گنجور

فیه ما فیه

 
مولوی
مولوی
 

بِسْمِ اللهِّ الَّرحْمنِ الرَّحِیمْ - رَبِّ تِّمِمْ بِالْخَیْرِ

فصل اول - یکی میگفت که مولانا سخن نمی فرماید

فصل دوم - گفت که شب و روز دل و جانم بخدمتست

فصل سوم - یکی گفت که اینجا چیزی فراموش

فصل چهارم - گفت که این چه لطفست که مولانا تشریف فرمود

فصل پنجم - این سخن برای آنکس است که او بسخن محتاجست

فصل ششم - پسر اتابک آمد خداوندگار فرمود

فصل هفتم - سئوال کرد که از نماز فاضلتر چه باشد یک جواب آنک گفتیم

فصل هشتم - گفتیم آرزو شد او را که شما را ببیند

فصل نهم - پروانه گفت که مولانا بهاءالدین پیش از آنک خداوندگار روی نماید

فصل دهم - اینچ میگویند که اَلْقُلُوْبُ تَتَشَاهَدُ کفتیست

فصل یازدهم - مشتاقیم الا چون میدانیم که شما

فصل دوازدهم - قَالَ النَّبُّی عَلَیْهِ السَّلَامُ اَللَّیْلُ طَویْلٌ فَلَا تُقَصِّرْهُ

فصل سیزدهم - شیخ ابراهیم گفت که سیف الدین فرخّ چون

فصل چهاردهم - در آدمی عشقی ودردی و خارخاری و تقاضایی هست

فصل پانزدهم - فرمود که هرک محبوبست خوبست

فصل شانزدهم - نایب گفت که پیش از این کافران بت را میپرستیدند

فصل هفدهم - ابن مقری قرآن رادرست میخواند آری صورت قرآن را درست میخواند

فصل هیجدهم - میفرمود که تاج الدیّن قبایی را گفتند که این دانشمندان

فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب

فصل بیستم - شریف پای سوخته گوید

فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب

فصل بیست و دوم - فرمود که جانب توقات میباید

فصل بیست و سوم - هرکس این عمارت را بنیتّی میکند

فصل بیست وچهارم - شخصی درآمد فرمود که محبوبست

فصل بیست وپنجم - فرمود لطفهای شما وسعیهای شما و تربیتها که میکنید

فصل بیست و ششم - از فقیر آن به که سؤال نکنند زیرا که آنچنانست

فصل بیست و هفتم - اوراد طالبان و سالکان ان باشد که باجتهاد و بندگی مشغول شوند

فصل بیست و هشتم - قال الجراّح المسیحی شرب عندی طایفةٌ

فصل بیست و نهم - سری هست که بکلاه زریّن آراسته شود و سری هست

فصل سی ام - پیوسته شحنه طالب دزدان باشد که ایشان را بگیرد

فصل سی و یکم - صفت یقین شیخ کامل است ظنّهای نیکوی راست

فصل سی و دوم - وَقَالَوْا تَجَنبّنَا وَلاتَقْرَبَنّا

فصل سی و سوم - دیدمش بر صورت حیوان وحشی و علیه جلد الثعلب

فصل سی و چهارم - مرا عجب میآید که این حافظان چون پی نمیبرند

فصل سی و پنجم - صورت فرع عشق آمدکه بی عشق این صورت

فصل سی و ششم - فرمود از دعوی این کنیزک که کردند

فصل سی و هفتم - مصطفی صلی اللهّ علیه و سلم باصحاب نشسته بود

فصل سی و هشتم - حسام الدیّن ارزنجانی پیش از آنک بخدمت فقرا رسد

فصل سی و نهم - سؤال کرد جوهر خادم سلطان که بوقت زندگی

فصل چهلم - ما همچون کاسهایم بر سر آب رفتن کاسه

فصل چهل و یکم - این کسانی که تحصیلها کردند و در تحصیلند میپندارند

فصل چهل و دوم - سیف البخاری راح الی مصرکل احد یحبّ المرآة

فصل چهل و سوم - هر کسی چون عزم جایی و سفری میکند

فصل چهل و چهارم - نام آن جوان چیست سیف الدین فرمود که سیف

فصل چهل و پنجم - شیخ ابراهیم عزیز درویشیست چون اورا میبینیم

فصل چهل و ششم - اَللهُّ تعالی مُریدُ للخیر و الشرّ ولایرضی

فصل چهل و هفتم - الشکرُ صیدٌ وقید النعّم اِذا سمعت

فصل چهل و هشتم - شخصی امامت میکردو خواند اَلْاَعْرَابُ اَشَدُّ کُفْراً وَنِفَاقاً

فصل چهل و نهم - گفت ما جمله احوال آدمی را یک بیک دانستیم

فصل پنجاهم - همه چیز را تا نجویی نیابی، جز این دوست را تا نیابی نجویی

فصل پنجاه و یکم - سؤال کردند از تفسیر این بیت

فصل پنجاه دوم - پرسیدند معنی این بیت

فصل پنجاه و سوم - فرمود اولّ که شعر میگفتیم داعیۀ بود عظیم

فصل پنجاه و چهارم - گفت قاضی عزاّلدیّن سلام میرساند

فصل پنجاه و پنجم - فرمود که خاطرت خوش است و چونست

فصل پنجاه و ششم - اکمل الدیّن گفت مولانا را عاشقم

فصل پنجاه و هفتم - عارفی گفت رفتم در گلخنی تادلم بگشاید

فصل پنجاه و هشتم - گفت که آن منجمّ میگوید که غیرافلاک

فصل پنجاه و نهم - مَافُضِّلَ اَبُوْبَکْرٍ بِکَثْرَةِ صَلوةٍ وَصَوْمٍ وَصَدَقَةٍ وُقِرَّ بِمَافِی قَلْبِهِ

فصل شصتم - تَواتُر شنیدنِ گوش فعل رؤیت میکند

فصل شصت و یکم - بعضی گفتهاند محبّت موجب خدمتست و این چنین نیست

فصل شصت و دوم - دوستان را در دل رنجها باشد که آن بهیچ داروی خوش نشود

فصل شصت و سوم - هر علمی که آن بتحصیل و کسب در دنیا حاصل شود

فصل شصت وچهارم - اهل دوزخ در دوزخ خوشتر باشند که اندر دنیا

فصل شصت و پنجم - سراج الدیّن گفت که مسئلۀ گفتم اندرون من درد کرد فرمود

فصل شصت و ششم - خَلَقَ آدَمَ عَلی صُوْرَتِهِ آدمیان همه مظهر میطلبند

فصل شصت و هفتم - سُئِلَ عِیْسی عَلَیْهِ یَا رُوْحَ اللهِّ اَیُّ شَیْیءِ اَعْظَمُ

فصل شصت و هشتم - میان بنده و حق حجاب همین دوست و باقی حجب ازین دو ظاهر میشود

فصل شصت و نهم - فرمود این که میگویند در نفس آدمی شریّ هست

فصل هفتادم - دلدارم گفت کان فلان زنده بچیست