گنجور

حاشیه‌ها

عرب عامری.بتول در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۹ - در احوال لیلی:

درود

در بیت ۶۶

زآوازه آن دو بلبل مست

هر بُلبُله ای که بود بشکست

از مفهوم بیت چنین بر می آید که: از آواز عشق آن دو بلبل زیبا، 

مردم غم‌های خود را فراموش کردند و شیشه های تمام شده شراب را شکستند.

طبق برخی رسوم، شیشه شراب شکستن،بعد از خوردن شراب، نشانه ادب و احترام بالا قائل شدن هست.هنوز در برخی از اقوام عرب، سنت شکستن فنجان قهوه، به نشانه احترام وجود دارد.

طبق لغتنامه دهخدا؛

بُلبُله: کوزه ای را گویند که نایزه ی آن جانب سرش باشد.

بَلبَله:سخنی که فهمیده نشود.

لذا با توجه به این توصیف ها؛

۱.خوانش بیت که در مصرع اول بلبل را داریم، در مصرع بعد، خوانش بصورت بُلبُل میشه،

۲.مراعات النظیر بین کلمات مست، بُلبُله،(شیشه شراب)، بشکست...

۳.تناسب معنای کلی بیت با بُلبُله...

در اینجا لغت بُلبُله درست می باشد و بَلبَله اشتباه درج شده است.

با تشکر

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

به پیری مِی خورم؟ بادم قدح ...

در پیری می عشق را بنوشم؟ فایده ندارد، قدحم شکسته باد

من کُرد نیستم که هنگام کوچ آخور بزنم (طاق بستن)

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

چه تدبیر از پی تدبیر کردن ...

چه فایده این که برای عشق تدبیر پشت تدبیر کنم و خودم در این غم پیر کنم.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۰ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

بهاری را که بر خاکش فشانی از ...

بهار در اینجا شکوفه است.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

چنین تا کی چو موم افسرده باشم ...

موم شمع

اگر خاموش باشد مرده است

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

همه ساله نباشد سینه بر دست به ...

سینه و ران گوسفند: قسمت خوب

گردن: قسمت بد گوسفند

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

و گر مریم درخت قند گشته است ...

مریم دوم منظور مریم مقدس است چون شیرین ارمنی است.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

بِهْ اَر پهلو کند زین نرگس ...

پهلو کردن کنایه از دوری و پرهیز است.

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

اگر هوش مرا در دل ندانند من ...

من چیزهایی میدانم که جادوگران بابل نمی دانند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰
                         
ای ، آفتاب ، طفلی در سایهٔ جمال ات
شیر و شکَر مَزیده ، از چشمهٔ زلال ات

هم هر دو کُون ، برقی ، از آفتابِ روی ات
هم نُه سپهر ، مرغی ، در دامِ زلف و خال ات

بر باد داده دل را ، آوازهٔ فراق ات
در خواب کرده جان را ، افسانهٔ وصال ات

عقلی که در حقیقت ، بیدارِ مطلق آمد
تا حشر ، مست خفته ، در خلوتِ خیال ات

خورشید ، کآسمان را ، سَر رزمه  می‌گشاید
یک تار می‌نسنجد ، در رزمه ی جمال ات

تُرکِ فلک ، که هست او ، در هندویِ تو دایم
سر پا برهنه گردان ، در وادیِ کمال ات

سیمرغِ مطلقی تو ، بر کوهِ قافِ قربت
پرورده هر دو گیتی ، در زیرِ پرّ و بال ات

صفِّ قتالِ مردان ، صف‌هایِ مُژّه ی تو ست
صد قلب برشکسته ، در هر صفِ قتال ات

عطّار شد چو مویی ، بی رویِ همچو روز ات
تا بو که راه یابد ، در زلفِ شب مثال ات

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۱
      
ای بی نشانِ محض ، نشان از که جویم ات
گم گشت در تو ، هر دو جهان ، از که جویم ات

تو گم نه‌ایّ و گمشدهٔ تو من ام ، ولیک
نایافت ،  یافت می‌نتوان ، از که جویم ات

دل در فنایِ وحدت و جان در بقایِ صِرف
من ، گمشده در این دو میان ، از که جویم ات

پیدا ، بسی بجُستم ات ، اما نیافتم
اکنون مرا بگو ، که نهان ، از که جویم ات

چون در ره ات ، یقین و گمانی همی رود
ای برتر از یقین و گمان ، از که جویم ات

در بحرِ بی نهایتِ عشق ات ، چو قطره‌ای
گم شد نشانِ من ،  به نشان از که جویم ات

تا بو ، که بویی از تو بیابد ، دلَم چو جان
بیرون شد از زمان و مکان ، از که جویم ات

در جست و جویِ تو ، دلَم از پرده اوفتاد
ای در درونِ پردهٔ جان ، از که جویم ات

عطّار ، اگرچه یافت به عینِ یقین ، تو را
ای بس عیان ، به عینِ عیان  از که جویم ات

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲
                         
ای ، چو چشمِ سوزنِ عیسی ، دهانَت
هست گویی ، رشتهٔ مریم ، میانَت

چون دمِ عیسی‌زنی ، از چشمِ سوزن
چشمهٔ خورشید ، گردد جان فشانَت

آنچه بر مریم ، ز راهِ آستین زد
می‌توان یافت ، از هوایِ آستانَت

ماه ، کو از آسمان ، سازد زمینی
بر زمین سر می‌نهد ، از آسمانَت

نقد صد دل بایدَم ، در هر زمانی
بر امیدِ صیدِ زلفِ دلستانَت

گرچه غلطان است ، در پایِ تو زلفَت
هم سَری جز زلف نبوَد ، یک زمانَت 

گر سخن چون زهر گویی ، باک نبوَد
کان شکَر ، دایم بمانَد در دهانَت

ور سخن خوش گویی ، ای جان و جهانَم
بنده گردد بی سخن ، جان و جهانَت

من روا دارم ، که کامِ من برآید
ور فرو خواهد شدن ، جانم به جانَت

نیست جز دستان چو زلفت ،  هیچ کارَم
زانکه دیدم ، رویِ همچون گلسِتانَت

گر به دستانی ، به دست آرَد فرید ات
دُر فشانَد در سخن ، همچون زبانَت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۳
                         
ای مُشکِ ختا  ، خطِ سیاهَت
خورشید ، دِرَم خریدِ ماهَت

هرگز به خطا ، خطی نیفتاد
سر سبزتر از خطِ سیاهَت

در عالمِ حسن ، پادشاهی
جانِ همه عاشقان ، سپاهَت

چون بنده شدند ، پادشاهانَت
می‌نتوان خواند ، پادشاهَت

گردان گردان ، سپهرِ سرکَش
جویان جویان ، ز دیر گاهَت

بر خاک ، از آن فتاد خورشید
تا ذرّه بوَد ، ز خاکِ راهَت

چون چینِ قبا ، به هم درافتَند
عشّاق ، چو کژ نهی کلاهَت

در عشقِ تو ، زهد چون توان کرد
چون کَس نرسد ، به یک گناهَت

بس آه  ، که عاشقان ت کردند
دل نرم نشد ، ز هیچ آهَت

هرگز نرسد ، ور آن همه آه
در هم بندی ، به بارگاهَت

آن دم ، که ز پرده رخ نمایی
صد فتنه نشسته ، در پناهَت

وانگه ، که ز لب ، شِکَر  گشایی
صد خوزسِتان ، زکات خواهَت

گر تو شکَری دهی ، به عطّار
این صدقه ، فتد به جایگاهَت

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

چو ما را نیست پشمی در کلاهش ...

چو ما را نیست پشمی در کلاهش: یعنی روی من غیرت ندارد و برایش مهم نیستم

کشیدم پشم در... : یعنی منم او را هیچ حساب میکنم.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۱
                 
چو تُرکِ سیم برَم ، صبحدم ز خواب درآمد
مرا ز خواب برانگیخت و با شراب درآمد

به صد شتاب ، برون رفت عقل ، جامه به دندان
چو دید دیده ، که آن بت ، به صد شتاب درآمد

چو زلفِ او ، دل پُر تابِ من ، ببَرد به غارت
ز زلفِ او ، به دلِ من ، هزار تاب درآمد

خراب گشتم و بیخود ، اگر چه باده نخوردَم
چو تُرکِ من ، ز سرِ بیخودی ، خراب درآمد

نهاد شمع و شرابی ، که شیشه شعله زد ، از وی
چو باد خورد ، چو آتش ، به کارِ آب درآمد

شراب و شاهد و شمعِ و من و ز گوشهٔ مجلس 
همی نسیمِ گل و نورِ ماهتاب درآمد

شکست توبهٔ سنگینَم ، آبگینه ، چنان خوش
کزان خوشی ، به دلِ من ، صد اضطراب درآمد

چو توبهٔ منِ بی دل شکستی ، ای بتِ دلبر
نمک بدِه ز لبَت ، کز دلم کباب درآمد

بیار باده و زلفَت گرِه مزن ، به ستیزه
که فتنه از گرهِ زلفِ تو ، ز خواب درآمد

شراب نوش ، که از سرخیِ رخِ چو گلِ تو
هزار زردیِ خجلت ، به آفتاب درآمد

که می‌نماید عطّار را ، رهی ، که گریزد
که همچو سیل ، ز هر سو ، نبیدِ ناب درآمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۲
                 
نگارَم ، دوش شوریده درآمد
چو زلفِ خود ، بشولیده درآمد

عجایب بین ، که نورِ آفتابَم
به شب ، از روزنِ دیده درآمد

چو زلفَش دید دل ، بگریخت ناگه
نهان ، از راهِ دزدیده درآمد

میان در بَست ، از زنّارِ زلفَش
به ترسایی، نترسیده درآمد

چو شیخی ، خرقه پوشیده ، برون شد
چو رندی ، دُرد نوشیده درآمد

ردایِ زهد ، در صحرا بینداخت
لباسِ کفر پوشیده درآمد

به دل گفتم چه بود ات ، گفت ناگه
تَفی از جانِ شوریده درآمد

مرا از من رهانید و به انصاف
فتوحی ، بس پسندیده درآمد

جهان ، عطّار را داد و برون شد
چو بیرون شد ، جهان دیده درآمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳
                 
مستغرقی ، که از خود ، هرگز به سر نیامد
صد رَه بسوخت هر دَم ، دودی به در نیامد

گفتم ؛ که رویِ او را ، روزی سپند سوزَم
زیرا که از چو من کَس ، کاری دگر نیامد

چون نیک بنگرِستَم ، آن روی بود ، جمله
از رویِ او سپندی ، کَس را به سر نیامد

جانان ، چو رخ نمودی ، هرجا که بود جانی
فانی شدند جمله ، وز کَس خبر نیامد

آخر ، سپند باید ، بهرِ چنان جمالی
دردا ، که هیچ کَس را ، این کار برنیامد

پیشِ تو محو گشتند ، اوّل قدم ، همه کَس
هرگز دوم قدم را ، یک راهبر نیامد

چون گامِ اوّل از خود ، جمله شدند فانی
کَس را ، به گامِ دیگر ، رنجِ گذر نیامد

ما سایه و تو خورشید ، آری شگفت نبوَد
خورشید ، سایه‌ای را ، گر در نظر نیامد

که سر نهاد روزی ، بر پایِ دردِ عشقَت؟
تا در رهَت ، چو گویی ، بی پا و سر نیامد

که گوشهٔ جگر خواند ، او ، از میانِ جانَت؟
تا از میانِ جانَش ، بویِ جگر نیامد

چندان که برگشادَم ، بر دل ، درِ معانی
عطّار را ، از آن دَر ، جز دردسر نیامد

محسن عبدی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۲ - فرستادن خسرو شاپور را به طلب شیرین:

فرَس با من چنان در جنگ ...

آشتی رنگی: آشتی مانند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴
                 
دلا دیدی ، که جانانَم نیامد
به درد آمد ، به درمانَم نیامد

به دندان می‌گزَم ، لب را ، که هرگز
لبِ لعلَش ، به دندانَم نیامد

ندیدیم ، هیچ روزی ، تیرِ مژگان ش
که جویِ خون ، به مژگانَم نیامد

ندیدیم ، هیچ وقتی ، لعلِ خندان ش
که خود از چشمِ گریانَم نیامد

چه تابی بود ، در زلفِ چو شست اش
که آن صد بار در جانَم نیامد

بسی دستان بکَردم ، لیک در دست
سرِ زلفَش ، به دستانَم نیامد

سرِ زلفَش ، بسی دارد رهِ دور
ولی یک رَه ، به پایانَم نیامد

چگونه آن همه رَه پیش گیرم
که آن رَه ، جز پریشانَم نیامد

بسی هندو ست ، زلفِ کافرَش را
یکی زانها ، مسلمانَم نیامد

به آسانی ، ز زلفَش سر نپیچم
که با عطّار ، آسانَم نیامد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:

همچو عطار بی‌دلان دگر

۱
۳۸
۳۹
۴۰
۴۱
۴۲
۵۶۸۵