گنجور

حاشیه‌ها

خلیل شفیعی در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۰:

✅ شرح بیت‌به‌بیت غزل ۲۷۰ حافظ

بیت ۱

دردِ عشقی کشیده‌ام که مَپُرس / زهرِ هجری چشیده‌ام که مَپُرس

✦ رنج‌های عشق را چشیده‌ام و تلخی جدایی را آزموده‌ام؛ آن‌چنان که وصفش در بیان نمی‌گنجد.

بیت ۲

گشته‌ام در جهان و آخرِ کار / دلبری برگزیده‌ام که مپرس

✦ در جهان بسیار گشته‌ام، اما سرانجام معشوقی یگانه یافته‌ام که ارزش و جمال او فراتر از وصف است.

بیت ۳

آن چنان در هوایِ خاکِ دَرَش / می‌رود آبِ دیده‌ام که مپرس

✦ چنان دلبستهٔ آستان معشوقم که اشک بی‌اختیار از چشمم روان است و وصف آن از توان زبان بیرون.

بیت ۴

من به گوشِ خود‌ از دهانش دوش / سخنانی شنیده‌ام که مپرس

✦ من با گوش خویش از زبان او سخنانی شنیدم که بس رازآلود و شیرین بود و بیانش در کلام نمی‌گنجد.

بیت ۵

سویِ من لب چه می‌گَزی که مگوی؟ / لبِ لعلی گَزیده‌ام که مپرس

✦ ای معشوق! چرا لب خود را می‌گزی و می‌گویی «مگو»؟ من شیرینی لبی را چشیده‌ام، که لذتش گفتنی نیست.

بیت ۶

بی تو در کلبهٔ گداییِ خویش / رنج‌هایی کشیده‌ام که مپرس

✦ در غیاب تو، در کلبهٔ فقر و بی‌کسی خود، رنج‌های بسیار برده‌ام که قابل گفتن نیست.

بیت ۷

همچو حافظ غریب در رَهِ عشق / به مقامی رسیده‌ام که مپرس

✦ من نیز همچون حافظ، در راه عشق، غریبی‌ها کشیده‌ام و سرانجام به مرتبه‌ای رسیده‌ام که وصف‌ناپذیر است.

⬅️ خلیل شفیعی، مدرس زبان و ادبیات فارسی 

علی ک در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱۳ - برخاستن مخالفت و عداوت از میان انصار به برکات رسول علیه السلام:

چقدر زیبا مولانا جواب همه رو داده

مولعیم اندر سخنهای دقیق

در گره ها باز کردن ما عشیق

تا گره بندیم و بگشاییم ما

در شکال و در جواب آیین‌فزا

همچو مرغی کو گشاید بند دام

گاه بندد تا شود در فن تمام

و در ادامه

او بود محروم از صحرا و مرج

عمر او اندر گره کاریست خرج

خود زبون او نگردد هیچ دام

لیک پرش در شکست افتد مدام

با گره کم کوش تا بال و پرت

نسکلد یک یک ازین کر و فرت

به امید اینکه همگی دنبال گره و گره کاری و گره‌بازی نباشیم.

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:

خَمِ زلفِ تو دامِ کفر و دین است

ز کارستانِ او یک شمه این است

پیچ و خم زلف تو مانند دامی است که کافر و دیندار را در بند می کند و این فقط یک گوشه از کارهای فوق العاده آن است.

جمالت مُعجِزِ حُسن است لیکن

حدیثِ غمزه‌ات سحرِ مبین است

معجزه زیبایی این است که در چهره ات ظاهر شود ولی غمزه چشمانت جادویی آشکار است

ز چشمِ شوخِ تو جان کی توان برد؟

که دایم با کمان اندر کمین است

چشمان فریبنده ات طوری عاشق کشی می کند که نمی توان از آن جان به در برد چرا که باکمک کمان ابرو همیشه در کمین جانهاست

بر آن چشمِ سیه صد آفرین باد

که در عاشق کُشی سِحرآفرین است

صد آفرین بر این چشمان سیاه که برای عاشق کشی جادو به پا می کند

عجب عِلمیست عِلم هیئت عشق

که چرخِ هشتمش، هفتم زمین است

علم نجوم عشق واقعا عجیب است که بعد از چرخ هفتم آسمان دوباره به زمین هفتم می رسی . یعنی حالتی دایره وار دارد . در آیه 12 سوره طلاق در قرآن کریم  ( الله الَّذِی خَلَقَ سَبْعَ سَمَاوَاتٍ وَ مِنَ الْأَرْضِ مِثْلَهُنَّ )اشاره به هفت آسمان و هفت زمین شده است که بر اساس تفاسیر اینها به صورت طبقات هستند . یعنی بعد از آسمان هفتم دیگر چیزی نیست . اینجا حافظ می گوید در عالم عشق ما آسمان هشتم هم داریم که همان زمین هفتم است . یک حالت دایره وار دارد و گویا همه این آسمانها و زمینها در یک سطح هستند و برتری در آنها وجود ندارد .همه عاشقان در برابر عشق یکسانند  و معشوق چون خورشیدی در مرکز این دایره  بر همه عاشقان می تابد.

تو پنداری که بدگو رفت و جان برد؟

حسابش با کرام الکاتبین است

اما کسی که بد گویی می کند و به عاشقان نظر حسادت دارد اصلا عاشق نیست و در عالم عشق قرار ندارد . او پست است و باید مجازات شود و حساب بدی هایش را فرشته نویسنده می داند و به حساب او رسیدگی خواهد شد.

مشو حافظ ز کیدِ زلفش ایمن

که دل برد و کنون در بندِ دین است

ای حافظ زلف معشوق فقط دل را نمی برد ایمن نباش که این زلف دین تو را هم در بند خواهد کرد و مجبوری در دینت تجدید نظر کنی .

نکته مهم این است که حافظ معتقد است دین باید ماهیتی پویا داشته باشد وگرنه از بین خواهد رفت . حافظ در ابیات و غزلهای دیگر انسان را فاقد دین و آیین نمی بیند . از نظر او بالاخره انسان یک آیینی دارد ولی در این بیت می گوید دین هر فرد ماهیتا تغییر می یابد و دگرگون می شود و این خاصیت عشق است که دین را هم ناپایدار می کند.این نگاه حافظ بر خلاف نگاه زاهدان و صوفیان زمان اوست  چون نگاه اغلب آنها متعصبانه و غیر پویا است.

فرشته پورابراهیمی در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۶:

همه میدونیم از ویژگی های خوب برای سخن گفتن شیوا و فصیح سخن گفتن هست اما اینجا سعدی به یه ویژگی دیگه هم اشاره میکنه و اون (تکرار نکردن) سخنی هر چند زیبا و فصیح هست ! و سخن زیبا رو به حلوای شیرین تشبیه میکنه که همون بار اول شیرینی و حلواتش به بهترین شکل حس میشه 

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:

منم که گوشهٔ میخانه خانقاهِ من است

دعایِ پیرِ مغان وردِ صبحگاهِ من است

من گوشه میخانه را به جای خانقاه محل عبادت کرده ام و دعایی که پیر مغان به من آموخته ورد زبان هر صبح من است.

بی تردید حضرت حافظ از چنین کاری قصدی دارد .او فردی خلاق است و کنش اجتماعی او در برابر ساختار اعتقادی موجود جامعه باید پیامی داشته باشد .او نمی تواند عبادت خشک موجود را بر تابد .مگر نه این است که در قرآن خوانده که وقتی قوم موسی به گوساله پرستی روی آورد خداوند فرمود :آیا نمی بینند که آن گوساله با آنان صحبت نمی کند و آنان را به راهی هدایت نمی کند؟حافظ با استناد به همین آیه به دنبال خدایی است که با او صحبت کند و راه به او نشان دهد .او می خواهد حالتی را که نه خوف باشد ونه حزن یعنی حالتی را که برای بهشت توصیف می کنند را درک کند و آن را در مستی می یابد .برای او مسئله مبداء و معاد از لحاظ عقلی قابل حل نیست و با عشق آن را حل می کند چون به این شکل می تواند درک کند .اما به ساختار موجود  هم کاری ندارد عبادات را هم تا حد امکان انجام می دهد . به مسجد هم می رود از خدایی که دیگران صحبت می کنند هم درخواست می کند و او را گواه می گیرد ولی معشوق خود را هم معرفی می کند .

گَرَم ترانهٔ چنگ صَبوح نیست چه باک

نوایِ من به سحر آهِ عذرخواهِ من است

معمولا در میخانه در صبح با نوای چنگ می می خورند و مست می شوند اما من چنگ ندارم ولی نوای سحرگاهی من در آه است که جبران آن را می کند .

ز پادشاه و گدا فارغم بحمدالله

گدایِ خاکِ درِ دوست، پادشاه من است

شکر خدا کاری هم به پادشاه و گدا ندارم و هر کس که در خانه معشوق گدایی کند خود حکم پادشاه را دارد .در اینجا به نکته مهمی اشاره دارد .در راه عشق عاشق باید گدای معشوق باشد این گدایی او را از دیگران بی نیاز می کند .

غرض ز مسجد و میخانه‌ام وصال شماست

جز این خیال ندارم خدا گواهِ من است

حافظ هیچ وقت برای توصیف معشوق عبارت "شما" را به کار نمی گیرد و از "تو "استفاده  می کند .در اینجا می گوید اگر هم به میخانه و هم به مسجد می روم به خاطر شماست و این را خداوند شما شاهد است .چرا کسی که میخانه را برای عبادت بر گزیده باید دوباره به مسجد برود چون می خواهد سایر مردم که به ساختار موجود تن داده اند را از وصال حقیقی دوست آگاه کند و "شما"در حقیقت شامل همه مردم است.

مگر به تیغ اجل خیمه بَرکَنَم ور نی

رمیدن از درِ دولت نه رسم و راهِ من است

حافظ دولت و خوشبختی خود را در میخانه یافته است پس می فرماید:مگر اینکه شمشیر مرگ باعث شود خیمه خود را از در میخانه بیرون ببرم وگرنه رسم و آیین من نیست که از این خوشبختی فرار کنم

از آن زمان که بر این آستان نهادم روی

فرازِ مسندِ خورشید، تکیه‌گاهِ من است

چون از زمانی که صورتم را بر خاک این میخانه گذاشته ام جایگاه آرمیدن من بالاتر از خورشید است یعنی سروری پیدا کرده ام و بزرگ شده ام .

گناه اگر چه نبود اختیارِ ما حافظ

تو در طریقِ ادب باش، گو گناهِ من

ای حافظ درست است که جلوه معشوق باعث این کار تو یعنی گریز به میخانه شده و گناهی نداری ولی با توجه به ساختار موجود گناه کرده ای تو هم بپذیر که گناه کرده ای چون این شرط ادب است .

این هم نکته مهمی است اگر فرد خلاقی هستی و با ساختار موجود جامعه به هر دلیلی مخالفی لازم نیست تخریب انجام دهی ادب را حفظ کن و کار خودت را انجام بده و در حد امکان تلاش کن.نگران نباش کار خودش انجام خواهد شد 

نسیم صبا در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۲۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

بیت ۴:‌ آیا خواناتر نیست اگربس کم‌زنی استاد شد بی خانه و بنیاد شد را اینگونه نگارش کنیم: بس کم‌زنی استاد شد بی‌خانه‌وبنیاد شد  چونکِ بی هم به خانه مربوط است و هم به بنیاد. با برداشت فاصله‌ها بین واژه‌های ترکیب‌دهنده گنگی ایجار می‌شود. اینکه آیا بی‌خانه شده ولی بنیاد پیدا کرده، بی‌خانه اما پابرجا شده یا  بی‌خانه شده و بی‌بنیاد. هنگامی که منظورهم بی‌خانه وهم بی‌بنیاد می‌باشد ولی وزن بهم می‌خورد و بی دومی را باید برداشت.

نسیم صبا در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۳ در پاسخ به ن و القلم دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

دُردآشام یک واژه است. یعنی کسی که جام را یکجا سرمی‌کشد. واژه‌ دَردآشام وجود ندارد. این فاصله بیجا مرا هم برای مدتی گیح کرد. من فقط دیپلم دارم. وار به حال کم‌سوادترها.

نسیم صبا در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

دُرد آشام یک واژه است : دُردآشام   کسی که جام می را یک‌نفس ته می‌کشد. همین‌وار یک‌نفس هم یک واژه است و گر نه یک دانه نفس معنی می‌دهد. کم زدن هم یک وا‌ژه است:‌ کم‌زدن یعنی عجز‌ طلب کردن، افتادگی کردن. هفت‌اندام نیز یک واژه است به معنی هفت عضو بدن، یا تمام وجود، سر تا پا و نه هفت عدد بدن. فاصله‌های بیجا برای افراد ناشی چون من زمان می‌گیرند. سپاس از توجه شما به این مطلب.

کوروش در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۰ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:

یعنی صبر شیر خوراکی در میان خون و کثافت ، او را تبدیل به ماده ی زندگی بخش برای بچه شتر میکنه

کوروش در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:

زین حواله رغبت افزا در سجود

کاهلی جبر مفرست و خمود

 

یعنی چه ؟

 

کوروش در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:

هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشیم با چندین تراش

 

منظور از چندین تراش چیست ؟

 

کوروش در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۵ - قصهٔ سلطان محمود و غلام هندو:

عطار در کدام کتاب و کدام قسمت درباره داستان محمود و غلام هندو حرف زده ؟

 

ابوالفضل رعیت پیشه در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۱۰:

بین ششم مصرع اول اشکال داره درستش اینه مجوز که یار دگر کن، کنم اگر بینم

ابوالفضل رعیت پیشه در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۲۲:

بیت آخر اشکال داره

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ ازرقی هروی » رباعیات » شمارهٔ ۶۶:

1-واژه «عیش» در مصرع دوم بیت نخست، هم قافیه با واژه‌های «ریش»، «خویش» و «بیش» نیست. در نسخه خطی مجلس به شماره ثبت 5114 این واژه «غیش» (به معنی «اندوه بسیار»، «هر چیز انبوه») ثبت شده است.

2-واژه «تیره» در مصرع نخست بیت دوم باعث نامفهومی این مصرع می‌شود. این در حالی است که در همان نسخه خطی به جای آن، «طیره» (teyre به معنی «شرمنده») نوشته شده است. البته به جای «بِه» نیز واژه «مِه» را می‌بینیم.

 

یادآوری: قطعا ایراد‌های یاد شده پی‌آمد اشتباه چاپی هستند.

احد در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:

سلام

دوستان عزیز 

اگر دو حرف اول چوگان را (چ & و) را با فتحه بخونیم یعنی cha va gan وزن شعر درست میشود!!!

فریما دلیری در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ مهستی گنجوی » رباعیات » رباعی شمارۀ ۳۰:

گویی همه چیز دارم از مال و منال

آری همه هست آنچه می‌باید نیست

چقدر زیبا و قشنگه این بیت

فریما دلیری در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۸ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۱:

چقدر ایشان زیبا عاشق بودند 

سید دانیال حسینی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۱ در پاسخ به مهدوی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۶:

«پادشه را کَرَم باید تا بر او گرد آیند و رحمت، تا در پناه دولتش ایمن نشینند»

شما در این عبارت دیکتاتوری می‌بینید؟! فرق زیادی هست بین آنچه که گفته می‌شه با آنچه که کسی ‌«می‌خواد» ببینه.
پیشنهاد می‌کنم سرآغاز باب اول بوستان رو مطالعه کنید. گفتگوی انوشیروانه با هرمز.  92 بیت خطاب به اندیشۀ شماست.
سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱ - سر‌آغاز

دارابی دارابی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۹ دربارهٔ طبیب اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵ - نوایی:

در بیت اول دقت به موضوعی توسط خوانندگان ترانه و آواز این شعر نشده است 

 

غمت در نهان خانه دل نشیند 

 

شاعر گفته غمت در برخی نسخه ها غمش هست در هر حال

 

غم تو در نهان خانه دل من نشسته ،آنجا که هیچ چیز راه ندارد در مصرع دوم کیفیت نشستن بیان شده چطور لیلی خیلی ناز بر محمل میشینه اونطور غم و عشق تو در دل من نشست 

 

پس شعر اینگونه میشود

 

غمت در نهان خانه دل نشیند به نازی نشیند که لیلی به محمل نشیند

 

شاید اگر خود شعر اینگونه بود بهتر بود البته وزنش خراب میشد  

 

غمت در نهان خانه دل نشیند

 

بدان ناز که لیلی به محمل نشیند

 

 

 

 

اما همه خوانندگان گلپا و شجریان و شهیدی و ... طوری شعر رو میخونن که معنا این میشه که غمت در نهان خانه دل من نشست حالا بناز به من  که لیلی را بر محمل نشاندم انگار عشق را به لیلی تشبیه کرده باشیم  یعنی تو باید بنازی به من که چنین کاری کردم در حالی اصلا چنین معنایی مراد نیست .اگر بود باید میگفت 

غمت در نهان خانه دل نشاندم 

بنازید که لیلی به محمل نشاندم

۱
۱۷۸
۱۷۹
۱۸۰
۱۸۱
۱۸۲
۵۷۱۰