گنجور

حاشیه‌ها

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵:

جامی است که عقل آفرین می‌زندش ...

بدون شک بهترین رباعی خیام

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ مسعود سعد سلمان » توصیفات » شهرآشوب » شمارهٔ ۸۹ - صفت یار فالگیر بود:

هستت زنخ بلور گُویّ و در آن بلور

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۴:

در دایره‌ای که آمد و رفتن ...

دایره ای که بدایت و نهایت ندارد اشاره است به هستی بی نهایت

هستی اگر بدایت و نهایت داشت محدود بود 

هستی اگر محدود بود در عقل انسان و در علم انسان می‌گنجید و انسان می‌توانست با علم خود کشف کند که از کجا آمده و به کجا میرود

اینجا علم انسان راه ندارد

البته کلام وحی تا جایی دست انسان را گرفته و راه برده است که معادی پیش رو دارد

 

محمدحسین مسعودی گاوگانی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۹ در پاسخ به س ،م دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

مسکین یک بار معنایی دیگری هم دارد که با دور نبود همخوانی خاصی دارد. دور نبود یعنی عجیب و غریب نیست اگر غریب ، درمانده و بیچاره باشد. چاره نداشتن با چاره ای داشتن متفاوت است. غم خوردن خودش یک چاره است اما مسکینی، بیچارگی است و خسته نیز به معنی بیمار و درماندگی است. یعنی وقتی آشنایان در مقام حیرتند غریب نیست که غریب بیچاره و درمانده باشد.

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۳ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۰۱:

افلاک که جز غم نفزایند دگر ...

یکی از بهترین رباعیات خیام 

به نظر من نهایت به اندازه انگشتان یک دست رباعی خوب دارد که به خواندنش بیرزد

این بیشتر ب واقعیت زندگانی آدمی نزدیک است تا آن یکی که بی‌خیالی تجویز می‌کند

بی‌خیالی نه دست می‌دهد به طور کامل و نه درمان درد است 

متفکر و فیلسوف هیچگاه حکم به تخدیر نمیدهد

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:

از کرامات شیخ ما اینست 

شیره را خورد و گفت شیرین است

حکایت این رباعی خیامی است 

این را همه میدانند که روزی نبوده ایم و روزی هم نخواهیم بود

منتها خیام همین تفکرات عامیانه و تفلسفات سطحی را به صورت هنری بیان کرده و در نوع بیان حسابش را جدا کرده است 

اینها به هیچ وجه فلسفه عمیق نیست 

تورج توجی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:

پیوند به وبگاه بیرونی

 شرح غزل ۴۳بیت اول

مدرس تورج توجی

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۰ در پاسخ به شناس دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۸:

معاد به قبول داشتن و نداشتن خیام نیست عزیز من

انکار چیزی دلیل بر وجود نداشتن آن نمیشود

آیا رباعیات خیامی را میتوان منبع اصول اعتقادی گرفت؟

پس بفرمایید همه مومنان پس از خیام تعطیل کنند بروند پی کارشان ؛چون خیام چنین گفته!! 

مومن معاد را جزو اصول دین خود میداند و به آن باورمند است حتی اگر همه جهان آن را انکار کنند

حال منظور خیام هرچه هست به خودش مربوط است ولی اینها را نمیتوان سبک زندگی یا الگو قرار داد

فرض کنید که منظورش عیاشی است

خب عیاشی هم شد کار؟

پس تکلیف انسان در برابر خود،خدا و خلق چه میشود؟!

پس رنج و درد جهان چه میشود که انسان با آن درگیر است 

آیا در برابر رنج و درد باید به عیاشی پناه برد؟

چنین نسخه ای جواب میدهد؟

زهی سبک زندگی و زهی فلسفه

البته من اصلا شعر خیام را فلسفی نمیدانم

فلسفه کجا و اینها کجا

انسان مکلف است عزیز من و به هیچ وجه نمیتواند از زیر بار مسئولیت خود شانه خالی کند؛ حتی اگر آن را انکار کند!

انسان را برای عیاشی نیافریده اند 

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷
  
آنجا که فشارَد مژه‌ام دیدهٔ تَر را
پروازِ هوس،  پنبه‌ کند آب‌ِ گهر را

وقت است، چو گرداب به سودایِ خیالَت
ثابت قدمِ ناز کنم، گَردشِ سَر را

محوِ تو، ز آغوشِ تمنّا چه‌گشاید؟
رنگی ست تحیّر، گلِ تصویرِ نظر را

زین بادیه رفتم‌، که به سرچشمهٔ خورشید
چون سایه، بشویَم ز جبین‌ گَردِ سفر را

یارب چه بلا بود؟ که تردستیِ ساقی
بر خرمنِ مخمور فشاند آتشِ تَر را

از اشک مَجوبید نشان، بر مژه ی من
کاین رشته، ز سستی نکشیده‌ست‌ گهر را

تسلیم، همان آینهٔ حسنِ کمال است
چون ماهِ نُو، ایجاد کن از تیغ سپر را

تا کِی چو جرَس، دل به تپیدن بخراشم
در ناله‌ام، آغوشِ وداعی ست اثر را

از اشک توان، محرمِ رسواییِ ما شد
شبنم، همه‌جا آینه‌دار است سحر را

چون قافلهٔ عمر به دوشِ نفَسی چند
رفتیم به جایی‌، که خبر نیست خبر را

بیدل، چو سَحر دم مَزن از دَردِ محبّت
تا آنکه نبندی به نفَس، چاکِ جگر را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶
        
نمی‌دُزدد کَس، از لذّات‌ِ کاهِش‌آفرین خود را
فرو خورده‌ست شمع اینجا، به‌ ذوقِ انگبین خود را

به لبّیکِ حرَم، ناقوس دِیر آهنگها دارد
در این‌ محفل‌، طرف‌ دیده‌ست‌ شک‌ هم‌ با یقین‌ خود را

به همواری طریقِ صلحِ کل، چندی غنیمت‌دان
ز چنگِ سُبحه، بر زنّار پیچیده‌ست دین خود را

به این پا در رکابی، چون شَرر در سنگ اگر باشی
تصوّر کن همان، چون خانه بر دوشانِ زین خود را

سخا و بخل، وقفِ وسعتِ مقدور می‌باشد
برآورده‌ست، دست اینجا به قدرِ آستین خود را

به افسونِ دِنائت، غافلی از ننگِ پامالی
به پَستی متّهم، هرگز نمی‌داند زمین خود را

خیال‌آبادِ یکتایی، قیامت عالمی دارد
که هرجا وارَسی، باید پرستیدن همین خود را

تغافل زن به‌ هستی، صیقلِ فطرت همینَت بس
صفایِ آینه‌ گر مدّعا باشد، مَبین خود را

در این‌ گلشن، نباید خارِ دامانِ هوس بودن
گلِ آزادگی، رنگ دگر دارد بِچین خود را

خیالِ جان‌کَنی، ظلم است بر طبعِ سبُکروحان
به چاه افکنده‌ای، چون نام از نقبِ نگین خود را

سُجود سایه از آفات دارد ایمنی، بیدل
تو هم گر عافیت‌خواهی، نهان کن در جبین خود را

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۶ در پاسخ به مهرداد . دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

 انکار نفس باعث شد که تن به طاعت ندهم

و دل هم مرد این نبود که راه تو را برود

از بی همتی خود گوید

ناصر آذریان در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۹ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۱۹۸:

آن روا دار، که گر بر تو رود بپسندی

آن روا دار یعنی آن چیزی را بر دیگران بپسند که بر خودت هم می پسندی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

شکری خواستم ز لعل لبت

مهدی نصراصفهانی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۰:

«در این بازار اگر سودیست، با درویش خرسند است  خدایا منعَمم گردان به درویشی و خرسندی»

این تغییر واژه، عمق معنایی بیت را دوچندان می‌کند. «بازار» استعاره‌ای از دنیا به عنوان محل داد و ستد، سود و زیان، و تلاش برای کسب مال و مقام است.

💎 تحلیل معنایی و تفسیر

· معنای ظاهری: حافظ می‌گوید اگر در این بازار پر از رقابت دنیا، قرار است سودی نصیب کسی شود، آن سود از آنِ «درویش خرسند» است. سپس در نیم‌بیت دوم، این آرزو را به شکل دعا بیان می‌کند: «خدایا، مرا به درویشی و خرسندی توانگر کن.»
· مفهوم «درویش خرسند»: این ترکیب، نقطه تلاقی دو فضیلت کلیدی در اندیشه حافظ است:
  · درویشی: به معنای بی‌نیازی از دنیا و رها بودن از تعلقات مادی. درویش کسی است که به آنچه دارد، بسنده می‌کند و حرص مال و مقام ندارد.
  · خرسندی (قناعت): به معنای رضایت درونی و شادمانی از وضعیت خود، بدون توجه به دارایی‌های بیرونی. این «خرسندی» یک ثروت درونی است که فرد را از وابستگی به تأیید و بخشش دیگران آزاد می‌کند.
    «درویش خرسند» کسی است که با وجود ظاهر ساده، از نظر روحی غنی‌ترین انسان است. او در «بازار» دنیا، به جای حرص زدن برای سود بیشتر، آرامش و آزادی خود را به دست می‌آورد.
· پیوند با سایر ابیات غزل: این بیت در واقع نتیجه‌گیری منطقی و راه حل نهایی برای تنش‌های مطرح‌شده در ابیات قبل است:
  · پس از نکوهش غرور یوسف‌وار (بیت ۴) و هشدار درباره دنیای پیر و بی‌رحم (بیت ۵ و ۶)، حافظ راه رهایی را در ترک حرص و طمع و پناه بردن به قناعت می‌یابد.
  · بیت ۷، پاسخ عملی به «حرص استخوان» (طمع در چیزهای بی‌ارزش) است که در بیت ۶ به آن اشاره شد. حافظ می‌گوید سود واقعی، نه در انباشتن مال، بلکه در رهایی از این حرص است.

✨ نکته‌ای در تصحیح و بلاغت

· «منعَمم گردان»: این تعبیر دعایی، بسیار ظریف است. «منعم» به معنای ثروتمند و نعمت‌دار است. حافظ از خدا نمی‌خواهد که او را از نظر مادی ثروتمند کند، بلکه می‌خواهد «به درویشی و خرسندی» ثروتمند شود. یعنی ثروت واقعی را در بی‌نیازی و قناعت می‌جوید، نه در انباشتن مال.
· طنز و ایهام: حافظ «بازار» را که نماد سوداگری و طمع است، در برابر «درویشی» قرار می‌دهد. این تضاد، طنزی تلخ اما امیدبخش می‌سازد: در جایی که همه به دنبال سود کلان هستند، سود واقعی از آنِ کسی است که چشم از سود دنیا پوشیده است.

همایون در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۳ در پاسخ به سنور دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷۱:

درود، غزل ساختار بسیار زیبایی دارد، جهان بیرون بسیار بزرگ است اما همینکه چشم ها را ببندیم آن بزرگی هیچ میشود پس بزرگی را نه چشم بلکه دل میفهمد، چون دل می‌تواند همه را کنار هم بگذارد و به بزرگی پی ببرد،  این کار دل را عشق مینامیم که هنر دل است، اکنون که دل چنین توانایی دارد پس می‌تواند بزرگی آفرین باشد و خودش مهندسی و معماری بکند و ساختمان و بام و آسمان دیگری بسازد که بارانش خاک‌آلود نیست و بامش نیازمند نردبان نیست و برای پرواز در آن آسمان پر عشق بکار می‌آید نه بال پرندگان و از همه بالاتر آغاز و پایان است که همه بزرگی جهان بیرون را پوچ و بیهوده میکند ولی آغاز عشق زیبا و پایان آن همواره آغاز و طلوع دیگری است زیباتر، اینگونه است که دل توانایی پروازی در آسمان خود را دارد و جهان خود، چرا که جهان بیرون هم ساخته زیبایی شناسی دل است و بخودی خود ساختاری ندارد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۴:

گر دست من بگیری گردد فلک غلامت

مهرداد . در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۶ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:

درود

بیت دوم چه معنایی میتواند داشته باشد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۴:

گل را چه برگ باشد در معرض تو باری

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۴:

کاین حلقه را نشاید هر تیره روزگاری

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۱۰۶۴:

 کآخِر به روز آید شام امیدواری

۱
۲
۳
۴
۵
…
۵۸۲۶