گنجور

حاشیه‌ها

علی محبوبی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:

در مصرع : 

"هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا .."

آیا وزن شعر بهم نخورده است ؟!

البته جسارت به ساحت حضرت حافظ نباشد ، مثلا این مصرع اینگونه بود بهتر و روان تر نبود ؟ :

هست امید، علیرغم عدو روز جزا ... 

 

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۱۸۷ - در تولد دختر خود:

مرا ز زادن دختر چه خرمی زاید
 که کاش مادر من هم نزادی از مادر

محسن جهان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۵۶:

تفسیر ابیات ۱ الی ۳ فوق:

ای انسان غافل سعی کن تمایلات و رغبت خود را یکباره از این تفاخر و نیکنامی ظاهری دنیا حذف کنی. تا سپس اسرار و راز زندگی بر تو آشکار گردد.

ای کسی که بدنبال کسب آبرو و حیثیت در بین مردم هستی، بدان که ناموس و عزت واقعی در عشق ورزیدن به خدای یکتاست.

عاشق و دلداده حضرت حق بدون نیاز به چون و چرا در احوالات دنیا، با طبعی رضایت مند و دارای روح بلندمرتبه لایق درگاه الهی است.

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۲۶ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » ترکیب‌بندها » شمارهٔ ۱ : باز این چه شورش است که در خلق عالم است:

شاهکارست این سروده

Mahmood Shams در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۰۵ در پاسخ به فریبرز فرامرزی دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:

درود عالی بود ، پاسخ عالی دادید بنده ام با شما موافق و هم نظرم و دوستانی که ایراد گرفته اند یا متوجه نشدن و برداشت اشتباهی کردند ،  یا از ر‌وی غرض و خشم نظر دادند که برای اهل علم و ادب و فضل حضرت سعدی در جایگاه و مرتبه بالایی قرار دارد و  فهم کوته نظران  عاجز 

دختر پرسپولیسی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۴۳ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۳۸:

فقط میتونم بگم (واقعا)

رها در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، پنجشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:

به نقد اندر بهشتست آن که یاری مهربان دارد

بسیار زیبا!

رها در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۷:

شاید غزل انقدر روانه که هیچ حاشیه ای نداره...

بسیار دل نشین!

بی نشان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

خانه بسوزم بروم تا به بیابان برسم..

خانه سوزی و بیابان گردی شِما و  شیوه ی مستان و دیوانگان و به تعبیری ذره صفتانِ حیران است..

حتی اگر مستی به دیوانه ای در مجلسی واحد صدبار تذکار کمتر باده خواری دهد تصویری بدیع و شگرف و بی بدیل را ارمغانه آورده است ....

مدینه و شهر یعنی مدنیت و قانون و قوام، سکونت و قرار، به حقیقت باید در پی یافتن هرآنچه در ۺهر مستان و دیوانگان حاکم است در گفتمان اندیشگانی چونان از می بتر و از باده، باده تری گشت و در پی بنیان نهادن آن بود ....

شهری شوریده و دیوانه ی ساقی ای شیرین دست و شکرین شیوه....

دعوت جان به خرابات؟! 

خرابات جای صحبت جانان؟!

بعد کی گفته حافظ تنها در خرابات مغان نور خدا می دیده ؟! 

تازه چه بی منتها فرقهاست بین نور الله در سماوات و عرض خرابات خراب آباد کائنات دیدن تا به صحبت جانانه ی جانان نائل شدن و تازه بار عام دادن و جانهای نفوس اعصار و امصار را به این تکلیم کلیمی دعوت نمودن؟! 

ای جان بسیط آدمی از ازل تا ابد دعوتت می کنم به خرابات چرا که خوشی جان تنها با مصاحبت و مجالست و فنای مستانه ی در جانان حاصل می شود و لاغیر.... که علیٌ ممسوسٌ فی ذات لله

اگر ضبط ساقی هر هستے صحیح باشد که بعید می نماید اما خود طرفه تعبیری است ...

ساقی ای با ساغری شاهانه که هستی در پیمانه دارد...

ای ساقی هر مستی نیز اگر بوده باشد باز تعبیری شگرف است که الله یرزق کل شیءٍ به حسب طینت و ظرفیت و طلبها...

 جانم به این تعبیرات قلندرانه ی بی شبیه چونان مولانا شیرانی  که در حقیقت یگانه اند و نه چون روبهان در اسم و رسم و نام بیگانه.... 

تو وقفِ خراباتی 

دخلت مِی 

خرجت مِی 

چطوری این تعابیر بدیع در معیت هم مصراعی اینچنین بی بدیل را رقم زده اند: تو وقف خراباتی دخلت مِی و خرجَت مِی.....

با دخل می توان خرج کرده و همان دخل را خرید ؟! 

دخل و خرج یگانه داشتن و ارتباطش با حکم وقف جای بررسی و پژوهش دارد اعزه راهنمایی بفرمایند قدردان خواهیم بود...

 

 

 

 

بی نشان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۵۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

بیخود شده ام ای جان بیخود تر از این خواهم ...

من مستِ چنین خواهم ...

مست و دیوانه هیچکدام جایشان در هر آنچه از جنس حد و محدودیت و امن و راحت است که خانه مصداق تام آن می تواند باشد نیست ...

نه اینکه ما را کسی به خانه نمی برد، نه ، اصلا جای و جایگاه ما خانه و کاشانه و قرار و سکونت نیست ...

خانه بسوزم بروم تا که به جانان برسم ....

اگر من بی خود است 

تو هم بی خود ...

و شهر شهر بی خودان 

خانه چه معنایی دارد ؟!

و اینکه حرف ننیوش ترین وجود، موجودی است به نام دیوانه و از عقل متعارف معاف وگرنه نمی فرمود این نه تجربه ای یکباره که تذکار و تذکری صدباره است...

صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه ....

در کدام مجلس ؟! در مجلسی که مستی ز بَرِ مستی 

بی نشان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

من بی خود به علاوه ی توی بی خود می شود رفع منی و تویی و اتحاد مایی و یگانگی 

مستان خدا گرچه هزارند یکی اند 

مستان هوا جمله گانه ست و سه گانه ست یا دوگانه اند و سه گانه اند 

بی خودی و از خودی رستن غایت قصوا و مقصد اعلای سیر انسان در عرفان اسلامی است/ نیل به مقام عبدللهی 

اگر مستی و بی خودی و بی خان و خانمانی ما مذموم هست که صد البته نیست پس سکونت ما در شهری پر ز مستان و مستی زبر مستی بیخودان چه معنا دارد؟! 

بی نشان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰۹:

من بیخود و تو بیخود 

من مست و تو دیوانه 

هر یک بتر از دیگر شوریده و دیوانه 

عرض ادب و احترام خدمت فرهیختگان گرامی و شعر پژوهان گرانسنگ

مطالبی در راستای شرح برخی کلمات و ابیات غزل فوق الذکر توسط اعزه گرام مطرح شد که بهره بردنی بود....

عرائضی از حقیر که صرفا براداشت هایی شخصی و ذوقی هست و سندیت ادبی و پشتوانه ی علم آکادمیک درش نیست و رعایت قواعد تفسیر و تحلیل امروزین متون تاویلی و چند معنا....

طرح سوالاتی چند از بسیار سوالی که قابل طرح است در انتظار پاسخ اعزه ادیبان محترم

من مست تو دیوانه 

من بیخود تو بیخود 

در شهر هیچکس هشیار نیست 

گفتمت کسی ما را به خانه نمی برد در حالت بیخودی و مستی و طرفه اینکه اصلا در این شهر هشیاری نیست همه مست و شوریده و دیوانه و بیخود و یکی بتر و زبر از دیگری است پس جناب مولوی چه می گوید و از چه تجربه ی شگرفی حکایت گری می کند؟! 

ما را کسی به خانه نمی برد 

از خانه برون رفتم ؟! 

سیر معکوس غزل از خانه برون رفتم مستی با خصوصیات کذا و کذا پیش روی من قرار گرفت با او شروع به مخاطبه ای شگرف کردم و بیت اول را در آخر عرض کردم که با همه ی این تفاسیر من مستی و تو دیوانه ای ، تو بیخودی من بیخودی و ورای من و توهای ابیات شاید شگفتی در این باشد که من که تو را از خوردن مسکر منع میکنم خود مستم و لایق منع شدن آنهم در شهر مستان....

مستی که از عاقلان عالم در حسرت اویند که در سرتاسر این تجربه ی شگرف در عین مستی از طوری ورای طور عقل متعارف معارف ناب و نایابی رو افاضه میفرماید که نه جای پرداختن به معارف و معانی مستتر در کلمه کلمه آن اینجاست و نه کار ناشسته رویی چون حقیر .... تصدیع وقت عزیزان خواهد بود

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۴:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۳:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

احمد نیکو در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۲ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۲:

متن درست بیت اول چنین است:

ای دل چو حقیقت جهان هست مجاز

چندین چه بری خواری ازین رنج و نیاز

احمد نیکو در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۰:

متن درست بیت اول چنین است:

تا خاک مرا به قالب آمیخته اند

بس فتنه کزین خاک برانگیخته اند

محسن جهان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۶ - بیان آنک خلق دوزخ گرسنگانند و نالانند به حق کی روزیهای ما را فربه گردان و زود زاد به ما رسان کی ما را صبر نماند:

تفسیر ابیات ۳۷ الی ۳۹ فوق:

امیرالمؤمنین علیه‌السلام فرمود: «و من فکَّرَ فی ذاتِ الله تَزَندَق: هرکس در ذات الهی فکر کند، کافر می‌شود.»

این منع برای آن است که نتیجه تفکر در ذات، حیرت، دهشت و اضطراب است.

و پیغمبر صلی‌الله علیه و آله فرمود: «دربارهٔ خلق خدا فکر کنید و در ذات خدا فکر نکنید.»

مولانا با استناد به احادیث فوق می‌فرماید:

پیامبر اکرم ص فرموده، انسان بایست از این فهم نادرست (تعقل در ذات خدا)

پرهیز کند تا دچار وهم و خیال واهی نگردد.

وکسی که در این خیالبافی اصرار ورزیده و بقول مولانا ترک ادب کند، خداوند او را سرنگون خواهد کرد.

و تعریف سرنگونی اینست که شخص می‌پندارد درحال تعالی و صعود است، در صورتیکه در واقع رو به افول و و تنزل است. ( این گونه تفکر، برداشت اکثر انسان‌های خودشیفته و متکبر است).

همایون در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۹:

فلسفه میخواهد با تفکر انسان واپسین را به ابرانسان برساند و راه های گوناگون را تجربه کرده است که نتیجه آن کوچک شدن و بی ارزش شدن انسان است که امروز مشاهده می‌کنیم که روز بروز هم پایین تر می‌رود 

در عرفان ایرانی عشق جای تفکر را می‌گیرد و تفکر را برای کارهای کوچکتر وامیگذارد و برای والایی انسان از دادِ عشق و چاکری عشق و مهر عشق و سرّ عشق و برق عشق و آتش عشق بهره می گیرد 

این غزل زیبای جلال دین رموز عاشقی را بسیار شفاف و ‌رسا بیان می کند که چگونه دیو انسان و گاو انسان به پری و  مهتری در می آید

به دادِ جان و عشقش سامری شد

و جادوگری عشق را می آموزد 

 

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، چهارشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:

آن سیه چرده که شیرینی عالم با اوست 

چشم میگون ، لب خندان ، دل خرم با اوست

سپید رویی در ادبیات عارفانه نماد زیبایی ست که وجه مقابل آن سیه چردگی یا چهره و پوست تیره میباشد ،  مولانا نیز غالبن ترکان سپید روی (رومی) را نماد زیبایی و در مقابل ، هندوی سیه چهره (زنگی) را نماد زشت خویی بیان میکند و تاثیر گرفتن صورت از درون در ابیات مختلف و توسط بزرگان بکرات بیان شده است  ، در اینجا این سیه چردگی تمثیل آدم ابوالبشر است ، برخی از شارحان علت سیه چرده شدن آدم را که در بهشت سپید روی و زیبا بوده است ، هبوط در صحرایی خشک و زیر آفتاب سوزان بیان می‌کنند اما  بنظر میرسد  که از دست دادن زیبایی اولیه   انسان بدلیل تناول آن گندم و یا میوه ممنوعه باشد که این نافرمانی و پیروی از فریب شیطان  موجب از دست دادن زیبایی و در نتیجه  سیه چردگی او شد ،  این انسان سیه چرده در زمین تنها رها نشده و خداوند با لطف خود او را از شیرینی و انواع برکات  عالم برخوردار نمود  ، در مصرع دوم می‌فرماید همچنین سه ویژگی دیگر یعنی چشم میگون و مست ، لب خندان یا شادی ذاتی و درونی ، و دل خرم و آبادان همراه با عشق  بطور فطری و ذاتی از انسان جدا نشده و با ورود به این جهان همراه همیشگی او باقی ماندند .

گرچه شیرین دهنان پادشهانند ولی

او ، سلیمان زمان است که خاتم با اوست  

منظور از شیرین دهنان  اولیای خدا ، مولانا  و حافظ و سایر بزرگانند ، حافظ می‌فرماید گرچه انسانهای کامل که زبان حق شده اند پادشاهان  هستند ، اما انسان فرزند آدم نیز بدلیل اینکه خاتم و اسم اعظم را با خود از بهشت یا فضای عدم به این جهان آورد سلیمان و پادشاه زمان خویشتن است ، خاتم و اسم اعظم همان عشق و دل خرم انسان است ، این توصیف های انسان مربوط به وقتی ست که انسان به تازگی پای به جهان هستی گذاشته و آنگونه که حافظ در ابیات بعد به آن می پردازد  یار و دلبر انسان با او بوده و  عزم سفر نکرده است .

روی خوب است و کمال هنر و دامن پاک 

لاجرم همت پاکان دو عالم با اوست 

این فرزند آدم ابوالبشر  که به تازگی پای به این جهان گذاشته خوب روی است ، یعنی اصل و نهاد او زیباست و از جنس خدا ، کمال هنرمندی در خلق او از هرنظر دیده میشود و با دامنی پاک یعنی عاری از هرگونه آلودگی ذهنی در این جهان متولد می‌شود ، توصیفی زیبا از  نونهالان که مظهر پاکی ، خلوص و زیبایی نوع انسان هستند ، در مصرع دوم همت به معنی دعاگویی از سر اخلاص است وپاکان دوعالم ملایک و فرشتگان هستند که همت و هم و غم در مراقبت این طفل نورسته را پیشه خود ساخته اند تا به رشد و کمال جسمی و عقلی برسد  ، لاجرم به معنی جبری ست که خداوند یا زندگی بدلیل ویژگی و صفات ذکر شده ، این دعا گویی و همت را بر پاکان دوعالم مقرر فرموده است .

خال مشکین که بدان عارض گندمگون است 

سر آن دانه که شد رهزن آدم با اوست 

خال مشکین یعنی نشان عشق بر عارض و رخسار گندمگون این طفل یا انسانی که قدم بر این کره خاکی  نهاده  دلیل و سرِّ آن دانه گندم است که رهزن حضرت آدم شد و موجب توقف او در پیمایش راه عاشقی در بهشت یا عالم یکتایی گردید . یعنی حیات جسمانی انسان در زمین ضرورتی ست برای ادامه راه عاشقی انسان و آن خال مشکین و نشان عاشقی بر رخسار او نیز همین معنا را تداعی می کند . این طفل یا انسانی که پای در این جهان می گذارد گندمگون است ، یعنی یک درجه از سیه چردگی بهتر و زیباتر ، زیرا که گناه  نافرمانی پدر را بر فرزند و نوادگان نمی نویسند اما هنوز تا سپید رویی و زیبایی کامل راه دور و درازی در پیش است .

دلبرم عزم سفر کرد خدا را یاران 

چه کنم با دل مجروح که مرهم با اوست 

تا اینجا همه چیز برای این نونهال  بر وفق  مراد بود اما  رشد و کمال جسمانی و عقلی طفلی که از جنس عشق و عالم معناست نیازمند انطباق نیازهای جسمانی او با شرایط این جهان مادی میباشد ، پس ‌لاجرم طفل می آموزد که باید از ذهن خود برای ابراز نیازهای جسمی خود بهره برد و به این ترتیب دلبسته اجسامی مانند اسباب بازیهای خود شده ، هویت خود را در اسم خود و مادر و پدر خود و متعلقات خود جستجو میکند ، اطرافیان و  الدین کمک شایانی میکنند که طفل چیزهای جسمی و دنیوی را اصل پنداشته و بر مبنای آنها جهان را ببیند و قضاوت کند  ، پس با رشد و کمال جسمی و عقلی دل‌بستگی او به جهان مادی افزایش یافته و لاجرم بتدریج آن هشیاری اصیل و خدایی از وجود او رخت بربسته و عزم سفر میکند یا به قولی ، سلیمان زمان  نگین و خاتم خود یعنی عشق را از دست می دهد . استاد شهبازی این دلبستگی و اخذ هویت از چیزهای این جهانی را همانیدگی نامیده اند  که واژه ای کلیدی و بی‌نظیر است برای بیان چگونگی گرفتار شدن انسان در ذهن ، آنهم در بهار زندگی .با این همانیدگی های پدید آمده  برای نوجوان ، دل او که از آغاز لطیف بود و خرّم ، اکنون زخمی شده  زیرا او اجسام را در دل و مرکز خود قرار داده است ، اجسام و چیزهای دنیوی از قبیل ثروت و نیاز به برتر بودن از هر نظر ، یار و هشیاری اصیل او را به حاشیه می رانند و یار  را که مرهم این زخمها را در اختیار دارد ناگزیر از رفتن به سفری میکند که دور یا نزدیک بودنش بستگی  کامل به شخص انسان دارد . خوشبختانه این  نوجوان خیلی زود  یاران و همراهان آغازین روزهای حیات و شیرین سخنان را به یاری می طلبد و از آنان راه چاره را جویا میشود   تا آن یار  و اصل خدایی وی بازگشته و مرهم زخم و دردهای تولید شده بر اثر همانیدگی ها را برای وی به ارمغان آورده و او را از اینهمه درد رهایی بخشد .

با که این نکته توان گفت که آن سنگین دل 

کشت ما را و دم عیسی مریم با اوست 

اما یار اصلی انسان که همان خرد و هشیاری اصیل است  بازگشتی خونین دارد ، مرهم زخم و دردهای انسان ، کشته شدن خود کاذب ذهنی شکل گرفته طی سالیان طی شده از آغاز تولد است و آن یار با سنگدلی و بی رحمی تمام این کار را به انجام می رساند بی رحمی ست از این لحاظ که حتی بیان احتمال از دست دادن دوچرخه و یا رد شدن در کنکور  و درخواست از شخص برای پذیرش و استقبال با روی باز از چنین اتفاقاتی نیازمند دلی چون سنگ است که آن یار سفر کرده از آن برخوردار است ، این کار را واهمانش گفته اند که  طی فرایندی زمان بر با کار معنوی فراوان و بهره گیری از آموزشهای بزرگان و شیرین سخنان امکان پذیر میگردد که خود مبحثی دیگر است ، پس از کشته شدن خود کاذب ذهنی ست که توقع دیگری از آن یار سنگدل دور از انتظار نیست و آن دمیدن مسیح گونه در کالبد آن نوجوان است تا انسانی جدید متولد گردد ، انسانی رها شده از ذهن و بریده از تعلقات  و دلبستگی  های دنیوی ، درست مانند روزهای آغازین تولد و ورود به این جهان ، پاک پاک با لبی خندان و دلی خرم و پر از عشق .

حافظ از معتقدان است گرامی دارش 

زان که بخشایش بس روح مکرم با اوست 

حافظ در انتها می‌فرماید  اما انسانهایی که خیلی دیر از سفر یار خود آگاه شدند و  عمر گرانبهای خود را در حالیکه گرفتار و زندانی ذهن خود بودند و  دردها و زخمهای دل خود را تحمل می کردند سپری نموده اما در جستجوی علت دردها  بر نمی آمدند نیز مایوس و نا امید نباشند ، زیرا بخشایش بی انتهای روح مکرم یا خداوند خطاها و اشتباهات آنها را در ایجاد درد و رنج برای خود و دیگران  در هر شرایط سنی  که باشند خواهد بخشید و بازگشت خاتم سلیمان و تاج پادشاهی  برای همگان امکان پذیر است ، با اینکه مغفرت خداوند نیازمند دلیل و برهان نیست اما حافظ بطور غیر مستقیم  اشاره میکند علت این بخشش در هر زمان  را باید در کرامت و گرامی داشت انسان از سوی خداوند جستجو کرد . و البته که معتقد بودن  به عشق آن روح مکرم و ایجاد  طلب در انسان نیز لازمه این رجعت و بخشایش خداوند کریم است .

 

۱
۱۳۴۲
۱۳۴۳
۱۳۴۴
۱۳۴۵
۱۳۴۶
۵۷۲۹