خلیل شفیعی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:
✅ شرح بیتبهبیت غزل ۲۷۳ حافظ
بیت ۱
اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باش / حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش
✦ اگر رفیقی صمیمی و راستین هستی، در پیمان خود استوار بمان؛ و همنشین و همراه در خانه، گرمابه و گلستان باش (یعنی در همهٔ احوال و مکانها وفاداری خود را نشان بده).
بیت ۲
شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده / مگو که خاطرِ عشّاق، گو پریشان باش
✦ زلفِ پریشان خود را به باد مسپار تا بیشتر آشفته نشود؛ و راضی نشو که دل عاشقان پریشان باشد (بر آتش دل آنان دامن مزن).
بیت ۳
گَرَت هواست که با خِضْر همنشین باشی / نهان ز چشمِ سِکندر چو آبِ حیوان باش
✦ اگر آرزو داری که همنشین خضر شوی (نماد جاودانگی و هدایت)، باید چون آب حیات از چشم اسکندر پنهان باشی (یعنی خلوتگزینی و رازپوشی اختیار کن).
بیت ۴
زبورِ عشقنوازی نه کارِ هر مرغی است / بیا و نوگلِ این بلبلِ غزلخوان باش
✦ سرودن و نواختن زبورِ عشق کار هر بی سرو پایی نیست؛ بیا و معشوق تازهروی این بلبل غزلخوان (حافظ) باش.
بیت ۵
طریقِ خدمت و آیینِ بندگی کردن / خدای را که رها کن، به ما و سلطان باش
✦ آیین بندگی و خدمت را رها کن، به خدا سوگند! در به ما رندان و آزادگان،بسپار و توفق پادشاهی کن
بیت ۶
دگر به صیدِ حرم تیغ برمکش، زنهار / وز آن که با دلِ ما کردهای، پشیمان باش
✦ دیگر به قصد شکار در حریم عشق تیغ مکش (کنایه از خونریزی و جفا در حریم عشق)؛ و از آن رفتاری که با دل ما کردهای، ابراز پشیمانی کن.
بیت ۷
تو شمعِ انجمنی، یکزبان و یکدل شو / خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش
✦ تو که همچون شمع، فروغبخش انجمنی، با یگانگی و صفا رفتار کن؛ و به همت و تلاش پروانهها بنگر و شاد باش.
بیت ۸
کمالِ دلبری و حُسن در نظربازی است / به شیوهٔ نظر، از نادرانِ دوران باش
✦ کمال زیبایی و دلبری در نظربازی و عشقبازی است؛ پس در این هنر چنان باش که از نادران و یگانههای دوران شمرده شوی.
بیت ۹
خموش حافظ و از جورِ یار ناله مکن / تو را که گفت که در رویِ خوب، حیران باش
✦ ای حافظ! خاموش باش و از ستم یار شکایت مکن؛ چه کسی به تو گفته بود که باید در روی زیبارویان حیران و دلباخته باشی؟
⬅️ خلیل شفیعی، مدرس زبان و ادبیات فارسی
پیروز در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۵:
برداشت بنده از این شعر اینست که
بلبل چون واقعیت طبیعت و شادیش رو دیده و طبیعت یعنی همان زندگانی، خیام از قول راست بلبل استفاده کرده تا پیام خودش رو معتبر کنه چون بلبل آنچه واقعا هست رو دیده
و این کار به زیبایی تمام توسط او انجام شده
و این رو هم اضافه کنم درباره بلبل"مست"
مست اغلب در اشعار خیام به کسی که دارای منطق دنیوی نیست اشاره داره چون همونطور که میدونید مست بی قید هست
دقیقا مانند "رند" در اشعار حافظ و سعدی و گاها صائب و...
علی احمدی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:
مردم دیدهٔ ما جز به رُخَت ناظر نیست
دل سرگشتهٔ ما غیرِ تو را ذاکر نیست
مردمک چشم ما به جز روی تو چیزی را نمی نگرد و دل حیران ما غیر از تو از کسی یاد نمی کند.در اینجا حضرت حافظ تاکید دارد که معشوق یک هدف است و نمی توان از هدف چشم برداشت و آن را از یاد برد.
اشکم احرامِ طوافِ حَرَمَت میبندد
گرچه از خونِ دلِ ریش دمی طاهر نیست
اشک من برای برای به دور خانه ات گشتن احرام می بندد(چشم من خانه توست و اشک در چشم من طواف می کند) هرچند که به خون دل آلوده شده و پاک نیست.مهم نیست که چه قدر آلوده باشم مهم این است که دایره وار دور مرکزی که معشوق در آن جای دارد می گردم.و همیشه توجهم به اوست . با توجه به بیت قبل عاشق دو حرکت را تجربه می کند اول حرکت به سوی دوست و دوم حرکت به دور حرم دوست یعنی صرفا به هدف رسیدن مهم نیست بلکه در هر فاصله ای از دوست باشی باید به او خدمت کنی ممکن است گاهی امکان نزدیک شدن فراهم نباشد.
بستهٔ دام و قفس باد چو مرغ وحشی
طایر سِدره اگر در طلبت طایر نیست
پرنده بهشتی اگر به دنبال تو و برای تو پرواز نکند بهتر است در دام و قفس مثل پرنده های وحشی بسته بماند.حتی اگر روزی به بهشت وارد شوم و مثل پرنده بهشتی پرواز کنم اگر برای طلب معشوق پرواز نکنم هنوز رام نشده ام و وحشی هستم و بهتر است در دام بمانم و پرواز نکنم.حافظ پرواز بدون هدف و بدون در نظر گرفتن معشوق را وحشی گری می داند و آزادی پرواز را در گرو نگاه به معشوق و هدف می داند.آزادی بدون خضوع برای او معنایی ندارد.
عاشقِ مفلس اگر قلبِ دلش کرد نثار
مَکُنَش عیب که بر نقدِ روان قادر نیست
یک عاشق بی چیز اگر دل بدلی اش را نثار تو کرد ایرادی به او نگیر که چیز نقد فراوانی ندارد. اینکه عاشق عشق می ورزد آنقدر ارزش دارد که معشوق او را بپذیرد . نگرانی او این است که حتی اگر پرنده ای بود و معشوق را طلب کرد و به سویش پرید آیا معشوق او را می پذیرد؟ اینجا به معشوق می گوید اگر حتی دلم بدلی بود سخت نگیر این دل پر از عشق به توست و به عشق تو آمده است.
عاقبت دست بدان سروِ بلندش برسد
هر که را در طلبت همتِ او قاصر نیست
اگر کسی در تلاش برای جستجوی او کوتاهی نکند سرانجام دستش به آن سرو بلند قامت دوست خواهد رسید.یعنی رسیدن به هدف با تلاش به دست می آید و اگر کوتاهی در تلاش نکنی به هدف خود، خواهی رسید.این موضوع در مورد همه اهداف انسان جاری است معشوق شما هر چیزی باشد با تلاش به آن خواهید رسید.
از روان بخشی عیسی نزنم دَم هرگز
زان که در روح فَزایی چو لبت ماهر نیست
هرگز صحبتی از دم عیسایی که زندگی می بخشد نمی کنم چرا که او در ارتقاء روح و روان مثل لب تو ماهر نیست. موضوع مهم فقط زنده بودن نیست بلکه باید زندگی معنا داشته باشد روح، امیدوار به زندگی بماند و لب معشوق با بوسه هایش این امید را زنده نگه می دارد .لب از نگاه حافظ همیشه امید بخش است.
من که در آتشِ سودای تو آهی نزنم
کِی توان گفت که بر داغ، دلم صابر نیست
من که در فکر سوزان تو آهی نمی زنم و ناله نمی کنم چگونه بر این داغ فراق صبور نیستم . شرط وصال صبر عاشق است و حافظ می گوید من صبر پیشه کرده ام و انتظار وصال تو را دارم نشانه اش این است که علیرغم سوختن از آتش فراق ناله نمی کنم.
روز اول که سرِ زلفِ تو دیدم گفتم
که پریشانیِ این سلسله را آخر نیست
همان روز اول که ابتدای زلف تو را دیدم گفتم که پریشانی این زنجیره زلف پایانی ندارد.سر زلف شروع راه عاشقی است و این زلف دراز است و به زودی پایان نمی پذیرد .عاشق قرار است در آخر زلف به روی یار برسد ولی این راه آنقدر پیچ و خم دارد و و آنقدر پریشان و پر چالش است که بسیار طول می کشد تا به آخرش برسد.
سر پیوند تو تنها نه دلِ حافظ راست
کیست آن کِش سَرِ پیوند تو در خاطر نیست
آن سوی پیوند تو فقط دل حافظ نیست . چه کسی است که پیوند تو را در ذهنش نداشته باشد . همه انسانها یک تجربه عاشقی ( هر چند کوتاه) را در خاطر دارند. ممکن است آن را از یاد ببرند ولی در ذهن آنها ماندگار است.همه ما هدف های بزرگ و کوچک زیادی را داشته ایم و عاشقانه به سمت آنها حرکت کرده ایم و با تلاش به آنها رسیده ایم ولی آن را به حساب خودمان نوشته ایم و از جاذبه آن هدف ( معشوق ) غافل ماندیم. در واقع او که منبع اطمینان کامل است ما را در هر هدفی به سوی خویش می خواند و با دل ما پیوند برقرار می کند .ولی وقتی ازانجام هدف خود مطمئن می شویم او را از یاد می بریم. یادمان می رود که به آن امید و عشق( لب روح افزای معشوق) همیشه نیازمندیم و فقط تلاش خودمان را می بینیم.«و هنگامی که در دریا رنجی به شما برسد، به جز او، تمام کسانی را که (برای حل مشکلات خود) میخوانید، فراموش میکنید؛ اما هنگامی که شما را با رساندن به خشکی نجات دهد، روی میگردانید؛ و انسان، بسیار ناسپاس است»
سیدمحمد جهانشاهی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹
چون شرابِ عشق ، در دل کار کرد
دل ز مستی ، بیخودی بسیار کردشورشی ، اندر نهادِ دل فتاد
دل در آن شورش ، هوای یار کردجامهٔ دریوزه ، بر آتش نهاد
خرقهٔ پیروزه را ، زنّار کردهم ز فقرِ خویشتن ، بیزار شد
هم ز زهدِ خویش ، استغفار کردنیکوییهائی ، که در اسلام یافت
بر سرِ جمعِ مغان ، ایثار کرداز پیِ یک قطره ، دُردِ دَردِ دوست
روی ، اندر گوشهٔ خمّار کردچون ببست از هر دو عالم ، دیده را
در میانِ بیخودی ، دیدار کردهستیِ خود ، زیرِ پای آورد پست
وز بلندی ، دست در اسرار کردآنچه یافت ، از یاریِ عطّار یافت
وآنچه کرد ، از همّتِ عطّار کرد
محمد جواد محمودی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲:
در اشعار حافظ معمولا راه با پایان همراه است و کناره برای بحر صحیح است و نه راه
پس
بحریست بحر عشق صحیح تر است بنظر من
محمد جواد محمودی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
در بیت دوم بنظر اگر به جای «آری» «ولی» باشد بهتر است به این دلیل که:
درسته که ناظر روی تو صاحب نظرانند
«ولی» به جای آری
سر گیسوی تو در سر تمام سرها وجود دارد
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۵ - حکایت پاسبان کی خاموش کرد تا دزدان رخت تاجران بردند به کلی بعد از آن هیهای و پاسبانی میکرد:
درود احنمالا حضرت مولانا این غزل را در حال وهوای زمان سرودن این بخش از مثنوی سروده الله اعلم
غزلی با مطلع
هله پاسبان منزل ، تو چگونه پاسبانی
که ببرد رخت ما را همه دزد شب نهانی
شاد باشید
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
درود
اگر صد کتاب را پیا پی بخونی اگر او نخواهد حتی یک نکته از آن در یاد وخاطرت نخواهد ماند .
سکته = وقفه
قدر = تقدیر ،مشیت الهی
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۲ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
درود
داره به حضرت موسی بعد از معجزه ید بیضا میگه انچه را که تو با خوف وترس از آسمانها انتظار داشتی اکنون از گریبان تو ظاهر شده است .
اینجا مقصود هیبت وبزرگی آسمان است
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۵ - قصهٔ آن گنجنامه کی پهلوی قبهای روی به قبله کن و تیر در کمان نه بینداز آنجا کی افتد گنجست:
درود
تا اینکه متوجه بشی که آسمانهای بزرگ تنها عکس وتصویری از دریافت های توست . دنیا همانگونه که ذهن وقلب تو میسازند رقم میخوره .
سمی = بلندمرتبه ،رفیع
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۴ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۶ - تمامی قصهٔ آن فقیر و نشان جای آن گنج:
درود
حتما مستحضرید که قوس به معنی کمان است واز کمانت تیری رهان کن درسته ودر قوس معنی نمیده
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۷ - فاش شدن خبر این گنج و رسیدن به گوش پادشاه:
درود
فقیر به شاه میگه شاید بخت وشانس اقبال تو باعث بشه پرده از روی این گنج برداشته بشه
غطا = حجاب ، پوشش
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۰۷ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۸ - نومید شدن آن پادشاه از یافتن آن گنج و ملول شدن او از طلب آن:
درود
حتی در نظر یک آدم ماخولیایی هم بعید بنظر میرسه که از دل آهن گیاه سبز بشه
ماخولیا = بیماری روان پریشی
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۵۰ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:
درود
از ابیات قبلی اگر توجه کنی روی سخن مولانا با حسام الدین است در اینجا داره میگه که من وحسام الدین یک روح در دو قالب هستیم وهرچه از دهان من خارج میشه انگار از حسام الدینه
ساز نی اگر توجه کنی دارای دوسره که یکطرف در دهان نوازنده قرار میگیره واز سوی دیگه آوای نی به گوش میرسه وبا این ابیات داره به نوعی از مقام شامخ حسام الدین چلبی تعریف میکنه .
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۸:۴۳ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:
درود
طبابت ودرمان درد عشق فقط نقشی از خاطر حضرت دوست است وچهره زیبای زیبارویان عالم حجابی بر جمال حضرت حق است . یا به عبارتی عشق خود بیماری است که در عین حال درمان تمام رنج آدمیان است .
شاد باشی
رضا از کرمان در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۷:
درود
ایا وزن مصرع اول درسته ؟
کوروش در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۴۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۶۹ - باز دادن شاه گنجنامه را به آن فقیر کی بگیر ما از سر این برخاستیم:
دو دهان داریم گویا همچو نی
یک دهان پنهانست در لبهای وی
تفسیر لطفا
ali solgi در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱۰:
اگه کسی پر مسیربیداری بااشعارمولانا باشد و بخواهد مسیر اورا به عنوان یک پیرو ومرید یاد بگیرد میبیند که مولانا در ابتدا طبق دین ومذهب ما اونم مسلمان بوده وبادانشی که از پدران و درس وعلوم یاد گرفتیم مسلمانی به شکل شناسنامه ای تعیین شده داشته که طبق همون هم از منبر و مقام بالای برخورداربوده وتکرار دانش گذشتگان و درس واموختن علوم مختلف وانتقال ان به دانش پژوهان ودارای مقام واحترام که سه نفر سراسبش رامیگرفتند تاشمس میاد بعداشنایی که حتی کسی نمیتونسته دست به کتابهای خطیش بزنه همه رو میریزه تواستخرو میفهمه که تمام علم ودانشش مربوط دیگران است که زندگی کردن پس خودش واسه چی بدنیااومده متوجه میشود که ما فقط این نفس وجسم نیستیم بلکه روحی داریم که او میخواهد به واسطه این جسم و بدن ونفس زندگی درزمین راتجربه کند وهمین روح رانفس محدود کرده وانرا در هیچ کاری دخالت نمیدهد وخودش همه چیز رادراختیارگرفته مثلا از خداوند واقعی یک تصویرخیالی در قلب گذاشته به اسم خدا هر چیزی دوست داره بصورت جسم درقلب گذاشته وطبق همون زندگی میکند که همه بت پرستی حساب میشود در نهایت طبق قران که کلام خداست و پیامبر به وحدت باخودش میرسه واز اصول پیامبر پیروی میکنه وبه نتیجه میرسه برای رسیدن به اصل بیداری باید به صلح درونی باتمام مخلوقات بدون کینه از هرچیزی برسی قلب ومرکزت پاک از هر بت وبت پرستی کنی تمامدمحدودیت ها وباورهای که یادگرفتی پاک کنی قلبت که مرکز ومسجد عبادت است را اماده کنی تا روحت دران به سجده پروردگارحقیقی بپردازد تازه دارد خداوند را عبادت میکند وبقیه اش که بعدا قسمت شد به عرض میرسانم ولی دراین مسیراتفاقاتی میافتد که روح به مقام برخواسته وقائم به ذات خود میرسد و این را خداوند میداند نصیب چه کسانی میشود ومثل روز اشکاراست ومثل ظهر روز افتابی مشخص است مگر کسانی درخواب ذهن باشند ونتوانند ببینند که اونم کار شیطان است که چشم مردم راببندد
علی احمدی در ۶ ماه قبل، یکشنبه ۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
کس نیست که افتادهٔ آن زلفِ دوتا نیست
در رهگذرِ کیست که دامی ز بلا نیست
کسی از آدمیان نیست که در آن زلف خمیده نیفتاده باشد .زلف خمیده استعاره از راه عاشقی است و خمیده بودنش نشانه چالش های این راه است.پس در رهگذر چه کسی این چالش ها که مثل دام بلا هستند وجود ندارد؟ یعنی همه در این راه عاشقی به چالش می خورند.
حضرت حافظ نکته ظریفی را می فرماید .همه انسانها به دنبال آرامش و اطمینان و خیال راحت هستند و در این راه جذب چیزی می شوند که شکلی از عاشقی است ولی ممکن است این را ندانند که در واقع جذب چه چیزی شده اند .همگان سَر عاشقی دارند ولی از سَرشان خبر ندارند.
چون چشمِ تو دل میبرد از گوشه نشینان
همراهِ تو بودن گُنَه از جانب ما نیست
وقتی چشم تو از ما که در گوشه ای خارج از میدان دید تو هستیم دل می برد و عاشق کشی می کند پس گناه دنبال تو بودن و همراه تو بودن بر ما نیست این جلوه و جاذبه توست و کاری نمی شود کرد.
روی تو مگر آینهٔ لطفِ الهیست
حقا که چنین است و در این روی و ریا نیست
شاید روی زیبایت نمایانگر لطف خداوند است و واقعا چنین است و شکی در این نیست و تظاهر نمی کنی .
طبق روال معمول هیچ وقت حافظ به صراحت خداوند را معشوق در نظر نمی گیرد و این دو دلیل دارد یکی اینکه عاشقی که هنوز وصال را درک نکرده در مقام حیرت است و نمی تواند مطمئن باشد .دوم اینکه نمی خواهد مثل زاهدان و صوفیان باشد که خود را متصل به درگاه خداوند می دانند یا فانی فی الله هستند .این است که بارها می بینیم رو به معشوق می کند و او را به خدا قسم می دهد یا می گوید نکند تو نشانه لطف خدایی و...
ما نیز با تاسی به حافظ نباید به صراحت در باره اینکه او خداوند را معشوق خود می داند اظهار نظر کنیم .معشوق حافظ مظهر و نشانه ای از خداوند است و این نشانه برای هر کسی یک نمود خاص دارد پس متعدد است ولی خداوند یگانه است .
نرگس طلبد شیوهٔ چشمِ تو، زهی چشم
مسکین خبرش از سَر و، در دیده حیا نیست
گل نرگس که شبیه چشم است می خواهد روش عاشق کشی چشم تو را تقلید کند .ولی چشم تو چیز دیگریست .آن بیچاره با چشمش بی حیایی می کند و از سَرش خبر ندارد که خودش عاشق چشم توست.
از بهرِ خدا زلف مَپیرای که ما را
شب نیست که صد عربده با بادِ صبا نیست
تو را به خدا زلفت را برای پیراستن و کوتاه کردن باز نکن این مرا که در بند زلف تو ام نگران می کند .من هرشب با باد صبا در این مورد جر و بحث دارم ممکن است پیراستن مویت مرا هم ساقط کند و به باد بسپارد .
بازآی که بی روی تو ای شمعِ دل افروز
در بزمِ حریفان، اثرِ نور و صفا نیست
(به جای این کارها) بازگرد که اگر روی زیبای تو نباشد گویا در مجلس بزم همدلانه ما اثری از نور و صفای تو نیست .تویی که چون شمع دل را روشن می کنی.
تیمارِ غریبان اثرِ ذکرِ جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهرِ شما نیست؟
وقتی ما زیبایی ات را یاد می کنیم اثرش این است که تو هم یاد ما غریبان کنی و تیمارمان نمایی هر عملی عکس العملی دارد .مگر این قانون در دیار شما نیست؟
دی میشد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
دیشب داشت تمام می شد و به او گفتم به قراری که باهم داشتیم پای بند باش (قرار وصال) او گفت ای خواجه در اشتباهی در این قرار وفایی وجود ندارد یعنی با اختیار خود می توانم قرار را به هم بزنم .معشوق در قرار وصال بی وفاست.
گر پیر مغان مرشدِ من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سِرّی ز خدا نیست
فرقی ندارد که پیر مغان مرشد من باشد یا نباشد همه سرها سرّی از خداوند را می دانند .خداوند نشانه ای از وجود خودش را به همه نشان داده و آنها را جذب خود کرده است و این همان صحبت بیت اول است که همه به نوعی عاشقند ولی از سرشان خبر ندارند.
عاشق چه کُنَد گر نَکِشَد بارِ ملامت
با هیچ دلاور سپرِ تیرِ قضا نیست
با این حال مرا برای عاشقی ملامت می کنند اگر عاشق ملامت نکشد چه کند این قضای الهی است و هر چه قدر دلاور باشی سپری برای مقابله با این قضا نداری
در صومعهٔ زاهد و در خلوتِ صوفی
جز گوشهٔ ابروی تو محرابِ دعا نیست
همین زاهدان صومعه و صوفیان خلوت خانقاه هم عاشقند و محراب دعایشان در واقع گوشه ابروی توست ولی خبر از سَرشان ندارند
ای چنگ فروبرده به خونِ دلِ حافظ
فکرت مگر از غیرتِ قرآن و خدا نیست
ای کسانی که فقط دوست دارید حافظ خون دل بخورد از خدا و قرآن نمی ترسید که خشم آنها شما را در بر گیرد و به عذاب بیفتید.
خلیل شفیعی در ۶ ماه قبل، دوشنبه ۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳: