علی میراحمدی در ۳ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:
حافظ زندگی همراه با شور عشق و مستی و خوشی و لذت را بر زیست فیلسوفانه و درگیرانه با چون و چراهای فلسفی ترجیح میدهد
«حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو»
«بهشت فیلسوفان دوزخی بود
نگهبان بهشت شاعران باش»
استاد شفیعی کدکنی
احمد رحمتبر در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۲ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۷:
استاد ایرج در مراسم یادبود حبیبالله بدیعی در سال هفتاد و یک، مشابه برنامه شماره سی و سه گلهای تازه، این بار با همراهی ویولون اسدالله ملک این غزل را خوانده است.
امیرحسین صباغی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۹ - گروه لئام:
هموزن ترانۀ «مردم علاج در وطن است»
وزن بسیار نادریست.
ابراهیم احمدی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳ - ظاهر شدن عجز حکیمان از معالجهٔ کنیزک و روی آوردن پادشاه به درگاه اله و در خواب دیدن او ولیی را:
مولانا کمکم پرده را کنار میزند: ماجرای بیماری کنیزک دیگر فقط داستان یک بیماری جسمانی نیست؛ شاه، طبیبان، پیرِ خواب، مهمان ناشناس و حتی تعبیرهای «عجز»، «فنا»، «خیال» و «عُمَر» همه در یک دستگاه نمادین بسیار منسجم قرار میگیرند.
به نظرم برای فهم عمیق این بخش باید آن را در چهار سطح همزمان خواند: داستان ظاهری، روانشناختی، عرفانی و فلسفی.
۱. «شاه» دیگر فقط شاه نیست
شه چو عجز آن حکیمان را بدید
پابرهنه جانب مسجد دوید
در سطح ظاهری، شاه وقتی میبیند طبیبان از درمان عاجزند، به دعا پناه میبرد. اما مولانا عمداً میگوید «پابرهنه».
پابرهنگی در اینجا میتواند نماد ریختنِ تشخص و قدرت باشد. شاه تا وقتی شاه است، گمان میکند با قدرت، عقل، طبیب، تدبیر و فرمان میتواند مسئله را حل کند. اما بیماری کنیزک جایی است که هیچیک از اینها جواب نمیدهد.
پس شاه باید از «شاه بودن» پایین بیاید.
این همان لحظهای است که قدرت به عجز تبدیل میشود.
و در عرفان مولانا، عجز الزاماً شکست نیست؛ گاهی دروازهٔ معرفت است. تا وقتی انسان میگوید «من میدانم و من میتوانم»، گره اصلی باز نمیشود. وقتی میگوید «من نمیدانم»، امکانِ ظهور دانشی دیگر فراهم میشود.
۲. «مسجد» نماد چه چیزی است؟
رفت در مسجد سوی محراب شد
سجدهگاه از اشک شه پُر آب شد
مسجد را میتوان در اینجا نه فقط مکان فیزیکی، بلکه نماد رویارویی مستقیم انسان با حقیقتی فراتر از خویشتن دانست.
و مهمتر از مسجد، محراب است.
محراب در منطق عرفانی جایگاهِ جهتگیری است: انسانِ پراکنده، ناگهان جهت پیدا میکند.
شاه پیشتر همهچیز را از بیرون حل میکرد: طبیب، درمان، فرمان، تدبیر. اکنون جهت را عوض میکند و به درون و به سوی مبدأ هستی بازمیگردد.
اشک نیز فقط نشانه غم نیست. اشک در ادبیات عرفانی اغلب نشانه ذوب شدنِ منِ سخت و متصلب است.
۳. «غرقاب فنا» یکی از کلیدهای این بخش است
چون به خویش آمد ز غَرقاب فنا
خوش زبان بگشاد در مدح و دعا
این تعبیر بسیار مهم است:
غرقاب فنا یعنی غرق شدن در فنای خود.
مقصود این نیست که انسان نابود شود؛ بلکه خودبینی او فرو میریزد.
شاه ابتدا میخواهد «منِ شاه» مشکل را حل کند. بعد درمییابد که این «من» عاجز است. در سجده و گریه، برای لحظهای از مرکزیت خود خارج میشود. از همینرو مولانا میگوید:
چون به خویش آمد ز غرقاب فنا
یعنی پس از آنکه لحظهای در دریای بیخویشی فرو رفت، دوباره به خویش آمد؛ اما همان آدم قبلی نیست.
در عرفان، گاهی معرفت از جایی آغاز میشود که «خودِ قبلی» ترک برداشته است.
۴. «تو میدانی نهان» یعنی علم خدا در برابر علم انسان
کای کمینه بخششت ملک جهان
من چه گویم چون تو میدانی نهان
اینجا شاه از وضعیتی سخن میگوید که بسیار فراتر از دعای معمولی است.
نمیگوید: «خدایا این کار را برای من انجام بده.»
میگوید:
تو اصلاً پیش از آنکه من سخن بگویم، سرّ مرا میدانی.
این نکته در عرفان بسیار مهم است: دعا قرار نیست اطلاعات جدیدی به خدا بدهد؛ دعا قرار است انسان را تغییر دهد.
خداوند محتاج خبر نیست؛ انسان محتاج دگرگونی است.
بنابراین دعا وسیلهای برای جلب توجه خدا نیست؛ وسیلهای است برای خارج کردن انسان از وضعیت بسته نفس.
۵. «بار دیگر ما غلط کردیم راه»
این جمله شاید از عمیقترین اعترافهای شاه باشد:
بار دیگر ما غلط کردیم راه
اینجا مسئله صرفاً «اشتباه در درمان» نیست.
شاه در واقع اعتراف میکند:
من راه شناخت را اشتباه رفتم.
یعنی ابتدا به حکیمان ظاهرگرا اعتماد کردم؛ بعد فهمیدم مسئله در سطح دیگری است.
از دید مولانا، انسان دائماً در معرض یک خطای بنیادی است:
چیزی را که باید از درون فهمید، از بیرون حل میکند.
۶. «سرّ» باید از باطن به ظاهر بیاید
لیک گفتی گرچه میدانم سرت
زود هم پیدا کنش بر ظاهرت
این بیت بسیار عرفانی است.
یعنی خداوند هم سرّ درون را میداند و هم امکان میدهد آن سرّ در جهان بیرون آشکار شود.
در اینجا یک اصل مهم در عرفان مولانا دیده میشود:
باطن و ظاهر از هم گسسته نیستند.
آنچه در باطن پنهان است، میتواند در عالم ظاهر به شکل یک «واقعه»، «شخص»، «نشانه» یا «حادثه» ظهور کند.
و دقیقاً همین اتفاق در ادامه رخ میدهد.
۷. «بحر بخشایش به جوش آمد»
چون برآورد از میان جان خروش
اندر آمد بحر بخشایش به جوش
نکته این است که مولانا نمیگوید شاه چیزی را «وادار کرد» که خدا انجام دهد.
بلکه با «خروش از میان جان»، خودش به وضعیت دیگری وارد شد.
بخشایش از بیرون نازل نمیشود؛ دریچهای در درون انسان باز میشود.
از این منظر، دعا بیشتر شبیه شکستن سد است.
۸. پیرِ خواب؛ آیا خواب فقط خواب است؟
در میان گریه خوابش در ربود
دید در خواب او که پیری رو نمود
پیر در عرفان مولانا غالباً نماد عقل قدسی، پیر الهی، ولی یا معرفتی است که از سطح عقل معمولی فراتر میرود.
اما نکته جالب این است که این معرفت در خواب ظاهر میشود.
یعنی دانشِ نجاتبخش از مسیر استدلالهای قبلی نمیآید.
طبیبان استدلال کرده بودند؛ نتیجه نگرفتند.
اکنون حقیقت در قالب رؤیا ظاهر میشود.
این تقابل مهم است:
عقل ابزاری ← ناتوان
معرفت شهودی ← راهگشا
البته مولانا عقل را به طور مطلق نفی نمیکند؛ مسئله او عقلی است که خود را کافی میپندارد.
۹. «مهمان غیب» شاید مهمترین نماد این قسمت باشد
گر غریبی آیدت فردا، ز ماست
چونکه آید او حکیمی حاذقست
شاه هنوز مهمان را نمیشناسد.
او از بیرون میآید و برای شاه بیگانه است.
اما پیر میگوید:
«ز ماست»
این یک پارادوکس زیبا میسازد:
غریبهای که در ظاهر از بیرون میآید، در باطن از همان عالمی میآید که شاه در خواب با آن تماس پیدا کرده است.
در عرفان، «غریب» گاهی همان حقیقتی است که برای نفسِ عادی بیگانه است، اما برای فطرت انسان آشناست.
و این دقیقاً با بیتهای بعدی تقویت میشود.
۱۰. «سحر مطلق» یعنی چه؟
در علاجش سحر مطلق را ببین
در مزاجش قدرت حق را ببین
مولانا نمیخواهد پزشک را صرفاً یک پزشک نابغه معرفی کند.
او میگوید در توان درمانی او قدرت حق را ببین.
یعنی حکیمِ واقعی در عرفان کسی نیست که خود را منشأ مستقل اثر بداند.
او مجرا است، نه مبدأ.
این یک اصل مهم در عرفان اسلامی است:
فاعل حقیقی خداست؛ اسباب فقط مجاری ظهور فعل او هستند.
۱۱. «آفتاب» و «شرق اخترسوز»
چون رسید آن وعدهگاه و روز شد
آفتاب از شرق اخترسوز شد
این تصویر را میتوان نمادین خواند.
شب محل خواب، ابهام و رؤیاست؛
صبح محل ظهور است.
«آفتاب» در زبان عرفانی غالباً نماد نور حقیقت و معرفت است.
ستارگان نور دارند، اما با طلوع خورشید محو میشوند.
بنابراین «اخترسوز» میتواند معنایی بسیار زیبا داشته باشد:
وقتی حقیقت بزرگتر ظهور میکند، معرفتهای پراکنده و محدود رنگ میبازند.
۱۲. «آفتابی در میان سایهای»
دید شخصی کاملی پرمایهای
آفتابی درمیان سایهای
این تعبیر را نباید فقط توصیف ظاهری شخص دانست.
آفتاب = نور
سایه = جسم و صورت
پس انسان کامل در جهان مادی زندگی میکند، اما حقیقت او فقط این صورت مادی نیست.
او نور در قالب است.
این یکی از تمهای محوری عرفان اسلامی است:
حقیقت در صورت ظاهر میشود، اما به صورت محدود نمیشود.
۱۳. هلالی که «نیست و هست» است
میرسید از دور مانند هلال
نیست بود و هست بر شکل خیال
اینجا مولانا وارد قلمرو بسیار عمیق فلسفی میشود.
«هست» و «نیست» را همزمان کنار هم میگذارد.
این همان ساختار معروف عرفانی است که یک چیز در یک سطح هست و در سطحی دیگر نیست.
مثلاً:
انسان از نظر وجود مادی هست؛
ولی وجود مستقل و قائمبهذات ندارد.
به همین دلیل در عرفان اسلامی، موجودات را گاه «ظل» و «سایه» میدانند.
واقعیت دارند، اما واقعیتشان مستقل نیست.
مثل تصویر ماه در آب:
تصویر هست؛
اما ماه به معنای حقیقی در آب نیست.
۱۴. سپس مولانا ناگهان از داستان بیرون میآید
نیستوش باشد خیال اندر روان
تو جهانی بر خیالی بین روان
این قسمت بسیار مهم است، چون دیگر فقط داستان را تعریف نمیکند؛ جهانبینی خودش را آشکار میکند.
یعنی چه؟
بسیاری از چیزهایی که انسان بر اساس آنها زندگی میکند، از جنس تصورات ذهنی هستند.
مثلاً:
* فخر
* ننگ
* دشمنی
* دوستی
* مقام
* حیثیت
* برتری
* شکست
همه آنها تا حدی به تفسیر ذهنی ما از جهان وابستهاند.
۱۵. «بر خیالی صلحشان و جنگشان»
بر خیالی صلحشان و جنگشان
وز خیالی فخرشان و ننگشان
این فقط به معنای «همهچیز توهم است» نیست.
مولانا نمیگوید جهان بیرونی وجود ندارد.
میگوید بخش عظیمی از معنایی که ما به جهان میدهیم ساخته ذهن ماست.
دو نفر ممکن است برای یک امر بجنگند، در حالی که چیزی که برای آن میجنگند ممکن است یک اعتبار ذهنی باشد.
مثلاً «آبرو» چیزی طبیعی مانند سنگ و آب نیست؛ ارزش آن به شبکهای از تصورات اجتماعی وابسته است.
این نگاه، کاملاً قابلیت خوانش فلسفی و حتی روانشناختی دارد.
۱۶. اما یک پیچش بسیار مهم رخ میدهد:
آن خیالاتی که دام اولیاست
عکس مهرویان بستان خداست
اینجا مولانا اصطلاح «خیال» را دوپهلو میکند.
خیال همیشه بد نیست.
یک نوع خیال داریم که انسان معمولی را گرفتار میکند:
خیالِ علم و دانش.
اما خیال دیگری داریم که اولیای الهی را به خطر می اندازد:
خیالِ نزدیکی به خدا.
۱۸. خواب شاه و چهره مهمان یکی میشوند
آن خیالی که شه اندر خواب دید
در رخ مهمان همی آمد پدید
این یکی از زیباترین نقاط داستان است.
آنچه در عالم خواب دیده شد، حالا در عالم بیداری چهره خارجی پیدا میکند.
یعنی:
باطن ← ظاهر
چیزی که در عالم رؤیا به شکل نمادین آمد، در عالم بیرون به صورت یک انسان ظهور میکند.
سرّ درونی، صورت بیرونی پیدا میکند.
۱۹. شاه به استقبال میرود؛ چرا خودش؟
شه به جای حاجبان فا پیش رفت
پیش آن مهمان غیب خویش رفت
این هم مهم است.
شاه میتواند حاجبان را بفرستد.
اما خودش میرود.
چرا؟
چون در این نقطه، او دیگر با یک «مهمان معمولی» مواجه نیست.
او ناخودآگاه احساس میکند با نشانهای از عالم غیب مواجه شده است.
پس فاصله شاه و مهمان از بین میرود.
شاه از مقام رسمی خود (انسان خوبسنده) پایین میآید و به استقبال حقیقت میرود.
۲۰. «هر دو بحری آشنا»
هر دو بحری آشنا آموخته
هر دو جان بیدوختن بر دوخته
این ابیات بسیار عرفانیاند.
«بحر» در زبان مولانا میتواند نماد دریای وجود، حقیقت، عشق یا معرفت باشد.
این دو نفر، از ظاهر یکدیگر عبور کردهاند و در یک دریای مشترک به هم رسیدهاند.
و «جان بیدوختن بر دوخته» را میتوان چنین فهمید:
پیوند آنان با نخهای ظاهری شکل نگرفته؛ جانها به حقیقتی مشترک متصلاند.
این نوع «آشنایی»، قبل از آشنایی شخصی است.
انگار حقیقتی در آنها هست که پیش از ملاقات، یکدیگر را میشناسد.
۲۱. اما پایان این بخش یک چرخش بسیار حیرتانگیز دارد
گفت معشوقم تو بودستی نه آن
لیک کار از کار خیزد در جهان
این بیت را نباید فقط در سطح عاشقانه خواند.
در سطح داستانی، شاه میفهمد که آنچه پیشتر گمان میکرد عشق است، حقیقتاً عشق به کنیزک نبوده؛ حادثهای که رخ داده، او را به چیز دیگری رسانده است.
یعنی:
هدف نهایی، با خواسته اولیه انسان یکی نیست.
این یکی از بنیادیترین ایدههای مثنوی است.
انسان چیزی را میخواهد؛
اما خداوند از همان خواسته، او را به چیز دیگری میرساند.
انسان فکر میکند مقصود، مقصد است؛
ولی خداوند از آن به عنوان وسیله استفاده میکند.
۲۲. «تو بودستی نه آن»؛ معشوق حقیقی کیست؟
این را میشود در خوانش عرفانی بسیار عمیقتر کرد.
«آن» = متعلقِ میل اولیه، کنیزک، موضوعِ خواستن.
«تو» = حقیقتی که از پشت آن خواسته پدیدار شده است.
پس شاه در مسیر عشق، از موضوع عشق به حقیقت عشق منتقل میشود.
در این خوانش:
شاه ابتدا عاشق یک صورت بود؛
اما آن عشق باید او را از صورت عبور میداد.
این همان چیزی است که در عرفان بارها دیده میشود:
محبت به مخلوق میتواند پلِ محبت به حقیقت باشد.
۲۳. و سرانجام «مصطفی و عمر»
ای مرا تو مصطفی من چو عمر
از برای خدمتت بندم کمر
این بیت صرفاً اظهار ارادت نیست.
«مصطفی» نماد حقیقت نبوی و هدایت است و «عمر» در اینجا نماد نیروی خدمت، قاطعیت و عمل در خدمت آن حقیقت.
پس ساختار نمادین میتواند چنین باشد:
مصطفی = حقیقت و هدایت
عمر = اراده خدمتکننده در برابر حقیقت
گویی شاه میگوید:
«من دیگر نمیخواهم خودم مرکز جهان باشم؛ میخواهم در خدمت حقیقت قرار بگیرم.»
این دقیقاً نقطه مقابل وضعیت ابتدایی اوست.
اگر کل این قطعه را در یک جمله خلاصه کنیم
داستان در ظاهر دربارهٔ پیدا شدن پزشکی برای درمان یک بیمار است؛ اما در لایهٔ عمیقتر، داستانِ درمانِ خودِ شاه است.
کنیزک بیمار است، اما شاه هم بیمار است.
بیماری کنیزک = سطح ظاهری مسئله
عجز طبیبان = شکست عقلِ خودبسنده
نماز و گریه = فرو ریختن منِ متورم
فنا = از دست رفتن خودمحوری
پیر = ظهور معرفت شهودی
مهمان غیب = حقیقتی که از عالم بالاتر میآید
آفتاب = ظهور معرفت
خیال = واسطهٔ میان باطن و ظاهر
«نیست و هست» = وابستگی وجود ممکن به وجود حق
«تو بودستی نه آن» = عبور از معشوقِ ظاهری به حقیقتِ عشق
عمر در برابر مصطفی = تبدیلِ نفسِ فرمانروا به انسانِ خدمتگزار حقیقت
و به نظرم مهمترین پیام این قسمت همین است:
انسان غالباً فکر میکند برای رسیدن به خواستهاش دعا میکند؛ اما در مسیر عرفانی، معلوم میشود که گاهی خداوند از همان خواسته استفاده کرده تا انسان را به چیزی برساند که اصلاً نمیدانسته خواستار آن است.
شاه فکر میکرد میخواهد کنیزک را به دست آورد؛
اما حادثه طوری پیش رفت که سرانجام خودِ شاه دگرگون شد.
بنابراین «حکیم» در این داستان فقط کسی نیست که بیماری را درمان میکند؛ حکیم کسی است که بیماریِ پنهانترِ انسان را میشناسد.
و شاید زیباترین فرمول این بخش این باشد:
شاه برای درمانِ کنیزک نزد خدا رفت؛
اما خدا ابتدا خودِ شاه را درمان کرد.
مِهتی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۲ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
درود خدا، اگر باشد البته، بر شما و دوستانتان
رسول در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱۱:
شاید این حس من اشتباه باشه و اساتید خورده بگیرند به آن. اما بیت پنجم که میگه
<در دیده روی ساقی و بر دست جام می/ باری بگو که گوش به عاقل چرا کنیم؟>
من را یاد این بیت از مولوی میندازه
یک دست جام باده و یک دست جَعد یار / رقصی چنین میانهٔ میدانم آرزوست
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۸:
یک ذرّه از آن لقا همی جویم
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷
نشستی ، در دلِ من ، چون ت جویم
دلَم خون شد ، مگر در خون ت جویمتو با من ، در درونِ جان ، نشسته
من ، از هر دو جهان ، بیرون ت جویمچو فردا ، گم نخواهی بود ، جاوید
پس آن بهتر بوَد ، کِاکنون ت جویممرا گویی ؛ چو گم گردی ، مرا جوی
چو ، بی چونی تو ، آخر چون ت جویمچو راهَت را ، نه سر پیدا ست ، نه پای
نه سر ، نه پای ، چون گردون ت جویمیقین دانم ، که در دستَم ،کم آیی
اگرچه هر زمان ، افزون ت جویمچو ، در دستَم نمیآیی ، ز یک وجه
از آن ، هر روز ، دیگرگون ت جویمچو هر دم میکنی، صد رنگ ، ظاهر
سزَد ، گر همچو بوقلمون ت جویمنیایی ذرّهای ، در دست ، هرگز
اگر هر دم ، به صد افسون ت جویمنمیرَم تا ابد ، گر دردِ خود را
مفرَّح ، از لبِ مَیگون ت جویمچو دریا گشت ، چشمِ من ، ز شوقت
چگونه لؤلؤِ مکنون ت جویمشکَر ریزِ فریدَم ، می نباید
شکَر ، از خندهٔ موزون ت جویم
محمدامین شفیعی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۴:
حریف آن لبی ای نی شب و روز
یکی بوسه پی ما اقتضا کن
🌹🤍
عماد جان در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۶ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلسلةالذهب » دفتر اول » بخش ۵ - مناجات در تضرع و ابتهال به حضرت ذوالجلال والافضال جل جلاله و عم نواله:
«کی خورم باک اگر نشینم پس / از صف دوستان نه اینم بس»
یعنی: چه باک و ترسی دارم اگر از صف دوستان عقبتر و پایینتر بنشینم؟ آیا همین برای من بس نیست که در جمع دوستان تو، هرچند در پایینترین جایگاه، باشم؟
«که چو سگ گرچه پر شر و شینم / بر درت باسط الذراعینم»
یعنی: زیرا من مانند سگ، هرچند سراپا شرّ و عیب و زشتی هستم، اما بر درگاه تو دستها/پنجههایم را بر زمین گستردهام و با خاکساری و نیاز در آستان تو افتادهام.
توضیح واژهها:
· «باک»: ترس، پروا
· «پس نشستن»: عقبتر نشستن، پایینتر بودن
· «شین»: عیب، زشتی، ننگ
· «باسط الذراعین»: کسی که دو بازو یا دو دست را گشوده است؛ اشاره به حالت سگ در آستان که پنجههایش را پهن میکند و اظهار عجز و پناهندگی میکند. این تعبیر یادآور سگ اصحاب کهف در قرآن است: «و کلبهم باسط ذراعیه بالوصید».
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۳ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۷:
به مطلبی نفکنده ست سایه ، همّتِ عرفی
مهرداد . در ۴ روز قبل، جمعه ۲۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۹ دربارهٔ جمالالدین عبدالرزاق » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۸۰ - انقلاب اصفهان:
درود
زمینه سرودن این شعر چیست؟ از کدام انقلاب صحبت میشود؟
مهرداد . در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۱۹ - در شکایت از عدم وصول حوالتی که برای او شده است:
درود
آیا منبعی هست که بشود از آن شرح و اشارات این شعر را مطالعه کرد؟
مهرداد . در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ عبدالقادر گیلانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۸ - شام بشارت:
درود
در اشعار عبدالقادر گیلانی منظور از "محیی" چه چیز یا چه کسی است؟
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۰ در پاسخ به ابراهیم احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
شرح شما نمونه یک شرح عرفانی خوب و استاندارد بر غزل حافظ است
شرحی که بر اساس متن است
مفید و مختصر است
نکات پنهان و زوایای نهان کلام شاعر را پیش روی مخاطب میگذارد
مخاطب را با سبک شاعر آشنا کرده و او را به درستی از لایه های ظاهری شعر عبور میدهد
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ در پاسخ به فریدون قاسمی دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » رباعیات » شمارهٔ ۴۵:
احتمالا غلط تایپی است و برای یافتن صورت صحیح مصراع باید به دنبال منابع چاپی یا پی دی اف بگردید
فریدون قاسمی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » رباعیات » شمارهٔ ۴۵:
کسی میتونه معنی مصرع دوم رو بگه؟ به نظر میاد یه مشکلی در جملهبندی و وزنش وجود داره!
ابراهیم احمدی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
اگر بخواهیم این غزل را واقعاً تأویلی بخوانیم، باید از سطح «معشوق زیبا و عاشق رنجکشیده» عبور کنیم و ببینیم حافظ چگونه از تصاویر عشق زمینی برای بیان یک تجربهٔ وجودی استفاده میکند. البته اینها تأویلهای عرفانیِ ممکن هستند، نه اینکه الزاماً تنها معنای موردنظر حافظ باشند.
۱. «آن که از سنبل او، غالیهتابی دارد»
سنبل و زلف در شعر عرفانی غالباً نمادِ کثرت، پیچیدگی و حجاب هستند. حقیقتِ مطلق در ذات خود ساده و بیپیرایه است، اما وقتی در جهان ظاهر میشود، در هزاران صورت و پدیده پنهان میگردد. «غالیه» عطر سیاهرنگی است؛ بنابراین زلفِ سیاهِ محبوب گویی مادهٔ خامی است که از آن عطر ساخته میشود: حتی تاریکی و حجاب نیز از حقیقت معطر شده است. یعنی جهانِ ظاهراً دور از خدا، خود چیزی جز جلوهای از او نیست.
۲. «باز با دلشدگان ناز و عتابی دارد»
نکته ظریف اینجاست که حقیقت با عاشق، همیشه به یک شکل رفتار نمیکند. گاهی نزدیک میشود و گاهی دور؛ گاهی لطف میکند و گاهی حجاب میاندازد. در عرفان، این همان تجربهٔ قبض و بسط است: انسان گاهی حضور حقیقت را با تمام وجود احساس میکند و گاهی دچار غیبت و خشکی میشود. اما هر دو حالت میتوانند برای سلوک لازم باشند.
۳. «از سرِ کشتهٔ خود میگذری همچون باد / چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد»
اینجا «کشته» فقط عاشقِ بیچاره نیست؛ میتواند منِ نفسانیِ کشتهشده در عشق باشد. عاشق باید بمیرد، اما نه مرگ جسمانی؛ مرگِ آن «من»ی که میخواهد مستقل از حقیقت وجود داشته باشد. بااینحال معشوق حتی بر این کشته درنگ نمیکند. چرا؟ چون حقیقت منتظر نفس نمیماند؛ زمان میگذرد و وجود دائماً در حال فناست. انسان تصور میکند «من» مرکز عالمم، درحالیکه هستی بدون توقف از کنار او عبور میکند.
۴. «ماهِ خورشیدنمایش ز پس پردهٔ زلف / آفتابیست که در پیش سحابی دارد»
این شاید یکی از کلیدیترین ابیات غزل باشد. حافظ همزمان «ماه» و «خورشید» را به کار میبرد: محبوب چهرهای است که نورش را از خورشید گرفته یا خود خورشیدوار است، اما پشتِ زلف پنهان شده. از نظر عرفانی، این یعنی حقیقت حاضر است، اما پوشیده است. حجاب، الزاماً نبودن حقیقت نیست؛ اتفاقاً چون حقیقت بیش از حد نزدیک است، در صورتها و پدیدهها پنهان میشود. به تعبیر فلسفی، ما جهان را میبینیم اما منشأ وجودِ جهان را نمیبینیم.
۵. «چشم من کرد به هر گوشه روان سیل سرشک / تا سهی سرو تو را تازهتر آبی دارد»
«سرو» نماد زیبایی، قامت راست و حیات است. عاشق با اشک خودش سرو محبوب را آبیاری میکند. در سطح عرفانی، یک paradox بسیار زیبا شکل میگیرد: فراق، عامل حیات است. چیزی که ظاهراً عاشق را خشک میکند، یعنی اشک و رنج، در حقیقت او را زنده میکند. انسان تا زمانی که از فقدان حقیقت درد نکشد، به جستوجوی آن برنمیخیزد. رنجِ فراق میتواند همان آبی باشد که درخت روح را زنده میکند.
۶. «غمزهٔ شوخ تو خونم به خطا میریزد / فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد»
«غمزه» نگاهی است که بیآنکه مستقیماً کاری کند، عاشق را دگرگون میسازد. اینجا حافظ عملاً میگوید عقلِ من نمیتواند دربارهٔ این اتفاق داوری کند. معشوق «به خطا» خون میریزد، اما حافظ میگوید فرصتش باد که خوش فکر صوابی دارد؛ یعنی چیزی که از نگاه عقل خطاست، در منطق عشق میتواند کاملاً صواب باشد. این یکی از تفاوتهای بنیادین عقل محاسبهگر و تجربهٔ عرفانی است.
۷. «آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست / روشن است این که خضر بهره سرابی دارد»
اینجا حافظ بسیار عمیق بازی میکند. «آب حیوان» همان آب حیات است که خضر به آن رسیده و جاودانگی یافته است. حافظ میگوید اگر آب حیات واقعاً چیزی است که بر لب محبوب قرار دارد، پس خضر هم شاید تنها به سرابی از آن حقیقت رسیده باشد. معنای عرفانی احتمالی این است: جاودانگی واقعی در طولانیشدن عمر جسم نیست؛ در اتصال به حقیقت است. حتی خضر، که نماد جاودانگی است، در برابر حقیقت مطلق محدود است. این بیت در واقع ارزشِ «جاودانگی» را هم زیر سؤال میبرد: جاودانگیِ شخصی، اگر از حقیقت جدا باشد، چیزی جز سراب است.
۸. «چشم مخمور تو دارد ز دلم قصد جگر / ترک مست است مگر میل کبابی دارد»
«جگر» در زبان حافظ محلِ درد، عشق و سوختن است. معشوق میخواهد جگر عاشق را بسوزاند و بخورد. در سطح عارفانه، این تصویر بسیار خشن عمداً به کار رفته است: عشق قرار نیست فقط انسان را خوشحال کند؛ عشق باید او را بسوزاند. چیزی که باید کباب شود، همان «خود» است. عاشق تا زمانی که هنوز برای خودش چیزی باقی گذاشته، کاملاً تسلیم نشده است.
۹. «جان بیمار مرا نیست ز تو روی سؤال / ای خوش آن خسته که از دوست جوابی دارد»
اینجا حافظ به مرحلهٔ عمیقتری میرسد. عاشق حتی سؤال هم ندارد. چرا؟ چون سؤال یعنی هنوز «من»ی هست که از «او» چیزی میخواهد. اما عاشقِ کامل، خودِ خواستن را هم میبازد. بااینحال حافظ میگوید خوشا به حال خستهای که از دوست جوابی دارد؛ یعنی حتی یک نشانهٔ کوچک از حقیقت برای عاشق از هزاران پاسخ ارزشمندتر است.
۱۰. «کی کند سوی دل خسته حافظ نظری / چشم مستش که به هر گوشه خرابی دارد»
و اینجا کل غزل جمع میشود. «خرابی» فقط خرابی دیگران نیست؛ میتواند ویرانیِ ساختارهای نفس باشد. چشم معشوق هرجا نگاه کند، آنجا را خراب میکند؛ یعنی حضور حقیقت، ساختمانِ دروغینِ «منِ مستقل» را فرو میریزد. حافظ در پایان نمیگوید «کی مرا آباد میکند؟» بلکه میپرسد کی به دل خراب من نگاه میکند؟ و این پارادوکس عرفانی بسیار مهم است: گاهی برای رسیدن به حقیقت، ابتدا باید ویران شد.
اگر بخواهم تمام غزل را در یک جملهٔ عرفانی فشرده کنم: حافظ میگوید حقیقت همچون خورشیدی پشت پردهٔ جهان پنهان است؛ عشق پرده را کنار نمیزند مگر آنکه ابتدا عاشق را بسوزاند و «منِ» او را ویران کند؛ و همین خرابیِ من، paradoxically، محلِ ظهور آن حقیقت میشود. به همین دلیل، در این غزل «فراق، اشک، خون، بیماری، سوختن و خرابی» همگی در نهایت یک کار میکنند: کاستن از خود تا جایی که چیزی جز محبوب باقی نماند.
ابراهیم احمدی در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۲۲ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
در این غزل، معشوق فقط یک انسان زیبارو نیست، بلکه میتوان او را رمزِ حقیقت مطلق و تجلی حق دانست و حافظ در زبان عشق از نسبتِ انسانِ محدود با آن حقیقت نامحدود سخن میگوید: «سنبل» و «زلف» نمادِ کثرت و حجاباند؛ یعنی حقیقت واحد وقتی در جهانِ پدیدارها آشکار میشود، خود را پشتِ پردههای گوناگون پنهان میکند، و بااینحال از میان همین پردهها نورش میتابد؛ ازاینرو «ماهِ خورشیدنمایش» خورشیدی است که در سحابِ زلف پنهان شده، یعنی حقیقت در عین حضور، از چشمِ عادی غایب است. «کشته شدن» حافظ نیز مرگِ نفس و منِ خودبنیاد در برابر این حقیقت است؛ اما معشوق حتی بر کشتۀ خویش درنگ نمیکند، زیرا راهِ حقیقت با شتابِ زمان و فنا سازگار است و نفس باید بمیرد تا حقیقت آشکار شود. اشکهای عاشق که «سرو» را آبیاری میکنند، نشان میدهند که رنج و فراق در عرفان صرفاً درد نیستند، بلکه آبِ حیاتِ روحاند: انسان از طریق همین سوختن و گریستن، وجودِ خشک و خودمحورش را به زندگی تازه میرساند. سپس حافظ یک وارونگی عمیق ایجاد میکند: آب حیات اگر بر لبِ دوست باشد، پس آنچه خضر در جستوجویش بود شاید چیزی جز سرابِ طلبِ ذهنی نباشد؛ یعنی حقیقتِ جاودانگی نه در بیرون، بلکه در مواجهه با حقیقتِ محبوب است. «چشم مخمور»، «ترک مست» و «کباب کردن جگر» نیز زبان نمادینِ نیروی عشق است که عقل و نفس را از میان میبرد؛ و در پایان، «خرابی» چشم معشوق معنای بسیار زیبایی پیدا میکند: چشم حقیقت به هر سو که بنگرد، جهانی را ویران میکند تا امکانِ بنای دیگری فراهم شود. بنابراین جانِ بیمار حافظ در انتظار «جواب» نیست؛ خودِ این بیماری، فراق و انتظار، بخشی از پاسخ است. کل غزل را میتوان چنین فهمید: انسان در جستوجوی حقیقتی است که همواره پشتِ پرده حضور دارد؛ عشق، حجابهای نفس و جهان را کنار میزند، اما بهای این کشف، سوختنِ «من» است؛ و هنگامی که منِ عاشق ویران شد، همان ویرانی میتواند محلِ ظهور حقیقت شود.
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲۹ - هدیه بردن عرب سبوی آب باران از میان بادیه سوی بغداد به امیرالمؤمنین بر پنداشت آنک آنجا هم قحط آبست: