گنجور

حاشیه‌ها

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۰ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

و عاقبت تمام تمدنها چنین است و چنان خواهد بود و ازین خرابه ها در سراسر گیتی توان یافت

کار دنیا چنین است که خراب می‌کند تا بنایی نو بسازد

تمدنی را ویران می‌کند تا تمدنی دیگر بیاید و هر تمدنی استعدادی را از آدمیان شکوفا می‌کند و میپروراند

امروز هم عربده هایی از آن سوی گیتی و از پشت ایوان کاخی دیگر به گوش می‌رسد که بیگمان آن عربده ها نیز روزی به خاموشی می‌گراید 

آیا آن روز کسی چون خاقانی بر خرابه های آن کاخ گذر خواهد کرد و چنین سخنانی خواهد سرود؟!

استاد میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۸ - هنگام عبور از مداین و دیدن طاق کسری:

هان! ای دلِ عبرت‌بین! از دیده ...

از دیده نظر کن هم زیباتر است و هم منطقی تر تا «از دیده عبر کن»

از دیده نظر میکنند نه عبر

خود نظر کردن یعنی نگاه دقیق 

نگاه موشکافانه 

نظر کردن هم تماشاست و هم عبرت و هم چیز دیگر

وقتی کسی به چیزی نظر میکند هم آن را میبیند،هم زیبایی هایش را درمیابد و هم اگر قابل عبرت باشد عبرتش را می‌گیرد

اصلا خود شاعر در مصراع دوم میگوید ایوان را آیینه عبرت بدان

مصراع دوم مکمل این مصراع است

در آیینه نظر میکنند یا عبر؟؟

ایوان آیینه عبرت است در آن نظر کن

«از دیده عبر کن» به معنای به دیده عبرت نگاه کن هم نمیشود

اول بایست نگاه کرد تا اگر فهمی باشد عبرتی هم گرفت یا نه؟

 «عبر کن»همان اول بسم الله و سرچراغی مشتری را می‌پراند از بس ناخوب است این عبارت

اصلا دهان آدم کج و کوله می‌شود تا این عبارت را میخواند 

این مهمان زشت ناخوانده را چه کسی به این مهمانی راه داده و اول مجلس نشانده را نمیدانم 

و اینکه خاقانی است و همین یک قصیده و دیگر هیچ

شعری که نتواند به میان جامعه نفوذ پیدا کند و همان در دایره اساتید و نخبگان ادبی بماند ارزشی ندارد و شعر خاقانی چنین است

 

برمک در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۷۰ - در مدح ابو منصور دواتی قراتکین حاکم غرجستان:


ترا چه گویم گویم مرا  زچشم بدزد
ترا چه گویم گویم مرا ز دل بستان
کسی که شادی دل دید و روشنایی چشم
یکی ازین دو بندهد به صد هزار جهان
پس آنکسی که مرادوست تر ز جان و دلست
مرا تو گویی زو دور شو چگونه توان ؟
کسی زکام دل خویشتن بتابد روی ؟
کسی به بازی با دوست بشکند پیمان ؟
مرا چه گر تو نیایی زدست دوست بیاب
مرا چه گر تو بمانی به دست دوست بمان
کسی که ژاژ دراید به درگهی نشود
که چرب گویان آنجا شوند کند زبان
چو تیغ گیرد بهرام دیس شور انگیز
چو جام گیرد خورشیدوار زر افشان
هنر نماید چندان که چشم خیره شود
به تیر و نیزه وزوبین و پهنه و چوگان

آفرین به فرخی که چه سره سراییده

همایون در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۴۹:

هنگامی که آسوده از گذشته و آینده ای، و گرفتاراکنون  هم نیستی،  زمان و زمین چون  لذتی و سروری در تو میشود از ماهی که نه در آسمان است و نه در زمین 

همایون در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱۵:

برای عارف رازورز ناآرام که هر دم درون پر تلاطم و پرخروشی دارد چاره‌ای نیست که آنرا به زبان آورد و این زبان ناگزیر نالیدن با نی درون اوست که هر بار با مطلعی از غزلی آغاز میشود و آنچه از دنبال آن می‌آید تا آرامشی و پایانی یابد و آن موج برانگیخته فروخوابد و چه چیزی بهتر از یاد دوست برای هر مقطع و سکوتی چراکه این خیزش و ناآرامی هرگز به پایان نمی‌رسد و هر مستی را خمار دیگری در پی خواهد بود که جامی دیگر را در دست می‌نهد چرا که تنها با دوست و یاد دوست میتوان بسر برد 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:

دوست عزیز که به خیال خودتان با حرکت گذاری کامل روی کلمات، به درست خواندن آن کمک می‌کنید؛ با این کار علاوه بر این که خواندن سخت می‌شود؛ لطف و زیبایی غزل نیز از بین می‌رود. بگذریم که بعضا حرکات اشتباه است.

حرکت و سکون برای کمک به درست‌خوانی است؛ اما وقتی زیاد شود به ضد خود بدل می‌شود. مانند نمک برای غذا.

مثلا چه نیازی است که این کلمات را حرکت‌گذاری کنید؟

دَر، نَظَر،‌ خَبَر، نُقْطِه، وُجودَنْد، عِشْق ، دایِرِه، تَنْها ، آیِنِه ، عَهْدِ ، لَب ، بَسْت ، بَنْده ، مُطْرِب ، وَصْل، چَشْمِ، قُرآن ، شَوَنْد ، بِه و ....

 

با سختی همه حرکات و سکون زائد را حذف نمودم

در اکثر غزلیات هم همین کار را انجام داده‌اید.

محمدکاظم نجفی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:

من دستم را در کمر تو نهادم

چون شک کردم که چیزی (کمربندی یا شی دیگری) آن‌جا باشد (در پشت لباس)

اینکه کمربندی (به نشانه تزئین) آن‌جا بسته‌ای (تا مرا به وجد برساند)

معلوم می‌کند قرار است چه سودی از این کمر (و بیشتر از آن) ببرم (و تو مرا به چه می‌خواهی وادار کنی)

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:

حافظا ! تَرکِ جهان گفتن طریقِ خوشدلیست

تا نپنداری که احوالِ جهان‌ داران خوش است

حضرت حافظ

از این رِباط دو در ، چون ضرورت است رَحیل

رِواق و طاقِ معیشت ، چه سربلند و چه پست

حضرت حافظ

همایون در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۹۳:

غزل داستان، داستان سراسر زندگی جلال‌دین در یک غزل که شاهکار بی مانند در میدان سخن و ادب است

و چکیده چگونگی والاگهری آدمی که گویی یک نقاشی سخنگو و یک فیلم خاموش و یک بازی شطرنج مدهوش کننده می‌ماند

ابراهیم احمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۲:

۱. پرده خون؛ مرگ ارادی و زایشِ هستی برتر
در میان پرده خون عشق را گلزارها / عاشقان را با جمال عشق بی‌چون کارها
 «پرده خون» در تاویل عرفانی، رمز «موت ارادی» (مرگ پیش از مرگ) است. خون در نگاه ظاهری یعنی نیستی و فاجعه، اما در نگاه تاویلی، پاره شدن شریان‌های «نفس اماره» است. سالک تا زمانی که از دیواره خونین خودپرستی و علایق مادی عبور نکند، به ساحت شهودِ «جمال بی‌چون» (ذات مطلقِ بدون کیفیت و فرم خداوندی) راه نمی‌یابد. گلزار در اینجا باغ فیزیکی نیست؛ رمزِ «بهشت نقد درون» یا مقام تجلی صفات الهی در قلب سالک است.


 ۲. شش جهت؛ زندانِ اپیستمولوژیک (شناخت‌شناسی) و ساحتِ بی‌سوئی
عقل گوید شش جهت حدست و بیرون راه نیست / عشق گوید راه هست و رفته‌ام من بارها
 «شش جهت» در فلسفه اشراق، رمز عالم مُلک، زمان، مکان و محسوسات است. عقلِ استدلالی (دیسکورسیو) محکوم به شناخت از طریق حواس پنج‌گانه و ابعاد هندسی است. از نظر فلسفی، عقل دائم می‌گوید: «مکان، مرزِ آگاهی است و فراتر از ماده چیزی نیست». اما عشق (که همان عقلِ قدسی یا شهودِ متصل به منبع وحی است) مرز زمان و مکان را می‌شکند. عشق بارها به «عالم غیب» یا «لامکان» (بعد هفتم که خارج از ابعاد فیزیکی است) سفر کرده و ساختار مادی جهان را دور زده است.


 ۳. بازار و تاجر؛ پارادایم منفعت‌طلبی در برابر ایثارِ هستی
عقل بازاری بدید و تاجری آغاز کرد / عشق دیده زان سوی بازار او بازارها
«بازار» رمز نظامِ مصلحت‌طلبی و معامله‌گری دنیاست. عقل همیشه بر پایه «علم‌ حضوری» کار نمی‌کند؛ بلکه بر اساس سود و زیان (اپیدمیِ علت و معلول) رفتار می‌کند. حتی در دین‌داری هم عقل به دنبال تجارت است (طاعت در برابر بهشت). اما «زان سوی بازار»، تاویل به مرتبه احدیت و فدا کردنِ خودِ سود دارد. بازارِ عشق، بازارِ سودبری نیست؛ بازارِ باختن و جان دادن است تا در عوض، «حق» جایگزین «من» شود.


۴. منصورِ پنهان؛ پارادوکسِ رسوایی جانی و پادشاهی باطنی
ای بسا منصور پنهان ز اعتماد جان عشق / ترک منبرها بگفته برشده بر دارها
 «منبر» رمز شریعتِ قشری، آگاهیِ قیل‌وقالی و کسب قدرت جمعی است. «دار» رمز فنای فی الله و شهادتِ معرفتی است. «منصور پنهان» یعنی عارفانی که در هر زمان حضور دارند اما گمنامند. منبر، مقامِ حرف زدن درباره خداست؛ دار، مقامِ یکی شدن با خداست. تاویل این بیت، برتریِ «علم لدنی و شهودی» بر «علم رسمی و مدرسه‌ای» است. سالک برای چشیدن جانِ عشق، باید مسند ادعا (منبر) را طلاق دهد و بر دارِ نیستی بالا برود تا حقیقت عریان شود.


۵. ذوقِ درونه و تیره دلی؛ انشقاقِ میان «چشیدن» و «مفهوم‌سازی»
عاشقان دردکش را در درونه ذوق‌ها / عاقلان تیره دل را در درون انکارها
«ذوق» یک اصطلاح کلیدی در فلسفه عرفانی (عرفان نظری) است به معنای اشراق ناگهانی و یافتن بی واسطه حقیقت. «انکار» رمزِ کوربینیِ فلسفه پوزیتیویستی و ذهنی است. عاقلِ تیره‌دل کسی است که پنجره قلبش بسته است و جهان را از لای فرضیه‌ها می‌بیند؛ چون با ترازوی عقل نمی‌توان امر ماورایی را وزن کرد، دچار «انکار» و الحادِ معرفتی می‌شود. در مقابل، «درد»ِ عاشق همان دردِ زایمان معنوی است که خروجیِ آن، چشیدن (ذوقِ) مستقیم نورانیت حق در تاریکیِ باطن است.


 ۶. خارِ هستی؛ منبعِ رادیکالِ رنج و توهمِ عینی بودنِ شر
عقل گوید پا منه کاندر فنا جز خار نیست / عشق گوید عقل را کاندر توست آن خارها
هین خمش کن خار هستی را ز پای دل بکن / تا ببینی در درون خویشتن گلزارها
 «فنا» رمز فروپاشی ایگوی انسان (منیت) است. «خار هستی» رمز توهمِ وجودِ مستقل از خداست. عقل مادی گمان می‌کند رنج‌ها و موانع (خارها) در جهانِ بیرون یا در مسیر خدا وجود دارند. اما عشق یک تاویل روان‌شناختی-عرفانیِ عمیق ارائه می‌دهد: جهان بیرون آینه درون توست. رنج و شر، اصالت ندارند؛ رنج یعنی همان «منیتِ تو». وقتی منیت (خار هستی) را با موچینِ سلوک و خاموشی (خمش کن) از پای دل بیرون بکشی، متوجه می‌شوی جهان خارج هرگز تاریک نبوده، بلکه تو با عینک کدر به آن نگاه می‌کردی. با رفتنِ «من»، گلزارِ هویت الهی سر بر می‌آورد.


۷. ابرِ حرف و خورشیدِ شمس؛ دیالکتیکِ کلمه و معنا
شمس تبریزی، تویی خورشید اندر ابر حرف / چون برآمد آفتابت محو شد گفتارها
«ابرِ حرف» رمز حجابِ زبان و الفباست. «آفتاب» رمز ظهورِ بی‌واسطه ذات است. کلمات هرچقدر هم مقدس باشند، مانند ابر روی حقیقت را می‌پوشانند (زبان مایۀ سوءتفاهم است). شمس تبریزی در اینجا صرفاً یک شخص نیست، بلکه نماد «نورِ الانوار» و حقیقتِ محمدی است که بر قلب مولانا تجلی کرده است. وقتی آفتابِ حقیقت مستقیماً بر جان سالک بتابد، تمام ساختارهای زبانی، فلسفه‌بافی‌ها، کتاب‌ها و گفتارها (که همگی ابزارهای سایه‌وار بودند) در نورِ مطلقِ محو و فانی می‌شوند. این عالی‌ترین مرتبه حیرت و سکوت (صمت) است.

شهریار در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

افتخاری:برای رفتن به پیش استاد شجریان وضو می‌گرفتم!!

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲۰:

مرا ز روز قیامت غمی که هست ...

مرا ز روز قیامت غمی که هست این است
که کوله بار گناهم ثقیل و سنگین است 


و لیک رحمتم امّید میدهد که مترس
اگر که عشق نبیّ و علی تو را دین است

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹۴۸:

چون بلبل تصویر به یک شاخ ...

این غزل چند بیت خوب دارد و این بیت بهترین آنهاست که به عنوان یک تک بیت کار یک دیوان را میکند

استاد میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۲۰:

مرا ز روز قیامت غمی که هست ...

همین تک بیت به کل دیوانش می ارزد

یک جاهایی شاعر از آن عرفان سرایی یا نصیحت گویی معمول  بیرون می آید و حرفی میزند که نتیجه چنین بیت جالبی میشود

 در دیوان شاعران کمتر چنین بیت‌هایی دیده ام 

یا سخن از عرفان است و یا دعوای زهد و عشق و یا وصل و هجران

به نظرم درینجا طبع یا ذهن شاعر یک جهش داشته تا به چنین بیتی رسیده است

 

عباس منصوری در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

حسام الدین سراج خیلی خوب این غزل رو خونده

مخصوصاً این بیت رو

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم،دود از کفن برآید....

و این بیت رو 

جان بر لب است و حسرت بر دل که از لبانش 

نگرفته هیچ کامی،جان از بدن برآید....

ابراهیم احمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳ - آموختن وزیر مکر پادشاه را:

در ظاهر، این داستان درباره‌ی وزیری حیله‌گر است که برای نابودی مسیحیان، نقشه‌ای می‌کشد تا خود را مظلوم جلوه دهد، به میان آن‌ها نفوذ کند و از درون متلاشی‌شان سازد.

اما در پشت این ظاهر داستانی، مولانا عمیق‌ترین مفاهیم عرفانی، فلسفی، روان‌شناختی و نمادین را پنهان کرده است.

معنی عرفانی و روان‌شناختی: «نفس اماره» در لباس دین و تقوا

در عرفان، وزیر گبر و مکار نماد «نفس اماره» (بُعد سرکش و حیله‌گر درون انسان) یا ابلیس است.

نقشه‌ی وزیر برای خودزنی (بریدن گوش و بینی): این بزرگ‌ترین هشدار مولاناست. نفس و شیطان برای فریب دادن ما، همیشه با چهره‌ی شرور وارد نمی‌شوند. گاهی آن‌ها ژستِ مظلومیت، زهد، ریاضت و دین‌داری به خود می‌گیرند. نفس درون ما حاضر است موقتاً سختی بکشد و به ظاهر «قربانی» شود تا بعداً ایمان و روح ما را به طور کامل نابود کند.

این داستان تلاشی است برای توضیح اینکه چطور مکاتب فکری، ادیان یا حتی درون یک انسان دچار انحراف می‌شود.

چارراه و منادی‌گاه (رسانه و فریب عمومی): وزیر می‌گوید مرا در چارراه و جلوی چشم همه مجازات کن. در تفکر نمادین، این یعنی مکر و انحراف همیشه از جاهایی وارد می‌شود که توجه عمومی به آن جلب است. ابلیس از «هیاهوی جمعی» برای باورپذیر کردن دروغ خود استفاده می‌کند.

نفوذ و ایجاد شر و شور: وزیر با بدن زخمی به میان مسیحیان می‌رود، آن‌ها به او پناه می‌دهند و او را «قدیس» می‌نامند. این نماد «نفوذ درون‌ساختاری» است. مولانا می‌گوید آسیب‌های بزرگ به باورها و روح انسان، نه از طریق دشمنان آشکار (جنگ و کشتار)، بلکه از طریق عوامل نفوذیِ به‌ظاهر مصلح رخ می‌دهد.

معنای اجتماعی: نقد حاکمان مستبد و مشاوران فاسد

از دیدگاه فلسفه سیاسی و اجتماعی، این ابیات وضعیت یک جامعه توتالیتر و متعصب را نشان می‌دهد:

شاه متعصب می‌خواهد یک دین را به طور کامل ریشه‌کن کند («تا نماند در جهان نصرانی‌ای»).

وزیر بله‌قربان‌گو و مکار به جای هدایت شاه به سمت صلح، از تعصب او سوءاستفاده کرده و برای بقای قدرت خود، نقشه‌ای هولناک‌تر و سیستمی‌تر برای نابودی دیگران طراحی می‌کند.

این شعر به زبان ساده می‌گوید: «مراقب چیزهایی باش که بیش از حد مقدس، مظلوم یا حق به جانب به نظر می‌رسند.» بزرگ‌ترین دشمنان درون (نفس) و بیرون (مکاران) برای شکست دادن شما، به شما حمله نمی‌کنند؛ بلکه ابتدا خود را قربانیِ راه شما نشان می‌دهند، تحسین و اعتماد شما را جلب می‌کنند و سپس در زمان مناسب، از درون شما را متلاشی می‌سازند.

همایون در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲۷:

غزل ناب، همیشه خواندنی 

سرنمونی برای شاعران غزلسرا که در خود پیامی از عشق دارند و میخواهند از عشق بسرایند

غزلی که همه زمان را و همه جهان را در خود جای داده‌است و زبانی در بیان همه شکوه عشق گشاده‌است

خاک پای حافظ در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۱ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۴:

برگ بی برگی

 

محشرررری....حظ کردم...عااااالی بود....عالی

خاک پای حافظ در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۷ در پاسخ به merce دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۱:

بانو مرسده اگر لطف کنید و منت بگزارید تو تلگرام یه پیام بمن بدید...دستتان را میبوسم...alief1359@

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵:

دوست عزیز که این غزل را ویرایش فرمودید یک بار نگاه کنید؟ در نظر اول تصور می‌شود که با یک متن عربی طرف هستیم.

چه نیازی است که این همه حرکت و سکون (که بعضا نادرست هم هست) بر روی یک متن فارسی قرار گیرد؟

حتی در زبان عربی هم این قدر حرکت نمی‌گذارند. حرکت و سکون برای درست خواندن است اما این شکلی، دقیقا برعکسِ هدف است.

حرکات و سکون زائد را حذف نمودم تا غزل از سختی بیرون بیاید.

این شکلی بود:

نَقْدها را بُوَد آیا که عَیاری گیرَنْد؟

تا همه صومِعِه‌داران، پِیِ کاری گیرَنْد

 

مَصْلِحَت‌دیدِ من، آن است که یاران، هَمِه، کار

بِگُذارَند و خَمِ طُرِّهٔ یاری گیرَنْد

 

خوش گِرِفْتَنْد حَریفان، سَرِ زُلْفِ ساقی

گَر فَلَکْشان بِگُذارَد کِه قَراری گیرَنْد

 

قُوَّتِ بازویِ پَرْهیز به خوبان مَفُروش!

کِه در این خِیْل، حِصاری به سَواری گیرَنْد

 

یا‌ رَب! این بَچِّهٔ تُرکان چه دِلیرَنْد بِه خون

کِه بِه تیرِ مُژه، هَر لَحْظِه، شِکاری گیرَنْد

 

رَقْص بَر شِعْرِ تَر و نالهٔ نِی خوش باشَد

خاصِه، رَقْصی کِه دَر آن، دَسْتِ نِگاری گیرَنْد

 

«حافِظ»! اَبْنایِ زَمان را غَمِ مِسْکینان نیست

زین میان گَر بِتَوان بِهْ کِه کِناری گیرَنْد

۱
۲
۳
۴
۵
…
۵۸۱۸