برمک در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۵۷ دربارهٔ ابوالمثل بخارایی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۸:
بازنیچ و نه بازپیچ ،بازپیچ چیه دیگه . بازَنیچ همانست که امروز به آن تاب یا برخی جاها به ان اورَگ میگویند همان که آوونگ است و بر ان مینشینند و تاب میخورند. بازنیچ/ باذنیگ از باذ/واد/باد/وال/وای= هوا . به باد و باذنیچ بنگرید
ز تاک خوشه فروهشته و ز باد نوان
چو زنگیان ز بر باذنیچ بازیگر
فرید وحدت در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۰۹ در پاسخ به رضا ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
جناب آقای ساقی گرامی،درود بر شما.نزدیکترین تفسیر مقرون به صحت را ارائه نموده اید.چنانچه که ذکر نموده اید،حافظ به عنوان یک انسان دائما در یک حال و درگیر یک موضوع نبوده است،که بخواهیم این غزل را با تفسیری عرفانی همان گونه معنا کنیم،که غزل ،دوش در وقت سحر ...،اینجا با ظریفترین تشبیهات نظری را که در فکر داشته به مخاطب خود و به احتمال زیاد به شاه شجاع رسانده است.اینجا تفسیر کردن باید بر بستر دیگری پیگیری شود.همان گونه که هر فرد و در هر کجا و هر زمان می تواند،از یک بیت و یا یک غزل حضرت حافظ را در مقاصد گوناگون بکار برد.او خود نیز در هنگام سرودن اشعار در وضعیت و حالات گوناگونی قرار داشته است.و راز اعجاز و لسان الغیب بودن او همین جاست،که هر منظور و هر بیانی را چون گوهری که دارای وجوه گوناگون است،چنان ساخته و پرداخته کرده است،که بسیار و بسیار کاربردها و معانی مختلف را برآورده و افاده کند.از این جهت است که دیوان ایشان مانند کتاب تغییرات ،یی چینگ در فرهنگ چین،می تواند بسیاری از وجوه محتمل و مختلف زندگی و اندیشه و احساسات انسانی را پاسخگو باشد.به عبارتی حضرتش تو گویی به مرکز ثقل ارتباط بین زبان و اندیشه دست یافته باشد .از نظر راهگشا و عالی و آموزنده ی شما بسیار سپاسگزارم 🙏🍁
کوروش در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ:
تو از آن خود بکن از وی مگیر
گرچه او خواهد خلاص از هر اسیر
یعنی چه ؟
کوروش در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ:
چون خدا پیوستگیی داده است
بر سرم مال ای مسیحا زود دست
یعنی چه ؟
کوروش در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ:
مر بدان را ستر چون حلم خدا
خلق او بر عکس خلقان و جدا
مصرع دوم یعنی چه ؟
کوروش در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۹ - دیدن خوارزمشاه رحمه الله در سیران در موکب خود اسپی بس نادر و تعلق دل شاه به حسن و چستی آن اسپ و سرد کردن عمادالملک آن اسپ را در دل شاه و گزیدن شاه گفت او را بر دید خویش چنانک حکیم رحمة الله علیه در الهینامه فرمود چون زبان حسد شود نخاس یوسفی یابی از گزی کرباس از دلالی برادران یوسف حسودانه در دل مشتریان آن چندان حسن پوشیده شد و زشت نمودن گرفت کی وَ کانوا فیهِ مِنَ الزّاهِدینَ:
زانک او را فاتحه خود میکشید
فاتحه در جر و دفع آمد وحید
یعنی چه ؟
کوروش در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۸ - توزیع کردن پایمرد در جملهٔ شهر تبریز و جمع شدن اندک چیز و رفتن آن غریب به تربت محتسب به زیارت و این قصه را بر سر گور او گفتن به طریق نوحه الی آخره:
چشمبند از چشم روزی کی رود
صنع از صانع چه سان شیدا شود
یعنی چه ؟
کوروش در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۵ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۹۶ - باخبر شدن آن غریب از وفات آن محتسب و استغفار او از اعتماد بر مخلوق و تعویل بر عطای مخلوق و یاد نعمتهای حق کردنش و انابت به حق از جرم خود ثُمَّ الَّذینَ کَفَروا بِرَبِّهِمْ یَعْدِلونَ:
سپاسگزارم
برگردان ورق یعنی چه
احمد خرمآبادیزاد در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:
برای بیت شماره 1:
در گذشته، جام باده دارای هفت خط بوده است. <لغتنامه دهخدا>
ادیبالممالک نیز در بیتهای 4 و 5 از فرهنگ پارسی (بند 11، شماره یازدهم) از آنها یاد کرده است:
هفت خط داشت جام جمشیدی/هر یکی در صفا چو آیینه
جور و بغداد و بصره و ازرق/اشک و کاسهگر و فرودینه
*«جور» بر وزن «نور». این واژه، شکل دیگری است از واژۀ «زِبَر» که هنوز هم در مازندران در کنار «جِر» («زیر») رواج دارد.
*مرگ هر زبان و هر گویش در هر نقطه از جهان، رابطه فرهنگی ما را با گذشته خواهد گسست.
شمس (ساقی) در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۰ در پاسخ به مولوی زمان دربارهٔ مسعود سعد سلمان » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:
سلام.
به ضرورت وزن، حرف (خ) بخریده ساکن تلفظ میشود.
مازیار در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۴۲ - در مدح وزیر سلطان مسعود غزنوی:
نگارین منا برگرد و مگری که کار عاشقان را نیست حاصل. مگری یعنی گریه مکن. م قبل ، گریه را منفی کرده است امروزه هم این را در زبان لارستانی بکار می بریم و به کسی که گریه می کند، می گوییم " مگری" یعنی گریه مکن. در شعر میگوید برگرد و گریه مکن، که کار عاشقان بی نتیجه است.
همایون در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۶:
با دو نماد ارزشمند در شاهنامه به ویژه در داستان ژرف و بیمانند رودابه آشنا میشویم دو نماد کلیدی، یکی دایه و دیگری موبد.
چهاری ها در هستی و در بودن (بُوِش) بهم گره میخورند و در هم بافته میشوند، میدانیم که بافتن و یافتن کار جمشیدی است چهاری و سهای دنباله دویی اوست.
آن چهاری که با سهای دایه پدید میآید نیکوست و سیمرغی و تازه
اما آن چهاری که با سهای موبد ساخته میشود تازگی ندارد زیرا موبد از روی سوداندیشی و چارهجویی سخن میگویدسهای در عرفان و رازورزی خورشیدیِ جلالدین، دیوانگی است، بیرون زدن از عقل و باورمندی وامانده که چهاری است و کار خود را کرده و باید نو شود و با چهاری یا فرم تازهای همراه گردد.
بودن (بوِش) با شدن به پیش میرود و ماندگاری پیدا میکند.یکی از دوستان جلالدین که در نوشتن و بازنویسی مثنوی ماهنامه، همراه او و حسامدین(مرد دانشمند) بوده به نام فخردین سیواسی به سرنوشتی مانند خود او که در همنشینی با شمس پیدا کرد دچار میشود، در همنشینی با جلالدین و به ناگهان دگرگونی می یابد جوری که همه میگویند دیوانه شده، جلالدین این غزل را برای او میسراید
غلامحسین مرادی قرقانی در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۴:
شاید بیت آخر اینطور بوده
من آن مرغ سخن دانم که گر خاکم بَرَد صورت
هنوز آواز می آید چو سعدی از گلستانم
تشبیه مرغ سخندان و گلستان به سعدی و گلستانش
ali solgi در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۳۷:
به جهان خرم ازانم که همه خرم ازاوست عاشقم برهمه عالم که همه عالم ازاوست
رها فریاد در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۸:
سلام من عارف رها فر(رها فریاد)
اینجا در خدمت شما عزیزان دل هستم تا بار دیگر یکی دیگر از غزلیات عجیب و سنگین و غریب شاعر بزرگ جهان حضرت لسان العرفا حافظ شیرازی رو باهم تحلیل و برسی کنیم و ببینیم تا کجا میتونیم بهم دیگه در باب شناخت این غزل مُلَمَّع کمک کنیم
شعر و غزل یکی از اشعار معروف و زیبای حافظ شیرازی است که به دلیل ترکیب زبان فارسی با عربی و همچنین استفاده از گویشهای محلی، به یکی از خاصترین غزلهای او تبدیل شده است. این غزل در ادبیات فارسی به نام غزل مُلَمَّع (آمیخته) و غزل لُغات شناخته میشود.این غزل بهطور استادانهای از ترکیب زبانهای فارسی، عربی و گویشهای محلی (مانند گویش شیرازی یا لری) استفاده کرده استاین غزل یکی از شواهد نبوغ حافظ در ترکیب زبانی و به کارگیری دانش وسیع اوست.
غزل مُلَمَّع (آمیخته): سبکی است که در آن، یک بیت یا مصرع به زبان فارسی و بیت یا مصرع دیگر به زبانی غیر از فارسی (غالباً عربی) سروده میشود. در این غزل، ترکیب فارسی و عربی مشهود است:
غزل لُغات (لهجه): مهمترین ویژگی این غزل، استفاده از لغات یا گویشهای محلی است که برای خواننده امروزی بسیار غریب و نامفهوم است. هدف حافظ از بهکارگیری این گویشهای محلی (مانند شیرازی قدیم یا لری) احتمالاً نشان دادن قدرت شاعری و همچنین اشاره به زبانهای رایج در مناطق مختلف ایران بوده است.
غریبترین لغات این غزل، بخشهای مربوط به گویش محلی است که بهطور قطعی مشخص نیست متعلق به کدام لهجه (شیرازی، لری، یا حتی اصفهانی) است، اما محققان معمولاً آن را به گویش قدیم شیراز نزدیک میدانند.
در یک جمعبندی کوتاه: حافظ با مهارت تمام، این غزل را به یک تابلوی نقاشی زبانی تبدیل کرده است که در آن سادگی و عمق زبان فارسی، فخامت زبان عربی و اصالت گویشهای محلی در هم تنیدهاند.
حالا میریم سراغ لغات غریبه و معانیشون
سَبت اسیر کرد، ربود.
سَلمی نام معشوقه افسانهای، کنایه از محبوب.
صُدغیها به دو زلف او. «صدغ» = گیرة دوطرفه یا زلف.
فُؤادی دل من (فُؤاد = قلب).
واصلنی مرا به وصال برسان.
رَغْمِ الاعادی به رغم دشمنان.
تَزاوَّل از اول کارِ تزویر کردی یا – ظاهراً – تظاهر کردی. (فارسی دری/محاوره)
نِهکو نیکو. لهجه محلی.
بُوادی بایدِ دیده باشی یا “به بُوادی” = باید باشد که – گویش محلی.
مُتّ من ترا (گویی: من تو را). لهجه محلی.
بِبوتَنِ دِل به بودنِ دل (یا بهبودِ دل) – «بوتَن» گویش محلی از “بودن”.
ماچان صفِ نِعالِ درویشان؛ اصطلاح درویشانه.
بِسپُریمَن میسپاریم. «ی» جمع محاورهای: ما سپریمن.
غِرت اگر تو (= گَرَت) – لهجه محلی.
وی یک (وی = یک بار) – لهجه محلی.
روشْتی روشنی، کارِ روشن؛ لهجه محلی.
امادی از «ما» دیدی یا «ما مادی» – لهجه محلی.
بِواتَت باید ترا. لهجه محلی.
نَشادی نشاید / نپسندیدی. لهجه محلی.
خیلی ممنون بابت همراهی شما عزیزان دل
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸
خطی سبز ، از زنخدان می بر آورد
مرا از دل نه ، کز جان می بر آوردخطَش خوش خوان از آن آمد ، که بی کِلک
مداد از لعلِ خندان می بر آوردمداد اینجا چه باشد ، لوحِ سیمَش
ز نقره ، خطِّ خوشخوان می بر آوردکدامین خط خطا رفت ، آنچه گفتم
مگر خار ، از گلستان می بر آوردچنین باغی ، چه جایِ خار باشد
که از گلبرگ ، ریحان می بر آوردچه میگویم ، که ریحان خادمِ او ست
که سنبل ، از نمکدان می برآوردچه جایِ سنبلِ تاریکروی است
که سبزه ، زآبِ حیوان می برآوردنبات اینجا چه ذوق آرد ، ولیکن
زمرّد را ، ز مرجان می بر آوردز سبزه ، هیچ شیرینی نیاید
نبات از شکَّرِستان می بر آوردچه سنجد در چنین موضع ، زمرّد
که مُشک ، از ماهِ تابان می بر آوردکه داند تا به سرسبزی ، خطِ او
چه شیرینی ، ز دیوان می بر آوردبه خون در میکشد دامن ، جهانی
چو او ، سر از گریبان می بر آوردخدایا دادِ من بستان ، ز خطّش
که دل از جُورَش ، افغان می بر آوردجهانی خلق را ، مانندِ عطّار
ز اسلام و ز ایمان می بر آورد
مهدی از بوشهر در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۸۰ - بیان سبب فصاحت و بسیارگویی آن فضول به خدمت رسول علیهالسلام:
سلام بر دوستان عزیز وخدای را شکر از نعمت بی حد مولانا که برای بشیریت گستراند
۱. نظر شخصی من
همچنان که مشهور است که مستی و راستی، باین مفهوم که آدم مست نمیتواند درونمایه خود را مخفی کند و می باعث هویدا شدن درون می شود، پس اگر آدمی چه شر باشد و چه نیکو با خوردن می موجب آشکار شدن درونش می شود
۲. نظر دکتر سروش
با نوشیدن می اگر آدمی شر باشد شرورتر و اگر نیکو باشد نیکوتر می شود و چون اغلب مردم بدخو هستند بر همگان می حرام شده
۳. نظر من
مولانا بسیار از دست مردم زمانه خود دلگیر و ناراضی بود و امروزه نیز من هم بر این باورم تا جایی در ارتباطات و معاملات بسیار بدبین و محتاطم و اصلا حس خوشایندی نیست و نمیدانم که تاثیر ۲۰ ساله انس با مولانای جان است یا تجربیات ۵۸ ساله زندگی
دوستان توضیحی در این خصوص دارند؟
همچنانکه در این شعر در مذمت اغلب مردمان گفته، در جاهای دیگری از مثنوی و دیوان شمس نیز بخاطر دارم ؛
چون بسی ابلیس آدم روی هست
پس بهر دستی نشاید داد دست
..........
مردمی کن برو از خدمتشان مردم شو
زانکه این مردم دیگر همه مردم خوارند
مصرع اول منظور اینه که برو خدمت پیر فرزانه کن تا آدم شوی
......
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
......
آدمی خوارند اغلب مردمان
از سلام علیکشان کم دار امان
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۵ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹:
حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۹
ماه در ابر بمانَد ، چُو رخَت جلوه نماید،
غیرِ خُورشید ، کَسی حسنِ تو جانا نستایدیار ، اگر غیر گشاید درِ تزویر ، ببندد،
ور ببندد ، رَهِ انصاف به قدرت بگشایدجرِّ اَثقال بوَد حسنِ تو بی شبهه و دل را،
گر بوَد کوهِ گران سنگ ، چُو کاهی بربایدبس عجب دارم از آن کَس ، که به دُورانِ تو میرَد،
زانکه ، دیدارِ تو جان پرورَد و عمر فزایدصلحِ کل ، ■نزع■ ؟؟ و صلاح از هِمَمِ عالیِ خُود کن،
کاین چنین همّتِ مردانه ، ز شخصِ تو برآیدعارضَت آینهء مهر و مَه اَر نیست ، لبَت چیست؟،
زنگ زآئینهء دلها ، به نگاهی بزدایدمگسِ نحل ، ز گل گر بپرد ، باز پس آید،
هر که با پا رود از کویِ تو ، بی شک به سر آیدای گلِ واحدِ گلزارِ حقیقت ، که به عالم،
بلبلی نیست ، که جز حمدِ تو ، مدحی بسرایدآنکه در پردهء پندار ، نهان بود چُو «حاجب »،
برقع از روی براندازد و خُود را بنماید
سیدمحمد جهانشاهی در ۷ ماه قبل، شنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۹ دربارهٔ حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴:
حاجب شیرازی » گزیدهٔ اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۴
عمر ، عزمِ بیوفایی میکند،
روز و شب ، مشقِ جدایی میکندمیگریزد عقل ، از میدانِ عشق،
باز ، در ما خودستایی میکندمست و مخمور است زاهد ، روز و شب،
باز عرضِ خودستایی میکندهرکه در مسجد رود ، بیند به چشم،
کور و کوری رهنمایی میکنددرگهِ پیرِ مغان میبوس از آنک،
شاه در این دَر ، گدایی میکنداین دلیری بین ، که آن زیبا صنم،
از جهانی ، دلربایی میکندبندهء پیرِ خرابات از غلوّ،
بر همه عالم ، خدایی میکنددیو را ، مشروطه چون برداشت بند،
چون سلیمان ، خودستایی میکندطفلکِ نادانِ نارَس را ببین،
دعویِ علمِ رسایی میکندعشوهء دنیا مخَر ، کاین نُوعروس،
زود ترکِ آشنایی میکندهست ، پست افتادهء پس ماندِگان،
ادعّایِ پیشوایی میکنددشمنِ بدخواه و بیکردارِ ما،
بیحجابی ، بیحیایی میکندپای نِه بر چرخ ، کان دهقانِ پیر،
برّه و گاوَت ، فدایی میکندطبعِ «حاجب» ، بحر و فُلک اش فکرت است،
خوب فهمَش ، ناخدایی میکند
برمک در ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۱ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۳۵: