گنجور

حاشیه‌گذاری‌های دکتر حافظ رهنورد

دکتر حافظ رهنورد

تاریخ پیوستن: ۱۰م دی ۱۴۰۲

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۱۴۳


دکتر حافظ رهنورد در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

جناب حافظ در غزل‌هایش بسیار بسیار از داستان‌های اسطوره‌ای استفاده کرده. در این غزل زیبا و در سه بیت آخر نیز اشاره به داستان‌هایی از شاهنامه، قرآن و اشاره‌ای غیرمستقیم به داستان حضور حضرت آدم در بهشت دارد.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۴ روز قبل، شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:

"می‌زنم" هایی یکسان که هر کدام در یک معناست

می‌زنم=برمی‌دارم/ می‌زنم=می‌اندازم/ می‌زنم= می‌کنم... می‌گیرم‌.... سر می‌دهم و الی آخر

دکتر حافظ رهنورد در ‫۵ روز قبل، جمعه ۱۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

کمتر غزلی از خواجه را می‌توان یافت که از نه بیت، هشت بیتش را از خود تعریف کند. آن یک بیت را هم در حقیقت با مخاطب قرار دادن خود،خط‌ونشان برای دیگری بکشد. این نشان‌دهنده‌ی شرایط خاص و بغرنج سال‌های پایانی یک حاکم و یک شاعر نامدار  است.شرایطی که بعد از بازگشت جناب حافظ از یزد بد و بدتر شد تا به این غزل رسید.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱۰ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

غزلی‌ست با فضایی خاص. حزن‌انگیز و پرشور. گویی تضاد که یکی از مهم‌ترین مفاهیم غزل‌های خواجه است، در این غزل موج می‌زند.

بیم و امید

پشیمانی و  اشتیاق

دیدار و هجران

چراغ در ره باد قرار دادن کنایه از انجام کاری بیهوده است.

فرمود؛

ترنج روی تو چیدن به نردبان خیال

چراغ در ره باد است و آب در غربال

دو بیت آخر این غزل دل‌انگیز و زیبا طرحی از بیم و امید است. امید به این‌که معشوق دلش به رحم آید و این دیده‌ی حق گزار خواجه را با آمدنش پرنور سازد. و بیم از آن‌که مانند این مدت که غایب بوده و خواجه با خیالش سر می‌کرده نیاید و چراغ چشم عاشق در باد...

 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

استاد شفیعی کدکنی در درسگفتارهای دانشگاه ادبیات ماجرا و ماجرا کردن را اینگونه توضیح داده‌اند که وقتی دو درویش از یکدیگر دلخور بودند و قهر می‌کردند، مرشد آن‌ها را در حلقه‌ی دراویش می‌نشاند و هرکدام به نوبت  دلخوریشان از دیگری را بیان می‌کردند و سر آخر آشتی در می‌گرفت. 

ماجرا یا ماجرا کردن تنبیه مرشد نیست.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱۸ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

خواجه حافظ شعرش را با گریه و مویه آغازیده اما با چنگ ناهید و آواز خودش به پایان برده. این غیر مستقیم نوید رهایی از غربت است. 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۲۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۸ در پاسخ به امیررضا بیدار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

دوست گرامی منظور خواجه نماز خواندن بنفشه بر تربتش نیست؛ منظور زیادی و سنگینی داغ است که بر دلش مانده. این زیادی و سنگینی مزار را بنفشه‌زار می‌کند. ضمن این‌که بنفشه به گل حسرت مشهور است. اکنون هم در محاوره وقتی می‌خواهند بگویند نمی‌گذارم به خاسته‌اش برسد.، می‌گویند داغش را بر دلش می‌گذارم.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۲۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:

زلف سرکج یا زلف سرکش؟

آستان امیدت یا آستان مرادت؟

دکتر حافظ رهنورد در ‫۸ ماه قبل، جمعه ۲۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۶:

غزلی نغز در باب سبک زندگی رندانه و کم‌دردسر. فلسفه‌هایی برای زندگانی و سلامت وجود.

 

توجه بفرمایید که خواجه بسیار زیرکانه خود را از آشنایان و محرمان پرده‌ی اسرار برمی‌شمرد که سروش با وی از رمز و راز زندگانی عالیمرتبه سخن می‌گوید و وی را جام می می‌دهد. البته در بیت مقطع هم این نکنه را خود می‌گوید که من به رندی در این غزل چه حرف‌ها که نزدم..

دکتر حافظ رهنورد در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

تا چند همچو شمع زبان آوری کنی؟

پروانهٔ مراد رسید ای مُحِب خموش

دوستان توجه داشته باشید که شمع در ادبیات ما سمبل عاشق نیست؛ بلکه معشوق است. این پروانه است که عاشق شمع است و دور او می‌گردد و به آتش شمع می‌سوزد.

شمع روشنگر است. تیرگی‌ها و نادیدنی‌ها را قابل دیدن می‌کند. خواجه حافظ نیز در این غزل ناگفته‌ها و‌ نادیدنی‌هایی از بزرگان شهر را روشن کرده که خطرناک است و از زبان ساقی غزل که گویا همان شاه شجاع است می‌فرماید غزلگویی و پرده‌دری بس است مجوز عیش‌ونوشت مهیاست ساکت بمان

دکتر حافظ رهنورد در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۲۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:

یکی از نشانه‌های موضوع (تم) غزل‌های خواجه، بسامد و تکرار یک معنی در چند بیت است.

این غزل غزلی بشارت دهنده است که خدا در آن با صفت رحیم ترسیم شده؛ نه چون خدای زهّاد منتغم و جبّار

مطلع غزل و بیت دوم، بیت پنجم و بیت هفتم که می‌شود نیمی از ابیات این غزل، همگی ابیاتی با محتوای بخشندگی و رافت هستند.

 هاتف و سروش هم که پیام‌آورند برای اهل راز، همیشه برای خواجه‌ی ما در گوشه‌ی میخانه وحی می‌رسانند و یا هنگام سحر وحیی به بشارت درباره‌ی می و مستی... 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۲۱ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۰:

در دیوان حافظ به سعی سایه مصراع "تو خفته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید"  بدین صورت نوشته شده

تو خسته‌ای و نشد عشق را کرانه پدید.

این مصراع در نسخه‌ی ششم، چهاردهم و شانزدهم دقیقن به‌همین شکل تو خسته‌ای آمده و در نسخه‌ی یازدهم و پانزدهم به‌صورت تو خفته‌ای آمده است.

برخی دیوان‌ها "تو خفته‌ای" را به " نخفته‌ایم" بدل کرده‌اند که البته در دیوان‌ها مرجع و متاخر این تبدیل وجود ندارد؛ امّآ بسیار حافظانه‌تر از تو خسته‌ای و تو خفته‌ای هست.

در دیوان انجوی شیرازی هم " تو خفته‌ای" به " بسی شدیم" بدل شده که خیلی مستدل به دیوان‌های ماقبل نیست.

نخفته‌ایم و نشد عشق را کرانه پدید

تبارک‌اله از این ره که نیست پایانش

بیداردلان راه عشقیم و راه عشق کرانه ندارد

ای عجب از این راه که بی‌مقصد‌وپایان است.

راهی‌ست راه عشق که هیچش کرانه نیست

آن‌جا جز آن‌که جان (سر)بسپارند چاره نیست

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۸ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

چند نکته درباره‌ی این غزل ناب:

تلخ در بیت اول صفتی مثبت برای شراب است و در بیت دوم صفتی منفی برای دنیا. تلخ اول مرد را از غم‌های تلخ دوم فارغ می‌کند؛ پس ناب است.

خواجه در بیت پنجم قرار است رازی را بگوید؛ ولی اگر دقت کنید از اول غزل درحال گفتن همان راز است.

نکته‌ی جالب دیگر این‌که غزل با بیتی جدی و درگیر کننده آغاز می‌شود امّا با بیتی طنز به‌پایان می‌رسد؛ و این همان اساس کار دنیاست که تلخ‌وشیرینش توامان است.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

خواجه در بیت اول از وصال عاشق‌ومعشوق سخن می‌گوید و در بیت آخر از هجران‌و جدایی این‌دو

مابین ابیات هم دو عامل کم‌توجهی معشوق و وجود ضلع سوم بی‌لیاقت را می‌آورد.

این فرم روایت تا کنون فرم روایتی بسیاری از فیلمنامه‌ها و سریال‌های تلویزیونی شده.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸:

خواجه حافظ گرامی از این گونه غزل که گفتگویی‌ست و با گفتم گفت ادامه می‌یابد، یک غزل دیگر نیز دارد که آن مشهورتر است. گفتم غم تو دارم...

باید در نظر داشت که این‌گونه چارچوب‌ها باعث سخت شدن کار شاعر می.گردد.

حافظ پژوهان معتقدند که این شعر از غزل‌های مدیحتی‌ست برای خواجه عبدالصمد که از بزرگان شیراز بوده و با خواجه نیز دوستی‌ای داشته.

این غزل زمانی به او تقدیم شده که این توانگر گویا در شرف ازدواج در سنین بالا بوده؛ البته که این غزل نیز چون باقی غزل‌های مدیحتی خواجه فرم خودش را حفظ کرده و غیرقابل تأویل نیست.

 خواجه در غزلی دیگر نیز از خواجه عبدالصمد یاد کرده است.

شد لشگر غمم بی‌عدد از بخت می‌خواهم مدد

تا فخردین عبدالصمد باشد که غمخواری کند

برخی معتقدند منظور خواجه از عبدالصمد، بهاءالدین عبدالصمد بن عثمان البحر آبادی السفراینی است که  از علمای بزرگ قرن هشتم در شیراز است؛ امّا قطعیت آن نامعلوم است.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ شهید بلخی » قصاید، غزلیات و قطعات » شمارهٔ ۱۶:

نکته‌ای دیگر آن‌که نام این شاعر بلندآوازه را شَهید می‌گویند؛ درحالی‌که در برخی منابع قدیمه مشخص شده که تلفظ این نام به‌صورت شُهَید صحیح است.

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۱۴ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ شهید بلخی » قصاید، غزلیات و قطعات » شمارهٔ ۱۶:

بیت چهارم را مسعود سعد سلمان نیز در یکی از قصایدش به‌کار برده؛ منتها جای مصرع‌ها فرق دارد.

بیت زیبای

هزار کبک ندارد دل یکی شاهین

هزار بنده ندارد دل خداوندی

نکته‌ای در این شعر نهفته است و آن این‌که در فرهنگ ایرانی شاد کردن دل از هرچیز دیگر مهم‌تر است و در این شعر که شاعرش از بزرگان نخستین ادب پارسی‌ست نیز دیده می‌شود.

شنیده‌ام که بهشت آن کسی تواند یافت

که آرزو برساند به آرزو‌مندی

خواجه حافظ عزیز نیز در بیتی گفته است:

گفتم هوایِ میکده غم می‌بَرَد ز دل

گفتا خوش آن کَسان که دلی شادمان کنند

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۲ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:

بیت دوم مصراع دوم

مگو که .... گو...

مگو معنایش همان است که افاده می‌کند؛ یعنی نگو

اما گو معنایش بگذار است.

معنی مصراع می‌شود؛ با خود مگو که بگذار خاطر عشاق پریشان شود.

اما چرا نهان ز چشم اسکندر باید آب حیوان بود؛ یعنی آبی که نوشیدنش عمر جاودانه می‌بخشد؛ زیرا که اسکندر در پی یافتن آب حیات بود و لیاقتش را نداشت.

در بیت هفتم نیز خندان باش به‌معنای پر نور و روشن باش است. در ادبیات ما شعله‌ی شمع و کم‌وزیاد شدنش را به خندیدن تمثیل می‌کنند. 

و‌مهم اینکه می‌گویند داوود پیامبر صدایی بس زیبا داشته؛ برای همین خوش‌صدا را به دارا بودن حنجره‌ی داوودی اشاره می‌کنند. او زبور (کتابش) را که چون شعر است، به‌لحنی گیرا می‌خوانده . زبور عشق که خواجه از آن استفاده کرده می‌تواند همین غزلیات باشد که خود با الحانی می‌خوانده و ساز می‌نواخته. او به معشوق اشاره می‌کند که تو گل باش که این بلبل(خودش) به‌عشق تو این زبورعشق(غزلیات) را بخواند. 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، جمعه ۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:

در سال ۷۷۷ هجری قمری، شاه شجاع مظفری، حاکم فارس، پس از پیروزی بر سلطان حسین جلایر حاکم بغداد، به تبریز وارد شد و چهار ماه در تبریز اقامت گزید.

این غزل مربوط است به این دوره. در آن دوران تبریز و ارًان و کردستان زیرمجموعه‌ی حاکمین بغداد بودند؛ به همین خاطر است که خواجه در این غزل هم از ارس یاد می‌کند و هم از سلمی که معشوقه‌ای عرب است.

 اوایل دوران حمله‌ی تیمور ، سلطان احمد جلایر در بغداد حکومت می‌کرده، خواجه در غزلی دیگر  به نوعی از او درخواست پناهندگی می‌کند؛ و در آن غزل هم نام سلمی را برده؛ 

قاصدِ منزلِ سَلمیٰ که سلامت بادش

چه شود گر به سلامی دلِ ما شاد کند؟

البته هفت‌بار دیگر هم در کل دیوان نام سلمی برده شده

دکتر حافظ رهنورد در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۵ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

فرشته عشق نداند که چیست ای ساقی

بخواه جام و گلابی یه خاک آدم ریز

برخی اینگونه می‌اندیشند که منظور مصراع دوم همان رسم جرعه فشاندن شراب بر خاک است؛ امّا اینگونه نیست. چراکه اگر خواجه قصد گفتن شراب را داشت، به‌جای گلاب می‌نوشت شراب؛ پس موضوع چیز دیگری‌ست.

گلاب در نظرگاه خواجه حافظ اثر پرده‌نشین است؛ یعنی گل به آب اثری می‌دهد که از سنخ گل می‌شود. و آن پرده‌نشین در این بیت خداست که چیزی از خودش در وجود انسان دمید و آن عشق بود؛ و همین مقام انسان را از فرشته بالاتر برد.

بخواه جام و گلابی به‌خاک آدم ریز؛ مگر نه این است که انسان از گِلی بدبو آفریده شده؟ گلاب (عشق) است که او را از خاک به گُل نزدیک می‌کند. بر همین اساس خواجه در بیت مقطع، جسم را حجاب بین عاشق و معشوق می‌بیند.

۱
۲
۳
۸