گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۶۵:

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

سعدی جان

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

#حضرت_حافظ

آن کیست که بی‌ جرم و گنه زیست ؟ بگو

بی‌ جرم و گناه در جهان کیست ؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو

#فخرالدین_عراقی

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!

خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم

#حضرت_حافظ

پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

#شیخ_بهایی

نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

#حضرت_حافظ 

تو گر دعوی کنی پرهیزگاری

مصدق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست

من این دعوی نمی‌دارم مسلم

حدیث عشق اگر گویی گناه است

گناه اول ز حوا بود و آدم

#سعدی_جان 

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

#ملک_الشعرای_بهار

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

#کلیم_کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را ؟ 

#منصف_شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

#صائب_تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

#صائب_تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

#صائب_تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌ دین، اگر مستم 

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم ؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌ کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

#واعظ_قزوینی

فساد طاعت بی پرده افزون است از عصیان

نهان کن چون گناه از چشم مردم طاعت خود را

#صائب_تبریزی 

چون نباشد خجل از رحمت حق؟

بیگناهی است گناهی که مراست

#صائب_تبریزی 

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟

بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند

#صائب_تبریری

گناهی را که در دیوان رحمت

نمی بخشند صائب بیگناهی است

#صائب_تبریزی

بی گناه است آسمان در تیره بختی های ما

اختر ما را فروغ شعله ادراک سوخت

#صائب_تبریزی 

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده ام از جلوه یاری که مپرس

#صائب_تبریزی

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه

مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند

#صائب_تبریزی 

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود

#صائب_تبریزی 

دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور

عذر نامقبول ثابت می کند تقصیر را

#صائب_تبریزی

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

#صائب_تبریزی

چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است

#صائب_تبریزی

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ

گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

#صائب_تبریزی 

تن به اقرارِ گناهِ کرده ده ، آسوده شو

چند گویی عذرهای اضطراب آلود را

#صائب_تبریزی

گُناه اگرچه نبود اختیارِ ما «حافظ»!

تو در طریقِ اَدَب باش، گو گُناهِ من است

#حضرت_حافظ

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

#حضرت_حافظ

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم

بر سیه کاری ما هر سر مویی است گواه

گر چه خاموش ز اقرار گناه آمده ایم

#صائب_تبریزی 

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش 

به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش

ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را

خجالتی که مراهست ازعبادت خویش

#صائب_تبریزی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

کنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

#سعدی_جان

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۵ - حکایت عیسی (ع) و عابد و ناپارسا:

چو خود را ز نیکان شمردی، بدی

نمی‌گنجد اندر خدایی خودی

اگر مردی از مردی خود مگوی

نه هر شهسواری به در برد گوی

سعدی جان 

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

#حضرت_حافظ

آن کیست که بی‌ جرم و گنه زیست ؟ بگو

بی‌ جرم و گناه در جهان کیست ؟ بگو

من بد کنم و تو بد مکافات کنی

پس فرق میان من و تو چیست ؟ بگو

#فخرالدین_عراقی

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت

من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!

خرقه‌پوشیِ من از غایتِ دین‌داری نیست

پرده‌ای بر سرِ صد عیبِ نهان می‌پوشم

#حضرت_حافظ

پدرم روضه ی رضوان بدو گندم بفروخت

ناخلف باشم اگر من به جوی نفروشم

#شیخ_بهایی

نه من از پرده تقوی به در افتادم و بس

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

#حضرت_حافظ 

تو گر دعوی کنی پرهیزگاری

مصدق دارمت والله اعلم

و گر گویی که میل خاطرم نیست

من این دعوی نمی‌دارم مسلم

حدیث عشق اگر گویی گناه است

گناه اول ز حوا بود و آدم

#سعدی_جان 

این گناه از آدم و حوا پدید آمد نخست

کیست کاینک داوری با آدم و حوا کند

#ملک_الشعرای_بهار

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

#کلیم_کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را ؟ 

#منصف_شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

#صائب_تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

#صائب_تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

#صائب_تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌ دین، اگر مستم 

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم ؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌ کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

#واعظ_قزوینی

فساد طاعت بی پرده افزون است از عصیان

نهان کن چون گناه از چشم مردم طاعت خود را

#صائب_تبریزی 

چون نباشد خجل از رحمت حق؟

بیگناهی است گناهی که مراست

#صائب_تبریزی 

جرم یوسف به چه تقریب عزیزان بخشند؟

بیگناهی گنهی نیست که آسان بخشند

#صائب_تبریری

گناهی را که در دیوان رحمت

نمی بخشند صائب بیگناهی است

#صائب_تبریزی

بی گناه است آسمان در تیره بختی های ما

اختر ما را فروغ شعله ادراک سوخت

#صائب_تبریزی 

نیست در رفتن دل هیچ گناهی از من

کششی دیده ام از جلوه یاری که مپرس

#صائب_تبریزی

صائب آن جمعی که پاس خویش دارند از گناه

مبتلا آخر به عجب بیگناهی می شوند

#صائب_تبریزی 

بیگناهی کم گناهی نیست در دیوان عشق

یوسف از دامان پاک خود به زندان می شود

#صائب_تبریزی 

دعوی حق را کند باطل گناه بی شعور

عذر نامقبول ثابت می کند تقصیر را

#صائب_تبریزی

منم که مصرف نقد نگاه می دانم

به روی خوب ندیدن گناه می دانم

#صائب_تبریزی

چون خطایی از تو سر زد، در پشیمانی گریز

کز خطا نادم نگردیدن، خطای دیگر است

#صائب_تبریزی

خرد مشمار گنه را، که گناهی است بزرگ

گندمی کرد ز فردوس برون آدم را

#صائب_تبریزی 

تن به اقرارِ گناهِ کرده ده ، آسوده شو

چند گویی عذرهای اضطراب آلود را

#صائب_تبریزی

گُناه اگرچه نبود اختیارِ ما «حافظ»!

تو در طریقِ اَدَب باش، گو گُناهِ من است

#حضرت_حافظ

اگر چه مستی عشقم خراب کرد ولی

اساس هستی من زان خراب آبادست

#حضرت_حافظ

گر چه با کوه گرانسنگ گناه آمده ایم

لیک چون سنگ نشان بر سر راه آمده ایم

بر سیه کاری ما هر سر مویی است گواه

گر چه خاموش ز اقرار گناه آمده ایم

#صائب_تبریزی 

نهفته چون گنه از خلق دار طاعت خویش 

به اطلاع خدا صلح کن ز شهرت خویش

ز ارتکاب گنه نیست شرمگینان را

خجالتی که مراهست ازعبادت خویش

#صائب_تبریزی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

کنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

#سعدی_جان

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۱ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

حضرت حافظ

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

کلیم کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را؟ 

منصف شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

صائب تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

صائب تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

صائب تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌دین، اگر مستم؛

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

واعظ قزوینی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۹:

جایی که برق عصیان بر آدم صفی زد

ما را چگونه زیبد دعویِ بی‌ گناهی ؟

حضرت حافظ

آتش دوزخ ز ما ، تردامنان رنگی نداشت

آنچه ما را سوخت آنجا ، خجلتِ تقصیر بود

کلیم کاشانی 

ماتم سراست خانه آیینهٔ ، زشت را

با خجلت گنه چه کند کس بهشت را؟ 

منصف شیرازی

در دوزخم بیفکن و نام گنه مبر

آتش به گرمی عرق انفعال نیست

صائب تبریزی 

اقرار نکردن به گنه عینِ گناه است

قایل نشد آن کس که به تقصیر خطا کرد

قایل به خطا باش که مردود جهان شد

هر کس گنه خویش حوالت به قضا کرد

صائب تبریزی 

چون به اقرار گنه لب نگشاید صائب؟

پیش ارباب کرم عذر، گناه دگرست

صائب تبریزی

اگر عاصی، اگر مجرم، اگر بی‌دین، اگر مستم؛

به محشر کی گذارد دامن عفوت تهی دستم؟!

ز بس خواناست از پیشانیم خط گنه‌کاری

تواند نامهٔ اعمال شد آیینه در دستم

واعظ قزوینی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هشتم در آداب صحبت » حکمت شمارهٔ ۱۰۲:

ای چرخ که با مردم نادان یاری

هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری

پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست

گویا که ز اهل دانشم پنداری

شیخ بهایی

مستان ز فیل مست محابا نمی‌ کنند

زور فلک به مردم هشیار می‌ رسد

صائب تبریزی

آسمان هرگز نمی گردد به کام اهل دل

دانهٔ رزقی نمی ریزد خود از غربال ها

محمد معلم 

یک عمر به کامِ فلک گشته ایم و او

یک لحظه ای نشد ، که بگردد به کامِ ما

میرزا قاجار

یک دور ، به کامِ دلِ عاشق نزند چرخ

ساقی ی فلک ، جام نگونسار بدست است

عبدالجلیل بگرامی

فلک هر چین که از مویم گشاید

دگر چینی بر ابرویم فزاید

حسین مسرور

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:

ای چرخ که با مردم نادان یاری

هر لحظه بر اهل فضل، غم می‌باری

پیوسته ز تو، بر دل من بار غمیست

گویا که ز اهل دانشم پنداری

شیخ بهایی

مستان ز فیل مست محابا نمی‌ کنند

زور فلک به مردم هشیار می‌ رسد

#صائب_تبریزی

آسمان هرگز نمی گردد به کام اهل دل

دانهٔ رزقی نمی ریزد خود از غربال ها

#محمد_معلم 

یک عمر به کامِ فلک گشته ایم و او

یک لحظه ای نشد ، که بگردد به کامِ ما

#میرزا_قاجار

یک دور ، به کامِ دلِ عاشق نزند چرخ

ساقی ی فلک ، جام نگونسار بدست است

#عبد_الجلیل_بگرامی

فلک هر چین که از مویم گشاید

دگر چینی بر ابرویم فزاید

#حسین_مسرور

مهران جوانمرد در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ سام میرزا صفوی » تذکرهٔ تحفهٔ سامی » صحیفهٔ اول در ذکر سلاطین » ۱۴- سلطان سلیم:

جناب مهندس محمدی عزیز و ناظران محترم گنجور

​با سلام و احترام؛

جهت غنی‌تر شدن بخش اطلاعات مربوط به سبک شعری و ابعاد حکمی دیوان سلطان سلیم عثمانی (یاوز)، پیشنهاد می‌شود ابعاد عرفانی و فلسفی تازه افشاشدهٔ این شاعر نیز مد نظر قرار گیرد. طبق پژوهش‌های اخیر و مستندات مندرج در دانشنامهٔ ویکی‌پدیا (صفحهٔ دیوان سلطان سلیم)، ابعاد شگرفی از زندگی روحی او از جمله «رؤیای شهودی مولانا و تحول درونی»، «رویکرد به روانشناسی مثبت عرفانی»، و همچنین جایگاه او به عنوان «پادشاه فیلسوف شرق» و تأثیرات عمیق و شگفت‌انگیز ابیات فارسی او بر فلاسفهٔ بزرگی چون ملاصدرا در شرق و باروخ اسپینوزا و گوته در غرب به اثبات رسیده است.

​با توجه به اینکه دیتابیس کامل اکسلِ غزل‌ها و پی‌دی‌افِ دیوان مصحح چاپی این پادشاه شاعر (به همراه دیوان علامه برقعی) کاملاً استخراج، آماده‌سازی و نهایی شده و پیش از این به جیمیل مدیریت ارسال گردیده است، آمادگی کامل جهت هماهنگی و بارگذاری صفحات این دو شاعر بزرگ وجود دارد تا این محتوای ارزشمند در دسترس عموم قرار گیرد.

حسین مویدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۰:

منظور از دوازده رخ دوازده جنگاور تورانی است که نام ده نفر آنان را در این بخش آورده است . نامهای آنان عبارتند از : گروی کلباد بارمان سیامک اندریمان رویین برته زنگله سپهرم و پیران . نامهای ایرانیان که در برابر آنها بودند عبارنند از : گیو فریبرز رهام گرازه گرگین بیژن زنگه شاوران فروهل هجیر و گودرز .دو نفر دیگر از جنگاوران به نامهای هومان و نستیهن پیشتر در جنگ با بیژن کشته شده بودند .

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:

یارا بهشت صحبت یاران همدم است

دیدار یار نامتناسب جهنم است

هر دم که در حضور عزیزی برآوری

دریاب کز حیات جهان حاصل آن دم است

سعدی جان 

بیاموزمت کیمیای سعادت

ز هم‌صحبت بد، جدایی، جدایی

حضرت حافظ

صد سال اگر در آتشم مَهل بود

با آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نا اهل مبادا صحبت

کز مرگ بتر صحبت نااهل بود

اوحدالدین کرمانی

صد سال در آتشم اگر رحل بود

آن آتش سوزنده مرا سهل بود

با مردم نااهل نباید صحبت

کز مرگ بترصحبت نا اهل بود

خواجه عبدالله انصاری

نخست موعظهٔ پیرِ صحبت این حرف است

که از مُصاحبِ ناجِنس اِحتِراز کنید            

حافظ

دکتر صحافیان در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۱:

به زیبایی بکر و تازه جوانی خوش چهره، عشق می‌ورزم! آری از خداوند پادشاهی این غم را در نیایش خواستار شده‌ام(خانلری: شادی این غم: دارای تضاد)
۲- هم عشق می‌ورزم و هم به زیبارویان نظر می‌دورزم و هم رندی می‌ورزم. آری بدان که چندین هنر دارم(هنر-فضیلت-رندی: آزادگی، وسعت مشرب، پاک‌بازی، بلاکشی، دردمندی، عیاری و خوش‌باشی. مفهوم رندی در شعر حافظ، ص چهل و دو)
۳- از این خرقه آلوده به تزویر و ادعا شرمگینم که با صد گونه فریب و شعبده بر او وصله زده‌ام(خانلری: که برو پاره...- تقابل هنر رندی با شعبده ادعا- شما وصله‌داری جامه را شرف می‌شماربد و برای فقیرنمایی چنین می‌کنید. تلبیس ابلیس، ابن جوزی، موضوع خرقه)
۴- ای شمع از غم معشوق، با حال خوش بسوز! که اکنون من هم در دولت عشق بر همین کار تمرکز کرده و مهیا شده‌ام(خانلری: به همین کار میان بسته)
۵- در این سرگشتگی عاشقانه، سود و صلاح از دستم رفته است. آری هر چه از دل و جان کاسته‌ام در غم عشق آن نازنین افزوده‌ام‌(خانلری: با چنین خبرتم)
۶- همانند حافظ، گریبان چاک کرده به خرابات خواهم رفت به این امید که آن دلبر شاداب و زیبا مرا در آغوش گیرد.

پیوند به وبگاه بیرونی 
آرامش و پرواز روح

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

نسیم سرخوش در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۶۰ - بقیهٔ قصه زید در جواب رسول صلی الله علیه و سلم:

این سخن پایان ندارد خیز زید / بر براق ناطقه بربند قید
این سخن پایان‌پذیر نیست؛ برخیز ای زید و بر اسب تیزروِ زبان و سخن، مهار بزن و آن را از تاختن بازدار.

ناطقه چون فاضح آمد عیب را / می‌دراند پرده‌های غیب را
زبانِ گویا چون عیب‌ها را آشکار می‌کند، پرده‌های اسرار غیب را نیز می‌درد.

غیب مطلوب حق آمد چند گاه / این دهل‌زن را بران، بربند راه
خداوند می‌خواهد که اسرار غیب تا مدتی پوشیده بماند؛ پس این فاش‌کننده رازها را بازدار و راهش را ببند.

تگ مران، درکش عنان، مستور به / هر کس از پندار خود مسرور به
اسب سخن را به تاختن وامدار، مهارش را بکش؛ پوشیده ماندن اسرار بهتر است، زیرا هر کس به اندازه فهم و پندار خود دلخوش است.

حق همی‌خواهد که نومیدان او / زین عبادت هم نگردانند رو
خدا می‌خواهد حتی کسانی که امید اندکی دارند نیز از عبادت و بندگی او روی‌گردان نشوند.

هم با امیدی مشرف می‌شوند / چند روزی در رکابش می‌دوند
آنان نیز به امید رحمت الهی به درگاه او روی می‌آورند و مدتی در راه بندگی او گام برمی‌دارند.

خواهد آن رحمت بتابد بر همه / بر بد و نیک از عموم مرحمه
خداوند می‌خواهد رحمت گسترده‌اش بر همه، چه نیکوکار و چه بدکار، بتابد.

حق همی‌خواهد که هر میر و اسیر / با رجا و خوف باشند و حذیر
خدا می‌خواهد همه مردم، خواه بزرگ و خواه کوچک، میان امید و بیم زندگی کنند و همواره مراقب کردار خود باشند.

این رجا و خوف در پرده بود / تا پس این پرده پرورده شود
این امید و بیم تا زمانی سودمند است که اسرار غیب در پرده باشد؛ در همین حالت است که انسان رشد و تربیت می‌شود.

چون دریدی پرده کو خوف و رجا / غیب را شد کرّ و فرّی برملا
اگر پرده غیب کنار رود، دیگر امید و بیم از میان می‌رود و شکوه و حقیقت جهان غیب آشکار می‌شود.

بر لب جو برد ظنی یک فتی / که سلیمانست ماهی‌گیر ما
جوانی کنار جوی آب با خود گمان کرد که این ماهی‌گیر، همان سلیمان است.

گر ویست این از چه فردست و خفیست / ورنه سیمای سلیمانیش چیست
با خود گفت: اگر او سلیمان است، چرا این‌گونه تنها و ناشناس زندگی می‌کند؟ و اگر سلیمان نیست، پس این هیبت و سیمای سلیمانی را از کجا آورده است؟

اندرین اندیشه می‌بود او دودل / تا سلیمان گشت شاه و مستقل
او در این تردید بود تا زمانی که سلیمان دوباره به پادشاهی رسید و فرمانروایی‌اش آشکار شد.

دیو رفت از ملک و تخت او گریخت / تیغ بختش خون آن شیطان بریخت
شیطان از قلمرو سلیمان گریخت و بخت نیک سلیمان او را نابود و رسوا کرد.

کرد در انگشتِ خود انگشتری / جمع آمد لشکر دیو و پری
سلیمان انگشتر پادشاهی خود را به دست کرد و سپاه دیوان و پریان بار دیگر فرمان‌بردار او شدند.

آمدند از بهر نظاره رجال / در میانشان آنک بُد صاحب‌خیال
مردم برای تماشا گرد آمدند و در میان آنان همان جوانی که پیش‌تر در دل خود گمان کرده بود، حضور داشت.

چون در انگشتش بدید انگشتری / رفت اندیشه و گمانش یکسری
همین که آن جوان انگشتر سلیمان را در دست او دید، همه تردیدها و گمان‌هایش یکباره از میان رفت.

وهم آنگاهست کان پوشیده است / این تحرّی از پی نادیده است
تا وقتی حقیقت پنهان است، جای گمان و تردید وجود دارد؛ جست‌وجو و تحقیق نیز برای شناختِ چیزی است که هنوز دیده نشده است.

شد خیال غایب اندر سینه زفت / چونک حاضر شد خیال او برفت
تا زمانی که حقیقت غایب است، خیال و گمان در دل نیرو می‌گیرد؛ اما همین که حقیقت آشکار شود، خیال و پندار از میان می‌رود.

گر سمای نور بی‌باریده نیست / هم زمین تار بی‌بالیده نیست
اگر آسمان نور و رحمت خود را فرو نمی‌ریزد، زمین تاریک نیز رشد و بالندگی پیدا نمی‌کند.

یؤمنون بالغیب می‌باید مرا / زان ببستم روزن فانی‌سرا
من از بندگانم ایمان به غیب می‌خواهم؛ از همین رو روزنه‌های این جهان را بر مشاهده مستقیم غیب بسته‌ام.

چون شکافم آسمان را در ظهور / چون بگویم هل تری فیها فطور
اگر پرده غیب را کنار بزنم و آسمان حقیقت را آشکار کنم، دیگر چگونه می‌توان گفت: «آیا در آن شکافی می‌بینی؟»
در اینجا «شکافتن آسمان» استعاره از برداشتن پرده غیب و آشکار شدن حقایق پنهان است. مولانا با اقتباس از  آیه، 3 سوره ملک می‌خواهد بگوید نظام الهی چنان کامل و بی‌نقص است که خداوند خود پرده غیب را برای حکمت و آزمایش انسان‌ها نگه داشته است؛ اگر آن پرده برداشته شود، دیگر میدان ایمان، امید، بیم و امتحان باقی نمی‌ماند.

تا درین ظلمت تحرّی گسترند / هر کسی رو جانبی می‌آورند
تا در این تاریکیِ دنیا مردم به جست‌وجوی حقیقت برخیزند و هر کس به اندازه تلاش خود راهی را برگزیند.

مدتی معکوس باشد کارها / شحنه را دزد آورد بر دارها
در این دنیا گاهی کارها وارونه به نظر می‌رسد؛ حتی ممکن است دزد را مأمور دستگیری دزد کنند.

تا که بس سلطان و عالی‌همّتی / بندهٔ بندهٔ خود آید مدتی
گاه پیش می‌آید که پادشاهی بزرگ و بلندهمت، مدتی زیر فرمان خدمتکارِ خدمتکارِ خود قرار گیرد.

بندگی در غیب آید خوب و گش / حفظ غیب آید در استعباد خوش
ارزش واقعی بندگی آن است که در حالِ غیبت و نادیدن باشد؛ حفظ ایمان به غیب، در همین بندگیِ پنهانی زیباست.

کو که مدح شاه گوید پیش او / تا که در غیبت بود او شرم‌رو
هنری نیست که کسی در حضور پادشاه او را بستاید؛ ارزش آن است که در غیاب او نیز وفادار و باحیا باشد.

قلعه‌داری کز کنار مملکت / دور از سلطان و سایهٔ سلطنت
نگهبانی که در مرزهای کشور، دور از چشم پادشاه و دستگاه حکومت نگهبانی می‌دهد،

پاس دارد قلعه را از دشمنان / قلعه نفروشد به مالی بی‌کران
اگر با وجود دوری از شاه، از قلعه در برابر دشمن محافظت کند و آن را با هیچ ثروتی نفروشد،

غایب از شه در کنار ثغرها / همچو حاضر او نگه دارد وفا
و با اینکه از پادشاه دور است، همان‌گونه وفادار بماند که گویی شاه در کنار او حضور دارد،

پیش شه او به بود از دیگران / که به خدمت حاضرند و جان‌فشان
چنین کسی نزد پادشاه از کسانی که همیشه در حضور او خدمت می‌کنند، ارزشمندتر است.

پس به غیبت نیم ذره حفظ کار / به که اندر حاضری زان صد هزار
پس اندکی وفاداری و نگهبانی در غیبت، از هزاران خدمت در حضور برتر و باارزش‌تر است.

طاعت و ایمان کنون محمود شد / بعد مرگ اندر عیان مردود شد
طاعت و ایمان تا وقتی ارزش دارد که در این دنیا و در حال ایمان به غیب باشد؛ پس از مرگ که حقایق آشکار می‌شود، ایمان آوردن دیگر فضیلتی ندارد.

چونک غیب و غایب و روپوش به / پس لبان بر بند و لب خاموش به
پس چون پوشیده بودن غیب به حکمت الهی بهتر است، خاموش باش و اسرار را فاش مکن.

ای برادر دست وادار از سخن / خود خدا پیدا کند علم لدن
ای برادر، از پرگویی دست بردار؛ خداوند خود، هرگاه بخواهد، دانش الهی و باطنی را آشکار می‌کند.

بس بود خورشید را رویش گواه / ای شیء أعظم الشاهد الله
برای اثبات خورشید، خودِ تابندگی آن بهترین گواه است؛ و برای هر حقیقتی، بزرگ‌ترین گواه خداوند است.

نه، بگویم چون قرین شد در بیان / هم خدا و هم مَلَک هم عالمان
نه، این سخن را می‌گویم؛ زیرا در این مطلب، خداوند، فرشتگان و عالمان همه با هم گواهی داده‌اند.

یشهد الله و المَلَک و اهل العلوم / إنَّهُ لا رَبَّ إلّا مَن یدوم
خدا، فرشتگان و صاحبان دانش گواهی می‌دهند که جز آن ذات جاودانه، هیچ پروردگار و معبودی نیست.

چون گواهی داد حق، کی بُد مَلَک؟ / تا شود اندر گواهی مشترک
وقتی خود خداوند گواهی داده است، گواهی فرشتگان چه جایگاهی دارد که با شهادت خدا شریک شمرده شود؟

زانک شعشاع و حضور آفتاب / برنتابد چشم و دل‌های خراب
زیرا چشم‌ها و دل‌های بیمار، تاب تحمل نور خیره‌کننده خورشید حقیقت را ندارند.

چون خفاشی کو تَفِ خورشید را / برنتابد، بسکلد او مید را
همانند خفاش که حتی گرما و پرتو اندک خورشید را هم تاب نمی‌آورد و از نور آن می‌گریزد.

پس ملایک را چو ما هم یار دان / جلوه‌گر خورشید را بر آسمان
پس فرشتگان را واسطه و یاور بدان؛ آنان مانند آینه‌هایی هستند که نور خورشید حقیقت را برای انسان‌ها آشکار می‌کنند.

کین ضیا ما ز آفتابی یافتیم / چون خلیفه بر ضعیفان تافتیم
ما این نور را از خورشید الهی گرفته‌ایم و همانند جانشینان او، آن را بر بندگان ناتوان می‌تابانیم.

چون مه نو یا سه‌روزه یا که بدر / هر ملک دارد کمال و نور و قدر
همان‌گونه که ماه در شب‌های مختلف درجات گوناگون نور دارد، هر فرشته نیز مرتبه، نور و کمال ویژه خود را داراست.

ز اجنحهٔ نور ثلاث او رباع / بر مراتب هر ملک را آن شعاع
اشاره قرآن به دو، سه یا چهار بال برای فرشتگان، کنایه از مراتب گوناگون قدرت، نور و شعاع وجودی آنان است و هر فرشته به اندازه مقام خود بهره‌ای از نور الهی دارد.

همچو پرهای عقول انسیان / که بسی فرقستشان اندر میان
همان‌گونه که عقل‌های انسان‌ها از نظر کمال و توانایی با یکدیگر بسیار متفاوت‌اند، فرشتگان نیز در مراتب نورانی خود با هم تفاوت دارند.

پس قرین هر بشر در نیک و بد / آن ملک باشد که مانندش بود
بنابراین، هر انسانی با فرشته‌ای همنشین است که از نظر مرتبه و صفات، با حال و مقام او تناسب دارد.

چشم اَعمش چونک خور را برنتافت / اختر او را شمع شد تا ره بیافت
چشم بیماری که توان دیدن خورشید را ندارد، با نور ستاره یا چراغ راه خود را پیدا می‌کند؛ یعنی کسی که طاقت دریافت مستقیم حقیقت را ندارد، از راهنمایان و واسطه‌های الهی بهره می‌گیرد.

عدل عهدمدار در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » دیگر سروده‌ها » شمارهٔ ۱۲ - لرد کرزن عصبانی شده است:

چه ترجیع‌بند زیبایی!

حسن ر در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۷ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » رباعیات » شمارهٔ ۱۱:

یا:
دلریش و درون سوخته و خاکستر (س.ح.ر)

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۶ در پاسخ به سناتور سنتور دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

جناب سناتور لطفاً اینگونه حاشیه گذاری نکنید 

چرا هر کس هرچقدر میگوید باز هم کار خود را میکنید

لطفاً ضامن حاشیه گذاری خود را از حالت «رگبار»روی حالت «تک تیر» بگذارید

 

 

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

سعدی ز کمند خوبرویان

تا جان داری نمی‌توان جست

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

حُسنت به اتفاقِ ملاحت جهان گرفت

آری، به اتفاق، جهان می‌توان گرفت

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۰ دربارهٔ شاطر عباس صبوحی » دوبیتی‌ها » آهو:

مُردَم از حَسرَتِ آهورَوِشان و رَمِشان

من ندانم به چه تدبیر به دام آرَمِشان

نیک‌ رویانِ جهان را چو سِرِشتَند ز گِل

سنگی اندر گِلشان بود همان شد دِلِشان

شاطر عباس صبوحی

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌ رویان این کار کمتر آید

حضرت حافظ

خوب‌ رویانِ جفا پیشه وفا نیز کنند

به کسان درد فرستند و دوا نیز کنند

سعدی جان 

جُز این قَدَر نَتوان گفت در جَمالِ تو عیب

که وضع مِهر و وفا نیست رویِ زیبا را

حضرت حافظ

خوبرویان جهان رحم ندارد دلشان

باید از جان گذرد هر که شود عاشقشان

روز اول که سرشتند ز گِل پیکرشان

سنگی اندر گِلِشان بود ، همان شد دلشان

لاادری

خوب رویان جهان رحم ندارد دلشان

همه جای تنشان نرم بود جز دلشان

پدرش کشته شود هر که شود عاشقشان

چاره ای نیست به جز کردن و ول کردنشان

لاادری

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۷۴