گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلات (بحر مضارع مثمّن اخرب مکفوف مقصور)

بیت اول 

ای کآب زندگانی من در دهان توست

تیر هلاک ظاهر من در کمان توست

١. آب زندگانی: - > ٥٣/٣.استعاره ی مصرّحه:کمان ( ابرو) / ایهام: تیر هلاک ظاهر من ١- تیر آشکار نابودی من ٢- تیر هلاک شدن ظاهری من ( اگر در راه تو هلاک شوم، این هلاک فنای ظاهری است).

معنی بیت اول : ای کسی که آب حیات من از دهان تو حاصل می شود و دهان تو چشمه ی آب حیات است، آنچه مرا آشکارا از پای درمی آورد، تیر نگاه و غمزه ای است که از کمان تو به سوی من رها می گردد. 

بیت دوم 

گر برقعی فرونگذاری بدین جمال

در شهر هر که کشته شود در ضمان توست

٢.برقع: روی بند و نقاب زنان/ ضمان: کفالت، برعهده گرفتن. 

معنی بیت دوم  : اگر بر روی جمال خویش پرده ای نکشی و آن را آشکارا در معرض تماشای جمال پرستان قراردهی، آنان چون تاب دیدن زیبایی ات را ندارند، هلاک خواهند شد و خون آنان به گردن توست.

بیت سوم 

تشبیه روی تو نکنم من به آفتاب

کاین مدح آفتاب نه تعظیم شان توست

٣. تعظیم: بزرگ داشتن و بزرگ گردانیدن/ شان: شأن، مقام و منزلت. 

تشبیه مضمر و تفضیلی: تشبیه معشوق به آفتاب و برتری او به آن. 

معنی بیت سوم : من چهره ی تابانت را به آفتاب مانند نمی کنم؛ زیرا در این صورت به جای ستودن رخسار تو مقام آفتاب را بالا برده ام. 

بیت چهارم 

گر یک نظر به گوشهٔ چشم ارادتی

با ما کنی و گر نکنی حکم از آن توست

٤. نظرکردن: توجّه و عنایت کردن/ ارادت: دوستی از روی اخلاص و توجّه خاص. 

معنی بیت چهارم : اگر به گوشه ی چشم دوستی و مهربانی نظری بر ما بیفکنی، یا از این کار خودداری نمایی، فرقی نمی کند؛ آنچه تو خواهی نیکوست و ما را اختیاری نیست. 

بیت پنجم

هر روز خلق را سر یاری و صاحبیست

ما را همین سر است که بر آستان توست

٥. صاحب: دمساز و همنشین. 

کنایه: سر چیزی یا کاری داشتن (قصد و توجّه به امری داشتن) / جناس تام: بین دو ((سر)) / مجاز: سر به علاقه ی محلیّت (اندیشه) / ایهام: سر (دوم) ١- در معنی عضو بدن ٢- اندیشه. 

معنی بیت پنجم : مردم هر روز سری با یاری و مصاحب دیگری دارند؛ امّا ما تنها سری داریم که آن را بر درگاه تو نهاده ایم. 

بیت ششم

بسیار دیده‌ایم درختان میوه‌دار

زین به ندیده‌ایم که در بوستان توست

٦- استعاره ی مصرّحه: بوستان (وجود عشق) / ایهام تناسب: بین ((به)) در معنای غیر منظورش با ((درختان میوه دار)) / ایهام ترادف: بین ((دار)) در ((میوه دار)) در معنای ((درخت)) یا ((درختان)). 

معنی بیت ششم : تاکنون درختان میوه دار بسیاری دیده ایم؛ امّا از این گونه که در بوستان تو یافت می شود ندیده ایم. 

بیت هفتم 

گر دست دوستان نرسد باغ را چه جرم

منعی که می‌رود گنه از باغبان توست

٧. جناس زاید: دست، دوست/ تناسب: باغ، باغبان/ استعاره ی مصرّحه: باغ(معشوق) باغبان(نگهبان معشوق). 

معنی بیت هفتم : اگر دست دوستان به باغ و بوستان تو نرسد، تو گناهی نداری؛ زیرا باغبان تو مانع دست یابی دوستان به بوستان توست. 

بیت هشتم 

بسیار در دل آمد از اندیشه‌ها و رفت

نقشی که آن نمی‌رود از دل نشان توست

تضاد: آمد، رفت/ جناس اشتقاق: رفت، می رود. 

معنی بیت هشتم : چه بسیار اندیشه هایی که به دل خطور کردو سپس محو گردید؛ امّا نقشی که هرگز از لوح دل زدوده نمی شود، نشان توست که بر دل نهاده شده است. 

بیت نهم 

با من هزار نوبت اگر دشمنی کنی

ای دوست همچنان دل من مهربان توست

٩.مهربان: عاشق و محبّت.(لغت نامه) 

تضاد: دشمنی، دوست. 

معنی: ای دوست، اگر هزار بار با من دشمنی ورزی، دل من هنوز هم دوستدارو عاشق تو خواهد بود. 

بیت دهم 

سعدی به قدر خویش تمنای وصل کن

سیمرغ ما چه لایق زاغ آشیان توست

١٠. سیمرغ: - > ١/٤ / زاغ آشیان: اسم مرکّب، آشیان زاغ. 

تضادّ معنوی و تناسب لفظی : سیمرغ، زاغ/ استعاره ی مصرّحه: سیمرغ (عشق) و زاغ آشیان (دل تنگ و سیاه). 

معنی: ای سعدی، به اندازه ی توان و امکان خویش وصل را آرزو کن؛ زیرا آشیان تو که درخور زاغ است، حضور سیمرغ عشق ما را بر نمی تابد.

با تشکر از دوست خوبم سرکار خانم پروین اختیار زاده

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

محمد علی چمنیان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۸۱ - جوجهٔ نافرمان شاعر نامشخص:

این شعر از پروین اعتصامی است.دوستی  از نوه ملک‌الشعرای بهار  نقل قول کرد که وی از پدر بزرگش شنیده که در پاسخ به فراخوانی برای نگارش شعر کودکان برای تدوین کتب فارسی دبستان، پروین اعتصامی این شعر را سروده و فرستاده و به همین خاطر در دیوان اشعار وی نیامده است .

شبگرد در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۸ در پاسخ به امیر حسین دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۷ - گفتار اندر ستایش پیغمبر:

نباشد جز از بی‌پدر دشمنش

که یزدان به آتش بسوزد تنش

 

از این بیت چه برداشت می کنید ؟ 

به وضوح دارد این حرف را خطاب به کسانی می زند که با حضرت علی(ع) جنگیده اند....کدام اهل سنت امروزه یا در روزگار فردوسی حاضر هستند بگویند کسانی که با حضرت علی جنگیده اند اهل آتش هستند! اصلا جرعت دارند چنین کلامی را به زبان بیاورند ؟

سوخته دل در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الثانی: فی الشرعیّات و ما یتعلق بها » شمارهٔ ۱۱۴ - الحج:

خداوند می فرماید که قلب حرم من است و در حرم من غیر از من جایی مده

اینجا این سوال پیش می آید

که چه چیزی گنجایش وجود خدا را دارد آ

یا ملک؟ آیا ملکوت؟ آیا همه اجرام آسمانی؟ گنجایش وجود خداوندی را دارد؟ خود خداوند می فرماید خیر پس چه چیزی گنجایش خدا را دارد خود خدا می فرماید قلب بنده مومن من، پس دو کعبه می‌توان متصور بود یک کعبه صورت که همان مسجدالحرام است و یک کعبه دل که کعبه حقیقت است

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۷:

غزل ۱۳۷

وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات

بیت اول 

کیست آن لعبت خندان که پری وار برفت

که قرار از دل دیوانه به یک بار برفت

۱_ آن معشوق زیبا و خندان کیست که مثل پری از نظر غایب شد و با رفتن او قرار و آرام یکباره از دل دیوانه سلب گردید ؟ 

[ لعبت : در لغت به معنی عروسک و پیکر نگاشته / پری وار : مانند پری زیبا که در اینجا شتابان رفتن یار مراد است / قرار : آسایش و آرامش /تضاد : قرار ،دیوانه / تناسب : پری و دیوانه ؛ زیرا " پری آن قدر زیباست که هر که او را ببیند ، عاشق و دیوانه نیشود (پری زده ) و یا میمیرد . ] 

بیت دوم 

باد بوی گل رویش به گلستان آورد

آب گلزار بشد رونق عطار برفت

۲_ باد بویی از چهرهء گلگون او به گلستان آورد و براثر بوی خوشش آبروی گلزار بر باد شد و عطر فروشی از رونق افتاد.

[ باد : باد صبا / آب : آبرو ، ارزش و اعتبار / عطار : عطر فروش ./تناسب : بو ،عطار / تشبیه : رو و چهره به گل (اضافهء تشبیهی ) .]

بیت سوم 

صورت یوسف نادیده صفت می‌کردیم

چون بدیدیم زبان سخن از کار برفت

۳_ ما صورت زیبای یوسف ندیده را توصیف می کردیم ؛ اما هنگامی که آن را دیدیم ، دیگر سخن توانایی توصیف آن را از دست داد .

[ یوسف : س ُ ] (اِخ ) ابن یعقوب . از انبیای معروف بنی اسرائیل و یکی از دوازده فرزند یعقوب پیغمبر بود و حسن او شهرت جهانگیر داشت . به عزیزی مصر رسید. داستان او چنین است که شبی در خواب دید که خورشید و ماه و یازده ستاره پیش پایش سر نهاده اند. رؤیای خویش با پدر گفت . پدر پاسخ داد که توبه فرمانروایی خواهی رسید، لیکن این خواب از برادران پوشیده دار تا مبادا بر تو رشک ورزند. یوسف سفارش پدر فراموش کرد و به یکی از برادران خواب خود بازگفت . همه آگاه شدند. آتش حسد و کینه در دلشان شعله ور گشت و کمر به نابودی او بستند. پیش پدر رفتند و اجازه خواستند که او را به گردش برند. پدر ابتدا مخالفت ورزید، ولی سرانجام او را راضی کردند و یوسف را با خودبه بیرون کنعان بردند. پیراهن از تنش برآوردند و به چاهش افکندند و پیش پدر رفتند و گفتند یوسف به سفارش ما عمل نکرد و از ما دور شد. گرگ خوردش و پیراهن بدو نشان دادند. کاروانی از سر چاه می گذشت . دلو در چاه انداختند تا آب کشند، یوسف بر دلو نشست و بالا آمد.کاروانیان او را به بهایی ناچیز فروختند. خریدار اورا به مصر آورد. شهرت حسن او همه جا پیچید و زنان بسیار از جمله زلیخا زن عزیز مصر خریدار و عاشق او گشتند. عزیز به اصرار و التماس زلیخا به این بهانه که چون فرزندی ندارد یوسف را خرید و به فرزندی و بندگی قبول کرد. زلیخا در آتش عشق او می سوخت ولی یوسف توجهی بدو نداشت ، تا سرانجام ، عشق خود آشکار کرد و تمنای وصال نمود. یوسف سر باززد و در نتیجه مورد بی مهری زلیخا قرار گرفت و زلیخا نزد شوهر او را متهم به قصد خیانت کرد. عزیز یوسف را به زندان افکند، تا آنکه شبی خوابی دید که همه از تعبیر آن عاجز ماندند. یکی ازملازمان او که چندی در زندان با یوسف بود، صدق یوسف را در خواب گزاری به یاد وی آورد. او را از زندان فراخواندند. عزیز خواب خویش بدو گفت..../

صفت کردن : وصف کردن ، میان نمودن .]

بیت چهارم 

بعد از این عیب و ملامت نکنم مستان را

که مرا در حق این طایفه انکار برفت

۴_ از این پس بر مستان خرده نمی گیرم و آنان را ملامت نمی کنم ؛ زیرا انکار من در حق ایشان از بین رفت و دیگر منکر آنان نیستم.

[ ملامت : عتاب و سرزنش / انکار : ردّ و عدم قبول ، ایراد / طایفه : گروه ]

بیت پنجم 

در سرم بود که هرگز ندهم دل به خیال

به سرت کز سر من آن همه پندار برفت

۵_در این اندیشه بودم که هرگز به خیال دل نبازم و اسیر آن نگردم . به سرت سوگند می خورم که آن اندیشه ها از سرم رفت و به خیال دل سپردم .

[ خیال : وهم و گمان ، تصویر معشوقه به سرت : سوگند به سر تو ] 

بیت ششم 

 

آخر این مور میان بسته افتان خیزان

چه خطا داشت که سرکوفته چون مار برفت

۶_ آخر این عاشق که مثل تو مور میان بسته و در راه طلب می کوشید ، چرا باید مثل مار سرش به سنگ جفا کوفته شود ؟ 

[ افتان و خیزان : افتادن و خاستن ، رفتن کسی که توانایی راه رفتن ندارد ، ولی تلاش می کند / سر کوفته چو مار : مانند مار سر کوفته و تابود شده /کنایه : افتان و خیزان ( آهسته و آرام ) تضاد : افتان ، خیزان / تناسب : میان ، سر ] 

بیت هفتم 

 

به خرابات چه حاجت که یکی مست شود

که به دیدار تو عقل از سر هشیار برفت

۷_ برای اینکه کسی مست شود، نیازی به خرابات نیست، زیرا با دیدن تو عقل از سر هشیار می رود.

[ خرابات : در لغت به معتی میخانه و‌‌‌..است اما در اصطلاح صوفیه عبارت است از خراب صفات بشریه و فانی شدن وجود جسمانی و....شیخ محمود شبستری : خراباتی شدن، از خود رهایی است 

خودی کفر است ، اگر خود پارسایی است ./تناسب : خرابات ،مست / تضاد: مست ، هشیار / کنایه : عقل از سر رفتن (هوش و حواس از دست دادن ، مبهوت ماندن ) 

بیت هشتم 

به نماز آمده محراب دو ابروی تو دید

دلش از دست ببردند و به زنار برفت

۸_ کسی که به نماز ایستاده بود، ابروان محراب گونهء تو را به یاد آورد و دل از کف داد ، نماز فرو گذاشت و زنّار عشق بر بست 

[ به نماز آمده : کسی که به نماز ایستاده باشد / محراب: حایی در مسجد که امام در آنجا نماز می گزارد ، قبله /زنّار : زُن ْ نا ] (معرب ، اِ) هر رشته را گویند عموماً. (برهان ) (فرهنگ جهانگیری ). ریسمانی است به ستبری انگشت از ابریشم که آن را بر کمر بندند و این غیر از کستیح است . (از تعریفات جرجانی ) (از کشاف اصطلاحات الفنون ). مأخوذ از تازی هر رشته ای عموماً. || هر حلقه و رشته ای که بر میان قدح و ساغر بندند. (ناظم الاطباء).]/،کنایه :دل از دست بردن (عاشق و شیفته شدن ) ،به نماز ایستاده (پارسا)

بیت نهم 

پیش تو مردن از آن به که پس از من گویند

نه به صدق آمده بود این که به آزار برفت

۹_ برای من مردن در برابرتو بهتر از آن است که بعد از مرگم بگویند این که با اندکی رنجش معشوق را ترک گفت ، در عشق صادق نبود .

[صدق: راستی و درستی ]

بیت دهم 

تو نه مرد گل بستان امیدی سعدی

که به پهلو نتوانی به سر خار برفت

۱۰_ای سعدی ،تو که نمی توانی خار را تحمل کنی و با پهلوان بر آن بخوابی مردِ به دست آوردن گلی از گلزار امید اونیستی.

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

شیرو در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

"می روم" درست است چون "بار" روی "محمل" قرار می گیرد و "محمل" روی شتر است و برای خوانش باید یک ویرگول بین "زیر" و "محمل" گذاشت تا در عبارت اسنادی، "شتر" که مسند جمله است نمایان بشود. یعنی شاعر، شتری به زیر محمل است که بار(غم) از دل اش بیرون "نمی رود".

فرخ مردان در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۸:

اجرای خصوصی علی رستمیان در حضور جلیل شهناز محشره. لینک : پیوند به وبگاه بیرونی

شیرو در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۶:

به نظر قرائت لغت "بعد" به فتحه درست باشد چون معرفت و دوستی قدیمی با در پوشش ماندن از میان و از دل نمی رود یعنی بعداز در حجاب ماندن و تعبیر بعد(به ضمه) غریب است.

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت 

واندر آن برگ ، وُ نوا خوش° ، ناله های زار داشت 

بلبل استعاره ای  از شخص حافظ و یا انسان عاشقی ست که به خداییت و یا خویش خود بازگشته باشد، گل لطیف است و صفت خداوند یا زندگی و برگ گل نمادی ست از خرد و هشیاری اصیل زندگی که پرتوی ست از  آن عقل کل، پس حافظ به شرح حال خود و یا انسان عاشقی می پردازد که عقل جزوی خود را رها کرده و  به خرد و هشیاری اصلی خود بازگشته و گلبرگی از گل خوش رنگ زندگی که رنگ خداست را در منقار خود دارد، انسان نمی تواند خدا را داشته باشد اما او  میتواند و این قابلیت را دارد که با نیروی عشق از خرد و هشیاری اصیل زندگی که در روز الست  خداوند به او عطا کرده است بار دیگر  برخوردار شده و گلبرگی از گل بینهایت خداوندی را داشته باشد، این دارایی ارزشمنداست که سرانجام او را به اصل خود یعنی خدا یا هستی کل وصل کرده و به وحدت می رساند، در خوانش مصرع دوم نکته این است که برگ و نوا در اینجا به یک معنی نبوده و نباید جمع بسته شود ، درواقع "و" حرف ربط بین برگ و نواخوش می‌باشد ، برگ‌ همان گلبرگ مصرع اول است که اینجا دیگر در منقار نیست بلکه تمثیل خداوند است و در این مصرع بر  بلبل عاشق  محیط شده ، او را در میان گرفته است، پس بلبل عاشق  با داشتن و دارایی هشیاری اصیل است که با خداوند به وحدت رسیده و گلبرگ زندگی یا خداوند، حافظ و عاشق را احاطه می کند و اینجا  بلبل است که اندر گلبرگ قرار می‌گیرد، البته که خداوند بر کل هستی محیط بوده، کائنات را اداره می کند و این جهان است که "اندر " او قرار دارد، اماحافظ می‌فرماید با عنایت خاص خدا به بلبل عاشق است که او اکنون درون برگ قرار دارد "وُ نوا" خوش شده ، یعنی نوای چنین انسانی همچون سایر ابعاد وجودیش خوش شده، هر سخن و نوایی که از نی او تراوش کند خوش و نیکوست زیرا آهنگ و چنگ زندگی ست که از طریق او بیان می شود  ، اما علیرغم این نوای خوش زندگی که از زبان و کلک بزرگی چون حافظ بر جهانیان جاری می شود ، آهنگ این نی سوزناک بوده و  ناله های زاری  که از سر افسوس است نیز بوضوح از زبانش شنیده میشود و حافظ  در ابیات بعد به علت این زاری می پردازد .

گفتمش در عین وصل ، این ناله و فریاد چیست 

گفت ما را جلوه معشوق در کار داشت 

پس‌حافظ از  بلبل شوریده سبب این ناله و فریاد را در حالیکه به وصل گل رسیده است می‌پرسد، پاسخ این است که مگر جلوه حضرت معشوق را در این گلبرگ نمی بینی، رنگ خوش و عطر و بوی آن نشانگر‌چیست و از کجاست و چگونه است که انسان این زیبایی را تشخیص داده و عطر آن را می شنود ؟ و آیا  آهنگ زیبا و موزون  آن گلبرگ را  که از زبان حافظ به گوش می‌رسد نمی شنوی ؟ همه این لطایف گلبرگ ، بیانگر جلوه‌گری حضرتش در جهان فرم و ماده ست که انسان از آن برخوردار می باشد . در کار داشت یعنی پس از آنکه انسان عاشقی چون حافظ در گلبرگ زندگی قرار گرفت، تازه کار عاشقی و معنوی او شروع می شود و این جلوه گری معشوق است که موجب خلق و تراوش چنین غزلهای نابی می‌گردد که میتواند جهانی را سیراب کند. استاد شهریار هم در بیتی به این مضمون اشاره می کند:

در وصل هم ز عشقِ تو ای گل در آتشم☆عاشق نمی شوی که ببینی چه می کشم

یار اگر ننشست با ما نیست جای اعتراض

پادشاهی کامران بود ، از گدایی  عار داشت 

حافظ از زبان بلبل و در پاسخ به دلیل ناله های زار می فرماید یار  یا خداوند که پادشاهی ست کامران ، یعنی شاهی که هرچه بخواهد و اراده کند همان شده و کامش برآورده میشود ، اگر با ما  که خاک نشین هستیم هم نشینی نکند چه جای اعتراض است ؟ هیچ ، هیچ جای اعتراض نیست زیرا او پادشاه جهان است و از گدایی (یک گدا ) عار داشت ، یعنی در شأن پادشاه نیست که با گدایان هم‌نشینی کند پس جای هیچگونه اعتراضی نیست و کسی هم نمی تواند پادشاه  را سرزنش کند .

در نمی گیرد نیاز و ناز  ما با حسن دوست 

خرم آن  کز نازنینان بخت برخوردار داشت 

اما آنچه موجب ناله های سوزان میشود این است که انسان گدا و نیازمند که واقعآ محتاج است به اینکه خود را به پادشاه وصل کرده و اثبات کند از جنس پادشاه است و اصل او زیبایی و حسن دوست را دارد ، چنین گدا و نیازمندی ناز را پیشه خود نموده و در حالیکه  پادشاه او را بسوی خویش می خواند ، انسان سر باز زده و  ناز می کند ،  این ناز و امتناع  انسان فقیر است که ناله و فغان از نهاد بلبلانی چون حافظ بلند کرده که به فریاد مبدل می شود ، حافظ با آواز بلند می فرماید بدان که این نیازمندی و فقر با حسن و زیبایی دوست در نمی گیرد ، یعنی کارگر نمی افتد و پادشاه جهان به این ناز انسان وقعی نمی گذارد ، در مصرع دوم نازنینان همه انسانها هستند که در عین نیازمندی ، خداوند آنها را گرامی داشته و با نظر لطف و کرامت به آنها می نگرد، پس حافظ می‌فرماید اما خرم و سرخوش آن انسانی که از بین همه نازنینان از بخت هم نشینی با پادشاه برخوردار شد ، از نگاه عارفان هر انسانی توانایی و استعداد  این بخت را برای خود دارد و اینگونه نیست که خداوند با قرعه و بطور اتفاقی  انسانی را از این بخت برخوردار کند ، بلکه هر کسی از نازنیان میتواند با سعی و کوشش این بخت را برای خود رقم زند  تا شاید روزی با عنایت حضرت دوست به این مراد و مطلوب خود برسد که با پادشاه و آن هم پادشاه جهان هم نشینی کند .

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم 

کاین همه نقش عجب در گردش پرگار داشت 

پس‌حافظ امیدوار است تا با این آگاهی بخشی ،‌ انسان به یکباره از جای برجهد تا جان و جوهر وجودی خود را بر قلم آن یگانه نقاش هستی بیفشاند ، یعنی خداوند با وصل هر نازنینی به اصل زیبای خود نقشی جدید بر هستی می زند و بر رنگ و بوی گلبرگ خود که همان خرد و هشیاری ایزدی ست می افزاید ، تصور کنید جهان بدون رنگ و نقش بزرگانی چون حافظ را ، بدون شک جهان پس از حضور  آن بزرگان رنگ و بوی دیگری یافته است .در مصرع دوم می‌فرماید آن یگانه نقاشی که اینهمه نقش عجب و حیرت انگیز  را در گردش پرگار خود داشته و دارد ، گردش پرگار همان چرخ هستی یا روزگار است و خداوند هر لحظه بوسیله پرگار خود در کار نقش زدن بر هستی ست ، مولانا  می‌فرماید  ؛ کل اصباح لنا شان جدید / کل شیء عن مرادی لا یحید 

گر مرید راه عشقی فکر بدنامی  مکن 

شیخ صنعان خرقه رهن خانه خمار داشت 

با این آگاهی بخشی هاست که نازنینانی مرید راه عاشقی میشوند اما مانعی در این راه خودنمایی  می کند که بدنامی و رسوایی ست ، حافظ می‌فرماید  فکرش را نکن و قدم در این راه بگذار ، ‌ماجرای عاشقی شیخ صنعان بر دختر ترسا را ببین که چه پایداری ها در راه عشقش انجام داد و خرقه دلبستگی  و تعلق خاطر به اعتقادات و مراد بودن خود را در خانه خمار و می فروش به گرو گذاشت تا با نوشیدن شراب به خواست معشوق عمل کرده و به وصالش برسد ، او بر عشق دختر ترسا به این کار پرداخت ، پس نازنینی که مرید راه عاشقی پادشاه جهان گردد باید بدنامی و رسوایی های بیشتر از اینها را بجان بخرد و از ملامت مردم هراسی بدل راه ندهد .

وقت آن شیرین قلندر خوش که در اطوار سیر 

ذکر تسبیح ملک در حلقه زنار داشت 

قلندران معروف بودند به تظاهر به فسق یا بقولی از گروهِ ملامتی ها بودند در حالیکه در باطن تقوی و پرهیزگاری داشتند، حافظ می‌فرماید ماجرای عاشقی شیخ صنعان نیز تمثیلی ست که شیخ عطار  بمنظور انتقال پیامی به انسانها بیان نمود است، پس او یاد آن شیرین قلندر را خوش و گرامی داشته و ادامه می دهد که شیخ صنعان قلندرانه در حلقه زنار نیز به ذکر و تسبیح خداوند مشغول بوده و در سیر آفاق و انفس بسر می برده است.

چشم حافظ زیر بام قصر آن حوری سرشت 

شیوه جنات تجری تحتها الانهار داشت 

آن حوری سرشت اشاره به دختر ترساست که هر روز  بر بام قصر رفته و دل از شیخ صنعان می ربود ، و در اینجا نیز منظور حضرت معشوق است که هر لحظه بر بام قصر جلوه گری میکند تا دلها را ربوده و عاشق خویش کند ،‌ پس نگاه حافظ همچون شیخ صنعان بر آن حوری سرشتی که بر بام و بلندای قصر جلوه گری میکند ،  نگاهی ست که شیوه و فریب داشت ، یعنی شیخ صنعان نیز در ظاهر چشم به بهشت و شراب روان در زیر درختان بهشتی را داشته ، اما در واقع دلش در گرو عشق آن حوری سرشت بوده و حافظ نیز  منظوری جز وصالش در سر نمی پروراند به هر قیمتی ، و هر فرمان و خواسته ای که حضرتش از او داشته باشد به جان و دل انجام می دهد  تا سرانجام به وصلش برسد ، یعنی همان کاری که شیخ می کرد ، . به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید .

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۱ در پاسخ به محمد مهدی ستاری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

ایهام دارد و در هر دو معنا درست است

مرا نصیب و روزی مباد که بی یاد تو بنشینم

یک روز مبادا که بی یاد تو بنشینم یعنی هیچگاه چنین نخواهد شد

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

غزل ۸۰ 

وزن مفعول مفاعلن مفاعیل 

بیت اول 

این خط شریف از آن بنان است

وین نُقل حدیث از آن دهان است

۱_ این نوشته ء زیبا کار سر انگشتان هنرمند اوست و این سخن شیرین از آن دهان بر آمده است .

[ شریف : با قدر و ارزش / بنان : انگشت و سر انگشت ./ تناسب : خط، بنان / تشبیه : حدیث به نُقل ( اضافه ء تشبیهی ) 

بیت دوم 

این بوی عبیر آشنایی

از ساحت یار مهربان است

۲_این بوی خوش آشنایی از جایگاه آن یار مهربان بر می خیزد و به مشام می رسد .

[ عبیر : نام خوشبویی است که از صندل و گلاب و مُشک سازند . /آشنایی : عشق و دوستی / ساحت : ناحیه و درگاه ./ تشبیه : آشنایی به بوی عبیر (اضافهء تشبیهی ) ]

بیت سوم 

مُهر از سر نامه برگرفتم

گفتی که سر گلابدان است

۳_ هنگامی که مُهر از سر نامه بر داشتم و آن را گشودم ، آنچنان معطر بود که گویی سر گلابدان را برداشته ام .

[ مُهر : نشان / گفتی : قید است ، گویا ، همانا ، به درستی ]

بیت چهارم 

قاصد مگر آهوی ختن بود

کش نافهٔ مشک در میان است

۴_ گویی ، پیام آور آهوی ختنی بود که به جای نامه نافه بر میان بسته بود .

[قاصد : پیک / ختن : شهری در ترکستان چین که به داشتن آهوی مشک معروف است .،/ مگر : قید تاکید است ،همانا ، یقینا / میان : کمر بند ، آنچه از جنس دوال و جز آن که گرد کمر بندند ./ تشبیه : قاصد به آهوی ختن تشبیه شده است / آرایه ء استخدام : در میان است ۱_ برای قاصد شال و کمربند که نامه در آن گذاشته می شده است ۲_ برای آهوی ختن ، ناف آن ]

بیت پنجم 

این خود چه عبارت لطیف است

وین خود چه کفایت بیان است

۵_ شگفتا از این تعبیرهای لطیف و زیبایی که در نامه به کار رفته است !وه از این کمالی که در بیان او دیده می شود .!

[ عبارت : طرز بیان ، طریقه ء ادای سخن ،انشا / کفایت بیان : لیاقت و شایستگی ، فصاحت و زبان آوری ، هوشیاری و زیرکی در کلام و سخن .]

بیت ششم 

معلوم شد این حدیث شیرین

کز منطق آن شکرفشان است

۶_ سرانجام دریافتم که این سخنان شیرین از منطق آن یار شکر فشان تراویده است .

[ معلوم شدن : دانسته و واضح و آشکار شدن / منطق : سخن و گفتار ./ کنایه : شکر فشان ( شیرین سخن ) 

بیت هفتم 

این خط به زمین نشاید انداخت

کز جانب ماه آسمان است

۷_ شایسته نیست که این خط مقدس بر زمین افکنده شود ؛ زیرا این نوشته از جانب ماه آسمان رسیده است 

[ خط : نوشته / نشاید : از مصدر شایستن ، شایسته و زیبنده نیست ./ تضاد : زمین ،آسمان / استعارهء مصرحه : ماه آسمان ( معشوق و نگارنده ء نامه ) / به نظر می رسد که شاعر در تقدس خط چهره ء معشوق غلو کرده و آن را مقدس دانسته است و همین مطلب ذهن را متبادر به تقدس خط قرآن می نماید که مسلمانان هر گاه در راه خط قرآن را روی زمین می دیدند ، برداشته در شکاف دیوارها می گذاشتند تا زیر دست و پا نماند ]

بیت هشتم 

روزی برود روان سعدی

کاین عیش نه عیش جاودان است

۸_ روان سعدی روزی به سرای باقی خواهد شتافت ؛ زیرا این زندگی و شادمانی جاودانه و ابدی نیست .

[ عیش : زندگی ، خوشی و شادمانی ]

بیت نهم 

خرم تن او که چون روانش

از تن برود سخن روان است

۹_ خوشا به حال کسی که وقتی جان از تنش بیرون می رود ، سخن او همچنان در میان مردم ، زنده و جاری است .

[ تن او : شخص او ( سعدی ) / جناس تام : روان ( روح ) ، روان ( جاری ) .]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

در سکوت در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۵:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۹:

غزل ۷۹ سعدی 

وزن : مفعول مفاعلن مفاعیل 

بیت اول 

این باد بهار بوستان است

یا بوی وصال دوستان است

۱_آیا این نسیم باد بهاری است که از جانب بوستان می وزد؟ یا بوی خوش رسیدن به دوستان است ؟

[بهار: شکوفه های تازه و نو رُسته ، گل درخت نارنج و نوعی گل گاو چشم و اقحوان اصغر است، بستان افروز که آن را تاج خروس گویند که گلی است سرخ رنگ و به عنوان گل زینتی نیز در باغ ها کاشته می شود .]

بیت دوم 

 

دل می‌برد این خط نگارین

گویی خط روی دلستان است

۲_ این نوشتهء زیبا آدمی را مجذوب خود می سازد ، گویی مثل موهای تازه رُسته بر روی گونه های معشوق است .

[ خط (اول) : دست خط و نوشته و (دوم ) : موهای تازه رُسته ای که گرد رخسار خوب رویان بر آمده باشد / نگارین : زیبا / کنایه : دل بردن (شیفته و بی قرار کردن ).

بیت سوم 

ای مرغ به دام دل گرفتار

بازآی که وقت آشیان است

۳_ای پرنده ء گرفتار ِ دل باز گرد که هنگام باز گشتن به آشیانه و رسیدن به آرامش است 

[جناس لاحق : ای ، آی / تناسب مرغ ،گرفتار ، آشیان /استعاره ء مصرّحه : مرغ : ( عاشق ) 

بیت چهارم 

شب‌ها من و شمع می‌گدازیم

این است که سوز من نهان است

۴_ من و شمع شب ها در سوز و گدازیم ؛ با این تفاوت که سوز شمع آشکار و سوز درون من پنهان است .

[گداختن : ذوب شدن ./کنایه : گداختن (لاغر شدن )]

بیت پنجم 

گوشم همه روز از انتظارت

بر راه و نظر بر آستان است

۵_ همه روزه در انتظار خبری که از تو رسد ،گوشم به راه و چشمم بر آستانت دوخته شده است.

[نظر : نگاه / آستان : درگاه و پیشگاه /کنایه : گوش به راا و نظر بر آستان بودن (انتظار کشیدن ).]

بیت ششم 

ور بانگ مؤذنی میاید (بر آید )

گویم که درای کاروان است

۶_ انچنان در انتظارت به سر می برم که اگر موذنی اذان گوید ، صدای زنگ کاروان می پندارم .

[موذن : اذان گو / درای : زنگی که بر شتر بندند ./تشبیه : بانگ موذن به درای کاروان مانند شده است /]

بیت هفتم 

با آن همه دشمنی که کردی

بازآی که دوستی همان است

۷_ با وجود آنکه برمن دشمنی های بسیار روا داشتی ، باز گرد زیرا دوستی من با تو همان دوستی پیشین است.

[تضاد : دشمنی ،دوستی 

بیت هشتم 

با قوت بازوان عشقت

سرپنجهٔ صبر ناتوان است

۸_ سر پنجهء صبر و شکیبایی در برابر نیروی بازوان عشق تاب مقاومت ندارند.

[استعاره ء مکنیه : بازوان عشق ، سر پنجه ء صبر ]

بیت نهم 

بیزاری دوستان دمساز

تفریق میان جسم و جان است

۹_ بی میلی دوستان موافق از یکدیگر همانند جدایی میان تن و روان است .

[دمساز : موافق و هم راز /تفریق : فاصله و جدایی .]

بیت دهم 

نالیدن دردناک سعدی

بر دعوی دوستی بیان است

۱۰_ این که سعدی دردمندانه می نالد، ناله های او بیانگر عشق و دوستی است .

[دعوی: ممال دعوا ، ادعا / بیان : دلیل و اثبات .]

بیت یازدهم 

آتش به نی قلم درانداخت

وین حبر که می‌رود دخان است

۱۱_نالیدن سعدی نی قلم را سوزاند و این مرکبی که بر کاغذ نقش می بندد ، دود نی قلم است که در اثر ناله سعدی دل سوخته به وجود آمده است .

[حبر : سیاهی و دوده ، مرکب /دخان : دود.]

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

صدرا بهاری در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۵۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۵:

در اجرای خصوصی نرگس مست استاد شجریان اینطور میخونن( اگر به سنگ بری وحشی از تو نگریزد) که احتمالا در نسخه ایی اینطور بوده و ایشون دسترسی داشتن به نسخه مذکور.

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۹:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۰:

غزل ۷۰ سعدی 

وزن فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلات 

بیت اول 

ای که از سرو روان قد تو چالاکترست

دل به روی تو ز روی تو طربناکترست

۱_ای کسی که قد و قامت تو از سرو خرامان زیباتر و تند پوی تر است ، بدان که قلب من با روی آوردن به تو از چهره ء تو شادمان تر است 

[ سرو روان : سرو خرامان و نازان / طربناک : شادان و خوشحال .]

 

بیت دوم 

دگر از حربه‌ی خونخوار اجل نندیشم

که نه از غمزه‌ی خون‌ریز تو ناباکترست

۲_ دیگر از خنجر خونخوار مرگ بیمی به دل راه نمی دهم ؛ برای آنکه خنجر مرگ از کرشمه های جان ستان تو بی پرواتر نیست .

[ حربه : شمشیر و خنجر /اجل : مرگ /اندیشیدن : ترسیدن / غمزه : ناز و عشوه ،اشاره به چشم و ابرو / ناباک تر : بی باک تر ، بی پرواتر  

بیت سوم 

 

چست بودست مرا کسوت معنی همه وقت

باز بر قامت زیبای تو چالاکترست

۳_معنی جامه ای است که همیشه بر بالای سخن من مناسب بوده است ؛ اما معنا و حقیقت بر قامت زیبای تو برازنده تر و زیبا تر است.

[چست : زیبا و جمیل /کسوت : جامه / معنی : کلام و سخن ، فکر و اندیشه / چالاک : فریبا و زیبا .]

بیت چهارم 

نظر پاک مرا دشمن اگر طعنه زند

دامن دوست بحمدالله از آن پاکترست

۴_ اگر دشمن نگاه پاک مرا نظری آلوده بداند و بر آن خرده گیرد ، خدای را سپاس می گویم که دامن دوست پاکتر از نگاه من است و نمی توان آن را آلوده قلمداد کرد.

[نظر پاک : چشم و نگاه پاک و بی آلایش .

نوعی رد الصدر علی العجز : پاک / تضاد دشمن ،دوست / کنایه : دامن پاک ( =پاکدامنی )(عفت و عفاف ) 

 

بیت پنجم 

 

تا گل روی تو در باغ لطافت بشکفت

پردهٔ صبر من از دامن گل چاکترست

۵_از زمانی که روی تو که به گل می ماند ،در باغ لطافت و نازکی شکفته است ، بی تاب گشته ام و شکیبایی ام مثل پرده ای از هم دریده و شکاف آن از شکاف میان گلبرگ های گل شکفته هم بیشتر است .

[لطافت : نرمی و لطف ، طراوت و تازگی /تناسب : گل ، باغ ،بشکفت / تشبیه : روی به گل (اضافه تشبیهی ) ../کنایه : چاک بودن پردهء صبر (بی صبر و طاقت بودن ).]

بیت ششم 

پای بر دیده‌ی سعدی نه اگر بخرامی

که به صد منزلت از خاک درت خاکترست

۶_ اگر قصد خرامیدن داری، قدم بر چشمان سعدی بگذار که با صد ارج و مقام ،بارها از خاک درگاهت افتاه تر و حقیر تر است .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

غزل ۴۷ 

 

وزن :مفتعلن فاعلات مفتعلن فاعلات (بحر منسرح مثمن مطوی موقوف )

1.سلسه :زنجیر /ماجرا 2/8

تشبیه :مو به سلسله و زنجیر، وبلا و مصیبت به دام (اضافه تشبیهی ) /ایهام :حلقه 1_حلقه دام

2_گروه عاشقان.

معنی :حلقه های زنجیر گیسوان یار دام بلایی گسترده و عاشقان را اسیر خود ساخته است.

هر کس اسیر این دام نگردد، از این هنگامه و غوقا در امان است؛گر چه از لذت این اسارت نیز محروم خواهد ماند.

2.نظر :نگاه /خونبها :تاوان و غرامت و دیه ریخته شدن خون و کشته شدن کسی.

تشطیر :تیغ، دریغ.

معنی :اگر مرا با شمشیر، بی ملاحظه در پیش چشمان او تکه تکه کنند، تحمل می کنم ‌؛ زیرا یک بار دیدن او به خونبهای صد چو منی می ارزد.

3.حیف :/11/6دوستر :کوتاه شده دوست تر، دوست داشتنی تر.

آرایه تکرار :دوست، جان ما.

معنی :اگر در راه وصال دوست جان ببازی، تاسفی نمیخوریم؛ زیرا دوست از جان ما محبوب تر و عزیز تر است.

4.تناسب :دعوی، شرع، بیان، دلیل، گواه.

صفحه 120

معنی :شریعت و قانون برای داوری در باب عاشقان به برهان آشکار نیازی ندارد؛ زیرا گونه های زرد آنان به مئابه دلیل و ناله های زارشان به جای گواه و شاهد پذیرفتنی است.

5.مایه :سرمایه /قوت :نیرو/هوا :میل و آرزو، هوس.

آرایه تفسیر :ابتدا صبر و عقل به طور کلی آمده و سپس هر یک تفسیر شده است.

معنی :آنچه پرهیزگار را به پرهیز وا می دارد، نیروی شکیبایی و خردمندی است؛ اینک خردش اسیر عشق گشته و شکیبایی او در برابر هوس عاجز مانده است.

6.کنایه :بند، کمند /استعاره مکنیه :گردن جان.

معنی :هر گاه عاشق پای بند معشوق گردد و جانش با کمند معشوق صید شده باشد، یارای آن ندارد تا بپرسد که این پایبندی و اسارت برای چیست؟

7.جرم :گناه.

کنایه :مالک ملک وجود، حاکم رد و قبول (خداوند) /جناس اشتقاق و زاید :مالک، ملک /تشبیه :وجود به ملک (اضافه تشبیهی) /تضاد :رد، قبول.

معنی :او فرمانروای سرزمین هستی است و پذیرفتن یا نپذیرفتن به حکم اوست و هر چه انجام دهد، عین عدل است و چنانچه تو خواست و فرمان او را نپسندی و شکوه سر دهی، جفا کرده ای. 

8.نیام :غلاف شمشیر /قبل :جانب و سوی /رضا :خوشنودی و موافقت. 

جناس زاید و شبه اشتقاق :قبل، قبول /تناسب :تیغ، نیام /تشطیر :نیام، جام. 

معنی :شمشیر از غلاف بیرون کن و به جای شراب در جام ما زهر بریز؛ این ها از جانب ما پذیرفتنی و قابل قبول است و بدان خشنودیم. 

9.نواختن :نوازش و ملاطفت کردن /گداختن :سوزاندن، ذوب کردن /قهر :خشم و بی مهری /زجر :بازداشتن و نهی کردن، درد و شکنجه. 

تضاد :لطف، قهر /جناس زاید و اشتقاق :روان، روا. 

معنی :اگر مرا از سر لطف و مهربانی نوازش کنی و یا با غضب خویش مرا بسوزانی آنچه تو فرمایی، بر من روان و جاری است؛ حتی اگر مرا از خود برانی جایز و رواست. 

10.جور :ستم /رقیب :8/9/عهد :پیمان /مدعی 18/2.

تشطیر :رقیب، حبیب. 

تضاد و جناس لا حق :جفا، وفا.

معنی‌ :آن کسی که به ستم و عتاب های نگهبان معشوق یا به تند خویی او میثاق دوستی را فراموش کن، لاف زنی بی وفا بیش نیست.

11.اخلاق :جمع خلق، خوی ها و رفتارها /گو (اول) :بگذار (لغت نامه) /لب شیرین :273/3.

تشطیر :دوست، نکوست /جناس تام :بین دو “ گو “/تضاد :دشنام، دعا.

معنی :ای سعدی، از خوی یار هر چه حاصل آید، برای عاشق نکوست؛ بگذار دشنام گوید که حتی دشنام از لبان شیرین او مثل دعاست .

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

عبدالرضا فارسی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۶:

بدو گفت جویان که ایمن مشو ز جویان و از خنجر سرد رو

سر درو 

 

فاطمه زندی در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۵۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

غزل ۱۳۶ سعدی 

وزن : مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن 

 

بیت اول 

ای دیدنت آسایش و خندیدنت آفت

گوی از همه خوبان بربودی به لطافت

 

۱_ای کسی که تماشای تو موجب راحت و خندیدنت بلایی است ، از لحاظ زیبایی بر همهء زیبا رویان پیشی گرفتی .

[آفت : بلا و گزند / خوبان : جمع خوب ، زیبا رویان / لطافت : نرمی و لطف ، طراوت و تازگی / کنایه : گوی ربودن (پیروز شدن )

 

بیت دوم

ای صورت دیبای خطایی به نکویی

وِای قطره باران بهاری به نظافت ،

۲_ای آنکه از لحاظ جمال و زیبایی مثل تصویر های روی پارچهء شهر ختا هستی و ای در لطافت چونان قطرات باران بهاری،

[دیبا : پارچه ابریشمی / خطا (ختا)

غزل ۱۲۲ بیت ۳ / نکویی : خوبی،و لطافت ، نظافت : پاکی 

تتاسب : قطره ،باران ]

بیت سوم 

هر مُلک وجودی که به شوخی بگرفتی

سلطان خیالت بنِشاندی به خلافت

۳_ای زیبا رو ،هر بار که با بی پروایی و شنگی ، هستیِ کسی را مثل سر زمینی فتح کردی ، خیال ، تو را مثل جانشینی بر آن ملک مستقر ساخت.

[شوخی : گستاخی و بی پروایی ،دلیری،شنگی / خیال : تصور چیزی در ذهن هنگامی که در پیش چشم نباشد ،تصویر معشوق /خلافت : جانشینی ]

بیت چهارم 

ای سرو خرامان گذری از در رحمت

وی ماه درفشان نظری از سر رأفت

۴_ای معشوق همچون سرو خرامان ، از راه رحمت و بخشایش بر ما گذری کن و ای کسی که در تابندگی به ماه می مانی ، از سر مهربانی به ما نظری بیفکن .

[خرامان : روندهء با ناز و تکبر و تبختر ، خوش رفتار /دُر افشان : درخشان و تابان / نظر : توجه و عنایت ، نگاه / رافت : مهربانی .

بیت پنجم 

گویند : برو تا برود صحبتت از دل

ترسم هوسم بیش کند بعد مسافت

۵_ به من می گویند : او را ترک کن و برو تا لذت همنشینی با او از یادت برود ؛ اما می ترسم دوری راه ، عشقم را نسبت به او افزون کند .

[صحبت : دوستی و محبت /هوس: میل و آرزو /بُعد مسافت : دوری راه .

بیت ششم 

 

ای عقل نگفتم که تو در عشق نگنجی

در دولت خاقان نتوان کرد خلافت

۶_ ای خرد ، آیا به تو نگفتم که در قلمرو عشق برایت جایی نیست ؟ آری ، در دوران حکومت خاقان ترکستان خلافت کردن ممکن نیست 

[خاقان : لقب پادشاهان چین و ترک /خلافت :خلافت . [ خ ِ ف َ ] (ع مص ) بجای کسی بعد وی بودن در کاری . (آنندراج ). ایستادن بجای کسی که پیش از وی بوده باشد. (ترجمان علامه جرجانی ). نیابت . (زمخشری ).جانشین شدن . (یادداشت بخط مؤلف ). خلافة. پی کسی آمدن . بجای کسی خلیفه کردن کسی را. (آنندراج ). || ولی عهد کردن . جانشین کردن . |/عارفان عقل را دو گونه دانسته اند:عقل جزیی و مادی یا عقل معاش و دیگر عقل ما عُبِد به الرحمان و یا به تعبیر دیگر عقل معاد که عقل الهی است.مخالفت عارفان از جمله شیخ اجل با عقل جزیی و یا به قول فلاسفه عقل هیولانی است که با عشق مخالف است و برای شناخت رازهای نهانی نامحرم و به معرفت حق راه نمی برد . سعدی به دفعات و مکرر مخالفت عشق و عقل را در غزل های خود بیان نموده است بیت چهارم غزل ۹]

بیت هفتم 

با قد تو زیبا نبود سرو به نسبت

با روی تو نیکو نبود مه به اضافت

۷_ سرو از لحاظ تناسب در برابر قامت تو زیبا نیست و ماه هم نسبت به روی زیبایت زیبا به نظر نمی آید.

[ با : در هر دو مصراع "بای" مقابله است ،در برابر/ به اضافت : به نسبت .

بیت هشتم 

 

آن را که دلارام دهد وعده کشتن

باید که ز مرگش نبود هیچ مخافت

۸_ هر عاشقی که معشوق به وی وعده ء کشتن دهد، نباید از مرگ هراسی داشته باشد .

[مخالفت : ترس و بیم ./کنایه : دلارام (معشوق و محبوب ) /تناسب : کشتن ، مرگ .

بیت نهم 

صد سفره دشمن بنهد طالب مقصود

باشد که یکی دوست بیاید به ضیافت

۹_عاشقی که طالب یار است ، صد خوان برای دشمنان می گسترد ، به امید آنکه روزی او معشوق را چون میهمانی بر سر آن خوان ببیند .

[باشد که : شاید که ،امید است که / ضیافت : مهمانی ]

بیت دهم 

 

شمشیر ظرافت بود از دست عزیزان

درویش نباید که برنجد به ظرافت

۱۰_شمشیر در دست محبوبان ، لطیف و زیباست و عاشق مفلس نباید از لطافتی که در شمشیر عزیزان هست ، رنجیده گردد.

[ظرافت : زیبایی و لطافت /درویش : عاشق تنگدست ]

بیت یازدهم 

سعدی چو گرفتار شدی تن به قضا ده

دریا در و مرجان بود و هول و مخافت

۱۱_ای سعدی ، انگاه که اسیر عشق گشتی ، در برابر تقدیر تسلیم باش ؛ زیرا در دریا هم مروارید و مرجان وجود دارد و هم هول و هراس.

[ هول : ترس /مخافت : بیم ./ کنایه : تن به قضا دادن (تسلیم تقدیر و پیشامد شدن ) 

منبع : شرح غزلهای سعدی 

دکتر محمدرضا برزگر خالقی 

دکتر تورج عقدایی 

سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟

از گلستان ِ ما بِبَر طبقی 

شاد و تندرست باشید .

سیّد محس سعیدزاده در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت:

درمورداین بیت معروف:«میازار موری که دانه کش است---که جان دارد وجان شیرین خوش است»،گفتنی آنکه :اول-علی بن ابی طالب گفت:اگرتمام دنیارا به من دهند وازمن بخواهند،دانه ازدهان موری بستانم؛نکنم!

دوم-درنزدعارفان،جان  مرکز توجه واهمیّت است.ازابوالحسن خرقانی نقل است که برپیشانه ی خوانگه(خانقاه)خودنوشته بود:هرکس به این مکان درآید نانش دهید وازمذهب اش مپرسید که هرکس نزد خدا به جان ارزد،نزدما به نان ارزد.

سوم-ملای رومی،سعدی وحافظ وشخصیّت هایی از این دست مفسران قرآن اند به لسان قوم خود.هرچه دارند تفسیر قرآن (واحیانا تفسیر سنّت)است.این شخصیّت ها درعصر خود قرآن را به بهترین وجه ممکن ترجمه وتفسیر کرده اند.حافظ خودش میگوید:زحافظان جهان کس چوبنده جمع نکرد--لطایف حکمی بانکات قرآنی».

سیّد محس سعیدزاده در ‫۳ سال و ۸ ماه قبل، یکشنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

داشتم آیه اول سوره النساء راترجمه میکردم؛فی الفور یاد این چکامه معروف سعدی افتادم وبی توجه به اختلاف نظر ادیبان وسخن شناسان فهیم،نوشتم:بنی آدم اعضای یک پیکرند--که درآفرینش زیک گوهرند.پس ازآن به سایت گنجورآمدم وهمه ی حواشی را خواندم.دونکته را برحسب تجربه پژوهشی ام یادمیکنم: نکته اول-چیزی که من فهمیدم این است که کلمه قادر نیست بار معنی رابکشد.بنابراین هرکلمه ای قابل انتقاد است.هرگز نمیتوانیم معنی راازخود کلمه استنباط کنیم.قراین وامارات(خارجی وداخلی اعنی موجود درنفس کلام وبیرون ازآن) به کمک ما می آیند.مانند شخصیّت نویسنده وگوینده،فرهنگ زمانه ی او،دیگر جملات یک فراز یا یک قصیده وغزل ورباعی،وایضادیگر سخنان ونوشته ها.در همین مصرع اول«بنی آدم اعضای یک پیکراند» جمله «بنی آدم» مورد اشکال واقع میشود؛چرا که بنی به معنی فرزند مذکر است.برای مونث بنات به کار میرود.اگر جمود برلفظ داشته باشیم، بنی آدم شامل زنان نمیشود.کسی هم میتواند ادعا کند که سعدی با حضور زنان موافقت نداشته ولذا عمداوبا توجه دقیق این کلمه را به کار گرفته تازنان را مخاطب خودنداند.نکته ی دوم-کلمه ها وجمله ها دقیقا به همان دلیل که یاد شد،باتساهل به کار گرفته میشودوگوینده ونویسنده کلمات مانوس با ذهن خودش را به کار میبرد وهیچ توجهی به معنی دقیق کلمه ندارد.همین جمله «بنی آدم» چنین حکایتی دارد،وسعدی اعم اغلب(اعنی مردان) را مورد نظر داشته است،وبا توجه به شخصیّت سعدی وآثار او میتوانیم ادعا کنیم که وی «بنی آدم »را منحصر به مردان نمیدانسته ولذا شامل زنان هم میشود.با این وصف کلمه«پیکر» برای جسم به کارنمیرود،ومراد سعدی ازاین کلمه جان است،روح است،همان «نفس واحده» است.بنابر این پیکر واحد که هیچ تبعیض برنمی تابد ومشترک بین همه ی آدمها اززن ومرد وسیاه وسفید و..است،روح است. وگوهر آفرینش هم همین است.اززاویه دید بنده کلمه گوهر وپیکر به یک معنی به کاررفته است.سعدی این گوهررا حتی خاص انسان نمیداند ومیگوید:میازار موری که دانه کش است--که جان دارد وجان شیرین،خوش است

۱
۱۳۳۱
۱۳۳۲
۱۳۳۳
۱۳۳۴
۱۳۳۵
۵۷۲۹