گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۶:

باغبان گر پنج‌روزی صحبتِ گل بایدش

بر جفایِ خارِ هجران صبرِ بلبل بایدش

اگر باغبان مایل است در وقت روییدن گل مدت کمی گل را در کنار خود داشته باشد باید مانند بلبل که در دوری از گل زخم نیش خار را تحمل می کند صبر نماید.رسیدن به وصال باید با صبر همراه باشد .«صبر کن حافظ به سختی روز و شب /عاقبت روزی بیابی کام را»

ای دل اندر بندِ زلفش از پریشانی مَنال

مرغِ زیرک چون به دام افتد تحمل بایدش

ای دل ممکن است در راه عاشقی ( زلف یار ) پریشان و بیقرار گردی . به اضطراب بیفتی و گاهی پشیمان شوی و بگویی چرا به این راه وارد شدم چرا به زندگی عادی خودم ادامه ندادم .اما بدان اینها مداخله های عقل  مصلحت اندیش توست که تو را به اضطراب می افکند اگر زیرک باشی این زلف دام نیست بلکه راهی برای رسیدن به چهره زیبای یار است و تو اصل حقیقت را در وصال خواهی یافت پس صبر پیشه کن.

رندِ عالم‌سوز را با مصلحت‌بینی چه‌کار

کار مُلک است آن که تدبیر و تأمل بایدش

اگر در راه عاشقی گام نهاده ای رند باش . رند برای پاکی درون خود دیگر به برون و مایملک خود نمی اندیشد و مصلحت بین نمی تواند باشد او در برون چیزی برای از دست دادن ندارد چون همه دارایی هایش ارزشی بیش از چیزهای سوخته ندارد .. تدبیر و تامل مربوط به کسی است که مایملکی دارد و باید برایش چاره اندیشی و برنامه ریزی کند.( مُلک اگرچه به معنای مملکت است ولی به همه دارایی های انسان هم قابل اطلاق است) 

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری‌ست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

تقوی همه آن باید ها و نباید هایی است که بر اساس باورهای اعتقادی شکل می گیرد و در شریعت به آن حکم می کنند و گناه و ثواب را معین می کنند و انسان را به پیروی از آن فرا می خوانند . به عبارتی تقوی به تو می گوید برو یا نرو ، بکن یا نکن .... دانش هم مجموعه دانسته های بشر است که آن هم در نهایت مجموعه ای از دستورالعمل ها را برای انسان مشخص می کند و دوباره به او می گوید که چه کاری را بکند و چه کاری را نکند  و چگونه راه خود را در مسیر زندگی ادامه دهد . به باور حافظ اینها در راه عاشقی ( همان طریقتی که مطلوب اوست) کمکی نمی کند چون به انسان فرمان می دهند که چگونه برود . اما در راه عاشقی معشوقی هست که به عاشق می گوید چگونه به سویش بیاید پس اگر پوینده راه عاشقی هستی حتی اگر صدها هنر و دانش و باور داشته باشی باید دلت را به او بسپاری تا تو را به سوی خود بکشاند. پس علاوه بر صبر باید توکل کنی یعنی دلت را بسپاری .(توکل از ریشه   « و ک ل » است وقتی کسی را وکیل می گیری در واقع کار خود را به او می سپاری و توکل نیز دل سپاری به یار است) 

با چُنین زلف و رُخَش بادا نظربازی حرام

هر که روی یاسمین و جَعدِ سنبل بایدش

وقتی با چنین زلف و رخی روبرو هستی دیگر به چیز یا کس دیگری نباید نظر کنی چراکه اگر واقعا طالب یک روی زیبا مانند گل یاسمین  وزلف پیچ و تابدار و مجعدی مثل گل سنبل هستی همین معشوق برایت کافیست  و  نظر بازی دیگر حرام است .حضرت حافظ در این بیت تلویحا نگاه عرفانی خود را ارائه می کند و معشوق مورد نظر خود را منحصر به فرد می داند گویا این معشوق می تواند در دسترس همگان هم باشد و تنها اوست که ارزش نظر بازی و دلسپاری دارد.

نازها زان نرگسِ مستانه‌اش باید کشید

این دلِ شوریده تا آن جَعد و کاکُل بایدش

با توجه به این دل شوریده که سوم شخص بیان شده به نظر می رسد در مصرع اول باید به جای کشید عبارت « کِشَد» درست باشدیعنی این دل شوریده برای اینکه آن جعد و کاکل نصیبش شود باید بسیار ناز آن چشمان مست معشوق را بکشد.

باید توجه کرد که جعد و کاکل هردو از اجزای زلف یار یا همان راه عاشقی است منتها در مقامهای جداگانه . حال می گوید باید ناز چشمان مست یار را بکشی تا  اینکه تازه به قسمتهای خوب این راه برسی که این نیز بیانگر الزام صبر در این راه است.

ساقیا در گردشِ ساغر تعلل تا به چند

دور چون با عاشقان افتد تَسَلسُل بایدش

ظاهر این بیت حکایت از آن دارد که به مخاطب خود یعنی ساقی می گوید برای رساندن می و ایجاد مستی تعلل نکند چون دور دور عاشقان است و همه جمعند پس باید پی در پی شراب برسانی و عاشقان بیقرار را برای درک معشوق در مستی آماده کنی .اما با آوردن کلمات دور و تسلسل که از عبارات مشهور فلسفی است باید به مطلب دیگری جداگانه اشاره نمود .که در پی نوشت همین مطلب به آن اشاره خواهم کرد .

کیست حافظ تا ننوشد باده بی‌آوازِ رود

عاشقِ مسکین چرا چندین تجمل بایدش

رود یک ساز است و حضرت حافظ می فرماید لازم نیست حافظ بدون نوای رود می ننوشد و مست نشود مگر حافظ کیست ؟ او یک عاشق فقیر است و تجمل نمی خواهد .یعنی راه عاشقی ساز و برگ  و ابزار نمی خواهد فقط باید با صبر و توکل، آماده مستی باشی تا حضور معشوق را درک نمایی.

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:

وقتی راه عاشقی را برمی گزینی هم می خواهی دیگران را به این راه دعوت کنی و هم باید سختی های راه را تحمل کنی و هم باید ملامتگران را توجیه نمایی . به نظر می آید این غزل در این راستا سروده شده است.

صوفی گُلی بچین و مُرَقَّع به خار بخش

وین زهدِ خشک را به مِی خوشگوار بخش

صوفی نماد کسانی است که راهی را برگزیده اند که به زعم آنها به حقیقت خواهد رسید و خود حضرت حافظ هم جزء این دسته بوده است . به صوفی می گوید بین گل و خار چرا به خار چسبیده ای اگر پیراهنت مانع است آن را بر همان خار رها کن و گل را بچین . به عبارتی راه درست رسیدن به حقیقت را انتخاب نما . راه پیشین با زهد خشک و همراه ریا به پیش می رفت آن را با شرابی گوارا جابجا کن . در اینجا « به » یعنی « در ازای» است.یعنی زهد خشک را بده و شراب گوارا را بگیر. 

طامات و شَطح در رَهِ آهنگِ چنگ نِه

تسبیح و طَیلَسان به مِی و مِیگُسار بخش

در مجموع طامات و شطحیانت به معنای هر آن چیزی است که در راه زهد ریایی آموخته ای و به هم بافته ای و باوری در ذهنت ساخته ای. اینها را در ازای موسیقی ساز چنگ رها کن .و تسبیح و لباس زاهدانه را هم برای گرفتن شراب به میخانه بده و گرو بگذار .در این بیت هم می خواهد صوفی به راه جدید یعنی راه عاشقی وارد شود چون از راه زاهدان خیری نمی بیند و به حقیقت نخواهد رسید.در راه عاشقی، حدیث مطرب و می  است که به کار می آید و تو را به مستی می رساند .

زُهدِ گران که شاهد و ساقی نمی‌خرند

در حلقهٔ چمن به نسیمِ بهار بخش

صفت «گران» یعنی سنگین که در پی کلمه زهد آمده یعنی این زهد پر از تشریفات  و آداب آنچنانی که سنگینش کرده است .می فرماید خوبرویان و ساقیان خریدار این زهد پر از آداب و تشریفات نیستند اینها را در گلزار و چمنزار که وارد شدی به نسیم بهار ببخش و رهایش کن .این زهد در راه عاشقی جواب نمی دهد.

در مجموع می گوید این باور ها و رفتارهای زاهد مآبانه در راه عاشقی به کار نمی آید 

راهم شراب لعل زد ای میرِ عاشقان

خونِ مرا به چاهِ زَنَخدانِ یار بخش

پس در راه عاشقی چه چیزی کمک می کند ؟ آن لب لعل وشی که شرابی به عاشق نوشانده ورهزنی کرده و  او را مست خویش کرده و  به دنبال خود می کشد و به همین دلیل است که از سرحلقه عاشقان می خواهد خونش را در این راه از عاشق طلب کند و در چاه زنخدان ( جایی در چانه که نزدیک همان لب لعل وش است ) بریزد . عاشق چیزی را درک کرده که حاضر است در این راه خونش ریخته شود حتی اگر به وصال هم نرسد.چنین جاذبه ای در زهد خشک با همه تشریفاتش دیده نمی شود. 

یا رب به وقتِ گُل، گُنَهِ بنده عفو کن

وین ماجرا به سروِ لبِ جویبار بخش

او با خداوند هم حرف دارد می گوید حتی اگر ورود به راه عاشقی به زعم زاهدان و صوفیان گناه است ، در این موسم بهار که وقت روییدن گل است این گناه را به خاطر آن سرو کنار رودخانه بر من ببخش. استفاده از سرو بسیار هنرمندانه است . حافظ سرو را به نوعی نماد درخت بلند و رونده عشق ورزی و تاثیر آن در جهان می داند و در اینجا از خداوند می خواهد به خاطر تبلیغی که برای گسترش عشق ورزی در جهان کرده است او را عفو کند.

ای آن که رَه به مشربِ مقصود بُرده‌ای

زین بحر، قطره‌ای به منِ خاکسار بخش

او آنقدر مشتاق این راه است که بر این باور است که عده ای در این راه عاشقی به مقصود هم رسیده اند و از آبشخور آن نوشیده اند لذا از آنها می خواهد از آن دریای مقصود به او که مانند خاکی تشنه است آبی ببخشند.

شکرانه را که چشم تو رویِ بتان ندید

ما را به عفو و لطفِ خداوندگار بخش

و به ملامتگران می گوید که خدا را شکر که شما از آنچه ما را به خود جذب کرده خبر ندارید و این بتان را درک نکرده اید بروید خدا را شکر کنید و اگر خداوند را قبول دارید ، به شکرانه آن ما را هم به عفو و بخشش خداوند حواله کنید. ( خدا خودش می داند چه کند) 

ساقی چو شاه نوش کند بادهٔ صَبوح

گو جامِ زر به حافظِ شب زنده دار بخش

 و در پایان نیز مثل همیشه خودرا لایق تشویق و تمجید از سوی پادشاه می داند حتی اگر پاداشی هم در کار نباشد . به ساقی می گوید وقتی صبحدم شاه شراب می نوشد بگو که آن جام پر از طلا را به حافظ شب زنده دار ببخشد.

مجید محمدپور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

بیدل در این غزل یک کلمه را ده بار تکرار کرده: «تاریکی». این فقط ردیف نیست؛ این یک تکنیک هنری است.

دقت کن که در هر بیت، «تاریکی» معنای تازه‌ای پیدا می‌کند:

بیت اول: تاریکیِ بی‌عدالتی و بی‌خبری جهان.

بیت دوم: تاریکیِ ناآگاهی دل.

بیت سوم: تاریکیِ فریب دنیا.

بیت چهارم: تاریکیِ نادیدنی بودن حقیقت.

بیت پنجم: تاریکیِ مسیر زندگی.

بیت ششم: تاریکیِ خلوتی که در آن تحول رخ می‌دهد.

بیت هفتم: تاریکیِ وجود انسان که نیازمند چراغ است.

بیت هشتم: تاریکیِ اندوهِ انباشته.

بیت نهم: تاریکیِ راه سالک، حتی پس از سوختن.

بیت آخر: تاریکیِ راز دل که دیگران به آن راه ندارند.

یعنی بیدل با یک واژه، ده جهان مختلف ساخته است. این از ویژگی‌های سبک هندی است؛ شاعر یک کلمه را تکرار می‌کند، اما هر بار افق معنایی تازه‌ای از آن می‌گشاید.

مجید محمدپور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

به رنگ‌آمیزی عنقا جهانی می‌کشد زحمت

تو هم زین رنگ می‌پرداز تصویری به تاریکی

این بیت از شاهکارهای بیدل است.

عنقا اصلاً دیده نمی‌شود.

حالا فرض کن بخواهی نقاشی‌اش کنی!

یعنی:

تمام دنیا دارد چیزی را توصیف می‌کند که هیچ‌کس ندیده است.

این دقیقاً نقد ذهن انسان است.

ما دائماً درباره چیزهایی حرف می‌زنیم که تجربه نکرده‌ایم.

حتی درباره خدا...

حتی درباره عشق...

حتی درباره خودمان...

در حقیقت داریم عنقا را رنگ می‌کنیم.

مجید محمدپور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

دلی روشن‌کن از تشویش این ظلمت‌سرا بگذر

بجز فکر چراغت نیست تدبیری به تاریکی

این بیت خلاصه غزل است.

بیدل نمی‌گوید:

دنیا را درست کن.

نمی‌گوید:

مردم را اصلاح کن.

فقط می‌گوید:

چراغ خودت را روشن کن.

این نگاه، شباهت عمیقی با پروژه «خاموشی درون» تو دارد؛ تمام تأکید آن هم بر مراقبت از چراغ درون است، نه جنگیدن با تاریکی بیرون.

مجید محمدپور در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳۷:

ظریف‌ترین نکته غزل

تقریباً در تمام ابیات، بیدل یک تقابل پنهان ساخته است:

چراغ ↔ تاریکی

دل ↔ چشم

محبت ↔ مس

شمع ↔ شب

عنقا ↔ تصویر

زنجیر ↔ صدا

اما یک تقابل عمیق‌تر هم هست:

دیدن ↔ بودن

بیدل بارها نشان می‌دهد که مشکل اصلی انسان، نادیدن نیست؛ بی‌چراغ بودن است. اگر چراغ دل روشن شود، همان تاریکی نیز معنا پیدا می‌کند.

برمک در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۵ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۵ - در مدحِ امیر ابوالحسن علی لشکری:

بنگرید این دهقان آذرآپادگانی  از شهر تبریز چگونه در یاد ایران ساسانی میسراید و آرزوی پایتختی استخر دارد


بر وفای سِفلِگان دوران فراوان چرخ کرد

بر وفای رادمردان، زین سپس دوران کند

این جهان بوده‌ست دائم کشور ساسانیان

باز سالارش خدا بر کشور ساسان کند

نیست کس در گوهرِ ساسانیان چون لشگری

تا پسِ آن چون نیاکان شاهیِ ایران کند

همچو اَفریدون بگیرد مُلکِ عالم سربه‌سر

وآنگهی تدبیر کار ملک فرزندان کند

روم و گرجستان به فرمانِ منوچهر آوَرَد

هند و ترکستان به زیرِ حکم نوشِروان کند

او به تختِ شهر ایران بر نشیند در سِطَخر

کِه‌ترین فرزندِ خود را مهتر اران کند

شاد بنشیند به کامِ دل بر ایوانِ شهی

وز فروغِ رویِ خویش آراسته ایوان کند

 

روح و ریحان در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰:

درجه یک

20 از 20

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۴:

در باره مصراع دوم بیت شماره 8

1-به استنداد معنی «گوی زدن» و «معانی» در لغتنامۀ دهخدا، معنی این مصرع چنین است:

همه شرایط که فراهم باشد، می‌توان ابراز خوشنودی کرد.

2-از سوی دیگر، با توجه به اینکه حافظ دو واژۀ «معانی» و «بیان» را در کنار هم به کار برده است، می‌توان این مصرع را (به استناد توضیح «معانی و بیان» در لغتنامۀ دهخدا) به شکل زیر نیز معنی کرد:

دانش واژگان‌شناسی که باشد، می‌توان به سخنوری پرداخت

امیر زمانی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۲۲:

در بیت پنج، چیدمان واژگانی عجیبی رخ داده که گویی از سه مصرع ساخته شده! که با رعایت جمله بندی مصرع ها در خوانش، جای مکث میان مصرع ها تغییر می کند. به این صورت که درمصرع اول بعد از کلمه «داغ» جمله اول کامل میشود و باید از نظر ذهنی مکث کرد. یعنی «داغ و درد جدایی» با هم خوانده و معنا نمیشود. داغ مربوط به عذاب هست؛  و درد جدایی مربوط به کلمه «شکنجه» در مصرع دوم. که در این حال،باید شکنجه در ادامه ی مصرع قبل خوانده شود، سپس مکث کرد و ادامه مصرع دوم را خواند تا معنا و لحن صحیح رعایت شود.

اینگونه:

گرَم عذاب نمایی به داغ/ و در جدایی شکنجه / صبر ندارم، بریز خونم و رستی

یعنی اگر با داغی که بر دلم میگذاری عذابم دهی، و با درد جدایی شکنجه ام دهی، طاقت ندارم پس مرا بکش و خودت را راحت کن.

امیر زمانی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:

دوستان به جای آن همه بحث و پافشاری روی نظر شخصی خود در مورد عبارت «نوبتی بخواند» بهتر نیست که بپذیرید هر دو معنای نوبتی درست دریافت میشود و سعدی به زیبایی از این واژه، ایهامی جذاب ساخته؟

معنای 1: خروس که نوبتی (شیپورچی) صبح است نفسش گرفته و نمی خواند.

معنای 2: خروس هم در این حال نمی تواند که حتی نوبتی (یک بار، یک نوبت) بخواند.

هر دو معنی درست و در تکمیل هم اند. به نبوغ واژگانی سعدی اعتماد کنید

امیر زمانی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۴ در پاسخ به روفیا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹:

چقدر زیبا توضیح دادید. لذت بردیم

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:

ساقی چو شاه نوش کند بادهٔ ...

اگر شاه در جام زر می می‌نوشد زیردستان و مردمان نیز باید بهره ای ببرند

مثل ضحاک نباشد که آن آهنگر انقلابی به او چنین گفت:
اگر هفت کشور به شاهی تراست
چرا رنج و سختی همه بهر ماست

این عبارت شب زنده دار درین بیت نیز بسیار جالب است
اینها اتفاقی نیست ،اگر میگوییم حافظ رند است بخاطر چنین اشعاری است
میگوید آن زمان که تو در شب و نصف شب مشغول عیش و نوش هستی  ما مشغول دعا و شب زنده داری هستیم
تو آنطور شب را به صبح میرسانی و ما اینطور!
پس طوری رفتار کن که ما تو را دعا کنیم درین شب زنده داری ها !
به صورت پنهانی و رندانه میگوید :ای پادشاه اگر من به تو محتاجم ، تو هم به دعای من محتاجی!

«به جبر خاطر ما کوش»

ساقی چو شاه نوش کند بادهٔ صَبوح

گو جامِ زر به حافظِ شب زنده دار بخش

علی عرفانیان در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹:

وَ رُبَّ صَدیقٍ: چه بسیار دوستی که لامَنی: مرا سرزنش کرد فی وِدادِها: در دوستی و محبتِ او (آن محبوب) أَلَم یَرَها یَوماً: زیرا او را حتی یک روز هم ندیده است فَیُوضِحَ لی عُذری: تا عذر مرا برایش روشن شود. ترجمهٔ روان

چه بسیار دوستانی که مرا به خاطر عشق و دوستی با آن محبوب سرزنش کردند؛ اما اگر او را یک بار دیده بودند، عذر مرا درمی‌یافتند و حق را به من می‌دادند.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۵:

به هرزه بی می و معشوق عمر ...

وقتی کسی گرفتار نفس و منِ ساختگی و توهمی شد عمرش خود به خود بی می و معشوق خواهد گذشت‌ حتی اگر در بهترین عشرتکده های لس آنجلس و لاس وگاس عمر بگذراند!
چنین کسی مستی می عشق را تجربه نمیکند و قلبش تجلیات آن معشوق یگانه را پذیرا نخواهد بود،زیرا اسیر و گرفتار نفس باقی مانده است
این من های ساختگی  ،مانع تجربه زندگی اصیل از سوی آدمی می‌شوند
آن پرندگان در منطق الطیر عطار هر کدام گرفتار نوعی ازین من های ساختگی بودند و دریافتند که عمر به بطالت میگذرانند و باید کاری بکنند.

مشکل اینست که ما فقط به عرفان نگاه کلاسیک یا مذهبی داریم اما می‌بینید که عرفان روی جایی دست میگذارد که مسأله امروز انسان نیز هست .

بدون شک همه ما من ساختگی داریم!

من روشنفکر،من باسواد،من زیبا،من افسرده ،من مثبت اندیش،من کارکن،من فرنگی ماب،من ایرانی و من مومن و عارف حتی!!

به هرزه بی می و معشوق عمر می‌گذرد

بِطالتم بس از امروز کار خواهم کرد

 

توحید در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

سپاس از جناب احمدی برای تفسیر روان و زیبا 

بهرام خاراباف در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۸ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۳:

گرفت شکل کبوتر ز ماه تا ماهی

ز عشق آنک درآید به چنگل بازش

تصویرسوررئال:همه عاشقان،ازماه تا ماهی،به شکل کبوتر درمی آیندوگرفتارچنگال بازمی شوند)(بازکفترعشق است)

امیر زمانی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۹:

با خواندن نظرات متوجه شدم درمورد مصرع دوم بیت یکی به آخر، بعضی از دوستان خود را برتر دانسته و سعدی را محکوم به تکرار بی مورد حرف (که) کرده اند. دقت داشته باشید هر کدام از این (که) ها، کاربرد معنایی متفاوتی دارد و اتفاقا این نشان از قدرت سخنوری و ایجاد جناس در کلام سعدی است. «که بدانست که در بند تو خوشتر که رهایی»

اولین که: معنی زیرا دارد.

دومین که: همان حرف ربط و در معنای خودش است.

سومین که: معنای از دارد

امیر زمانی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۱ در پاسخ به Abbasrapper دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک:

مخمل کاشان بسیار معروفه. اینجا هم شاعر به ظرافت و لطافت ساق دست یا پای معشوق اشاره میکنه که حتی از مخملی که در خانه ی کاشانی ها استفاده میشه هم ظریف تره. 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، یکشنبه ۷ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱:

 

من نخواهم کرد تَرکِ لعلِ یار و جام می

زاهدان معذور داریدم که اینَم مذهب است

فرض کنید که پدری به فرزند تنبل و تن پرور خود بگوید تا به دنبال کار و پیشه ای برود و پسر در جواب پدر و برای لجبازی بگوید «خوردن و خوابیدن کار من است»
بدون تردید هم پدر و هم پسر خوب می‌دانند که «خوردن و خوابیدن »در واقعیت یک شغل نیست و میفهمند که این فقط یک جواب سر بالا و از سر لجبازی است
حال وقتی جناب حافظ در برابر جریان زهد و زاهدان میگوید:« لعل یار و جام می مذهب من است» هم خود حافظ میداند که این پاسخ چگونه پاسخی است و «لعل یار و جام می» نمی‌تواند مذهب رسمی یک نفر در واقعیت باشد و هم آن جریان زهد منظور نظر شاعر و پاسخ طعنه آمیز او  را می‌فهمد
یعنی حتی آن جریان زهد هم میداند که درینجا منظور حافظ آن مذهب رسمی نیست و پاسخ جنبه طعنه آمیز و مقابله ای دارد!

جالب است که ما در زندگی خود بارها و بارها ازین نوع گفتار یا پتانسیل زبانی استفاده میکنیم ولی باز هم در فهم شعر حافظ دچار اشتباه میشویم

۱
۲
۳
۴
۵
۵۷۵۳