گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷
  
نباشد بی‌ عصا امدادِ طاقت، پیکرِ خَم را
مدارِ کار فرمایی، بر انگشت است خاتم را

به ارباب تلوّن، صافدل کِی مختلط‌ گردد؟ 
به‌ رنگِ لاله و گل، امتزاجی نیست شبنم را

کرَم در کِشتِ استغنا، پَرِ کاهی نمی‌ارزد
گدا گر نیستی، تا چند گیری نامِ حاتم را؟

به تقلید، آشنایِ نشئهٔ تحقیق نتوان شد
چه‌ امکان است سازِ دلربایی، زلف‌ِ پرچم‌ را

ز وصلِ مدّعا، سعیِ طلب‌ مأیوس می‌گردد
به بیکاری نشانَد التیامِ زخم، مرهم را

به پاسِ عصمت اند از بس هواخواهانِ رنگِ گل
چو بو از حجره‌هایِ غنچه، می‌رانند شبنم را

نمایان است حالِ رفتِگان از خاکِ این وادی
ز نقشِ پا توان‌ کردن، سراغِ ساغرِ جم را

هجومِ پیچ و تابی، زین‌ گلِستان دسته می‌بندم
به‌ دامن جای‌ِ گل‌، چون زلف‌ِ خوبان چیده‌ام خَم‌ را

نشاطِ زندگی خواهی، نمِ چشمی مهیّا کن
همین‌ اشک است، اگر هست آبیاری نخلِ ماتم را

گر از زنّار وارستیم، فکرِ سُبحه پیش آمد
نفَس مصروفِ چندین ریشه دارد، تخم‌ِ آدم را

شرارِ وحشی‌ام، امّا در این حیرتسرا بیدل
ز نومیدی به‌ دوشِ سنگ دارم، محملِ رَم را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸
  
بویِ وصلَت‌، گر ببالانَد دلِ ناکام را
صحنِ این‌کاشانه، زیرِ سایه‌ گیرد بام را

طایرِ آزادِ ما، گر بالِ وحشت وا کُند
گِردباد آیینه سازد، حلقه‌هایِ دام را

دیدنِ هِنگامهٔ هستی، شنیدن بیش نیست
وهمِ ما تا کِی وصال اندیشد؟ این پیغام را

مُنعِم از نقشِ نگین، جویِ خیالی می‌کَند
مفت حسرتها، اگر سیراب سازد نام را

ساقیا امشب چو موجِ مِی، پریشان دفتر ایم
رشتهٔ شیرازه ی ما ساز، خطِّ جام را

پختگی خواهی، به دردِ بی‌نوایی صبر کن
آسمان، سرسبز دارد میوه‌هایِ خام را

تیره‌بختی نیز، مفتِ اعتبارِ زندگی‌ست
شمع، صبحِ عالم اقبال داند شام را

موجِ دریا را به‌ ساحل‌، همنشینی تهمت‌ است
بیقراران، نذرِ منزل کرده‌اند آرام را

شعلهٔ ما، دور گَردِ الفتِ خاکستر است
دوشِ وحشت، برنتابد جامهٔ اِحرام را

شوق می‌بالد، به قدرِ رَم نگاهیهایِ حُسن
ورنه دامِ دلبری‌ کو، آهوانِ رام را

در چمن هم، از گزندِ چشمِ بد ایمن مباش
پرده زنبوری‌ست آنجا، دیده ی بادام را

چون خطِ پرگار بیدل، منزلِ ما جاده است
جستجوهایِ هوس، آغاز کرد انجام را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹
        
