گنجور

حاشیه‌گذاری‌های زیبا روز

زیبا روز 🌐

66 سال دارم و ساکن آلمان .در ایران دبیر ادبیات و روانشناسی بوده ام .در آلمان شغل آزاد دارم.شاعر ومولانا شناس هستم . اشعارم ومقالاتم با نام دیدار مثنوی در سایت های اینترنت موجود است. مقالات مرا در باره عرفان در وبلاگ «دیدار معنوی مثنوی» و اشعارم را در وبلاگ «ذوق مستی» می توانید ببینید. یا حق 


زیبا روز در ‫۹ روز قبل، یکشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۳، ساعت ۱۹:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۷:

بنهان از همه خلقان چه خوش آیین باغی ست ...

در ادب کهن و سبک خراسانی گاهی به جای پنهان بنهان می آوردند و البته ب را به نهان افزوده و کسره را تلفظ می کنند .

 

زیبا روز در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۹ آذر ۱۴۰۲، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۳:

چوشنیدم این بگفتم توعجب تری ویا او؟

که هزار جوحی اینجا نکند به جز مریدی 

جوحی که در ادب غرب به جُحی مشهور است در نگاه مولانا باید از رندانی باشد که خود را به 

حماقت می زنند تا حقیقت درون متشرعان را آشکار سازند . ماجرای مفتون شدن قاضی بر زن جوحی در دفتر ششم موید این معنی ست 

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۵ ماه قبل، یکشنبه ۱ آبان ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۱۲:

قضا خواهی که از بالا بگردد

شراب پاک بالا را بگردان 

این اندیشه خاص مولاناست ،که در برابر جبر ِعرفان نظری قد بر افراشته است . در عرفان ابن عربی عر کس مطابق با عین ثابتی که دارد ،در ازل بر او حکمی رفته است که بدبخت است یا خوشبخت .اما مولانا در این غزل می فرماید عشق می تواند آب رفته را به جوی باز گرداند

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷:

تفسیر چند بیت: نکات ظریف عرفانی در این غزل کم نیست .نخست این که در بیت زیر : هر ‌‌گل خندان‌که‌رویید‌‌ از لب‌‌‌ آن جوی‌‌ مهر رسته بود از خار هستی‌‌ جسته‌‌ بود از ذوالفقار... این نام شمشیر علی مرتضی ست . یعنی من در باغ مفاهیم ناشی از عشق بودم ؛ که در آن هر گل خندانی که بر لب جوی محبت روییده بود از خار هستی مادی رهایی یافته و از شمشیر پیر شکفته بود) در بیت هفتم منظور از جهان پنج و چهار جهان پنج حس ما و چهار عنصر ست می فرماید : در جهان وحدت حق این عدد را گنج نیست ... یعنی این که روی یار و می و خود عشق چون آتش شده اند نشان می دهد که ذات همه ی این صورتها همان آتش است که نمادی ست از مفهوم عشق . یعنی مفاهیم مجرد در جهان آب و گل صورتی می پذیرند . بیشمار حرف ها این نطق در دل بین که چیست ... یعنی مفاهیم مجرد از ماده در جهان اعلی وجود دارد که وقتی به ذهن آدمی می اید؛ در قالب کلمه بر زبان می آید .ولی این مفاهیم می توانند به صورت های دیگری هم به ذهن آدمی برسد. مثلاً موسیقی یکی از آنهاست .عواطف بدون احتیاج به کلمه می تواند توسط آهنگ و نوا از فردی به فردی منتقل شود .مثالها فراوانند .

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، پنجشنبه ۳۱ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷:

پیوند به وبگاه بیرونی

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، چهارشنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵ - نوایی:

طبیب از طلب در دو گیتی میاسا

کسی چون میان دو منزل نشیند؟این بیت شاهکار است .اولین پایه سلوک در راه عشق همان طلب

و خواستن چیزی ست که دردی دلخواه ولی جانکاه دارد .آنکه خود را دوست داشته باشد از چنین دردی فرار می کند اما آنکه واقعا عاشق است مجنون وار و حلاج گونه تا پای نیستی و دار هم برود باز از تلاش باز نمی ایستد .

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، یکشنبه ۶ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:

چاووشی و پس از وی نامجو که صوت "هَی" را در این غزل بصورت "هِی" خواندند، تخم لقّ ِ اشتباه خوانی را شکستند و بسیاری خوانندگان دیوان شمس را به فهمی متفاوت از منظور مولانا کشاندند . در زمان مولانا و پس از وی نیز تا قرن ها بعد ، هِی که در زبان فارسی جدید بر سر فعلی در آمده و معنای استمرار می دهد ، وجود نداشت . دیگر آن که در بیت زیر: هر که ز غوغا واز سر ِ سودا سر کشد این جا، سر ببَریدش ... و نه سر ببُریدش . این معنی را مولانا با توجه مفهوم آن در دو بیت بعدی در نظر دارد . رعایت قافیه شعر هم درستی تذکر ما را تایید می کند . و اما در "گسسته پاره های" مقالات شمس که به آوردن یادداشت های نیمه تمام اختصاص دارد، صحنه هایی آمده است که شاید اشارۀ مولانا به آنها باشد . بیشتر مطالب مقالات، تند نویسی هایی ست که اطرافیان مولانا مخصوصا فرزند ارشد وی از سخنان شمس برداشته اند . در چند سطر زیرین ، موضوع دستگیری شمس تبریری که در خوان شکر فروشان ــ کاروانسرایی بر کران قونیه ــ حجره ای کرایه کرده تا کنار مدرسۀ مولانا اقامت داشته باشد ،مطرح می گردد. راوی خود شمس تبریری ست و نسخه بردار دقیقا معلوم نیست : " ...تا روز دوم هیچ نگفتم با مولانا، و دلم همه شب می لرزید/// و کسان امین الدین آمده بودند که : " امیر می گوید ، آن جماعت خانه و حجرۀ پهلوی آن می باید که خالی کنی . [ منظور اتاقی ست که شمس در کنار مدرسه مولانا اجاره کرده بود ]/// اینجا مسلمانی ست؟ /// ای! هَی !! [ و یا هِی ! ] تو را چه می گویند؟ این حجره را چرا قفل کرده ای ؟ تو اینجا فقیه نیستی ، از شهر بیرونت کردند چرا باز آمدی ؟ "(بنا به گزارش مناقب العارفین شمس برای ناشناس ماندن ، غالبا قفلی بزرگ بر در نهاده بود که مردم گمان کنند بازرگانی ثروتمند آنجاست و نه عارفی کامل.) من خاموش برخاستم /// می گویم آن حجرۀ مولاناست ، بروم کلید از مولانا بستانم، بگشایم . می گویند: " بگیریدش ، بگیریدش دروغ می گوید، کلید با اوست" [ بالاخره ماموران از آنجا رفتند] و شمس ادامه می دهد: " گفتم بَر ِ مولانا نروم ، تا او را تشویش نشود///و از نازکی ِ مولانا پرهیز کردم... " [و این گفت و گو و ماجری نا تمام رها می شود] نک، مقالات ص 352 .محمدعلی موحد مطالب درون گیومه [] از من است . مطالب را به اختصار نقل کرده ام .

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲۴:

با سپاس از این خوانش خوب؛ تفسیری کوتاه بر ابیات می آورم . دبدبه عظمت و شکوه . در این غزل منظور مولانا دل سپردن و پیروی از پیر طریقت است .بصورت عام که شامل همه عارفان واصل می شود و بصورت خاص که شمس تبریزی باشد . می گوید روح عارف واصل ؛ همان روح هستی ست و باید دست ارادت به او داد تا به حضرت حق پیوست .‌و در بیت پنجم منظور از واژه گاو ؛ تحقیر و دشنام سالک نیست بلکه منظور تن گاو مانند آدمی ست که وابسته به خورد و خواب و شهوت است . چنانکه در مثنوی آورده است : اندرون گاو تن شهزاده ای گنجور ویرانه ای بنهاده ای تا خری پیری گریزد زان نفیس گاو بیند؛ شاه نی یعنی بلیس... https://t.me/didarmasnavi

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵۱:

فسون؛ یاجادو به کار بردن کلمات واعمالی ست که فهم آن از دایره ادراک عقلانی بشر فراتر است . در مثنوی هم جایی که فرستاده ی قیصر روم نزد عمر می آید ‌و از وی در باره راز خلقت می پرسد ؛ مولانا از زبان عمر می سراید : مرد گفتش کای امیرالمومنین جان ز بالا چون در آمد در زمین؟ مرغ بی اندازه چون شد در قفس ؟ (عمر) گفت : حق بر جان فسون خواند و قصص.... از فسون او عدم ها زود زود خوش معلق می زند سوی وجود گفت در گوش گل و خندانش کرد گفت با سنگ و عقیق کانش کرد گفت با جسم آیتی تا جان شد او گفت با خورشید تا رخشان شد او *بنا بر این منظور از افسون خواندن در مورد خداوند؛ گفتن کلمه الهی «کن» یعنی باش است .یعنی خلق‌از‌عدم‌مطلق https://t.me/didarmasnavi

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷۴:

بیت 4 :جان به شیشه ، کم ظرفیت و هراسان از زخم یک سوزن 

بیت 14 : هم نیشکر ز لطف خروشنده می شود . نی شکر که در واقع نوعی نی تو پر است، و خالی نیست ــ کنایه از آدم پر حرف ــ در این موضع از عطای خداوندی ،درون تهی و آمادۀ نواختن می شود 

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۱۰ ماه قبل، یکشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۸۱:

در نسخه دکتر کدکنی از بیت دوم این غزل آمده است 

هر صورتی پروردۀ معنی ست ،لیک افسرده ای . ولی درست همین است که اینجا آمده 

هر صورتی پرورده ای معنی ست،لیک افسرده ای . به قرینۀ آن که از تمثیل یخ و آب در بیت سوم سخن می گوید 

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸۸:

شمس تبریزی تناقض چیست در احوال دل 

هم مقیم عشق باشد هم ز عشق آواره ای 

در خانقاه دو گروه سالکان به چشم می خوردند .مقیمان و مسافران .مقیم سالکی بوده که در سلک خدمتگزاران خانقاه ،آنجا را خانۀ خود می دانست و در آن زندگانی می کرد و مسافر، سالکی بوده که بطور موقت تا سه روز یا بیشتر در خانقاه وارد شده میهمان آن مقیمان بود 

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، چهارشنبه ۳۱ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۱:

(تفسیر اجمالی ابیات)  *این غزل با غزل 2590 در فرم و معنی ارتباط دارد. یعنی در مطلع و قافیه ومحتوی مشترکند. گویی در آن غزل از جفای معشوق نالیده،اما آنطور که باید ازمهر او نسروده؛ و در این غزل آن کمبود را جبران کرده است.  بیت1: روی سخن با حضرت احدیت است.ای در پس حجاب ها پنهان شده ! ببین چگونه دل و جان ما را بردی [و در خود محو کردی] دیگر برای ما چه باقی گذاشتی؟  بیت2 : پادشاه و خورشید ِعالم آرای جهانی، که جانها را [از لذت عشق خو یش] بی هوش  کرده ای؛ باکی نیست وغمناک نباید بود اگر جفایی بر عاشقانت روا داشتی.( در غزل پیش از جفای یار نالیده بود که چرا عشاق را به معشوقانشان نمی رساند .) بیت3: ولی ای پادشاه! نهایتا همه را به میهمانی الهی بردی و حاجان را بر آوردی. یعنی آن عشق زمینی ایشان را به عشقی الهی مبدل کرده ، با تو همنشین شدند.  در مثنوی گوید: این من و ما بهر این بر ساختی  تا تو با خود نرد خدمت باختی  در ابیات آینده خدا را فاعل مطلق نظام هستی می داند که خیر و شر هر چه هست از اوست : بیت4: بر هر سنگی که نظر بیندازی ،لعلی ارزشمند می شود. ( در قدیم مردم اعتقاد داشتند که سنگ در دل کوه ها بر اثر تابش خورشید است که به لعل مبدّل می شود.) و هر پشه ای  را که برگزینی ، بر اثر پرورش تو همای سعادت می شود. (در ادب کهن غالبا روی دادن حتمی فعلی را به صیغۀ ماضی می آ وردند.) بیت5: تویی که قومی را فرمان به خطاکاری و کفرگویی دادی و جمعی را ــ که از همان روز ازل چون کاروانی سوی تو می آیند ــ با مهر ورزیدن و پاکی آشنا کردی. بیت6: (در نجوم کهن چهار عنصر آب و خاک و آتش و باد را زادۀ  تاثیر افلاک آسمانی بر یکدیگر می دانستند.) تویی که زمین را از آثار افلاک آفریدی و انسان ِ خاکی را در لطافت روح، به پای لطافت آسمان ها رسانیدی . (قدما ستارگان را از اثیر ــ مادۀ لطیف و نورانی ــمی دانستند.) بیت7: بنا بر این من [و یا بطور کلی، انسان]که نمی توانم میان فلک نورانی و زمین ِ بدن ها تفاوت ها را دریابم، [همان بهتر که لب از شکوه ببندم]  تو که می توانی هر لحظه قواعد را  بشکنی، پس می توانی از درد ها و ناکامی ها حاجات را روا کنی. یعنی اگرچه هستی؛ نظام خاص خود را دارد که تابع علت و معلول است ، اما تو هر لحظه می توانی زنجیرۀ اسباب و علل  را بر هم بزنی و مقصودت را بر آوری .   محمدبینش (م ــ زیبا روز) http://zibarooz.blogfa.com/post/346

 

زیبا روز در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹۰:

این غزل و غزل بعدی 2591 در رابطۀ معنایی با یکدیگرند .به توضیح غزل بعدی توجه بفرمایید 

 

زیبا روز در ‫۲ سال قبل، جمعه ۲۶ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۳۲ در پاسخ به محمد دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:

ور دفع دهی تو و برون جه/در کسّ ِ زنان ِ خویشتن نه 

می فرماید ای ساقی مجلس از آن می که وعده دادی به من بده و اگر مرا سر بدوانی و در بروی، پس آن می را بریز در ک... همسرانت .این یک دشنامِ رایج میان مردم آن زمان بوده که هنگام خشم می گفتند مانند امروزه که مردان هنگام خشم به یکدیگر دشنام های ناموسی می دهند .مولانا که این غزل را با زبان قلندرانه بیان می کند البته ابایی ندارد که از اصطلاحات آنان استفاده کند .

 

زیبا روز در ‫۲ سال قبل، جمعه ۱۹ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:

در مناقب العارفین نقل شده است : ...شمس در دمشق می بود در هفته ای باری از حجره خود بیرون آمدید به دکان رواسی (کله پزی) رفتی و قطعه ای داده و از آب سر بستدی.‌‌مگر رواسی معلوم کرد که او از اهل ریاضت است ....از سر رحمت یک روز کاسه را پر ثرید کرده با نان پاکیزه در پیش مولانا شمس نهاد ... کاسه را فرو نهاده بیرون شو کرد و از دمشق عزیمت نمود "  .به نظر می رسد مولانا این ماجرا را شنیده و غزلواره زیر را سرود . می نویسم غزلواره چون فرم سنتی غزل ندارد و از چند دو بیتی تشکیل شده است ولی همه ابیات ارتباط موضوعی دارند . ایبک بطور کلی نام غلام ترک است . ترکان زیبا رو بودند . و عکه نام پرنده ای ست شبیه کلاغ ،اما با دو رنگ سیاه و سپید و یک کوزه مثلث ؛ نوعی شراب که به فارسی هم سه یکی گویند .شیره انگور است که دو ثلث آن بر اثر جوشاندن بخار شود . از نظر شرعی نوشیدن آن مانعی نداشت.رندان مستی آورش می کردند. مولانا در سرودن این غزلواره از وزنی استفاده کرده که می توان سرخوشانه با آهنگ موسوم به روحوضی هم ترنم کرد . برای شنیدن آن به سایت تلگرام من مراجعه بفرمائید https://t.me/didarmasnavi *

 

زیبا روز در ‫۲ سال قبل، چهارشنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۱۰:

مولانا آخرین مصراع این غزل را بعنوان سرفصل ِیکی از عناوین حکایت دزهوش ربا در دفتر ششم آورده است که نشان از اهمیت معنای غزل سنایی نزد وی دارد .

 

زیبا روز در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۸:

ای سرفرازِ مردی ! مردانه بر سرش زن . یعنی ای سر افراز ِ نبرد ، مردانه بر سر او بکوب

ای شمس ِ حق ِ تبریز هر کس که منکر آید،

از جذب ِ نور ِ ایمان، در جان ِ کافرش زن ....یعنی هر کس که جاذبۀ نور ایمان را انکارکند،

تو بر جان کافر وی حمله کن 

 

زیبا روز در ‫۲ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۵ دی ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۸:

در این غزل مولانا بر صفت جلالی حق که در وجود شمس تبریزی جلوه کرده است نظر دارد

 

زیبا روز در ‫۲ سال و ۱۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:

اوباش تن یعنی تن اوباش مانند .و اوباش مردم پست و فرومایه را می گویند

 

۱
۲
۳
sunny dark_mode