کابِر در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:
فقط رضا..شرح حافظ با رضا لذت بخشه..ساده و روان و کامل
تسلیم در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:
سلام رهجویان معرفت
خیام ابتدا پنج را آورده بعدا چهار و در ادامه شش و بعد هفت
به نظرم منظور از چهار ، مرحله چهارم خلقت که عقل غریضی است ( عقلی که حیوانات دارند ) می باشد انسان نیز بدلیل داشتن بعد حیوانی این بخش از عقل را داراست و درگیر آن است
منظور از پنج ، مرحله پنجم خلقت که فرشتگان می باشند و دارای عقل کاملی هستند به گونه ایکه بر اساس این عقل خطا ناپذیرند و وظیفه را بطور کامل انجام می دهند(شیطان و جبرئیل نیز چون فرشته اند در این سطح از خلقت قرار می گیرد که خود بحث مفصلی دارد که خارج از این بحث است)سطح ششم خلقت که انسان می باشد. این سطح از خلقت عقل و عشق را با هم داراست و عشق مخلوق جدیدی است که مخلوقات مرحله پنجم توانایی درک آنرا ندارند و برای همین خداوند به فرشتگان در مورد خلقت آدم فرمودند که " من چیزی می دانم که شما نمی دانید"
سطح ششم که انسان است بر دو پهلو نتیجه گیری می کند یا بر عقل یا بر عشق. یعنی انسان تصمیمات مختلفی می گیرد که با هم در ظاهر تضاد دارند و بدلیل مبنا قرار دادن عقل یا عشق در آن تصمیم گیری است.
شیطان که مخلوق مرحله پنجم است سعی دارد خود را مخلوق مرحله ششم جا بزند و بگوید که مخلوق ششم ( انسان ) راه به جایی ندارد و در نهایت من جای او را می گیرم ( چرا شیطان اینگونه فکر می کند؟ چون بر پله عقل محضی که دارد رفتار و منش انسان توجیه پذیر نیست و تصورش این است که انسان راه را نخواهد یافت چون رفتارهای غیرعقلی و عاشقانه ( دیوانه ) دارد )
از این رو خود را همه جا شش معرفی می کند مثلا 666 را نماد شیطان می دانند و غیرهمخلوق هفتم : که با هفت از آن یاد شده عالمی است که انسان ( خالق اصغر ) خالق آن است و با آن عالم درگیر است. بله ما بدلیل داشتن بخشی به نام "روح اله" توانایی های خداگونه در خلق کردن داریم که بصورت بالقوه می باشد که خارج از بحث فعلی است ولی عالم هپروت که از قدیم مثال خاص و عام شده اشاره به این سطح هفتم دارد
کسی که به فکر فرو می رود و در تخیلات خود به سر می برد را گویند " فلانی تو عالم هپروته "
چرا ما تخیل می کنیم و این صفت بالقوه از کجا می آید ؟
چون ما می توانیم خالق اصغر باشیم نمی شود که خداوند روح خود را به آدم دمیده باشد ولی انسان همان موجود ضعیف بماند. تخیل می کنیم چون این امکان را داریم که خلق کنیمانسان با پنج ( فرشتگان و شیطان ) و چهار ( بعد حیوانی و عقل غریضی و غریضه ) و شش (عشق ) و هفت( خالق اصغر ) درگیر است و باید جایگاه خود را بشناسد و جهل یعنی نداستن اینکه تو ای انسان چه گوهر گرانقدری هستی و خودت را نشناخته ای
در پناه خداوند باشید پاره های تن من
کابِر در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
شرح غزلیات خاقانی به کوشش بزرگر خالقی رو کسی خوانده آیا به روش شاخ نبات حافظ کار کرده.
کابِر در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱:
بیت ماقبل آخر این این غزل به مذاق خیلی ها خوش نمیاد...استاد زمانی هم در شرح دیوان شمس جلد اول از بازگشایی پیام این بیت گذشتن
مهدی افضلی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۹ - در ستایش صفوة الدین بانوی شروان شاه اخستان:
در بیت زیر :
بینی به آفتاب که برتافت بامداد
برخاک ره ، نسج زراندوده بار کرد
مرحوم دهخدا در لغتنامه ذیل نسیج ، مصرع دوم را به این شکل آورده است :
بر خاک ره ، نسیج زراندوده بار کرد
که به این شکل ایراد وزن هم می شود
مجید لطفعلیان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۷:
سلام و عرض ادب
دوزخ جور برافروز که من "تاقوک" ام
تاقوک درختی مقدس است که نزد هندیان بسیار مورد احترام بوده و از آن در ساخت معابد استفاده میکردند ، و این چوب را نمیسوزاندند " نشنیدم که مرا اخگری (آتش) از جا ببرد "
محمدحسین مسعودی گاوگانی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰۷:
فاجعه ، فاجعه است و دل هر انسان را به درد می آورد. فرقی نمی کند مسلمان یا ارمنی باشد. فاجعه ، فاجعه است. از هر فاجعه ای متاثر می شویم. متاثر شدن انسان ، دلیل بر مذهب و دین او نیست. وقتی از فوت یک ارمنی ، متاثر می شویم و هنری می سازیم ، ارمنی نیستیم بلکه انسانیم.
مرز انسانیت به دین و مذهب و رنگ و زبان و ... نیست. مرز انسانیت تا مرز حیوان شدن و خدا گونه بودن است. انسان نه تنها از مرگ مومن و کافر و بلکه از مرگ هر موجود زنده ناراحت و متاثر می شود. برای همین هم بوده است که پیامبر عزیز اسلام ، مکه را بدون کشتار فتح کرد و به کافران ، اجازه اقامت و زندگی داد.
drgavgani@
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، سهشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۵۲ در پاسخ به محمدامین مروتی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۹ - در آمدن ضریر در خانهٔ مصطفی علیهالسلام و گریختن عایشه رضی الله عنها از پیش ضریر و گفتن رسول علیهالسلام کی چه میگریزی او ترا نمیبیند و جواب دادن عایشه رضی الله عنها رسول را صلی الله علیه و سلم:
بسیار زیبا بود سپاس از شما دوست گرامی
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۰:
" هفت هزار سالِگان "
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یکدَمِ عُمر را غنیمت شُمریم
فردا که از این دِیرِ فنا درگذریم
با هفت هزار سالِگان سربسریم
- یکدَمِ عُمر: زندگیِ بسیار کوتاه
- دیرِ فنا: سرایِ نیستی، دنیا
- درگذریم: عبور کنیم، برویم
- هفت هزار سالگان: کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، هفت هزار سال اشاره به فاصله زمانی خلقتِ حضرت آدم تا حضرت محمد دارد.
- سربسریم: برابریم، هیچ تفاوتی بینِ ما وجود نخواهد داشت!
برداشت آزاد:
ای دوست، بیا نگرانِ فردا و فرداها نباشیم، غم و غصه ها را کنار گذاشته و با بودن در زمانِ حال، قدردانِ لحظاتِ زندگی خود باشیم. مطمئن باش زمانی که بمیریم، هیچ تفاوتی بین ما که الان مرده ایم و کسانی که سالیان بسیار دور مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، وجود نخواهد داشت. به گفتهی علی(ع)، وقتی که مُردیم، انگار که اصلا به این دنیا نیامده بودیم!
وقت را غنیمت دان آن قَدَر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دَم است تا دانی
کام بخشیِ گردون عُمر در عوض دارد
جَهد کن که از دولت دادِ عِیش بِستانی
دیوان حافظ » غزل 473
- حاصل از حیات: میوه یِ زندگی
- ای جان: ای دوست، ای عزیزِ دل
- دَم: لحظه
- تا دانی: اگر بفهمی!
- وقت را غنیمت دان آن قَدَر که بتوانی / حاصل از حیات ای جان این دَم است تا دانی: تا آنجا که در توان داری برای بهره مندی درست از وقت و زندگی تلاش کن ، ای دوست، اگر خوب دقت کنی خواهی دید، که همه یِ میوه یِ زندگانی، همین لحظه یا دَم است که در دسترسِ تواست و چیزِ دیگری وجود ندارد!
- کام بخشیِ گردون: برآورده شدنِ آرزوها
- جَهد: تلاش و کوشش
- دولت: دارایی، در اینجا منظور وقت است که در واقع باارزشترین داراییِ انسان می باشد
- دادِ عِیش بِستانی: حقِّ شادمانی را به نحوِ اَحسن اَدا کنی
- کام بخشیِ گردون عُمر در عوض دارد / جَهد کن که از دولت دادِ عِیش بِستانی: خیلی ذوق زده نباش که به کامِ خود رسیده ای! بدان که بهایِ آن را پیشاپیش که همانا عُمرِ تو بوده است را برایِ آن پرداخت کرده ای! بنابراین; همیشه نهایت تلاش خود را بکار ببند تا بهترین استفاده از عُمر و وقتِ خویش بِبَری و به گفته یِ عوام حقِّ عیش و شادمانی را خوبِ خوب اَدا کنی!
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۱:
" هفت هزار سالِگان "
ای دوست بیا تا غمِ فردا نخوریم
وین یکدَمِ عُمر را غنیمت شُمریم
فردا که از این دِیرِ فنا درگذریم
با هفت هزار سالِگان سربسریم
- یکدَمِ عُمر: زندگیِ بسیار کوتاه
- دیرِ فنا: سرایِ نیستی، دنیا
- درگذریم: عبور کنیم، برویم
- هفت هزار سالگان: کسانی که هفت هزار سال پیش مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، هفت هزار سال اشاره به فاصله زمانی خلقتِ حضرت آدم تا حضرت محمد دارد.
- سربسریم: برابریم، هیچ تفاوتی بینِ ما وجود نخواهد داشت!
برداشت آزاد:
ای دوست، بیا نگرانِ فردا و فرداها نباشیم، غم و غصه ها را کنار گذاشته و با بودن در زمانِ حال، قدردانِ لحظاتِ زندگی خود باشیم. مطمئن باش زمانی که بمیریم، هیچ تفاوتی بین ما که الان مرده ایم و کسانی که سالیان بسیار دور مرده اند و هیچ نام و نشانی از آنها نیست، وجود نخواهد داشت. به گفتهی علی(ع)، وقتی که مُردیم، انگار که اصلا به این دنیا نیامده بودیم!
وقت را غنیمت دان آن قَدَر که بتوانی
حاصل از حیات ای جان این دَم است تا دانی
کام بخشیِ گردون عُمر در عوض دارد
جَهد کن که از دولت دادِ عِیش بِستانی
دیوان حافظ » غزل 473
- حاصل از حیات: میوه یِ زندگی
- ای جان: ای دوست، ای عزیزِ دل
- دَم: لحظه
- تا دانی: اگر بفهمی!
- وقت را غنیمت دان آن قَدَر که بتوانی / حاصل از حیات ای جان این دَم است تا دانی: تا آنجا که در توان داری برای بهره مندی درست از وقت و زندگی تلاش کن ، ای دوست، اگر خوب دقت کنی خواهی دید، که همه یِ میوه یِ زندگانی، همین لحظه یا دَم است که در دسترسِ تواست و چیزِ دیگری وجود ندارد!
- کام بخشیِ گردون: برآورده شدنِ آرزوها
- جَهد: تلاش و کوشش
- دولت: دارایی، در اینجا منظور وقت است که در واقع باارزشترین داراییِ انسان می باشد
- دادِ عِیش بِستانی: حقِّ شادمانی را به نحوِ اَحسن اَدا کنی
- کام بخشیِ گردون عُمر در عوض دارد / جَهد کن که از دولت دادِ عِیش بِستانی: خیلی ذوق زده نباش که به کامِ خود رسیده ای! بدان که بهایِ آن را پیشاپیش که همانا عُمرِ تو بوده است را برایِ آن پرداخت کرده ای! بنابراین; همیشه نهایت تلاش خود را بکار ببند تا بهترین استفاده از عُمر و وقتِ خویش بِبَری و به گفته یِ عوام حقِّ عیش و شادمانی را خوبِ خوب اَدا کنی!
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » ذرات گردنده [۷۳-۵۷] » رباعی ۷۲:
"عاشقِ زار"
این کوزه چُو من عاشقِ زاری بوده است
در بَندِ خَمِ زُلفِ نِگاری بوده است
این دسته که بر گردنِ او می بینی
دستی است که برگردنِ یاری بوده است
- کوزه: نمادِ آدمی است که زمانی نه چندان دور همانندِ ما زندگی می کرده و اکنون اسیرِ خاک شده است. با گذرِ زمان، تَنِ او خاک شده و از خاکِ آن کوزه ای ساخته اند!
- عاشق: دلداده، دلباخته
- زار: شوریده و درهم، بیچاره و ناتوان
- در بند: گرفتار، اسیر
- خَمِ زُلف: پیچ و تابِ مو
- نِگار/ یار: بُت، دلبر/ همراه و همدم (معشوق)
برداشت آزاد:
آیا می توانی باور کنی که این کوزه، زمانی نه چندان دور، دلباخته ای آواره بوده که دلش در چین و شکنِ مویِ زیبارویی گرفتار بوده باشد و اکنون در نقشِ جدید خود، این چنین تماشاگرِ بزم و شادمانی زِندِگان باشد؟! حتی همین دسته ای که بر گردنِ این کوزه است ، دستِ عاشقی است که بارها و بارها، بر گردنِ معشوقی حلقه زده و او را نوازش کرده است. این سرنوشت حتمی ماست، پس خوبِ خوب قدردانِ تک تکِ لحظاتِ زندگیت باش که خیلی زود دیر می شود!
بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی
خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی
آخِرُالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد
حالیا فکرِ سبو کن که پُر از باده کنی
دیوان حافظ » غزل ۴۸۱
- زِ غم آزاده کنی : از دامِ غم و اندوه رهایی بخشی
- خون خوری : خود را به رنج و زحمت میاندازی
- روزی ننهاده : آن چیزی که سهم تو نیست و برای تو مقدّر نشده است
- بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی/ خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی: به این سِرِّ ظریف خوب گوش کن و خود را هرچه زودتر از دامِ رنج و اندوهِ روزمرگی رهایی بده. اگر به دنبالِ آرزوهایِ دور و دراز و بعضا دست نیافتنی
باشی، تنها رنج و زحمت بیهوده بُرده و فرصتِ یکبارزندگی کردن را به آسانی از دست خواهی داد.
- آخِرُالامر: سرانجام
- سبو : دل و جان
- باده: شادی و سرور، عشق و معرفت، هر چیز یا کاری که باعث شادی درونی شود
- آخِرُالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد / حالیا فکرِ سبو کن که پُر از باده کنی: سرانجام نیست و نابود می شوی و هرآنچه که برای آبادانیِ دنیا، جسم و جهانِ بیرونت صرف کرده ای با مرگ از میان خواهد رفت. پس زمانیکه این حقیقتِ آشکار را می دانی باید برای آبادانی دل و جان، جهانِ درونت، که همیشه جاودان است، تلاش کنی و آن را با شادی، نیکویی، عشق، یادگیری و هرآنچه که از جنسِ خوبی است لبریز کنی.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵:
"عاشقِ زار"
این کوزه چُو من عاشقِ زاری بوده است
در بَندِ خَمِ زُلفِ نِگاری بوده است
این دسته که بر گردنِ او می بینی
دستی است که برگردنِ یاری بوده است
- کوزه: نمادِ آدمی است که زمانی نه چندان دور همانندِ ما زندگی می کرده و اکنون اسیرِ خاک شده است. با گذرِ زمان، تَنِ او خاک شده و از خاکِ آن کوزه ای ساخته اند!
- عاشق: دلداده، دلباخته
- زار: شوریده و درهم، بیچاره و ناتوان
- در بند: گرفتار، اسیر
- خَمِ زُلف: پیچ و تابِ مو
- نِگار/ یار: بُت، دلبر/ همراه و همدم (معشوق)
برداشت آزاد:
آیا می توانی باور کنی که این کوزه، زمانی نه چندان دور، دلباخته ای آواره بوده که دلش در چین و شکنِ مویِ زیبارویی گرفتار بوده باشد و اکنون در نقشِ جدید خود، این چنین تماشاگرِ بزم و شادمانی زِندِگان باشد؟! حتی همین دسته ای که بر گردنِ این کوزه است ، دستِ عاشقی است که بارها و بارها، بر گردنِ معشوقی حلقه زده و او را نوازش کرده است. این سرنوشت حتمی ماست، پس خوبِ خوب قدردانِ تک تکِ لحظاتِ زندگیت باش که خیلی زود دیر می شود!
بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی
خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی
آخِرُالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد
حالیا فکرِ سبو کن که پُر از باده کنی
دیوان حافظ » غزل ۴۸۱
- زِ غم آزاده کنی : از دامِ غم و اندوه رهایی بخشی
- خون خوری : خود را به رنج و زحمت میاندازی
- روزی ننهاده : آن چیزی که سهم تو نیست و برای تو مقدّر نشده است
- بشنو این نکته که خود را زِ غم آزاده کنی/ خون خوری گر طلبِ روزیِ ننهاده کنی: به این سِرِّ ظریف خوب گوش کن و خود را هرچه زودتر از دامِ رنج و اندوهِ روزمرگی رهایی بده. اگر به دنبالِ آرزوهایِ دور و دراز و بعضا دست نیافتنی
باشی، تنها رنج و زحمت بیهوده بُرده و فرصتِ یکبارزندگی کردن را به آسانی از دست خواهی داد.
- آخِرُالامر: سرانجام
- سبو : دل و جان
- باده: شادی و سرور، عشق و معرفت، هر چیز یا کاری که باعث شادی درونی شود
- آخِرُالامر گِلِ کوزه گران خواهی شد / حالیا فکرِ سبو کن که پُر از باده کنی: سرانجام نیست و نابود می شوی و هرآنچه که برای آبادانیِ دنیا، جسم و جهانِ بیرونت صرف کرده ای با مرگ از میان خواهد رفت. پس زمانیکه این حقیقتِ آشکار را می دانی باید برای آبادانی دل و جان، جهانِ درونت، که همیشه جاودان است، تلاش کنی و آن را با شادی، نیکویی، عشق، یادگیری و هرآنچه که از جنسِ خوبی است لبریز کنی.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۳:
" نامه یِ جوانی"
افسوس! که نامه یِ جوانی طِی شد
وآن تازه بهارِ زندگانی دِی شد
آن مرغِ طَرَب که نامِ او بود شَباب
افسوس! ندانم که کِی آمد کِی شد
- نامه یِ جوانی: دورانِ جوانی به دفتری تشبیه شده است که برگ هایِ آن روزهایِ خوشِ آن دوره است
- طِی شد: سپری شد، درنوردیده شد، گذشت
- تازه بهارِ زندگانی: دورانِ جوانی به نوبهار تشبیه شده است
- دِی شد: به پیری و کهنسالی رسید. از نوبهارِ جوانی به زمستانِ سردِ پیری رسید
- مرغِ طَرَب: شادی و شادمانی که ویژه دورانِ پُرشور و طراوتِ جوانی است به پرنده ای سرشار از انرژی تشبیه شده است
- شَباب: جوانی
- ندانم که کِی آمد کِی شد: اینقدر سریع اتفاق افتاد که اصلا متوجه نشدم که این پرنده یِ جوانی، کِی روی شاخه یِ زندگی ام نشست! و کِی پرید و برای همیشه رفت.
برداشت آزاد:
آه و دریغ! که برگ های دفترِ زندگی در دورانِ جوانی به پایان رسید و نوبهارِ جوانی با همه شور و طراوتش جایِ خود را به زمستانِ سردِ پیری و کهنسالی داد. دوران جوانی که همچون پرنده ای روی شاخه یِ زندگی ام نشسته بود و مشغول بازی و آوازخوانی بود را بخاطر درگیری های ذهنیِ بیهوده ام از دست دادم تا جائیکه اصلا نفهمیدم که کِی این پرنده نشست و کِی پرواز کرد و برای همیشه رفت!
افسوس! بر این عمرِ گرانمایه که بگذشت
ما از سَرِ تقصیر و خطا درنگذشتیم
پیری و جوانی پِیِ هم چون شب و روزند
ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم
چون مرغ بر این کُنگِره تا کِی بتوان خواند
یک روز نگه کن که بر این کُنگِره خِشتیم
سعدی» مواعظ» غزلیات» غزل ۴۷
- افسوس! براین عمرِ گرانمایه که بگذشت / ما از سَرِ تقصیر و خطا درنگذشتیم: دریغ و حسرت از این زندگیِ پُرارزشی که بدونِ بهره بردن از آن سپری شد و ما همچنان در حال تکرارِ اشتباهات, گمراهی و سردرگمی هستیم
- پیری و جوانی پِیِ هم چون شب و روزند / ما شب شد و روز آمد و بیدار نگشتیم: همچون آمدنِ شب که پس از پایانِ روز پدیدار می شود، تاریکیِ پیری نیز پس از روشناییِ جوانی، با همان شتاب می آید. شگفتا که روز و شب در پیِ هم می آیند، دوران جوانی سپری می شود، پیر و فرتوت می شویم، ولی ما هنوز در خوابِ غفلت و ناآگاهی هستیم
- چون مرغ بر این کُنگِره تا کِی بتوان خواند / یک روز نگه کن که بر این کُنگِره خِشتیم : این جهان کاخی است ساخته شده از خشت گِلِ مردمانی که سالیانی نه چندان دور زندگی می کرده اند و حال ما، همچون پرنده ای بی خبر بر سرِ کنگره یِ این کاخ در حالِ اتلاف زندگی خود هستیم و زمانی متوجه خواهیم شد که خِشتی از این کاخِ روزگار شده که دیگر کاری از ما ساخته نیست.
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
" اسرارِ اَزَل "
اسرارِ اَزَل را نه تو دانی و نه من
وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست ازپسِ پرده گفتگویِ من و تو
چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من
- اسرار: رازها، نهانی ها
- ازل: زمانِ بی آغازِ آفرینش، زمانِ پیدایشِ جهانِ هستی
- حرفِ معمّا: سخنِ مبهم و پوشیده، منظور اسرارِ ازل می باشد
- نه خوانی: پی نخواهی برد.
- هست: وجود، موجود بودن که در مقابل عدم و نیستی است.
- پسِ پرده: روزگار، زندگی دنیوی
- گفتگو: نام و نشان، موجودیت
- پرده براُفتد: مرگ فرا رسد
- نه مانی: اثر و نشانی نخواهد ماند
برداشت آزاد:
تنها از راهِ مراجعه به دل و جان (جهانِ درون) است که می توان به وجودِ خداوند و چگونگیِ پیدایشِ جهانِ هستی پی برد. مادامیکه ما گرفتار منِ ذهنیِ (نفسِ) خود باشیم، تلاشِ ما برای دستیابی به این رازهایِ نهانی بیهوده خواهد بود. نخستین گام برای دریافتِ این اسرار، رهایی از منِ ذهنی است که با از بین بردنِ من و تو، به یکتایی و یگانگی با آفریدگارِ جهانِ هستی برسیم. به همین دلیل است که با مرگ و بازگشتِ به او ، دریافتِ این اسرار برای همگان میسر خواهد شد، چرا که دیگر من و تویی وجود ندارد. بنابراین، تنها اهالی دل و عاشقان هستند که در زمانِ حیاتِ خود با فنا شدن در ذاتِ پاکِ خداوندی و عاری شدن از هرگونه منیّت، وابستگی و نگرانی، می توانند به این اسرار تا حدودی دست یابند.
حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم در گوش است
بر هَمانیم که بودیم و همان خواهد بود
بُرو ای زاهدِ خودبین که زِ چشمِ من و تو
رازِ این پرده نهان است و نهان خواهد بود
چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد
تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود
دیوان حافظ » غزل ۲۰۵
- پیرِ مُغان: راهنما، فرشتگان نگهبان و راهنما که از جانب خداوند بر ما گماشته شده اند
- حلقه در گوش بودن: مطیع و فرمانبردار بودن
- حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود: در ابتدای آفرینشِ انسان و از همان روز نخست، قرار ما با راهنمایان مان این بوده است که زندگی کنیم و از درد و اندوه دوری گزینیم. تاکنون برای ما اهالیِ دل و رندانِ پاکباز به همین منوال بوده و در ادامه نیز همین خواهد بود.
- بُرو ای زاهدِ خودبین که زِ چشمِ من و تو / رازِ این پرده نهان است و نهان خواهد بود: ای زاهدِ پاکیزه سرشت! که به جایِ دیدنِ خدا، خود را می بینی و گرفتارِ منِ ذهنیِ خود هستی، بدان! مادامیکه من و تویی وجود داشته باشد و همچون قطره ای ناچیز از اقیانوسِ عظیمِ الهی دور افتاده و برای خود وجودی ترسیم کنی، به هیچ کدام از اسرارِ عالمِ معنی نظیر وجودِ خداوند، چگونگی آفرینشِ جهانِ هستی و ... پی نخواهی برد.
- لَحَد : قبر
- نگران: منتظر، چشم به راه
- چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود: کسی که با عشقِ خداوند زندگی کند و در حین عاشقیِ او بمیرد، تا صبحِ روزِ رستاخیز بی قرار و منتظرِ دیدارِ رویِ معشوقِ خود خواهد بود
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۷:
" اسرارِ اَزَل "
اسرارِ اَزَل را نه تو دانی و نه من
وین حرفِ معمّا نه تو خوانی و نه من
هست ازپسِ پرده گفتگویِ من و تو
چون پرده براُفتد نه تو مانی و نه من
- اسرار: رازها، نهانی ها
- ازل: زمانِ بی آغازِ آفرینش، زمانِ پیدایشِ جهانِ هستی
- حرفِ معمّا: سخنِ مبهم و پوشیده، منظور اسرارِ ازل می باشد
- نه خوانی: پی نخواهی برد.
- هست: وجود، موجود بودن که در مقابل عدم و نیستی است.
- پسِ پرده: روزگار، زندگی دنیوی
- گفتگو: نام و نشان، موجودیت
- پرده براُفتد: مرگ فرا رسد
- نه مانی: اثر و نشانی نخواهد ماند
برداشت آزاد:
تنها از راهِ مراجعه به دل و جان (جهانِ درون) است که می توان به وجودِ خداوند و چگونگیِ پیدایشِ جهانِ هستی پی برد. مادامیکه ما گرفتار منِ ذهنیِ (نفسِ) خود باشیم، تلاشِ ما برای دستیابی به این رازهایِ نهانی بیهوده خواهد بود. نخستین گام برای دریافتِ این اسرار، رهایی از منِ ذهنی است که با از بین بردنِ من و تو، به یکتایی و یگانگی با آفریدگارِ جهانِ هستی برسیم. به همین دلیل است که با مرگ و بازگشتِ به او ، دریافتِ این اسرار برای همگان میسر خواهد شد، چرا که دیگر من و تویی وجود ندارد. بنابراین، تنها اهالی دل و عاشقان هستند که در زمانِ حیاتِ خود با فنا شدن در ذاتِ پاکِ خداوندی و عاری شدن از هرگونه منیّت، وابستگی و نگرانی، می توانند به این اسرار تا حدودی دست یابند.
حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم در گوش است
بر هَمانیم که بودیم و همان خواهد بود
بُرو ای زاهدِ خودبین که زِ چشمِ من و تو
رازِ این پرده نهان است و نهان خواهد بود
چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد
تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود
دیوان حافظ » غزل ۲۰۵
- پیرِ مُغان: راهنما، فرشتگان نگهبان و راهنما که از جانب خداوند بر ما گماشته شده اند
- حلقه در گوش بودن: مطیع و فرمانبردار بودن
- حلقه یِ پیرِ مُغان از اَزَلم در گوش است / بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود: در ابتدای آفرینشِ انسان و از همان روز نخست، قرار ما با راهنمایان مان این بوده است که زندگی کنیم و از درد و اندوه دوری گزینیم. تاکنون برای ما اهالیِ دل و رندانِ پاکباز به همین منوال بوده و در ادامه نیز همین خواهد بود.
- بُرو ای زاهدِ خودبین که زِ چشمِ من و تو / رازِ این پرده نهان است و نهان خواهد بود: ای زاهدِ پاکیزه سرشت! که به جایِ دیدنِ خدا، خود را می بینی و گرفتارِ منِ ذهنیِ خود هستی، بدان! مادامیکه من و تویی وجود داشته باشد و همچون قطره ای ناچیز از اقیانوسِ عظیمِ الهی دور افتاده و برای خود وجودی ترسیم کنی، به هیچ کدام از اسرارِ عالمِ معنی نظیر وجودِ خداوند، چگونگی آفرینشِ جهانِ هستی و ... پی نخواهی برد.
- لَحَد : قبر
- نگران: منتظر، چشم به راه
- چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد / تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود: کسی که با عشقِ خداوند زندگی کند و در حین عاشقیِ او بمیرد، تا صبحِ روزِ رستاخیز بی قرار و منتظرِ دیدارِ رویِ معشوقِ خود خواهد بود
امید وکیل در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
دعای گوشه نشینان بلا بگرداند
چرا به گوشهی چشمی به ما نمینگری؟
از این زیباتر نمیتوانست هم غرور خود را حفظ کند و هم التماس کند.
به خاطر خودت هم که شده نگاهی به ما بکن!
سید محسن در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:
چون از ابتدای غزل کسی مخاطب نیست و غزل روایتگر است پس همان ریختن درست است در حقیقت باید (ریخته اند)باشد که بنا به ضرورت شعر ریختن آمده است
شایان در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:
با سلام ،بیت اول "من با تو نه مرد پنجه بودم/افکندم و مردی آزمودم" مصرع دوم را معنی کنیم مرا شکست داد و به من مردی اموخت بهتر است یا پنجه افکندم و به من مردی اموخت؟
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد:
چونک عمرت برد دیو فاضحه
بینمک باشد اعوذ و فاتحه
قابل توجه سالمندان عزیز که در اواخر عمر وقتی بوی مرگ به مشامشون میرسه نمازخون میشن !
آینۀ صفا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۴ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳ - دعوت باز بطان را از آب به صحرا: