علی میراحمدی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:
تصویری دیدنی و خوشمزه از رویارویی رستم و اشکبوس ساخته شده توسط Ai در لینک پیوند به وبگاه بیرونی
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
این شعر در زبان عرفان، یک درخواست از «ساقی» برای شراب معمولی نیست؛ «ساقی» در اینجا مظهر حقیقت الهی، پیر واصل، یا فیضی است که انسان را از عالم صورت و خودبینی به عالم معنا میبرد، و «شراب» نیز نماد معرفت، عشق، شهود و حالِ الهی است. تقریباً تمام تصاویر شعر بر یک محور میگردند: شکستنِ زندانِ «من» و گشودنِ چشم انسان به حقیقتی که پیش از دوگانگیِ دنیا و آخرت، مسجد و بتکده، جسم و جان، و این و آن قرار دارد.
۱. «ساقی تو شراب لامکان را / آن نام و نشان بینشان را»
«لامکان» یعنی حقیقتی که در هیچ مکان و محدودهای نمیگنجد. در عرفان، خداوند را نمیتوان همچون یک موجود در جایی تصور کرد؛ او فراتر از زمان، مکان، شکل و حد است.
پس شاعر از ساقی میخواهد شرابِ شناختِ حقیقتِ بینشان را بیاورد؛ یعنی معرفتی که انسان را از شناخت ظاهری و مفهومی فراتر ببرد.
«نام و نشان بینشان» یک پارادوکس عرفانی است: حقیقت را میتوان با هزار نام خواند، اما هیچ نامی حقیقت را در خود محصور نمیکند.
مثل این است که بگویی: هرچه دربارهٔ خدا میفهمی، هنوز خدا از فهم تو بزرگتر است.۲. «بفزا که فزایش روانی / سرمست و روانه کن روان را»
اینجا «روان» دو معنا پیدا میکند: هم روح انسان و هم جاری و روان شدن.
شاعر میگوید شراب معنا را بیشتر کن تا روح من از سکون و گرفتگی بیرون بیاید و جاری شود.
در نگاه عرفانی، روح وقتی گرفتار «من»، ترس، حرص، تعلق و حسابگری است، مثل آبی است که در ظرفی بسته مانده.
عشق الهی این آب را به رود تبدیل میکند؛ یعنی روح دیگر فقط «وجود ندارد»، بلکه به سوی اصل خویش حرکت میکند.۳. «یک بار دگر بیا درآموز / ساقی گشتن تو ساقیان را»
این بیت از نظر عرفانی خیلی عمیق است.
«ساقی گشتن» یعنی تنها دریافتکنندهٔ معرفت نباشی؛ آنچنان دگرگون شوی که خودت مایهٔ بیداری دیگران گردی.
اما یک معنای عمیقتر هم دارد: ساقیِ حقیقی باید از خود ساقیگری بگذرد.
یعنی انسان ابتدا تصور میکند «من هدایت میکنم»، اما در مرتبهٔ بالاتر درمییابد که فیض از او نیست؛ او فقط مجرای فیض است.در نتیجه، حتی «ساقیان» نیز باید از این ساقی بیاموزند؛ چون سرچشمهٔ حقیقیِ شراب، خودِ حقیقت است.
۴. «چون چشمه بجوش از دل سنگ / بشکن تو سبوی جسم و جان را»
«سنگ» در عرفان میتواند نماد دلِ سخت و بسته باشد.
آب از سنگ بیرون میآید؛ یعنی حتی در سختترین وجود نیز امکان جوشش حقیقت وجود دارد.
اما بعد میگوید «سبوی جسم و جان را بشکن».
سبو ظرف است. جسم و حتی «جانِ من» نیز در این تصویر میتوانند ظرفهایی باشند که انسان حقیقت را در آنها محدود میکند.
یعنی:
«من جسمم»،
«من روحم»،
«من فلانیام»،
«این شخصیت من است»،
«این دانایی من است».عارف باید از این «منِ محدود» عبور کند.
مثل قطرهای که اگر بخواهد همیشه خودش را «قطره» بداند، از دریا جدا میماند؛ شکستن سبو یعنی درهم شکستن تصور جدایی.
۵. «عشرت ده عاشقان می را / حسرت ده طالبان نان را»
اینجا «می» و «نان» فقط نوشیدنی و غذا نیستند.
«نان» نماد دلبستگی به معاش، منفعت، امنیت، مقام، لذت و دنیا است؛ یعنی کسی که تمام همّ او این است که «چه به دست بیاورم؟»
«می» نماد عشق و معرفت است؛ یعنی کسی که سؤالش دیگر فقط این نیست که «چه چیزی نصیب من میشود؟» بلکه میپرسد «حقیقت چیست؟»
پس شاعر میگوید:
عاشقان را از حقیقت سیراب کن،
و کسانی را که تمام وجودشان را صرف دنیا کردهاند، متوجه محرومیت درونی خودشان کن.«حسرت» در اینجا میتواند نوعی بیداری دردناک باشد؛ اینکه انسان ناگهان بفهمد تمام عمر دنبال نان بوده، اما از باغ جان خود چیزی نچیده است.
۶. «نان معماریست حبس تن را / می بارانیست باغ جان را»
این از زیباترین تشبیههای شعر است.
«نان» میتواند بدن را نگه دارد، اما در عین حال آدمی را در مناسبات جسمانی و مادی محصور کند.
«می» برعکس، «باران باغ جان» است.
یعنی جسم برای زنده ماندن به نان نیاز دارد، اما روح برای زنده شدن به عشق نیاز دارد.
پس مسئله این نیست که نان بد است. عرفان نمیگوید بدن را رها کن و غذا نخور.
مسئله این است که اگر تمام زندگی در سطح نان بماند، انسان فقط «زنده» است، اما هنوز «زندگی روحانی» را نچشیده است.نان، بدن را آباد میکند؛
می، جان را شکوفا میکند.۷. «بستم سر سفره زمین را / بگشا سر خم آسمان را»
«سفرهٔ زمین» نماد عالم محسوس و نیازهای دنیوی است.
«خم آسمان» یا خمرهٔ آسمانی، نماد فیض و حقیقتی است که از بالا و از عالم معنا میرسد.
شاعر میگوید:
من از سفرهٔ زمین تا حدی سیر شدهام؛
اکنون سفرهٔ آسمان را برایم باز کن.یعنی از کثرتِ اشیاء به وحدتِ حقیقت برو.
در سطحی عمیقتر، «بستم» به معنای قطع معاش نیست؛ بلکه یعنی دیگر نمیخواهم «زمین» آخرین افق هستی من باشد.
۸. «بربند دو چشم عیببین را / بگشای دو چشم غیبدان را»
این بیت تقریباً یک دستورالعمل عرفانی است.
دو چشم عیببین همان ذهنی هستند که دائماً دیگران را ارزیابی میکند:
این بد است،
او بد است،
این ناقص است،
آن مقصر است.چرا انسان اینقدر عیب دیگران را میبیند؟ چون هنوز در سطح ظاهر گرفتار است.
«چشم غیبدان» چشم شهود باطنی است؛ یعنی دیدن باطنِ امور، نه فقط ظاهر آنها.
در این نگاه، انسان عارف به جای اینکه فقط ببیند «چه اتفاقی افتاده»، میپرسد:
این اتفاق چه معنایی دارد؟
این انسان در چه حالی است؟
این رنج چه چیزی را آشکار میکند؟
پشت این صورت چه حقیقتی پنهان است؟بنابراین چشم غیب، الزاماً «دیدن امور خارقالعاده» نیست؛ در معنای عمیقتر، دیدن حقیقتِ پنهانِ پشت ظاهر است.
۹. «تا مسجد و بتکده نماند / تا نشناسیم این و آن را»
این بیت اوج عرفان وحدتگراست.
مسجد و بتکده در اینجا میتوانند نماد دوگانگیهای ذهن باشند:
خودی و دیگری،
من و تو،
مؤمن و کافر،
مقدس و نامقدس،
این و آن.البته معنایش این نیست که مسجد و بتکده در جهان خارجی بیمعنا هستند. بلکه در مقام عرفانی، وقتی انسان به حقیقت یگانه میرسد، دیگر در ظاهرها متوقف نمیشود.
در نگاه معمول:
این خداست،
آن غیرخداست.اما در نگاه توحیدی عمیق، جهان سراسر آینهٔ حقیقت میشود.
پس «تا نشناسیم این و آن را» یعنی به مرتبهای برسیم که دوگانگیِ میان صورتها نتواند حقیقت واحد را از چشم ما پنهان کند.
۱۰. «خاموش که آن جهان خاموش / در بانگ درآرد این جهان را»
آخرین بیت، پایان بسیار عارفانهای دارد.
«خاموشی» اینجا فقط سکوت زبان نیست؛ خاموش شدنِ منِ ذهنی است.
تا وقتی درون انسان پر از گفتوگوست:
من چه هستم؟
دیگران چه میگویند؟
چه به دست آوردم؟
چه از دست دادم؟
حق با من است یا او؟حقیقت شنیده نمیشود.
پس شاعر میگوید خاموش شو؛ چون در خاموشیِ آن جهان، صدایی هست که میتواند تمام این جهان را به نطق آورد.
این همان معنای عمیق عرفانیِ «سکوت» است:
وقتی صدای «من» خاموش میشود، صدای حقیقت شنیده میشود.اگر بخواهیم کل شعر را یکجا بفهمیم
شاعر در واقع یک سفر روحانی را ترسیم میکند:
شراب لامکان → خروج از محدودیتهای ذهنی
جاری شدن روان → رهایی روح از گرفتگی
ساقی شدن → تبدیل شدن به مجرای فیض
جوشیدن چشمه از سنگ → ظهور حقیقت از دل سختی
شکستن سبو → شکستن «منِ محدود»
می در برابر نان → تقدم جان بر منفعت
آسمان در برابر زمین → عبور از محسوس به معنا
چشم غیب در برابر چشم عیب → دیدن باطن به جای ظاهر
فرو ریختن مسجد و بتکده → عبور از دوگانگی
خاموشی → محو خود و شنیدن حقیقتو به این ترتیب شعر از یک «درخواست شراب» شروع میشود و به فنا کردن دوگانگی و خاموش شدن من میرسد.
عمیقترین لایهٔ شعر
اگر همهٔ اشعار را در یک جمله فشرده کنیم، پیام آن چنین میشود:
مشکل انسان این نیست که حقیقت را نمیبیند؛ مشکل این است که با چشمِ «خود» به حقیقت نگاه میکند. تا وقتی ظرفِ «من» نشکسته، شراب حقیقت هرقدر هم زیاد باشد، باز در همان ظرف محدود میماند.
بنابراین ساقی فقط کسی نیست که شراب میدهد؛ ساقی کسی است که ظرف را هم میشکند.
و شاید به همین دلیل است که شعر در پایان نمیگوید «سخن بگو»، بلکه میگوید:
خاموش شو.
زیرا در عرفان، آخرین مرحلهٔ معرفت، انباشته شدنِ سخن نیست؛ خاموش شدنِ کسی است که میخواست با سخن، حقیقت را مالک شود.
مصطفی چمران در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۵ در پاسخ به حمید رضا۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰:
آن استاد چه زیبا اشاره فرمودهاند که خداوند برای هر امر سببی قرار داده است. 👌
ضمنا این نکته هم افزودنی است که یکی از آن اسباب که بیبدیل است و راهی جز آن برای سعادت و عدالت حقیقی بشر وجود ندارد، «دین» حقیقی با معارف و احکامش است. 🌹
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
برای اینکه ، بر آری ، فتاده یی از گِل
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
به درد هر که رسی، چاره جوی درمان باش
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
ز گرد کلفتشان، پاسبان ، چو مژگان باش
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰:
عمر را ، در ماتم آن باختن؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰:
چون ،فرید ، از هر چه باشد ، مفلس است
احمد رحمتبر در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید:
در بیت پنجم «عم و تبارک» اشاره به جزء سی و بیست و نه قرآن دارد. جزو سی با «عم یتسائلون» و جزو بیست و نه با «تبارک الذی بیده الملک» آغاز میشود.
احمد رحمتبر در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۱ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید:
شکستهنفسی شاعر و بیان روزهای سرشکستگیِ خود جالب توجه بود.
احمد رحمتبر در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۶۵ - حکایت:
قرنها پیش اوحدی به این نتیجه رسیده است که با انسانهایی که کورکورانه از کسی تبعیت میکنند (پامنبریها) نمیشود و نباید بحث و جدل منطقی کرد.
omid در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
جناب اصغر محمدی روی این شعر آهنگی ساخته با تنظیم بسیار زیبا و خوانندگی بی نظیر زنده یاد بسطامی
حتما گوش کنید که محشره..اطلاعات آلبوم
جوینده در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۶ در پاسخ به الی وند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲:
درود. یعنی حیف از آخرین نفرِ نسلِ اردشیر. اردشیر بابکان هم که اولین شاهِ ساسانی است.
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
در پاورقی پیرامون این بیت در دیوان حافظ قدسی چنین نوشته است:
بعضی نوشتهاند یعنی مرد خردمند در چمن دنیا که بهار او را از پی خزانی است خوش وقت نمیشود. چنان که شخصی به حکیمی گفت: لذت دنیا را بقایی نیست. به قدر ضرورت از وی بردار.
حکیم در جواب او گفت که از امر غیر باقی مرا اصلا لذتی نیست (داور دام شرفه)
(پایان نقل قول از کتاب)
به نظر شخص بنده نفی لذت از دنیا خلاف خرد است و خداوند نعماتش را برای لذت آدمی نیز آفریده است که اگر معرفتی باشد از نوشیدن یک لیوان آب لذت است تا باقی قضایا
اما آنچه که شرع مقدس حرام گردانیده نه از آن جهت است که خوشی را حرام کرده ،بلکه در پی آن ضرری برای انسان هست که حرام گشته است
چنان که ملای رومی گوید:
«شرع بهر دفع شر رایی زند...»
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:
در پاورقی این غزل پیرامون مصراع دوم در دیوان حافظ قدسی چنین نوشته شده است :
«حقیر یاد دارم که در اوایل حال یکی از آشنایان که از اهل علم و تحصیل بود نقل کرد که شبی خواجه حافظ را در خواب دیدم که در تالار حافظیه نشسته بود. نزد او رفته معنی این شعر را پرسیدم. گفت دیگران چه میگویند؟
چند معنی که شنیده بودم ذ کر کردم.
گفت هیچ کدام از اینها منظور من نیست. بلکه مراد من از «ثلاثه غساله» لفظ «ماء» است که سه حرفی است و «ماء »شویندهی چیزهاست. چون بیدار شدم به قلبم آمد که مراد از شعر مذکور این است که تمام این اشجار و گلها که میرویند به جهت آب است که در زمین فرو میرود و آنها را به صورتها و رنگهای مختلفه پدید میآورد و همچنین است «ماء وجود» که به واسطهی او هر موجودی به حسب قابلیّت آن به شکلی و صورتی به ظهور میپیوندد (دأور).
همایون در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳:
بیابامابهمیدانتاببینی
یکیبزمخوشپیدایپنهان
توگوییاینکجاباشدهمانجا
کهاندیشهکجاگشتهستجویان
غزلی نزدیک به وزن شاهنامه با بیانی حماسی و پهلوانی که یاد به میدان آمدن پیدا و پنهان فرانک را زنده میکند و بزم سترگ مهرگان پیآیند آن ، که اندیشه اینگونه روان در کار است اگر فرمان دریافت گردد!که اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را به البرز کوه
علیرضا بدیع در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ در پاسخ به نوید خسروانی دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۸۳:
ساده در معنی نوجوانان خام و ساده روی و ساده دل بسیار به کار رفته در شعر قدیم.
برمک در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - در ذکر مراجعت سلطان محمود از هندوستان و فتح ثانی:
سخن فرخی را هر که نخواند شیرینی زبان پارسی درنیابد.
دشواری راه را ستاید
نشیبهاش چو چنگالهای شیر درشت
فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار
برمک در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۷:
گمانم چنین است
چو فردا تو آیی درین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود.
از ایدر چو فردا بدان خان رسی
یکی کار پیش است از این یک بسی
چو از راه نزدیک ان خان رسید
ز لشکر یکی نامور برگزید
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
چو فردا تو آیی بدین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
دگد خان به اکنون چه بینم شگفت
کز این جادو اندازه باید گرفت
بدین خان بوود کار دشوارتر
گراینده تر باش و بیدارتر
بدان خان که انگیزد این بار شور
بود آب و جای گیای ستور
از آن پس که اندر بیابان رسی
یکی خانت آید به فرسنگ سی
بدان خوان رسید آن سپاه گران
همه گرزداران و نیزه وران
که گفتی به خوان اندرت آب نیست
همان جای آرامش و خواب نیست
احمد رحمتبر در ۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۸ - سؤال از حقیقت کاینات: