گنجور

 
ملا احمد نراقی

ای مدینه نوبت غم آمدت

تا قیامت سوگ و ماتم بایدت

هان و هان ای خاک یثرب خون گری

خون گری زَابر بهار افزون گری

هرچه سنگی در برت بر سینه زن

هرچه خاری جمله را بر دل شکن

بعد از این در کشتزاران نوبهار

زعفران میکار جای سبزه‌زار

خشک افکن در تو هرجا چشمه‌سار

یا به جای آب زانها خون برآر

ای مهاجر وقت هجرت آمدت

نصرت ای انصار اکنون بایدت

سر برآرید از نقاب خاک گور

افکنید اندر جهان افغان و شور

سر برهنه پا برهنه با خروش

جانها بر کف کفنهاتان به دوش

رو نهید اندر دیار کربلا

پا گذارید اندر آن دشت بلا

مانده اینجا بی کس و تنها حسین

این اُحُد این بدرِ کبری این حنین

یا رسول‌الله برآور سر ز خاک

نی فرود آور فراز صُقع پاک

بین حسین اینک وداعت می‌کند

رو به اقلیم شهادت می‌کند

توشه بردارید از دیدار او

خوان دعا در گوش گوهربار او

بین بهاران را خزان آمد ز پی

گلستانی را رسید ایام دی

بلبلان رفتند از گلزارها

جای گلها سر کشیده خارها

رُسته گویا جای نسرین و سمن

جای بلبل در نوا زاغ و زغن

ای حسن ای مجتبی ای مرتجی

می رود بنگر حسین آیا کجا

ای برادر از برادر بازپرس

هم ز انجامش هم از آغاز پرس

سر برآر ای زهرهٔ زهرا دمی

پر ز شور و فتنه بنگر عالمی

بنگر اشترها قطار اندر قطار

دخترانت بین به محملها سوار

بنگر آن شهزادگان بحر جوش

تیغها بر کف سپرهاشان به دوش

رخش عزتشان همه در زیر ران

در رکاب آن شه خوبان روان

جملگی رفتند سوی پیشوا

یک نگاهی سوی ایشان از قفا

جامه کحلی کن تو ای کعبه به بر

غرق اشک دیده کن حجر و حجر

بعد از این ای چاه زمزم خشک باش

هم تو ای میراب رحمت خون بپاش

رخت بیرون کش ز بطحا ای حلیم

ای مقام اینجا مشو زین پس مقیم

بی صفا ماندی از این پس ای صفا

بی امام ای مَشعرِ خیف و منا

زادگان پاکت ای ام‌القری

می‌روند آخر نمی‌پرسی کجا

این بود انصافت ای گردون دون

شام و ری آباد و بطحا سرنگون

این بود انصاف تو ای روزگار

شام و ری شاداب و یثرب سوگوار

این بود انصاف ای دهر دغا

شامیان در عیش و مکی در عزا

 
 
 
فانوس خیال: گنجور با قلموی هوش مصنوعی