گنجور

حاشیه‌ها

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

تراشم سنگ و این پنهانی‌ام ...

سنگ در پیشم است که می تراشم در پیشانی ام نیست و سنگ پیشانی نیستم. سنگ پیشانی کنایه از بیشرمی است.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

ندانم خصم را غالب‌تر از خویش ...

از نظر طلسم و جادو و نام آن ها و حروف مربوط، فرهاد باید بر پرویز غالب باشد ولی برعکس شده

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

ز پرویز و ز شیرین و ز فرهاد ...

ظاهرا اشاره به مبحث طلسم و جادو دارد در خصوص اسامی و حروف آن ها

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

کشم هر لحظه جوری نونو از تو ...

جوجو یعنی پاره پاره

هر لحطه جوری تازه از تو می کشم

که همه این جورها اندازه یک جو کوچک است نزد تو

ای که از تو پاره پاره ام

بین جو و جور و جوجو جناس ایجاد کرده

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

اگر نگذاری ای شمع طراز‌م که پیهی در چراغت می‌گدازم

که مانند پیهی در چراغ بگدازم

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

و گر خاکم تو ای گنج خطرناک ...

گنج خطرناک: گنج بزرگ و ارزشمند

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

چه بد کردم؟ که با من کینه ...

بد افتد گر بدی کردم نگویی:

بد باشد اگر من بدی ای کرده ام و نمی گویی

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

به یاد آرم چو شیر خوشگوار‌ان ...

مانند شیر خوشگوار که هر روز از حوض میخوری و فراموش نمیکنی مرا هم فراموش مکن و مانند طفل شیرخوار فراموشکار نباش

برمک در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۷ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۱۶ - در مدح یمین الدوله سلطان محمود غازی غزنوی:

یک توده شاره های نگارین به ده درست

یک خانه بردگان نو آیین به ده درم

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

من از عشق تو ای شمع شب‌افروز ...

من از عشق تو امروز به این روز افتاده ام.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

اگرچه ناری ای بدر منیر‌م پس ...

اگر چه ای بدر منیر مرا به یاد نمی آوری

پس از حج عمره ای که در طواف کوی تو کردم

 

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۶ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

به الماس مژه یاقوت می‌سفت ز ...

به الماس مژه یاقوت می سفت: گریه می کرد.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

به هر خارش که با آن خاره کردی ...

با هر ضربه ای که به سنگ میزد یک تکه بزرگ از سنگ جدا می کرد.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۱۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

به کوه انداختن بگشاد بازو همی‌برید سنگی بی‌ترازو

سنگ بی ترازو یعنی سنگی که آنقدر بزرگ است که قابل اندازه گیری با ترازو نیست.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

چو بشنید این سخن فرهاد بی‌دل ...

شاه عادل به نظر نوعی کنایه (تعریض) به خسرو است چون خسرو در حال فریب دادن فرهاد است.

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

وقتی در ابتدای این غزل با عبارت نظربازی مواجه می شویم به این می اندیشیم که محور غزل صحبت از نظربازی است و حضرت حافظ می خواهد با مخالفانش در این خصوص به بحث بپردازد غافل از اینکه نکته های دیگری هم مطرح است که از اهمیت بسیاری برخوردار است و با نادیده گرفتن آنها حق مطلب ادا نمی شود

در نظربازیِ ما، بی‌خبران، حیران‌اند

من چُنینم که نمودم، دگر ایشان دانند

حافظ بر این باور است که آنانی که از نظر بازی او ایراد می گیرند ناآگاه و بی خبر اند چون مبنای اگاهی آنها عقلی است که محاسبه می کند و صلاح را در نظر می گیرد . یک عده صغری و کبری می بافند و به زعم خود استدلال و نتیجه گیری می کنند. عده ای دیگر هم که خود را متکلم می دانند بر اساس نقل و  اتکا به قواعد علم کلام نتایجی می گیرند و بر آن اتکا می کنند . اولی نظر بازی را کاری غیر موجه و  خلاف عقل می داند و دومی نظربازی را پیروی از هوس و  خلاف دین می داند.اما حافظ نظربازی را نتیجه نوعی از آگاهی می داند که آن دو گروه از آن خبر ندارند و حیران اند.لذا می گوید من به کار خودم ادامه می دهم آنها هم به دانسته های خود عمل کنند.نظربازی نوعی تجربه عاشقی است و در آن بوی ربایش می آید . حافظ از هرگونه جاذبه ای که به او می گوید بیا به شرطی که در آن آزاری نباشد استقبال می کند و آن را نشانه ای از عشق می داند .نظر به زیباییها به خاطر جاذبه و کشش آنهاست نه اراده وهوس ما .  

عاقلان، نقطهٔ پرگارِ وجودند ولی

عشق داند که در این دایره، سرگردان‌اند

درست است که عاقلان خود را معیار ثابت شناخت وجود و هستی می دانند اما دامنه شناخت عقل محدود است و این را عشق می داند که عقل در این دایره هستی که شعاعش بسیار بزرگتر از دایره شناخت عقل است ، سرگردان  است . عقل ربایش و جلوه معشوق را درک نمی کند و به دنبال اثبات همه چیز است حال آنکه جلوه معشوق را باید پس از مستی درک نمود .

جلوه‌گاهِ رخِ او، دیدهٔ من، تنها نیست

ماه و خورشید، همین آینه می‌گردانند

اگر رخ معشوق جلوه می کندعقل نیست که آن را درک می کند چشم من با درکی والاتر مثل ماه و خورشید آینه ای برای بازتابش جلوه معشوق می شود .فقط من تنها نیستم بلکه همه کائنات چنین می کنند همه ما نظربازیم و چشم به او داریم.

عهد ما با لبِ شیرین‌دهنان بَسْت خدا

ما، همه، بنده و این قوم، خداوندان‌اند

در این میان لب شیرین دهنان است که ما را امیدوار به معشوق می کند . گویا خداوند بین ما و آن شیرین دهنان پیمان بسته است . اینان صاحبان( خداوندان) واقعی  پیامهای  الهی هستند.ماه ، خورشید، گلهای زیبا ، ماهرویان و ... همه مثل ساقی به ما می می دهند و مطرب وار می نوازند و مست می کنند تا حضور یار را دریابیم و بسیاری از منتقدین ما از این بی خبر اند.

مُفْلِسانیم و هوایِ مِی و مُطرب داریم

آه اگر خرقهٔ پشمین به گرو نَسْتانند

و من و عاشقان دیگر برای می و مطرب میخانه چیزی برای پرداخت نداریم .آه که اگر این پیراهن پشمی ما را هم گرو نگیرند بیچاره ایم .

ظاهرا در صورتی که پولی برای خرید در میخانه نداشتند چیزی را گرو می گذاشتند حافظ خرقه پشمی یا همان لباس صوفیانه را گرو می گذارد و نگران است که اهل میخانه نیز او را مانند سایر بی خبران بدانند.

وصلِ خورشید به شب‌پَرِّهٔ اَعْمی نرسد

که در آن آینه، صاحب‌نظران، حیران‌اند

کسی که ادعای وصال با خورشید دارد نمی تواند مثل خفاش نابینا باشد . حتی آنانکه اهل نظر بازی هستند و در این کار صاحب نظر شده اند هم وقتی آینه جمال معشوق می شوند دچار حیرت می گردند اگر حضور او را درک نکرده باشی که وای به حالت.

لافِ عشق و گِلِه از یار؟ زَهی لافِ دروغ!

عشق‌بازانِ چُنین، مُسْتَحَقِ هِجْران‌اند

وقتی حضور یار را درک نکرده ای حق نداری به دروغ لاف عشق بزنی  و از یار گله کنی . اگر اینگونه عاشقی می کنی هرگز به وصال امیدوار نخواهی بود و سزاوار است در دوری از معشوق بمانی.

در اینجا به صوفیان اشاره می کند که دم از عشق می زنند اما حضور معشوق را هنوز درک نکرده اند چون هنوز می ناب را نمی شناسند و حدیث می و مطرب ، مستی و عاشقی واقعی را درک نکرده اند و عبادت بدون درک حضور خداوند را تنها وسیله رسیدن به خداوند می دانند .حتی در زمان حاضر نیز اگر کسی بدون درک حضور معشوق متعالی دم از عشق بزند بیراهه رفته  و لاف دروغ می زند. 

البته خود حافظ هم گاهی از بی مهری یار گله می کند ولی حضور او را باور دارد و همیشه در کنار گله هایی که از خستگی در راه عاشقی پیش می اید خود را ملزم به ادامه راه می داند و از راه عاشقی پا پس نمی کشد و همیشه حق را به معشوق خود می دهد و رضایت معشوق برایش مهم است.

مگرم چشمِ سیاهِ تو بیاموزد کار

ورنه مستوری و مستی، همه‌کس نَتْوانند

این همه از بی خبری و با خبری گفتیم ببینیم حافظ چه چیزی را از معشوق و پس از درک او می آموزد و باخبر می شود: 

به معشوق می گوید هر کسی نمی تواند هم مست باشد و هم مستور مگر اینکه مثل من از چشم سیاه تو این کار را بیاموزد.

مستی و مستوری دو حالت متضاد انسان هستند . مستوری نشان از قدرت پوشیده داشتن بسیاری از حالات و افکار و گفتار نهان آدمی است که به مدد عقل و هشیاری صورت می گیرد و مستی بر عکس آن، یعنی حالتی است که انسان همه افعالش را بدون کنترل بیرون می ریزد و آزاذانه رفتار می کند.حافظ بر این باور است که در مستی که نوع دیگری از هشیاری است درک آزادانه تری از حقایق صورت می گیرد از جمله درک جلوه معشوق متعالی.

حال می گوید چشم معشوق هم مست است و هم مستور . مست است چون عاشق را مست می کند و مستور است چون آگاهانه بر همه احوال عاشق نظر دارد  و به داد او می رسد.هم می رباید و هم می پاید.

گر به نُزهَتگَهِ ارواح بَرَد بویِ تو، باد

عقل و جان، گوهرِ هستی به نثار افشانند

اگر بوی خوش تو را باد به قرارگاه ارواح ( که در آن جسمی حضور ندارد) ببرد عقل و روان هم گوهر وجود خود را هدیه تو می کنند . این بیت می تواند هم خطاب به معشوق و هم خطاب به خود عشق باشد . یعنی اگر بوی خوش عشق به مشام عقل و روان برسد با جاذبه ای که دارد آنها را نیز به فرمان خود در می آورد . 

 بهترین بیت این غزل به زعم اینجانب همین است. اگر عشقی در زندگی انسان را برباید و هدف قرار گیرد عقل و تمام هیجانات و رفتارها و گفتارها در جهت رسیدن به آن معشوق بسیج خواهند شد و مهم نیست که چه کسی چه خواهد گفت .این است مرام رندانه حافظ.

زاهد ار رندیِ حافظ نکند فهم، چه شد؟

دیو بُگْریزَد از آن قوم که قرآن خوانند

حالا اگر زاهد بی خبر از عشق مرام رندی حافظ را درک نکند چه خواهد شد؟ مثل شیطان که از جماعت قرآن خوانها می گریزد زاهد هم از جماعت رندان خواهد گریخت چون توان رویارویی با رندان را ندارد.

 حافظ مقایسه جالبی کرده است زاهد را مثل شیطان می داند که پیرو حساب و کتاب است و برای کسب ثواب و فرار از عذاب چرتکه می اندازد و رند را مثل قرآن می داند که ظاهرش غلط انداز و باطنش راهنما و پاک است.

گر شوند آگه از اندیشهٔ ما مُغ‌بَچِگان

بعد از این خرقهٔ صوفی به گرو نَسْتانند

حال که حافظ اندیشه خود را آشکارا بیان نموده می گوید  تا به حال برای گرو نگرفتن این خرقه پشمی صوفیانه در ازای شراب نگران بودم و اکنون اگر پادو های میخانه بدانند که فکر چه مرامی  در سر ما می گذرد دیگر این خرقه را هم از ما نمی گیرند چون در میخانه باید فقط مست شد و آنجا جای فکر و اندیشیدن نیست.

سیاوش عیوض‌پور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۲ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲ - همت ای پیر:

در جایی خواندی، حالا کجا خواندی بماند، در این که مسلمان هستی شک‌ جدی هست، و البته در اینکه چیزهایی که گفتی رفتار افراد هست و نه حکم اسلام شکی نیست

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۷ - مناظرهٔ خسرو با فرهاد:

بگفت از صبر کردن کس خجل نیست ...

گفتی که صبور باش هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

سعدی

بهزاد رستمی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:

سَحرکِرشمه‌ی چشمت به خواب می‌دیدم

زهی مراتبِ خوابی که به ز بیداریست

حافظ

۱
۲
۳
۴
۵
۵۶۸۴