محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
ببیت آخر من را به یاد مسعود سعد سلمان انداخت که میگوید
شیرم که به دشت و بیشه نگذارندم
پیلم که به زنجیر گران دارندم
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
دلی روشن کن از تشویش ای ظلمت سرا بگذر
بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی
دلی روشن کن(استعاره مکنیه) دل مثل چراغ است
ظلمت سرا استعاره از جهان
بیدل جهان را تاریک و بی نور می بیند
مصرع دوم:
فکر مانند چراغ است
می گوید با فکر و تدبیر زندگی کن
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
در بیت هشتم
بیدل میگوید از من به سادگی نگذر و عبور نکن
من مثل کاسه ی شیری شیرین در دل تاریکی جلوه کردهام
اگر می خواهی دچار تلخکامی نشوی در من تأمل کن تا این کام تو را با کاسه ی شیرین شیر ، شیرین کنم
پس اگر سرسری نگذری از من، تلخکام نمی شوی بلکه شیرینکام میشوی
سیاهی کردهام یعنی جلوه نمودهام
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
در بیت سوم
می گوید جهان بی ارزش است پس آرزوهای این جهان سست و بی اعتبار است. پس فریب این چرخ(استعاره از روزگار) نیرنگ باز را نخور
در غزلی بیدل می گوید
آرزوهای دو عالم دستگاه از کف خاکم غباری بیش نیست
مدام در غزلیاتش می گوید آرزوهای این جهان بی اعتبارند این جهان ارزش ندارد که آرزویی بکنی
جهان مثل پیرزنی ست که در تاریکی نخِ خیال می بافد نخی که پیرزن آن هم در تاریکی ببافد سست است. زود پاره می شود پس ای انسان خیالبافی نکن و خودت را درگیر آرزوهای طولانی نکن
مصرع دوم تصویر بی نظیری دارد
دکتر محمد علم
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
در بیت دوم
میگوید اگر با دل که مثل چراغ روشنیبخش است حرکت نکنی این شبستان تاریک(جهان) را نخواهی شناخت
در مصرع دوم
اگر تاریک باشد پس چشم بخاطر نابینایی مقصر نیست.
خلاصه با چشم دل به مسائل هستی بپرداز
دل مضمرا و پنهانی به چشم تشبیه شده است
مردمک مجاز از چشم است (ذکر جزء و ارادهی کل)
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
در بیت اول
جهان میتواند هم در معنای اصلی و هم در معنای مجازی (مردم جهان) باشد
جهان را به یک شکارچی کوری تشبیه کرده که در تاریکی تیر می اندازد
در مصرع دوم میگوید بعضیها چنین رفتار بدی دارند که از روی نادانی دیگران را قضاوت می کنند و به او آسیب می زنند اینان مثل شکارچیانِ کور، هستند
دکتر محمد علم
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
در نسخه ای دیدم
کرم چون خام شد .... می گوید کرم و بخشش چون تفاوتی میان اشخاص قائل نبود محبت و عشق از روی کرم بر مس بی ارزش وجود ما مثل اکسیری ریخت و جلوه کرد (تصادفی عاشق شدیم)
محمد علم در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:
در بیت پنجم
شبگیری به تاریکی داشتن کنایه در دل شب حرکت کردن
می گوید تا کی محمل ما ناتوانان بار سنگین عشق تو را بکشد و به مراد نرسد که عمری گذشت و مثل موهای لاغر و سیاه یار در دل تاریکی (چون مو سیاه است) پریشانیم و سرگردانیم
دکتر محمد علم
احمد خرمآبادیزاد در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۵:
توجه!
از آنجا که نوشتن توضیح برای افزودن بیت پایانی، همراه است با خطای سیستم در گنجور، لطفا این بیت را (در انطباق با همه نسخههای موجود دیوان حافظ)، اضافه بفرمایید:
فلک غلامی حافظ کنون به طوع کُنَد
که اِلتِجا به دَرِ دولت شما آورد
پرواز در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۲ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
از پاسخ شما سپاسگزارم.
Mehdi Hagh در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:
مرا از آتش مهرش بداد جان
بدادم بر صف اول سر و جا
عبادت ها بکردم بهر سلطان
هزاران ذکر گفتم همچو قرآن
بکردم سجده ها بیش از مه و سال
نبودی همچو من بندش گرفتار
نبودی بهتر از من در سرایش
ملائک در صف و من پیشگاهش
شدم استاد به علم و در سعادت
بدادم پند ملائک در عبادت
به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه
شنیدم صوت سور و گشتم اگه
که گشته خلق اشرف ز دلدار
به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار
بیامد جبرئیل و یک صدا کرد
همه مخلوق را در یک سرا کرد
بگفتا جبرئیل فرمان الهیس
همه گشتند به خط الا ابلیس
بگفت آدم بود از خاک کویش
دمیده رب زخود درجان و رویش
که گشته اشرف مخلوق آدم
کنید سجده به آن با اولین دم
همه رفتند به سجده اولین دم
به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم
گرفت گر از درونش اتش خشم
رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم
بگفتا این منم آن آتش مهر
منم فخر ملک در ملک فاخر
منم مهرم به فردوس و به خورشید
من آن بنده که بی مزد درخشید
بجز دلدار سجده بجا نیست
به این جفت گلی سجده روا نیست
پیام امد غضب کردست دلدار
بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار
بکردی سرکشی تو بر پیامم
دگر جایی نداری در سرایم
برای اجر تا پایان عالم
برو تو تا ابد ، در پوست آدم
گذشت سالها شیطان هم نکرد کار
بدید آدم شده در بوم گرفتار
شدند مسلم همه انسان پیشین
نشاید روح رب در آدمی دید
آدم با لبخند ز شیطان کرد سوالی
که ابلیس بزرگ تو در چه حالی
بگفت، قبل آیه ، بعد از نام یارم
همین کافی بود بر کارو بارم
که بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله من الشیطان رجیم
یاد دارم سجده کردندو تو مست گشتی
با ناز و مباهات به تخت بنشستی
هوایت کجاست نمیبینش ؛راستی بالت کو
آن همه سجده کن و منزلت و جایت کو
از سر قدرت تصمیم و شعور خوردی سیب ؟
یا که نقل است که همچو منی داده فریب ؟
راستی عمرت چقدر است به هفتاد رسد ؟
گیریم دویست باشد به سرانجام رسد ؟
بیش از سه هزارم به عبادت بگذشت
بهر یک سجده نکردن به بطالت بگذشت
تو که هفتادی و هشتاد و شایدهم صد
مطمئن باش که بارت به مقصد نرسد
آدم از فخر به سما کرد نگاه
گفت یارب چه کنی تو با ما
پاسخی ده که رجیم دود شود
از من و آدمیان دور شود
به لبش خنده ی سنگینی وسر پایین بود
دستها مشت و گره کرده و غم بالین بود
نیم نگاهی به بالا کردو آهی بگفت
با لبانی همچو تیغ این را گفت
یا رب اینک با ادم چه کنی ؟
توبا من چه کردی که با او کنی ؟
آسمان روشن و رعدی بدرخشید
همه عالم به نوری همچو خورشید
ندا آمد صدایی آشنا نامم ببرده
مپنداری تو را از یاد برده
صدا کردی کرامت کرد اجابت
مپنداری نمی آید صدایت
به فریاد ابلیس نامش صدا کرد
به روی او خدا آغوش باز کرد
بکرد سجده همان یار قدیمی
بگفت یارب تو رحمان و رحیمی
شدند ساکت همه مخلوق و آدم
بکردند سجده ای با اولین دم
شکست آن نفس سرکش از درون
و بگفت إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
چون بدید آن صحنه آدم هم نامش ببرد
از سر دل نه به تقلید بگفت
پس خدا وقتی صدای او شنید
و بحکمش آن ملک در سور دمید
حکم امد تا شوید ادم بمانید در زمین
گفته بودم " انا التواب الرحیم "
Mehdi Hagh در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » در نعت رسول » در نعت رسول ص:
حکایتی متفاوت از شیطان
مرا از آتش مهرش بداد جان
بدادم بر صف اول سر و جا
عبادت ها بکردم بهر سلطان
هزاران ذکر گفتم همچو قرآن
بکردم سجده ها بیش از مه و سال
نبودی همچو من بندش گرفتار
نبودی بهتر از من در سرایش
ملائک در صف و من پیشگاهش
شدم استاد به علم و در سعادت
بدادم پند ملائک در عبادت
به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه
شنیدم صوت سور و گشتم اگه
که گشته خلق اشرف ز دلدار
به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار
بیامد جبرئیل و یک صدا کرد
همه مخلوق را در یک سرا کرد
بگفتا جبرئیل فرمان الهیس
همه گشتند به خط الا ابلیس
بگفت آدم بود از خاک کویش
دمیده رب زخود درجان و رویش
که گشته اشرف مخلوق آدم
کنید سجده به آن با اولین دم
همه رفتند به سجده اولین دم
به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم
گرفت گر از درونش اتش خشم
رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم
بگفتا این منم آن آتش مهر
منم فخر ملک در ملک فاخر
منم مهرم به فردوس و به خورشید
من آن بنده که بی مزد درخشید
بجز دلدار سجده بجا نیست
به این جفت گلی سجده روا نیست
پیام امد غضب کردست دلدار
بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار
بکردی سرکشی تو بر پیامم
دگر جایی نداری در سرایم
برای اجر تا پایان عالم
برو تو تا ابد ، در پوست آدم
گذشت سالها شیطان هم نکرد کار
بدید آدم شده در بوم گرفتار
شدند مسلم همه انسان پیشین
نشاید روح رب در آدمی دید
آدم با لبخند ز شیطان کرد سوالی
که ابلیس بزرگ تو در چه حالی
بگفت، قبل آیه ، بعد از نام یارم
همین کافی بود بر کارو بارم
که بسم الله الرحمن الرحیم
اعوذ بالله من الشیطان رجیم
یاد دارم سجده کردندو تو مست گشتی
با ناز و مباهات به تخت بنشستی
هوایت کجاست نمیبینش ؛راستی بالت کو
آن همه سجده کن و منزلت و جایت کو
از سر قدرت تصمیم و شعور خوردی سیب ؟
یا که نقل است که همچو منی داده فریب ؟
راستی عمرت چقدر است به هفتاد رسد ؟
گیریم دویست باشد به سرانجام رسد ؟
بیش از سه هزارم به عبادت بگذشت
بهر یک سجده نکردن به بطالت بگذشت
تو که هفتادی و هشتاد و شایدهم صد
مطمئن باش که بارت به مقصد نرسد
آدم از فخر به سما کرد نگاه
گفت یارب چه کنی تو با ما
پاسخی ده که رجیم دود شود
از من و آدمیان دور شود
به لبش خنده ی سنگینی وسر پایین بود
دستها مشت و گره کرده و غم بالین بود
نیم نگاهی به بالا کردو آهی بگفت
با لبانی همچو تیغ این را گفت
یا رب اینک با ادم چه کنی ؟
توبا من چه کردی که با او کنی ؟
آسمان روشن و رعدی بدرخشید
همه عالم به نوری همچو خورشید
ندا آمد صدایی آشنا نامم ببرده
مپنداری تو را از یاد برده
صدا کردی کرامت کرد اجابت
مپنداری نمی آید صدایت
به فریاد ابلیس نامش صدا کرد
به روی او خدا آغوش باز کرد
بکرد سجده همان یار قدیمی
بگفت یارب تو رحمان و رحیمی
شدند ساکت همه مخلوق و آدم
بکردند سجده ای با اولین دم
شکست آن نفس سرکش از درون
و بگفت إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ
چون بدید آن صحنه آدم هم نامش ببرد
از سر دل نه به تقلید بگفت
پس خدا وقتی صدای او شنید
و بحکمش آن ملک در سور دمید
حکم امد تا شوید ادم بمانید در زمین
گفته بودم " انا التواب الرحیم "
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:
خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توست
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
خاقانی حقایقی شروانی
شاعر دیر آشنا
حسان العجم
شاعر صبح
شعر خواص
افضلالدین بدیل بن علی خاقانی
حقایقی شروانی
منت قتل از رقیبم باز می باید کشید
بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید
بخت اگر یارست اهلی غم نگردد گرد دل
بار غم از طالع نا ساز میباید کشید
اهلی شیرازی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۱:
خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توست
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
خاقانی حقایقی شروانی
شاعر دیر آشنا
حسان العجم
شاعر صبح
شعر خواص
افضلالدین بدیل بن علی خاقانی
حقایقی شروانی
منت قتل از رقیبم باز می باید کشید
بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید
بخت اگر یارست اهلی غم نگردد گرد دل
بار غم از طالع نا ساز میباید کشید
اهلی شیرازی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:
خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟
کو چاشنی کام به کامت نرسانید
نایافتن کام دلت کام دل توست
پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید
خاقانی شروانی
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:
در مصرع اول از بیت پنجم
مرا به دست تو خوشتر هلاک جان گرامی
به دو شکل میتوان خواند
مرا به دست تو خوشتر، هلاکِ جانِ گرامی
مرا به دست تو خوشتر هلاک، جانِ گرامی
در خوانش اول معنا چنین است: هلاکِ جانِ ارزشمند من به دست تو خوشتر است
در خوانش دوم، جان گرامی منادا است و معنا چنین است: ای جان گرامی! هلاک من به دست تو خوشتر است. یعنی سعدی دوست را جان خود میداند؛ جانی که گرامی است.
شکل دوم بهتر است چون در شکل اول، سعدی جان خود را با ارزش میداند در حالی که هیچ کجا سعدی خود را در برابر معشوق و دوست، ارزشمند نمیداند. در واقع شکل دوم با روح سخنان سعدی نزدیکتر است.
عرفان ۷۸ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۲۲:
عاشقتم پادشاه سخن ❣️
برمک در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۰ دربارهٔ وحیدالزمان قزوینی » شهرآشوب کوچک » بخش ۲۰ - صفت حدّاد:
این شهرآشوب هم خوب است
حداد خبر ندارد از درد
بیهوده چه کوبم آهن سرد
آتش خواهم زدن به عالم
در کوره ی عشقِ یار چون دم
ثابت قدمم بکوی جانان
گر پتک بسر خورم چو سندان
صد شکر که تا اسیر اویم
چون آهن تفته سرخ رویم
باشد دل سخت آن پریوش
چون آهن تفته ی در آتش
باشد، در چشم گریه ی من
آبی که در او نهند آهن
گرم است سرشک چشم بیخواب
از آهن اوست جوش این آب
علیرضا ولی محمدی در ۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۸ در پاسخ به سعیدمحمودیان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:
جناب محمودیان دستمریزاد...
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الرابع: فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات » شمارهٔ ۱۲: