گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

غزل ۱۳۵ سعدی 

وزن : مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن 

 بیت اول 

آن را که میسر نشود صبر و قناعت

باید که ببندد کمر خدمت و طاعت

۱_کسی که توان شکیبایی و قانع ماندن ندارد ، ناگزیر باید آمادهء خدمت و فرمانبرداری باشد .

طاعت: بندگی 

بیت دوم 

چون دوست گرفتی چه غم از دشمن خونخوار؟

گو بوق ملامت بزن و کوس شناعت

۲_هنگامی که دوست را بر گزیدی ،دیگر نباید از دشمن خونخوار واهمه ای داشته باشی.بگذار سرزنش و زشتی را در بوق بدمد و بر طبل بزند ؛ یعنی آشکارا و با صدای بلند تو را ملامت گوید و زشت شمارد 

[ملامت : عتاب و سرزنش / کوس: طبل و نقارهء بزرگ / شناعت : زشتی و بدی ، طعنه .]

[تضاد : دوست ،دشمن / تناسب : بوق ، کوس ]

بیت سوم 

گر خود همه بیداد کند هیچ مگویید

تعذیب دلارام به از ذل شفاعت

۳_اگر معشوق یکسره بیداد نماید ، بر او خرده مگیرید ؛ زیرا اگر دوست عذاب کند بهتر از آنست که آدمی خواریِ میانجیگری دیگران را تحمل نماید.

[تعذیب : عذاب دادن / ذلّ : خواری / شفاعت : در خواست عفو و بخشش ،میانجی گری ]

بیت چهارم 

 

از هر چه تو گویی به قناعت بشکیبم

امکان شکیب از تو محالست و قناعت

۴_من می توانم در باب هر چیزکه تو گویی صابر و قانع باشم ؛ اما توانایی من بر صبوری و قناعت در مورد تو ممکن نیست .

[قناعت : [ ق َ ع َ ] ( ع اِمص ) خرسندی.رضا به قسمت. بسنده کردن. بسنده کاری. راضی شدن به اندک چیز. ( غیاث اللغات از بهار عجم و منتخب و شکرستان ). خرسند گردیدن به قسمت خود و به فارسی با لفظ کردن مستعمل. ( آنندراج ). آسان 

قرار گرفتن در مآکل و مشارب و ملابس و غیر آن و راضی شدن بدانچه سد خلل کند ازهر جنس که اتفاق افتد.(فرهنگ لغات )

شکیبدن : صابر و بردبار گشتن‌

نوعی تضاد : امکان ،محال ]

بیت پنجم 

گر نسخه روی تو به بازار برآرند

نقاش ببندد در دکان صناعت

۵_ اگر تصویری از چهرهء زیبای تو را به بازار بیاورند و در معرض دید گذارند ، نقاش از آن پس دکان نقاشی خود را می بندد.

[نسخه : رونوشت و سیاهه، در اینجا به معنی عکس و تصویر است / صناعت : پیشه و کار ، حرفه و صنعت .]

بیت ششم 

جان بر کف دست آمده تا روی تو بیند

خود شرم نمی‌آیدش از ننگ بضاعت

۶_ جان برای دیدن روی تو خود را به مثابه ء نقدینه ای آشکار ساخته است .آیا از کمی سرمایه ء خویش برای چنین معامله ای شرم ندارد؟!

[بضاعت : مایه و مال ./کنایه : جان بر کف دست آمدن : بی تاب و بی قرار شدن / ]

بیت هفتم 

دریاب دمی صحبت یاری که دگربار

چون رفت نیاید به کمند آن دم و ساعت

۷_مصاحب یار را دریاب ؛ زیرا اگر این فرصت را از کف بدهی ، آن لحظه و ساعت دلنشین دیگر به دست نمی آید .

[صحبت : مصاحبت ،همنشینی ./ تناسب : دم ،ساعت /جناس خط : یار ، بار ]

بیت هشتم 

انصاف نباشد که من خسته رنجور

پروانه او باشم و او شمع جماعت

۸_ از دادگری به دورست که منِ رنجدیده و مجروح مثل پروانه ای گرداگرد او بگردم و او روشنگر ِ محفلِ دیگران باشد .

[انصاف : عدل و داد /خسته : مجروح و آزرده .

/تناسب :شمع ،پروانه ]

بیت نهم 

لیکن چه توان کرد که قوت نتوان کرد

با گردش ایام به بازوی شجاعت

۹_اما چه می توان کرد؛ زیرا ممکن نیست با بازوی توانا در برابر گردش روزگار مقاومت نمود.

[لیکن : حرف ربط در معنی استدراک است ، اما ،ولی /قوّت کردن : پایداری کردن ،زور نمودن ]

بیت دهم 

دل در هوست خون شد و جان در طلبت سوخت

با این همه سعدی خجل از ننگ بضاعت

۱۰_دل در راه عشق تو خون شد و جان در طلبت خاکستر گشت ، ولی با وجود این همه فداکاری ، سعدی همچنان از سرمایهء اندکی که نثار ساخته شرمسار است.

[هوس: آرزو و خواهش /کنایه : دل خون شدن : آزرده شدن ./ جان سوختن : رنجور و دردمند گشتن جان.]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

محسن، مهدی عراقی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عنصری » قصاید » شمارهٔ ۵ - در مدح سلطان مسعود غزنوی:

بیت نهم 

تا فرسند هر زمانی همچنین نزدیک تو

بدره های پر زر و صندوقهای پر ثیاب

 

فرستد باید باشه که فرسند تایپ شده. 

نیشتر در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۲ دربارهٔ عارف قزوینی » دیوان اشعار » غزل‌ها » شمارهٔ ۷۲ - خانه‌به‌دوش:

باده پنهان مخور، از شیخ ...

سلام /«کهنه شد شر خری مردم سالوس فروش» صحیح است 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

غزل ۱۳۴ سعدی 

وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لان 

بیت اول 

دلی که دید که پیرامُن خطر می گشت ؟

چو شمع ، زار و چو پروانه در به در می گشت 

زار : گریان 

تناسب : شمع و پروانه 

۱_ دلی را که گِرد خطر می گشت و مثل شمع گریان و همانند پروانه آواره بودکه دیده ایت؟

بیت دوم 

هزارگونه غم از چپ و راست دامنگیر 

هنوز در تک و پوی غمی دگر می گشت 

تک و پوی : جست و جو و تلاش.

کنایه : دامنگیر (جدایی ناپذیر ،مزاحم ،گرفتار کننده )

۲_ در حالی که هزار غم و اندوه ، او را احاطه کرده بود و از سیر باز می داشت ، باز هم در جست و جوی غمی دیگر بود.

بیت سوم 

سرش مدام ز شور شراب عشق می آویخت 

چو ابلهان همه از راه عقل بر می گشت 

شور: وجد و هیجان ،غوغا / خراب : مست و بی خود / شور و شر : فتنه و فساد .

ایهام تناسب : بین "مدام " در معنی "شراب "که در اینجا مراد نیست با " شراب، خراب و مست " . / تناسب : مدام ، دایم /جناس زاید : شور ،شر 

واج آرایی : تکرار حرف" ش"

۳_ پیوسته سرش از وجد و نشاط بادهء عشق مست بود و از آن روی مثل مست یکسره گِرد فتنه و آشوب می گشت .

بیت چهارم 

چو بیدلان همه در کار عشق خراب

چو ابلهان همه در کار عقل بر می گشت 

آویختن : چنگ زدن ،مشغول گشتن ،پیچیدن .

کنابه : بیدلان (عاشقان و دلباختگان )

۴_ مثل دل باختگان همواره به کار عشق و عاشقی چنگ می زد و بدان می پرداخت و همواره همانند انسانهای نادان مرتب از مسیر خود دور میشد .

بیت پنجم 

زبخت بی ره و آیین و پا و سر می زیست 

زعشق، بیدل و آرام و خواب و خَور می گشت 

بخت : سعادت و اقبال / بی ره : بی راه ، بی شیوه و طریق ، راه گم کرده / بی آیین : بی دین ،بی مذهب / بی سر و پا : آشفته و سر گردان 

۵_ در اثر بخت بد راه گم کرده و سر از پای نشناخته زندگی می کرد و در اثر عشق ، نا آرام و بی خور و خواب به سر می برد .

بیت ششم 

هزار بارش ازاین پند بیشتر دادم 

که گِردِ بیهده کم گَرد و ، بیشتر می گشت 

بیهده : باطل ، ناحق 

۶_ او را هزار بار بیشتر از اینکه اکنون پند می دهم نصیحت کردم که به کار بیهوده مشغول مباش و گرد آن مگرد ؛ ولی بیشتر گرد آن می گشت .

بیت هفتم 

به هر طریق که باشد نصیحتش مَکنید 

که او به قول نصیحت کنان بَتَر می گشت 

بتر : کوتاه شدهء بدتر 

۷_ او را به هر شیوه ای که در نصیحت گری می شناسید ، نصیحت نکنید ؛ زیرا او با سخنان ناصحان شیفته تر و بدتر می شود.

 

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

جواد سرجوقیان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶۸:

این غزل در مورد خوش اخلاقی صحبت می کند.
در مصرع اول می گوید: گشاده رویی بهتر از گشاده دستی است.
در مصرع دوم می گوید: چه بسا کسانی که از دنیا رفتند از کسانی که نرفتند، بیشتر فیض و کرامت دارند. ممکن است سنگ نشان گم شود ولی جاده هیچ وقت گم نمی شود. اگر جاده رو بشناسی.
در مصرع سوم می گوید: ابروهایت را باز کن و خود گره مباش
در مصرع چهارم و پنجم می گوید: اگر چه ما در میدان اختیار طفل نوسوار هستیم و در این دنیا به ما اختیار دادند ولی هنوز اراده عشق نداریم. اگر اراده و عشق داشته باشی کوه عنقا هم برایت کم است.
در مصرع ششم می گوید: روح انسان بعد از مرگ آزاد می شود و فکر نکن که پیاده شدند و از ما بیشتر آزادند و می فهمند.
در مصرع هفتم می گوید: اگر همت تو بلند باشد، اگر حتی از دنیا بروی، فتاده نیستی.

فاطمه رجبی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

سلام. ممنون از سایت خوبتون. ببخشید میشه لطفا خوانش این شعر رو بزارین؟ ممنون🌺🌿

م. سجادی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:

چون در قسمت «این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟» امکان درج این مورد نبود و چند بار امتحان کردم، لازم به ذکر است که یکی از اجراهای این غزل در قالب تصنیف، در آلبوم نایاب «سفر آفتاب» است با صدای ملک‌محمد مسعودی و آهنگ محمدعلی کیانی‌نژاد

 

البته آواز تصنیف از مطلع غزل شروع نشده؛ بلکه از بیت 8 (ای درد توام درمان در بستر ناکامی...) شروع شده است

فریاد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » درد زندگی [۲۵-۱۶] » رباعی ۱۹:

با درود و سپاس، رباعی نامبرده یکی از رباعیات بحث برانگیز از دید اصالت انتساب می‌باشد. برخی پژوهشگران مانند صادق هدایت، احمد شاملو، محمدمهدی فولادوند، یوگِنی بِرتِلِس و... رباعی نامبرده را سروده خیام یا منسوب به او می‌دانند. ولی برخی از پژوهشگران و مصححین مانند محمدعلی فروغی، قاسم غنی، محمدرضا شفیعی کدکنی، جلال‌الدین کزازی، ادوارد فیتزجِرالد و... رباعی نامبرده را سروده خیام نمی‌دانند. محمدرضا شفیعی کدکنی در پیشگفتار مختارنامه عطار می‌نویسد: «با توجه به این که بسیاری از رباعیات منسوب به خیام در مختارنامه نیز آمده خواننده مطمئن می‌شود که رباعی متعلق به عطار بوده است... » خواهشمندم نوشتار کامل را در اینجا خوانده و با بازگویی دیدگاه خود بنده را بهره‌مند نمایید. با سپاس فراوان

کاظم (مُحِبّ) در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۷ در پاسخ به محمدحسین دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

زنده باشید . ان شاء الله ، اگر فهم و درک و همتی بود .

فاریان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۲۹ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » جنازهٔ دوست:

جنازه را که شی است، حادثه ای دانسته که تعبیر جالب و کم‌نظیری است، بیانی از تاثیر و اهمیت مرگ فرد موردنظر.

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

 

وزن: مفعول مفاعلن مفاعیل  (بحر هزج مسدس اخرب مقبوض مقصور)

۱ -تشبه:پسر به سرو مانند شده است / واج آرایی:تکرار حرف "س"

معنی :این پسر که به پای خاسته چه نیکو به حرکت در آمده است. با این شیوه راه رفتن گویی سروی راست قامت است که می خرامد.

۲ -تشبیه: ابرو به کمان و گیسو به کمند مانند شده است/ استعاره مکنیه: عقل( به قرینه به کمند افتادن به صیدی تشبیه شده است)

 معنی: ابروانش به کمانی می ماند که برای کشتن عاشق کشیده شده است و گیسوانش به سان کمندی است که خرد مردم خردمند را چونان صیدی به دام می اندازد.

۳ -بالا: قد و قامت.

کنایه: زیر و بالا(سخن هرزه و بی معنی).

 معنی: اگر بگویند که چنین قامتی در میان مسلمانان دیده می شود (و مسلمانان هنوز مسلمان باقی مانده، به وی نگرویده اند) سخنی بی معنی و هرزه گفته اند.

۴ -تشبیه: پسر در مصراع اول بیت اول به آتش/ تضاد: نشستن، برخاستن.

معنی: ای دلربایی که چونان آتشی خرمن عزیزان را می سوزانی، از حرکت بایست و بنشین، زیرا با رفتار موزونت هزار غوغا به پا شد.

۵-جرم: گناه/ مملوک: غالم و بنده زرخرید/ یغما: تاراج و غارت/ خانه یغماست: در پاورقی غزلیات سعدی، 271، به تصحیح حبیب یغمایی "خوان یغما" ست.

موازنه: تقابل واژگان هم وزن در دو مصراع/ کنایه: بردن (غارت کردن).

معنی: برای کشتن عاشق نیازی به اثبات جرم او نداری، زیرا او همانند بنده زرخرید توست و برای غارت هستی  او نیازی به قانون شرع نیست.

۶-کنایه: خار خوردن (تحمل سختی و ناراحتی کردن)/ تضاد: درد، دارو/ تشبیه: درد به دارو و خار به خرما.

 معنی: دردی را که در اثر عشق تو به جان دارم تحمل می کنم، زیرا درد عشق تو عین داروست و نیشی را که  از تو به من برسد، چونان خرمایی پرحلاوت تلقی می کنم.

۷ -کنایه: انگشت نما بودن (مشهور و رسوا بودن)/ تضاد: زشت، زیبا.

 معنی: رسوایی در میان مردم ناپسندیده است، اما اگر رسوایی به خاطر تو باشد، زیبا و پسندیده خواهد بود.

۸ -جناس الحق: سلامت، ملامت.

معنی: آنچه بایسته و ضروری است، تندرستی توست، وگرنه تحمل سرزنش هایی که به خاطر تو بر ما روا می دارند، چندان دشوار نیست.

۹ -منزلت: مقام و مرتبه.

کنایه: جان در قدم کسی رختن (خود را فدای کسی کردن).

معنی: سعدی جان خویش را در زیر گام های تو نثار کرد، البته این جان فشانی در راه تو مقام و منزلتی است که وی آن را از خدای خویش طلب می کرده است.

۱۰-دگر حیات: حیات دیگر، تولدی دیگر، حیات جاودانه.

معنی: اگر می خواهی که این کشته تو، حیات دیگر و زندگی جاوید داشته باشد، فقط یکبار برزبان آور که او در راه عشق ما به شهادت رسیده است

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

جلیلی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

خلوت گُزیده: کسی که در به روی غیر بسته است و تنها درکُنجی نشسته است.

تماشا: سیر و سیاحت.  

در زبان عربی «مَشی» به معنای «راه رفتن و قدم زدن» است.

«مَشّاء» یعنی «بسیار راه‌رونده». «حکمت مشّائی» از همین معنی گرفته شده‌ است.

می‌گویند ارسطو هنگام تدریس معمولاً قدم می‌زده و به همین دلیل پیروان ارسطو و حکمت او را مشائی می‌نامند.

«مشی» اگر به باب تفاعل برود، «تماشیٰ/تماشا» می‌شود. مهم‌ترین معنای باب تفاعل «مشارکت» است. تماشا یعنی قدم زدن با هم، راه رفتن و گردش کردن. 

خلوت‌گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

حافظ در این بیت تماشا را به همین معنا به کار برده است.

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۹ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۳:

ببرم ان درشناک بادیه
 که گم شود خرد در انتهای او

علیرضا ساعتچی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۵:

به نظر شخص بنده بار در اینجا همان ایران است و رقیب مغولها بودند که به ایران تجاوز کرده بودند. سیه چشمان مردمان مشرق زمین در مقابل آبی چشمان غربی . 

حافظ اظهار یاس و نا امیدی میکند که در زمان خودش آزادی ایران و‌آبادانی آن را ببیند و در ضمن به قشر متعصب مذهبی حکومت  که از  آنها با عنوان محتسب یاد کرده است گوشزد میکند که این افسانه ای که از ایران باقی مانده بوده را با کوبیدن بر سر ملی گرایی خراب نکنند.  زیرا تناقضی بین ملی گرایی ایرانی و مذهبی بودن وجود ندارد و ساز شرع از آن خراب نمی‌شود 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۳ در پاسخ به آرش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:

درود

چند نکته در اینجا باید مورد توجه قرار گیرد

نکته اول:

شیخ و حافظ و مفتی هر سه در یک زمینه فعالیت دارند. حافظ این صنف که دکان زهد ابتدا متعلق به ایشان است را ذکر می کند و سپس به سراغ حکومت (محتسب) می رود که چه بسا منظور حاکم وقتِ شیراز امیر مبارزالدین باشد.

بنابراین شیخ و شحنه و مفتی و محتسب باعث می شود ارتباط معنایی قطع شود

نکته دوم:

در زبان حافظ شحنه در مقامی نیست که بخواهد ریا بورزد. شحنه 6 بار در دیوان حافظ تکرار شده که جز یک مورد (شحنه نجف) در بقیه موارد فقط یک ناظر است نه چیزی بیش از این

 

نکته سوم و مهمتر از بقیه نکات:

حافظ با رندی خودش را داخل این جمع قرار می دهد تا از شر آنان در امان بماند و در دیوان حافظ بسیار است مواردی که حافظ خود را خطاب می کند ولی منظورش دیگری است. در واقع همان به در گفتن و دیوار شنیدن.

به علاوه کلمه «حافظ» می تواند حافظ قرآنی غیر از خود شخص شمس الدین محمد باشد چون طبق شواهد تاریخی حافظان بسیاری در آن زمان وجود داشته اند از جمله حاکمان شیراز در آن زمان

 

پس شیخ و حافظ و مفتی و متحسب صحیح و حافظانه است

هادی رسولی فر در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۰۰ در پاسخ به فرهاد دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۱:

دوست عزیز شما درست میگید،  اما خیام و شاعران هم قرن ایشان هیچ کدام از کلمه چیز در اشعارشان استفاده نکردند

Laila Shams در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۳۴ - نیایش کردن مجنون به درگاه خدای تعالی:

گفت ای دیوانه لیلایت منم / در رگ پنهان و پیدایت منم

گفت ای بیچاره لیلایت منم/ در رگ پنهان و پیدایت منم

ارجاع

«أَنْتُمُ فُقَراءُ إِلَی اللَّهِ»

حبیب شاکر در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱:

سلام بر دوستان 

دنیای تو جز موقف نا شادی نیست 

وبران نکند!موجب آبادی نیست 

کس را نبود گریز از محبس تن 

جز مرگ گذر گهی به آزادی نیست 

تشکر از همراهان.

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۱۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴:

غزل ۴۴ سعدی

وزن : مفعول مفاعلن مفاعیل

بیت اول 

بوی گل و بانگ مرغ برخاست 

هنگام نشاط و روز صحراست

بوی گل همه جا را فرا گرفته و نای پرندگان به گوش می رسد . روزگارِ پای کوبی و سیر و تفرّج در صحرا فرا رسیده است .

 بیت دوم

فرّاش خزان ورق بیفشاند

نقّاش صبا چمن بیاراست

اگر پاییز به سان فرّاشی برگ های زرد درختان را بر صحن باغ و بستان گسترده است . اینک بادِ صبا مثل نقّاشی چیره دست نگارگر چمن زاران شده است . [ فرّاش = آنکه فرش و بساط را گسترده ، پیش خدمت / ورق = برگ درخت / چمن = سبزه و گیاه ، در اینجا مجازاََ به معنی باغ آمده است . ]

صبا = نسیمِ خوشی که به هنگامِ صبح در فصلِ بهار می وزد و سبب شکفتن گل ها و گیاهان می گردد و پیام آور عاشقان است . « در تذکرة اولیا مذکور است : صبا بادی است که از زیرِ عرش خیزد و آن در وقتِ صبح وزد . بادی لطیف و خنک است و در اصطلاح سالکان ، با صبا اشارت است از نفحاتِ رحمانیه که از مشرقِ روحانیت می آید . » ( شرح اصطلاحات تصوّف ) . صبا یکی از عناصر فارسی است که در غزلیات سعدی فراوان آمده و به نام های نسیمِ سحر ، بادِ شمال و بادِ صبحگاهی از آن یاد شده است .

 بیت سوم

ما را سر باغ و بوستان نیست 

هر جا که تویی تفرّج آنجاست

ما به فکر رفتن به باغ و بوستان نیستیم . زیرا جایی که تو در آن باشی ، شایستگی تبدیل شدن به گردشگاهی فرح انگیز و دلگشا را دارد . [ تفرّج = خوشحالی و گشایش ، گردش و تماشا / سر چیزی داشتن = کنایه از قصد و توجّه به امری داشتن ]

بیت چهارم

گویند نظر به روی خوبان

نهی است ، نه این نظر که ما راست

می گویند نگریستن به چهرۀ زیبارویان روا نیست و آن را نهی کرده اند . امّا نگریستن ما بر آنان از آن روی که از سر هوی و هوس نیست ، مشمول این قانون نمی گردد . [ نظر = نگاه / خوبان = جمعِ خوب به معنی زیبارویان / نهی = بازداشتن و منع کردن ]

 بیت پنجم

در روی تو سرّ صنعِ بی چون 

چون آب در آبگینه پیداست

راز آفرینش خداوند را در چهرۀ تو می توان به وضوح دید . همچنانکه می توان آب را در شیشه آشکارا مشاهده کرد . [ سرّ صنع = راز آفرینش / بی چون = بی کیفیّت و بی مانند ، کنایه از خداوند است ، صفتی است برای خداوند که در اینجا جانشین موصوف شده است / آبگینه = شیشه و ظرف شیشه ای ]

 بیت ششم

چشم چپِ خویشتن برآرم

تا چشم نبیندت بجز راست

چشم چپ خود را از حدقه درمی آورم تا فقط چشم راستم بماند و تو را آنچنانکه هستی مشاهده کند .

 بیت هفتم

هر آدمی ای که مُهرِ مِهرت

در وی نگِرفت ، سنگ خاراست

هر انسانی که نشانِ محبّت تو بر وی اثری باقی نگذارد . موجودی است چون سنگ خارا سخت و انعطاف ناپذیر . [ گرفتن = اثر کردن / سنگ خارا = نوعی سنگ سخت و سیاه که مظهر سرسختی است ]

 بیت هشتم

روزی تر و خشک من بسوزد 

آتش که به زیرِ دیگ سَوداست

این آتش شعله وری که زیر دیگ آرزوهای من است و هر دم هوس و میلم را بیشتر به جوش می آورد . روزی همۀ هستی مرا از میان خواهد برد . [ سَودا = یکی از اخلاط اربعه که غلبۀ آن موجب عشق و هوس و خیال (مالیخولیا) می شود / تر و خشک = کنایه از هستی و وجود ]

 بیت نهم

نالیدن بی حساب سعدی 

گویند خلاف رای داناست

می گویند این ناله های از حد گذشتۀ سعدی را اندیشۀ دانایان برنمی تابد .

 بیت دهم

از ورطۀ ما خبر ندارد

آسوده که بر کنار دریاست

آن کسی که با آرامش در ساحل دریا قدم می زند . از گرداب و غرقابی که ما در آن گرفتار آمده ایم ، آگاهی ندارد . [ ورطه = غرقاب ، گرداب / کنار = ساحل ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲:

غزل ۴۲ سعدی 

وزن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیل 

بیت اول 

نشاید گفتن آن کس را دلی هست 

 که ننهد بر چنین صورت دل از دست

کسی که با مشاهدۀ صورتی چنین زیبا و دلفریب دل از کف ندهد ، نمی توان گفت که صاحب دل است . [ نشاید = از مصدر شایستن به معنی لایق و سزاوار نیست / دل از دست دادن = کنایه از عاشق و بی قرار شدن ]

 بیت دوم

نه منظوری که با او می توان گفت نه خصمی کز کمندش می توان رَست

یار من نه از آن یارانی است که بتوان به او سخن گفت و نه از آن دشمنان که بتوان از کمند او رها شد . [ منظور = در اینجا یعنی معشوق و محبوب ]

 بیت سوم

به دل گفتم ز چشمانش بپرهیز 

که هشیاران نیامیزند با مست

به دل خود گفتم که از چشمان مخمور یار حذر کند . زیرا درافتادن عاقلان و هشیاران با مستان موجب ملامت و زیانکاری است . [ آمیختن = معاشرت و همنشینی کردن ]

بیت چهارم

سرانگشتان مخضوبش نبینی 

 که دست صبر برپیچید و بشکست ؟

آیا نمی بینی که سرانگشتان حنا بستۀ یار دست صبر را می پیجد و آن را در هم می شکند ؟ ( زیبایی سرانگشتانش عاشق را بی تاب می کند . ) [ مخضوب = خضاب شده و رنگین / خضاب = رنگ کردن با حنا یا گلگونه است ]

 بیت پنجم

نه آزاد از سرش برمی توان خاست نه با او می توان آسوده بنشست

نه می توان آزادانه او را رها کرد و نادیده گرفت و نه می توان با او آسوده و راحت همنشینی کرد . [ برخاستن از سر کسی = کنایه از رها و ترک کردن کسی ]

بیت ششم

اگر دودی رود ، بی آتشی نیست 

 وگر خونی بیاید ، کُشته ای هست

اگر دودی برخیزد بی تردید نشانۀ آتشی است که دیده نمی شود . همانطور که اگر خونی ریخته شود ، کشته ای یا شهیدی وجود دارد .

بیت هفتم

خیالش در نظر چون آیدم خواب ؟ نشاید در به روی دوستان بست

در حالی که خیال او در نظرم تجسّم می یابد چگونه می توانم بخوابم ؟ ( هرگز نمی توانم بخوام ) گویی خیال او آشنایی است که به دلیل آشنا بودن نمی توان در به روی او بست و از ورودش جلوگیری کرد . [ خیال = تصور چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد / نظر = چشم / چون آیدم خواب = هرگز خواب به چشمم نمی آید ]

بیت هشتم

نشاید خرمن بیچارگان سوخت 

 نمی باید دل درمندگان خست

شایسته نیست که خرمن بیچارگان را که حاصل حیات آنان است به آتش کشید . همانطور که نباید دل عاشقان دردمند را آزرده و مجروح کرد . [ بیچارگان = درماندگان و ناتوانان / درمندگان = مخفّف درماندگان / خستن = آزرده و مجروح کردن / خرمن کسی را سوختن = کنایه از به رنج و زحمت انداختن و بدبخت کردن کسی ]

 بیت نهم

به آخر ، دوستی نتوان بریدن 

به اوّل ، خود نمی بایست پیوست

پس از مدّتی دوستی کردن نمی توان رشتۀ محبّت و دوستی را گسست . پس بهتر است که آدمی از اوّل دل نبندد و عاشق نشود .

 بیت دهم

دلی از دست بیرون رفته سعدی نیاید باز تیرِ رفته از شَست

ای سعدی ، دلِ از دست رفته به سینۀ عاشق بازنمی گردد . همانطور که تیر رها شده از چلّۀ کمان دیگر به کمان برنمی گردد . [ شست = زه گیر ، انگشتر مانندی که از استخوان و جز آن سازند و در انگشت ابهام کرده و در وقت کمانداری زه کمان را بر آن گیرند . که آن را به اعتبار انگشت ابهام ، شست گویند . ] / دل از دست بیرون رفتن = کنایه از دلباخته و دلبرده شدن و شیفته و بی قرار گشتن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

۱
۱۳۳۲
۱۳۳۳
۱۳۳۴
۱۳۳۵
۱۳۳۶
۵۷۲۹