گنجور

حاشیه‌ها

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۶ در پاسخ به علی محمودی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و شغاد » بخش ۴:

فرامرز پسر رستم است و تهمن به  شغال می گوید  برو با پسرم که پسر برادر تو است  یکتاه و یگانه باش

مهدی هزاران در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:

سلام

این همه تنوع دیدگاه از یک شعر یا یک بیت، اوج توانایی و مهارت شاعر را نشان می‌دهد.

دکتر صحافیان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹:

به راه عبور آن نگار زیبا، روی نهاده‌ام، افسوس که از این راه نگذشت.انتظار صد مهربانی داشتم، دریغ از یک نگاه!
۲- سیل اشکمان، از دلش دشمنی‌ را بیرون نکرد. آری! باران در سنگ خارا اثر نمی‌کند.
۳- بارالها! از آن رعنای گستاخ که از تیر آه عاشقان گوشه نشینش نمی‌ترسد، محافظت کن!
۴- دیشب از ناله‌های مشتاقانه‌ام، پرندگان و ماهی‌ها نخوابیدند، ولی دلبر گستاخم، بیدار هم نشد.
۵- اراده کردم چون شمع پیش پایش جان دهم، ولی او حتی مثل نسیم سحر هم گذر کوتاهی نکرد.
۶- با این همه، کدام انسان کم ذوق دل و بی‌هنری است که از برابر شمشیر عشقش پرهیز کند.
۷- آری قلم حافظ نیز در جمع مشتاقان تا ترک سر( تراشیده شدن) نکرد، راز تو را بازگو نکرد.
*ابیات شکایت یا افغان عاشقانه است، جز بیت۳ که شوق و شکایت آمیخته است و بیت ۶ که نهایت عشق خود را در جانبداری از دلبر بیان می‌کند
دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

علیرضا طاهری در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:

عنقا به خیال که فراموش برآمد.

آیا وزن این مصرع اشکال ندارد ؟ آیا کلمه خیال نباید "خیالش" یا "خیالی"  باشد؟

H Hj در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۵ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۰ در پاسخ به نوید پارسا دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » اشعار دیگر » شمارهٔ ۲:

جناب شفیعی کدکنی در »مفلس کیمیافروش« صفحه ۵، همین شعر شما گفتید رو یاد کردن و زیرش یادداشت شده بهارستان جامی...

اشکان رنجبر بیرانوند در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۳:

دشمن به غلط گفت که من فلسفیم

ایزد داند که آنچه او گفت نیم

لیکن چو درین غم آشیان آمده‌ام

آخر کم از آن که من بدانم که کیم

No one Kord در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:

با سلام و عرض ادب،این غزل برای معشوق دنیوی سروده شده یا خداوند؟ و اینکه منظور از بیت ششم چیست؟

محمدجواد جوانبخت گل در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:

سلام و وقت بخیر. مصرع اول بیت آخر به همین صورت آمده؟ چون یک هجا کم داره به نظر

سایه ی هیچ در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

با درود فراوان:

دوستانِ بزرگوارم، شادروان دهخدا در لغت نامه در برابر خربنده نوشته اند:

خربنده. [خ َ ب َ دَ / دِ ] ( اِ مرکب ) کسی را گویند که خر و الاغ بکرایه می دهد. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء) (انجمن آرای ناصری) (فرهنگ جهانگیری). خربان که معاش روزگارش از کرایه خر بود. و بتازیش مکاری خوانند. (شرفنامه منیری). مُکارم. (دهار) (حبیش تفلیسی). الاغدار. خرکچی.(یادداشت بخط مؤلف). ج ، خربندگان : یحیی بن یزید بیرون آمد پشمینه پوشید و کلاهی برسم خربندگان و سر و پالانی بر دوش گرفته. (ترجمه طبری بلعمی). و نمونه های دیگری از نظم و نثر فارسی آورده اند...

نیما نجاری در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۰ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۱:

خوش خرام در لغتنامه ها به ناز و آهسته رفتار نمودن آمده است، فکر میکنم جناب بافقی در مصرع اول میخواهد این موضوع را برساند که دلبر حتی با ناز و به آهستگی هم که راه برود در نظر عاشق تند و سریع است و مجال توجه به تمام و کمال نمی‌ماند.

که در بیت چهارم هم باز اشاره به این عدم دسترسی عاشقانه دارد ؛

کامی نیافتم ز لب او به بوسه ای...

 

و باز هم در بیت آخر نام غزال را می آورد که تیز پاست(ترکیب دو کلمه وحشی+غزال)  و بعد از آن کلمه ی آرمیدند که نشان آهستگی و طمانینه را دارد 

گمان میکنم جناب بافقی در این غزل سراسر سعی بر این داشت که به مخاطب بگوید دلبر با آن همه آرامش و خرامانی اش در نظر عاشق سریع است و زمان با او بودن بسیار کوتاه است گویی.

مهدی روستانوحدانی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۳۹ - توانا و ناتوان:

عالیه  والبته پند آموز

Mahdi Ramezani در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۲:

درود بر شما، در خیلی از اشعار بجای( ک),( گ)گذاشته تصحیح نمایید .

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۸:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

فرهاد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۰ در پاسخ به سیدعلی ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵:

ممنونم آقای ساقی

محسن جهان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۴:

تفسیر ابیات ۱ و ۲ فوق:

عارف وشاعر نامور قرن صفوی در این دو بیت می‌فرماید: 

ای دل راحت طلب دنیا پرست، اگر بخواهی آن وجد و طرب درونی را حس کنی بایست از این زرق و برق عالم ظاهر دست بکشی. و اگر جهان بینی تو الهی بوده و به چشم باطن به احوالات دنیا نظر کنی، در همین عالم بهشت ابدی را تجربه خواهی کرد.

و درصورتیکه از همانیدگی و وابستگی مادی دنیوی گذشتی و نظری به روز الست و جاودانگی خود کردی، میتوانی قدمی به اسرار نهان و ذات هستی نزدیک شوی.

 

هادی اسدی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۵ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۱۵۷:

بسیار زیبا 😍😍

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:

سر ارادت ما و آستان حضرت دوست 

که هرچه بر سر ما می رود ارادت اوست 

حافظ راهکار رهایی و رستگاری  انسان را در همین بیت مطلع غزل بیان میکند ، ارادت در اینجا به معنی بندگی و تسلیم شدن محض در پیشگاه و آستان حضرت دوست است و سر ارادت یعنی بنای تسلیم شدن میباشد ، انسان پس از متحمل شدن درد و رنج بسیار در زندگی که از طرف خود و دیگران بر او وارد شده است پناه دیگری جز آستان و پیشگاه حضرتش نمی یابد تا او را از اینهمه درد رهایی بخشد ، پس‌مصمم میشود تا سر خود را در اختیار خداوند حکیم قرار داده و از او بخواهد برای درمانش هرچه اراده و مشیت اوست  بر سر ذهنیش بیاورد تا از این زندان  و دردهای آن آزاد شود .

نظیر دوست ندیدم ، اگر چه  از مه و مهر 

نهادم آیینه ها در مقابل رخ دوست 

حافظ در این بیت به علل ایجاد درد در انسان پرداخته و مثالی از ابراهیم خلیل  می آورد ، ابراهیم  شاید اولین انسانی بود  که به اشکال اساسی در نگرش انسان به هستی پی برده و مصمم به تغییر و تبدیل می گردد  ، او به ماه و خورشید که نماد جذابیت و زیبایی های این جهان هستند نگاه کرده و آنها را رب و آله خود می خواند ، اما پس از گذشت چند ساعتی می بیند که خورشید غروب کرد و کمی بعد ماه نیز به همین سرنوشت دچار شد ، پس اظهار برائت کرده و می گوید  که افول کنندگان  را دوست ندارد و در می یابد که در عالم نظیری برای حضرت دوست وجود نداشته ، پس‌او را پرستش می کند . حافظ ادامه میدهد که نوع انسان پس از حضور در این جهان ستارگان و ماه و خورشید  ، یعنی چیزهای جذاب و زیبای این جهان را در مرکز توجه خود گذاشته و با بی اعتنایی به عشقی که خداوند در روز الست در دلش قرار داده، در عمل حب و دوستی چیزهای آفل این جهانی را مقدم داشته و آنها را چون آیینه در مقابل حضرت دوست  قرار می دهد ، اما خداوند دل عاشق اولیه انسان را طلب میکند تا خود را در آن ببیند نه این دلی که مأوای حُب چیزهایی مانند  جواهرات ، خانه و اتومبیل  ، یا ریاست و مقام و امثال آن شده است ، پس به صبا امر میکند تا شرح حالی از این دل داده و بگوید که چه بر سر آن آمده و این آینه ها چیست که انسان نظیر خداوند و در برابر رخسار او  قرار می دهد ؟ 

صبا ز حال دل تنگ ما چه شرح دهد ؟

که چون شکنج ورق های غنچه تو در توست 

حافظ می‌فرماید صبا چگونه شرحی از این دل برای خداوند ببرد و چه توضیحی بدهد ، که چگونه  انسان ماه و خورشید های آفل این جهانی را  اصل زندگی قرار داده  و همچون چین های تو در تو و لایه به لایه درهم تنیده است ، بگونه ای که گسست این لایه ها و فروریختن آنها بسیار دشوار می نماید ، واز  آن دل گسترده و بینهایتی که در الست مملو از عشق بود خبری نیست ،بلکه این دل  اکنون بسیار تنگ و منقبض شده است و حال خوبی ندارد .

نه من سبوکش این دیر رند سوزم و بس 

بسا سرا که در این کارخانه سنگ و سبو ست 

رندان زیرک و آگاهی چون حافظ از حال خراب اینچنین دلی می سوزند و افسوس می خورند  ، سبو در اینجا نماد سر یا ذهن انسان است و حافظ حال خراب دل انسان را دستاورد ذهن و سر ذهنی و سبوی  او دانسته و می‌فرماید  تنها او یا تعداد محدودی از انسانها نیستند که چنین سبویی را با خود حمل می کنند ، بلکه چه بسیار سر هایی هستند که در سبوی ذهن زندانی شده اند یعنی تقریبآ  همه انسانها . حافظ از سبو برای بیان این مطلب بهره می برد زیرا  انسان گمان میبرد  در این سبوی ذهن  آب زندگانی هست و او می‌تواند با سبو کشی از چیزهایی مثل ثروت ، شهرت ، علم ، خانواده و فرزندان ، و همچنین تایید دیگران به آب حیات  و خوشبختی جاودانه  برسد در حالیکه چیزی جز درد  و رنج نصیبش نخواهد شد . کارخانه یعنی این جهان و انسان چاره ای ندارد در این چند روزه زندگی با کار بر روی خود، سرانجام سنگی بدست آورده و با شکستن سبوی ذهنش خود را رها سازد و مانند ابراهیم  ماه و خورشید و افول کنندگان را  نفی کرده و خالصانه بگوید که از جنس آفلین و چیزهای این جهانی نیست ،‌ بلکه از جنس عشق و بینهایت خداوندی ست . اشاره به دیر می تواند بیان این نکته باشد که باورمندان مذهبی نیز از این سبو کشی در امان نبوده و با عدم درک صحیح از آموزشهای اعتقادی  ،  بوسیله باورهای غلط و خرافی ، زندانی سبوی ذهن خود شده اند ، آنها هم  که برای‌ خود و دیگران تولید درد  میکنند باید فکری به حال  خود کرده و در این کارگاه  سعی در بدست آوردن سنگی کنند .

مگر تو شانه زدی زلف عنبر افشان را ؟

که باد غالیه سا  گشت و خاک عنبر بوست 

انسانهای عاشقی که مانند خلیل به علم الیقین رسیده و با طلب و سپس سعی و تلاش خود و لطف خداوند سنگی بدست آورده ، این سبو را شکسته و از زندان ذهن خود رهایی یافتند ، از آشفتگی زلف به نظم خواهند رسید یعنی زندگی آنها هدفمند شده و می دانند که از زندگی خود چه می خواهند ، پس آنان  جهان و هرچه در آن است را عنبر افشان می بینند و بوی خوش عشق را از آن استشمام میکنند و زین پس زلف معطر حضرت دوست ، ‌یعنی زیبایی های این جهان را جزوی از مایملک خود تلقی نکرده و با نظاره مظاهر و جلوه های حضرتش در این جهان مادی ، ارتعاش زندگی را در زلف عطر آگین حضرت دوست احساس می‌کنند ، مصرع  دوم نیز به همین مطلب اشاره می‌کند ، بوسیله باد غالیه ساز  ابرها به حرکت در می آیند  و با همکاری خاک  نعمتها و ثمرات لذیذ و معطر  و عنبر بوی این جهان مادی  را به انسان هدیه می دهند ، و اکنون عاشق رها شده از سبوی ذهن می تواند از لذات آن بهرمند گردد بدون آنکه تعلق خاطری نسبت به آن لذایذ داشته باشد ، یعنی اینکه انسان  با حمل سبو  و گرفتاری در ذهن حتی با دستیابی به نعمتهای این جهان ، از  لذت حقیقی آن چیزها بهره ای نمی برد .همین اتفاق مبارک برای دیر نشینان یا باورمندان نیز افتاده و آنان هم پس از شکستن سبو یا سر ذهنی خود ، از عبادت و راز و نیازهای خود حظ و بهره لازم را خواهند برد و خدای حقیقی را پرستش میکنند و نه مذهب خود را .

نثار روی تو هر برگ گل که در چمن است 

فدای قد تو هر سرو بن که بر لب جوست 

برگ گل نماد لطافت است ، پس چمن یا هستی و کائنات همه لطافت و پاکی را نثار رخسار انسان پوینده راه عاشقی میکند تا او هر لحظه زیباتر و لطیف تر شود ، در مصرع دوم سرو بن یعنی ریشه و ذات هشیاری خداوندی که بر لب جوی و در آب جاری حیات ریشه دوانده و پیوسته از این آب برخوردار است،  لذا همیشه سبز باقی می ماند پس‌چنین سروی نیز فدای قد یا رشد و تعالی چنین انسانی میگردد ، یعنی همه خصلتهای خود را به انسان عاشق تفویض میکند .

زبان ناطقه در وصف شوق نالان است 

چه جای کلک بریده زبان بیهده گوست ؟

زبان ناطقه یعنی کلام با قدرت بالا ، در واقع غالبن تاثیر کلام بیشتر از نوشتار است زیرا سخنور با  تغییر لحن و آهنگ بیان ، اوج و فرود آنرا در اختیار گرفته و تاثیر دلخواه خود را بر مخاطب میگذارد ، اما حافظ شکسته نفسی میکند زیرا که ابیات و اشعارش از چنان لحن و موسیقی قدرتمندی برخوردار  است که  ، خواننده میتواند نکات برجسته مورد نظر شاعر را از متن شعر استخراج کند .حافظ می‌فرماید وقتی حتی یک انسان عاشق ، زلف عنبر افشان حضرت معشوق را شانه زده و به اصطلاح دلش به عشق زنده شود زبان ناطقه هم  از وصف شور وشوق پدید آمده در جهان و کائنات  عاجز می ماند ، چه رسد به قلم و نوشتار ، بویژه که قلمی ناتوان و بیهوده گو باشد ، در غزلی دیگر و در رابطه با شورانگیزی کائنات برای قد کشیدن سرو عاشق می‌فرماید  ؛ مست بگذشتی و از خلوتیان ملکوت/ به تماشای تو آشوب قیامت برخاست 

رخ تو در دلم آمد مراد خواهم یافت

چرا که حال نکو در قفای فال نکوست 

اکنون که سبو و سر ذهنی شکسته شده و ریشه این سرو در آب حیات جاری در جوی زندگی قرار گرفت ، پس دل حافظ یا انسان‌ عاشق جلا و صیقل یافته و گلبرگهای تو در توی غنچه فروریخته است  ،  انتظار این است که  رخ  حضرت دوست در آن نمایان شود و او به مراد خود برسد  ، حال دلش خوب شده و رها از درد و رنج  ، خوشبختی ابدی را در آغوش بگیرد ، در مصرع  دوم حافظ امیال ذکر شده در مصرع اول را فالی نکو میداند که در پس آن  ، حال خوب و نکوست که به انسان دست خواهد داد ، یعنی ایجاد طلب و درخواست برای شروع  کار معنوی و  پای گذاشتن در طریق عاشقی .

نه این زمان دل حافظ در آتش هوس است 

که داغدار ازل همچو لاله خودروست

 می‌فرماید  گمان مبرید الان حافظ با سرودن این غزل  احساساتی شده  ، در آتش هوسی زودگذر می سوزد و پس از گذشت چند ساعتی  دوباره به سبوی ذهنی خود باز می گردد و روز از نو ، روزی از نو ، درواقع حافظ این نکته را در جهت  بیدارباش و هوشیاری عاشقانی بیان میکند که گمان می برند کار تمام شده و با شکستن سبوی ذهنی امکان بازگشت نخواهد بود ، بلکه ذهن انسان همواره  قادر به ساخت کوزه ای جدید است ، اما بزرگانی چون حافظ  اجازه چنین کاری به ذهن و سر ذهنی خود نمی دهند  و عشاق دیگر نیز بطور فطری و ذاتی از این توان برخوردار هستند زیرا این آتش عشقی ست ازلی که همچو لاله خودرو بوده و تنها با اندکی آگاهی در انسان زبانه می کشد .

 

جلیلی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، جمعه ۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۳۵ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹۶:

درود

ایزدان اساطیری ایران، نمود انسانی چندانی ندارند و مانند خدایان یونانی زاد و ولد نمی‌کنند،  اهوره (سرور) مزدا (فرزانه) در راس قرار دارد و باقی ایزدان، مزدا داته‌اند. (مزدا داده، نه زاده).

جناب کیخا برای دات به معنی عمر شاهدی در متون سراغ دارید؟

۱
۱۳۴۰
۱۳۴۱
۱۳۴۲
۱۳۴۳
۱۳۴۴
۵۷۲۹