سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸
بویِ وصلَت، گر ببالانَد دلِ ناکام را
صحنِ اینکاشانه، زیرِ سایه گیرد بام راطایرِ آزادِ ما، گر بالِ وحشت وا کُند
گِردباد آیینه سازد، حلقههایِ دام رادیدنِ هِنگامهٔ هستی، شنیدن بیش نیست
وهمِ ما تا کِی وصال اندیشد؟ این پیغام رامُنعِم از نقشِ نگین، جویِ خیالی میکَند
مفت حسرتها، اگر سیراب سازد نام راساقیا امشب چو موجِ مِی، پریشان دفتر ایم
رشتهٔ شیرازه ی ما ساز، خطِّ جام راپختگی خواهی، به دردِ بینوایی صبر کن
آسمان، سرسبز دارد میوههایِ خام راتیرهبختی نیز، مفتِ اعتبارِ زندگیست
شمع، صبحِ عالم اقبال داند شام راموجِ دریا را به ساحل، همنشینی تهمت است
بیقراران، نذرِ منزل کردهاند آرام راشعلهٔ ما، دور گَردِ الفتِ خاکستر است
دوشِ وحشت، برنتابد جامهٔ اِحرام راشوق میبالد، به قدرِ رَم نگاهیهایِ حُسن
ورنه دامِ دلبری کو، آهوانِ رام رادر چمن هم، از گزندِ چشمِ بد ایمن مباش
پرده زنبوریست آنجا، دیده ی بادام راچون خطِ پرگار بیدل، منزلِ ما جاده است
جستجوهایِ هوس، آغاز کرد انجام را
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹
در طلب تا چند ریزی؟ آبرویِ کام را
یک سَبَق، شاگردِ استغنا کن این ابرام راداغ بودن در خمارِ مطلبِ نایاب، چند؟
پخته نتوانکرد زآتش، آرزویِ خام رامگذر از موقعشناسی، ورنه در عَرضِ نیاز
بیش از آروغ است نفرت، آهِ بیهنگام رامیخرامد پیش پیشِ دل، تپِشهایِ نفَس
وحشت از نخجیر هم ، بیش است اینجا دام رامانعِ سِیرِ سبکرُو، پایِ خوابآلوده نیست
بالِ پرواز ست زندانِ نگینها، نام رادوریِ مقصد، به قدرِ دستگاهِ جستجو ست
قطع کن، وهم و خیالِ قاصد و پیغام راحسنِ مطلق داشتم، خودبینیام آیینه کرد
اینقدَرها هم، اثر میبوده است اوهام راچون غبارِ شیشهٔ ساعت، تسلّی دشمن ایم
از مِزاجِ خاکِ ما هم، بُردهاند آرام رازندگی، تا کِی هلاکِ کعبه و دیرَت کند
بِه که از دوش افکنی، این جامهٔ اِحرام رااز تغافل تا نگاهِ چشمِ خوبان، فرق نیست
نشئه یکرنگ است اینجا، دُرد و صافِ جام راحلقهٔ آن زلف، رونق از غبارِ دل گرفت
دودِ آهِ صید باشد سرمه، چشمِ دام راکِی رود فکرِ مضرّت، از مِزاجِ اهلِ کین؟
مار نتواند جدا از زهر دیدن، کام راعَرضِ مطلب دیگر و اظهارِ صنعت، دیگر است
بیدل از آیینه نتوان ساخت، وضعِ جام را
شریف شیرزاد در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ امامی هروی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵ - در مدح جمال الدین محمد یحیی:
تصحیح عصمت خوئینی را ببینید.
امیر رحیمی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۵:
نرم افزار بله
کانال «کلیله»
خوانش صحیح متن با معنای عبارات
Fateme Zandi در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استادارجمند جناب کریم زمانی
تمثیل
پیرمردی می خواهد خُرده طلاهای خود را وزن کند . نزدِ زرگری می رود و از او ترازو می خواهد . زرگر می گوید : غربال ندارم . پیرمرد به تصوّرِ اینکه وی را مورد تمسخر قرار داده ترشرویی می کند و باز ترازو می طلبد . و زرگر این بار می گوید : جارو ندارم . و نهایتاََ زرگر برای او توضیح می دهد که نه قصد استهزاء دارم و نه کر و ناشنوا هستم . بلکه می دانم تو با این کلانسالی و لرزش دست هر گاه بخواهی خُرده طلای خود را وزن کنی . بیمِ آن رود که دستان لرزانت خُرده های طلا را بر زمین ریزد و برای پیدا کردن آن هم به جارو نیاز داری و هم به غربال که خاکِ زمین را ببیزی و خُرده طلاهایت را به دست آری . در این حکایت ، زرگر مظهر عارفان راستین است که به اقتضای اسمِ ظاهر و باطن ، از صورت هر چیز باطنِ آن را درمی یابند . و آن پیرمرد ، کنایه از آدمیان معمولی و سطحی نگر است که متوجه ایما و اشاره کلماتِ بزرگان نمی شوند .
بیت 1624
آن یکی آمد به پیشِ زرگری / که ترازو دِه که بر سنجم زری
کسی به نزدیکِ زرگری آمد و به او گفت : به من ترازویی بده تا طلایی را وزن کنم .
بیت 1625
گفت : خواجه رَو ، مرا غلبیر نیست / گفت : میزان دِه ، بر این تَسخُر مَایست
زرگر گفت : برو من غربال ندارم . پیرمردی که دنبالِ ترازو بود گفت : ای زرگر ، من که از تو غربال نخواستم . ترازو بده و مرا مسخره نکن . [ غلبیر = غربال ]
بیت 1626
گفت : جارویی ندارم در دکان / گفت : بس بس این مَضاحک را بمان
زرگر این دفعه به آن پیرمرد گفت : من در دکانم هیچ جارویی ندارم ، پیرمرد گفت : ای زرگر ، دیگر شوخی و مسخره بازی بس است . [ بمان = توقف کن ]
بیت 1627
من ترازویی که می خواهم بده / خویشتن را کر مکن ، هر سو مَجِه
ترازویی که می خواهم به من بده و خود را به ناشنوایی نزن و از این شاخ به آن شاخ نپر .
بیت 1628
گفت : بشنیدم سخن ، کر نیستم / تا نپنداری که بی معنیستم
زرگر گفت : من حرفِ تو را شنیدم و ناشنوا هم نیستم . مبادا خیال کنی که من شخصیتی بی معنی و هزل دارم . [ یا مبادا خیال کنی که حرف های بیهوده می زنم ]
بیت 1629
این شنیدم ، لیک پیری مرتعش / دست لرزان ، جسمِ تو نامُنتَعِش
حرفت را شنیدم ، ولی تو پیری لرزان هستی ، دست هایت می لرزد و اندامی ناتوان دارد . [ مُنتَعش = آن که پس از افتادن برمی خیزد / نامُنتَعش = در اینجا سست و نااستوار آمده است ]
بیت 1630
و آن زرِ تو هم قُراضۀ خُردو مُرد / دست لرزد ، پس بریزد زرِ خُرد
و تازه طلایی هم که می خواهی وزن کنی ، خُرد و ریز است . وقتی که بخواهی آن را وزن کنی ، دستت می لرزد و خُرده های طلا روی زمین پخش می شود .
بیت 1631
پس بگویی : خواجه جارویی بیار / تا بجویم زرِ خود را در غبار
سپس به من خواهی گفت : ای زرگر ، یک جارو بیاور تا خرده های طلاهایم را از میانِ گرد و خاک پیدا کنم .
بیت 1632
چون بروبی ، خاک را جمع آوری / گوییَم : غلبیر خواهم ای جرَی
و چون خاک ها را جارو کنی به من خواهی گفت : ای دلاور مرد و یا ای وکیل و ضامن ، یک غربال می خواهم تا خرده های طایم را از خاک جدا کنم . [ جَری = دلیر و شجاع ، وکیل و ضامن ، در برخی از نسخه ها حَری ( بدون نقطه ) آمده به معنی شایسته و سزاوار ]
بیت 1633
من ز اوّل دیدم آخِر را تمام / جای دیگر رَو از اینجا والسّلام
من همۀ این کارها را از اول پیش بینی می کردم یعنی نتیجه کار را از همان آغاز دریافتم و می دانستم که سرانجامِ کارِ تو به همین کارها که گفتم کشیده خواهد شد . از اینجا به جای دیگر برو . والسّلام
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
محسن در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:
میتوان جسم و روح انسان را دو جلوهٔ ارزشمند دید: جسم بستری برای تجربه و بهرهمندی از نعمتهای زندگی است و روح نیرویی است که میتواند تاریکیهای درون را با آگاهی روشن کند. وجود انسان هم ظرفیت برکت دارد و هم توان روشنایی؛ مهم این است که قدر جسمش را بداند و روحش را با نور آگاهی بپروراند.
استاد.میراحمدی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۲:۵۵ در پاسخ به محسن دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:
بسیار عالی
فقط یک نکته اینکه به نظرم گل اینجا نماد فروتنی نیست دوست عزیز
اتفاقا نماد خود نمایی است
یعنی گاهی سکوت کن و دریافت کن مثل عقل کل که باطن است
ولی همیشه هم سکوت جایز نیست
گاهی باید مثل گل که خود را و زیبایی خود را نشان همگان میدهد تو هم سخن بگویی
یعنی از آن طرف بگیر و ازین طرف پخش کن
باطن در ظاهر ظهور پیدا میکند
سخن هم ظهور معرفت شخص است
معرفتی ک کسب کرده و اکنون پخش میکند
اصلا این گل یک نمونه است از ظهور آن عقل کل
در غزلی دیگر:
«گل کیست قاصدی است ز بستان عقل و جان»
گل قاصد است
با زیبایی اش پیامی می آورد از عالم عقل و جان
محسن در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:
به باطن همچو عقل کل، به ظاهر همچو تنگ گل
در باطن، همچون عقل کل، سرشار از خرد و آگاهی باش؛ اما در ظاهر، همچون ظرفی از گل، ساده و فروتن بمان.
دمی الهام امرِ «قُل»، دمی تشریفِ «أَعْطَیْنا»
لحظهای الهامِ فرمانِ «بگو» را دریافت کن و لحظهای دیگر، به شرافت و بخششِ «عطا کردیم» آراسته شو. یعنی گاهی در مقام دریافت پیام و بیان حقیقت باش و گاهی در مقام برخورداری از بخشش و عطای الهی.
Bahar A در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۳۶ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:
آقا رضای گرامی
سپاسِ بی کران از توضیحات جامع و ارزشمندتان.
امیر رحیمی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۰:۰۲ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱ - باب شیر و گاو:
«کلیله»
خوانش صحیح همراه با شرح اصطلاحات
🆔 شناسه:
امیر رحیمی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۰:۰۲ در پاسخ به علی سامی دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱ - باب شیر و گاو:
سلام. این کانال توی نرم افزار بله متن اصلی رو خونده و شرح داده
استاد.میراحمدی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:
یکی ز کاربران گنجور چند ماه پیش نوشته بود که برخی شارحان ،حافظ را در ذهن من خراب کرده اند و من دیگر تصور میکنم مخاطب همه اشعار حافظ شاه شجاع یا ابواسحاق است !
چرا چیزی بی پایه و اساس مینویسیم که چنین لطمه ای به حس یک حافظ خوان بزند؟!
بسیار مایه ناراحتی است که یک عده از سر کم سوادی و بنام شرح حافظ، چیزی مینویسند که باعث میشود مخاطبی آن تجربه ناب ادبی یا عرفانی یا عشقی گذشته را که با شعر حافظ داشته از دست بدهد!
گرفتاری آنست که که این ناشارحان، عرفانی ترین غزلیات مثل این را بنام شاه زده اند!
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۳ در پاسخ به نادر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۲ در پاسخ به سعید حبیب زاده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۲ در پاسخ به فاطمه زمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۱ در پاسخ به Hadi Golestani دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۰ در پاسخ به MissSari دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
ملک آرشی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۶:۳۶ در پاسخ به یاسان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹:
اون چیزی که پیشنهاد کرده وزنش درسته، سکتهٔ عروضی داره باید باهاش آشنا باشی. گر بر آتش، فعلاتن، ننهی نا، ید بویی، مفعولن(سکته)، ز عبیر
مثالی معروف که دو سکتهٔ عروضی داره
بسم الله الرّحمن الرّحیم
هست کلید در گنج حکیم
دوبار مفعولن به جای مفتعلن
پس در نهایت خودتون به خوبی آشنا نبودید با عروض😊
استاد.میراحمدی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵:
کسی معنای بیت را دریابد سر به بیابان میگذارد
یاد بیت جامی افتادم
جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگان
میرود کوی به کو دامن اجلال کشان
سخن عرفانی که شاعری میگوید شک نکنید شاعر عارف دیگر هم نظیر آن را گفته است زیرا...
«متحد جانهای مردان خداست»
نظیر یابی دست نمیدهد مگر با مطالعه فراوان
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷: