علی میراحمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » حکایت صعوه » حکایت صعوه:
حکایت صعوه بسیار جالب است
گویا صعوه مرغکی کوچک و ریزه میزه است و درینجا همین کوچکی و ضعف را بهانه ای برای صرف نظر کردن از جستجوی سیمرغ میکند و هدهد با دلایلی بهانه او را رد میکند
از نظر عارفان هیچ بهانه ای نمیتوان برای صرف نظر کردن از طلب و قدم گذاشتن در وادی سیر وسلوک آورد،هیچ بهانه ای!
به قول مولانا:
«لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب
همچنان میغیژ و او را میطلب»
یا به قول سعدی:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل
یا به قول خواجه:
آن چه سعی است من اندر طلبت بنمایم
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰:
سحر بلبل حکایت با صبا کرد / که عشق روی گل با ما چهها کرد
«سحر» زمانِ بیداری معنوی و کشف و شهود است. «بلبل» (روح سالک) رازِ ازلی خود را با «صبا» (نفحه الهی و واسطه فیض) در میان میگذارد. این بیت اشاره به «پیمان الست» و تجلی اولیه عشق در دل انسان دارد. عشق در نگاه اول زیباست، اما بلافاصله با خود سوز و گداز میآورد.
آغازِ معرفت با «روایتِ رنج» همراه است. انسان تا زمانی که اسیر نَفْس است، خاموش است؛ اما به محض بیدار شدن در سحرگاهِ آگاهی، فغانِ غربت سر میدهد.
از آن رنگ رخم خون در دل افتاد / وز آن گلشن به خارم مبتلا کرد
«رنگ رخ» تجلی جمالیِ خداوند در جهان مادی است. عارف با دیدن زیبایی جهان، به یاد معشوقِ حقیقی میافتد و این «حیرت»، دل او را خون میکند. «گلشن» نماد عالم معنا و وطن اصلی روح است، و «خار» نماد تنزلِ روح به عالم خاک، تنهایی، و ابتلا به سختیهای سلوک است. بدون رنجِ خار (ملامت و سختی)، پختگیِ عشق حاصل نمیشود. خون شدن دل، مرحله فنای احوال نَفْسانی برای رسیدن به بقای معشوق است.
غلام همت آن نازنینم / که کار خیر بی روی و ریا کرد
حافظ در این بیت، شالوده «مذهب رندی» خود را میریزد. در ساحتِ اجتماعی، طعنه سنگینی به زاهدان و صوفیانِ ریاکار زمانه است که هر عبادتی را برای کسب قدرت یا تحسینِ مردم انجام میدهند.
«نازنین» در اصل خودِ خداوند یا پیرِ طریقت است. کارِ خیرِ بیریا، فیضِ مطلقِ الهی است که بدون منت و بی سر و صدا به همه مخلوقات میرسد.
من از بیگانگان دیگر ننالم / که با من هر چه کرد آن آشنا کرد
این بیت اوجِ مرتبه «توحید افعالی» است. عارفِ واصل میداند که در جهان هستی، فاعل و مؤثری جز خدا وجود ندارد (لا مؤثر فی الوجود الا الله). بنابراین، دشمن و بیگانه صِرفاً یک ابزار و واسطهاند. رنجی که از «آشنا» میرسد، جفا نیست، بلکه سراسر لطف و مصلحت است برای پاک کردنِ خویشتنِ عاشق.
پذیرشِ رنج از سوی معشوق، سوزشِ زخم را به لذتِ تسلیم و رضا تبدیل میکند.
گر از سلطان طمع کردم خطا بود / ور از دلبر وفا جستم جفا کرد
حافظ به دو خطای معرفتی انسان اشاره میکند: پناه بردن به قدرتِ سیاسی (سلطان) برای امنیت، و دل بستن به ثباتِ امور دنیوی (دلبر مادی). ماهیتِ دنیا دگرگونی و بیوفایی است. طلب کردنِ وفا از امرِ ناپایدار، نادانی است.
سالک باید امید خود را از غیرِ خدا قطع کند (قطعِ طمع). جفای دلبر، پاسخِ تنبیهیِ هستی به سالک است تا به او یادآوری کند که تکیهگاهش را اشتباه انتخاب کرده است.
خوشش باد آن نسیم صبحگاهی / که درد شب نشینان را دوا کرد
«شبنشینان» سالکانی هستند که در تاریکیِ فراق و جهلِ این جهان، بیدار مانده و به عبادت و زاری مشغولند. «نسیم صبحگاهی» تجلیِ فیضِ رحمانی و مقام «گشایش و انس» است که پس از تاریکیِ طولانیِ قبض و اندوه، بر دلِ عارف میبارد و دردِ هجران را درمان میکند.
نقاب گل کشید و زلف سنبل / گره بند قبای غنچه وا کرد
این بیت سرشار از پویایی است. در ساحت عرفانی، تصویرِ «کشفِ حجاب» است. نسیمِ حق (صبا)، نقاب را از روی حقیقت (گل) برمیدارد. «وا شدنِ گره قبای غنچه»، نماد شرحِ صدر، باز شدنِ چشمِ دل و رسیدن به مرحله شهود است. گرههای درونی سالک به یک نفحه گشوده میشوند.
به هر سو بلبل عاشق در افغان / تنعم از میان باد صبا کرد
حافظ به یک واقعیتِ تلخ و در عین حال عمیقِ نظامِ عشق اشاره میکند: عاشق (بلبل) همواره در رنج، تکاپو و گریه است، در حالی که واسطه فیض (صبا) بدونِ این سوز و گداز، در حالِ کامروایی است. این نشاندهنده «استغنای معشوق» است؛ عشق سهمِ عاشق را رنج قرار داده و لذتِ صرف را به دیگران بخشیده است.
بشارت بر به کوی می فروشان / که حافظ توبه از زهد ریا کرد
در عرفان عامیانه، توبه یعنی برگشتن از گناه به زهد. اما در عرفان رندانه حافظ، بزرگترین گناه، خودخواهی، عُجب و زهدِ فروشی است. حافظ از «دینداریِ ابزاری» توبه میکند تا به «دینِ عشق» وارد شود. «کوی میفروشان» همان خرابات است؛ مقامی که در آن منیت و هستیِ مجازیِ سالک خراب و نابود میشود.
وفا از خواجگان شهر با من / کمال دولت و دین بوالوفا کرد
حافظ در بیت آخر (مقطع)، طبق سنتِ مدیحهسرایی، اشارهای به یکی از ممدوحان یا مشایخِ بزرگ زمان خود (احتمالاً شیخ ابواسحاق یا شخصیتی ملقب به بوالوفا) دارد. ایهام عرفانی: «بوالوفا» در لغت یعنی «پدرِ وفاداری» یا «صاحبِ وفا». حافظ میگوید برخلافِ بزرگانِ دنیاپرستِ شهر که همگی بیوفایند، آن کسی که حقیقتِ دین و دولت را به کمال رساند، ذاتِ حقیقت و پیرِ راه است که عهدِ ازلی خود با سالک را هرگز نمیشکند.
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص):
اهل دنیا را ز راز آخرت دادی خبر
خواندی از پشت ورق، روی ورق را آشکار
صائب تبریزی
صائب صاحب سخن
شهسوار میدان خیال
شهسوار میدان ادب
ملک الکلام
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص):
هر سیه کاری که اینجا سینه ها را داغ کرد
چون پلنگ از خواب خیزد روز محشر داغدار
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۳ - در موعظه و تخلص به مدح نبی اکرم (ص):
دیده بیدار می باید ره خوابیده را
تا نگردیده است صبح از خواب غفلت سر برآر
انتظار شهپر توفیق بردن کاهلی است
خویش را افتان و خیزان بر به کوی آن نگار
زود خود را بر سر بازار جانبازان رسان
چون زنان پیر در بستر مکن جان را نثار
صلح کن از نعمت دونان به خوناب جگر
چند روزی همچو مردان بر جگر دندان فشار
آنچه بر خود می پسندی، بر کسان آن را پسند
آنچه از خود چشم داری ، آن ز مردم چشم دار
تا نگیرد خوشه اشک ندامت دامنت
در قیامت آنچه نتوانی درو کردن، مکار
جمله اعضا بر گناه هم گواهی می دهند
روز محشر در حضور حضرت پروردگار
هر سیه کاری که اینجا سینه ها را داغ کرد
چون پلنگ از خواب خیزد روز محشر داغدار
هر که چون افعی در اینجا بیگناهان را گزید
سر برون آرد ز سوراخ لحد مانند مار
هر که اینجا دست رد بر سینه سایل نهد
حاجب جنت گذارد چوب پیشش روز بار
هر که کار اهل حاجت را به فردا نفکند
روز محشر داخل جنت شود بی انتظار
جوی شیر و انگبین کز حسرتش خون می خوری
در رکاب توست ، گر دل را کنی پاک از غبار
داری آتش زیر پا در کار دنیا چون سپند
در نظام کار عقبی ، دست داری در نگار
نفس کافر کیش را در زندگی در گور کن
تا بمانی زنده جاوید در دارالقرار
«ربنا انا ظلمنا» ورد خود کن سالها
تا چو آدم توبه ات گردد قبول کردگار
دامن از دست زلیخای هوس بیرون بکش
تا شوی چون ماه کنعان در عزیزی نامدار
زیر پا آور هوای دیو نفس خویش را
چون سلیمان حکم کن بر انس و جن و مور و مار
چون کلیم الله، نعلین دو عالم خلع کن
تا ز رود نیل، ساغر بخشدت پروردگار
تا برآیی همچو عیسی بر سپهر چارمین
چارپای طبع را بگذار در این مرغزار
از صراط المستقیم شرع، پا بیرون منه
تا توانی کرد فردا از صراط آسان گذار
دست زن بر بر دامن شرع رسول هاشمی
زان که بی آن بادبان، کشتی نیاری بر کنار
باعث ایجاد عالم ، احمد مرسل که هست
آفرینش را به ذات بی مثالش افتخار
اهل دنیا را ز راز آخرت دادی خبر
خواندی از پشت ورق، روی ورق را آشکار
محو گردیدند از نور تو یکسر انبیا
ریزد انجم، چون شود خورشید تابان آشکار
پنج نوبت کوفتی در چار رکن و شش جهت
هفت اقلیم جهان را چون شتر کردی مهار
در ره دین باختی دندان گوهربار را
رخنه این حصن را کردی به گوهر استوار
از جهان قانع به نان خشک گشتی، وز کرم
نعمت روی زمین بر امتان کردی نثار
چون بهار از خلق خوش کردی معطر خاک را
«رحمت للعالمین » خواندت ازان، پروردگار
با شفیع المذنبین، صائب فدای نام توست
از سر لطف و کرم، تقصیر او را درگذار
صائب تبریزی
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » عذر آوردن مرغان » حکایت گور کنی که عمر دراز یافت:
از قبر کن پیری پرسیدند درین مدت دراز که به این کار مشغول بودی چه چیز عجیبی دیدی؟!
شاید سوال کننده منتظر بوده که قبرکن پیر بگوید موجود ماورالطبیعه ای ،روحی ،الجنه ای،از ما بهترونی یا دراکولایی ،پاگنده ای چیزی دیدم !!
اما قبر کن میگوید عجیب تر از نفس خود ندیدم که هشتاد سال قبر کند ولی حاضر نشد یک ساعت یک طاعت درست بجا بیاورد
نفس من راضی نشد یک رکوع درست داشته باشد
هشتاد سال راضی نشد کمی در سجده بیشتر مکث کند!
نفس من راضی نشد به اندازه ثانیه ای سجده اش را طولانی تر کند!
نفس چنین جانوری است
بر فرض هم که همین نفس طاعت نصفه نیمه ای انجام داد ؛اما قدرت این را دارد که به همان طاعت تو را مغرور کند!
آن وقت شخص نشسته است پای گنج حضور و تخمه شکسته و ادعای تربیت نفس خود را دارد!!
ادعای خاموشی و فراموشی نفس دارد!!
خوشا به حالت که هفت شهر عشق را پای تلویزیون و ماهواره طی کردی و ما هنوز اندر خم یک کوچه ایم...
دست ما را هم بگیر !!
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۶۲:
هرچه دیدیم درین باغ ، ندیدن به بود
هر گل تازه که چیدیم نچیدن به بود
هر نوایی که شنیدیم ز مرغان چمن
چون رسیدیم به مضمون ، نشنیدن به بود
زان شکرها که چشیدیم به امید تمام
زهر نومیدی از آنها به چشیدن به بود
هرکجا منزل آرام تصور کردیم
چون نفس راست نمودیم رمیدن به بود
لذت درد طلب بیشتر از مطلوب است
نارسیدن به مطالب ز رسیدن به بود
جهل سررشته نظاره ربود از دستم
ورنه عیب و هنر خلق ندیدن به بود
مانع رحم شد اظهار تحمل صائب
زیر بار غم ایام خمیدن به بود
صائب تبریزی
احمد خرمآبادیزاد در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
به استناد لغتنامه دهخدا (ستون دوم، صفحه ۸۵۷۱، چاپ انتشارات دانشگاه تهران، سال ۱۳۷۷، تهران، ایران)، «حالت» یک اصطلاح نزد صوفیان است به معنی «ذوق»، «وجد» و «شور»
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۳۷ - حکایت مارگیر کی اژدهای فسرده را مرده پنداشت در ریسمانهاش پیچید و آورد به بغداد:
تمثیل فوق العاده ای است
مولانا نفس آدمی را به مار یا اژدهایی بیجان تشبیه میکند که در اثر تابش آفتاب جان میگیرد و وحشی شده و زمین و زمان را به هم میریزد!
ممکن است کسی چند جلسه پای برنامه گنج حضور بنشیند یا شرح مثنوی بخواند یا گام در راه تزکیه نفس بگذارد و خیال برش دارد که نفس خود را خاموش یا تربیت کرده است
اما زهی خیال باطل
نفس جانوری است که اگر در را به رویش ببندی از پنجره وارد میشود !
شعبده بازی است که هزار ترفند و وسیله برای زنده ماندن در آستین دارد که آدمی تصورش را هم نمیکند
نفس خاموش ،نفس تربیت شده نیست و در واقع نفسی است که در برابر محرک قرار نگرفته است!
همین نفس به ظاهر خاموش و به ظاهر تربیت شده اگر در برابر محرک قرار بگیرد ذات پلید خود را نشان می دهد
ممکن است شخصی نزد خود خاموش و تربیت یافته جلوه کند اما شاید همین شخص حین رانندگی یا کار یا حتی در فضای مجازی در یک لحظه تحریک کننده از پوست نازک خودساخته خود بیرون آمده و شروع به فحاشی یا توهین و تمسخر کند
پس نفس خاموش بود چون محرک نداشت و انسان گمان به خوبی خود برده بود!
ما اگر میخواهیم نفس خود را تربیت کنیم باید آن را بشناسیم
باید ترفندها و حقه بازیهای او را بفهمیم و سپس در راه تربیتش گام برداریم که کار ساده و سهلی هم نیست
از عالمی که عمری در راه تزکیه گام برداشته بود پرسیدند که اگر شما جای حضرت یوسف در برابر زلیخا بودید چه میکردید و او جواب داده بود نمیدانم ،شاید دچار لغزش میشدم !به خدا پناه میبرم
آن عالم چنین جوابی میدهد چون ذات نفس را میشناسد ولی انسان خام چون ذات نفس را نمیشناسد لاف تربیت نفسش را میزند!
انسان خام فکر میکند با دو قسمت تماشای این برنامه و آن برنامه نفسش تربیت یافته است ،فکر میکند شوخی و بازی است !
پناه به خدا میبریم از شر نفس ملون حقه باز هزار رنگ هزار چهره
«باز خر ما را ازین نفس پلید
کاردش تا استخوان ما رسید»
سیاوش در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۹ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۷۸ - ذکر شیخ ابوالحسن خرقانی:
و گفت: کله سرم عرشست و پایهای تحت الثری و هر دو دست مشرق و مغرب و گفت: راه خدای را عددنتوان کرد چندانکه بنده است به خدا راهست بهر راهی که رفتم قومی دیم گفتم خداوندا مرا براهی بیرون بر که من و تو باشیم خلق در آن راه نباشد راه اندوه در پیش من نهاد گفت: اندوه باری گرانست خلق نتواند کشید. :
توضیح اینکه در فیلم مارمولک که میگفت: راه های رسیدن به خدا زیاده احتمالا از اینجا اقتباس شده است.
دیگر اینکه: در < بهر راهی که رفتم قومی دیدم> دیدم سهواً دیم تایپ شده، لطفا اصلاح کنید.
سوم اینکه: <اندوه باری گرانست خلق نتواند کشید> مرا به یاد دو بیتی معروف از شهید بلخی که ۲۵ سال قبل از تولد شیخ ابوالحسن خرقانی وفات یافته اند، می اندازد با این مضمون؛
اگر غم را چو آتش دود بودی
جهان تاریک بودی جاودانه
در این گیتی سراسر گر بگردی
خردمندی نیایی شادمانه
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۸ - چالیش عقل با نفس هم چون تنازع مجنون با ناقه میل مجنون سوی حره میل ناقه واپس سوی کره چنانک گفت مجنون هوا ناقتی خلفی و قدامی الهوی و انی و ایاها لمختلفان:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
حکایت
مولانا پیکار عقل با نَفس را در قالبِ حکایتی بیان می کند . روزی مجنون سوار بر شترِ خود شد تا به کوی لیلی برود . مجنون شتر را می راند امّا شتر نیز برای خود لیلیِ دیگری داشت . لیلیِ او کُرّه اش بود که در طویله مانده بود . زیرا تابِ سفر نداشت . پس هم مجنون عاشق بود و هم شتر . و آن دو به مصداق « دو ضد با هم جمع نشوند » نمی توانستند همراهِ مناسبی برای یکدیگر باشند . از اینرو وقتی شتر افسارِ خود را سُست می دید و درمی یافت که مجنون به خواب رفته و یا از او غافل شده است فوراََ جهتِ حرکت را معکوس می کرد و به سویِ کُرّه خود بازمی گشت . مجنون نیز مدّتی بعد به خود می آمد و می دید که فرسنگ ها از مقصد دور شده است . و خلاصه برای مسافتی سه روزه ، سال ها در دشت و هامون سرگردان بود . تا اینکه مجنون دید که با این شتر نمی توان به کوی لیلی رسید . پس خود را از شتر به زمین افکند و او را در هامون یله کرد .
مولانا این حکایت را در کتابِ فیه ما فیه ، ص 16 و مکتوبات ، ص 70 نیز آورده است ( مأخذ قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 139 ) .
مولانا در این حکایتِ کوتاه از ستیز عقل با نَفس سخن به میان آورده است . منظور از مجنون ، عقلِ لطیفِ نورانی . و مراد از لیلی ، حقیقتِ الهی است . عفلِ نورانی و لطیف همواره مست و شیدای حقیقتِ الهی است و می کوشد بدان مقام واصل شود . و منظور از ناقه (شتر) ، نَفسِ امّاره ، و مراد از کُرّه ناقه ، شهواتِ نفسانی و حظوظِ جسمانی است . نَفسِ امّاره نیز پیوسته شیفتۀ شهوت است و با عقل در تضاد .
بیت 1533
همچو مجنون اند ، چون ناقه اش یقین / می کشد آن پیش و ، این واپس به کین
عقل و نَفس ، مانندِ مجنون و شترِ مادّۀ او هستند . مجنون شتر را به پیش می راند در حالی که شتر به لجاجت و سرسختی به عقب بازمی گشت و می خواست به سویِ کُرّه اش برود . [ تعارض عقل و نَفس نیز اینگونه ادست ]
بیت 1534
میلِ مجنون پیشِ آن لیلی روان / میلِ ناقه پس ، پیِ کُرّه دوان
مجنون مایل بود که نزدِ لیلی برود در حالی که شتر نیز می خواست به کُرّه اش برسد . [ عقل می خواهد آدمی را به سویِ کمالات پیش ببرد . امّا نَفس می خواهد او را به مرتبۀ حیوانی تنزّل دهد . ]
بیت 1535
یک دَم از مجنون ز خود غافل بُدی / ناقه گردیدیّ و واپس آمدی
اگر مجنون یک لحظه غفلت می کرد . شتر نیز برمی گشت و به عقب می رفت .
بیت 1536
عشق و سودا ، چونکه پُر بودش بدن / می نبودش چاره از بی خود شدن
از آنرو که سراسرِ وجودِ مجنون از عشق و آرزوی لیلی آکنده و لبریز بود . چاره ای نداشت جز آنکه بی خویش و مدهوش شود .
بیت 1537
آنکه او باشد مراقب ، عقل بود / عقل را سودایِ لیلی در رُبود
آن کسی که می بایست از مجنون محافظت کند عقلِ او بود . امّا عشقِ لیلی عقلِ مجنون را رُبوده بود .
بیت 1538
لیک ناقه ، بس مُراقب بود و چُست / چون بدبدی او مِهارِ خویش سُست
لیکن شترِ مجنون بسیار مراقب و چالاک بود . بطوریکه وقتی احساس می کرد که افسارش اندکی سُست شده است .
بیت 1539
فهم کردی زو ، که غافل گشت و دَنگ / رُو سپس کردی به کُرّه بی درنگ
در می یافت که مجنون از او غافل و بیهوش شده است و در لحظه فوراََ به سویِ کُرّۀ خود حرکت می کرد . [ دَنگ = بیهوش ، احمق ، ابله / زُو = هم می تواند مخففِ «از او» باشد و هم مخففِ «زود» . امّا وجه اوّل ارجح است . ]
بیت 1540
چون به خود بازآمدی ، دیدی ز جا / کو سپس رفتست بس فرسنگ ها
همینکه مجنون به خود می آمد . متوجه می شد که آن شتر فرسنگ ها از مقصد به عقب رفته است .
بیت 1541
در سه روزه رَه بدین احوال ها / ماند مجنون در تردّد سال ها
بدین سان مجنون راهی را که می توانست سه روزه طی کند . سالها در رفت و آمد یعنی رفتن و عقبگرد بود .
بیت 1542
گفت : ای ناقه چو هر دو عاشقیم / ما دو ضدّ پس همرهِ نالایقیم
بالاخره مجنون به شتر خود گفت : ای شتر چون ما هر دو عاشقیم و ضدِّ یکدیگر ، پس ما دو نفر رفیق و همراهِ نامناسبی برای یکدیگریم .
بیت 1543
نیستت بر وفقِ من مِهر و مِهار / کر باید از تو صحبت اختیار
نه عشقِ تو بر وفقِ مرادِ من است و نه افسارِ تو . پس باید از تو جُدا شد . [ مولانا از بیت بعد به نتیجه گیری از این حکایت می پردازد . ]
بیت 1544
این دو همره ، همدگر را راهزن / گمره آن جان کو فرو ناید ز تن
این دو همراه ، راهزنِ یکدیگرند . یعنی عقل ( روح لطیف ) و نَفسِ امّاره ضدِّ یکدیگرند و هیچگاه با هم سازگاری ندارند . پس آن روحی که از مرکوبِ تن فرود نیاید گمراه است . یعنی روحی که وابستگی خود را از جسم نگسلد و مجنون وار از ناقۀ تَن فرود نیاید . قطعاََ راهِ و مقصدِ حقیقت را گم کرده است .
بیت 1545
جان ز هجرِ عرش اندر فاقه ای / تن ز عشقِ خاربُن چون ناقه ای
روحِ لطیف به سببِ دور افتادن از از عرش ( عالَمِ الهی ) در فقر و مسکنت به سر می برد . در حالی که جسم از شدّتِ علاقه به بوتۀ خار مانندِ شتر ، چاق و ستبر شده است . [ خاربُن = بوتۀ خار ، کنایه است از غذاهای نفسانی و حظوظِ شهوانی . چنانکه در بیت 1966 دفتر اوّل می گوید :
اُشتر آمد این وجودِ خارخوار / مصطفی زادی برین اُشتر سوار ]
مولانا مثنوی را به بحث از فراقِ انسان آغاز می کند . انسان از اصلِ برینِ خود جُدا افتاده و در ویرانکدۀ دنیا اسیر شده است . روحی که برای اتصال به اصلِ خود نکوشد ، زیورِ کمالاتِ الهی و اخلاقی را از کف می دهد و فقیرِ محض می شود . در حالی که ناقۀ جسمِ او از فرطِ چریدن در مرغزارِ شهوت و لذّت ، سمین و فربِه شده است .
بیت 1546
جان گشاید سویِ بالا بال ها / در زده تن در زمین چنگال ها
روح ، بال های همّتِ خود را به سویِ عوالمِ ملکوتی و رفیع می گشاید . در حالی که جسم ، چنگال هایِ تعلّقِ خود را در زمین فروبرده و سخت بدان چسبیده است . [ چنانکه قسمتی از آیه 175 سورۀ اعراف ، در بارۀ بلعمِ باعور ، آن عالِمِ هواپرست عهد موسی (ع) می فرماید : « و اگر ما می خواستیم بوسیلۀ آیاتِ خود ، او را مرتبۀ والا می بخشیدیم . ولی او به زمین چسبید و پیروی هوای خود نمود … » ]
بیت 1547
تا تو با من باشی ای مُردۀ وطن / پس ز لیلی دور مانَد جانِ من
ای مُردۀ وطن ، یعنی ای جسمی که شیفتۀ دنیایی و آن را مأوا و مسکنِ خود ساخته ای . تا وقتی که تو بامن همراه باشی . روحِ من از لیلیِ حقیقت و کمال دور خواهد ماند . [ تا و قتی که آدمی اسیرِ جسم و شهوات است از حقیقت دور می ماند . ]
بیت 1548
روزگارم رفت زین گون حال ها / همچو تیه و قومِ موسی ، سال ها
عُمرِ من در چنین احوالی بیهوده سپری شد . درست مانندِ قومِ موسی که سالها در بیابان سرگردان بودند . [ تَیه = در لغت به معنی حیران و سرگردانی است . از اینرو به دشت و هامونی که مردم در آن گُم شوند تَیه گویند . حضرت موسی (ع) به امرِ خداوند می خواست قومِ بنی اسراییل را از مصر به ارضِ مقدس ببرد . امّا آنان که به زندگی مرفه شهری عادت کرده بودند از این حکم سرباز زدند و در نتیجه به امرِ حق موظف شدند که چهل سال در صحرایِ تَیه ( بخشی از صحرای سینا ) حیران و سرگردان مانند . مفسّران و راویان می گویند : قومِ بنی اسراییل در بیابانِ تَیه از صبح تا شام راه می رفتند و چون به خود می آمدند می دیدند . تازه سرِ جایِ اوّلِ خود هستندو به یکدیگر می گفتند : گویا راه را گم کرده ایم ( تفسیر شریف لاهیجی ، ج 1 ، ص 636 ) . تا آدمی در تَیه دنیا سوار بر ناقۀ تن و شهوت است . مقصد را گم کند و سرگشته و حیران ماند . ]
بیت 1549
خُطوَتَینی بود این رَه تا وِصال / مانده ام در رَه ز شَستَت شصت سال
این راه تا وصال به معشوق دو قدم بیشتر فاصله ندارد در حالی که من در این راه شصت سالِ است که از کمندِ وصالِ تو دور افتاده ام . [ شَست = قلابِ ماهیگیری / خُطوَتَین = دو گام ، در لسانِ اهلِ عرفان منظور خُطوَتَین ، دنیا و آخرت است . وقتی از شِبلی پرسیدند : « ای شیخ میانِ بنده و پروردگار چقدر راه است ؟ گفت : دو قدم . اگر از این مقدار بگذری به حضرت معشوق رسی . » بایزید خُطوَتَین را اینگونه بیان می کند : « هر چه هست در دو قدم حاصل آید که یکی بر نصیب های خود نهد و یکی بر فرمان های حق ، آن یک قدم را بردارد و آن دیگر بر جای نهد . » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]
شِبلی ، از صوفیان طبقۀ چهارم و شاگرد جنید بغدادی بود . او فقیه و عالم بود و مجلسِ وعظ داشت و در سالِ سیصد و سی و چهار در سنِ هشتاد و هفت سالگی فوت کرد ( نفحات الاُنس ، ص 183 و 184 ) .
بیت 1550
راه ، نزدیک و ، بماندم سخت دیر / سیر گشتم زین سواری ، سیر ، سیر
گر چه راه نزدیک است . امّا بسیار تأخیر کرده ام . من که دیگر از این سواره رفتن سیر شده ام . سیر ، سیر . [ عاشقی که مجنون وار راهِ خدا را دوست دارد می گوید : با اینکه تا وصال به حضرتِ معشوق به اندازۀ دو قدم راه است . امّا من بس که مشغولِ ناقۀ تن شده ام از مقصد به دور افتاده ام . پس واجب است که تن و مقتضیّاتِ آن را رها کنم تا روح فارغ و آسوده به وصالِ معشوق رسد . ]
بیت 1551
سرنگون خود را ز اُشتر درفگند / گفت : سوزیدم ز غم ، تا چند ؟ چند ؟
در این لحظه بود که مجنون خود را از شتر پایین انداخت و گفت : من از غمِ فراق سوختم . این سوختن تا کی ادامه دارد ؟ تا کی ؟ [ مجنون دید که مرکوبش رهزنِ او شده . یعنی به جای اینکه او را به لیلی برساند . هر لحظه او را دورتر می برد . پس ترکِ مرکوبِ خود کرد . مجانینِ راهِ خدا وقتی جسم و جسمانیت را مزاحمِ وصالِ حق بدانند آنرا ترک می گویند و خود را به خاکِ فقر و فنا می افکنند و فقیر خاکسار می شوند . چنانکه بایزید گفت : « سوار دل باش و پیادۀ تن » ( تذکرة الاولیاء ، ج 1 ، ص 165 ) ]
بیت 1552
تنگ شد بر وَی بیابانِ فراخ / خویشتن افگند اندر سنگلاخ
بیابان با همۀ وسعتِ خود در نظرش تنگ و کوچک آمد . پس خود را رویِ سنگلاخ و در سختی ها انداخت . [ وقتی که سالک مجنون وار ترکِ خانوار کند و بر دنیا و مافیها « چار تکبیر » زند . هامونِ بیکرانِ دنیا در نظرش تنگ و حقیر آید . ]
بیت 1553
آنچنان افگند خود را سخت زیر / که مُخَلخَل گشت جسمِ آن دلیر
مجنون چنان خود را محکم روی سنگلاخ انداخت که بدنِ آن دلاور سوراخ سوراخ شد . [مُخَلخَل = هر چیزی که دارای رخنه و سوراخِ متعدد باشد . ]
بیت 1554
چون چنان افگند خود را سویِ پست / از قضا آن لحظه پایش هم شکست
مجنون خود را چنان به پایین انداخت که اتفاقاََ در آن لحظه پایش هم شکست . [ وقتی که سالک مجنون وار رَسَنِ اسباب و تعلّقاتِ ظاهری را بگسلد و از ماسوی الله چشم پوشد از آن لحظه به بعد با جذباتِ الهی طی طریق کند . ]
بیت 1555
پای را بربست و گفتا : گُو شَوَم / در خَمِ چوگانش ، غلطان می روم
مجنون پای خود را بست و پیشِ خود گفت : به صورتِ گوی درمی آیم و در خَمِ چوگانِ او می غلطم و می روم . [ چوگان = چوبِ بلندی است که سرِ آن خمیده است و با آن پویِ مخصوصی را می زنند / در خَمِ چوگانش غلطان می روم = خود را سرا پا اسیرِ و مطیعِ اراده و خواستِ او می کنم . ]
این در واقع زبانِ حالِ سالک صادقی است که خود را تسلیم ضربات ابتلا و امتحانِ الهی می کند و ابراهیم وار به درونِ آتشِ محنت و ابتلا در می شود . ابیاتِ اخیر توصیفی استعاری و تمثیلی از انکسارِ نَفس و قمع هوای نَفس و انانیّت است .
بیت 1556
زین کند نفرین حکیمِ خوش دَهن / بر سواری کو فرو ناید ز تَن
از اینرو حکیم خوش سخن ، سواری را که از مرکوبِ تَن فرو نیاید نفرین می کند . [ حکیم خوش سخن اشاره است به حکیم سنایی غزنوی ]
بیت 1557
عشق مولا کی کم از لیلی بُوَد ؟ / گُوی گشتن بهرِ او اَولا بُوَد
عشقِ مولایِ حقیقی چگونه ممکن است که از عشقِ لیلی کمتر باشد ؟ پس همچون گوی ، مطیعِ چوگانِ مشیّتِ او شدن سزوار است . [ وقتی که عشقِ مخلوق که عشقی مجازی است . موجبِ آن همه شوریدگی و فداکاری می شود . ببین عشق خالق جه ها می کند . ]
بیت 1558
گُوی شو ، می گَرد بر پهلویِ صدق / غَلط غَلطان در خَمِ چوگانِ عشق
ای طالب حقیقت ، گویِ چوگان شو و در خَمِ چوگانِ عشق الهی بر پهلویِ صدق و راستی غلطان شو . یعنی در عشق حضرت حق ، صادق باش .
بیت 1559
کین سفر زین پس بُوَد جَذبِ خدا / و آن سفر بر ناقه باشد سَیرِ ما
زیرا این سفر از این به بعد با جذبۀ الهی صورت گیرد و آن سفری که بوسیله ناقه صورت گیرد . سیر و سلوکِ خودِ ماست .
بیت 1560
این چنین سَیری ست مستثنی ز جنس / کان فزود از اجتهادِ جِنّ و اِنس
سیر و سلوکی که با جذبۀ رحمانی صورت می گیرد ، منحصر به فرد است و بی نظیر . زیرا این سیر و سلوک مافوقِ سعی و تلاشِ جنّ و انس است .
بیت 1561
این چنین جذبی ست نی هر جذبِ عام / که نهادش فضلِ احمد ، وَالسّلام
چنین سیری نتیجۀ جذبه ای بس بزرگ است و از نوعِ جذبه های معمولی و متعلق به عمومِ مردم نیست . آن جذبۀ بزرگ را فضل و احسانِ حضرت احمد (ص) موجب شده است . و درود بر سالکان صادق . [ جَذب = جَذبه ، شرح بیت 3191 دفتر اوّل ]
مولانا می گوید : حضرتِ حق دو نوع وصال دارد . یکی وصال اکتسابی که با سعی و تلاش بنده حاصل می شود . و دیگری وصال موهوب که بی هیچ سبب و واسطه ای از جانبِ حضرت حق به واسطۀ اسمِ وهّاب به بنده ای عطا می شود . مولانا سالکان را به سعی و تلاش دعوت می کند . و این در جای جای مثنوی دیده می شود از جمله :
تو به هر حالی که باشی می طلب / آب می جُو دائماََ ای خشک لب
این طلب کاری مبارک جُنبشی است / این طلب در راهِ حق مانع کُشی است
مولانا می گوید : گاه به اقتضای حکمت و مصلحت الهی ، جذبه ای از بارگاهِ حضرت حق در می رسد و سالک را می رباید و با خود به مقامِ اعلای قرب و وصال می رساند . و هر گاه عنایت ازلی و جذبۀ لم یَزَلی بر دلِ سالک رسد . این جذبه و عنایت هزاران مرتبه از سعی و تلاشِ سالک مؤثرتر و غنی تر است . زیرا سالک را زودتر و مطمئن تر به مقصد می رساند . سالکی که بدین جذبه مفتخر شود سالک مجذوب نامیده می شود و او زان پس در حکمِ مجنونِ مسلوب الاختیاری است که وجودِ موهوم و هستی کاذبِ وی در ارادۀ الهی مستهلک شده است . مولانا در بیت 684 دفتر اول بدین جذبه اشارت دارد .
ور تو نگدازی ، عنایت های او / خود گُدازد ، ای دلم مولای او
مولانا می گوید : امّا سالک باید در هر حالی ساعی و کوشا باشد و حق ندارد که به بهانۀ جذبه ، دست از سعی و طلب بدارد .
اصل ، خود جذبه است لیک ای خواجه تاش / کار کن ، موقوفِ آن جذبه نباش
او در تبیین مطلب فوق مثالی می زند و می گوید : سالک مانندِ چاه کنی است که به امیدِ رسیدن به آب ، دیوارۀ چاه را می تراشد و سرانجام با سعی و اکتساب به وصالِ آب می رسد . و گاهی نیز بی آنکه جِدّ و جهدی کند ناگهان آب از زمین فوران می کند و این حال را به جذبۀ حق تشبیه می کند .
همچو چَه کن خاک می کن گر کسی / زین تنِ خاکی که در آبی رسی
گر رسد جذبۀ خدا ، آبِ مَعین / چاه ناکنده بجوشد از زمین
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۹ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
آیا مثلا میشود «حیوان خوش علف» را چون هم حرف زشت است و یک بار هم بیشتر نیامده را به این دلیل حذف کرد؟
یا مثلا گربه زاهد؟ یا مواردی دیگر
پس این مبنا و ملاک، خشت بر آب است و باد در دام
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۴ در پاسخ به یک ژاژخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
یا این مصرع مولانا:
هرکسی از ظن خود شد یار من
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به گمنام دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
نه ایشان چنان که گفته شده نخواندهاند
شکل صحیح خواندهاند.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به Babak دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
اشتباه شنیدهاید
ایشان چنین خواندهاند
شیخم به طنز گفت حرام است می مخور
گفتم به چشم، گوش به هر خر نمیکنم
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:
وقتی اسم شجریان میاد و عدهای فورا کلمۀ بت را میارن دقیقا مشخص میشه آبشخورشان کجاست و از چه جهت به این مرد بزرگ کینه دارند.
ممکنه بفرمایید دیگر اساتید شما چه مدرک مرتبطی با ادبیات داشتند؟
رضا از کرمان در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۳ در پاسخ به حمید زارعیِ مرودشت دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل نوزدهم - فرمود که شب و روز جنگ میکنی و طالب تهذیب:
درود بر شما
توصیه میکنم متن را با دقت وبی تعصب مجددا بخوانید در ثانی واقعیت تاریخ واقعی زندگی مولانا یا شمس با فیلنامه مست عشق و داستان سرایی نویسنده بامداد خمار تفاوت فاحش داره
ممنون از توجه شما شاد باشی عزیز
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۴ - نارضایتی از خلقت:
این شعر شکلات تلخ را میماند
با همه تلخی بسیار خوشمزه است
نگاه تیره ای دارد؛ اما قرار نیست ما همواره از نور و روشنی و آفتاب و عرفان و ملکوت بگوییم و بخوانیم
بعد تاریک وجود هم دیدنی است!
برای من این شعر شرف دارد به شعر عرفانی ساختگی و تصنعی
شرف دارد به سخنان آبکی امیدوار کننده
زیرا شعر است و شعار نیست
رضا از کرمان در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱۶:
درود بر شما
همراهان گرامی اگر در مورد این بیت خصوصا مصرع دوم
توضیحی مرقوم بفرمایید مزید امتنان خواهد بود
متشکرم شاد باشید
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی استغنا » بیان وادی استغنا: