سینا در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ نیر تبریزی » آتشکدهٔ نیر (اشعار عاشورایی) » بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم:
ضمن تشکر از افزودن و انتشار اشعار مرحوم میرزا محمدتقی نیر مامقانی، به استحضار میرساند آن شاعر فقید از سلاله خاندان مشهور به «حجت الاسلام» است که رهبری فرقه شیخیه تبریز را برعهده داشتند؛ همه اعقاب ایشان (ملا محمدبن حسین بن زین العابدین بن ابراهیم مامقانی)، برادران (میرزاحسین مامقانی و میرزا اسماعیل مامقانی متخلص به نیاز) واخلافشان (میرزا ابوالقاسم مامقانی) جملگی با نام «مامقانی» یا دستکم «تبریزی المامقانی» شناخته شدهاند. لذا استدعا دارد نام ایشان را هم از تبریزی به مامقانی تصحیح بفرمایید.
سوشیانت در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب ششم در ضعف و پیری » حکایت شمارهٔ ۸:
بدون هیچ تردیدی گلستان سعدی مایه فخر ادب و زبان پارسی است.
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۸ در پاسخ به Nazanin دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۹۳ - برون انداختن مرد تاجر طوطی را از قفس و پریدن طوطی مرده:
لقب خموش در واقع برای مولانا هست چون در اشعار خود بسیار خموش آورده (در اکثر اشعار)
ولی خب این چه ربطی به خود مولانا دارد !؟
مولانا این را به ما میگوید که خموش باشیم ...
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۷ - قصهٔ دیدن خلیفه لیلی را:
چون بحق بیدار نبود جان ما هست بیداری چو در بندان ما ...
هر که بیدارست در خواب تر هست بیداریش از خوابش بتر...
آری ... آدمی که بیدار است و خود را به نادانی زده و عمری دراز در این غفلت در خواب طولانی تر و درازتر از بقیه زندگی کرده آن هنگام که از غفلت آید و بیدار شود و آگاه باشد و دیگر در غفلت نباشد از خواب و غفلت بودن بدتر است ... اینهمه آشکار حقیقت روبه روی ماست و چون با این همه آشکاری جان و وجود ما از حق و از خدا آگاه نبود و در غفلت و خواب بود بیداری ما به مانند بسته ای ست که ما را هر دم در زندان می اندازد ؛یعنی چون که با این همه حق و آشکاری خواب بودیم اگر بیدار شویم باز همان است و بدتر خوابیم ...
خواب از چه هستیم حق یا حقیقت ؟خدا یا اسرار خدا ؟ما در چه هستیم ، ...ما از هر دو در خواب هستیم ؛اصلا همین که از خدا خواب هستیم پس از اسرا هم خوابیم ... چگونه میشود که خواب میشویم ؟اصلا خواب هستیم یا به خواب خود را زدیم ؟ما یا از درد ها و غصه ها و مشکلات به خود میگوییم غافل شو و مشکلات را از ذهن دور میکنیم و به بعد موکول میکنیم که این یعنی خود را به خواب زدن این همین است و در این جا به همین شکل و با دلایل گوناگون و مختلف ...و آنکس که خواب است واقعا او چه ؟او چگونه شد که به خواب رفت ؟ او کافر است که چشم بر حق و حقیقت بست و یا چه ؟نه ...او هر چه هست خواب است ؛آنکس که به خواب است خود تواند از خواب برخیزد ولی آنکس که خود را به خواب زد هرگز نتوانی بیدارش کنی و خود نیز ؛ ... .
جان همه روز از لگد کوب خیال وز زیان و سود وز خوف و زوال
نی صفامیماندش لطف و فر نی به سوی آسمان راه سفر ...
این همان است که گفتم ...خیال یعنی چه ؟ با رویا چه فرق دارد ؟ رویا یعنی چه ؟
این جا خیال یعنی تصور زدن چیزی در آینده که مربوط به هر چه میتواند باشد .
رویا باید بگویم که بافتن چیزهایی ست که شخص میداند هیچ گاه دست نمیابد ؛
خب پس اینجا خیال همان چیزی ست که در این دنیا میتواندست یافت و جان تو یعنی جسم تو یعنی آن نفس تو که در پی هوس ها و این اموال دنیایی ست بر جسم تو یعنی بر وجود تو لگد میزند یعنی پی در پی بر تو اضطراب می آرد یعنی تو را مشغول میکند یعنی بر تو ترس می آرد یعنی ...همین ترس و امید و حرص و آز و ...که آدمی در راه آن به آن وارد میشود ؛ در وجود این آدم نه صفا میماند و خوشی و نه چیزی که مایه فرح و شادی و محبت و لطفی به وجود اصلی ش شود و نه میتواند به آسمان سفر کند
خب یعنی یانمیتواند مرگ را فکر کند و قبول کند و از این دنیا چشم بپوشد و یا نمیتواند پایی پاک داشته باشد تا به سوی خدای رود ...
...
دو بیت اول خیلی زیباست ...مخصوصا وقتی لیلی میگه باش خاموش چون تو مجنون نیستی ...
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۴:
سلام ؛
بحث سر خوانندگان است ،و مقایسه چند خواننده ؛
چاووشی و استاد شجریان ؛ ... به نظر من هر کدام از این دو هنرمند در سبک خود فوق العاده هستند ؛چاووشی در پاپ و استاد در سنتی ؛ اما اگر بخواهیم از این بگذریم ، بدون شک صدای استاد از صدای چاووشی بسیار فراتر و زیباتر خواهد بود و هست ؛ حتی بدون موسیقی هم باز صدای شان شنودنی ست ؛ صدای ایشان گرم و نرم و رسا هست و با موسیقی همخوانی بسیار حیرت انگیز دارد ! بی خود نباشد که استاد است و خسرو آ واز ایران ، و اگر در قید حیات بودند و بیماری مانع فعالیت هایشان نبود با این پیشرفت زیادی که در موسیقی رخ داده است و این تکنولوژی آهنگهای استاد دو چندان شور داشت و حال بدون آن همه تکنولوژی جدید آهنگهای استاد هنوز شوری ایجاد میکند که هیچ کدام از خوانندگان شاید نتوانند این همه شور بیاندازند ؛
چاووشی صدای خش داری دارد و طرفدار هایش عموما جوانان هست و به قول معروف نسل جدید ؛ من هم از صدای ایشان خیلی خوشم میاید و واقعا برخی ازآهنگهایش بسیار زیبا هست و برخی از اشعار از بزرگان گویی جز با صدای ایشان همخوانی ندارد و هیچ خواننده ای شاید نتواند آن اشعار را باز خوانی کند و از ایشان بهتر بخواند ؛ولی تمام آهنگهایشان با هم یکسان نیست و با فاصله کم و زیاد. برخی فوق العاده و برخی خوب هستند ؛البته که در موسیقی فقط سنتی نباید باشد ولی در هر چیزی که خواننده (یعنی ببخشید سبکی) باید بتواند فوق العاده باشد تا خوب باشد و خب چاووشی خوب بوده تا اکنون ولی پیش از مقایسه چند خواننده نباید به تعداد طرفداران آن خواننده نگاه نمود بلکه باید به خود موسیقی نگاه کرد به قول معروف کمیت مهم نیست کیفیت مهمه ... .
موسیقی فقط خواندن نیست گاهی با خواندن و آواز آن حس شعر به شنونده منا میشود و گاه بدون آواز و موسیقی بی کلام همان حس منتقل میشود ؛از نظر من موسیقی خوب خودش بدون صدای خواننده با ما حرف میزند ؛موسیقی باد در اولین مرحله به ما آرامش بدهد ؛ مهم نیست در چه سبکی ...
ویگن هم نامش به میان آمد ؛ایشان کلا در سبکی متفاوت خوانده اند آهنگهایشان و به گونه ای با خلاقیت خود شاعر است و گاه من یاد برخی از آهنگهای قربانی و همایون جان میافتم ؛آهنگهایی چون ساقی می خواران و ساری آغچیک و ...خیلی دیگر از آهنگهای ایشان فوقالعاده بی نظیر است ...
در هر عصری هست خوانند ای که در سبک خود و به نوبه خود عالی باشد و جدا از تعداد طرفداران خود ...
برای من صدا خواننده و موسیقی آهنگ بسیار مهم هست باید صدای خواننده با موسیقی هماهنگ باشد و موسیقی حرف بزند ...باید آرامش را به من بدهد ؛صدای استاد بی نظیر و کمیاب است شاید در صد سال یکی چون او آید و شاید هیچگاه نیاید ...
ولی خب مقایسه بین خوانندگان خوب نیست ؛اما به نظر من فعلا کسی مانند استاد شجریان پیدا نشده و البته هستند خوانندگانی جون همایون جان فرزند استاد و قربانی و ناظری و معتمدی و ...که صدای فوق العاده ای دارند و حتی برخی از آهنگهایشان بسیار زیبا هست گویی که فقط همان خواننده میتواند همان را بخواند نه کس دیگر ؛
بالاخره استادشجریان استاد بودند و صدای ایشان خوب و عالی ، ...ایشان از این ملت هستند و از فرهنگ این ملت ؛ تا به ابد در فرهنگ ما ایرانیان باقی میماند ...صدای اگر خوب باشد در هر ملتی به دل مینشیند و اگر موسیقی ملت ما در سراسر جهان معرفی شود مطمئنا شوری در تاریخ موسیقی جهان به پا خواهد شد و موسیقی ما به قول استاد شجریان جزئی از فرهنگ ملت ماست مردم یک ملت با موسیقی شون بدنیا میان با موسیقی شون بزرگ میشن و با موسیقی شون میرن ...صدای ایشان جزئی از فرهنگ ملت ماست ؛مهم نیست یک خواننده چه جایزه ای گرفته مهم موسیقی ست باید ارزش فرهنگ خود را دانسته و آن را در هر شرایط حفظ کنیم همچون این اشعار گرانقدر که جزیی از فرهنگ و تاریخ ما هست ... موسیقی را باید از سیاست جدا کرد و بویژه و مخصوصا کسی که در ۵رهن ما یعنی فرهنگ و موسیقی ملت ما نقش بزرگی از خود رقم زده ...
یاد استاد گرامی ...
امیرالملک در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه:
کیست حق را و پیمبر را ولی / آن حسن سیرت حسین بن علی = اتحادی معنوی در میان امام حسن و حسین علیهماالسلام وجود دارد که نمود زیبایی از وحدت در عین دویی است و شیعه آنان را حسنین می خوانند و بعضی دو حیدر می گویند و اسمشان هم قرین یکدیگر است. آفتاب آسمان معرفت / آن محمد صورت و حیدر صفت = اگر آسمان معرفت محمد است و علی باب ورودش، خورشیدش هم حسین است. و حسین ظاهر و باطنش نیک بود چه محمد و علی هر دو نیک بودند و حسین جمعیت این دو به هم است. نه فلک را تا ابد مخدوم بود / زانکه او سلطان ده معصوم بود = نه فلک سیارات هفتگانه اند و فلک ستارگان ثابت و فلک الافلاک و دهمینشان که نشان از کمال عالم است حسین سلطانشان بود. بعد از حسین نه معصوم دیگر به ولایت رسیدند که با حسین ده بودند و کامل می گشتند. قرةالعین امام مجتبی / شاهد زهرا شهید کربلا = قره العین یعنی خنکای چشم و حسین محبوب و عزیز امام حسن و حضرت زهرا بود. زهرا به معنای نور عظیم هم هست که امام حسین چه پیش از شهادت و چه بعدش شاهد نور عظیم حق بود. تشنه او را دشنه آغشته بخون / نیم کشته گشته سرگشته بخون = نیم کشته مرغ جانی است که بال و پر میزند و غوغای خونین میکند تا دم از اضطراب جان فشاندن بزند. آن چنان سرخود که برد بی دریغ / کافتاب از درد آن شد زیر میغ = خجل شدن آفتاب و زیر میغ شدن نشان از مستور شدن حق در زیر حجاب کفر و شرک است. گیسوی او تا بخون آلوده شد / خون گردون از شفق پالوده شد = یعنی عظمت ایثار اباعبدالله گناه عالمیان را یکجا زدود.کی کنند این کافران با این همه / کو محمد کو علی کو فاطمه = جمله هر جه بود از کفر و دین و حق و شر صورت بود همه. صد هزاران جان پاک انبیا / صف زده بینم بخاک کربلا = یکتایی و وحدت حسین با انبیا و اولیا که همه از خویشان اویند و باید گفت که حسین و یارانش جمله انبیا شدند زیرا که انبیا و اولیا جمله رسالتی واحد داشتند. در تموز کربلا تشنه جگر / سر بریدندش چه باشد زین بتر =وقتی عاشورا در تموز بود و تشنگی هم بود و سر بریدن هم بود غایت شرارت است که همگی در برابر فرحبخشی بهشت و سیرابی حسین و عزت یافتنش است. یعنی صورت این بود ولی باطن زیبا بود. با جگر گوشهٔ پیمبر این کنند / وانگهی دعوی داد ودین کنند = داد و دین سوی حسین بود به حقیقت و سوی دیگر هم داد و دین بود اما به کذب. کفرم آید هرکه این را دین شمرد / قطع باد از بن زفانی کین شمرد. = کفر یعنی دین شمردن کفر همچنانکه جاهلان زمان پیغمبر کفر را دین شمردند و شر را خیر خواندند. هرکه در روئی چنین آورد تیغ / لعنتم از حق بدو آید دریغ / کاشکی ای من سگ هندوی او / کمترین سگ بودمی در کوی او / یا درآن تشویر آبی گشتمی / در جگر او را شرابی گشتمی = همه عالم گشتن و ندای حسین دادن و سر به مقامش داشتن.
امیرالملک در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۳۴ در پاسخ به میثم دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » آغاز کتاب » بخش ۱۶ - فی فضیلة حسین رضی الله عنه:
منظور محمد (ص) و علی و فاطمه و حسن علیهم السلام است که چهار معصوم پیش از امام حسین (ع) بودند و بعد از وی نه معصوم دیگر بود که خود حسین سلطان آن ده بود.
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۱۶ در پاسخ به صدرا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر:
کتیب درسته نه کتاب
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۱۶ در پاسخ به nabavar دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۲ - رجوع به داستان آن کمپیر:
ممال یعنی چی ؟
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۰ - صفت آن عجوز:
نه نیاز و نه جمالی بهر ناز
اشاره به این نکته مهم که ناز کردن قیافه میخواد . . .
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۹ - داستان آن درویش کی آن گیلانی را دعا کرد کی خدا ترا به سلامت به خان و مان باز رساناد:
متوجه سه بیت نخست نشدم کسی میتونه توضیح بده ؟
سعید اسحاقی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:
سلام.امروز صبح عاشوراست و در تفالی که به حضرت حافظ زدم این غزل اومد... الحق که لسان الغیب است...
کوروش در ۴ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۶:۴۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۷ - در بیان آنک مصطفی علیهالسلام شنید کی عیسی علیهالسلام بر روی آب رفت فرمود لو ازداد یقینه لمشی علی الهواء:
خلقت طفل از چه اندر نه مهاست
زانک تدریج از شعار آن شهاست
چرا تدریج از شعار آن شه است ؟
سید محسن در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:
معاملان به نظر درست نیست
کابِر در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۷ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:
آقای رضا...هر چی تعریف بدم کمه از حاشیه هاتون.خدمت بزرگی کردید
احمـــدترکمانی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۴۳ در پاسخ به سورنا دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۹ - داستانِ دقیقی شاعر:
بلد نیست
کابِر در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۶ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:
حافظ فقط با رضا...ایکاش فامیل شریفت رو میدونستم یا میشد باهاتون حرف بزنم...من کل حافظ رو با شرح شما یه دور خوندم و بعد سراغ کتب دیگر با رید بازتر رفتم
سیمرغ در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیخسرو شصت سال بود » بخش ۱:
در سوگنوشت بودن: از کیخسرو فردوسی تا هملت شکسپیر
- بودن یا نبودن؟ پرسش در اینجاست!
در دارازی شاهنامه کمتر دیده ایم که به کشمکش های خوبی و بدی در درون یک بازی پرداز یا قهرمان پرداخته شود. بازیگران داستانهای شاهنامه – چه فریدون و چه آژی دهاک، چه تورانیان و چه ایرانیان- در درستی رفتار و کردار خود هیچ گمانی ندارند. نیکی و بدی در درونشان به کشمکش نمی پردازد و به ناچار جایی برای تک گویی ها یا کابوسهایی که واکنش ترس ها هراس ها و این کشمکش های توانفرساست در آن دیده نشده است (برای نمونه همانند آنچه در نمایش هملت شکسپیر یا پس از آن که به نمایش از هم گسیختگی روانی بازیگران داستان هایشان پرداخته اند).
اما در اینجا سرانجام کیخسرو و توفانی که در درون او بپا می خیزد و گریبان او و پادشاهی ایران را میگیرد نه تنها ما که پهلوانان و سرداران ایران زمین را در بهت فرو می برد! این چه اندیشه ای است که در درون او افتاده است و سرخوشی نشستن بر تخت پادشاهی و همراهی زنان و میگساران و رامشگران را از او گرفته است؟
از آنجا که تک گویی ساختار چندان شناخته شده ای در پیشبرد داستان در شاهنامه نبوده است، فردوسی این کشمکش را در چهارچوب گفتگوی کیخسرو با جهان آفرین بازگو میکند. آنجا که از روبرو شدن با سرنوشت و گوهر بدسرشتی که میتواند از درونش سر بیرون بزند سخن میگوید. سرونوشت در فرهنگ شاهنامه "بودنی" نام دارد، آنچه که بناچار از بودن است و نمیتواند از بودن باز ایستد چنانکه در داستان سهراب میگوید:
چنین رفت (بود) و این بودنی کار بود!
ریشه کیخسرو به دو نیای ناستودنی یعنی افراسیاب از یک سو و کی کاووس از دیگر سو میرسد. این هر دو در مرگ سیاووش دست دارند و رفتار نابخردانه و اهریمنانه آن دو به کشتن سیاووش (نماد بیگناهی) انجامیده است. هراس از پا گرفتن اهریمن درون و نژادی که از افراسیاب و کیکاووس به او رسیده است سالهاست که اندرون او را برآشفته کرده است. این است که برای یافتن راه درست به خودپردازی و چله نشستن می نشیند تا سرانجام امشاسپند سروش بدیدار او در خواب می آید و رستگاری او را در رها کردن تخت و تاج به او می نمایاند. در اینجا آنچه که فردوسی بشکل سرراست از آن سخن نگفته بوده آشکار میشود: نقش و جایگاه بازی تخت و تاج در پرورش اهریمن درون دارندگان آن! براستی هم آنچه که افراسیاب را به کشتن سیاووش می انگیزد مگر چیزی جز از هراس از دست دادن تاج و تخت است؟!
آنچه بسیار جای شگفتی است آن است که در برابر دیدگان نابینای خوانندگانی که فرمایشهای حزب توده بینایی را از چشمان شان ربوده است (و برای نمونه به شادروان عبدالحسین نوشین برای نامیدن نمایشخانه وی به نام فردوسی خرده میگرفتند که فردوسی چنان است و با توده نیست و با شاهان و شهریاران است!) دیدگاه سیاسی فردوسی در اینجا نشان از آن دارد که خردمندی و بیگناهی با تخت و تاج بسیار سخت به هم بر نشیند و کیخسرو برای پاس درستی و بی گناهی ش باید که این تاج و تخت را رها کند تا باز بشکل نمادین با شستن خود در آب چشمه (بیاد آورنده چشمه و آب جاودانگی خضر پیامبر) چونان فرستاده ای پاک و آسمانی برای همیشه با نام نیک به جاودانگی برسد!
بدین رو واکنش کیخسرو – به یاری سروش رهنمای وی- به آنچه بودنی و بناچار گریزناپذیر می نماید تن به نبودن و از این راه جاودانه شدن است.
بی گمان رنج بودن در نمایش هملت نیز در هراس برخورد با اهریمن رسیدن به تخت و تاج ریشه دارد. در سوگنوشت شکسپیر چاره این بودنی در نبودن دیده شده است. نبودنی که در زبان و فرهنگ شکسپیر معنایی جز نیستی، نابودی و مرگ ندارد و بی گمان از سرنوشت شستشوی کیخسرو در چشمه جاودانگی و نامیرایی بسیار دور و جداست!
(بدبختانه به ظاهر داستان رها کردن تاج و تخت کیخسرو پس از نبرد 12 رخ در گنجور دیده نمیشود - یا من نمی بینم- و می بایست که پیش از پادشاهی لهراسب بدان افزوده شود و این نوشته نیز می بایست آنجا می آورده شد که اکنون در اینجا آورده ام.
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۱۵:
این من نه منم آنکه منم گوئی کیست ...
این دگر من نیستم من نیستم حیف از آن عمری که با من زیستم ...(فروغ فرخزاد)
...
پرسشی بس عجیب که جوابش تنها خود مولانا میداند
دارد میگوید من دیگر من نیستم ...یعنی من من نیستم
و میپرسد آنکه من هست چه کسی هست ؟
او کیست که تو هست و تو خود نیستی یعنی تو خود نیستی و او تو هست !
این هست همان چیزی که مولانا به آن رسید و آن چیست به راستی ...
در عشق و عرفان میرسد زمانی که تو دگر تو نیستی تو چیز دیگری هستی ...یعنی همین که عدم نهادی خودت چیز دیگری شدی ؛
ولی بیت دوم شک را در ما ایجاد میکند کنی سخت است بیت دوم
من یک پیرهن بیشتر نیستم کسی که خود ش پیرهن من هست کیست ؟
یعنی او گویی کسی را مخاطب قرار داده که خود او خود او نیست بلکه خود او مولانا هست - پیرهن-
پیرهن اینجا چه معنی میتواند داشته باشد ؟!
پیرهن همان جامه ای ست که بر تن است یعنی بدن را میپوشاند پس میتوانیم آن را همان جسم در نظر بگیریم ؛
مولانا علنا میگوید که من من نیستم ؛گویا نه منم دردهنم گوئی کیست ؟
؛کسی که حرف میزند من نیستم آنکس که در دهان من گویا هست کیست ؟
آری ...
تو تو نیستی ؛
تا به حال شده که بینی و یا احساس کنی که از خود خارج شده ای ؟!
نه که اتفاقی بیفتد نه ...بی خودی بی آنکه چیزی رخ دهد از خود رفته ای ...حرف میزنی ولی این تو نیستی که میگویی ...با دیگران میخندی ولی این تو نیستی که میخندی ...
این انتظاری ست بس غریب ...در انتظار خویش...تا زمانی که خود را نیابی این انتظار ادامه دارد ...و حیرانی همین هست ...
مخاطب اینجا کسی نیست خود اوست ...او اینها خدا یا کس نیست ...او اینجا خود گم گشته مولاناهست
درست نیست که شاعری را حیران فرض کنم ؛
اما این تنها حیرانی نیست !
در واقع حسی ست یا خود حیرانی یا در پرتو حیرانی ...یعنی آگاهی و حیرانی یا همان خیره ماندن وفروماندن ...
ولی به راستی شاید من اشتباه میگویم!
باشد تا بزرگان چه بگویند ...
سپاس
پرواز در اشعارمولانا بسیار است ...با هر شعر جهتی میروی ...
و چه زیبا گفت مولانا : ... بالا روم بالا روم ...
باربد در ۴ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۲۹ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۸: