گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

سرِ ما فرونیآید به کمانِ ...

حافظ در چند مورد نگاه تحقیر آمیزی به غلام سیاهانی که در خدمت بزرگان بوده اند داشته 

«تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد»

«تا کی کند سیاهی چندین دراز دستی»

«که کارهای چنین حد هر سیاهی نیست»

«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»

به نظر من چنین تعبیراتی اصلا صحیح و اخلاقی نیستند

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۹ - در مرثیهٔ وحید الدین شروانی:

مصراع دوم بیت شماره 14، به احتمال زیاد باید شکل زیر باشد:

دست و کلکش را به لفظ بادَکان بستودمی

1-در متن نسخه شادروان عبدالرسولی، به جای «مادحان» نوشته شده است «بادوکان».

2-بررسی نسخه‌های خطی نشان می‌دهد که واژه مورد نظر، دارای حرف «د» می‌باشد.

3-در نسخه خطی مجلس به شماره دفتر 13312، واژۀ «بادکان» دیده می‌شود.

4-به استناد لغتنامه دهخدا (ستون سوم، صفحه 3983، چاپ دانشگاه تهران، سال 1377)، «بادَک»، «رودک» و «ریدک» عبارت است از پسر زیر ده سال که به عنوان ساقیِ زنان درباری خدمت می‌کرده است.

گیو در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۰ در پاسخ به شقایق عسگری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

خانم عسکری. احتمال دارد که تشبیهی و اشاره ای به محبت معنوی بین حضرت محمد (ص) و اویس قرنی یمنی باشد؛ همانند مولانا و شمس در دوران‌جدایی و دوری. 

پردیس در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۵ در پاسخ به نویده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

کی زبان دری رو جدا از فارسی میدونه؟ نامش پارسی دریه چجوری جدا از فارسیه؟ 

پردیس در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۴ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:

خاستگاه پارسی دری، دربار ساسانیان در تیسفون بوده، بعدش خراسان. وگرنه که زبان بومی خراسان اصن پارسی نمیتونست باشه و باید پارتی میبود! 

پردیس در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۲۰ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۸ - داستان کلیله ودمنه:

خوارزمی، سغدی و آذری زیرشاخه زبان پارسی نیستن، بلکه زبان های ایرانی جداگانه‌ای هستن. زبان پارسی خودش سه دوره داره: پارسی باستان ( هخامنشیان )، پارسی میانه ( ساسانیان ) پارسی نو ( از پس از اسلام تاکنون )

زبان کردی، سغدی، مادی، پارتی، بلوچی و ... شاخه‌های جدا هستن و زیرمجموعه پارسی نیستن، فقط تاتی ( اذربایجان نه تاتی ایران ) اچمی و لری زیر شاخه زبان پارسی میانه هستن مثل پارسی نو. 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۳:

مصاریع عربی در تصویری که گذاشته شده، ایراد دارد.

مثلا «نَبِک» بی‌معناست. درستش نَبْکِ می‌باشد

بقیۀ موارد هم با دقت در معنا، ویرایش شد و حرکت گذاشته شد

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

بیت دوم ذهن را سمت ممدوح میبرد اما باقی ابیات عرفانی میزند!

چرا چنین است؟

شاعر ما حتی اگر ممدوحی را هم در نظر داشته باشد تمام شعر را خرج او نمیکند!

 شاعر از طرفی نیازی دارد و از طرفی برای شعر خود ارزش معنوی قائل است و نمیخواهد هنر خود را تمام و کمال پای آن نیاز مادی خرج کند

نتیجه چنین روندی چنین غزل‌هایی است  که در دیوان حافظ نمونه های دیگری نیز دارد

هر چقدر سودای سربالا هم داشته باشی زندگی روی زمین خرج دارد!

(البته همان بیت دوم را هم با تبصره ای میتوان عرفانی برداشت کرد که از آن میگذریم که سخن ب درازا می‌کشد)

 

 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱:

گر بایدم شدن سویِ هاروتِ ...

 

«گر بایدم شدن سوی هاروت بابلی

صد گونه جادویی بکنم تا بیارمت»

مصراع اول ناقص است و ضعف تالیف دارد

شاعر می‌خواسته بگوید :

اگر مجبور باشم سوی هاروا بابلی بروم ،میروم و ....

اما در مصراع اول ما این «میروم» را نمیبینیم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:

چشم مست تو 

بانو دلکش 

فرهنگ شریف

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:

در میان آب و آتش

سالار عقیلی

فرید باقری در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:

مرحوم محمد حسین شهریار در دیدار با آیت الله خامنه ای ( رهبر شهید) این شعر رو خوانده اند که با شعر جناب حافظ هم آهنگ می باشد:

گل و شمعم به مزار دل خونین آمد

گفت پاشو که مسیحات به بالین آمد

 

ناخدا نوح نبی بود که کشتی نجات

راه طوفان زد و با بار دل و دین آمد

 

قاصد کوی خدا را چه بنامیم ای دوست

چه به از آنکه به سر سوره یاسین آمد

 

یارب این شاخه گل از شش جهتش دار نگاه

این دعا کردم و از شش جهت آمین آمد

 

جشن این کوکب و این کوکبه ی قدسی را

همه آفاق به آئینه و آیین آمد

 

نامه ات با خط و خال ختنی هر جا رفت

گوئیا قافله ی نافه اش از چین آمد

 

آیتی خواندم از این نسخه ی قانون که شفاست

چشم خود بینم از این سرمه خدا بین آمد

 

خبری بود به یعقوب که یوسف در مصر

مژده ای بود به فرهاد که شیرین آمد

 

نوشی از داروی سیمرغ به سهراب رسید

یا که ویس از پی پرسیدن رامین آمد

 

همت ای پیر که با چنته خالی نرود

گل مولا که به کشکول تبر زین آمد

 

شهریار این غزل طرفه به تلقین سروش

چون رقم خواست زدن خواجه به تحسین آمد

 

پایان.

کلیپ تصویری شعر را قرائت خود شهریار رو می تونید در اینترنت پیدا کنید..

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵:

چون همی‌گفتمش ای مونس دیرینهٔ ...

و اما ببینیم شاعر درباره «قوت شاعره» یا همان «طبع شعر خود »که درین قطعه به آن شخصیت بخشیده چه میگوید

شاعر در بیت سوم میگوید هیچ کس جز او یا همان «قوت شاعره »جان سخن را نمی‌شناخت !

در واقع حافظ طبع شعر خود را به این شیوه هنرمندانه و غیره مستقیم ستوده است 

در مصراع بعد میگوید: با رفتن او گویا جان از کالبد من می‌رفت

این نشان می‌دهد که حافظ چه مقدار دلبسته شعر و هنر خویش بوده و شعر را چون جان عزیز می‌داشته است !

حافظ در بیت چهارم قوت شاعره یا طبع شعر خود را« مونس دیرینه »میخواند و این مطلب بسیار مهمی است

شعر حافظ برای او فقط هنر یا یک شیوه ادبی نیست ،بلکه همدم ،مونس و یار او نیز هست !

ببینید حافظ  چه مقدار با شعر خود ارتباط صمیمانه و جدایی ناپذیری داشته و شعر برای او بسیار فراتر از یک شیوه ادبی یا یک ابزار بیانی است .

مسعود سعد سلمان نیز در قصیده معروف خود چنین نقشی برای شعر قائل است و شعر را پیوند جان یا حتی نجات جان خود در تنگنای زندان میداند

«گردون به درد ورنج مرا کشته بود اگر

پیوند عمر من نشدی نظم جانفزای»

(مسعود سعد)

در بیت پنجم نیر حافظ طبع شعر خود را چون شخصیتی شیرین زبان و خوش الحان میداند که با او گفتگو دارد

شعر و هنر حافظ چون شخصیتی زنده و پویا و خوش بیان در نظر او جلوه میکند و بسیار فراتر از نوعی ابزار بیانی است

 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۶ در پاسخ به علی دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۵:

تفسیر شما بسیار بسیار اشتباه است !

«قوت شاعره» شاعر همان طبع شعر اوست که شاعر به آن شخصیت بخشیده است نه شاه شجاع!!

مطلب بدون سند و غیر محققانه ننویسید!

شاعر درین قطعه به طبع شعر خود شخصیت بخشیده و با او گفتگویی داشته

ماجرا اینست که «طبع شعر »شاعر از بی توجهی قصد رفتن ازین دیار به دیار دیگر دارد و شاعر از پادشاه میخواهد او را برگرداند

به زبان شعر و کنایه میگوید من از وضع خود راضی نیستم درین شهر و ممکن است به جای دیگر بروم تا قدرم را بیشتر بدانند و ای پادشاه تا دیر نشده قدر من و شعر و هنرم را بدان 

نکته جالب و هنرمندانه  اینست که  شاعر داستان قطعه را حول محور شخصیت«طبع شعر»قرار داده و خود راوی است !

این قطعه فوق العاده حرفهای دیگری نیز دارد که در ادامه بیان خواهم کرد ،انشالله

 

 

 

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۲:

قصه به هر که می‌ برم ، فایده‌ای نمی‌ دهد

مشکل درد عشق را ، حل نکند مهندسی

#سعدی_جان

چون حل نمی‌ شود به سخن، مشکلات عشق

در حیرتم که فایدهٔ قیل و قال چیست؟

#هلالی_جغتایی

اَلا یا اَیُّهَا السّاقی اَدِرْ کَأساً و ناوِلْها

که عشق آسان نمود اوّل ولی افتاد مشکل‌ ها

#حضرت_حافظ

به خودگفتم زعشق آسان شود هرمشکلی دارم

ولی دیدم که هر آسانم از او گشت مشکل‌ها

#بلند_اقبال_شیرازی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۵۵ - در پند و اندرز:

بار درخت علم ندانم مگر عمل

با علم اگر عمل نکنی شاخِ بی‌بَری

علمْ آدمیّت است و جوانمردی و ادب

ور نی دَدی به صورتِ انسانْ، مصوَّری

سعدی جان

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه‌ ست و ما نشسته کان ماست

مولانا

علْم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

این علوم و این خیالات و صُوَر

فضلهٔ شیطان بوَد بر آن حجر

تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی

سنگ استنجا به شیطان می‌دهی

شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!

سنگ استنجای شیطان در بغل

لوح دل، از فضلهٔ شیطان بشوی

ای مُدرّس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

شیخ بهایی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ شیخ بهایی » نان و حلوا » بخش ۴ - فِی التَّأَسُّفِ وَ النّدامَةِ عَلیٰ صَرْفِ الْعُمرِ فیما لایَنْفَعُ فِی الْقِیامَةِ وَ تأْویلِ قَولِ النَّبیِّ صَلَّی اللهُ عَلَیْهِ وَ آلِهِ وَ سَلَّم: «سُؤْرُ الْمُؤْمِنِ شِفاءٌ»:

علم تقلیدی وبال جان ماست

عاریه‌ ست و ما نشسته کان ماست

مولانا

علْم رسمی سر به سر قیل است و قال

نه از او کیفیتی حاصل، نه حال

طبع را افسردگی بخشد مدام

مولوی باور ندارد این کلام

تو در این یک هفته، مشغول کدام

علم خواهی گشت، ای مرد تمام؟

فلسفه یا نحو یا طب یا نجوم

هندسه یا رمل یا اعداد شوم

علم نبود غیر علم عاشقی

مابقی تلبیس ابلیس شقی

علم فقه و علم تفسیر و حدیث

هست از تلبیس ابلیس خبیث

این علوم و این خیالات و صُوَر

فضلهٔ شیطان بوَد بر آن حجر

تو، بغیر از علم عشق ار دل نهی

سنگ استنجا به شیطان می‌دهی

شرم بادت، زانکه داری، ای دغل!

سنگ استنجای شیطان در بغل

لوح دل، از فضلهٔ شیطان بشوی

ای مُدرّس! درس عشقی هم بگوی

چند و چند از حکمت یونانیان؟

حکمت ایمانیان را هم بدان

چند زین فقه و کلام بی‌اصول

مغز را خالی کنی، ای بوالفضول

صرف شد عمرت به بحث نحو و صرف

از اصول عشق هم خوان یک دو حرف

شیخ بهایی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۲۴:

دار از چشم بد خلق خدایا نگهش

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:

هر گاه که چشم من و عرفی به هم افتاد

در هم نگرستیم و گرستیم و گذشتیم

عرفی شیرازی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۹ دربارهٔ فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸۰:

مو به موی تو جدا بر دل من داغ نهشت

۱
۲
۳
۴
۵
۵۸۱۰