گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

 

    وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن( بحر رمل مثمّن محذوف) 

بیت اول 

من بدین خوبی و زیبایی ندیدم روی را

وین دلاویزیّ و دلبندی نباشد موی را

١. دلبندی: اسیرکنندگی و پای بندی دل. 

کنایه: دلآویزی ( دلفریبی و دلنشینی) / ایهام: دلآویز ١- دلخواه ٢- آویزنده ی دل به خود/ دلبند ١- دوست داشتنی ٢- بندنده ی دل به خود( به اعتبار این سنّت شعر که دل از زلف معشوق می آویزد و زلف دل را به خود می بندد.) 

معنی: من هیچ رویی را تا بدین حد ظریف و زیبا ندیده ام و نیز هیچ مویی این قدر دلخواه و دوست داشتنی نیست. 

بیت دوم 

روی اگر پنهان کند سنگین دل سیمین بدن

مُشک غمازست نتواند نهفتن بوی را

٢. مشک: مادّه ای است سیاه رنگ روغنی شکل در زیر شکم جنس نر آهوی خُتَن قرار دارد و بسیار خوشبو و معطّر است/ غمّاز: سخن چین و پرده در. 

جناس لاحق: روی، بوی/ تشبیه ( صفت تشبیهی): سنگین دل، سیمین دل/ استعاره ی مکنّیه: مشک ( به قرینه ی سخن چینی و ناتوانی در راز داری) / تشبیه مرکّب: مصراع اوّل مشبّه و مصراع دوم مشبّهٌ به. 

معنی: اگر یار سنگدل سیمین تن چهره ی خویش را بپوشاند، باز هم زیبایی او آشکار خواهد شد؛ همچنانکه مشک پرده در است و نمی تواند بوی خوش خود را پنهان نگه دارد. 

بیت سوم

ای موافق صورت و معنی که تا چشم من است

از تو زیباتر ندیدم روی و خوشتر خوی را

٣. موافق صورت و معنی: صفت مرکّب، آن که درون و بیرونش سازگار است/ صورت و معنی: ظاهر و باطن/ خوی: خصلت. 

جناس لاحق: روی، خوی/ تضاد: صورت، معنی. 

معنی: ای کسی که درون و بیرونت سازگارند و جمال صورت وسیرت را جمع داری، از هنگامی که چشم من دیدن آغاز کرده است، رویی زیباتر از روی تو و حقیقتی پسندیده تر از خصایل تو ندیده ام. 

بیت چهارم 

گر به سر می گردم از بیچارگی ، عیبم مکن 

چون تو چوگان می زنی، حرمی نباشد گوی را

٤. چوگان و گوی: ١٧/١.

تناسب: گردیدن، چوگان، گوی/ تشبیه مضمر: سر به گوی مانند شده است. 

معنی: اگر من در اثر ناچاری و درماندگی سرگشته و سرگردانم، بر من خرده مگیر؛ آنجا که تو چوگان می زنی و گوی ناگزیر است بگردد، گناه سرگشتگی به گوی باز نمی‌گردد؛ همچنانکه من همانند گوی سرگشته ی چوگان عشق توام. 

بیت پنجم

هر که را وقتی دَمی بوده ست و دردی سوخته ست

دوست دارد نالهء مستان و ها یا هوی را 

٥. دم: آه. درد: ١٧/٨ / سوخته است(فعل دو وجهی) : در اینجا سوزانیده است/ هایاهوی: هیاهو، شور و غوغا، بانگ و فریاد. 

معنی: کسی که روزگاری در اثر عاشقی نفسی گرم داشته و درد و سختی او را سوزانیده باشد، ناله ی مستان و شور و غوغای آنان را دوست دارد. 

بیت ششم 

ما ملامت را به جان جوییم در بازار عشق 

کنج خلوت ، پارسایان سلامت جوی را

٦. ایهام: به جان ١- جانانه و از صمیم دل ٢- در مقابل جان/ تشبیه: عشق به بازار(اضافه ی تشبیهی) / جناس لاحق: ملامت، سلامت. 

معنی: در بازار عشق و عاشقی سرزنش را با دادن جان می طلبیم؛ بگذار تا پرهیزگاران عاقبت خواه باشند. 

بیت هفتم 

بوستان را هیچ دیگر در نمی یابد به حسن 

بلکه سروی چون تو می باید کنار جوی را 

٧. دربایستن: لازم و ضرور بودن، لایق و سزاوار بودن. 

تناسب: بوستان، سرو، جوی/ تشبیه: تو ( معشوق) به سرو مانند شده است. 

معنی: بوستان برای زیبایی خود به چیزی نیازمند نیست، مگر آنکه سروی چون تو در لب جویبار آن بنشیند. 

بیت هشتم 

ای گل خوشبوی ، اگر صد قرن باز آید بهار 

مثل من دیگر نبینی بلبل خوش گوی را

٨. بهار: فصل بهار، شکوفه های تازه و نورُسته ی گل درخت نارنج و نوعی گل گاوچشم و اقحوان اصفر است، بستان افروز که آن را تاج خروس گویند که گلی است سرخ رنگ و به عنوان گل زینتی نیز در باغ ها کاشته می شود. ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی) 

استعاره ی مصرّحه: گل خوشبو (معشوق زیبا) / تناسب: گل، بوی، بهار، بلبل/ تشبیه: من (سعدی) به بلبل خوش گوی/ جناس لاحق: خوشبوی، خوشگوی/ ایهام: ١- فصل اوّل سال ٢- شکوفه. 

معنی: ای معشوق زیبا و بویای من، اگر هزاران سال بهار تجدید شود، دیگر کسی را مانند من خوش بیان و نغمه سرای نخواهی دید. 

بیت نهم 

سعدیا ، گر بوسه بر دستش نمی یاری نهاد 

چاره آن دانم که در پایش بمالی روی را 

٩. یارستن: توانستن. 

تناسب: دست، پا، روی. 

معنی: ای سعدی، اگر نمی توانی بر دستش بوسه زنی، چاره آن است که دست کم روی خویش را بر پایش بمالی.

با تشکر از دوست خوبم خانم پروین اختیار زاده .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

وزن : مفاعلن فعلاتن فعلاتن فع لن 

بیت اول 

کمانِ سخت که داد آن لطیف بازو را ؟ 

که تیرِ غمزه تمام است صیدِ آهو را

چه کسی به دستان ظریف یار ، کمان محکم و قوی برای صید آهو ( عاشق بیچاره و بی گناه ) داد ؟ نیازی به کمانِ سخت نیست زیرا غمزه هایِ تیرمانند او برای به دام انداختن عاشق کافی است . [ سخت = محکم / لطیف بازو = آنکه بازویی ظریف و زیبا دارد ]

 بیت دوم

هزار صیدِ دلت پیش تیر باز آید 

برین صفت که تو داری کمانِ ابرو را

با چنین شیوه ای که تو کمان کشیده ای . هزاران دل همانند صید جلوی تیرِ تو قرار می گیرد . [ در این بیت صید به دل و ابرو به کمان تشبیه شده است ]

بیت سوم

تو خود به جوشن و برگستوان نه محتاجی 

که روز معرکه بر خود زره کنی مو را

تو در روزِ جنگ به پوشش هایی نظیر جوشن و برگستوان نیازی نداری . زیرا گیسوان در هم تنیده ات همانند زره تو را از آسیب دشمن در امان می دارند . [ جوشن = زره و لباس جنگی / برگستوان = پوششی است که در روزِ جنگ می پوشیدند و بر اسب نیز برای حفظ جان آن می افکندند / معرکه = جنگ ]

بیت چهارم

دیار هند و اقالیم تُرک بسپارند 

چو چشم تُرک تو بینند و زلف هندو را

هندوان و ترکان اگر چشمانِ ترکانه و زیبا و گیسوان هندُوانه و سیاهت را ببینند . دیگر به زیبارویان ترکستان و هندوستان توجّهی نخواهند کرد . [ دیار = جمع دار به معنی خانه ها ، شهر ها / اقالیم = جمع اقلیم به معنی سرزمین ها / سپردن = واگذاشتن و رها کردن / ترک = در مصراع دوو به معنی زیبا و غارتگر / هندو = اهل هند و در اینجا به معنی سیاه ]

بیت پنجم

مغان که خدمتِ بت می کنند در فَرخار

ندیده اند مگر دلبران بت رو را

بت پرستانی که در شهر فَرخار ، کمر به خدمت بتان بسته اند و آنان را ستایش می کنند . بی تردید معشوقان بت روی را ندیده اند . وگرنه پرستش بتان را فرو نمی گذاشتند . [ مغان = پیشوایان و موبدان دین زردشتی ف و در اینجا به معنی مطلق کافران و بت پرستان است / فَرخار = نام شهری است در ترکستان منسوب به خوبان و صاحب حُسنان (لغت نامه) / مگر = همانا ، به درستی ]

 بیت ششم

حصار قلعۀ باغی به منجنیق مده

به بام قصر برافکن کمند گیسو را

برای محاصره کردن قلعۀ ستمگر به منجنیق نیازی نداری . گیسوان چون کمندت را به بامِ کاخ بیفکن و از آن بال برو و قلعه را بگشای . [ حصار دان = محاصره کردن / باغی = ظالم و ستمکار ، در این بیت «باغی» در معنای غیر منظورش بکار رفته است . / منجنیق = سنگ انداز ، فلاخن مانندی است بزرگ که بر سرِ چوبی تعبیه کنند و سنگ در آن کرده به طرف دشمن اندازند (لغت نامه) /

بیت هفتم 

مرا که عزلت عنقا گرفتمی همه عمر 

چنین اسیر گرفتی که باز تیهو را

مرا که در تمام عمر همانند سیمرغ گوشه نشینی اختیار کرده و از دام ها رَسته ام . چنان اسیر کردی که گویی عقابی تیهویی را به چنگال گرفته ای . [ عزلت = گوشه گیری / عنقا = شرح بیت 4 از غزل 1 / تیهو = پرنده ای است کوچک شبیه کبک / در این بیت «اسیر شدن من به دست تو» تشبیه شده به «اسیر شدن تیهو در چنگال باز» ]

 بیت هشتم

لبت بدیدم و لعلم بیوفتاد از چشم

سخن بگفتی و ، قیمت برفت لؤلو را

لبانِ سرخت را دیدم و لعل در نظرم بی اعتبار شد و سخن گفتی ، دندان های مرواید گونت نمایان شد و مروارید در برابر دندان های تو ارزش خود را از دست داد . [ لعل = سنگ قیمتی سرخ رنگ / قیمت = بها ، ارزش و اعتبار / لؤلو = مروارید ]

بیت نهم

بهای روی تو بازارِ ماه و خور بشکست 

چنانکه معجز موسی طلسم جادو را

تابش رویت درخشندگی ماه و خورشید را از رونق انداخت . همانگونه که معجزۀ حضرت موسی (ع) جادوی سامری را باطل کرد . [ بها = نور و درخشندگی / خور = خورشید / جادو = جادوگر / طلسم = عمل خارق العاده و نوشته ای برای پدید آوردن امور عجیب و عمل خارق عادت (فرهنگ معین ) ]

بیت دهم

به رنج بُردن بیهوده گنج نتوان بُرد 

که بخت راست فضیلت ، نه زور بازو را

با رنج بیهوده بردن نمی توان به گنج دست یافت . زیرا بخت و اقبال بر زورِ بازو برتری دارد . [ فضیلت = رجحان و برتری ]

 بیت یازدهم

به عشق روی نکو ، دل کسی دهد سعدی 

که احتمال کند خوی زشت نیکو را

پارادوکس: زشتِ نیکو (گرچه " نیکو " صفت و جانشین موصوف است ، ولی در ترکیب شاعرانهء سعدی نوعی پارادوکس هم هست .)

کنایه : دل دادن (عاشق شدن ) 

ای سعدی ، کسی بر روی زیبا عاشق می شود که تابِ تحمّلِ خویِ زشت زیبارویان را داشته باشد . [ احتمال کردن = تحمّل کردن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

وزن مفعول ُ مفاعیل ُ مفاعیل ُ فعولن 

بیت اول 

ساقی بده آن کوزۀ یاقوت روان را

یاقوت چه ارزد ؟ بده آن قوتِ روان را

ای ساقی ، کوزۀ شرابِ سرخ را که مانند یاقوتِ مذاب است ، بیاور و به من بده . یاقوت در برابر شراب چه ارزشی دارد ؟ آن شرابی را که غذای روح است به من بده .

 بیت دوم

اوّل ، پدرِ پیر خورَد رَطلِ دَمادَم

تا مدّعیان هیچ نگویند جوان را

ابتدا پدرِ پیر از آن پیالۀ بزرگ پی در پی می نوشد تا لاف زنان برای شراب نوشی به جوان خرده نگیرند . [ رطل = پیاله بزرگ شراب / مدعیان = جمع مدعی به معنی ادعا کننده و لاف زن و کسی که دعوی هنر و عشق کند ولی کم مایه و دروغگوست ]

بیت سوم

تا مست نباشی ، نبَری بارِ غمِ یار 

آری ، شتر مست کشد بار گران را

تا از عشق سرمست نباشی . توانِ حملِ غمِ یار را که به سانِ بار است . نخواهی داشت ، آری ، شتر هنگامی که مست باشد بارِ سنگین را به راحتی حمل می کند . [ مست = بیخویش و عاشق / شترِ مست = شتر به شهوت آمده و جفت خواه / بار گران = بارِ سنگین و بزرگ ]

 بیت چهارم

ای روی تو آرامِ دلِ خَلقِ جهانی 

بیرون تو شاید که نبینند جهان را

ای کسی که طلعتِ زیبای تو موجبِ آرامش دلِ مردمِ دنیاست . شایسته است که مردم جهان بدون وجودِ چهره ات دنیا را نبینند . یعنی دنیا بی روی تو ارزش دیدن ندارد . [ شاید = شایسته و سزاوار ]

 بیت پنجم

در صورت و معنی که تو داری ، چه توان گفت ؟ 

حُسنِ تو ز تحسین تو بسته ست زبان را

در باب زیبایی ظاهر و ژرفای باطن و سیرت تو چه می توان گفت ؟ براستی زیبایی تو زبان را از ستودنت ناتوان کرده است ، یعنی زبان قادر به وصفِ تو نیست . [ صورت و معنی = ظاهر و باطن ، صورت و سیرت / حسن = جمال و زیبایی ]

بیت ششم 

آنک عسل اندوخته دارد مگس نَحل

شهد لب شیرین تو زنبورِ میان را

زنبور عسل که شایسته ترین موجود در تولید شهد است . در برابر شیرینی لبان تو عسلی به کمر دوخته و برای خدمت به آنها کمر بسته است . یعنی لبانت از شهد شیرین تر است . [ مگسِ نحل = مگس انگبین ، زنبور عسل / شهد = عسل و شیرینی / زنبور میان را = میان و کمر زنبور را / عسلی = پارچۀ زردی که یهودیان به جهت امتیاز از فِرق دیگر بر دوش اندازند و این لفظ عربی الاصل است و آن را لباس عسلی و جامۀ عسلی هم گویند ]

 بیت هفتم

زِاین دست که دیدار تو دل می بَرد از دست 

ترسم نبَرم عاقبت از دستِ تو جان را

اینگونه که چهرۀ تو آدمی را شیفته و بی قرار می کند . بیم آن می رود که سرانجام نتوانم از دست تو جان سالم بدر برم . [ زین دست = بدین منوال ، این چنین / دیدار = چهره و صورت / ترسیدن = بیم داشتن و مطمئن بودن ]

 بیت هشتم

یا تیرِ هلاکم بزنی بر دلِ مجروح 

یا جان بدهم تا بدهی تیرِ امان را

بنابراین یا با تیری که موجب هلاک است ، دلِ خسته ام را آماج قرار می دهی و هلاکم می کنی یا جان می دهم تا تیر امان از تو دریافت کنم . [ تیر هلاک = تیری که سبب هلاکت نابودی گردد ، تیر خلاص / جان دادن = مردن / تیر امان = سلاطین چون کسی را امان دهند و خواهند که مزاحمتی از لشکریان به او نرسد ، تیری که نام پادشاه بر آن نقش کرده باشد . از جعبه خاص به او دهند و این نشان امان باشد . ( لغت نامه ) ]

بیت نهم

و آنگه که به تیرم زنی ، اوّل خبرم ده

تا پیشترت بوسه دهم دست و کمان را

و آنگاه که خواستی مرا با تیر بزنی از این امر آگاهم کن تا پیش از زدن ، دست و کمان تو را به شکرانه توجه به من بوسه دهم .

بیت دهم

سعدی ز فراق تو نه آن رنج کشیده ست 

کز شادی وصلِ تو فرامش کند آن را

سعدی از دردِ دوری تو آنچنان متحمّلِ رنج و سختی شده است که حتّی شادی وصل تو نمی تواند آن را از خاطر وی بزداید .

بیت یازدهم

ور نیز جراحت به دوا بازِ هم آید 

از جایِ جراحت نتَوان بُرد نشان را

واج آرایی : تکرار حرف " ج " 

تناسب : جراحت ، دوا

و اگر هم زخم به کمکِ دارو التیام یابد . از محلِ زخم نمی توان نشان آن را زایل ساخت . یعنی همیشه اثر داغِ عشق تو بر هستی ما باقی خواهد ماند . [ ور نیز = بعد از این ، همچنین / بازِ هم آمدن = به هم آمدن ، التیام یافتن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

جهن یزداد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۱ - درمدح فخر الدوله ابو المظفر احمد بن محمد والی چغانیان و توصیف شعر گوید:

روزی ذرخش تیغ تو بر آتش اوفتاد
آتش ز بیم   تیغ  تو در سنگ شد نهان

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

وزن فعلاتن فعلاتن فعلاتن فع لن

بیت اول

چه کند بنده که گردن ننهد فرمان را ؟

چه کند گوی که عاجز نشود چوگان را ؟

بنده جز تسلیم شدن در برابر معشوق چاره ای نمی شناسد . همچنان که گوی جز تن دادن به ضربه های چوگان راهی ندارد . [ گوی = توپ و گلوله ای چوبین که در بازی چوگان از آن استفاده می شود / چوگان = چوبی با دستۀ راست و باریک و سرِ کج که با آن در چوگان بازی گوی را می زنند ]

بیت دوم

سروِ بالایِ کمان ابرو اگر تیر زند 

عاشق آن است که بر دیده نهد پیکان را

هر گاه معشوق بلند بالای ابرو کمانی ، تیر به سوی عاشق روانه سازد . این عاشق است که چشمان خویش را آماجگاه تیرِ او می سازد و شاکر است . [ بالا = قد و قامت ]

بیت سوم

دستِ من گیر که بیچارگی از حد بگُذشت

سرِ من دار که در پای تو ریزم جان را

به خاطر اینکه عجز و ناتوانی و درماندگی من از حدّ توان گذشته است ، مرا یاری کن و برای اینکه بتوانم جانم را نثارِ گام هایت نمایم ، عنایت و محبتت را از من دریغ مدار .

 بیت چهارم

کاشکی پرده برافتادی از آن مَنظرِ حُسن

تا همه خلق ببینند نگارستان را

ای کاش روی بند از آن چهرۀ زیبایت برمی افتاد تا تمامِ مردم در آن سویِ نقابت ، رخسار پُر نقش و نگار و زیبای تو را مشاهده می کردند . [ منظرِ حُسن = نظرگاه و چهره و صورت زیبا / نگارستان = محل پر نقش و نگار ]

 بیت پنجم

همه را دیده در اوصافِ تو حیران ماندی 

تا دگر عیب نگویند منِ حیران را

و با مشاهدۀ رخسارت ، چشم همگان به تماشای ویژگی های تو متحیّر می ماند تا دیگر عیبِ منِ واله و حیران را به زبان نیاورند و ملامت نکنند . [ همه را دیده = دیدۀ همگان / اوصاف = ویژگی ها ، صفت ها / منِ حیران را عیب = عیب منِ حیران ]

 بیت ششم

لیکن آن نقش که در روی تو ، من می بینم

همه را دیده نباشد که ببینند آن را

امّا نه ، آن نشانی که من در چهرۀ تو می بینم ، دیگران قادر به دیدن آن نیستند . یعنی بصیرتِ دیدن آن نقش را ندارند . [ لیکن = امّا ، ولی ، با این همه ، در تداول فارسی به صورت لیک هم بکار رفته است / نقش = نشان و اثر ، عکس و تصویر ]

بیت هفتم

چشمِ گریانِ مرا حال بگفتم به طبیب 

گفت : یک بار ببوس آن دهنِ خندان را

حالِ چشمِ گریان خویش را با طبیب در میان نهادم ، گفت : برای درمان یک بار دهانِ خندانِ معشوق را ببوس .

گفتم : آیا که در این درد بخواهم مُردن ؟

که محال است که حاصل کنم این درمان را

گفتم آیا منظورت این است که در این درد جان خواهم داد ؟ زیرا دست یابی به این شیوه درمان ، یعنی یک بار بوسیدن لبِ یار ممکن نیست . [ که = در مصراع دوم به معنی زیرا که / درد = احساس نیاز و تمنّای شدید برای رسیدن به معشوق ]

بیت نهم

پنجه با ساعد سیمین نه به عقل افکندم 

غایت جهل بُوَد مشت زدن سِندان را

زورآزمایی من با بازوی نقره گون او خردمندانه نبود ، چرا که مشت بر سندان کوفتن نهایت نادانی است . [ ساعد = بازو ، در استعمال فارسیان مابین کفِ دست و آرنج را گویند . ( لغت نامه ) / غایت = نهایت / سندان = آهنی ضخیم که فلزات و جز آن را بر آن نهند و با پتک کوبند ]

 بیت دهم

سعدی از سرزنشِ خَلق نترسد ، هیهات

غرقه در نیل چه اندیشه کند باران را ؟

دور باد از من که از ملامت های مردم بیمی به خود راه دهم ، زیرا حال من حال کسی است که در رود نیل غرقه گشته است و ریزش باران بر وی اثری ندارد . [ هیهات = چه دور است ، فارسیان در مقامِ تحسّر و تأسف بکار می برند ، افسوس / اندیشه کردن = ترسیدن و بیم داشتن ، غمگین بودن ]

 بیت یازدهم

سَر بِنِه گر سر میدان ارادت داری

ناگزیر است که گویی بُوَد این میدان را

اگر اندیشه ورود به میدان عشق را در سر می پرورانی ، تسلیم باش ، زیرا در میدان عشق و ارادت باید سَری برای فدا شدن داشته باشی . [ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص / گوی = بیت 1 از غزل 17 ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن

بیت اول

تا بُوَد بارِ غمت بر دلِ بی هوش ، مرا 

سوزِ عشقت نَنِشاند ز جگر ، جوش ، مرا

تا غم تو به سان باری بر دل بی قرار و شیفتۀ من سنگینی می کند ، سوزِ عشق تو جگر مرا از جوش نمی اندازد . [ هوش = خرد ، آگاهی ، روح / بی هوش = از خود بی خود ، دیوانه ، مدهوش (لغت نامه) / در این بیت غم به بار تشبیه شده است ]

 بیت دوم

نگذرد یادِ گل و سنبلم اندر خاطر 

تا به خاطر بُوَد آن زلف و بُناگوش ، مرا

تا زمانی که تصویری از آن زلف و بناگوش در ذهنم باقی است ، به یادِ گل و سنبل نمی افتم . [ گل = گل سرخ / سنبل = در لغت به معنی خوشۀ جو ، گندم و مانند آ ن است ، و نیز نام گیاهی است از تیرۀ سوسنی ها با جام و کاسۀ رنگین و دارای گل های بنفش خوشه ای . چون زود گل می دهد و گلش زیبا ، خوش رنگ و خوشبوست ، مرد توجه است و جزو گیاهان مرغوب زینتی است . برگ های سنبل دراز و نوک تیز است و گل های آن به شکل خوشه های بلند ، به هم فشرده ، معطر و به رنگ های قرمز ، آبی ، ارغوانی ، سفید و زرد است . شاعران زلف معشوق را به سنبل و خطّ یار را به سنبلِ تر تشبیه کرده اند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / خاطر = فکر و اندیشه ، دل / بناگوش = نرمه و پسِ گوش عذار و صورت ]

 بیت سوم

شربتی تلخ تر از زهرِ فراقت باید 

تا کند لذّتِ وصلِ تو فراموش ، مرا

برای آنکه بتوانم لذّتِ وصلِ تو را از خاطرم ببرم ، نوشیدنی ای تلخ تر از فراقِ چون زهرت باید به کام رسد . یعنی زهرِ فراقت موجب نمی شود که تو را فراموش کنم . [ شربت = در عربی به معنی مقداری از نوشیدنی که به یک بار نوشیده شود ، و در زبان فارسی به معنی آب میوه و عصارۀ آنکه با قند ، شکر یا عسل پخته و قوام آورده باشند / فراموش کند = از یاد ببرد ، از خاطر بزداید / در این بیت فراق به زهر تشبیه شده است ]

 بیت چهارم

هر شبم با غمِ هجرانِ تو سر بر بالین 

روزی ار با تو نشد دست در آغوش ، مرا

اگر هیچ روزی نتوانم تو را در آغوش گیرم ، مانعی ندارد . زیرا شب ها با غم تو سر بر بالین می نهم . [

 بیت پنجم

بی دهانِ تو اگر صَد قَدَحِ نوش دهند 

به دهانِ تو که زهر آید از آن نوش ، مرا

بی دهان تو که سرچشمۀ نوش است ، اگر صد کاسۀ عسل به من بدهند . سوگند به دهانت که آن عسل ها که آن عسل ها در نظرِ من زهری کشنده خواهد بود . [ قدح = جام و پیالۀ شراب / نوش = شهد و عسل ،، هر چیز شیرین / به دهان تو = قسم به دهان تو ]

بیت ششم

سعدی اندر کفِ جلّاد غمت می گوید : 

بنده ام بنده ، به کُشتن ده و مفروش مرا

سعدی که در دستِ جلادِ غم تو اسیر است ، می گوید : من بندۀ توام . بنده ات را بکش . اما او را به دیگری مفروش . [ در این بیت غم به جلاد تشبیه شده است ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

بیت اول

برخیز تا یک سو نهیم این دلقِ ازرق فام را 

بر باد قلّاشی دهیم این شرکِ تقوا نام را

بیا تا این جامۀ پشمین تیره را به کناری نهیم و ترکِ درویشیِ مزوّرانه کنیم و دو گرایی و کفراندیشی را که بر آن نامِ پرهیز نهاده ایم ، با خراباتی گری به باد دهیم . [ دلق = لباس ژنده ای که درویشان به تن کنند / ازرق فام = کبود رنگ / قلّاشی = خراباتی و می پرستی / شرک تقوانام = تقوای ریایی و ظاهری ]

 بیت دوم

هر ساعت از نو قبله ای با بت پرستی می رود 

توحید بر ما عرضه کن تا بشکنیم اصنام را

هر لحظه با بت پرستی قبلۀ تازه ای برمی گزینیم و بدین سان روزگار می گذرانیم ، یکتا پرستی را بر ما عرضه دار تا بت ها را در هم شکنیم . [ ساعت = لحظه / اصنام = جمع صنم به معنی بت ها ]

بیت سوم

مِی با جوانان خوردنم باری ، تمنّا می کند 

تا کودکان در پی فتند این پیرِ دُردآشام را

آرزویم این است که یک بار با جوانان شراب بنوشم و مست گردم تا کودکان این پیر عاشق پیشۀ لای خوار را در کوی و برزن دنبال کنند و سنگ زنان ملامت نمایند . [ دُرد = گل و لای ته شراب که شراب خواران کم بضاعت به بهای کم می نوشند و مستی آن بیشتر است . / پیرِ دُردآشام = پیر عاشق پیشۀ مست ]

 بیت چهارم

از مایۀ بیچارگی قِطمیر مردم می شود 

ماخولیای مهتری سگ می کند بَلعام را

در اثر نیازمندی و اظهار کوچکی ، سگِ اصحابِ کهف انسان می شود و بر عکس ، سودای سروری ، بلعام را به سگ تبدیل می کند . [ قطمیر = نام سگ اصحاب کهف / ماخولیا = به معنی مالیخولیاست که خلل و کوفت دماغی و سودا و خیال خام باشد (لغت نامه) / بلعام = بلعم پسر باعور ( به قصص قرآن سورآبادی ، ص 90 و 91 رجوع شود ) ]

 بیت پنجم

زِاین تنگنایِ خلوتم خاطر به صحرا می کشد 

کز بوستان بادِ سحر خوش می دهد پیغام را

ذهن و ضمیرم از این حصار تنهایی ، به دلیل دریافت پیام بوستان از باد صبحگاهی ، یعنی استشمام بوی خوش ریاحین به گشت و گذار در باغ و صحرا تمایل یافته است . [ بادِ سحر = بادِ صبا ]

 بیت ششم

غافل مباش ار عاقلی ، دریاب اگر صاحب دلی 

باشد که نتوان یافتن دیگر چنین ایّام را

اگر خردمندی ، این روزگار و طبیعت با طراوت را دریاب و از آن غافل مشو ، شاید که دیگر مجالی برای درک چنین روزهایی نیابی . [ صاحب دل = آگاه و روشن ضمیر ، عارف / باشد که = همانا که ، به درستی که ، شاید که ]جایی که سروِ بوستان با پای چوبین می چمد / ما نیز در رقص آوریم آن سروِ سیم اندام را

بیت هفتم 

جایی که سرو بوستان با پای چوبین می چمد

ما نیز در رقص آوریم آن سرو سیم اندام را

واج آرایی : تکرار موزون واج های " س و چ " در فواصل معین 

معنی : در جایی که سرو بوستانی با آن پای چوبین به شوق آمده و به این سوی و آن سو می خرامد ، ما نیز معشوق سیمین تن خویش را به حرکات شوق انگیز و پای کوبی وامی داریم . [ چمیدن = خرامیدن و با ناز راه رفتن ]

 بیت هشتم

دلبندم آن پیمان گُسِل ، منظورِ چشم ، آرامِ دل 

نی نی ، دلآرامش مخوان کز دل ببُرد آرام را

به آن یار بی وفای پیمان شکن که چشم و دل من به دنبال اوست ، عشق می ورزم و او را موجب آرامش دل می دانم . نه نه ، او را دلآرام مخوان ، زیرا آرامش را از دل زایل کرده است . [ دلبند = اسیر کننده دل / پیمان گسل = پیمان شکن ]

بیت نهم

دنیا و دین و صبر و عقل از من برفت اندر غَمش 

جایی که سلطان خیمه زد ، غوغا نمانَد عام را

در اندوه او دین و دنیا و خرد و شکیبایی را از دست دادم . آری ، جایی که پادشاه سراپرده زند ، دیگر برای عوام و هیاهوی آنان جایی باقی نمی ماند و باید آنجا را ترک کنند . ( غم عشق او سلطانی است که جایی برای دین و دنیا و صبر و عقل باقی نمی گذارد ) [ غوغا = بانگ و فریاد / عام = مردم جاهل و بی سواد ]

 بیت دهم

باران اشکم می رود ، وز ابرم آتش می جهد

با پختگان گوی این سخن ، سوزش نباشد خام را

اشکم بسان باران جاری است و از وجودم که مانند ابری است ، غم و اندوه برون می جهد . این حال را فقط می توان با پختگان مجرّب در میان نهاد نه با خامان بی تجربه ای که این سوز را درنمی یابند . ( خام بدم پخته شدم سوختم ) [ خام = ناپخته ، بی تجربه / در این بیت اشک به باران تشبیه شده ]

بیت یازدهم

سعدی ملامت نَشنَود ، ور جان در این سَر می رود

صوفی ، گران جانی ببَر ، ساقی بیاور جام را

معنی بیت : سعدی حتی اگر در این راه جان ببازد ، سخن ملامتگران را گوش نمی کند . بنابراین به صوفی بگو که تندخویی و مزاحمت را به کناری نهد و از ساقی بخواه که جام شراب را بیاورد .

[ :صوفی  شرح بیت 6 غزل 14" / گران جانی : ملامت و بد خویی ]

صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )

مراد از صوفیان ، واصلان و کاملانند که در کلام مجید عبارت از ایشان به مقربان و سابقان کند . نه جماعتی که به مجردِ رسمی و مطلقِ اسمی از دیگران متمیّز و مخصوص باشند . چه هر که به درجۀ مقرّبانِ حضرت جلال و سابقان صفِ کمال رسید ، اکابر طریقت و ارباب حقیقت او را صوفی خوانند . خواه مترسّم بود به رسمِ صوفیه و خواه نه . و مشهور و معروف در میان مردم آن است که اسمِ صوفی بر کسی اطلاق کنند که مترسّم بود به رسمِ صوفیان ، و متلبّس به زیّ ایشان اگر اهلِ حقیقت بود و اگر نبود . ( مصباح الهدایه ، ج 4 ، به نقل از شرح اصطلاحات تصوّف )

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

بیت اول 

امشب سبکتر می زنند این طبلِ بی هنگام را 

یا وقتِ بیداری غلط بوده ست مرغ بام را ؟

امشب این طبلِ نا به هنگام را تندتر می نوازند یا خروس در تشخیص وقت دچار خطا شده است ؟ [ سبکتر زدن = شتابان و زودتر زدن ( لغت نامه ) / بام = صبح ، بامداد ]

بیت دوم

یک لحظه بود این یا شبی کز عمرِ ما تاراج شد ؟

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

این بخش از عُمر که به غارت رفت ، لحظه ای بود یا شبی که ما لب بر لب معشوق نهادیم و مجال برگرفتن کام نیافتیم ؟ ( هر چه بود شبی کوتاه و زودگذر بود ) . [ تاراج شدن = به غارت رفتن / همچنان = هنوز ، سعدی در اینجا شبِ وصل را که بسیار زود گذر است ، توصیف می کند / کام = مراد ، آرزو ]

 بیت سوم

هم تازه رویم هم خجل ، هم شادمان هم تنگدل 

از عهده بیرون آمدن نتوانم این اِنعام را

هم گشاده روی و هم شرمسارم ، هم خوش دل و هم اندوهگین ، و به دلیل این تناقض عاشقانه نمی توانم از عهدۀ این همه لطف و بخشش بدر آیم . [ تازه رو = خوش رو و گشاده رو / از عهده چیزی بیرون آمدن = تاوان دادن ، کاری را بر حسب دلخواه انجام دادن ، بر انجام دادن کاری توانا شدن / انعام = نعمت دادن ]

 بیت چهارم

گر پای بر فرقم نهی ، تشریفِ قربت می دهی 

جز سَر نمی دانم نهادن عذرِ این اقدام را

اگر گام هایت را بر سرم نهی ، با این کار به من شرافت و افتخار خواهی بخشید و من برای تلافی و عذر خواهی از این لطف جز سر نهادن به پایت کاری نمی توانم کرد . [ تشریف = در زبان فارسی به معنی خلعت است که امرا و سلاطین به کسی دهند برای بزرگ گردانیدن او ( لغت نامه ) / تشریف دادن = مشرف کردن ، افتخار دادن ، تعبیری برای رفتن بزرگتر به خانه کهتر ( فرهنگ نامه شعری ) / دانستن = توانستن / اقدام = جمع قدم به معنی گام ها ]

 بیت پنجم

چون بختِ نیک انجام را با ما به کلّی صلح شد

بگذار تا جان می دهد بَدگویِ بَدفرجام را

از آنجا که بختِ خوش پایان ، با ما یکسره از درِ صلح درآمده است . بگذار بدگویِ بدسرانجام در این درد بمیرد .

بیت ششم

سعدی عَلَم شد در جهان ، صوفی و عامی گو بدان 

ما بت پرستی می کنیم آنگه چنین اَصنام را

سعدی انگشت نمای جهانیان شد . بگذار صوفی و مردم عوام بدانند که او بت پرست است و چنین بت هایی را می پرستد . [ علم شدن = مشهور و معروف شدن ، انگشت نما گشتن / عامی = جاهل و بی سواد (لغت نامه) / اصنام = جمع صنم به معنی بتها ]

صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )

مراد از صوفیان ، واصلان و کاملانند که در کلام مجید عبارت از ایشان به مقربان و سابقان کند . نه جماعتی که به مجردِ رسمی و مطلقِ اسمی از دیگران متمیّز و مخصوص باشند . چه هر که به درجۀ مقرّبانِ حضرت جلال و سابقان صفِ کمال رسید ، اکابر طریقت و ارباب حقیقت او را صوفی خوانند . خواه مترسّم بود به رسمِ صوفیه و خواه نه . و مشهور و معروف در میان مردم آن است که اسمِ صوفی بر کسی اطلاق کنند که مترسّم بود به رسمِ صوفیان ، و متلبّس به زیّ ایشان اگر اهلِ حقیقت بود و اگر نبود . ( مصباح الهدایه ، ج 4 ، به نقل از شرح اصطلاحات تصوّف )

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲:

وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن

بیت اول 

دوست می دارم من این نالیدن دلسوز را

تا به هر نوعی که باشد ، بگذرانم روز را

برای اینکه به هر کیفیتی روزگار جدایی را سپری کنم . به این ناله های سینه سوز و حزین دل خوش کرده ام .

بیت دوم

شب همه شب انتظارِ صبح رویی می رود

کآن صباحت نیست این صبحِ جهان افروز را

پس از سپری شدن روز ، انتظار محبوبی را که رویش به سانِ صبح ، روشن و درخشان است می کشم . زیرا صبحِ طبیعت ، یعنی خورشید صبحگاهی که جان را بر می افروزد و روشن می کند به زیبایی روی معشوق نیست . [ شب همه شب = سراسر شب ، هر شب / صباحت = جمال و زیبایی / در این بیت روی به صبح تشبیه شده است ]

 بیت سوم

وه که گر من باز بینم چهرِ مهرافزای او

تا قیامت شُکر گویم طالعِ پیروز را

چه زیباست اگر رویِ با محبّتِ او را ببینم . زیرا در آن صورت تا قیامت از بختِ پیروز خود سپاسگزار خواهم بود . [ وه = کلمه ای است که برای تحسین و شگفتی بکار می رود ، خوشا ، نیکا / مهرافزا = افزاینده مهر و محبت / طالع = در لغت به معنی طلوع کننده ، اما در اصطلاح نجوم جزوی است از منطقةالبروج که در وقتِ مفروض در افق شرقی باشد . اگر آن وقت ، زمانِ ولادت شخصی بود ، آن را طالع مولود یا طالع آن شخص گویند ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) ، بخت و اقبال ]

بیت چهارم

گر من از سنگِ ملامت روی برپیچم ، زَنَم

جان سپر کردند مردان ناوکِ دل دوز را

اگر من از ملامت که مثلِ سنگ به سویم پرتاب می شود ، روی برگردانم . مرد نیستم . زیرا مردان در برابر تیر دل خراش ، جان خویش سپر می کنند . خلاصه کلام : مردان که از جان خود می گذرند ، من چرا از ملامت روی بگردانم . [ ناوک = تیر کوچک / دل دوز = آنچه موجب آزار و رنج دل گردد ، دل خراش / ملامت به سنگ تشبیه شده است ]

 بیت پنجم

کام جویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست

بر زمستان صبر باید طالبِ نوروز را

آنان که در طلبِ آرزوی خویشند ، جز تحمّلِ ناکامی چاره ندارند . همانطور که طالبانِ نوروز ناگزیر باید در برابر سختی های زمستان شکیبایی پیش گیرند . [ کام جویان = جویندگان کام و مراد ]

 بیت ششم

عاقلانِ خوشه چین از سرّ لیلی غافلند 

این کرامت نیست جز مجنونِ خرمن سوز را

خوشه چینان حسابگر و عاقل به دلیل توجّه به تمتّعِ آنی و مادّی خویش از آنچه در لیلی نهفته

بی خبرند . این کارِ شگفت و بزرگ و تن به سختی دادن ، جز از مجنونِ خرمن سوخته و هستی بر باد داده برنمی آید . [ خوشه چین = درویش و فقیری را گویند که بعد از درو و جمع آوری محصول ، خوشه های باقی مانده را برای خود جمع می کند / کرامت = در لغت به معنی بزرگواری و بخشندگی است و در اصطلاح صوفیان ، امر خارق العاده ای که به سبب عنایت خداوندی از سوی صوفیِ کامل و واصل صادر می شود . مثل اِخبار از معقّبات و اِشراف بر ضمایر و شفای بیماران و رام کردن درندگان و نظایر اینها ]

 بیت هفتم

عاشقانِ دین و دنیاباز را خاصیّتی است

کآن نباشد زاهدانِ مال و جاه اندوز را

عاشقانی که دین و دنیای خود را در راهِ عشق می بازند . سِرشت و خصوصیّتی دارند که آن را نمی توان نزدِ زاهدان مال و جاه اندوز یافت . [ دین و دنیاباز = آنکه دین و دنیا را می بازد و از دست می دهد / خاصیّت = طبیعت و خوی / زاهدان = جمع زاهد به معنی پارسایان و بی میلان به دنیا ]

بیت هشتم

دیگران را در کمند آور ، که ما خود بنده ایم 

ریسمان در پای ، حاجت نیست دست آموز را

ای معشوق ، با کمند صیدِ خود ، دیگری را صید کن زیرا ما خود اسیر و بندۀ توایم . مرغ رام شده به بند و دام نیازی ندارد . [ دست آموز = پرورش یافته و مأنوس ، رام ]

 بیت نهم

سعدیا ، دی رفت و فردا همچنان موجود نیست

در میانِ این و آن فرصت شمار امروز را

ای سعدی ، دیروز سپری شد و فردا نیز وجود ندارد . پس در میان دیروز سپری شده و فردایِ نیامده ، امروز را غنیمت شمار و از آن بهره برگیر . [ دی = دیروز / همچنان = همانا ، هنوز ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

دکتر صحافیان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۰:

معشوق از دیار عاشقان رفت و هیچ یادی از هم پیاله و رفیق سفرش نکرد‌.
۲- یا اقبال من جوانمردی را رها کرده و یا او به شاهراه طریقت وفا قدم نمی‌گذارد.
۳-در فراق با خود گفتم، با گریه‌ام دلش مهربان خواهد شد، افسوس که در دل سنگین و سختش اثر نکرد( خانلری: در نقش سنگ قطره باران اثر نکرد)
۴- بی‌وفایی و گستاخی نکن! پرنده دلم همچنان در اندیشه به دام افتادن است( خانلری: دل را اگر چه بال و پر از غم شکسته شد)
۵-هر آنکه چهره‌ات را دید بر چشمان من بوسه زد! آری چشمم بدون نظر(ایهام: چشمداشت) و توجه از آن‌سو کاری نمی‌کند.
۶- در طریق بی‌پایان عشق( که مقصد وجود ندارد و تنها مسیری سازنده دارد) استوارم، چون شمع جانم را فدایش خواهم کرد! ولی او حتی مانند باد هم از ما عبور نکرد.
نکات: - تکرار بیت ۵ غزل قبلی
-۳ غزل گلایه‌ای پشت سرهم و ابراز شوق به کارهایی که معشوق از روی بی اعتنایی و رهایی مطلق نکرده است.

دکتر مهدی صحافیان
آرامش و پرواز روح

پیوند به وبگاه بیرونی 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن 

بیت اول 

وقت طَرَب خوش یافتم آن دلبرِ طنّاز را 

ساقی بیار آن جامِ می ، مطرب بزن آن ساز را

در هنگام طرب و شادمانی به آن دلبر عشوه گر رسیدم . ای ساقی ، به شکرانۀ این شادی جام شراب بیآور و ای مطرب ، ساز خویش را بنواز . [ طرب = عیش و شادی / خوش = زیبا و دلپسند ، شاد و مسرور / طنّاز = بسیار افسونگر ، ناز کننده و خوش خرام / مطرب = به طرب آرنده ، نوازنده و رامشگر / زدن = نواختن ]

بیت دوم

امشب که بزمِ عارفان از شمعِ رویت روشن است  آهسته تا نَبوَد خبر رندان شاهد باز را

امشب که محفلِ خداجویان از پرتوِ روی چون شمعت روشن است . آرام و ساکت باش تا بی پروایانِ معشوقه باز و ظاهر پرست از وجودت آگاه نگردند . [ عارفان = دانایان ، شناسندگان / آهسته = آرام و ساکت باش / شاهد باز = معشوقه باز / در این بیت چهره به شمع تشبیه شده است ]

رِندان = جمع رند به معنای زیرک ، لاابالی ، بی قید به آداب و رسوم عمومی و اجتماعی است . کسی که بی توجه به جَوّ و محیط حداکثر بهره را از حیاتِ گذرا برگیرد . کسی که ظاهرش در ملامت و باطنش در سلامت باشد ، مقابل عارف .

در متون فارسی ( جز در شعر عاشقانه – عارفانه ) چهره ای بسیار منفی از رِند ترسیم شده است . رِند ، بی سر و پایِ شهوت پرست ، هوس بازِ هرزه گردِ بی نماز ، مِی خوارۀ بی قید و لاابالی پشت پا به حیا و آبرو زده ای است که شب و روز در بندِ شهوت است و در خوابِ غفلت .

رند ، در تاریخ بیهقی برابر است با لات و رندان ، ارازل و اوباش و قلندرانی هستند که با چند سکه می توان آنها را به هر کاری واداشت و در بوستان و گلستانِ سعدی نیز « رند » همین چهره منفی را دارد . اما « رند » در غزلهای سعدی چهره ای دیگر دارد و همان عاشق و مستی است که با پارسایی و نام و ننگر وداع گفته است . کم و بیش همان رِندی که در شعر سنایی و عطار دیده می شود .

در شعر عافانه – عاشقانه « رند » ، رفته رفته به صورت شخصیّتی دلخواه درآمد و مِی خوارگی و لاابالی گری او ، مظهرِ وارستگی و سرمستی و رهایی از تعلّقات شد . کسی شد که شرابِ نیستی می دهد و نقدِ هستی می ستاند و از کثرات و صفاتِ مادّی گذشته و همه را محو و نابود کرده است و به هیچ قیدی وابسته نیست به جز الله و از شیخی و مریدی بیزار است .

بیت سوم

دوش ای پسر ، مِی خورده ای ، چشمت گواهی می دهد باری ، حریفی جو که او مستور دارد راز را

ای جوان زیبا روی ، دیشب شراب خورده ای و این از چشمانت پیداست . پس به دنبال یاری باش که رازِ می گساریت را پوشیده دارد . [ دوش = دیشب / باری = به هر حال ، خلاصه / حریف = یار یکدل و یکرنگ ، دوست هم پیاله و باده نوش

بیت چهارم

روی خوش و آوازِ خوش دارند هر یک لذّتی 

بنگر که لذّت چون بُوَد محبوب خوش آواز را

چهرۀ زیبا و نوای دلنشین ، هر کدام لذّتی می بخشند ، ببین که معشوقۀ زیبا و خوش آواز که زیبایی روی و صدا را یک جا دارد ، چه لذّتی دارد . [ خوش = زیبا و دلپسند ]

بیت پنجم

چشمان تُرک و ابروان ، جان را به ناوک می زنند 

یارب ، که داده ست این کمان آن ترکِ تیرانداز را

خدایا چه کسی آن کمان ، یعنی ابروان را در اختیار آن ترک تیرانداز قرار داده است ؟ یعنی خدایا ، چه کسی آن ابروان را بر فرازِ آن چشمان ترکانه نهاده است . [ ترک = در ادبیات فارسی مظهر زیبایی و غارتگری است / ناوک = تیر کوچک / در این بیت چشمان به ترکِ تیرانداز و ابروان به کمان تشبیه شده است ]

بیت ششم

شور غم عشقش چنین حیف است پنهان داشتن

در گوشِ نی رمزی بگو تا بر کشد آواز را

دریغ است چنین شور و هیجانی را که غم عشق او به وجود می آورد ، نهان کنیم . همچنانکه نی نمی تواند اشارتی را که نی نواز به گوشش می گوید پنهان دارد و آن را به آواز بلند بازگو می کند . غم عشق هم که به گوش عاشق گفته شده ، پنهان نمی ماند . [ شور = وجد و هیجان ، غوغا / رمز = سِر و راز ، اشاره کردن با لب و چشم و ابرو / حِیف = در تداول عامه کلمه ای است برای نشان دان تحسّر و تأسف ، دریغا ، افسوس . و به فتح اول ( حَیف ) به معنی ظلم و ستم ]

بیت هفتم

شیراز پر غوغا شده ست از فتنۀ چشمِ خوشت

ترسم که آشوبِ خوشت بر هم زند شیراز را

شهر شیراز بر اثر فتنه گری های چشمِ زیبایت پر از هیاهو و غوغا شده است و بسیاری از مردم مفتونِ چشمان تو گشته اند . بی تردید این شور و غوغای دلنشینت شیراز را دچار آشفتگی خواهد ساخت . [ فتنه = آشوب و غوغا / ترسیدن = مطمئن بودن ، بیم داشات / آشوب خوش = فتنه و غوغای خوش و زیبا که منظور فتنۀ چشمان خوش در مصراع او است / در این بیت چشم به فتنه تشبیه شده است ]

بیت هشتم

من مرغکی پر بسته ام ، زآن در قفس بنشسته ام 

گر زآنکه بشکستی قفس ، بنمودمی پرواز را

من مرغی پَر بسته ام و بیدین سبب در کُنجِ قفس اسیر مانده ام . اگر قفس می شکست ، قدرت پرواز خویش را به نمایش می گذاشتم . [ مرغ = پرنده / گر زآنکه = اگر چنانکه / نمودن = نشان دادن / شاعر به مرغِ پَر بسته تشبیه شده است ]

بیت نهم

سعدی تو مرغِ زیرکی ، خوبت به دام آورده ام / مشکل به دست آرد کسی مانند تو شه باز را

ای سعدی ، تو مرغ دانا هستی ، خوب به دامت انداختم . بی تردید شه بازی چون تو راحت به دامِ کسی نمی افتد . [ شه باز = باز سپید و بزرگ / سعدی به مرغ زیرک و شه باز تشبیه شده است ]منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

الهه در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۴۳ در پاسخ به بابك دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

با سلام دوست عزیز،اگر در باب تفسیر اشعار خواجه هایی مانند حافظ ،مولانا،سعدی و... و یا هر کتاب موثق دیگری که طریق حقیقت جهت آگاهی در آن باشد کتابی را توصیه میکنید اینجا این درخواست رو ازتون میکنم که معرفی فرمایید با تشکر🙏💫

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

 

وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن .

بیت اول

با جوانی سرخوش است این پیر بی تدبیر را

جهل باشد با جوانان پنجه کردن پیر را

این پیر که عافیت نگری را فرو گذاشته ، با جوانی سرخوش و شادمان است . گرچه زورآوری پیران با جوانان نادانی است . [ بی تدبیر = آنکه پایان کار را نبیند / سرخوش = کسی که از نشئۀ شراب خوشحال باشد . در سراج نوشته که مستی چند مرتبه دارد . اول سرخوش ، بعد از آن تردِماغ ، بعد از آن سیه مست و بعد از آن خراب .( لغت نامه ) ]

بیت دوم

من که با مویی به قوّت برنیابم ، ای عجب 

با یکی افتاده ام کاو بگسَلد زنجیر را

من که از لحاظِ نیرو از عهدۀ مویی برنمی آیم . شگفتا که با کسی درافتاده ام که زنجیر را پاره می کند . [ افتادن = گرفتار و اسیر شدن / گسلیدن = پاره کردن ، گسیختن ]

بیت سوم

چون کمان در بازو آرد سروقدِ سیم تن 

آرزویم می کند کآماج باشم تیر را

وقتی معشوق بلند قامتِ سپید اندام ، کمان به بازو افکند و قصد تیراندازی کند . آرزو می کنم که هدفِ تیرِ او باشم . [ کمان در بازو آوردن = آمادۀ تیراندازی شدن / آماج = نشانه و هدف / آرزویم می کند = من آرزو می کنم ]

 بیت چهارم

می رود تا در کمند افتد به پایِ خویشتن

گر بر آن دست و کمان چشم اوفتد نخجیر را

اگر چشمِ شکار بر آن دستِ کمان گیر و کمان کش بیفتد . با پای خود می رود تا در کمند او . ( صید در پی صیاد دویدن ) . [ نخجیر = شکار و صید ]

بیت پنجم

کس ندیده ست آدمی زاد از تو شیرین تر سخن

شکّر از پستان مادر خورده ای یا شیر را ؟

تناسب : شکر، شیرین 

کسی آدمیزاده ای شیرین سخن تر از تو ندیده است . آیا تو به جای شیر از پستانِ مادر ، شکر خورده ای ؟

 بیت ششم

روز بازار جوانی پنج روزی بیش نیست

نقد را باش ای پسر ، کآفت بُوَد تأخیر را

روزگارِ رونقِ جوانی چند روزی بیشتر دوام نمی آورد . حال را دریاب که در دیر کردن آسیب و زیان وجود دارد . [ روز = روزگار و هنگام / نقد = حال و حاضر / تأخیر = دنبال افکندن ، دیر کردن / آفت = آنچه مایۀ فساد و تباهی گردد ، آسیب ، بلا ، زیان ]

 بیت هفتم

ای که گفتی دیده از دیدار بت رویان بدوز

هر چه گویی چاره دانم کرد ، جز تقدیر را

ای کسی که از من می خواهی چشم از دیدارِ زیبارویان بربندم . برای هر چیز چاره و تدبیری می دانم اما برای تقدیر و سرنوشت چاره ای نمی شناسم . ( عشق تقدیر من بوده است ) . [ دیدار = چهره و صورت / دانستن = توانستن / تقدیر = سرنوشت ]

بیت هشتم

زهد ، پیدا ، کفر ، پنهان بود چندین روزگار 

پرده از سر برگرفتیم آن همه تزویر را

روزگاری با تزویر ، زهد را آشکارا و کفر را پنهان می کردیم . اما اینک از روی آن همه تزویر ، پرده برگرفتیم .

بیت نهم

سعدیا ، در پای جانان گر به خدمت سر نهی 

همچنان عذرت بباید خواستن تقصیر را

ای سعدی ، اگر از روی فرمانبرداری ، سَرِ خویش بر پای جانان نهی ، لازم است از این غفلت و کوتاهی ، یعنی سر نهادن به جای نثارِ جان ، از او پوزش طلبی . [ عذرت بباید خواستن = باید عذر بخواهی / تقصیر = کوتاهی کردن ، خطا و غفلت ، گناه ]منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزلِ شمارهٔ ۹:

وزن : مفعولُ فاعلات ُ مفاعیل ُ فاعلن 

بیت اول

گر ماه من برافکند از رُخ نقاب را 

بُرقع فرو هلد به جمال ، آفتاب را

اگر محبوبِ من روی بند از مقابلِ چهره برگیرد و آشکارا نمایان گردد ، خورشید باید بر چهرۀ زیبای خویش روی بند بیاویزد . [ نقاب = روی بندِ زنان / بُرقع = روی بند و نقابِ زنان / جمال = زیبایی ، خوش صورتی / فرو هلیدن = فرو هشتن ، آویختن ]

_ در این بیت ، چهره زیبا و درخشان معشوق به آفتاب و برتری چهرۀ او بر آن ، تشبیه شده است .

 بیت دوم

گویی دو چشمِ جادوی عابد فریبِ او 

بر چشمِ من به سِحر ببستند خواب را

گویی چشمانِ افسونگرِ عابدفریبِ معشوق با سِحر و جادو و دلفریبی ، خواب را بر چشم من حرام کرده اند . [ جادو = افسونگر و جادوگر (لغت نامه) / سِحر = جادو و افسون ]

 بیت سوم

اوّل نظر ز دست برفتم عنانِ عقل 

وآن را که عقل رفت ، چه داند صواب را ؟

در اولین نگاه ، اختیار عقل از دستم رفت و کسی که عقل از کف دهد ، چگونه می تواند مصلحتِ خویش را باز شناسد ؟ [ اول نظر = در اولین نگاه / عِنان = در لغت به معنی افسار و دهنه و لگام است / صواب = راست و درست ، مصلحت ]

بیت چهارم

گفتم مگر به وصل رهایی بُوََد ز عشق

بی حاصل است خوردن مستسقی آب را

می پنداشتم که با رسیدن به معشوق ، قطعاََ از عشق رهایی می یابم . اما نمی دانستم که اگر مبتلا به بیماری استسقا ، آب بنوشد . تشنه تر می شود .یعنی وصالِ یار مرا تشنه تر و شیفته تر کرد . [ مگر = همانا ، به تحقیق ، قید تاکید است / مستسقی = مبتلا به بیماری استسقا ، که آن نام مرضی است که بیمار آبِ بسیار خواهد و هرچه آب می نوشد . عطشش برطرف نمی گردد و سرانجام به سبب کثرت شرب در می گذرد ]

عشق = بزرگترین و محوری ترین سخن عارفان است و آن عبارت است از شوق و دوست داشتن شدید . عرفا ، رازِ آفرینش و سِرِ وجود را در کلمۀ عشق خلاصه می کنند و عشق را مبنای آفرینش و وجود می دانند . باید دانست که عشق ، نتیجۀ ادراک و معرفت و حاصلِ علم است که از تعلّقِ علم و ادراک و معرفت و احاطۀ آن به حُسن و جمال پدید می آید . پس هر چه حُسن ، بیشتر ، عشق هم بیشتر و هر چه ادراک و معرفت و علم قوی تر ، عشق نیرومندتر و شدیدتر ، و عشق همواره متوجۀ کمال و جمال است نه نقص و زشتی . و چون ذاتِ پاکِ خداوندی ، جمالش در حدّ کمال و علمش در حدّ تمام است . عشقش به جمال خویش در حدّ اعلا خواهد بود . عشق دو جانبه است : عاشق ، عاشقِ جمال معشوق است و معشوق ، عاشقِ عشقِ عاشق . عاشق نیاز به ناز معشوق دارد و معشوق نیاز به عشقِ عاشق . بی شک محوری ترین سخنِ سعدی شیراز ، سخن از عشق است . او تمام هستی به وجود آمده را از عشق می داند و اصولاََ کارِ جهان را جز کارِ عشق نمی داند و اصلی ترین سخن او عاشق شدن است . سعدی ، عشق را قدیم و ازلی می شمرد و موقوف به عنایت و لطفِ معشوق ازلی می داند و آن را امانتی دانسته است که خاصِ انسان است .

 بیت پنجم

دعوی درست نیست گر از دستِ نازنین 

چون شربت شکر نخوری زهر ناب را

اگر از دستِ محبوبِ طنّاز و دوست داشتنی ، زهر خالص را همانند شربت شیرین ننوشی ، ادعایت در عشق درست نیست . یعنی جز مدّعی عشق نیستی . [ نازنین = با ناز و زیبا ، گرامی و دوست داشتنی / زهرِ ناب = سمِ خالص / شربت شکر = نوشیدنی شیرین ]

بیت ششم

عشق ، آدمیّت است ، گر این ذوق در تو نیست 

هم شرکتی به خوردن و خفتن ، دواب را

تنها عشق است که آدمیت آدم بدان منوط و وابسته است و اگر ذوق عشق در تو نباشد ، به چهار پایانی می مانی که فقط خوردن و خفتن را پیشه کرده است . [ آدمیت = انسانیت و مردمی / ذوق = نشاط و شادی / هم شرکت = شریک و همانند / دواب = به فارسی یعنی ستور که سواری می دهد و بار می کشد (لغت نامه)

 بیت هفتم

آتش بیار و خِرمنِ آزادگان بسوز

تا پادشه خراج نخواهد خراب را

آتش بیاور و بر خرمن آزادگان بزن و آن را بسوزان تا پادشاه از دهِ ویرانۀ آزادگان ، مالیات طلب نکند . مار چنان شیفته ساز که دیگر انتظارِ هوشیاری از ما محال باشد . [ آزادگان = آزاد مردان ، جوانمردان / خراج = باج ، آنچه را که پادشاه و حاکم از رعایا گیرند ، مالیات ]

بیت هشتم

قوم از شراب مست و ز منظور بی نصیب

من مست از او ، چنانکه نخواهم شراب را

همگان آنچنان مستِ شرابند که وسیله را هدف پنداشته و از منظور اصلی بی بهره مانده اند . اما من از مشاهدۀ جمالِ او چنان از خود بی خود گشته ام که دیگر به شراب نیازی ندارم . [ قوم = خویشان و کسان / منظور = مقصود و هدف ]

بیت نهم

سعدی ، نگفتمت که مرو در کمندِ عشق ؟

تیرِ نظر بیفکنَد افراسیاب را

ای سعدی ، آیا به تو نگفتم که در کمند عشق اسیر مشو ؟ زیرا تیرِ نگاهِ دلربای معشوق حتی افراسیاب را هم که از تو قدرتمندتر است ، از پای درمی آورد . [ نظر به تیر تشبیه شده است ]

افراسیاب = پسرِ پشنگ که دلیرترین شاه توران بود و ترکان را از اولاد او می دانستند . بین افراسیاب و پادشاهان ایران مدام جنگ و جدال بود و او را خطرناکترین دشمن خود به شمار می آوردند . افراسیاب به معنی شخصی هراسناک است و همواره با صفت مجرم و جادو که به وسیله اهریمن ، فناناپذیر خلق شده است ، توصیف می گردد . ( فرهنگ اساطیر ) .منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:

وزن : مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

بیت اول 

 زاندازه بیرون تشنه ام ، ساقی بیار آن آب را

اوّل مرا سیراب کن ، وآنگه بده اصحاب را

ای ساقی آن باده را بیاور که بیش از حد به آن مشتاقم . اول با آن باده مرا سیراب و سرمست کن و سپس آن را به اصحاب و یاران بنوشان . [ آب = شراب / اصحاب = جمع صاحب به معنی یاران و دوستان ]

 بیت دوم

من نیز چشم از خواب خوش برمی نکردم پیش از این روز فراق دوستان ، شب خوش بگفتم خواب را

من نیز پیش از این شیفتگی از خوابِ خوش چشم باز نمی کردم . اما هنگامی که به فراق و جدایی مبتلا شدم . با خواب بدرود کردم . یعنی دوری از یار ، خوابِ خوش را از چشمانم ربود . [ بر کردن چشم = باز کردن چشم / روز = روزگار ، دوره ]

بیت سوم

هر پارسا را کان صنم در پیشِ مسجد بُگذرد 

چشمش بر ابرو افکَند ، باطل کند محراب را

هرگاه آن معشوق زیبارو از پیشِ مسجد پارسایی بگذرد و چشم آن پارسا بر ابروی او بیفتد . نمازش باطل می گردد . [ پارسا = عابد و زاهد / صنم = بت / محراب = جایی در مسجد که امام در آنجا نماز می گذارد ، قبله ]

 بیت چهارم

من صیدِ وحشی نیستم در بندِ جانِ خویشتن 

گر وی به تیرم می زند ، اِستاده ام نُشّاب را

من همانند صید وحشی نیستم که در بندِ جانِ خویش باشم . اگر او با تیر قصدِ جانم را کند . در برابر تیرهای او ایستاده ام و نمی گریزم . [ نُشّاب = تیرها ]

بیت پنجم

مقدار یار هم نَفَس چون من نداند هیچ کس 

ماهی که بر خشک اوفتد ، قیمت بداند آب را

همانطور که ماهی هنگامِ روی خشکی افتادن ، قدرِ آب را می داند . من نیز ارزش یارِ هم نَفَس را که برای من مثلِ ارزشِ آب برای ماهی است ، بهتر از هر کس می دانم . من برای زنده ماندن به یار و همدم نیازمندم . همانطور که ماهی به آب نیاز دارد . [ مقدار = قدر و قیمت ، ارزش و اعتبار / هم نفس = هم صحبت و همراه ، موافق ]

 بیت ششم

وقتی در آبی تا میان ، دستی و پایی می زدم

اکنون همان پنداشتم دریای بی پایاب را

روزگاری در آبی کم عمق که تا کمرم بیش نبود دست و پا می زدم و خود را می رهانیدم .

افسوس که به خطا ، دریای ژرف و بی پایاب عشق را همان آبِ کم عمق پنداشتم . یعنی تصوّر می کردم که می توان در بحرِ عشق هم دست و پایی زد و خود را نجات داد ولی افسوس که در آن غرق شدم و مجالِ دست و پا زدنی برایم باقی نماند . [ میان = کمر / بی پایاب = عمیق و ژرف ]

 بیت هفتم

امروز حالا غرقه ام ، تا با کناری اوفتم

آنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را

اینک که غرقۀ این دریایم ، باش تا آب مرا به ساحل اندازد . آنگاه دردِ دلِ خویش را از آن غرقاب و گرداب برایت بیان خواهم کرد . یعنی عاشق نمی تواند احوالِ عشق را در زمانِ غلبۀ شوق بیان کند . [ با = در اینجا به معنی «به» بکار رفته است / کنار = ساحل و کنارۀ دریا / غرقاب = آبِ عمیق که شخص را غرق کند ، مقابل پایاب ]

 بیت هشتم

گر بی وفایی کردمی ، یَرغو به قاآن بردمی 

کآن کافر اعدا می کُشد ، وِاین سنگ دلِ احباب را

اگر پیمان شکن و بی وفا بودم ، دادخواهی به نزدِ حاکم می بردم بدین مضمون که آن حاکمِ بی دین ، دشمنان را از پای درمی آورد و این محبوبِ سنگدل ، دوستان را . [ یَرغو = شکایت و دادخواهی / قاآن = لقبِ پادشاهان ترکستان و چین باشد ، خاقان چین / اعدا = جمع عدو ، دشمنان / احباب = جمع حبیب ، دوستان و عاشقان ]

 بیت نهم

فریاد می دارد رقیب از دستِ مشتاقان او 

آوازِ مطرب در سرا زَحمت بُوََد بَوّاب را

نگهبان و مراقبِ معشوق از دستِ عاشقان و شیفتگان او به ستوه آمده است . همانطور که آوای رامشگران در کاخ ، نگهبانان را به زحمت می اندازد . ( احتمالاََ از آن روی که مردم برای لذّت بردن از نوای موسیقی به کاخ روی می آوردند ) . [ فریاد داشتن = به ستوه آمدن ، زاری کردن / رقیب = نگهبان و مراقب ، کسی که مواظبِ معشوق است و عاشق را از او دور می کند ، معمولاََ دایۀ دختر این نقش را بر عهده داشت و گاهی هم عاشق و معشوق از غفلتِ رقیب استفاده کرده و با اشاراتِ چشم و ابرو ، قول و قرار می گذاشتند و سخنان خود را به یکدیگر می گفتند / مشتاقان = آرزومندان ، عاشقان / مطرب = به طرب آرنده ، رامشگر و نوازنده / بوّاب = دربان و نگهبان ]

بیت دهم

سعدی ، چو جَورش می بری ، نزدیک او دیگر مرو 

ای بی بصر ، من می روم ؟ او می کشد قُلّاب را

ناصح به سعدی می گوید : ای سعدی ، وقتی او به تو ستم روا می دارد ، پس دیگر به نزدِ او مرو . سعدی پاسخ می دهد : ای کور دل ، مگر من به نزد او می روم ؟ او مرا چون ماهی به دام افکنده و قلّاب را می کشد . [ جور = ظلم و ستم / بی بصر = نابینا و بی بصیرت / قلّاب = آهن پارۀ سرتیز و کج که بدان ماهی را شکار کنند (لغت نامه) ]

_ در این بیت : سعدی به ماهی ، و محبوب به صیاد تشبیه شده است .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷:

وزن : مفعولُ فاعلاتن مفعولُ فاعلاتن 

بیت اول 

مشتاقی و صبوری از حد گذشت یارا

گر تو شکیب داری ، طاقت نماند ما را

ای یار عاشقی و شکیبایی ما از اندوه بیرون شد . اگر تو تاب شکیبایی داری ، ما توانِ تحملِ دوری از تو را نداریم . [ مشتاقی = آرزومندی و عاشقی ]

بیت دوم

باری ، به چشم احسان در حال ما نظر کن

کز خوان پادشاهان راحت بُوَد گدا را

ای یار ، از آنجا که گدایان از خوان پادشاهان آسایش می یابند ، تو نیز که پادشاهِ کشورِ حُسنی ، یک بار به دیدۀ لطف بر ما که نیازمند لطف تو هستیم ، نظری بیفکن . [ باری = به هر حال ، خلاصه / احسان = خوبی و نیکی ، بخشش / نظر کردن = نگاه کردن / خوان = سفرۀ فراخ و گشاده / راحت = آسایش و آرامش ]

 بیت سوم

سلطان که خشم گیرد بر بندگان حضرت

حکمش رسد ، ولیکن حدّی بُوَد جفا را

اگر پادشاهی بر بندگان درگاهِ خویش خشم گیرد بر این کار تواناست . اما ظلم و ستم نیز اندازه ای دارد . یعنی ای معشوقی که پادشاه کشور حُسن و زیبایی هستی ، با اینکه می توانی بر ما خشم بگیری ولی بیش از این بر ما ستم روا مدار . [ حضرت = درگاه و پیشگاه / حکم = فرمان و دستور / ولیکن = اما ، ولی ]

 بیت چهارم

من بی تو زندگانی ، خود را نمی پسندم 

کآسایشی نباشد بی دوستان بقا را

من نمی پسندم که بی تو زنده باشم زیرا در زندگی بدون دوستان ، آسایشی وجود ندارد .

 بیت پنجم

چون تشنه جان سپردم ، آنگه چه سود دارد 

آب از دو چشم دادن بر خاکِ من گیا را ؟

تناسب: آب ،خاک ،گیاه 

وقتی محروم از تو و تشنه ، جان دادم . چه سودی دارد که با دو چشم گریان ، گیاهِ سریرآورده از گورم را آبیاری کنی ؟

 بیت ششم

حال نیازمندی در وصف می نیاید 

آنگه که باز گردی ، گویم ماجرا را

چگونگی و احوال نیاز ما به تو وصف ناپذیر است . هنگامی که تو باز آمدی ، این ماجرا را بیان خواهیم کرد . [ نیازمندی = شوق و اشتیاق ، خواهش و تمنا ، احتیاج و نیاز به معشوق ]

بیت هفتم

بازآ و جان شیرین از من ستان به خدمت

دیگر چه برگ باشد درویش بی نوا را ؟

باز آ و جان شیرین مرا به مانند تحفه ای بپذیر زیرا درویش بینوایی چون من ، زادِ دیگری برای تقدیم کردن ندارد . [ خدمت = هدیه و تحفه و پیشکش / برگ = توشه و آذوقه ، مال و دارایی / درویش = فقیر و تهی دست / بی نوا = بی ساز و سامان ]

بیت هشتم 

یارب ، تو آشنا را مهلت دِه و سلامت

چندان که باز بیند دیدارِ آشنا را

خدایا به عاشق آنقدر که بتواند دیدار معشوق را باز بیند . سلامت و فرصت عنایت فرما . [ یا رب = خدایا ، شبه جمله است که در مقام شگفتی نیز بکار می رود / آشنا = یار و دوست ، در اینجا به معنا بکار رفته است . در مصراع اول به معنی عاشق و در مصراع دوم به معنی معشوق / دیدار = چهره ]

 بیت نهم

نَه مُلک پادشا را در چشمِ خوب رویان 

وَقعی است ای برادر ، نه زهد پارسا را

ای برادر ، در نظر زیبا رویان ، نه فرمانروایی سلاطین ارزش و اعتباری دارد و نه پرهیزِ پارسایان . [ خوب رویان = زیبا رویان / وقع = اعتبار و عزت ، قدر و منزلت ]

 بیت دهم

ای کاش برفتادی بُرقَع ز روی لیلی

تا مدُعی نماندی مجنون مبتلا را

ای کاش نقاب و روی بندِ لیلی از روی چهره اش فرو می افتاد و همگان چهرۀ زیبای او را می دیدند تا دیگر برای مجنونِ گرفتارِ عشق ، هیچ ملامتگری باقی نمی ماند . [ برقع = نقاب و روی بند / مدّعی = سرزنش کننده / مبتلا = دلباخته و عاشق ]

_ لیلی و مجنون = لیلی ، دختر مهدی بن سعد یا مهدی بن ربیعه بود که مجنون بن قیس بن ملوّح عاشق او شد و در عشق او سر به بیابانها نهاد و در فراق معشوقه شعرها گفت و خاک ها بر سر ریخت . در ادب عرفانی فارسی ، لیلی مظهر عشق ربّانی و الوهیت و مجنون مظهر روحِ ناآرامِ بشری که بر اثر دردها و رنج ها ی جانکاه ، دیوانه شده و در صحرای جنون و دلدادگی سرگردان است و در جستجویِ وصالِ حق به وادی عشق درافتاده و می خواهد به مقامِ قربِ حضرتِ لایزال واصل شود اما بدین مقام نمی رسد ، مگر آن روزی که از قفسِ تن رها شود . از داستان عشقِ لیلی و مجنون شاید بیش از هر داستانِ عشقی دیگری در ادب فارسی سخن گفته شده است . ادب غنایی فارسی و ترکی مملوّ است از داستان این دو دلداده که سرآغاز آن تقریباََ از « لیلی و مجنونِ نظامی گنجوی » است . این اثر بعدها موردِ توجه و تقلید شعرای متعدد قرار گرفته است . ( فرهنگ اساطیر )

 بیت یازدهم

سعدی ، قلم به سختی رفته ست و نیکبختی 

پس هر چه پیشت آید ، گردن بِنِه قضا را

ای سعدی ، قلمِ سرنوشتِ ، سعادت تو را در تحمل سختی ها رقم زده است . پس هر چه را که برایت پیش می آید ، بپذیر و در برابر حکمِ الهی تسلیم باش . [ قضا = سرنوشت ، حکم الهی / قلم = کنایه از قلمِ سرنوشت / گردن نهادن = کنایه از تسلیم شدن ، اطاعت و فرمانبرداری کردن ]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

وزن : فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلاتن 

بیت اول 

پیش ما رسم ، شکستن نبُوَد عهدِ وفا را 

الله الله ، تو فراموش مکن صحبتِ ما را

شکستن پیمان وفاداری در نزدِ ما رسم نیست . برای خدا ، برای خدا ، مصاحبت و دوستی با ما را از خاطر مبر . [ عهد و وفا = پیمان وفاداری / الله الله = برای خدا برای خدا ، شبه جمله است که برای ترساندن و زنهار بکار می رود / صحبت = مصاحبت و هم نشینی ]

 بیت دوم

قیمتِ عشق نداند ، قدمِ صدق ندارد

سست عهدی که تحمّل نکند بار جفا را

سست پیمانی که بار جفای معشوق را تحمل نمی کند ، ارزش عشق را درنمی یابد و در راه عشق صادقانه گام برنمی دارد .

 بیت سوم

گر مخیّر بکنندم به قیامت که چه خواهی 

دوست ما را و ، همه نعمتِ فردوس ، شما را

اگر مرا در گزینش هر دو عالم مختار کنند و آزاد گذارند . می گویم ما دوست را برمی گزینیم و همۀ نعمت های بهشتی را به شما وامی گذاریم . [ مخیر کردن = اختیار دادن ، مختار کردن / ما را = برای ما ، از آنِ ما / فردوس = نام بهشت هشتم از هشت بهشت است ، هشت بهشت عبارتند از : خلد ، دارالسلام ، دارالقرار ، جنت عدن ، جنت الماوی ، جنت النعیم , علیین و فردوس ]

بیت چهارم

گر سرم می رود از عهد تو سر باز نپیچم 

تا بگویند پس از من که به سر بُرد وفا را

اگر سرم برود . از پیمانی که با تو بسته ام باز نمی گردم تا پس از مردنم بگویند که سعدی پیمان خویش را چه نیک به پایان برد و استوار بر سر پیمان خویش باقی ماند . [ سر رفتن = کنایه از مُردن / سر باز پیچیدن = کنایه از نافرمانی و سرکشی کردن / به سر بردن = کنایه از به اتمام رساندن و سازگاری نمودن ]

 بیت پنجم

خُنُک آن درد که یارم به عیادت به سرآید

دردمندان به چنین درد نخواهند دوا را

چه خوش است دردی که یار را برای عیادت بر سرِ بالینم آورد . بی تردید ، عاشقان دردمند برای چنین دردی ، دوا نمی طلبند . [ خُنُک = شبه جمله است به معنی خوشا ، خرم باد / عیادت = به احوالپرسی بیمار رفتن ]

 بیت ششم

باور از مات نباشد ، تو در آیینه نگه کن

تا بدانی که چه بوده ست گرفتارِ بلا را

اگر گرفتاری ما را باور نمی داری ، در آینه به چهره خویش بنگر تا دریابی که زیبایی تو بر سرِ گرفتاران بلای عشق چه آورده است . خلاصه بدانی که توچه قدر زیبایی و ما چه قدر بی تاب.

بیت هفتم 

از سرِ زلفِ عروسانِ چمن دست بدارد 

به سرِ زلفِ تو گر دست رسد باد صبا را

اگر بادِ صبا بتواند بر سرِ زلفِ تو بوزد و آن را لمس کند . دیگر توجهی به سرِ زلفِ عروسان چمن ( گُل ها ) نخواهد داشت . [ چمن = سبزه و گیاه / باد صبا = نسیمِ صبحگاهی ]

بیت هشتم

سرِ انگشتِ تحیّر بگزد عقل به دندان

چون تأمل کند این صورتِ انگشت نما را

عقل اگر در چهرۀ مشهور به زیبایی تو با تأمل و دقت بنگرد . سرِ انگشتِ خویش را به نشانۀ حیرت از زیبایی باورنکردنی تو به دندان خواهد گزید . [ تأمل کردن = نیک نگریستن ، اندیشیدن / انگشت نما = هر چیز که به انگشت نشان داده شود ]

 بیت نهم

آرزو می کندم شمع صفت پیشِ وجودت

که سراپای بسوزند منِ بی سر و پا را

آرزویم این است که در مقابل وجود تو ، منِ بی سر و پا و بی قدر را ، سراپا مانند شمع بسوزانند و فدای وجود تو سازند . [ آرزو می کندم = مرا این آرزوست / شمع صفت = مثل و مانند شمع ]

 بیت دهم

چشم کوته نظران بر ورق صورت خوبان

خط همی بیند و ، عارف قلمِ صنعِ خدا را

دیدگان مردم کوته بین و غافل بر چهرۀ خوبان ، خط می بیند . در حالی که چشم عارف بر همان ورق ، صنع خدای را مشاهده می کنند . [ خوبان = جمع خوب ، زیبارویان / خط = موهای تازه رسته ای که گرد رخسار خوب رویان برآمده باشد / عارف = دانا و شناسنده / قلم صنع = قلم آفرینش ]

بیت یازدهم

همه را دیده به رویت نگران است ، ولیکن 

خودپرستان ز حقیقت نشِناسند هوا را

همگان به روی تو چشم دوخته اند و بر آن می نگرند . امّا نظّارگان خود پرست قادر به پنهان کردن هوای نَفسِ بدفرمای خود نیستند و هوس را از عشق حقیقی بازنمی شناسند . [ هوا = هوا و هوس ]

بیت دوازدهم

مهربانی ز من آموز و ، گَرَم عمر نمانَد 

به سرِ تربت سعدی بطلب مِهرگیا را

مهربانی و مهرورزی را از من بیاموز و چنانچه عمرم برای این آموزش یاری نکند . پس از مرگم خواهی دید که مهرگیا از گورم خواهد رویید . یعنی با قلبی آکنده از عشق و مهر جهان فانی را ترک کرده ام . [ مهربانی = عاشقی ، در لغت نامه دهخدا مهربان هم به معنی عاشق و هم به معنی معشوق آمده است / تربت = خاک ، گور ]

مهرگیا = یا مهرگیاه اسم فارسی یبروح الصّنم است . گیاهی است از تیرۀ بادنجانیان که علفی است . این گیاه دارای ریشۀ ضخیم و گوشت دار و غالباََ دو شاخه است و شکل ظاهری ریشه شباهت به هیکل آدمی دارد . برگهای مهرگیاه نسبتاََ بزرگ و مستقیماََ از ریشه جدا می شوند . گُل هایش به رنگهای سفید و صورتی و قرمز و بنفش دیده شده اند . گونه های مختلف این گیاه در سواحل رودخانه ها و مناطق بحرالرومی به فراوانی می روید و در تداول عامه بیشتر به مردم گیاه موسوم است . افسانه های مختلف در بین ملل در مورد این گیاه از قدیم رواج یافته است . در طی قرون خرافات عجیبی در اطراف خواص آن در میان مردم شایع بوده است . عبرانی ها تصور می کردند مهرگیاه برای تقویت افراد عقیم مفید است . چینی ها معتقد بودند مهرگیاه برای تقویت افراد خسته و ضعیف نافع است . مهرگیاه برای جلب دوستی مَثَل شده است . درمحاورۀ عامه و در اشعار اغلب به این معنی اشاره می شود . گویند هر که مهرگیاه داشته باشد . همه کس به شدّت او را دوست دارند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) .

 بیت سیزدهم

هیچ هشیار ملامت نکند مستی ما را 

قُل لِصاحِِ تَرَکَ الناسَ مِنَ الوَجدِ سُکارا

هیچ انسان عاقل و هوشیاری ، ما را به خاطر مستی عشق سرزنش نمی کند . به هوشیار بگو که سرمستانی را که در اثر مستی به وجد آمده اند ، به حال خود واگذارد .

 

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:

وزن شعر مفاعلن فعلاتن مفاعلن مع لن( بحر مجتث مثمن مخبون اصلم )

بیت اول 

شبِ فِراق نخواهم دواجِ دیبا را

که شب دراز بُوَد خوابگاهِ تنها را

در شبِ جدایی از یار ، بستر حریر به کارم نمی آید . زیرا شب در خوابگاه عاشقِ تنها به درازا می کشد و بودن لحافِ حریر موجب خوابِ آرام نخواهد شد . [ دواج = لحاف ، بستر و رختخواب / دیبا = حریر و ابریشم ]

 بیت دوم

ز دست رفتنِ دیوانه عاقلان دانند

که احتمال نمانده ست ناشکیبا را

فقط عاقلان می دانند که عاشق دیوانه چگونه بی قرار و پریشان شده است ، چرا که آدم بی قرار و ناشکیبا نمی تواند این را دریابد . [ احتمال = تحمل و بردباری ]

بیت سوم

گرش بینی و دست از ترنج بشناسی

روا بُوَد که ملامت کنی زلیخا را

اگر یوسف را ببینی و شیفته نشوی و دستِ خویش را نبری ، آنگاه می توانی زلیخا را از عشق یوسف سرزنش نمایی . [ ترنج : میوه ای است معروف و مشهور و بسیار معطر که از نارنج بزرگتر و از جنس مرکبات است . پوست آن را مربا سازند ، بالنگ ]

زلیخا : دختر شاه مغرب به نام طیموس و همسر عزیز مصر موسوم به فوطیفار بود . زلیخا عاشق یوسف بود اما یوسف به عشق او وقعی نمی نهاد . سرانجام کار زلیخا در این عشق به رسوایی کشید . زنان مصر زلیخا را در عشق یوسف نکوهش می کردند . از اینرو ، زلیخا آنان را به تماشای یوسف گرد آورد تا به زیبایی یوسف مقرّ آیند و در عاشقی زلیخا طعن نکنند . زنان به هنگام مشاهدۀ یوسف در خانۀ زلیخا ، چنان شیفتۀ جمالِ او شدند که به جای ترنجی که در دست داشتند ، کف دستِ خود را با کارد بریدند . در آیۀ 31 سورۀ یوسف آمده است « چون افسونشان شنید نزدشان کس فرستاد و برای هر یک تا تکیه دهد ، متکایی ترتیب داد و به هر یک کاردی داد و گفت : بیرون آی تا تو را بنگرند . چون او را دیدند ، بزرگش شمردندو دستِ خویش بریدند و گفتند : معاذالله ، این آدمی نیست ، این جز فرشته ای بزرگوار نیست . ( فرهنگ تلمیحات )

 بیت چهارم

چنین جوان که تویی ، بُرقعی فرو آویز 

وگرنه ، دل برود پیرِ پای برجا را

بدینسان که تو جوان و زیبایی ، لازم است روی بندی بر چهره بیاویزی ، وگرنه پیرِ استوار و مقاوم نیز دل از کف می دهد و عاشق می گردد . [ برقع = روی بند و نقاب زنان ]

بیت پنجم

تو آن درختِ گُلی ، کِاعتدالِ قامت تو  ببُرد قیمت سروِ بلند بالا را

تو از لحاظِ زیبایی به سانِ آن درختِ گُلی هستی که راستی و تناسب قد و قامت ، سروِ

بیت ششم

دگر به هر چه تو گویی ، مخالفت نکنم

که بی تو عیش میسر نمی شود ما را

دیگر با هر چیزی که بگویی یا بخواهی ، مخالفت نشان نمی دهم . زیرا بدون تو شادی برای ما مهیّا نمی شود . [ عیش = شادی و شادمانی ، زندگی خوش / میسر شدن = ممکن گشتن ، مهیا شدن ]

 بیت هفتم

دو چشم باز نهاده ، نشسته ام همه شب 

چو فرقدین و ، نگه می کنم ثریا را

در تمام طول شب بیدار نشسته و دیدگانِ خویش را به سانِ فرقدین باز نگه داشته و خوشۀ پروین را می نگرم ، یعنی انتظار می کشم . [ فرقدین = دو بردارن ، و آن دو ستارۀ پیشین است از هفت اورنگ کهین یا دب ] دو چشم به غرقدین تشبیه شده است .

بیت هشتم

شبی و شمعی و جمعی ، چه خوش بُوَد تا روز 

نظر به روی تو ، کوریّ چشمِ اعدا را

چه خوش است که در شبی و در پرتو شمعی من و تو با هم باشیم ، و به کوری چشمِ دشمنان ، من تا سحرگاه به چهره ات بنگرم . [ اعدا = جمع عدو ، دشمنان ]

 بیت نهم

من از تو پیشِ که نالم ؟ که در شریعتِ عشق

معافِ دوست بدارند قتلِ عمدا را

من از دستِ تو به نزدِ چه کسی شکایت برم ؟ زیرا می دانم که در قانون و مذهبِ عشق ، محبوب را حتی به خاطر قتل عمدیِ عاشق مواخذه نمی کنند و می بخشایند . [ شریعت = دین و مذهب / معاف = بخشیده و عفو کرده شده / عمدا = از روی قصد و نیت ، بااراده و اختیار ]

بیت دهم

تو همچنان دل شهری به غمزه ای ببری

که بندگانِ بنی سعد ، خوانِ یغما را

تو دل مردم شهر را با ناز و غمزه ات چنان می ربایی که گویی بندگان بنی سعد ابوبکر بن سعد زنگی ، سفره عام را غارت می کنند و اثری از آن خوان باقی نمی گذارند . [ غمزه = ناز و عشوه ، اشاره به چشم و ابرو / بنی سعد = مراد سعد بن ابوبکر بن سعد زنگی ، ممدوح سعدی ، که تخلص وی هم از نامِ اوست / خوان یغما = سفره عام که معمولا سلاطین در ایام عید خصوصاََ عید قربان می گستردند و عوام و محتاجان آن را غارت می کردند و نیز گفته اند نزد بعضی از طوایف سپاهی و لشکری ترکان مرسوم بود که هر گاه به میهمانی می رفتند ، پس از خوردن غذا ، آلات و لوازم و پذیرایی را غارت می کردند ، به هر حال خوان یغما اشاره به غارتگری و قتالی ترکان دارد . ]

_ غارت کردن دل مردم شهر تشبیه شده به غارت کردن سفرۀ عام به دستِ بندگان بنی سعد .

بیت یازدهم

در این روش که تویی ،بر هزار چون سعدی 

جفا و جور توانی ،ولی مکن یارا

تو با این شیوه ای که در پیش گرفته ای ، می توانی بر هزار عاشق چون سعدی جور و جفا روا داری . اما ای یار ، چنین مکن .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید ..

الهه در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۱۸ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

سلام و درود،خب میتونه هر دوش درست باشه و قرآن هم همانطور که بقول اون دوستمون که نوشته بودن هم از جنس  نور  میتونه بوده باشه و هم آتش و می‌دونم حرفم تناقض داره الان بیشتر شرح میدم؛

بنظر من در ابتدا که شیطان یا همان فرشته خردمند رانده شده(لوسیفر) که در بارگاه و مقرب الهی بوده فرشته بوده و از جنس نور(همانطور که بشر وقتی در بعد پنجم که اونجا همه چی از نوره جنسش نوری میشه) ولی بعد از نافرمانی از نور به آتش(جنس جن) نزول پیدا کرده چون دارای خصلت طمع و حسد و... شده و این چیزها برای موجود نوری صدق نمیکنه و خداوند هم طبق امرش «کن فیکون» گفتن و به اذن و اراده خود لوسیفر رو تا به مقام شیطانی نزول داده و تو بعد چهارم قرار داده که نمیتونه به بعد پنجم که از جنس نوره نفوذ کنه ولی الان ما تو بعد سوم هستیم و بعدی پایینتر و فکرشو بکنید ما دو بعد پایینتر اومدیم و آنقدر از نور دور شدیم درحالیکه حضرت مولانا ،حافظ و...  نور و معرفت رو پیدا کردند با خلسه و مراجعه به درونمان که دنیایی دارد این اندرون و ما هم میتونیم اگر که بخواهیم...و تا اینجا از فرمایشات دوستان به این نتیجه رسیدم که حضرت حافظ احتمالا از زبان لوسیفر شعرش رو بیان کرده...قطعا در بین شما آنهایی که تفکر میکنند با بقیه فرق دارند🙏💫

الهه در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۰۲ در پاسخ به رامین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:

چه سردردی داداش بگو علاقه داریم و اینجا امده این بشنویم و یاد بگیریم یا به درونمان سفر کنیم و بتونیم به یاد بیاریم البته اگر بخواهیم...هر چند شما اینو ۹ سال پیش نوشتین و شاید الان در قید حیات هم نباشین امیدوارم هر جا هستین چه این دنیا چه دنیایی دگر روحتون شاد و اگر پیاممو دیدین بیشتر بنویسین 🙏💫

۱
۱۳۳۴
۱۳۳۵
۱۳۳۶
۱۳۳۷
۱۳۳۸
۵۷۲۹