گنجور

بخش ۱۸

 
ابوالقاسم فردوسی
فردوسی » شاهنامه » سهراب
 

دگر باره اسپان ببستند سخت

به سر بر همی گشت بدخواه بخت

به کشتی گرفتن نهادند سر

گرفتند هر دو دوال کمر

هرآنگه که خشم آورد بخت شوم

کند سنگ خارا به کردار موم

سرافراز سهراب با زور دست

تو گفتی سپهر بلندش ببست

غمی بود رستم ببازید چنگ

گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ

خم آورد پشت دلیر جوان

زمانه بیامد نبودش توان

زدش بر زمین بر به کردار شیر

بدانست کاو هم نماند به زیر

سبک تیغ تیز از میان برکشید

بر شیر بیدار دل بردرید

بپیچید زانپس یکی آه کرد

ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

بدو گفت کاین بر من از من رسید

زمانه به دست تو دادم کلید

تو زین بیگناهی که این کوژپشت

مرابرکشید و به زودی بکشت

به بازی بکویند همسال من

به خاک اندر آمد چنین یال من

نشان داد مادر مرا از پدر

ز مهر اندر آمد روانم بسر

هرآنگه که تشنه شدستی به خون

بیالودی آن خنجر آبگون

زمانه به خون تو تشنه شود

براندام تو موی دشنه شود

کنون گر تو در آب ماهی شوی

و گر چون شب اندر سیاهی شوی

وگر چون ستاره شوی بر سپهر

ببری ز روی زمین پاک مهر

بخواهد هم از تو پدر کین من

چو بیند که خاکست بالین من

ازین نامداران گردنکشان

کسی هم برد سوی رستم نشان

که سهراب کشتست و افگنده خوار

ترا خواست کردن همی خواستار

چو بشنید رستم سرش خیره گشت

جهان پیش چشم اندرش تیره گشت

بپرسید زان پس که آمد به هوش

بدو گفت با ناله و با خروش

که اکنون چه داری ز رستم نشان

که کم باد نامش ز گردنکشان

بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی

بکشتی مرا خیره از بدخویی

ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای

نجنبید یک ذره مهرت ز جای

چو برخاست آواز کوس از درم

بیامد پر از خون دو رخ مادرم

همی جانش از رفتن من بخست

یکی مهره بر بازوی من ببست

مرا گفت کاین از پدر یادگار

بدار و ببین تا کی آید به کار

کنون کارگر شد که بیکار گشت

پسر پیش چشم پدر خوار گشت

همان نیز مادر به روشن روان

فرستاد با من یکی پهلوان

بدان تا پدر را نماید به من

سخن برگشاید به هر انجمن

چو آن نامور پهلوان کشته شد

مرا نیز هم روز برگشته شد

کنون بند بگشای از جوشنم

برهنه نگه کن تن روشنم

چو بگشاد خفتان و آن مهره دید

همه جامه بر خویشتن بردرید

همی گفت کای کشته بر دست من

دلیر و ستوده به هر انجمن

همی ریخت خون و همی کند موی

سرش پر ز خاک و پر از آب روی

بدو گفت سهراب کین بدتریست

به آب دو دیده نباید گریست

ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود

چنین رفت و این بودنی کار بود

چو خورشید تابان ز گنبد بگشت

تهمتن نیامد به لشکر ز دشت

ز لشکر بیامد هشیوار بیست

که تا اندر آوردگه کار چیست

دو اسپ اندر آن دشت برپای بود

پر از گرد رستم دگر جای بود

گو پیلتن را چو بر پشت زین

ندیدند گردان بران دشت کین

گمانشان چنان بد که او کشته شد

سرنامداران همه گشته شد

به کاووس کی تاختند آگهی

که تخت مهی شد ز رستم تهی

ز لشکر برآمد سراسر خروش

زمانه یکایک برآمد به جوش

بفرمود کاووس تا بوق و کوس

دمیدند و آمد سپهدار طوس

ازان پس بدو گفت کاووس شاه

کز ایدر هیونی سوی رزمگاه

بتازید تا کار سهراب چیست

که بر شهر ایران بباید گریست

اگر کشته شد رستم جنگجوی

از ایران که یارد شدن پیش اوی

به انبوه زخمی بباید زدن

برین رزمگه بر نشاید بدن

چو آشوب برخاست از انجمن

چنین گفت سهراب با پیلتن

که اکنون که روز من اندر گذشت

همه کار ترکان دگرگونه گشت

همه مهربانی بران کن که شاه

سوی جنگ ترکان نراند سپاه

که ایشان ز بهر مرا جنگجوی

سوی مرز ایران نهادند روی

بسی روز را داده بودم نوید

بسی کرده بودم ز هر در امید

نباید که بینند رنجی به راه

مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه

نشست از بر رخش رستم چو گرد

پر از خون رخ و لب پر از باد سرد

بیامد به پیش سپه با خروش

دل از کردهٔ خویش با درد و جوش

چو دیدند ایرانیان روی اوی

همه برنهادند بر خاک روی

ستایش گرفتند بر کردگار

که او زنده باز آمد از کارزار

چو زان گونه دیدند بر خاک سر

دریده برو جامه و خسته بر

به پرسش گرفتند کاین کار چیست

ترادل برین گونه از بهر کیست

بگفت آن شگفتی که خود کرده بود

گرامی‌تر خود بیازرده بود

همه برگرفتند با او خروش

زمین پر خروش و هوا پر ز جوش

چنین گفت با سرفرازان که من

نه دل دارم امروز گویی نه تن

شما جنگ ترکان مجویید کس

همین بد که من کردم امروز بس

چو برگشت ازان جایگه پهلوان

بیامد بر پور خسته روان

بزرگان برفتند با او بهم

چو طوس و چو گودرز و چون گستهم

همه لشکر از بهر آن ارجمند

زبان برگشادند یکسر ز بند

که درمان این کار یزدان کند

مگر کاین سخن بر تو آسان کند

یکی دشنه بگرفت رستم به دست

که از تن ببرد سر خویش پست

بزرگان بدو اندر آویختند

ز مژگان همی خون فرو ریختند

بدو گفت گودرز کاکنون چه سود

که از روی گیتی برآری تو دود

تو بر خویشتن گر کنی صدگزند

چه آسانی آید بدان ارجمند

اگر ماند او را به گیتی زمان

بماند تو بی‌رنج با او بمان

وگر زین جهان این جوان رفتنیست

به گیتی نگه کن که جاوید کیست

شکاریم یکسر همه پیش مرگ

سری زیر تاج و سری زیر ترگ

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

شاهنامهٔ فردوسی - چاپ مسکو » تصویر 543

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

علی در ‫۱۰ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۷ فروردین ۱۳۹۰، ساعت ۱۰:۱۴ نوشته:

زیبا بود

 

علی در ‫۹ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۲۱ خرداد ۱۳۹۱، ساعت ۱۰:۱۰ نوشته:

خیلی عالی بود

 

amir در ‫۹ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۶ تیر ۱۳۹۱، ساعت ۱۱:۵۲ نوشته:

dorod bar ferdosie kabir

 

عسل در ‫۸ سال و ۱۲ ماه قبل، جمعه ۲۱ مهر ۱۳۹۱، ساعت ۱۲:۰۵ نوشته:

زیبا ترین شعری بود که تا به حال خوانده ام

 

هانی در ‫۸ سال و ۱۱ ماه قبل، دو شنبه ۱ آبان ۱۳۹۱، ساعت ۱۳:۳۷ نوشته:

...گویی سرنوشت این سرزمین کشته شدن سهراب هاست بدست پدران

 

امین کیخا در ‫۸ سال و ۵ ماه قبل، چهار شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۹۲، ساعت ۱۲:۱۳ نوشته:

بغض نمی گذارد که واژه بنویسم

 

زبرا در ‫۷ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۸ دی ۱۳۹۲، ساعت ۱۸:۲۲ نوشته:

دستتون درست

 

کلهر در ‫۷ سال و ۷ ماه قبل، یک شنبه ۲۰ بهمن ۱۳۹۲، ساعت ۱۷:۱۰ نوشته:

چقدر غمگینانه و اشک الوده دم فردوسی گرم خدا رحمتش کنه

 

علی در ‫۷ سال و ۵ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۳۹۳، ساعت ۰۸:۰۴ نوشته:

شکاریم یکسر همه پیش مرگ، سری زیر تاج و سری زیر ترگ... ابیاتی از این قطعه را بنام سوگ سهراب ناصر عبدالهی عزیز به شکل زیبایی اجرا کرده.

 

Pedram در ‫۷ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۰۵:۳۲ نوشته:

I lived in the United States for fifteen years now but always longed to remember more of the "trostam va sohrab" poems that I learned in high school back in Iran. I can't thank you enough for putting this on the web. it brought back lots of great memories and give me (and by extension my two boys) a deep sense of belonging to a great country and culture. Thank you

 

کیادرویش در ‫۶ سال و ۱۲ ماه قبل، جمعه ۱۱ مهر ۱۳۹۳، ساعت ۱۳:۲۸ نوشته:

آنقدر زیبا بود که 5 دفعه خواندمش

 

داود بافری در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۲۸ نوشته:

ایران با فردوسی زندست

 

داود بافری در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۰:۲۹ نوشته:

ایران با فردوسی زندست

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، چهار شنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۸:۴۱ نوشته:

من نیز هزاران بار خوانده و گریسته ام
بگو تا چه داری زرستم نشان ؟!
که گم باد ( کم باد؟)نامش زگردنکشان
که رستم منم، کم نماناد نام!
نشیناد در ماتمم پور سام

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۲۲:۱۳ نوشته:

جناب شمس، به از من میدانید که زادن تهمتن به شیوه رستم زاد به دلیل بزرگی جثه او بوده است که زایمان طبیعی را ناممکن کرده بوده است، ازین رو نامیدن او به نام رستم اشاره به تنومندی وی دارد. و حکیم توس ای بسا رستن را به نیت جناس با رستم آورده باشد.
و اما واژه رستم زاد را من نخستین بار از زبان پیرمردی سیستانی و در سیستان شنیدم و دریغا بسیاری از همکاران پزشک این پزشک پیشین به جای آن سزارین سکشن به کار میبرند.

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۰۵:۰۴ نوشته:

در باره‌ی شیخ شیراز ، از آنجا که خود میفرماید:
مرد نکو نام نمیرد هرگز
گمان نمی برم ایرادی داشته باشد !!!
اندر باب دیگر رفتگان بسته به میزان نیک نامِیشان است.!!!

 

دکتر ترابی در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۳۹۳، ساعت ۱۷:۳۳ نوشته:

افزون بر نیک نامان ، می بایست از دیگر زندگان جاوید :آنانکه محیط فصل و آداب شدند،دولت عشق پاینده شان کرد، دلشان زنده به عشق است، بی رفتن به ظلمات آب حیات آشامیده اند
و ....... نام می بردم.

 

کاوه در ‫۶ سال و ۶ ماه قبل، چهار شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۵۹ نوشته:

جهان را جهاندار دارد. خراب
بهانه است کاووس و افراسیاب

 

احمد رحمت بر در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۶ نوشته:

«چو برخاست آواز کوس از درم ...» یعنی هنگامی که آوای کوس از جانب من برخاست و پیدا شد که آهنگ جنگ دارم ...

 

احمد رحمت بر در ‫۶ سال و ۳ ماه قبل، چهار شنبه ۲۷ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۸ نوشته:

بیت 50
به انبوه زخم زدن ؛ دسته جمعی حمله کردن . یکباره شبیخون وارد آوردن بر سپاه دشمن
واژه نامه دهخدا

 

reza در ‫۵ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۸ آذر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۶ نوشته:

من در یکی‌ از نسخ قدیمی‌ بعد از بیت ؛ بگو تا چه داری ز رستم نشان ؛؛ این بیت را دیدم ؛ که رستم منم کم مماناد نام ؛ نشیند بر ماتمم پور سام

 

علی در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، سه شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۴۰ نوشته:

شاید قشنگ ترین ابیاتش اینا باشن
بپیچید زان پس یکی آه کرد ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد

به بازی بکویند همسال من به خاک اندر آمد چنین یال من

 

امیرحافظ در ‫۵ سال و ۱ ماه قبل، پنج شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۰۸ نوشته:

حقیقتا این چند بیت که زبان حال سهراب هست دل آدم رو بدجوری اتیش میزنه(( کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار)) جدی درک یا تصور اینکه رستم چه حالی پیدا کرده بعد از شنیدن این حرفها غیرممکن

 

عباسی در ‫۴ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۱۶ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۱۲ نوشته:

بیت زیر در جای نادرست قرار دارد:
هرآنگه که تشنه شدستی به خون
بیالودی آن خنجر آبگون
بنظر من و فارغ از اینکه در نسخه ها به چه ترتیب آمده است لازم است دو بیت به عقب برود یعنی بعد ازین بیت باشد:
تو زین بیگناهی که این کوژپشت
مرابرکشید و به زودی بکشت

 

پویا در ‫۳ سال و ۳ ماه قبل، دو شنبه ۷ خرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۵۹ نوشته:

خیلی بهتر میشود اگر کلمات زیر جدا نوشته شوند :
بدانست کاو هم ... --> بدانست که او هم ...
بپیچید زانپس.. --> زان پس ...
که سهراب کشتست --> که سهراب کشته ست ..
چو بیند که خاکست ... --> چو بیند که خاک است ..
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود ... --> بدو گفت گودرز که اکنون چه سود ...
حتی وزن ابیات هم بهتر میشود.

 

علی شعبانی در ‫۲ سال و ۹ ماه قبل، پنج شنبه ۲۴ آبان ۱۳۹۷، ساعت ۰۹:۲۲ نوشته:

طوس؟؟؟ یا توس

 

محمد در ‫۲ سال و ۷ ماه قبل، دو شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۷، ساعت ۰۲:۲۷ نوشته:

واقعا فردوسی شایسته ستایش است،انقدر این شعر قویه حتی کسی هم که اصلا اهل ادبیات نیست با خواندن این شعر بغض گلویش را می‌گیرد.

 

علی جنبش در ‫۲ سال و ۴ ماه قبل، شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۱۶ نوشته:

ای روزگار تو چه بر سر ایران اوردی
آن از اسکندر و تازیان و ترکان این هم از اوضاع امروزمان

 

پیمان در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۲:۵۹ نوشته:

بگفتا کنون گر که رستم تویی
بکشتی مرا خیره بر بر خویی

 

پیمان در ‫۱ سال و ۷ ماه قبل، جمعه ۲۰ دی ۱۳۹۸، ساعت ۲۳:۰۵ نوشته:

بد خویی

 

عباس پاپی زاده در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۳۹۹، ساعت ۱۱:۳۴ نوشته:

شگفتی دوم اینکه یکبار دیگر رستم به جنگ پور سهراب میرود .
که برزو در کثرت جنگها و رویارویی ها به نیا بودن رستم افتخار میکند.
بیتی از برزو که به جنگ پور دیو سپید میرود.
دیو:بگفتا که ای جوان تو کیستی
در این مرغزار از پی چیستی .
برزو :بگفتا منم پور سهراب نام
نژادم بود رستم و زال و سام .
میتوان فهمید که برزو افتخار میکند به رستم که پدر بزرگش بوده این تقدیر و سرنوشت تلخ پدرش سهراب بوده به هر حال و بختی که یاریگر رستم بوده که دشمنی از آب چشمسارش نخورده بود و اینگونه این جوان نزد دیو رجز خوانی میکند

 

نادر در ‫۱۱ ماه قبل، یک شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۰۳ نوشته:

نامردی کرده رستم
عجب مشت و با مرام بوده سهراب

 

فرشید در ‫۵ ماه قبل، چهار شنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۰ نوشته:

خدا شاهده اشک تو چشمام جمع شد بیت به بیتش

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.