گنجور

حاشیه‌های دکتر صحافیان

دکتر صحافیان 🌐


دکتر صحافیان در ‫۸ روز قبل، سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

به زلف زیبای دوتا شده‌ات دسترسم نیست! آری بر پیمان تو همانند پیمان باد صبا اعتمادی نیست.
۲-هر گونه تلاش برای دیدارت خواهم کرد، ولی سرنوشت دگرگون نمی‌شود.
۳- هم جواری‌ام با معشوق، حاصل خون دل‌های فراوان است، بی تردید با افسون دشمنان از عشقت جدا نمی‌شوم.
ایهام در ۳ بیت نخست : ۱-وصف فراق 
۲- دیدگاه عرفانی: زلف دوتا: صفات جمال و جلال حلقه: ذات حق  که وصالش ممکن نیست بیت۲: این تقدیر ثابت است بیت۳:فسوس خصم:افسون ابلیس در دوری آدمی از خداوند
۴- گونه‌اش را در زیبایی به ماه نمی‌توان مثل زد، آری معشوق را با هر ناتوانی نسبت نیست( دایره را از آنجا که دست و پا نداشته، ناتوان گویند.)
۵-سرو قامت معشوقم چون به رقص آید، گریبان جان چه قیمتی دارد [که بگویی] نمی‌توان پاره کرد
۶-آری چهره حقیقی معشوق در نگاه پاک تماشایی است، همان گونه که تنها در آیینه جلا یافته، نگاه به زیبایی‌هاممکن است. 
۷- با این همه، عشق فراتر از وسعت ماست و با دانش محدود نمی‌توان راز آن را دریافت‌.
۸- خدایا! آنچنان دلبسته توام که نمی‌توانم بپذیرم تو معشوق همگان باشی، ولی چه کنم که هر لحظه نمی‌توانم با مردمان بر سر عشقت عربده‌کشی کنم!
-مفهوم بیت طنزآمیز است و مفهوم بیت‌های ۲ و ۳ جدی است: از یک سو سعی بسیار و خوردن خون دل سرشار و از سوی دیگر رها کردن غیرت به خاطر عربده کشی نکردن با مردم(-شرح شوق،۱۹۹۸)
۹- از لطافت و نارکی تو چه بگویم؟!آهسته هم نمی‌توانم آه بکشم و دعا کنم!
۱۰-محراب جانم( کانون تمرکزم)ابروان توست،در مذهب عشق جز از تو نمی‌توان پیروی کرد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱۸ روز قبل، شنبه ۱ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

چون باد(مشتاقانه)به کویش روان خواهم گشت، با بوی دل انگیزش نفسم را چون مشک خوشبو خواهم کرد.
۲- سالیان عمر چه بیهوده بی شراب و یار(حال خوش) گذشت! دیگر هرزگی و بیهودگی بس است کار خواهم کرد(طنز)
۳-همه آبرویی را که از دانش و دین در این سالیان جمع کرده‌ام، در خاک راهش می‌افشانم.( تو را دانش و دین رهاند درست...فردوسی)
۴- از عشقش برایم چون شمع صبحگاه*(خورشید) روشن شد که عمرم را در این کارزار عاشقی خواهم گذاشت
* ایهام: با آمدن خورشید شمع صبحگاه چون عمر خاموش می‌شود. 
۵- با شراب چشمانت خراب( ویران یا مست) می‌شوم ولی پیمان دیرینه عشق را بنا می‌کنم.
۶-صبا! آورنده بوی خوش یار! ببین چگونه جان عاشق به خون آغشته‌ام را که چون گل سرخی است، فدای این بوی خوش می‌کنم.
۷- ریا و دورویی، صفای* دل نمی‌دهد، زین پس به عشق و رندی مشغول شوم.
*خواجه عبدالله:و دون انبیا یک گروه‌اند از مومنان اهل صفا و ایشان قومی‌اند که از سلطان نفس رسته و دلها با مولی پیوسته و سرها به اطلاع وی آراسته( صد میدان،۵۱)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۲۲ روز قبل، سه شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

بلبل عاشق پس از رنج بی‌شمار به دیدار گل رسید، اما تندباد حسادت زمانه با خارهای فراوان حال خوشش را مشوش کرد.
۲- و طوطی به آرزوی شکرخواری دلخوش کرده بود که ناگهان سیل بنیاد فکن نیستی نقش آرزوها را از میان برد(آرزوها، نقش ‌های ما در ساحل وجود است که مرگ چون سیلی آنها را می‌شوید و فرصت نقش زنی  را در اختیار دیگران می‌گذارد-همه عمر یک رفت و برگشت موج-)
۳- روشنایی چشمم؛ میوه دلم که یادش جاودان! چه آسان از کنارم رفت و کارم مشکل شد.(-غزل در غم فرزند است و ایهام به از دست دادن هر نور چشم و گراتقدری :
-هم نوایی با شوق بلبل و طوطی برای تسکین درد
- بر شمردن ویژگی زمانه: بیت۱حسادت چرخ بیت۲غافلگیری ییت۳به آسانی گرفتن)
۴-اکنون( پس از مرگ فرزند)ای کاروان دار! بار و بنه سفر را از دست داده‌ام و با امید به بزرگواری‌ات همراه این کاروان شده‌ام.( بار افتادن در سفر گاه به مرگ می‌انجامیده)
۵-روی خاکی‌ام را(در غم فرزند یا از دست دادن هر حال خوش)که همراه با اشک هست کوچک نپندار! زمانه کج رفتار ،طربخانه عیش و نوش را از همین کاهگل درست کرده است.
۶-وااسفا! ماه زیبایم ازحسادت ماه فلک، در گور اقامت گزید.
۷-امکان دیدار از میان رفت، و شاه رخی( کیش شاه و زدن رخ) نزدی.در برابر زمانه چه می توان کرد؟! بازی آن انسان را بی‌خبر می‌کند.
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۳۰ روز قبل، دو شنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

نکته: همه ابیات طعنه به مدعیان سلوک دارد که از تاریکی خود نیز بی‌خبرند. صوفی مدعی برای آدمیان مشتاق دام گسترده و پیاله( مخصوص شعبده) را گشوده و با این خیال، به نیرنگبازی با فلک رفته است (گردی فلک به حقه‌ای تشبیه شده که با ستارگان شعبده بازی می‌کند)

۲- اما فلک افسونگر رسوایش خواهد کرد- تخم مرغ‌های دزدی را در کلاهش می‌شکند- چون با صاحبان راز و سالکان بی‌ادعا شعبده و مکر کرده است.(خانلری: بازی دهر)

۳-بزم این صوفیان آغار شده و شاهد خوش قامت برایشان طنازی می‌کند، ساقی تو هم بزمشان را کامل کن( تا غرق غرور و توهم خویش باشند)

۴-و این نوازنده از کجا آمده که در پرده " عراق" می‌نوازد و در "رجعت" نوازندگی از پرده " حجاز" سر در آورده است(نوازنده نیز غلط افکن و دغل کار است-خانلری: ز راه ححاز)

۵- ای دل بیا از این صوفیان کوتاه آستین که به رازها و جانهای مشتاقان دست درازی کرده‌اند، به خداوند پناه ببریم!( گستردگی مکر)

۶-تصنع و ادعا نکن!حضرت عشق در معنا را بر غیر پاکبازان بسته است.

۷- و در روز رستاخیز که حقیقت آشکار شود( نور از تاریکی و حق از باطل جدا شوند)آنکه به راه حقیقت نرفته سرافکنده است.

۸-ای مدعی( وصول به مقامات یا پیشوایی کمالات)که چون کبک خوش رفتار پیش می‌روی، درنگ کن و فریب نماز گربه زاهد را( خانلری: عابد)نخور.

۹- حافظ! رندان بی ادعا را سرزنش نکن! خداوند از روز ازل ما را از پارسایی ریایی بی‌نیاز کرده است.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۲ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

عارف آگاه از میکده عشق پس از زیارت صبحگاهی میکده، با شراب نورانی وضو گرفت( تضاد وضو با شراب و زیارت میخانه)
همین( خانلری: همان) که ساغر زرین خور نهان گردید 
هلال عید به دور قدح اشارت کرد
به محض غروب خورشید آخرین روز روزه، هلال عید قدح شراب را یادآور شد.
۳- چه سعادتی دارد آنکه با درد آگاهی بخش عشق، با اشک و خون جگرش وضو گرفت.
۴- خواجه متدین که خواست نمازی طولانی بگذارد با شراب( خون تاک) جامه اش را تطهیر کرد(ایهام قصارت: در معنای عربی به معنای کوتاه کردن و متضاد دراز- این بیت در خانلری نیست)
۵- دلم از آن حلقه زلف، آشوب عشق خرید، در حیرتم که این معامله چه سودی داشته است؟!( در جاذبه عشق وارد وادی حیرت شده است)
۶- و اگر امام جماعت به دنبال حافظ گشت بگویید: با شراب وضو گرفته است(با ورود به حریم کبریایی آرامش از نماز جماعت ریایی بی نیاز گشته است)
- بیت ۲ و ۳ در غزل قبل تکرار شده است.
- ۳ بار وضو گرفتن با شراب و خون دل مقدمه ورود به حریم کبریایی آرامش  

دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

بیا(خطاب به خود -جان یا فرامن- ساقی و یا هر مشتاق حال خوش-غزل ۳۷ نیز در ابتدا آمده و ۷ بار"بیا" تکرار شده-)که ماه؛ سپید اندام فلک بساط روزه را برچیده و گردی هلالش مژده دور(ایهام: گردی قدح- چرخیدن شراب در مجلس- زمان باده نوشی) قدح شراب می‌دهد.
۲-روزه و حج کسی قبول می‌شود که نخست خاک میکده عشق را زیارت کند و عاشق شود(خداوند را دو خانه است یکی در آفاق و یکی در انفس، حج بر سه گونه است: شریعت، طریقت و حقیقت.حج شریعت: رسیدن به سرزمین عرفات و خانه خدا.طریقت: رسیدن به خانه خدا در انفس و رسیدن به خود و خدا را شناختن- سفر در باطن- حج حقیقت:رسیدن به خداوند خانه چون ابراهیم: وجهت وجهی للذی فطر السموات...در حج شریعت ترک شهر و در طریقت ترک ظاهر و در حج حقیقت ترک هستی خود باید کرد(کشف الحقایق، خواجه عبدالله، ص ۲۲۹)
۳- پس جایگاه اصلی جانمان گوشه خرابات عشق است، خداوند به کسی که این آبادانی جاودان را ساخت خبر دهد( تعریض و طنز به زاهد)
۴- اما بهای این شراب سرخ بی‌خود کننده، عقل محاسبه گر است، بیا که هر که چنین تجارتی کند سود فراوان برد( به حال خوش و بهشت نقد برسد)
۵-اگر نماز عاشقانه در برابر محراب ابروهای معشوق آرزو داری، نخست باید با خون جگر(دلخونیهای عشق) وضو بگیری.
۶- ای وای و فریاد! که چشمان گستاخ شیخ شهر درد کشان را کوچک می‌شمارد.
۷- پس منت چشمت را بکش تا به روی معشوق بنگرد، که انسان خردمند از روی آگاهی به معشوق می‌نگرد( این بیت در نسخه خانلری در بیت ۴غزل بعدی آمده که مضمونی شبیه همین غزل دارد و به جای"نطر" "همه دارد)
۸- حکایت عشق را از حافظ بشنو نه از واعظ و مدعی، هر چند نکات ظریف در کلامش بیاورد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۲۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:

بلبل عاشق سحرگاه بیداری با باد صبا، از درد عشق و بلاهایی که چهره گل با او کرده است، حکایت کرد.
۲- دلم پرخون شد و به شوق دیدار هم نشین خار شدم.
۳-آفرین بر همت آن دلبر زیبا که بی‌طمع آسودگی جان را فراهم آورد.( با دیدار یا گفتار و نوازش‌های شیرین)
۳- دیگر از بیگانگان شکایتی ندارم که درد و رنجم از همین آشناست( ایهام: معشوق با غم عشق-نفس انسان با خودخواهی و زیاده خواهی- پس از وفای خالصانه آن نازنین، دیگران بیگانه‌اند)
۴-پس انتظارم از پادشاه و امیدم به وفای معشوق ستم پیشه خطا بود.
۵-نسیم صبحگاه گوارای عاشق! که درد شب بیداران عشق را مداوا می‌کند.
۶- با وزشش، نقاب از گل برمی‌دارد و دستی به زلف سنبل می‌کشد( کشیدن به دو معنا به کار رفته است)و بند لباس غنچه را باز می‌کند( شکوفایی)
۷- آری همین باد صباست که پیوسته در عشرت است، ولی بلبل پیوسته در واگویی و فریاد از درد عشق است.
۸- به محله باده فروشان خبر خوش ببر، که حافظ از زهد ریایی توبه کرده است( غزالی:به حق تعالی پناهید از جب الحزن یعنی غار اندوه گفتند یا رسول الله چیست آن؟ گفت: وادیی است در دوزخ ساخته برای قراآن و مرائیان.چون بنده ریا کند، خدای گوید به فریشتگان: بنگرید بنده چون استهزاء می‌کند به من کیمیای سعادت ص۲۱۲) 
۱۰- از میان بزرگان شهر، تنها خواجه بوالوفای شیرازی به من وفا کرد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۹:

(در اضطراب از دست دادن حال خوش و یا در تشویش به دست نیاوردن آن)اگر شراب نتواند غم از دلمان بزداید، خطر و هراس حوادث، اساس وجودمان را به باد خواهد داد.
و اگر عقل با مستی و بیخودی لنگر  نکشد، چگونه کشتی را از میان طوفان بلا ببرد؟!(شراب عشق باید عقل را مست کند تا تدبیرکند برای رهایی از آشوب‌های جهان وگرنه خرد در وهله اول رویارویی بلاها عقب می‌نشیند)
۳- فریاد که زمانه غایبانه با ما نرد  می‌بازد( همزمان همه را می‌برد)، و هیچ کس نتوانسته یک دست ازین فلک دغل باز ببرد.
۴-گذار آدمی در این جهان بر تاریکی( ذات جهان- نسبی بودن همه چیز) است، پیر و راهبری چون خضر آرزو می‌کنم، مبادا که این آتش حرمان و دوری آبرویمان را بریزد( آب ایهام به آب حیات)
۵-دل عاشق بی‌طاقتم، به این خاطر شوق چمن دارد، که باد صبا با نواختن‌های( بیماری صبا) آرامش بخشش، جانم را از نابودی نجات دهد.
۶- من طبیب حضرت عشقم، پس باده بریز که این معجون شفا بخش با بیخودی، آسایش خاطر آورد و اندیشه هایی که جان را به اسارت می کشند را از میان برمی‌دارد.
۷-سوخت حافظ در غم عشق و در این دنیای تاریک و هیچ کس بهر خدا پیامش را به معشوق نرساند!
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۲ ماه قبل، یک شنبه ۸ خرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

در این شهر زیباچهره‌ای نیست که مرا از خود بیخود کند و با یاری بخت مرا به شهر دیگری ببرد.( ایهام:۱-اشاره به اقامت حافظ در  شهر یزد، محله شیخ داد۲-بهره مندی و دلبری نمودن همه زیبارویان۳-پرسشی خوانده شود)
۲- کجاست معشوق سرمست؟!
 تا در  پیش مهربانی اش آرزوهایم را یکایک بشمارم؟( خانلری: گش سرمست) 
۳- ای باغبان، تو را از پاییز بی‌خبر می‌بینم، فریاد از آن روز که خزان گل زیبایت را برباید.
۴- و بدان که راهزن روزگار سرانجام زیبایی‌ها را به یغما خواهد برد .
۵- در وادی خیالم به آرزوی رسیدن به تو با واژه ها(غزلهایم) لعبت( عروسک نمایش)بازی می کنم شاید کیمیاگری( با جادوی نگاهش)به تماشا بنشیند.( و ما امروز تماشاگر نمایش واژه های غزل هستیم)
۶- می‌ترسم چشمان مست بی‌رحمت، دانش و معرفت چهل ساله ام را در لحظه‌ای برباید.( خانلری:نرگس ترکانه)
۷- اما به صدای مخالفان عشقمان که چون صدای گاو است فریب مخور،؛ سامری نمی تواند بر دست نورانی موسی پیروز شود( ناتوانی جادو در برابر معجزه)
۸- جام سرخ شراب، سد ورود اندوه  است، از دستش نده که سیل غم تو را خواهد برد( با شراب حال خوش باش پیوسته تا بر اندوهی که در سرشت جهان است چیره شوی)
۹- گرچه کمانداران زیبارو در راه پر خطر عشق به کمین نشسته اند، ولی اگر آگاه شوی( از راز عشق و کیمیاگری آن)می‌توانی در امان باشی.
۱۰- ( پس از این آگاهی) اگر عشوه‌های مستانه یار، جانت را هم طلب کرد، خانه دل را از بیگانگان خالی کن تا ببرد( معشوق نیز هر کسی را نمی کشد- برای رسیدن به فنا- بلکه باید همدم اغیار نباشی)
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:

ماه به روشنی و دل‌ربایی چهره‌ات نیست و گل در برابرت جلوه گیاه هم ندارد.
۲- جان عاشقم در گوشه ابرویت منزل کرده و پادشاه هم، چنین گوشه خوشی( حال خوش) ندارد.
۳- از سوز عشق، منتظرم ببینم آه دل دردمندم با چهره‌ات چه می کند، می‌دانی که آیینه( چهره روشنت)تاب مقاومت در برابر آه ندارد.
۴- گل نرگس چه گستاخ است که در برابر زیبایی‌ات شکوفا شد، آری چشم گستاخ ادب حضور را نگه نمی‌دارد.
۵- چشمان سیاه‌دلی که تو داری، بر هیچ آشنایی ترحم نخواهد کرد.
۶- پس ای هواخواه میخانه عشق، پیمانه بزرگ شراب به من رسان تا به شادی پیر سالکی که خانقاه(ادعا) ندارد، سرکشم.
۷-خون دل بخور، اما در خاموشی باش، زیرا دل نازکش( علیرغم ستمها) طاقت فریاد ستمدیدگان عشق را ندارد. در اینجا منطور خاموشی عارفانه در پیشگاه معشوق و معبود است:خاموشی از ادب حضرت است( ترجمه رساله قشیریه ۱۸۲)
هیچ کس به اندازه مولانا درباره خاموشی( اندیشه بنیادین و خاموشی پرغوغای درون آدمی و ...) سخن نگفته ولی خاموشی در  ابیات حافظ گوناگون است:
-هنگام حصول کشف و دریافت:
پروانه مراد رسید ای محب خاموش
- در برابر اسرار الهی و بلاهای زمانه:حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
- عدم بیان رموز عشق نزد نامحرم:
رموز عشق مکن فاش پیش اهل عقول
- زبان حال پدیدارهای جهان:ز مرغ صبح ندانم که سوسن آزاد/چه گوش کرد که با ده زبان خموش آمد؟
- در برابر سارقان مضمون:خموش حافظ و این نکته های چون زر سرخ/نگاه دار که قلاب شهر صراف است(شرح شوق، ص ۱۹۰۸)
۸-و به آنکه از موهبت عشق بی بهره ماند،بگو آستین به خون جگر بشوید( پیوسته محروم باشد)
۹- فقط من به ستمهای عشقت فخر نمی‌فروشم، کیست که داغ بندگی آن موهای سیاه را ندارد؟!
۱۰- به حافظ اگر تو را سجده می‌کند، عیب نگیر، ای معشوق شیرین! آنکه از جوشش عشق به کفر رسیده گناه ندارد( شمس تبریزی: خوشی در الحاد من است، در زندقه من در اسلام من چندان خوشی نیست مقالات،۱۱۴)
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۳ ماه قبل، سه شنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد/هر کس که این ندارد حقا که آن(خانلری:جان) ندارد(۱۲۶)

جان آدمی بی زیبایی چهره دوست، شوق جهان ندارد،

آری آنکه در تماشای این زیبایی نیست، زنده نیست(ایهام آن:حال خوش- سعدی با جمله مثبت آورده: به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...- واج آرایی حرف ج)
۲-با این وجود، در هیچ کس نشانه‌ای از آن معشوق ندیده‌ام، یا او بی‌نشان است و یا من از آن بی‌خبرم.(در ظاهر متضاد است اما جمال او در بی نشان بودن و فراجهان بودن است-مثل آشیانه سبمرغ؛ کوه قاف که در انتهای دنیاست-)
۳-در راه واهمه‌انگیز عشق، هر شبنمی چون صد دریای آتش است و درد این‌جاست که این راز همیشه پوشیده خواهد ماند. 
۴-ای کاروان‌سالار، همین‌جا که آسایش فراهم است و هنوز قدم در وادی عشق نگذاشته‌ای اقامت گزین، که راه عشق بی‌پایان است.
۵-چنگ قامت‌خمیده، با نوایی دلکش تو را به حال خوش می خواند، پند سودمند پیران( ایهام: شکل چنگ که کج هست) را بپذیر
۶-طریق خوش باشی و پنهان کاری را از محتسب رند بیاموز، که خود مست است اما کسی به او شک نمی‌کند.
۷- حکایت گنج برباد رفته قارون را بر دل خویش بازخوانی کن، تا در پی زراندوزی نباشد( و به حال خوش بپردازد- خانلری: با غنچه باز گویید: برگهای گل را پنهان نکند؛ شکوفا شود)
۸-رازهای عشق را از رقیبان بپوشان، حتی از شمع که این گستاخ سربریده( قیچی کردن سر شمع برای بهتر سوختن) راز تو را فاش خواهد کرد. 
۹- در جهان بنده عاشقی چون حافظ نیست، چون هیچ کس پادشاهی مثل تو ندارد.
( بیت اضافه در نسخه خانلری:  ذوقی چنان ندارد بی‌دوست زندگانی/بی‌دوست زندگانی ذوقی چنان ندارد همچنین بیت‌های ۶و۸ وجود ندارد) 
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

معشوق سیه مویم که غالیه خوشبو از زلفش در خشم آمده، با عاشقان دل از دست رفته کرشمه و تندی دارد.
از سر کشته خود میگذری( خانلری: می گذرد) همچون باد 
چه توان کرد؟ که عمر است و شتابی دارد
و چون باد بی اعتنا از جوار شهید عشقش می گذرد، آری او عمر من است و شتابش چنین است.
۳- صورت چون ماهت که زیبایی خورشید را دارد، از پشت زلفت چون خورشید پشت ابر است( پنهان بودن زیبایی وحدت در پشت پرده کثرت)
۴- چشمم از شوق چهره ات به هر گوشه سیل اشک روان کرده است، تا سرو قامتت شادابتر شود( خانلری:تازه به آبی دارد)
۵- اگر آب زندگی( حال خوش) در لب نوشین اوست، آشکار است که خضر جز سراب بهره ای ندارد.
۶- و چشم مستت با غمزه ها قصد جگرم را کرده است، آری ترک مستی است که میل کباب دارد.
۷- از شدت زاری عشقت، روی درخواست ندارم، خوشا زخم خورده ای که از معشوق مراد یافته است( ایهام:به حال خوش رسیده)
۸- اما چشم مست تو که در هر گوشه عاشق خرابی دارد، کی به سوی حافظ گوشه چشمی می اندازد؟! 
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد بنده طلعت آن(خانلری:او) باش که آنی دارد(۱۲۵)

هر مدعی که مویی زیبا و کمری باریک داشته باشد دلربای جان نیست، دلبسته معشوقی باش که با درخشش در جانت، حال خوش برایت ارمغان آورد( ایهام آن: فارسی: اشاره به نمکین بودن.عربی: لحظه و حال خوش)

۲-اگرچه داشتن زیبایی حوری و پری، دلپذیر است ولی زیبایی دلنشین و آورنده حال خوش در آن معشوق است.

۳- تو که چون گل خندان شاد و شادی آوری، به چشمه اشک چشمانم که برایت همیشه جاری است، نظری بیفکن!

۴-در چوگان زیبایی چه کسی تواند از تو گوی سبقت بگیرد؟!خورشید نیز سواری است که در برابر زیبایی ات عنان از دستش رها شده است! ۵- از وقتی سخنانم بر جانت نشست، بر جانها می نشیند( لسان الغیب گشتم) آری سخن عشق مهر پذیرش معشوق دارد! ۶- ابروان کمانی زیبایت در نیکو تیر انداختن، کمان را از دست هر کمانداری گرفته است( خانلری: بستد از دست) ۷- بی تردید کسی در راه عشق محرم اسرار نخواهد گشت، بلکه بر حسب فهم و گنجایشش دریافتی از رازها خواهدداشت(خانلری: حسب فهم) ۸-پس ای مدعی! با ساکنان طریق عشق، دم از کرامات نزن هر سخن و نکته ای جایی دارد. ۹-پرنده هوشیار برای چمن دنیا که بهارش را خزان در پی است، نغمه سرایی نمی کند!خانلری: نغمه سرایی( یکی از رازها) ۱۰- ای مدعی! نگاه ظریفت را به حافظ نفروش، قلم ما نیز گویای اسرار عشق است.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۵ ماه قبل، شنبه ۲۱ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

نوازنده عشق چه آهنگ خوشی دارد، هر آوا و نوایش راه به جایی فراتر دارد.( راه، زخم، نقش، عشاق و ناله اصطلاحات موسیقی)
عالم از ناله عشاق مبادا خالی
که خوش آهنگ و فرح بخش هوایی( خانلری:صدایی) دارد
هستی از بانگ عاشقان(اثر مطرب عشق) هرگز خالی نباد، که این نوا موزون و شادی افزاست(مطرب عشق، ناله عشاق،مذهب عشق، قند پرست، باده پرست و روح دیگر ابیات بر محور عشق است)
۳- پیر دردنوش و باده پرست ما اگرچه ثروت و قدرت ندارد، اما خدایی خطاپوش و گشاده دست دارد( که عشق را به او ارزانی کرده)
۴- دل عاشقم را بزرگ شمار، که این مگس شیفته قند( لبت)، آنگاه که عاشقت شد، شکوه و جایگاه همایی پیدا کرد.
۵- اگر پادشاه عشق، جویای حال گدای همسایه اش شود دور از عدالت نیست!
۶- اشک خونینم را به پزشکان عرضه کردم، گفتند درد عشق است و دوایش هم جگرسوز است.
۷-(با این حال زار و عدالت متوقع از تو) از کرشمه های چشمت ستمگری نیاموز، که هر کاری( توجهت به معشوق) اجر و ثوابی دارد.
۸- چه زیبا گفت آن شاهد ترسای باده پرست(معنای عرفانی: واردات قلبی)، به سلامتی یاری بنوش که صفای درون دارد.
۹- پادشاها، حافظ که ملازم درگاه توست، نخستین سوره را خواند و از تو آرزوی دعا( آخر سخن) دارد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۵ ماه قبل، شنبه ۷ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۲:

هر که وفاداران عشق و رندی را پاس دارد، خداوند بلا را در همه حالات از او دور می کند.
۲-حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست( خانلری: ز درد دوست نگویم حدیث جز با دوست)
که آشنا سخن آشنا نگه دارد 
درد دل ها(از بی وفایان) و گلایه هایم را تنها به حضرت معشوق عرضه خواهم داشت، زیرا اوست که سخن عاشقانه را پیش خود نگه می دارد.
۳- ای دل! چنان زندگی کن، که اگر پایت لغزید، فرشتگان با دو دست دعا نگهت دارند( اشاره به دنیای موازی)
۴- اگر می خواهی معشوق رشته دوستی را حفظ کند، نخست خود سر رشته عشق را پاسبانی کن( تمرکز و ذکر- به پیمانم وفا کنید تا به پیمان شما وفا کنم بقره/ ۴۰)
۵- ای صبای پیام رسان! اگر در گذرت از موهای معشوق، دلم را یافتی، با لطافت و مهربانی بگو معشوق جایی برایم در دلش نگه دارد(ایهام: به دلم بگو که جای خودش را نگه دارد- خانلری:در آن)
۶- و آنگاه که گفتم دلم را نگه دار! به طنز گفت: از دست بنده کاری بر نمی آید، خدا دلت را نگه دارد!( خانلری:نگه نداشت دل ما و جای رنجش نیست)
۷- همه دارایی و وجودم فدای آن یاری که حق مصاحبتهای عاشقانه را پاس دارد.( خانلری: آن محبوب- صحبت و عهد و وفا)
۸- غبار راهت را آرزومندم! تا به یادگار از باد صبا پیش خود عزیز دارم( ابراز بالاترین وفاداری از خود)
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۵ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:

آنکه خاطر جانش به آسودگی رسیده و دلبسنه معشوقی نازنین است، خوشبختی و پادشاهی در کنار اوست.( پادشاهی عشق)

۲- ارزش عشق بسیار بالاتر از عقل است و آنکه از جانش گذشته باشد به این آستان ( عشق و خاطر مجموع) می رسد.

۳- دهان تنگ و شیرین تو مگر مهر پادشاهی سلیمان است که جهان در تسخیر نقش انگشتری اش هست( خانلری: دهان تنگ شیرینت مگر مهر سلیمان است)

4- لب یاقوت فام و خط مشک بوی هر دو در زیبارویان نیست، بنازم معشوق خودم را که زیبایی اش هر دو را دارد.( خانلری: آنش هست و اینش نیست)

۵- ای توانگر ضعیفان را بیچاره نپندار، که فقیر( مقام فقر) راه نشین در بالای مجلس بزرگی نشسته است( خانلری: که صدر مجلس عزت فقیر ره نشین دارد) ۶- توانایی ات را بر روی زمین فرصت شمار که زمانه در زیر زمین روزگاری طولانی ناتوانت خواهد کرد.

۷- دعای بیچارگان بلا از جان و دلت دور می کند، در خرمنی که از خوشه چین عار دارد، خیر و گشایش نیست.( خانلری: بلا گردان جان و دل)

۸- ای باد صبا عشق و شوق( خاطر مجموع) مرا به آن شاه زیبارویان برسان، که چون جمشید و کیخسرو صد غلام دارد.

۹- اگر پاسخ داد که عاشق بیچاره ای چون حافظ نمی خواهم، بگویید هم نشین سلطان، فقیری صاحب مقام است(بیت۱: عاشق هم نشین پادشاهی است و پادشاه هم نشین فقیر؛ نتیجه می دهد که فقر-نخواستن که سبب خاطر مجموع می شود- پادشاهی است)

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۱۶ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

غلبه عشق و درد هجر ابیات غزل را چنین ساخته است:  ۱و۲:ابراز نهایت شوق در وصف جمال و دلهره پوشیده شدن آن۳: بیان درد فراق عشق۴: تشبیه دردهای عشق به تیرهای مژگان۵و ۶: رجوع به شیرینی درد عشق و شوق باقی ماندن راز آن در دل و جویا شدن حال اهل دل در مستی 
۷: نهیب به بلبل برای ورود به عشق
۸و۹: توسل به میر مجلس شراب و شکایت از بی توجهی یار( استغنا) توسل به معشوق که زودتر او را بکشد۱۰و ۱۱: بازگویی اشتیاق و درخواست برطرف کردن هجر با التماس و دعا ۱۲:شکایت از بخت همراه با ستایش شیرین دهنی معشوق  

۱-در حال غلبه شوق عشق: گردی صورت چون گل را زلفان چون سنبلش سایه انداخته و شکوفه بهاری گونه اش از زیبایی فرمان به ریختن خون( بی بها کردن) گل ارغوان داده است.
۲- با شوق دلهره آمیز از فروکاست زیبایی: مویهای نرم چهره اش چون غباری است که خورشید چهره را پوشانده، خدایا همیشه زنده بدارش که زیبایی جاودانه دارد( خانلری: احتمال داده زیبایی جادوان؛ جادوگران باشد)
۳- هنگام ملحق شدن به عشق، گمان کردم دیدار نزدیک است، افسوس نمی دانستم که دریای عشق موجهای خونریز دارد.( تفاوت با مولانا: عشق از اول سرکش و خونی بود/ تا گریزد آنکه بیرونی بود)
۴- از تیرهای چشمانت نمی توان جان سالم به در برد، که از هر سو کمین کرده و تیر مژگان در کمان ابرو گذاشته.
۵-آنگاه که گیسوانت درد دل عاشقان را -به یاری باد صبا- چون گرد فرو میریزد، دستور داده که درد و راز ما پوشیده بماند( گلایه از بر طرف نشدن اندوه توسط باد صبا و شوق به باقی ماندن درد عشق)
۶-چون جوانمردان جرعه ای از شراب بر زمین بریز و حال اهل دل را گوش کن که از پادشاهان و کامروایان داستانهای زیادی دارد( یادآوری بی وفایی به آنان)
۷- بلبل بیچاره از خنده گل، گرفتار دامش نشو( مثل من) که اگر زیبایی جهان را هم داشته باشد، بر آن اعتماد نیست( زوال پذیر است)
۸- ای میر مجلس، به خاطر خدا داد مرا ازین معشوق که با دیگران میگساری و شادی و با من  سرسنگین است، بستان.( خانلری: سر بر من گران دارد-ضرب المثل شده است-)
۹- اگر چون شکار به پشت زین می خواهی مرا ببندی، زود صیدم کن که در تاخیر زیانهای زیادی برای جوینده است( ضرب المثلی که ریشه در گفتار پیامبر ص دارد و فی التاخیر آفات)
۱۰- چشمانم را از قد چون سروت محروم نکن، بر این سر چشمه گریان، سرو قامتت را بنشان که آب روان گوارایی است.
۱۱- ازین ترس فراق مرا رهایی بده تا خداوند تو را از گزند چشم بد دور کند.
۱۲- چه عذری بیاورم که شوربخت نیستم که آن معشوق غوغا افکن( که همه را لب چشمه می برد و تشنه بر می گرداند) با آنگه لبان شیرینی دارد مرا به تلخی کشت.
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۹ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

 

آن دل پاک و زلال، که آیینه جهان غیب و چون جام جهان نمای جمشید است، از گم شدن انگشتری اش دلگیر نمی شود( برتر دانستن جام جمشید بر انگشتری سلیمان از جهت مستی و بیخودی عاشقانه)
به خط و خال گدایان مده خزینه دل
به دست شاه وشی ده که محترم دارد
(غیب نمایی دل به شرطی است که) گنجینه دل را به آنان که زیبایی حقیقی ندارند( ایهام: مدعیان- زیبارویان که وام دار زیبای مطلقند) نسپاری، به شاه آفرینش که به ارزش دل آگاه است بسپار.
۳- ( بیان پایداری برای رسیدن به غیب نمایی)هر درختی ستم پاییز را تحمل نتواند، همت سرو را می ستایم که پیوسته پیروز و سبز است.
۴- وقت آن رسیده( پس از پایداری و غیب نما شدن دل)که مشتاقانه چون نرگس مست، هر کس که شش درهم دارد در پای جام نثار کند.( نرگس شش برگ سفید دارد و جامی زرد رنگ در وسط)
۴- و اکنون مانند گل نرگس، دارایی ات را به پای شراب و بیخودی بریز وگرنه روح آگاه جهان صد خرده بر تو بگیرد( ایهام: از این که دارایی را خرج بیخودی نکردی و یا از حالت هوشیاری ات)
۵-راز جهان غیب بر هیچ کس گشوده نمی شود( همراه با حال خوش تسلیم باش)افسانه نگو(در بیان این راز) 
۶- دل غیب نمایم که ادعای رهایی از هر وابستگی ای داشت، اکنون با نسیم سحری که بوی زلفت را آورده، همه گونه کار دارد.
۷-آرزوهای نهان دلم(دل غیب نما آرزوهای بزرگ دارد) را از که جویا شوم؟! دل نگهداری نیست که در نگاهش جلوه و عنایت حق باشد.
۸- از خرقه حافظ چه حاصلی به دست خواهد آمد؟! ما به دنبال بی نیاز مطلقیم و او شیفته بت و معشوق خویش( ایهام: تواضع حافظ و یا خواسته های بسیار متعالی)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۲ بهمن ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸:

کسی که جام شراب در دست اوست، پادشاهی جمشید را، جاودانه در اختیار گرفته است.
۲- آب زندگانی که خضر با آن به جاودانگی رسید نیز در جام شراب میکده است. 
۳- پس سر رشته جانت را به این جام واگذار تا رشته جان و روح از آن به نظم و اعتدال برسد( از تضاد های درونی خارج شود و به صلح کلی برسد)
فراغ و جام : پیش از این ارتباط طولی ابیات بیان شد، در اینجا ارتباط بین دو غزل بازگو می شود: در غزل قبل ۳ باز سخن از فراغ( آسایش خاطر یا حال خوش) و در این غزل ۳ بار جام؛ سر چشمه آن تکرار می شود( به فصاحت لسان الغیب و پرهیز از تکرار توجه شود)
۴- ما شراب بیخود کننده و زاهدان پارسایی را انتخاب کردند تا معشوق ازلی به کدام میل دارد( ایهام: ۱- تمسخر زاهدان۲- بیان پذیرش مطلق از سوی سالک بی هیچ اندیشه ای حتی اگر معشوق ازلی گاهی جام را و گاهی پارسایی را بپذیرد)
۵- هر که کامروا و خوش دل است در این دور زمان، از نوش لبان توست.
۶- نرگس نیز مستی اش را وام دار چشمان طناز توست( تشبیه معکوس)
۷- از این رو یاد چهره و موهای بی نظیرت، ورد و دعای شب و روز من است.( چهره و زلف اشاره به روز و شب)
۸- لبان زیبای تو در نمک ریختن بر زخم دل عاشقان، سنگ تمام می گذارد.
۹- و زیبایی گودی چانه ات،  دویست غلام چون حافظ دارد. 
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

گردی رخسارت ما را بی نیاز از گشت و تماشای چمن کرده و این حال خوش( فراغ) از داغ عشق و پایبندی به آن است( فراغ- اساس حال خوش- در ۲ بیت دیگر  نیز آمده است:
بیت۲: آزادگان عزت و فراغ دارند
بیت ۶: معشوق غرق جمال و جلال خویش حتی از بی تابی عاشق نیز فراغ دارد.)
سر ما فرو نیاید به کمان ابروی کس
که درون گوشه گیران ز جهان فراغ دارد
به کمان ابروی هیچ زیبارویی دلبسته نمی شوم، دل و روح آزادگان از دلبستگی به جهان آزاد است( ایهام درون گوشه گیران به کمان)
۳-از بنفشه خشمگینم که کبودی خود را همال زلف بی مانندش می داند.ببین که در خیال این سیاه( سیاه زنگی) کم ارزش چه می گذرد؟!
۴- با ناز به چمن برو و ببین که گل سرخ(استعاره از معشوق) بر اورنگ شاهی نشسته و لاله با آن همه زیبایی چون ندیم شاه است که پیاله شراب در دست دارد( در بیت اول سخن از بی رغبتی به چمن است، در این بیت ترغیب به چمن برای بیان دلیل خشمش از بنفشه است )
۵- در بیابان تاریک گمشدگی( فراق) به کجا می توان رسید؟! مگر آنکه شمع چهره ات چراغ راهم شود( خانلری: شب تیره چون سر آرم ره پیج پیچ زلفش)
۶- من و شمع صبحگاه( که تمام شب سوخته) سزاست که با هم بگرییم در این فراق، که از میان رفتیم ولی معشوق غرق جمال خویش است.
۷- و سزاوار است که مانند ابر بهمنی( با توجه به هوای شیراز) بر این چمن گریه کنم که آشیان بلبل عاشق به دست زاغان افتاده است.ایهام: ادعای عشق یا مسند گرفتن نالایقان( این بیت در خانلری نیست)
۸- و حافظ(به یمن درد عشق-  بیت اول داغ و در بیت آخر درد) تنها به درس عشق می اندیشد و از گشت و تماشا فارغ شده است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

۱
۲
۳
۱۶