گنجور

حاشیه‌ها

Raha در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

خانم soofi هم خونده‌اند این رو به زیبایی:
پیوند به وبگاه بیرونی

vafa در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

با سپاس از دوست گرامی‌ای که ابیات رو به تفکیک ویرایش کردند و معنا و مفهوم‌شون رو به زبان ساده و روان برای ما نوشتن.♡

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۱ در پاسخ به احسان چراغی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

و از همه عجیب‌تر، شیرین‌تر، موجزتر و معجزه‌تر این بیت است در شش کلمه:

شهری متحدثان حسنت

الّا متحیرانِ خاموش

محسن زاهد در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۰ در پاسخ به Polestar دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:

دقیقا کوتاه و موجز مطرح کردید، در نظر من هم این گونه دیدگاه از دیدگاه سایر شعب همه ادیان جدا و نا آشنا نبوده و جزو ملزمات است، ذات دین قائم به پذیرش و ادعای به فهم  جبر الهی است، شاید نه جبر مطلق که باعث دوری پذیرنده از حیطه منطق است، ولی پذیرش تقدیر رکن اساسی آن است. 

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸:

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

حضرت حافظ 

سهل مشمر هیچ کاری را که در ملک وجود

هر چه آسان بشمری بر خویشتن دشوار نیست

صائب تبریزی 

هرطور دنیا رو بگیری همونطور می گذره

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸:

حسن معنی هر که دارد مردم چشم من است

چشم من چون خانه آیینه صورتکار نیست

ما قماش پاکی طینت تماشا می کنیم

با قبای اطلس و زربفت ما را کار نیست

با درشتان تندخویی کن که ناهموار را

همزبانی بهتر از سوهان ناهموار نیست

صائب تبریزی

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ 

گل بی خار میسر نشود در بستان

گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند

سعدی جان 

علی احمدی در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:

اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باش

حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

لحن نصیحت آمیز غزل نشان می دهد که حضرت حافظ طبق روال معمول قصد پند دادن به بزرگی را دارد که مخاطب می تواند پادشاه ، وزیر یا یکی از دوستانش باشد . اما از آنجاییکه فضای دلخواه حافظ فضای عشق ورزی است همه چیز را به شکل رابطه عاشق و معشوق می بیند . در چنین فضایی همه می توانند هم عاشق و هم معشوق یکدیگر باشند . تصورش سخت است اما این تصویر ایده آل آرمانشهر حافظ است . فضایی که همه در مسیر عاشقی گام نهاده اند و در عین عاشق بودن خود معشوقی به حساب می آیند پس باید رسم و راه معشوق بودن را هم بدانند.

می فرماید اگر در راه عشق رفیق دلسوزی برای همه رهروان هستی باید بر سر پیمانت وفادار باشی یعنی به عنوان یک عاشق پیمانت را فراموش نکن و با سایر عاشقان مانند کسی رفتار کن که در خانه و گرمابه و گلستان همیشه پایه است و یکرنگ رفتار می کند و اهل ریا و دروغ نیست. 

حریف آنچنان که دوستان بیان کرده اند یعنی هم صحبت و همراه و همراهی در خانه به معنای خودمانی بودن و بی ریا بودن است و گرمابه برای آن آمده که معمولا وقتی دو نفر خیلی صمیمی باشند  از باهم به گرمابه رفتن ابایی  ندارند چون ظاهر و باطن آنها یکی است.و گلستان هم برای این است که در خوشی های هم شریک اند . پس حافظ انتظار دارد مخاطبش ( به عبارتی همه مردم) رابطه ای پاک و بی آلایش و بدون از ریا و دروغ داشته باشند و خوش باشند.

شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده

مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

وقتی در فضایی عشق عطرآگین می شود باید بتوانی معشوق وار عمل کنی . باید فرض کنی که دلهای بسیاری از عاشقان  بر زلف تو آویخته است و تو نمی توانی زلفت را به دست باد دهی و پریشان کنی چون همه دلهای عاشقان با این پریشانی پریشان می شوند . تو نباید بگویی مهم نیست بگویید دلهای عاشقان پریشان باشد.تو در قبال دیگران که چشم امیدشان به توست مسئولیت داری .

گَرَت هواست که با خِضْر هم‌نشین باشی

نهان ز چشمِ سِکَندَر چو آبِ حیوان باش

اگر انتظار داری مثل حضرت خضر که عمری جاویدان دارد باشی خودت مانند آب حیات جاویدان باش و از دسترس افرادی  مانند اسکندرکه به دنبال آب حیات جاودان بودند دور باش. گویا اسکندر به دنبال آب حیات جاودان بوده ولی در جوانی درگذشته است . در اینجا اسکندر نماد کسانی است که عمری طولانی را طلب می کنند ولی راهش را نمی دانند . حافظ عشق را آب حیات جاودان می داند و بر این باور است که عاشق همشه جاودان است لذا توصیه می کند که خودت آب حیات ( حیوان) شو یعنی پیرو مرام عشق باش تا جاودانه شوی.

زبورِ عشق نوازی نه کارِ هر مرغی است

بیا و نوگُلِ این بلبلِ غزل‌خوان باش

و برای اینکه مرام عشق را بیاموزی مرا مثل بلبل غزل خوان فرض کن و خودت مانند یک نوگل نقش معشوق را بازی کن . این بیت دقیقا همان فضای عشق ورزی را تصویر می کند وگرنه عاشق هیچ وقت به معشوق درس عاشقی نمی دهد . زبور کتابی از حضرت داود نبی است که حاوی مزامیر و اشعاری عاشقانه است که برای خداوند خوانده می شود. می فرماید خواندن کتاب عشق و نواختن موسیقی با آن کار هر کسی نیست و تو که نوگل هستی و در ابتدای این راه هستی بیا و از من که بلبلی غزل خوان و کارکشته هستم یاد بگیر.

طریقِ خدمت و آیینِ بندگی کردن

خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

تو را به خدا برای اینکه بتوانی نقش معشوق را در این دنیا بازی کنی نقش بندگی کردن و خدمتگزار بودن را گاهی رها کن و به ما بسپار و خودت مثل سلطان باش که بر همه چیز مسلط است و از حال عاشقان خبر دارد.

دگر به صیدِ حرم تیغ برمکش، زنهار

وز آن که با دلِ ما کرده‌ای پشیمان باش

و دیگربه قصد صید اطرافیان هم پیمان و نزدیک خود شمشیر نکش و از ستم هایی که تا کنون نسبت به ما عاشقان کرده ای پشیمان باش.در فضای عشق ورزی منازعه و مناقشه جایی ندارد . حافظِ عاشق با دوست مروت و با دشمن مدارا می کند و این از مرام عشق ورزی است.ملامت می کشد اما وفادار است و نمی رنجد.

تو شمعِ انجمنی، یک‌زبان و یک‌دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

وقتی قرار است مثل شمعی برای یک گروه بسیار باشی باید بتوانی یک زبان و یک دل باشی تا کسی از دور و اطرافت پراکنده نشود به خیال و تلاش های اینهمه پروانه که به دورت می چرخند احترام بگذار  و دشمنی را کنار بگذار و خوش و خندان باش.

کمالِ دل‌بری و حُسن در نظربازی است

به شیوهٔ نظر، از نادرانِ دوران باش

معشوق زیباست و دلبری می کند و عاشق نظر باز است و از روی زیبای معشوق  لذت می برد . حال از مخاطب خود می خواهد که مثل عاشقان نظر باز شود و مثل آنها نظر به زیبایی های پیرامونش داشته باشد و به جای تندخویی و بی وفایی نظری مثبت داشته باشد.

خموش حافظ و از جورِ یار ناله مکن

تو را که گفت که در رویِ خوب، حیران باش؟

و در آخر به خود می گوید دیگر ساکت شو و از تندخویی و بی وفایی ستم آلود یار گله نکن آخر چه کسی به تو گفت که در روی زیبای یار از شدت نظر بازی حیران شوی و آرزوی محقق شدن فضای ایده آل عشق ورزی را داشته باشی .همین است که هست و قرار نیست همه چیزبر وفق مراد تو باشد.

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین:

مَجو بالاتر از دوران خود جای

مکش بیش از گلیم خویشتن پای

چو دریا بر مزن موجی که داری

مپر بالاتر از اوجی که داری

به قدر شغل خود باید زدن لاف

که زردوزی نداند بوریاباف

نظامی

چه نیکو داستانی زد هنرمند

هلیله با هلیله قند با قند

حکیم نظامی

بِهْ اَر با کم ز خود، خود را نسنجی

کز افکندن وز افتادن برَنجی

ستیزه با بزرگان بِهْ توان برد

که از هم‌دستیِ خُردان شوی خُرد

نظامی

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ حسینی » کنز الرموز » بخش ۱۱ - در بیان معرفت علم:

چون بنادانی خود دانا شوی

روکنی بر تخت خود والا شوی

امیر حسینی هروی

چه دانم های بسیاریست لیکن من نمی دانم

مولانا

نیک نامی خواهی ای دل با بَدان صحبت مدار

خودپسندی جانِ من بُرهانِ نادانی بُوَد

حضرت حافظ

دعوی دانش بود صائب به نادانی دلیل

هر که نادان می شمارد خویش را داناتر است

صائب تبریزی 

به جهـــــل خویش بکـــــــن اعتراف و دانا باش

که افتخــــــــار به دانش، دلیـــــل نادانــی است

#واعظ_قزوینی

دعوی فضل و هنـــــر خواری است در ابنای دهر

آبــــــرو می خواهـــــــی اینجا، اندکی نادان برآ

(بیدل دهلوی)

تا چند کنیم عرضهٔ نادانی خویش؟

بگرفت دلم از بی‌ سروسامانی خویش  

زنّار ازین سپس میان خواهم بست

از شرم گناه و از مسلمانی خویش

#خیام_کبیر

هر چه جست و جو کردم ، کسی را 

نیافتم که به نادانی خویش اعتراف کند ، پس 

من که خود می دانم از همه نادان ترم ، 

داناترین مردمان هستم .

سقراط

فرهود در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:

ضعیف‌رای در بیت پنجم متضاد قوی‌رای است؛

هم قوی‌رای و هم تمام‌اندیش

کارها را شناخته پس و پیش 

(نظامی)

Fateme Zandi در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۴۹:

#ادبیات تطبیقی 

 

قرآن کریم:

 فاِن مع العسر یسری،ان مع العسر یسری 

 

"پس از دشواری آسانیست ناچار"

"ولیکن آدمی را صبر باید"

 

(سعدی عزیز)

 

چو گذشت رنج و نقصان همه باغ گشت رقصان

که ز بعد عسر یسری بگشاد فضل باری

 

همه شاخه هاش رقصان همه گوشه هاش خندان

چو دو دست نوعروسان همه دستشان نگاری

 

(مولانای جان)

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:

به کار افتادگیِّ خویش ؛ هرگز 
ندیدم ، هیچ سرگردان ندیدم

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ ملا احمد نراقی » معراج السعادة » باب چهارم » فصل - معالجه مرض حسد با علم و عمل:

هیچ برگی در نیفتد از درخت

بی قضا و حکم آن سلطان بخت

از دهان لقمه نشد سوی گلو

تا نگوید لقمه را حق که ادخلوا

مولانا

جنبش آن رام امر آن غنی ست

در زمین ها و آسمان ها ذره‌ای

پر نجنباند نگردد پره‌ ای

جز به فرمان قدیم نافذش

مولانا

این قدر بشنو که چون کلی کار

می‌ نگردد جز به امر کردگار

مولانا

اگر تیغ عالم بجنبد ز جای

نبرد رگی تا نخواهد خدای

ملا احمد نراقی

تا نباشد امر حق

برگی نیفتد از درخت

منسوب به مولانا

ماهان فرمانی در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰:

در بیت پنجم بجای حرف اتصال واو بین گفتن و ناگفتنی.بهتر و شکیل تر  و معنادارتر بود که با یک کسره گفتن را به ناگفتنی میچسباند

زبان زگفتنِ ناگفتنی نگه میدار 

که شمع هستی خود در سر زبانه کند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

جوجو لغت‌نامه دهخدا جوجو. (اِ) در تداول امروز کودکان هر حشره ٔ خرد چون مورچه و ساس و شپش و غیره

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸:

ای دل به عشق بَرِ تو ، که عشقت چه درخور است

همیرضا در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵:

طبق شرح صوتی استاد ضیا در نسخ قدیمی پیش از بیت تخلص این بیت هم هست:

ز کار افتاده ای ای دل که صد من بار غم داری

برو یک یک منی کش که در حالت به کار آید

س عبداللهی در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳:

تو را نادیدن ما غم نباشد (حضرت حجت !)

که در خیلی به از ما کم نباشد  (حضرت حجت)

.........

.........

........

نسیم سرخوش در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۹ - گفتن مهمان یوسف علیه‌السلام کی آینه‌ای آوردمت کی تا هر باری کی در وی نگری روی خوب خویش را بینی مرا یاد کنی:

آینهٔ صافی نان خود گرسنه‌ست

سوخته هم آینهٔ آتش‌زنه‌ست

نیستی و نقص هر جایی که خاست

آینهٔ خوبی جمله پیشه‌هاست

آینه‌ای که صاف و صیقلی است، از این جهت که خود دارای «نان» (غذا و صفتِ دنیوی) نیست، گرسنه است (یعنی خالی بودن از خود، لازمهٔ آینه‌گی است). همچنین کسی که در آتشِ عشق سوخته و فانی شده است، آینه‌ای برای جلوه‌گریِ «آتش‌زننده» (خداوند) است؛ یعنی حقیقتِ معشوق در وجودِ عاشقِ فانی منعکس می‌شود. نیستی، فقر و نقص، هر کجا که پدید آید، در واقع آینه‌ای است که کمال و خوبیِ «جمله پیشه‌ها» (تمامِ کارهایِ الهی) را نشان می‌دهد؛ چرا که اگر نقص و نیستی نبود، کمال و هستیِ خداوند بر انسان آشکار نمی‌شد. (به عبارت دیگر، نقصِ مخلوق، آیینهٔ کمالِ خالق است).

چونک جامه چست و دوزیده بود

مظهرِ فرهنگِ درزی چون شود

ناتراشیده همی باید جذوع

تا دروگر اصل سازد یا فروع

  وقتی که جامه (لباس) کاملاً مناسب و کاملاً دوخته و آماده باشد، چگونه می‌تواند «مظهرِ هنر و مهارتِ خیاط» باشد؟ (یعنی چون کار تمام شده و نقص ندارد، دیگر جایی برای هنرنمایی و اصلاحِ خیاط باقی نمانده است).  چوب (جذوع: تنه‌های درخت) باید در حالتِ اولیه و «ناتراشیده» (خام) باشد تا نجار (دروگر: استعاره از خداوند یا پیرِ راه) بتواند بر روی آن کار کند و آن را به «اصل» (حقیقتِ کمال) یا «فروع» (اجزایِ فرعی و تزیینی) تبدیل سازد.  

​مولانا  می‌گوید که «خامی و نقص» برای انسان نه تنها بد نیست، بلکه بستری است تا «هنرِ الهی» بتواند در او تجلی یابد. اگر انسان از پیش کامل و «چست و دوزیده» بود، جایی برای پذیرشِ فیض و تربیتِ الهی باقی نمی‌ماند. پس همان‌طور که خیاط به جامهٔ خام نیاز دارد، خداوند نیز برای پروراندنِ بندگان، به «خامی و نقصِ» آن‌ها نیاز دارد تا بتواند آن‌ها را به کمال برساند.

هست پیرِ راه‌دان پُر فِطَن

باغ‌هایِ نَفْسِ کُل را جُوی کَن

جویِ خود را کِی تواند پاک کرد

نافع از علمِ خدا شد علمِ مَرد

​پیرِ راه، انسانی دانا و بسیار باهوش و زیرک است که برای باغ‌هایِ «نفسِ کُل» (حقیقتِ هستی یا باطنِ اولیا)، همچون «جوی‌کَن» عمل می‌کند (یعنی مجاریِ فیض الهی را در جانِ انسان‌های مستعد، پاکسازی و آماده می‌سازد). ​(مولانا در اینجا می‌پرسد:) کسی که خود در بندِ خویشتن است، چگونه می‌تواند جویِ جانِ خود را از آلودگی‌هایِ نفسانی پاک کند؟ (پاسخ این است که نمی‌تواند؛ بنابراین نیاز به پیر دارد)؛ چرا که علمی که برای انسان «نافع» (سودمند) واقع می‌شود، آن علمی است که از «علمِ خدا» (لدنّی و الهی) سرچشمه گرفته باشد، نه علمِ اکتسابی و بشریِ خودِ فرد.  

مولانا در این ابیات بر ضرورتِ داشتنِ «پیر و مرشد» تأکید دارد. از نظر او، آدمی چون درگیرِ خودخواهی‌ها و نقص‌هایِ خویش است، نمی‌تواند به تنهایی مجاریِ حقیقت را در جانش پاک کند. تنها کسی که به «نفسِ کُل» متصل است (پیرِ راه‌دان)، می‌تواند این انسدادها را برطرف کند، زیرا علمِ او برخاسته از علمِ لدنّیِ حق است که برای سالک، نجات‌بخش و نافع است.

بر سرِ هر ریش جمع آمد مگس

تا نبیند قبحِ ریشِ خویش کس

آن مگس اندیشه‌ها وان مالِ تو

ریش تو آن ظلمتِ احوالِ تو

  بر روی هر «ریش یا زخم» (استعاره از عیب و نقصِ ظاهری یا باطنی) مگس‌ها (استعاره از افکارِ مزاحم و نفسانی) جمع می‌شوند؛ تا هیچ‌کس متوجهِ زشتی و نقصِ ریشِ (عیبِ) خود نشود. ​آن مگس‌ها در واقع همان اندیشه‌هایِ پست و وسوسه‌هایِ دنیوی و مال و منالِ تو هستند؛ و آن «ریش» (یا عیبِ بزرگ)، همان تیرگی‌ها و ظلمتِ حال و باطنِ توست که باعث شده است به جای دیدنِ عیوبِ خود، سرگرمِ مشغله‌هایِ پوچ شوی.  

بر اساس انچه که ​استاد کریم زمانی گفته اند مولانا در اینجا به «حجابِ پندار» اشاره دارد. انسان به دلیلِ دلبستگی به دنیا (مال) و افکارِ نفسانی (مگس‌ها)، چنان مشغولِ هیاهوهایِ ذهنی می‌شود که از دیدنِ «عیبِ اصلی» (ظلمتِ احوال یا همان دوری از حق) غافل می‌ماند. مگس‌ها بر روی زخم و ریش می‌نشینند تا انسان دردِ اصلی را حس نکند و در نتیجه به فکرِ درمان و پاکسازیِ باطنِ خود نیفتد.

 

 

۱
…
۱۲۰
۱۲۱
۱۲۲
۱۲۳
۱۲۴
…
۵۸۴۷