گنجور

حاشیه‌ها

محسن جهان در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۳۷۰:

برای تعالی پیدا کردن و سالک راه حق شدن که کمتر از تاج و تخت دنیوی نیست، بایست از خود بگذری و همواره در جهت کمک و دستگیری خلق خدا کوشا باشی.

بهزاد جان بزرگی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی داراب دوازده سال بود » بخش ۳:

دوستان دوتا نکته پیدا کردم میگم خدمتتون

بیت زن و کودکان کردند اسیر به محتوا نمیخوره

فیلقوس برای جنگ سپاهی رو میاره مقایل داریوش

کدوم عاقلی زن وبچه رو میبره با خودش بخصوص که جنگ نزدیکشون بود.

مورد بعدی اون مهری که بیاراستند همون مهدی هست که در چند بیت جلوتر عروس رو داخلش می‌گذارند و مهد به مهر تغییر کرده که کاملا بی منطق هست ساخت مهر برای عروس

ارادتمند

 

بهمن حیدری در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۲۰ - حکایت در معنی احتمال از دشمن از بهر دوست:

درود 

درخط آخر به نظر می رسد به جای نیست ، نیک درست است

گر از هستی حق خبر داشتی      همه خلق را نیک پنداشتی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۹ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵
                             
تا به شکار رفته‌ای ، گشته دلم ، شکارِ غم،
هست مرا ازین سپس ، طِیش فزون و عِیش کم

گر نه ز محنتِ زمان ، شاه شود مرا ضِمان،
نیست ز بختَم این گمان ، کاو برهاندَم ز غم

تا پیِ صیدِ آهوان ، خنگِ ملِک بوَد روان،
جان و دل ام بوَد نوان ، از چه ، ز آهِ دم‌به‌دم

شَه به غزال بسته دل ، من ز هَزال خسته‌ دل،
او ز خیال رَسته دل ، من ز ملال بسته دم

ای بتِ شنگِ شوخ لب ، خیز و بسیج کن طلب،
تا بجَهیم از این کرَب ، تا برَهیم ازین الم

چند قرینِ ناله‌ای ، داغ به دل ، چُو لاله‌ای،
خیز و بدِه پیاله‌ای ، تا برهیم از این نقَم

چین بگشا ز گیسوان ، تازه کن از طرب ، روان،
چند زنی بر ابروان ، این همه پیچ و تاب و خَم

مژده بدِه که صبحگه ، شاهِ جهان ، رسد ز رَه،
از قمرَش به سَر کُلَه ، وز مَلَک اش به‌ بَر خدم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹
                             
دلَم به‌ زلفِ تو ، عهدی که بسته بود ، شکستی،
میانِ ما و تو ، مویی علاقه بود ، گسَستی

ز شکلِ آن لب و دندان ، توان شناخت ، که‌ یزدان،
ز تنگنایِ عدم ، آفرید گُوهرِ هستی

حدیثِ طولِ امل را ، نمود  زلفِ تو کوته،
که هرکه جُست بلندی ، در اوفتاد به پستی

شراب‌ِ شُوق ز لعلَت ، چنان کشیده‌ام امشب،
که صبحِ روزِ قیامت ، مرا ست اوّلِ مستی

نخست ، روزِ قیامت ، به عاشقان نظری کن،
که پشتِ پای  به دوزخ زنند ، از سرِ مستی

ز وصلِ طوبی و جنّت ، جز این مراد ندارم،
که قدّ و رویِ تو بینم ، به راستیّ و درستی

چگونه وصفِ جمالَت توان نمود ، کز اوّل،
دهانِ خلق گشودیّ و رویِ خویش ببستی

حدیثِ نکتهٔ تُوحید ، از زبانِ نگارین،
هزار بار شنیدی دلا و هیچ نجُستی

بیار باده که گبر و یهود و مومن و ترسا،
ز عشق بهره ندارند ، جز خیال پرستی

اگر سجود کند بر رخِ تو ، زلفِ تو ، شایَد،
که نیست مذهبِ هندو ، جز آفتاب پرستی

ندیده‌ایم که شاهین ، به کبک حمله نماید،
چنان که‌ زلف‌ِ تو ، بر دل‌ ، به‌ چابکیّ و به چُستی

ز سخت جانیِ "قاآنی" ام  ، بسی عجب آید،
که‌ بارِ عشقِ تو ، بر دل کِشد ، بدین‌ همه سُستی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶
                             
نگارِ سروقدِ من ، چُو عزمِ باغ کند،
چُو برگِ لاله ، دلِ باغ ، پُر ز داغ کند

به باغ می‌رود امروز ، نَی غلط گفتم،
که هرکجا بخرامد ، ز چهره باغ کند

پُر از بنفشه شود راغ ، از دُو گیسو یش،
اگر به فصلِ زمستان ، گذر به راغ کند

ز دلرباییِ چشم اش ، شراب مست شود،
در آن زمان ، که مِی از شیشه ، در ایاغ کند

چُو زلفِ خود ، به مشام ام نهد ، بدان مانَد،
که طبله طبله مرا ، مُشک در دماغ کند

جز او ، که زلف به رخ حلقه کرده ، نشنیدم،
کلاهِ باز ، کَس ، از شهپرِ کلاغ کند

فراغ نیست مرا ، از فراقِ او ، آری،
اسیرِ عشقِ بتان ، ترکِ هر فراغ کند

مگر که مسکنِ دلها ست ، زلفِ مِشکین اش،
که هر کَسی ، دلِ خُود را ، در آن سراغ کند

ز جان ، ثناگرِ زلفینِ او ست ، "قاآنی" ،
تو عندلیب نگه کن ، که مدحِ زاغ کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱
                    
چون زلفِ بیقرارَش ، بر رخ قرار گیرد
از رشک ، رویِ مه را ، در صد نگار گیرد

از بس که حلقه بینی ، در زلفِ مشکبارَش
صد دست باید آنجا ، تا در شمار گیرد

گر زاهدی ببیند ، میگونیِ لبِ او
تا روزِ رستخیزَش ، زان مِی ، خمار گیرد

گر ماهِ لاله گون اش ، تابد به نرگس و گل
گلزار پای تا سر ، از رشک ، خار گیرد

گر از کمانِ ابرو ، بادامِ نرگسین اش
یک تیر برگشاید ، صیدی هزار گیرد

خورشید کو ز تنگی ، بر چرخ می‌کشد تیغ
از بیمِ تیرِ چشمش ، گردون حصار گیرد

او آفتابِ حُسن است ، از پرده گر بتابد
دهرِ خرِف ، ز رویش ، طبعِ بهار گیرد

عاشق که از میانَش ، مویی خبر ندارد
در آرزویِ مویَش ، از جان کنار گیرد

عطّار را به وعده ، دل می‌دهد ، ولیکن
اندر میانِ آتش ، دل چون قرار گیرد

امیرحسین صدری در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۲ در پاسخ به حمید زارعی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:

سلام

منظور از پهلو غذا یعنی چی ؟

عرب عامری.بتول در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:

وَأَقْسَمُوا بِاللَّهِ جَهْدَ أَیْمَانِهِمْ ۙ لَا یَبْعَثُ اللَّهُ مَنْ یَمُوتُ ۚ بَلَیٰ وَعْدًا عَلَیْهِ حَقًّا وَلَٰکِنَّ أَکْثَرَ النَّاسِ لَا یَعْلَمُونَ.

 

🌿با سخت ترین سوگندهایشان به خدا، سوگند یاد کردند که خدا کسانی را که می میرند، برنمی انگیزد!! آری، این وعده حقّی بر عهده اوست، ولی بیشتر مردم نمی دانند.

 

آیه ۳۸ سوره مبارکه #نحل

 

 

دقیقا اینجاست که مولانا میگه:

 

مُرده بُدم زنده شدم،

 گریه بُدم خنده شدم

 

دولت عشق آمد و من

 دولت پاینده شدم . . .

 

 

مولانا، زندگی پس از مرگ را زندگی واقعی و دولت پایندگی و ماندگار می داند که در راستا و ادامه ی همین زندگی ماست. 

بقول استاد الهی قمشه ای: "همه چی اونوره، خبرا اونوره... اینجا خبری نیست." ❤️

 

کوروش در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۰ - ماخذهٔ یوسف صدیق صلوات‌الله علیه به حبس بضع سنین به سبب یاری خواستن از غیر حق و گفتن اذکرنی عند ربک مع تقریره:

در خیالت صورتی جوشیده‌ای

همچو جوزی وقت دق پوسیده‌ای

 

یعنی چه ؟

 

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

پیش از این در برخی شرح ها اشاره کردم که هر هدفی در زندگی از نگاه خواجه شیراز می تواند نوعی معشوق باشد. شکی نیست که یکی از دغدغه های او یافتن حقیقت بوده است که در سایه عقل به آن دست نیافته است و چاره آن را عشق و راه عاشقی می داند . حقیقت هرچه هست برای انسان هنوز معمایی پیچیده است . وقتی از حقیقت سخن می گوییم منظور آن فرمولی است که با آن همه حقایق دیگر را بتوان توضیح داد . برای حصول این امر باید همه چیز را دانست و از همه اسباب و علل آگاه بود .هیچ انسانی نمی تواند بگوید من این حس را دوست ندارم .حقیقت پدیده ایست که همیشه خود را از انسان پنهان می کند و فقط گاهی گوشه ای از خود را نمایان می کند. جفا کار است و وصالش غیرممکن می نماید.حرص انسان را درمی آورد و جانش را می سوزاند. دوست داشتنی است ولی دل به محبت کسی نمی دهد.ولی اگر باشد چون طبیبی جهل را درمان می کند.

ای غایب از نظر به خدا می‌سپارمت

جانم بسوختی و به دل دوست دارمت

ای همه ی حقیقت  که هنوز از دیده ها نهانی تو را به خدا می سپارم چون جلوه ای از او هستی . با نهان بودنت جان مرا سوزاندی ولی هنوز دوستت دارم.

تا دامنِ کفن نکشم زیرِ پایِ خاک

باور مکن که دست ز دامن بدارمت

تا زمانی که کفن خود را زیر پای خاک نکنم ( نمیرم) فکر نکن که از تو دست برمی دارم.عاشقانه به دنبال حقیقت بودن را نمایش می دهد .آنقدر بر درک خود می افزایم که به تو نزدیک شوم.

محرابِ ابرویت بنما تا سحرگهی

دستِ دعا برآرم و در گردن آرمت

حداقل فقط ابروی مثل محراب خود را نمایان کن تا در مقابل این محراب دست به دعا شوم شاید یک سحرگاهی بر گردنت بیاویزم . یعنی روی تو کاملا نمایان شود و من آویز گردنت شوم.

گر بایدم شدن سویِ هاروتِ بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت

اگر لازم شود سوی آن فرشته جادوگر بابِلی (هاروت ) می روم تا برای آوردن تو صد نوع جادو کنم .معمولا سحر حقیقی نیست ولی او حاضر است از چیزهای کاذب مثل سحر برای یافتن حقیقت استفاده کند که البته غیر ممکن است.

خواهم که پیش میرمت ای بی‌وفا طبیب

بیمار باز پرس که در انتظارمت

چاره و طبیب همه نادانی ها حقیقت است . می گوید می دانم که بی وفایی ولی من می خواهم در پیش طبیبی چون تو جان بدهم یعنی قبل از مرگ کل حقیقت را بدانم. تو هم حال من بیمار را که در انتظارت هستم بپرس.

صد جوی آب بسته‌ام از دیده بر کنار

بر بویِ تخمِ مِهر که در دل بکارمت

صد جوی اشک خود را کنار زده ام تا از طریق بوی بذر مهر تو، آن را پیدا کنم و در دل خود بکارم .

خونم بریخت وز غمِ عشقم خلاص داد

مِنّت پذیرِ غمزهٔ خنجر گذارمت

این کار خون مرا ریخت ولی غم عشق را از یاد بردم وبا دیدن بخشی حقیقت شاد شدم این کار غمزه چشم تو بود که لحظه ای خود را به من نشان داد و من مدیون چنین غمزه ای هستم که خنجر می زند.و این غمزه خنجرگون بارها و بارها عاشق را زخمی می کند و درک او را افزایش می دهد تا کمی از غم عاشقی بکاهد.

می‌گریم و مرادم از این سیلِ اشک‌بار

تخمِ محبّت است که در دل بکارمت

ولی می گریم و هدفم از گریه این است که این تخم محبت را در دل سنگدل تو هم بکارم که نمی شود .

بارم ده از کرم سویِ خود تا به سوزِ دل

در پای دم‌به‌دم گهر از دیده بارمت

به من از روی کرم اجازه بده تا با سوز دلم در پای تو هر لحظه از چشم خود جواهر ببارم و تمام حقایقی که می دانم را بر تو عرضه کنم وبا مقایسه  به یقین برسم.

حافظ شراب و شاهد و رندی نه وضعِ توست

فِی‌الجمله می‌کنی و فرو می‌گذارمت

ولی تو می گویی ای حافظ تو به خاطر کشف حقیقت به شراب روی آوردی که در مستی مرا بیابی ، به شاهد زیباروی نظر کردی تا مرا در آن پیدا کنی ، خواستی رند پاکدل شوی تا مرا در وجود خودت جستجو کنی . همه اینها وضعیت مناسب و پایداری برای تو نیست . کاریست که می کنی و من هم کاری به کارت ندارم و تو را در این حالت ناپایدار و نامطمئن رها می کنم ( تا روزی به من برسی)

سهراب مرتضوی در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

آقای چاوشی در قطعه بامداد خمار چه غوغایی به پا کردی! دست مریزاد! 

برمک در ‫۵ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۲۲:

چو مهر جهاندار پیوسته شد

دل مرد آشفته آهسته شد

بر شاه شد مهتر مهتران

بپذرفت هر سال باژ گران

ازین کار چون کام او شد روا

ابا باژ بستد ز ترکان نوا

-
 نوا= گرو/شرط/گروگان.

بنگرید آهسته به چه معنی است

دکتر حافظ رهنورد در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

شعری نغز و جذاب را شاهدیم که بشارت دهنده است و راهنما

به‌کار بردن کلمه‌ی حکّام توسط خواجه بسیار دقیق است. او شاه‌های محبوب خود و مردم را به سلیمان و یوسف تشبیه می‌کرده و شاه‌های منفور خود و مردم را به محتسب و حاکم؛ کلماتی که نشان از خودکامگی و زورگویی درشان هست.

می‌فرماید صحبت چنین آدم‌هایی شما را به ضلالت و گمراهی می‌کشد. نور روشنایی‌بخش را خورشید دارد که در اوج تاریکی طلوع خواهد کرد. 

در بیت دوم نیز نکته‌ای نغز را بیان می‌دارد که نمی‌شود انسان نیرنگ کند و ریا؛ دل پاک و فرشته‌خو از دیوصفتی پرهیز می‌کند.

هر دو بیت در عین مفاهیم اخلاقی، نکاتی کاملن سیاسی اجتماعی را بیان می‌دارد. کافی‌ست که بدانیم این شعر در دوره‌ی سلطان محمود که شیراز را تصرّف کرده بود و در نبود شاه‌شجاع، شاه محبوب حافظ و مردم سروده شده.

نکته‌ی جالب دیگر این‌که صالح و طالح از لحاظ ظاهری چقدر شبیه همند؛ امّا در باطن کاملن از هم جدا و‌ متنافرند.

 

محسن عبدی در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۱ - مراد طلبیدن خسرو از شیرین و مانع شدن او:

مهیا مجلسی بی‌گرد اغیار بنامیزد گلی بی‌زحمت خار

بنامیزد: به نام ایزد، در حال تعجب از خوبی و زیبایی چیزی یا کسی و برای دفع چشم زخم گفته می‌شد؛ ماشاءاللّه

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ قاآنی » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح سلطان العادل محمد شاه غازی رحمه‌الله علیه :

قاآنی » قصاید »
قصیدهٔ شمارهٔ ۸ - فی مدح سلطان العادل محمد شاه غازی رحمه‌الله علیه
                         
عید شد ساقی ، بیا در گردش آور جام را
پشت‌ پا زن ، دورِ چرخ و گردشِ ایّام را

سینِ ساغر بس بوَد ، ای ترک ، ما را روزِ عید
گو نباشد هفت سین ، رندانِ دُردآشام را

خلق را بر لب ، حدیثِ جامهٔ نو هست و من
از شراب‌ِ کهنه می‌خواهم لبالب ، جام را

هرکسی شکَّر نهد بر خوان و برخوانَد دعا
من ز لعلِ شکَّرینَت ، طالبم دشنام را

هر تنی را هست سیم و دانه ی گندم به دست
مایلم من ، دانهٔ خالِ تو ، سیم اندام را

سیر بر خوان است مردم را و من از عمر سیر
بی‌دل آرامی‌ ، که برده است از دلم ، آرام را

پسته و بادام ، نُقلِ روزِ نوروز است و من
با لب و چشمت نخواهم ، پسته و بادام را

عود اندر عید می‌سوزند و من نالان چو عود
بی‌بتی‌ کز خالِ هندو ، ره زنَد اسلام را

یکدگر را خلق‌ می‌بوسند و من زین‌ غم هلاک
گرچه بوسد دیگری ، آن شوخِ شیرین‌کام را

سرکه بر دستارخوان‌ِ خلق و همچون‌ سرکه ، دوست
می‌کند بر ما ترُش‌ ، رنگین رخ‌ِ گلفام را

خلق را در سال روزی عید و من از چهرِ شاه
عید دارم سال و ماه و هفته ، صبح و شام را

لاجرم این عیدِ خاصِ من‌ ، که بادا پایدار
کرّ و فرَّش بشکند ، بازارِ عیدِ عام را

آسمانِ دین و دولت‌ ، کز هلالی شکل تیغ
گاه‌ کین بر هیأتِ جوزا کند ، بهرام را

بانگ‌ِ ربّ اِرحَم برآید ، از زمین و آسمان
هر زمان‌ کان سام صولت ، برکشد صمصام را

خصم از رویِ خرَد ، با وی ندارد دشمنی
اقتضایی هست آخر ، علّتِ سرسام را

در دلِ او نیست‌کینِ دشمنان ، آری به طبع
آدمی در دل نگیرد ، کینهٔ اَنعام را

کاش ، پیش از انعقادِ نطفهٔ اَعدایِ تو
ایزد اندر نارِ نیران سوختی ، اَرحام را

هرکه با وی‌ کینه‌ جوید ، عقل‌ گوید ، کاین سفیه
کین نیاغازیدی ، ار آگه بُدی انجام را

خصم‌ بگریزد ز سهمَش ، آری‌ آری اشکبوس
چون‌ کشد گرزِ گران ، دل بگسلد رهام را

بدرِ دنیا ، صدرِ دین ای‌ ، کاندر ایوان می‌کند
گفتِ جان بخشت ، مصوِّر صورتِ الهام را

با تو هرکس‌ کین سگالد ، نیست‌ هشیار ، ار نه‌ مرد
تا خرَد دارد ، نخارد گردنِ ضرغام را

جاودان مانیّ و خوانی هر صباحِ روزِ عید
عید شد ساقی ، بیا در گردش آور جام را

علی احمدی در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰:

برای فهم بهتر منظور این غزل زیبا باید آن را در سه قسمت بیان کنیم . دو بیت اول شرح فرستادن صبا به کوی دوست است . شش بیت بعد شرح پیغامی است که عاشق به معشوق می دهد و دو بیت آخر شرح پیغامی است که از کوی دوست می آید.

نکته دوم استفاده حضرت حافظ از داستان سلیمان نبی و ملکه سرزمین سبا است .که به طور خلاصه سلیمان نبی هدهد را به سرزمین سبا می فرستد و از آن قوم خورشید پرست می خواهد اولا برتری جویی نکنند ، دوم  به سوی او بیایند و سوم اینکه تسلیم خدا شوند . و در نامه بعد می گوید اگر تسلیم نشدید به سرزمین شما حمله می کنم.

حافظ خوش ذوق خود را جای سلیمان نبی می گذارد و فرض می کند من مثل سلیمان از اولین خبری که هدهد از سمت سبا آورد عاشق ملکه سبا شدم و البته قدرت سلیمان را ندارم پس چگونه نامه ای بنویسم و به سوی معشوق بفرستم؟

ای هدهد صبا به سبا می‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌فرستمت

حیف است طایری چو تو در خاک‌دانِ غم

زین جا به آشیانِ وفا می‌فرستمت

به باد صبا می گوید تو مثل هدهد هستی که تورا به سرزمین سبا ( کوی معشوق ) می فرستم ببین که تو را دارم از کجا ( جایگاه غم ) به کجا ( جایگاهی که وفادار معشوق است ) می فرستم. یعنی حواست به اهمیت این ماموریت باشد تو حیف است که اینجا کار کنی و باید به آنجا بروی.

در راهِ عشق مرحلهٔ قُرب و بُعد نیست

می‌بینمت عیان و دعا می‌فرستمت

در اولین بند نامه اصل مطلب را بیان می کند . می گوید من چه اینجا باشم یا پیش تو باشم فرقی نمی کند تورا همیشه در دلم دارم و می بینم و لی از دور برایت دعا می فرستم.

این بیت طعنه و انتقادی به صوفیان هم هست چرا که برخی را دور از خداوند و برخی را نزدیک به او می دانند حافظ با این بیان می گوید که نزدیکی و دوری در عشق معنا ندارد . 

هر صبح و شام قافله‌ای از دعای خیر

در صحبتِ شمال و صبا می‌فرستمت

نه تنها قرب و بعد مکانی در عشق مطرح نیست بلکه قرب و بعد زمانی هم مطرح نیست چه صبح باشد و چه شب من از طریق بادهای شمال و صبا دعای خیرم را برایت می فرستم .به جای اینکه بگوید بر من برتری نجویید برای معشوق آرزوی خیر می کند.

تا لشکرِ غمت نکند مُلکِ دل خراب

جانِ عزیزِ خود به نوا می‌فرستمت

به جای اینکه مثل سلیمان نبی بگوید به سوی من بیایید وگرنه با لشکرم به سرزمین شما حمله می کنم می گوید برای اینکه لشکر غم خانه دلت را خراب نکند خودم گروگان تو می شوم  تا سپر بلای تو در برابر غم باشم. 

ای غایب از نظر که شدی هم‌نشین دل

می‌گویمت دعا و ثنا می‌فرستمت

تویی که در ظاهر از نگاه من دور و غایب هستی ولی در واقع همنشین دلم هستی . من به جای اینکه به تو بگویم بیا فقط تو را دعا  و ستایشت می کنم. دقت کنید که در عالم عشق همیشه معشوق است که با جلوه گری به عاشق می گوید « بیا » و حافظ به این نکته اشاره می کند.

در رویِ خود تَفَرُّجِ صُنع خدای کن

کآیینهٔ خدای‌نما می‌فرستمت

به جای اینکه مثل سلیمان نبی بگویم به خدا تسلیم شوید می گویم آفرینش زیبای خداوند را در روی زیبای خودت ببین  من هم آیینه ای می فرستم تا این کار آسان تر باشد . با این کار خودت خدا را درک خواهی کرد و نیازی به گفتن من نیست.

حافظ با این بیان اعجاز می کند و« لا اکراه فی الدین»  را به زیبایی نشان می دهد و به ما می آموزد دعوت درست به خداوند را.

تا مطربان ز شوقِ مَنَت آگهی دهند

قول و غزل به ساز و نوا می‌فرستمت

در پایان نامه می خواهد که شدت اشتیاق خود را به معشوق برساند و می گوید برای این کار حاضرم از هنرم برای ایجاد انواع سخن و شعر و موسیقی استفاده کنم تا مطربان آن را به گوش تو برسانند.

ساقی بیا که هاتفِ غیبم به مژده گفت

با درد صبر کن که دوا می‌فرستمت

حافظ، سرودِ مجلس ما ذکرِ خیرِ توست

بشتاب هان که اسب و قبا می‌فرستمت

در دو بیت پایانی نتیجه نامه رسانی خود به معشوق را با پیامی از جانب او می بیند.و به ساقی می گوید که بیا که پیغامی به من رسیده است نه از جانب صبا بلکه مستقیما با نوایی غیبی از جانب معشوق که « با درد عاشقی خود صبر و پایداری کن . در مجلس ما همه از سروده های تو می گویند و ذکر خیر توست برای آمدن عجله کن که برایت اسب و جامه مناسب می فرستم ».

حافظ می گوید من که سلیمان نبودم و قدرت نداشتم از این روش استفاده کردم و دل معشوق را به دست آوردم و او خود ساز و برگ رفتن من را فراهم کرده است.و شیوه درست عاشقی اینگونه است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

در مصرع نخست بیت 7، «پای درنهادن» یعنی «پای برداشتن» و «پای گذاشتن»؛ همانگونه که «قدم درنهادن» یعنی «گام برداشتن» و «گام گذاشتن». اینکه کدام معنی را برساند، بستگی دارد به حرف اضافه همراه آن.

«قدم درنه که چون رفتی رسیدی/همان پندار کاین ده را ندیدی» (نظامی گنجوی، خسرو شیرین، بخش 119، بیت شماره 16)

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

ز " قاآنی" ، مَجو آئینِ تقوا ،
ز اهلِ پارس ، ناید پارسایی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ ماه قبل، دوشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:

قاآنی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳
                             
تو را رسم است ، اوّل دلربایی،
نخستین مهر و آخر بی‌ وفایی

در اوّل می‌نمایی دانهٔ خال،
در آخر دامِ گیسو می گشایی

چُو کوته می‌نمودی زلف ، گفتم،
یقین کوته شود شامِ جدایی

ندانستم کمندِ طالعِ من،
ز بامِ وصل یابد نارسایی

بر آن بودم که از آهن کنم دل،
ندانستم که تو آهن‌ربایی

من آن روز از خرَد بیگانه گشتم،
که با عشقِ تو کردم آشنایی

نپندارم که باشد تا دمِ مرگ،
گرفتارِ محبّت را رهایی

مرا شاهی چنان لذّت نبخشد،
که اندر کویِ مهرویان گدایی

سحر جانم برآمد بی‌تو از لب،
گمان بردم تویی از در درآیی

چُو دیدم جان محزون بود گفتم
برُو ، دانم که بی‌جانان نپایی

۱
۱۴۷
۱۴۸
۱۴۹
۱۵۰
۱۵۱
۵۷۲۵