کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۸ در پاسخ به شاهرخ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۴ - مناظرهٔ مرغ با صیاد در ترهب و در معنی ترهبی کی مصطفی علیهالسلام نهی کرد از آن امت خود را کی لا رهبانیة فی الاسلام:
مفهوم _ روی او _ رو میتونید توضیح بدید ؟
بینا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۳ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتیها » ناله:
راهب اصفهانی هم چنین سروده است:
مژگان تو با فتنه به جنگ آمده است
چشمان تو ز غارت فرنگ آمده است
هرگز به دل تو ناله تاثیر نکرد
اینجاست که تیر ما به سنگ آمده است
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۹ در پاسخ به کوسار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
عید آمد و عید آمد آن بخت سعید آمد ...از مولانا هست ولی واقعا به شعر نمیخوره که عید فطر باشه...
در ضمن همیشه شاید نه ...گاهی شاید منظور باشه ولی گاهی نه ؛
بعد کاش منبعی رو هم معرفی میکردید
آریا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:
در کتاب ردیف موسیقی سنتی ایران، گردآوری موسیخان معروفی و نگارش مفخم پایان، در دستگاه سهگاه، این شعر آمده است. نسخه صوتی وجود ندارد.
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۱ در پاسخ به شیخ حسن دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بینوا کس ندیده است:
ولی از نظر من اصلا بنگ مناسب نیست ؛
معنی عوض میشود تازه در دیوان ها اکثرا زمر هست
اگر به معنی توجهکنید همان زمر بهتر و مناسب تر است
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون:
آری ،کوه ها را مقایسه کرده ؛
با آنکه باز شک دارم ولی آری فکر کنم شما درست گفتهاید
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶ - صبر فرمودن خواجه مادر دختر را کی غلام را زجر مکن من او را بیزجر ازین طمع باز آرم کی نه سیخ سوزد نه کباب خام ماند:
این اندیشه مسموم که دنیا ارزش نداره مارو عقب انداخته
ببینید عزت و شکوه کافران غربی رو که دنیارو بدست آوردن و مقایسه کنید با دوری کردن از دنیا توسط بزرگان ما
لقد کرمنا بنی آدم فی البر و البحر مال اون دسته از آدمایی که از عقلشون استفاده کردن
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۹ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۶۰ - وصف ضعیف دلی و سستی صوفی سایه پرورد مجاهده ناکرده درد و داغ عشق ناچشیده به سجده و دستبوس عام و به حرمت نظر کردن و بانگشت نمودن ایشان کی امروز در زمانه صوفی اوست غره شده و بوهم بیمار شده همچون آن معلم کی کودکان گفتند کی رنجوری و با این وهم کی من مجاهدم مرا درین ره پهلوان میدانند با غازیان به غزا رفته کی به ظاهر نیز هنر بنمایم در جهاد اکبر مستثناام جهاد اصغر خود پیش من چه محل دارد خیال شیر دیده و دلیریها کرده و مست این دلیری شده و روی به بیشه نهاده به قصد شیر و شیر به زبان حال گفته کی کلا سوف تعلمون ثم کلا سوف تعلمون:
تل یعنی تپه
مصرع بعد هم کوه رو مقایسه کرده باهاش
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۴۷ در پاسخ به شیخ حسن دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بینوا کس ندیده است:
بنگ مناسب تر هم هست با توجه به مفهوم
سپاس از شما
ali در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۱:
بیت سه تا مونده به آخر بهتر نیست اینطور باشه ؟
بیامد دمان تا بر او بر رسید
اینطور وزن هم رعایت میشه
مرتضی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
واقعا حضرت سعدی دوست داره سر از لحد برداره وسر از خاک بیرون بیاره وببینه که استاد محمد رضا شجریان خسرو آوازایران(علیه الرحمه) با اشعارش چه شاهکاری پدید آورده در آلبو نوا ( مرکب خوانی)
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۴۷:
" رازِ نَهُفت "
مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خُفت
بی مونس و بی رفیق و بی همدم و جُفت
زِنهار به کس مگو تو این رازِ نَهُفت
هر لاله که پژمرد نخواهد بِشکُفت
- زیرِ گِل: زیرِ خاک
- زِنهار: بپرهیز، بر حذر باش
برداشت آزاد:
باید همیشه شاد بود و هیچ غمی به دل راه نداد، چرا که قطعا مرگ ما فرا می رسد و تنها و بی کَس و کار باید سالیانِ سال زیر خاک بود و حسرتِ زندگی نکرده را خورد. زندگیِ انسان شبیه به عُمر کوتاهِ گلِ لاله است که وقتی پژمرد، دیگر شکوفایی دوباره نخواهد داشت. ظاهرا کسی از این واقعیتِ محض و قطعی اطلاعی ندارد یا نمی خواهد داشته باشد که این چنین زندگیِ خویش را در سردرگمی و بیهودگی سپری می کنند. مبادا این رازِ پنهانیِ مُردن! را افشا کنی که تو نیز با این کار عُمرِ خود را به هدر می دهی! چرا که "چیزی که عیان است چه حاجت به بیان است" !
رفیقِ مهربان و یارِ همدم
همه کس دوست می دارند و من هم
اگر دانی که دنیا غم نیرزد
به روی دوستان خوش باش و خرم
غنیمت دان اگر دانی که هر روز
زِ عُمرِ مانده روزی می شود کم
بُرو شادی کن ای یارِ دل افروز
چو خاکت می خورد چندین مَخور غم
سعدی» دیوانِ اشعار» غزل 353
- رفیقِ مهربان و یارِ همدم / همه کس دوست می دارند و من هم: هیچ کس نیست که خواهانِ دوستِ مهربان و همنشینی همفکر نباشد و قطعا من هم از این امر مستثنی نیستم
- اگر دانی که دنیا غم نیرزد / به روی دوستان خوش باش و خرم: اگر باور داری که این زندگیِ دنیا ارزش غصه خوردن ندارد پس با دوستانت با خوبی و شادابی رفتار کن و هیچ گاه اوقاتِ ایشان را تلخ نکن، چراکه زندگیِ دنیا ارزش آزردنِ هیچ کسی را ندارد چه برسد به دوستان!
- غنیمت دان اگر دانی که هر روز / زِ عُمرِ مانده روزی می شود کم: اگر واقعا باور داری هر روزی که می گذرد، یک روز از عُمرِ باقیمانده ات کم می شود، پس باید حسابی قدردانِ لحظاتِ زندگیِ کوتاهِ خود باشی
- بُرو شادی کن ای یارِ دل افروز / چو خاکت می خورد چندین مَخور غم: ای کسی که توانایی شاد کردن دلِ دیگران را داری، غمِ بیهوده نخور و شادمانی کن چرا که سرانجام طعمه یِ زمین شده و بلعیده خواهی شد و دیگر هیچ اثری از تو بجای نخواهد ماند
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳:
" نَرمَک نَرمَک"
وقتِ سَحَر است خیز ای مایه یِ ناز
نَرمَک نَرمَک باده خور و چنگ نواز
کآنها که بجایند نپایند بسی
وآنها که شدند ؛ کَس نمیآید باز
- مایه یِ ناز: ای کسی که مایه یِ فَخر و مباهاتِ جهانیان هستی، انسان
- نَرمَک نَرمَک: آهسته و پیوسته، بدون هیچ شتاب و وقفه ای
برداشت آزاد:
با آمدن صبح, روز دیگری به تو هدیه شده است. ای انسان، ای کسی که مایه یِ فخر و مباهاتِ جهانیان هستی، از خوابِ غفلت بیدار شو! به یاد داشته باش که زندگی مسیر است نه هدف، پس آهسته و پیوسته بدونِ هیچ عجله ای، با بودن در زمانِ حال، از تک تکِ لحظاتِ زندگی لذت برده و بدان که روی این کره خاکی زشت و زیبا ، خوب و بد، شب و روز ، سیاه و سپید،... را بپذیری چرا که زندگی با همه اینها معنا پیدا میکند. فراموش نکن, به زودی زِندگانِ امروز، مُردگانِ فردا هستند و تاکنون به هیچ مُرده ای, فرصتِ زندگی دوباره داده نشده است!
زِ فردا و زِ دی کس را نشان نیست
که رفت آن از میان واین در میان نیست
یک امروز است ما را نقدِ ایام
بر او هم اعتمادی نیست تا شام
بیا تا یک دهن پُرخنده داریم
به مِی جان و جهان را زنده داریم
به تَرکِ خواب می باید شبی گفت
که زیرِ خاک می باید بسی خُفت
نظامی»خسرو و شیرین»بخش ۲۹
- دی: دیروز
- زِ فردا و زِ دی کس را نشان نیست / که رفت آن از میان واین در میان نیست: اگر خوب نگاه کنی، هیچ اثری از دیروز و فردا نیست، درست همچون خواب و خیال! چرا که دیروز از بین رفته و فردا نیز هنوز نیامده است, جز باد چیزی در دستان تو نیست!
- شام: آغازِ شب، سرِ شب
- یک امروز است ما را نقدِ ایام / بر او هم اعتمادی نیست تا شام: تنها چیزی که نقدا موجود است همین امروز است که آنهم نمی توان تا سرِ شب از آن مطمئن بود و هیچ ضمانتی برای بودن آن نیست! بنابراین بهتر است بگوئیم چیزی که نقدا موجود است همین الان است نه امروز!
- پُرخنده: بسیار خندان، همیشه در حال خندیدن، همیشه شاد
- جان و جهان: جهان درون و بیرون
- بیا تا یک دهن پُرخنده داریم / به مِی جان و جهان را زنده داریم: حالا که واقعیت زندگی اینگونه است بیا در لحظه یِ حال زندگی کنیم و همیشه و همه جا شاد باشیم که تنها با همین سرخوشی است که می توانیم درون مان و جهانِ پیرامونِ خود را سرشار از عشق و شور و زندگی کنیم
- به تَرکِ خواب می باید شبی گفت / که زیرِ خاک می باید بسی خُفت: فرصتِ زندگی بسیار بسیار کوتاهست، باید از زمانِ خوابِ خود کم کرده و به زمانِ آگاهی و بیداری اضافه کرد، چرا که برایِ خوابیدن آنهم زیرِ خاک! فرصت بسیار زیاد است
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۵۰:
" صندوقِ عدم"
ما لُعبَتگانیم و فَلَک لُعبت باز
از رویِ حقیقتی نه از رویِ مجاز
بازی چو هَمی کنیم بَر نَطعِ وجود
اُفتیم به صندوقِ عدم یک یک باز
- لُعبَتگان: عروسک، اسباب بازی
- فَلَک: روزگار، دنیا
- لُعبَت باز: عروسک گردان، کسی که خیمه شب بازی می کند
- خیمه شب بازی: بازی و نمایشی که عروسکها را از پشت پرده (خیمه) یِ کوچکی بوسیله یِ سیم یا نخ به حرکت در میآورند و یک یا چند نفر از پشت خیمه به زبان آنها حرف میزنند
- نَطع: فرش یا بساطی که پهن می کردند تا نمایشِ خیمه شب بازی رویِ آن اجرا شود، صحنهیِ نمایش
- نَطعِ وجود: جهانِ هستی، دنیا به صحنه یِ نمایشِ ما تشبیه شده است
- صندوق: مجازا گور (قبر)
- صندوقِ عدم: نیستی و نابودی, گور به صندوقی تشبیه شده که انسانها را همچون عروسک در خود حبس کرده و اجازه نمایش و زندگیِ دوباره به آنها نمی دهد
برداشت آزاد:
ما انسانها در این جهانِ بیرونی (مادی) همچون عروسک هایی هستیم که با دستِ روزگار به بازی درآمده ایم . وقتی خوب نگاه می کنیم، می بینیم که حقیقتا همینگونه هم است نه اینکه فقط شبیه باشیم. همچون عروسک هایی از صندوقِ نیستی بیرون آورده می شویم و برای مدتی کوتاه بر رویِ صحنه یِ نمایشِ روزگار به بازی درآمده و با اتمامِ نمایشِ زندگیمان، دوباره به همان صندوق برگردانده خواهیم شد.
این آمدن و رفتن و اینکه روی چه صحنه ای بازی کنیم همگی مربوط به کالبدِ (جسم، تن) ما و جهان بیرون است, هیچ اختیاری نداریم. ولی وقتی به جهان درون نگاه می کنیم داستان به گونه ای دیگر خواهد بود. چرا که جان و روانِ ما قطره ای است از اقیانوسِ بی کرانِ وجودِ پرودگارِ جهانِ هستی، پس می توانیم تا بینهایت رشد کنیم و جاودان باشیم. می توانیم همیشه شاد باشیم و دیگران هم شاد کنیم حتی بعد از مرگِ ظاهری که تنها مرگِ کالبدِ ماست نه روحِ ما. بنابراین اگر انسان تنها به کالبدِ (جسم, بدن) خود نگاه کند جز عروسکی خیمه شب بازی چیزی بیش نخواهد بود که توسط روزگار از نیستی به هستی و سپس از هستی به نیستی خواهد رفت و تمام خواهد شد که این سرنوشت موهومی چه بس دردناک خواهد بود! ولی وَرایِ این صورت موجود، یک سیرت همیشگی وجود دارد که نابود شدنی نیست.
رُباطی دو دَر دارد این دیرِ خاک
دَری در گَریوه دَری در مُغاک
نیامد کسی زآن دَر اینجا فراز
کزین دَر برونش نکردند باز
فِسرده کسی کو در این چاهِ پست
چو برف اندر افتاد و چون یخ بِبَست
خُنُک برق، کو جان به گرمی سپرد
به یک لحظه زاد و به یک لحظه مُرد
نه افسرده شمعی که چون برفروخت
شبی چند جان کَند و آنگاه سوخت
نظامی » خردنامه » بخش 4
- رُباط: کاروانسرا
- دیرِ خاک: دنیا
- گَریوه: سراشیبی تند، گردنه
- مُغاک: ورطه، درّه
- رُباطی دو دَر دارد این دیرِ خاک / دَری در گَریوه دَری در مُغاک: این دنیا شبیه کاروانسرایِ دو دری است، یک درِ آن به گردنه و سراشیبی تند (رحمِ مادر) باز می شود، که از آن در وارد شده و از دری دیگر که به قبر باز می شود بیرون می رویم
- نیامد کسی زان دَر اینجا فراز / کزین دَر برونش نکردند باز: تا کنون سابقه نداشته است که کسی از رَحمِ مادر وارد این کاروانسرا شود و با زور رهسپار گور نشده باشد
- چاه پست: دنیا به چاهی بی ارزش تشبیه شده است
- فِسرده کسی کو در این چاهِ پست / چو برف اندر افتاد و چون یخ بِبَست: بدا به حالِ کسی که همچون برفی داخلِ چاهِ زندگی افتاد و همچون یخ بدون شور و عشق زندگی کرد
- خُنُک برق، کو جان به گرمی سپرد / به یک لحظه زاد و به یک لحظه مُرد: خوشا بحالِ کسی که همچون آذرخشی (صاعقه ای) با شور و حرارت وعشق و البته کوتاه در آسمانِ زندگی درخشید و سپس ناپدید شد
- نه افسرده شمعی که چون برفروخت / شبی چند جان کند و آنگاه سوخت: نه مثل اون کسی که همچون شمع کم نور و کم فروغ ( در قیاس با صاعقه) برای مدتی طولانی تر زندگی کرد ولی در واقع جان کندنی بیش نبود
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۲:
" سَرگردانی "
در گوشِ دلم گفت فَلَک پنهانی
حُکمی که قضا بود زِ من میدانی
در گردشِ خویش اگر مرا دست بُدی
خود را بِرَهاندَمی زِ سَرگردانی
- در گوشِ دلم گفت: به من الهام شد
- فَلَک: این کره خاکی که همیشه در حال گردش است هم به دور خود و هم به دور خورشید، روزگار
- حُکم: سرنوشت، تقدیر
- قضا بود: نوشته شده بود، از پیش تعیین شده بودپ
- گردشِ خویش: سردرگمی، روزمرگی
- مرا دست بُدی: توانایی تغییر دادن را داشتم
- بِرَهاندَمی: خودم را رها (آزاد) می کردم
- سَرگردان: اسیرِ روزمرگی، کسی که در بندِ منِ ذهنی خویش گرفتار است و راهِ زندگی را گم کرده است
برداشت آزاد:
در قدیم این باور وجود داشت که از روی موقعیت ستارگان می توان سرنوشتِ انسانها را پیش بینی کرد که حکیم عمر خیام بعنوان یک اخترشناس با این رباعی این باور را نفی می کند. وقتی ستارگان و سیاراتِ آسمان بر روی برنامه و قوانین دقیق در گردش هستند و از خود هیچ اختیاری ندارند، چگونه ما که در برابرِ آنها هیچ هم نیستیم، می توانیم در این جهانِ بیرونی از خود اختیاری داشته باشیم!
تمامی اختیاراتِ ما به جهانِ درونِ ما باز می گردد. جهان درونی، جایگاه احساسات، یافته ها، خرد ، معرفت و از همه مهمتر عشق است. در جهانِ بیرون است که ما به دنیا می آییم، پیر می شویم و می میریم. در واقع همچون مگسی سردرگم مدتی چرخیده و سپس از بین می رویم. ولی اگر به جهانِ درون بنگریم خواهیم یافت که خودِ واقعیمان کیست، از کجا آمده ایم و آمدنِ ما بهرِ چه بوده است. خواهیم یافت که زندگی، تنها چند روزِ این دنیا نبوده و تا زمانی که خدا خدایی می کند، ادامه خواهد داشت. جهانِ درون است که بودن در بهشت و جهنم را برای ما رقم می زند نه جهانِ بیرون.
بنابراین مادامیکه که در سرگردانی و بندِ منِ ذهنیی که به دنبال عواملی بیرونی است، باشیم، امکان بازگشت به درون و چشیدن طعمِ خوشبختی را نخواهیم یافت.
جامِ مِی و خونِ دل هریک به کسی دادند
در دایره یِ قِسمت اوضاع چنین باشد
در کارِ گُلاب و گُل حُکمِ ازلی این بود
کاین شاهدِ بازاری وآن پرده نشین باشد
دیوان حافظ » غزل ۱۶۱
- جامِ مِی: نمادِ شادخواری
- خونِ دل: نمادِ غمخواری
- جامِ مِی و خونِ دل هریک به کسی دادند / در دایره یِ قِسمت اوضاع چنین باشد: شادمانی کردن را به یکی و غمخواری را به یکی دیگر داده اند. قسمت هرکسی چیزی شده و این قانونی است که از آغاز پیدایش هستی بوده و همیشه خواهد بود. خداوند ازهرکس براساسِ نقشی که برای او در نظر گرفته و استعداد وامکاناتی که دارد، انتظاردارد که تا به بهترین وجه ایفای نقش کند
- در کارِ گُلاب و گُل حُکمِ ازلی این بود / کاین شاهدِ بازاری وآن پرده نشین باشد: بسیاری از مسائل جهانِ بیرون، خارج از اختیار و اراده ی ما است. به هرکسی نقشی داده شده که باید آن نقش را به خوبی بازی کند. گُل نمی تواند از پرده نشینی خود (اشاره به غنچه دارد) و بازاری بودنِ گُلاب دلگیر باشد. خواستِ خداوند این بوده و باید پذیرفت. به گفته یِ علی (ع): تو جهانِ درونِ (سیرتِ) خود را زیبا کن، خداوند جهانِ بیرونِ (صورتِ) تو را زیبا خواهد کرد.
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۴ در پاسخ به محمدرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:
با آنکه میدانم مقصود شما چیست ولی بهتر بود که بهتر مرادتان را به قلم میبردید؛منظور من مردم ای هست که پارسی زبان نیستند ولی در کل حسی که یک پارسی زبان از خواندن و شنودن این غزلیات زیبا از سعدی و حافظ و مولانا و ....میبرد بسیار تفاوت دارد با یک غیر پارسی زبان با خواندن ترجمه ش ؛....
یکی (ودیگر هیچ) در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:
به نام او
جام به معنای جسم است که در شکل کامل آن جام جهان بین می گردد.
گفت این جام جهان بین به تو کی داد حکیم گفت آنگاه که این گنبد مینا می کرد
بنابراین آنگاه که این گنبد مینا را درست می کرد یعنی در نقطه آغازین زمان برای این جهان (ونه جهان های دیگر) او تو را بدرجه حکمت آفرید !؟ ولی چرا الان خبری از این حکمت در تو نیست ؟ برای اینکه تو در دنیای ذهنی خود گرفتاری و از حقیقت سر سوزنی درک نفرموده ای !
حالا منظور خیام چیست ؟ می گوید آفریدگار این جام یعنی جسم را برای منظوری خاص آفریده و به او عقل و درک داده و بسیار لطف و محبت در حق او انجام داده است تا در نهایت این جام به دیدگاه خدای دست یابد و جام جهان بین گردد ولی چه اتفاقی می افتد که او این عزیز کرده خویش را نیست و نابود میکند ؟ جواب بسیار ساده است . چون این جام یا جسم آرزوی خلود در دنیای خیالی خویش را دارد پس محکوم به فنا و نابودی است!
در اینجا این سوال اساسی پیش می آید که در نهایت کار انسان به فنا خواهد کشید پس تفاوت در کجاست؟
اصحاب حقیقت (توجه داشته باشید که نه اصحاب شریعت و نه اصحاب طریقت بلکه تنها اصحاب حقیقت که راستگوی حقیقی هستند!) گویند هنگامیکه انسان در مقابل حقیقت قرار می گیرد یا تسلیم محض آن گردیده و خویش را فنا می کند و بقا می یابد و یا در من ذهنی غوطه خورده و به فنا می رود!
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۳ در پاسخ به عشرت دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵:
:/
این کار از نظر من بسیار زیبا هست ...من که این کارهای دوست عزیزکیخا را تحسین کرده و از حاشیه هاشان کمال استفاده را میرم
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۲۳ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۲ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵:
خیلی زیبا ...من با شما موافقم ...
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۵:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد: