گنجور

حاشیه‌های دکتر صحافیان - صفحهٔ ۱

 

دکتر صحافیان 🌐


دکتر صحافیان در ‫۷ روز قبل، دو شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳:

(گرچه این غزل را بی هیچ مایه ای از عرفان، حکمت و مضامین عاشقانه دانسته اند- شرح شوق، ص۱۷۰۹- اما چون دیگر غزلها در اندوه از دست دادن حال خوش یا در انتظار رسیدنش می باشد )لحظه دیدار دلدلدگان و روزگاران خوش یاد باد( مصراع دوم ضرب المثل شده است)
کامم از تلخی غم چون زهر گشت
بانگ نوش شادخواران یاد باد
از تلخی این اندوه، کامم چون زهر شده است، آوای نوشانوش باده خواران یاد باد.
۳- اگر چه یاران رسیده به وصال، به یادم نیستند اما من با تمام وجود  در اشتیاقشان هستم( وصال چنان است که اندیشه دیگری برای آدمی نمی گذارد و فراق چنان سوزنده است که تمامی ارکان وجود را در برمیگیرد)
۴- در زنجیر فراق اسیر شده ام، جوانمردی پایمردان یاد باد.
۵- از فراوانی اشک، صد رود از چشمم جاری است، زنده رود و "باغ کاران" یاد باد.(یادکردی از حال خوش سفر به اصفهان)
۶- افسوس که رازنگهداران رفتند، زین پس رازهایم ناگفته می مانند‌.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۲۰ روز قبل، دو شنبه ۱۴ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

دیشب باد، پیامی از یار سفر کرده( حال خوش از دست رفته)داد.من هم به باد دل می سپارم هر چه پیش آید.(ایهام:
- مانند باد آگاه از معشوق می شوم
- مانند باد در عشق او بیهوده گوی)
کارم بدان رسید که همراز خود کنم
هر شام برق لامع و هر بامداد باد
( پس از خطر کردن و دل سپردن) کارم به آنجا رسیده که از فرط اندوه، هر شب آذرخش را و هر پگاه باد را، هم راز خود می کنم.
۳- دل بی پروای عاشقم چنان در شکنهای زلفت جاخوش کرده، که هرگز یادی از مسکن همیشگی (سینه ام) نکرد.
۴- امروز( پس از گرفتاری عشق) ارزش پند عزیزان را می دانم، روان خیرخواه ما سرشار از شادی باد.
۵- هر دم که باد،لباس غنچه را کنار می زند، دلم به یاد زیبایی هایت، خون میشود.
۶-( در عشق سوزانت) تن ناتوانم از دست رفت، ولی باد، بوی خوش جانت را آورد و جان دوباره گرفتم
۷-( علیرغم همه دردهای عشق) حافظ! با نهاد نیکویت، کامروا می شوی که جانها فدای مردم نیک سرشت باد.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، دو شنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

شراب و نشاط پنهانی کار بی پایه و اساس است پس بر ما به جمع رندان پیوسته ایم هر چه پیش آید خوش است( از مستوری به مستی- شکستن خویش و رسیدن به نشاط حقیقی- در آمده ایم)
۲-  گرهی که در دل داری با فراموشی سرنوشت گشوده میشود(از مستوری و باده پنهانی رها می شوی) بدان که هیچ مهندسی گره( راز) سرنوشت را نگشوده است( ایهام به گشوده نشدن گره دل)
۳-از انقلاب( تغییر فصل، ابتدای تابستان و زمستان) چرخ شگفت زده نشو، که ازین افسانه ها هزاران هزار ( یا هزاران بلبل= هزار)به یاد دارد.
۴- آیین کهن شادکامی و شراب نوشی را پاس دار! قدح شراب را با احترام بگیر که سرشت آن از کاسه سر جمشید، بهمن( پسر اسفندیار) و قباد است( پادشاه بزرگوار کیانی که به مردم می گفت: شما از زندگی بر بخورید من منت دار برخورداری شمایم و رستم او را از البرز کوه نجات می دهد)
۵-( ادامه رهایی از اندیشه سرنوشت) چه کسی از سرانجام کاوس( فرز ند قباد)و کی( کیخسرو) آگاه است؟ و که می داند تخت جمشید چگونه به باد رفت؟
۶-( اگر در راز سرنوشت مانده ای بدان) هنوز می بینم که از خون چشم فرهاد در حسرت لب شیرین، لاله می روید.
۷- گل لاله چه خوب به بی وفایی روزگار پی برده، که از شکوفایی تا پژمردگی اش جام شراب به دست دارد.
۸-(همراهی با جریان هستی) بیا که لحظه ای از این شراب خراب شویم، تا در این خراب آباد به گنج آگاهی و شهود برسیم( گنج در خرابه هاست)
۹-( و من پیوسته خراب این شرابم که) نسیم فرح بخش " مصلا" و آب "رکناباد" اجازه سیر و سیاحت به من نمی دهند.(خانلری: سیر و سفر)
۱۰-( با این آگاهی) همانند حافظ قدحی از شراب را فقط با موسیقی چنگ به دست گیر!( صف رندان، مستی آشکار) زیرا دل شاد در گرو تارهای ابریشمین ( ظرافت واستحکام)موسیقی است.
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

https://wwhttps://www.blogfa.comدیروز(لحظه رخ نمودن تجلی حق که فرازمانی است)پیر می فروش که یادش به نیکی باد، گفت با شراب حال خوش، غم را به فراموشی بسپار.
گفتم به باد می دهدم باده نام و ننگ( خانلری: ننگ و نام)
گفتا قبول کن سخن و هر چه بادباد 
شاعر در مواجهه با پیر،انبوهی از شک و پرسش را در میان می گذارد: باده نوشی تمام شهرت و آبرویم را به باد می دهد! پیر می گوید: بپذیر هر چه پیش آید خوش است.( فقط شراب حال خوش می تواند تو را از دیو نفس و خودپرستی خارج کند و وارد بهشتت نماید)
۳-وقتی قرار است تمامی نیروها و سود و زیانها از دست برود،ازین داد و ستد عمر، نه شاد باش و نه غمگین( اشاره به آیه ۲۳ سوره حدید-تسلیم باش و مشاهده کننده- خانلری: گو بهر این معامله)
۴- آنجا که تخت سلیمان به باد می رود اگر به این (تجارت عمر) دلبسته شوی، جز باد( هیچ) در دست نخواهی داشت.
ایهام: -تخت سلیمان از بین می رود
-تختش را باد می برد
- عزیزتر از سلیمان نباید، بازین همه به دست وی جز بادی نبود( و لسلیمان الریح- انبیا/ ۸۱)آنگه قدر ملکتش به وی نمودند که او را از تخت فرود آوردند و صخر جنی را به جای او بنشاندند( اسرار التوحید ص ۳۰۱)
۵- اگر از پند خردمندان و آگاهان( پیر می فروش) دلگیر می شوی حکایت را کوتاه می کنم، پس عمر و عزت زیاد.
نکته: غزل بازگوکننده حال متردد شاعر میان " مستوری و مستی" است( سکوت آگاهانه تا رسیدن به جلوه حال خوش)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، یک شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹:

دلم در عشق چهره دلگشای معشوق، چون مویش آشفته است.
بجز هندوی زلفش هیچکس نیست 
که برخوردار شد(خانلری: برادر باشد) از روی فرخ
جز موهای سیاه کسی از روی زیبایت بهره مند نیست.
۳-( ادامه بیت قبل، موقوف المعانی) و زلفت، سیاهی ای است که در همنشینی چهره فرخت سعادتمند شده است.( خانلری: او که)
۴- چون سرو آزاد( خانلری: بستان)، قد زیبایت را ببیند مثل بید لرزان می شود.
۵- اکنون ساقی به یاد چشمهای جادوگرش، شراب ارغوانی بریز
۶- که پیوسته( اشاره به زیبایی ابروهای پیوسته) در اندوهش، قامتم مثل کمان ابرویش خمیده شد
۷- بوی خوشی که از زلفش می آید، مشک تاتاری را نیز خجالت زده کرده است.
۸-هر کسی شوقی دارد و اشتیاق من به روی دلگشاست.
۹- و من غلام همت( خانلری: خاطر) آنم که مانند حافظ تماما در اختیار شوقش باشد.
نکته: ایهام: مراد حافظ فرخ آقا سردار شاه شجاع بوده است یا فرخ صفت روی معشوق است؟
" غزل سست است که قبول تعلق آن به حافظ دشوار است.برخی اشعار در  دیوانها با قوافی ث، ج، ح و ... هست که برای جور کردن جنس حروف بوده.البته ممکن است از اخوانیات یا سروده های سردستی باشد"( شرح شوق:ص ۱۶۷۸)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۲ ماه قبل، دو شنبه ۳ خرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

با سپاس از همراهان عزیزی که دریافت های قرآن ۵ را دنبال می کردند، اکنون هر هفته دریافت های حافظ و برگزیده ادب پارسی ارائه می شود

اگر در مذهب تو(مذهب عشق) کشتن عاشق رواست،ما نیز مشتاقانه خواهان آن هستیم( رستاخیز عشق:مردن از خویش و برخاستن از دوست)
۲- سیاهی زلفت منشا تاریکی و سپیدی رویت شکافنده صبح روشن( شکر دو نعمت: در احتجاب -ظلمات-کسب کمالات و در مشاهده لذت شهود)
۳- از زیبایی های تو، از آن شکن زلفت کسی رها نخواهد شد و همچنین از کمانچه ابروان و تیر نگاهت!
۴- (اکنون که دورم خواسته ای) از چشمم چشمه ای از اشک جاری می کنم که ناخدا نیز در آن غرق می شود.
۵- لبت که آب زندگانی است، جان عاشقم را توانا کرده است و ذکر شبانگاهی ما خاکیان از آن است.
۶- پس از نیاز فراوان، بوسه ای از لبانت گرفتم و با هزاران خواهش به مراد دل رسیدم.( این غزل در خانلری نیست و در ختمی لاهوری "نیافت کام دل" آمده است و چند بیت اضافه و متفاوت دیگر)
۷- ورد زبان عاشقان( از خود گذشته) دعا برای جان توست، و پیوسته این دعا، ورد ما شده است که شب را با آن به صبح متصل می کنیم.
۸- ای حافظ! از ما توبه و تقوی و نیکنامی نجو، از عاشق دیوانه و رند، چه کسی صلاح می یابد؟!( صلاح ما فقط کشته شدن در راه عشق است)
دکتر مهدی صحافیان
 آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۳ ماه قبل، پنج شنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷:

تو تاجدار زیبارویانی و چنان شایسته که جملگی دلبران به تو( که شاهی-در بیت آخر اشاره شده-) خراج می دهند( پادشاهی تو بر خود را پذیرفته اند)
دو چشم شوخ تو بر هم زده خطا و حبش
به چین زلف تو ماچین و هند داده خراج
دو چشم زیبا و گستاخت از سرزمین خطا( شهری در ترکستان مشهور به زیبارویان و مشک) تا حبش را به ریخته، چین پهناور و هند به شکن زلفت خراج می دهند.
3- سپیدی رویت چون رخسار روز روشن و سیاهی مویت چون تاریکی شب ظلمانی
4- دهان شیرین تو به آب زندگانی خضر شهرت داده، و لب شکرین تو رونق نبات مصر را شکسته است.
5-( و من در برابر چنین زیبارویی) از بیماری عشق حقیقتا شفا نمی یابم، ای مایه جان، درد دل عاشقم از تو درمان نمی شود( هر لحظه این درد شیرین را زیادتر می کنی)
6- اما چرا با سنگدلی پیوسته دلم را می شکنی، دلی که از نازکی چون شیشه است.
7-( حقیقتا) لب تو خضر است و دهانت چشمه آب زندگانی،( چه آنکه) قد چون سرو و کمر چون موی باریک و آغوش چون عاج سفید است.
8- عشق چون تو شاهی در دل حافظ افتاده، ای کاش کمترین ذره خاک درگاهت بودم.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۳ ماه قبل، دو شنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

درد ما را نیست درمان الغیاث
هجر ما را نیست پایان الغیاث( 96)
درد عشق درمانی ندارد، دوری ما از او پایانی ندارد، کجاست فریادرسی؟!
-غزالی طوسی سبب بیان زیبایی های معشوق ( درونمایه همه غزلیات حافظ) که منجر به درد عشق می شود را چنین بیان می کند : آتش محبت گبری است و دل محبان آتشکده و آن آتش آرمیده بود، .چون محب محبوب را یاد کند، یا سخن او بشنود، آن آتش بیفروزد و آن را درد گویند و درد مانند باد است که آتش افروزد اگر دریاها بر آن آتش زنند، همه آتش گردند.(شرح عرفانی غزل های حافظ از ختمی لاهوری ج1 ص 689 این غزل در شرح فوق دارای 9 بیت می باشد و دو غزل دیگر نیز با ردیف الغیاث آورده شده است- در نسخه خانلری نیست-)
2- هم دل را برده اند و هم باورهایش( دین)، اکنون جان را نشانه رفته اند، به فریادم رسید!
3- این دلبران در برابر هر بوسه رهایی بخش، جان می خواهند فریادرسم کجایی؟
4- معشوقان کافردل( جلوه های استغنا و قهر) خون دلمان را می خورند، ای مسلمانان به فریادم رسید.
5- این سوز و گدازهای شبانه روزی حافظ از روی بی خویشتنی( اعتذار شکایت از معشوق) است فریادرسی نیست؟!
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، پنج شنبه ۵ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

مدامم مست میدارد نسیم جعد گیسویت
خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت(95)
نسیمی که از شکنج موهایت به جان میرسد، پیوسته مستم کرده است و چشمهای جادوگر و فریبنده ات هر لحظه خرابم میکند.( ارتباط خرابی و مستی و شرب مدام= پیوستگی حال خوش)
2- وای خدا! پس از این طول انتظار، آیا شبی می توانم چشمانم را به دیدار محراب ابرویت روشن کنم ؟!
3-برای سیاهی مردمک چشمم، قداست ویژه ای قائلم، زیرا بازتاب خال هندوی توست در جان عاشقم( خانلری: نقش خال)
4- اگر می خواهی که جهان برای همیشه آراسته شود، به نسیم صبا بگو که لحظه ای روبند را از چهره زیبایت بردارد.( تضادزیبا: آراستگی جاودان با یک لحظه جلوه)
5- و اگر می خواهی که نیستی و زوال از جهان برچیده شود، شکنج موهایت را باز کن تا از هر مویت هزاران جان رها( از نیستی، غم و ...) شوند. ( ایهام فنا به فنای عارفانه و فرو ریختن جانها به مردن)
6- هم نسیم صبا بی دلیل سرگردان توست هم من، صبا از بوی موها و من از جادوی چشمها( گریزی زیبا به بیت اول و سرایت دادن عشق به پیام آور آن)
7- آفرین به این همت بلند حافظ، که از همه جلوه های این سرا و آن سرا، جز خاک کوی تو چیزی نظرش را جلب نمی کند.( رها از همه تعلقات مادی و معنوی)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

( خانلری: خوش بشنو)
از آن یار که دلم مدام در نوازشهای شیرین اوست، هم سپاس و هم گلایه دارم! اگر در پی کشف این راز هستی، به حکایت عشق( کل غزل) توجه کن.
2- در طریق عشق، هر فداکاری ام بی شائبه و پاک بود ولی خدا کند کسی دچار بی توجهی معشوق نشود(در اندیشه توحیدی، توجه معشوق نیز از جانب خداوند است)
3- هیچ کس آبی( خانلری: جامی) به رندان آگاه دل نمی دهد، گویا ولی شناسی در این سرزمین نیست( رند= ولی خدا)
4-در زلف پیچاپیچ پر اسرار یار، دقیق نشو(به دنبالش نباش) که در آنجا جانهای زیادی بی دلیل از دست رفته اند( حریم کبریایی و بی چون و چرایی حق. رجوع کنید به موضوع جبر و احتیار وبلاگ)
5- چشمت با ناز و کرشمه خونمان را می خورد و تو رضایت می دهی،دلبرم جانبداری ازین سنگدل روا نیست.
6- در این تاریکی فراق، راه رهایی را گم کردم، تو که ستاره راهنما هستی از گوشه ای ازین آسمان زندگی ام بیرون بیا.(رهایی در دیدار توست)
7- وای ازین بیابان و راه بی نهایت عشق؟ که هر راهی رفتم جز تنهایی و اضطراب سودی نداشت( تنها راه جلوه کردن ستاره هدایتگر توست)
8- ای خورشید زیبارویان درونم از عشق در تلاطم است، لحظه ای مرا در سایه آرامبخش توجهت قرار ده( این بیت در خانلری نیست)
9- راه عشق را کجا می توان تصور کرد( یا به تصویر کشید)، که آغازش بیش از صدهزار منزل راه است.
10- هر چند اعتبارم را بردی( یا نفسم را نابود کردی) اما باز هم مشتاق توام، ستم از تو خوشتر از توجه مدعیان ناآگاه است.
11- عشق دستگیرت خواهد شد اگر مثل حافظ قرآن را در 14 روایت مشهور از حفظ باشی.( خانلری : ور خود)
ایهام: حتی اگر حافظ قرآن باشی باز هم عشق حق دستگیری ات می کند( این است حکایت عشق)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

جناب خسروی عزیز، از دقت نظر شما سپاسگزارم.

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳:

تراوشات قلم تو چه مهربانانه، حقوق خدمت عاشقانه ام را بر سخاوتت عرضه می کند‌
به نوک خامه رقم کرده ای سلام مرا
که کارخانه دوران مباد بی رقمت
سلام مرا با نوک قلم پاسخ دادی،آرزومندم کارخانه زمانه هیچ گاه از نام زیبایت خالی نشود.
3- ( پس از یک دوره انتظار)آری به اشتباه یادم نکرده ای، عقل محاسبه گر، اشتباهی از قلمت به یاد ندارد
4- اکنون که پادشاهی سرمدی* تو را گرامی داشته، مرا خوار نکن( پاسخ نیکو به جملات عاشقانه ام بده)خانلری: این توفیق
* گفته اند: نسبت ثابت به ثابت، سرمد و نسبت ثابت به متغیر دهر و نسبت متغیر به متغیر زمان است( قبسات میرداماد، ص5)
5- به پیشم بیا، تا با گیسوانت قرار ببندم، که هرگز سرم را از پاهایت برندارم حتی اگر سر ببازم.
6- ولی افسوس، زمانی از شوق دلم آگاه می شوی که لاله از خاک کشتگان عشقت بروید خانلری: ولی وقتی
7- اکنون که آب حیات خضر را از جام جمشید( ترکیب دو اوج تمدنی و دینی) دریافت می کنی، روان تشنه عاشقم را با جرعه ای دریاب.
خانلری: تو را ز حال دل خستگان چه غم، که مدام
همی دهند شراب خضر ز جام جمت(دو بیت اضافه نیز وجود دارد)
8- ای باد بهاری که چون عیسی زنده کننده جانی، همه وقتت خوش باد، که جان خسته و زخمی ام با نفست زنده شد.
دو بیت اضافه خانلری:
7:صبا ز زلف تو با هر گلی حدیثی راند
رقیب کی ره غماز داد در حرمت؟
صبا با هر گلی حدیثی متفاوت از زلفانت را بیان کرد(از روی ناآگاهی)، آری نگهبان عشق سخن چینان را در حرمت ره نمی دهد.
9:دلم مقیم در توست، حرمتش می دار
به شکر آنکه خدا داشته محترمت
به شکرانه آنکه جایگاه ویژه در پیشگاه حق داری، دلم را محترم دار که مقیم درگاه تو شده است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۲:

امیر وجودم چه موزون راه می روی، در برابر اندام زیبایت بمیرم.
خرامان راه برو، تا پیش قد رعنایت جان دهم(لحظه جلوه حق در یار)
گفته بودی کی بمیری پیش من، تعجیل چیست؟
خوش تقاضا می کنی پیش تقاضا میرمت
گفتی پس کی جانت را رها می کنی و می میری؟چرا عجله می کنی؟ درخواستت هم زیباست، اکنون می میرم( دلیل زنده بودنم مشاهده درخواست توست)
3- عاشقی خمار آلودم که از یار وامانده ام، ساقی زیباروی کجاست تا برایش( برای تو که ساقی عمرم هستی) بمیرم.
4- عمری را که در سودای عشقش سپری کردم، در برابر نگاهی از آن چشم شهلا نثار می کنم.
5- چه شیرین گفته ای که یاقوت لبانم هم درد است و هم دوا، گاهی پیش درد و گاه پیش دوایت می میرم.( پس از رهایی از خودخواهی های ذهنی درد و درمان یکی است، و این جان دادن حقیقی است)
6- چشم بد از راه رفتن نازت دور باد، در این خیال خوشم که در پایت جان دهم.
7- خلوت وصالت چنان رفیع است که شایسته آن نیستم( هنوز با آن هم سو نشده ام)، اما در هر جای و مرحله ای از وجود که باشی قرین حال خوشی، در برابر همه این حضورهایت بمیرم.
*این غزل در نسخه خانلری نیست
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۵ ماه قبل، شنبه ۲ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

ای غایب از نظر به خدا میسپارمت جانم بسوختی و به دل دوست دارمت(91)

تو را به خداوند می سپارم در حالی که از چشمانم غایب و در جانم حاضری و این حضور، جان عاشقم را می سوزاند ولی از سویدای دل دوستت دارم.( جان، دل و حضور، غلبه جان بر حس را می رساند)
2- تا در سایه عشق مقتدرانه نمیرم ( کشیدن دامن کفن به زیر قدمهای زمین) دست از تو برنمی دارم.
3- محراب ابروان را نشانم ده، تا در سحر، دست به نیایش بلند کنم و پس از آن دست در گردنت اندازم( ترکیب زیبای معاشقه و نیایش)
4- برای به دست آوردنت ای گرانبها!به هر چیزی متوسل می شوم حتی جادو و آموختن آن از هاروت و ماروت در بابِل.
5- ای طبیب بی وفای دردهایم، می خواهم پیشمرگت شوم( یا در برابرت بمیرم) چرا سراغی از این بیمار عشق نمی گیری که پیوسته در شوق دیدار است.
6- به امید کاشتن دانه عشق در دلت و شکوفا شدن آن، صد جوی آب از چشمها جاری کرده ام.
7- ناز و کرشمه ات چون خنجری خونم را ریخت و رها شدم، از این رو منت خنجر ناز را می کشم.
8- می گریم و این سیل اشک، شکوفایی دانه عشق است.
9- سخاوتمندانه اجازه حضور بده، تا پیوسته از سوز دل، جواهرات ازچشمان به پایت بریزم( خانلری: این 3 بیت را ندارد)
10- حافظ شراب، معشوق زیبا و رندی شایسته حال تو نیست( در حال هوشیاری) بگذریم، اما به هر سه می پردازی( در مستی عشق) و نادیده می گیرم.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:

( با غلبه عشق، سلیمان وار ابراز می دارد) ای نسیم پیام آور عشق چون شانه به سر، تو را به سرزمین سبا( شهر ملکه بلقیس) می فرستم، در نیروی عشق بیندیش که مسافتی طولانی را چگونه برایت آسان می کند.(کل غزل برگرفته از داستان قرآنی سلیمان و بلقیس)
حیفست طایری چو تو در خاکدان غم
زینجا به آشیان وفا می فرستمت
دریغم آمد پرنده ای چون تو( ایهام: جان عاشق) در زندان این خاکدان باشد، تو را به جایگاه معشوق می فرستم
3- راه عشق سراسر وصال است و نزدیکی و دوری بی معنایند، من پیوسته آشکارا می بینمت و اظهار نیاز می کنم.
4- در پی این پیوستگی و حضور هر بامداد و شامگاه دعای خیر را همراه نسیم حیات آور شمال و صبا می فرستم.
5- هنوز که لشگر غم عشقت، پادشاهی دل را ویران نکرده، جانم را به پیشت گروگان می فرستم( تلمیح به آمدن بلقیس به پیشگاه سلیمان)
6- از چشم پنهان اما هم نشین دلی، تو را می خوانم و می ستایم( تمرکز جانمی)
7- در چهره ات به تماشای جلوه خدا بنشین، که جانی که به سویت گسیل داشتم( و از یگانگی عشق با چهره ات یکی شده) آیینه ای است که خدا را بازتاب می دهد.
8- همه نوازندگان ازین شوق حکایت می کنند و من پیشقراول آنها، برایت ترانه های عربی فارسی می فرستم.
9-اکنون ای ساقی( آورنده حال خوش) بیا که پیام آور غیبی خبر خوش داد، که دوایم را در دستان تو فرستاده است.
10- ای حافظ، سرود محفل ما غزل های توست( پذیرفته شدی) شتاب کن که هدیه های نفیس در انتظار است.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۵ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:

پروردگارم یار را به سلامت به من بازگردان و مرا از تنگنای سرزنش رهایی ده(ایهام در یار و سرزنش:
- معشوق و رقیبان
- پیر و مراد-بیرونی یا درونی- یا حال خوش و نفس سرزنشگر
- هم نوایی با گناه نخستین که سبب شد کروبیان زبان ملامت بر پروردگار بکشند
2- از خاک قدمش بیاورید تا در چشم همیشه بینایم ( مشاهده گر همیشگی)جای دهم.
3- جلوه های زیبایی اش، از شش سو راهم را سد کرده است.
4- امروز که در اختیار توام( جسم یا جان یا پیر و مراد) وصال را فراهم نما، فردا که فرصتها خاک شدند پشیمانی بی فایده است.
5-( این حقیقت عشق بود) اما ای مدعی با تو سخنی ندارم مرا به خیر و تو را به سلامت.
6- درویش پاک سیرت، در برابر شمشیرش ناله نکن، که معشوق بهای کشتنت را هم طلب خواهد کرد( پیش از حافظ: نفی قصاص و خونبها)
7- بر این خرقه ریایی( یا خودخواهی) آتش زن، که ابروی یار محراب عبادتت را ویران می کند(پیش ازین: ابرو، یاد آور محراب است)
8- از بیداد عشق، ناله نمی کنم، ستم از سوی تو مهربانی و بزرگواری است.
9- از گیسوی بلندت سخن کوتاه نخواهم کرد، این سخن( این حال خوش) تا قیامت ادامه دارد.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸:

از پیر کنعان( در غم یوسف) سخنی دلپذیر شنیده ام، که آنچه فراق بر سر عاشق می آورد وصف ناپذیر است( چگونه سخن یعقوب برای فراق، خوش می شود؟
ایهام وابهام َشعری:
- این سخن التیام درد فراق است
- فراق آورنده حال خوش و پرورش دهنده جان است، یعقوب پس از فراق به یگانگی عشق رسید
حدیث هول قیامت، که گفت واعظ شهر
کنایتی است، که از روزگار هجران گفت
هراس رستاخیز که واعظ بیان کرد کنایه ای ازین فراق است.
3- نشانی دوست را از چه کسی بپرسم(خانلری: پرسم راست)، در حالی که نسیم صبا نیز هر چه می گوید پریشانی است.
4- آه و فریاد که آن ماهرو که رشته مهرم را پاره می کند(خانلری: دشمن دوست)، چه آسان یارانش را ترک میکند(و هدیه فراق می دهد)
5- از فراقت ترک درمان کردم، پیوسته مقیم مقام رضا و شکرگزار رقیب.
6-دهقان کارآزموده گفت: اساس خوشدلی و از میان برنده غمها شراب سالخورده است.( خانلری و پیر دهقان)
7- هر چند نسیم بر مرادت می وزد،( خانلری: وزد) اما به آن تکیه نکن، این نکته به سلیمان که باد مسخر او بود، گفته شد( باد یا مور گفت: آنچه در دست داری باد-هیچ است)
8- هر فرصت حال خوش را دریاب، چه کسی به تو اطمینان داد، که پیر فلک از نیرنگ دست برداشته است.
9- دست از چون و چرا( کنکاش راز هستی) بردار که انسان سعادتمند سخن حق را به جان می پذیرد.
چه کسی گفت( با این همه فراق)، از فکر عشقت بازگشته ام، این دروغی است که به من بسته اند.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، شنبه ۲۷ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۸:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

وقتی زیبایی تو در جانم نشست و زیبایی و ملاحت(پسندیدن زیبایی معشوق) یکی شدند، جهانگیر شدی.آری با یگانگی عشق می توان جهان را تسخیر کرد(با عشق به رتبه ای بالاتر رسید)
افشای راز خلوتیان(خانلری: خلوت ما) خواست کرد شمع
شکر خدا که سر دلش در زبان گرفت
شمع می خواست راز خلوت ما را(و تسخیر جهان)فاش کند، شکر که این راز زبانش را بند آورد.
3- خورشید تنها یک شعله از آتش نهفته عشق است که در سینه من چون راز نگه داری می شود.
4- گل هم می خواست از زیبایی معشوق دم زند، اما از غیرت باد صبا(پیک عشق) نفسش بند آمد.
5- آسوده از عشق چون پرگار می گردیدم، وانگهی سرنوشت مرا چون نقطه در میانه راز عشق نشاند
6-آن لحظه شوق شراب خرمن داشته هایم را سوزاند، که آتشی از گونه(سرخ بودن گونه) ساقی بر جام افتاد.
7- اراده کرده ام از این فتنه های آخرالزمانی،سرشار از حال خوش به کوی مغان( برای دریافت شراب) روم.
8- ازین شراب سرمست باش، زیرا هر که سرانجام جهان را نگریسته، از غم رها شده و پیمانه سنگین شراب گرفته است.
9-بر لطافت گل با خون شقایق رقم زدند( آگاهان از راز هستی)، که هر که کامل شد شراب ارغوانی شادی آفرین به دست گرفت.( دانست که راز هستی دست یافتنی نیست)
خانلری: فرصت نگر که فتنه چو در عالم اوفتاد
صوفی به جام می زد و از غم کران گرفت
اما ارزش لحظه و وقت خوش را ببین که صوفی حقیقت بین، با شراب حال خوش از غم فتنه ها کرانه گرفت.
10- ای حافظ وقتی این لطافت(موهبتی) از شعرت می چکد، بدخواه کی می تواند از آن ایراد بگیرد؟!
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، یک شنبه ۱۴ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

بشتاب ساقی که معشوق پرده از چهره اش کنار زده و کار خلوت نشینان ازین پس رونق گرفته است
ِآن شمع سرگرفته دگر چهره برفروخت
وین پیر سالخورده جوانی ز سر گرفت
هر دم چهره اش چون شمعی فروزان(برای بهتر سوختن سر فتیله را می بریده اند)دلربایی می کند و این پیر سالخورده( منتظر دیرین) دوباره جوان و جاودان میشود.
3- خبر خوش دیگری رسید که مفتی شریعت( خانلری: تقوی) کنار رفته و دشمن طریق احتیاط در پیش گرفته است.
4- امان از این سخن گفتن شیرینت! گویا از پسته دهانت شکر می ریزد.
5- آن سنگینی اندوه که جانمان را می آزرد، با مسیحا نفسی چون تو از میان رفت.
6- آن خوش قامت( خانلری: حوروش)که ماه و آفتاب مشتری زیبایی اش بودند با آمدنت پی کار خود گرفت.
7-قصه عشقمان در هفت آسمان پیچیده( عشق کیهانی)، چه کوته بین است آنکه دست کمش بگیرد .
8- حافظ این سخن های کیهانی را از که آموخته ای، که سرنوشت از آن دعای دفع بلا می خواهد و با طلا می نویسد.
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

دکتر صحافیان در ‫۶ ماه قبل، سه شنبه ۹ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:

از لبان یاقوتی معشوق، شربتی( از حال خوش) نچشیدیم،حتی روی ماه نقشش را سیر ندیدیم و او تنهایمان گذاشت.
گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود
بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت
او که زیبایی مطلق و آزاد از هر تعلقی بود از هم نشینی ما بسیار تنگدل بود، آنچنان بر اثر احوالمان( تعلقات ویرانگر) به تنگ آمده و از ما دور شد، که به گردش هم نرسیدیم.
3- و ما( فرومانده در حسرت دیدار و در شوق بیش از حد وصال)پیوسته برای سلامتی اش حمد و حرز یمانی( دعایی که پیامبر به علی ع برای پیروزی بر دشمن داد) خواندیم و سوره اخلاص از جان دمیدیم، ولی از ما دور شد.
4- فریبمان(یا دلداری) دادند که از ما عبور می کنی، این وعده را به جان خریدیم اما باز هم از ما دورتر شد.(آرایه ادبی در نسخه قزوینی : التفات از غایب به حاضر- استفاده از ضمیر غایب نهایت دوری معشوق و شوق بیشتر را می رساند-)
خانلری: عشوه می داد که از کوی ملامت نرویم: با ناز می گفت که بدنامی عشق را به جان بخرید.
5- از جنس دیگری بود، به گلستان زیبایی و لطافت رفت، و ما حتی گردشی هم در این گلستان نکردیم، که از ما دور شد( هم سنخ او نبودیم= به حال خوش نرسیده بودیم)
6- همانند حافظ هر شب زاری و بی تابی کردیم، افسوس که فرصت خداحافظی با او را هم پیدا نکردیم( زاری های شبانه هنوز جانمان را هم سنخ لطافت او نکرده است)
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 

[۱] [۲] [۳] … [صفحهٔ آخر]