بخش ۱۸ - کشته شدن سهراب بر دست رستم، شناختن پسر از مهره و بازداشتن پدر از خودکشی
دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کشتی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر
هرآنگه که خشم آورد بخت شوم
کند سنگ خارا به کردار موم
سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی بود رستم بیازید چنگ
گرفت آن بر و یال جنگی پلنگ
خم آورد پشت دلیر جوان
زمانه بیامد نبودش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کاو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیدار دل بردرید
بپیچید زانپس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمانه به دست تو دادم کلید
تو زین بیگناهی که این کوژپشت
مرابرکشید و به زودی بکشت
به بازی بکویند همسال من
به خاک اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم بسر
هرآنگه که تشنه شدستی به خون
بیالودی آن خنجر آبگون
زمانه به خون تو تشنه شود
براندام تو موی دشنه شود
کنون گر تو در آب ماهی شوی
و گر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببری ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو بیند که خاکست بالین من
ازین نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
که سهراب کشتست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بپرسید زان پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان
که کم باد نامش ز گردنکشان
بدو گفت ار ایدونکه رستم تویی
بکشتی مرا خیره از بدخویی
ز هر گونهای بودمت رهنمای
نجنبید یک ذره مهرت ز جای
چو برخاست آواز کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست
مرا گفت کاین از پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت
همان نیز مادر به روشن روان
فرستاد با من یکی پهلوان
بدان تا پدر را نماید به من
سخن برگشاید به هر انجمن
چو آن نامور پهلوان کشته شد
مرا نیز هم روز برگشته شد
کنون بند بگشای از جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامه بر خویشتن بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
بدو گفت سهراب کین بدتریست
به آب دو دیده نباید گریست
ازین خویشتن کشتن اکنون چه سود
چنین رفت و این بودنی کار بود
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه کار چیست
دو اسپ اندر آن دشت برپای بود
پر از گرد رستم دگر جای بود
گو پیلتن را چو بر پشت زین
ندیدند گردان بران دشت کین
گمانشان چنان بد که او کشته شد
سرنامداران همه گشته شد
به کاووس کی تاختند آگهی
که تخت مهی شد ز رستم تهی
ز لشکر برآمد سراسر خروش
زمانه یکایک برآمد به جوش
بفرمود کاووس تا بوق و کوس
دمیدند و آمد سپهدار طوس
ازان پس بدو گفت کاووس شاه
کز ایدر هیونی سوی رزمگاه
بتازید تا کار سهراب چیست
که بر شهر ایران بباید گریست
اگر کشته شد رستم جنگجوی
از ایران که یارد شدن پیش اوی
به انبوه زخمی بباید زدن
برین رزمگه بر نشاید بدن
چو آشوب برخاست از انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت
همه مهربانی بران کن که شاه
سوی جنگ ترکان نراند سپاه
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
بسی روز را داده بودم نوید
بسی کرده بودم ز هر در امید
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی بر ایشان نگاه
نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
بیامد به پیش سپه با خروش
دل از کردهٔ خویش با درد و جوش
چو دیدند ایرانیان روی اوی
همه برنهادند بر خاک روی
ستایش گرفتند بر کردگار
که او زنده باز آمد از کارزار
چو زان گونه دیدند بر خاک سر
دریده برو جامه و خسته بر
به پرسش گرفتند کاین کار چیست
ترادل برین گونه از بهر کیست
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامیتر خود بیازرده بود
همه برگرفتند با او خروش
زمین پر خروش و هوا پر ز جوش
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز گویی نه تن
شما جنگ ترکان مجویید کس
همین بد که من کردم امروز بس
چو برگشت ازان جایگه پهلوان
بیامد بر پور خسته روان
بزرگان برفتند با او بهم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
همه لشکر از بهر آن ارجمند
زبان برگشادند یکسر ز بند
که درمان این کار یزدان کند
مگر کاین سخن بر تو آسان کند
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرد سر خویش پست
بزرگان بدو اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود
تو بر خویشتن گر کنی صدگزند
چه آسانی آید بدان ارجمند
اگر ماند او را به گیتی زمان
بماند تو بیرنج با او بمان
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
رستم سهراب کیکاووس طوس گودرز گستهم
هوش مصنوعی: در این بخش از داستان سهراب و رستم، دو قهرمان در میدان نبرد به مبارزه میپردازند. بالاخره رستم از سهراب پیروز میشود و او را بر زمین میزند. در لحظهٔ آخر، سهراب متوجه میشود که رستم پدر اوست و این راز را با نشان مهرهای که بر بازویش دارد آشکار میکند. رستم با اندوه و درد از کشتن پسرش غمگین میشود و روحیهاش درهم میشکند. در نهایت، بزرگان لشکر وسوسه میشوند رستم را از خودکشی بر حذر دارند و به او خاطرنشان میکنند که گرچه سهراب به این سرنوشت دچار شده، نباید خود را به کشتن دهد.
هوش مصنوعی: دوباره اسبها را سفت بسته و محکم کردند و بر سر همدیگر میرفتند و شوم بختی را نشان میدادند.
هوش مصنوعی: سهراب و رستم برای مبارزه آغاز به کشتی گرفتن کردند و هر دو کمر خود را محکم گرفتند.
هوش مصنوعی: هر زمان که بخت شوم و بد به خشم بیفتد، سنگ سخت مانند موم نرم و قابل تغییر میشود.
هوش مصنوعی: سهراب، با قدرت و توانش، به گونهای ایستاده بود که گویا آسمان بلند بر او سایه افکنده است.
هوش مصنوعی: رستم در اندوهی عمیق فرو رفت و با نگرانی و حزن به چنگالهایش، همچون یک پلنگ جنگی، دست برد.
هوش مصنوعی: رستم، دلیر و نیرومند، به دلیل شدت ضربهای که به سهراب وارد کرده، دیگر توان ایستادن و مقاومت ندارد و احساس شکست و غم میکند.
هوش مصنوعی: رستم سهراب را به زمین زد و فهمید که او مانند شیر است و نمیتواند زیر بار بیفتد.
هوش مصنوعی: رستم، با شمشیر تیزش که به راحتی از میان میکشید، قلب سهراب را به شدت مجروح کرد و او را از پا درآورد، همچنان که شیر را که بیدار و هشیار است از پای میاندازند.
هوش مصنوعی: سهراب پس از این رویداد، آهی کشید و از اندیشه درباره خوب و بد، خود را کنار کشید و به فکر فرو رفت.
هوش مصنوعی: او به سهراب گفت که این بلا بر من از ناحیهٔ تو نازل شد و من زمانه را به تو سپرده بودم تا سرنوشتام را رقم زنی.
هوش مصنوعی: تو از این بیگناهی که این مرد قدبلند (کوژپشت) مرا کشته و به زودی خواهد کشت، چیزی نخواهی فهمید.
هوش مصنوعی: نوجوانان همسن من در این بازی، به زمین افتادند و به همین خاطر یال (شکار) من نیز به زمین میافتد.
هوش مصنوعی: مادر من با اشاره به نشانهایی از پدرم به من نشان داد که از او هستم، و روان من به واسطهٔ همین مهر و محبت به او پیوند خورده است.
هوش مصنوعی: هر وقت که به خاطر تشنگی به خون، خنجر خونین را به آب میآلودی، به یاد داشته باش که آن خنجر، به نوعی به آب رنگین و خونی بدل میشود.
هوش مصنوعی: زمانه (دنیا) به خاطر خون تو تشنه میشود و بر تن تو موی دشنه (موی سر تو به حالت زخم و جراحت) خواهد شد.
هوش مصنوعی: حال اگر تو در آب مانند ماهی شوید و اگر هم مانند شب در تاریکی فرو روید،
هوش مصنوعی: و اگر همچون ستارهای در آسمان درخشان شوی، نیکوست که از چهرهٔ زمین مهر و محبت را پاک کنی.
هوش مصنوعی: اگر پدرم بخواهد انتقام من را بگیرد، وقتی ببیند که بالین من پر از خاکستر شده است.
هوش مصنوعی: از میان پهلوانان و بزرگان، کسی به سمت رستم نشانهای آورد.
هوش مصنوعی: سهراب کسی را که او را کشته و خوار کرده، به خاطر خواستهاش که رستم باشد، میخواهد.
هوش مصنوعی: وقتی رستم این خبر را شنید، سرش گیج شد و همه دنیا در برابر چشمانش تیره و تار شد.
هوش مصنوعی: پس از اینکه رستم به هوش آمد، با ناراحتی و فریاد از او پرسید.
هوش مصنوعی: اکنون چه نشانی از رستم داری که نام او از میان قهرمانان بزرگ کمارزشتر شده است؟
هوش مصنوعی: سهراب به رستم میگوید اگر تو رستم هستی و به خاطر بدخلقی من مرا کشتهای، پس کار ناپسندی انجام دادهای.
هوش مصنوعی: هرچند به هر شکلی که بودی، من همیشه راهنمای تو بودم و محبت تو هیچگاه از دل من تکان نخورد.
هوش مصنوعی: هنگامی که صدای طبل از در خانه به گوش رسید، مادرم که چهرهاش غرق در خون بود، به سوی من آمد.
هوش مصنوعی: سهراب در حالی که میبیند در حال مرگ است، میگوید که جان او از رفتن من (یعنی مرگش) رنج میکشد و یکی از مهرههایی را که سمبلی از ارتباط آنهاست، به بازوی رستم (پدرش) میبندد.
هوش مصنوعی: او به من گفت که این مهره (علامت یا نشانه) از پدرم است، پس آن را حفظ کن و ببین تا چه زمانی به کار تو خواهد آمد.
هوش مصنوعی: اکنون کار فرزند که به خاطر بیکاری و ناآگاهیاش به میدان آمده، سبب شد که او در حضور پدرش خوار و بیقدر شود.
هوش مصنوعی: مادر سهراب نیز با روحی پاک و روشن او را به سوی من فرستاد تا من هم یکی از پهلوانان باشم.
هوش مصنوعی: بدان (توجه کن) که اگر پدر (رستم) بخواهد به من (سهراب) صحبت کند، باید در هر مجلس (انجمن) این موضوع را مطرح کند.
هوش مصنوعی: وقتی آن پهلوان معروف (رستم) کشته شد، مرگ من هم در آن روز رقم خورد.
هوش مصنوعی: حالا کمربند زرهام را باز کن، من بدون زرهام و به بدن روشن و سالم من نگاه کن.
هوش مصنوعی: رستم وقتی لباس جنگیاش را درآورد و آن مهره (مهرهای که نشانهاش بود) را دید، تمام لباسهایش را از تن خارج کرد.
هوش مصنوعی: رستم به سهراب که بر دست او کشته شده، میگوید: ای دلیر و نیکنام، تو را در هر مجمع و جمعی ستایش میکنند.
هوش مصنوعی: خون سهراب به زمین میریزد و موهای سرش پر از خاک و آب میشود.
هوش مصنوعی: سهراب به رستم میگوید که این نوع انتقام و کینه بدتر است؛ زیرا با آب چشم، نباید بستوه آمد و گریه کرد.
هوش مصنوعی: کشتن خود از این درد و رنج چه فایدهای دارد؟ این وضعیت و سرنوشت، کاری از پیش نبرد.
هوش مصنوعی: رستم (تهمتن) همچون خورشید درخشان از آسمان به سمت میدان جنگ رفت و به لشکر نرسید. او از دشت به طرف دیگر حرکت کرد.
هوش مصنوعی: رستم با دقت و هوشیاری از لشکر خارج شد تا ببیند در محل نبرد چه اتفاقی در حال رخ دادن است.
هوش مصنوعی: در آن دشت دو اسب ایستاده بودند که هر دو از گرد و غبار پر شده بودند. یکی از آنها متعلق به رستم بود و دیگری در مکان دیگری قرار داشت.
هوش مصنوعی: پس از آنکه پیلتن (رستم) را روی زین اسب ندیدند، جنگجویان در آن دشت متوجه شدند که در حال نبرد و کشتار هستند.
هوش مصنوعی: اکثریت افراد فکر میکنند که او (سهراب) کشته شده است، به گونهای که همه سرداران نیز نابود شدهاند.
هوش مصنوعی: خبر به کاووس (بابرادر رستم) رسید که تخت پادشاهی خالی از رستم شده و او (رستم) در صحنهٔ جنگ ناکام مانده است.
هوش مصنوعی: از لشکر صدای بلندی برخاست و همه مردم به شدت هیجانزده و پرشور شدند.
هوش مصنوعی: کاووس شاه دستور داد که بوق و شیپور به صدا درآورند و سپهسالار طوس (یکی از سرداران) آمد.
هوش مصنوعی: کاووس شاه بهسهراب گفت که از اینجا به سوی میدان جنگ برو.
هوش مصنوعی: بشتابید و ببینید حال سهراب چه خواهد شد که باید برای او بر شهر ایران گریه کرد.
هوش مصنوعی: اگر رستم، جنگجوی مشهور و بزرگ ایران، کشته شود، هیچ کس دیگر نمیتواند با او همپای شود و از او یاری بجوید.
هوش مصنوعی: به دلیل تعداد زیاد زخمیها و شرایط سخت جنگ، نباید بدن (سهراب) را بر روی زمین بگذارند و باید او را از معرکه بیرون ببرند.
هوش مصنوعی: هنگامی که در میان اجتماع، آشوب و درگیری به پا شد، سهراب به رستم، پهلوان بزرگ، چنین گفت.
هوش مصنوعی: در این بیت، سهراب میگوید که اکنون که روز او به پایان رسیده و به طور طبیعی زندگیاش به سر آمده، اوضاع و احوال ترکان تغییر کرده و به هم ریخته است.
هوش مصنوعی: تمام محبت و دوستی را کنار بگذار، چرا که شاه نمیتواند سپاه را به سوی جنگ با ترکان بفرستد.
هوش مصنوعی: آنها به خاطر من، جنگجویانی را به مرز ایران فرستادند تا به نبرد بروند.
هوش مصنوعی: من مدت زیادی را وعدههای خوش و بشارتهای زیادی به آنها داده بودم و از هر سو برای آینده امیدوار کرده بودم.
هوش مصنوعی: نباید که دیگران را به زحمت بیندازید، و همیشه باید با نیکی و خوبی به آنها توجه کنید.
هوش مصنوعی: رستم از بالای اسبش پایین آمد، در حالی که بدنش مثل گرد و غبار پر از خون بود و چهره و لبهایش از درد و خستگی سرد شده بود.
هوش مصنوعی: سهراب به جلو آمد و با فریاد، نگران و ناراحت از اقداماتی که کرده بود، احساس درد و عذاب میکرد.
هوش مصنوعی: وقتی ایرانیان چهره سهراب را دیدند، همه به احترام او زمین را بوسیدند و سر به خاک گذاشتند.
هوش مصنوعی: ایرانیان از خداوند شکرگزاری کردند که رستم پس از نبرد و خطر، زنده و سالم به خانه برگشته است.
هوش مصنوعی: وقتی که آنها دیدند سهراب با سر مجروح بر زمین افتاده و پیراهن و بدنش خونی و زخمی است، به شدت ناراحت و مضطرب شدند.
هوش مصنوعی: سوال کردند که این کار چه معنایی دارد و این حادثه تلخ برای چه کسی رخ داده است.
هوش مصنوعی: شگفتی که او (رستم) خلق کرده بود، برایش ارزشمندتر از احساس نارضایتیاش بود، زیرا او خودش آن بلا را برای خودش آورده بود.
هوش مصنوعی: همه به همراه او فریاد و ناله کردند، به طوری که زمین از صدا پر شده و آسمان نیز پر از هیجان و شور و غوغا گردید.
هوش مصنوعی: او به سرفرازان (رزمندگان) گفت که امروز نه تنها دلی برای نبرد ندارد، بلکه گویی هیچ وجودی هم ندارد.
هوش مصنوعی: شما به دنبال جنگ با ترکان نباشید، زیرا کاری که من امروز انجام دادم، همینقدر بد و ناگوار است.
هوش مصنوعی: پهلوان (رستم) پس از اینکه از آن مکان دور شد، به سمت پسرش (سهراب) آمد که تقریباً بیحال و خسته به نظر میرسید.
هوش مصنوعی: بزرگان مانند طوس، گودرز و گستهم با او به راه افتادند و همراهیاش کردند.
هوش مصنوعی: تمامی فرماندهان لشکر به خاطر آن فرد بزرگ، زبان به سخن گشودند و یکجا از سکوت خارج شدند.
هوش مصنوعی: خدای یزدان (خدا) درمان این مشکل را فراهم میکند، و شاید این حرف (یعنی آگاهی از حقیقت) برای تو راحت باشد.
هوش مصنوعی: رستم، برای آنکه خود را از زندگی نجات دهد، دشنهای به دست گرفت تا سرش را ببرد.
هوش مصنوعی: بزرگان (از جمله گودرز و دیگران) به سهراب هجوم بردند و از چشمانشان اشک میریختند.
هوش مصنوعی: گودرز به رستم میگوید که در این حال، چه فایدهای دارد که تو بخواهی از دنیا بروی، در حالی که تو باید نسل و دودمانی را که از خودت باقی میگذارید، از روی زمین پاک کنی؟
هوش مصنوعی: اگر تو به خود آسیبی بزنی، چه آسان است که آن شخصیت بزرگ (سهراب) را از دست بدهی و چنین کار آسانی به انجام برسانی.
هوش مصنوعی: اگر او در این دنیا زمان بیشتری بماند، تو هم بدون زحمت و دردسر با او همراه بمان.
هوش مصنوعی: اگر این جوان از این دنیا میرود، به دنیا نگاه کن که کیست که جاودانه خواهد ماند.
هوش مصنوعی: ما در این جنگ هر دو به یک سرنوشت دچاریم، یکی از ما باید کشته شود؛ یکی از ما برنده و دیگری شکست میخورد. در اینجا، اشاره به اینکه ما مانند شکار، در برابر همدیگر ایستادهایم و باید هر کدام از سرنوشت خود آگاه باشیم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۵۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۱ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.