دکتر حافظ رهنورد در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:
حجاب دیده ادراک شد شعاع جمال
بیا و خرگه خورشید را منور کن
نهایت عمق دید ما از زیباییها با چشممان محدود است و خواجه این محدودیت را حجاب نامیده است؛ و برای دیدن زیباییهای ژرف نیاز به چیز دیگریست.
از طرفی جناب حافظ هیچگاه در غزل و یا شعری دیگر چشم را به خرگه خورشید تعبیر نکرده است.
زین آتش نهفته که در سینهی من است/خورشید شعلهایست که در آسمان گرفت.
پس خرگه خورشید دل است که جایگاه عشق است. عشقی که نه فقط با دیده که با دل و ژرف میتوان آن را حس کرد. و انسان را به شعور در باب زیباییها میبرد.
شادمهر در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
عجب شعری سروده استاد سخن، سعدی
و عجب آوازی خوانده استاد شجریان
و عجب نیی زده استاد موسوی
به نظرم شاهکاری به نام نوا مرکب خوانی رو هر ایرانی باید حداقل یکبار گوش بده
عمق زیبایی ...!
سیدعلی (رضا) ساقی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:
دست ازطلب ندارم تاکام من برآید
یاتن رسدبه جانان یاجان زتن برآید.
معنی بیت:
دست از طلب برنمی دارم تا به آرزوی خود برسم ; یا وجود من ـ تن من ـ به معشوق خواهد رسید یا جان از کالبدم بیرون خواهد آمد.
طلب ، در لغت به معنی خواستن است و در اصطلاح صوفیه از مراحل نخستین سیر الی الله است ، سالک ابتدا باید حس طلب را در وجود خود بیدار کند و آنگاه آداب آن را فرا گیرد، در کلمات باباطاهر آمده است هر کس خوب طلب نکند و در طلب جدی نباشد به مطلوب نمی رسد، زیرا پیدا کردن مطلوب نتیجه حُسن طلب است. زیبایی درنگاه ماست بایدآن راپیداکنیم چنانکه گویند زیبااندیشان به زیبایی می رسند.
به لب رسیدمراجان وبرنیامدکام
به سررسیدامید وطلب به سرنرسید
🌿━━━━━━━🌿
بگشای تربتم رابعدازوفات وبنگر
کزآتش درونم دود ازکفن برآید
معنی بیت:
بعد از وفات من، تربت مرابگشای و بنگر ; که چه سان بر اثر آتش دل از کفنم دود برمی خیزد! آتش عشقی که در دل شوریده ی من شعله وراست ، بعد از مرگ تن ، و مدفون شدن در زیر خاک ، همچنان در دلم زبانه خواهد کشید، و بر اثر سوختن، دود از کفنم برخواهدخاست. این آتش خاموش شدنی نیست.
ازآن به دیرمغانم عزیز می دارند
که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست.
🌿━━━━━━━━🌿
بنمای رخ که خلقی واله شوند وحیران
بگشای لب که فریاد ازمردوزن برآید
معنی بیت:
چهره ات را نشان بده تا خلقی از شگفتی واله و حیران شوند; سخن بگوی تا مرد و زن از شنیدن سخنانت فریاد و فغان برآورند.
چنانکه ملاحظه می شود جنسیت معشوق درعشق حافظ، هرگزاهمیّت ونقش اساسی ندارد عشقورزی ماهّیت وجودی حافظ است وتنها به جنس مخالف اختصاص ندارد بلکه اوهمانگونه که به تمامیّت هستی تعلّق دارد به تمامیّت هستی نیز عشق می ورزد وجنسیت، ملیّت ونژاد وزبان هیچ نقشی درعشقبازی اوندارد. عشق عاشقان حقیقی قائم به شخص معیّن نیست آنهاهمانندحافظ ازنیازمندی به شخص خاص، عبورکرده وبه خودعشق رسیده اند.البته این بدان معنانیست که به شخص معیّنی عشق نورزند آنها دردوست داشتن دیگری وعشقبازی بی نظیرعمل می کنند لیکن هدف غایی برای آنها رسیدن به خود عشق وذوب شدن در معشوق ازلیست.
سردرس عشق دارد دل دردمندحافظ
که نه خاطرتماشا نه هوای باغ دارد
🌿━━━━━━━🌿
جان برلب است وحسرت بردل که ازلبانش
نگرفته هیچ کامی جان ازبدن برآید
معنی بیت: جان عاشق من بر لب آمده و درچیزی نمانده که چشم ازجهان بربندم و دریغ ودرد که این حسرت را در دل دارم، که هنوز کامی از لبانش نگرفته ، جان از تنم بدر رود وناکام ازجهان رخت بربندم.
به کام تانرساند لبش مراچون نای
نصیحت همه عالم به گوش من باداستباداست
🌿━━━━━━━━🌿
ازحسرت دهانش آمدبه تنگ جانم
خودکام تنگ دستان کی زان دهن برآید؟
معنی بیت: از حسرت بوسیدن دهانش جانم به لب رسید، آری کام مردم تنگدست ـ مانند من ـ کی از دهان او حاصل می شود؟ جانم به تنگ آمد طاقتم طاق شد، جانم بر اثر فشار در تنگنا قرار گرفت. «کی زان دهن برآید» استفهام انکاری هست ، یعنی کام گرفتن از دهان او مستلزم داشتن امکانات زیادیست و ازهمین روسـت کـه تنـگدسـتان وفقیران از آن محـرومـند.
من گدا هوس سروقامتی دارم
که دست درکمرش جزبه سیم وزرندارد
🌿━━━━━━━━🌿
گویندذکرخیرش درخیل عشقبازان
هرجاکه نام حافظ درانجمن برآید
معنی بیت: هر جا که اسم حافظ در مجلسی برده می شود، گروه عشقبازان از او به خیرو نیکی یاد خواهندکرد. اوهرگزنخواهدمرد چراکه دلش به عشق زنده بود وهرآنکس که درطریق عشق وشفقت باشد مرگ نیزنمی تواند اوراازیادهاببرد. دلِ زندهی عاشق، هرگز در خاک نمیمیرد.
آنکه یک بار طعم عشق را چشیده و جانش به آتشِ محبت روشن شده، دیگر از دایرهی نیستی بیرون است. جسم شاید بپوسد، اما آن شعلهی پنهان که در سینهاش شعله کشیده، بر صفحهی ابدیت نقش بسته و محو نمیشود.
عشق، سندِ بقاست. نام عاشق در جریدهی عالم ثبت است؛ نه با جوهرِ معمولی، بلکه با خونِ دل و اشکِ شبزندهداری.
پس اگر روزی دیدی کسی را که هنوز با یادِ معشوق میخندد و میگرید، بدان که او هرگزنخواهدمرد. او در همان لحظهای که دلش زنده شد به عشق، از مرگ رهایی یافت و تا ابد در حافظهی هستی ماندگار شد
هرگزنمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است برجریده ژ عالم دوام ما
پدرام در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۲ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴ - ساز حبیب:
با درود. نخیر. منظور استاد حبیب سماعی سنتورنواز است که ابتدا در خانهی کمالالملک (حسینآباد) با او آشنا میشود و بعداً دوستی عمیقی بین آنها شکل میگیرد.
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۲:
تو از سیاهی هند ، از سفیدیی رقمی
استاد.میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
اهل مکر و قلتبانی ای یهودی
بدترین مردمانی ای یهودیمفسد فی الارض و بس بی آبرویی
قاتل پیغمبرانی ای یهودیمال مردم میخوری جان میستانی
جز بدی چیزی ندانی ای یهودیهر کجا شری است آنجا رد پایت
مایهٔ شرم جهانی ای یهودی
الکل و جنگ و تجاوز ،بمب و آتش
در پی پول کلانی ،ای یهودی
کشورت جعلی ،خودت بی خانواده
هر چه میگویم همانی، ای یهودی
سعدی آن گفته است اینک من بگویم
اهل مکر و قلتبانی ای یهودی
این چند بیت ضمیمه حکایت سعدی شد در بیزاری از قوم یهود
چون صوفیان به حالت و رقصند مقتدا
ما نیز هم به شعبده دستی برآوریم
(بحث در سابقه کلی این قوم است که همواره با دروغ و تحریف و قتل و فساد و مال اندوزی توامان بوده است و البته سرگردانی)
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۹۱۲:
تو آبگینه ی هنری نه، که جامِ جمی
استاد.میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
یک فلسطینی میفهمد همسایگی یهود یعنی چه !!
یک فلسطینی که هر روز جان و مال و ناموسش زیر دست و پای این تفاله های هستی و این قوم یاجوج و ماجوج است میفهمد این حکایت را
هیچ کس نمیفهمد
حالا عده ای از هموطنان ما پای این حکایت به قول امروزیها تریپ انسان دوستی برداشته اند
کار یهود تجاوز و تعدی به مال دیگران هم بوده است در کنار آن همه کثافت کاریهای دیگر
آن یهودی به سعدی میگوید من کدخدای این محله هستم
یعنی خیلی ها را چاپیده ام پیش ازین
سعدی میفهمد که خانه خودش هم ممکن است توسط این جانور چاپیده بشود
چقدر سعدی خوب میشناخته اینها را
امیرعلی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:
درود دوستان
منظور از ابلیس وارونه چیه؟
استاد.میراحمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
«شاهد عهد شباب»آمده بودش به خواب
شاهد عهد شباب کیست؟
عهد شباب همان عهد الست است
«شاهد عهد شباب »آن زیبایی مطلق است
گویا ما «شاهد عهد شباب »را در ازل و الست ملاقات کرده ایم و امروز جلوه های او را میبینیم
زیبایی و نمادها و نمودهای زیبایی را دیدن،خواب همان «شاهد عهد شباب »را دیدن است
حافظ بلندترین مضامین عرفانی را چنان محسوس میپروراند که جمعی را به اشتباه می اندازد
گوهر هر کس ازین لعل توانی دانست
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹
دامِ یک عالم تعلّق گشت، حیرانی مرا
عاقبت کرد این دَرِ واکرده، زندانی مرامحوِ شوق ام، بویِ صبحِ انتظاری بردهام
سَر دِه ای حیرت، همان در چشمِ قربانی مراجوشِ زخمِ سینهام، کیفیّتِ چاکِ دلم
خرّمی مفتِ تو ای گُل، گر بخندانی مراای ادب! سازِ خموشی نیز بیآهنگ نیست
همچو مژگان ساخت موسیقار، حیرانی مرامدِّ عمرَم یک قلم، چون شمع در وحشت گذشت
آشیان هم برنیاوَرد، از پَرافشانی مراعَجز هم چون سایه، اوجِ اعتباری داشتهست
کرد فرشِ آستانَت، سعیِ پیشانی مراپردهٔ سازِ جنونَم، خامشی آهنگ نیست
ناله میگردم، به هر رنگی که گردانی مرانالهواری، سَر ز جِیبِ دل برون آوردهام
شعلهٔ شوق ام، مباد ای یَأس بنشانی مرااحتیاجِ خودشناسی، جوهرِ آیینه نیست
من اگر خود را نمیدانم، تو میدانی مرابیدل افسونِ جنون شد، صیقلِ آیینهام
آب داد آخر به رنگِ اشک، عریانی مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:
سر دِه ای حیرت، همان در چشمِ قربانی مرا
سیدعلی (رضا) ساقی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۳ در پاسخ به علیرضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
ممنون ازدقت نظرشما کلا درست می فرمایید.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۷ در پاسخ به مسعود دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴:
مسعودجان ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
وبلاگ جدید:
ابراهیم احمدی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری:
پس بگویم من به سِر نصرانی ام / ای خدای رازدان ،میدانی ام
«نصرانی بودن در سِر»: در فرهنگ عرفانی مولانا، «ترسا» یا «نصرانی» گاهی نماد مقام تجرد، روحانیت و دلسپردگی به عالم معنا است (چون حضرت عیسی نماد روحالله و تجرد است). اما در اینجا، وزیر از این نماد مقدس برای «مکرِ معنوی» استفاده میکند.
«ای خدای رازدان...»: این اوج فریبکاری نمادین «نفس اماره» است. نفس برای اینکه سالک را گمراه کند، لباس حق به تن میکند و حتی خدا را شاهد میگیرد. مولانا هشدار میدهد که بزرگترین فریبها، فریبهایی است که با نام خدا و معنویت آغاز میشود.
شاه واقف گشت از ایمان من / وز تعصب کرد قصد جان من
«شاه»: در دایره تأویل، «شاه جهود» نماد عقل جزئی، دنیاطلبی و قشریگری است که با هرگونه پدیده روحانی و فرامادی (ایمان) دشمنی دارد.
«قصد جان کردن»: نماد سختیها و تضادهایی است که در مسیر حرکت از ظاهر به باطن رخ میدهد.
خواستم تا دین ز شه پنهان کنم / آنکه دین اوست ظاهر آن کُنم
این بیت به مفهوم «تقیه» یا «پنهانکاری مصلحتی» اشاره دارد. از دیدگاه فلسفه عرفانی، حقایق باطنی را نباید نزد نااهلان (شاه قشری) فاش کرد («هر که را اسرار کار آموختند، مهر کردند و دهانش دوختند»). اما نیت وزیر در اینجا الهی نیست؛ او از این قاعده عرفانی سوءاستفاده میکند تا به سالکان سادهدل بگوید: «من مثل شما عمیقم و مجبورم ظاهر را حفظ کنم.»
شاه بویی برد از اسرار من / متّهم شد پیش شه گفتار من
«بو بردن از اسرار»: در عرفان، حقیقت همیشه یک «رایحه» و اثر دارد. حتی باطل هم بوی خود را دارد. مولانا میگوید باطن انسانها (چه خوب و چه بد) فرکانس و بویی دارد که سرانجام لو میرود. هیچ رازی برای همیشه پنهان نمیماند.
گفت: گفتِ تو چو در نان سوزن است / از دل من تا دل تو روزن است
«سوزن در نان»: نان نماد رزق، آرامش و کلام ظاهریِ زیباست. سوزن نماد نیت موذیانه و فریب است. سخنِ آدمِ منافق در ظاهر مثل نان نرم و مغذی است، اما در باطن مثل سوزن گلو را زخمی میکند.
«از دل به دل روزن بودن»: این یک اصل مهم فلسفی-عرفانی در مثنوی است (تلهپاتی عرفانی). مولانا معتقد است دلها با هم ارتباط بیواسطه دارند. اگر دلی پاک باشد، فریبِ کلامِ زیبا را نمیخورد و از طریق آن روزن غیبی، نیتِ تاریکِ گوینده را حس میکند.
من از آن روزن بدیدم حال تو / حال تو دیدم ننوشم قال تو
تقابل «حال» (باطن و شهود) و «قال» (حرف و سخن): این بیت مغز پیشرفته عرفان است. در مسیر کمال، «دیدنِ حال» بر «شنیدنِ قال» ارجحیت دارد. عارف حقیقی به دهان متکلم نگاه نمیکند، بلکه به جان او نگاه میکند. شاه (که اینجا نماد هوشیاریِ تیزبین است) میگوید حقیقتِ وجودی تو با ادعاهایت همخوانی ندارد.
گر نبودی جان عیسی چارهام / او جهودانه بکردی پارهام
«جان عیسی»: نماد فیض الهی، روح قدسی و پیرِ راهنما است که سالک را از چنگال نفسِ جهود (مادیگرا و حسگرا) نجات میدهد. وزیر مکار با استفاده از این کلمات قطبنماهای ذهنی مسیحیان را دستکاری میکند تا خودش را مستقیماً متصل به سرچشمه غیب (عیسی) نشان دهد.
بهر عیسی جان سپارم سَر دهم / صد هزاران منّتش بر خود نهم
«جانسپاری و سر دادن»: بالاترین مرتبه عشق عرفانی، فنا و جانبازی است. وزیر مکار ادعای «فنا فی الله» و «فنا فی الرسول» دارد. مولانا هشدار میدهد که زبانِ فریب، گاهی دقیقاً همان زبانِ عالیترین مدارج عرفانی است؛ پس نباید فریب شور و حرارتِ ظاهریِ مدعیان را خورد.
جان دریغم نیست از عیسی ولیک / واقفم بر علمِ دینش نیکنیک
ادعای «علم لدنی» و مرجعیت علمی: وزیر در اینجا کبر و غرور علمی خود را پنهان میکند. او خودش را مفسر بیبدیل دین معرفی میکند. از نظر فلسفه عرفانی، راهزنهای عقیدتی همیشه ابتدا ادعای انحصار در دانش و فهم حقیقت را دارند تا بقیه را پیروِ بیچونوچرای خود کنند.
حیف میآمد مرا کآن دینِ پاک / درمیان جاهلان گردد هلاک
در دایره معرفت، «دین پاک» همان حقیقت توحید و مغز معرفت است که نباید دست جاهلان (اهل ظاهر) بیفتد. اما وزیر از این مفهوم سوءاستفاده میکند تا به مخاطب حس «مظلومیت حقیقت» را القا کند و آنها را تحریک کند که دور او جمع شوند.
شکر ایزد را و عیسی را که ما / گشتهایم آن کیش حق را رهنما
«رهنما شدن»: ادعای مقام پیر، مرشد و خلیفةاللهی. پاشنه آشیل بسیاری از سالکان، پذیرشِ کورکورانه کسانی است که خود را منجی و راهنما معرفی میکنند. وزیر مکار در این بیت رسماً اعلام رهبری مذهبی و عرفانی میکند.
از جهود و از جهودی رَستهایم / تا به زنّاری میان را بستهایم
«جهودی»: نماد بخل، حسادت، مادهپرستی و جمود بر ظاهر پوسته دین است.
«زنار بستن»: در شعر عرفانی، نماد کمر همت بستن برای خدمت به حقیقت، تسلیم و ارادت مندی است. وزیر ادعا میکند که از دنیای مادی (جهودی) به دنیای معنا (زنار) هجرت کرده است.
دور دورِ عیسیَ است ای مردمان / بشنوید اسرارِ کیش او به جان
«دور، دورِ عیسی است»: اشاره به نظریه ادوار و اکوار در فلسفه تاریخ عرفانی دارد. هر دورهای مظهر یکی از نامهای خدا و تحت ولایت یک پیامبر (یا تجلی خاص) است. وزیر با بیان اینکه «عصر، عصرِ حقیقتِ عیسوی (روحانیت) است»، مردم را به یک بیداری معنوی کاذب دعوت میکند.
کرد با وی شاه آن کاری که گفت / خلق حیران مانده زآن مَکرِ نهفت
نماد مکر نفس و شیطان است. مکر باطل همیشه در لباسی از حق، مظلومیت و قداست جلوه میکند. «خلقِ حیران» نماد تودههای عوام و سالکانِ بیبصیرت است که معیارشان برای سنجش حقیقت، فقط «ظواهر، معجزهنماییها و ادعاهای بزرگ» است و چون باطنبین نیستند، فریب سیستماتیک نفس را نمیخورند.
راند او را جانب نَصرانیان / کرد در دعوت شروع او بعد از آن
این بیت نقطه ورود «بدعت و انحراف» در دایره دین و معرفت است. وقتی مکرِ نفس کاملاً لباس قداست پوشید و تودهها او را به عنوان مصلح و مظلوم پذیرفتند، «دعوت» (ایجاد فرقهها، شبهات و راههای انحرافی) آغاز میشود. مولانا میگوید بزرگترین ضربهها به جریان حقیقت، همیشه از درون و توسط «نفوذیهای به ظاهر عارف» شکل میگیرد.
مغز کلام و نتیجهگیری:
مولانا در این ابیات به ما ابزار «جریانشناسی حیلههای باطنی» را میدهد. او به زبان ساده میگوید: شیطان و نفس اماره هیچوقت با تابلوی «من بد هستم» به سراغ شما نمیآیند؛ آنها زبانِ عرفان، ادعای کشف و شهود، مظلومنمایی و شور معنوی را پنهانکننده نیاتِ تاریک خود میکنند. راه نجات؟ داشتن چشم باطنبین و عبور از «قال» به «حال» است.
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸
بس که وحشت کرده است آزاد، مجنونِ مرا
لفظ نتواند کند زنجیر، مضمونِ مرادر سَر از شوخی نمیگنجد، گلِ سودایِ من
خُم حبابی میکند، شورِ فلاطونِ مراداغ هم در سینهام، بیحسرتِ دیدار نیست
چشمِ مجنون، نقشِ پا بودهست هامونِ مراکو دمِ تیغی، که در عشرتگهِ انشایِ ناز
مصرعِ رنگین نویسد، مُوجهٔ خونِ مراسازِ من آزادگی، آهنگِ من آوارگی
از تعلّق تار نتوان بَست، قانونِ مرااز لبِ خاموش، توفانِ جنون را ساحل ام
این حبابِ بینفَس، پل بست جیحونِ مراعمر رفت و دامنِ نومیدی از دستم نرفت
ناز بسیار است بر من، بختِ واژونِ مراداغِ یَأسَم، ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند
طوقِ قمری دامِ ره شد، سروِ موزونِ مراعشق میبازد، سراپایم به نقشِ عَجزِ خویش
خاکساریها ست لازم، بیدِ مجنونِ مراغافل ام بیدل، ز گَردِ تُرکتازیهایِ حُسن
میدمد خط، تا کند فکرِ شبیخونِ مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳:
تا تو واقف میشوی، میافکند در خون مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷
وهمِ راحت، صیدِ الفت کرد مجنونِ مرا
مشقِ تمکین، لفظ گردانید مضمونِ مراگریه توفان کرد چندانی، که دل هم آب شد
موجِ سیل، آخِر به دریا بُرد هامونِ مرادادهام از کف عنان و سخت حیران ام، که باز
تا کجا رانَد محبّت؟ اشکِ گلگونِ مرازین عبارتها، که حیرت صفحهٔ تحریرِ او ست
گر نفهمی، میتوان فهمید مضمونِ مراناخنِ تدبیر را، بر عِقدِ گوهر دست نیست
موجِ مِی مشکل گشاید، طبعِ محزونِ مراچون شرر، روز و شبَم گَردِ رَمِ کمفرصتی ست
گردشی در عالمِ رنگ است، گردونِ مرادل هم از مضمونِ اسرارَم، عبارتساز ماند
آینه ننمود، اِلّا نقشِ بیرونِ مرایک قدموارَم چو اشک، از خود روانی مشکل است
ای تپیدن، گر توانی آب کن خونِ مرازیرِ دستِ التفاتِ چترِ شاهی نیستم
مویِ سر، در سایه پرورده ست مجنونِ مراتا فلک، یک مدِّ آهم نارسا آهنگ نیست
سکته معدوم است، مصرعهایِ موزونّ مراتارِ گیسو نیست بیدل، رشتهٔ تسخیرِ من
از زبانِ مار باید جُست، افسونِ مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶:
سر کَشیّ و هر زمان افزون کَشی
ناشناس در ۳ روز قبل، سهشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۰: