گنجور

حاشیه‌ها

احمدرضا نظری چروده در ‫۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۲ در پاسخ به سامان دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۵۳:

شما ازکجا می دانید که سعدی تورات را نخوانده است؟ سعدی همه کتب ادیان را خوانده است وچه بسا از تعالیم عیسی وموسی ودیگران سود برده است.

کوروش در ‫۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت:

نه قبول اندیش نه رد ای غلام

امر را و نهی را می‌بین مدام

 

یعنی چه ؟

 

یاسر میردامادی در ‫۵ ماه قبل، جمعه ۲۸ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۶۱:

با سپاس از گنجور بی مثال، شرح بیت دوم در هوش مصنوعی خطا است. باید این طور شود: اگر دوستانت با تو دوستی نکنند، چرا تو خودت به دوستی با آن‌ها اقدام نمی‌کنی؟ و اگر رباب تو صدای خوشی نمی‌دهد، چرا آن را کوک نمی‌کنی؟ شرح بیت چهارم در هوش مصنوعی هم خطا است. باید این طور شود: از روی تنبلی می‌گویی این واقعاً کار عجیبی است. عجیب این است که عشق چنان اعجوبه‌ای در تو نیست. 

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:

آن سیه‌چرده که شیرینیِ عالم با اوست

چشمِ میگون، لبِ خندان، دلِ خُرّم با اوست

وقتی حضرت حافظ چهره یک فرد سبزه را توصیف می کند هیچ توجیهی برای اطلاق آن به عشق متعالی وجود ندارد پس منظور او یک انسان است  که به بهترین وصفی شیرین است و دوست داشتنی.چشمانش خمار است و می را به یاد می آورد ،لبش خندان است و زنده دل است .

گرچه شیرین‌‌دهنان پادشهانند ولی

او سلیمانِ زمان است که خاتم با اوست

از نظر حافظ شیرین دهنان که عاشقان واقعی هستند پادشاهان روی زمین اند ولی فردی که حافظ از وی تعریف می کند در حکم سلیمان زمان است و داشتن خاتم (انگشتر)نشانه قدرت اوست .یعنی با یک انسان دوست داشتنی و مقتدر مواجهیم که در زمان حافظ حضور دارد نه در گذشته و نه در آینده 

روی خوب است و کمالِ هنر و دامن پاک

لاجرم همّتِ پاکان دو عالم با اوست

چهره اش خوب است و هنرش کامل و انسانی پاکدامن است و به ناچار همه پاکنهادان دو عالم یعنی زمین و ملکوت در خدمت او در تلاشند .یعنی کمک مردم و فرشتگان را با خود دارد .

فارغ از اینکه چنین فردی چه کسی می باشد به نظر این حقیر این فرد جلوه ای از معشوق حقیقی و ازلی حافظ باید باشد یعنی کسی است که راه عاشقی را می شناسد و می تواند با قدرتش و هنرش که در حد کمال است پیروان راه عاشقی را هدایت نماید .او چون سلیمان راه می پیماید و سایر عاشقان با مرکب مور حرکت می کنند .چنین تفکری بی تردید از منابع مذهبی ایده برداری کرده است .باور به منجیان که می توانند دینداران را در راه رسیدن به خداوند و برقراری عدالت یاری کنند .حافظ هم از این ایده بهره برداری کرده و به دنبال انسانهایی بوده که بتوانند نقش منجی را بازی کنند .شاید از نظر وی این منجی شاه شجاع یا یکی از وزیرانش باشند نمی دانم.ولی مهم این است که حافظ براین باور است که در طول تاریخ منجیانی برای توسعه و رونق راه عاشقی حضور داشته و دارند و حضور خواهند داشت .این هم عجیب نیست که در مصداق اشتباه کرده باشد و به اشتباه آن شاه جوان را منجی بداند ولی  اصل موضوع یعنی امید به منجیانی که حاضرند یا حضور خواهند یافت همیشه در باور وی بوده است .اگر برخی دوستان مصداق های دیگری مثل پیامبر اسلام یا پیشوایان دیگر مذهبی را مطرح می کنند به این دلیل است که آنان این پیشوایان را منجی می دانند که در زمان خود موثر بوده اند .اما نگاه حافظ کلی تر و فراتر از نگاه این دوستان است. مصادیق مورد نظر حافظ بسیار بیشتر از تعداد این پیشوایان در تاریخ می باشد. 

خال مُشکین که بدان عارض گندمگون است

سِرِّ آن دانه که شد رهزنِ آدم با اوست

خالی که بر صورت گندمگون (مثل گندم زار ) اوست گویا می داند که کدام دانه گندم حضرت آدم را از راه به در کرد و از بهشت خارج نمود .

چنین فردی قادر است بنی آدم  را با خود همراه کند و در راه عاشقی به حرکت درآورد .از نظر حافظ مهم نیست که وی چه مسلکی داشته باشد فقط مهم است عاشق باشد و راه عاشقی را بشناسد و با حضور خود عاشقان را یاری کند .

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست؟

رویکرد حافظ به مسئله منجی مثل بسیاری از موضوعات دیگر زندگی، عاشقانه است .او چنین فردی را دلبر می داند دلبری که حالا به سفری می رود و می گوید ای یاران به خدا دلم از رفتن او مجروح خواهد شد درحالیکه مرهم این جراحت هم به دست اوست و با خود مرهم را می برد .

با که این نکته توان گفت که آن سنگین‌ دل

کُشت ما را و دمِ عیسیِ مریم با اوست؟

با چه کسی این را بگوییم که گویی این منجی دلش از سنگ است و عاشق کشی می کند و عجیب است که نفسش همچون عیسی بن مریم نجات می بخشد.این هم جلوه ای از معشوق ازلیست  که چشمانش جان را می گیرد و لبانش جان می بخشد.

 

حافظ از معتقدان است گرامی دارش

زان که بخشایشِ بس روحِ مُکرّم با اوست

اینجا به منجی می گوید من به تو اعتقاد دارم و می دانم که تو عاشقان را نجات خواهی داد پس تو هم مرا عاشقی بدان و گرامی بدار چون ارواح بزرگی که در طول تاریخ منجی عاشقان بودند نسبت به من بخشش داشته اند و به من امیدواری برای ادامه راه عاشقی داده اند .

البته تاریخ گواه است که شاه شجاع نتوانست امید حافظ را برآورده سازد ولی قرن های بعد از او شاهد منجیانی بود که توانستند کمی در این راه موفق باشند.حافظ بر این باور است که تقدیر چنین است که همه انسانها در طریقت عاشقی گام نهند.

در خرابات طریقت ما به هم منزل شویم

کاین چنین رفته است در عهد ازل تقدیر ما

 

علی محبوبی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ آذر بیگدلی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۹ - و له طاب ثراه:

در بیت 67 مصرع اول

"هیچ اسد دم نزند از اسدی" صحیح است سهوا  نزد قید شده که وزن رو به هم ریخته است.

علی محبوبی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ آذر بیگدلی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۹ - و له طاب ثراه:

در مصرع اول بیت 25 وزن اضافی است

صحیح اینست:

اگرم خنده نه از بی خردیست .

کلمه بود اضافه است.

مسعود نژادحاجی فیروزکوهی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

پس عدم گردم عدم چون ارغنون ...

مولانا در این سخن، مقام فنا و بازگشت به اصل الهی را شرح می‌دهد. در نگاه عارفانه، «عدم» به معنای نیستی محض نیست، بلکه همان تهی‌شدن از انانیت، خودخواهی و وجود مجازی انسان است. وقتی سالک در راه حقیقت، هستی موهوم خویش را از میان برمی‌دارد، به مقام فنا می‌رسد؛ در این مقام دیگر «من»ی باقی نمی‌ماند تا سخن بگوید.‌ اما مولانا می‌فرماید همین عدم و خاموشی، خاموشیِ بی‌ثمر نیست، بلکه مانند «ارغنون» سازی که دم در آن می‌دمد و نغمه‌های بسیار پدید می‌آورد به صدا درمی‌آید. یعنی سالک وقتی از خود فانی می‌شود، آلت تجلی حق می‌گردد؛ حق در او می‌دمد و نغمه‌های الهی از او شنیده می‌شود. این نغمه چیزی جز شهادت به حقیقت نیست که «إِنَّا لِلّهِ وَإِنَّا إِلَیهِ رَاجِعُونَ» (بقره، ۱۵۶)؛ «ما از خداییم و به سوی او بازمی‌گردیم»

سپهر نواب زاده در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ عمان سامانی » گزیدهٔ اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳ - قصیده فریده در مدح یعسوب دین امیرالمؤمنین علی(ع):

سلام

دربیت ۳۲ و بیت ۳۹ (به جو) نوشته شده.

ظاهراً فعل امر از مصدر جستن یا جوییدن است.

 

پس باید به صورت (بجو) نوشته شود.

 

با تشکر صمیمانه از زحمات شما عزیزان

پاینده باشید

مهدی مقدم در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۰:

قلب آدم رو تیکه تیکه میکنه این بخش 😥

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

دیده آیینه دار طلعت اوست

 

در زمان حافظ بر این باور بودند که برای دیدن اشیاء باید نوری از چشم به اجسام بتابد .اینکه حافظ در آن زمان چشم را آیینه دار می داند یعنی برای دیدن چهره یار باید نوری به چشم بتابد نه اینکه نوری از چشم بیرون رود  .تعبیر آیینه دار برای چشم  با یافته های امروزی علم فیزیک منطبق است .البته ممکن است حافظ خودش اطلاع از این موضوع نداشته ولی این بیان او برایم جالب بود .

رسول لطف الهی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۴:

از ثباتِ خودم این نکته خوش ...

به حق پروردگار سوگند که حافظ قله های ادب و معنی را فتح کرده.با همین یک بیت زیبا و سراسر موجز.ازثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور درسر کوی تو از پای طلب ننشستم 

Sobhan در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۵ - حکایت:

انتقادم اینه که ترجمه با هوش مصنوعی ، هم اعتبار گنجور رو کم میکنه و هم اعتبار هوش مصنوعی رو . وقتی ترجمه ی هوش مصنوعی رو تصحیح میکنی میشه هوش مصنوعیِ باسمه ای.

Sobhan در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۷ دربارهٔ همام تبریزی » مثنویات » شمارهٔ ۱۵ - حکایت:

پیشنهاد میکنم قبل از انتشار متن ، بدین یه نفر که سواد فارسی متوسط داره بخونه . یا خود نویسنده برگرده و بخونه و اشکلالت رو برطرف کنه

مهدی راوری در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۰۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴۷:

به نظر بیت چهارم، «حلقه چشمی اگر از سلسله جنبان باشد» است.

کوروش در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۶ - لیس للماضین هم الموت انما لهم حسرة الفوت:

چشمها چون شد گذاره نور اوست

مغزها می‌بیند او در عین پوست

 

مصرع اول یعنی چه ؟

 

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

دل سراپردهٔ محبتِ اوست

دیده آیینه‌دارِ طلعت اوست

یک توصیف شاعرانه برای ارتباط عاشق با معشوق را به زیبایی نشان می دهد .گویا همه اعضاء بدن و همه داشته های عاشق در راه معشوق به کار گرفته می شود.

اول دل است که خیمه گاه محبت معشوق است و دوم چشم که عضویست که آیینه برای معشوق نگه می دارد  یعنی هردو در خدمت معشوق هستند

من که سر در نیاورم به دو کون

گردنم زیرِ بارِ منتِ اوست

سر در نیاوردن دو معنی دارد یکی متوجه نشدن و دیگری زیر بار نرفتن . در اینجا چون حرف اضافه به آمده معنای دوم بهتر است یعنی من زیر بار دو عالم نمی روم ولی گردنم زیر بار منت معشوق است او فراتر از دو عالم است .

تو و طوبی و ما و قامتِ یار

فکرِ هر کس به قدرِ همتِ اوست

تو اگر می خواهی برای رسیدن به طوبی آن درخت بهشتی تلاش کن ولی من برای قامت یار تلاش می کنم و تلاش هر کسی به اندازه قدرت تفکر اوست هرچه هدف یا معشوق والاتر باشد تلاش بیشتر خواهد بود .

در غزل های پیشین در مورد نگرش عاشقانه به همه اهداف زندگی صحبت کردم .این بیت تاییدیست بر  همان مدعا. اهداف معشوقکان هستند و ما به آنها عشق می ورزیم ولی معشوق اصلی هدف اصلی است نه درخت طوبی و بهشت و نعمت های آن.

گر من آلوده‌دامنم چه عجب

همه عالم گواهِ عصمتِ اوست

اگر من دامنم طبق آنچه عرف می دانید آلوده به گناهان تعجبی ندارد و مهم نیست .بلکه مهم این است که همه جهان به پاکی معشوق من گواهی می دهند.

من که باشم در آن حرم که صبا

پرده‌دارِ حریمِ حُرمتِ اوست

وقتی باد صبا از حریم یار حفاظت می کند من عددی نخواهم بود .اشاره به بزرگی و گستردگی حریم معشوق دارد و خود را در برابر آن حقیر می داند.

بی خیالش مباد منظرِ چشم

زآن که این گوشه جایِ خلوتِ اوست

ای کاش چشم انداز من از وجودش خالی نباشد و همیشه او را ببینم چون این گوشه چشم من جاریست که او تنها می نشیند .

هر گلِ نو که شد چمن‌آرای

زَ اثر رنگ و بویِ صحبتِ اوست

هر گل تازه ای که چمنزار را آراسته و زیبا می کند به خاطر هم صحبتی با معشوق است که صاحب رنگ و بویی شده اند

دورِ مجنون گذشت و نوبتِ ماست

هر کسی پنج روز، نوبتِ اوست

پس من هم مثل گل عاشق او می شوم .دیگر دوره مجنون گذشت که عاشق لیلی شود این نوبت عاشقی برای مدت کمی نصیب همه می شود 

مُلکَتِ عاشقیّ و گنجِ طرب

هر چه دارم ز یُمنِ همتِ اوست

پادشاهی عشق و گنج شادمانی که بر اثر عشق نصیبم شده از برکت اراده  آن معشوق است 

من و دل گر فدا شدیم چه باک؟

غرض اندر میان سلامتِ اوست

اگر در راه عاشقی من یا دلم فدا شویم ترسی نداریم هدف اصلی باقی ماندن و سلامت معشوق است

فقرِ ظاهر مبین که حافظ را

سینه گنجینهٔ محبتِ اوست

به ظاهر فقیر حافظ نگاه نکن او محبتی در سینه دارد که مانند گنج است و این محبت از جانب آن معشوق است.

بابک چندم در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰:

@ فرشته پورابراهیمی

درود متقابل بر شما،

چرایش را بعید میدانم که کسی بداند، اما بابت چونش (چگونه) می توان حدس و گمان زد:

بسیاری از لغات در طول زمان معنای اصلی خود را از دست داده و معانی دیگری بر خود گرفته اند، احتمالاً از بابت نا آشنایی با معنای اصلی در ادوار بعدی، و غلط و غولوت نویسی، و جا افتادن بر زبان عامیانه و امثالهم...

تا جایی که در برخی موارد معنا کاملاً چرخیده و عکس اصل آن شده؛ مانند "ارزان" که برابر ارزشمند/ پر ارزش/ پر بها بوده و امروزه شده کم بها...

معانی امروزی

گستاخ: بی ادب، بی نزاکت، پر رو، آنکه پا از گلیم خود بیرون می نهد، بی پروا و...

شوخ: اهل مزاح، کسی که مزه می پراند، خوشمزگی کند، بذله گو و...

در شاهنامه چند جا دیدم که این دو برابر یکدیگر آمده، اما به معنای جسور، بی باک، متهور...

ریشه گستاخ در فارسی اولیه/ کلاسیک از وُیستاخ (wistāx) در پارسی میانه(زبان ساسانی) است و برابر است با جسور، متهور، بی باک همچنین مطمئن، خاطرجمع...

نمونه:

پارسی میانه: پَد جَهان وُیستاخ مَباش

فارسی: به جهان مطمئن مباش، (اطمینان/ تکیه مکن)

برای شوخ لغتنامه ها معانی مختلفی آورده اند:

همان برابری با گستاخ: جسور، بی باک، متهور...

همچنین

چِرک، ریم( از اوستایی ریمَن برابر ناپاک، پلید)

و بعد افسونگر! و در جای دیگر زیبا و خوشگل!

آیا در زمان و زبان فردوسی و هم عصرانش شوخ هم برابر زیبا است و هم چرک و ناپاک!؟ هم برابر جسور و متهور و بی باک و هم افسونگر!؟

من نمی دانم چرا که تحقیق و پژوهشی در این باب نکرده ام، ولی میتوان هر متنی را سنجید و دید که در آن دوره شاعر آن را در چه برابری آورده...

در اینجا شوخ چشمی را سعدی برابر بی حرمتی آورده، که گویا در برخی موارد در شاهنامه هم همین مضمون را دارد...

بابک چندم در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۵ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۴:

رضا جان

اول از همه بیانات جناب رادیو را کلاً بی خیال شو که اگر شتر هم بشنود منگ و ملنگ می شود... امثال من و شما که دیگر هیچ...

اما

این بیان سعدی نه ربطی به رشوه و اشاعه آن دارد و نه ماجرای امام حسین و یزید و...

ماجرا ماجرای "جانت سالم و فدای سرت " است،

می گوید اگر کسی تیغ روی گردنت گزارد که زرت را بگیرد زر را بده ببرد که جان بیشتر از زر (مال و منال دنیوی) ارزش دارد، چرا که اگر طرف جانت را گرفت بازپسگیری در کار نیست....

فِدیه از فِداء در عربی میاید (که در فارسی شده فَدا)...همتای فارسی آن "سربها" است که مطابق "خون بها" برای خونی که ریخته شده، وجهی/مالی است که برای جلوگیری از ریخته شدن خون دهند...

میان حکمتهای ۱۳ و ۱۷ و همین ۱۴ نیز تناقضی در کار نیست، بیان حافظ صدق می کند:

"هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد"...

در ۱۳ می گوید آنکه با دشمن صلح کرد و همنشین (همدست،همکار) شد با دوستان دشمنی می کند... اینکه توضیح نمیخواهد و اظهر من الشمس است...

در ۱۷ می گوید حرف و پند دشمن را بشنو ولی درست خلاف پند و اندرز او عمل کن که قول و قرار آقا گرگه است...

سرت شاد

افسانه چراغی در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » ابیات پراکندهٔ نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » تکه ۲۹:

سپاس از جناب یاسان کاملا درست فرمودید. در تایید سخن شما، این توضیح را می‌آورم:

محمّدبن منوّر، نواده شیخ ابوسعید، در سال 570 در کتاب «اسرارالتّوحید» که درباره زندگی و احوال شیخ نوشته‌، درباره این که ابوسعید شعری سروده یا نه، چنین آورده:

«درویشی بود در نیشابور، او را حمزه‌التُّراب گفتندی؛ از بس تواضعی که در وی بودی. روزی به شیخ رُقعه نبشت و شیخ بر ظَهر رقعه بنوشت این بیت را و بفرستاد: 

چون خاک شدی، خاکِ تو را خاک شدم

چون خاکِ تو را خاک شدم، پاک شدم

جماعتی برآنند که بیت‌ها که به زبان شیخ رفته است، او گفته است و نه چنانست؛‌ که‌ او را چندان استغراق بودی به حضرت حقّ، که پروای بیت گفتن نداشتی، اِلاّ این یک بیت‌ که‌ بر ظَهر رُقعه حمزه نبشت و این دو بیتِ دیگر، درست نگشته است که شیخ گفته است:

جانا! به زمین‌ خاوران،‌ خاری نیست

که‌ش با من و روزگار من کاری نیست

با لطف و نوازش‌ جمال‌ تو مرا

در دادن صد هزار جان عاری نیست

دیگر همه آن بوده است که از پیران یاد داشته است.»

(از کتاب «شاعران ایران از رودکی تا عطار» نوشتۀ نگارنده)

خلیل شفیعی در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰:

✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۷۰ حافظ

بیت ۱

«دردِ عشقی کشیده‌ام که مپرس / زهر هجری چشیده‌ام که مپرس»

آغاز غزل با اغراق (مبالغه) و تأکید سه‌بارهٔ «مپرس»؛ برجسته‌سازی شدت رنج عشق و عمق تجربهٔ شاعر.

بیت ۲

«گشته‌ام در جهان و آخر کار / دلبری برگزیده‌ام که مپرس»

 تضاد «گشتن در جهان» با «برگزیدن دلبری»؛ تجربهٔ سرگردانی و سرانجام رسیدن به معشوق یکتا.

 

بیت ۳

«آن چنان در هوای خاک درش / می‌رود آب دیده‌ام که مپرس»

 تصویر نمادین «خاک در» به‌عنوان آستان معشوق؛ اشک عاشق همچون جوی روان، نشانهٔ نهایت فروتنی و وابستگی.

بیت ۴

«من به گوش خود از دهانش دوش / سخنانی شنیده‌ام که مپرس»

 برجسته‌سازی تجربهٔ شخصی با «گوش خود» و «دهانش»؛ اشاره به راز مگو و کلام معشوق که فراتر از بیان است.

بیت ۵

«سوی من لب چه می‌گزی که مگوی؟ / لب لعلی گزیده‌ام که مپرس»

بازی شاعرانه با تصویر «لب گزیدن» (نشانهٔ نهی یا خشم) در برابر «لب لعل» (نماد زیبایی و شیرینی)؛ دوگانگی نهی و کشش.

بیت ۶

«بی تو در کلبهٔ گدایی خویش / رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس»

 تصویر «کلبهٔ گدایی» به‌عنوان نماد فقر و تنهایی؛ همراهی با اغراق در بیان رنج‌های بی‌معشوق.

بیت ۷

«همچو حافظ غریب در ره عشق / به مقامی رسیده‌ام که مپرس»

 ختم غزل با حضور خود شاعر؛ «غریب در ره عشق» تصویری از تنهایی راه عاشقانه و «مقام» اشاره به جایگاه معنوی و رندی.

⬅️ خلیل شفیعی، مدرس زبان و ادبیات فارسی

 

 

۱
۱۷۷
۱۷۸
۱۷۹
۱۸۰
۱۸۱
۵۷۱۰