برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۴ در پاسخ به میم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴:
اشکش قبادان فرزند قباد نیز خود از بزرگترین پهلوانان ایران است و بهمراه رستم و گودرز و قارن و سام و گرشاسپ از هفت پهلوان بزرگ ایران است
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش
یکی گرزدار از نژاد قباد
براهی که جستیش بودی بپاد
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدان شادمان گردش روزگار
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
بدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
بدان بخت بیدار و فرخنگین
--
سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه
--
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند
-
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد
--
ابرراست بود اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم
چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست--
چو آگاه شد اشکش آمد به راه
ابا لشکری ساخته پیش شاه
و زآن مرز چندان که بد خواسته
فراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دید
و زآن نامداران یکی برگزید
--
بفرمود تا اشکش تیز هوش
بیارامد از غارت و جنگ و جوش
بیاراست باغ از گل و میوه دار
به اشکش بفرمود تا با سپاه
به مکران بباشد یکی چندگاه
-
به اشکش بفرمود تا سوی زم
برد لشکر و پیل و گنج درم
--
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ
که از ژرف دریا ربودی نهنگ
--
ببارید بر شیده اشکش تگرگ
فراز آوریدش به نزدیک مرگ
--
وز آن سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین
-
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وز آن سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
-
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
-
به اشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزاربشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
-
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۸ در پاسخ به میم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴:
قباد پسر بزرگ کاوه آهنگر برادر قارن رزمزن و عموی کشواد زرین کلاه پدر گودرز است . قباد همچنان پدر یکی از بزرگترین پهلوانان ایران است پهلوانی که پیوسته به همراه رستم است و از هفت پهلوانیست که به همراه رستم برای یاری ویژن به توران رفت آری قباد پدر پهلوان و یل فرمانده بلوچان اشکش قبادان است
قباد از زمان فریدون سردار سپاه ایران بود فریدون او را برای جنگ با چینیان به جنگ کوش دندان پیل فرستاد و او در جنگ چینیان بسیار دلاوری نمود
باری
فریدون بیامد سپه بنگریدگزیده سپاهی پسندیده دید
همی بر قباد آفرین کرد یاد
سپهبد زمین پیش او بوسه داد
وز آن جا سپه برگرفت و برفت
بنه بر نهاد و ره اندر گرفت
وز آن جا سوی کوش از ایرانیان
بپرداخت و بگشاد بند از میان
یکایگ به کوش آمد این آگهی
دل از رامش و کام کرد او تهی
سپه را طلب کرد و خواندش پگاه
چو مور و ملخ پیشش آمد سپاه
برآمدش چارصد هزاران سوار
دلیران دشت و گزینان کار
چنین گفت کوش از سر سروری
جهان را بگیرم بدین لشکری
از ایشان گزین کرد سیصد هزار
سوار هژبر افگن نامدار
درِ گنج بگشاد و روزی بداد
پذیره شد از شهر پیش قباد
ز کوش آگهی یافت وز لشکرش
ندیدند کس روی رفتن برش
همان جایگه کرد لشکر درنگ
بر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ
چو کوش اندر آمد به دو روزه راه
سپهبد بیاراست یکسر سپاه
شب و روز هشیار بودن رواست
که بر راه دمکش یکی اژدهاست
برون کرد گردی ز کارآگهان
فرستاد نزدیک دشمن نهان
گرفتند و بردند نزدیک کوش
که این را به ره برگرفتیم دوش
همانا کز ایران سپاه آمدهست
که شوریده نزدیک شاه آمدهست
بدانست چون روی وی دید زرد
که جاسوس ایران سپاه است مرد
همی خواست تا بازگردد به راه
دهد آگهیشان ز ساز و سپاه
شما را که فرمودی بیروی کار
همه کار درویش دارید خوار
یکی مرد بیچاره کز گاهِ بام
بگردد ز بهر خورش تا به شام
نشان چیست کارآگهان را براین
تهی کرد نتوان ز مردم زمین
بدو گفت هر جا که خواهی بگرد
نیارد کست گفت کز راه گرد
تن مرد را تازهتر شد روان
نیایش نمود و برون شد دوان
به لشکرگه اندر بگشت و بدید
یکایک سلیح و سپه بنگرید
به دانش نگه کرد و برگشت زود
سپهدار را بازگفت آنچه بود
بگشتم، چو گشتم ز کُشتن یله
بدان سان که پایم شدهست آبله
سپاهش به دانش بدیدم همه
بس از رازشان بررسیدم همه
گزیده سپاهیست افزون ز مور
بران تیغ و برگستوانور ستور
بدین ساز و آرایش و دستگاه
ندیدیم لشکر به درگاه شاه
مگر آن که با قارن رزمزن
سوی روم رفتند از این انجمن
چو این داستان کرد جاسوس یاد
همانگه بدانست فرّخ قباد
فرستاده را زآن یله کرد کوش
بدان تا ببیند سپه را به هوش
همان ساز و آرایش چینیان
ببیند بگوید به ایرانیان
دل لشکری بشکند زین سخن
سپهبد چنین گفت با انجمن
که دانم که چندان نباشد سپاه
که ضحّاک را بود در رزم شاه
ببین تا فریدون فرّخ چه کرد
ز ضحّاک و لشکر برآورد گرد
من امروز با این سپاه آن کنم
که از آمدنشان پشیمان کنم
چنان برکنم بیخ ایشان ز جای
به فرّ فریدون و زور خدای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
همانگه تنی چند را برنشاند
یلان سپه را همه پیش خواند
چنین گفت کاین دیوزاده ز چین
کشیدهست بر ما سپاهی گزین
چنان بینم اکنون که امشب پگاه
یکی کنده سازیم پیش سپاه
گرفته سر کنده جز چند جای
که باشد ره مردم و چارپای
که من بیگمانم که آن دیوزاد
شبیخون کند بر سپاه قباد
چو آن بار پیشین به نستوه کرد
دل شاه ایران پُر اندوه کرد
کنون زآن دلیری سپاه آورد
شبی لشکر کینهخواه آورد
بود کایزد دادفرمایِ داد
دهد مر مرا داد از آن دیوزاد
من اکنون فرستم فرستادهای
جوانی هشیوار و آزادهای
بدارم به گفتارشان روز چند
بدان تا شود کنده ژرف و بلند
شما راه دارید یکسر نگاه
نباید که آگه شود زآن سپاه
بزرگان بر او آفرینخوان شدند
وزآن دانش و رای شادان شدند
همان شب گرفتند بیراه و راه
یکی کنده کردند پیش سپاه
به پهنا و بالا ده اندر چهل
سرش راست کرده به خاشاک و گل
چنین بیگمان کرده هر جای راه
که بیگانه نشناختی جز سپاه
سپهبد فرستاد نزدیک کوش
سواری سرایندهای تیزهوش
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۲۲:
پهلوان بزرگ ایرانیان فرمانده بلوچان اشکش قبادان
پس گستهم اشکش تیزگوش
که با زور و دل بود و با مغز و هوش
یکی گرزدار از نژاد قباد
براهی که جستیش بودی بپاد
سپاهش ز گردان کوچ و بلوچ
سگالیده جنگ و برآورده خوچ
کسی در جهان پشت ایشان ندید
برهنه یک انگشت ایشان ندید
درفشی برآورده پیکر پلنگ
همی از درفشش ببارید جنگ
بسی آفرین کرد بر شهریار
بدان شادمان گردش روزگار
نگه کرد کیخسرو از پشت پیل
بدید آن سپه را زده بر دو میل
پسند آمدش سخت و کرد آفرین
بدان بخت بیدار و فرخنگین
--
سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه
--
بفرمود رستم بسالار بار
که بگزین ز گردان لشکر هزار
ز مردان گردنکش و نامور
بباید تنی چند بسته کمر
چو گرگین و چون زنگهٔ شاوران
دگر گستهم شیر جنگ آوران
چهارم گرازه که راند سپاه
فروهل نگهبان تخت و کلاه
چو فرهاد و رهام گرد دلیر
چو اشکش که صید آورد نره شیر
چنین هفت یل باید آراسته
نگهبان این لشکر و خواسته
همه تاج و زیور بینداختند
چنانچون ببایست برساختند
-
برفتند با رستم آن هفت گرد
بنه اشکش تیزهش را سپرد
--
ابرراست بود اشکش و گستهم
سواران بسیار با او بهم
چپ لشکر شاه توران ببرد
درآمد چو باد اشکش از دست راست
ز گرسیوز تیغ زن کینه خواست--
چو آگاه شد اشکش آمد به راه
ابا لشکری ساخته پیش شاه
و زآن مرز چندان که بد خواسته
فراز آورید اشکش آراسته
ز اشکش پذیرفت شاه آنچه دید
و زآن نامداران یکی برگزید
--
بفرمود تا اشکش تیز هوش
بیارامد از غارت و جنگ و جوش
بیاراست باغ از گل و میوه دار
به اشکش بفرمود تا با سپاه
به مکران بباشد یکی چندگاه
-
به اشکش بفرمود تا سوی زم
برد لشکر و پیل و گنج درم
--
چو لهراسب و چون اشکش تیز چنگ
که از ژرف دریا ربودی نهنگ
--
ببارید بر شیده اشکش تگرگ
فراز آوریدش به نزدیک مرگ
--
وز آن سو که اشکش بشد همچنین
بپردازم اکنون سراسر زمین
-
چو لهراسب و چون اشکش تیزچنگ
چو رستم سپهبد دمنده نهنگ
ز کشمیر و کابل برآورد گرد
وز آن سو که شد اشکش تیزهوش
برآمد ز خوارزم یکسر خروش
-
و دیگر که از رستم دیو بند
ز لهراسب وز اشکش هوشمند
-
به اشکش بفرمود تا سی هزار
دمنده هژبران نیزه گزاربشد با بنه اشکش تیزهوش
که دارد سپه را بهرجای گوش
به بیژن بفرمود رستم که شو
تو با اشکش و با منیژه برو
-
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۳:
بخشی از کین سیاوش بگزارش طبریفردوسی نوزده سال پس از طبری چشم بجهان گشود طبری دانشمند دین بود فقیه بود او روزگاری یکی از امامان اهل سنت مانند ابوحنیفه و شافعی بود . با اینهمه طبری از ایران نیز چشم نبسته . او گویه دیگر از نامهای شاهنامه مانند بیی برای گیو و وسپافرید برای فرنگیس وکیخسرونه برای کیخسرو میاورد و بسیاری از خویشان کیخسرو و پدرانش و همچنین بسیاری از پهلوانان ایران را با پدرانشان یاد میکند که به شناخت ما یاری میرساند همچنین گویه های دیگر از نامها را اورده:
« دخت فراسیپ و مادر کیخسرون نامش وسپافرید است و انرا وسپفره و گسپفره (فرنگیس) گویند
نخست کیخسرو توس نوذران و برزافره کیکاوسان و بیی گودرزان (گیو گودرز) را با سی هزار کس به توران فرستاد و سیاوخش را از زنی به نام برزافرید پسری به نام فروذ بود توس به لغزش سوی کلات شهر او رفت و فروذ کشته شد
سپس سپاه از گاسبرود(این رود به نام فرنگیس است ) گذشت و افراسیب سپاهی به همراهی پیران ویسگان و برادرانش وتراسیپ گودرزان داماد فراسیپ و هماسپ پشنگان به جنگ انان گسیل کرد وبه شهر واشن جنگ در پیوست وان روز برزافره چون بزرگی کار و بسیاری کشتگان دید سستی پدید اورد و درفش بر سر کوه برد و بدین سستی ، کار بر گودرزیان سخت افتاد و گودرزوندیان پای فشرده ، تاخت همه بر سرایشان امد و بدان روز هفتاد تن از فرزندان گودرز به یک تاخت جان باختند و در این جنگ مردان بسیار از دوسویه کشته شد.
پس برزافره باسپاه شکسته و اندوه بسیار برگشت و بسیارش بنکوهیدند
پس کیخسرو پاس گودرزیان داشت وبه دلداری گودرز و پُرسه پسرانش شد و از نیکوکاریشان براستای ایران بسیار یاد کرد و پاس نیکی گشوادوند(خاندان کشواد ) گودرز را گفت که سپاه و گنجینه زیر دستان تست تا کین فرزندان بازستانی و اورا فرمود که آماده بسیجیدن باش
گودرز شاه را پاسخ گفت که پیروز شاها تا هرآنچه ناخوشآید بر جان بندگان آید نه بر آریان و شاه آریان فرزندانم کشتگان و زندگان و نیز جان من برخی شاه بادا و شاد بادی ما پراسیاب رها نکنیم و آسمان گردد و ما گردیم و اسیا به هنگام و پیروزی به سرانجام است پره آسیا دیروز بر سر ما بود و فردا بر سر پراسیو (افراسیاپ ) بگردانیمبامدادان فرداروز کیخسرو سران سپاه و مهان میهن بخواند و از آهنگ کار آگاهشان کرد و نامه نوشت و به هرسوی هیون بسی داشت ( گسیل داشت ) و مرزبانان و پهلوانان را فرمود که سی بلخ بسیجند و به دشت شاهستان گرد آیند و چون پهلوانان دور و نزدیک همه امدند کیخسرو خود به آهنگ کار برخاست وشمار سپاهیان گزارد و کم و بیش ان بشناخت و به همه کارش نیک پرداخت و چون کار راست و سپاه خدایگان درست دید ، گودرز گشوادگان و میلاذ گرگین و آغچ بهذان وهمچنین اغچ شومهان را فرا بخواند و این اغچ پس سیاوش از کنیزکی به نام شومهان بود(شومه گویه ایست از سومه و هومه گیاه آیینی ایرانیان ) و آگاهشان کرد که میخواهد از چهار بر تورانیان را بر گیرند سپاه زورا و بزرگتر از سوی خراسان به گودرز سپرد وچندین لشگر دیگر بهمراه بسیاری از سپهبدان چون کاکایش فرابرزه پسر کیگاوس و بیی گودرزان بدان افزود و درفش کاویان را به گودرز سپرد وپادشاهان درفش کابیانی را پیش از این به هیچ فرمانده نسپرده بودند مگر در کارهای بسیار بزرگ ان را با فرزندان گسیل میداشتند
و میلاد رابا بسیاری اسپهبدان از سوی چین گسیل داشت و اغچ بهذان را از سوی خزر فرستاد و آغچ شومهان پسر را با سی هزار سپاهی درست ، بهمراه برادران و پسران مامکانش و دگربیوندیان از فرزندان کیبیَه نیای بزرگش گسیل داشت و او را فرمود که از میانراهی گودرز و میلاد رودو گویند کیخسرو برادر شومهانیش را ویژه کین سیاوخش فرستاد که خون سیاوخش خواستن را بر خود سوگند داشته بود
و اینان هر یک به ره خویش برفتند و گودرز از خراسان به توران شد و آغاز با پیران ویسگان بود و میانشان جنگی سخت و یادمان درگرفت و در همین بود که بیژن بیی (بیژن گیو ) خمان ویسگان (هومان ویسه ) را تن بتن بکشت و گودرز پیران را .
سه سپاه دگر همی کوشید هر یک از سویی -
و پیرو کیخسرو دگر پهلوانان امدند و کیخسرو آهنگ افراسیاب کرد و به گودرز پیوست وگودرز سپاه بر تورانیان تاراند و چرخ بر انان چرخاند و گذارنده تیغ در توران گذارد و (و بیدین جنگ که دوازده رخ گویندش بود که ) سرسپهبدان وجانشین افراسیاب ونامزد شاهی پس از او پیران وگروه بسیاری از برادرانش چون خمان و اوستهن و گلپاد و سیامگ و بهرام و فرشخاذ و فرخلاد و از پسرانش چون رویین پیران که پیشگام فراسیاب بود و گروهی از برادران فراسیاب مانند رتدرای و اندرمان و اسفخرم (اسپهرم)و اخست کشته شدو بروای پشنگان (گروی زره)کشنده سیاوخش ببند امد و گودرز بندیان را سی هزار شمار کرد و زرو سیم و خواسته در شمار نبود و کشتگان پانصدهزار و اندی بودند و گودرز بزرگان را گفت که هر کس بندیان خویش را و کشتگان ناماور را نزد درفش خویش اورد تا کیخسرو چون بگذرد بنگرد
و کیخسرو با گروهی از برگزیدگان بدیدار گودرز و سپهبدان آمد و سوی آوردگاه و سپاهیان بر درفش درفش گذر کرد و نخستین کس از کشتگان که دید پیران بود نزد درفش گودرزیان چمانش چون بر پیران افتاد ایستاد پس گفت:ای کوه سخت/ای سرَه بنیاد پایدار/ بالا چکاد/ ای استوار پایگه ای بازدار/ مگر نهت نگفته بودمی زکارزار ؟ و از نشستنت میان ما ودشمنان ما در این نبردِ کینه خواستار؟
مگر بجان نکوشیدمت مگر /مگرکه شاهی نمیدادمت مگر /که بد برگزیده ای؟ /
تو راستگوی خوبکار/ برادران نگاه دار/ نو رازدار راز دوستان بروزگار/
مگر نگفته بودمت فریبکاری فراسیاب /که نیست مهربانیش/تو پند ناشنیده مانده ای بخواب /
و ناگهان ترا میان گرفته اند بچه شیرهای خاک آریان/ دلیرهای کشورکیان/
فراسیاب کو؟چرا بسنده ات نشد؟ و رفته ای از این جهان به باد داده تخم ویسگان /
تفو به بردیاریت/ به دانش وخرد به بخششت /به راستگوییت به نیک کاریت/ که ما کنون نشسته زخم بردلان به سوگ تو /و کیخسرو همچنان سوگ مویه پیران سر داد تا سوی درفش بیی(گیو) گودرزان بشد
و چون اندر ایستاد آنجا بروای پشنگان را زنده در بند بیی یافت زان بپرسید گفتندش که این بروای پشنگان کشنده سیاوخش و برنده تن او است پس نزدیک شد و خدای یزدان را سپاس پیشانی به خاک فرو مالید
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۳:
از پر شورترینهای شاهنامه است
بگشت اندرین نیز گردان سپهر
چو از خوشه خورشید بنمود چهر
ز پهلو همه موبدانرا بخواند
سخنهای بایسته چندی براند
دو هفته در بار دادن ببست
بنوی یکی دفتر اندر شکست
بفرمود موبد به روزی دهان
که گویند نام کهان و مهان
نخستین ز خویشان کاوس کی
صد و ده سپهبد فگندند پی
سزاوار بنوشت نام گوان
چنانچون بود درخور پهلوان
فریبرز کاووسشان پیش رو
کجا بود پیوستهٔ شاه نو
گزین کرد هشتاد تن نوذری
همه گرزدار و همه لشکری
زرسپ سپهبد نگهدارشان
که بردی به هر کار تیمارشان
که تاج کیان بود و فرزند طوس
خداوند شمشیر و گوپال و کوس
سه دیگر چو گودرز کشواد بود
که لشکر به رای وی آباد بود
نبیره پسر داشت هفتاد و هشت
دلیران کوه و سواران دشت
فروزندهٔ تاج و تخت کیان
فرازندهٔ اختر کاویان
چو شصت و سه از تخمهٔ گژدهم
بزرگان و سالارشان گستهم
ز خویشان میلاد بد صد سوار
چو گرگین پیروزگر مایهدار
ز تخم لواده چو هشتادو پنج
سواران رزم و نگهبان گنج
کجا برته بودی نگهدارشان
به رزم اندرون دست بردارشان
چو سی و سه مهتر ز تخم پشنگ
که رویین بدی شاهشان روز جنگ
به گاه نبرد او بدی پیش کوس
نگهبان گردان و داماد طوس
ز خویشان شیروی هفتاد مرد
که بودند گردان روز نبرد
گزین گوان شهره فرهاد بود
گه رزم سندان پولاد بود
ز تخم گرازه صد و پنج گرد
نگهبان ایشان هم او را سپرد
کنارنگ وز پهلوانان جزین
ردان و بزرگان باآفرین
چنان بد که موبد ندانست مر
ز بس نامداران با برز و فر
نوشتند بر دفتر شهریار
همه نامشان تا کی آید به کار
بفرمود کز شهر بیرون شوند
ز پهلو سوی دشت و هامون شوند
سر ماه باید که از کرنای
خروش آید و زخم هندی درای
همه سر سوی رزم توران نهند
همه شادمانی و سوران نهند
نهادند سر پیش او بر زمین
همه یک به یک خواندند آفرین
که ما بندگانیم و شاهی تراست
در گاو تا برج ماهی تراست
به جایی که بودند ز اسپان یله
به لشکر گه آورد یکسر گله
بفرمود کان کو کمند افگنست
به رزم اندرون گرد و رویین تنست
به پیش فسیله کمند افگنند
سر بادپایان به بند افگنند
در گنج دینار بگشاد و گفت
که گنج از بزرگان نشاید نهفت
گه بخشش و کینهٔ شهریار
شود گنج دینار بر چشمخوار
به مردان همی گنج و تخت آوریم
به خورشید بار درخت آوریم
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۲۲:
نبد پشه را روزگار گذر
ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر
سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود
بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ ایرانشان » کوشنامه » بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش:
من امروز با این سپاه آن کنم
که از آمدنشان پشیمان کنم
به فر فریدون و زور خدایچنان برکنم بیخ ایشان ز جای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۴ دربارهٔ ایرانشان » کوشنامه » بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش:
فسوس بسیار انست که مرد دانایی چون ایرانشاه پارسی را اینهمه به عربی امیخته با اینهمه سخن او پر از نکته های اموزنده است و پارسی پهلوی را بسیار نیک میدانسته.
قباد برادر کارن است همان که در شاهنامه گاه پیریش هنگامی که بارمان از سپاه ایران. دلاور خواست و کسی پاسخ نداد با موی سپید بیرون رفت و پاسخ داد
از ان نامدارانش پاسخ نداد
مگر پیر گشته دلاور قباد
کشته شدن قباد از سوزناکترین تراژدیهای شاهنامه هست
نگر تا که با قارن رزمزن
چه گوید قباد اندر ان انجمن
بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزمزن سودن ترگ راست
قارن به برادر میگوید
تویی مایهور کدخدای سپاههمی بر تو گردد همه رای شاه
بخون گر شود لعل، مویی سپید؛
شوند این دلیران همه ناامید
شکست اندرآید بدین رزمگاه
پر از درد گردد دل نیکخواه
نگه کن که با قارن رزم زن!
چه گوید قباد اندران انجمن:
«بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزم زن سودن ترگ راست
ز گاه خجسته منوچهر باز
از امروز بودم تن اندر گداز
کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکارست و مرگش همی بشکرد
یکی را برآید به شمشیر هوش
بدانگه که آید دو لشگر به جوش
تنش کرگس و شیر درنده راست
سرش نیزه و تیغ برنده راست
یکی را به بستر برآید زمان
همی رفت باید ز بن بیگمان
اگر من روم زین جهان فراخ
برادر به جایست با برز و شاخ
یکی دخمهٔ خسروانی کند
پس از رفتنم مهربانی کند
سرم را به کافور و مشک و گلاب
تنم را بدان جای جاوید خواب
سپار ای برادر تو پدرود باش
همیشه خرد تار و تو پود باش»
بگفت این و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
چنین گفت با رزم زن بارمان
که آورد پیشم سرت را زمان
ببایست ماندن که خود روزگار
همی کرد با جان تو کارزار
چنین گفت مر بارمان را قباد
که یکچند گیتی مرا داد داد
به جایی توان مرد کاید زمان
بیاید زمان یک زمان بیگمان
بگفت و برانگیخت شبدیز را
بداد آرمیدن دل تیز را
ز شبگیر تا سایه گسترد هور
همی این برآن آن برین کرد زور
به فرجام پیروز شد بارمان
به میدان جنگ اندر آمد دمان
یکی خشت زد بر سرین قباد
که بند کمرگاه او برگشاد
ز اسپ اندر آمد نگونسار سر
شد آن شیردل پیر سالار سر
باری
فریدون بیامد سپه بنگریدگزیده سپاهی پسندیده دید
همی بر قباد آفرین کرد یاد
سپهبد زمین پیش او بوسه داد
وز آن جا سپه برگرفت و برفت
بنه بر نهاد و ره اندر گرفت
وز آن جا سوی کوش از ایرانیان
بپرداخت و بگشاد بند از میان
یکایگ به کوش آمد این آگهی
دل از رامش و کام کرد او تهی
سپه را طلب کرد و خواندش پگاه
چو مور و ملخ پیشش آمد سپاه
برآمدش چارصد هزاران سوار
دلیران دشت و گزینان کار
چنین گفت کوش از سر سروری
جهان را بگیرم بدین لشکری
از ایشان گزین کرد سیصد هزار
سوار هزبر افگن نامدار
درِ گنج بگشاد و روزی بداد
پذیره شد از شهر پیش قباد
ز کوش آگهی یافت وز لشکرش
ندیدند کس روی رفتن برش
همان جایگه کرد لشکر درنگ
بر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ
چو کوش اندر آمد به دو روزه راه
سپهبد بیاراست یکسر سپاه
شب و روز هشیار بودن رواست
که بر راه دمکش یکی اژدهاست
برون کرد گردی ز کارآگهان
فرستاد نزدیک دشمن نهان
گرفتند و بردند نزدیک کوش
که این را به ره برگرفتیم دوش
همانا کز ایران سپاه آمدهست
که شوریده نزدیک شاه آمدهست
بدانست چون روی وی دید زرد
که جاسوس ایران سپاه است مرد
همی خواست تا بازگردد به راه
دهد آگهیشان ز ساز و سپاه
شما را که فرمودی بیروی کار
همه کار درویش دارید خوار
یکی مرد بیچاره کز گاهِ بام
بگردد ز بهر خورش تا به شام
نشان چیست کارآگهان را براین
تهی کرد نتوان ز مردم زمین
بدو گفت هر جا که خواهی بگرد
نیارد کست گفت کز راه گرد
تن مرد را تازهتر شد روان
نیایش نمود و برون شد دوان
به لشکرگه اندر بگشت و بدید
یکایک سلیح و سپه بنگرید
به دانش نگه کرد و برگشت زود
سپهدار را بازگفت آنچه بود
بگشتم، چو گشتم ز کُشتن یله
بدان سان که پایم شدهست آبله
سپاهش به دانش بدیدم همه
بس از رازشان بررسیدم همه
گزیده سپاهیست افزون ز مور
بران تیغ و برگستوانور ستور
بدین ساز و آرایش و دستگاه
ندیدیم لشکر به درگاه شاه
مگر آن که با قارن رزمزن
سوی روم رفتند از این انجمن
همین مایه بود و همین ساز بود
سپاهی که با آن سرافراز بود
چو این داستان کرد جاسوس یاد
همانگه بدانست فرّخ قباد
که جاسوس را زآن یله کرد کوش
بدان تا ببیند سپه را به هوش
همان ساز و آرایش چینیان
ببیند بگوید به ایرانیان
دل لشکری بشکند زین سخن
سپهبد چنین گفت با انجمن
که دانم که چندان نباشد سپاه
که ضحّاک را بود در رزم شاه
ببین تا فریدون فرّخ چه کرد
ز ضحّاک و لشکر برآورد گرد
من امروز با این سپاه آن کنم
که از آمدنشان پشیمان کنم
چنان برکنم بیخ ایشان ز جای
به فرّ فریدون و زور خدای
که کس نیز بر رزم ایرانیان
از آن پس به کینه نبندد میان
همانگه تنی چند را برنشاند
یلان سپه را همه پیش خواند
چنین گفت کاین دیوزاده ز چین
کشیدهست بر ما سپاهی گزین
چنان بینم اکنون که امشب پگاه
یکی کنده سازیم پیش سپاه
گرفته سر کنده جز چند جای
که باشد ره مردم و چارپای
که من بیگمانم که آن دیوزاد
شبیخون کند بر سپاه قباد
چو آن بار پیشین به نستوه کرد
دل شاه ایران پُر اندوه کرد
کنون زآن دلیری سپاه آورد
شبی لشکر کینهخواه آورد
بود کایزد دادفرمایِ داد
دهد مر مرا داد از آن دیوزاد
من اکنون فرستم فرستادهای
جوانی هشیوار و آزادهای
بدارم به گفتارشان روز چند
بدان تا شود کنده ژرف و بلند
شما راه دارید یکسر نگاه
نباید که آگه شود زآن سپاه
بزرگان بر او آفرینخوان شدند
وزآن دانش و رای شادان شدند
همان شب گرفتند بیراه و راه
یکی کنده کردند پیش سپاه
به پهنا و بالا ده اندر چهل
سرش راست کرده به خاشاک و گل
چنین بیگمان کرده هر جای راه
که بیگانه نشناختی جز سپاه
سپهبد فرستاد نزدیک کوش
سواری سرایندهای تیزهوش
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:
حکایتِ طوطی و بقال، قصۀ پرندهای پر سر و صدا نیست؛ داستانِ من و شماست وقتی که اسیرِ جادوی ظاهر میشویم. مولانا در این ضیافتِ فلسفی، دستِ ما را میگیرد و به درون دکانِ وجودمان میبرد. جایی که «بقال» همان نفسِ حسابگر و طماع ماست که برای از دست دادن یک شیشه «روغن» (منفعت دنیوی)، نطق و جانِ «طوطیِ» معنویتش را با خشم سلب میکند. چقدر از ما در زندگی روزمره، به خاطر یک باختِ مالی، یک رابطۀ نافرجام یا یک صندلیِ ناماندگار، گوهرِ آرامش و نطقِ الهی درونمان را کچل و لال کردهایم؟
اوج شاهکارِ تاویلیِ این قصه در سه روز سکوتِ طوطی تلألؤ مییابد؛ هبوط به تاریکیِ حیرت، برای زایشی دوباره. اما امان از ترازوی شکستهای به نام «قیاس»! طوطی به محض دیدن درویشِ کچل، قفلِ زبان میشکند و حقیقتِ بیانتهای او را تا سطحِ کچلیِ خودش پایین میکشد. مولانا با این تمثیلِ نمادین، بزرگترین اعتیادِ ذهنِ بشر یعنی «خودخدابینی» را جراحی میکند. ما جهان را آنگونه که هست نمیبینیم، آنگونه که «خودمان هستیم» میبینیم! وقتی رویِ دلِ ما به جای دوست، رو به منِ درونیِ خودمان باشد، معجزۀ موسی را سحر میپنداریم، نمازِ عاشق را ریا میبینیم و از زنبورِ عسل، توقعِ نیش داریم.
حرفها و کلمات، تنها کاسههایی لرزان بر روی اقیانوسِ متلاطمِ معنا (امالکتاب) هستند. مولانا به ما نهیب میزند که به جای چنگ زدن به ظرف، تشنۀ آب باشیم. در جهانی که پر از «ابلیسهای آدمروی» و «شیرهای پشمینِ» تقلبی است، تنها راهِ نجات، بیدار کردن آن «محکِ درونی» است؛ حسی آسمانی که با تخریبِ بتِ بدن و خودخواهی، گنجِ جان را سرافراز میکند. این شعر، دعوتنامهای است برای شکستن عینکِ قیاس و رسیدن به آن حیرتِ نابی که پایانش مَستی و غرقگی در آغوشِ دوست است.
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در هجاء نظامی:
دریغ شهر نشابور وباغ و بستانم
دریغ شهر بخارا و کوی ابکارم
دریغ شهر سمرقند و کوی خولیگان
که خواب ترکش آید به چشم بیدارم
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۹ در پاسخ به امیرحسین صباغی دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در هجاء نظامی:
در ان زمان همانگونه که نظامی عروضی گفته سه نظامی بودند یکی نظامی عروضی و دیگر نظامی گنجوی و دیگر همین که سوزنی او را هجو میکند
نیما در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۸:
به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم...
نیما در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:
نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم...
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
بسیار خنده آور است
وقتی از هوش مصنوعی میخواهم که چند شخصیت در حد حافظ و فردوسی از ایران پیش از اسلام نام ببرد اینها را برمیشمرد:
زرتشت ،مانی،،مزدک ،باربد،نکیسا
مانی و مزدک را که خود سلطنت ایران به شکل فجیعی کشت!
زرتشت که پیامبر گونه ای است اسطوره ای
باربد و نکیسا هم که درباری بودند!
وقتی میگویم شخصیتی چند وجهی و اجتماعی فرهنگی مثل فردوسی و حافظ ،شاعر و حکیم و عارف میخواهم ،دوباره همینها را معرفی میکند و دوباره همین چرخه را تکرار میکند!
آخر عزیزان من
این تعصب ملی گرایی افراطی را کنار بگذارید
اگر اسلام نبود حافظ و مولانا و سعدی و فردوسی و خیام هم نبودند
اینها هر دینی هم که داشتند محصول و پدیده جامعه ایرانی اسلامی بودند
آخر آن سیستم آموزشی طبقاتی ایران باستان که حافظ و سعدی و فردوسی تحویل نمیدهد!
سیستمی که پادشاهش از آموزش و پرورش کودک کفشگری ترسان است حافظ تحویل نمیدهد!
دست بردارید ازین تعصب کور
همان باربد و نکیسا هم که وزنی داشتند اگر به دربار نمیرسیدند نامشان گم میشد
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۷ در پاسخ به گودرز آریا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
بجای آنکه حافظ مسلمان قرن هشتم اسلامی را به ایران باستان و زرتشت وصل کنید زحمت بکشید چند شاعر عارف در حد حافظ از همان دوره پیش از اسلام معرفی کنید
اگر بنا بر پندار شما حافظ پس از اسلام عارف آریایی است ایران پیش از اسلام هم باید چند نمونه مثل او پرورش داده باشد تا شما گیر این یکی نباشید و برای اتصالش به ایران باستان به تحریف متوسل نشوید و این چنین به پراکنده گویی نیفتید!
حداقل پنج شخصیت بزرگ در حد حافظ و فردوسی از ایران باستان با همان ظرفیت فرهنگی و ادبی و هنری و با همان جامعیت نام بیاورید
شخصیت مشخص با سند تاریخی
با همان جامعیتی که اینها داشته اند
من منتظرم...
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
خاطره ای از ملی گرایی افراطی
یاد دارم که جهت تفرج گذرمان به روستایی افتاد و هرگاه به رسم ادب و تواضع به چندی از روستاییان سلام میکردیم چنین پاسخ میشنیدیم که نگو سلام،بگو« درود آریایی» و سلام یعنی تسلیم و این را اعراب یاد دادند تا ایرانیان را تسلیم کنند!
دریافتیم که ایشان هم در ریشه کلمه سلام که سلامت و ایمنی و تندرستی است به خطا رفته اند و هم گرفتار تعصب ورزی و ملی گرایی افراطی هستند
گذاشتیم و گذشتیم تا صلاة ظهر و خواستیم «دوگانه ای به درگاه یگانه »بگذاریم و از رهگذری سمت قبله را پرسیدیم و او گفت من قبله ندانم که درین دیار رسم مسلمانی نیست
ما هم گفتیم «قبله هر سو که گویی باش»و «کعبه یک سنگ نشانی است که ره گم نشود»و به «سر وقت خدا» رفتیم .
چندی بعد و پس از بازگشت دوستی از ما پرسید که از سفر چه آوردی و کجارفتی و چه دیدی؟
پاسخ آوردم که روستایی خوش منظر دیدم؛ اما مردمانش نه پاسخ سلام میدادند و نه قبله میدانستند!
گودرز آریا در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲:
درود آریایی به شیرینی خسرو پرویزی، حضرت حافظ عارفی است آریایی ، پیغمبر او پیر مغان یا حضرت زردشت است ضمن اینکه واژه پیر آیین مهر را هم یادآوری می کند. در عرفان اریایی ، عشق و خوشگذرانی و رقص و موسیقی و مستی و هر نوع ِلذت ( غیر دگر آزار ) نه تنها حلال بلکه ستودنی است . این جهان بهشت نقد است . امید واریم برخی از ادب دانان نقش سید احمد کسروی ادب دان را بازی نکنند . ضمنا شیرین عاشق خسرو پرویز بود و بعد از خسرو پرویز خودش را کشت و نظامی گنجوی هم داستان عشقی خسرو پرویز ساسانی و شیرین را سروده است و شخصیت فرهاد در این داستان یا شخصیتی داستانی و ساخته ذهن نظامی است یا نماینده عشقهای پنهان به شیرین است . یا به قول سعدی صید لاغر عشق است . چون در شاهنامه ، خسرو پرویز رقیب عشقی ( آشکار ) ندارد . حضرت حافظ بنا بر جبر آموزش زمانه فقط قران را حفظ بود ه است و تصوف را به شکل علمی و نظری طی کرد ه است . ضمنا حضرت حافظ فیلسوف هم هست و فلسفه آن از نوع حکمت خسروانی سهرودی است . حضرت حافظ از نظر عرفان کاملا آریایی است یعنی هم به عشق افلاطونی ( زمینی ) اعتقاد دارد و هم تصوف آن آریایی است یعنی حلاجی است ، تفاوت آن با منصور حلاج در این است که تصوف حضرت حافظ رندانه ( زیرکانه ، سیاستمدارانه، ریاکارانه و .... ) است . . اما منصور حلاج خیلی رک و اسرار هویدا می کرد . روز گارتان جمشیدی (= عمرطولانی همراه با تندرستی ) کامتان خسروپرویز ی و مهرتان زرتشتی باد .
محمد د در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
علی دشتی در کتاب «قلمرو سعدی»:
«هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟سعدی نوعدوست و با مروت که «بنیآدم» را «اعضای یکپیکر» میگوید سزای نیکی را بدی میدهد!
آیا فقط برای اینکه احسانکننده جهودست؟ مگر جهود از خانوادهٔ همین نوع انسان نیست و از میان آنان آدم شریف و درست پیدا نمیشود و هر کس نام مسلمانی برخود نهاد از تمام معایب و شرور مبراست؟
البته این طرز فکر و اخلاق میان عوام متداولست که هر کس را که بر مذهب و دین آنها نیست مطلقاً بد بدانند ولی از سعدی که «تن آدمی را شریف» میگوید چنین جواب تلخی سزاوار و شایسته نیست، آنهم نسبت بکسی که به وی در خرید سرا نصیحت میدهد، مگر اینکه نصیحت جهود را حمل بر غرض فاسدی کرده و او را دروغگوئی دانسته باشد، ولی در حکایت کمترین اشارهای بدین معنی نیست و مفهوم صریح و بی خدشهٔ آن اینست که جهود فقط برای اینکه جهود است غیر قابل اعتماد و ناشایستهٔ همجواریست.
استاد میراحمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:
چند بیتی گفته شد در رغبت به عالم درویشی:
ای خوشا حال نیک درویشان
ای خوشا شور و حالت ایشان
خودپرستان همه دگر آزار
ای خوشا دوستی بی خویشان
فلسفه بار خاطر ما شد
ای خوشا حرف نازک اندیشان
ای خوشا «یا علی»که میگویند
ای خوشا همت «علی کیشان»
جامه ای ژنده و دلی زنده
ای خوشا حال نیک درویشان
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۴: