ابراهیم احمدی در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
این شعر در زبان عرفان، یک درخواست از «ساقی» برای شراب معمولی نیست؛ «ساقی» در اینجا مظهر حقیقت الهی، پیر واصل، یا فیضی است که انسان را از عالم صورت و خودبینی به عالم معنا میبرد، و «شراب» نیز نماد معرفت، عشق، شهود و حالِ الهی است. تقریباً تمام تصاویر شعر بر یک محور میگردند: شکستنِ زندانِ «من» و گشودنِ چشم انسان به حقیقتی که پیش از دوگانگیِ دنیا و آخرت، مسجد و بتکده، جسم و جان، و این و آن قرار دارد.
۱. «ساقی تو شراب لامکان را / آن نام و نشان بینشان را»
«لامکان» یعنی حقیقتی که در هیچ مکان و محدودهای نمیگنجد. در عرفان، خداوند را نمیتوان همچون یک موجود در جایی تصور کرد؛ او فراتر از زمان، مکان، شکل و حد است.
پس شاعر از ساقی میخواهد شرابِ شناختِ حقیقتِ بینشان را بیاورد؛ یعنی معرفتی که انسان را از شناخت ظاهری و مفهومی فراتر ببرد.
«نام و نشان بینشان» یک پارادوکس عرفانی است: حقیقت را میتوان با هزار نام خواند، اما هیچ نامی حقیقت را در خود محصور نمیکند.
مثل این است که بگویی: هرچه دربارهٔ خدا میفهمی، هنوز خدا از فهم تو بزرگتر است.۲. «بفزا که فزایش روانی / سرمست و روانه کن روان را»
اینجا «روان» دو معنا پیدا میکند: هم روح انسان و هم جاری و روان شدن.
شاعر میگوید شراب معنا را بیشتر کن تا روح من از سکون و گرفتگی بیرون بیاید و جاری شود.
در نگاه عرفانی، روح وقتی گرفتار «من»، ترس، حرص، تعلق و حسابگری است، مثل آبی است که در ظرفی بسته مانده.
عشق الهی این آب را به رود تبدیل میکند؛ یعنی روح دیگر فقط «وجود ندارد»، بلکه به سوی اصل خویش حرکت میکند.۳. «یک بار دگر بیا درآموز / ساقی گشتن تو ساقیان را»
این بیت از نظر عرفانی خیلی عمیق است.
«ساقی گشتن» یعنی تنها دریافتکنندهٔ معرفت نباشی؛ آنچنان دگرگون شوی که خودت مایهٔ بیداری دیگران گردی.
اما یک معنای عمیقتر هم دارد: ساقیِ حقیقی باید از خود ساقیگری بگذرد.
یعنی انسان ابتدا تصور میکند «من هدایت میکنم»، اما در مرتبهٔ بالاتر درمییابد که فیض از او نیست؛ او فقط مجرای فیض است.در نتیجه، حتی «ساقیان» نیز باید از این ساقی بیاموزند؛ چون سرچشمهٔ حقیقیِ شراب، خودِ حقیقت است.
۴. «چون چشمه بجوش از دل سنگ / بشکن تو سبوی جسم و جان را»
«سنگ» در عرفان میتواند نماد دلِ سخت و بسته باشد.
آب از سنگ بیرون میآید؛ یعنی حتی در سختترین وجود نیز امکان جوشش حقیقت وجود دارد.
اما بعد میگوید «سبوی جسم و جان را بشکن».
سبو ظرف است. جسم و حتی «جانِ من» نیز در این تصویر میتوانند ظرفهایی باشند که انسان حقیقت را در آنها محدود میکند.
یعنی:
«من جسمم»،
«من روحم»،
«من فلانیام»،
«این شخصیت من است»،
«این دانایی من است».عارف باید از این «منِ محدود» عبور کند.
مثل قطرهای که اگر بخواهد همیشه خودش را «قطره» بداند، از دریا جدا میماند؛ شکستن سبو یعنی درهم شکستن تصور جدایی.
۵. «عشرت ده عاشقان می را / حسرت ده طالبان نان را»
اینجا «می» و «نان» فقط نوشیدنی و غذا نیستند.
«نان» نماد دلبستگی به معاش، منفعت، امنیت، مقام، لذت و دنیا است؛ یعنی کسی که تمام همّ او این است که «چه به دست بیاورم؟»
«می» نماد عشق و معرفت است؛ یعنی کسی که سؤالش دیگر فقط این نیست که «چه چیزی نصیب من میشود؟» بلکه میپرسد «حقیقت چیست؟»
پس شاعر میگوید:
عاشقان را از حقیقت سیراب کن،
و کسانی را که تمام وجودشان را صرف دنیا کردهاند، متوجه محرومیت درونی خودشان کن.«حسرت» در اینجا میتواند نوعی بیداری دردناک باشد؛ اینکه انسان ناگهان بفهمد تمام عمر دنبال نان بوده، اما از باغ جان خود چیزی نچیده است.
۶. «نان معماریست حبس تن را / می بارانیست باغ جان را»
این از زیباترین تشبیههای شعر است.
«نان» میتواند بدن را نگه دارد، اما در عین حال آدمی را در مناسبات جسمانی و مادی محصور کند.
«می» برعکس، «باران باغ جان» است.
یعنی جسم برای زنده ماندن به نان نیاز دارد، اما روح برای زنده شدن به عشق نیاز دارد.
پس مسئله این نیست که نان بد است. عرفان نمیگوید بدن را رها کن و غذا نخور.
مسئله این است که اگر تمام زندگی در سطح نان بماند، انسان فقط «زنده» است، اما هنوز «زندگی روحانی» را نچشیده است.نان، بدن را آباد میکند؛
می، جان را شکوفا میکند.۷. «بستم سر سفره زمین را / بگشا سر خم آسمان را»
«سفرهٔ زمین» نماد عالم محسوس و نیازهای دنیوی است.
«خم آسمان» یا خمرهٔ آسمانی، نماد فیض و حقیقتی است که از بالا و از عالم معنا میرسد.
شاعر میگوید:
من از سفرهٔ زمین تا حدی سیر شدهام؛
اکنون سفرهٔ آسمان را برایم باز کن.یعنی از کثرتِ اشیاء به وحدتِ حقیقت برو.
در سطحی عمیقتر، «بستم» به معنای قطع معاش نیست؛ بلکه یعنی دیگر نمیخواهم «زمین» آخرین افق هستی من باشد.
۸. «بربند دو چشم عیببین را / بگشای دو چشم غیبدان را»
این بیت تقریباً یک دستورالعمل عرفانی است.
دو چشم عیببین همان ذهنی هستند که دائماً دیگران را ارزیابی میکند:
این بد است،
او بد است،
این ناقص است،
آن مقصر است.چرا انسان اینقدر عیب دیگران را میبیند؟ چون هنوز در سطح ظاهر گرفتار است.
«چشم غیبدان» چشم شهود باطنی است؛ یعنی دیدن باطنِ امور، نه فقط ظاهر آنها.
در این نگاه، انسان عارف به جای اینکه فقط ببیند «چه اتفاقی افتاده»، میپرسد:
این اتفاق چه معنایی دارد؟
این انسان در چه حالی است؟
این رنج چه چیزی را آشکار میکند؟
پشت این صورت چه حقیقتی پنهان است؟بنابراین چشم غیب، الزاماً «دیدن امور خارقالعاده» نیست؛ در معنای عمیقتر، دیدن حقیقتِ پنهانِ پشت ظاهر است.
۹. «تا مسجد و بتکده نماند / تا نشناسیم این و آن را»
این بیت اوج عرفان وحدتگراست.
مسجد و بتکده در اینجا میتوانند نماد دوگانگیهای ذهن باشند:
خودی و دیگری،
من و تو،
مؤمن و کافر،
مقدس و نامقدس،
این و آن.البته معنایش این نیست که مسجد و بتکده در جهان خارجی بیمعنا هستند. بلکه در مقام عرفانی، وقتی انسان به حقیقت یگانه میرسد، دیگر در ظاهرها متوقف نمیشود.
در نگاه معمول:
این خداست،
آن غیرخداست.اما در نگاه توحیدی عمیق، جهان سراسر آینهٔ حقیقت میشود.
پس «تا نشناسیم این و آن را» یعنی به مرتبهای برسیم که دوگانگیِ میان صورتها نتواند حقیقت واحد را از چشم ما پنهان کند.
۱۰. «خاموش که آن جهان خاموش / در بانگ درآرد این جهان را»
آخرین بیت، پایان بسیار عارفانهای دارد.
«خاموشی» اینجا فقط سکوت زبان نیست؛ خاموش شدنِ منِ ذهنی است.
تا وقتی درون انسان پر از گفتوگوست:
من چه هستم؟
دیگران چه میگویند؟
چه به دست آوردم؟
چه از دست دادم؟
حق با من است یا او؟حقیقت شنیده نمیشود.
پس شاعر میگوید خاموش شو؛ چون در خاموشیِ آن جهان، صدایی هست که میتواند تمام این جهان را به نطق آورد.
این همان معنای عمیق عرفانیِ «سکوت» است:
وقتی صدای «من» خاموش میشود، صدای حقیقت شنیده میشود.اگر بخواهیم کل شعر را یکجا بفهمیم
شاعر در واقع یک سفر روحانی را ترسیم میکند:
شراب لامکان → خروج از محدودیتهای ذهنی
جاری شدن روان → رهایی روح از گرفتگی
ساقی شدن → تبدیل شدن به مجرای فیض
جوشیدن چشمه از سنگ → ظهور حقیقت از دل سختی
شکستن سبو → شکستن «منِ محدود»
می در برابر نان → تقدم جان بر منفعت
آسمان در برابر زمین → عبور از محسوس به معنا
چشم غیب در برابر چشم عیب → دیدن باطن به جای ظاهر
فرو ریختن مسجد و بتکده → عبور از دوگانگی
خاموشی → محو خود و شنیدن حقیقتو به این ترتیب شعر از یک «درخواست شراب» شروع میشود و به فنا کردن دوگانگی و خاموش شدن من میرسد.
عمیقترین لایهٔ شعر
اگر همهٔ اشعار را در یک جمله فشرده کنیم، پیام آن چنین میشود:
مشکل انسان این نیست که حقیقت را نمیبیند؛ مشکل این است که با چشمِ «خود» به حقیقت نگاه میکند. تا وقتی ظرفِ «من» نشکسته، شراب حقیقت هرقدر هم زیاد باشد، باز در همان ظرف محدود میماند.
بنابراین ساقی فقط کسی نیست که شراب میدهد؛ ساقی کسی است که ظرف را هم میشکند.
و شاید به همین دلیل است که شعر در پایان نمیگوید «سخن بگو»، بلکه میگوید:
خاموش شو.
زیرا در عرفان، آخرین مرحلهٔ معرفت، انباشته شدنِ سخن نیست؛ خاموش شدنِ کسی است که میخواست با سخن، حقیقت را مالک شود.
مصطفی چمران در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۵ در پاسخ به حمید رضا۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰:
آن استاد چه زیبا اشاره فرمودهاند که خداوند برای هر امر سببی قرار داده است. 👌
ضمنا این نکته هم افزودنی است که یکی از آن اسباب که بیبدیل است و راهی جز آن برای سعادت و عدالت حقیقی بشر وجود ندارد، «دین» حقیقی با معارف و احکامش است. 🌹
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
برای اینکه ، بر آری ، فتاده یی از گِل
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
به درد هر که رسی، چاره جوی درمان باش
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
ز گرد کلفتشان، پاسبان ، چو مژگان باش
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰:
عمر را ، در ماتم آن باختن؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰:
چون ،فرید ، از هر چه باشد ، مفلس است
احمد رحمتبر در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید:
در بیت پنجم «عم و تبارک» اشاره به جزء سی و بیست و نه قرآن دارد. جزو سی با «عم یتسائلون» و جزو بیست و نه با «تبارک الذی بیده الملک» آغاز میشود.
احمد رحمتبر در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۱ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید:
شکستهنفسی شاعر و بیان روزهای سرشکستگیِ خود جالب توجه بود.
احمد رحمتبر در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۶۵ - حکایت:
قرنها پیش اوحدی به این نتیجه رسیده است که با انسانهایی که کورکورانه از کسی تبعیت میکنند (پامنبریها) نمیشود و نباید بحث و جدل منطقی کرد.
omid در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
جناب اصغر محمدی روی این شعر آهنگی ساخته با تنظیم بسیار زیبا و خوانندگی بی نظیر زنده یاد بسطامی
حتما گوش کنید که محشره..اطلاعات آلبوم
جوینده در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۶ در پاسخ به الی وند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲ - کشتن یزدگرد به فرمان ماهوی در آسیا، به آب افکندن تنش و ساختن دخمه به دست راهبان:
درود. یعنی حیف از آخرین نفرِ نسلِ اردشیر. اردشیر بابکان هم که اولین شاهِ ساسانی است.
همایون در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳:
بیابامابهمیدانتاببینی
یکیبزمخوشپیدایپنهان
توگوییاینکجاباشدهمانجا
کهاندیشهکجاگشتهستجویان
غزلی نزدیک به وزن شاهنامه با بیانی حماسی و پهلوانی که یاد به میدان آمدن پیدا و پنهان فرانک را زنده میکند و بزم سترگ مهرگان پیآیند آن ، که اندیشه اینگونه روان در کار است اگر فرمان دریافت گردد!که اندیشهای در دلم ایزدی
فراز آمدهست از ره بخردی
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوبرخ را به البرز کوه
علیرضا بدیع در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ در پاسخ به نوید خسروانی دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۸۳:
ساده در معنی نوجوانان خام و ساده روی و ساده دل بسیار به کار رفته در شعر قدیم.
برمک در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - در ذکر مراجعت سلطان محمود از هندوستان و فتح ثانی:
سخن فرخی را هر که نخواند شیرینی زبان پارسی درنیابد.
دشواری راه را ستاید
نشیبهاش چو چنگالهای شیر درشت
فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ رنگ درختان او تهی از بار
برمک در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۷ - هشدار گرگسار از راه روییندژ، خشم اسفندیار بر پند بازگشت، و رهایی سپاه از برف سه روزه:
گمانم چنین است
چو فردا تو آیی درین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود.
از ایدر چو فردا بدان خان رسی
یکی کار پیش است از این یک بسی
چو از راه نزدیک ان خان رسید
ز لشکر یکی نامور برگزید
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
چو فردا تو آیی بدین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
دگد خان به اکنون چه بینم شگفت
کز این جادو اندازه باید گرفت
بدین خان بوود کار دشوارتر
گراینده تر باش و بیدارتر
بدان خان که انگیزد این بار شور
بود آب و جای گیای ستور
از آن پس که اندر بیابان رسی
یکی خانت آید به فرسنگ سی
بدان خوان رسید آن سپاه گران
همه گرزداران و نیزه وران
که گفتی به خوان اندرت آب نیست
همان جای آرامش و خواب نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۵ در پاسخ به میثم هدا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:
این غزل را مرحوم اکبر گلپا همراه با ساز پرویزیاحقی خوانده است بی نظیر و جاودانی است
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به مينا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:
عالی است
ابراهیم احمدی در ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولیّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بیادبی:
مولانا در این ابیات «ادب» را در برابر «بیادبی» به معنای ظاهریِ نزاکت نمینشاند؛ سخن او دربارهٔ نسبت انسان با حقیقت است. ادب، در اینجا، آن لحظهای است که «من» اندازهٔ خود را میشناسد و دیگر خود را مرکز عالم نمیبیند. یعنی انسان میفهمد که پیش از آنکه چیزی بخواهد، در میان نعمتی بیسابقه فرود آمده است: هستی، آگاهی، نفس، فرصت زیستن و سفرهای که بیآنکه ما در ساختنش نقشی داشته باشیم، از پیش گسترده شده است. از همینرو مولانا نمیگوید «ادب کنیم»؛ میگوید «از خدا جوییم توفیق ادب»؛ زیرا نخستین ادب این است که حتی توانِ مؤدب بودن را نیز از خود ندانیم.
داستان مائده، در این خوانش، داستان آدمی است که نعمت را میبیند، اما صاحب نعمت را نمیبیند. سفره از آسمان میرسد، اما چشمِ انسان هنوز به سیر و عدس است. در اینجا «سیر و عدس» فقط دو خوراک نیستند؛ نمادِ ذهنیاند که در برابر بیکرانگی، هنوز با منطقِ کمبود زندگی میکند. انسان به جای اینکه از آمدنِ بارانِ بیحساب به شگفت آید، میپرسد: «پس سهم من دقیقاً چیست؟» و همین سؤال، اگر از جنس حرص باشد، آغازِ حجاب است. نعمت هنگامی مائده است که انسان را به منعم برساند؛ و هنگامی حجاب میشود که انسان را از منعم غافل کند.
از همینجاست معنای «زُلّه». آنانی که از سفره، پسماندهها را برای فردا برمیدارند، در حقیقت فقط غذا ذخیره نمیکنند؛ ترس خود را ذخیره میکنند. کسی که یقین ندارد فردا نیز فیض خواهد رسید، امروز را میبلعد. حرص، در این معنا، بیماریِ دست نیست؛ بیماریِ یقین است. انسان حریص در ظاهر میخواهد بیشتر داشته باشد، اما در باطن میگوید: «من به ادامهٔ رحمت اعتماد ندارم.» از همینرو مولانا بدگمانی و حرص را کنار هم مینشاند: حرص، صورتِ عملیِ بیاعتمادی به خداست.
و چه رمز شگفتی در این بیت نهفته است:
«نادیده» یعنی حرص، چشمشان را گرفته بود. آنان چشم داشتند، اما نمیدیدند؛ زیرا برای دیدن، فقط چشم کافی نیست، اعتماد لازم است. گاهی خداوند سفره را نمیبندد؛ این ما هستیم که بر اثر آز، توانِ دیدنِ سفره را از دست میدهیم. درِ رحمت ممکن است همچنان باز باشد، اما انسانی که همهچیز را با ترس و مالکیت میسنجد، دیگر نسیم آن در را احساس نمیکند.
در این میان، «عزازیل» تصویر نهایی همین بیادبی است. ابلیس فقط نافرمان نبود؛ رأیِ خویش را در برابر حقیقت مستقل شمرد. سقوط او از «آتش» بودنش نبود؛ از این بود که آتشِ وجودش با «من» درآمیخت و گفت: «من برترم.» آتش بالا میرود و شعله میکشد؛ و «منِ» متورم نیز همیشه میخواهد برتر باشد. در مقابل، آدم از خاک است: فروتن، پذیرنده، پذیرای نقش و نگارِ دیگری. رازِ نجات، شاید نه در آن است که آتش باشیم یا خاک، بلکه در این است که برای لحظهای خود را خدای خویش نکنیم.
پس «ادب» در زبان مولانا نوعی سکوتِ عمیق در برابر هستی است؛ سکوتِ کسی که دیگر نمیپرسد: «چرا این را ندادی؟» بلکه نخست میپرسد: «چگونه این همه را دیدهام و هنوز صاحب آن را ندیدهام؟»
از این منظر، مائده فقط نان نیست، باران فقط آب نیست، زکات فقط بخشیدن مال نیست و حتی فلک فقط آسمان نیست. همهٔ اینها صورتهای گوناگون یک حقیقتاند: عالم، نظامِ تجلی است و هر موجود تا هنگامی نورانی است که در جای خویش ایستاده باشد. فرشته با اطاعتش ملکوتی است، افلاک با گردشِ خویش در مدار خودند، و انسان نیز زمانی «آدم» است که از مدارِ «من» بیرون نرود.
شاید به همین سبب است که مولانا پس از سخن از مائده، به خورشید و ملک و عزازیل میرسد. او میخواهد بگوید ادب یک توصیهٔ اخلاقی کوچک نیست؛ اصلِ معماریِ هستی است. هر چیزی تا وقتی «جای خود» را میشناسد، نور میدهد؛ و هرگاه چیزی بخواهد از جای خویش برتر بنشیند، همان نور میتواند به تیرگی بدل شود.
و شاید همهٔ این ابیات را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:
مصیبتِ اصلی انسان کمبودِ نعمت نیست؛ ناتوانیِ او در دیدنِ نعمت است. و ریشهٔ این نابینایی، همان «من»ی است که به جای شکر، سهم میخواهد؛ به جای اعتماد، ذخیره میکند؛ و به جای سجده، دربارهٔ حقیقت داوری میکند.
پس دعای مولانا فقط این نیست که «خدایا به من نعمت بده»؛ دعای عمیقتر این است:
خدایا، آنقدر ادبم کن که وقتی نعمت آمد، در نعمت متوقف نشوم؛ صاحب نعمت را ببینم. و وقتی چیزی کم شد، چنان در کمبود غرق نشوم که فیضِ بیپایانی را که هنوز در جریان است، از یاد ببرم.
شاید «توفیق ادب» در نهایت یعنی همین:
اینکه انسان در برابر هرچه هست، آنگونه بایستد که حقیقتِ آن را نپوشاند.
احمد رحمتبر در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۸ - سؤال از حقیقت کاینات: