گنجور

حاشیه‌گذاری‌های جعفر عسکری

جعفر عسکری

تاریخ پیوستن: ۱۷م خرداد ۱۴۰۰

مرنج و مرنجان

آمار مشارکت‌ها:

حاشیه‌ها:

۹۳

ویرایش‌های تأیید شده:

۲۰


جعفر عسکری در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۵۵ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۲۰ - در ستایش امیرالامرا‌ء العظام حسین خان نظام‌الدوله:

سلام.

این قصیده، گفتگو محوره؛ و اگر اشکالات این سایت اجازه می‌داد، دوبار تلاشم برای نوشتن متن، ناکام نمی‌موند.

به هرحال، بایست به شکل داستانی نوشته بشه تا گفتگوی دونفر کامل و واضح‌تر برای خواننده، جا بیفته.

جعفر عسکری در ‫۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴:

سلام.

قافیه در بیت دوم حذف شده و گویا این رباعی، ترکیبی از دو رباعی باشه!

جعفر عسکری در ‫۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۴ در پاسخ به پیروز دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰:

پیروزجان سلام!

وزن این شعر، "مستفعلُ مستفعلُ مستفعلُ فع" یا "مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلُ فعَل" هست که در مصرع سوم، "مستفعلُ" به "مفعولن" (طبق اختیارات) و در کل به "مفعولُ مفاعیلُ مفاعیلن فع" تبدیل شده و هیچ اشکال وزنی نداره.

شاد باشی!

جعفر عسکری در ‫۱۱ ماه قبل، جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تک‌بیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۳۰۹:

سلام.

در کتاب "گذار زن از گدار تاریخ" استاد روانشاد باستانی پاریزی، در صفحه‌ی 220 این بیت این‌گونه ثبت شده:

قدح ز دست خِضِر، جز به احتیاط مگیر

مباد کآب حیاتت دهد به جای شراب!

جعفر عسکری در ‫۱ سال قبل، جمعه ۲۵ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۲ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

سلام سه‌باره!!

"اگه اندکی با وزن و عروض آشنا بودین، می‌دونستین که "ت" در "است" هجای کشیده‌اس، نه بلند؛ پس "کز" درسته، نه "که از

فکر کنم ادامه‌ی گفتگو، بی‌فایده باشه!

شاد باشین!

جعفر عسکری در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۱ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۶۱:

بر رگ دل گاه ناخن، گاه نشتر می‌زنم

هر زمان بر ساز غم، مضراب دیگر می‌زنم

 

در لباس شید زاهد در حرم ره می‌زند

من درین میخانه بدنامم که ساغر می‌زنم

 

عقده‌ی مکتوب ما را از گشادن بهره نیست

این گره بیهوده بر بال کبوتر می‌زنم

 

جام چون لبریز شد، چندان نمی‌دارد صدا

با دل پر درد، حرف شکوه کمتر می‌زنم

 

گه گریبان می‌درم، گه می‌شکافم سینه را

جستجویی می‌کنم، خود را به هر در می‌زنم

 

می‌توان گاهی به مکتوبی مرا خرسند کرد

من ز مدّی داستان شکوه را سر می‌زنم

 

تازه می‌گردد دلم هرگاه آهی می‌کشم

هر نفس کز دل کشم دامن بر اخگر می‌زنم

 

خودنمایی شیوه‌ی من نیست، چون دیوار باغ

گل به دامن دارم اما خار بر سر می‌زنم

 

عاقبت بر شمع رویش می‌زنم خود را کلیم!

من کم از پروانه‌ام؟ خود را به این در می‌زنم

جعفر عسکری در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۵ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

سلام دوباره!

واقعا مشکلی نداره؟ من اشاره کردم "که از" وزن رو به‌هم ریخته، شما میگی "آنست" غلطه، "آن است" درسته؟

جعفر عسکری در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۳ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » قصاید » شمارهٔ ۶۳ - و قال ایضاً یمدحه:

سلام

در بیت 36 واژه‌ی "شانس" اشتباه و درست "شناس" است.

جعفر عسکری در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۳۰ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۷:

سلام.

درست بیت نهم رو می‌نویسم:

 

گدای پیر مغان را ز خسروی چه تفاخر؟

که ملک و شوکت شانش بدیده شوکه نشان است

جعفر عسکری در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۲۰ دربارهٔ جویای تبریزی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۸ - مثنوی توصیف کوه پیر پنچال و سختی راه و تعریف کشمیر مینو نظر:

سلام.

در دو بیت 114 و 151 بایست جای واژه‌ی اشتباه "شانس"، "شانش" جایگزین بشه.

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۱۰ شهریور ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

سلام. 

در بیت چهارم، "که از"  آشکارا وزن بیت و شعر رو به‌هم زده. "کز" درسته! 

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۱ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

سلام

بیت جا افتاده رو اضافه می‌کنم:

 

تمام کیست به عالم؟ ببین که با آن فیض

سحر به شمع، مبارک اثر نیامده است

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۱ ماه قبل، چهارشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۴:

سلام.

بیت قبل از بیت آخر جا افتاده، اضافه می‌کنم:

 

بس که از چشم ترم، دیوار کویش نم کشید

گل، به شادابی، چو خار آن سرِ دیوار نیست

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:

سلام. 

بیت ششم به تصحیح شادروان کاظم برگ‌نیسی "آن‌ها که شب آرام نگیرند ز ذکرت"  نوشته شده. 

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

سلام. خواستم حاشیه ننویسم و متن رو تصحیح کنم، یا بلد نیستم، یا امکان تصحیح شماره‌ی ابیات رو نداره.

طبق نسخه‌ی تصحیحی استاد روانشاد قهرمان، ترتیب درست ابیات رو می‌نویسم:

 

سیل را درس روانی گریه‌ی ما می‌دهد

شوربختی اشک ما تعلیم دریا می‌دهد

 

روزگارم سربه‌سر از تیره‌روزی، یک شب است

وعده‌ی وصلم چه حاصل گر به فردا می‌دهد؟

 

صرفه‌ی خود هر کسی بیند، نه جای طعنه است

دین ناقص را اگر زاهد به دنیا می‌دهد

 

وسعت ملک جنون بنگر که یک دیوانه را

صد بیابان در بیابان، کوه و صحرا می‌دهد

 

گاه پیری می‌کنم موی سفید از باده رنگ

زان‌که می، رنگ جوانی را به سیما می‌دهد

 

مُفتی خط کز لب او کام‌بخشی می‌کند

بوسه را نشمرده و بی‌وعده فتوا می‌دهد

 

نیست دل هردم حریف تُرکتاز تازه‌ای

هرچه دارد چون صدف یک‌جا به یغما می‌دهد

 

مرهم داغ دل پروانه باشد موم شمع

داروی رنج خمارم دُرد مینا می‌دهد

 

دل اگر دارد فروغی، زآتش عشق است و بس

شیشه را گر آبرویی هست صهبا می‌دهد

 

دستش از دامان استغنای شیرین کوته است

کوهکن گر بیستون را در ته پا می‌دهد

 

داغ جورش تا فراوان در نظر ناید کلیم!

جمله را چون برگ گل بر روی هم جا می‌دهد

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۰ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:

رَوَد آرام ز عمری که به هجران گذرد

کاروان از ره ناامن شتابان گذرد

 

بر گرفتاری دل خنده‌زنان می‌گذرم

هم‌‌چو دیوانه که از پیش دبستان گذرد

 

بخت، شاد است ز ویرانی ما در غم عشق

عیدِ جغدست به معموره، چو توفان گذرد

 

قسمت این بود که چون موج به دریای وجود

هر کجا رو نهم، احوال، پریشان گذرد

 

حُسنِ بی‌پرده‌ی او بیشترم می‌سوزد

چون تهی‌دست که بر نعمت ارزان گذرد

 

چشم بر راه خضِر، سالک عارف نبوَد

در پی راهزن افتد ز بیابان گذرد

 

آگه از عیش جوانی نشدم در غم عشق

هم‌چو آن عید که بر مردم زندان گذرد

 

هر کجا مور قناعت پر همّت وا کرد

می‌تواند ز سرِ ملک سلیمان گذرد

 

دست و پا بیهده زد در غم عشق تو کلیم!

به شنا کس نتواند که ز عمّان گذرد

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

ساقی از تاب می آن لحظه که در می‌گیرد

عرق از عارض او رنگ شرر می‌گیرد

 

می پذیرند بَدان را به طُفیل نیکان

رشته را پس ندهد آن‌که گهر می‌گیرد

 

صاف‌دل ترک حق از بهر خوش‌آمد نکند

زشت‌رو، آینه بیهوده به زر می‌گیرد

 

هر دمی را اثری هست که از صحبت خلق

هر نفس آینه‌ام زنگ دگر می‌گیرد

 

چشم بندد ز جهان تا بگشاید دل تنگ

مرغ دلگیر که سر در ته پر می‌گیرد

 

منم آن نخل بَرومند که دهقان قضا

می فروشد ثمرم را و تبر می‌گیرد

 

اشک، آگاه بوَد از دل شوریده، کلیم!

بیشتر طفل ز دیوانه خبر می‌گیرد

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

کُند گر آرزوی دیدنت آیینه، جا دارد

که از خورشیدِ رویت در برابر رونما دارد

 

ندارد بزم می‌خواران، به غیر از ما تُنُک‌ظرفی

صراحی بر رخ هرکس که می‌خندد، به ما دارد

 

نویسم نامه و از بس که خون می‌گریم از هجرت

تو گویی کاغذ مکتوب من رنگ حنا دارد

 

نشد بی‌روی او چشم سفید از توتیا روشن

نبیند بهره‌ای، هرچند کاغذ توتیا دارد

 

ز هم ربط نیاز و ناز را نتوان گسست، آری!

کشش باقی بود تا کاه، رنگ کهربا دارد

 

چه سرگردان شوی از بهر روزی پا به دامن کش

کز آب و دانه این سرگشتگی را آسیا دارد

 

ز کویت چون کلیم آید، چو مستان هر قدم افتد

نبیند پیش پا بیچاره، چون رو بر قفا دارد

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۲:

چشم عارف جز غبار کلفَت از دنیا ندید

عزم بالا کرد، چون از گَرد، پیش‌پا ندید

 

بر محک زد نقد شهریّ و بیابانی خرد

عاقل خوش مشرب و مجنونِ بدسودا ندید

 

نیست از وضع جهان ابنای دنیا را ملال

هیچ صورت را کسی دلگیر از دیبا ندید

 

عافیت را اهل دل در دیده بستن دیده‌اند

بهره زین گلشن به غیر از چشم نابینا ندید

 

از بزرگان بیشتر دونان تمتّع می‌برند

قرب ساحل جز خس و خاشاک از دریا ندید

 

نخل این بستان ز بار خویشتن یابد شکست

هیچ‌کس از زاده‌ی خود خیر در دنیا ندید

 

بال بر گِرد سرش گشتن ندارد فاخته

هیچ‌کس سروی درین بستان به این بالا ندید

 

راه عشق است این‌که خارَش را بوَد از دیده ننگ

دل به این شاد است، کآسیبی ز خارِ پا ندید

 

عیش ننگ ما کلیم! از تنگ‌دستی‌های ماست

دست خالی را کسی در گردن مینا ندید

جعفر عسکری در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۴ تیر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۴:

به حالِ بد، دل از چشم تر افتاد

سیه گردد چو در آب اخگر افتاد

 

تو گر با این لب شیرین بخندی

به شیر صبح خواهد شکّر افتاد

 

چه خواری کز وفاداری ندیدم

کنم صد شُکر کز عالم بر افتاد!

 

گَزیدم بند بند نیشکر را

سرانگشت ندامت خوش‌تر افتاد

 

حدیث عقل و عشق از من چه پرسی؟

چراغی بود با صرصر در افتاد

 

چه چسبان است با دل صحبت اشک

به دست طفل، مرغ بی‌پر افتاد

 

ز کوکب جز سیه‌روزی ندیدم

خوشا بختی که او بی‌اختر افتاد

 

 هنر کم ورز! گیتی باغبانی‌ست

که خواهانِ نهالِ بی‌بر افتاد

 

کلیم! آخر ز بیداد که نالیم؟

به کِشت ما گذار لشکر افتاد

۱
۲
۳
…
۵