فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:
وزن : مفعول مفاعلن فعولن
بیت اول
دیر آمدی ای نگارِ سرمست
زودت ندهیم دامن از دست
ای معشوق سرخوشِ مست ، تو را دیر به دست آوردیم . حال که تو را یافتیم . دست از دامنت برنمی داریم . [ نگار = یار زیبا روی ، از آن جهت که معشوق خود را آرایش می کند و زینت می دهد ، به او نگار گفته اند / دامن از دست دادن = کنایه از رها کردن است ]
بیت دوم
بر آتش عشقت آب تدبیر
چندانکه زدیم ، بازننشست
تمام دوراندیشی خویش به سان آب برای فرونشاندن شعله های آتش عشقت که در وجود ما زبانه می کشد به کار بردیم . امّا این آتش فروننشست و از شیفتگی ما به تو اندکی کم نشد .
بیت سوم
از رأی تو سر نمی توان تافت
وز روی تو در نمی توان بست
نمی توان از اندیشه و ارادۀ تو سرپیچی کرد و نیز نمی توان در را بر روی تو بست و از دیدار تو محروم ماند . [ سرتافتن = کنایه از نافرمانی کردن ، روی گرداندن ]
بیت چهارم
از پیشِ تو راهِ رفتنم نیست
چون ماهیِ اوفتاده در شَست
نمی توانم از پیش تو بروم . درست همانند ماهی که در قلّاب ماهیگیر گرفتار شده باشد . [ شَست = قلّاب ماهیگیری ]
بیت پنجم
سودای لب شِکردهانان
بس توبۀ صالحان که بشکست
هوس لب شیرین دهنان و خوش سخنان چه بسیار موجب شکستن توبۀ پرهیزگاران و صالحان توبه کار گشته است . [ سودا = عشق و خیال ، یکی از اخلاط اربعه که غلبۀ آن موجب عشق و هوس و خیال ( مالیخولیا ) می شود / لب شکردهانان = لبی که در آن شادی و نشاط باشد ، لبی که سخنان فصیح و بلیغ می گوید / بس = بسیار ، قید کثرت است ]
بیت ششم
چشمت به کرشمه خونِ من ریخت
وز قتلِ خطا چه غم خورَد مست ؟
چشمت با غمزه خون مرا ریخت . براستی مست از قتلی که به خطا مرتکب شده است ، چه غمی به خود راه می دهد . [ کرشمه = ناز ، غمزه ، اشاره به چشم و ابرو / قتل خطا = قتل غیر عمد
بیت هفتم
بیچاره کسی که از تو بُبرید
آسوده تنی که با تو پیوست
کسی که از تو بگسلد درمانده و ناتوان می گردد و آن که به تو بپیوندد ، به آرامش دست می یابد . [ تن = کس ، شخص ]
بیت هشتم
چشمت به کرشمه خونِ من ریخت
وز قتلِ خطا چه غم خورَد مست ؟
چشمت با غمزه خون مرا ریخت . براستی مست از قتلی که به خطا مرتکب شده است ، چه غمی به خود راه می دهد . [ کرشمه = ناز ، غمزه ، اشاره به چشم و ابرو / قتل خطا = قتل غیر عمد ]
بیت نهم
سعدی ، ز کمندِ خوب رویان
تا جان داری نمی توان جَست
ای سعدی ، از دام زیبارویان تا جان در بدن داری ، رهایی نخواهی یافت . یعنی سرانجام در دام عشق جان خواهی باخت .
بیت دهم
ور سر ننهی در آستانش
دیگر چه کنی ، دری دگر هست ؟
اگر بر درگاه او سرِ ارادت و تسلیم بر زمین نگذاری ، چه خواهی کرد . آیا جز این درگاه ، آستانۀ دیگری برای سر نهادن می شناسی . [ آستان = پیشگاه ، درگاه / سرنهادن = کنایه از مطیع و تسلیم شدن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰:
غزل ۴۰ سعدی
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات یا فع لان
بیت اول
چنان به موی تو آشفته ام ، به بوی تو مست
که نیستم خبر از هر چه در دو عالَم هست
گیسوان تو چنان مرا برآشفت و بوی خوش تو چنان مرا از خود بی خود کرد که دیگر از هر چه در جهان وجود دارد خبر و آگاهی ندارم . [ دو عالم = این جهان و آن جهان ]
بیت دوم
دگر به روی کسم دیده برنمی باشد
خلیلِ من همه بُت های آزری بشکست
از روزی که به وجودت پی بردم و تو را شناختم . دیگر چشمانم را به روی کسی باز نمی کنم . گویی همانند ابراهیم خلیل که تمام بت های ساختۀ آزر را در هم شکست و به خدای واحد روی آورد . [ برشدن = بلند شدن ، برخاستن ، بالا رفتن / خلیل = دوست و یار ، لقب حضرت ابراهیم (ع) / آزر = در آیه 74 سورۀ انعام ، نام پدر حضرت ابراهیم (ع) ذکر شده که پیشه بت تراشی داشته و از اینرو به او درودگر و نجّار گفته اند . در تورات نام پدر حضرت ابراهیم (ع) ، تاره است و آزر را عموی ابراهیم گفته اند . با توجه به اینکه در اعتقادات شیعه پدر پیامبر یا امام نمی تواند کافر باشد لذا آزر را عموی ابراهیم می دانند . ]
بیت سوم
مجال خواب نمی باشدم ز دستِ خیال
درِ سرای نشاید بر آشنایان بست
از دست خیال تو نمی توانم بخوابم و درست همانطور که نمی توان در به روی آشنایان بست . قادر نیستم از حضور خیالت در ذهنم جلوگیری نمایم . [ مجال = فرصت و امکان / خیال = عکس و تصویر ، تصوّر چیزی در ذهن هنگامی که در جلو چشم نباشد ، تصویر معشوق / شایستن = لایق و سزاوار بودن / آشنایان = دوستان و یاران ]
بیت چهارم
درِ قفس طلبد هر کجا گرفتاری است
من از کمند تو تا زنده ام نخواهم جَست
گرفتاران قفس همواره برای رهایی خویش به جستجوی درِ قفس می پردازند . امّا تا عمر دارم ، خود را از کمند تو رها نمی سازم .
بیت پنجم
غلام دولت آنم که پای بند یکی است
به جانبی متعلّق شد ، از هزار برَست
بنده کسی هستم که دل به «یکی» بندد و وابسته و دلبستۀ «یکی» باشد و از دل دادن به هزار جای رهایی یابد . [ دولت = بخت و اقبال ، سعادت / پای بند = اسیر و گرفتار ، عاشق / متعلّق شدن = وابسته و دلبسته شدن ]
بیت ششم
مطیع امر توام ، گر دلم بخواهی سوخت
اسیر حکم توام ، گر تنم بخواهی خَست
اگر بخواهی دلم را به آتش کشی . در برابر تو سر فرود می آورم و اگر مایل باشی تنم را مجروح سازی . به حُکمت تن می دهم . [ خستن = آزرده و رنجور کردن ]
بیت هفتم
نماز شامِ قیامت به هوش بازآید
کسی که خورده بُوَد می ز بامدادِ اَلَست
کسی که از بامداد الست شراب عشق و میثاق را از دست وی گرفته و نوشیده باشد . آنچنان سرمست می گردد که تنها در شامگاه قیامت سر از این مستی برمی دارد . یعنی عشق ، ازلی و ابدی است .
[ نماز شام قیامت = هنگام نماز مغرب در روز قیامت / اَلَست = آیا نیستم ، مأخوذ از آیه 172 سورۀ اعراف « و پروردگار تو از پشت بنی آدم فرزندانشان را بیرون آورد و آنان را بر خودشان گواه گرفت و پرسید : آیا من پروردگارتان نیستم ؟ گفتند : آری . گواهی می دهیم تا در روز قیامت نگویید که ما از آن بی خبر بودیم » / بامداد اَلَست = مراد روز ازل است . روزی که خداوند از انسان ها پیمان عشق و بندگی گرفت و نیز روزی که سرنوشت انسان بر اساس مشیّت الهی نوشته شد . ] ]
بیت هشتم
نگاه من به تو و ، دیگران به خود مشغول
معاشران ز می و ، عارفان ز ساقی مست
دیده گان من به تو دوخته شده است در حالیکه دیگران سرگرم کار خود هستند . همنشینان از می انگوری مست می گردند در حالیکه عارفان محو جمال ساقی گشته ، از خود بی خود می شوند . [ معاشران = همنشینان ، دوستان ]
بیت نهم
اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی
چه فتنه ها که بخیزد میان اهل نشست
ای سرو خرامان ، اگر تو از رفتار دلفریبت دست برنداری . چه شور و غوغایی در میان مجلسیان به پای خواهد شد . [ خرامان = خوش رفتار ، روندۀ با ناز و تکبّر و تبختر / از پای نشستن = آرام و قرار گرفتن / فتنه = آشوب و غوغا ]
بیت دهم
برادران و بزرگان ، نصیحتم مکنید
که اختیار من از دست رفت و تیر از شَست
ای بزرگواران و برادران ، مرا در پرهیز از عشق پند ندهید . زیرا چنان اختیار از کف داده ام که گویی تیری از دست تیرانداز رها شده است و دیگر احتمال ندارد که به کمان بازگردد .
[ شست = زه گیر ، انگشتر مانندی که از استخوان و جز آن سازند و در انگشت ابهام کرده و در وقت کمانداری زه کمان را بر آن گیرند . که آن را به اعتبار انگشت ابهام ، شست گویند . ]
بیت یازدهم
حذر کنید ز بارانِ دیدۀ سعدی
که قطره سیل شود چون به یکدگر پیوست
از اشک دیده گان سعدی بپرهیزید . زیرا هنگامی که قطره ها به یکدیگر بپیوندند به سیل تبدیل می شوند . [ حذر = پرهیز کردن ، ترسیدن ]
بیت دوازدهم
خوش است نامِ تو بردن ، ولی دریغ بُوَد
در این سخن که بخواهند بُرد دست به دست
ذکر نام تو خوش و لذّت بخش است . امّا دریغم می آید آن را در غزل خویش بگنجانم . زیرا شعر من شهرۀ آفاق است و دست به دست می گردد و ناچار نام تو ، چنانچه در شعر من باشد به دست این و آن خواهد افتاد .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹:
غزل ۳۹
وزن : مفتعلن مفتعلن فاعلات
بیت اول
بی تو حرام است به خلوت نشست
حیف بُوَد در به چنین روی بست
روا نیست که آدمی بی تو خلوت گزیند و تنها به سر بَرَد و حیف است که در به روی چون تو زیبارویی بسته شود .
[ به خلوت نشستن = خلوت نشینی کردن ، عزلت گرفتن / حِیف = در تداول عامه کلمه ای است برای نشان دان تحسّر و تأسف ، دریغا ، افسوس . و به فتح اول ( حَیف ) به معنی ظلم و ستم ]
بیت دوم
دامن دولت چو به دست اوفتاد
گر بِهِلی ، باز نیاید به دست
اگر به نیکبختی (رسیدن به معشوق) دست یافتی و آن را رها کردی . بار دیگر بدان نخواهی رسید . ( در این بیت سعادت به کسی مانند شده است که دارای دامن است . )
[ دولت = بخت و اقبال / هلیدن = رها کردن ، وانهادنن ]
بیت سوم
این چه نظر بود که خونم بریخت ؟
وِاین چه نمک بود که ریشم بخست ؟
این چه چشم و نگاهی بود که موجب قتلم گردید ؟ و این چه ملاحتی بود که نمک بر زخم درونم پاشید و آن را ریش کرد ؟
[ نظر = چشم ، نگاه ، توجّه ، عنایت / ریش = زخم و جراحت / خستن = آزرده کردن ، مجروح نمودن ]
بیت چهارم
هر که بیفتاد به تیرت ، نخاست
وآن که درآمد به کمندت ، نجَست
هر کس را که تیر تو به خاک و خون کشید . برنخواهد خاست و آن کس که اسیر کمندت گردد . خو را از آن رها نخواهد ساخت . یعنی بودن در کمند تو خوش تر از رهایی است .
[ خاستن = برخاستن / جستن = رها شدن ]
بیت پنجم
ما به تو یکباره مقیّد شدیم
مرغ به دام آمد و ، ماهی به شَست
ما آنچنان به سرعت و بی آنکه خود متوجّه باشیم اسیرت گشتیم . هم بدان سان که مرغی به دامِ صیّادی افتد و ماهی ای به قلّاب ماهیگیری .
[ مقیّد = اسیر ، دربند / شست = قلّابِ اهیگیری ]
بیت ششم
صبر قفا خورد و به راهی گریخت
عقل بلا دید و به کُنجی نشست
شکیبایی به دلیل بی تابی سیلی خورد و گریزان به سویی گریخت . عقل نیز دچار مصیبت و گرفتاری شد و به گوشه ای خزید .
[ قفا خوردن = پس گردنی و سیلی خوردن ، آسیب دیدن ]
بیت هفتم
بارِ مذلّت بتوام کشید
عهدِ محبّت نتوانم شکست
می توانم سنگینی و مشقّت را تاب آورم . ولی پیمان دوستی را شکستن در توانم نیست .
[ مذلّت = خواری ، ذلّت / عهد = پیمان ]
بیت هشتم
وِاین رمقی نیز که هست از وجود
پیشِ وجودت نتَوان گفت هست
این نیمه جانی که از هستی ام باقی است . در برابر وجود تو نمی توان ادّعا کرد که وجود دارد .
[ رَمق = باقی جان ، بقیّه حیات ، تاب و توان ]
بیت نهم
هرگز اگر راه به معنی بَرَد
سجدۀ صورت نکند بُت پَرَست
اگر بت پرست به معنا و حقیقت پی می بُرد و بدآن آگاهی می یافت . دیگر هرگز در برابر صورت و ظاهر زیبای بتان سر به سجده فرود نمی آورد .
[ معنی = حقیقت / راه بردن = رسیدن ، دریافتن / «هرگز» متعلّق به مصراع دوم است . ]
بیت دهم
مستی خمرش نکند آرزو
هر که چو سعدی شود از عشق مست
هر کس همانند سعدی در راه عشق و دوستی مست گردد . دیگر مستی بادۀ انگوری را آرز و نمی کند . [ خمر = شراب ، بادۀ انگوری / مست شدن = بی تاب و بی قرار و بی خود گشتن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸:
وزن : مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن
بیت اول
چه دل ها بردی ای ساقی به ساقِ فتنه انگیزت
دریغا ، بوسه چندی بر زنخدانِ دلآویزت
ای ساقی با ساق وسوسه انگیزت چه دل ها که غارت نکردی . افسوس که نمی توان چند بوسه ای بر چانۀ دلربایت نهاد . [ زنخدان = چانه / دل بردن = شیفته ، بی قرار کردن / دلآویز = زیبا و دوست داشتنی ]
بیت دوم
خدنگِ غمزه از هر سو نهان انداختن تا کی ؟
سپر انداخت عقل از دست ناوک های خونریزت
تا کی می خواهی عشوه های نافذ خویش را چونان تیری از هر جانب به سویم روانه سازی ؟ عقل از دست غمزه های جان شکارت سپر انداخت و تسلیم شد . [ خدنگ = درختی است بسیار سخت که از چوب آن نیزه و تیر و زین اسب سازند و تیر خدنگ و زین خدنگ بیدین اعتبار گویند ، مجازاََ به معنی تیر / غمزه = ناز و عشوه / ناوک = تیر کوچک ، در اینجا منظور مژگان معشوق است / سپر انداختن = تسلیم شدن ، عاجز و ناتوان گشتن ]
بیت سوم
برآمیزی و بگریزیّ و بنماییّ و بربایی
فغان از قهرِ لطف اندود و زهرِ شکّرآویزت
آمیزگاری و اختلاط می کنی و می گریزی . چهره می نمایی و آن را از پیش نگاه می ربایی . آه از این قهر به مهر آمیخته و فریاد از آن زهر نوش آمیزت . [ برآمیختن = موافقت کردن ، سازگاری نمودن / نمودن = نشان دادن / فغان = آه و فریاد / شکّرآمیز = شکرآمیخته ، شیرین ]
بیت چهارم
لبِ شیرینت ار شیرین بدیدی در سخن گفتن
بر او شُکرانه بودی گر بدادی مُلکِ پرویزت
اگر شیرین ، لبان شکرآمیزت را در حال سخن گفتن می دید . برای او واجب بود که به شکرانۀ برخورد با آن لب و سخنان شیرین حتّی مُلکِ پرویز را ببخشد .
[ لب شیرین = لب لطیف و با طراوت ، لبی که در آن شادی و نشاط باشد لبی که سخنان فصیح و بلیغ می گوید / شیرین = شاهزادۀ ارمنی و معشوقۀ خسرو چرویز است / پرویز = مراد خسرو پرویز ، شاهنشاه ایران از سلسلۀ ساسانیان ، پسر و جانشین هرمز چهارم است . او ایران را به چنان شکوه و جلالی رساند که تا آن زمان در دورۀ ساسانی به خود ندیده بود . داستان عشق او با شیرین ، زبانزدِ شاعران و نویسندگان است . ]
بیت پنجم
جهان از فتنه و آشوب یک چندی برآسودی
اگر نه روی شهرآشوب و چشم فتنه انگیزت
اگر روی زیبایت که شهر را بر هم می زند و چشمان مفتون سازت نمی بود . شهر مدّتی از فتنه گری ، افسون سازی و غوغا در امان می ماند .
[ اگر نه = اگر نبود / شهرآشوب = آشوبندۀ شهر ، کسی که با حُسن و جمال سبب فتنه و آشوب شهری گردد ]
بیت ششم
دگر رغبت کجا مانَد کسی را سوی هشیاری
چو بیند دست در آغوش مستان سَحرخیزت ؟
وقتی تو را هم آغوش مستان سحرخیز ببیند . دیگر کجا رغبت هوشیار ماندن برای کسی باقی می ماند ؟
بیت هفتم
دمادم درکش ای سعدی ، شرابِ صِرف و دَم درکش
که با مستان مجلس در نگیرد زهد و پرهیزت
ای سعدی ، پی در پی می ناب بنوش و خاموش باش . زیرا زهد و پارسایی بر مستان مجلس تأثیری ندارد و کارگر نمی افتد .
[ دمادم = پی در پی / درکشیدن = نوشیدن / صرف = خالص / دَم = سخن / زهد = پارسایی ، پرهیزگاری ، دوری از دنیا / دم درکشیدن = ساکت و خاموش بودن / درگرفتن = اثر کردن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:
وزن : مفاعیلن مفاعیلن فعولن
بیت اول
مپندار از لبِ شیرین عبارت
که کامی حاصل آید بی مرارت
مپندار که از لبانی که سخنانی شیرین از آنها می تراود ، بدون رنج و سختی کامی حاصل می شود . [ شیرین عبارت = خوش سخن ، شیرین بیان / کام = مراد ، آرزو / مرارت = تلخی ، زحمت ]
بیت دوم
فِراق افتد میانِ دوستداران
زیان و سود باشد در تجارت
میان یاران و عاشقان فراق و جدایی هم اتّفاق می افتد و همیشه عشق متضمّن وصال نیست . همچنانکه در داد و ستد هم زیان وجود دارد و هم سود . [ فراق = دوری ، جدایی / دوستداران = همنشینان ، یاران ]
بیت سوم
یکی را چون ببینی کُشتۀ دوست
به دیگر دوستانش دِه بشارت
وقتی عاشقی را کُشتۀ معشوق دیدی . به مشتاقان دیگر بشارت بده که نوبت آنان نیز خواهد رسید که فدای عشق گردند . [ دوست = معشوق / بشارت = مژده ]
بیت چهارم
ندانم هیچ کس در عهد حُسنت
که با دل باشد ، الّا بی بصارت
در روزگاری که زیبایی تو فرمان می راند . جز انسان های کوردل و بی بصیرت همه عاشق گشته و دل از دست داده اند . [ عهد حُسن = روزگار جمال و زیبایی / بی بصارت = بی بصیرت ، ناآگاه و بی خبر ]
بیت پنجم
مرا آن گوشۀ چشمِ دلآویز
به کُشتن می کند گویی اشارت
پنداری که آن گوشۀ چشمان زیبا و دلنشین تو به کُشتن من اشارت می کند . [ دلآویز = زیبا و دلفریب ]
بیت ششم
گر آن حلوا به دستِ صوفی اُفتد
خداترسی نباشد روز غارت
اگر آن حلوایی که صوفی خوردنش را به خود حرام کرده بود ، به دست وی افتد . خداترسی را کنار می گذارد و آن را خواهد خورد . یعنی صوفی نمایان بی واهمه از ناپارسایی و خویشتن داری تو را تصاحب خواهند کرد .
صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، در معنی این کلمه و چگونگی انتساب و اشتقاق آن ، اقوال ، مختلف ، و عقاید ، متفاوت است . عده ای آن را از صفا و عده ای از صوف ( = پشم ) به مناسبت پشمینه پوشی و عده ای سوفیای یونانی به معنی حکمت و عده ای از صفه و اصحاب صفه می دانند . ( فرهنگ اشعار حافظ )
بیت هفتم
عجب دارم درونِ عاشقان را
که پیراهن نمی سوزد حرارت
در شگفتم که چرا گرمی درون و دلِ عُشّاق پیراهن آنان را به آتش نمی کشد و نمی سوزاند . [ درون = دل ، سینه ]
بیت هشتم
جمال دوست چندان سایه انداخت
که سعدی ناپدید است از حقارت
جمال دوست آنچنان سایه گُستر شد که سعدی در برابر آن از حقارت و کوچکی ناپدید گردید . [ حقارت = کوچکی ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
وزن : فاعلاتن مفاعلن فع لان
بیت اول
بنده وار آمدم به زنهارت
که ندارم سِلاحِ پیکارت
مثلِ بنده ای از تو امان می خواهم و به تو پناه می آورم . زیرا ابزار و توان جنگیدن با تو را ندارم . [ زنهار = شبه جمله است ، امان و پناه / سِلاح = آلت و ساز جنگ ]
بیت دوم
متّفق می شوم که دل ندهم
معتقد می شوم دگربارت
گاهی با خود به توافق می رسم که به تو دل ندهم و عاشق نشوم . امّا بارِ دیگر به تو و عشقت ایمان می آورم . [ متّفق شدن = یکی شدن ، یک رأی و یک دل شدن ]
بیت سوم
مشتری را بهای روی تو نیست
من بدین مفلسی خریدارت
مشتری وجه کافی برای خرید روی تو را ندارد . امّا من با این ناداری طالب و خریدار تو هستم . [ بها = ارزش ، قیمت / مفلس = فقیر و تهی دست ]
بیت چهارم
غیرتم هست و اقتدارم نیست
که بپوشم ز چشم اغیارت
حمیّت و تعصب آن را دارم که نخواهم کسی رویت را ببیند . امّا توانایی آن در من نیست که بیگانگان را از دیدارت مانع شوم . [ غیرت = رشک و حسد ، قهر و خشم / اقتدار = قدرت ، توانایی / اغیار = جمع غیر به معنی نامحرمان و بیگانگان ]
بیت پنجم
گر چه بی طاقتم چو مورِ ضعیف
می کُشم نَفس و می کَشم بارت
گرچه همانند موری ناتوان و بی طاقتم . امّا با همۀ ناتوانی و بی طاقتی با نَفسِ خویش مبارزه می کنم و بار عشقت را بر دوش می کشم . [ بار کشیدن = تحمّل رنج ]
بیت ششم
نه چنان در کمند پیچیدی
که مُخلَّص شود گرفتارت
گرفتار خویش را به گونه ای در کمند اسیر نکرده ای که بتواند از کمندت رهایی یابد . [ مخلّص = رها ، آزاد / گرفتار = اسیر ، دربند ]
بیت هفتم
من هم اوّل که دیدمت گفتم :
حذر از چشمِ مستِ خونخوارت
من در همان اوّل که تو را دیدم ، با خود گفتم : که باید از چشمان مست و خونریزت حذر کرد . [ حذر = دور ، برکنار / چشم مست = چشم خمار که در ادبیات فارسی زیبا و خوش حالت توصیف شده است ]
بیت هشتم
دیده شاید که بی تو بر نکند
تا نبیند فراق دیدارت
شایسته است که چشم جز به دیدار تو بازنگردد . زیرا در آن صورت که به دیگری می نگرد . به هجران دیدار تو مبتلا خواهد شد . [ شاید = از مصدر شایستن به معنی شایسته ، سزاور است / برکردن = روشن کردن ، به حرکت درآوردن / دیدار = چهره و صورت ]
بیت نهم
تو ملولی و دوستان ، مشتاق
تو گریزان و ، ما طلبکارت
تو از ازدحام عشّاق ملول و دلتنگی و ما مشتاقِ دیدار تو . تو می گریزی ، امّا ما تو را خواستاریم . [ ملول = افسرده ، دلتنگ / مشتاق = آرزومند ، عاشق / طلبکار = دنبال کننده ، خواستار ]
بیت دهم
چشم سعدی به خواب بیند خواب
که ببستی به چشم سحّارت
چشم سعدی که با چشمان افسونگرت آن را افسون کرده ، راهِ خواب بر آن بسته ای . از این پس مگر خفتن را به خواب ببیند . [ سحّار = افسون کننده ، جادوگر ]
بیت یازدهم
تو بدین هر دو چشم خواب آلود
چه غم از چشم های بیدارت ؟
تو با این چشم های مخمور و خواب آلود کجا غمِ چشم های بیدار شب زنده داران را به خود راه می دهی ؟ [ چشم خواب آلود = چشم خمار و مست / چشم های بیدار = چشم های بی خواب و منتظر عاشقان ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:
وزن : فاعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن
بیت اول
دوست دارم که بپوشی رُخِ همچون قمرت
تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت
دوست دارم که چهرۀ چون ماه تابانت را بپوشانی ، تا مردم تو را مثل خورشید در کوی و برزن نبینند .
بیت دوم
جرم بیگانه نباشد ، که تو خود صورت خویش
گر در آیینه ببینی ، برود دل ز بَرت
بیگانه در عشق ورزیدن به تو گناهی ندارد ، زیرا اگر تو هم در آینه به چهرۀ خود بنگری ، دل از کف می دهی . [ جُرم = گناه / بَر = سینه / دل از بر رفتن = کنایه از شیفته و بی قرار گشتن ]
بیت سوم
جای خنده ست سخن گفتن شیرین پیشت
کآب شیرین چو بخندی ، برود از شکرت
سخن گفتن شیرین یا شیرین سخن گفتن در پیشِ تو موجبِ خنده و تمسخر است . زیرا وقتی لب به خنده گشایی ، آبروی شیرین ( معشوق خسرو ) می رود یا آبّ به شِکر آمیخته از لبانت جاری می گردد . [ شیرین = شاهزادۀ ارمنی و معشوقۀ خسرو پرویز / آب = ارزش و اعتبار ، آبرو ]
بیت چهارم
راهِ آهِ سَحر از شوق نمی یارم داد
تا نباید که بشوراند خوابِ سَحرت
نمی توانم به آه صبحگاهی که بر اثرِ شوق به سراغم آمده ، راه دهم زیرا می ترسم که صدای آه کشیدنم خوابِ سحرگاهی تو را آشفته سازد . [ شوق = اشتیاق / یارستن = توانستن / شوراندن = آشفته کردن و بر هم زدن ]
بیت پنجم
هیچ پیرایه زیادت نکند حُسنِ تو را
هیچ مشّاطه نیاراید از این خوبترت
زیبایی تو ذاتی و گوهرین است و هیچ پیرایه ای نمی تواند چیزی بر حُسنِ خدادادِ تو بیفزاید و هیچ آرایشگری قادر نیست تو را از آنچه هستی ، زیباتر بیاراید . [ پیرایه = زینت ، آرایش / حُسن = جمال و زیبایی / مشّاطه = آرایشگر / خوب = زیبا ]
بیت ششم
بارها گفته ام این روی به هر کس منمای
تا تأمّل نکند دیدۀ هر بی بَصرت
به دفعات و مکرّر گفته ام که چهرۀ زیبای خود را پیشِ هر کسی آشکار مساز ، تا هر انسان بی بصیرتی به آن چهره ننگرد . [ تأمّل = نگاه کردن / بی بصر = بی بصیرت ، غافل و نادان ]
بیت هفتم
باز گویم نه که این صورت و معنی که تو راست
نتَواند که ببیند مگر اهلِ نظرت
امّا نه چنان است که گفتم ، زیرا که این چنین ظاهر و باطنی که در تو گِرد آمده ، چیزی است که فقط اهلِ نظر قادر به تماشای آن هستند . [ صورت و معنی = ظاهر و باطن / اهل نظر = صاحب نظر و با بصیرت ]
بیت هشتم
راه صد دشمنم از بهرِ تو می باید داد
تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت
برای آنکه یک دوست را ببینم و از تو خبری به دست آورم ، ناگزیر باید صد دشمن را به خود راه دهم و آنان را تحمل نمایم .
بیت نهم
آنچنان سخت نیاید سرِ من گر برود
نازنینا که پریشانیِ مویی ز سَرت
ای نازنین من ، اگر سَر در راهِ تو نثار کنم برایم آنچنان دشوار نیست که ببینم مویی از سُرت آشفته و پریشان گردد . [ نازنین = با ناز و زیبا ، گرامی و دوست داشتنی / سر رفتن = کنایه از مُردن است ]
بیت دهم
غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی
زحمتِ خویش نمی خواهد بر رهگذرت
سعدی از اینکه خاک نشینِ راهِ تو گردد ، واهمه ای ندارد . اگر چنین نمی کند ، برای آن است که نمی خواهد تو در گذرگاهت با زحمت وجود او مواجه گردی . [ رهگذر = راه و گذرگاه / بر خاک نشستن = کنایه از زبون و خوار و درمانده شدن ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
وزن : فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
بیت اول
دلِ هر که صید کردی ، نکشَد سَر از کمندت
نه دگر امید دارد که رها شود ز بَندُت
دلِ هر کسی را که به دام آوردی ، در برابرت تسلیم می شود و سرکشی و عصیانفرو می نهد . زیرا اسارت در کمندِ تو به گونه ای است که اسیرت آرزوی رهایی را از دل بیرون می کند . [ تناسب = صید ، کمند ، بند ]
بیت دوم
به خدا که پرده از رویِ چو آتشت برافکن
که به اتّفاق بینی دلِ عالَمی سپندت
تو را به خدا سوگند می دهم که از چهرۀ گلگون و آتشینت پرده برانداز تا ببینی که دلِ تمامِ مردم دنیا چونان سپندی برای دفع چشم زخم بر آتشِ رخسارت می تپد . [ به اتفاق = تمام و کامل / سپند = کوتاه شده اسپند است و به آن اسفند نیز گفته می شود . تخمِ گیاهی است از تیرۀ سُدابیان که بیشتر در نواحی مرکزی و شرقی و جنوبی و غربی آسیا در آب و هوای معتدل می روید . تخم آن را برای دفع چشم بَد در آتش می ریزند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / در این بیت «روی» به «آتش» و «دل» به سپند» تشبیه شده است ]
بیت سوم
نه چمن شکوفه ای رُست چو رویِ دلستانت
نه صبا صنوبری یافت چو قامتِ بلندت
نه چمن توانسته است شکوفه ای به زیبایی رویِ دلربایت برویاند و نه بادِ صبا ، صنوبری به بلندی قامتِ تو یافته است . [ چمن = سبزه و گیاه / صنوبر = درختی است زینتی و همیشه سبز با برگ های سوزنی و شکلی مخروطی که در ادب فارسی قامت یار را بدان تشبیه کنند . ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) ]
صبا = نسیمِ خوشی که به هنگامِ صبح در فصلِ بهار می وزد و سبب شکفتن گل ها و گیاهان می گردد و پیام آور عاشقان است . « در تذکرة اولیا مذکور است : صبا بادی است که از زیرِ عرش خیزد و آن در وقتِ صبح وزد . بادی لطیف و خنک است و در اصطلاح سالکان ، با صبا اشارت است از نفحاتِ رحمانیه که از مشرقِ روحانیت می آید . » ( شرح اصطلاحات تصوّف ) . صبا یکی از عناصر فارسی است که در غزلیات سعدی فراوان آمده و به نام های نسیمِ سحر ، بادِ شمال و بادِ صبحگاهی از آن یاد شده است .
بیت چهارم
گرت آرزوی آن است که خونِ خَلق ریزی
چه کند که شیرِ گردون نَنَهَد چو گوسفندت ؟
اگر آرزوی ریختن خونِ مردم را داری ، همه تسلیمِ تو هستند . شیر با تمام شجاعتش اگر مانند بره ای به حُکمت گردن ننهد ، چه کند ؟ [ گردن نهادن = کنایه از اطاعت و فرمانبرداری کردن ، تسلیم شدن / در این بیت «شیر» به «گوسفند» تشبیه شده است ]
بیت پنجم
تو امیرِ مُلکِ حُسنی به حقیقت ، ای دریغا
اگر التفات بودی به فقیرِ مستمندت ؟
تو به حق فرمانروای سرزمینِ زیبایی هستی . امّا ای کاش نظری هم به حال فقیر ناتوان می افکندی . [ حُسن = جمال و زیبایی / التفات = توجه و عنایت / مستمند = اندوهگین ، نیازمند ]
بیت ششم
نه تو را بگفتم ای دل که سرِ وفا ندارد ؟
به طمع ز دست رفتی و ، به پای درفکندت
ای دل ، همانا به تو نگفته بودم که معشوق قصدِ وفا کردن ندارد ؟ با طمع ورزیدن به وفای او شیفته شدی و او هم تو را در پای فکند و خوار کرد . [ وفا = شرح بیت 7 غزل 2 / سر وفا داشتن = قصد و توجه به وفا داشتن / از دست رفتن = پریشان و نابود گشتن ، بی خود شدن ]
بیت هفتم
تو نه مردِ عشق بودی خود از این حساب ، سعدی
که نه قوّتِ گریز است و نه طاقتِ گزندت
ای سعدی ، بدین ترتیب که نه توانایی گریختن و نه تابِ گزند عشق داری ، مردِ عشق ورزیدن نبودی .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن
بیت اول
کهن شود همه کس را به روزگار ، ارادت
مگر مرا که همان عشقِ اوّل است و زیادت
خواست و میل هر کس در اثر مرور زمان کهنه می شود و از آن کاسته می گردد . به جز ارادت من که همان عشق آغازین است و بیشتر از آنجع در ابتدا بود . [ ارادت = دوستی از روی اخلاص و توجه خاص ]
بیت دوم
گَرَم جواز نباشد به پیشگاهِ قبولت
کجا روم که نمیرم بر آستانِ عبادت ؟
اگر اجازۀ پذیرش به درگات را نیابم و بر آستانۀ ستایش و عبادت تو جان نبازم . به کجا می توانم بروم ؟ [ جواز = اجازه ، پروانه / قبول = پذیرفتن / که = اگر ( لغت نامه ) ]
بیت سوم
مرا به روزِ قیامت مگر حساب نباشد
که هجر و وصلِ تو دیدم ، چه جای موت و اعادت ؟
من در روزِ قیامت مشمول محاسبه نخواهم بود ، زیرا دیدن جدایی تو مثلِ مرگ سخت و دشوار و وصالِ تو همانند بازگشت به هستی و تولّدی دوباره است . یعنی مرگ و معاد عاشق هجران و وصال دوست است . [ مگر = قید تأکید به معنی همانا ، به تحقیق / هجر = دوری و فراق / وصل = پیوند با محبوب ، وصال / موت = مردن ، مرگ / اعادت = بازگشتن و دوباره زنده شدن ]
بیت چهارم
شنیدمت که نظر می کنی به حالِ ضعیفان
تَبم گرفت و دلم خوش به انتظار عیادت
شنیدم که به حالِ ناتوانان و التفاتی داری ، از این روی ، بیمار شدم و دلم خوش است که برای بیمار پرسی بر سرِ بالینم خواهی آمد . [ نظر = توجّه ، عنایت / عیادت = رفتن به احوالپرسی بیمار ، ملاقات کردن ]
بیت پنجم
گَرَم به گوشۀ چشمی شکسته وار بینی
فَلَک شَوم به بزرگیّ و ، مشتری به سعادت
اگر به گوشۀ چشمی بر منِ شکستۀ ناتوان نظری بیفکنی ، از لحاظِ بزرگی و عظمت مثلِ فلک و از نظر سعادت و پیروز بخشی همانند مشتری که سعد فلک خواهم شد . [ شکسته وار = درمانده و ضعیف / مشتری = برجیس و اورمزد که بزرگترین سیارۀ منظومۀ شمسی است و در فلک ششم واقع است و سعد اکبر می باشد ( فرهنگ اصطلاحات نجومی ) / به گوشۀ چشم دیدن = کنایه از توجه و عنایت کردن ]
بیت ششم
بیایمت که ببینم ؟ کدام زِهره و یارا ؟
روم که بی تو نشینم ؟ کدام صبر و جَلادَت ؟
برای دیدارت بیایم ؟ با کدام دل و جرأت و توانایی ؟ بروم و دور از تو در گوشه ای تنها بنشینم ؟ با کدام توانایی و شکیبایی ؟ [ زَهره = جرأت / یارا = توان / جلادت = دلبری و شجاعت ، قدرت ]
بیت هفتم
مرا هر آینه روزی تمام کُشته بینی
گرفته دامنِ قاتل به هر دو دست ارادت
قطعاََ روزی فرا می رسد که از من چیزی به جز کشتۀ عشق باقی نمانده است امّا در همان حال می بینی که با دستان دوستی و ارادت ، دامن قاتلِ خویش را گرفته ام . [ هر آینه = بی شک ، به درستی / تمام = کامل و درست ]
بیت هشتم
اگر جنازۀ سعدی به کویِ دوست برآرند
زهی حیاتِ نکونام و رفتنی به شهادت
اگر پس از مرگ ، جنازۀ سعدی را به کوی یار آورند ، شاهدان خواهند گفت : آفرین بر سعدی که چه نیکو زیست و به دلیل شهادت در راهِ دوست چه سعادت مندانه رفت . [ زهی = آفرین ، خوشا ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فع لن
بیت اول
معلّمت همه شوخیّ و دلبری آموخت
جفا و ناز و عِتاب و ستمگری آموخت
گویی آموزگار به تو فقط بی باکی ، دلربایی ، آزار عاشق ، عشوه گری ، درشتی و جفاکاری آموخته است . [ شوخی = گستاخی ، دلبری ، بی باکی / ناز = غمزه و دلفریبی / عِتاب = سرزنش و ملامت ]
بیت دوم
غلامِ آن لبِ ضحّاک و چشمِ فتّانم
که کیدِ سِحر به ضحّاک و سامری آموخت
چاکر و بندۀ آن لبان خندان و چشمان جادوگری هستم که ضحّاکِ ماردوش و سامری از آنها کید و سِحر آموخته اند . [ ضحّاک = خندان / فتّان = فتنه انگیز و آشوبگر / کید = مکر و فریب / سِحر = جادو و افسون
ضحّاک ، پنجمین شاه افسانه ای ایران بود . به روایت شاهنامه ، ضحاک به اغوای ابلیس پدر را کشت و پادشاه عرب شد . ابلیس به صورت آشپزی درآمد و به او خدمت کرد و در ازایِ آن ، کتفِ او را بوسید و ناپدید شد . بر جای بوسه های ابلیس دو مار رُست که هر چند سرِ آنها را قطع می کردند ولی باز می روییدند . ( فرهنگ تلمیحات )
سامری ، مردی از پیروان موسی یا خویشاوند او و طبق برخی روایات ، خاله زادۀ موسی که منسوب به قبیله سامره از عظمای بنی اسراییل بود . در تفسیر ابوالفتوح ، ج 7 ، ص 482 ، او را اهل کرمان گفته اند . قصۀ سامری و ساختن گاوِ زر و به صدا در آمدن آن گوساله در تورات نیامده است ولی در تفاسیر چنین است : موسی (ع) برای آوردن الواح به طور سینا رفته بود و به قوم خود وعده داده بود که بعد از سی روز بازگردد . اما چون به فرمان الهی ده روز به آن مدّت افزوده گشت . مردم گفتند که موسی خلف وعده کرده است . سامری در این فرصت از جواهر خود و مردم در عرض سه روز گوسالۀ زرینی ساخت . هنگامی که باد به زیر گوساله دمیده می شد در شکمِ او می رفت و از گلوی او آوازِ گاو بیرون می آمد . مردم به تماشای آن فریفته شدند و از دین برگشتند . در تفسیر ابوالفتوح رازی ، ج 7 ، ص 483 ، می گوید : چون قبطیان و خودِ فرعون ( قبل از اینکه دعوی خدایی کند ) در اصل گاو پرست بودند ، سامری برای نقشه خود ، گوساله را اختیار کرده بود . در آیه 88 سوره طه آمده است « و بر ایشان تندیس گوساله ای که نعرۀ گاوان را داشت بساخت و گفتند این خدای شما و خدای موسی و موسی فراموش کرده بود » ( فرهنگ تلمیحات )
بیت سوم
تو بت چرا به معلّم روی ؟ که بتگر چین
به چین زلف تو آید به بتگری آموخت
تو ای معشوق زیبا رو ، به نزدِ معلّم می روی تا چه آموزی ؟ در حالیکه پیکرتراشِ چینی که خالق بت هایِ زیباست ، برای شاگردی و آموختن صورتگری به چین و شکن زلفِ تو دست یازیده است . [ بتگر = مجسمه ساز و پیکرتراش / چینِ زلف = پیچ و تاب زلف / آموخت = آموختن ]
بیت چهارم
هزار بلبل دستان سرای عاشق را
بباید از تو سخن گفتن دری آموخت
هزار بلبلِ نغمه سرای شیفته و عاشق باید از تو سخن گفتن به زبانِ فصیحِ دری را بیاموزند . [ دستان = در اصطلاح موسیقی به رشته هایی گفته می شده که بر دستۀ سازهای زهی بسته می شده است ( واژه نامۀ موسیقی ایران زمین ) / دستان سرا = آواز خوان / دَری = زبان فارسی که از شعب زبان های ایرانی است و در عهد ساسانیان پهلوی رایج بود و پس از اسلام ، بدین زبان سخن گفته و نوشته اند و اکنون نیز زبانِ رسمی ایران است . ( فرهنگ معین )
بیت پنجم
برفت رونق بازار آفتاب و قمر
از آنکه ره به دکان تو مشتری آموخت
دیگر کسی به آفتاب و ماه توجهی ندارد و بازارِ آنان کِساد شده است . زیرا که خواهندگانِ تو به دکّانِ حُسن و جمالت راه یافته و خریدار زیبایی ات شده اند .
بیت ششم
همه قبیلۀ من عالِمانِ دین بودند
مرا معلّمِ عشق تو شاعری آموخت
تمام مردمان طایفۀ من از علمای دین بوده اند . ولی عشقِ تو به سانِ آموزگاری به من درسِ شاعری داده است .
بیت هفتم
مرا به شاعری آموخت روزگار ، آنگه
که چشم مستِ تو دیدم که ساحری آموخت
هنگامیکه دیدم چشمِ مخمورِ تو جادوگری آموخته ، مردم را تسخیر می کند . روزگار هم به من شاعری و سخن سرایی را تعلیم داد . یعنی چشمان خمارآلوده و جادوگرت مرا شاعر کرد . [ چشم مست = چشم خمار / ساحری = جادوگری و افسونگری ]
بیت هشتم
مگر دهان تو آموخت تنگی از دلِ من
وجودِ من ز میانِ تو لاغری آموخت
بی تردید دهانِ تو برای کوچکی خود از دلِ تنگِ من الگو برداشته و وجود من لاغری خود را از کمرِ باریک تو به وام گرفته است . [ مگر = قید تاکید است به معنی همانا و به تحقیق / میان = کمر / تنگ بودن دهان = در سنّتِ ادبی ، شاعران دهان معشوق را به هیچ ، مانند کرده اند و دهان هر چه کوچکتر باشد زیباتر است ]
بیت نهم
بلای عشق تو بنیادِ زهد و بیخِ وَرَع
چنان بکند که صوفی قلندری آموخت
عشق تو فتنه ای بود که پایه های پرهیزگاری و ریشۀ پارسایی را چنان از جا برکند که صوفی در خانقاه نمانده و رعایت تقوا و پارسایی را رها کرده و در جستجوی تو بی بند و باری پیشه کرده است . [ ورع = تقوا و پرهیزگاری / صوفی = پیرو طریقت تصوّف ، شرح بیت 6 غزل 14 / قلندری = شوریدگی و لاابالی گری و بی قیدی ]
قلندر = به درویش لاابالی شوریده احوالی اطلاق می شود که نسبت به پوشاک و آداب و طاعات بی قید و بنایِ کارِ او بر تخریب عادات باشد . قلندریّه به فرقه ای از صوفیه ملامتی کفته می شده است که بر خلافِ سایر ملامتیّه که مقیّد به کتمان اسرار و عبادات بوده اند . به این دو موضوع اهمیتی نمی داده اند و از عبادات بیش از فرایض کاری انجام نمی داده و جز صفای دلِ خود به هیچ چیز و هیچ کس نمی اندیشیده اند . از مختصاتِ این فرقه تراشیدن موی سر و صورت و حتّی ابروست که به آن چهار ضرب می گویند . ( فرهنگ اشعار حافظ )
بیت دهم
دگر نه عزمِ سیاحت کند نه یادِ وطن
کسی که بر سرِ کویت مجاوری آموخت
کسی که عابدانه مقیمِ کویِ تو گردیده ، دیگر نه سرِ سیر و سفر خواهد داشت و نه به یادِ وطن می افتد . [ سیاحت = گردش کردن ، سفر رفتن / مجاوری = عزلت و گوشه گیری ، اعتکاف ]
بیت یازدهم
من آدمی به چنین شکل و قد و خوی و رَوِش
ندیده ام ، مگر این شیوه از پری آموخت
من تا کنون آدمی را با این شکل و شمایل و قد و قامت و خصلت و ادا ندیده ام . بی تردید او اینگونه بودن را از پری آموخته است . [ مگر = قید تأکید به معنی همانا ، به تحقیق / پری = جنِ مؤنث که موجودی است از عالم غیر مرئی که با جمالِ خود انسان را می فریبد ]
بیت دوازدهم
به خونِ خلق فرو برده پنجه کِاین حنّاست
ندانمش که به قتل که شاطری آموخت ؟
دست خود را به خون مردم می آلاید و آن را حنا می پندارد ، نمی دانم برای کشتن چه کسی این تندی و چالاکی را آموخته است ؟ [ حنا = گیاهِ معروفی که برگ آن را برای رنگ کردن بکار می برند / شاطری = چابکی و چالاکی ، زیرکی ]
بیت سیزدهم
چنین بگویم از این پس که مرد بتواند
در آبِ دیدۀ سعدی شناوری آموخت
از این پس آنچنان اشک می بارم که آدمی بتواند در آبِ چشم سعدی شنا کردن را بیاموزد . [ مرد = انسان و آدمی / آب = اشک / غلّو : اشک سعدی به دریا مانند شده است که این امر از روی عقل و بر اساس عادت ممکن نیست ./ آرایه ء التفات : از حاضر (من ) به غایب (سعدی) ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید ..
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:
وزن : فاعلاتن مفاعلن فع لان
بیت اول
هر که خصم اندر او کمند انداخت
به مرادِ وی اش بباید ساخت
هر کس که دشمن بر او کمند اندازد و را اسیر سازد . ناچار باید با خواست دشمن و اسیر کننده خویش بسازد . [ خصم = دشمن / مراد = آرزو ]
بیت دوم
هر که عاشق نبود ، مرد نشد
نقره فایق نگشت تا نگُداخت
هر کس عشق نورزد مردِ کامل نمی شود همچانکه نقره تا در کوره ذوب نشود و خالص نگردد ، برتری نمی یابد . [ فایق = برتر و برگزیده / مرد = آدمی و انسان / گداختن = ذوب شدن ]
بیت سوم
هیچ مصلح به کوی عشق نرفت
که نه دنیا و آخرت درباخت
هیچ انسان اهلِ صلاحی وجود ندارد که به کوی عشق برود و دنیا و آخرت خویش را نثارِ عشق نسازد . [ مصلح = پارسا و کسی که اهل صلاح و تقوا باشد ]
بیت چهارم
آن چنانش به ذکر مشغولم
که ندانم به خویشتن پرداخت
چنان به یاد او مشغولم که نمی توانم در بند خویش باشم . [ ذکر = یاد ، دعا / دانستن = توانستن / پرداختن به خویش = به خود مشغول شدن ]
بیت پنجم
همچنان شُکرِ عشق می گویم
که گَرم دل بسوخت ، جان بنواخت
هنوز هم از عشق سپاسگزارم اگر چه دلم را در نهیبِ خویش بسوخت ، اما جانم را نوازش کرد . [ دل سوختن = کنایه از غمگین و رنجور گشتن / نواختن جان = کنایه از آرامش دادن به جان ]
بیت ششم
سعدیا ، خوشتر از حدیثِ تو نیست
تحفۀ روزگارِ اهل شناخت
ای سعدی ، هیچ ارمغانی برای عُمر و روزگار عارفان و آگاهان ، بهتر از سخنِ تو وجود ندارد . [ حدیث = سخن و در اینجا شعر و نوشته / تحفه = هدیه و ارمغان / اهل شناخت = اهل معرفت و آگاهی ]
بیت هفتم
آفرین بر زبان شیرینت
کِاین همه شور در جهان انداخت
زبان خوش و بیان شیرینت را می ستایم که دنیا را تا این حد غرق در وجد و هیجان ساخته است . [ شور = وجد و هیجان ، غوغا ]منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
مازیار در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۱۳ - حکایت در معنی رحمت با ناتوانان در حال توانایی:
دوستان کسی معنی بیت آخر رو میدونه؟
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹:
وزن : فعلات فاعلاتن فعلات فاعلاتن
بیت اول
متناسبند و موزون حرکاتِ دلفریبت
متوجّه است با ما سخنانِ بی حسیبت
تمام رفتارهای دلربای تو در خور و متعادل و خوش آهنگ است و روی سخنان بی حساب تو با ماست . [ موزون = سنجیده و متعادل ، زیبا / حسیب = ممال حساب ، ]
بیت دوم
چو نمی توان صبوری ، ستمس کِشم ضروری
مگر آدمی نباشد که برنجد از عتیبت
چون شکیبایی از تو ممکن نیست ، ناگزیر جفایت را تحمّل می کنم زیرا آن کسی که از ملامت تو آزرده شود البته آدمی نیست . [ مگر = همانا ، به تحقیق / عتیب = سرزنش و ملامت
بیت سوم
اگرم تو خصم باشی ، نروم ز پیشِ تیرت
وگَرم تو سیل باشی ، نگریزم از نشیبت
اگر تو دشمن من باشی ، خود را از پیشت کنار نمی کشم و چنانچه جریان سیلی را به جانم روان کنی ، از برابر آن سیل به بلندی نمی گریزم . [ نشیب = شیب و سرازیری ]
بیت چهارم
به قیاس در نگنجی و به وصف درنیایی
متحیّرم در اوصافِ جمال و روی و زیبت
به سنجش درنمی آیی و توصیف ناپذیری ، من در بیان توصیف زیبایی تو و چهره ات و زیور و آرایشت درمانده و حیرانم . [ قیاس = مقایسه ، سنجش / زیب = زینت و زیبایی ]
بیت پنجم
اگرم برآوَرد بخت به تختِ پادشاهی
نه چنانکه بنده باشم همه عُمر در رکیبت
اگر بخت و اقبال مرا به تختِ فرمانروایی نشانده ، این پادشاهی آن قدر برایم ارزشمند نیست که همۀ عمر در رکابت باشم . [ رکیب = حلقه آهنی که بر دو سوی زین آویخته است و سوار پای در آن حلقه استوار کند (لغت نامه) / در رکاب بودن = کنایه از بنده و فرمانبر و همراه و ملازم بودن ]
بیت ششم
عجب از کسی در این شهر که پارسا بمانَد
مگر او ندیده باشد رُخِ پارسا فریبت
از کسی که در این شهر پرهیزگار بماند در شگفتم ، زیرا او حتماََ چهرۀ عابدفریب تو را ندیده است تا دست از زهد و پارسایی بشوید . [ مگر = کلمه استثنا به معنی اِلّا ، به غیر ]
بیت هفتم
تو برون خبر نداری که چه می رود ز عشقت
به درآی ، اگر نه آتش بزنیم در حجیبت
تو نمی دانی که در بیرون سرایت در اثر عشق تو چه روی می دهد و عشّاق چه می کنند . بیرون بیا ، وگرنه حجاب و پرده ای را که مانع از دیدار توست ، به آتش می کشیم . [ به در آمدن = ظاهر گشتن ، نمایان شدن / حجیب = حجاب ، پرده ]
بیت هشتم
تو درخت خوب منظر همه میوه ای ، ولیکن
چه کنم به دستِ کوته که نمی رسد به سیبت ؟
ای محبوب من که بسانِ درختی زیبا و پر میوه ای ، چه کنم که دستانم کوتاه است و توانِ چیدن میوه ای از درخت قامتت نصیبم نمی شود . [ خوب منظر = خوش سیما ، خوب رو / لیکن = امّا ، ولی ]
بیت نهم
تو شبی در انتظاری ننشسته ای ، چه دانی
که چه شب گذشت بر منتظرانِ ناشکیبت
تو هیچ شبی را در انتظار محبوبی بیدار ننشسته ای تا بدانی که منتظران ناشکیبای تو درازای شب را چگونه سپری می سازند .
بیت دهم
تو خود ای شبِ جدایی ، چه شبی بدین درازی ؟
بگُذر که جانِ سعدی بگداخت از نهیبت
ای شبِ فراق ، چه شبی هستی که این قدر دیر می پایی و پایان نمی پذیری ؟ سپری شو که جان سعدی از بیم پایان ناپذیریی ات گداخت و ذوب شو . [ گداختن = سوختن و ذوب شدن / نهیب = بیم و هراس / جان گداختن = کمال بی قراری و ناآرامی و عاشقی ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:
وزن : مفعول ُ مفاعلن مفاعیل ُ
بیت اول
سرمست درآمد از خرابات
با عقلِ خراب در مناجات
او از خرابات مست بیرون آمدو با خِرَدِ تباه شده از مستی ، به مناجات و راز گویی ایستاد . [ سرمست = بی خویش و مدهوش / خرابات = در لغت به معنی میخانه و فاحشه خانه و قمارخانه است . و در اصطلاح صوفیه عبارت است از خراب شدن صفاتِ بشریه و فانی شدن وجودِ جسمانی / خراباتی = مرد کامل که از او معارفِ الهیه بی اختیار صادر شود / عقل خراب = عقل مست شده از باده / مناجات = نجوا و گفتگو کردن ]
بیت دوم
بر خاک فکنده خرقۀ زهد
و آتش زده در لباسِ طامات
او پشیمنۀ پارسایی را بر خاک می افکند و لاف و گزاف و ادعای کشف و کرامات را مانند جامه ای به آتش می کشد . [ خرقه = درلغت به معنی پاره و قطعه ای از جامه و گاه تمام آن است و در اصطلاح صوفیه ، به جامه ای پشمین که غالباََ از پاره های به هم دوخته فراهم آمده است . در ترجمه فرهنگ البسۀ ، در مورد کلمۀ خرقه چنی آمده است . خرقه به معنای لباس یا ردای خشنی است که در شرق ، فقیران و صوفیان بر تن می کنند / طامات = در اصطلاح یعنی ادّعاهای بزرگ و دعوی کرامات و خوارق که سخت عجیب و نادر نماید / آتش در چیزی زدن = کنایه از نابود ساختن و از بین بردن است ]
بیت سوم
دلبردۀ شمعِ مجلسِ او
پروانه به شادی و سعادات
پروانه به شادمانی و خوشبختی ، عاشق و شیفتۀ محفل او گشته است . [ دلبرده = کنایه از شیفته و عاشق است ]
بیت چهارم
جان در ره او به عجز می گفت
کای مالکِ عرصۀ کرامات
دل که از سلوک در راه عشق ناتوان شده بود . به زبان حال می گفت : ای صاحب قلمروِ کرامت و بزرگواری ها و کشف و شهود . [ عرصه = میدان / کرامات = جمع کرامت ، شرح بیت 6 از غزل 12 ]
بیت پنجم
از خونِ پیاده ای چه خیزد ؟
ای بر رخِ تو هزار شه مات
در عرصۀ شطرنج عشقِ تو که هزار شاه در مقابل رُخت سرگردان و مات می شوند . ریختن خونِ پیاده ای ضعیف چه لطفی برای تو دارد . [ چه خیزد = حاصل و سودی ندارد / مات = در اصطلاح شطرنج بازان ، گرفتار و مقیّد شدن شاه شطرنج است و باختن در بازی شطرنج که شاه از حرکت باز می ماند . ( لغت نامه ) ]
بیت ششم
حقّا و به جانت ار توان کرد
با تو به هزار جان ملاقات
حقیقتاََ به جانت سوگند می خورم که اگر عاشق ، هزار جان داشته باشد . نمی تواند با نثارِ آنها به پایت ، به دیدار تو نائل آید . در حالی که من جانی بیش ندارم . [ حقا = حقیقتاََ ، یقیناََ / به جانت = قسم به جان تو ]
بیت هفتم
گر چشمِ دلم بصبر بودی
جز عشق ندیدمی مُهمّات
اگر دلم شکیبا می بود هیچ کاری جز عشق را مهم نمی پنداشت . [ بصبر = صفت است به معنی شکیبا / مهمّات = جمع مهم به معنی کارهای لازم و ضروری ]
بیت هشتم
تا باقی عُمر بر چه آید ؟
بر باد شد آنچه رفت هیهات
افسوس آنچه از عمر گذشت بیهوده بر باد رفت . تا بنگریم که بقیه چون پیش آید و بگذرد . [ هیهات = شرح بیت 10 از غزل 17 / بر باد شدن = کنایه از فانی و نابود شدن است ]
بیت نهم
صافی چو بشد به دَور ، سعدی
زین پس من و دُردیِ خرابات
ای سعدی ، چون با گذشتِ روزگاران و یا در دَورِ می خواران ، می صافی نوشیده شد و به پایان آمد . از این پس ، من دُردی های خرابات را که لایقِ صافی ضمیران است می نوشم . [ صاف = شرابِ پاکیزۀ سَرِ خُم که به دُرد آمیخته نباشد / دُرد = گل و لای تهِ شراب که شراب خواران کم بضاعت به بهای کم می نوشند و مستی آن بیشتر است
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:
وزن : فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
بیت اول
ماه رویا ، روی خوب از من متاب
بی خطا کشتن چه می بینی صواب ؟
ای ماه رو ، چهرۀ زیبایت را از من بر مگردان . و از من دوری مکن . چرا کشتن بی گناه را درست می دانی ؟ [ خوب = زیبا / صواب = درست / روی از کسی تابیدن = کنایه از دوری کردن و اعراض کردن است ]
بیت دوم
دوش در خوابم در آغوش آمدی
وِ این نپندارم که بینم جز به خواب
دیشب در خواب به آغوشم آمدی و اینک در بیداری ، می پندارم که هم آغوشی با تو را فقط می توان در خواب دید . [ دوش = دیشب ]
بیت سوم
از درونِ سوزناک و چشمِ تر
نیمه ای در آتشم ، نیمی در آب
در اثرِ سوزشِ درون و اشکِ چشمهایم نیمی از وجودم در آتش می سوزد و نیمِ دیگر آن غرقه در آب است . [ درون = دل و سینه / نیمه ای در آتش به درونِ سوزناک و نیمه ای در آب به چشمِ تر باز می گردد ]
بیت چهارم
هر که باز آید ز در ، پندارم اوست
تشنۀ مسکین آب پندارد سراب
هر کس از دَرَم درآید ، می پندارم که او آمده است . درست همانند فقیر و بیچارۀ تشنه کامی که سراب را آب می پندارد . [ سراب = زمینی که در اثرِ تابش خورشید به نظر آب بیاید / تشنۀ مسکین = کنایه از عاشق مشتاقِ بی نوا ]
بیت پنجم
ناوکش را جانِ درویشان هدف
ناخنش را خونِ مسکینان خِضاب
جانِ فقیران آماجِ تیرِ مژگانِ اوست . و خونِ بیچارگان را برای رنگ کردن ناخن خود غنیمت می شمرد . [ ناوک = تیرِ کوچک / خِضاب = رنگ کردن با حنا و گلگونه / در این بیت «جان» به «هدف» تشبیه شده است ]
بیت ششم
او سخن می گوید و دل می برد
وُاو نمک می ریزد و ، مردم کباب
او با سخن گفتن خود ، دل از مردم می رباید و با ملاحت ، عشوه گری می کند و جگرِ مردم کباب می شود . [ دل بردن = کنایه از شیفته و بی قرار کردن ]
بیت هفتم
حیف باشد بر چنان تن پیرهن
ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
موجبِ دریغ و تأسف است که تَنی بدان لطیفی با پیرهن پوشیده باشد و عادلانه نیست رخساری بدان زیبایی در زیرِ نقاب پنهان بماند . [ حِیف = شرح بیت 6 غزل 11 / نقاب = برقع و روی بند زنان ]
بیت هشتم
خَوی به دامان از بُناگوشش بگیر
تا بگیرد جامه ات بوی گلاب
با دامنت عرقِ رخسارِ گلگونِ او را پاک کن تا از آن پس لباست بوی گلاب دهد . زیرا عرق جهرۀ او به دلیل بیرون آمدن از گل برافروختۀ رخسارش همانند عرق گُل خوشبوست . [ خَوی = بر وزن مَی ، عرق / بناگوش = نرمه و پس گوش ]
بیت نهم
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست
سرگران از خواب و سرمست از شراب
آنگاه که زیبارویی سرش ، از خواب سنگین و خود ، از باده سرمست باشد و شمعی به کف گیرد ، غوغایی خواهد بود که همگان را شیفته خواهد ساخت . [ شاهد= معشوق زیبا / سرگران = مخمور و خمازده ]
بیت دهم
بامدادی تا به شب رویت مپوش
تا بپوشانی جمالِ آفتاب
روزی از سحرگاهان تا شب هنگام ، چهرۀ تابانت را زیر نقاب پنهان مکن . تا درخشندگی چهره ات روی آفتاب را بپوشاند و بی نیازی از آن را آشکار سازد . زیرا با بودنِ چهره ات نیازی به جمالِ آفتاب نیست . [ تشبیه روی معشوق به آفتاب و برتری روی او از جهتِ درخشندگی ]
بیت یازدهم
سعدیا ، گر بر درش خواهی چو چنگ
گوشتمالت خورد باید چون رَباب
ای سعدی ، اگر آرزو داری که او را مانند چنگ در آغوش بگیری باید مثلِ رباب تحملِ شکنجه های عشق را داشته باشی . [ بَر = آغوش و کنار / چنگ = از سازهای زهی قدیم که سری خمیده داشت و با انگشتان نواخته می شده است . ( واژنامۀ موسیقی ایران زمین ) / گوشمال = در لغت به معنی تنبیه و مجازات و در اصطلاح موسیقی « کوک نمودن آلاتِ زهی موسیقی به طریق مرسوم ، یعنی پیچاندن گوشی های ساز که آن عمل را به کنایت گوشمال یا گوشمالی گفته اند » ( واژه نامۀ موسیقی ایران زمین ) / رَباب = در لغت به فتح اول است ولی به غلط به ضمِ اول تلفظ می گردد . تنبور ، از سازهای زهی شبیه تار که در قدیم آن را با انگشت یا زخمه یا آرشه می نواختند و یکی از انواع کمانچه است . صورت تکامل یافتۀ آن ویلن امروزی است . ( واژه نامۀ موسیقی ایران زمین ) ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶:
وزن : مفعول ُ مفاعلن مفاعیل
بیت اول
ما را همه شب نمی برد خواب
ای خفتۀ روزگار ، دریاب
ای کسی که در تمام روزگار بی توجه به احوال عشاق به آرامی خفته ای ، بیندیش و غفلت را جبران کن . [ همه شب = سراسر شب و تمام شب ، هرشب / خفتۀ روزگار = غافل و بی خبر زمانه ]
بیت دوم
در بادیه تشنگان بمردند
وز حِلّه به کوفه می رود آب
تشنگان در بیابان در اثرِ تشنگی از پای درآمدند . در حالی که آب از حلّه به جانب کوفه روان است . یعنی جایی که بر ساحل فرات واقع شده است و به آب نیازی ندارد . [ بادیه = صحرا و بیابان / حلّه و کوفه = نام دو شهری در عراق که اولی در جنوب بغداد و دومی در شرق نجفِ اشرف واقع است / آب = مراد رود فرات است ]
بیت سوم
ای سخت کمانِ سست پیمان
این بود وفای عهد اصحاب ؟
ای کمان کشِ نیرومند و پیمان شکن ، آیا وفاداریت با دوستان چنین بود ؟ یعنی به عهدت وفا نکردی . [ وفا = شرح بیت 7 غزل 2 / عهد = پیمان / اصحاب = جمع صاحب به معنی یاران و دوستان / سخت کمان = کنایه از پهلوان و تیرانداز ]
بیت چهارم
خار است به زیرِ پهلُوانم
بی رویِ تو خوابگاهِ سنجاب
بی روی تو بستری که همچون پوستِ سنجاب نرم است . در زیرِ دو پهلُویم مثلِ خاری است که به بدنم می خلد و آزارم می دهد . [ پهلُوان = جمع پهلُو ، دو طرف پهلو / خوابگاه سنجاب = بستری که از پوستِ سنجاب درست شده باشد ، بستر نرم و راحت / خار به زیر پهلو بودن = کنایه از در رنج و عذاب و آزار بودن ]
بیت پنجم
ای دیدۀ عاشقان به رُویت
چون روی مجاوران به محراب
ای کسی که چشم عاشقان به گونه ای به چهره ات دوخته شده که گویی گوشه نشینان معتکف به محراب روی آورده اند . [ مجاوران = جمع مجاور ، کسانی که در اماکن مقدس مانند معبد ، مکه و مدینه معتکف و به عبادت مشغولند / محراب = جایی در مسجد که امام در آنجا نماز می گزارد ، قبله ]
بیت ششم
من تن به قضایِ عشق دادم
پیرانه سر آمدم به کُتّاب
من در سرِ پیری ، عشق را چونان سرنوشتی پذیرفته و بسانِ نوآموزی به مکتب آن گام نهادم . [ قضای عشق = حکم و درخواست عشق / پیرانه سر = سرِ پیری / کُتّاب = مکتب ، جای تعلیم / تن دادن = کنایه از راضی شدن ، پذیرفتن ]
بیت هفتم
زهر از کفِ دستِ نازنینان
در حلق چنان رود که جُلّاب
از دستِ نازنینان ، زهر را چنان به حلق می ریزم که گویی شربتِ آمیخته به گلاب می نوشم . [ نازنینان = نازداران ، معشوقان زیبا و دوست داشتنی / جلّاب = گلاب ، شربتی که از قند و گلاب سازند و ایرانیان آن را به معنی مطلق شربت بکار برند ]
بیت هشتم
دیوانۀ کوی خوب رویان
دردش نکند جفایِ بَوّاب
آنکه در اثر عشق خوب رویان کارش به جنون کشیده ، ستمِ دربان او را آزار نمی دهد . [ دیوانه = شیفته و بی قرار / خوب رویان = زیبا رویان / بوّاب = دربان ، نگهبان ]
بیت نهم
سعدی نتوان به هیچ کشتن
اِلّا به فراق رویِ احباب
سعدی با هیچ چیز از پای درنمی آید مگر با دردِ دوری روی دوستان . [ هیچ = هرگز (لغت نامه) / اِلّا = حرف استثنا به معنی به جز ، مگر / احباب = جمع حبیب به معنی یاران ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
وزن : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلات
بیت اول
اگر تو برفکنی در میانِ شهر نقاب
هزار مؤمنِ مُخلِص درافکنی به عِقاب
اگر تو در میانِ شهر نقاب از چهرۀ خویش براندازی ، دل هزار مؤمنِ راستین را دچار عذاب و عقوبت خواهی کرد . [ نقاب = برقع و روی بند زنان / مخلص = خالص و بی ریا ، پاک و صاف / عقاب = عقوبت ، رنج و عذاب ]
بیت دوم
که را مجالِ نظر بر جمالِ میمونت
بدین صفت که تو دل می بَری و رای حجاب ؟
با این خصوصیتی که تو از عشاق دل می بری ، چه کسی می تواند به طلعت فرخنده ات ، بدون حجاب بنگرد . [ نظر = نگاه / میمون = خجسته و مبارک / صفت = شکل و مانند / ورای حجاب = آن سوی حجاب و پرده ]
بیت سوم
درون ما ز تو یک دَم نمی شود خالی
کنون که شهر گرفتی ، روا مدار خراب
دل و ضمیر ما در هیچ لحظه ای خالی از یاد تو نیست . اکنون که آن را تسخیر کرده ای به آبادی آن همّت گمار . همانطور که هر کشورگشایی به ترمیم خرابی های سرزمین تسخیر شده می اندیشد .
بیت چهارم
به مویِ تافته پای دلم فروبستی
چو موی تافتی ای نیک بخت ، روی متاب
با گیسوانِ تابدارِ خویش پای دلم را بستی و مرا اسیر خویش ساختی ، ای کامروا ، اکنون که موی خود را برای اسارت دلم تاب داده ای ، از من روی مگردان و به من بی اعتنا مباش . [ موی تافته = موی تابدار و پیچیده / روی تابیدن = روی برگرداندن ، بی اعتنایی کردن ]
بیت پنجم
تو را حکایت ما مختصر به گوش آید
که حالِ تشنه نمی دانی ای گُلِ سیراب
ای زیباروی ، از آنجا که تو بی نیازی و من نیازمند ، به ژرفای داستان عاشقی ما پی نمی بری ، آری ، سیرابی و بی اعتنایی تو به آب ، نمی گذارد حال تشنه را همچنان که هست دریابی .
بیت ششم
اگر چراغ بمیرد ، صبا چه غم دارد ؟
وگر بریزد کتّان ، چه غم خورد مهتاب ؟
اگر چراغ خاموش شود ، باد صبا که موجبِ خاموشی آن است ، غمی ندارد و اگر تار و پود کتان در اثر تابش نور ماه از هم بگسلد ، مهتاب را غمی نیست . یعنی اگر من در راهِ عشق تو نابود شوم ، تو اندوهی به دل راه نمی دهی . [ صبا = نسیم صبحگاهی و باد سحری / چه غم دارد = غمی ندارد / ریختن = پاره شدن / کتان = نوعی پارچه که از کتان سازند بدین معنی که ساقه های کتان را در آب می خیسانند و از آن رشته های سفید حاصل می کنند و آنها را بافته ، پارجه های کتانی بدست می آورند . قدما معتقد بودند که در برابر نور مهتاب ، پارچه کتان پاره می شود ( لغت نامه ) ]
بیت هفتم
دعات گفتم و دشنام اگر دهی ، سهل است
که با شِکر دهنان خوش بُوَد سؤال و جواب
تو را دعا کردم ، اما اگر تو در پاسخ دعای من دشنام دهی ، به سهولت آن را می پذیرم . چرا که به هر حال میان من و تو گفت و گویی روی داده و با شیرین سخنانی چون تو گفت و شنید خوش و لذّت بخش است .
بیت هشتم
کجایی ای که تَعَنُّت کنی و طعنه زنی ؟
تو بر کناری و ما اوفتاده در غرقاب
ای کسی که مرا ملامت و سرزنش می کنی ، تو کجایی و ما کجا ؟ زیرا تو بر ساحلی و حال غرقه در ژرفای آب را درنمی یابی . [ تعنّت = سرزنش و زخم زبان / کنار = ساحل / غرقاب = آب عمیق و ژرف که سبب غرق شدن گردد ]
بیت نهم
اسیرِ بندِ بلا را چه جای سرزنش است ؟
گرت معاونتی دست می دهد ، دریاب
جای آن نیست که گرفتار دامِ بلا را سرزنش کنی . اگر کمکی از دستت برمی آید ، از او دریغ مدار . [ معاونت = یاری و کمک / دست دادن = کنایه از میسر بودن و امکان داشتن ]
بیت دهم
اگر چه صبرِ من از رویِ دوست ممکن نیست
همی کنم به ضرورت چو صبرِ ماهی از آب
اگر چه برای من مقدور نیست که در فراق یار شکیبایی پیشه سازم ، اما ناگزیر همانند ماهی که از آب بیرون افتاده و برای بازگشتِ به آن می تپد ، در بی تابی عشق او شکیبایی می کنم . [ به ضرورت = به ناچار ]
بیت یازدهم
تو باز دعوی پرهیز می کنی سعدی ؟
که دل به کس ندهم ، کُلُّ مُدَّعِِ کذّاب
ای سعدی باز هم ادعا می کنی که از عشق می پرهیزی و دل به کسی نمی سپاری ؟ بدان که هر لاف زن و ادعا کننده ای دروغگوست . [ کُلّ مدّع کذّاب = هر ادعا کننده و لاف زنی دروغگوست ]
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴:
وزن: مفول ُ مفاعیلن مفعول ُ مفاعیلن
بیت اول
وقتی دل سودایی می رفت به بستان ها
بی خویشتنم کردی بوی گُل و ریحان ها
وقتی که دلِ سودا زده ام به گشت و گذار باغ و بستان می رفت . شمیم خوش گُل ها و گیاهان مرا از خود بیخود می ساخت . [ دل سودایی = دل عاشق پیشه / گل = گل سرخ / ریحان = گیاهی است علفی به رنگ های سفید و گلی و گاهی هم بنفش و مجتمع که در گنار برگ های انتهایی ساقه قرار دارند و به معنی هر گیاه خوشبوست ( گل و گیاه در ادبیات منظوم فارسی ) / سودا = شرح بیت 1 غزل 20 ]
بیت دوم
گه نعره زدی بلبل ، گه جامه دریدی گُل
با یادِ تو افتادم ، از یاد برفت آنها
گاهی بلبل فریا و فغان به راه می انداخت و زمانی گل از شوقِ نغمه های بلبل جامه می درید و من به یاد تو افتادم و همۀ آنها از خاطرم محو شد . [ نعره = فریاد و فغان / با = در اینجا یعنی به ( لغت نامه ) ]
بیت سوم
ای مِهر تو در دل ها ، وِای مُهرِ تو بر لب ها
وِای شورِ تو در سَرها ، وِای سرّ تو در جان ها
ای کسی که دل های عاشقان سرشار از محبتِ توست و بر لب های آنان مُهر سکوت نهاده ای . و ای کسی که در سرِ عاشقان خود شور عشق افکندی و راز عشقت در اندرون جانشان جای دارد . [ شور = وجد و هیجان ، غوغا / مُهر بر لب بودن = کنایه از خاموش و بی سخن بودن ]
بیت چهارم
تا عهدِ تو در بستم ، عهدِ همه بشکستم
بعد از تو روا باشد نقضِ همه پیمان ها
از زمانی که با تو پیمان بستم ، پیمانِ خویش را با همه شکسته ام . زیرا بعد از عهد بستن با تو ، شکستن تمام پیمان ها جایز است و به آنها نیازی نیست . [ بعد از تو = بعد از پیمانی که با تو بسته ام / نقض = شکستن ]
بیت پنجم
تا خارِ غمِ عشقت آویخته در دامن
کوته نظری باشد رفتن به گلستان ها
از زمانی که غمِ عشقت چونان خاری از دامنم آویخته و مرا پای بند ساخته است . رفتن به گلستان را کوته نظری می دانم . یعنی خارِ غمِ عشقت بر گلستان ها ترجیح دارد . [ خار در دامن آویختن = رنج و آزار دیدن / کوته نظری = تنگ نظری و غفلت ]
بیت ششم
آن را که چنین دردی از پای دراندازد
باید که فروشُوید دست از همه درمان ها
کسی که دردِ عشق او را از پای دراندازد و درمانده سازد ، باید تمام درمان ها را رها کند یعنی دردِ عشق درمان ندارد . [ از پای درانداختن = نابود و درمانده شدن / دست شستن از چیزی = رها کردن و دست برداشتن از چیزی ]
بیت هفتم
گر در طلبت رنجی ما را برسد ، شاید
چون عشق حرم باشد ، سهل است بیابان ها
سزاوار است که در راهِ رسیدن به تو رنج و سختی را تحمل کنیم . آنچنان که رنج و سختی رسیدن به کعبه برای عاشقان بیت الحرام سهل است . [ شاید = شایسته و سزاوار است / حرم = گداگرد خانه و مکان مقدس ، در اینجا مراد ، خانۀ کعبه است ]
بیت هشتم
هر تیر که در کیش است ، گر بر دل ریش آید
ما نیز یکی باشیم از جملۀ قربان ها
هر تیری که در تیردان وجود دارد اگر به دلِ مجروح اصابت کند و عاشق را از پای درآورد . ما نیز از جملۀ قربانی ها خواهیم بود . [ کیش = تیردان / ریش = آزرده و مجروح ]
بیت نهم
هر کُو نظری دارد با یارِ کمان ابرو
باید که سپر باشد پیشِ همه پیکان ها
هر کس که به یارِ کمان ابرو توجهی داشته باشد باید در مقابل تیرهایی که از کمانِ ابروی او پرتاب می شود همانند سپری بایستد و جانفشانی کند .
بیت دهم
گویند مگو سعدی چندین سخن از عشقش
می گویم و بعد از من گویند به دوران ها
مرا گویند ای سعدی ، این همه از عشق او سخن مگو . نه تنها من می گویم بلکه بعد از من هم در تمامِ روزگاران از عشق او سخن خواهند گفت .منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳:
وزن: مفعولُ فاعلاتُ مفاعیلُ فاعلن(بحر مضارع مثمّن اخرب مکفوف محذوف)
بیت اول
رفتیم ، اگر ملول شدی از نشستِ ما
فرمای خدمتی که بر آید ز دست ما
١. نشست: مصدر مرخّم، همنشینی، ماندن/ خدمت: تحفه و هدیه، اطاعت و بندگی.
ایهام ترادف: بین ((شدی)) در معنای غیر منظورش؛ یعنی رفتی با ((رفتیم)) / جناس خط: نقش، نفس.
معنی: اگر از همنشینی با ما دلتنگ شدی، می رویم؛ امّا از ما چیزی بطلب که توان انجام دادنش را داشته باشیم؛ یعنی رفتن از پیش تو برای ما مقدور نیست.
بیت دوم
بر خاستیم و ، نقش تو در نفس ما چنانک
هر جا که هست ، بی تو نباشد نشست ما
٢.نقش: نشان و اثر، عکس و تصویر/ نفس: دل و روح. (لغت نامه)
جناس لاحق: ما، جا / جناس خط یا مصحف: نقش، نفس/ تضاد: برخاستیم، نشست.
معنی: برای رفتن از پیش تو برخاستیم که برویم؛ امّا اثر و نشان تو آنچنان در دل نقش بسته است که بدون تو هر جا که باشد، ماندن ما محال می نماید.
بیت سوم
با چون خودی در افکن ، اگر پنجه می کنی
ما خود شکسته ایم ، چه باشد شکست ما؟
٣. کنایه: پنجه کردن با کسی( ستیز و نزاع کردن، درافتادن با کسی) / جناس لاحق: با، ما/ آرایه ی تکرار: خود/ جناس اشتقاق و زاید: شکست، شکسته.
معنی: اگر می خواهی ستیزه کنی، با کسی همانند خود پنجه افکن؛ زیرا ما خود شکست خورده و مغلوبیم و تو به شکست دادن افتاده ای چون ما نیاز نداری.
بیت چهارم
جرمی نکرده ایم که عقوبت کند ، ولیک
مردم به شرع می نکُشد تُرک نست ما
٤. ایهام: ترک مست ١- ترکی که مست باشد. ٢- معشوق زیبای مِی زده ( و شاید چشمان مخمور او) / ایهام تناسب: بین یکی از معانی ترک مست (چشم) با مردم.
معنی: خطایی مرتکب نشده ام که شکنجه کند و جزا دهد؛ امّا گویی او می داند که بر اساس قانون شریعت ترک مست( معشوق مِی زده) مورد مؤاخذه قرار نمی گیرد؛ بنابراین عقوبت می کند و از بازخواست نمی هراسد.
بیت پنجم
شکر خدای بود که آن بت وفا نکرد
باشد که توبه ای بکند بت پرست ما
٥. وفا: ٢/٧ /باشد که: امید است که.
استعاره مصرّحه: بت(معشوق زیبارو که عاشق او را چون بت تا حدّ پرستش
می پرستد.)
معنی: خدا را شکر که آن بت بی وفایی کرد و موجب شد که بت پرست از بت پرستی توبه کند.
بیت ششم
سعدی ،نگفتمت که به سرو بلند او
مشکل توان رسید به بالای پست ما؟
٦. بالا: قد و قامت.
تشبیه: او به سرو بلند/ تضاد: بلند، پست/ ایهام تضاد: بین ((بالا)) در معنای غیر منظورش یعنی بلندی با ((پست)) / پارادوکس: بالای پست/ کنایه: بالای پست ( عجز و ناتوانی).
معنی: ای سعدی، به تو نگفتم که با این قامت کوتاه ما ممکن نیست به سرو بلند قامت معشوق دست یابیم؟
با تشکر از دوست خوبم خانم پروین اختیار زاده .
منبع : شرح غزلهای سعدی
دکتر محمدرضا برزگر خالقی
دکتر تورج عقدایی
سعدی : به چه کار آیدت ز گُل طبقی ؟
از گلستان ِ ما بِبَر طبقی
شاد و تندرست باشید .
فاطمه زندی در ۳ سال و ۸ ماه قبل، شنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲: