گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » گفتار اندر داستان فرود سیاوش » بخش ۲۲ - شکستن پیمان و رزم سخت، گریز فریبرز، نیم‌کردن اختر کاویان و کشته شدن ریونیز:

 نبد پشه را روزگار گذر
ز بس گرز و تیغ و سنان و سپر

سوی راست با گیو گودرز بود
رد و موبد و مهتر مرز بود

بچپ اندرش اشکش تیزچنگ
که دریای خون راند هنگام جنگ
 یلان با فریبرز کاووس شاه
درفش از پس پشت در پیشگاه



برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ ایرانشان » کوش‌نامه » بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش:

 

من امروز با این سپاه آن کنم

که از آمدنشان پشیمان کنم

به فر فریدون و زور خدای

چنان برکنم بیخ ایشان ز جای

که کس نیز بر رزم ایرانیان

از آن پس به کینه نبندد میان

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۴ دربارهٔ ایرانشان » کوش‌نامه » بخش ۲۰۶ - رفتن قبادِ کاوه به کارزار کوش:

فسوس بسیار انست که  مرد دانایی چون ایرانشاه پارسی را اینهمه به عربی امیخته  با اینهمه  سخن او پر از نکته های اموزنده است و پارسی  پهلوی را بسیار نیک  میدانسته.
قباد برادر کارن است همان که در شاهنامه  گاه پیریش هنگامی که بارمان  از سپاه ایران. دلاور خواست و کسی  پاسخ نداد  با موی سپید  بیرون رفت و پاسخ داد 
از ان نامدارانش پاسخ نداد 
 مگر پیر گشته دلاور قباد
کشته شدن قباد از سوزناکترین تراژدیهای شاهنامه هست

نگر تا که با قارن رزمزن
چه گوید قباد اندر ان انجمن
بدان ای برادر که تن مرگ راست 
 سر رزمزن سودن ترگ راست

قارن به برادر میگوید


تویی مایه‌ور کدخدای سپاه

همی بر تو گردد همه رای شاه

بخون گر شود لعل، مویی سپید؛

شوند این دلیران همه ناامید

شکست اندرآید بدین رزم‌گاه

پر از درد گردد دل نیک‌خواه

نگه کن که با قارن رزم زن!

چه گوید قباد اندران انجمن:

«بدان ای برادر که تن مرگ راست

سر رزم زن سودن ترگ راست

ز گاه خجسته منوچهر باز

از امروز بودم تن اندر گداز

کسی زنده بر آسمان نگذرد

شکارست و مرگش همی بشکرد

یکی را برآید به شمشیر هوش

بدانگه که آید دو لشگر به جوش

تنش کرگس و شیر درنده راست

سرش نیزه و تیغ برنده راست

یکی را به بستر برآید زمان

همی رفت باید ز بن بی‌گمان

اگر من روم زین جهان فراخ

برادر به جایست با برز و شاخ

یکی دخمهٔ خسروانی کند

پس از رفتنم مهربانی کند

سرم را به کافور و مشک و گلاب

تنم را بدان جای جاوید خواب

سپار ای برادر تو پدرود باش

همیشه خرد تار و تو پود باش»

بگفت این و بگرفت نیزه به دست

به آوردگه رفت چون پیل مست

چنین گفت با رزم زن بارمان

که آورد پیشم سرت را زمان

ببایست ماندن که خود روزگار

همی کرد با جان تو کارزار

چنین گفت مر بارمان را قباد

که یکچند گیتی مرا داد داد

به جایی توان مرد کاید زمان

بیاید زمان یک زمان بی‌گمان

بگفت و برانگیخت شبدیز را

بداد آرمیدن دل تیز را

ز شبگیر تا سایه گسترد هور

همی این برآن آن برین کرد زور

به فرجام پیروز شد بارمان

به میدان جنگ اندر آمد دمان

یکی خشت زد بر سرین قباد

که بند کمرگاه او برگشاد

ز اسپ اندر آمد نگونسار سر

شد آن شیردل پیر سالار سر



 باری   


فریدون بیامد سپه بنگرید

گزیده سپاهی پسندیده دید

همی بر قباد آفرین کرد یاد

سپهبد زمین پیش او بوسه داد

وز آن جا سپه برگرفت و برفت

بنه بر نهاد و ره اندر گرفت

وز آن جا سوی کوش از ایرانیان

بپرداخت و بگشاد بند از میان

یکایگ به کوش آمد این آگهی

دل از رامش و کام کرد او تهی

سپه را طلب کرد و خواندش پگاه

چو مور و ملخ پیشش آمد سپاه

برآمدش چارصد هزاران سوار

دلیران دشت و گزینان کار

چنین گفت کوش از سر سروری

جهان را بگیرم بدین لشکری

از ایشان گزین کرد سیصد هزار

سوار هزبر افگن نامدار

درِ گنج بگشاد و روزی بداد

پذیره شد از شهر پیش قباد

ز کوش آگهی یافت وز لشکرش

ندیدند کس روی رفتن برش

همان جایگه کرد لشکر درنگ

بر آن دشت تا دشمن آمد به تنگ

چو کوش اندر آمد به دو روزه راه

سپهبد بیاراست یکسر سپاه

شب و روز هشیار بودن رواست

که بر راه دم‌کش یکی اژدهاست

برون کرد گردی ز کارآگهان

فرستاد نزدیک دشمن نهان

گرفتند و بردند نزدیک کوش

که این را به ره برگرفتیم دوش

همانا کز ایران سپاه آمده‌ست

که شوریده نزدیک شاه آمده‌ست

بدانست چون روی وی دید زرد

که جاسوس ایران سپاه است مرد

همی خواست تا بازگردد به راه

دهد آگهیشان ز ساز و سپاه

شما را که فرمودی بی‌روی کار

همه کار درویش دارید خوار

یکی مرد بیچاره کز گاهِ بام

بگردد ز بهر خورش تا به شام

نشان چیست کارآگهان را براین

تهی کرد نتوان ز مردم زمین

بدو گفت هر جا که خواهی بگرد

نیارد کست گفت کز راه گرد

تن مرد را تازه‌تر شد روان

نیایش نمود و برون شد دوان

به لشکرگه اندر بگشت و بدید

یکایک سلیح و سپه بنگرید

به دانش نگه کرد و برگشت زود

سپهدار را بازگفت آنچه بود

بگشتم، چو گشتم ز کُشتن یله

بدان سان که پایم شده‌ست آبله

سپاهش به دانش بدیدم همه

بس از رازشان بررسیدم همه

گزیده سپاهی‌ست افزون ز مور

بران تیغ و برگستوان‌ور ستور

بدین ساز و آرایش و دستگاه

ندیدیم لشکر به درگاه شاه

مگر آن که با قارن رزم‌زن

سوی روم رفتند از این انجمن

همین مایه بود و همین ساز بود

سپاهی که با آن سرافراز بود

چو این داستان کرد جاسوس یاد

همانگه بدانست فرّخ قباد

که جاسوس را زآن یله کرد کوش

بدان تا ببیند سپه را به هوش

همان ساز و آرایش چینیان

ببیند بگوید به ایرانیان

دل لشکری بشکند زین سخن

سپهبد چنین گفت با انجمن

که دانم که چندان نباشد سپاه

که ضحّاک را بود در رزم شاه

ببین تا فریدون فرّخ چه کرد

ز ضحّاک و لشکر برآورد گرد

من امروز با این سپاه آن کنم

که از آمدنشان پشیمان کنم

چنان برکنم بیخ ایشان ز جای

به فرّ فریدون و زور خدای

که کس نیز بر رزم ایرانیان

از آن پس به کینه نبندد میان

همانگه تنی چند را برنشاند

یلان سپه را همه پیش خواند

چنین گفت کاین دیوزاده ز چین

کشیده‌ست بر ما سپاهی گزین

چنان بینم اکنون که امشب پگاه

یکی کنده سازیم پیش سپاه

گرفته سر کنده جز چند جای

که باشد ره مردم و چارپای

که من بی‌گمانم که آن دیوزاد

شبیخون کند بر سپاه قباد

چو آن بار پیشین به نستوه کرد

دل شاه ایران پُر اندوه کرد

کنون زآن دلیری سپاه آورد

شبی لشکر کینه‌خواه آورد

بود کایزد دادفرمایِ داد

دهد مر مرا داد از آن دیوزاد

من اکنون فرستم فرستاده‌ای

جوانی هشیوار و آزاده‌ای

بدارم به گفتارشان روز چند

بدان تا شود کنده ژرف و بلند

شما راه دارید یکسر نگاه

نباید که آگه شود زآن سپاه

بزرگان بر او آفرین‌خوان شدند

وزآن دانش و رای شادان شدند

همان شب گرفتند بیراه و راه

یکی کنده کردند پیش سپاه

به پهنا و بالا ده اندر چهل

سرش راست کرده به خاشاک و گل

چنین بی‌گمان کرده هر جای راه

که بیگانه نشناختی جز سپاه

سپهبد فرستاد نزدیک کوش

سواری سراینده‌ای تیزهوش

ابراهیم احمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۱ - حکایت بقال و طوطی و روغن ریختن طوطی در دکان:

حکایتِ طوطی و بقال، قصۀ پرنده‌ای پر سر و صدا نیست؛ داستانِ من و شماست وقتی که اسیرِ جادوی ظاهر می‌شویم. مولانا در این ضیافتِ فلسفی، دستِ ما را می‌گیرد و به درون دکانِ وجودمان می‌برد. جایی که «بقال» همان نفسِ حسابگر و طماع ماست که برای از دست دادن یک شیشه «روغن» (منفعت دنیوی)، نطق و جانِ «طوطیِ» معنویتش را با خشم سلب می‌کند. چقدر از ما در زندگی روزمره، به خاطر یک باختِ مالی، یک رابطۀ نافرجام یا یک صندلیِ ناماندگار، گوهرِ آرامش و نطقِ الهی درونمان را کچل و لال کرده‌ایم؟ 

 

اوج شاهکارِ تاویلیِ این قصه در سه روز سکوتِ طوطی تلألؤ می‌یابد؛ هبوط به تاریکیِ حیرت، برای زایشی دوباره. اما امان از ترازوی شکسته‌ای به نام «قیاس»! طوطی به محض دیدن درویشِ کچل، قفلِ زبان می‌شکند و حقیقتِ بی‌انتهای او را تا سطحِ کچلیِ خودش پایین می‌کشد. مولانا با این تمثیلِ نمادین، بزرگ‌ترین اعتیادِ ذهنِ بشر یعنی «خود‌خدابینی» را جراحی می‌کند. ما جهان را آن‌گونه که هست نمی‌بینیم، آن‌گونه که «خودمان هستیم» می‌بینیم! وقتی رویِ دلِ ما به جای دوست، رو به منِ درونیِ خودمان باشد، معجزۀ موسی را سحر می‌پنداریم، نمازِ عاشق را ریا می‌بینیم و از زنبورِ عسل، توقعِ نیش داریم. 

 

حرف‌ها و کلمات، تنها کاسه‌هایی لرزان بر روی اقیانوسِ متلاطمِ معنا (ام‌الکتاب) هستند. مولانا به ما نهیب می‌زند که به جای چنگ زدن به ظرف، تشنۀ آب باشیم. در جهانی که پر از «ابلیس‌های آدم‌روی» و «شیرهای پشمینِ» تقلبی است، تنها راهِ نجات، بیدار کردن آن «محکِ درونی» است؛ حسی آسمانی که با تخریبِ بتِ بدن و خودخواهی، گنجِ جان را سرافراز می‌کند. این شعر، دعوت‌نامه‌ای است برای شکستن عینکِ قیاس و رسیدن به آن حیرتِ نابی که پایانش مَستی و غرقگی در آغوشِ دوست است.

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در هجاء نظامی:

دریغ شهر نشابور وباغ و بستانم
دریغ شهر بخارا و کوی ابکارم
دریغ شهر سمرقند و کوی خولیگان
که خواب ترکش آید به چشم بیدارم

برمک در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۹ در پاسخ به امیرحسین صباغی دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۳۴ - در هجاء نظامی:

در ان زمان همانگونه که نظامی عروضی گفته سه نظامی بودند یکی نظامی عروضی و دیگر نظامی گنجوی و دیگر همین که  سوزنی او را هجو میکند

نیما در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۸:

به خدا اگر بمیرم که دل از تو برنگیرم...

نیما در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۴:

نظر از تو برنگیرم همه عمر تا بمیرم...

محمد د در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:

علی دشتی در کتاب «قلمرو سعدی»:

«هل جزاء الاحسان الا الاحسان؟

سعدی نوع‌دوست و با مروت که «بنی‌آدم» را «اعضای یک‌پیکر» میگوید سزای نیکی را بدی میدهد!

آیا فقط برای اینکه احسان‌کننده جهودست؟ مگر جهود از خانوادهٔ همین نوع انسان نیست و از میان آنان آدم شریف و درست پیدا نمیشود و هر کس نام مسلمانی برخود نهاد از تمام معایب و شرور مبراست؟

البته این طرز فکر و اخلاق میان عوام متداولست که هر کس را که بر مذهب و دین آنها نیست مطلقاً بد بدانند ولی از سعدی که «تن آدمی را شریف» میگوید چنین جواب تلخی سزاوار و شایسته نیست، آنهم نسبت بکسی که به وی در خرید سرا نصیحت میدهد، مگر اینکه نصیحت جهود را حمل بر غرض فاسدی کرده و او را دروغگوئی دانسته باشد، ولی در حکایت کمترین اشاره‌ای بدین معنی نیست و مفهوم صریح و بی خدشهٔ آن اینست که جهود فقط برای اینکه جهود است غیر قابل اعتماد و ناشایستهٔ همجواریست.

ابراهیم احمدی در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

این غزل، کوبیدن بر طبلِ پایانِ تکالیفِ صوری و آغازِ سلطنتِ جذبه است. حافظ در این جلوه‌گری، با رمزگشایی از حلولِ عید، یک انقلابِ معرفت‌شناختی را رقم می‌زند. «تُرکِ فلک» در اصطلاحِ اهلِ شهود، همان شمشیرِ جلالِ حق است که خیمه و خرگاهِ عباداتِ مصلحت‌آمیز و «خوانِ روزه» را غارت می‌کند تا انسان را از زندانِ خودپرستی به ساحتِ خداپرستی بکشاند. هلالِ عید، ابزارِ تقویم نیست؛ بریدگیِ مدورِ جامی است که پیرِ میکده بر فرازِ آفاق نگاه داشته تا سالک بداند زمانِ فنایِ فی‌الله و مَستیِ توحیدی فرا رسیده است. 


 
در این سفرِ تاویلی، اعمالِ ظاهری زمانی مقبولِ درگاهِ احدیت می‌شوند که در کوره‌ی عشق ذوب شده باشند؛ چرا که ثوابِ حقیقی، ریختنِ انانیت بر خاکِ میکده است. خرابات، مقامِ خراب شدنِ عقلِ جزوی و عمارتِ باستانیِ لاهوت است که روح، پس از هبوطِ تلخ، آرزوی بازگشت به آن را دارد. حافظ رندانه بزرگ‌ترین پارادوکس فلسفی جهان را حل می‌کند: خریدنِ باده‌ی لعل‌فامِ معرفت به بهایِ جوهرِ عقل! عقلی که تا دیروز چراغِ راهِ معاش بود، امروز در ترازوی سودایِ ازلی، خسی است که باید در آتشِ شیدایی سوخته شود. 


 
نماز در این مذهب، طهارتی با آب و خاک ندارد؛ محرابش ابرویِ جانان در ساحتِ کشف و شهود است و وضویش با خونِ جگر؛ یعنی شهادتِ نفسانی و رهایی از ما‌سوی‌الله. حافظ با چشمِ «بصارتِ» پیرِ کاردیده، پرده از نفاقِ شیخِ عُجب‌زده و واعظِ صنعت‌گر برمی‌دارد تا نشان دهد دین‌داریِ کالبدی بدونِ سوزِ دل، سرابی بیش نیست. این غزل، سرودِ رهایی روح و بازگشتِ شکوهمند انسان به وطنِ اصلیِ خویش است؛ آن‌جا که حدیثِ عشق، بی‌واسطه از لبِ معشوق جاری می‌شود.

محمد د در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰:

نقد علی دشتی در کتاب «قلمرو سعدی» بر این حکایت:

«اولاً این حکایت بهتر بود در باب اول گلستان که در سیرت پادشاهان است قرار گیرد، نه در باب سوم که «در فضیلت قناعت» است. زیرا سیرت پادشاهی را نشان می‌دهد که چشم به مال رعیت دوخته است. علاوه، فضیلت قناعت که عبارت از رضایت شخص است بدانچه دارد، غیر از مقاومت در برابر جور و امتناع از دادن مال خویش است به دیگری.

ثانیاً این حکایت نموداریست از جور پادشاهی و اگر توبیخی و نکوهشی از خامه سعدی جاری شود، باید متوجه سلطان جائر گردد نه گدای خسیس. خلق نکوهیده گدای خسیس به خود او زیان میرساند نه به دیگری و به قول سعدی برخویشتن نمی بخشاید اما عمل شاه، جوریست مسلم و ظلمیست آشکار. روش حکایت طوریست که گوئی حق با شاه متعدیست و مرد خسیس مستحق این بیداد.

ثالثاً ـ دو بیت اخیر ابداً منطبق با مفهوم حکایت نیست و مثل همیشه مضمون آن صحیح و حتی قابل آنست که ضرب المثل گردد: کسی که بر خود رحم نمیکند دیگری چرا به او رحم کند، شخصی که نمیخورد و زر می‌اندوزد، دیگری نباید به او چیزی بدهد؛ اما دیگر حق ندارد اندوخته او را بگیرد. هیچ قانون شرعی و عرفی و اخلاقی مجوزی برای گرفتن مال او به دست نمی‌دهد. سزای چنین شخصی همان محرومیتی است که در آن فروافتاده و نمی‌تواند مال خود را صرف حوائج زندگی کند.
رابعاً - این عمل از طرف پادشاه کشور که وظیفه دار عدالت و امنیت و حراست هستی رعایاست، بیش از راهزنی قبح دارد.

این حکایت فقط از یک حیث قابل ذکر و عبرت انگیزست که وضع اجتماعی عصری را نشان می‌دهد و مطلق‌العنانی امرای جور و اعتساف را می‌نمایاند و البته از سعدی سزاوار بود که در تنظیم حکایت جور و اعتساف شاه سزاوار نکوهش گردد نه پسندیده و یا لااقل قابل گذشت، نه خست مرد لئیم هدف انتقاد شود. اینگونه مطالب متناقض که در گلستان کم نیست مرا درین فرض استوار میکند که نباید آن را در عداد کتابهای تربیتی آورد بلکه صورت مکتوبیست از مطالب پراکنده‌ای که سعدی خوانده یا شنیده و یا ملاحظاتی که در طی زندگانی و سیر در آفاق و انفس به وی دست داده است.

سعدی در بوستان و گلستان و قصاید خود سیمای خردمند دنیا دیده‌ای را دارد که در فکر سلامت جامعه است و می‌خواهد مردم را به شاهراه صلاح و حسن اخلاق راهنمون شود. از این رو از حکایتهای گلستان نباید صحت تاریخی انتظار داشت و حتی رشته اندیشه‌ای خاص و معین، آنها را به هم نپیوسته؛ ملاحظه و تأمل، نکته های اخلاقی و اجتماعی و فکاهی، روایت و افسانه و مسموعات با هم مخلوط شده است ولی بر خلاف انتظار گاهی در گلستان به مطالب خلاف اخلاق و حتی مخالف مروت و انصاف که هدف خود سعدیست بر می‌خوریم.»

دکتر صحافیان در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:

گرچه با دلی زخم‌دیده از عشق پیر و ناتوان شده‌ام، اما هر گاه چهره دل‌گشایت را یاد می‌کنم جوان می‌شوم(حال خوش یار، سرمستی و جوانی آور است)
۲- شکرگزار خداوندم که هر چه از او خواستم با همت(خواست، کوشش و‌ دعا)و رسیدن به نهایت خواسته خود، کام‌روا شدم.
۳- ای شاخه گل جوان(ایهام به پادشاه و شعر مدحی با توجه به تاکید آخر بیت مبنی بر شهرت در سایه او) میوه پادشاهی بچین که من در سایه تو بلبل خوش آواز جهانم.
۴- ابتدا از همه جهات وجودم بی‌خبر بودم(بالا و پایین عمده شش جهت است) اما در مکتب غم عشقت آگاه و نکته‌دان شدم(اهمیت غم عشق که آورنده حال خوش است: پیران ماوراءالنهر گفته‌اند: شرک را منزل بطر است و ایمان را منزل حزن، اندوه حصاری است از حمایت حق مر بنده را از بلاها. اسرارالتوحید، ۲۹۰- یکی از پیران فراآفتاب آنگاه که فروخواست شد، همی‌گفت: امروز بر هیچ اندوهگنی تافتی؟ بر هر چیزی زکات است و زکات عقل درازی اندوه بود.ترجمه رساله قشیریه، ۲۱۰)
۵- سرنوشت ازلی به خرابات معانی می‌کشاندم،گرچه به گونه‌های مختلف دیگر(چون علم و تقوا) روی آورده باشم(خانلری: چندان)
۶- آری از روزی که در خرابات، ساکن کوی پیر مغان شدم در نور و معنا به رویم باز شد(خانلری: زان روز)
۷- و پس از آن در شاه‌راه پادشاهی جاودانه(شهرت همیشگی حافظ)، بر تخت اقبال نشستم و با جام شراب(غزلیات)دوستان را کامروا می‌کنم.
۸- از وقتی آشوب چشم زیبایت مرا فراگرفت از بدی فتنه آخرالزمان ایمن شدم.(تضاد رایج بین عشق و زهد، فتنه آخرالزمان چیزی که اهل زهد نگران آن هستند و عشق ایمنی دهنده در هر حال)
۹- من از گذشت زمان پیر نشده‌ام. یار از بی‌وفایی چون عمر شنابان می‌گذرد و فرصت دیدار برایم نمی‌گذارد.
۱۰-معشوق، دیشب مژده عنایت و توجه داد و گفت: حافظ برگرد من بخشش گناهت(در برابر خداوند یا پادشاه یا معشوق) را ضامن شده‌ام.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

محمد د در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۴:

نقد علی دشتی در کتاب «قلمرو سعدی» بر این حکایت:

اولاً - فواید خاموشی در مواقعی خوب نشان داده میشود که از سخن گفتن زیانی حاصل شود. خاموشی این «عالم معتبر» از عجزست نه برای اجتناب از شر. برعکس، بنابر رأی خود سعدی (در باب هشتم گلستان) وظیفه عالم سخن گفتن است نه خاموشی:-

«عالم نشاید که سفاهت از عامی بحلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد، هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.»

این عالم اگر عالم و «عالمی معتبر» بود باید دست از ملحد برندارد، تا بمفاد «فلیهلک من هلک عن بینه و لیحیی من حی عن بینه» او را مجاب کند. مخصوصا که بقول خود «عالم معتبر» علم او قرآنست و حدیث و گفتار بزرگان، زیرا ملاحده نیز بهمان قرآن و حدیث و گفتار بزرگان دست میزدند.

 

ثانیاً ازین عالم معتبر باید پرسید که علم خود را بقرآن و حدیث و گفتار بزرگان از کجا آورده است؟ علم بقرآن و حدیث، اگر متکی به عقل نباشد همین رو سیاهی را ببار میآورد که ایشان ببار آورده اند و سعدی بزرگوار که اسیر معتقدات مذهبی است پا روی انصاف گذاشته و نقص علم او را جزء محامد وی آورده و آنرا از فوائد خاموشی میگوید زیرا بدیهیست که اعتقاد به توحید باید متکی بدلایل عقلی باشد تا بالملازمه و پس از اعتقاد به نبوت عامه و خاصه (آنهم بقرائن عقلی) قرآن و حدیث، حجت شخص شود.

 

ثالثاً- لازم نبود سعدی شیرین بیان و فصیح که جدل ناپذیرترین خصوصیت و مزیت او فصاحت و سلامت انشاست جای یکی از اجزاء جمله را تغییر دهد، فقط برای اینکه جمله ناهنجار «لعنهم الله علیحده» سجع جمله «یکی از ملاحده» قرار گیرد و بر خلاف فکر اساسی خود که «بنی آدم» را اعضاء یکدیگر میگوید بفرقه ای لعن فرستد که گناهی جز این ندارند که در امور مذهبی طوری دیگر فکر میکنند و با سعدی در یک طریقت مذهبی نیستند.»

فرهاد در ‫۱ ماه قبل، شنبه ۴ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ رهی معیری » ترانه‌ها و نغمه‌ها » شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی:

درود بر عزیزان.

غم دل رو با حریف میگن یا با حبیب؟ 

گردآفرید در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۹ در پاسخ به عبدالرضا جعفری دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند:

کرد در ادبیات پارسی به معنای چادرنشین-دشت‌نشین-شبان است. نمونه‌های بسیاری هم داره هم فردوسی هم جامی هم سعدی هم اسعد گرگانی ابن یمین نظامی و ... بکار بردن. 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

این غزل در دوران حکومت امیر مبارزالدین سروده شده و منظور خواجه از آصف، جلال‌الدین تورانشاه نیست؛ چراکه در آن دوران تورانشاه هنوز وزیر نشده بود. منظور از آصف همان برهان‌الدین فتح‌الله است که در غزل پیش از این هم وی را مدح کرده بود.

خاک پای حافظ در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

بانو روفیا سالهاست دنبالتون میگردم بزرگوار لطفااااا یه پیام تو تلگرام بمن بدیدalief1359

 

لطفاااااا

خاک پای حافظ در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۳ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

بانو روفیا لطفا تو تلگرام یه پیام به من بدهید...سالهاست بدنبال شما میگردم بزرگ @alief1359 خوااااهش میکنم

ابراهیم احمدی در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵:

بلبلی بی‌دل نوایی می‌زند / بادپیمایی هوایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «بلبل بی‌دل» نماد سالک عاشق یا خودِ شاعر است که دل از دست داده و از سرِ درد، نغمه‌سرایی می‌کند. «بادپیمایی» کنایه از کار بیهوده کردن یا در طلب امرِ دست‌نیافتنی بودن است.
  تحلیل فلسفی و تاویلی: از دیدگاه فلسفه اشراق، روح انسان در این جهان مادی غریب است (غربت غربی). نغمه‌سرایی بلبل، فریاد شوق و در عین حال ناله تنهایی روح در قفس تن است. سالک از دید اهل دنیا، «بادپیما» (بی‌کار و سرگردان) به نظر می‌رسد، چرا که همّت او معطوف به «هوا» (عالم بالا و تجرد) است، نه مادیات زمین.

 

کس نمی‌بینم ز بیرون سرای / و اندرونم مرحبایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «سرای» نماد وجود انسان یا دل سالک است. بیرون سرای، کنایه از جهان حواس پنج‌گانه و خلق است. «مرحبا زدن» نمادِ سروش غیبی، الهام، و خطابات الهی است.
  تحلیل تاویلی: این بیت به مقام «خلوت و عزلت» و تجرد روح اشاره دارد. سالک ارتباط خود را با کثرات جهان بیرون قطع کرده است. در این حال، پنجره‌های ملکوت به درون دل او گشوده می‌شوند و حق‌تعالی یا پیرِ درون، او را خوش‌آمد (مرحبا) می‌گوید. این تجربه، کاملاً شخصی و شهودی (Intuitive) است و غیراهلِ دل کسی از آن باخبر نیست.

 

آتشی دارم که می‌سوزد وجود / چون بر او بادِ صبایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «آتشی که وجود را می‌سوزد»، همان عشق سوزان الهی (جذبه) است که تمام هستیِ مجازی و انانیت (منیت) سالک را خاکستر می‌کند. «باد صبا» در ادبیات عرفانی نماد نفخات رحمانی و بشارت‌های غیبی است.
  تحلیل فلسفی و تاویلی: این بیت بیانگر پارادوکسِ شریف عرفانی است؛ باد معمولاً آتش را خاموش می‌کند یا اگر تند باشد آن را می‌پراکند، اما باد صبا (لطف حق) آتش عشق درون را تیزتر می‌کند. از نظر فلسفی، این سوزاندن وجود، همان مقام «فنا» است؛ یعنی تبدیل وجود امکانی و مجازی سالک به وجود حقیقی حقانی.

 

گرچه دریا را نمی‌بیند کنار / غرقه‌حالی دست و پایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «دریا» نماد ذات بی‌کران الهی یا تجلیات نامتناهی عشق است. «غرقه‌حال» سالکی است که در مقام استغراق و حیرت فرو رفته است.
  تحلیل فلسفی و تاویلی: سالک می‌داند که ذات حق لایتناهی است و عقل محدود او هرگز به «کنار» (انتهای) این دریا نمی‌رسد (مقام حیرت فلسفی و عرفانی). با این حال، او دست و پا می‌زند؛ این دست و پا زدن، نماد کوششِ عاشقانه و تسلیم نشدن است، هرچند که بداند وصال کامل ذات ممکن نیست. این بیت توصیف‌کننده پویایی مأیوسانه اما عاشقانه سالک است.

 

فتنه‌ای بر بام باشد تا یکی / سر به دیوارِ سرایی می‌زند
در روزگار گذشته، وقتی شورش، آشوب یا اتفاق فوق‌العاده‌ای (مثل آمدن یک معشوق زیبارو یا شعبده‌باز) رخ می‌داد، مردم برای تماشا روی بام‌ها می‌رفتند و ولوله به پا می‌شد.
سعدی می‌گوید: آن بالا بر روی بام، «فتنه» (آشوب/معشوق فتنه‌گر) ایستاده است و جلوه‌گری می‌کند؛ در نتیجه این جلوه‌گری و شلوغی، یک نفر این پایین (در کوچه) دستپاچه، حیران و سراسیمه شده و از سرِ بی‌خودی و شیدایی، سرش به دیوار خانه می‌خورد.
۲. تاویل عرفانی و فلسفی (سطح عمیق)
• فتنه بر بام: نماد تجلی آشکار جمال الهی در عالم هستی است. حق‌تعالی خود را بر تارک جهان نشان داده و زیبایی‌اش را عیان کرده است.
• تا یکی سر به دیوار سرایی می‌زند: «یکی» همان سالک عاشق یا انسانِ حیران است. «سر به دیوار سرایی زدن» نماد دو مفهوم است:
    1. حیرت و سرگشتگی شدید (بی‌خودی): عاشق با دیدن جمال معشوق چنان مبهوت و مَست می‌شود که راه را از چاه بازنمی‌شناسد و مثل آدم‌های نابینا یا مجنون، سرش به دیوارها می‌خورد.
    2. احساس بن‌بست در عالم ماده: سالک وقتی تجلی عالم بالا (بام) را می‌بیند، طاقت ماندن در این دنیا (خانه مادی) را ندارد؛ او می‌خواهد پرواز کند اما به در و دیوارِ قفسِ تن و این جهان مادی برخورد می‌کند و اسیر محدودیت‌هاست.

 

آشنایان را جراحت مرهمست / زان که شمشیر، آشنایی می‌زند
حیف باشد دست او در خون من / پادشاهی با گدایی می‌زند
بنده‌ام گر بی‌گناهی می‌کشد / راضیم گر بی خطایی می‌زند
شکر نعمت می‌کنم گر خلعتی / می‌فرستد یا قفایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «شمشیر»، «زخم»، «خون ریختن» و «قفا زدن» همگی نماد ابتلاآت، بلایا و تجلیات جلالی حق هستند. «خلعت» نماد تجلیات جمالی (لطف و پاداش) است.
  تحلیل فلسفی و تاویلی: این ابیات اوج «مقام رضا» و «تسلیم مطلق» در عرفان است. از دیدگاه توحید افعالی، سالک همه چیز (چه رنج و چه لذت) را از جانب یک منبع می‌بیند.
  شمشیر معشوق عین مرهم است چون تعلقات مادی را قطع می‌کند.
     سالک مقتولِ حق شدن را افتخار می‌داند (حیف است پادشاه با گدایی چون من همنشین شود، حتی به قیمت کشتن من!).
     ثنویت (دوگانه دیدنِ لطف و قهر) در اینجا کاملاً از بین رفته است؛ خیرِ مطلق (خدا) هر چه کند خیر است، خواه خلعتی از نور باشد، خواه سیلی و تازیانه‌ِ ستم (به ظاهر).

 

ناپسندیده‌ست پیش اهل رای / هر که بعد از عشق رایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «اهل رای» در اینجا به معنی صاحبان عقل جزئی و مصلحت‌بین نیست، بلکه منظور عاقلانِ واصل و عارفان راستین است. «رای زدن» یعنی تدبیر و چاره‌اندیشی عقلانی.
  تحلیل فلسفی و تاویلی: این بیت به تقابل سنتی عقل و عشق اشاره دارد. از نظر فلسفه عرفانی، عقل تا پشت درِ بارگاه عشق راهنماست، اما وقتی عشق آمد، عقلِ تدبیرگر باید معزول شود. کسی که وارد ساحت عشق حقیقی شده اما هنوز می‌خواهد با عقل مادی خود چاره‌اندیشی و عافیت‌طلبی کند، از نظر اهل معرفت مطرود است. عشق، کلّیت وجود را می‌طلبد نه تدبیرهای نیم‌بند را.

 

محتسب گو چنگ میخواران بسوز / مطرب ما خوش به تایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «محتسب» نماد شریعت ظاهری، عقل قشری و قضاوت‌های بیرونی است. «چنگ» و «مطرب» نماد ساز و آواز ازلی، وجد و سماع روحانی درون عارف است. «تا» (تار) نماد اصل و ریشه نغمه غیبی است.
  تحلیل تاویلی: سعدی تقابل ظاهر و باطن را نشان می‌دهد. محتسبِ قشری می‌تواند سازهای ظاهری را بشکند و بسوزاند، اما او هرگز نمی‌تواند به موسیقی باطنی و سرّی درون عارف (که متصل به نغمه الست است) دستبرد بزند. مطرب درون سالک با تک‌تاری غیبی، خوش‌ترین نغمه‌ها را می‌نوازد که گوش نامحرمان از شنیدن آن کر است.

 

دود از آتش می‌رود خون از قتیل / سعدی این دم هم ز جایی می‌زند
  معنی نمادین و عرفانی: «دود» معلول آتش است و «خون» معلول شمشیر. «دم زدن» هم به معنی نفس کشیدن و هم به معنی سخن گفتن و شعر سرودن است.
  تحلیل فلسفی و تاویلی (اصل علّیت در عرفان): سعدی در بیت آخر به منشأ شعر خود اشاره می‌کند. همانطور که بالا رفتن دود بدون آتش محال است و ریختن خون بدون جراحت ممکن نیست، سخن گفتنِ عاشقانه و پر سوزِ سعدی نیز خودبخودی و از روی تفنن نیست. این کلمات (دم) از «جایی» (عالم غیب، نَفَسِ رحمانی، یا دلِ سوخته از عشق معشوق) نشات می‌گیرد. سعدی خود را تنها یک مجرا و واسطه می‌داند که اثرِ آن آتشِ درونی را بازتاب می‌دهد.

سناتور سنتور در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم

من لافِ عقل می‌ زنم ، این کار کِی کنم

حضرت حافظ

یکی از عقل می‌ لافد ، یکی طامات می‌ بافد

بیا کاین داوری‌ ها را به پیشِ داور اندازیم

حضرت حافظ

نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون

که هر کجا خبری هست ادعایی نیست

فاضل نظری

۱
…
۳۸
۳۹
۴۰
۴۱
۴۲
…
۵۸۴۰