گنجور

حاشیه‌ها

سروش در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴ - ساز حبیب:

منظور از حبیب آقای حبیب سماعی که سنتور نواز بودند و استاد، ماجرای اولین دیدارش با او را تعریف می کنند 《 حبیب بعد از سنتور نوازی در جمع می گوید که اگر شهریار شاعر است جواب این شعر را بگوید که  از قضا شعر از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران استاد را میخواند و می گویند که  این شعر از خود شهریار است ...》

نسیم سرخوش در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴۸ - آمدن مهمان پیش یوسف علیه‌السلام و تقاضا کردن یوسف علیه‌السلام ازو تحفه و ارمغان:

یاد دادش جور اخوان و حسد

گفت کان زنجیر بود و ما اسد

عار نبود شیر را از سلسله

نیست ما را از قضای حق گله

 آن کس که در مقامِ بلندِ عرفانی است، وقتی به یادِ ستمِ برادران (مانند ماجرای حضرت یوسف که به چاه افکنده شد) و حسادتِ آنان می‌افتد، آن سختی‌ها و رنج‌ها را همچون «زنجیری» می‌بیند که بر پایِ شیرِ اراده‌ی او بسته شده است. او خود را «اسد» (شیر) می‌داند؛ شیری که حقیقت و جوهرِ وجودش والاست، اما به حکمِ تقدیر، در بندِ حسادتِ دیگران گرفتار او در ادامه می‌گوید که «عار» (ننگ و زشتی) برای شیر نیست که بر پایش زنجیر بسته باشند. یعنی، بزرگواری و حقیقتِ وجودیِ انسانِ عارف، با رنج‌های ظاهری و حسادتِ مردمِ پست، خدشه‌دار نمی‌شود. آن زنجیر (سختی‌های دنیوی) ابزاری است که تقدیرِ الهی برای آزمون یا شکوفایی او پیش آورده است. بنابراین، او از «قضای حق» (تقدیر الهی) هیچ گله و شکایتی ندارد، زیرا می‌داند که این رنج‌ها در برابرِ عظمتِ الهی، ناچیز است و او همچنان در مقامِ «شیرِ بیشه‌ی حقیقت» باقی می‌ماند.

در محاق ار ماه نو گردد دوتا / نی در آخر بدر گردد بر سما؟»

اگر ماه نو در «محاق» (تنگنا و دورانِ گرفتاری) به شکلِ خمیده و کوچک درمی‌آید، آیا این به معنایِ فنایِ ماه است؟ خیر! بلکه او دوباره در پایانِ چرخشِ خود، به «بدرِ» کامل و درخشان در آسمان تبدیل می‌شود. یعنی شخصِ مؤمن یا عارف نیز همین‌گونه است. اگر امروز در «محاقِ» حسادتِ دیگران قرار گرفته و رنج می‌کشد (مثلِ ماهِ نو، خمیده و ناتوان شده)، این وضعیت موقتی است. تقدیرِ الهی چنین است که حقیقتِ او سرانجام «بدر» شود و در کمالِ درخشش در آسمانِ حقیقت نمایان گردد.

دل نگردد تنگ زان عرصهٔ فراخ / نخلِ تر آنجا نگردد خشک شاخ

در آن ساحتِ پهناورِ الهی، دل هرگز دچارِ تنگی و گرفتاری نمی‌شود. انسانی که جانش «نخلِ تَر» (تازه و سرزنده) است، در آن فضایِ روحانی هرگز خشک نمی‌شود و دچارِ پژمردگی و یأس نمی‌گردد.

حاملی تو مر حواست را کنون / کند و مانده می‌شوی و سرنگون

تو در حالِ حاضر، باربرِ حواسِ خویش هستی. یعنی با ارادهٔ خودت مدام به دنبالِ دنیای بیرون و حواسِ پنج‌گانه می‌دوی تا آن‌ها را مدیریت کنی.  چون بارِ سنگینِ تدبیر و تلاشی که از سرِ خودخواهی است بر دوش داری، خسته (مانده)، کُند و در نهایت سرنگون می‌شوی. (حسادت و خشم هم از همین تلاش‌هایِ بیهودهٔ ذهنی ناشی می‌شود).

چونک محمولی نه حامل وقت خواب / ماندگی رفت و شدی بی رنج و تاب

وقتی به خواب می‌روی (یا در اصطلاح عرفانی: به مقامِ تسلیم و فنا می‌رسی)، دیگر «حامل» (باربر) نیستی، بلکه «محمول» (بارِ خدا) هستی.  در هنگام خواب، خداوند روحِ تو را حمل می‌کند و تو دیگر برای زنده ماندن یا مدیریتِ دنیا تلاشی نمی‌کنی؛ پس تمامِ خستگی‌ها، رنج‌ها و بی‌تابی‌ها از بین می‌رود و جانِ تو سبک‌بال می‌شود.

اولیا اصحاب کهفند ای عنود / در قیام و در تقلب هم رقود

​عنود به معنایِ ستیزه‌گر و کسی که حق را می‌پوشاند (مخاطبِ مولانا در اینجا منکرانِ مقامِ اولیا هستند).  اولیاءِ حق، دقیقاً مانندِ اصحابِ کهف هستند. همان‌طور که آنان در غار بودند و در عینِ اینکه «خواب» (رقود) بودند، گویی در حالِ «حرکت و برخاستن» (قیام و تقلب) بودند، اولیاء نیز  این ظاهرِ زندگیِ اولیاست که مانندِ مردمِ دیگر در حالِ کار و حرکت و قیام‌اند، اما در حقیقتِ باطنی، آن‌ها در «خوابِ الهی» (فنایِ از خویشتن) به سر می‌برند. آن‌ها با اراده‌یِ خود نمی‌جنبند، بلکه اراده‌یِ خدا آنان را می‌گرداند.

 می‌کشدشان بی تکلف در فعال / بی‌خبر ذاتَ الیَمین ذاتَ الشِّمال

​بی تکلف یعنی بدونِ زحمت، بدونِ فشارِ منیت و خودخواهی. اراده‌یِ الهی آن‌ها را در کارهایشان (فعال) پیش می‌برد، بدون آنکه خودِ آن‌ها دغدغه یا تکلفی داشته باشند. آن‌ها حتی آگاه نیستند که به سمتِ راست می‌روند یا چپ؛ یعنی در هیچ کاری «من‌» ندارند که بگوید «این را من انجام دادم».

 چیست آن ذاتَ الیَمین؟ فعلِ حَسَن / چیست آن ذاتِ الشِّمال؟ اَشغالِ تَن

در ادبیاتِ قرآن و عرفان، سمتِ راست نمادِ خیر، کارهای شایسته و توجه به حق است.  ذات الشمال یا سمت چپ نمادِ دنیا، امورِ مادی، و کارهایِ مربوط به نیازهایِ تن است.  اولیاء در هر دو ساحت (هم در امورِ معنوی و هم در امورِ دنیوی) به گونه‌ای هستند که گویی خودشان نیستند. وقتی کارِ نیکی (فعلِ حسن) انجام می‌دهند، نمی‌گویند «من خوبم»؛ و وقتی به امورِ مادی و جسمانی (اشغالِ تن) مشغول‌اند، روحشان درگیرِ آن نمی‌شود. آن‌ها در هر دو حال «محمول» (بار) هستند و اراده‌یِ خدا آنان را جابه‌جا می‌کند.  

بر اساس تفسیر استاد کریم زمانی

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

باز آی و دلِ تنگِ مرا مونس جان باش

وین سوخته را مَحرَمِ اسرارِ نهان باش

وقتی می فرماید باز آی یعنی دوباره بیا و همدم این دل تنگ من باش و برای این دل سوخته محرم اسرار شو .به نظر ابنجانب روی سخن حضرت حافظ در اینجا با ساقی است و ساقی می تواند هریک از رهروان راه عاشقی باشند .

زان باده که در میکدهٔ عشق فروشند

ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش

او از همه رهروان راه عاشقی می خواهد که از شرابی خاص که فقط در میخانه عشق یافت می شود دو یه یا سه ساغر به وی بدهند تا بار دیگر چرخه مستی و عاشقی را تجربه کند و مهم نیست که رمضان باشد یا نباشد این تجربه چرخه عاشقی گناه نیست بلکه عین صواب است.

در خرقه چو آتش زدی ای عارفِ سالِک

جهدی کن و سرحلقهٔ رندانِ جهان باش

به رهروان عاشقی که معرفت به عشق یافته اند و راهی جدید را شروع کرده اند می گوید ناامید نشوند و تلاش کنند تا با آتش زدن خرقه و ظواهر ریایی خویش به جمع رندان پاک نهاد بپیوندند و حتی الگوی رندان شوند .چون عشق و رندی باید باهم باشد.

دلدار که گفتا به تواَم دل نگران است

گو می‌رسم اینک به سلامت، نگران باش

و یادآور می شود که این معشوق است که نگران و مشتاق عاشقان است و می گوید بیایید پس باید به او بگویید به سویت خواهیم رسید و علیرغم همه سختی های راه عاشقی به سلامت می رسیم تو نیز تماشا کن رسیدنمان را.

خون شد دلم از حسرتِ آن لعلِ روان بخش

ای دُرجِ محبت به همان مُهر و نشان باش

آری عاشق طعم لب لعل وش و شیرین و امید بخش یار را چشبده است که اینچنین در حسرت آن است و دوباره می خواهد با مست شدن خود را به آن صندوقچه مهر و موم شده محبت برساند.

تا بر دلش از غصه غباری نَنِشیند

ای سیلِ سرشک از عقبِ نامه روان باش

حتی از اشکهای روانش می خواهد در پی نامه ای که برای یار می نویسد روان گردد تا غبار غصه و نگرانی را از دل یار بزداید .دلش نمی خواهد معشوق به خاطرش نگران باشد

حافظ که هوس می‌کندش جامِ جهان بین

گو در نظرِ آصفِ جمشید مکان باش

و در آخر اینکه حافظ آرزوی جام جهان بین را دارد که همه حقیقت را در آن ببیند پس باید همردیف کسانی چون آصف وزیر حضرت سلیمان باشد که مثل جمشید شاه به چنین توانمندی دست یابد .پس هنوز لازم است این مسیر را ادامه دهد تا به آن جام دست یابد یعنی انتهای این راه رسیدن به کل حقیقت است.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب » بخش ۷:

یکی از زیباترین بخشهای شاهنامه همین بخش یعنی نبرد شیده پسر افراسیاب با کیخسرو شاه ایران است .

شیده با آنکه پسر افراسیاب و جزئی از سپاه اوست و در برابر کیخسرو قد علم میکند ولی شخصیتی دوست داشتنی دارد و در طول حضور کوتاهش در شاهنامه همدلی خواننده را برمی انگیزد.

فرهود در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

به‌نظر من ایرادی نداره ضمیر «ش» بر می‌گرده به اژدها؛

وقتی من اینطور متوجه می‌شوم و این را از این ابیات می‌فهمم چرا ایراد بگیرم؟

همانطور که عرض کردم بخاطر بیان هیجان صحنه نبرد، توضیحات اضافه حذف شده ‌است.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۰:

فردوسی جنگ رستم با ارژنگ و دیگر دیوان را درین صحنه به صورت کلی و در چند بیت بیان میکند و به هیچ وجه وارد جزییات جنگ نمیشود  و جزییات نبرد تن به تن را برای نبرد رستم با دیو سپید میگذارد
 اینها هنر داستان گویی است ؛اوج داستان در نبرد تهمتن با دیو سپید است و جزییات و جنگ تن به تن باید آنجا بیان شود که می‌شود و این صحنه در واقع پیش درآمدی است بر آن اوج که البته همین صحنه هم به هنرمندانه ترین شکل ممکن سروده شده و استاد در چند بیت یک صحنه جنگ شگفت را ترسیم کرده است!

 

 

به ارژنگ سالار بنهاد روی

چو آمد بر لشکر نامجوی

یکی نعره زد در میان گروه

تو گفتی بدرید دریا و کوه

برون آمد از خیمه ارژنگ دیو

چو آمد به گوش اندرش آن غریو

چو رستم بدیدش برانگیخت اسپ

بیامد بر وی چو آذر گشسپ

سر و گوش بگرفت و یالش دلیر

سر از تن بکندش به کردار شیر

پر از خون سر دیو کنده ز تن

بینداخت ز آنسو که بود انجمن

چو دیوان بدیدند گوپال اوی

بدریدشان دل ز چنگال اوی

نکردند یاد بر و بوم و رست

پدر بر پسر بر همی راه جست

برآهیخت شمشیر کین پیلتن

بپردخت یکباره زان انجمن

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۳۱ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۴ در پاسخ به فرهود دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

بدرید کتفش بدندان چو شیر

برو خیره شد پهلوان دلیر

بزد تیغ و بنداخت از بر سرش

فرو ریخت چون رود خون از برش

مصراع دوم را بنگرید

میگوید برو خیره شد پهلوان 

پهلوان بر که خیره شد؟!

بر رخش خیره شد یا بر اژدها؟!

بدون شک بر رخش خیره شد و از دلاوری او در شگفت شد 

پس ضمیر او در «برو یا بر او» برمیگردد به رخش

سپس

بزد تیغ و بنداخت از بر سرش

ببینید اینجا مسئله است !!فردوسی بلافاصله این مصراع را می آورد و «سرش»یا «سر او»برمیگردد به رخش!

البته اگر برو خیره شد را اشاره به اژدها بگیریم کار حل میشود ولی ...ولی در منطق داستانی خلل وارد میشود ؛زیرا رستم از حرکت رخش دچار شگفتی شده و بر او خیره شده است که چه می‌کند این رخش!!

همینطور پیش ازین رستم اژدها را دیده و حتی با او رجزخوانی نیز کرده بود و اینجا جای خیره شدن به اژدها نیست! 

حال شاید عده ای این را مته به خشخاش گذاشتن بدانند ولی به هر حال اشکال است و اشکالی است که در حین خوانش متن رخ می‌نمایاند!

 

برمک در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۱ در پاسخ به مهناز عابدی دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثلثات:

از اینجا

پیوند به وبگاه بیرونی

فرهود در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

رخش رستم هم جنگجوست و اژدها را گاز گرفته 

و رستم سپس با یک ضربه شمشیر سر از تن اژدها جدا کرده‌است.

به‌نظر نمی‌رسه چیزی حذف شده باشه؛ فردوسی برای بیان هیجان و سرعت بخشیدن به ریتم صحنه جنگ توضیحات اضافه را حذف کرده‌است. به‌نظر می‌رسه اینطور باشه.

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

به نظر می‌رسد درین ابیات مرجع ضمیر بیت می‌رسد به رخش و گویا رستم سر رخش را از تن جدا کرده است!!

البته ما میدانیم که این اژدهاست که سرش توسط رستم جدا شده است ولی ظاهر ابیات اینگونه است که رستم سر رخش را جدا می‌کند.

چو زور تن اژدها دید رخش

کزان سان برآویخت با تاجبخش

بمالید گوش اندر آمد شگفت

بلند اژدها را به دندان گرفت

بدرید کتفش بدندان چو شیر

برو خیره شد پهلوان دلیر

بزد تیغ و بنداخت از بر سرش

فرو ریخت چون رود خون از برش

در سه بیت اول فاعل رخش است و ناگهان در بیت چهارم مرجع ضمیر برمیگردد به اژدها در حالی که فاعل بیت‌های اخیر رخش بوده است و طبق قانون مرجع ضمیر باید به رخش برگردد!

برداشت من این است که این میان ضعف تالیف و اشتباه رخ داده است که از شاعر بزرگی چون فردوسی بعید است ؛اگر دوستان نظری دارند بفرمایند...

 

همیرضا در ‫۴ روز قبل، شنبه ۳۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ در پاسخ به شهریار سیار دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۳۵:

اینجا در جایگاه قافیه آمده و نمی‌تواند جور دیگری خوانده شود. از روی مضمون و اشاره به بهار هم مشخص است که همان دی به معنای ماه دی است.

شهریار سیار در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۶ دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » گردش دوران [۵۶-۳۵] » رباعی ۳۵:

دی دو نوع خوانش با دو معنی متفاوت دارد نمیدانم اینجا باید معنی را ارجح بدانیم یا وزن و قافیه را 

مصطفی آهنگرها در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۳ دربارهٔ نشاط اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۰۷:

این شعر در یک اجرای خصوصی در سال ۱۳۳۶ با آواز حسین قوامی و کمانچهٔ علی‌اصغر بهاری در آواز بیات ترک اجرا شده است.

امیر رحیمی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۳۵ - حکایت باخه و دو بط:

از لحاظ قواعد نگارشی ویرایش شد 

امیر رحیمی در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۳ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الاسد و الثور » بخش ۳۱:

درود بر گنجور گرامی و همچنین خوانندگان عزیز

ویرایش این بخش انجام شد 

و قواعد نوشتاری تا حد امکان تصحیح گردید 

اگر فایل صوتی خواستید بشنوید با توضیح لغات

در کانال«کلیله» در نرم افزار «بله» فراهم هست

علی احمدی در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱:

دارم از زلفِ سیاهش گِلِه چندان که مَپُرس

که چُنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مَپُرس

زلف سیاه استعاره از راه پر پیچ و خم و پر چالش عاشقی است که عاشق را در تاریکی ابهام و حیرت وا می گذارد و به خود مشغول می کند تا جاییکه نه دل برایش می ماند و نه دین.حضرت حافظ از چنین زلفی گله می کند که او را بی سر و سامان کرده است.

کَس به امّیدِ وفا ترکِ دل و دین مَکُناد

که چُنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

و دعا می کند کسی به امید وفاداری معشوق دل و دینش را ترک نکند و زندگی معمولی خود را داشته باشد.چرا که من از این کار پشیمان شده ام.

برای هر انسانی زندگی معنای خاص خودش را دارد و بسیاری از مردم دلیلی نمی بینند که عمر خود را صرف فهمیدن معنای زندگی کنند اما حافظ به دنبال حقیقت زندگیست و به همین علت درگیر زلف یار می شود و می خواهد عاشق بماند و البته تاوانش را هم می دهد.او به ما می گوید به دنبال عشق و معنای زندگی رفتن تاوان دارد و ممکن است بارها پشیمان شوید ولی با این حال به راهش ادامه می دهد.

به یکی جرعه که آزارِ کَسَش در پِی نیست

زحمتی می‌کشم از مردمِ نادان که مپرس

یکی از چالش های این راه این است که چون عاشق می خواهد برای درک یار مست باشد به امید مستی می می نوشد و از آنجا که نوشیدن می حتی اگر آزاری به کسی نرسد گناه و منکر محسوب می شود حافظ عاشق را با مشکل مواجه می کند . او گروهی که چنین می کند و او را از نوشیدن می باز می دارند را نادان می داند چون از مستی عاشقانه بی خبرند.

زاهد از ما به سلامت بگذر کـ‌این مِیِ لعل

دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

لذا به زاهد که سمبل مبارزه با نوشیدن می است می خواهد که به سمت او نیاید چون همین می گلگون گرانبها ممکن است او را نیز مست و عاشق نماید و درگیر زلف یار کند طوری که دل و دینش را از دست بدهد.

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بُگْدازد

هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

اگر بخواهیم در این باره صحبت کنیم گفت و گو بسیار است که جانفرساست . فقط همین را بدان که هرکسی میل دارد عربده ای بکشد و بگوید آن را نبین . منظور از آن هم شراب است و هم روی زیبا که این هردو برای حضرت حافظ بسیار گرانبها و ارزشمند است و بدون این دو امید و عشق خود را از دست می دهد. شراب مظهرامید به مستی است که باعث می شود او خود را به دنیای مستی برساند و درکی جدید از حقیقت پیدا کند و روی زیبا نماد عشق ورزی است که به زندگی وی معنا می بخشد . و البته این صغیر و کبیر گرانبها را بسیاری از نادانان گناه می شمارند و باعث زحمت او می شوند.

پارسایی و سلامت هَوَسم بود، ولی

شیوه‌ای می‌کند آن نرگسِ فَتّان که مپرس

من دوست داشتم انسان با تقوا و بی عیبی باشم و مثل خیلی ها یک زندگی ساده و راحت داشته باشم ولی آن چشمان فتنه انگیز و فریبنده یار کاری می کند که مرا مجذوب خود می کند.بدون آن چشمان دلربا زندگی برایم معنا ندارد.

گفتم از گویِ فلک صورتِ حالی پرسم

گفت آن می‌کشم اندر خمِ چوگان که مپرس

فقط من درگیر این زلف نیستم از گوی فلک( آسمان که مثل گوی می چرخد  ) هم احوالپرسی کردم تا ببینم چه خبر است دیدم می گوید من هم اسیر خم چوگان اویم و درد می کشم . چون هرجا که آن چوگان بخواهد و اراده کند می روم و سرنوشت ها را رقم می زنم.گویا از نظر حافظ معشوق نه تنها زندگی او را معنا می بخشد بلکه همه زندگی ها در همه روزگاران نیز با او و به حکم او معنا می گیرند .

گفتمش زلف به خونِ که شکستی؟ گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

و در آخر به آن زلف گفتم چرا اینقدر شکسته و خمیده و پر از چین و شکن شده ای؟ خون چه کسی یا چه کسانی را ریخته ای که اینقدر به چین افتادی یا اینکه قصد ریختن خون چه کسی را داری که چین برداشته ای ؟ یا اینکه به انتقام خون چه کسی به دشمنی ما برخاسته ای ؟او به من گفت این داستان خیلی مفصل است تو را به قرآن که دیگر مپرس .  گویا زلف نیز علت چین و شکنش را نمی داند و این نیز به دست یار و به حکم اوست.

بهرام خاراباف در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۲:

گَردیست جهان و اندر این گَرد
جاروب نهان شدست و فراش

#مولوی 
مولوی دراین بیت بدون اینکه پیامش را آشکارا بیان کندبا آوردن گَرد،درکنار جاروب وفراش ،تصویرناقصی  می سازدکه مخاطب خودش باید آن را کامل کند

بهار در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۱:

سینه همان سینی یا مجمر است که به ضرورت وزن شعری به سینه ها تغییر کرده است. مثل پیشانه که همان پیشانی است.

رو سینه را چون سینی ها هفت آب شوی از کینه ها.

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴۱:

اگر از جانبِ معشوق نباشد کِششی

کوششِ عاشقِ بیچاره به جایی نرسد

حضرت حافظ

بی کشش کوشش عاشق به مقامی نرسد

فارغ از سعی بود سالک اگر مجذوب است

صائب تبریزی 

آمدیم اینجا که در صدرِ جهان

گر نبودی جذبِ آن عاشق نهان

مولانا

 

بهرام خاراباف در ‫۶ روز قبل، جمعه ۲۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۰:

آن مطرب ما خوشست و چنگش
دیوانه شود دل از ترنگش

چون چنگ زند یکی تو بنگر
کز لطف چگونه گشت رنگش

گر تنگ آیی ز زندگانی
برجه به کنار گیر تنگش

#مولوی

شایدیکی ازکاربردهای هنروبه ویژه شعر وموسیقی ازقدیم الایام تا به امروزاین بوده باشد که شرایط سخت ودشوارزندگی دراین دنیای پرآشوب را سهل وممکن سازد.هروقت انسان دلتنگ می شودپناه می برد به موسیقی به رقص وشعر که هم رقص است وهم‌ موسیقی والبته درکلام

تنگ آمدن=سخت ودشوارگشتن
به گیرتنگش=سخت ومحکم بگیر
تنگ=گلو

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۴۸