برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۲:
نام دشت سور است و نه چون شب بوده رفته پای سور و سات
بهرام خاراباف در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب نهم در توبه و راه صواب » بخش ۲۰ - حکایت سفر حبشه:
بسیج سفر کردم
اندر نفس
بیابان گرفتم
چو مرغ
از قفس
به گمانم این بیت یک شعرکامل کوتاه است
سهیل در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ در پاسخ به nabavar دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶۰:
درود، احتمالا منظورتون کتاب «انسان کامل» حضرت عزیزالدین نسفی باشه
البته کتاب دیگهای از ایشون به نام «کشف الحقایق» در دسترس هست
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۷ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۵۵:
در بند هرچه در دو جهان هست نیستم
در حیرتم که اینهمه مفتون کیستم
رازم چو شمع بر همه آفاق گشته فاش
خندان به حال خویشتن از بس گریستم
غبار همدانی
غبارالسلطنه همدانی
غبارالملوک همدانی
غبارالدوله همدانی
غبارالدین همدانی
ابوغبار همدانی
عبدالغبار همدانی
غبارالله همدانی
احمد خرمآبادیزاد در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:
بررسی نسخه آلمانی (صفحه 655، جلد اول سال 1858 میلادی) و نیز ترجمه کلارک (سال 1891 میلادی) از مصراع نخست بیت دوم نشان میدهد که «احتمالا» این مصرع باید چنین باشد:
من آن شاخِ صِنوبر را ز باغِ سینه بَرکندَم
یعنی باید به جای «شکل» واژۀ «شاخ» باشد. اما نسخه خطی نور عثمانیه (کتابت 801 هجری، میراث مکتوب، سال 1394 خورشیدی)، چنین چیزی را تأیید نمیکند.
علی میراحمدی در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۱۰ - یاد کردن بعضی از گذشتگان خویش:
از نظر نظامی گاهی انسان باید نرمی را کنار بگذارد و حتی با خدا نیز به گونه دیگر سخن بگوید.
گاهی باید گستاخی در کار آورد!
شاعر درین میان داستانکی میگوید که :کردی خرش را گم کرده بود و هرچه بیشتر میجست کمتر میافت و تا اینکه دست در حلقه کعبه زد و گستاخی کرد و از قضا خرک را بازیافت!
این هم از احوالات آدمی است و از اطوارات عشق است که فرشته راهی به این عوالم ندارد که جنون نداند و گستاخی نتواند!
باری...
جایی باید شورید و با عقل بیگانگی کرد و دمی دیوانگی کرد
زهی خداوند دیوانه نوازدرین درگاه گستاخی از بنده ای ناچیز و ناتوان را هم وقعی مینهند که بندگان نگریزند وچاکران نجهند!!
زهی عشق
زهی عشق
.
.جایی باشد که خار باید
دیوانگیای به کار بایدکُردی خرکی به کعبه گم کرد
در کعبه دوید و اُشتلُم کردکاین بادیه را رهی دراز است
گم گشتن خر ز من چه راز است؟این گفت و چو گفت باز پس دید
خر دید و چو دید خر بخندیدگفتا خرم از میانه گم بود
وایافتنش به اشتلم بودگر اشتلمی نمیزد آن کُرد
خر میشد و بار نیز میبرد
حسین آدینه برندق در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۰ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۲۳:
در تأملی بر بیاعتباری جهان و فرسودگی دل که حافظ در این قطعه یاد کرده است، این غزل در همان حالوهوا سروده شد:
خستهام آنقدر، عطار از گلابش خسته است
پشت در، قفل از سکوت بیجوابش خسته استباغ از این پاییزهای پشتسرهم زرد شد
شاخه میداند تبر از پیچوتابش خسته استرود وقتی میرسد با خشم در آغوش سنگ
موج میداند که آب از اضطرابش خسته استابر میبارد ولی چیزی عوض در خاک نیست
آسمان از وعدههای بیحسابش خسته استشمع میسوزد تمام شب برای روشنی
شعله میداند که موم از التهابش خسته استبس که دل تا مرز مردن رفته و برگشته باز
مرگ هم از قبض و بسط و از عذابش خسته استبس که هر شب نام تو افتاده روی کاغذم
جوهر از تکرار تلخ انتخابش خسته استآنقدر «آدینه» از این واژهها شعر آفرید
شعر هم از دفتر و خط و کتابش خسته استحسین آدینه برندق
دکلمهٔ این غزل با صدای شاعر:
Instagram: پیوند به وبگاه بیرونی
Rubika: پیوند به وبگاه بیرونی
دکتر صحافیان در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:
دارای جهان، نصرت دین، خسرو کامل
یحیی بن مظفر، ملک عالم عادل(۳۰۴)
دارنده جهان، یاریدهنده دین و پادشاهی با کمال یحیی بن مظفر است پادشاهی دانا و دادگر(فرزند امیر مبارز الدین که هر دو ممدوح حافظ بودهاند)
۲- درگاه تو پناهگاه اسلام است و روی زمین دریچهای از صفای جان و دل باز کرده است.
۳- ستایش تو بر جان و خرد لازم و بخشش تو بر همه هستی روان و جاری است.
۴- از روز ازل از سیاهی قلم تو یک قطره به روی چون ماهت افتاد و این خال زیبا گشایشگر دشواریهای عشق شد(ایهام مه: سیاهی روی ماه: مسلمانان روایت کردهاند که فرشتهای آن لکه را زده است. در آغاز ماه مانند خورشید بود و شب از روز بازشناخته نمیشد پس فرشتهای پر خویش بر ماه کشید و آن را محو کرد و آن همان سیاهی است که در چهره ماه میتوان دید (آفرینش و تاریخ، ۲۹۲)
۵- خورشید که این خال زیبا را دبد با خود گفت: ای کاش! من این غلام زیبا میبودم.
۶- ای شاه زیبا و بخشنده! فلک گردون در بزم تو در حال پایکوبی است تو نیز با این زمزمه هستی همراه شو و دستی به شادی بگشای.
۷- شراب بنوش و همچنان به جهان بخشایش کن(ایهام: به انداره جهان ببخش)که از موهای زیبای چون کمندت، بدخواه در زنجیر است.
۸-چرخش فلک پیوسته بر مدار تناسب و تعادل میچرخد، شاد و آسوده باش که ستمگر(آنکه از تعادل و تناسب خارج شود) به مقصود نمیرسد
۹-ای حافظ! قلم پادشاه تقسیم کننده روزی است، پس برای گذران زندگی بیهوده نگران نباش!
آرامش و پرواز روح
دکتر صحافیان در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵:
به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل(۳۰۵)
در بهار گلها شرمنده توبه خویش از شرابم! خدایا کسی را از کردار نادرست شرمنده نکن!(خانلری: عهد گل-طنز و تعریض در کردار نادرست بودن توبه و خجالت زده شدن از آن)
۲- درستکاریمان فریب و دام است و من با سعادتی که دارم از معشوق و ساقی شراب خجالت زده نیستم(خانلری: زین بخت)
۳- امید است که معشوق با خوشخویی خود از ما رنجیده نشود، چرا که از سوال و بازخواستش دلگیر و از پاسخ دادن خجالت زده میشویم(ایهام در سوال و جواب که از جانب معشوق است یا عاشق یا سوال از یکی وجواب از دیگری)
۴-دیشب که در فراق، اشک خونین میریختیم از خیال یار که بر ما گذر میکرد خجالت زده شدیم(از آلوده شدن خیال یار به خوناب چشم)
۵- جای آن است که گل نرگس با همه خماری و مستیاش در برابر چشمان زیبایت سر خم کند، چشمانی که با عتاب نرگس را نظارهگر است.
۶- تو از خورشید زیباتری و من از خدای سپاس دارم که از زیبایی بینظیرت در برابر خورشید هم شرمگین نیستم.(خانلری: خوبرویتری)
۷-آب حیات به آن دلیل در حجاب تاریکی است که از شعر جاودانه و طبع روان حافظ شرمگین است(خانلری: ز طبع حافظ و این شعر همچو آب)
دوبیت اضافه در خانلری:
رخ از جناب تو عمری است نتافتهایم
نیام، به یاری توفیق، از این جناب خجل
از آن نهفت، رخ خویش در نقاب صدف
که شد ز نظم خوشش لولو خوشاب خجل
آرامش و پرواز روح
بهرام خاراباف در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸:
نهان گردد الف چون گشت مهموز
اینجا منظورازالف،الف همزه است
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
گویا از رود گذشتن در آیین ایرانیان نشان بزرگی و شاهی بوده فریدون و سیاوش و اردشیر و داریوش بزرگ از رود می گذرند . در کارنامه اردشیر بابکان امده
u-š artaxšīr ō rōd wuzurg rasīd. u-š ka ō rōd rasīd, u-š ōh guft: "ēw-t-ē, ōh daxšag-īh man nēw-ēhīh!" u-š rōd-gōhr ō ōy ōh kard
آوانویسی پارسی
او-ش ارتخشیر اُ رود وزرگ رسید. او-ش کَ اُ رود رسید، او-ش اُه گفت: «ایو-تَ-ای، اُه دخشاگ-یه مَن نِو-یهی!» او-ش رود-گُهر اُ اوی اُه کرد.
و اردشیر به رود بزرگ رسید. و چون به رود رسید، گفت: « یک ات نشان من است ( این رود نشان دلیریِ من است!)» و [اردشیر] گوهر رود را بر خود گرفت.
یادداشتِ کوتاه: در اینجا، رودخانهای که اردشیر از آن میگذرد، «نشان» (دخشاگ) دلیری او میشود و گوهر رود میگیرد و روان میشود(مانند رود چیزی پیشگیر او نیست).
چو آمد به نزدیک اروندرود
فرستاد زی رودبانان درود
بران رودبان گفت پیروز شاه
که کشتی برافگن هم اکنون به راه
مرا با سپاهم بدان سو رسان
از اینان کسی را بدین سو ممان
بدان تا گذر یابم از روی آب
به کشتی و زورق هم اندر شتاب
نیاورد کشتی نگهبان رود
نیامد بگفت فریدون فرود
چنین داد پاسخ که شاه جهان
چنین گفت با من سخن در نهان
که مگذار یک پشه را تا نخست
جوازی نیابی و مهری درست
فریدون چو بشنید شد خشمناک
ازان ژرف دریا نیامدش باک
هم آنگه میان کیانی ببست
بران بارهٔ تیزتک برنشست
سرش تیز شد کینه و جنگ را
به آب اندر افگند گلرنگ را
ببستند یارانش یکسر کمر
همیدون به دریا نهادند سر
بر آن بادپایان با آفرین
به آب اندرون غرقه کردند زین
به خشکی رسیدند سر کینه جوی
به بیتالمقدس نهادند روی
که بر پهلوانی زبان راندند
همی کنگ دژهودژش خواندند
به تازی کنون خانهٔ پاک دان
برآورده ایوان ضحاک دان
چو از دشت نزدیک شهر آمدند
کزان شهر جوینده بهر آمدند
-------
گذر سیاوش از آمل رود در انجا نیز از گذر فریدون یاد می کنند
رسیدند پس گیو و خسرو بر آبهمی بودشان بر گذشتن شتاب
گرفتند پیگار با باژخواه
که کشتی کدامست بر باژگاه
نوندی کجا بادبانش نکوست
بخوبی سزاوار کیخسرو اوست
چنین گفت با گیو پس باج خواه
که آب روان را چه چاکر چه شاه
همی گر گذر بایدت ز آب رود
فرستاد باید به کشتی درود
بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه
گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه
بخواهم ز تو باج گفت اندکی
ازین چار چیزت بخواهم یکی
زره خواهم از تو گر اسپ سیاه
پرستار و گر پور فرخنده ماه
بدو گفت گیو ای گسسته خرد
سخن زان نشان گوی کاندر خورد
به هر باژ گر شاه شهری بدی
ترا زین جهان نیز بهری بدی
که باشی که شه را کنی خواستار
چنین باد پیمایی ای بادسار
وگر مادر شاه خواهی همی
به باژ افسر ماه خواهی همی
سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را
که کوتاه دارد به تگ باد را
چهارم چو جستی به خیره زره
که آن را ندانی گره تا گره
نگردد چنین آهن از آب تر
نه آتش برو بر بود کارگر
نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر
چنین باژ خواهی بدین آبگیر
کنون آب ما را و کشتی ترا
بدین گونه شاهی درشتی ترا
بدو گفت گیو ار تو کیخسروی
نبینی ازین آب جز نیکوی
فریدون که بگذاشت اروند رود
فرستاد تخت مهی را درود
جهانی شد او را سراسر رهی
که با روشنی بود و با فرهی
چه اندیشی ار شاه ایران توی
سرنامداران و شیران توی
به بد آب را کی بود بر تو راه
که با فر و برزی و زیبای گاه
اگر من شوم غرقه گر مادرت
گزندی نباید که گیرد سرت
ز مادر تو بودی مراد جهان
که بیکار بد تخت شاهنشهان
مرا نیز مادر ز بهر تو زاد
ازین کار بر دل مکن هیچ یاد
که من بیگمانم که افراسیاب
بیاید دمان تا لب رود آب
مرا برکشد زنده بر دار خوار
فرنگیس را با تو ای شهریار
به آب افگند ماهیانتان خورند
وگر زیر نعل اندرون بسپرند
بدو گفت کیخسرو اینست و بس
پناهم به یزدان فریادرس
فرود آمد از بارهٔ راهجوی
بمالید و بنهاد بر خاک روی
همی گفت پشت و پناهم توی
نمایندهٔ رای و راهم توی
درستی و پستی مرا فرّ تست
روان و خرد سایهٔ پرّ تست
به آب اندرون دلفزایم توی
به خشکی همان رهنمایم توی
به آب اندر افگند خسرو سیاه
چو کشتی همی راند تا باژگاه
پس او فرنگیس و گیو دلیر
نترسد ز جیحون و زان آب شیر
بدان سو گذشتند هر سه درست
جهانجوی خسرو سر و تن بشست
بدان نیستان در نیایش گرفت
جهان آفرین را ستایش گرفت
چو از رود کردند هر سه گذر
نگهبان کشتی شد آسیمه سر
به یاران چنین گفت کاینت شگفت
کزین برتر اندیشه نتوان گرفت
بهاران و جیحون و آب روان
سه جوشنور و اسپ و برگستوان
بدین ژرف دریا چنین بگذرد
خردمندش از مردمان نشمرد
پشیمان شد از کار و گفتار خویش
تبه دید ازان کار بازار خویش
بیاراست کشتی به چیزی که داشت
ز باد هوا بادبان برگذاشت
به پوزش برفت از پس شهریار
چو آمد به نزدیکی رودبار
همه هدیه ها نزد شاه آورید
کمان و کمند و کلاه آورید
بدو گفت گیو ای سگ بیخرد
توگفتی که این آب مردم خورد
چنین مایه ور پرهنر شهریار
همی از تو کشتی کند خواستار
ندادی کنون هدیهٔ تو مباد
بود روز کاین روزت آید به یاد
چنان خوار برگشت زو رودبان
که جان را همی گفت پدرودمان
چو آمد به نزدیکی باژگاه
هم آنگه ز توران بیامد سپاه
چو نزدیک رود آمد افراسیاب
ندید ایچ مردم نه کشتی برآب
یکی بانگ زد تند بر باژخواه
که چون یافت این دیو بر آب راه
چنین داد پاسخ کهای شهریار
پدر باژبان بود و من باژدار
ندیدم نه هرگز شنیدم چنین
که کردی کسی ز آب جیحون زمین
بهاران و این آب با موج تیز
چو اندر شوی نیست راه گریز
چنان برگذشتند هر سه سوار
تو گفتی هوا داشت شان برکنار
ازان پس بفرمود افراسیاب
که بشتاب و کشتی برافگن به آب
بدو گفت هومان که ای شهریار
براندیش و آتش مکن در کنار
تو با این سواران به ایران شوی
همی در دم گاوشیران شوی
چو گودرز و چون رستم پیلتن
چو طوس و چو گرگین و آن انجمن
همانا که از گاه سیر آمدی
که ایدر به چنگال شیر آمدی
ازین روی تا چین و ماچین تراست
خور و ماه و کیوان و پروین تراست
تو توران نگهدار و تخت بلند
ز ایران کنون نیست بیم گزند
پر از خون دل از رود گشتند باز
برآمد برین روزگار دراز
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۵۴ در پاسخ به دانشآموز دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک:
کنگ و گنگ دژ برای جاهای دیگر هم آمده . در پارسی پهلوی گنگ به چند معنی هست یکی معنی جزیره میدهد دگر به معنی چنگ و شاخه هست و یکی دیگر به معنی بزرگ است که گویا گنگ دژ همینست
همایون در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱:
چند بیت و حال و هوای غزل در غزل دیگری تکرار میشود
ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی
گویا این گونه غزل در مرگ کسی سروده شده و با صراحت لهجه و روشنی از زندگی بی مایه و فرومایه ای میگوید و آنرا نتیجه بازی عشق و خاک میداند که عجیب مینماید این گونه غزل در دیوان جلالدین چه میکند وکی و کجا سروده شدهاست باید دست به دامان افلاکی شد!
علی میراحمدی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۱ - انتقاد از قمهزنان:
متاسفانه ایرج میرزا گریه کردن برای سالار شهیدان و عزاداری و دسته داری و تعزیه خوانی که یکی از میراثهای هنری این مرز و بوم است را با قمه زنی یکی کرده و همه را با زشت ترین و ناهنجارترین و پلشت ترین کلمات خطاب قرار داده و رانده است!!
براستی آدمی وقتی این کلمات پست و ناهنجار و تهوع آور را درین قطعه میبیند و میخواند با خود میگوید چگونه ممکن است کسی چنین پلیدی و پلشتی از خود صادر کند و چنان یاوه گویی کند و ادعای اصلاح جامعه را هم داشته باشد؟!!
باری...کسی میتواند جامعه را اصلاح کند و پیش ببرد که ابتدا خود را اصلاح کرده و از خویشتن خویش برون آمده باشد...
شهر خالیست ز عشاق بود کز طرفی
مردی از خویش برون آید و کاری بکند
حافظ
امین آب آذرسا در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » نکتهای که شیخ بصره از رابعه پرسید:
درود. شیخ بصره نزد رابعه رفته. پس شاید منظور رابعه بصری است و نه رابعه بلخی؟
سعید شرفی در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۸ دربارهٔ جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۴ - عمارهٔ مروزی:
مار است این جهان و جهانجوی مارگیر
وز مارگیر ، مار برآرد شبی دمار
سناتور سنتور در ۶ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۳:
به حال نیک و بد راضی شو ای مرد
که نتوان طالع بد را نکو کرد
چو سگ را بخت تاریکست و شبرنگ
هم از خردی زنندش کودکان سنگ
سعدی جان
به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد
گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه
حضرت حافظ
احمد خرمآبادیزاد در ۷ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:
به استناد کهنترین نسخه خطی دیوان حافظ (کتابت سال 801 هجری، با دیباچۀ محمد گل اندام، میراث مکتوب 1394)، مصراع دوم بیت نخست چنین است:
«دل شوریدهٔ ما را به نو در کار میآورد»
در صفحه 640 از نسخه آلمانی (چاپ 1858 میلادی، وین) نیز «به نو» (به جای «به بو») ثبت شده است.
نکته درخور توجه این است که ترجمه همین مصرع در نسخه انگلیسی (کلارک، سال ۱۸۹۱ میلادی) به گونهای است که نشان میدهد مترجم دو واژۀ «به ...» را «به تو» دیده است. یعنی جایگاه نقطه در بالای واژۀ دوم است.
اما در مصراع نخست بیت دوم در هر سه سند یاد شده بالا به جای «دیده»، واژه «سینه» ثب شده است.
.. در ۷ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۱ - انتقاد از قمهزنان:
اشعار مدحی که ایرج میرزا سروده همه مربوط به دوره ابتدایی شاعر بودنش برمیگرده و بعد یه مدت کوتاه ایرج میرزا کلا شعر درباری رو ترک کرد و حتی از حکومت انتقاد هم میکرد
بزرگان وطن را از حماقه
نباشد بر وطن یک جو علاقه
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روسها پیوند گیرد
به مغزِ جمله این فکرِ خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
انتقاد های ایرج میرزا به جامعه و فرهنگ مردم هم اکثرا بجا و درسته دقیقا مثل همین شعر البته اگه شما میخوای قمه بزنی یا برای کسی که به قول خودتون سرور جوانان اهل بهشت، نوه پیامبر و فلان و بیساره و الان هم تو بهشته داره حال میکنه بعد از گذشت 1400 سال از مرگش بشینی گریه کنی دیگه قضیه فرق میکنه
برمک در ۵ روز قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیتالمقدس پایتخت ضحاک: