علی میراحمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:
آیین مهمان نوازی ایرانیان را ببینید درین ابیات
میگوید بنشین سر سفره ما و نان ما را بخور تا ما هم از دیدار چهره تو شاد شویم و کارت را هم راه بیندازیم!
گر آیی فرود و خوری نان ما
بیفروزی از روی خود جان ما
بگوییم یکسر نشان قباد
که او را چگونست رسم و نهاد
گویند بر سر در خانقاه شیخ ابوالحسن خرقانی چنین نبشته بود:
«هر که آمد بدین سرای نانش بدهید و از ایمانش مپرسید»
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:
که باور میکند شاعری که میدان رزم را آن چنان توصیف میکند صحنه بزم را این چنین به تصویر بکشد!
آنچه خوبان همه دارند تو یکجا داری!فردوسی بزرگ
یکی میل ره تا به البرز کوه
یکی جایگه دید برنا شکوه
درختان بسیار و آب روان
نشستنگه مردم نوجوان
یکی تخت بنهاده نزدیک آب
برو ریخته مشک ناب و گلاب
جوانی به کردار تابنده ماه
نشسته بران تخت بر سایهگاه
رده برکشیده بسی پهلوان
به رسم بزرگان کمر بر میان
بیاراسته مجلسی شاهوار
بسان بهشتی به رنگ و نگار
چو دیدند مر پهلوان را به راه
پذیره شدندش ازان سایهگاه
که ما میزبانیم و مهمان ما
فرود آی ایدر به فرمان ما
بدان تا همه دست شادی بریم
به یاد رخ نامور می خوریم
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۷:
در جنگ ، می کند لب خاموش کار تیغ
دادن جواب مردم نادان چه لازم است؟
صائب تبریزی
امام علی علیه السلام فرمود:
چه بسا سخنی که پاسخ آن ، «سکوت» است.
شعر، تعقیب حقیقت است از بیراهه
بیژن الهی
جهن یزداد در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۸ دربارهٔ اقبال لاهوری » ارمغان حجاز » بخش ۱۷۲ - خدا آن ملتی را سروری داد:
خدا آن ملتی را سروری داد
که تقدیرش به دست خویش بنوشت
به آن ملت سروکاری ندارد
که دهقانش برای دیگری کشت
سید حسین در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۶۵:
سلام
تصویر منبع کاغذی مطابقت ندارد. این غزل در صفحۀ بعد منبع (شمارۀ صفحه: 499) درج شده است.
تشکر
بهنام در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۲ در پاسخ به مختارِ مجبور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۱:
از توجه شما ممنونم. خدای شما هم در مجموعهی بینهایتی که شرح دادم هست. عبادتش کنید.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:
در اشعار عرفانی گاهی با عباراتی مواجه میشویم که دینم رفت یا آن دلبر دین مرا برد یا دل و دینم به باد رفت و ازین حرفها
گاهی برخی خوانندگان در اثر ناآشنایی و ظاهر انگاری اینها را به بی دینی یا کافر شدن شخص شاعر تعبیر میکنند!!
ببینید دوستان عزیز
انسان مومن و عابد در امر خداپرستی و عبادت گاهی برای خود هویتی فرض میکند در برابر خدا
یعنی در نهاد یا ذهن خویش فرض میکند که من یک نفر و خدا هم یک وجود
من عبادت میکنم خدا صواب میدهد
من نیکی میکنم خدا عوضش را میدهد
این میشود دویی!
این یکتا پرستی و توحید نیست
این هم شرک است و نوعی شرک خفی که اکثرا هم گرفتار به آن هستیم
سالک در امر عرفان و با پیمودن مسیر سیر وسلوک کم کم هم از نظر فکری و هم از بعد وجودی و روحی در میابد که هویتی در برابر آن هویت فراگیر و بینهایت خداوندی ندارد
درمیابد که خودش این میان هیچ هویتی ندارد چه برسد به اعمال و عباداتش
این برداشته شدن هویت وجودی و عبادی و فهم عقلی و دریافت روحی سالک بر این موضوع را میگویند بردن یا رفتن دل و دین
وقتی میگوید: آن دلبر دل و دین مرا برد یعنی هویت من فنا شد ؛دیگر برای خود هویتی ندارم، دیگر برای عبادتم هم هویتی قائل نیستم ؛البته همچنان تکالیف شرعی و نماز و روزه برای فرد واجب و لازم است و از او برداشته نمیشود،هرچند در چنین مرتبه ای آن عبادت هم کیفیت بالاتری پیدا میکند:در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
در نهایت این حالات روحی و عقلی وقتی می آید در شعر میشود:
دل و دینم شد و دلبر به ملامت برخاست
میشود:
دل و دین میبرد از دست بدانسان که مپرس
میشود :
دیدم از پیش که در خانه دینم چه شوداینها کفر نیست بلکه تعالی روحی وعقلی است و رهایی از پندار منیت و هویت انگاری و درک توحیدی بیشتر
علی احمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:
در روزها و شبهایی به این غزل رسیده ام که روزگاری جنگی را سپری می کنیم و مناطق اطراف کشورمان پر التهاب است و زبان حال حضرت حافظ را بهتر خواهیم فهمید.
شرابِ تلخ میخواهم که مردافکن بُوَد زورش
که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
حافظ هرگاه نقش غم را از دور می بیند شراب می خواهد . در غزل شماره صد از قول پیر می فروش چنین گفت که برای رفع غم باید شرابی داشته باشیم حال این شراب می تواند شراب انگوری باشد یا هر چیز دیگری که بتواند غم و نگرانی را بزداید .در این بیت اشاره به قدرت آن شراب دارد .شرابی تلخ و خالص که آنقدر توان داشته باشد که مرا از همه غم و غصه های دنیا برهاند و بتوانم به آسایشی برسم. فضای این بیت با نوعی ناامیدی همراه است
سِماطِ دَهرِ دونپرور ندارد شهدِ آسایش
مَذاقِ حرص و آز ای دل، بشو از تلخ و از شورَش
آنقدر از دنیا بیزار شده که سفره روزگار را دون پرور می داند و بر این باور است که روزگار فقط انسانهای پست و کوته فکر را می پسندد و به کام می رساند پس در این دنیا نمی توان شیرینی آسایش را چشید ( و باید به فکر آسایش دیگری بود) حال که چنین است بدان که حرص و طمع به دنیا یا تلخ است که باید با طعم دیگری آن را بشویی یا شور است و باید با آبی دگر رفع شوری کنی. پس به دنبال طمع در این دنیا نباش که به آسایش نمی رسی و سیراب نخواهی شد.
بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن
به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش
آسمان این دنیا هم پر از حیله است وناپایدار و نا مطمئن است و سر جنگ دارد گویا زهره در آسمان می نوازد و مریخ سلحشور جنگاوری می کند پس آن شراب را بیاور تا از این روزگار جنگ آلود رها شویم و به فضای مستی برویم.چرا؟
کمندِ صیدِ بهرامی بیفکن، جامِ جم بردار
که من پیمودم این صحرا، نه بهرام است و نه گورش
چون حالا به جای کمند بهرام پادشاه که برای صید گورخر می رفت نیاز به جام حقیقت نمایی داریم که حقایق را به ما بنمایاند و عاقبت این شکارها و جنگ ها را به ما نشان دهد.ودر ادامه می گوید من این جام را دیده ام و در صحرا نه اثری از بهرام دیدم و نه اثری از آن گورخری که صید کرده بود .صیاد و صید هردو ناپدید و مفقودند
بیا تا در مِی صافیت رازِ دَهر بِنْمایم
به شرطِ آن که نَنْمایی به کجطبعانِ دلکورش
اگر باور نداری تو هم بیا تا در این شراب خالصی که آورده ای راز روزگار را نشانت دهم ( با این شراب به فضایی از مستی می رسی که قادر به درک حقایق روزگار خواهی شد.اما شرطش این است که راز را به کسانی که سرشت پاکی ندارند و نمی خواهند حقایق را ببینند بازگو نکنی چون درد سرش بیشتر است.
حضرت حافظ همیشه در چرخه های عاشقی خود از می به عنوان پلی برای رسیدن به مستی و درک رازهای آفرینش استفاده کرده است . می نشانه امید وی به مستی و درک این رازهاست . و حالا می فهمیم که چرا به دنبال شراب تلخ است . او می خواهد به ناامیدی مطلق نرسد لذا باید با نیروی نیرومندی از امید فضای مستی را درک کند .
نظر کردن به درویشان مُنافیِّ بزرگی نیست
سلیمان با چُنان حشمت، نظرها بود با مورش
به نظر می رسد روی سخن او در این بیت با معشوق است که او را صاحب قدرت می داند و انتظار دارد نظری به درویشان کند و آنها را بپرورد تا فضای عشق ورزی در دنیا حاکم گردد. چون همانطور که در غزل شماره 49 درویشان و نقش های موثر آنها در امور دنیا را تصویر کرده این گروه عاشق پیشه، لایق حکومت و اداره دنیا هستند و امید را به جهان بر می گردانند.به معشوق می گوید اگر به این گروه نظر مثبت داشته باشی از بزرگی تو کم نمی شود مثل حضرت سلیمان که با همه عظمت خود به مورچگان هم توجه می کرد و با آنان حرف می زد.
در این بیت برخلاف بیت اول ، کاملا امیدوارانه به جهان آینده می نگرد و آرزو دارد آینده به دست درویشانی باشد که به همه چیز به دیده عشق می نگرند.اما چگونه چنین چیزی رخ داد .
کمانِ ابرویِ جانان نمیپیچد سر از حافظ
ولیکن خنده میآید، بدین بازویِ بیزورش
چون ابروی معشوق که به عاشق کشی مشهور است، چشم از من ( حافظ ) بر نمی دارد اما حتی اگر خودم نیز بخواهم مرا بکشد گویا توان از بین بردن مرا ندارد و این مرا به خنده می اندازد .
در پایان غزل به این نکته اشاره دارد که عشق جانان که همیشه در پیش چشم حافظ است، مانع از مرگ وی می شود و نیروی امید را در دل او روشن می گرداند گویا شراب مرد افکنی که حافظ طلب می کند همان توجه جانان ( معشوق ) به اوست که او را از شر و شور دنیا می رهاند و امیدوار و عاشق نگه می دارد .
علی احمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:
فکرِ بلبل همه آن است که گُل شد یارش
گُل در اندیشه که چُون عشوه کُنَد در کارش
حال و هوای غزل و اینکه انتقاداتی به معشوق وارد می کند نشان می دهد که صحبت از غزل عارفانه و معشوق ازلی نیست و با یک رابطه عشق ورزانه انسانی طرف هستیم .فارغ از اینکه مخاطب چه کسی باشد ( که البته می تواند اوضاع و احوال دوره شاه شجاع را بیان نماید ) باید به این نکته توجه داشته باشیم که اصولا حضرت حافظ به دنبال ایجاد یک فضای عشق ورزی در جامعه است و روابط انسانی با محوریت عشق ورزی را آرزومند است ولی در گیر و دار چنین روابطی دچار چالش هایی می شود و راه حل هایی را می یابد.
بلبل به عنوان نماد عاشقان از اینکه گل به عنوان معشوق یار اوست به خود می بالد و به گل می اندیشد اما گل به عنوان معشوق به دنبال آن است که برای او عشوه گری کند و با ناز از او دوری کند . این یک رابطه طبیعی بین عاشق و معشوق است و تا اینجا موضوع عجیبی مطرح نشده است .
دلربایی همه آن نیست که عاشق بِکُشَند
خواجه آن است که باشد غَمِ خدمتکارش
اما موضوع این است که قرار است یک انسان نقش معشوق را بازی کند و از این منظر حافظ بر این باور است که معشوق فقط نباید ناز کند و عاشق کشی نماید بلکه باید بزرگی کند و نگران عاشق خدمتگزار خود باشد . نوعی از مسئولیت را برای معشوق تعریف می کند . ( این موضوع باید برای جوانان امروز درس آموز باشد که وقتی عشقی زمینی را تجربه می کنند به یکدیگر مسئولانه بنگرند و این از اصول عشق ورزی است)
جایِ آن است که خون موج زَنَد در دلِ لعل
زین تَغابُن که خَزَف میشکند بازارش
یکی از پیامد های برخورد غیر مسئولانه و افراط در ناز معشوق این است که مدعیان جدید پیدا می شوند که مثل عاشقان واقعی دلداده معشوق خود نیستند و شناخت درستی از معشوق و راه عاشقی و اصول آن ندارند و فقط به ظواهر اهمیت می دهند و آنجاست که عاشق واقعی مثل جواهری فقط باید خون دل بخورد چرا که دچار زیان شده و خرمهره ای بازار این جواهر را کساد کرده است .
بلبل از فیضِ گل آموخت سخن، ور نه نبود
این همه قول و غزل تعبیه در منقارش
برای مبارزه با این چالش عاشق باید چه کند ؟ اولین کار این است که قدر و مرتبه معشوق را محترم شمارد و خود را متعلق و مدیون به معشوق بداند . اگر بلبل می تواند این همه آواز بخواند و شعر بگوید از لطف حضور گل است پس بلبل عاشق علیرغم ناز معشوق در راه عاشقی پایدار می ماند و قهر نمی کند و خضوع خود را در برابر معشوق حفظ می کند.
ای که در کوچهٔ معشوقهٔ ما میگُذَری
بر حذر باش، که سر میشکند دیوارش
دوم اینکه به مدعیان دروغین عاشقی که برو بیایی در کوی معشوق یافته اند هشدار می دهد که در این کوچه و کوی مراقب خود باشند که ممکن است مورد خشم و عتاب معشوق قرار گیرند و دیوار این کوچه ناپایدار است و روزی بر سرشان فرومی ریزد.
آن سفرکرده که صد قافله دل همرهِ اوست
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش
سوم اینکه همیشه دعاگوی سلامت معشوق باشد چرا که دلهای عاشقان واقعی دیگر هم درگیر عشق اوست . پس باید هوای سایر عاشقان را هم داشت و به ساحت عشق ورزی احترام گذاشت و همه چیز را خراب نکرد .
صحبت عافیتت گرچه خوش افتاد ای دل
جانبِ عشق عزیز است، فرومگذارش
و در مجموع به خود می گوید اگرچه ممکن است ظاهرا در عافیت و سلامت باشی اما حفظ مرام عشق ورزی مهمتر است و باید عشق را عزیز تر از هرچیز دیگر حتی سلامت دانست .اما چرا ؟
صوفیِ سرخوش از این دست که کج کرد کلاه
به دو جامِ دگر آشفته شود دستارش
چون خاصیت عشق و مرام عشق ورزی این است که مدعیان دروغین عشق را رسوا خواهد ساخت . صوفی که نماد مدعی دروغین راه عاشقی است و خود را به معشوق می چسباند و از سویی مست و سرخوش کلاه یا عمامه اش را به نشانه تفاخر کج می نهد ، دوجام دیگر از می بنوشد همین عمامه ریایش آشفته می شود و رسوا می گردد.و این نتیجه همدلی و حفظ مرام عشق ورزی به هر شکل توسط عاشقان واقعی است.
دلِ حافظ که به دیدارِ تو خوگر شده بود
نازپروردِ وصال است، مجو آزارش
و در آخر اینکه به معشوق یادآور می شود که نان و نمک خورده را به یاد داشته باشد و دیدار های پیشین و وصال را فراموش نکند و حافظ را که از ذوق دیدار و وصال معشوق نازک دل شده است آزار ندهد .
یک نکته پایانی این است که وقتی عشق ورزی را به عنوان یک مرام مطرح می کند طبعا برای هر رابطه عاشقانه در جامعه نوعی وصال تعریف خواهد شد که با وصالی که در ذهن داریم می تواند متفاوت باشد . تصور کنید که بین همه مردم رابطه عشق ورزانه ای حاکم باشد . بین مشتری و فروشنده ، بین همکار و همکار ، بین همسایه و همسایه و... و آن وقت وصال را برای هریک از این روابط معنا کنید . حافظ به دنبال چنین فضایی می گردد نه اینکه همه مردم در آغوش یکدیگر باشند.
مهدی بایندری در ۶ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ در پاسخ به محمد راستگو دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فی التوحید باری تعالی جل و علا » فی التوحید باری تعالی جل و علا:
درود بر شما
در مورد بیت اول درست فرمودید که اشاره به داستان مور و سلیمان دارد...
بست موری را کمر چون موی سر، به اناتومی مورچه اشاره دارد که اتصال سر و شکم از طریق اتصالی نازک مثل موست
کرد او را با سلیمان هم کمر
هم کمر شبیه حالتی که کشتیگیران در هنگام مسابقه روبروی هم قرار گرفته و دستها را در کمر هم حلقه میکنند، یعنی مور و سلیمان را هماورد قرار داده
اما در مورد بیت دوم
خلعت اولاد عباسش بداد
همانطور که میدانیم بنی عباس به سیاهجامگان معروف بودند و تنپوش سیاه نماد آنها بوده، (بخوانید جنبش سپیدجامگان به رهبری مقنع را در مبارزه با عباسیان که سیاهجامگان باشند) این بیت اشاره میکند که مورچه خلعت بنیعباس را پوشیده و اشاره به رنگ سیاه مورچه دارد (هم بطور ضمنی با بیت قبلی ارتباط معنایی دارد که مورچه در مقام سلیمان هم قرار گرفته و هم با مصرع بعدی که این جایگاه بیزحمت بدست آورده)
طا و سین بی زحمت طاسش بداد
طاس، گودالیست که بعضی حشرات از خاک نرم فراهم میاورند برای به دام انداختن طعمه
چو در طاس لغزنده افتاد مور/رهاننده را چاره باید، نه زور
و طا و سین اشاره به شروع سوره نمل(بمعنای مورچه) دارد که با حروف مقطعه (طس) آغاز میشود و یعنی بدون آنکه مورچه زحمتی در این مورد کشیده باشد خدا سوره نمل را در مورد ان نازل کرده است.
آریا در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تکبیتهای برگزیده » تکبیت شمارهٔ ۱۵۳۴:
وزن، در مصرع دوم دچار اشکال است.
علی احمدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:
ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش
« دور » و « تسلسل » در فلسفه در بحث علیت به کار می رود و هردو باطل و غیر ممکن است .
دور غیرممکن است یعنی اینکه دو آفریده نمی توانند آفریننده یکدیگر باشند و تسلسل غیر ممکن است یعنی اینکه سلسله آفریده ها باید در نهایت به آفریننده ای ختم شود که خودش آفریده کسی نباشد.
حضرت حافظ در این بیت می خواهد تلویحا بگوید که در عالم عشق دور و تسلسل غیر ممکن نیست . اگر ساقی خود معشوق باشد که با چشمان مست خود بخواهد عاشق مست را به سوی خود بکشد پس مشتاق عاشقی محتاج است وهر دو در عالم مستی یکدیگر را می ربایند و معلوم نیست کدامیک اول آن دیگری را می رباید و حجابی بین عاشق و معشوق نیست پس «دور» رخ داده است .
از طرفی در چرخه های عاشقی این اتفاق یعنی به هم رسیدن عاشق و معشوق و درک یکدیگر بارها رخ می دهد . بارها این حجاب در عالم مستی برداشته می شود و عاشق و معشوق باهم حضور می یابند.بارها معشوق عاشق کشی می کند و بارها عاشق را به عشق زنده می گرداند و می آفریند . لازم نیست سلسله آفریده ها ردیف شوند بلکه همین عاشق ، توسط همین معشوق بارها آفریده می شود و این خود نوعی تسلسل است .
پس در عالم عشق برخلاف عالم عقل، دور و تسلسل امکان پذیر می شود.و در اینجا عاشق از معشوق می خواهد تا در گرداندن ساغر می و ایجاد مستی تعلل نکند تا حضور دیگری در عالم مستی فراهم شود.
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ در پاسخ به مجید محمدپور دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
بیت ششم به نظرم بهترین بیت این غزل است
به نظرم منظور شاعر آنست که کرم و بخشش عام خداوندی نیک و بد نکرد و همه را یک کاسه کرد و ما را هم به اصطلاح داخل آدم کرد!
در مورد آفرینش میشود آفریدن موجودات و زندگی بخشیدن به همگان خواه نیک یا بد و در مورد آمرزش میشود آمرزش همگان
ببینید این نگاه چه مقدار امیدبخش و دارای وسعت است!
به هر صورت این بیت درخششی است از نور و امید در میان این تاریکی ها
در نوبت بار عام دادن
باید همه شهر جام دادن
نظامی
علی احمدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:
باغبان گر پنجروزی صحبتِ گل بایدش
بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش
اگر باغبان مایل است در وقت روییدن گل مدت کمی گل را در کنار خود داشته باشد باید مانند بلبل که در دوری از گل زخم نیش خار را تحمل می کند صبر نماید.رسیدن به وصال باید با صبر همراه باشد .«صبر کن حافظ به سختی روز و شب /عاقبت روزی بیابی کام را»
ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال
مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش
ای دل ممکن است در راه عاشقی ( زلف یار ) پریشان و بیقرار گردی . به اضطراب بیفتی و گاهی پشیمان شوی و بگویی چرا به این راه وارد شدم چرا به زندگی عادی خودم ادامه ندادم .اما بدان اینها مداخله های عقل مصلحت اندیش توست که تو را به اضطراب می افکند اگر زیرک باشی این زلف دام نیست بلکه راهی برای رسیدن به چهره زیبای یار است و تو اصل حقیقت را در وصال خواهی یافت پس صبر پیشه کن.
رندِ عالمسوز را با مصلحتبینی چهکار
کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش
اگر در راه عاشقی گام نهاده ای رند باش . رند برای پاکی درون خود دیگر به برون و مایملک خود نمی اندیشد و مصلحت بین نمی تواند باشد او در برون چیزی برای از دست دادن ندارد چون همه دارایی هایش ارزشی بیش از چیزهای سوخته ندارد .. تدبیر و تامل مربوط به کسی است که مایملکی دارد و باید برایش چاره اندیشی و برنامه ریزی کند.( مُلک اگرچه به معنای مملکت است ولی به همه دارایی های انسان هم قابل اطلاق است)
تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافریست
راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش
تقوی همه آن باید ها و نباید هایی است که بر اساس باورهای اعتقادی شکل می گیرد و در شریعت به آن حکم می کنند و گناه و ثواب را معین می کنند و انسان را به پیروی از آن فرا می خوانند . به عبارتی تقوی به تو می گوید برو یا نرو ، بکن یا نکن .... دانش هم مجموعه دانسته های بشر است که آن هم در نهایت مجموعه ای از دستورالعمل ها را برای انسان مشخص می کند و دوباره به او می گوید که چه کاری را بکند و چه کاری را نکند و چگونه راه خود را در مسیر زندگی ادامه دهد . به باور حافظ اینها در راه عاشقی ( همان طریقتی که مطلوب اوست) کمکی نمی کند چون به انسان فرمان می دهند که چگونه برود . اما در راه عاشقی معشوقی هست که به عاشق می گوید چگونه به سویش بیاید پس اگر پوینده راه عاشقی هستی حتی اگر صدها هنر و دانش و باور داشته باشی باید دلت را به او بسپاری تا تو را به سوی خود بکشاند. پس علاوه بر صبر باید توکل کنی یعنی دلت را بسپاری .(توکل از ریشه « و ک ل » است وقتی کسی را وکیل می گیری در واقع کار خود را به او می سپاری و توکل نیز دل سپاری به یار است)
با چُنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرام
هر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدش
وقتی با چنین زلف و رخی روبرو هستی دیگر به چیز یا کس دیگری نباید نظر کنی چراکه اگر واقعا طالب یک روی زیبا مانند گل یاسمین وزلف پیچ و تابدار و مجعدی مثل گل سنبل هستی همین معشوق برایت کافیست و نظر بازی دیگر حرام است .حضرت حافظ در این بیت تلویحا نگاه عرفانی خود را ارائه می کند و معشوق مورد نظر خود را منحصر به فرد می داند گویا این معشوق می تواند در دسترس همگان هم باشد و تنها اوست که ارزش نظر بازی و دلسپاری دارد.
نازها زان نرگسِ مستانهاش باید کشید
این دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدش
با توجه به این دل شوریده که سوم شخص بیان شده به نظر می رسد در مصرع اول باید به جای کشید عبارت « کِشَد» درست باشدیعنی این دل شوریده برای اینکه آن جعد و کاکل نصیبش شود باید بسیار ناز آن چشمان مست معشوق را بکشد.
باید توجه کرد که جعد و کاکل هردو از اجزای زلف یار یا همان راه عاشقی است منتها در مقامهای جداگانه . حال می گوید باید ناز چشمان مست یار را بکشی تا اینکه تازه به قسمتهای خوب این راه برسی که این نیز بیانگر الزام صبر در این راه است.
ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند
دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش
ظاهر این بیت حکایت از آن دارد که به مخاطب خود یعنی ساقی می گوید برای رساندن می و ایجاد مستی تعلل نکند چون دور دور عاشقان است و همه جمعند پس باید پی در پی شراب برسانی و عاشقان بیقرار را برای درک معشوق در مستی آماده کنی .اما با آوردن کلمات دور و تسلسل که از عبارات مشهور فلسفی است باید به مطلب دیگری جداگانه اشاره نمود .که در پی نوشت همین مطلب به آن اشاره خواهم کرد .
کیست حافظ تا ننوشد باده بیآوازِ رود
عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش
رود یک ساز است و حضرت حافظ می فرماید لازم نیست حافظ بدون نوای رود می ننوشد و مست نشود مگر حافظ کیست ؟ او یک عاشق فقیر است و تجمل نمی خواهد .یعنی راه عاشقی ساز و برگ و ابزار نمی خواهد فقط باید با صبر و توکل، آماده مستی باشی تا حضور معشوق را درک نمایی.
علی احمدی در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:
وقتی راه عاشقی را برمی گزینی هم می خواهی دیگران را به این راه دعوت کنی و هم باید سختی های راه را تحمل کنی و هم باید ملامتگران را توجیه نمایی . به نظر می آید این غزل در این راستا سروده شده است.
صوفی گُلی بچین و مُرَقَّع به خار بخش
وین زهدِ خشک را به مِی خوشگوار بخش
صوفی نماد کسانی است که راهی را برگزیده اند که به زعم آنها به حقیقت خواهد رسید و خود حضرت حافظ هم جزء این دسته بوده است . به صوفی می گوید بین گل و خار چرا به خار چسبیده ای اگر پیراهنت مانع است آن را بر همان خار رها کن و گل را بچین . به عبارتی راه درست رسیدن به حقیقت را انتخاب نما . راه پیشین با زهد خشک و همراه ریا به پیش می رفت آن را با شرابی گوارا جابجا کن . در اینجا « به » یعنی « در ازای» است.یعنی زهد خشک را بده و شراب گوارا را بگیر.
طامات و شَطح در رَهِ آهنگِ چنگ نِه
تسبیح و طَیلَسان به مِی و مِیگُسار بخش
در مجموع طامات و شطحیانت به معنای هر آن چیزی است که در راه زهد ریایی آموخته ای و به هم بافته ای و باوری در ذهنت ساخته ای. اینها را در ازای موسیقی ساز چنگ رها کن .و تسبیح و لباس زاهدانه را هم برای گرفتن شراب به میخانه بده و گرو بگذار .در این بیت هم می خواهد صوفی به راه جدید یعنی راه عاشقی وارد شود چون از راه زاهدان خیری نمی بیند و به حقیقت نخواهد رسید.در راه عاشقی، حدیث مطرب و می است که به کار می آید و تو را به مستی می رساند .
زُهدِ گران که شاهد و ساقی نمیخرند
در حلقهٔ چمن به نسیمِ بهار بخش
صفت «گران» یعنی سنگین که در پی کلمه زهد آمده یعنی این زهد پر از تشریفات و آداب آنچنانی که سنگینش کرده است .می فرماید خوبرویان و ساقیان خریدار این زهد پر از آداب و تشریفات نیستند اینها را در گلزار و چمنزار که وارد شدی به نسیم بهار ببخش و رهایش کن .این زهد در راه عاشقی جواب نمی دهد.
در مجموع می گوید این باور ها و رفتارهای زاهد مآبانه در راه عاشقی به کار نمی آید
راهم شراب لعل زد ای میرِ عاشقان
خونِ مرا به چاهِ زَنَخدانِ یار بخش
پس در راه عاشقی چه چیزی کمک می کند ؟ آن لب لعل وشی که شرابی به عاشق نوشانده ورهزنی کرده و او را مست خویش کرده و به دنبال خود می کشد و به همین دلیل است که از سرحلقه عاشقان می خواهد خونش را در این راه از عاشق طلب کند و در چاه زنخدان ( جایی در چانه که نزدیک همان لب لعل وش است ) بریزد . عاشق چیزی را درک کرده که حاضر است در این راه خونش ریخته شود حتی اگر به وصال هم نرسد.چنین جاذبه ای در زهد خشک با همه تشریفاتش دیده نمی شود.
یا رب به وقتِ گُل، گُنَهِ بنده عفو کن
وین ماجرا به سروِ لبِ جویبار بخش
او با خداوند هم حرف دارد می گوید حتی اگر ورود به راه عاشقی به زعم زاهدان و صوفیان گناه است ، در این موسم بهار که وقت روییدن گل است این گناه را به خاطر آن سرو کنار رودخانه بر من ببخش. استفاده از سرو بسیار هنرمندانه است . حافظ سرو را به نوعی نماد درخت بلند و رونده عشق ورزی و تاثیر آن در جهان می داند و در اینجا از خداوند می خواهد به خاطر تبلیغی که برای گسترش عشق ورزی در جهان کرده است او را عفو کند.
ای آن که رَه به مشربِ مقصود بُردهای
زین بحر، قطرهای به منِ خاکسار بخش
او آنقدر مشتاق این راه است که بر این باور است که عده ای در این راه عاشقی به مقصود هم رسیده اند و از آبشخور آن نوشیده اند لذا از آنها می خواهد از آن دریای مقصود به او که مانند خاکی تشنه است آبی ببخشند.
شکرانه را که چشم تو رویِ بتان ندید
ما را به عفو و لطفِ خداوندگار بخش
و به ملامتگران می گوید که خدا را شکر که شما از آنچه ما را به خود جذب کرده خبر ندارید و این بتان را درک نکرده اید بروید خدا را شکر کنید و اگر خداوند را قبول دارید ، به شکرانه آن ما را هم به عفو و بخشش خداوند حواله کنید. ( خدا خودش می داند چه کند)
ساقی چو شاه نوش کند بادهٔ صَبوح
گو جامِ زر به حافظِ شب زنده دار بخش
و در پایان نیز مثل همیشه خودرا لایق تشویق و تمجید از سوی پادشاه می داند حتی اگر پاداشی هم در کار نباشد . به ساقی می گوید وقتی صبحدم شاه شراب می نوشد بگو که آن جام پر از طلا را به حافظ شب زنده دار ببخشد.
مجید محمدپور در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
بیدل در این غزل یک کلمه را ده بار تکرار کرده: «تاریکی». این فقط ردیف نیست؛ این یک تکنیک هنری است.
دقت کن که در هر بیت، «تاریکی» معنای تازهای پیدا میکند:
بیت اول: تاریکیِ بیعدالتی و بیخبری جهان.
بیت دوم: تاریکیِ ناآگاهی دل.
بیت سوم: تاریکیِ فریب دنیا.
بیت چهارم: تاریکیِ نادیدنی بودن حقیقت.
بیت پنجم: تاریکیِ مسیر زندگی.
بیت ششم: تاریکیِ خلوتی که در آن تحول رخ میدهد.
بیت هفتم: تاریکیِ وجود انسان که نیازمند چراغ است.
بیت هشتم: تاریکیِ اندوهِ انباشته.
بیت نهم: تاریکیِ راه سالک، حتی پس از سوختن.
بیت آخر: تاریکیِ راز دل که دیگران به آن راه ندارند.
یعنی بیدل با یک واژه، ده جهان مختلف ساخته است. این از ویژگیهای سبک هندی است؛ شاعر یک کلمه را تکرار میکند، اما هر بار افق معنایی تازهای از آن میگشاید.
مجید محمدپور در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
به رنگآمیزی عنقا جهانی میکشد زحمت
تو هم زین رنگ میپرداز تصویری به تاریکی
این بیت از شاهکارهای بیدل است.
عنقا اصلاً دیده نمیشود.
حالا فرض کن بخواهی نقاشیاش کنی!
یعنی:
تمام دنیا دارد چیزی را توصیف میکند که هیچکس ندیده است.
این دقیقاً نقد ذهن انسان است.
ما دائماً درباره چیزهایی حرف میزنیم که تجربه نکردهایم.
حتی درباره خدا...
حتی درباره عشق...
حتی درباره خودمان...
در حقیقت داریم عنقا را رنگ میکنیم.
مجید محمدپور در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
دلی روشنکن از تشویش این ظلمتسرا بگذر
بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی
این بیت خلاصه غزل است.
بیدل نمیگوید:
دنیا را درست کن.
نمیگوید:
مردم را اصلاح کن.
فقط میگوید:
چراغ خودت را روشن کن.
این نگاه، شباهت عمیقی با پروژه «خاموشی درون» تو دارد؛ تمام تأکید آن هم بر مراقبت از چراغ درون است، نه جنگیدن با تاریکی بیرون.
مجید محمدپور در ۶ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
ظریفترین نکته غزل
تقریباً در تمام ابیات، بیدل یک تقابل پنهان ساخته است:
چراغ ↔ تاریکی
دل ↔ چشم
محبت ↔ مس
شمع ↔ شب
عنقا ↔ تصویر
زنجیر ↔ صدا
اما یک تقابل عمیقتر هم هست:
دیدن ↔ بودن
بیدل بارها نشان میدهد که مشکل اصلی انسان، نادیدن نیست؛ بیچراغ بودن است. اگر چراغ دل روشن شود، همان تاریکی نیز معنا پیدا میکند.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵: