گنجور

حاشیه‌ها

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۷ - مکرر کردن قوم اعتراض ترجیه بر انبیا علیهم‌السلام:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند 

جناب کریم زمانی 

بیت 2948

قوم گفتند ار شما سعدِ خودید

  نحسِ مایید و ضدید و مُرتدید

 

قومِ معاندِ سبا دوباره به پیامبران ، اعتراض کردند و گفتند : اگر شما برای خودتان و یا به نظرِ خودتان خجسته هستید نسبت به ما و یا در نظرِ ما شوم و دشمن و مرتد به شمار می روید یعنی از آیینِ آباء و اجدادی خود که شرک و بت پرستی است رخ برتافته اید .

 

بیت 2949

جانِ ما ، فارغ بُد از اندیشه ها 

 در غم افگندید ما را و عَنا

 

روحِ ما پیش از این از افکار و اوهام آسوده بود امّا شما پیامبران ، ما را به اندوه و رنج انداختید .

 

بیت 2950

ذوقِ جمعیت که بود و اتفاق

  شد ز فالِ زشتتان صد افتراق

 

پیش از آنکه شما پیامبران ، سراغِ ما بیایید با هم وحدت و اتحاد داشتیم امّا بر اثرِ فالِ بَدی که شما زدید ، صد نوع نفاق و اختلاف میان ما ظاهر شده است .

 

بیت 2951

طوطیِ نُقلِ شِکر بودم ما 

 مرغِ مرگ اندیش گشتیم از شما

 

پیش از آنکه شما ظهور کنید ما طوطیان شیرین کلام بودیم . امّا اکنون به سبب وجود شوم و ناخجسته شما ، به پرندگانی تبدیل شده ایم که دائماََ در اندیشه مرگ و فنا فرو رفته ایم . [ خلاصه ما پیش از این طوطی شیرین سخن بودیم و اینک به بومِ شوم تبدیل شده ایم . ]

 

بیت 2952

هر کجا افسانۀ غم گستری ست 

 هر کجا آوازۀ مُستنکری ست

 

در هر جا که ماجرای غم انگیزی است و در هر کجا که نغمۀ شومی برمی خیزد . [ مُستنکر = زشت ، ناپسند ]

 

بیت 2953

هر کجا اندر جهان فالِ بدی ست 

 هر کجا مُسخی ، نکالی مأخذی ست

 

در هر جای این جهان که فالِ بدی زده می شود و در هر جا که تغییراتِ زشت و ناهنجاری رخ می دهد و در هر کجا که عذاب و وبالی در کار است . [ مَسخ = در لغت به معنی تبدیل کردن و یا تبدیل شدن صورتِ زیبا به صورت زشت است . اما در اصطلاح حکما ، انتقالِ روح انسان به کالبد حیوان است ( اسرارالحکم ، ص 291 ) / نکال = به معنی کیفر و عقوبت و کسی را مایۀ بیم دادن و ترساندنِ دیگران ساختن است و در اصل به معنی بازداشتن و منع کردن است زیرا از نِکل به معنی قید و بندِ محکم گرفته شده است ( مجمع البیان ، ج 1 ، ص

 130 ) ]

 

بیت 2954

در مثالِ قصّه و فالِ شماست

  در غم انگیزی ، شما را مُشتهاست

 

همۀ این زشتی ها و گرفتاری ها و ناگواری ها در اَمثالِ حکایات و سخنان و تعابیر شما وجود دارد و شما علاقۀ زیادی دارید که مطالب ناراحت کننده و تشویش آور بر زبانِ خود برانید . [ طبق مفاد آیه 18 سورۀ یاسین ، مردم گمراه از روی نادانی ، وجودِ پیامبرانِ الهی را شوم و ناخجسته می انگاشتند . توضیح این آیه شریفه در شرح بیت 1400 دفتر دوم آمده است .

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۶ - باز جواب انبیا علیهم السلام ایشان را:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

بیت 2922

انبیا گفتند : نومیدی بَد است 

فضل و رحمت های باری بی حد است

پیامبران در جوابِ جبری مشربان حق ستیز گفتند : بیماری شما از نوعِ بیماری های علاج ناگذیر نیست و نومیدی چیز خوبی نیست . چرا که دهش و مهربانی حضرتِ خالق ، بیکران است . [ ناظر است به مضمونِ بخشی از آیه 87 سورۀ یوسف « … و از رحمت خدا نومید نشوید که نومید نشود از رحمت حق ، جز کافران » و نیز اشاره است به آیه 53 سورۀ زُمَر « ای بندگانی که بر خود بس ستم کرده اید . از رحمت خدا نومید مشوید که خداوند بیامرزد جملگی گناهان را ، اوست آمرزگارِ مهربان » ]

 

بیت 2923

از چنین مُحسِن نشاید ناامید

 دست در فِتراکِ این رحمت زنید

نومیدی از چنین احسان کننده ای شایسته نیست . به ریسمانِ رحمت الهی چنگ بزنید . [ فتراک = تسمه و دَوالی که پس و پیشِ زین اسب می آویزند و با آن چیزی به ترک می بندند ]

 

بیت 2924

ای بسا کارا ، که اوّل صَعب گشت

بعد از آن بگشاده شد ، سختی گذشت

چه بسا کارهایی که در آغاز ، دشوار به نظر می آید . امّا اندکی بعد ، همان کارِ دشوار ، آسان می شود و آن سختی می گذرد . [ همۀ امورِ جهان متغیّر و ناپایدار است . هیچ راحتی و تنعّمی نمی پاید و هیچ سختی و نقمتی باقی نمی ماند . همه چیز در حالِ گذر است . ]

 

بیت 2925

بعدِ نومیدی ، بسی امّیدهاست

 از پسِ ظلمت بسی خورشیدهاست

پس از هر نومیدی ، امیدهایی آشکار می شود و در پسِ تاریکی ها ، خورشیدهایی طلوع می کند .

 

بیت 2926

خود گرفتم که شما سنگین شُدید

 قفل ها بر گوش و ، بر دل برزدید

ظاهراََ جبری مشربان بهانه آورده و گفته اند : ما قلبی سنگین و چشم و گوشی بسته داریم بنابراین هر چه شما به ما اندرز بدهید در ما اثر نمی کند .

 

جواب پیامبران : فرض کنیم که شما سنگدل شده اید و بر گوشِ باطن و قلبِ شما ، قفل هایی از غفلت زده شده باشد . [ ولی این عارضه روحی و نقیصۀ اخلاقی شما نمی تواند ما را از اجرای رسالتِ خود باز دارد . زیرا ما تسلیمِ امرِ الهی هستیم . ]

 

بیت 2927

هیچ ما را با قبولی کار نیست

 کارِ ما تسلیم و فرمان کردنی ست

ما به این کار نداریم که شما ، گفته های ما را تصدیق می کنید یا تکذیب . کارِ ما تسلیم و فرمانبرداری از اوامرِ الهی است . [ در بسیاری از آیاتِ قرآنِ کریم

 نظیر آیه 54 سورۀ نور و آیه 18 سورۀ عنکبوت و آیه 17 سورۀ یس تأکید شده است که وظیفۀ رسولان ، تنها ابلاغِ پیامِ الهی است و نه بیشتر . ]

 

بیت 2928

او بفرمودستمان این بندگی

نیست ما را از خود این گویندگی

خداوند به ما امر کرده است که عبادت و بندگی او را بجا آوریم و این حرف ها که ما می زنیم از پیشِ خودمان نیست بلکه از جانبِ حق است . [ در آیه 3 سورۀ نَجم آمده است « و نگوید (رسول خدا) بر هوی چیزی ، نیست کلامِ او مگر وحیی که بدو رسد . ]

 

بیت 2929

جان برای امرِ او داریم ما 

گر به ریگی گوید او ، کاریم ما

ما جان خود را در اجرای اوامرِ او در طبقِ اخلاص نهاده ایم . چنانکه اگر به ما بگوید در ریگزار دانه ای بکارید ، می کاریم .

 

بیت 2930

غیر حق ، جانِ نبی را یار نیست

با قبول و رَدِ خلقش کار نیست

فقط حضرت حق ، یار و یاور پیامبران است . و آن بزرگان با تصدیق و تکذیب مردم کاری ندارند .

 

بیت 2931

مزدِ تبلیغِ رسالاتش ازوست

زشت و دشمن رُو شدیم از بهرِ دوست

پیامبران ، پاداشِ ابلاغِ پیامِ الهی را از حضرت حق می گیرند . ما (پیامبران) به خاطر آن دوست در نزدِ مردم منفور شده ایم . یعنی چون مردم را به سویِ خدا دعوت می کنیم . نادان ها ما را موردِ بغض قرار می دهند و آنان ما را دشمن خود حساب می کنند . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 29 سورۀ هود که توضیح آن در شرح بیت 574 دفتر دوم آمده است . ]

 

بیت 2932

ما برین درگه ملولان نیستیم

 تا ز بُعدِ راه ، هر جا بیستیم

ما (پیامبران) در درگاهِ الهی و در طریقِ دعوت به سوی او هیچگاه خسته و کسل نمی شویم تا در اثرِ دوری راه در میانۀ راه توقف کنیم . [ خوارزمی گوید : ما را چون غیر شوقِ آن در نیست ، مجالِ توقّف برین رهگذر نیست ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 612 ) ]

 

بیت 2933

دل فرو بسته و ، ملول آن کس بُوَد

 کز فراقِ یار در مَحبَس بُوَد

کسانی گرفته و دلتنگ می شوند که از دوری و فراقِ حضرت معشوق ، به زندان غفلت و جهالت افتاده باشند .

 

بیت 2934

دلبر و مطلوب ، با ما حاضر است

 در نثارِ رحمتش ، جان شاکر است

حضرت معشوق و مطلوبِ حقیقی همواره با ماست و از اینکه رحمتش همیشه شامل حالِ ماست . جان در راهش نثار می کنیم . [ مصراع اوّل به معیّتِ قیومی حضرت حق تعالی اشاره دارد که توضیح آن در شرح بیت 1464 دفتر اوّل آمده است . ]

 

بیت 2935

در دلِ ما لاله زار و گُلشنی ست

پیری و پژمردگی را راه نیست

در قلبِ ما گلزاری از حقایق و گلستانی از اسرارِ ربّانی رُسته شده به همین سبب ، پیری و پژمردگی در اینجا راه ندارد یعنی قلبِ ما همیشه به عشقِ الهی زنده است و خمود و افسرده نمی شود زیرا پژمردگی و تباهی به جسم و اوصافِ جسمانی وارد می شود و روحِ الهی از اینگونه تغییرات مبرّاست .

 

بیت 2936

دایماََ تَرّ و جوانیم و لطیف 

تازه و شیرین و خندان و ظریف

ما همیشه شاداب و جوان و لطیف و تازه و دلنشین و با ظرافتیم .

 

بیت 2937

پیشِ ما صد سال و یکساعت یکی ست

 که دراز و کوته از ما مُنفکی ست

در نزدِ ما صد سال و یک ساعت یکسان است زیرا دراز و کوتاه از ما جُداست . یعنی ما قدم به ماورای کمیّات و مقادیر نهاده ایم . [ توضیح زمان در شرح بیت 1152 دفتر سوم آمده است . ]

 

بیت 2938

آن دراز و کوتَهی در جسم هاست

آن دراز و کوته اندر جان کجاست ؟

دراز و کوتاهی در جسم ها وجود دارد . یعنی کمیّات و مقادیر ، به عالمِ اجسام و جهانِ مادّه منحصر است . در عالمِ ملکوت ، مقولۀ کمیّت چه جایگاهی دارد ؟ مسلماََ هیچ جایی ندارد .

 

بیت 2939

سیصد و نه سالِ آن اصحابِ کهف

پیششان یک روزِ بی اندوه و لَهف

برای مثال ، اصحابِ کهف ، سیصد و نه سال در غاری خوابیدند و هنگامی که بیدار شدند خیال کردند که فقط یک روز بر آنان گذشته و در آن روز هیچ غم و حسرتی بر آنها عارض نشده است . [ به شرح بیت 38 دفتر دوم رجوع شود / لَهف = دریغ ، اندوهگین شدن ، حسرت خوردن ]

 

بیت 2940

و آنگهی بنمودشان یک روز هم

 که به تن بازآمد ارواح از عدم

و سپس خداوند این همه مدّتِ طولانی را در نظرشان فقط یک روز نشان داد . زیرا ارواحشان از مرتبۀ عدم به ابدانشان بازگشت . [ در اینجا «عدم» مقابلِ «وجود» نیست بلکه منظور از آن عالمِ الهی و لاتعیّن است . رجوع شود به شرح بیت 688 دفتر دوم و بیت بعد نیز مؤیدِ این معناست ]

 

بیت 2941

چون نباشد روز و شب با ماه و سال

 کی بُوَد سیریّ و پیریّ و ملال ؟

هر گاه روز و شب و ماه و سال نباشد . کی ممکن است که سستی و پیری و دلتنگی بر آدمی عارض شود ؟ [ سیری = در اینجا کنایه از سستی و بی حالی است / وقتی پدیدۀ زمان نباشد . تحول و دگرگونی از میان می رود و ثبات و خلود برقرار می شود . ]

 

بیت 2942

در گلستانِ عدم چون بیخودی ست

 مستی از سَغراقِ لطفِ ایزدی ست

چون در گلزارِ عالمِ الهی ، محو و بیخویشی وجود دارد . مستی انسانِ کامل از ساغرِ عشقِ الهی حاصل می شود . [ عدم ، در این بیت نیز به معنی هستی محض و بی تعیّن است / سَغراق = کاسه و کوزۀ لوله دار ]

 

بیت 2943

لَم یَذُق لَم یَدرِ هر کس کو نخورد

 کی به وهم آرد جُعَل اَنفاسِ وَرد ؟

به فحوای ضرب المثلِ « هر که نچشد ، نداند » هر کس که از ساغرِ عشقِ الهی ننوشیده باشد . ذوق و لذّتِ آن را نمی تواند احساس کند . کی « سرگین گردانک » می تواند بوی دلاویز گُل را تصور کند ؟ [ جُعَل = جانوری است شبیه به سوسک های سیاه که در جاهای کثیف زندگی می کنند و سِرگین ذخیره می سازند و از بوی خوش بی حال می شوند و چون او را به زباله دان می اندازند دوباره جان می گیرند ]

 

بیت 2944

نیست موهوم ، ار بُدی موهوم ، آن

همچو موهومان شدی معدوم آن

ساغر عشق الهی و لذّاتِ حاصل از مستی آن ، امری وهمی و خیالی نیست . چرا که اگر جزو موهومات بود قطعاََ از میان می رفت . [ مرجع ضمیر «آن» در هر دو مصراع ، ساغر عشق الهی و لذّاتِ حاصل از آن است . ]

 

بیت 2945

دوزخ اندر وَهم چون آرد بهشت ؟ 

هیچ تابد رویِ خوب از خوکِ زشت ؟

دوزخ چگونه ممکن است ، بهشت را تصور کند ؟ یعنی آدم های دوزخی نمی توانند بهشت را تصور کنند و خود را به مرتبۀ بهشتیان برسانند . آیا ممکن است که از خوکِ زشت ، صورتِ زیبا جلوه کند ؟ [ خوک از حُسنِ صورت محروم است ( شرح ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 210 ) .

 

منظور بیت : انبیاء در ادامۀ جوابِ خود می گویند : حقیقتِ الهی امری موهوم نیست بیلکه حقیقتی یقینی است . منتهی بوی دلاویز آن جهان را ، هر دماغی نمی شمد . از اینرو آنکه دوزخی است و مرتبۀ نازلی دارد نمی تواند احوالِ انبیاء و اولیاء را درک کند . ]

 

بیت 2946

هین گلوی خود مَبُر ، هان ای مُهان

 این چنین لقمه رسیده تا دهان

ای آدمِ حقیر بهوش باش ، مبادا گلویِ خود را ببُری . زیرا لقمۀ جانبخش مواعظ و نصایح رسولانِ الهی تا دهانت رسیده است . ( مُهان = خوار ، ذلیل ) [ یعنی این لقمه بی هیچ رنج و زحمتی برای تو مهیّا شده و همینکه آن را قبول کنی خوردنش هیچ زحمتی برای تو ندارد . ]

 

بیت 2947

راه های صعب ، پایان برده ایم

رَه بر اهلِ خویش ، آسان کرده ایم

ما ( پیامبران ) راههای دشوار و پُر پیچ و خم تبلیغِ معانی و بیانِ اسرار و حقایق را درنوردیده ایم و راه را برای پیروانِ خویش هموار کرده ایم . [ آیینِ حنیفِ احمدی و مشربِ توحیدِ سرمدی در آغاز ( به تعبیر آیه 29 سورۀ فتح ) همچون جوانه ای بود که توسطِ باغبانان بوستانِ توحید آبیاری و نگهداری شد تا اینکه به درختی تناور مبدّل گشت و سایه دلنوازِ آن خلایق عالم را در پناه خود گرفت . ]

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۵ - مکرر کردن کافران حجتهای جبریانه را:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی

 

بیت 2917

قوم گفتند : ای گروه این رنجِ ما

 نیست آن رنجی که بپذیرد دوا

قومِ حق ستیز سبا دوباره به مغالطه روی آوردند و گفتند : ای گروه که خود را پیامبر الهی می نامید . بیماری و دردِ ما از آن نوع بیماری های قابلِ درمان نیست . [ یعنی بیماری ما فطری و ذاتی است نه اکتسابی و عَرَضی . ]

 

بیت 2918

سال ها گفتید زین افسون و پند

 سخت تر می شد ز آن هر لحظه بند

زیرا شما در طولِ سال های پیشین از این حرف ها و اندرزها فراوان می گفتید ، امّا لحظه به لحظه بیماری ما از آن نصایح ، شدّت و افزایش پیدا می کرد .

 

بیت 2919

گر دوا را این مرض قابل بُدی 

آخِر از وَی ، ذرّه یی زایل شدی

اگر واقعاََ قرار بود که بیماری ما با دوای نصایح شما علاج پذیرد . دستِ کم جزیی از آن بیماری ، بر طرف می شد . [ امّا نصایح شما نه تنها سودی به حالِ ما ندارد بلکه ضرر هم دارد . ]

 

بیت 2920

سُدّه چون شد ، آب ناید در جگر

گر خورد دریا ، رود جایی دگر

هر گاه کسی به بیماری سُدّه دچار شود ، آب به جگرش نمی رسد . چنانکه اگر بیمار ، یک دریا آب بنوشد آب به جای دیگر می رود و عطشِ او بر طرف نمی شود . [ سُدّه = نام مرضی است که بر کبد عارض می شود و مبتلای به آن نمی تواند درست تنفس کند و هر چیزی که می خورد فضولاتِ آن در روده گیر می کند و دفع نمی شود . این بیماری اگر در عروق پدید آید مانعِ جریانِ خون می شود و اگر در دستگاه گوارش پدید آید مانعِ رسیدن آب به جگر می شود و نهایتاََ شخص دچار استسقا می گردد . ]

 

بیت 2921

لاجَرَم آماس گیرد دست و پا 

تشنگی را نشکند آن اِستِقا

ناچار دست و پای بیمار ورم می کند و آب خوردنِ بیمار نه تنها تشنگی اش را بر طرف نمی کند بلکه برای حالِ او ضرر هم دارد . [ منکران جبری مشرب برای توجیه اعمالِ ناشایست خود می گویند : اینک ما دچارِ سُدّۀ روحی و استسقای معنوی شده ایم و در نتیجه هر چه از آبِ زلالِ نصایح شما بنوشیم نه تنها بهبود نمی یابیم بلکه حالمان وخیم تر نیز می شود . ]

 

اِستِقاء = به معنی آب خواستن و آب نوشیدن است / اِستِسقاء = به معنی طلب کردن آب و باران است . و در اصطلاحِ طبِ قدیم ، نام مرضی است که مبتلای به آن هر چه آب می نوشد سیر نمی شود . اطبای قدیم اِستِسقاء را به سه نوعِ لحمی و طبلی و زقی تقسیم کرده و برای هر یک علاجی مقرّر داشته اند .

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۴ - جواب انبیا علیهم السلام مر جبریان را:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی

 

انبیا گفتند کآری ، آفرید 

وصف هایی که نتان ز آن سرکشید

 

پیامبران گفتند : بله ، این درست است که خداوند ، صفات و خصوصیاتی در موجودات آفریده که نمی توانند از آن سرکشی کنند . یعنی این اوصاف و خصوصیات ، امری ذاتی و تغییر ناپذیر است .

 

بیت 2910

و آفرید او وصف هایِ عارضی 

 که کسی مغبوض می گردد رَضی

 

امّا خداوند به جز این صفاتِ ذاتی ، عَرَضی نیز در موجودات قرار داده است که این صفات قابلِ تغییر است . برای مثال ، کسی که به سببِ صفاتِ زشت ، موردِ نفرتِ این و آن است . می تواند آن صفات را به نیکی تبدیل کند و موردِ خشنودی خدا و خلق قرار گیرد . ( رَضی = خشنود ، جمع آن ارضیاء ) [ در بسیاری از تفاسیر قرآن کریم در ذیلِ آیه 30 سورۀ روم این حدیث را از حضرت رسول اکرم (ص) روایت کرده اند « هر نوزادی با فطرت الهی زاده می شود و سپس والدین او ، وی را یهودی و یا نصرانی و یا مجوسی می کنند » ( مجمع البیان ، ج 8 ، ص 303 ) . بنابراین حدیث ، انحراف و کج روی از صفاتِ عارضی بشمار می رود . ]

 

بیت 2911

سنگ را گویی که زَر شو ، بیهده ست مس را گویی که زَر شو ، راه هست

 

اگر تو به سنگ بگویی که به طلا مبدّل شو ، حرفی یاوه است . زیرا این امر ذاتاََ ممتنع الحصول است . امّا اگر به مس بگویی به طلا تبدیل شو ، این امری ممکن است . [ زیرا با کمکِ موادّی دیگر این کار شدنی است . ]

 

بیت 2912

ریگ را گویی که گِل شو ، عاجز است

 خاک را گویی که گِل شو ، جایز است

 

یا اگر به ریگ یگویی به گِل مبدّل شو ، از این کار عاجز است . امّا اگر به خاک بگویی ، گِل شو ، این کار ممکن است . [ مولانا در این ابیات ، مغالطۀ جبری مشربان را آشکار می سازد . او می گوید درست است که برخی از امورِ تکوینی ، از حیطۀ اراده و اختیارِ آدمی بیرون است امّا این دلیلِ آن نمی شود که آدمی ، اصلاََ اختیاری نداشته باشد و نتواند در هیچ حوزه ای جهان ، به اختیارِ خود عملی انجام دهد و خلاقیّتی صورت دهد . ]

 

بیت 2913

رنج ها داده ست کآن را چاره نیست

  آن به مثلِ لَنگی و فَطس و عمی ست

 

خداوند به انسان ها دردهایی داده که درمان پذیر نیست . نظیر لنگی و پهنی بینی و کوری . فَطس = در اصل فَطَس است که بنا به ضرورت شعری با سکونِ «ط» آمده است و به معنی پهن شدن بینی است ) [ زشتی صورت و اندامِ ناموزون را نمی توان علاج کرد . ]

 

بیت 2914

رنج ها داده ست کآن را چاره هست

  آن به مثلِ لَقوه و دردِ سر است

 

در مقابل ، خداوند دردهایی به بشر داده که علاج پذیر است نظیرِ فلجِ صورت و سردرد . [ لَقوه = کژدهانی ، کژرویی ، این بیماری موجبِ فلج و کجی عضله های چشم و صورت و دهان می شود . اطبای قدیم برای درمان این بیماری ، تجویزهایی خاص داشته اند و معمولاََ از زنجبیل و عسل و زعفران و غیره ، معجونی می ساختند و سحرگاهان به بیمار می دادند و این تداوی تا یک هفته بطول می انجامیده است . ]

 

بیت 2915

این دواها ساخت بهرِ ائتلاف

  نیست این درد و دواها از گزاف

 

خداوند این دواها را برای اصلاح و درمانِ مردم آفریده است و این همه درد و درمان که ملاحظه می کنید یاوه و بیهوده نیست . [ اِئتلاف = سازوار آمدن ، منظور اینست که این دواها با رنج و مرض بسازد و آن را ریشه کن سازد . ]

 

بیت 2916

بلکه اغلب رنج ها را چاره هست 

چون به جِد جویی ، بیآید آن به دست

 

درست است که برخی از بیماریها را نمی توان درمان کرد . امّا بیشترِ بیماریها قابلِ درمان است . چنانکه اگر با جدیّت و تلاش به دنبالِ درمانِ آنها بروی حتماََ به نتیجه خواهی رسید

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۹:

نکند تیره، غبارِ غمِ ایّام ، مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۷ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۶۴۹:

پیچ و تابی که ، از آن طرّه ی دلکش دارم

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۳ - منع کردن انبیا را از نصیحت کردن و حجت آوردن جبریانه:

به نام‌ حضرت دوست 
شرح ابیات
استاد ارزشمند جناب کریم زمانی 

 

قوم گفتند : ای نَصوحان بس بُوَد 
 اینچه گفتید ار در این دِه کس بُوَد

قومِ سبا با مشرب جبریان به پیامبران گفتند : ای نصیحت کنندگان ، اگر در این محلّه ، آدمِ عاقلی پیدا شود همین نصایح شما او را کافی است . [ تداعی می کند ضرب المثل « در خانه کس است یک حرف بس است » و یا « آن کس است اهلِ بشارت که اشارت داند » ( امثال و حکم ، ج 2 ، ص 784 ) ]

بیت 2901
قفل بر دل های ما بنهاد حق  کس نداند بُرد بر خالق سَبَق

حضرت حق تعالی بر دل های ما قفل زده است و هیچکس نمی تواند بر اراده و خواستِ خدا پیشی بگیرد . [ اشاره است به آیه 24 سورۀ محمد « آیا نمی اندیشند در ( حقایق ) قرآن یا بر دل هاشان قفل هاست ؟ » و نیز اشاره است به قسمتی از آیه 7 سورۀ بقره « … خداوند بر دلها و گوشها و دیدگانِ آن کافران مُهر بنهاده است »

بیت 2902
نقشِ ما این کرد آن تصویرگر  این نخواهد شد به گفت و گو دِگر
آن نقاش ازل ، نقشِ ما را اینچنین زده است . این نقش ، با بگو و مگو و قیل و قال عوض نمی شود . [ حافظ می فرماید :

در کوی نیکنامی ، ما را گذر ندادند 
 گر تو نمی پسندی ، تغییر کن قضا را

حافظ به خود نپوشید این خرقۀ می آلود
  ای شیخ پاکدامن ، معذور دار ما را ]

بیت 2903
سنگ را صد سال گویی : لعل شو
  کهنه را صد سال گویی : باش نو
چنانکه اگر صد سال بنشینی و به سنگ بگویی به لعل تبدیل شو و صد سال به کهنه بگویی تازه و نو شو .

بیت 2904
خاک را گویی : صفاتِ آب گیر
  آب را گویی : عسل شو یا که شیر
و اگر صد سال به خاک بگویی صفات و خصوصیات آب را پیدا کن و به آب بگویی ، ذاتاََ عسل و یا شیر بشو . [ چنین نمی شود زیرا خالق همۀ موجودات ، حضرت حق است ]

بیت 2905
خالقِ افلاک او ، وَ افلاکیان  خالقِ آب و ، تراب و ، خاکیان

آفرینندۀ آسمان و آسمانیان ، خداوند است . و هموست آفرینندۀ آب و خاک و خاکیان .

بیت 2906
آسمان را داد دَوران و صفا 
 آب و گِل را تیره روییّ و نما

به آسمان ، خاصیّتِ گردش و درخشش عطا فرموده است . و به آب و گِل خاصیّتِ تیرگی و نشو و نما داده است . [ اشاره است به آیه 84 سورۀ اِسراء « بگو که هر کس آن کند که از خوی او سزد » ]

بیت 2907
کی تواند آسمان دُردی گزید ؟
 کی تواند آب و گِل صَفوت خرید ؟
لطافت و پاکی آسمان ، امری ذاتی است . چگونه می تواند آسمان ، ذاتاََ تیره شود ؟ و تیرگی آب و گِل هم ذاتی است . پس چگونه می تواند ذاتاََ صفا و پاکی داشته باشد ؟ [ صَفوت = خلوص ، پاکی ، زُبدگی ]

بیت 2908
قسمتی کرده ست هر یک را رهی
  کی کُهی گردد به جهدی چون کَهی ؟
حضرت خداوندِ حکیم برای هر کسی راهی تعیین فرموده است . بنابراین با سعی و تلاش ، کی کوه به کاهی مبدّل می شود . [ این بود قسمتی از دلایل جبری مشربان . اینک مولانا از زبانِ مبارکِ انبیاء این مشرب را در بوتۀ نقد می نهد و سره را از ناسره باز می نماید . توضیح جبر و نظر مولانا در این باب ، در شرح بیت 1463 تا 1465 دفتر اوّل آمده است

منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

بزرگمهر در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۴ در پاسخ به محسن،۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

تو اگر به هیچ راضی باشی( به معنی قطع دلبستگی به چیزهاست) آنگاه دارای نیروی غیبی ( مثل باد را در اختیار داشتن) می‌شوی...

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

خفته بر سنجابِ شاهی نازنینی ...

برخی خداناباوران گاهی به مومنان طعنه میزنند که چرا خدای شما در مصیبت یا گرفتاری و بدبختی به کمک شما نمی آید؟!

به نظرم این بیت پاسخ هنرمندانه ای به این اشکال می‌تواند باشد

محمد جواد محمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۹ دربارهٔ ادیب صابر » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۷۸:

چقدر زیبا و بدیع ، بسی لذت بردم

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۲ - حکایت نذر کردن سگان هر زمستان کی این تابستان چون بیاید خانه سازیم از بهر زمستان را:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات

استاد بزرگوار جناب کریم زمانی 

حکایت

سگِ بینوا در موسمِ زمستان و در هنگامۀ سوز و سرما ، نحیف و نژند می شود و با زبان حال می گوید : همینکه فصلِ گرما فرا رسد بیدرنگ لانه و سرپناهی برای خود خواهم ساخت . امّا همینکه لشکرِ جرّارِ سرما می رود و هوای گرم و مطبوع می رسد . قصدِ خود را فراموش می کند و به غفلت روزگار می گذراند .

 

مولانا در این حکایت کوتاه ، جلوه ای از روانشناسی آدمی را می نماید . انسان در شرایط دشوار و هجومِ محنت و بلا ، موقتاََ از خوابِ غفلت بیدار می شود و با خود عهدها و پیمان ها می بندد که از این پس به خطا و غفلت نزید و گام از طریقِ صواب برون ننهد و چنین و چنان کند . غافل از اینکه همۀ این تصمیماتِ مشعشع ، و رویاهای شیرین ، معلولِ شرایطِ فشار و سختی است و هیچ اصالتی ندارد و همینکه شرایطِ فشار از او برداشته شود دوباره « روز همان و روزی همان . »

 

بیت 2885

سگ زمستان جمع گردد استخوانش 

 زخمِ سرما ، خُرد گرداند چنانش

 

استخوان های سگ در فصلِ زمستان ، جمع می شود زیرا سوز و زخمِ سرما ، اندامِ او را در هم می فشارد و کوچکش می کند .

 

بیت 2886

کو بگوید کین قدر تن که منم

 خانه یی از سنگ باید کردنم

 

پس آن سگِ بینوا در موسمِ زمستان با خود می گوید : من با این تنِ نحیف و کوچک باید برای خود ، خانه ای از سنگ بسازم .

 

بیت 2887

چونکه تابستان بیاید ، من به چنگ 

 بهرِ سرما خانه یی سازم ز سنگ

 

هرگاه تابستان فرا رسد . باید برای جلوگیری از هجومِ سرما با پنجه هایم خانه ای از سنگ بنا کنم .

 

بیت 2888

چونکه تابستان بیاید از گشاد 

استخوان ها پهن گردد ، پوست شاد

 

امّا همینکه فصلِ تابستان می رسد . بدن و استخوان های سگ منبسط می شود و پوستش تر و تازه می شود .

 

بیت 2889

گوید او چون زَفت بیند خویش را 

 در کدامین خانه گُنجم ای کیا

 

همینکه سگ ، اندام خود را دُرشت و فربه می بیند . با زبان حال می گوید : ای بزرگوار ، من با این درشتی اندام در کدام خانه می گنجم ؟

 

بیت 2890

زَفت گردد ، پا کشد در سایه یی کاهلی ، سیری ، غَری خودرایه یی

 

آن سگ درشت و ستبر می شود و به سایه ای پناه می برد و با حالتِ تنبلی و دل سیری و بی حمیّتی و خودبینی روزگار می گذراند . ( غَری = منسوب به غَر به معنی فاحشه ، مردم بَددل ) [ وجه دیگر مصراع دوم : با حالت تنبلی و دل سیری و بی حمیّتی و خودبینی به سایه ای می رود . ]

 

بیت 2891

گویدش دل ، خانه یی ساز ای عمو 

 گوید او : در خانه کی گُنجم ؟ بگو

وجدانش می گوید : ای عمو جان ، برای خود خانه ای دست و پا کن . امّا آن سگِ غافل مغرورانه می گوید : تو بگو ، من چگونه می توانم با این اندامِ درشت در خانه ای جا بگیرم ؟ [ مولانا از اینجا به نتیجه گیری حکایت می پردازد و در خطاب به اهلِ غفلت می فرماید : ]

 

بیت 2892

استخوانِ حرصِ تو در وقتِ درد

  در هم آید ، خُرد گردد در نورد

 

استخوانِ حرص و طمعِ تو هنگامِ پیچیده شدن در بلا و محنت ، جمع و کوچک می شود . یعنی وقتی که سختی و بلا آدمی را احاطه می کند . موقتاََ دست از حرص و آز برمی دارد . [ نَوَرد = پیچیدن ، پیچ و تابی که در چیزی افتد ]

 

بیت 2893

گویی : از توبه بسازم خانه یی  

در زمستان باشدم آستانه یی

 

در این هنگام که بلا شدّت گرفته می گویی : از توبه و استغفار برای خود خانه ای می سازم تا در فصلِ زمستان یعنی وقتِ هجومِ بلا و محنت سرپناهی داشته باشم .

 

بیت 2894

چون بشد درد و ، شُدت آن حرص زَفت 

 همچو سگ سودای خانه از تو رفت

امّا همینکه درد و رنج تو از میان برود . دوباره آن حرص و طمع ، در تو شدّت می گیرد و مانندِ آن سگ ، خیالِ خانه سازی از ذهنت بیرون می رود .

 

بیت 2895

شکرِ نعمت ، خوشتر از نعمت بُوَد

 شُکر باره کی سویِ نعمت رود ؟

 

شُکر بر نعمت از خودِ نعمت گواراتر و دلنشین تر است . آنکه به شُکر شدیداََ علاقه مند است ، کی به نعمت توجه می کند . ( شُکر = شرح بیت 938 دفتر اوّل / شُکرباره = کسی که بسیار شکر می کند و عاشق شکر است / باره = پسوندی که در ترکیب کلمات می آید و معنی دوست دارنده است ) [ زیرا شکر بر نعمت ، نشانِ کمالِ روحی و ارتقای اخلاقی است در حالی که حصولِ نعمت ممکن است تنها برای امتحان شخص باشد و نه استحقاقِ او . ]

 

بیت 2896

شُکر ، جانِ نعمت و ، نعمت چو پوست

 ز آنکه شُکر آرد تو را تا کویِ دوست

شکر ، روحِ نعمت است و خودِ نعمت مانندِ پوست است زیرا شکر ، تو را به کوی یار می رساند یعنی تو را به حضرت معشوق می رساند .

 

بیت 2897

نعمت آرد غفلت و ، شُکر انتباه صیدِ نعمت کن به دامِ شُکرِ شاه

 

رفاه و نعمت ، آدمی را دچار غفلت می کند و شکرِ نعمت ، موجبِ بیداری ضمیر انسان می گردد . با دامِ شکرِ سلطانِ حقیقت ، نعمت ها را صید کن . [ اشاره به آیه 7 سورۀ ابراهیم که توضیح آن در شرح بیت 938 دفتر اوّل آمده است . ]

 

بیت 2898

نعمتِ شُکرت کند پُر چشم و میر تا کنی صد نعمت ایثارِ فقیر

 

نعمتِ شکر ، تو را قانع و بزرگ می کند چنانکه صدها نعمت را به تهیدستان می بخشی . [ پُر چشم = قانع ]

 

بیت 2899

سیر نوشی از طعام و نُقلِ حق تا رود از تو شکم خواریّ و دَق

 

آنقدر از رزق و طعامِ حضرت حق تعالی می خوری که نیاز خوردن و عرض حاجت به دیگران در تو از بین می رود . [ دَق = کوبیدن ، دَق زدن ، درخواستن و گدایی کردن . ( فرهنگِ نفیسی ، ج ۲ ، ص ۱۵۲ )

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۳۱ - وخامت کار آن مرغ کی ترک حزم کرد از حرص و هوا:

به نام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

حکایت

پرنده ای بر بالای دیواری نشسته بود و در آن حوالی به دانه هایی نگاه می کرد که درونِ دامی ریخته بودند . گاهی به پهنۀ فراخِ هامون می نگریست و گاه به دانه ها ، هم در اندیشۀ زندگی آزادِ صحرا بود و هم دل به دانه ها بسته بود و نمی دانست چه کند . از دانه ها چشم پوشد و به سوی صحرا و زندگی رها و آزادِ خود پَر گشاید و یا به سوی لذّتِ خوردنِ دانه هایی که به اسارت و یا کشتن او می انجامد حرکت کند .

 

سرانجام وسوسه دانه او را مقهورِ خود می کند و به سوی دام می رود و اسیر می شود . پرنده ای دیگر در همان حوالی بود . دام و دانه را دید امّا دچارِ وسوسه نشد . شادمان بال و پَر گشود و به سوی صحرا پرواز کرد .

 

ماخذ این قصه ، روایتی است که در قصص الانبیا ثعلبی ، ص ۲۶۲ به اختصار و در نثرالدر از ابوسعید به تفصیل آمده است .

 

داستان این دو پرنده ، نقدِ حالِ آدمیان است . آدمی همواره در درونِ خود ، تقابلِ دو نیروی خیر و شر را نظاره می کند . از یک سو عقلِ مآل اندیش او را به ترکِ لذّاتِ زود گذر و ویرانگر می خواند و از سویی دیگر نَفسِ شهوت جُو او را به سوی دامگاه شهوات و نفسانیات برمی انگیزد . انسان های معتدل و پرواپیشه ، دل به هوس های بنیان کن نمی سپرند . و از همۀ دام ها و دانه های آن می پرهیزند امّا انسان های نامعتدل و لذّت پو ، دل در گروِ دانۀ لذّات نفسانی می نهند و مالاََ کارشان به تباهی می کشد .

 

بیت 2862

باز مُرغی فوقِ دیواری نشست 

 دیده سویِ دانۀ دامی ببست

 

بار دیگر پرنده ای بالای دیواری نشست و چشم به دانه ای دوخت که درونِ دامی بود .

 

بیت 2863

یک نظر او سویِ صحرا می کند

 یک نظر حرصش به دانه می کشد

 

آن پرنده یک نگاه به جانبِ صحرا ( و آزاد زیستن ) می کند و یک نگاهِ آزمندانه به دانۀ درونِ دام .

 

بیت 2864

این نظر با آن نظر چالیش کرد

  ناگهانی از خِرَد خالیش کرد

 

این دو نگاه با یکدیگر به جدال پرداختند . و ناگهان خِرَد و دوراندیشی آن پرنده مطلوبِ نگاهِ آزمندانۀ او شد و در نتیجه آن پرنده ، جانبِ حزم و احتیاط را از دست داد . [ چالیش = چالش ، زد و خورد ، جنگ و جدال ]

 

بیت 2865

باز ، مرغی کآن تردد را گذاشت

 ز آن نظر برکند و ، بر صحرا گماشت

 

امّا پرنده ای که شک و تردید را کنار گذاشت و از دانۀ هلاکت بار چشم برداشت و به سوی صحرا و آزاد زیستن چشم دوخت . [ ادامه معنا در بیت بعد ]

 

بیت 2866

شاد پرّ و ، بالِ او بَخّاََ لَهُ 

 تا اِمامِ جمله آزادان شد او

 

آفرین بر آن پرنده که با شادمانی به پرواز درآمد و حتّی پیشوای همۀ آزادگان شد . ( بَخ = زهی ، آفرین ، از کلماتِ تحسین در زبان عربی است ) [ پرندگانِ آسمانِ سلوک نیز همینگونه اند . چشمِ طمع از لذایذِ دنیوی برمی دارند و به بلندای فضل و کمالِ روحی می نگرند و با سائقۀ طاعت و ریاضت و ترکِ شهواتِ حیوانی ، آسمانِ عرفان را درمی نوردند . ]

 

بیت 2867

هر که او را مقتدا سازد ، بِرَست 

 در مقامِ امن و ، آزادی نشست

 

هر کس از سالکان و طالبان ، آن پرنده محتاط و دوراندیش را پیشوای خود سازد . به مرتبۀ ایمنی نَفس و آزادگی روحی خواهد رسید .

 

بیت 2868

ز آنکه شاهِ حازمان آمد دلش

 تا گلستان و چمن شد منزلش

 

زیرا قلبِ شریفِ آن پیشوا ، شاهِ آدم های دوراندیش است و نتیجتاََ هر کس بدو اقتدا کند جایگاهش گلزارِ معرفت و سبزه زارِ حکمت است .

 

بیت 2869

حزم ازو راضیّ و ، او راضی ز حزم 

اینچنین کن ، گر کنی تدبیر و عزم

 

دوراندیشی از او خشنود است و او نیز از دوراندیشی ، خشنود . حال تو نیز ای سالک اگر تدبیر و عزمی داری همین سان عمل کن . [ منظور از « حزم از او راضی » اینست که خالقِ حزم یعنی پروردگار از شخصِ دوراندیش راضی است . در این صورت مصراع اوّل اشاره است به آیه 8 سورۀ بیّنه « خداوند از ایشان خشنود است و ایشان از او خشنود . و این پاداشِ کسی است که از پروردگار خود ترسد » مصراع اوّل ، حامل این وجه نیز هست : این دوراندیشان از جزایِ عاجلِ حزمِ خود ، خرسندند ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 1107 ) ]

 

بیت 2870

بارها در دامِ حرص افتاده یی 

حلقِ خود را در بُریدن داده یی

 

تا کنون چندین بار به سبب عدمِ دوراندیشی به دامِ حرص و طمع افتاده ای و گلوی خود را به تیغِ هلاکت و پریشانی روحی سپرده ای .

 

بیت 2871

بازت آن توّابِ لطف ، آزاد کرد

 توبه پذرفت و ، شما را شاد کرد

 

امّا لطف و کرمِ خداوندِ توبه پذیر ، شاملِ حالِ تو شد و از بندِ اسارتِ آن ، آزادت کرد .

 

بیت 2872

گفت : اِن عُدتُم کذا ، عُدنا کذا 

نَحنُ زَوّجنَاالفِعالَ بِالجَزا

 

حق تعالی فرمود اگر شما دوباره به اعمالِ ناپسندِ پیشینِ خود بازگردید . ما نیز به کیفر دادنِ شما بازمی گردیم . ما اعمالِ آدمیان را با جزای مخصوصِ آن مقارن و همساز کرده ایم . [ اشاره است به آیه 8 سورۀ اِسراء « امید است که پروردگار شما رحم آورد و اگر به اعمالِ ناپسندِ خود ، بازگردید . ما نیز به کیفرِ شما بازگردیم و دوزخ را برای کافران ، زندان سازیم » ]

 

بیت 2873

چونکه جُفتی را برِ خود آورم 

 آید آن جُفتش دَوانه لاجَرَم

 

برای مثال ، هر گاه یکی از جفت ها را نزدِ خودم آورم . آن جفتِ دیگر نیز ناگزیر دوان دوان نزدِ من آید . [ اصلِ سنخیّت و رابطۀ میانِ پدیده های متناظر همین است . یعنی حصولِ هر کدام موجبِ حصولِ دیگری می شود . مثلاََ حرارت ، موجبِ انبساطِ فلز و بُرودت ، باعثِ انقباض آن می شود و یا خورشید ، روزِ پُرفروز را به دنبال دارد و غروبِ آن ، شبِ دیجور را .

 

تو همه کار جهان را اینچنین 

کُن قیاس و چَشم بگشا و ببین

 

بنابراین حق تعالی برای هر عملی ، عکس العملی خاص نهاده است . ]

 

بیت 2874

جُفت کردیم این عمل را با اثر 

چون رسد جُفتی ، رسد جُفتی دگر

 

در اینجا مولانا از قولِ حضرتِ پروردگار گوید : ما این عمل را با آثار و تَیعاتِ آن همراه و مقارن کرده ایم . بنابراین هر گاه یکی از پدیده های متناظر به ظهور رسد ، آن دیگری هم پدید می آید .

 

بیت 2875

چون رُباید غارتی از جُفت ، شُوی 

 جُفت می آید پسِ او ، شُوی جُوی

 

برای مثال ، هر گاه یک نفر غارتگر غارتگر از یک زوج ، شوهر را بگیرد و برباید و با خود ببرد . زن به دنبالِ شوهرش می دود و او را می جوید . ( غارتی = غارتگر ، راهزن ) [ بیت فوق ، این نکته را القا می کند که در صورتی زن ، دنبالِ شوهرِ ربوده شده اش می رود که قلباََ او را دوست داشته باشد و چنانچه از شوی خود ، خونین دل باشد . اصلاََ سراغِ او را نمی گیرد ( مگر به اقتضای مصالحی ) . حق تعالی نیز اگر اعمالِ آدمیان را در ترازوی عدلِ خود نهد . غالبِ آنها مردود و معذّب خواهند شد . امّا او به اقتضای رحمتِ واسعۀ خود ، اعمالِ آدمیان را در ترازوی فضل و لطفِ خویش می نهد و در نتیجه مغفرتِ او شاملِ جمّ غفیری از خلایق می شود . ]

 

بیت 2876

بارِ دیگر سویِ این دام آمدید

 خاک اندر دیدۀ توبه زدید

 

ای خام اندیشانی که جانبِ احتیاط و دوراندیشی را رعایت نکرده اید . شما دوباره به سوی دامِ حرص و هوی آمدید و خاکِ عصیان بر چشمِ توبه ریختید . یعنی دوباره توبۀ خود را شکستید .

 

بیت 2877

بازت آن توّاب بگشاد آن گره 

گفت : هین بگریز ، روی این سو مَنِه

 

ولی خداوندِ توبه پذیر ، گره از کارِ شما گشود . یعنی شما را از بندِ هوی و کمندِ شیطان رهانید و فرمود : بهوش باشید و فرار کنید و دیگر این طرف ها پیدایتان نشود .

 

بیت 2878

باز چون پروانۀ نسیان رسید

 جانتان را جانبِ آتش کشید

 

لیکن دوباره ، پروانۀ فراموشی به پرواز درآمد و روحِ شما را به سویِ آتشِ شهوات کشید . [ پروانۀ نسیان = یعنی فراموشی و نسیانی که مانندِ پروانه دائماََ در حالِ رفت و آمد است ]

 

بیت 2879

کم کن ای پروانه ، نسیان و شکی 

 در پَرِ سوزیده بنگر تو یکی

 

ای پروانه که به سوی آتش شهوت و عصیان میل داری . از شک و دودلی بکاه . آخر نگاهی هم به بال و پرِ سوخته ات بینداز . [ یعنی نگاه کن که بال و پَرِ عقل و تقوای تو به اخگر عصیان و شرارۀ کُفرانِ تو سوخته و تباه شده است . ]

 

بیت 2880

چون رهیدی ، شُکرِ آن باشد که هیچ

  سویِ آن دانه نداری پیچ پیچ

 

اگر تو از آتش شهوت و اخگرِ غفلت که دامگاهِ شیطان است . یکبار نجات پیدا کردی . شُکرِ آن نجات اینست که هرگز به سویِ دانه های تعبیه شده در دامِ پُر پیچ و تابِ شیطان نروی . [ پیچ پیچ = خَم اندر خَم و سخت پیچیده ]

 

بیت 2881

تا تو را چون شکر گویی ، بخشد او 

 روزیی بی دام و ، بی خوفِ عدو

 

اگر تو شاکر باشی ، حضرت حق به تو نوعی روزی عطا فرماید که در دامِ حیله و هراسِ دشمن نباشد .

 

بیت 2882

شکرِ آن نعمت که تان آزاد کرد

  نعمتِ حق را بباید یاد کرد

 

به شکرانۀ آن نعمت که خداوند ، شما را از دامِ شیطان نجات داده . باید نعمت خدا را یاد کنید .

 

بیت 2883

چند اندر رنج ها و در بلا

  گفتی : از دامم رها دِه ای خدا ؟

 

تا به حال چندین بار در کشاکشِ رنج ها و بلاها گفته ای : خدایا مرا از این دام نجات بده .

 

بیت 2884

تا چنین خدمت کنم ، احسان کنم 

 خاک اندر دیدۀ شیطان زنم

 

تا خدماتِ شایانی به بندگانت کنم و در حقِ آنان احسان نمایم و خاک به چشمِ شیطان می پاشم و آن را کور می کنم . [ بیت قبل و مصراع اوّل این بیت ، اشاره است به آیه 65 سورۀ عنکبوت که توضیح آن در شرح بیت 1142 دفتر سوم آمده است

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

بارها گفته ام و بار دگر میگویم :

حافظ اگر غزلش شان سرایشی هم داشته باشد آن شان سرایش بایست منبع موثقی داشته باشد نه آنکه از آستین و پاچه خود داستان در بیاوریم

دیگر آنکه حافظ حتی آنجا که ممکن است غزلش ربطی به واقعه ای تاریخی داشته باشد باز هم دو پهلو گویی میکند زیرا ساحت غزل او جای تاریخ نگاری صرف نیست 

حافظ شناس باید نشانه ها را بشناسد

علاج دل را به لب حوالت کردن کاملا عرفانی است

به لطف خال و خط دل ربودن عرفانی است

حتی اگر بر فرض محال فیلمی به دست بیاید که نشان دهد حافظ این غزل را  پای تخت حاکمی یا در مجلس شخص کریمی برای ممدوح میخواند باز هم اینها عرفانی است!

یک نمونه عالی بر این موضوع  در یک  غزل مدحی است  که اصلا در بیت اولش نام حاکمی آمده و  این بیت بلند عرفانی  را در آن غزل آورده است:

گرچه دوریم به یاد تو قدح مینوشیم

بعد منزل نبود در سفر روحانی

خدا میداند من چقدر این بیت را از زبان اهل دل یا وعاظ و سخنرانان شنیده ام!

حالا شاعر نیازی داشته یا روابط اجتماعی داشته اما اینها باعث نشده شعر را کلا بدون معنا یا نکات معرفتی ارائه بدهد

او هم برای خود مسئولیتی در این مورد قائل است و هم برای مخاطب سهمی که شعرش هیچگاه از عشق و عرفان خالی نیست 

محمد داوری در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۹ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴:

درود بر شما دوستان

من اهل نظر و عالم نیستم از اینرو فقط نظر شخصی خودمو میدم. 

نظر بنده هم به آقا رضا نزدیکتر هست چرا که حافظ در غزل شماره ۱۱ به صراحت نام حاجی قوام و میاره

سعید حبیب زاده در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

بیت آخر به احتمال زیاد و با توجه به اکثر نسخ ، کآتش از خرمن سالوس و کرامت برخاست صحیح باشد به جای خرقه ی سالوس

 

شمع اگر زان رخ خندان به زبان لافی زد هم زیاد هست در نسخ و در اکثر اشعار فارسی شمع را به علت روشنایی و نوربخشی به رخ و عارض یار تشبیه کرده اند . هر چند لب و زبان تناسب بیشتری نسبت به رخ و زبان دارد ولی شمع نمیتواند از خنده ی لب لاف بزند و میتواند از خنده ی رخ یا همان چهره ی خندان معشوق لاف بزند .

در هر صورت همه ی این قابلیت چند جور خوانی ها اشعار حافظ رو ناب تر و زیباتر میکنند .

دکتر حافظ رهنورد در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۹:

غزلی‌ست با فضایی خاص. حزن‌انگیز و پرشور. گویی تضاد که یکی از مهم‌ترین مفاهیم غزل‌های خواجه است، در این غزل موج می‌زند.

بیم و امید

پشیمانی و  اشتیاق

دیدار و هجران

چراغ در ره باد قرار دادن کنایه از انجام کاری بیهوده است.

فرمود؛

ترنج روی تو چیدن به نردبان خیال

چراغ در ره باد است و آب در غربال

دو بیت آخر این غزل دل‌انگیز و زیبا طرحی از بیم و امید است. امید به این‌که معشوق دلش به رحم آید و این دیده‌ی حق گزار خواجه را با آمدنش پرنور سازد. و بیم از آن‌که مانند این مدت که غایب بوده و خواجه با خیالش سر می‌کرده نیاید و چراغ چشم عاشق در باد...

 

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

درود و مهر 

ز همراهان جدایی مصلحت نیست

سفر بی‌روشنایی مصلحت نیست

در قدیم (زمان مولانا)سفر همراه قافله انجام می شدست  و همراه قافله بودن ایمنی و آرامش می اورد و تنها سفر کردن همراه با خطر و ناامنی ،و امروزه هم کوهنوردان بصورت تیمی و گروهی به کوه می روند .تا در صورت نیاز به او کمک کنند و زندگی با خانواده همفکر ایمنی بخش  و نشاط آور ست ..در سفر زندگی نور (علم ،معرفت و شناخت لازم ست و در تاریکی پیمودن راه و مسیر زندگی باعث بروز خطرات سقوط و گمراهی می گردد.

چو ملک و پادشاهی دیده باشی

پس شاهی گدایی مصلحت نیست

ای انسان،تو ملک و پادشاهی را در جوار قرب حق تعالی دیده ای پس از آن  مصلحت نیست به بهانه گدایی ،نداری درغلطی سقوط کنی ، روح انسان قبل از به دنیا آمدن در جوار قرب خداوندمهربون بوده و با به دنیا امدن از حق دور افتاده و (دچار فراموشی شده)  و خود را ندار و بی چیز می بیند (در آغازتولد ودوره  کودکی)و از نوجوانی به بعد بتدریج به توانمندی و ارزشهای درونی خود واقف می گردد..تا پایان عمر رشد و کما معنوی و مادی ادامه دارد.. 

« شما را بی شما می خواند آن یار 

شما را بی‌شمایی مصلحت نیست»

با داستانی از مثنوی مولوی، تفسیر این بیت شروع می‌گردد.

مثنوی، دفتر اول، بخش ۱۴۴:

عاشقی به درِ منزل معشوق رفت و دق‌الباب کرد. معشوق گفت: «کیست؟» عاشق جواب داد: «منم.» معشوق گفت: «برگرد، اینجا جایی نداری.»

عاشق برگشت و پس از مدت‌ها سیر وسلوک در مسیر معرفت، به آگاهی لازم رسید و برگشت و دق‌الباب کرد. معشوق پرسید: «کیست؟» جواب داد: «تویی.» گفت: «بردر هم تویی، ای دل‌ستان.» معشوق گفت: «اکنون وارد شو.»

در مسیر سیر و سلوک، سالک می‌رسد به جایی که دیگر خودی و منیت در او وجود ندارد و همه چیز از خداست. «هو»

 چو خوان آسمان آمد به دنیا

 از این پس بی‌نوایی مصلحت نیست.

 مولانا می‌فرماید چون سفره نعمت‌های الهی بی‌نهایت گسترده است، دیگر بی‌بهره ماندن و به فقر دل خوش کردن، روا نیست. "در این مطبخ که قربان است، جان‌ها 

چو دونان نان ربایی مصلحت نیست

در آشپزخانه‌ی جهان که قربانگاه عاشقان است، ای انسان، چون آدمیان دون صفت و پست نان دزدی صلاح نیست، یعنی بلند همت باش و تنها به دنبال نان و مادیات نباش. به دنبال کسب معارف الهی و رشد معنوی ۰باش. همت بلند دار که مردان روزگار 

 از همت بلند به جایی رسیده‌اند.

 بگو،آن حرص و آز راهزن را 

که مکر و بد نمایی ،مصلحت نیست

 

  ای که از آز و هوس می‌گویی، در این جهان پر نعمت خدا حیله‌گری و سیاه‌نمایی به مصلحت شما نیست. و خودت را به رنج و اذیت وا می داری ..

چو پا داری برو دستی بجنبان

ترا ،بی دست و پایی مصلحت نیست 

 دستی بجنبان و دستی به کار ببر، تا پای رفتنت هست، تلاش کن؛ حرکت کن، زیرا عامل حرکت انسان، پای اوست. یعنی تا زمانی که می‌توانی، هر گونه حرکت فکری، ذهنی، شنیدن دیدن و فهمیدن را انجام بده و دست بجنبان

 

چو پای تو نماند پر دهندت 

که بی پر در هوایی مصلحت نیست 

 

اگر قدرت حرکت را از دست دادی ،پر و بال پرواز در عالم ملکوت را به تو خواهند داد

یعنی پرده های غیب از جلو چشمان تو کنار می رود ،چون در فضای ملکوت و معنویت بی بال و پر بودن به مصلحت نیست. 

 

چو پر یابی بسوی دام حق پر 

که از دامش رهایی مصلحت نیست 

وقتی دارای پر و بال معنوی شدی به طرف دام حق (خداوند )پرواز کن ،که چه بخواهی چه نخواهی رهایی از خداوند به مصلحت انسان و تو نیست و خیر شما در قرب حق بودن شکل می گیرد ..

 

همای قاف قربی ای برادر

هما را جز همایی مصلحت نیست

 

یعنی ای انسان، تو پرنده‌ی سعادتی و جایگاه تو قرب الهی است. برای هما (پرنده‌ی سعادت)، جایگاهی شایسته‌تر از قرب الهی وجود ندارد. جهان همچون جویبار آب است تنگ و محدود. صفا یافتن و خالص شدن فقط در دریای بی پایان معنویت است و تو چون ماهی در جوی محدود نمی‌توانی ،به رشد و تعالی برسی 

خمش باش و فنای بحر حق شو 

به انبازی خدایی مصلحت نیست

 

 

 خاموش باش و در دریای حق فانی شو؛ که در خدایی کردن،

خدا به شریک نیازی ندارد 

 و خود را مستقل دیدن، سودی ندارد.انسان نیاز به معبود دارد . 

و جدای از خدا نیست و بدانیم که هر چه داریم از خداوند ست و ما هیچ چیزی نداریم .

سید مصطفی سامع در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱:

کأس پر از زهر

جز ماتم و اندوه غمی نیست در اینجا  
خون دلم از بحر,کمی نیست در اینجا

از بسکه شده صورت ما نیلی ز سیلی 
از اهل جفا جز ستمی نیست در اینجا

بر تشنه لبان ادب و علم بگویید 
جز کأسِ پر از زهر و سمی نیست در اینجا

هر کس که ز راه آمد و زد آتشی در باغ  
از قلزم الفت چو نمی  نیست در اینجا

از علم و قلم رفته بها از چه درین دور؟
پروای خردمند  دمی نیست در اینجا

سامع ز چه سازی تو عیان حرف غم دل 
 از بهر شنیدن  صنمی  نیست در اینجا

۸-۶-۱۴۰۵

سید مصطفی سامع 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:

بیت چهارم متعلق به این غزل نمی باشد و به اشتباه به آن اضافه شده است

محمد مبین تکلو در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۲ دربارهٔ کمال‌الدین اسماعیل » رباعیات » شمارهٔ ۲۹:

سلام و عرض ادب و احترام خدمت مسئولین ذی ربط سایت وزین گنجور، لطف بفرمایید مصراع دوم بیت دوم، ردیف (شراب) هست و در متن به اشتباه (شاب)آمده هست ، صحیح فرمایید، متشکرم 

۱
۲
۳
۴
۵
۵۸۱۶