سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
ای کویِ تو ام مقصد و ای رویِ تو مقصود
وِی آتشِ عشقِ تو ، دلم سوخته ، چون عودچه باک ، اگر ام عقل و دل و جان بنمانَد
گو هیچ ممان ، زانکه تویی ، زین همه مقصوددر عشقِ تو ، جانم ، که وجود و عدم اش نیست
دانی تو ، که چون است ، نه معدوم و نه موجودهر آدمییی را ، که کَفی خاکِ سیاه است
بیواسطه ، دادی تو وجودی ، ز سرِ جودچون ژنده قبایی است ، که آن خاصِ ایاز است
تا چند کند سرکشی ، از خلعتِ محمودمردانه در این راه درآ ، ای دلِ غافل
کز عشق ، نه مقبول بوَد مرد ، نه مردودچون خضر ، برون آی ، ازین سدِّ نهاد ات
تا باز گشایند ، تو را ، این رهِ مسدودهرچیز ، که در هر دو جهان ، بستهٔ آنی
آن است تو را ، در دو جهان ، مونس و معبودعطّار ، اگر سایهصفت ، گم شود از خود
خورشیدِ بقا ، تابد اش ، از طالعِ مسعود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
هرچه ، در هر دو جهان ، جانان نمود
تو یقین میدان ، که آن ، از جان نمودهست جان ات را دَری ، اما دُو روی
دوست ، از دو رویِ او ، دو جهان نمودکرد از یک روی ، دنیا آشکار
وز دگر روی ، آخرت پنهان نمودآخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب ، یک چیز ، این و آن نمودهر دو عالم ، نیست بیرون ، زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نموددر میانِ این دو دربندِ عظیم
چون نگه کردم ، یکی ایوان نمودیک در اش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کُون اش ، چو دو دوران نمودباز پرسیدم ز دل ، کان قصر چیست؟
گفت ؛ خلوتخانهٔ جانان نمودگفتم ، آخر قصرِ سلطان ، جانِ ما ست
جان نمود این قصر یا سلطان نمودگفت ؛ دایم بر تو ، سلطان است جان
بارگاهِ خویش ، در جان ، زان نمودپرتوِ او ، بینهایت اوفتاد
لاجرم ، بیحدّ و بیپایان نمودتا ابد ، گر پیش گیری ، راهِ جان
ذرّهای نتوانی ، از پیشان نمودپرتوی کان دور بود ، آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ، ایمان نمودچند گویم ، این جهان و آن جهان
از دو رویِ جان ، همینتوان نمودگِرِد جان ، در گَرد ، چون مردان ، بسی
تا توانی ، عشق را برهان نموددر جهانِ جان ، بسی سرگشتهاند
کمترین ، یک چرخِ سرگردان نمودمیرُو و یک دم میاسا ، از رَوِش
کاین سفر ، در روح جاویدان نمودگر تو را افتاد ، یک ساعت درنگ
صد درنگ ، از عالمِ هجران نمودهمچو گویی گشت سرگردان ، مدام
هرکه خود را ، مردِ این میدان نمودخود در این میدان ، فرو شد ، هر که رفت
وانکه یکدم ماند ، هم حیران نمودتا ابد ، در دَردِ این، عطّار را
ذرّه ذرّه ، کلبهٔ احزان نمود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
آن دردِ آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
محسن منزه فرد در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد:
لطف کن ای رازدان رازگو
آنچ بازت صید کردش بازگو
در دنیای معنا هر از گاهی ما باید متوصل بشیم به کسانی که بوی شراب الهی رو میفهمن و یا محرم حق هستند و تا مست الله هستند ازشون لذت ببریم، مولانا همیشه با این شاه کارهاش زنده هست و از چند قرن پیش دست ما را گرفته و راه رو به ما نشون میده.
امیر صفایی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲:
درود . این دو بیت ۱۳و ۱۴ گمان میکنم جابه جایی در نگارش واژگان رخ داده اگر اینگونه نیست بفرمایید چگونه خوانده می شود.
در بخش اول
شه ای که جود
و دوم
دارارای و افریدون فر است.
سپاس
افتخار خسروان فتح علی شه ای که جود
بی وجود دست تو همچون عرض بی جوهر است
پادشاهان را همی زین پیش گفتندی بمدح
کاین سکندر قدر و دارارای و افریدون فر است
برمک در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴۱:
جانم خردم دلم ندانم که چیم
مهران راد در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:
سپاسگزارم
اگر چنین معنی شود، پس باید "بُد گمان" بخوانیم نه " بَدگمان"
درست است؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵
ظلمتِ خطِّ تو ، پیرامنِ رخسار گرفت،
یا رب از آهِ که ، این آینه ، زنگار گرفتمِی بیاور ، که خبر می دهد ، از فصلِ بهار،
لطفِ آن سبزه ، که پیرامنِ گلزار گرفتتُرکِ یغما سپَه اش ، از نگَهی ، هوش ام برد،
بنگر این طرفه ، که مست آمد و هشیار گرفتتا تو را ، پادشهِ مصرِ ملاحت گفتند،
تهمتِ خوبیِ یوسف ، رهِ بازار گرفتبویِ خونِ دلِ خُود می شنوم ، بادِ صبا،
رَه ، مگر در خَمِ آن طرّهء طرّار گرفتفتنه ، از چشمِ تو ، ایمن نتوانست نشست،
جای ، در حلقه ی آن زلفِ زرِه سار گرفتدیده شد ، تا دلِ سنگ آرَد اش ، از گریه به راه،
باز این ابرِ بهاری ، رَهِ کهسار گرفتبا وجود ات ، نکند میل به هستی ، "یغما" ،
خویش اغیار گرفت ، آنکه تو را یار گرفت
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به ب دلارام دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:
کاملا صحیح می فرمایید اسباب آبروریزی است و غیر قابل استفاده.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳
صوفیان را ، دگر امروز ، نه های است و نه هویی،
آسمان ، باز همانا ، زده سنگی به سبوییگر به دستی ، زده ام چاک ، گریبانِ سلامت،
نه ملامت کِشم از کرده ، توان کرد رفوییبر سَر ام چون گذری ، دستهء گل ، بر سرِ خاری،
پا به چشم ام چُو نهی ، سروِ روان ، بر لبِ جوییمن که صد سلسله ، چون حلقه موئی بگسستم،
حلقهء سلسلهء زلفِ تو ام ، بست به موییزاهد اَر اهلِ بهشت است ، خدایا مفرستم،
جز به دوزخ چُو منی ، ظلم بوَد یارِ چُو اوییزین همه شنعَتِ بیهوده ات ، ای شیخ ، چه حاصل،
رُو بدست آر ، چُو مردانِ خدا ، سیرت و خوییای خُوش آن دل ، که ز تُرکانِ پری چهر ، چُو "یغما" ،
نشود شیفتهء رنگی و آشفتهء مویی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱
گرچه دانم ، رهِ عشقِ تو ، به سر مینرود،
میروم ، زان که دل ام ، راهِ دگر مینروددل ام ، از صبحِ شبِ هجر ، چنان شد نُومید،
کِش به غفلت ، به زبان ، نامِ سحر مینرودگفتهام از لبِ شیرینِ تو ، روزی سخنی،
همچنان از دهن ام ، طعمِ شکَر مینروددجله در عهدِ سرشک ام ، ورقِ نام بشُست،
بحر چون مُوج زند ، نام شَمِر مینرودگاهگاهی خُودی ای ناله به گوش اش برسان،
گرچه هرگز به تو ، امّیدِ اثر مینروددیده پُرآب ام از آن است ، که یک چشم زدن،
آفتابِ رخ اش ، از پیشِ نظر مینرودچشمِ میگون تو را ، فتنه نخسبد هرگز،
مستی از خانهء خمّار ، به در مینرودچه فسون کرد زلیخا ، که مَهِ کنعانی،
در ضمیر اش ، به غلط ، یادِ پدر مینرودیاری از سویِ کَسان خواهم و گوید یعقوب،
این گمانی است ، که در حقِّ پسر مینرودزاهد ، اَر پایهء "یغما"ت نه ، از جای مرُو ،
به مقامی که مسیحا شده ، خَر مینرود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
تا اشک گرمم از دم سردم فسرده شد
رضا مردانی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:
پشت خمیده ی آسمان (آسمان هنگام نگاه کردن حالت خمیده دارد) راست شد وقتی روزگار فرزندی چون تو را به دنیا اورد .
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
کارم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲
یک حاجتم ، ز وصل ، میسّر نمیشود
یک حجّتم ، ز عشق ، مقرّر نمیشودکارَم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
کاری چنین ، به پهلویِ لاغر نمیشودزین شیوه آتشی ، که مرا در دل اوفتاد
اشکم عجب بوَد ، اگر اخگر نمیشودتا ، اشکِ گرمم ، از دمِ سردم ، فسرده شد
زانگاه خشک گشت ، عجب ، تر نمیشودپا و سرَم ز دست شد و خونِ دل هنوز
از پای می درآیم و با سر نمیشودنی نی ، که خونِ دل به سر آمد ، ز رویِ من
از سیلِ اشکِ سرخ ، مزعفر نمیشودچون بحر ، خوفِ موتِ نهنگِ فلک فتاد
بحری که ، سالکی ش شناور نمیشودتن در دهم به قهر ، چو دانم ، که با فلک
یک کارَم از هزار ، میّسر نمیشودصافی چه خواهم ، از کفِ ساقیِّ چرخ ، از آنک
صافی نمیدهد ، که مکدّر نمیشوداز جای میبَرَد ، همه کَس را ، فلک ، ولی
هرگز ز جایِ خویش ، فراتر نمیشودگر پی کند معاینه ، اختر ، هزار را
عطّار ، یکدم از پیِ اختر نمیشود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰
چون تو جانانِ منی ، جان بی تو ، خرّم کی شود
چون تو در کَس ننگری ، کَس با تو ، همدم کِی شودگر جمالِ جانفزایِ خویش ، بنمایی به ما
جانِ ما گر در فزاید ، حسنِ تو ، کم کِی شوددل ز من بردیّ و پرسیدی ؛ که دل گم کردهای
این چنین طرارّی ات ، با من ، مسلّم کی شودعهد کردی ، تا منِ دلخسته را ، مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی ، این عهد ، محکم کی شودچون مرا ، دلخستگی ، از آرزویِ رویِ تو ست
این چنین دلخستگی ، زایل به مرهم ، کِی شودغم از آن دارم ، که بی تو ، همچو حلقه بر در ام
تا تو از در ، در نیایی ، از دلم غم کِی شودخلوتی میباید ام ، با تو ، زهی کارِ کمال
ذرّهای ، همخلوتِ خورشیدِ عالم ، کِی شودنیستی عطّار مردِ او ، که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد ، رخشِ رستم کِی شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱
هر که ، صیدِ چون تو ، دلداری شود
عاجزی گردد، گرفتاری شودهر که ، خارِ مژهٔ تو بنگرد
هر گلی ، در چشمِ او ، خاری شودباز ، چون گلبرگِ رویِ تو بدید
بیشک اش ، هر خار ، گلزاری شودشیرِ دل ، پیشِ نمکدانِ لب ات
چون به جان آید ، جگرخواری شودگر ، لب ات در ابر خندد ، همچو برق
ابر تا محشر ، شکَرباری شوددر طوافِ نقطهٔ خال ات ، ز شوق
چرخِ سرگردان ، چو پرگاری شودمس ، اگرچه زر تواند شد ، ولیک
وصفِ خطِّ تو ، چو بسیاری شودپیشِ سرسبزیِّ خطّ ات، زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شودسرفرازی کو ، سرِ زلفِِ تو دید
تا بجنبد ، سرنگونساری شودمِیلِ زلفِ تو ، به ترسایی ست ، از آنک
گه چلیپا ، گاه زنّاری شودگو بیا و مذهبِ زلفِ تو ، گیر
هر که میخواهد ، که دینداری شودگر فروشی ، بر منِ غمکِش ، جهان
هر سرِ موی ام ، خریداری شودهر که او ، دلزندهٔ عشقِ تو ، نیست
گر همه مُشک است ، مرداری شودنیست آسان هیچ ، کارِ عشقِ تو
زان به تن بردن چو دشواری شودپِی ، چو گم کردند ، کارِ عشق را
عاشقی کو ، کز پیِ کاری شود؟عشق را ، هرگز نمانَد رونقی
هر کَسی ، گر صاحباسراری شودصدهزاران قطره ، گردد ناپدید
تا یکی زان، درِّ شَهواری شودچون کَسی را بوی نبوَد ، زین حدیث
کِی شود ممکن ، که عطّاری شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹
هر گدایی ، مردِ سلطان ، کِی شود
پشّهای ، آخر ، سلیمان ، کِی شودنی ، عجب آن است ، کین مردِ گدا
چون که سلطان نیست ، سلطان کِی شودبس عجب کاری است ، بس نادر رهی
این چو عینِ آن بوَد ، آن کی شودگر بدین ، برهان کنی ، از من طلب
این سخن ، روشن ، به برهان کی شودتا نگردی ، از وجودِ خود ، فنا
بر تو ، این دشوار ، آسان کی شودگفتم اش ؛ فانی شُو و باقی تویی
هر دو ، یکسان نیست ، یکسان کی شودگرچه هم دریایِ عمّان ، قطرهای است
قطرهای ، دریایِ عمّان کی شودگر کَسی را ، دیده دریابین نشد
قطرهبین باشد ، مسلمان کی شودتا نگردد قطره و دریا یکی
سنگِ کفر ات ، لعلِ ایمان کی شودجمله ، یک خورشید میبینم ، ولیک
میندانم ، بر تو ، رخشان کی شودهر که ، خورشیدِجمالِ او ، ندید
جانفشان ، بر رویِ جانان کی شودصد هزاران مرد ، میبینم ، ز عشق
منتظر بنشسته ، تا جان کی شودچند اَندایی به گِل ، خورشید را
گِل ، بدین درگه ، نگهبان کی شوداز کفی گِل ، کان ، وجودِ آدم است
آن چنان خورشید ، پنهان کی شودگر به کلّی ، برنگیری گِل ، ز راه
پای در گِل ، ره به پایان ، کی شودنه چه میگویم ، تو مردِ این ، نهای
هر صبی ، رستم به دستان کی شودکی توانی شد ، تو ، مردِ این حدیث
هر مخنّث ، مردِ میدان کی شودتا نباشد ، همچو موسی ، عاشقی
هر عصا در دست ، ثعبان کی شودعمر ات ، ای عطّار ، تاوان کردهای
بر تو ، آن خورشید ، تابان کی شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸
گر ، نسیمِ یوسف ام ، پیدا شود
هر که نابینا بوَد ، بینا شودبس که ، پیراهن بدرّم ، تا مگر
بویی ، از پیراهن اش پیدا شودگر برافتد برقع ، از پیشِ رخ اش
زاهدِ منکِر ، سرِ غوغا شودور برافشاند ، سرِ زلفِ دو تا
دل ز زلف اش ، کافری یکتا شودهر دلی ، کز زلفِ او ، زنّار ساخت
بیشک ، آن دل ، مؤمنی حقّا شودگر بیابد ، عقل ، بویِ زلفِ او
عقل ، از لایعقلی ، رسوا شوداز دو عالم ، فارغ آید ، تا ابد
هر که او ، مشغولِ این سودا شودگر کَسی پرسد ، که پیشِ رویِ او
دل ، چرا شوریده و شیدا شود؟تو جواب اش دِه ، که پیشِ آفتاب
ذرّه ، سرگردان و ناپروا شودای دل ، از دریا ، چرا تنها شدی
از چنین دریا ، کَسی تنها شود؟هر که ، دور افتد ، ز جایِ خویشتن
میدود ، تا زودتر آنجا شودماهی ، از دریا ، چو بر خاک اوفتد
میتپد ، تا چون سویِ دریا شودگر تو بنشینی ، به بیکاری ، مدام
کار ات ، ای غافل ، کجا زیبا شود؟گر دلِ عطّار ، با دریا رسد
گوهری ، بیمثل و بیهمتا شود
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵: