گنجور

حاشیه‌ها

بهرام خاراباف در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۳:

گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی

ز عشق آنک درآید به چنگل بازش

تصویرسوررئال:همه عاشقان،ازماه تا ماهی،به شکل کبوتر درمی آیندوگرفتارچنگال بازمی شوند)(بازکفترعشق است)

امیر زمانی در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:

با خواندن نظرات متوجه شدم درمورد مصرع دوم بیت یکی به آخر، بعضی از دوستان خود را برتر دانسته و سعدی را محکوم به تکرار بی مورد حرف (که) کرده اند. دقت داشته باشید هر کدام از این (که) ها، کاربرد معنایی متفاوتی دارد و اتفاقا این نشان از قدرت سخنوری و ایجاد جناس در کلام سعدی است. «که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی»

اولین که: معنی زیرا دارد.

دومین که: همان حرف ربط و در معنای خودش است.

سومین که: معنای از دارد

امیر زمانی در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به Abbasrapper دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک:

مخمل کاشان بسیار معروفه. اینجا هم شاعر به ظرافت و لطافت ساق دست یا پای معشوق اشاره میکنه که حتی از مخملی که در خانه ی کاشانی ها استفاده میشه هم ظریف تره. 

مهراد روستا در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۹:

چه زیبا گفت که:
> یکباره عشق کس را زیر و زبر نسازد
> دستم بسر همانست پایم اگر ز جا شد



سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:

مرا که حرف شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب اعمال می پرستان کرد

#نوعی_خبوشانی

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

کنون که کاتب دکان می فروش شدم

فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد

منسوب به#طالب_آملی

ز آشنایی بی طلسم ره و رسم افتادم

من که از معنی بیگانه حذر می کردم

#صائب_تبریزی

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش 

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

#حضرت_حافظ 

منم که فیض شراب از کتاب می گیرم

به همت از گل کاغذ گلاب می گیرم

#صائب_تبریزی

چمن شکفت وُ مِی ازخُم بِه‌ شیشه جولان کرد

جنونِ عاشِق وُ سودایِ مرغْ طغیان کرد

مرا که حرفِ شراب از کتاب می‌ شستم

زمانه کاتبِ اَعمالِ مِی‌ پرستان کرد

صبا بِه غنچه نکرد آنچِه ناله با دِل کرد

چمن زِ ابر ندید آنچِه گِریه با جان کرد

زِ ناز چون نکشد دامن از خارِ مژه‌ ام

بتی که غنچۀ گُل تکمۀ گریبان کرد؟

مرا که تقویِ من بویِ گُل حرام شمرد

هوایِ عِشق مزدورِ گلفروشان کرد

زِ خار خارِ تو هر گَه بِه‌ باغ شد نوعی

بِه‌ جایِ گُل خس وُ خاشاک در گریبان کرد

نوعی خبوشانی

صدرالاجل زین الدین#صائد_خَبوشانی 

ملقب به حاتم الزمانی

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۲۸:

مرا که حرف شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب اعمال می پرستان کرد

#نوعی_خبوشانی

منی که نام شراب از کتاب می شستم

زمانه کاتب دکان می فروشم کرد

کنون که کاتب دکان می فروش شدم

فضای خلوت میخانه خرقه پوشم کرد

منسوب به#طالب_آملی

ز آشنایی بی طلسم ره و رسم افتادم

من که از معنی بیگانه حذر می کردم

#صائب_تبریزی

من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش 

هوای مغبچگانم در این و آن انداخت

#حضرت_حافظ 

منم که فیض شراب از کتاب می گیرم

به همت از گل کاغذ گلاب می گیرم

#صائب_تبریزی

مصطفی چمران در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۷ در پاسخ به علی راد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱ - پادشاهی فریدون پانصد سال بود:

دوست گرامی! 

فرموده‌اید: 
«هزاروچندصدسال پیش اعراب سرزمینِ پدری ما را به هر دلیل -شاید نابخردی یا کاهلیِ پدرانِ ما-  گرفته‌اند». 

نیتِ خیر شما و کوششِ اصلاح‌طلبانه شما در خورِ قدرشناسی است ولی دو نکته را قابلِ تذکر می‌دانم:

۱- توهین به «پدران ما» که با قلبی خسته از ظلم پادشاهان و آیین موبدان و با عقلی سلیم و آغوشی باز به استقبال فرهنگ مترقی آن روز ( برای نمونه ببینید داستان راستان ج ۲ در بارگاه رستم) رفتند، امری است ناپسند. 

۲- چرا تصور می‌فرمایید: «عربِ چیزی برای خوردن نداشت و آیینِ آسان‌زیستیِ بر ایران حکمفرما بود» در حالی که تاریخ چیز دیگری می‌گوید... 

مطالعه کتاب ارزشمند «خدمات متقابل اسلام و ایران» را به شما و همه‌ی دوست‌داران تاریخ پیشنهاد می‌کنم 

تندرستی و فیروزی شما را از خداوند بزرگ خواهانم.

 

 

 

فرزاد در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۳ دربارهٔ مجد همگر » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۶:

در این بیت

بر جان من غم تو و عمرم از غمت

چون ریگ می‌نشیند و چون آب می‌رود

 

به جای عمرم، عمر من صحیح است تا وزن شعر حفظ شود

برمک در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۵ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:

   

چون زبردستیت بخشید آسمان

زیردستان را همیشه نیک دار

برمک در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۴ در پاسخ به حمیدرضا منتظر دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:

محاوره ای نیست 

 ریشه  آن  « آر» است 

آور  از ریشه دیگری است

داریوش غفاری در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی نوذر » بخش ۱ - به تخت نشستن نوذر، بیدادگری او و میانجی‌گری سام برای بازگرداندن داد:

روح القدس!موسی!زرتشت بردیا میشه؟!!!داریدش زرتشت و میکشه؟!!!

داداش از کجات اینا رو درآوردی؟

داریوش غفاری در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۴ - شب دیدار رستم و تهمینه، پیمان ازدواج و سپردن مهره:

به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست(خطا)

به گیتی زشاهان مرا جفت نیست(درست)

چو من زیر چرخ کبود اندکیست

بجُستم همی کفت و یال و برت(خطا)

بجُستم بسی هم ز بوم و برت(درست)

بدین شهر کرد ایزد آبشخورت

نسیم سرخوش در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده‌اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او:

جمله حیوان را پی انسان بکش
جمله انسان را بکش از بهر هُش
همه‌ی مراتب حیوانی را در راه رسیدن به مرتبه‌ی انسانی فدا کن، و سپس مرتبه‌ی صرفِ انسانی را نیز برای رسیدن به هُش (عقل و آگاهی الهی) پشت سر بگذار.
منظور از «بکش» در اینجا کشتنِ جسم نیست، بلکه یعنی از خواسته‌های مرتبه‌ی پایین‌تر بگذر و آن را فدای مرتبه‌ی بالاتر کن.
هُش چه باشد، عقل کل هوشمند
هوش جزوی هُش بود اما نژند
این «هُش» چیست؟ همان عقل کل و آگاهی الهی است. اما عقل جزئیِ انسان، هرچند نوعی هوش است، ناقص، ناتوان و محدود است.
استاد زمانی توضیح می‌دهد که عقل کل همان عقل الهی و حقیقتی است که از خطا و محدودیت پیراسته است، ولی عقل جزئی همان عقل معمولی انسان است که زیر تأثیر نفس و خواهش‌ها قرار می‌گیرد.
جمله حیوانات وحشی ز آدمی
باشد از حیوان انسی در کمی
همه‌ی حیوانات وحشی از انسان می‌ترسند و از او دوری می‌کنند، اما این ترس و گریز از حیوانات اهلی کمتر است.
مولانا با این مثال می‌خواهد بگوید هر موجودی در پی رسیدن به مرتبه‌ای بالاتر است. انسان نیز نباید در مرتبه‌ی عقل جزئی و خواسته‌های نفسانی متوقف بماند، بلکه باید از آن عبور کند و به عقل کل و معرفت الهی برسد. همان‌گونه که مرتبه‌ی انسان از حیوان برتر است، مرتبه‌ی عقل الهی نیز از عقل محدود انسانی بسیار والاتر است.

خون آنها خلق را باشد سبیل

زانک وحشی‌اند از عقل جلیل

ریختن خون حیوانات وحشی برای مردم جایز شمرده شده است؛ زیرا آنان از عقل برتر و الهی دور افتاده‌اند و تنها بر اساس غریزه زندگی می‌کنند.

عزت وحشی بدین افتاد پست

که مر انسان را مخالف آمدست

 ارزش و جایگاه حیوان وحشی از آن رو پایین آمده است که با انسان دشمنی و ناسازگاری می‌کند.

پس چه عزت باشدت ای نادره

چون شدی تو حُمرِ مستنفِره

پس ای انسانِ گران‌بها، اگر مانند خرِ رمیده و گریزان شوی و از حقیقت فرار کنی، دیگر چه ارزش و کرامتی برایت باقی می‌ماند؟

خر نشاید کشت از بهر صلاح

چون شود وحشی، شود خونش مباح

کشتن خر اهلی روا نیست؛ اما اگر وحشی و خطرناک شود، کشتن آن جایز می‌شود.

گرچه خر را دانش زاجر نبود

هیچ معذورش نمی‌دارد ودود

هرچند خر از عقل و قدرت تشخیص بی‌بهره است، اما اگر زیان برساند، همین نادانی سبب معاف شدنش از پیامد کارش نمی‌شود.

پس چو وحشی شد از آن دم آدمی

کی بود معذور ای یار سمی

پس اگر انسان نیز از عقل و هدایت روی برگرداند و مانند حیوان وحشی شود، چگونه می‌تواند معذور و بخشوده باشد؟

لاجرم کفار را شد خون مباح

همچو وحشی پیش نشاب و رماح

از همین رو، در شرایط جنگ، خون کافرانِ جنگجو مباح شمرده شده است؛ زیرا مانند حیوانات وحشی در برابر نیزه‌ها و تیرها ایستاده‌اند.

استاد کریم زمانی تأکید می‌کند که این سخن مربوط به فضای جنگ و احکام همان دوران است و نباید آن را حکمی کلی درباره همه غیرمسلمانان دانست.

جفت و فرزندانشان جمله سبیل

زانک بی‌عقلند و مردود و ذلیل

 مولانا، به اقتضای احکام جنگ در آن زمان، می‌گوید همسران و فرزندان آنان نیز جزو غنایم جنگی به شمار می‌آمدند؛ زیرا از دید او از هدایت الهی دور مانده‌اند.

 این نیز اشاره به احکام رایج جنگ در صدر اسلام است، نه یک حکم اخلاقی برای همه زمان‌ها.

باز عقلی کو رمد از عقلِ عقل

کرد از عقلی به حیوانات نقل

و باز، انسانی که از عقلِ کل و عقل الهی بگریزد، از مرتبه عقل انسانی سقوط می‌کند و در حد حیوانات فرود می‌آید.

مولانا در این بخش نمی‌خواهد درباره حیوانات یا انسان‌ها صرفاً حکم فقهی بدهد؛ بلکه از آنها تمثیل عرفانی می‌سازد. مقصود او این است که کرامت انسان به عقل الهی و هدایت اوست. اگر انسان از این عقل روی برگرداند و اسیر غرایز و نفس شود، از مقام انسانی سقوط می‌کند و از نظر معنوی، هم‌ردیف حیوانات خواهد شد.

نسیم سرخوش در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۱ - دعا کردن بلعم با عور کی موسی و قومش را از این شهر کی حصار داده‌اند بی مراد باز گردان و مستجاب شدن دعای او:

بلعم باعور را خلق جهان
سُغبه شد مانند عیسیِ زمان
بلعم باعور در روزگار خود چنان شهرت و محبوبیتی یافته بود که مردم جهان شیفته و مرید او بودند؛ همان‌گونه که حضرت عیسی در زمان خود از احترام و نفوذ فراوان برخوردار بود. واژهٔ «سُغبه» به معنای مرید، پیرو و شیفته است. 
سجده ناوردند کس را دون او
صحّتِ رنجور بود افسون او
مردم هیچ‌کس را هم‌پایه یا برتر از او نمی‌دانستند و برای هیچ‌کس جز او چنین احترام و تعظیمی قائل نبودند. دعای او و نفسِ او چنان اثرگذار بود که بیماران را شفا می‌بخشید و بیماری‌ها را درمان می‌کرد. 

ماهان فرمانی در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

گر منزلتی هست کسی را مگر آن است

کاندر نظر هیچ کسش منزلتی نیست

با درود.در این بیت مصرع دوم.آیا این‌معنا را دارد که در نظرِ هیچکس جایگاه و منزلتی ندارد..که برای درست شدن وزن شعری با کسره آخر نظرِ خوانده میشود.

یا با سکون بر آخر  نظر خوانده شود و معنی آن، که در نظرش هیچکس جایگاه و اهمیتی برتر ندارد و همه را یکسان میبیند که از نظر عرفانی هم درستر میباشد

سپاس

محمد نبی‌زاده در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ سلیم تهرانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۳۹:

چو مو ضعیف شدم در هوای صحبت تو

ولی میان تو و غیر، مو نمی‌گنجد

به‌به... به‌به

یزدان م در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۱ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۹ - حالا چرا:

دیگر آن حالا چرا معنا ندارد شهریار؛

هر زمان برگردد او جان را فدایش میکنم.

"و چه بسا هیچگاه معشوق جدا گشته به بالین عاشق باز نخواهد گشت و نتوان جان را فدایش کرد."

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۴۹:

گرفتار طلسم حیرت دل مانده‌ام بیدل

به رنگ آب‌ گوهر نیست بیش از یک ‌گره دامم

بیدل دهلوی

زندگی در بند و قید رسم عادت مردن است

دست‌ ، دست توست‌ ، بشکن این طلسم ننگ را

بیدل دهلوی

از جبهه غرور، عرق پاک می کنی

گویا طلسم هر دو جهان را شکسته ای!

صائب تبریزی 

سفر پر خطر عشق نه از تدبیرست

صد طلسم است درین ره، که یکی زنجیرست

صائب تبریزی

واقعهٔ آدمی هست طلسمی عجب

کیست کزین درد نیست سوخته و مستمن

شیخ عطار

مکان و کون را موئی نسنجی

همه عالم طلسمند و تو گنجی

شیخ عطار 

تویی معنی و بیرون تو اسم است

تویی گنج و همه عالم طلسم است

شیخ عطار 

تو گنجی لیک در بند طلسمی

تو جانی لیک در زندان جسمی

شیخ عطار 

همه ناچیز و فانی و همه هیچ

همه همچون طلسمی پیچ بر پیچ

شیخ عطار 

ز مرگ تلخ به ما بدگمان مشو زنهار

که از طلسم غم آزاد می‌کنیم ترا

صائب تبریزی 

هیچ کس مشکل ما را نتوانست گشود

تا به نام که طلسم دل ما بسته شده است ؟

صائب تبریزی 

صائب از خاک سیاه هند کی بیرون رود؟

بشکند کی مور لنگی این طلسم قیر را؟

صائب تبریزی

درد و رنج زندگی را جز تحمل چاره نیست

این شکست تلخ را مردانه وار باید کشید

لاادری

جز فناگویند رنج زندگی را چاره نیست

از چه یارب تشنهٔ این درد بی‌درمان شدیم

راحتی ‌گر بود در کنج خموشی بوده است

بر زبانها چون سخن بیهوده سرگردان شدیم

بیدل دهلوی

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸:

ای رخت چون خلد و لعلت سلسبیل
سلسبیلت کرده جان و دل سبیل(۳۰۸)
ای معشوق زیبا، که چهره‌ات بهشت و لبانت چشمه سلسبیل است. می‌دانی چشمه شیرین لبانت جان و دل ما را درنوردیده و از میان برده است؟!
۲- خط گونه‌ بر اطراف لبانت چون مورچگان گرد این چشمه هستند.
۳- تیرهای چشمانت در هر گوشه‌ای مانند من صدها کشته دارد.
۴- پروردگار من! آتش عشق را چون آتش ابراهیم در وجودم گلستان و گوارا کن.
۵- دوستان من! گرچه او زیبایی بی‌نظیری دارد، ولی من فرصت دیدار نمی‌یابم.
۶- راه عشق بسیار طولانی و‌ پای ما لنگ، خرما بر درخت و‌دست ما کوتاه است(ضرب المثل)
۷- آری از سرپنجه قدرتمند عشق آن زیبا، حافظ چون مورچه‌ای در زیر پای فیل پایمال شده است.
۸- برای شاه جهان، بقای سلطنت و عزت و ناز و چیزهای خوبی چون اینها آرزو می‌کنم.
* این غزل در نسخه خانلری نیست.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

امیرمحمد در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۶ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

درود بر همگی

این هم از اون دسته اشعاریه که بحث بر سرش زیاده. اگه به ارتباط عرضی ابیات در شعر حافظ اعتقاد داشته باشیم که اینجا به خاطر وجه روایی غزل، واضح تر هم هست، شبکه کلماتی مثل تشنه لب، بیابان، سر بریده و.. قرائن کمتری برای ارتباط با قضیه کربلا دارند.

حافظ غزل رو با شکایتی از طرف خودش شروع میکنه. گویی یک گله شخصی داره. و جلوتر هم از اینکه به اندازه لیاقتش، از محبوبش عنایت دریافت نمیکنه گله منده.

بحث دیگه که مشابهش رو برای غزل ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد، داشتیم، هماهنگی اصطلاحات و دایره واژگانی با موتیف و منظور شعره. اینکه شاعر، اولیا خدا رو رند خطاب کنه دور از منطق اخلاقیشه. رند مفهوم خاکستری و پرتناقضیه که حافظ خودش و امثال خودش رو که به می سجاده رنگین میکنن و مذهبشون می خواریه و خودشون رو تحت هیچ تعلقی از قبیل دین نمیدونن، رند میدونه. سابقه نداره که بزرگان دینی رو تا این حد به مفاهیم عرفانی بچسبونه. این کار از بایزید یا ابن عربی برمیاد، اما اینکه شخصیت حسین بن علی تبدیل به رند بشه تو شعر حافظ، دور از منطق شعری و فکریشه و شعرش رو در خطر شطح قرار میده. 

شاعرایی که گرایشات عرفانی داشتن، معمولا از ائمه با احترام نام میبرن و از اونها در جهان بینی عرفانیشون که توش مفاهیم میخواری و نظربازی وجود داره، استفاده نمیکنن. 

مثلا این بیت قرائن بیشتری داره که به حضرت علی منتسب بشه؛ البته باز هم بدون در نظر گرفتن ارتباطش با ابیات قبلش:

حافظ اگر قدم زنی در ره خاندان به صدق

بدرقهٔ رهت شود همت شحنهٔ نجف

 

فقط همین یک مورد رو تو کل دیوان حافظ داریم که میشه به ائمه نسبت داد. تازه با اما و اگر. چون شاه شجاع مدتی هم حاکم بغداد و نجف بوده. 

حافظ برای انتقاد از علمای مذهبی زمان خودش، دستش باز بوده پس شاید بشه گفت که برای نعت و منقبت ائمه شیعه هم مانعی نداشته. مخصوصا با ارتباط خوبش با دربار شاه شجاع که بارها اونو خیلی واضح ستایش میکنه و در حد خدا بالا میبره. اما نام واضحی از ائمه در اشعارش نداریم. 

در نهایت قدر مسلم اینه که حافظ به هیچ مسلکی تعلق و تعصب نداشته و به نوعی دغدغه دینی نداشته. اونطور که امثال ناصرخسرو داشتن. اما مفاهیم حریت و آزادگی رو در هر کسی دیده اون رو ستایش کرده.

از طرفی این غزل حافظ شاید استقبالی از این غزل عطار باشه. با مطلع " ای پرتو وجودت در عقل بی نهایت". به قافیه ها و ایده تک بیت هاش دقت کنید. انگار حافظ اکثرشون رو بازآفرینی کرده

۱
…
۱۱۸
۱۱۹
۱۲۰
۱۲۱
۱۲۲
…
۵۸۴۷