گنجور

حاشیه‌ها

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۹:

آمیخته شد به فر فروردین
با چندن سوده آب چون سوزن

کوروش در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۷ در پاسخ به آینۀ صفا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۴۴ - فرستادن فرعون به مداین در طلب ساحران:

عرق جنسیت چو جنبیدن گرفت

سر به زانو بر نهادند از شگفت

چون دبیرستان صوفی زانوست

حل مشکل را دو زانو جادوست

 

 

 

اشاره کرده سر به دوزانو گزاشتن

این با روی زانو نشستن خیلی فرق داره

مهیار حاتمی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۲۴ در پاسخ به علی حیدرپور دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳:

دوست عزیز شما نمیخاد به حضرت سعدی که خداوند عرفان و سلوک هست درس بدی...

احمدکریمی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱۹:

اینجا که منم قیمت دل هر دو جهان است

آنجا که تویی در چه حساب است دل ما

این بیت به قول یک دوستی، درموردش هم میشود برداشت عارفانه کرد هم عاشقانه و هم اخلاقی. از منظر صائب در این شعر  «همه چیزِ دل بر تار مویی بند است».

 

 

حافظ قائمی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۹:

مهر بر لب باش وحشی این چه دل ...

دل پردازی: خالی کردن دل از غم

در سکوت در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

Mehdi Z در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۱ دربارهٔ عبید زاکانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:

این شعر را حسین علیشاپور به زیبایی خوانده است. اجرا به صورت کنسرت هست همراه با سه تار مهدی رستمی و کمانچه مهرداد اعظمی کیا. از کانال تلگرام سایت پیوند به وبگاه بیرونی و یا جستجو در اینترنت قابل دریافت است.

آرمین علیرضایی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۱ در پاسخ به کریم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

 دوست عزیز منظور از شأن نزول؛ موقعیت تاریخی، زمانی و مکانی هست که حافظ غزل می سروده.

در تسلط رضا ساقی عزیز، بر اشعار حافظ هیچکس که در این مدیوم باشه شک نخواهد کرد، مگر دوستان مصادرِ به مطلوب کن ما..

پاینده باشی رضا عزیز

آرمین علیرضایی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۶ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

آقا رضا خاطرتُ به خاطرِ این افراد مکدر نکن، دوست من. 

ما می فهمیم، که حافظ مِی می‌خورده، و چیزِ عجیبی هم نیست، در فرهنگ ما منع شده، وگرنه :

چه شود گر من و تو چند قدح باده خوریم

باده از خون رزان است نه از خون شما

محمدرضا اسمعیلی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۷:

این شعر با آواز قمرالملوک وزیری و تار مرتضی‌خان نی‌داوود در آواز بیات اصفهان بسیار شنیدنی‌ست.

مونا ابومحمدی اردکانی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

غزل شماره ۳۳ حافظ در زمان شاه شجاع و در موقعیتی سروده شده است که شاعر با تنگدستی روبرو بوده و توقع ازدیاد وظیفه داشته، درحالیکه شاه به درخواست مکرر او جامه عمل نمی‌پوشانده است. حافظ خود را خلوت‌گزیده‌ای معرفی می‌کند که دوست برایش کافیست.  معنی و تفسیر فال   معنی

۱- آنکس که خلوت اختیار کرده چه نیازی به تماشا و تفرج دارد؟ آنگاه که کوی جانان هست چه نیازی به صحرا رفتن است؟

۲- جانا تو را قسم به نیازی که به خدای خود داری، لحظه ای از ما بپرس که نیاز و حاجت ما چیست؟

٣- ای پادشاه زیبایی، برای رضای خدا مددی کن که سوختیم، آخر بپرس که حاجت این گدا چیست؟

۴- ما نیازمندیم اما زبان خواهش و نیاز نداریم، در پیشگاه خداوند بخشنده به عرض نیاز چه حاجت است؟

۵- اگر قصد ریختن خون ما را داری نیازی به بیان قصه نیست، آنگاه که همه چیز ما متعلق به توست چه حاجتی به تاراج است؟

۶- دل روشن یار، چون جام جهان نماست که هر چیز را در خود می بیند پس چه نیازی به بیان احتیاج است؟

۷- آن زمانی که منت ملاح را می کشیدیم دیگر گذشت، حال که مروارید به دست آمده، چه نیازی به دریاست؟

۸- ای مدعی برو که من با تو کاری ندارم، آنگاه که دوستان حاضرند، به دشمنان چه نیازی است؟

۹- ای عاشق مسکین، آنگاه که لب جانبخش یار، رزق تو را (بوسه) تشخیص می دهد چه نیازی به درخواست کردن است؟

۱۰- حافظ، سخن بیش از این مگوی که هنر خود نمودار می شود، با ادعاگران، چه نیازی به مجادله و سخن گفتن است؟

محمدحسین ناجی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷ - دیگجوش:

این بیت:

بریشم طرب چنگ آسمانم و چون چنگ
به دخمه ای که خراب شد رگم چرا نفروشم 

در اصل اینگونه است:

بریشم طرب چنگ آسمانم و چون چنگ
به زخمه ای که خراشد رگم، چرا نخروشم

و این مصراع

شبی که هوش دلم زد سروش عرش،صلایی


شبی به هوش دلم زد...

الیوت الدرسون در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب سوم در عشق و مستی و شور » بخش ۲۰ - حکایت:

شیخ اجل در قالب یک حکایت از   حکمت دار بودن قضایای الهی سخن میراند که هر چیزی که خدا برای انسان مقدر کرده است حتی اگر تلخ باشد بدون علت نیست  کدام بدی به انسان وارد میشود مگر اینکه خدا از ان مطلع باشد 

حضرت خداوندگار در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳۹:

کمله ی هرزه در این بیت به معنای عبث، بیهوده، اشتباه و کار بیخود و بی نتیجه کردن است، 

حسین یوسف زاده در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱:

فاریان عزیز، شعر با فاعلاتن شروع شده، همانطور که خود می دانی این یکی از اختیارات وزنی محسوب می‌شود که شاعر در رکن اول می تواند به جای فعلاتن رکن فاعلاتن بیاورد بنابراین اصل بر فعلاتن است..

صبح بارانی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۵۲ در پاسخ به محمد جعفری دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵:

منظور از که، کوه باید باشه و مه، ماه هست

ماهی که از پشت کوه بر می آید

دکتر صحافیان در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۳:

نکته: همه ابیات طعنه به مدعیان سلوک دارد که از تاریکی خود نیز بی‌خبرند. صوفی مدعی برای آدمیان مشتاق دام گسترده و پیاله( مخصوص شعبده) را گشوده و با این خیال، به نیرنگبازی با فلک رفته است (گردی فلک به حقه‌ای تشبیه شده که با ستارگان شعبده بازی می‌کند)

۲- اما فلک افسونگر رسوایش خواهد کرد- تخم مرغ‌های دزدی را در کلاهش می‌شکند- چون با صاحبان راز و سالکان بی‌ادعا شعبده و مکر کرده است.(خانلری: بازی دهر)

۳-بزم این صوفیان آغار شده و شاهد خوش قامت برایشان طنازی می‌کند، ساقی تو هم بزمشان را کامل کن( تا غرق غرور و توهم خویش باشند)

۴-و این نوازنده از کجا آمده که در پرده " عراق" می‌نوازد و در "رجعت" نوازندگی از پرده " حجاز" سر در آورده است(نوازنده نیز غلط افکن و دغل کار است-خانلری: ز راه ححاز)

۵- ای دل بیا از این صوفیان کوتاه آستین که به رازها و جانهای مشتاقان دست درازی کرده‌اند، به خداوند پناه ببریم!( گستردگی مکر)

۶-تصنع و ادعا نکن!حضرت عشق در معنا را بر غیر پاکبازان بسته است.

۷- و در روز رستاخیز که حقیقت آشکار شود( نور از تاریکی و حق از باطل جدا شوند)آنکه به راه حقیقت نرفته سرافکنده است.

۸-ای مدعی( وصول به مقامات یا پیشوایی کمالات)که چون کبک خوش رفتار پیش می‌روی، درنگ کن و فریب نماز گربه زاهد را( خانلری: عابد)نخور.

۹- حافظ! رندان بی ادعا را سرزنش نکن! خداوند از روز ازل ما را از پارسایی ریایی بی‌نیاز کرده است.

دکتر مهدی صحافیان

آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

آن ترک پری چهره که دوش از بر ما رفت 

آیا چه خطا دید که از راه خطا رفت

پری رمز خداست و ترک پری چهره  نماد یار  یا اصل خدایی انسان است یعنی همان نفخه الهی که در انسان دمیده شد و در الست همه ما فطرتن  با بلی گفتن به آن صححه گذاشتیم ، دوش به معنی همین لحظه آمده است ، در مصرع  دوم  با دیدن خطا یا در زبان دینی گناه ما ،  این یار زیبا روی همان  لحظه از ما جدا شده ، گویی به سفری دور و دراز تا خطا یا ختن و دور از دسترس ما رفته است .

تا رفت مرا از نظر آن چشم جهان بین 

کس واقف ما نیست که بر دیده چه ها رفت 

پس‌حافظ حضور آن یار پری چهره یا اصل خدایی انسان را چشم جهان بین یا همان جام جم انسان میداند ، نظر در اینجا نظارت بر مملکت وجودی یا همه ابعاد وجود انسان است که با رفتن آن یار  بدلیل خطای ما انسانها  ، آن چشم نظر که دیدن جهان از منظر و چشم خرد الهی ست نیز از بر ما می رود  و دید ما اصطلاحن  به دید و هشیاری جسمی تغییر میکند  . با از دست دادن این هشیاری و خرد الهی ست که دیگر کسی واقف نیست و نمیداند که چه بر سر چشمها و جهان بینی ما انسانها  خواهد آمد ، با این دید جسمی به جهان چه جنایت و ظلمها که در حق هم نوع خود و حتی در حق زیستگاه خود و سایر موجودات نمی کنیم ، چه جنگها و ویرانی ها که ببار نمی آوریم و اینها همگی بدلیل از دست دادن دید و نظر آن چشم جهان بین است که خسارتهای بسیاری هم بصورت فردی و هم جمعی به انسان وارد میگردد .

بر شمع نرفت از گذر آتش دل دوش 

آن دود که از سوز جگر بر سر ما رفت

دود در اینجا نماد همه چیزهایی ست که انسان بوسیله هشیاری و دید جسمی خود قادر به دیدنش خواهد بود ، خرد جسمی میخواهد که ما برتر  باشیم ، زیباتر ، پولدارتر ، موفقتر  ، با هوش تر و زرنگتر باشیم   ، پس برای  اثبات آنها دست بکار شده و ابزارهای نیل به آنها را بوسیله سر  یا ذهن خود جستجو میکنیم و برای بدست آوردنشان از هیچ کاری فروگذار  نمیکنیم  ، به هر قیمتی حتی با زیرپا قرار دادن دیگران قصد رسیدن به آن مقام  و یا بدست آوردن فلان شخص برای ازدواج ، یا اتومبیل  و خانه قیمتی و لوکس ، و قس علیهذا  را داریم ، اینها همه دود است و حافظ می‌فرماید دوش و همان لحظه  که انسان  یار پری چهره  و در پی آن  دید و هشیاری  الهی خود را از دست می دهد  سوز جگری به او دست میدهد که این دودها  ناشی از آن سوز جگر است و بر شمع سوزان چنین دودی نرفت که بر انسان رفت ، معمولا  اصطلاح سوز جگر  زمانی بکار میرود که انسان شخص بسیار عزیزی مانند فرزند یا معشوق خود را از دست بدهد . 

دور از رخ تو دم به دم از گوشه چشمم

سیلاب سرشک آمد و طوفان بلا رفت 

در ادامه میفرماید انسان بواسطه  فراق و دوری از  رخسار آن ترک پری چهره است که  هر لحظه در حال درد کشیدن است و متحمل بلاهایی که بر سرش می آیند میشود ، بلاهایی که در بیت دوم به آن اشاره شد با سرشک یا دردهای ناشی از دودها  دم به دم در حال رفت و آمد هستند ، این سرشک یا اشک غم که نماد دردها ست بواسطه عدم توفیق در برتر  بودن است و یا برتر شدن اما نرسیدن به خوشبختی موعود برای  آن ترین  ، برای نمونه شخص به خواسته خود برای رسیدن به مقام  یا ثروتی  یا شخصی میرسد اما  هنوز احساس نقص کرده و خود را خوشبخت نمی یابد و سیلاب سرشک غم می آید ، طوفان بلا همچنین می‌تواند ناکامی های انسان باشد در رسیدن به آرزوهای دور و درازش  ، که این هم از طرح خداوند است تا سرانجام  انسان به خود آمده و جای خالی آن پری چهره  را در خود احساس نموده و کاری برای خود کند .

از پای فتادیم چو آمد غم هجران 

در درد بمردیم چو از دست دوا رفت 

در این بیت حافظ تصویر انسان را ارائه  میکند که مستأصل  شده و با آمدن غم فراق از اصل پری چهره خود  از پای افتاده و نمی داند که با اینهمه درد  و طوفان بلاها  چکار کند ، در واقع  انسان در دردهای خود مرده است ، براحتی جنگ راه می اندازد ولی  مستأصل  است از ارائه  راه حل  ، با اینهمه کینه و دشمنی ، حسادت و بخل ، حرص و طمع  چه کند ؟ و دوای همه این دردها آن یار  و دید خرد و هشیاری  الهی بود که از دست رفت و جای خود را به هشیاری جسمی داد ، پس  راه چاره چیست ؟ 

دل گفت وصالش به دعا باز توان یافت 

عمریست که عمرم همه در کار دعا  رفت 

دل یا  ذات خدایی انسان که مرکز عدم است گفت اگر آن یار پری چهره بازگردد و انسان بار دیگر به وصال او نایل شده و بوسیله چشم عدم بین او که چشم خداست به جهان نگریسته  و هشیاری الهی خود را باز یابد  پس‌دردهای انسان دوا شده و بلاها از انسان دور خواهند شد ، حافظ میفرماید  به همین دلیل او  همین کار دعا را عمریست با انتقال مفاهیم  معرفت  در قالب شعر و غزل  به انجام میرساند  اما تلقی سایرین و انسانهای  دیگر از دعا چیست ؟ در بیت بعد به آن می پردازد .

احرام چه بندیم  چو آن قبله نه اینجاست 

در سعی چه کوشیم  چو از مروه صفا رفت 

اما اکثریت انسانها که به دردها و بلاها واقف شده اند  بقول مولانا  سوراخ دعا را اشتباه گرفته و بجای باز کردن فضای درونی و کار معنوی بر روی خود  برای رهایی از درد و دودهایی که ذهنشان را احاطه نموده است به کارهایی مانند زیارت اماکن مقدس رفته و این گونه کارها را دعا میدانند ، آنها با حمل دردها ، رنجش و کینه ها ، حسادتها و نفرتها به این کار مبادرت ورزیده و احرام می بندند ، حافظ میفرماید با این اوصاف  قبله حقیقی اینجایی که پای گذاشته اید نیست ، بلکه قبله حقیقی مرکز و دل رها شده از این درد و غمها ست ، در مصرع  دوم با اشاره به سعی بین صفا و مروه که از مناسک حج است ادامه میدهد سعی انسانی که با حمل دود سر ذهنی خود به این کارها مبادرت می ورزد بیهوده است زیرا با  رفتن آن ترک پری چهر از مرکز  و دل او  صفا و پاکیزگی نیز رخت بربسته  و آن صفای درونیش  را از دست داده است ، پس  مادام که صفای درونی انسان بواسطه آن یار باز نگردد اینگونه دعاها و زیارت اماکن مقدس یا  تبرک و امثالهم  نمیتوانند شفا بخش باشند .

دی گفت طبیب از سر حسرت چو مرا دید 

هیهات که رنج تو ز قانون شفا رفت 

طبیب در اینجا طبیب الهی ست ، یعنی انسانهای کاملی که فضای درونشان تا بینهایت خدا باز شده و سخنانشان نیز برآمده از مرکز عدم است ، چنین انسانی با دیدن اوضاع و احوال انسان بخصوص در دوره ای که ما زندگی می‌کنیم،  با مشاهده اینهمه درد و دود  ، با دیدن اینهمه گرفتاری بشر ، سر حسرت و افسوس تکان داده و میگوید هیهات ای انسان که رنجهای بسیاری که بر تو رفته است جه بصورت منفرد و چه بصورت مجتمع  همگی از قانون شفا بر تو  رفته است ، یعنی قوانینی را که باید برای شفا یافتن بکار ببری یا نیاموخته ای و یا اگر آموخته ای بکار نبردی ، این قوانین را زندگی برای شفای ما نوشته و بزرگانی مانند  حافظ و عطار و مولانا  به زیبایی آنها را برای شفای عاجل ما و به تفصیل توضیح داده اند .

ای دوست به پرسیدن حافظ قدمی نه 

زان پیش که گویند که از دار فنا رفت 

حافظ همه انسانها  را دوست خطاب کرده و توصیه میکند برای آگاهی از قوانینی که خدا یا زندگی برای شفای انسان نوشته از حافظ و دیگر بزرگان کمک بگیر ، ابیاتشان را به درستی بخوان و با عمل به آنها خواهی دید که شفا دور از دسترس  نیست  ، جسم حافظ در میان ما انسانها  نیست اما آثار و رهنمودهای زندگی بخشش وجود دارند ، پس بهتر است تا پیش از اینکه  از این جهان فانی برویم شفا یافته و سپس با آرامش و فضای گشاده  درونی برویم .

 

 

 

 

محمود طیّب در ‫۳ سال و ۱۰ ماه قبل، دوشنبه ۲۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:

بحر عروضی غزل رو نادرست نوشتید، وزن درستش این است:

فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات/فعلن.

رمل مثمن مخبون مقصور

یا در عروض خانلری:

تن‌ت‌تن تن -ت‌ت‌تن‌تن- ت‌ت‌تن‌تن- ت‌ت‌تن

البته تقریبا پایان یافته به فعلات است.

فقط در شگفتم که حضرت خواجه با اینهمه ذکاوت و زیرکی چرا از قافیه بام استفاده نکردند.

اگر من در آن دوره می بودم به حافظ پیشنهاد میدادم در قافیه بام بسراید:

ذره ای عاطفه در محتسب و زاهد نیست

تشت رسوایی این طایفه از بام افتاد...

شاید خود نیز غزلی بر این نمط و در ادامه همین بیت بداهه، از خود بسرایم به پیشواز حافظ گرانمایه.

۱
۱۳۷۵
۱۳۷۶
۱۳۷۷
۱۳۷۸
۱۳۷۹
۵۷۲۹