در طلب تا چند ریزی؟ آبروی‌ِ کام را
یک سَبَق، شاگردِ استغنا کن این ابرام را

داغ بودن در خمارِ مطلبِ نایاب،  چند؟ 
پخته نتوان‌کرد زآتش، آرزویِ خام را

مگذر از موقع‌شناسی، ورنه در عَرضِ نیاز
بیش از آروغ  است‌ نفرت، آهِ بی‌هنگام‌ را

می‌خرامد پیش پیشِ دل، تپِشهایِ نفَس
وحشت‌ از نخجیر هم‌ ، بیش است‌ اینجا دام‌ را

مانعِ سِیرِ سبکرُو، پایِ خواب‌آلوده نیست
بالِ پرواز ست زندانِ نگینها، نام را

دوریِ مقصد، به قدرِ دستگاهِ جستجو ست
قطع‌ کن، وهم و خیالِ قاصد و پیغام را

حسنِ مطلق داشتم، خودبینی‌ام آیینه‌ کرد
اینقدَرها هم، اثر می‌بوده است اوهام را

چون غبارِ شیشهٔ ساعت، تسلّی دشمن ایم
از مِزاجِ خاکِ ما هم،  بُرده‌اند آرام را

زندگی، تا کِی هلاک‌ِ کعبه و دیرَت‌ کند
بِه‌ که از دوش افکنی، این جامهٔ اِحرام را

از تغافل تا نگاهِ چشمِ خوبان، فرق نیست
نشئه  یکرنگ ا‌ست اینجا، دُرد و صافِ جام را

حلقهٔ آن زلف، رونق از غبارِ دل‌ گرفت
دودِ آهِ صید باشد سرمه،  چشمِ دام را

کِی رود فکرِ مضرّت، از مِزاجِ اهل‌ِ کین؟
مار نتواند جدا از زهر دیدن‌، کام را

عَرضِ مطلب دیگر و اظهارِ صنعت، ‌دیگر است
بیدل از آیینه نتوان ساخت، وضعِ جام را

شریف شیرزاد در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۴۰ دربارهٔ امامی هروی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵ - در مدح جمال الدین محمد یحیی:

تصحیح عصمت خوئینی را ببینید.

امیر رحیمی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۵:

نرم افزار بله

کانال «کلیله»

خوانش صحیح متن با معنای عبارات

 

Fateme Zandi در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۶۹ - دیدن زرگر عاقبت کار را و سخن بر وفق عاقبت گفتن با مستعیر ترازو:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استادارجمند جناب کریم زمانی 

 

 

تمثیل

پیرمردی می خواهد خُرده طلاهای خود را وزن کند . نزدِ زرگری می رود و از او ترازو می خواهد . زرگر می گوید : غربال ندارم . پیرمرد به تصوّرِ اینکه وی را مورد تمسخر قرار داده ترشرویی می کند و باز ترازو می طلبد . و زرگر این بار می گوید : جارو ندارم . و نهایتاََ زرگر برای او توضیح می دهد که نه قصد استهزاء دارم و نه کر و ناشنوا هستم . بلکه می دانم تو با این کلانسالی و لرزش دست هر گاه بخواهی خُرده طلای خود را وزن کنی . بیمِ آن رود که دستان لرزانت خُرده های طلا را بر زمین ریزد و برای پیدا کردن آن هم به جارو نیاز داری و هم به غربال که خاکِ زمین را ببیزی و خُرده طلاهایت را به دست آری . در این حکایت ، زرگر مظهر عارفان راستین است که به اقتضای اسمِ ظاهر و باطن ، از صورت هر چیز باطنِ آن را درمی یابند . و آن پیرمرد ، کنایه از آدمیان معمولی و سطحی نگر است که متوجه ایما و اشاره کلماتِ بزرگان نمی شوند .

 

بیت 1624

آن یکی آمد به پیشِ زرگری / که ترازو دِه که بر سنجم زری

کسی به نزدیکِ زرگری آمد و به او گفت : به من ترازویی بده تا طلایی را وزن کنم .

 

بیت 1625

گفت : خواجه رَو ، مرا غلبیر نیست / گفت : میزان دِه ، بر این تَسخُر مَایست

زرگر گفت : برو من غربال ندارم . پیرمردی که دنبالِ ترازو بود گفت : ای زرگر ، من که از تو غربال نخواستم . ترازو بده و مرا مسخره نکن . [ غلبیر = غربال ]

 

بیت 1626

گفت : جارویی ندارم در دکان / گفت : بس بس این مَضاحک را بمان

زرگر این دفعه به آن پیرمرد گفت : من در دکانم هیچ جارویی ندارم ، پیرمرد گفت : ای زرگر ، دیگر شوخی و مسخره بازی بس است . [ بمان = توقف کن ]

 

بیت 1627

من ترازویی که می خواهم بده / خویشتن را کر مکن ، هر سو مَجِه

ترازویی که می خواهم به من بده و خود را به ناشنوایی نزن و از این شاخ به آن شاخ نپر .

 

بیت 1628

گفت : بشنیدم سخن ، کر نیستم / تا نپنداری که بی معنیستم

زرگر گفت : من حرفِ تو را شنیدم و ناشنوا هم نیستم . مبادا خیال کنی که من شخصیتی بی معنی و هزل دارم . [ یا مبادا خیال کنی که حرف های بیهوده می زنم ]

 

بیت 1629

این شنیدم ، لیک پیری مرتعش / دست لرزان ، جسمِ تو نامُنتَعِش

حرفت را شنیدم ، ولی تو پیری لرزان هستی ، دست هایت می لرزد و اندامی ناتوان دارد . [ مُنتَعش = آن که پس از افتادن برمی خیزد / نامُنتَعش = در اینجا سست و نااستوار آمده است ]

 

بیت 1630

و آن زرِ تو هم قُراضۀ خُردو مُرد / دست لرزد ، پس بریزد زرِ خُرد

و تازه طلایی هم که می خواهی وزن کنی ، خُرد و ریز است . وقتی که بخواهی آن را وزن کنی ، دستت می لرزد و خُرده های طلا روی زمین پخش می شود .

 

بیت 1631

پس بگویی : خواجه جارویی بیار / تا بجویم زرِ خود را در غبار

سپس به من خواهی گفت : ای زرگر ، یک جارو بیاور تا خرده های طلاهایم را از میانِ گرد و خاک پیدا کنم .

 

بیت 1632

چون بروبی ، خاک را جمع آوری / گوییَم : غلبیر خواهم ای جرَی

و چون خاک ها را جارو کنی به من خواهی گفت : ای دلاور مرد و یا ای وکیل و ضامن ، یک غربال می خواهم تا خرده های طایم را از خاک جدا کنم . [ جَری = دلیر و شجاع ، وکیل و ضامن ، در برخی از نسخه ها حَری ( بدون نقطه ) آمده به معنی شایسته و سزاوار ]

 

بیت 1633

من ز اوّل دیدم آخِر را تمام / جای دیگر رَو از اینجا والسّلام

من همۀ این کارها را از اول پیش بینی می کردم یعنی نتیجه کار را از همان آغاز دریافتم و می دانستم که سرانجامِ کارِ تو به همین کارها که گفتم کشیده خواهد شد . از اینجا به جای دیگر برو . والسّلام

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

محسن در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵:

شب قدر است جسم تو کز او یابند ...

می‌توان جسم و روح انسان را دو جلوهٔ ارزشمند دید: جسم بستری برای تجربه و بهره‌مندی از نعمت‌های زندگی است و روح نیرویی است که می‌تواند تاریکی‌های درون را با آگاهی روشن کند. وجود انسان هم ظرفیت برکت دارد و هم توان روشنایی؛ مهم این است که قدر جسمش را بداند و روحش را با نور آگاهی بپروراند.

استاد.میراحمدی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۲:۵۵ در پاسخ به محسن دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:

به باطن همچو عقل کل به ظاهر ...

بسیار عالی 

فقط یک نکته اینکه به نظرم گل اینجا نماد فروتنی نیست دوست عزیز

اتفاقا نماد خود نمایی است

یعنی گاهی سکوت کن و دریافت کن مثل عقل کل که باطن است 

ولی همیشه هم سکوت جایز نیست 

گاهی باید مثل گل که خود را و زیبایی خود را نشان همگان میدهد تو هم سخن بگویی

یعنی از آن طرف بگیر و ازین طرف پخش کن

باطن در ظاهر ظهور پیدا می‌کند

سخن هم ظهور معرفت شخص است 

معرفتی ک کسب کرده و اکنون پخش میکند

اصلا این گل یک نمونه است از ظهور آن عقل کل

در غزلی دیگر:

«گل کیست قاصدی است ز بستان عقل و جان»

گل قاصد است

با زیبایی اش پیامی می آورد از عالم عقل و جان 

محسن در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴:

به باطن همچو عقل کل به ظاهر ...

به باطن همچو عقل کل، به ظاهر همچو تنگ گل

در باطن، همچون عقل کل، سرشار از خرد و آگاهی باش؛ اما در ظاهر، همچون ظرفی از گل، ساده و فروتن بمان.

دمی الهام امرِ «قُل»، دمی تشریفِ «أَعْطَیْنا»

لحظه‌ای الهامِ فرمانِ «بگو» را دریافت کن و لحظه‌ای دیگر، به شرافت و بخششِ «عطا کردیم» آراسته شو. یعنی گاهی در مقام دریافت پیام و بیان حقیقت باش و گاهی در مقام برخورداری از بخشش و عطای الهی.

Bahar A در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۳۶ در پاسخ به سیدعلی (رضا) ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:

آقا رضای گرامی 

سپاسِ بی کران از توضیحات جامع و ارزشمندتان.

امیر رحیمی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۰:۰۲ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱ - باب شیر و گاو:

«کلیله»

خوانش صحیح همراه با شرح اصطلاحات 

🆔 شناسه:

https://ble.ir/kelile

امیر رحیمی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۰:۰۲ در پاسخ به علی سامی دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۱ - باب شیر و گاو:

سلام. این کانال توی نرم افزار بله متن اصلی رو خونده و شرح داده 

https://ble.ir/kelile

استاد.میراحمدی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۹:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

مرحبا ای پیکِ مشتاقان بده ...

یکی ز کاربران گنجور چند ماه پیش نوشته بود که برخی شارحان ،حافظ را در ذهن من خراب کرده اند و من دیگر تصور میکنم مخاطب همه اشعار حافظ شاه شجاع یا ابواسحاق است !

چرا چیزی بی پایه و اساس مینویسیم که چنین لطمه ای به حس یک حافظ خوان بزند؟!

بسیار مایه ناراحتی است که یک عده از سر کم سوادی و بنام شرح حافظ، چیزی می‌نویسند که باعث می‌شود مخاطبی آن تجربه ناب ادبی یا عرفانی یا عشقی گذشته را که با شعر حافظ داشته از دست بدهد!

گرفتاری آنست که که این ناشارحان، عرفانی ترین غزلیات مثل این را بنام شاه زده اند!

 

 

 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۳ در پاسخ به نادر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۲ در پاسخ به سعید حبیب زاده دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۲ در پاسخ به فاطمه زمانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۱ در پاسخ به Hadi Golestani دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۳۰ در پاسخ به MissSari دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۲:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

ملک آرشی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۶:۳۶ در پاسخ به یاسان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۹:

اون چیزی که پیشنهاد کرده وزنش درسته، سکتهٔ عروضی داره باید باهاش آشنا باشی. گر بر آتش، فعلاتن، ننهی نا، ید بویی، مفعولن(سکته)، ز عبیر

مثالی معروف که دو سکتهٔ عروضی داره

بسم الله الرّحمن الرّحیم 

هست کلید در گنج حکیم

دوبار مفعولن به جای مفتعلن

پس در نهایت خودتون به خوبی آشنا نبودید با عروض😊 

استاد.میراحمدی در ‫دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۱:۳۰ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۵:

گر نَه عشقت سایهٔ من شد؟ چرا ...

کسی معنای بیت را دریابد سر به بیابان می‌گذارد 

یاد بیت جامی افتادم

جان فدایش که به دلجویی ما دلشدگان

میرود کوی به کو دامن اجلال کشان

 سخن عرفانی که شاعری میگوید شک نکنید شاعر عارف دیگر هم نظیر آن را گفته است زیرا...

«متحد جان‌های مردان خداست»

نظیر یابی دست نمی‌دهد مگر با مطالعه فراوان 

 

۱
۲
۳
۴
۵
…
۵۸۴۱