گنجور

 
نیر تبریزی

چشم بر صیدم نیفکند آنشکار افکن دریغ

در خور شاهین چشم او نبودم من دریغ

یکدمی نستاد تا بیند که چونسوزم بخویش

آنکه زد بر آتش افسرده ام دامن دریغ

تند چون ابراز سر من دوش بگذشت و نگفت

سوخت از برق تغافل مور را خرمن دریغ

گوشۀ ابروی او ایدل مقامی دلکش است

نیستم از چشم کافر کیش او ایمن دریغ

وصل دل برد از من و جان نیز بر بحران سپرد

در هلاکم دوست یکدل گشته با دشمن دریغ

اجر هر نوش لبی نیشی ز نازش در قفاست

بر نچیدم لاله ائی بیداغ از اینگلشن دریغ

دوش چون جان اش ، کشیدم تنگ خوشخوش در کنار،

در میان بیکانه بود اما حجاب تن دریغ

دانۀ شادی فلک زینکهنه پرویزن به بیخت

بس خم غم مانده بر بالای پرویزن دریغ

با خیال صبح وصل عمرم بسر رفت و نزاد

جز نتاج غم از این شبهای آبستن دریغ

عقل من بر بود از سر این منیژه وش عروس

بی تهمتن ماندم اندر چاه چون بیژن دریغ

نیرّا دوشیزه ای میگفت با آئینه دوش

مادر گیتی ز نر زادن شد استرون دریغ