سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
از تشنگی بمردم ای آب زندگانی
چون نیستی در آتش احوال ما چه دانی
همام تبریزی
تو فارغی و عشقت بازیچه مینماید
تا خرمنت نسوزد تشویش ما ندانی
سعدی جان
تو که از صورت حال دل ما بی خبری
غم دل با تو نگویم که ندانی دردم
سعدی جان
به تو حاصلی ندارد غمِ روزگار گفتن
که شبی نخفته باشی به درازنای سالی
غمِ حال دردمندان نه عجب گرت نباشد
که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی
سعدی جان
تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال
سعدی جان
غم دل با تو نگویم که نداری غم دل
با کسی حال توان گفت که حالی دارد
سعدی جان
ز دست رفتن دیوانه عاقلان دانند
که احتمال نماندست ناشکیبا را
سعدی جان
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۷ دربارهٔ ظهیر فاریابی » قصاید » شمارهٔ ۱:
گر شعر نه مال و ثروتم می بخشد
صد گونه خوشی و لذتم می بخشد
از شعر همین سود مرا بس که دمی
از فکر جهان فراغتم می بخشد
واعظ قزوینی
چرا به شعر مجرّد مفاخرت نکنم
ز شاعری چه بد آمد جریر و اعشی را
ظهیر فارابی
به شعر خویش هم اکنون مفاخرت نکنم
که فخر بر هنر خود بود ز نادانی
ملک الشعرای بهار
شاعری نیست که معنی بَر و مأخذ خوان نیست
همه دزدند و لیکن عسس یکدگرند
نجیب کاشانی
گفتم شعر نجاتم می دهد ، غرقم کرد
نزار قبانی
شاعری ، والاترین هنرها است .
ایمانوئل کانت
هنر همان شعری است که بجای سرودن
به تصویر کشیده شده و شعر همان هنر
است که بجای کشیدن ، سروده شده است.
لئوناردو داوینچی
...صالحی در ۳ روز قبل، سهشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:
به به یکی از زیباترین غزل ها در عشق و رستگاری...
ما با مفهوم ِ معراج روح و فنای در معشوق
در بیداری روحانی و رهایی و رستگاری از قید دنیا روبرو هستیم... در این غزل جناب حافظ ، سراپا شوق وصال هستن
و عشق رو تنها اِکسیر و راه رهایی و خروج از دام دنیا و غلبه بر مرگ میدونن
لذا جای تامل داره این عشق چه نوعی عشقی هست ک پیری و مرگ رو به جوانی و شور و رقص تبدیل میکنه !؟ قصد دارم در حد بضاعت اندک خودم
قدری از افق زیبای این غزل بنویسم
ولی قبل از هر مطلبی می خواهم به دو نکته مهم اشاره کنم،اول اینکه :
یکی از بنیادیترین ویژگیهای شعر حافظ
تکثر در معنا و چند پهلو بودن هست
شعر حافظ بینهایت تفسیرپذیر است،
اما بی قاعده نیست
جناب حافظ چنان با ظرافت و مهارت کلمات رو کنار هم قرار دادن و شعر سرودن که هر کسی با هر سطح از نیاز عاطفی، باور مذهبی
یا ظرفیت فکری،
میتونه با شعر و کلام ایشون ارتباط بگیره
اما اذعان به یک نکته خیلی مهم: هر کسی تکهای از خودش رو در آن آینه وجود و کلام ایشون میبیند
در واقع، در تعامل ما با شعر جناب حافظ
تاویل ما بیشتر از اون که مربوط به حقیقت خودِ شعر باشد
نزدیک به دنیای درونی ما است.
و هر کس بر اساس بضاعت وجودی و تجربههای قلبیاش، معنای خاصی را از شعر استخراج میکند.و در حقیقت، تفسیر ما از حافظ، شناسنامهای از وضعیت روحی و فکری خودمون هست . پس در نهایت میشه گفت
حقیقتِ حافظ چنان قدرتمند هست که نیاز به دفاع تهاجمی ما ندارد
و خوبه که با رویکرد ی بلندنظرانه
و بردباری و پذیرش تفاوتهای انسانی به دنیا و رأی آدمها نگاه کنیم
و اجازه بدهیم هرکس خودش رو درآینه سخن حافظ ببیند و نقل کند
و اگر جایی نگاه تاریکی دیدیم بجای مبارزه با کدری آدم ها فقط کافیه نور را بیشتر کنیم...
مثلا در شرح دوستان موردی رو دیدم
که وزن شعر رو درست گفته بودن
تاریخ سیاسی دوران شاه شجاع رو میشنا ختن
اما در شرح شون
مشکل از جایی شروع میشد که تصمیم میگیرن تمام غزل رو فقط از دریچهٔ تاریخ و ماده نگاه کنن
یعنی یک کلید پیدا کردن بعد تصمیم میگیرن با همون کلید تمام قفلها را باز کنن
و با تاریخگرایی افراطی شعر رو از یک اثر هنری و معنوی به یک گزارش تاریخی تبدیل کردند
عرض کردم هرکسی مختار هست تأویل خودش رو اظهار کنه اما
با قاعده و حساب کتاب !
پس جناب حافظ علیه الرحمه رو در سطح یک درباری دیدن که شاه را دلداری میدهد نگاه بی قاعده و افراطی محسوب میشهاین نوع نگاه معمولا زندگی رو فقط مادی می بینند درک نمیکند جوان شدن در شعر عرفانی یعنی رسیدن به حقیقت، نه لزوماً تغییر در سن و سال یا جسم.
و دیدن و جان و جهان براشون فقط یک بازی کلامی و جناس هست و خبری از روح نیست
کسی که دنیاش محدود به سلسلهمراتب قدرت و روابط مادی و تک بُعدی هست
بجای حق و سالک شاه و دربار رو میبینن
لذا
فقط کافیه بدانیم هر کسی خودش را درآینه حافظ میبیند و میگوید...و اما نکته دوم:
معشوق در شعر حافظ است
بیایید اجازه بدهیم معشوق به هر حیث زمینی یا الهی
محترم بمونه
احترام به معشوق بدون توجه به رتبه معشوق
یعنی آسمانی یا زمینی بودنش ،احترام به
مراتب تجربه انسانی است چرا که عشق زمینی در رتبه خودش زیبا و درست است، اما فقط کافی نیست...
و کافی نبودن دلالت بر سخیف بودن نیست
اما مشکل اینجاست
که برای توصیف عشق والا و معشوق الهی
با محدودیت کلمات مواجه هستیم
و تداخل معنا پیش میاد
چون ما در زمین هستیم و کلماتی برای توصیف مطلقات نداریم،
لذا متوجه میشویم جناب حافظ مجبور هستند از کلمات نسبی مثل لب، زلف، یار، مستی استفاده کنن
پس ما باید متوجه معنا باشیم و این موضوع رو تفکیک کنیم
از جهتی میشه گفت باشه پذیرفته شد
معشوق محترم است
اما چرا جناب حافظ تکلیف معشوق رو مشخص نکردن اگر منظورشون بدون واسطه خدا بوده میتونستن مثل سنایی یا عطار صریحتر صحبت کنن
و از واژه هایی مثل ،پروردگار
حق ،خدا استفاده کنن
اگر منظورشون
آیینه های تجلی صفات و اسما خدا و قامت معصومین بوده پس چرا
به صراحت اسم نبردن و یاد نکردن ..!؟
اگر هم فقط معشوق زمینی منظورشون بوده میتونستن مثل بسیاری از غزلسرایان، جزئیات بیشتری از زیبایی ظاهری معشوق بدن و تکلیف رو یکسره کنند اما با نگاهی اجمالی ب فضای
جامعه سیاسی و اخلاقی و مذهبی اون برهه از تاریخ میشه درک کرد جناب حافظ آگاهانه معشوق رو در منطقهای میان آسمان و زمین نگه میدارن
و در مقابل دزدان چراغ ک قصد کشتن نور قلب رو دارند موضع تقیه می گیرند ...
و این ابهام در شعر حافظ، اتفاقی نیست
، بلکه یک استراتژی معنوی و تقیه در برابر کسانی است که نور را نمیفهمند...
در زمان حافظ، ایران تحت سلطه ایلخانان و سپس تاختوتازهای سیاسی بعد از آنها بود.
اگرچه در ظاهر، حاکمان مسلمان بودند، اما واقعیتهای سیاسی و مذهبی بسیار پیچیده و گاهی خفقانآور بود.
در آن دوران، تضاد شدیدی بین علما و فقها که بسیاری از اون ها در دستگاه قدرت بودند و نگاهی خشک و ظاهربین داشتند
و عارفان و اهل حقیقت وجود داشت.
حافظ در اشعارش مدام به زاهدان و موبدان تاخته اینها کسانی بودند که دین را فقط در ظاهر میدیدند و هر کسی را که راهی متفاوت عرفانی میرفت، متهم به کفر یا بدعت میکردند.
بنابراین، حافظ حتی در برابر مذهبیهای ظاهربین هم نیاز به تقیه داشت، چون اتهام زندیق در آن زمان، مجازاتش مرگ بود.
و درنگاهی دیگر شیعه در طول تاریخ غالباً در اقلیت و تحت فشار بود. در دوران حافظ، شیعه در ایران حضور داشت، اما نه به عنوان قدرت حاکم. بسیاری از عارفان و شاعران آن زمان گرایشهای شیعی یا دیدگاههای ولایتی داشتند، اما چون در فضای عمومی، تندروییهای مذهبی از سوی سنیهای متصل به قدرت زیاد بود،
بیان صریح عقاید شیعی یا عرفانی میتوانست منجر به شورش یا کشتار شود.و
جناب حافظ، ک یک حکیم ربانی بودن میدانستن که حقیقتِ ناب، اگر در ظرفی نامناسب ریخته شود
، نه تنها درک نمیشود
، بلکه باعث نابودی صاحبش میشود لذا . تقیه در شعر حافظ دو هدف داشت:
حفظ جان برای اینکه توسط دژخیمان و زاهدانِ تندرو به -کفر متهم نشود.
جذب مخاطب
او میخواست با زبان نمادها مثل معشوق، می، رندی، هر کسی را جذب کند.
اگر صریح میگفت من معتقدم فلان مسیر درست است فقط گروه کوچکی از او حمایت میکردند، اما با زبان نماد، او توانست به سرمایهی معنوی تمام مردم تبدیل شود.
و ایشان نماد به کار بردن و توانستن حقیقت را در پوششی از عشق، از دید دزدان چراغ پنهان کنند و فقط برای کسانی که چشم بصیر داشتند، پیام را بفرستن ...
پس درنهایت باید گفت
جناب حافظ به شدت تحت فشار این ساختارها بود.
ایشان در دنیایی زندگی میکرد که ریا در آن بیداد میکرد.
تقیه در شعر او، نه از روی ترسِ صرف، بلکه از روی تدبیر عارفانه بود. او میخواست بذر حقیقت را در جایی بکارد که بادهای تندِ تعصب، آن را از بین نبرد.
حافظ آگاهانه معشوق را در فضای نمادین نگه داشت تا هم حقیقت را حفظ کند و هم مسیر رسیدن به آن را برای همه در هر سطح از باور باز بگذارنداما اگر معشوق در سیر شعر حافظ الهی هست ک هست
باید صادق بود و گفت ما انسانها، در سطح فعلی وجودمان، نمیتوانیم مستقیماً با معشوق مطلق و نامتناهی ارتباط برقرار کنیم.
هویت خدا برای ما مجهول است.
پس چطور میتوان با او معاشقه کرد؟!
اینجاست که باید ب مفهوم تجلی فکر کرد
در شعر حافظ، ما با مفهومی به نام تجلی طرف هستیم
یعنی تجلی عشق در کالبد و آیینه ی انسان کامل
و معشوق های الهی ...
در عرفان شیعی
معصوم علیهالسلام در واقع آینهای است که نور اسما و صفات خدا را به گونهای به ما نشان میدهد که ما بتوانیم آن را در حد وسع و توان خود بفهمیم، لمس کنیم و عاشقش شویم.
در پایان، بگویم که من معشوقِ مطلق و کاملِ الهی را در وجود حضرات معصومین علیهم السلام میبینم و این باور، نورِ مسیر من هست اما همچنان معتقدم
اجازه بدهیم معشوقِ هر کسی، در هر سطحی که هست، محترم بماند.
نمیخواهم باور یا تعبیر خودم را حتی به معشوقِ شعر حافظ
یا به نگاه شما تحمیل کنم.
چون هر کسی آزاد است و در آینه شعر، حافظ منویات قلبی خود را میبیندو نگاه اجمالی ب ابیات
این غزل:۱.مژدهٔ وصلِ تو کو کز سرِ جان برخیزم /طایرِ قُدسم و از دامِ جهان برخیزم
من پرندهای آسمانی هستم که به شوق تو پشت پا ب
این جهان که برای من مانند یک دام و تله است میزنم
دام جهان همان تعلقات مادی و نفس هستن
جناب حافظ میفرمایند
حقیقت وجودی اش روحانی و ملکوتی است و تنها بااتصاا به معشوق ِ ک میتواند به جایگاه اصلیاش یعنی حیات ملکوت بازگردند...
۲.به ولای تو که گر بندهٔ خویشم خوانی / از سرِ خواجگیِ کون و مکان برخیزمسوگند میخورم به ولایت مطلق تو
که اگر تو مرا بنده خودت بدانی
من با کمال میل تمام مقامهای بلند و مالکیتهای این دنیا را رها میکنم و کنار میگذارم.
این بیت تجلی مفهوم عبودیت در مقابل ربوبیت هست
در سیر معرفتی رسیدن به مقام والاتر در گروی فروتنی و بندگی مطلق هست
جناب حافظ ب معشوق الهی میفرمایند بندگی تو، از پادشاهی جهان برام ارزشمندترست۳.یا رب از ابرِ هدایت بِرَسان بارانی / پیشتر زان که چو گَردی ز میان برخیزم
ای پروردگارا
، بارانی از هدایت و رحمت بفرست تا تشنگیام رفع شود و نجات یابم...
ابر هدایت نماد فیض الهی هست و جناب حافظ در اوج تواضع خود را غبار میبینند و میخواهد پیش از آنکه فرصت زندگی تمام شود و به خاک تبدیل شود، به حقیقت ولایت دست یابد.
۴.بر سرِ تربتِ من با مِی و مُطرب بنشین / تا به بویت ز لحد رقص کُنان برخیزماین تصویر خیرهکننده، دقیقا اشاره به عشق فراتر از مرگ دارد
مِی و مُطرب نماد شور و وجد عرفانی هستن
جناب حافظ می فرمایند
محبت و عشق معشوق اش چنان قدرتی دارد و فرا زمان و مکان است ک بر قانون مرگ غلبه میکند...
۵.خیز و بالا بنما ای بتِ شیرین حرکات / کز سرِ جان و جهان دست فشان برخیزمای معشوق زیبا، تجلی کن و هویدا شو تا من با شادی و بیقیدی، تمام تعلقاتم به جان و جهان رو رها کنم و به سوی تو پر بکشم.
دست فشانی نشانه بیباکی و رهایی عاشق
یعنی کسی که دیگه چیزی برای از دست دادن ندارد چون هدف والاتری یعنی معشوق را یافته...۶.گرچه پیرم تو شبی تنگ در آغوشم کَش / تا سحرگه ز کنارِ تو جوان برخیزم
این بیت یکی از زیباترین پارادوکسهای جناب حافظ هست
پیری نماد خستگی و مرگِ و جوان برخاستن نماد تولد دوباره در پیشگاهِ (ولایت) هست...
من این بیت را اینگونه میفهمم:
از خود میپرسم کدام معشوق خاکی توانایی بُرنا ساختن پیر و دمیدن حیات ب خاک مرده را دارد؟!
لذا این امر ممکن نیست مگر با محبوب الهی که
یک شب درکِ حضور و حقیقت او ، تمام فرسودگی روح را میشوید
پیری: نمادِ خستگی،
گناه، فرسودگی و محدودیتهای دنیوی است.
جوانی: نمادِ پاکی، تازگی و حیات ابدی است.
لذا حافظ میفرمایند
،ای معشوق من را در حقیقت خودت حل کن
تا در کنار تو دوباره متولد شوم و جوانی ابدی یابم..
۷.روز مرگم نفسی مهلتِ دیدار بده / تا چو حافظ ز سرِ جان و جهان برخیزم
در لحظه مرگ، حتی برای یک نفس فرصت دیدار به من بده تا من بتوانم با قلبی سرشار از عشق تو پشت پا ب دنیا و جانم بزنم و سوی تو کوچ کنم.
یا علی...
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، سهشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۰ در پاسخ به مسعود هوشمندی حقوقدان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
شعر حافظ است و برداشتهای عجیب و بعضا نامربوط و به قول معروف لا یتچسبک
افشین محمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » ترجیعات » هفتم:
سرسبز گشت عالم زیرا که میرآب/ آخرزمانیان را همه آب حیات داد....این غزل مولانا اشاره دارد به این آیه قرآن: قل ارایتم آن اصبح مآؤکم غورا فمن یاتبکم بمآء معین....بگو ای ( پیامبر) آیا ندید اگر در سحرگاهی مآؤالنسل شما خشک شد و فرورفت، و جهان هستی در معرض فنا و نابودی قرار گرفت، پس کیست که دوباره عالم و آدم را از نو می آفریند و زنده می کند.....دوش دیدم که ملآبک در میخانه زدند/ گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند....نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد.....ما ومنی پاک رفت، مآءمنی خشک شد/ گشت پری آدمی، صورت انسان پری....آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست/ عالمی دیگر بیاید ساخت وزنو آدمی....حق آتشی افروخته تاهرچه ناحق سوخته/ آتش بسوزد خلق را بر قلب آن عالم زند.....اندک اندک جمع مستان میرسند / اندک اندک می پرستان خرسند...اندک اندک زین جهان هست و نیست/ نیستان رفتند و هستان می رسند....( آن الارض یرثها عبادی الصالحون...) منظور از ( می ) در اشعار مولانا و حافظ و خیام و باباطاهر و فخرالدین عراقی.....همان ( مآءمعین) است....قل ارایتم آن اصبح مآؤکم غورا فمن یاتبکم بمآء معین....فرق است میان آب خضر که ظلمات جای اوست/ تا آب ما که منبعش الله اکبر است....قل ارایتم آن اصبح مآؤکم غورا فمن یاتبکم بمآء معین....شراب حق حلال اندر حلال است/ می خم خدا نبود محرم/ ازین باده جوان گر خورده بودی / نبودی پشت پیر چرخ را خم/ زمین از خورده بودی فارغستی/ ازین که ابر تر بارد بر اونم....چنان مست است از آن دم جان آدم/ که نشناسد از آن دم جان آدم/ زشور اوست چندین جوش دریا/ زسرمستی او مست است عالم....زهی سر ده که گردن زد اجل را / که تا دنیا نبیند هیچ ماتم....ای تشنگان ای تشنگان امروز سقایی کنم/ وین خاکدان خشک را جنت کنم کوثر کنم....ای بیکسان ای بیکسان، جآءالفرج، جآءالفرج/ هر خسته ی غمدیده را، سلطان کنم، سنجر کنم....ونرید آن نمن علی الذین استصعفوا فی الارص و نجعلهم ائمه و نحعلههم الوارثین و نمکن لهم فی الارص.....(و خداوند عالم و آدم را از نو چنان می آفریند که عیش و نوش آنان تا روز قیامت برقرار. باشد...) از کران تا به کران لشکر ظلم است ولی/ از ازل تا به ابد، فرصت درویشانست ....گر فلکم دست بدی چون یزدان/ برداشتمی من این فلک را زمیان/ وزنو فلک دگر چنان ساختمی/ کآزاده به کام دل رسیدی آسان.....بیاتاگل برافشانیم و می در ساغر اندازیم/ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم....آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست/ عالمی دیگر بیاید ساخت و ژنو آدمی......
افشین محمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹:
باسلام، این غزل مولانا اشاره دارد به واقعه ی بزرگ و قیامت صغری قبل از قیامت کبری و دگرگونی عظیم در جهان هستی ، که اندک اندک نزدیک میشود و برخی آیات قرآن: ...آن الارض یرثها عبادی الصالحون....( اندک اندک زین جهان هست و نیست....نیستان رفتند و هستان می رسند)....یا این آیه ی قرآن: و نرید آن نمن علی الذین استصعفوا فی الارص و نحعلهم ائمه و نجعلههم الوارثین و نمکن لهم فی الارص...( جمله دامن های پر زر همچو کان...از برای تنگدستان می رسند....) یا میگوید: بشکافد آن دم آسمان شوری در افتد در جهان، وین سور برمانم زند....حق آتشی افروخته تا هر چه ناحق سوخته...آتش بسوزد خلق را بر قلب آن عالم زند....آب زنید راه را هین که نگار میرسد،،،مژده دهید باغ را بوی بهار میرسد...چاک شدست آسمان غلغله ایست در جهان، عنبر و مشک میدمد، سنجق یار میرسد....نه تنها مولانا از شکافته شدن آسمان و آمدن بهشت به زمین و دگرگون شدن جهان هستی خیر داده، حافظ هم همین را می گوید: بیاتاگل برافشانیم و می در ساغر اندازیم...فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو در اندازیم.....آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست...عالمی دیگر بیاید ساخت و ژنو آدمی....نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد/ عالم پیر دگرباره جوان خواهد شد...خیام هم همین را میگوید: گر بر فلکم دست بدی چون یزدان/ برداشتمی من این فلک را زمیان/ وزنو فلک دگر چنان ساختمی/ کآزاده به کام دل رسیدی آسان....و این وعده ی خداست و در آخرالزمان محقق خواهد شد, کما فال عزوحل: و نرید آن نمن غالذین استصعفوا فی الارص و نحعلهم ائمه و نحعلهم الوارثین و نمکن لهم فی الارص.....البته این وعده با جنگ و بمب و موشک محقق نخواهد شد.....کفر به جنگ آمد و ایمان به صلح/ عشق برد آتش درین صلح و جنگ...عشق گشاید دهن از بحر دل/ هر دو جهان را بخورد چون نهنگ....حق آتشی افروخته، تظاهر چه ناحق سوخته/ آتش بسوزد خلق را، بر قلب آن عالم ژند...اندک اندک جمع مستان میرسند/ اندک اندک می پرستان می رسند...اندک اندک زین جهان هست و نیست/ نیستان رفتند و هستان میرسند....آن الارض یرثها عبادی الصالحون....بود مردمخوار عالم، خلق عالم را بخورد/ خالق آوردست مارا تا که ما عالم خوربم
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۹ در پاسخ به مهرداد پارسا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۷ در پاسخ به پیر مغان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
گویا سخن آن ناشناس که شما اشاره کرده اید حذف شده و نمیدانم چه بوده اما از ظاهر کلام شما برمیآید که آن ناشناس گرامی، چیزی در باره میگساری حافظ فرموده بودهاند.
دوست عزیز کمی از منبر تعصب پایین بیایید. لزوما آنچه شما در باره حافظ گمان میبرید صد در صد درست نیست.
بله حافظ اهل شراب هم بوده است و این برای افرادی که اهل قدیس سازی هستند سخت است.
نسیم سرخوش در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۲ - رجوع به حکایت زید:
زید را اکنون نیابی کو گریخت / جست از صفّ نعال و نعل ریخت
دیگر اکنون نمیتوانی «زید» را پیدا کنی، چرا که او از عالم رنگ و تعلقات تن گریخت؛ او چنان با شتاب و اشتیاق به سوی حق پر کشید که کفش خود را در کفشکنِ دنیا جا گذاشت.
تو که باشی زید هم خود را نیافت / همچو اختر که برو خورشید تافت
وقتی حقیقتِ «زید» چنین است که هستیِ خود را در راه حق گم کرده، پس تو چه کسی هستی که بخواهی خود را پیدا کنی؟!؛ همانند ستارگان که با طلوع خورشید، نورشان کاملاً در نور خورشید محو میشود.
نه ازو نقشی بیابی نه نشان / نه کهی یابی به راه کهکشان
از آن وجودِ فانیشده، دیگر هیچ اثر، نقش و نشانی نخواهی یافت؛ دقیقاً مانند این است که بخواهی در میان عظمت کهکشان، کاهی پیدا کنی.
شد حواس و نطقِ باپایان ما / محو نور دانش سلطان ما
حواس و گفتار محدود ما، در پرتو نور علم و دانشِ سلطانِ حقیقی (حضرت حق) کاملاً محو گشته است.
حسها و عقلهاشان در درون / موج در موج لدینا محضرون
حواس و عقلهای اولیاء و عارفان در باطنِ خود موجدرموج به سوی حق روان شده و مصداق این حقیقت گشتهاند که همگی در پیشگاه حق حاضرند.برگرفته از آیه ۳۲ سوره مبارکه یس
این آیه به موضوع رستاخیز و روز قیامت اشاره دارد و بیان میکند که تمام انسانها (از اولین و آخرین) بدون استثنا در پیشگاه خداوند حضور پیدا خواهند کرد تا به اعمالشان رسیدگی شود.
چون بیاید صبح وقت بار شد / انجم پنهان شده بر کار شد
هنگامی که صبح قیامت بدمد و وقتِ به بار نشستن اعمال فرا رسد، ستارگان دنیا پنهان میشوند و در عین حال به کارِ خود مشغول میگردند.
بیهشان را وادهد حق هوشها / حلقه حلقه، حلقهها در گوشها
خداوند به کسانی که در دنیا از خود بیخود بودند، هوش و آگاهی جاودانه بازمیگرداند؛ انسانها دستهدسته گردهم میآیند و پندها را با جان و دل به گوش میسپارند.
پایکوبان دستافشان در ثنا / ناز نازان ربَّنا اَحیَیتَنا
مردان خدا در حالی که پایکوبان و دستافشانند، به حمد و ثنای الهی میپردازند و با ناز و اشتیاق فریاد برمیآورند که: «پروردگارا! ما را زنده کردی».
آن جُلود و آن عِظامِ ریخته / فارسان گشته غبار انگیخته
آن پوستها و استخوانهای پوسیدهای که در خاک ریخته شده بود، ناگهان همچون سوارانِ دلاوری که تاختوتاز میکنند، به جنبش درآمده و غبارِ زندگی به پا میکنند.
حمله آرند از عدم سوی وجود / در قیامت هم شکور و هم کنود
این مردمان گروه گروه از عالمِ عدم به سوی عرصهی وجود هجوم میآورند؛ در حالی که در روز قیامت، هم بندگانِ سپاسگزار حضور دارند و هم ناسپاسان و منکران.
سر چه میپیچی کنی نادیدهای / در عدم ز اول نه سر پیچیدهای
ای انسان منکر! چرا سر میپیچی و خود را به نادیدن میزنی؟ مگر تو خودت در عالمِ عدم از ابتدا سرکشی نکرده بودی؟
در عدم افشرده بودی پای خویش / که مرا کی برکند از جای خویش
تو خود در عالم عدم پاهایت را محکم زمین کوبیده بودی و میگفتی که چه کسی میخواهد مرا از این جا بیرون بکشد؟
نمیبینی صُنع ربّانیت را / که کشید او موی پیشانیت را
آیا تدبیر و صنعتِ پروردگارت را نمیبینی که چگونه موی پیشانیات را گرفت و تو را از عدم به این جهان کشاند؟
چونک هیزم باز گیری نار مرد / زانک تقوی آب سوی نار برد
همانطور که اگر هیزم را از آتش دور کنی، آتشِ خاموش میشود؛ تقوا و پرهیزکاری هم مثل این است که آبی را بسوی آتش ببری و میتواند اتش را خاموش کند
کی سیه گردد ز آتش روی خوب / کو نهد گلگونه از تقوی القلوب
چگونه ممکن است آتش دنیا چهرهی زیبای مؤمن را سیاه کند؟ در حالی که او از پرهیزکاریِ دل، چهره ای گلگون و زیبا دارد.
سعید حبیب زاده در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:
زین جفا رخ به خون بشوید باز یعنی از این ستم خون گریه میکند و سزاوار است که از غصه خون بگرید و اشک خونین بر چهره جاری کند .
هر که چون لاله کاسه ی شرابش برگشت و بی شراب ماند ، از این ستمی که بر او رفته خون خواهد گریست
A K در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ دربارهٔ ابوسلیک گرگانی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:
در غم غلط هست
درست "درغم" هست پردهی درغم که پردهای شاد در موسیقی است که نام قطعه درغم استاد مشکاتیان از همین موضوع گرفته شده
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۰ در پاسخ به مهدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
دوست عزیز ...
عرفان اسلامی (نه عرفان ایرانی)اصلا با ذهن آنطور که شما میگویید و دیگری در ماهواره میگوید و دیگری در اینستاگرام میگوید کاری ندارد
عرفان اسلامی با پاکی دل و تعالی روح آدمی و تقرب این روح به مبدا خود یعنی خداوند کار دارد که این تقرب هم در اثر عبادات و واجبات ومستحبات و ذکر و فکر و شب زندهداری و اعمال بسیار دیگر و در سایه عنایت الهی حاصل میشود
این که برخی اساس را بر ذهن گذاشته اند اینها عرفان های کشکی است و عرفان اسلامی مثل عرفان حافظ و مولانا ایچنین نیست
همان خلوت ذهن هم در اثر ذکر و تقرب الهی ایجاد میشود
حرف حرف دل است عزیز من
(عرفان حافظ،عطار و مولانا عرفان اسلامی است و نهادن نام عرفان ایرانی صحیح نیست)
مهدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:
دوستان توجه داشته باشند تا زمانیکه به اهداف و دیدگاههای عارفان و دانشمندان ارجمند پی نبرده باشیم لاجرم به مصداق هرکسی از ظن خود شد یار من دچار خطاها در فهم و درک اشعار این عزیزان شده هر کسی با توجه به دیدگاه و ذهنیات خود در مورد آنها اظهار نظر خواهد کرد.
عرفان ایران بر پایه جهان شناختی، آگاهی از قوانین حاکم بر خلقت، تضادهای موجود در آن و نیز تضادهای موجود در درون انسان، تضاد بین اصالت انسانی و ذهنیات وی بنا نهاده شده است.
در این راستا تلاش بر این است که با حل این تضادها در برقراری تعادل بین ذهن و اصالت انسان بتوانند انسان جدا شده از اصل خود، از خود بیگانه شده را مجددا با اصل خود برگردانده وبه خدا زنده کنند.
عرفان ایرانی که در واقع باید گفت جهانی، دارد با پاک کردن ذهنیات، انسان از بهشت رانده شده و از خدا دور افتاده را دوباره به بهشت موعود برگرداند. حافظ عزیز ما در این غزل میخواهد انسانی را به ما معرفی نماید که با تلاش و مبارزه با ذهنیات توانسته انرژی خدایی را در خود زنده و این مهمان خوش عذار را به قلب خود فرا بخواند. اما این انسان، انسانی است که تازه توانسته به خدا زنده شود و این تازه وارد خوش عذار که تازه وارد قلب این انسان شده هنوز در تضاد با میزبان دچار ذهنیات بوده بی مهری نشان خواهد داد. این یار خوش عذار در مقابلش ماه شب چهارده نیز حلقه بگوش خواهد بود، یاری است که عالم گوش بفرمان است، یاری است که حافظ انچنان غرق در وی است که خودش را گم کرده و خودش را نمی بیند. این یار خوش عذار درون حافظ یا درون ما هنوز اجازه ندارد حافظ را به دیدار شهنشاه، به خدا ببرد. تا ان زمان سینه حافظ آرامگه این مهمان خوش عذار خواهد بود تا بازنده شدن کامل و یکی شدن با یار خوش عذار به خدا شایسته جانداری شهنشاه شده به دیدار شهنشاه نائل آید.حافظ نه کاری به این سلطان و آن سلطان دارد نه بدنبال میخوارگی است نه بدنبال عشق بازی بمعنای زمینی اش و نه هنگام سرودن این غزل دختر یا پسر ۱۴ ساله ای دور و برش بوده است. حافظ عاشق خلقت، عاشق خداست و برای زندن شدن کامل به خدا در تلاش است تا با پاک کردن ذهنیات از هرآنچه غیر خدایی است این امر را محقق نماید، این غزل حافظ مجموعه ای از تضاد بوده و بیانگر تضادهای درون انسان که در تلاش است این تضادها را به تعادل. برساند
البته تا آن زمان قلب حافظ آرامگه این مهمان تازه وارد خوش عذار چون مه خواهد بود. در اینجا حافظ خود را بجای انسانهایی قرار داده است که در این مرحله از زنده شدن به خدا هستند، زنده شدنی که تازه اغاز کار بوده نیاز است تا باحل تضاد بین ذهن و اصل وجودی و یکی شدن با انرژی خدایی شایسته جانداری خدای عالم بشود.
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۵ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۲۴ - صیدا:
اگر کسی سفرنامه ناصر خسرو را بخواند شکوه و عظمت خاورمیانه پیش از تسلط و اشغالگری غرب را در میابد؛آن هم نزدیک به هزار سال پیش!!
اکنون جوانان ما تصور میکنند تا بوده پاریس و لندن و نیویورک بوده و تا بوده است خاورمیانه ویران بودهچه توان کرد که جابجایی تمدنها جبر روزگار است و گویا از آن گریزی نیست...
هر تمدنی با میل به علم و فرهنگ آغاز شده وبا ظلم و فساد رو به تباهی و زوال می آوردز انقلاب زمانه عجب مدار...
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۲
ما رند و مُقامِر و مُباحیایم
انگشت نمایِ هر نواحیایمخون خواره ، چو خاک ، جرعه از جام
خون ریز ، ز دیده ، چون صراحیایمهر چند ، که از گروهِ سلطان
نه قَلبیاییم و نه جناحیایمجانا ، ز شرابِ شوقَت ، هر دم
بی صبح و صبوحی و صَباحیایمگر ، سوختگانِ تو ، مُباحی
بس سوختهایم و بس مُباحیایمما فقر و صلاح ، کِی خریم آخر
چون خاک ، مقامِ بیصَلاحیایمدر بتکده ، رند و لاابالی
در مصطبه ، مستِ لافَلاحیایمکافورِ ریاحی ، ار بوَد اصلی
کافور نه ، کافری ریاحیایمتا در رسد ، این مَیِ تو ، عطّار
حالی ، ز پیِ مَیِ مُلاحیایم
بی گناه در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۷:
حافظ در غزل 227 میفرماید؛ عشق میورزم و امید که این فن شریف، چو هنرهای دگر موجب حرمان نشود
منظور حضرت اینه که آدمی هرچند هنرمند باید برای لقمه ای نان هنرش رو بر دیگران عرضه کنه و این باعث حرمان خواهد بود.
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۹:
میتوان دو معنا برای این بیت متصور شد:
معنای اول:
ای منجم اگر باور کردی که پیامبر گرامی با اشاره ای ماه را به دو نیم کرد پس باید بر خواری خود و علم ناچیز خود بخندی و دریابی که علم تو با آن همه ادعا در برابر آن علم والا و معنوی هیچ استالبته کوچک بودن ماه و خورشید و کائنات هم در برابر اراده آن هستی مطلق نیز در نظر هست
معنای دوم:
ای منجم اگر باور کردی که این اتفاق در عالم ظاهر افتاده و معنای باطنی یا معنوی آن را درنیافتی باید بر برداشت و علم ظاهری خود بخندی
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۹ در پاسخ به مصطفی میری دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۵:
از پای افتادن به معنی ناتوان شدن و درمانده شدن است
و همین صحیح است
از بار افتادن اینجا مناسبتی ندارد. یعنی چه از بار افتاد؟
برگ بی برگی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۶ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۷:
درود بر دوستِ گرامی، و سپاس از بنده نوازیِ شما با الفاظی که شاید نسبت دادنِ این کمترین به آن ها جوری باشد بر حقیقتِ آن واژگان و همچنین بر اساتیدی که عقابِ این عرصه هستند. به هر روی از این که در محضرِ مولانا و این غزلِ حماسی بارِ دیگر دیدارِ میسر شد خرسندم. با شما هم رای و داستانم که این اسطوره ی بی بدیل ورای برانگیختنِ شورِ عاشقی در خواننده ی غزل، قرار است پیغامِ خویش را نیز بر وی بیان کند پیغامی که شما به زیبایی آن را دریافت نموده و در شاه بیتِ غزل که رسیدن به وحدت و یگانگیِ عاشق با رَبِّ اعلای خویش است متجلی نموده اید، آن یگانگی که دلِ عاشق نیز بر آن صحه گذاشته و می داند که اسبابِ بیرونی از افلاک و آسمان، تا دریا و صحرا، همگی به آن منظور در کار بوده اند و پس از آن که مستور و مست و ساقی یکی می شوند آن اسباب و حتی شب و روز و زمان و مکان برای عاشق از میان می روند.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۳: