گنجور

حاشیه‌ها

نیما در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

چطور میتوانم در خوانش غزل کمک کنم؟

سیامک یوسفی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

بنام خداوند جان و خرد - کز این برتر اندیشه بر نگذرد

هرچه اندیشه کنیم نمی توانیم در میان آنچه خداوند آفریده چیزی بر تر از جان وخرد بیابیم.
بنا بر این بالاترین ستایش او اینست که او را آفریننده بهترین آفریده ها بخوانیم. اگر او را خداوند "آسمان و زمین" یا "آب و خاک" یا "باد و آتش" یا "ماه و خورشید"  یا هر چیز دیگر بخوانیم این ها بر تر از "جان و خرد" نیستند.

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۹:

سلام بر ادب دوستان گرام

هنگام بهار و سبزه زار و لب کشت

همراه عزیز همدل و نیک سرشت

پیش آر می و بر آر گلبانگ صبوح

بی دغدغه بیش و کم و خوبی و زشت

تشکر

محسن جهان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵۲:

تفسیر ابیات ۴ الی ۷:

در نعت حضرت محمد (ص) مولانا می‌فرماید:
 ذات احدیت بر صورت حضرت مصطفی نمایان شده است. و آن جمال فنا شده در وجود الله همچون‌ رخ نرگس روز محشر را به یاد می‌آورد (روز محشر همان زمانی است که انسان به وجود لایزال الهی زنده می‌شود).
هر زمان که به خلق رو می‌نمایاند، خداوند   صدها در رحمت خود را می گشاید.
چون جمال حضرت محمد در ذات باریتعالی فنا شد، تمامی عالم وجود را الله اکبر فراگرفت. 

باران در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۲۵ - رهانیدن مجنون آهوان را:

سلام خسته نباشید. ببخشید معنی این بیت(از دل به هوا بخار داده / خارا و قصب به خار داده) و همچنین بیت(شب چون قصب سیاه پوشید/خورشید قصب ز ماه پوشید) چه می شود؟

رضا از کرمان در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت:

سلام بر دوستان عزیز 

     در توضیح نوشتار آقا مجید  باید بعرض مبارکتان برسانم که این بخش از مثنوی  به واسطه توضیح  وبسط مطب پیشین آمده  در بخش قبلی که حالا بواسطه بکار بردن بعضی الفاظ  خواندنش رو به شما  محول نموده واز نقل قول پرهیز میکنم (از بیت۳۷۰۸) ایشان این موضوع  را یادآور گردیده که آدمهای  تهی از معنویات در قبال شهوات نفسانی ودر اینجا بطور خاص غریزه جنسی  زمام عقل واراده را از دست داده وکاملا مطیع قوای شهوانی میگردند . 

      از منظر دیگر چون عنوان میکند که داماد هم کفو دختر نبوده شاید بتوان اینگونه نیز برداشت کرد ما آدمیان با روح  جاودانی ووالای خدایی در حکم عروسی هستیم که به عقد این دنیای فانی در آمده ایم پس حال که از اجبار  به این عقد تن داده ایم پس بهتر است به نصیحت پدر که در اینجا همان خداوند است گوش داده ودر مقابل تمایلات دنیوی  بایستیم و فرزند وعقبه‌ای را  لااقل بوجود نیاوریم که در آتی گریبان گیرمان نگردد البته این برداشت بنده است ودر صورت راهنمایی بزرگان ودوستان یقینا خرسند میگردم.

شاد وخرم باشید

مسعود عباسی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳۰:

سلام.

ببخشید من جایی برای پرسیدن سوالم پیدا نکردم و زیر همین مطلب سوالم رو می پرسم.

این غزل متعلق به مولاناست؟ در بعضی سایت ها و آهنگ ها از مولانا اسم برده اند، ولی در گنجور پیدا نکردم.

عف عف عف همی زند اشتر من ز تف تفی
وع وع وع همی کند حاسدم از شلقلقی
وع وع وع چه گویدم طفلک مهد بسته را
دق دق دق همی رسد گوش مرا ز وق وقی
قو قو قوی بلبلان نعره همی زند مرا
قم قم قم شب غمان تا به صبوح ساقیی
تن تن تن ز زهره ام پرده همی زند نوا
دف دف دف ازین طرب پرده درد ز رقرقی
گل گل گل کشفت و من بلبل بی نوا شدم
غلغل غل همی زنم در چمنش ز وق وقی
جم جم جم ز جام جم جمجمه مرا نوا
نی نی نی به دف زند کاتش عشق مطلقی
هی هی هی شب غمان می بردم به طور او
کف کف کف مرا مده در ظلم عشقشقی
دم دم دم همی دهد چون دهلم هوای او
خم خم خم کمند او می کشدم که عاشقی
دل دل دل ز زلف او ره نبرد به هند و چین
غم غم غم ظلام آن ره زندش که عاشقی
هو هوی هو همی رسد از سو کبریای حق
دل دل دل که دل منه جانب این مدققی
دو دو دو چو گوی شو در خم صولجان او
می می می رسد تراجم جم جام حق حقی
حق حق حق همی زند فایض نور شمس دین
دق دق دق منه بخود حرف خرد که دق دقی

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵:

سلام.

در فصل بهار و با بتی حور سرشت

کو ساغر می دهد تو را بر لب کشت

مقدور نبوده ور نه خیام چرا

بیچاره چنین دهد بخود نسبت زشت

تشکر

majid ۰mrani در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت:

از دست این مولانای جان با این پندهاش 😉😉😉

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۵:

سلام

خیام بهار با بتی حور سرشت،

او ساغر می هوس کند بر لب کشت

این آرزوی محال اگر دست دهد

دشنام چرا؟بگو که آنجاست بهشت

تشکر

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸:

سلام

دنیا اگر چه میکند از ما پوست

لبخند ز لب فراری و چشم چو جوست

چون شادی و غم عنایت دوست بود

از دوست مرا هر آنچه آید نیکوست

شیدا در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

واقعا غزل زیباییست به خصوص با نوای آسمانی استاد شجریان عزیز روحشون شاد 

پیشنهاد میکنم حتما آواز ایشون رو گوش بدین 

نبی پلویی امیرآبادی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۹:

سعدی ویران می‌کند ما را و می‌سازد دوباره ...

سعدی معماریست بسیار شکیبا و البته ماهر ..او را چنان که هست وصف نتوان کرد چرا که هر چه گوییم فراتر از آن است و هر چه پنداریم فراتر از آن .

سعدی در عین شاعری و آراستگی کلمات وزین مشاور نیز هست آنچنانکه اگر تنها و تنها کتب سعدی را از کودکی با کودکی نوپا کار کنید برازنده ترین شخصیت را در چند سال بعد می یابیم ...چرا که سعدی مشاوریست حکیم ...عالی مقامیست خداگونه .وقتی در مقام نصیحت با تو برمی‌آید چندان شمشیر سخن را با لطافت بر فرقت می‌کوبد که هر چند سرسخت و لجوج باشی چاره ای جز پذیرش سخنش نخواهی داشت ...و اینگونه است که سعدی را خداوند می‌نامیم. خداوندگار سخن ...

بر حدیث من و حسن تو نیفزاید کس

حد همین است سخندانی و زیبایی را ...

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

خلوت گزیده  را به تماشا چه حاجت است 

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است 

خلوت گزیده به معنی گوشه گیری از خلق نیست، بلکه به سالکِ طریقتِ عشقی اطلاق می‌شود که ذهن خود را خاموش و خلوت نموده و بجز معشوق اندیشهٔ دیگری در سر ندارد، برای چنین انسانی در این جهان هیچ چیز جالب و جذابی برای تماشا وجود ندارد یا به عبارتی عاشق اصولأ چشمی برای دیدن و دل سپردن به غیر او را نداشته و فقط به امید دیدار و وصالش در کویِ حضرتِ دوست سکنی گزیده است. پس حافظ می‌فرماید وقتی برای انسان امکان اقامت در کوی دوست وجود دارد چه حاجتی به رفتن صحرا ست ؟ صحرا در اینجا صحرای ذهن است که هر لحظه انسان را محو تماشای چیزی نموده و فکر از پی فکر آمده، امان انسان را بریده و آرامش را از او می گیرد، حضور در کوی دوست درواقع کنایه از باز کردن فضای درونی و شرح صدر است .

جانا به حاجتی که تو را هست با خدا 

کاخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است 

پس انسانی که بجای کوی دوست به صحرای ذهن می رود هر لحظه دل به چیزی از این صحرا بسته و حاجتی از خدا دارد که به آن چیز برسد ، اگر اتومبیل لوکسی را در خیابان ببیند و یا زیبا رویی را ، بی درنگ از خدا میخواهد که که به آن برسد ، لحظه ای دیگر آرزوی پست و مقامی را دارد ، روزی دیگر انسان مشهوری را دیده و از خدا میخواهد همانند او مشهور و پولدار شود ، بهر حال  هرچه را در این صحرا به تماشا بنشیند از خدا طلب می کند ، حافظ میفرماید " جانا " یعنی که تو ای انسانی که از جنس جانان یا خداوند هستی؛ اولآ  که برای تماشا به صحرا نرو و اگر هم رفتی تو  هیچ حاجتی به این چیزهایی که در صحرای ذهن خود مشاهده می کنی نداری و در هر وضعیتی که هستی کامل و بدون نقصی، البته که این به معنی عدم تلاش برای بهبود کیفیت زندگی نیست و منظور عدم دلبستگی و تعلق خاطر  به چیزهای این جهان است و در نبود آنها نیز انسان نباید نقصانی در خود دیده و بلکه احساس بی نیازی از چیزهایی که بوسیله ذهن می بیند داشته باشد .

ای پادشاه حسن ، خدا را بسوختیم 

آخر سوال کن که گدا را چه حاجت است 

پادشاه حسن همه انسانها هستند  که به ذات دارای  تمامی حسنات و صفات زیبای خداوندی هستند و یکی از صفات خداوندِ صمد بی نیازی ست، پس انسان نیز بالفطره بی نیاز از چیزهایی ست که در صحرای ذهن تماشا می کند ، حافظ می فرماید  به خدا که از این گدایی انسان از این صحرا سوختیم ، یعنی عمر مفیدی را که باید برای کار اصلی انسان در این جهان صرف شود تلف کرده و فرصت سوزی کردیم ، فرصتی که فقط یک بار با ورود به این جهان برای هر انسانی فراهم می شود .در مصرع دوم  می فرماید انسان در این جهان فقط گدا و فقیر به یک چیز بیشتر نیست، پس‌ بیندیش و از خود بپرس که در این جهان نیازمند چه هستی ؟ 

ارباب حاجتیم  و زبان سوال نیست 

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است ؟

می فرماید بله، همه ما انسانها سراپا نیاز و حاجت هستیم ، اما از نوع  نیازی که نیاز به درخواست از حضرت کریم ندارد (زبان سوال نیست ) ، زیرا حضرتی که کرامت و بخشندگیش  بینهایت است خود ، این حاجت انسان را وظیفه  و  کار اصلی او در جهان مقرر کرده است ، پس دیگر تمنا و درخواست بی معنی ست، مانند کسی که کارفرما یش وظیفه ای برای او در نظر گرفته که باید به نحو احسن انجام دهد پس تمنا و خواهش دوباره از او برای انجام آن کار بی مورد و حتی بی خردی ست، با این توضیحاتی  که حافظ بیان کردند همه ما در می یابیم که منظور و نیاز اصلی انسان  بازگشت به او یا اصل خدایی خود است آن هم در حالیکه در قالب جسمانی خود و در این جهان فرم هستیم و این تنها حاجت واقعی انسان است .

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست 

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

قصه در اینجا به معنی دلیل و برهان آمده و حافظ خطاب به حضرت کریم میفرماید اگر لطف و عنایتت شاملِ حال ما شده و قصد آن داری خون خود کاذبمان را که دلبسته چیزهای این جهان شده بریزی تا  انسانی دیگر متولد شود بسم الله ، بفرما و این کار را به انجام برسان ، در مصرع دوم رخت به معنی اسباب و اثاثیه  آمده و مراد همان چیزهایی ست که انسان با ورود  به صحرای ذهن و تماشا  طلب کرده و همه یا برخی از آنها را بدست آورده و در دل  یا مرکز خود قرار داده  و از آنها طلب امنیت و خوشبختی می کند ، پس حافظ می‌فرماید آن چیزها از قبیل املاک و اتومبیل  ، یا یار و معشوقی زمینی، یا فرزندان ،یا مقام و اعتبار و امثالهم همگی متعلق به تو بوده و این احساس  مالکیت ما بر آنها توهم است ، پس حاجتی به یغما و غارت آنها نیست ، زیرا همه آنها از آن تو بوده و فقط برای مدتی کوتاه در این جهان گذرا به امانت نزد ما گذاشته ای . این سخن مکمل بیت دوم بوده و درواقع بزرگان معتقدند الیته که انسان برای زیستنی که شایسته شأن انسان است باید  با بهره گیری از خرد خود سعی و تلاش کند اما با دستیابی به آن چیزهای مورد نظر ، بر آنها احساس تعلق  خاطر  و مالکیت نکند، اما انسانی که به این مطالب شک داشته و  دلبسته آن چیزها شده، آنها را متعلق  به خود میداند قطعآ با ریب المنون خداوند مواجه شده و همه یا بخشی از  تعلقات وی برای برطرف شدن این شک به یغما می رود و انسانی که حقیقتاََ و نه با الفاظ رخت را از آن خداوند کریم میداند از این یغماگری در امان است .

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست 

اظهار احتیاج خود آنجا چه حاجت است ؟

جام جهان نمای افسانه‌ای جمشید را همگان می شناسیم که بوسیله آن جای جای ملک را در آن مشاهده و کنترل می نمود ، حافظ در اینجا ضمیر و ذات حضرت دوست را جام جهان نمایی حقیقی میداند که منیر است، یعنی قائم  به ذات بوده و نور خود را از جایی یا کسی نمی گیرد و بدلیل اینکه همه مخلوقات  نور خود را از او گرفته و قائم  به او هستند ، پس او به همه چیز و همه کس احاطه داشته، در این جام  درون و نیت ما انسانها را می بیند و از همه چیز باخبر  است ، پس اینکه انسانی ، عاشق دیدار و وصلش شده و خود را نیازمند به بازگشت به او ببیند نیز بر او پوشیده نیست و ضرورتی برای اظهار  این نیاز  با لفظ و بیان وجود ندارد ، آن قاضی الحاجات بخوبی و روشنی از درون انسان خبر دارد .

آن شد که بار منت ملاح بردمی 

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است 

ملاح همان مدعی بیت بعد است که ادعا می‌کند تنها اوست که میتواند گوهر حضور و دیدار روی حضرت دوست را بدست آورد ، او از انسانهای عاشق میخواهد در کشتی او سوار شوند تا آنان را در این امر یاری رساند اما بدون شک این کشتی در دریای ذهن او غرق شده و موجب هلاکت سرنشینان می گردد ، پس حافظ می‌فرماید با این نگرش به هستی  و خداوند دیگر  آن زمان گذشت و سپری شد که زیر بار منت آن ملاح رود و با پیروی از باورها و اعتقادات  ذهنی او بخواهد به این دریای تخیلات پای بگذارد زیرا که او با جهان بینی خدایی  خود  که در ضمیرش  نهفته است نیازی به دریای مدعی که غالبن  آلوده به خرافات است ندارد .انسان عاشقی که درون خود را بسط داده و بی نیاز از جهان مادی و صحرای ذهن است و سراپا نیازمند حضرت دوست ، به گوهر حقیقی حضور دست یافته است و نیازی به ملاح و دریا ندارد تا به گوهرهای ذهنی دست یابد .

ای مدعی برو که مرا با تو کار نیست 

احباب حاضرند ، به اعدا  چه حاجت است 

پس ای مدعی دریا نوردی و ملاحی،  دور شو و دست از حافظ و انسانی که به ضمیر و ذات خود آگاه شده بدار،  زیرا که  "احباب" یعنی انسانهایی که دوست واقعی عاشقان هستند مانند مولانا  ، عطار ، حافظ و بزرگان دیگر حاضرند و سالکِ عاشق میتواند از راهنمایی و کمک‌های چنین انسانهای بزرگی برای بدست آوردن گوهر حضور بهره ببرد، پس به دشمنانی مانند  زاهد و شیخ که بر مبنای نگرش ذهنی به هستی و خداوند میخواهند برای سایرین نیز ملاحی کنند حاجتی نیست. در بیشتر موارد  مدعی خود نیز خبر ندارد که کشتی او پوسیده است و غرق خواهد شد ، دشمنی او عالمانه نیست .

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار 

می داندت  وظیفه ، تقاضا چه حاجت است 

حافظ میفرماید ای انسان عاشقی که خود را نیازمند و گدای بازگشت به اصل و ذات خدایی خود  می بینی ، وقتی که لب زنده کننده‌ی حضرت دوست خود میداند که متناسب با کار معنوی تو  مستمری و وظیفه را به موقع به تو برساند ، پس تقاضاهای مکرر برای دریافت مستمری که وصال یا  بوسیدن لب معشوق است ضرورتی ندارد ، کار معنوی از نگاه عرفا تفاوتی ماهوی نسبت به کارهای  بظاهر معنوی اما برآمده از ذهن مدعی دارد ،  از نگاه عارفان پرهیز از دروغ ، پرهیز از غیبت و بدگویی، پرهیز از حرص و حسادت، پرهیز از کینه توزی و دشمنی، پرهیز از طمع و امثالهم  کارهای معنوی بوده و با پشتکار و تمرین سالک بدست می آیند که با موفقیت در هر مرحله بدون شک وظیفه و مستمری از طرف حضرت دوست برای سالک مقرر شده، لذتِ  زندگی بخش لبش که همان گوهر حضور است  را به او می چشاند .

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود 

با مدعی نزاع و محاکا چه حاجت است ؟ 

هنر در اینجا چیزی نیست جز هنر زنده شدن انسان به اصل و ذات خدایی ش و عاشقانی همانند حافظ که موفق به کامیابی از لب روح بخش حضرت دوست گردند هنرمندان حقیقی  هستند ،  پس حافظ می‌فرماید  انسانهای زنده شده به خدا که به آن گوهر حضور  دست یابند به خودی خود آشکار و عیان خواهند شد و مردم آنها را خواهند شناخت ، زیرا گوهر شناسی نیز در ذات خدایی انسانها  نهفته است و خیلی زود گوهر تقلبی مدعیان را از گوهر اصل تشخیص خواهند داد ، پس  به مجادله و محاکا با چنین مدعیانی که وانمود می کنند به گوهر حضور و دیدارش رسیده اند  نیاز و حاجت نیست ، حافظ مدعی را بارها با چهره ای عبوس و ترشروی توصیف نموده که بیانگر خشم و کینه درونی مدعیست برای نپیوستن انسانها به او و سوار نشدن بر کشتی ساخته شده بر بستر خرافات و جستجوی گوهر ذهنیش ، اما هنرمندان حقیقی همچون مولانا و حافظ که خود به گوهر واقعی حضورش دست یافته اند با خوشرویی که بیانگر شادی و امنیت درونی آنان است و بدون تحمیل عقاید خود فقط به بیان حقایق پرداخته و راه را نشان می دهند  ، مولانا نیز در دیوان شمس میفرماید: 

زان رنگ روی و سیما ، اسرار تو پیداست 

کاندر کدام کویی ، چه یار می پسندی 

 

حبیب شاکر در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸:

سلام بریاران

جیبی است مرا خالی و قلبی است کباب

دریا اگر روم شود خشک ز آب

در خواب اگر پای گذارم به بهشت

جیغی کشد بچه،پرد از سر خواب

باران ... در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۹ در پاسخ به سامان دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:

بیتی که نوشتید از هوشنگ ابتهاج هست که بسیار زیباست

 

 

Mahmood Shams در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

با سلام و درود ،‌ سپاس از عزیزان سایت گنجور و دوستان گرامی بخصوص جناب فرهاد عزیز برای درج معنی و تفسیر کامل ممنون از زحمات شما و سایر دوستان ، در بیتی که حضرت مولانا به زیبایی هشدار داده که دقت کنید به هر کسی دست ندید و اعتماد نکنید که بسیارند انسان هایی که به ظاهر شبیه آدم اند و ذات شیطانی دارند ،‌ چون بسی ابلیس آدم روی هست / پس به هر دستی نشاید داد دست / حضرت مولانا بارها این نکته دقت در انتخاب دوست ، همنشین و اعتماد کردن به آدم درست را گوشزد کردند و هشدار دادند که نکته بسیار مهم و کلیدی و تاثیرگذاری در آرامش و زندکی انسان ، می کشندت دست دست این دوستان تا نیستی / دست دزد از دستشان و دستیار خویش باش / هر که با ناراستان هم سنگ شد / در کمی افتاد و عقلش دنگ شد / حضرت حافظ می فرماید : من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش / که تو‌ خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی !! امیدوارم تو این دروه و زمانه که دوست و همنشین خوب کم پیدا میشه ، والدین گرامی کودکان و نوجوانان را با قرآن ، و ادبیات و شعر بخصوص اشعار کلاسیک آشنا کنند تا با راهنمایی این بزرگان ، راه درست و سالم زندگی کردن ، انسان بودن و به سعادت رسیدن را بیاموزند و‌ از زندگی و زندگانی سالم و‌ انسانی لذت ببرند .

نصرت الله در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۳:

در تصحیح جواهری و جدی، ذیل این غزل آمده است که:
«به احتمال قوی جزو غزل‌های الحاقی است یا لااقل تصرفاتی در آن شده است، چون نسبت به سایر غزل‌های قصاب، ضعف تألیف فاحشی در آن دیده می‌شود.»

نصرت الله در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۲:

در مصرع دومِ بیت دوم، واژهٔ «روحانیان» کنایه از فرشتگان است.

نصرت الله در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دوشنبه ۹ اسفند ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۲۴ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۸:

در مصرع دوم بیت آخر، شاعر از تعبیر جالبی بهره برده است، هنگامی که می‌گوید «قنادی محلهٔ او ذوالفقار» است؛ منظور او به نظر می‌رسد دووجهی بودن کلام باشد؛ اینکه هم شیرین است و هم دل‌انگیز.

۱
۱۴۹۴
۱۴۹۵
۱۴۹۶
۱۴۹۷
۱۴۹۸
۵۷۲۹