بچه پری. در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » حضریات » غزلیات » شمارهٔ ۹۹:
از شدت زیبایی ناتوانم
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
مهرلولو: دندان
شکر: لب
یعنی لبش را گزید از خشم
عناب: لب
تبرزد: زبان (تبرزد یعنی نبات که استعاره از زبان به دلیل شیرینی می اورند)
عرب عامری.بتول در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی:
درود
در بیت ۶۶
زآوازه آن دو بلبل مست
هر بُلبُله ای که بود بشکست
از مفهوم بیت چنین بر می آید که: از آواز عشق آن دو بلبل زیبا،
مردم غمهای خود را فراموش کردند و شیشه های تمام شده شراب را شکستند.
طبق برخی رسوم، شیشه شراب شکستن،بعد از خوردن شراب، نشانه ادب و احترام بالا قائل شدن هست.هنوز در برخی از اقوام عرب، سنت شکستن فنجان قهوه، به نشانه احترام وجود دارد.
طبق لغتنامه دهخدا؛
بُلبُله: کوزه ای را گویند که نایزه ی آن جانب سرش باشد.
بَلبَله:سخنی که فهمیده نشود.
لذا با توجه به این توصیف ها؛
۱.خوانش بیت که در مصرع اول بلبل را داریم، در مصرع بعد، خوانش بصورت بُلبُل میشه،
۲.مراعات النظیر بین کلمات مست، بُلبُله،(شیشه شراب)، بشکست...
۳.تناسب معنای کلی بیت با بُلبُله...
در اینجا لغت بُلبُله درست می باشد و بَلبَله اشتباه درج شده است.
با تشکر
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
در پیری می عشق را بنوشم؟ فایده ندارد، قدحم شکسته باد
من کُرد نیستم که هنگام کوچ آخور بزنم (طاق بستن)
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
چه فایده این که برای عشق تدبیر پشت تدبیر کنم و خودم در این غم پیر کنم.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
بهار در اینجا شکوفه است.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
موم شمع
اگر خاموش باشد مرده است
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
سینه و ران گوسفند: قسمت خوب
گردن: قسمت بد گوسفند
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
مریم دوم منظور مریم مقدس است چون شیرین ارمنی است.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
پهلو کردن کنایه از دوری و پرهیز است.
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
من چیزهایی میدانم که جادوگران بابل نمی دانند
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰
ای ، آفتاب ، طفلی در سایهٔ جمال ات
شیر و شکَر مَزیده ، از چشمهٔ زلال اتهم هر دو کُون ، برقی ، از آفتابِ روی ات
هم نُه سپهر ، مرغی ، در دامِ زلف و خال اتبر باد داده دل را ، آوازهٔ فراق ات
در خواب کرده جان را ، افسانهٔ وصال اتعقلی که در حقیقت ، بیدارِ مطلق آمد
تا حشر ، مست خفته ، در خلوتِ خیال اتخورشید ، کآسمان را ، سَر رزمه میگشاید
یک تار مینسنجد ، در رزمه ی جمال اتتُرکِ فلک ، که هست او ، در هندویِ تو دایم
سر پا برهنه گردان ، در وادیِ کمال اتسیمرغِ مطلقی تو ، بر کوهِ قافِ قربت
پرورده هر دو گیتی ، در زیرِ پرّ و بال اتصفِّ قتالِ مردان ، صفهایِ مُژّه ی تو ست
صد قلب برشکسته ، در هر صفِ قتال اتعطّار شد چو مویی ، بی رویِ همچو روز ات
تا بو که راه یابد ، در زلفِ شب مثال ات
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱
ای بی نشانِ محض ، نشان از که جویم ات
گم گشت در تو ، هر دو جهان ، از که جویم اتتو گم نهایّ و گمشدهٔ تو من ام ، ولیک
نایافت ، یافت مینتوان ، از که جویم اتدل در فنایِ وحدت و جان در بقایِ صِرف
من ، گمشده در این دو میان ، از که جویم اتپیدا ، بسی بجُستم ات ، اما نیافتم
اکنون مرا بگو ، که نهان ، از که جویم اتچون در ره ات ، یقین و گمانی همی رود
ای برتر از یقین و گمان ، از که جویم اتدر بحرِ بی نهایتِ عشق ات ، چو قطرهای
گم شد نشانِ من ، به نشان از که جویم اتتا بو ، که بویی از تو بیابد ، دلَم چو جان
بیرون شد از زمان و مکان ، از که جویم اتدر جست و جویِ تو ، دلَم از پرده اوفتاد
ای در درونِ پردهٔ جان ، از که جویم اتعطّار ، اگرچه یافت به عینِ یقین ، تو را
ای بس عیان ، به عینِ عیان از که جویم ات
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲
ای ، چو چشمِ سوزنِ عیسی ، دهانَت
هست گویی ، رشتهٔ مریم ، میانَتچون دمِ عیسیزنی ، از چشمِ سوزن
چشمهٔ خورشید ، گردد جان فشانَتآنچه بر مریم ، ز راهِ آستین زد
میتوان یافت ، از هوایِ آستانَتماه ، کو از آسمان ، سازد زمینی
بر زمین سر مینهد ، از آسمانَتنقد صد دل بایدَم ، در هر زمانی
بر امیدِ صیدِ زلفِ دلستانَتگرچه غلطان است ، در پایِ تو زلفَت
هم سَری جز زلف نبوَد ، یک زمانَتگر سخن چون زهر گویی ، باک نبوَد
کان شکَر ، دایم بمانَد در دهانَتور سخن خوش گویی ، ای جان و جهانَم
بنده گردد بی سخن ، جان و جهانَتمن روا دارم ، که کامِ من برآید
ور فرو خواهد شدن ، جانم به جانَتنیست جز دستان چو زلفت ، هیچ کارَم
زانکه دیدم ، رویِ همچون گلسِتانَتگر به دستانی ، به دست آرَد فرید ات
دُر فشانَد در سخن ، همچون زبانَت
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳
ای مُشکِ ختا ، خطِ سیاهَت
خورشید ، دِرَم خریدِ ماهَتهرگز به خطا ، خطی نیفتاد
سر سبزتر از خطِ سیاهَتدر عالمِ حسن ، پادشاهی
جانِ همه عاشقان ، سپاهَتچون بنده شدند ، پادشاهانَت
مینتوان خواند ، پادشاهَتگردان گردان ، سپهرِ سرکَش
جویان جویان ، ز دیر گاهَتبر خاک ، از آن فتاد خورشید
تا ذرّه بوَد ، ز خاکِ راهَتچون چینِ قبا ، به هم درافتَند
عشّاق ، چو کژ نهی کلاهَتدر عشقِ تو ، زهد چون توان کرد
چون کَس نرسد ، به یک گناهَتبس آه ، که عاشقان ت کردند
دل نرم نشد ، ز هیچ آهَتهرگز نرسد ، ور آن همه آه
در هم بندی ، به بارگاهَتآن دم ، که ز پرده رخ نمایی
صد فتنه نشسته ، در پناهَتوانگه ، که ز لب ، شِکَر گشایی
صد خوزسِتان ، زکات خواهَتگر تو شکَری دهی ، به عطّار
این صدقه ، فتد به جایگاهَت
محسن عبدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:
چو ما را نیست پشمی در کلاهش: یعنی روی من غیرت ندارد و برایش مهم نیستم
کشیدم پشم در... : یعنی منم او را هیچ حساب میکنم.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱
چو تُرکِ سیم برَم ، صبحدم ز خواب درآمد
مرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمدبه صد شتاب ، برون رفت عقل ، جامه به دندان
چو دید دیده ، که آن بت ، به صد شتاب درآمدچو زلفِ او ، دل پُر تابِ من ، ببَرد به غارت
ز زلفِ او ، به دلِ من ، هزار تاب درآمدخراب گشتم و بیخود ، اگر چه باده نخوردَم
چو تُرکِ من ، ز سرِ بیخودی ، خراب درآمدنهاد شمع و شرابی ، که شیشه شعله زد ، از وی
چو باد خورد ، چو آتش ، به کارِ آب درآمدشراب و شاهد و شمعِ و من و ز گوشهٔ مجلس
همی نسیمِ گل و نورِ ماهتاب درآمدشکست توبهٔ سنگینَم ، آبگینه ، چنان خوش
کزان خوشی ، به دلِ من ، صد اضطراب درآمدچو توبهٔ منِ بی دل شکستی ، ای بتِ دلبر
نمک بدِه ز لبَت ، کز دلم کباب درآمدبیار باده و زلفَت گرِه مزن ، به ستیزه
که فتنه از گرهِ زلفِ تو ، ز خواب درآمدشراب نوش ، که از سرخیِ رخِ چو گلِ تو
هزار زردیِ خجلت ، به آفتاب درآمدکه مینماید عطّار را ، رهی ، که گریزد
که همچو سیل ، ز هر سو ، نبیدِ ناب درآمد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲
نگارَم ، دوش شوریده درآمد
چو زلفِ خود ، بشولیده درآمدعجایب بین ، که نورِ آفتابَم
به شب ، از روزنِ دیده درآمدچو زلفَش دید دل ، بگریخت ناگه
نهان ، از راهِ دزدیده درآمدمیان در بَست ، از زنّارِ زلفَش
به ترسایی، نترسیده درآمدچو شیخی ، خرقه پوشیده ، برون شد
چو رندی ، دُرد نوشیده درآمدردایِ زهد ، در صحرا بینداخت
لباسِ کفر پوشیده درآمدبه دل گفتم چه بود ات ، گفت ناگه
تَفی از جانِ شوریده درآمدمرا از من رهانید و به انصاف
فتوحی ، بس پسندیده درآمدجهان ، عطّار را داد و برون شد
چو بیرون شد ، جهان دیده درآمد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳
مستغرقی ، که از خود ، هرگز به سر نیامد
صد رَه بسوخت هر دَم ، دودی به در نیامدگفتم ؛ که رویِ او را ، روزی سپند سوزَم
زیرا که از چو من کَس ، کاری دگر نیامدچون نیک بنگرِستَم ، آن روی بود ، جمله
از رویِ او سپندی ، کَس را به سر نیامدجانان ، چو رخ نمودی ، هرجا که بود جانی
فانی شدند جمله ، وز کَس خبر نیامدآخر ، سپند باید ، بهرِ چنان جمالی
دردا ، که هیچ کَس را ، این کار برنیامدپیشِ تو محو گشتند ، اوّل قدم ، همه کَس
هرگز دوم قدم را ، یک راهبر نیامدچون گامِ اوّل از خود ، جمله شدند فانی
کَس را ، به گامِ دیگر ، رنجِ گذر نیامدما سایه و تو خورشید ، آری شگفت نبوَد
خورشید ، سایهای را ، گر در نظر نیامدکه سر نهاد روزی ، بر پایِ دردِ عشقَت؟
تا در رهَت ، چو گویی ، بی پا و سر نیامدکه گوشهٔ جگر خواند ، او ، از میانِ جانَت؟
تا از میانِ جانَش ، بویِ جگر نیامدچندان که برگشادَم ، بر دل ، درِ معانی
عطّار را ، از آن دَر ، جز دردسر نیامد
علی احمدی در ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۱: