گنجور

 
جهان ملک خاتون

فراغتیست مرا از جهان و هرچه در اوست

چه باک دارم از اندیشه‌های دشمن و دوست

مرا اگر چو سخن خلق در دهان گیرند

غریب نیست صدف دایماً پر از لولوست

کسی که از بد و نیک زمانه دست بشست

معینست که فارغ ز مادح و بدگوست

چو پاک دامنی آفتاب مشهورست

چه باک اگر شب تاریک در مقابل اوست

به رسم تضمین این بیت دلکش آوردم

ز شعر شیخ که جانم به طبع دارد دوست

«ز دست دشمنم ای دوستان شکایت نیست

شکایتم همه از دوستان دشمن خوست»

نسیم گلشن طبعم حسود تر دامن

شنیده است که چون باد خلد عنبربوست

به سان غنچه که بر وی وزد صبا هر دم

از آن معاینه بر خویشتن بدرّد پوست

جهان خوشست چو سرو از چمن مرو بیرون

که جای مردم روشن روان کنون لب جوست