گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵
                 
رُهبانِ دَیْر را ، سببِ عاشقی چه بود؟
کو ،  روی را ، ز دیر ، به خَلقان نمی‌نمود

از نیستی ، دو دیده ، به کَس ، می‌نکرد باز
وز راستی ، روانِ خلایق ، همی‌ربود

چون در فتاد  ، در محنِ عشق ، زان سپس
در مهرِ دل ، عبادتِ عیسی همی‌شنود

در ملّتِ مسیح ، روا نیست عاشقی
او عاشق از چه بود و چرا در بلا فزود

مانا ،  که یارِ ما ، به خرابات برگذشت
وز حالِ دل، به نغمه، سرودی همی‌سرود

می‌گفت:«هر که دوست کند، در بلا فتد
عاشق زیان کند ، دو جهان ، از برای سود‌»

رهبان ، طوافِ دیر همی‌کرد ، ناگهان
که‌آوازِ آن نگارِ خراباتیان شنود

بَرشد به بام دِیر، چو رخسارِ او بدید
از آرزوش ، روی ، به خاک‌ اندرون بسود

دیوانه شد ز عشق و برآشفت در زمان
زنجیرِ نَعتِ صورتِ عیسیٰ بُرید زود

آتش به دیر درزد و بتخانه درشکست
وز سقفِ دیرِ او ، به سما بر رسید دود

باده ز دستِ دوست ، دمادم همی‌کشید
زنگِ بلا ز ساغر و مطرب همی‌زدود

سرمست و بی‌قرار ، همی‌گفت و می‌گریست‌:
‌«ناکردنی بکردم تا بودنی ببود»

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
                 
ای کویِ تو ام مقصد و ای رویِ تو مقصود
وِی آتشِ عشقِ تو ، دلم سوخته ، چون عود

چه باک ، اگر ام عقل و دل و جان بنمانَد
گو هیچ ممان ، زانکه تویی ، زین همه مقصود

در عشقِ تو ، جانم ، که وجود و عدم اش نیست
دانی تو ، که چون است ، نه معدوم و نه موجود

هر آدمی‌یی را ، که کَفی خاکِ سیاه است
بی‌واسطه ، دادی تو وجودی ، ز سرِ جود

چون ژنده قبایی است ، که آن خاصِ ایاز است
تا چند کند سرکشی ، از خلعتِ محمود

مردانه در این راه درآ ، ای دلِ غافل
کز عشق ، نه مقبول بوَد مرد ، نه مردود

چون خضر ، برون آی ، ازین سدِّ نهاد ات
تا باز گشایند ،  تو را ، این رهِ مسدود

هرچیز ، که در هر دو جهان ، بستهٔ آنی
آن است تو را ، در دو جهان ، مونس و معبود

عطّار ، اگر سایه‌صفت ، گم شود از خود
خورشیدِ بقا ، تابد اش ، از طالعِ مسعود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
                 
هرچه ، در هر دو جهان ، جانان نمود
تو یقین می‌دان ، که آن ، از جان نمود

هست جان ات را دَری ، اما دُو روی
دوست ، از دو رویِ او ، دو جهان نمود

کرد از یک روی ، دنیا آشکار
وز دگر روی ، آخرت پنهان نمود

آخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب ، یک چیز ، این و آن نمود

هر دو عالم ، نیست بیرون ، زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نمود

در میانِ این دو دربندِ عظیم
چون نگه کردم ، یکی ایوان نمود

یک در اش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کُون اش ، چو دو دوران نمود

باز پرسیدم ز دل ، کان قصر چیست؟
گفت ؛ خلوت‌خانهٔ جانان نمود

گفتم ، آخر قصرِ سلطان ، جانِ ما ست
جان نمود این قصر یا سلطان نمود

گفت ؛  دایم بر تو ، سلطان است جان
بارگاهِ خویش ، در جان ، زان نمود

پرتوِ او ، بی‌نهایت اوفتاد
لاجرم ، بی‌حدّ و بی‌پایان نمود

تا ابد ، گر پیش گیری ، راهِ جان
ذرّه‌ای نتوانی ، از پیشان نمود

پرتوی کان دور بود ، آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ، ایمان نمود

چند گویم ، این جهان و آن جهان
از دو رویِ جان ، همی‌نتوان نمود

گِرِد جان ، در گَرد ، چون مردان ، بسی
تا توانی ، عشق را برهان نمود

در جهانِ جان ، بسی سرگشته‌اند
کمترین ، یک چرخِ سرگردان نمود

می‌رُو و یک دم میاسا ، از رَوِش
کاین سفر ، در روح  جاویدان نمود

گر تو را افتاد ، یک ساعت درنگ
صد درنگ ، از عالمِ هجران نمود

همچو گویی گشت سرگردان ، مدام
هر‌که خود را ، مردِ این میدان نمود

خود در این میدان ، فرو شد ، هر که رفت
وانکه یک‌دم ماند ، هم حیران نمود

تا ابد ، در دَردِ این، عطّار را
ذرّه ذرّه ، کلبهٔ احزان نمود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:

آن دردِ آن نگار  ، ز عطّار چون گذشت

محسن منزه فرد در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد:

لطف کن ای رازدان رازگو

آنچ بازت صید کردش بازگو

در دنیای معنا هر از گاهی ما باید متوصل بشیم به کسانی که بوی شراب الهی رو میفهمن و یا محرم حق هستند و تا مست الله هستند ازشون لذت ببریم، مولانا همیشه با این شاه کارهاش زنده هست و از چند قرن پیش دست ما را گرفته و راه رو به ما نشون میده. 

امیر صفایی در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲:

درود . این دو بیت ۱۳و ۱۴ گمان میکنم جابه جایی در نگارش واژگان رخ داده اگر اینگونه نیست بفرمایید چگونه خوانده می شود.

در بخش اول

شه ای که جود 

و دوم 

دارارای و افریدون فر است.

سپاس 

افتخار خسروان فتح علی شه ای که جود

بی وجود دست تو همچون عرض بی جوهر است

پادشاهان را همی زین پیش گفتندی بمدح

کاین سکندر قدر و دارارای و افریدون فر است

برمک در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۸ دربارهٔ اثیر اخسیکتی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۴۱:

جانم  خردم دلم ندانم که چیم

مهران راد در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۶ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۱۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اورمزد » بخش ۱:

سپاسگزارم

اگر چنین معنی شود، پس باید "بُد گمان" بخوانیم نه " بَدگمان"

درست است؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵
                             
ظلمتِ خطِّ تو ، پیرامنِ رخسار گرفت،
یا رب از آهِ که ، این آینه ، زنگار گرفت

مِی بیاور ، که خبر می دهد ، از فصلِ بهار،
لطفِ آن سبزه ، که پیرامنِ گلزار گرفت

تُرکِ یغما سپَه اش ، از نگَهی ، هوش ام برد،
بنگر این طرفه ، که مست آمد و هشیار گرفت

تا تو را ، پادشهِ مصرِ ملاحت گفتند،
تهمتِ خوبیِ یوسف ، رهِ بازار گرفت

بویِ خونِ دلِ خُود می شنوم ، بادِ صبا،
رَه ، مگر در خَمِ آن طرّهء طرّار گرفت

فتنه ، از چشمِ تو ، ایمن نتوانست نشست،
جای ، در حلقه ی آن زلفِ زرِه سار گرفت

دیده شد ، تا دلِ سنگ آرَد اش ، از گریه به راه،
باز این ابرِ بهاری ، رَهِ کهسار گرفت

با وجود ات ، نکند میل به هستی ، "یغما" ،
خویش اغیار گرفت ، آنکه تو را یار گرفت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به ب دلارام دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:

کاملا صحیح می فرمایید اسباب آبروریزی است و غیر قابل استفاده.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۳
                             
صوفیان را ، دگر امروز ، نه های است و نه هویی،
آسمان ، باز همانا ، زده سنگی به سبویی

گر به دستی ، زده ام چاک ، گریبانِ سلامت،
نه ملامت کِشم از کرده ، توان کرد رفویی

بر سَر ام چون گذری ، دستهء گل ، بر سرِ خاری،
پا به چشم ام چُو نهی ، سروِ روان ، بر لبِ جویی

من که صد سلسله ، چون حلقه موئی بگسستم،
حلقهء سلسلهء زلفِ تو ام ، بست به مویی

زاهد اَر اهلِ بهشت است ، خدایا مفرستم،
جز به دوزخ چُو منی ، ظلم بوَد یارِ چُو اویی

زین همه شنعَتِ بیهوده ات ، ای شیخ ، چه حاصل،
رُو بدست آر ، چُو مردانِ خدا ، سیرت و خویی

ای خُوش آن دل ، که ز تُرکانِ پری چهر ، چُو "یغما" ،
نشود شیفتهء رنگی و آشفتهء مویی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۷۱
                             
گرچه دانم  ، رهِ عشقِ تو ، به سر می‌نرود،
می‌روم ، زان که دل ام ،  راهِ دگر می‌نرود

دل ام ، از صبحِ شبِ هجر ، چنان شد نُومید،
کِش به غفلت ، به زبان ، نامِ سحر می‌نرود

گفته‌ام از لبِ شیرینِ تو ، روزی سخنی،
همچنان از دهن ام ، طعمِ شکَر می‌نرود

دجله در عهدِ سرشک ام ، ورقِ نام بشُست،
 بحر چون مُوج زند ، نام شَمِر می‌نرود

گاه‌گاهی خُودی ای ناله به گوش اش برسان،
گرچه هرگز به تو ، امّیدِ اثر می‌نرود

دیده پُرآب ام از آن است ، که یک چشم زدن،
آفتابِ رخ اش ، از پیشِ نظر می‌نرود

چشمِ میگون تو را ، فتنه نخسبد هرگز،
مستی از خانهء خمّار ، به در می‌نرود

چه فسون کرد زلیخا ، که مَهِ کنعانی،
در ضمیر اش ، به غلط ، یادِ پدر می‌نرود

یاری از سویِ کَسان خواهم و گوید یعقوب،
این گمانی است ، که در حقِّ پسر می‌نرود

زاهد ، اَر پایهء "یغما"ت نه ، از جای مرُو ،
به مقامی که مسیحا شده ، خَر می‌نرود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

تا اشک گرمم از دم سردم فسرده شد

رضا مردانی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » دیباچه:

پشتِ دوتایِ فلک، راست شد از ...

پشت خمیده ی آسمان (آسمان هنگام نگاه کردن حالت خمیده دارد) راست شد وقتی روزگار فرزندی چون تو را به دنیا اورد .

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

کارم به تو فتاد ، ولیکن به تک  زدن

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲
          
یک حاجتم ، ز وصل ، میسّر نمی‌شود
یک حجّتم ،  ز عشق ، مقرّر نمی‌شود

کارَم به تو فتاد ، ولیکن به تک زدن
کاری چنین ، به پهلویِ لاغر نمی‌شود

زین شیوه آتشی ، که مرا در دل اوفتاد
اشکم عجب بوَد ، اگر اخگر نمی‌شود

تا ، اشکِ گرمم ، از دمِ سردم ، فسرده شد
زانگاه خشک گشت ،  عجب ، تر نمی‌شود

پا و سرَم ز دست شد و خونِ دل هنوز
از پای می درآیم و با سر نمی‌شود

نی نی ،  که خونِ دل به سر آمد ، ز رویِ من
از سیلِ اشکِ سرخ ، مزعفر نمی‌شود

چون بحر ، خوفِ موتِ نهنگِ فلک فتاد
بحری که ، سالکی ش شناور نمی‌شود

تن در دهم به قهر ، چو دانم ، که با فلک
یک کارَم از هزار ، میّسر نمی‌شود

صافی چه خواهم  ، از کفِ ساقیِّ چرخ ، از آنک
صافی نمی‌دهد ، که مکدّر نمی‌شود

از جای می‌بَرَد ، همه کَس را ، فلک ، ولی
هرگز ز جایِ خویش ، فراتر نمی‌شود

گر پی کند معاینه ،  اختر ، هزار را
عطّار ، یکدم از پیِ اختر نمی‌شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰
                 
چون تو جانانِ منی ، جان بی تو ، خرّم کی شود
چون تو در کَس ننگری ، کَس با تو ، همدم کِی شود

گر جمالِ جانفزایِ خویش ، بنمایی به ما
جانِ ما گر در فزاید ، حسنِ تو ، کم کِی شود

دل ز من بردیّ و پرسیدی ؛ که دل گم کرده‌ای
این چنین طرارّی ات ، با من ، مسلّم کی شود

عهد کردی ، تا منِ دل‌خسته را ، مرهم کنی
چون تو گویی یا کنی ، این عهد ، محکم کی شود

چون مرا ، د‌‌ل‌خستگی ، از آرزویِ رویِ تو ست
این چنین د‌‌ل‌خستگی ، زایل به مرهم ، کِی شود

غم از آن دارم ، که بی تو ، همچو حلقه بر در ام
تا تو از در ، در نیایی ، از دلم غم کِی شود

خلوتی می‌باید ام ، با تو ، زهی کارِ کمال
ذرّه‌ای ، هم‌خلوتِ خورشیدِ عالم ، کِی شود

نیستی عطّار مردِ او ، که هر تر دامنی
گر به میدان لاشه تازد ، رخشِ رستم کِی شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۱
                 
هر که ، صیدِ چون تو ، دلداری شود
عاجزی گردد، گرفتاری شود

هر که ، خارِ مژهٔ تو بنگرد
هر گلی ، در چشمِ او ، خاری شود

باز ، چون گلبرگِ رویِ تو بدید
بی‌شک اش ، هر خار ، گلزاری شود

شیرِ دل ، پیشِ نمکدانِ لب ات
چون به جان آید ، جگرخواری شود

گر ، لب ات در ابر خندد ، همچو برق
ابر تا محشر ، شکَرباری شود

در طوافِ نقطهٔ خال ات ، ز شوق
چرخِ سرگردان ، چو پرگاری شود

مس ، اگرچه زر تواند شد ، ولیک
وصفِ خطِّ تو ، چو بسیاری شود

پیشِ سرسبزیِّ خطّ ات، زاشتیاق
زر کند بدرود و زنگاری شود

سرفرازی کو ، سرِ زلفِِ تو دید
تا بجنبد ، سرنگونساری شود

مِیلِ زلفِ تو ، به ترسایی ست ، از آنک
گه چلیپا ، گاه زنّاری شود

گو بیا و مذهبِ زلفِ تو ، گیر
هر که می‌خواهد ، که دینداری شود

گر فروشی ، بر منِ غمکِش ، جهان
هر سرِ موی ام ، خریداری شود

هر که او ، دل‌زندهٔ عشقِ تو ، نیست
گر همه مُشک است ، مرداری شود

نیست آسان هیچ ، کارِ عشقِ تو
زان به تن بردن چو دشواری شود

پِی ، چو گم کردند ، کارِ عشق را
عاشقی کو ، کز پیِ کاری شود؟

عشق را ، هرگز نمانَد رونقی
هر کَسی ، گر صاحب‌اسراری شود

صدهزاران قطره ، گردد ناپدید
تا یکی زان، درِّ شَهواری شود

چون کَسی را بوی نبوَد ، زین حدیث
کِی شود ممکن ، که عطّاری شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹
                 
هر گدایی ، مردِ سلطان ، کِی شود
پشّه‌ای ، آخر ، سلیمان ، کِی شود

نی ، عجب آن است ، کین مردِ گدا
چون که سلطان نیست ، سلطان کِی شود

بس عجب کاری است ،  بس نادر رهی
این چو عینِ آن بوَد ، آن کی شود

گر بدین ، برهان کنی ، از من طلب
این سخن ، روشن ، به برهان کی شود

تا نگردی ، از وجودِ خود ، فنا
بر تو ، این دشوار ، آسان کی شود

گفتم اش ؛  فانی شُو و باقی تویی
هر دو ، یکسان نیست ، یکسان کی شود

گرچه هم دریایِ عمّان ، قطره‌ای است
قطره‌ای ، دریایِ عمّان کی شود

گر کَسی را ، دیده دریابین نشد
قطره‌بین باشد ، مسلمان کی شود

تا نگردد قطره و دریا یکی
سنگِ کفر ات ، لعلِ ایمان کی شود

جمله ، یک خورشید می‌بینم ، ولیک
می‌ندانم ، بر تو ، رخشان کی شود

هر که ، خورشیدِجمالِ او ، ندید
جان‌فشان ، بر رویِ جانان کی شود

صد هزاران مرد ، می‌بینم ، ز عشق
منتظر بنشسته ، تا جان کی شود

چند اَندایی به گِل  ، خورشید را
گِل ، بدین درگه ، نگهبان کی شود

از کفی گِل ، کان ، وجودِ آدم است
آن چنان خورشید ، پنهان کی شود

گر به کلّی ، برنگیری گِل ، ز راه
پای در گِل ، ره به پایان ، کی شود

نه چه می‌گویم ، تو مردِ این ، نه‌ای
هر صبی ، رستم به دستان کی شود

کی توانی شد ، تو ، مردِ این حدیث
هر مخنّث ، مردِ میدان کی شود

تا نباشد ، همچو موسی ، عاشقی
هر عصا در دست ، ثعبان کی شود

عمر ات ، ای عطّار ، تاوان کرده‌ای
بر تو ، آن خورشید ، تابان کی شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، یکشنبه ۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۸
                 
گر ، نسیمِ یوسف ام ، پیدا شود
هر که نابینا بوَد ، بینا شود

بس که ، پیراهن بدرّم ، تا مگر
بویی ، از پیراهن اش پیدا شود

گر برافتد برقع ، از پیشِ رخ اش
زاهدِ منکِر ، سرِ غوغا شود

ور برافشاند ، سرِ زلفِ دو تا
دل ز زلف اش ، کافری یکتا شود

هر دلی ، کز زلفِ او ، زنّار ساخت
بی‌شک ، آن دل ، مؤمنی حقّا شود

گر بیابد ، عقل ، بویِ زلفِ او
عقل ، از لایعقلی ، رسوا شود

از دو عالم ، فارغ آید ، تا ابد
هر که او ، مشغولِ این سودا شود

گر کَسی پرسد ، که پیشِ رویِ او
دل ، چرا شوریده و شیدا شود؟

تو جواب اش دِه ، که پیشِ آفتاب
ذرّه ، سرگردان و ناپروا شود

ای دل ، از دریا ، چرا تنها شدی
از چنین دریا ، کَسی تنها شود؟

هر که ، دور افتد ، ز جایِ خویشتن
می‌دود ، تا زودتر آنجا شود

ماهی ، از دریا ، چو بر خاک اوفتد
می‌تپد ، تا چون سویِ دریا شود

گر تو بنشینی ، به بیکاری ، مدام
کار ات ، ای غافل ، کجا زیبا شود؟

گر دلِ عطّار ، با دریا رسد
گوهری ، بی‌مثل و بی‌همتا شود

۱
۳۹
۴۰
۴۱
۴۲
۴۳
۵۷۲۵