گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹:

من کیم تا دفتر دعوی گشاید بال من؟

در بیابان طلب سیمرغ پر می‌افکند

هرکه رد خلق می‌گردد قبول خالق است

وقت آن کس خوش که ما را از نظر می‌افکند

هرکه چون صائب دل از گرد تعلق پاک کرد

از دهن همچون صدف دایم گهر می‌افکند

صائب تبریزی

شهسوار میدان خیال

صائب صاحب سخن

مسیح غلامرضایی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱:

شرفِ یک اشتباهِ سرشار از عشق و اختیار، بسیار بالاتر از یقین‌های کورکورانه، تحمیلی و بی‌روحِ روزگار است.

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۷ در پاسخ به پرواز دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

درود بر شما
شعر سبک هندی گاهی بیشتر به یک معما شبیه میشود تا یک شعر مثل این مورد!
رزق شاعر خون دل است که درونش جریان دارد و زمانی که تیغ بی دندانه که همان ناخن است به دست یا زخم کشیده می‌شود این زخم سر باز کرده و خون دل بیرون می آید و در نتیجه رزق شاعر از او جدا میشود.

پرواز در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

فرهیختگان گرامی معنا و مفهوم این بیت چی هست؟

زخم می‌باید که از هم نگسلد چون موج آب

رزق ما را تیغ بی‌دندانه می‌سازد جدا

امیرحسین ارجند در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۴ در پاسخ به kamran balani دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:

منجنیق آه مظلومان به صبح سخت ...

سلام خدمت شما دوست عزیز.

بنظر بنده سعدی درست فرموده. چرا که در بعضی داستان های قرآنی و بطور کلی ادیان ابراهیمی عذاب الهی در نزدیکی صبح نازل می‌شده. حال آنکه سعدی با قرآن بسیار آشناست شاید مقصود او هم همین باشد مانند آیه ای که درباره عذاب قوم لوط است:

الیس الصبح بقریب

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

دلم رمیدهٔ لولی‌وَشیست شورانگیز

دروغ‌وَعده و قَتّال‌وَضع و رنگ‌آمیز

دل من به خاطر آن کولی شورآفرین که وعده دروغ می دهد و مانند قاتلان  بی رحم است و هزار رنگ می آفریند ، از همه چیز رمیده است.

تا اینجا ظاهرا فقط نوعی شور و اشتیاق عاشقانه به معشوقیست که عدوی دین و دلهاست.چنین صفاتی معمولا مخصوص دشمنان است .

فدایِ پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد

هزار جامهٔ تقوی و خرقهٔ پرهیز

اما دراین بیت انقلابی حافظ راز خود را برملا می کند .او با یک ماهرو طرف است که بی محابا با پیراهن چاک جلوه می کند آن هم در میان بازار ساحری هزاران جامه تقوا و خرقه پرهیزکاری ریاکارانه که سعی در پنهانکاری درون خود دارند و البته حافظ بزرگ ، ماهرو را به زاهد ریایی ترجیح می دهد .

زاهد معبودی را می پرستد که اثری از او را درک نکرده  و به دنبال وعده ایست که به وی داده اند ولی حافظ نقد را به نسیه ترجیح می دهد  و به دنبال معبود یا معشوقی است که با حضورش بر او اثری داشته باشد و با اژدهایی مارهای ساحران را ببلعد

خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خالِ تو خاکم شود عَبیرآمیز

او این تاثیر را در خال روی زیبای یار می بیند .خالی که بر چشمانش تاثیر می گذارد و سیاهی مردمک را به یادگار می گذارد او خیال این خال را با خود به گور می برد تا شاید عطر دل نشین آن خال را برای همیشه با خود داشته باشد .عشق یادگاری همیشگی است که حتی پس از مرگ هم با عاشق می ماند .حافظ خواهان گسترش مرام عشق ورزی است و از این می نالد که چرا انسانها این میراث عظیم خلقت را از یاد برده اند گویا باید دوباره خلقتی رخ دهد و گل آدمیزاد را از نو بسازند 

فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی

بِخواه جام و گلابی به خاکِ آدم ریز

آری فرشته ای که قرار است گل آدم را دوباره از خاک و گلاب بسازد از عشق و جاذبه و تاثیر آن خبر ندارد او فقط کار خود را انجام می دهد . تو ای ساقی بیا و جامی که اثری از شراب در آن است را برای ریختن گلاب بر خاک این آدمیراد جدید پیدا کن تا شاید این بار به واسطه ته مانده شراب در پیاله ،  انسان قدر مستی و عاشقی را بداند .

پیاله بر کفنم بند، تا سحرگهِ حَشر

به مِی ز دل بِبَرَم هولِ روزِ رستاخیز

آنقدر این پیاله با ارزش و امید بخش است که می خواهم آن را بر کفنم ببندی تا با شرابی امیدوارانه ترس روز قیامت را از یاد ببرم .

نکته زیبا تقابل ترس و امید است .ترس و امید معمولا دو روی یک سکه اند .انسان با امید به جنگ ترس می رود .می نشانه امید به مستی است و حافظ فارغ از اینکه پس از مرگ با چه چیزی مواجه خواهد شد با امیدی که از این دنیا با خود به خاک می برد به مستی در آینده امیدوار است او با چنین امیدی بر ترس از آینده ای نامعلوم غلبه می کند .آیا کسی را سرا غ دارید که اینچنین برای زندگی خود معنا بیافریند؟

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز وِلایِ تواَم نیستْ هیچْ دست آویز

او همیشه خود را در برابر معشوق نیازمند و خسته می بیند و این حاکی از فروتنی در برابر معشوق است او به دوستی معشوق نیاز دارد و می خواهد معشوق با وی مهربانتر باشد و عتاب نکند .دروغ وعده و قتال وضع نباشد اما.

بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت

که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز

می گوید با همه عتاب و جفایی که داری به سویم بیا و حضورت را نشان بده چرا که ندایی در میخانه دیشب به من گفت که از حضور معشوق راضی باش و از حکم او چه عتاب باشد چه خوشرویی گریزان نشو .رضایت او شرط است مهم نیست تو چه می خواهی 

میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز

خواستن تو مانع از رسیدن به معشوق است .در راه عاشقی وقتی از خود سخن بگویی و از تمایلات خود حرف بزنی یعنی کشش و جاذبه معشوق را باور نداری .تو نیستی که به سوی او می روی اوست که تو را می رباید و از همه چیز فراری می کند تو رمیده او هستی . تو با اراده خود نمی روی بلکه با گفنن معشوق و اینکه می گوید بیا به سویش حرکت می کنی .اگر خواست خودت را به یاد آوری از او فاصله میگیری پس خود تو مانع رسیدن به معشوق هستی این خود را به کناری بگذار و بگذار تجلی حضور معشوق تو را به سوی خویش،بکشاند .آن وقت خواهی دید که میان عاشق و معشوق هیچ فاصله و مانعی وجود ندارد .

محمدحسین حسن پور در ‫۶ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۱ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۲۵۲:

هرچند وزن در چندبیت با توجه به متن شعر متفاوت به نظر میرسد، اما به نظرم وزن کلی شعر (مفتعلن مفتعلن مفتعلن فع‌لن) یا (مفتعلن مفتعلن مستفعلن فع‌لن) است.

فرهود در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۷ در پاسخ به محمد علی رضائی دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

متاسفانه خود ادمین متوجه نیست که چه بلایی بر سرش آورده‌

هرکی که این فکر رو توی کله‌اش کرده  که هوش مصنوعی رو افسارگسیخته صاحب این وبسایت کنه. عملا الان خود ایشان کمترین وجودی در این وبسایت ندارد. شخصیت ادمین نابود شده‌است.

مجید تقی‌پور در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

┈••✦💙✦ بیت نخست ✦💙✦••┈

بازگردانی: ای ساقی / آمدنِ عید [بر] تو مبارک باد / و آن مواعیدی از یادت نرود / که کردی / 

معنی: ای ساقی آمدن عید مبارکت باشد و آن وعده‌هایی را که کردی از یادت نرود 

┈••✦💙✦ بیت دوم ✦💙✦••┈

بازگردانی: در شگفت هستم / که در این مدتِ ایامِ فراق، دل [را] از حریفان برگرفتی / و [این کار] دل [به] تو می‌داد /  

معنی: در تعجب هستم که در این روزگار جدایی عاشقان را رها کردی و این رها کردن به تو حال می‌داد 

┈••✦💙✦ بیت سوم ✦💙✦••┈

بازگردانی: بندگیِ دختر رز [را] [از طرفِ من] برسان / بگو / [که] به‌درآی / که دم و همّتِ ما، تو [را] از بند آزاد کرد / 

┈••✦💙✦ بیت چهارم ✦💙✦••┈

بازگردانی: شادیِ مجلسیان در قدم و مقدمِ تو است / هر آن دلی جای غم باد / که تو [را] شاد نخواهد / 

┈••✦💙✦ بیت پنجم ✦💙✦••┈

بازگردانی: شکرِ ایزد [را می‌گویم] / که بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادِ تو از تاراجِ خزان رخنه نیافت / 

معنی: خدا را شکر می‌کنم که زیبایی بوستان تو در زمستان آسیب ندید 

┈••✦💙✦ بیت ششم ✦💙✦••┈

بازگردانی: چشم بد دور [باد] / که طالعِ نامور و دولتِ مادرزادت، تو [را] از آن تفرقه بازآورد / 

┈••✦💙✦ بیت هفتم ✦💙✦••┈  

بازگردانی: [ای] حافظ / دولتِ این کشتیِ نوح [را] از دست مَده / وگرنه توفانِ حوادث ، بنیادِ تو را [از بین] می‌بَرَد / 

معنی: ای حافظ بخت و اقبال این جامِ شراب را از دست مده زیرا سیل حوادث ناگوار تو را نابود می‌کند

مجید تقی‌پور در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

┈••✦💙✦ بیت نخست ✦💙✦••┈

بازگردانی: ای نسیمِ سحر / آرامگاهِ یار کجا است؟ / منزلِ آن ماهِ عاشق‌کشِ عیار کجاست؟ / 

 

┈••✦💙✦ بیت دوم ✦💙✦••┈ 

بازگردانی: شبِ تار است / و راهِ وادیِ اَیمَن در پیشِ[رو است] / آتشِ طور کجا [است؟] / موعدِ دیدار کجا است؟

معنی: شبی تاریک است و بیابان ایمن در پیش روی ماست حالا آتش طور کجاست؟ و وعده‌وعدهگاه دیدار کجاست؟ 

 

 

┈••✦💙✦ بیت سوم ✦💙✦••┈

بازگردانی: هر که به جهان آمد / نقش خرابی [با خود] دارد / در خرابات بگویید / [که] هوشیار کجا است؟ 

معنی: هر که به جهان آمد مست است در خرابات که همه نست هستند بگویید که هوشیار کجاست؟ 

 

┈••✦💙✦ بیت چهارم ✦💙✦••┈

بازگردانی: آن کسی اهل بشارت[دادن] است / که اشارت[ کردن را] بداند / بسی نکته‌ها است / محرمِ اسرار کجاست / 

 

┈••✦💙✦ بیت پنجم ✦💙✦••┈

بازگردانی: برای هر سرِ مویِ من با تو هزاران کار است / ما کجا هستیم ؟!/ و ملامتگرِ بیکار کجاست؟!/ 

 

┈••✦💙✦ بیت ششم ✦💙✦••┈

بازگردانی: از گیسویِ شکن در شکنش باز‌بپرسید / که این دلِ غم‌زده، سرگشته [و] گرفتار ، کجا است؟ /  

معنی: از موهای درهم او دوباره بپرسید که این دل غم‌زدهٔ سرگردانِ گرفتار ، کجاست

 

┈••✦💙✦ بیت هفتم ✦💙✦••┈

بازگردانی: عقل دیوانه شد / آن سلسلهٔ مشکین کو؟ / دل از ما گوشه گرفت / ابرویِ دلدار کجاست؟/ 

معنی: ساقی ، مطرب و مِی جمله مهیا است / ولی عیش بی یار مهیا نمی‌شود / یار کجاست؟/ 

 

┈••✦💙✦ بیت هشتم ✦💙✦••┈

بازگردانی: ساقی و مطرب و می ، جملهٔ، مهیا است / ولی عیش بی یار مهیا نمی‌شود / یار کجا است؟/

 

┈••✦💙✦ بیت نهم ✦💙✦••┈

بازگردانی: [ای] حافظ / از [وجودِ] بادِ خزان در چمنِ دَهر مَرَنج / فکرِ معقول بفرما / گلِ بی‌خار کجا است؟/

علیرضا بیات در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۵ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۲۱۳:

بسیار زیبا نواختید. احسنتا استاد والامقام

محمود صبورنیا در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۱ - در معنی این حدیث کی اغتنموا برد الربیع الی آخره:

نوا

 

 

 

بر دل عاشق هزاران غم بود

گر ز باغ دل خلالی کم شود

 

محمد علی رضائی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۱ در پاسخ به رضا صدر دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

درود بر شما

بنده هم داشتم به همین فکر می‌کردم که این تفکر سعدی علیه الرحمه در اشعار دیگرش هم نمایان هست.

بنی آدم اعضای یکدیگرند

پسندی که شهری بسوزد به نار

و .....

محمد علی رضائی در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:

درود بر همه عزیزان

از ادمین محترم عاجزانه تقاضا دارم معانی نگاشته شده توسط هوش مصنوعی را حذف بفرمایند.

تمنا میکنم

سید مصطفی سامع در ‫۷ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

در جود 

 

دل ناشاد من از غم کباب است اینجا

بحر هر چشم برایت پر آب است اینجا

 

آن هلال که خم است قامت او آمده است

به عزا،اشک فشان، پیر و شباب است اینجا

 

می رسد بوی خوش کرببلایت مولا

عطر یاس و سمن و بوی گلاب است اینجا 

 

بر در تو همه شاهان جهانند فقیر

هر سوال از در جود تو جواب است اینجا

 

آنکه نوشیده به مهر تو زمادر شیری 

به یقین ساقی هر باده ناب است اینجا

 

بهر اعدای تو تا حشر عقاب است عقاب

بهر احباب تو دائم ثواب است اینجا 

 

 

سامعا دل به تولای حسین آباد است 

غیر مهرش بخدا کلبه خراب است اینجا 

 

21-03-1405

افشین محمدی در ‫۸ روز قبل، پنجشنبه ۲۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

این غزل بر میگردد به قیامت صغری قبل از قیامت کبری، که صالحان وارثان زمین می‌شوند واسمان شکاف میخورد و بهشت به زمین می آید و عالم پیر دگرباره جوان مبشود، مولانا هم همین را گفته: چاک شدست آسمان، غلغله ایست در جهان، عنبر و مشک میدمد، سنجق یار می‌رسد...حافظ هم از شکافتن آسمان گفته: بیاتاگل برافشانیم و می در ساغر اندازیم فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم....این ربطی به شیعه و سنی بودن حافظ و مولانا ندارد....اندک اندک جمع مستان میرسند، اندک اندک می پرستان میرسند، اندک اندک زین جهان هست و نیست، نیستان رفتند و هستان می رسند....پندار که واقعه ی بزرگی در راه است....چند گویی این جهان و آن جهان، آن جهان بین چین جهان آمیخته....گرگ و میش و شیر و آهو وارص، از نهیب قهرمان آنیمته....( چنان امنیتی بر جهان حکم فرما میشود که گرگ و میش و شیر و آهو، چهار صد باهم همزیستی می کنند) ...آب و آتش بین و خاک و باد را، دشمنان چون دوستان آمیخته( مولانا می گوید در آن روزگار چهار عنصر تشکیل دهنده ی جهان هستی، یعنی آب و آتش و خاک وباد، که مدام باهم در تضاد و جنگ هستند، از در دوستی باهم در می آیند، و خداوند آنها را چنان باهم می آمیزد و ترکیب می کند که عالم و آدمی از نو آفربده می‌شود که خودش وعده داده: و نجعلهم الوارثین و ممکن لهم فی الارص....خیام هم همین را می گوید: گر بر فلکم دست بدیون یزدان، برداشتمی من این فلک.را زمیان، وزنو فلک دگر چنان ساختمی کآزاده به کام دل رسیدی آسان....کما فال عزوحل: و نگهلهم الوارثین و ممکن لهم فی الارص....آن الارص یرقها عبادی الصالحون ......

سناتور سنتور در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۲۵ - شیخ سعدی شیرازی:

مرا هرگز نمی گنجد دو معنی راست در باور

غزل گفتن پس از سعدی ، جوانمردی پس از حیدر

حسین جنتی

هفت اقلیم سخن را گر سخن خواهی صواب

نیست جز سعدی کسی شاهنشه مالک رقاب

آسمان شعر را گویندگان شرق و غرب‏

اختر خُرد و بزرگستند و سعدی آفتاب

وحید دستگردی

شاعر اگر سعدی شیرازی است

بافته های من و تو بازی است

آیت الله روح الله خمینی

شاعر اگر که سعدی شیراز و حافظ است

ابیات ما کجا به دل یار نافذ است

لاادری

در شعر سه تن پیمبرانند

قولیست که جملگی برآنند

هر چند که لانبی بعدی

فردوسی و انوری و سعدی

لاادری

(نسخه نفیس خطی شاهنامه موجود در کتابخانه بودلیان آکسفورد) 

در شعر سه کس پیمبرانند

هرچند که «لا نَبیَّ بَعدی»

اوصاف و قصیده و غزل را

فردوسی و انوریّ و سعدی

عبدالرحمان جامی به نقل از یکی از شعراء

در شعر سه تن پیمبرانند

قولیست که جملگی برآنند

گر چند که لانبی بعدی

فردوسی و انوری و سعدی

طغرل احرار

به زعم فقیر از عهد دولت آل سامان که اوستاد رودکی قانون شاعری ساز کرده الی الآن که یک هزار و یکصد و هشتاد هجریست چهار کس گوی فصاحت از همگان ربوده و هریک به مفتاح زبان قفل از گنجینه سخنوری گشوده و در این مدت مدید کسی نیامده که تواند لاف برابری با ایشان بزند . اول حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ، دوم شیخ نظامی قمی الاصل گنجویّ المسکن ، سوم شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی ، چهارم اوحدالدین انوری ابیوردی است و در فن قصیده گویی مهارتش بیش از بیش است بلکه از آن سه در پیش.

آذر بیگدلی

(به نقل از مقدمه یوسف و زلیخای آذر ، استاد مدرس رضوی ، ص 118 )

سناتور سنتور در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » اشعار دیگر » شمارهٔ ۲:

مرا هرگز نمی گنجد دو معنی راست در باور

غزل گفتن پس از سعدی جوانمردی پس از حیدر 

حسین جنتی

هفت اقلیم سخن را گر سخن خواهی صواب

نیست جز سعدی کسی شاهنشه مالک رقاب

آسمان شعر را گویندگان شرق و غرب‏

اختر خُرد و بزرگستند و سعدی آفتاب

وحید دستگردی

شاعر اگر سعدی شیرازی است

بافته های من و تو بازی است

آیت الله روح الله خمینی

شاعر اگر که سعدی شیراز و حافظ است

ابیات ما کجا به دل یار نافذ است

لاادری

در شعر سه تن پیمبرانند

قولیست که جملگی برآنند

هر چند که لانبی بعدی

فردوسی و انوری و سعدی

لاادری

(نسخه نفیس خطی شاهنامه موجود در کتابخانه بودلیان آکسفورد)

در شعر سه کس پیمبرانند

هرچند که «لا نَبیَّ بَعدی»

اوصاف و قصیده و غزل را

فردوسی و انوریّ و سعدی

عبدالرحمان جامی به نقل از یکی از شعراء

در شعر سه تن پیمبرانند

قولیست که جملگی برآنند

گر چند که لانبی بعدی

فردوسی و انوری و سعدی

طغرل احرار

به زعم فقیر از عهد دولت آل سامان که اوستاد رودکی قانون شاعری ساز کرده الی الآن که یک هزار و یکصد و هشتاد هجریست چهار کس گوی فصاحت از همگان ربوده و هریک به مفتاح زبان قفل از گنجینه سخنوری گشوده و در این مدت مدید کسی نیامده که تواند لاف برابری با ایشان بزند . اول حکیم ابوالقاسم فردوسی طوسی ، دوم شیخ نظامی قمی الاصل گنجویّ المسکن ، سوم شیخ مصلح الدّین سعدی شیرازی ، چهارم اوحدالدین انوری ابیوردی است و در فن قصیده گویی مهارتش بیش از بیش است بلکه از آن سه در پیش.

آذر بیگدلی

( به نقل از مقدمه یوسف و زلیخای آذر ، استاد مدرس رضوی ، ص 118 )

Majid Kamali در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۷ - در بیان آنک تن روح را چون لباسی است و این دست آستین دست روحست واین پای موزهٔ پای روحست:

این ابیات، ناگهان از حکایت استاد و شاگردان عبور می‌کنند و مولانا وارد یکی از مهم‌ترین مباحث عرفانی خود می‌شود:

رابطهٔ جسم و روح، و این‌که هویتِ واقعیِ انسان بدن نیست.

داستان استاد فقط بهانه بود؛ مولانا از مثال جنگجو که دستش قطع شده و متوجه نیست، به این نتیجه می‌رسد که وجود انسان فراتر از بدن است.

 

🟦 معنی ظاهری ابیات

تا بدانی که تن آمد چون لباس

رو بجو لابِس، لباسی را ملیس

بدن مانند لباس است.

به جای چسبیدن به لباس،
صاحبِ لباس را بجوی.

لابس = پوشندهٔ لباس لباس = بدن

یعنی:
به جای توجهِ صرف به جسم،
به روح توجه کن.

 

روح را توحید الله خوشترست

غیر ظاهر دست و پای دیگرست

روح از یاد خدا و توحید لذت می‌برد.

و غیر از این دست و پای ظاهری،
دست و پای دیگری هم وجود دارد.

 

یعنی:
انسان فقط همین اندام مادی نیست.

 

دست و پا در خواب بینی و ایتلاف

در خواب هم:

راه می‌روی دست داری می‌بینی کار انجام می‌دهی

در حالی که بدن مادی روی بستر خوابیده است.

 

آن حقیقت دان مدانش از گزاف

این را حقیقت بدان،
شوخی یا خیالِ بی‌معنا نپندار.

 

آن توی که بی بدن داری بدن

آن «تو»ی واقعی،
حتی بدون این بدنِ مادی هم نوعی بدن و ادراک دارد.

 

پس مترس از جسم و جان بیرون شدن

پس از جدا شدن روح از بدن نترس.

زیرا هویت تو فقط این جسم نیست.

 

🟩 تفسیر عرفانی

⭐ تن = لباس

یکی از قدیمی‌ترین تمثیل‌های عرفان:

بدن = لباس

روح = پوشندهٔ لباس

 

همان‌طور که:

تو لباس نیستی، بلکه لباس را می‌پوشی،

مولانا می‌گوید:

تو بدن نیستی، بلکه بدن را پوشیده‌ای.

 

پس مرگ از دید مولانا:

تعویض لباس است،
نه نابودی انسان.

 

⭐ خواب؛ مهم‌ترین دلیل مولانا

مولانا بارها از خواب استفاده می‌کند.

چرا؟

چون در خواب:

بدن روی تخت است چشم بسته است پا حرکت نمی‌کند

اما تو:

می‌بینی می‌دوی حرف می‌زنی می‌ترسی خوشحال می‌شوی

 

پس یک سطح از وجود تو
مستقل از بدن عمل می‌کند.

 

این همان چیزی است که مولانا می‌خواهد نشان دهد.

 

⭐ «دست و پای دیگر»

وقتی می‌گوید:

دست و پای دیگرست

منظورش دست و پای فیزیکی نیست.

بلکه:

توانایی ادراک حرکت روحانی آگاهی

است.

 

در عرفان:

روح نیز ابزار ادراک دارد،
اما نه از جنس گوشت و استخوان.

 

⭐ ترس از مرگ

شاه‌بیت آخر:

پس مترس از جسم و جان بیرون شدن

مولانا نمی‌گوید مرگ آسان است.

می‌گوید:

ترس تو ناشی از اشتباه در هویت است.

 

اگر فکر کنی:

من = بدن

مرگ نابودی به نظر می‌رسد.

 

اما اگر بفهمی:

من = روح

مرگ تبدیل می‌شود به:

انتقال از یک مرتبه به مرتبه‌ای دیگر.

 

🟨 ارتباط با ابیات قبل

در ابیات قبلی:

جنگجو دستش را از دست می‌دهد اما هنوز احساس می‌کند وجود دارد

مولانا از اینجا نتیجه می‌گیرد:

وجودِ انسان مساوی با اندام او نیست.

 

سپس یک گام جلوتر می‌رود:

همان‌طور که انسان فراتر از دست و پاست،

فراتر از کل بدن هم هست.

 

✨ جمع‌بندی نهایی

مولانا می‌گوید:

بدن لباسِ روح است. هویت واقعی انسان روح اوست. خواب نشانه‌ای است که آگاهی فقط وابسته به بدن نیست. انسان در مرتبه‌ای عمیق‌تر از جسم زندگی می‌کند. بنابراین مرگ نابودی نیست، بلکه جدا شدن از یک لباس است.

و خلاصهٔ سخن:

تو آن نیستی که در آینه می‌بینی؛
آنی که این تن را پوشیده و روزی آن را فرو خواهد گذا

Majid Kamali در ‫۸ روز قبل، چهارشنبه ۲۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۶ - رفتن مادران کودکان به عیادت اوستاد:

این بخش، نقطهٔ اوجِ حکایت است. مولانا می‌خواهد نشان دهد که وهمِ پذیرفته‌شده، کم‌کم به تجربهٔ واقعی تبدیل می‌شود؛ تا جایی که خودِ استاد اکنون صادقانه باور کرده که بیمار بوده و از بیماری‌اش خبر نداشته است.

 

🟦 معنی ظاهری ابیات

بامدادان آمدند آن مادران

خفته استا همچو بیمار گران

صبح، مادران به دیدن استاد آمدند.

دیدند استاد واقعاً مثل یک بیمار سنگین در بستر افتاده است.

 

هم عرق کرده ز بسیاری لحاف

سر ببسته رو کشیده در سجاف

خود را زیر لحاف پیچیده،
عرق کرده،
سرش را بسته،
و چهره‌اش را پوشانده است.

 

آه آهی می‌کند آهسته او

و مرتب آه و ناله می‌کشد.

 

جملگان گشتند هم لا حول‌گو

همه گفتند:

«لا حول و لا قوة الا بالله»

یعنی واقعاً باور کردند که بیمار است.

 

🟩 استاد اکنون خودش هم باور کرده

گفت من هم بی‌خبر بودم ازین

استاد می‌گوید:

من خودم هم از این بیماری خبر نداشتم.

 

آگهم مادر غران کردند هین

این مادران (منظور همان شاگردان در اصل) مرا آگاه کردند.

یعنی:

اگر آنها نمی‌گفتند،
من متوجه نمی‌شدم.

 

این دقیقاً همان نقطه‌ای است که مولانا می‌خواهد نشان دهد:

تلقینِ بیرونی، تبدیل به باورِ درونی شده است.

 

🟨 شاه‌بیت بسیار مهم

من بدم غافل به شغل قال و قیل

بود در باطن چنین رنجی ثقیل

من آن‌قدر سرگرم درس و گفتگو بودم
که متوجه این بیماری پنهان نشدم.

 

در حالی که ما می‌دانیم:

اصلاً بیماری‌ای وجود نداشت!

اما اکنون استاد برای آن تاریخچه هم ساخته است.

 

این از ظریف‌ترین تحلیل‌های مولانا دربارهٔ ذهن انسان است:

وقتی باوری را پذیرفتی،
بعداً برایش گذشته و توضیح هم می‌سازی.

 

🟪 مشغولیت، درد را پنهان می‌کند

چون به جد مشغول باشد آدمی

او ز دید رنج خود باشد عمی

مولانا ناگهان از داستان فراتر می‌رود.

می‌گوید:

انسان وقتی در کاری غرق است،
گاهی درد خود را نمی‌بیند.

 

این فقط دربارهٔ بیماری نیست.

ممکن است:

رنج روحی غرور حسد ترس غفلت

در درون باشد و انسان نفهمد.

 

🟦 مثال زنان مصر و یوسف

از زنان مصر یوسف شد سمر

که ز مشغولی بشد زیشان خبر

اشاره به داستان حضرت یوسف است.

وقتی زنان مصر جمال یوسف را دیدند،
چنان محو شدند که از خود بی‌خبر گشتند.

 

پاره پاره کرده ساعدهای خویش

دست‌های خود را بریدند.

 

روح واله که نه پس بیند نه پیش

وقتی انسان در چیزی غرق شود،
دیگر نه گذشته را می‌بیند و نه آینده را.

 

🟩 مثال جنگجو

ای بسا مرد شجاع اندر حراب

که ببرد دست یا پایش ضراب

در میدان جنگ گاهی دست یا پای جنگجو قطع می‌شود.

 

او همان دست آورد در گیر و دار

اما هنوز می‌خواهد با همان دست بجنگد.

 

بر گمان آنک هست او بر قرار

چون هنوز نفهمیده که دستش رفته است.

 

خون ازو بسیار رفته بی‌خبر

خون فراوان از او رفته،
اما از شدت اشتغال به نبرد متوجه نشده است.

 

🟨 نکتهٔ بسیار عمیق مولانا

اینجا دو نوع بی‌خبری را کنار هم می‌گذارد:

بی‌خبریِ راستین

مثل:

جنگجو در میدان نبرد زنان مصر در حیرت یوسف

این بی‌خبری از شدت تمرکز است.

 

بی‌خبریِ ساختگی

مثل استاد

که بیماری‌ای نداشت،
اما کم‌کم باور کرد سال‌ها از آن غافل بوده است.

 

مولانا با طنز نشان می‌دهد که ذهن انسان چقدر راحت می‌تواند داستان بسازد.

 

🟪 تفسیر عرفانی

در لایهٔ عمیق‌تر، استاد نمادِ انسانی است که:

از حقیقت خود غافل است، و هر صدایی را که از بیرون می‌آید، باور می‌کند.

گاهی مردم به تو می‌گویند:

تو ناتوانی تو شکست‌خورده‌ای تو بیمار هستی تو کم‌ارزشی

اگر این صداها تکرار شوند،
ممکن است روزی بگویی:

«درست می‌گفتند؛ من خودم هم از اول همین‌طور بوده‌ام و خبر نداشتم.»

 

✨ جمع‌بندی این بخش

مولانا نشان می‌دهد:

تلقین می‌تواند واقعیت روانی بسازد. انسان پس از پذیرش یک وهم، برای آن تاریخچه و دلیل می‌تراشد. مشغولیت شدید گاهی آگاهی را می‌پوشاند. اما خطرناک‌تر از آن، باور کردنِ یک خیالِ القاشده است.

و شاه‌بیت این بخش:

«من هم بی‌خبر بودم ازین»

یعنی:

بزرگ‌ترین پیروزیِ وهم آن است که انسان گمان کند این فکر از خودِ او برخا

۱
۳
۴
۵
۶
۷
۵۷۴۵