . تو ای انسان با این همه عقل و هوش چرا وقتی به طُعمه ای می رسی . قوۀ فکر و تدبیرت از کار می افتد و چشم و گوش بسته به سویِ آن می شتابی و دام را نمی بینی ؟ ]
بیت 756
تو ببین پس قصۀ فُجّار را
پیش بنگر مرگِ یاد و جار را
تو به سرگذشتِ تباهکاران بنگر و به مرگِ دوستان و همسایگان نگاه کن . ( فُجّار = تباهکاران ، جمع فاجر / جار = همسایه ) [ از احوالِ گذشتگان و مرگ دیگران عبرت بگیر . ]
بیت 757
که هلاکت دادشان بی آلتی
او قرینِ توست در هر حالتی
ببین که حضرت حق بدونِ هیچگونه وسیله ای آنان را به هلاکت رسانید . او با توست در هر جا که باشی .
بیت 758
حق شکنجه کرد و ، گُرز و دست نیست
پس بدان بی دست ، حق داورکُنی ست
حضرت حق تباهکاران را کیفر داد در حالی که نه گُرزی بکار برد و نه دستی در کار بود . پس این مطلب را بدان که حضرت حق بدونِ هیچگونه دست و وسیله ای داوری می کند . [ داورکُن = داوری کننده ]
بیت 759
آنکه می گفتی اگر حق هست ، کو ؟
در شکنجۀ او مُقِر می شد که هُو
آن کسی که می گفت : اگر خدا هست ، پس کو و کجاست ؟ به هنگامِ عذاب اقرار می کند که خدا وجود دارد . [ در آیات قرآن کریم آمده است که وقتی منکران ، شدّتِ عذاب را می بینند . آرزو می کنند که ای کاش به دنیا بازگردند و در زُمرۀ مؤمنان درآیند . ]
بیت 760
آنکه می گفت این بعید است و عجیب
اشگ می راند و همی گفت : ای قریب
آن کسی که می گفت بسی شگفت انگیز و دور از عقل است که خدا وجود داشته باشد و در احوال و اطوار ما تصرّف کند . در آن روز اسک می ریزد و می گوید : واقعاََ که تو ای خدا به من نزدیکی . [ مصراع اوّل ناظر است به آیه 5 سورۀ ص « آیا او ( محمّد ) خدایانِ چند گانۀ ما را خدای یگانه کرده است ؟ براستی که این امری بس عجیب است » و مصراعِ دوم ناظر است به قسمتی از آیه 186 سورۀ بقره « و چون بندگانم در بارۀ من از تو پرسند . (بگو که) من نزدیکم … » ]
بیت 761
چون فرار از دام ، واجب دیده است
دامِ تو خود بر پَرَت چَفسیده است
با آنکه ( عقل و عاقلان ) گُریز از دام را بر تو ضروری دانسته اند . ولی شگفتا که دامِ تو بر پَر و بالت چسبیده است . [ آنان که طاوس صفت اند و بر داشته های جذّابِ خود مفتون ، با آنکه به حکمِ عقل ، از هر مهلکه ای می گُریزند ولی نمی دانند که دامِ خود را همیشه همراهِ خود دارند . یعنی ایشان با دلبستگی به ظواهرِ دنیا و حفظِ آن در واقع از دام و مهلکۀ خود حراست می کنند و عافیت طلبی و خطر گزیزی شان سطحی و کاذب است . ]
بیت 762
بر کنم من میخِ این منحوس دام
از پیِ کامی نباشم تلخ کام
من بنیادِ این دامِ ناخجسته را بر می کنم تا برای رسیدن به یک خواسته برای همیشه تلخکام و بدبخت نشوم . [ «میخ» در اینجا کنایه از امیال و دلبستگی های دنیوی است و «منحوس دام» کنایه از جاه و مال دنیاست . پس من ریشه و اساسِ دامِ دنیا را که میل و خواسته است در خود محو می کنم تا با برآورده شدنِ یکی دو خواسته ام شقاوت زدۀ ابدی نشوم . ]
بیت 763
در خورِ عقلِ تو گفتم این جواب
فهم کن ، وز جستجو رُو بر متاب
این بیت نشان می دهد که مولانا ابیات پیشین را نیز از زبانِ آن طاوس گفته است . طاوس به آن حکیم گفت : من جوابِ سؤالِ تو را که گفتی چرا پَر و بالت را می کنی به اندازۀ ظرفیت ادراکِ تو گفتم . این نکات را دریاب و از تحرّی حقیقت رُخ برمتاب . [ در اصول کافی ، کتاب العقل و الجهل ، حدیثی از پیامبر اکرم (ص) آمده است که می فرماید : « ما جمعِ پیامبران مأمور شده ایم که با مردم به اندازۀ مرتبۀ فهم و فکرتشان سخن بگوییم » ]
بیت 764
بِسکُل این حَبلی که حرص است و حسد
یاد کُن ، فی جیدِها حَبلُّ مَسَد
این ریسمان را که عبارت از حرص و حسد است پاره کن . و آیه فی جیدِها حَبلُّ مِن مَسَد را بخوان . [ اشاره است به آیه 4 و 5 سورۀ مَسَد « و زن وی (ابولهب) کِشندۀ پشتۀ هیزم است و بر گردنش رَسنی از لیفِ تافتۀ خرمابُن » ]
منظور بیت : اگر می خواهی مانندِ زنِ ابی لهب ، هیزم کشِ دوزخ نشوی . ریسمانِ صفات و اخلاقِ زشت را از گردنِ روحت پاره کن
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
دامون آزادی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان: