Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۹ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۵:
مخاطب شعر چه کسی است؟
Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۴:
بین جنگ آوران و خیاطان چه وجه شبهی می تواند باشد؟
میثم ش در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴ - ملال محبت:
بیت اول باید تصحیح شه.
ابراهیم احمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
این غزل را اگر فقط غزلِ وصفِ یک زیبارو بخوانیم، نیمی از حافظ را از دست دادهایم. حافظ از همان مصراع نخست، ما را از «صورت» به «معنا» میبرد: «شاهد آن نیست که مویی و میانی دارد». موی و میان، همه آن چیزهاییاند که چشم میبیند و ذهن میتواند اندازه بگیرد؛ اما «آن» چیزی است که نمیتوان به چنگ واژه و تعریفش آورد. «آن» همان لطیفهای است که وقتی در کسی یا چیزی میدمد، حضورش از صدها صفت آشکارتر میشود؛ چیزی شبیه نوری که دیده نمیشود، اما بهواسطهٔ آن همهچیز دیدنی میشود.
از اینجا به بعد، تمام غزل را میتوان سفرِ سالک از «دیدن» به «شهود» دانست. حور و پری، خورشید، ابرو، چشم و گل، همه صورتهای گوناگون جمالاند؛ اما حافظ دائماً ما را از این صورتها عبور میدهد و به سرچشمهای میرساند که صورتها از آن جان گرفتهاند. محبوبِ حقیقی آن کسی نیست که زیباترین چهره را دارد؛ آن کسی است که با حضور خود، پردهای در درون تو کنار میزند و تو را با بخش فراموششدهٔ وجودت روبهرو میکند.
«چشمهٔ چشمِ مرا ... دریاب» نیز فقط تمنای معشوق نیست؛ چشم در اینجا میتواند چشمهٔ ادراک باشد. اشک، آبِ روانی است که از برخورد جان با حقیقت جاری میشود. دلِ خشک، هنوز در حصار خویش است؛ اما وقتی عشق میرسد، آن حصار ترک میخورد و آب از جایی پنهان در وجود انسان سر برمیآورد.
و آنگاه حافظ به راز معرفت میرسد: «در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز». این شاید بنیاد فلسفی غزل باشد: حقیقت یکی است، اما دریافتهای ما از آن بیشمار است. هرکس با ظرف وجود خود به حقیقت میرسد؛ بنابراین هر مدعی که پندارد راز را یکسره در اختیار دارد، هنوز اسیر همان «من»ی است که باید از آن عبور کند.
به همین دلیل حافظ در برابر «مدعی» از «خراباتنشینان» سخن میگوید. خرابات، ویرانیِ خانهٔ نفس است؛ جایی که انسان از ادعای عارفبودن، دانابودن و صاحبکرامتبودن نیز دست میکشد. آنکس که واقعاً چیزی دیده است، کمتر لاف میزند؛ زیرا میداند هرچه بیشتر به حقیقت نزدیک شوی، عظمتِ نادانستنیها بیشتر آشکار میشود.
«مرغ زیرک» نیز در چمنِ بهاری خانه نمیکند، زیرا میداند هر بهاری خزانی در پی دارد. همه چیزِ این جهان رفتنی است: زیبایی، جوانی، قدرت، شهرت، حتی احوال روحانی. تنها چیزی که ارزش ماندن دارد، آن «عشق»ی است که انسان را از وابستگی به صورتها میرهاند و به حقیقتِ پشتِ صورتها میرساند.
و شاید شاهبیتِ پنهان این غزل این باشد: عشق را نمیتوان با زبان اثبات کرد؛ باید به نشانههایش در جان نگاه کرد. اگر سخنی بر دل نشست، اگر نگاهی انسان را از خود بیرون آورد، اگر حضوری او را از غرور خویش تهی کرد، شاید «آن» در آنجا طلوع کرده باشد.
حافظ در پایان به مدعی میگوید: «کِلکِ ما نیز زبانی و بیانی دارد». گویی میخواهد بگوید حقیقت را میتوان گفت، اما نمیتوان در گفتن محدودش کرد. شعر فقط انگشت است، نه ماه؛ و «آن» همان ماهی است که هرچه بیشتر از آن سخن بگویی، بیشتر میفهمی که حقیقتِ آن، در سکوتِ شهود است، نه در هیاهوی توضیح.
Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۵ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۱:
خواجه ابوالقاسم کیست؟
Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۹:
خواهشا معنی های هوش مصنوعی رو کلا حذف کنید. دقت می کنم اکثر ابیات را اشتباه معنی کرده است. معنی بیت اول خصوصا مصراع دوم کاملا اشتباه است
Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۷:
کسی می داند اسم یا اسامی معشوقان رودکی را؟ با توجه به منابع تاریخی؟
Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۵۶ - در مدح ابوالطیب طاهر مصعبی:
دو بیت پایانی می تواند حامل کدام معنا و مفهوم باشند؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ در پاسخ به VAHAG KACHATURIAN دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:
از قبل از ظهور اسلام ، ایران ، دو ولایت آذری نشین داشته آذربایجان در جنوب رود ارس و اران شروان در شمال رود ارس .
زبان محلی آذریها ، تا قرن دهم قمری ، زبان فهلوی آذری از زبانهای فارسی میانه بوده است
دکتر حافظ رهنورد در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۸ در پاسخ به امیررضا بیدار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
دوست گرامی منظور خواجه نماز خواندن بنفشه بر تربتش نیست؛ منظور زیادی و سنگینی داغ است که بر دلش مانده. این زیادی و سنگینی مزار را بنفشهزار میکند. ضمن اینکه بنفشه به گل حسرت مشهور است. اکنون هم در محاوره وقتی میخواهند بگویند نمیگذارم به خاستهاش برسد.، میگویند داغش را بر دلش میگذارم.
دکتر حافظ رهنورد در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۰:
زلف سرکج یا زلف سرکش؟
آستان امیدت یا آستان مرادت؟
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو:
درود
کوه ها با تو رَسائل شد شَکور
با تو می خوانند چون مُقری زَبور
کوه ها سپاسگزارانه با تو ای داود ، همآواز شدند و همچون خوانندگان ، کتاب زبور می خواندند . [ رسائل = همراهان ، همآوازان ، جمع رَسیل / مُقری = خواننده و معلمِ قرآنِ کریم ، در اینجا خوانندۀ زبور موردِ نظر است / زبور = کتاب اسمانی حضرت داود (ع) ، مزامیر و سروده هایی که با نی می خواندند ]
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۵ - قصاص فرمودن داود علیه السلام خونی را بعد از الزام حجت برو:
تفسیر و شرح ابیات
استاد ارجمند و گرامی
جناب کریم زمانی
بخش
قِصاص فرمودن داود (ع) ، خونی را
بیت ۲۴۸۶
هم بدان تیغش بفرمود او قِصاص
کی کند مکرش ز علمِ حق خلاص ؟
حضرت داود (ع) فرمان داد که او را با همان کارد قصاص کنند . حیلۀ آن ملعونِ ستمکار چگونه می تواند او را از علمِ حق تعالی نجات دهد ؟ یعنی مکر و حیله اش طبق قانونِ الهی به خودش بازگشت و رسوایی به بار آورد و رازش فاش شد .
بیت ۲۴۸۷
حلمِ حق گرچه مُواساها کند
لیک چون از حد بشد ، پیدا کند
هر چند حِلم و صبرِ خداوند با بدکاران ، خیلی مدارا می کند ولی هر گاه تباهکاری انان از حدّش تجاوز کند . خداوند آنان را رسوا می کند . ( مُواسا = مدارا کردن ، یاری کردن ) [ امام المتقین می فرماید « و اگر خداوند به ستمکار ، مهلت دهد هرگز از مؤاخذۀ او در نمی گذرد » ( نهج البلاغه فیض الاسلام ، خطبۀ 96 ) ]
بیت ۲۴۸۸
خون نَخُسپد ، در فتد در هر دلی
/ میلِ جُست و جوی کشفِ مشکلی
خونِ به ناحق ریخته ، هرگز هدر نمی رود . بلکه میل به جستجو و یافتن قاتل و سبب قتل در هر دلی پیدا می شود . [ خون خسپیدن = کنایه از پایمال شدن و به هدر رفتن خونِ کسی است ]
بیت ۲۴۸۹
اقتضایِ داوریِ ربِ دین
سر برآرد از ضمیرِ آن و این
حکم و داوری صاحب روزِ جزا چنین اقتضا می کند که رازِ درونِ این و آن مکشوف شود . [ خداوند طبعِ مردم را کنجکاو آفریده ، از اینرو وقتی قتلی مشکوک رُخ می دهد . بعضی از آنها شرع می کنند به جستجو و کنجکاوی تا بدانند سبب قتل چیست و قاتل کیست . « حساسیت انسان ها در در بارۀ خونی که به ناحق ریخته می شود . وجدان های آدمیان را خودآگاه یا ناخودآگاه می شوراند . گویی قطراتِ آن خونِ ریخته شده از پیاله ای است که تمامِ خون های آدمیان را در یک جا جمع کرده است . این حساسیت وجدانی نمی تواند جنبۀ طبیعی داشته باشد . بلکه ناشی از داوری خداوندی است که پیش از رستاخیز برای حفظِ جانِ آدمیان و تلخی احساسِ نقص در پیکرِ مجموعۀ انسان ها صورت می گیرد . زیرا انسان در حالِ اعتدالِ روانی با قطعِ نظر از اینکه کشته شدن یک انسان ، ممکن است ضرری را هم بر او وارد سازد یا سودی را از دستِ او بگیرد یک حالت شکنجۀ روحی همراه با بُهتِ پُر معنایی را در درونِ خود درمی یابد که فابل تفسیر با دلسوزی به همنوع و ستم طبیعی نیست ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج 8 ، ص 91 ) » ]
بیت ۲۴۹۰
کان فلان چون شد ؟ چه شد ؟ حالش چه گشت ؟
همچنانکه جوشَد از گلزار ، کشت
مردم کنجکاو شروع می کنند به سؤالاتی از این قبیل : راستی فلانی چه بر سرش آمد ؟ عاقبتش به کجا انجامید ؟ اصلاََ برای چه کشته شد ؟ خلاصه این نوع سؤالات در دلِ مردم پدید می آید . همانطور که در گلزار ، سبزه ها و گل هایی می روید .
بیت ۲۴۹۱
جوششِ خون باشد آن واجُست ها
خارش دل ها و بحث و ماجَرا
آن جُستجوهای مکرر و آن دغدغه های خاطر و وسوسه های دل و بحث و گفتگوها در بارۀ قتل ، همان جوشش و حرکتِ خون است .
بیت ۲۴۹۲
چونکه پیدا گشت سِرِ کارِ او
معجزۀ داود شد فاش و دو تُو
همینکه رازِ کارِ او ( آن مدعی گاو ) آشکار شد . معجزۀ حضرت داود (ع) ظاهر گشت و تأثیرِ آن مضاعف شد .
بیت ۲۴۹۳
خلق ، جمله سر برهنه آمدند
سر به سجده بر زمین ها می زدند
همۀ مردم با سرهای برهنه به حضورِ حضرت داود (ع) آمدند و در برابرش به سجده افتادند .
بیت ۲۴۹۴
ما همه کورانِ اصلی بوده ایم
از تو ما ، صد گون عجایب دیده ایم
آنها گفتند : با اینکه ما صد نوع معجزه از تو دیده ایم امّا باز در شمارِ نابینایان حقیقی قرار داشتیم .
بیت ۲۴۹۵
سنگ با تو در سخن آمد شهیر
کز برای غَزوِ طالوتم بگیر
یکی از آن معجزات این است که سنگ ، آشکارا با تو به سخن درآمد و گفت : ای داود ، مرا برای جنگ در کنار طالوت ( بر ضدِ جالوت ) بگیر و حفظ کن . [ حکایتِ طالوت و کشته شدن جالوت به دستِ داود (ع) در آیه 247 تا 252 سورۀ بقره مندرج است . طالوت نخستین پادشاهِ بنی اسرائیل است و گفته اند که وی به واسطۀ بلندی قامت ، آن لقب را یافته است . وی با اینکه از نظر نسب و ثروت ، شأنی نداشت به امارت قومِ بنی اسرائیل انتخاب شد و لشکری کم تعداد و با ایمان فراهم آورد و به نبرد با جالوت ستمگر شتافت . جالوت به آوردگاه آمد و با صدایی رعدآسا مبارز طلبید . داود که در آن وقت نوجوانی بیش نبود با فلاخنی که در دست داشت . چند سنگ را چنان با مهارت و دقت و قدرت پرتاب کرد که پیشانی و سرِ جالوت را شکافت و او بیدرنگ بر خاک غلتید و لشکریانش ترسیدند و پا به فرار گذاشتند و بنب اسرائیل پیروز شد ( مجمع البیان ، ج 2 ، ص 350 و 351 ) ]
بیت ۲۴۹۶
تو به سه سنگ و فلاخن آمدی
صد هزاران مرد را بر هم زدی
تو ای داود با سه سنگ و یک فلاخن واردِ کارزار شدی و صدها هزار نفر را پراکنده کردی .
بیت ۲۴۹۷
سنگ هایت صد هزاران پاره شد
هر یکی هر خصم را خونخواره شد
ای داود ، آن چند سنگی که به سوی دشمن ( یعنی به طرف جالوت ) پرتاب کردی . صد هزار تکه شد و هر یک از آن پاره سنگ ، خونِ دشمنی بر زمین ریخت .
بیت ۲۴۹۸
آهن اندر دستِ تو چون موم شد
چون زِره سازی تو را معلوم شد
وقتی که صنعت زره سازی را آموختی . آهن در دستِ تو مانند موم ، نرم شد . [ اشاره است به آیات 10 و 11 سورۀ سبا که توضیح آن در شرح بیت 703 دفتر سوم آمده است ]
بیت ۲۴۹۹
کوه ها با تو رَسائل شد شَکور
با تو می خوانند چون مُقری زَبور
کوه ها سپاسگزارانه با تو ای داود ، همآواز شدند و همچون خوانندگان ، کتاب زبور می خواندند . [ رسائل = همراهان ، همآوازان ، جمع رَسیل / مُقری = خواننده و معلمِ قرآنِ کریم ، در اینجا خوانندۀ زبور موردِ نظر است / زبور = کتاب اسمانی حضرت داود (ع) ، مزامیر و سروده هایی که با نی می خواندند ]
بیت 2488
خون نَخُسپد ، در فتد در هر دلی / میلِ جُست و جوی کشفِ مشکلی
خونِ به ناحق ریخته ، هرگز هدر نمی رود . بلکه میل به جستجو و یافتن قاتل و سبب قتل در هر دلی پیدا می شود . [ خون خسپیدن = کنایه از پایمال شدن و به هدر رفتن خونِ کسی است ]
بیت 2489
اقتضایِ داوریِ ربِ دین / سر برآرد از ضمیرِ آن و این
حکم و داوری صاحب روزِ جزا چنین اقتضا می کند که رازِ درونِ این و آن مکشوف شود . [ خداوند طبعِ مردم را کنجکاو آفریده ، از اینرو وقتی قتلی مشکوک رُخ می دهد . بعضی از آنها شرع می کنند به جستجو و کنجکاوی تا بدانند سبب قتل چیست و قاتل کیست . « حساسیت انسان ها در در بارۀ خونی که به ناحق ریخته می شود . وجدان های آدمیان را خودآگاه یا ناخودآگاه می شوراند . گویی قطراتِ آن خونِ ریخته شده از پیاله ای است که تمامِ خون های آدمیان را در یک جا جمع کرده است . این حساسیت وجدانی نمی تواند جنبۀ طبیعی داشته باشد . بلکه ناشی از داوری خداوندی است که پیش از رستاخیز برای حفظِ جانِ آدمیان و تلخی احساسِ نقص در پیکرِ مجموعۀ انسان ها صورت می گیرد . زیرا انسان در حالِ اعتدالِ روانی با قطعِ نظر از اینکه کشته شدن یک انسان ، ممکن است ضرری را هم بر او وارد سازد یا سودی را از دستِ او بگیرد یک حالت شکنجۀ روحی همراه با بُهتِ پُر معنایی را در درونِ خود درمی یابد که فابل تفسیر با دلسوزی به همنوع و ستم طبیعی نیست ( تفسیر و نقد و تحلیل مثنوی ، ج 8 ، ص 91 ) » ]
بیت 2490
کان فلان چون شد ؟ چه شد ؟ حالش چه گشت ؟ / همچنانکه جوشَد از گلزار ، کشت
مردم کنجکاو شروع می کنند به سؤالاتی از این قبیل : راستی فلانی چه بر سرش آمد ؟ عاقبتش به کجا انجامید ؟ اصلاََ برای چه کشته شد ؟ خلاصه این نوع سؤالات در دلِ مردم پدید می آید . همانطور که در گلزار ، سبزه ها و گل هایی می روید .
بیت 2491
جوششِ خون باشد آن واجُست ها / خارش دل ها و بحث و ماجَرا
آن جُستجوهای مکرر و آن دغدغه های خاطر و وسوسه های دل و بحث و گفتگوها در بارۀ قتل ، همان جوشش و حرکتِ خون است .
بیت 2492
چونکه پیدا گشت سِرِ کارِ او / معجزۀ داود شد فاش و دو تُو
همینکه رازِ کارِ او ( آن مدعی گاو ) آشکار شد . معجزۀ حضرت داود (ع) ظاهر گشت و تأثیرِ آن مضاعف شد .
بیت 2493
خلق ، جمله سر برهنه آمدند / سر به سجده بر زمین ها می زدند
همۀ مردم با سرهای برهنه به حضورِ حضرت داود (ع) آمدند و در برابرش به سجده افتادند .
بیت 2494
ما همه کورانِ اصلی بوده ایم / از تو ما ، صد گون عجایب دیده ایم
آنها گفتند : با اینکه ما صد نوع معجزه از تو دیده ایم امّا باز در شمارِ نابینایان حقیقی قرار داشتیم .
بیت 2495
سنگ با تو در سخن آمد شهیر / کز برای غَزوِ طالوتم بگیر
یکی از آن معجزات این است که سنگ ، آشکارا با تو به سخن درآمد و گفت : ای داود ، مرا برای جنگ در کنار طالوت ( بر ضدِ جالوت ) بگیر و حفظ کن . [ حکایتِ طالوت و کشته شدن جالوت به دستِ داود (ع) در آیه 247 تا 252 سورۀ بقره مندرج است . طالوت نخستین پادشاهِ بنی اسرائیل است و گفته اند که وی به واسطۀ بلندی قامت ، آن لقب را یافته است . وی با اینکه از نظر نسب و ثروت ، شأنی نداشت به امارت قومِ بنی اسرائیل انتخاب شد و لشکری کم تعداد و با ایمان فراهم آورد و به نبرد با جالوت ستمگر شتافت . جالوت به آوردگاه آمد و با صدایی رعدآسا مبارز طلبید . داود که در آن وقت نوجوانی بیش نبود با فلاخنی که در دست داشت . چند سنگ را چنان با مهارت و دقت و قدرت پرتاب کرد که پیشانی و سرِ جالوت را شکافت و او بیدرنگ بر خاک غلتید و لشکریانش ترسیدند و پا به فرار گذاشتند و بنب اسرائیل پیروز شد ( مجمع البیان ، ج 2 ، ص 350 و 351 ) ]
بیت 2496
تو به سه سنگ و فلاخن آمدی / صد هزاران مرد را بر هم زدی
تو ای داود با سه سنگ و یک فلاخن واردِ کارزار شدی و صدها هزار نفر را پراکنده کردی .
بیت 2497
سنگ هایت صد هزاران پاره شد / هر یکی هر خصم را خونخواره شد
ای داود ، آن چند سنگی که به سوی دشمن ( یعنی به طرف جالوت ) پرتاب کردی . صد هزار تکه شد و هر یک از آن پاره سنگ ، خونِ دشمنی بر زمین ریخت .
بیت 2498
آهن اندر دستِ تو چون موم شد / چون زِره سازی تو را معلوم شد
وقتی که صنعت زره سازی را آموختی . آهن در دستِ تو مانند موم ، نرم شد . [ اشاره است به آیات 10 و 11 سورۀ سبا که توضیح آن در شرح بیت 703 دفتر سوم آمده است ]
بیت 2499
کوه ها با تو رَسائل شد شَکور / با تو می خوانند چون مُقری زَبور
کوه ها سپاسگزارانه با تو ای داود ، همآواز شدند و همچون خوانندگان ، کتاب زبور می خواندند . [ رسائل = همراهان ، همآوازان ، جمع رَسیل / مُقری = خواننده و معلمِ قرآنِ کریم ، در اینجا خوانندۀ زبور موردِ نظر است / زبور = کتاب اسمانی حضرت داود (ع) ، مزامیر و سروده هایی که با نی می خواندند ]
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۱۴ - برون رفتن به سوی آن درخت:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت ۲۴۷۲
چون برون رفتند سویِ آن درخت
گفت : دستش را سپس بندید سخت
هنگامی که مردم همراهِ حضرت داود (ع) به سوی ان درخت بیرون آمدند . آن حضرت به همراهان خود گفت : دست های این ملعون را از پشت محکم ببندید .
بیت ۲۴۷۳
تا گناه و جُرمِ او پیدا کنم
تا لوایِ عدل بر صحرا زنم
تا گناه و تباهکاری او را آشکار سازم و پرچمِ عدل و داد در دشت و هامون به اهتزاز درآورم .
بیت ۲۴۷۴
گفت : ای سگ ، جَدِ این را کشته ای
تو غلامی ، خواجه زین رُو گشته ای
سپس حضرت داود (ع) به آن ملعون چنین خطاب کرد : ای سگ سیرت ، تو جَدِ این شخص را کشته ای . تو در واقع یک غلامی ، امّا با کُشتنِ آن مظلوم به مقامِ خواجگی و بزرگی رسیده ای . [ برخی از شارحان مثنوی عقیده دارند که آن ملعون ( صاحب گاو ) دو قتل مرتکب شده نه یک قتل ، زیرا علاوه بر پدرِ آن مردِ فقیر ، در دورانِ نوجوانی نیز جَدِ او را نیز کشته است ( شرح مثنوی ولی محمداکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 183 ) ]
بیت ۲۴۷۵
خواجه را کُشتی و بُردی مالِ او
کرد یزدان آشکارا حالِ او
آن خواجه بی گناه را کشتی و اموالِ او را تصاحب کردی ، امّا حق تعالی حقیقتِ ماجرای قتلِ او را بر همگان آشکار نمود .
بیت ۲۴۷۶
آن زنت او را کنیزک بوده است
با همین خواجه ، جَفا بنموده است
زنِ تو نیز کنیزِ آن خواجه بوده و در عین حال با این خواجه ( کشنده گاو ) نیز ستم ها کرده است . [ گویا همسرِ آن ملعون نیز با وی در این کارِ پلید شرکت داشته است . بهتر است «همین خواجه» را اشاره به کشندۀ گاو بدانیم نه خواجۀ مقتول . ]
بیت ۲۴۷۷
هر چه زو زایید ، ماده یا که نر
مِلکِ وارث باشد آنها سَر به سَر
هر فرزندِ پسر یا دختر که آن زن به دنیا آورده تماماََ به آن خواجه تعلق دارد .
بیت ۲۴۷۸
تو غلامی ، کسب و کارت مِلکِ اوست
شرع جُستی ؟ شرع بستان ، رَو ، نکوست ؟
تو بنده و غلامی بیش نیستی و هر چه از طریقِ کسب و کار بدست آورده ای به او تعلق دارد . تو طالب حکمِ شرع بودی ؟ باشد ، هیچ اشکالی ندارد . این هم حکمِ شرع که می خواستی . بگیر و برو ، آیا خوب است ؟ [ آن ملعونِ فریفتار با دستِ خود ، خود را به چنگالِ عُقابِ عِقاب سپرد . در حالی که اگر آن گاوِ مذبوح را طلب نمی کرد و همچون مالباختگانِ مظلوم ، فریاد دادخواهی برنمی آورد . کوسِ رسوائیش به صدا در نمی آمد . ]
بیت ۲۴۷۹
خواجه را کُشتی به اِستم زار زار
هم برینجا خواجه گویان : زینهار
ای ملعونِ ستمکار ، تو خواجۀ خود را ظالمانه و با طرزِ فجیعی کُشتی . در حالی که آن خواجۀ مظلوم از تو امان می خواست .
بیت ۲۴۸۰
کارد از اِشتاب کردی زیر خاک
از خیالی که بدیدی سهمناک
وقتی که سرِ آن مظلوم را بریدی از شدّتِ وهم و خیالِ ترسناکی که بر تو غالب شده بود با شتابِ تمام کارد را زیرِ خاک پنهان کردی .
بیت ۲۴۸۱
نَک سرش با کارد در زیرِ زمین
باز کاوید این زمین را همچنین
اکنون سَرِ آن خواجه همراه با آن کارد در زیرِ زمین مدفون است . همین قسمتِ زمین را بکنید تا هر دو پیدا شود .
بیت ۲۴۸۲
نامِ این سگ هم نبشته کارد بَر
کرد با خواجه چنین مکر و ضرر
نامِ این سگ سیرت نیز روی آن کارد ، حَک شده است . این ملعون با خواجۀ خویش اینگونه مکر و حیله ای بکار بُرد و بدین سان او را به آسیب و گرند خود دچار کرد . [ کارد بَر = بر کارد ]
بیت ۲۴۸۳
همچنان کردند ، چون بشکافتند
در زمین آن کارد و سَر را یافتند
مردم بلافاصله شرع کردند به کندن و کاویدن زمین ، و چون خاک ها را کنار زدند . در زیرِ آن ، هم کارد پیدا شد و هم سرِ آن خواجۀ مظلوم .
بیت ۲۴۸۴
ولوله در خلق افتاد آن زمان
هر یکی زنّار بُبرید از میان
مردم همینکه صِدقِ کلامِ حضرت داود (ع) را دیدند . هنگامه ای بر پا کردند و هر یک از انان ، از روی صدق و صفا به حقانیت آن حضرت ایمان آورد .
بیت ۲۴۸۵
بعد از آن گفتش : بیا ای دادخواه
دادِ خود بستان ، بدآن رویِ سیاه
سپس حضرت داود (ع) به طریقِ استهزاء به آن ملعونِ ستمکار گفت : ای کسی که خواهانِ اجرای عدالت و احکامِ شرعی . بیا و اینک با آن همه روسیاهی ات دادِ خود را بستان . [ ای مظلوم ( مرد فقیر ) دادِ خویش را بستان که آن ستمکار ( صاحب گاو ) روسیاه است ( شرح کبیر انقروی ، جزو دوم ، دفتر سوم ، ص 949 ) . و یا : ای مظلوم ( مرد فقیر ) که در آغاز ظاهراََ مُجرم و روسیاه بودی . اینک بیا دادِ خود را از آن ظالم بستان . ]
سید مصطفی سامع در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۱ - آغاز سخن:
منظر گل
حمدِ یزدان اسـت بسم الله رحمن رحیم
کلِ قـرآن اســت بسم الله رحمن رحیمصبحدم طرفِ چــمن رو منظر گل را نگر
زیب بُستان است بســم الله رحمن رحیمواردِ میــخانــه شـــو بنگر تماشای عجب
وردِ مستان اســت بسم الله رحمن رحیممــسِ قلــب تو طـلا گردد اگر آری به لب
نور ایـمان اســــت بسم الله رحمن رحیم
در لحد از گــور تارت دل هراسانی چرا؟
شمع تابــان است بسم الله رحمن رحیمگر ترا دردی به جان باشد نباشد چاره ی
درد درمــان است بسم الله رحمن رحیم
سامع از دیو رجیم منما هراسی در دلت
محو شیطان است بسم الله رحمن رحیم
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۷ - در قناعت و صبر گوید:
انوری شاعر بسیار هنرمند و ماهری است اما شاید بتوان گفت استعدادش را درست خرج نکرده است
البته قطعه های او بسیار خوشمزه است و نشان از استادی کامل او بر فن شاعری دارد
توضیح این قطعه :
جبه درویش یعنی آفتاب!
فضله زنبور یعنی موم و انگبین که در اینجا منظور شمع است!
در بیت اول میگوید چه روزهای روشنی که من شمع روشن میکردم (اسراف)
در بیت دوم میگوید حالا به جایی رسیدم که همسایه شمعی روشن کند تا خانه من در شب روشن بشود(نیازمندی)
بیت سوم هم که شاهکار معرفتی است و پیامی دارد برای همگان که اگر در روزگار خوشی شکر نگفتیم زشت است که در گرفتاری و تنگی شکایت کنیم
بخاطر چنین ابیاتی (بیت سوم )است که نمیشود انوری را از کاروان شاعران بزرگ ادبیات فارسی جدا کرد!
احمد اعرابی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۷:
در آرامگاه فردوسی این بیت به اینگونه نوشته شده است.
ز هجرت شده پنج هشتاد بار
که گفتم من این نامه شهریار
محمد در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۷ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۵۱:
تا فعلا نظرم در مورد معنی این دو بیتی بنا بر نسخه ای که خودم دارم، به این شرح می باشد:
پریشان سنبلان پر تاب مکه
خمارین نرگسان پرخواب مکه
براینی تو که دل از ما برینی
برینه روزگار اشتاب مکه
با توجه به آشنایی بنده با گویش لکی، واژهٔ «مَکِه» در این گویش به معنای «میکند» است. و مصراع «پریشان سنبلان پُر تاب مکه» یعنی «زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند».
همچنین در دوبیتی دیگری از باباطاهر آمده است: «بوری لیلی و مجنونی بسازیم». «بوری» در گویش لکی به معنای «بیا» است؛ بنابراین، این کاربرد نیز میتواند مؤیدی بر حضور واژگان لکی در شعر باباطاهر باشد.
مصرع اول: زلف های مانند سنبلش را پر از پیچ و تاب می کند. این مصرع و مصرع بعدی صحنه ی زیبایی از جلوه گری معشوق به نمایش می گزارد.
مصرع دوم: چشم های نرگس گون و خمارش را پر از خواب می کند. یعنی علاوه بر این که چشم هایش خمار است، آن ها را پر از خواب هم می کند که جلوه گری بیشتری داشته باشد. و این را بیان می کند که معشوق به خاطر عاشق خود در تب و تاب شدیدی قرار دارد. و می توان گفت:
اگر مجنون دل شوریده ای داشت
دل لیلی از آن شوریده تر بی
در مصرع چهارم می توان بُرینه روزگار را به روزگار غارتگر تعبیر کرد. روزگاری که همه چیز را می بَرد، از جمله دل عاشق را. و معنا چنین می شود:
تو بر این هستی که از من دل بِبَری و روزگارِ غارتگر نیز در این کار شتاب میکند؛ یعنی هرچه زمان میگذرد، بیشتر دل مرا میبَری. گویی زمان خودش نیز همدست معشوق شده و با گذشت هر لحظه، دل شاعر بیشتر به تاراج میرود.
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
این غزل را میتوان سفر روح از کثرت به وحدت دانست؛ سفری که در آن عاشق، نخست در جمال یک «صورت» حقیقتی مییابد که دیگر صورتها را بیجان و دیوارگونه میکند. «پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند» فقط ستایش معشوق نیست؛ اشاره به لحظهای است که در آن، کثرت استقلال خود را از دست میدهد و همهٔ صورتها در پرتو یک حقیقتِ یگانه، تنها مظاهر و سایهها دیده میشوند.
«تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند» نیز بیان یک تعصب عاشقانهٔ ساده نیست؛ در افق عرفانی، «غیر» هر چیزی است که میان عاشق و حقیقت حجاب شود. عشق، عالم را نابود نمیکند، بلکه نسبت انسان با عالم را دگرگون میسازد: دیگران باقیاند، اما دیگر به عنوان «مقصد» دیده نمیشوند.
«شب قدر» در این خوانش، یک تاریخ نیست؛ لحظهای است که زمان عادی شکافته میشود و انسان به حضوری میرسد که یک دم آن از یک عمر برتر است. اما وصال، با «کشته شدن به شمشیر غم» کامل میشود؛ زیرا تا «منِ» مدعی باقی است، دوست هنوز در کنار دوست قرار نگرفته است. شمشیر عشق، خودِ عاشق را میبرد تا فاصلهٔ میان «من» و «او» فروبریزد. از همین رو «کشته» در این غزل، نابودشده نیست؛ رهاشده از توهم استقلال است.
اوج تأویل در این بیت است: «خیالی ز تنم بیش نماند / بلکه آن نیز خیالیست که میپندارند». شاعر ابتدا تن را از حقیقت تهی میکند و سپس حتی خیالِ باقیمانده از «خویشتن» را نیز نفی میکند. این همان حرکت از فنای تن به فنای تصورِ «من» است.
و سرانجام «گل معنی» در «بستان ضمیر» میشکفد. دیگر معنا در بیرون جستوجو نمیشود؛ در باطن شکوفا میگردد. آنگاه بلبلانِ سخن نیز خاموش میشوند؛ زیرا زبان تا هنگامی سخن میگوید که حقیقت غایب باشد. وقتی گلِ معنی حاضر شد، سخن پایان مییابد و حیرت آغاز میشود.
Amir arta Habibi در ۲ روز قبل، سهشنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۲ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۶: