گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۴ دربارهٔ سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۱:

هرچه آن دشمن من بود چو افکندم پس

برمک در ‫۱ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۰۸ - در ذم فتوحی شاعر:

انوری در قطعات نز شاهکار هست بنگرید

 ای بر در بامداد پندار
 فارغ چو همه خران نشسته

نامت بمیان مردمان در

چون اتشی از چنار جسته

ما را فلک گزاف پیشه

بر آخور شرکت تو بسته

نارسته ز جهل و برده هر روز

نوباوهٔ احمقی برسته

با شومی جهل هرکه در ساخت

فالش نکند فلک خجسته

طفلند ممیزان و زینند

احرار چو دایه سینه خسته

باری چو درخت سست بیخی

کم ده به تبر ز شاخ دسته

در مجلس روزگارت این بس

کز درزه رسیده‌ای به دسته

طوفان منازعت مینگیز

ای ساکن کشتی شکسته

اف از خور و خواب اگر نبودیم

در سلک تناسب از تو رسته

 

علی میراحمدی در ‫۱ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۱۱ - معزی:

«گویند که سه کس از شعرا در سه دولت اقبالها دیدند و قبولها یافتند که کس نیافت: رودکی در عهد سامانیان و عنصری در دولت محمودیان و معزی در دولت سنجریان.»

علی میراحمدی در ‫۱ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

دلا! دلالتِ خیرت کنم به راهِ ...

زمانی در جامعه ما افرادی زهد می‌فروختند و بر دیگران سخت می‌گرفتند و امروز با کمی بازتر شدن اوضاع فرهنگی اجتماعی کسانی عنان از کف داده و به فسق مباهات میکنند!

از نظر حافظ هیچکدام ازین دو گروه زهد فروش‌ها و فسق گراها اهل سعادت و رستگاری نیستند و جالب آنکه عمل هر دو گروه آسیب زا نیز هست

«دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش»

 

علی میراحمدی در ‫۱ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان:

چقدر این حکایت از نظر هنری و ادبی زیبا و شگفت انگیز است  و سعدی در انتها معارف شگفتی نیز بیان کرده است 

فارغ از اینکه این ماجرا  حقیقت داشته یا ساخته پرداخته سعدی است اما من همین سعدی را ترجیح میدهم به هزاران هزار انسان امروزی که لاف انسان دوستی و آزادی دینی و عقیدتی میزنند و یک هزارم سعدی درک و بصیرت ومعرفت ندارند!

دنیای امروز ما با همه ادعایش اگر می‌تواند یک سعدی تحویل بدهد!

اضافه کنم که این داستان از نظر منطق داستانی یا سینمایی هم بسیار جالب است و سعدی با استادی تمام ماجرا را پیش برده است .

از دیدن بت تا شک  کردن در راه و رفتار او و تا ایمان دروغین به بت و کمین شبانه و دیدن بت پرست متقلب و به چاه انداختن او بسیار نمایشی و استادانه بیان شده است

اگر دوستانی ایراد میگیرند که چرا سعدی بت پرست را در چاه انداخت و کشت  باید بدانند که گاهی داستان مثل یک فیلم سینمایی نیازمند چنین صحنه های نیز هست که بر هیجان یا درام و اکشن بیفزاید

البته سعدی دلیل این کار را حفظ جان خود میگوید نه عقیده بت پرست

ابراهیم احمدی در ‫۲ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:

در این غزل، حافظ شاید بیش از آنکه از جست‌وجوی یار سخن بگوید، از لحظه‌ای سخن می‌گوید که جوینده درمی‌یابد چیزی که سال‌ها می‌جسته، خودِ جست‌وجوی او بوده است. «شهر» در این خوانش، عالمِ صورت‌هاست و «نگار» حقیقتی که نمی‌توان آن را در میان صورت‌ها یافت؛ زیرا هرگاه چشم به صورت خیره شود، حقیقت از پشت آن پنهان می‌ماند. ازاین‌رو «رخت بردن» تنها کوچ از مکانی به مکان دیگر نیست، بلکه انتقال از اقلیمِ تملک به اقلیمِ شهود است؛ ترکِ جهانی که در آن «داشتن» معیارِ بودن است، و ورود به جهانی که در آن تنها «دیدن» ارزش دارد.

 

«لعبت»‌های خیال نیز شاید بازیچه‌های نفس باشند؛ صورت‌هایی که انسان خود می‌سازد و سپس عاشق مخلوق خویش می‌شود. عجیب آنکه انسان گاه چنان به ساخته‌های ذهن خود دل می‌بندد که حقیقت را فقط از آن جهت می‌خواهد که تصویر ذهنی‌اش را تأیید کند. اینجاست که «صاحب‌نظر» ظهور می‌کند: نه کسی که صرفاً بیشتر بداند، بلکه کسی که توان دیدنِ بی‌واسطه دارد. او پرده را از برابر چشم برنمی‌دارد؛ بلکه نشان می‌دهد که از ابتدا پرده‌ای در کار نبوده و این چشمِ ما بوده که پرده ساخته است.

 

در این میان، «علم و فضل» نیز آخرین سنگرِ نفس‌اند؛ زیرا نادانی آدمی را متواضع می‌کند، اما دانایی می‌تواند به او این توهم را بدهد که به حقیقت رسیده است. «نرگس مستانه» آن نگاهِ حقیقت است که نمی‌آموزد، بلکه می‌رباید؛ و آنچه می‌رباید، دانسته‌ها نیست، توهمِ دانستن است.

 

و سرانجام «خانه از غیر بپرداز» یعنی دل را از همه‌ی چیزهایی که میان «من» و «او» واسطه شده‌اند خالی کن؛ حتی از تصویری که از خودت به عنوان عارف، عاشق و دانا ساخته‌ای. زیرا در عالی‌ترین معنای عرفانی، وصال زمانی رخ نمی‌دهد که «من» به او برسم؛ هنگامی رخ می‌دهد که آن‌قدر از «من» خالی شده باشم که دیگر چیزی جز او باقی نمانده باشد. آن وقت «بِهِل تا ببرد» دیگر سخن از فقدان نیست؛ سخن از رهایی است: محبوب می‌آید تا آخرین کسی را که میان من و او ایستاده است—خودِ من—با خود ببرد. 

دامون آزادی در ‫۲ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۵ - حکایت سفر هندوستان و ضلالت بت پرستان:

جناب سعدی در این شعر از عناوین ادیان مختلف استفاده می‌کنند تا نشان بدهند برایشان فرقی بین ادیان نیست وقتی مسلمان نباشند.

در سرتاسر شعر، قبل از این‌که به قول دوستان برایش روشن بشود که حیله‌ای در کار است، به باورمندان دیگر ادیان توهین می‌کند.

خود سعدی با ریاکاری و نیرنگ، از ترس جان خودش و وقتی در موضع ضعف بود به دروغ خود را علاقمند به خدای آن‌ها جا زد؛ اما بعد جواز قتل دیگران را به جرم فساد خیلی صریح صادر کرد.

"وگر سر به خدمت نهد بر درت / اگر دست یابد ببرد سرت"

این بیت مصداق عمل خود سعدی علیه آن "برهمن" است و برهانی بر دیگری‌ستیزی سعدی در رابطه با غیرمسلمانان.

سپس خیلی مظلوم‌نمایانه "ز جور فلک" می‌گوید تا عمل خود (قتل دیگری) را توجیه کند و قتل آن شخص را هم اراده‌ی پروردگار می‌داند و خودش را عامل اجرای خواست خدا می‌داند.

این شعر یکی از مصادیق تعصب در فرهنگ ما ایرانیان است که خود را، باورهای خود را و تاریخ و فرهنگ خود را بالاتر از دیگران می‌دانیم و برای دیگران پشیزی ارزش قائل نیستیم.

 

اگر قرار باشد روزگاری ما هم در جهان جایگاهی داشته باشیم باید در گام نخست خودِ تاریخی‌مان رو به نقد بکشیم و با خودمان روراست باشیم. صرفاً به‌به و چه‌چه زدن برای گذشته‌مان و نادیده گرفتن و بدتر از آن توجیه کردن گذشته‌ برای ما سودی نخواهد داشت.

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶۵:

گر جهان آمده است تا روزی

بزرگمهر در ‫۲ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲:

شاید بام به معنی بلندی و داد به معنی پرداختن  باشد که سازو کار صبح است که خورشید دارد .  باد هم چون آذرخش،  زود گذر هستند، مثل اینکه نیستند.

حسین مازوچیان در ‫۲ روز قبل، پنجشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

در مورد بیت هفتم ، مصرع دوم ، بیرون «نشایدش» کرد هم مشاهده شده و میتونه درست باشه.در حقیقت سعدی «مهر» که به دل نشسته رو محترم میدونه،و اون رو «شایسته» یک بدرقه محترمانه و آرام در طی روزگاران میدونه.به عقیده من «نمیتوان» در این مصرع سنخیتی با لطافت پنهان در معنای این بیت نمیتونه داشته باشه.«حتی» هم سنخیتی با منطق و روان سلیم سعدی نداره و درست ترین حالت همینه که «بیرون نشایدش کرد الا به روزگاران»

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۷ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی:

سزد گر به دورش بنازم چنان که سید به دوران نوشیروان

اینکه پیامبر اسلام به دوران انوشیروان افتخار کرده یا از آن پادشاه یادی کرده باشد چندان صحیح به نظر نمیرسد و من نظر Aiرا درین مورد پرسیدم:

چتAi

آیا حدیث پیامبر اسلام درباره انوشیروان صحیح و دارای سند معتبر است؟!

خیر. اگر منظور شما این عبارت مشهور است:

«وُلِدتُ فی زمنِ الملکِ العادلِ أنوشروان»
«من در زمان پادشاه عادل، انوشیروان، به دنیا آمدم.»
این روایت حدیث صحیح و ثابت از پیامبر(ص) نیست و برای نسبت‌دادن آن به پیامبر(ص) منبع معتبر حدیثی وجود ندارد.
نظر محدثان دربارهٔ روایت
حاکم نیشابوری ــ از محدثان بزرگ اهل‌سنت ــ دربارهٔ این روایت گفته است که باطل است و هیچ سند صحیح یا حتی ضعیفِ قابل‌اعتنایی برای آن وجود ندارد. این نظر در آثار بعدی نیز نقل شده است. 
سخاوی در المقاصد الحسنة نیز این روایت را بی‌اساس دانسته است


در منابع حدیثی معاصر نیز، از جمله پایگاه «الدرر السنیة»، درجهٔ آن «لا أصل له» (اصلی ندارد) ذکر شده است.

حتی حلیمی، از عالمان قدیم، این عبارت را بدون سند نقل کرده و تصریح کرده که نمی‌توان آن را حدیث قابل اعتماد دانست. 

این روایت حدیث صحیح و ثابت از پیامبر(ص) نیست و برای نسبت‌دادن آن به پیامبر(ص) منبع معتبر حدیثی وجود ندارد.

نکته جالب این است که این جمله در برخی کتاب‌های تاریخی و ادبی و نیز برخی منابع شیعی متأخر نقل شده است. برای نمونه، آن را در بحث ولادت پیامبر(ص) آورده، اما صرفِ وجود یک روایت در به معنای صحیح‌بودن سند آن نیست.

همچنین در کتاب ، غزالی این عبارت را به عنوان سخنی منسوب به پیامبر آورده است و حتی می‌گوید پیامبر به روزگار انوشیروان افتخار کرده است؛ اما این نقل، سند حدیثی معتبر برای آن ایجاد نمی‌کند.

بنابراین باید بین این دو گزاره فرق گذاشت:

«این عبارت در بعضی کتاب‌ها نقل شده» ← درست است.
«این سخن حدیث صحیح پیامبر(ص) است و پیامبر به انوشیروان افتخار کرده»ثابت نیست و از نظر حدیثی معتبر نیست.

 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۴ - مدح ابوبکر بن سعد بن زنگی:

مرا طبع از این نوع خواهان ...

به نظر می‌رسد سعدی کمی نگران قضاوت مردمان یا آیندگان درباره مدح خود بوده که این بیت را آورده است

یعنی من نمی‌خواستم مدح کنم اما چون این پادشاه انسان درستی بود مدح کردم!

درین مورد یک نوع زرنگی خاصی بکار میبرد که اتفاقا سعدیانه است .

در بیت دیگر هم شهرت خود را وسط میکشد 

 

 

پیام در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۴:

با درود به همه. در مصرع آخر، من در جاهایی «دستان اجل» دیدم اومده، «دستان اجل قفا زند این همه را» که فکر کنم صحیح‌تر از «سیل» و «سیلی» باشه. مشهوده که «سیل» در وزن کمی خلل ایجاد می‌کنه و واژهٔ «سیلی» هم که عنوان شده، وقتی به معنای لفظی مصرع مراجعه می‌کنم، برای من «دست‌های اجل همه را پس‌گردنی می‌زند» مناسب‌تر و بهتر از «سیلی اجل همه را پس‌گردنی می‌زند» است، با اینکه هر دو درست هستند.

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:

چون دلت با من نباشد همنشینی سود نیست

گرچه با من می‌نشینی چون چنینی سود نیست

مولانا

ای بسا هندو و تُرکِ همزبان

ای بسا دو تُرک چون بیگانگان

پس زبانِ محرمی خود دیگرست

همدلی از همزبانی بهترست

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۷ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۱۱۰:

از هزاران یک نفر اهل دل اند

مابقی تندیسی از آب و گل اند

محمد علی سلیمانی

از هزاران اندکی زین صوفیند

باقیان در دولت او می‌زیند

مولانا 

از هزاران یک نفر را باشد استعداد عشق

خواجو کرمانی 

دنبال کسی باش که دنبال تو باشد

اینگونه اگر نیست به دنبال خودت باش

پرواز قشنگ است ولی بی غم و محنت

محنت نکش از غیر و پروبال خودت باش

الهام سامی 

خواهی که جهان در کف اقبال تو باشد

خواهان کسی باش که خواهان تو باشد

لاادری

در هر صد نفر یک نفر ارزش آن را دارد که

با او بحث کنی! بگذار دیگران هرچه دوست

دارند بگویند ، زیرا هر کسی آزاد است که احمق باشد!

آرتور شوپنهاور 

هیچ چیز لذت بخش تر از این نیست که یک

نفر احساست رو بفهمد بدوت اینکه مجبورش کنی

زویا پیرزاد 

هر آدمی به یه نفر احتیاج داره که براش مثل

بقیه نباشه وگرنه دنیا پر از بقیه ست... 

دیالوگ احساسی 

همیشه کسی رو برای دوست داشتن انتخاب کن

که اونقدر قلبش بزرگ باشه که نخوای برای اینکه

توی قلبش جا بگیری خودت رو بارها و بارها کوچک کنی... 

دیالوگ احساسی 

در جهان هیچ شادی ای عمیق تر و واقعی تر 

از این نیست که انسانی بزرگ و فهیم را با خود صمیمی ببینی.

گوتهٔ بزرگ 

جوری مرا دوست بدار که آرزوی

دیگری در دلم باقی نماند.

نزار قبانی 

یکی باید باشد...

یکی که آدم را صدا کند به نام کوچک اش

صدا کند یک جوری که حال آدم را خوب کند

یک جوری که هیچ کس دیگر بلد نباشد یکی

باید آدم را بلد باشد....

مریم ملک دار 

هر آدمی باید اونقدر قوی باشه که از پس

دوست نداشته شدن بربیاد! 

دیالوگ احساسی 

اگر انسان بتواند در برابر دوست داشته نشدن دوام 

بیاورد، تقریبا هیچ چیز دیگری در دنیا نمی تواند او را 

شکست بدهد.منسوب به

سقراط

فقط کسی را می توانم دوست بدارم که آزاده باشد

و احساسات مرا بفهمد و محترم بدارد... 

داستایوفسکی 

برای زنده ماندن و زندگی کردن آدم باید

وصل باشد به آدمی خانه ای اتاقی پنجره ای ...

باید وصل باشد به ماندن دل بسته بودن ذوق کردن آرزو داشتن ...

نرگس صرافیان طوفان 

آدمیزاد فقط با آب و نان و هوا نیست که زنده است این را دانستم و می دانم که آدم به آدم است که زنده است ؛ آدم به عشق آدم زنده است ! کلیدر

محمود دولت آبادی 

انگشت شمارند کسانی که آدن می تواند

با فراغ بال در حضورشان گریه کند. 

هانریش بل 

هر کس در دنیا باید یکی را داشته باشد که

حرفهای خود را آزادانه و بدون خجالت به او

بزند... به راستی انسان از تنهایی دق می کند. 

ارنست همینگوی 

انسان خوشبخت کسی است که یک دوست

واقعی پیدا کند و خوشبخت تر کسی که آن

دوست واقعی را در همسرش می یابد. 

فرانتس شوبرت

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۷ - رفتن قاضی به خانهٔ زن جوحی و حلقه زدن جوحی به خشم بر در و گریختن قاضی در صندوقی الی آخره:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

بیت 4475

مکرِ زن پایان ندارد ، رفت شب

قاضیِ زیرک سویِ زن بهرِ دَب

حیلۀ زنان پایان دارد . خلاصه قاضیِ زیرک شبانه راهی خانۀ زن شد تا با او همبستر شود . [ دَبّ = لواط ، در اینجا کنایه از مجامعت ]

 

بیت 4476

زن و شمع و نُقلِ مجلس راست کرد

 گفت : ما مستیم بی این آب خَورد

زن با دو شمع و مقداری شیرینی و شراب و سایر مأکولات بزم شبانه را آراست . قاضی که هیجان زده شده بود گفت : ما بدون خوردن شراب نیز مستیم . یعنی مست از امیال شهوانی هستیم . [ نُقل = در لغت نامه ها نُقل چنین معنی شده است : آنچه جهتِ تغییر ذائقه بر سرِ شراب خورند ( آنندراج ، ج 7 ، ص 4382 ) بدان مزۀ شراب نیز گویند . و معنی دیگر آن ، نوعی شیرینی است که در میانِ آن مغز بادام و مغز پسته می گذارند . / آب خَورد = در اصل به معنی نصیب و بهره است امّا در اینجا به معنی شراب است ]

 

بیت 4477

اندر آن دَم جوحی آمد ، در بزد

 جُست قاضی مَهرَبی تا دَر خَزَد

در این لحظه جوحی آمد و درِ خانه را به صدا در آورد . قاضی گُریزگاهی جُست تا در آن پنهان شود . [ مَهرَب = گریزگاه ]

 

بیت 4478

غیرِ صندوقی ندید او خلوتی

 رفت در صندوق از خوف ، آن فتی

قاضی بجز یک صندوق خالی چیزی پیدا نکرد . خلاصه آن جوان یعنی قاضی درون صندوق رفت .

 

بیت 4479

اندر آمد جوحی و گفت : ای حریف

 ای وَبالم در ربیع و در خریف

وقتی جوحی وارد شد به طرز ساختگی گفت : ای زت ، ای کسی که در موسم بهار و پاییز مایۀ عذاب و بدبختی منی . یعنی ای زنی که پیوسته مرا رنج می دهی . ( ربیع = بهار / خَریف = پاییز ) [ نیکلسون عقیده دارد که لفظ «حریف» در مصراع اوّل ، احتمالاََ برای اهانت و تحقیر آماده است . ]

 

بیت 4480

من چه دارم که فِدااَت نیست آن ؟

که ز من فریاد داری هر زمان

من چه دارم که فدایِ تو نکرده ام که دائماََ نزد این و آن از من شکایت می کنی ؟

 

بیت 4481

بر لبِ خشکم گشادستی زبان

گاه مُفلِس خوانی ام ، گه قَلتَبان

تنگدستیِ مرا با زبانی تُند به رُخم می کشی . گاهی مرا مُفلس می خوانی و گاهی بی غیرت . ( قَلتَبان = بی غیرت ، بی حمیّت ) [ انقروی «لب خشک» را کنایه از سکوت و خاموشی گرفته است . یعنی جوحی به همسرش می گوید : من با آنکه زبان درازی نمی کنم که تو خشمین و غضبناک شوی . ولی تو مرا به بادِ ناسزا می گیری (شرح کبیر انقروی ، ج 15 ، ص 1311 ) ]

 

بیت 4482

این دو علّت گر بُوَد ای جان ، مرا

آن یکی از توست و ، دیگر از خدا

عزیز من اگر فرضاََ من این دو عیب (تنگدستی و بی غیرتی) داشته باشم . یکی از آن دو عیب از تو ناشی شده و دیگری از خدا . یعنی بی غیرتی ام از توست و فقرم از خدا .

 

بیت 4483

من چه دارم غیرِ آن صندوق ، کآن

هست مایۀ تُهمت و پایۀ گُمان ؟

آیا من بجز آن صندوق خالی که باعث اتهام و بَدگمانی شده چیز دیگری دارم ؟ [ یعنی همگان می پندارند که در آن صندوق طلا و جواهر و اشیای نفیس ذخیره کرده ام . ]

 

بیت 4484

خلق پندارند زَر دارم درون 

داد واگیرند از من ، زین ظُنون

مردم خیال می کنند که من در آن صندوق زَر و سیم پنهان کرده ام و روی همین خیالِ واهی هیچ کمکی به من نمی کنند .

 

بیت 4485

صورتِ صندوق بس زیباست ، لیک

از عُروض و سیم و زَر خالی است نیک

ظاهراََ صندوق بسیار قشنگ است . ولی از کالاهای نفیس و سیم و زر کاملاََ خالی است . [ عُروض = کالاهای قیمتی ]

 

بیت 4486

چون تنِ زرّاقِ خوب و با وقار

اندر آن سَلّه نیابی غیرِ مار

مانندِ ظاهرِ آدمیان حیله گر که بسیار زیبا و متین است . امّا اندرون آن سبد ، یعنی در ورای آن ظاهرِ جذّاب چیزی جز مار نمی توانی پیدا کنی . [ زَرّاق = بسیار حیله گر / سَلّه = سَبَد ]

 

بیت 4487

من بَرَم صندوق را فردا به کو

 پس بسوزم در میانِ چهار سو

من فردا این صندوق را به محلّه می بَرَم و آن را در وسطِ بازار آتش می زنم . [ چار سو = چهار سوق ، چهار راهِ میان بازار ]

 

بیت 4488

تا ببیند مؤمن و گبر و جهود

که در این صندوق جز لعنت نبود

تا مسلمان و کافر و جهود ببینند که در اندرونِ این صندوق چیزی جز لعنت نبوده است .

 

بیت 4489

گفت زن : هَی درگذر ای مرد از این

خورد سوگند آن که نکنم جز چنین

زن نیز به تصنّع گفت : آخر ای مرد از این تصمیم صرف نظر کن . امّا جوحی سوگند خورد که حتماََ همین کار را خواهم کرد .

 

بیت 4490

از پگه حمّال آورد او چو باد

 زود آن صندوق بر پشتش نهاد

جوحی اوّلِ صبح شتابان رفت و با خود حمّالی آورد و صندوق را فوراََ بر پشت او قرار داد .

 

بیت 4491

اندر آن صندوق قاضی از نَکال

بانگ می زد کِای حمال و ای حمال

قاضی در درون صندوق از ترس عقوبت فریاد می زد : ای حمّال ، ای حمّال . [ نَکال = عقوبت ، کیفر سخت ]

 

بیت 4492

کرد آن حمّال راست و چپ نظر

 کز چه سو در می رسد بانگ و خبر ؟

حمّال از شنیدن این صدای غریب سخت تعجب کرد و به چپ و راست خود نگریست که این صدا و ندا از کدام طرف می آید ؟

 

بیت 4493

هاتف است این داعی من ؟ ای عجب

 یا پَری ام می کند پنهان طلب ؟

حمّال با حیرت پیش خود گفت : عجبا ، آیا این ندای هاتفِ غیبی است یا صدای جنّ و پَری است که مخفیانه مرا صدا می کند .

 

بیت 4494

چون پیاپی گشت آن آواز و ، بیش

 گفت : هاتف نیست ، باز آمد به خویش

امّا چون صدای قاضی پیاپی و بیشتر شد . حمّال به خود آمد و گفت : نه این صدای هاتفِ غیبی نیست .

 

بیت 4495

عاقبت دانست کآن بانگ و فعان

 بُد ز صندوق و ، کسی در وی نهان

بالاخره متوجه شد که آن بانگ و شیون از درون صندوق می آید و کسی در آن پنهان شده است .

 

بیت 4496

عاشقی ، کو در غمِ معشوق رفت 

گر چه بیرونست ، در صندوق رفت

در اینجا مولانا به رابطۀ عاشق و معشوق مجازی منتقل می شود و می گوید : عاشقی که گرفتار غمِ معشوق شده . اگر چه ظاهراََ از صندوق وجود معشوق بیرون و رهاست امّا باطناََ گرفتار خیال آن معشوق است .

 

بیت 4497

عُمر در صندوق بُرد از اَندُهان

جز که صندوقی نبیند از جهان

چنین عاشقی عُمرِ خود را به سبب غم و غصّه در صندوق سپری می کند . زیرا که در جهان چیزی جز صندوق نمی بیند . [ اَندُوهان = اندوه ها ، غصّه ها ]

 

بیت 4498

آن سَری که نیست فوقِ آسمان

از هوس او را در آن صندوق دان

سَری که بر فرازِ آسمان نباشد . یعنی هر کس که نظر به ماورای محسوسات نداشته باشد . بدان که به سبب تقیّد به هوی و هوس درون آن صندوق است . یعنی در زندان خودبینی و انانیّت محبوس است .

 

بیت 4499

چون ز صندوقِ بدن بیرون رود

 او ز گوری ، سویِ گوری می شود

و چون این عاشقِ مجازی از صندوق جسم خود خارج شود . یعنی وقتی بمیرد و از کالبد عنصری خود جدا شود . تازه از یک گور به گورِ دیگر منتقل شده است . زیرا تا کنون نیز بر حسب واقع مُرده بود . منتهی مُرده ای که در گورِ جسمِ خود حرکت می کند .

 

بیت 4500

این سخن پایان ندارد ، قاضی اش

گفت : ای حمال و ، ای صندوق کش

البته اینگونه نکات باریک پایان یافتنی نیست . خلاصه قاضی به آن حمّال گفت : ای حمّال و ای کسی که صندوق را حمل می کنی .

 

بیت 4501

از من آگه کن درونِ محکمه

نایبم را زودتر ، با این همه

هر چه زودتر به محکمه می روی و نایب مرا از وضعیت کنونی من به تفصیل آگاه می کنی .

 

بیت 4502

تا خَرَد این را به زَر زین بی خِرَد

همچنین بسته به خانۀ ما بَرَد

تا او بیاید و این صندوق را از این بی عقل (جوحی) با طلا بخرد و همینطور دربسته به خانۀ ما ببرد .

 

بیت 4503

ای خدا بگمار قومی رُوحمند

 تا ز صندوقِ بدنمان وا خَرَند

خداوندا ، قومی صاحب روح بر ما قرار ده تا ما را از صندوق جسممان بخرند . یعنی ما را از تقیّد به مادیّات رهایی بخشند . [ در اینجا مولانا به طریق مناجات از خداوند می خواهد که اولیایی ربّانی بر سر راهِ آدمیان قرار دهد تا به مدد انفاس زکیّه ایشان از گور جسم و جسمانیات برهند . ]

 

بیت 4504

خلق را از بندِ صندوقِ فسون

کی خَرَد جز انبیا و مُرسلون ؟

بجز پیامبران و رسولان چه کسی می تواند مردم را از صندوق حیله و افسونِ جسم برهاند ؟ هیچکس .

 

بیت 4505

از هزاران یک کسی خوش مَنظَر است

که بداند کو به صندوق اندر است

از هزاران انسان ، فقط یک تن دیده ای بصیر دارد و می داند و می داند که در صندوق جسم محبوس شده است . [ خوش منظر = نیک نظر ، یعنی آنکه دیده ای بصیر و ژرف بین دارد ]

 

منظور بیت : از تعداد بی شمار مردم فقط جمع اندکی بصیر و روشن بین هستند . اینان با مشاهدۀ ماورای طبیعت دریافته اند که زندگی در این دنیای دون به منزلۀ زندگی در صندوق و تابوت است .

 

بیت 4506

او جهان را دیده باشد پیش از آن

 تا بدآن ضِد ، این ضِدش گردد عیان

عارفانِ دیده ور پیش از این ، جهانِ منوّرِ ماورای طبیعت را دیده اند . تا اینکه از مشاهدۀ آن ضدّ (ماورای طبیعت) ، ماهیّتِ این ضد (دنیای محسوسات) بر آنان آشکار آمده است .

 

بیت 4507

زین سبب که علم ، ضالّۀ مؤمن است

عارفِ ضالۀ خود است و موقن است

از آنرو که علم ، گمشدۀ مؤمن است . عارف دیده ور گمشدۀ خو را می شناسد و بدان یقین دارد . [ ضالّه = گمراه ، گمشده ]

 

بیت 4508

آنکه هرگز روزِ نیکو ، خود ندید

 او درین اِدبار ، کی خواهد طپید ؟

مولانا بعد از بیان ژرف بینی عارفان به وصف کور دلان غافل می پردازد و می گوید : امّا آن کسانی که هرگز روزِ خوشِ آن جهان را ندیده اند . چگونه ممکن است که در بدبختی و شقاوتِ این دنیا خود را مضطرب و پریشان احساس کنند ؟ ( اِدبار = بدبختی ، شقاوت ) [ کسی که لذّت عوالم معنوی را نچشیده از تلخی این دنیا نه تنها هیچ رنجی نمی برد ، بلکه از آن شادمان و سرمست نیز می شود . پس اینکه عارفان دیده ور این دنیا را تنگ و تاریک می بینند بدین جهت است که جهان تابناک و بیکرانِ معنوی را دیده اند . و الّا کسی که جز این دنیا جای دیگر را ندیده احساس سرمستی و سعادت می کند . ]

 

بیت 4509

یا به طفلی در اسیری اوفتاد 

یا خود از اوّل ز مادر بنده زاد

مثلاََ کسی که از دورۀ خردسالی به بندِ اسارت در شود . یا از مادر ، اسیر و بنده متولّد گردد .

 

بیت 4510

ذوقِ آزادی ندیده جانِ او 

هست صندوقِ صُوَر میدانِ او

چنین انسانی که لذّت آزادی را هرگز تجربه نکرده است . جولانگاهش همانا صندوق ظواهر است . یعنی چنین کسی تنگنای اسارت را عین آزادی می بیند . زیرا از همان اوّل بدان خو کرده است .

 

بیت 4511

دایماََ محبوس عقلش در صُوَر 

از قفص اندر قفص دارد گذر

عقلِ چنین کسانی همواره در زندان ظواهر به سر می برد . از قفسی به قفسی می رود . [ زیرا به عالم اعلی راه نیافته است . ]

 

بیت 4512

مَنفَذش نه از قفص سویِ عُلا 

در قفص ها می رود از جا به جا

از قفس جسم و جسمانیّات راهی به جهان برین ندارد . پس به ناچار در قفس ظواهر جا به جا می شود . یعنی در زندان صورت ها اسیر است .

 

بیت 4513

در نُبی اِن اِستَطَعتُم فَانفُذُوا

این سخن با جنّ و انس آمد ز هُو

در قرآن کریم آیه 33 سورۀ رحمن آمده است که اگر می توانید از کرانه های آسمان و زمین درگذرید . خداوند این سخن را به جنّ و انس گفته است .

 

بیت 4514

گفت : مَنفَذ نیست از گردونتان

جز به سلطان و به وحیِ آسمان

خداوند به جنّ و انس فرموده است که شما بجز از طریقِ سلطه و قدرت الهی و وحی آسمانی نمی توانید به آسمان ها نفوذ کنید . [ منظور مولانا از این آیه در اینجا اینست که تنها طریق رهایی انسان از زندان طبیعت وحی و امر الهی است . ]

 

بیت 4515

گر ز صندوقی به صندوقی رود 

او سَمایی نیست ، صندوقی بُوَد

اگر انسان از صندوقی به صندوقی دیگر درآید . یعنی اگر انسان از صورتی به صورتی دیگر وارد شود و به معنویّت نگراید . او موجودی آسمانی نیست بلکه موجودی زمینی است . [ مراد از «سمایی» انسانِ عِلوی و آسمانی است و مراد از «صندوقی» ، انسانِ سِفلی و زمینی است . ]

 

بیت 4516

فُرجۀ صندوق نَو نَو مُسکِر است 

در نیابد کو به صندوق اندر است

گشایش صندوق ، مستیِ تازه به تازه می بخشد . و امّا کسی که در صندوق جسم و جسمانیّات محبوس شده این لذّت را احساس نکند . [ فُرجه = شکاف و گشادگی میان دو چیز / مُسکِر = مستی آور ]

 

بیت 4517

گر نشد غِرّه بدین صندوق ها

همچو قاضی جوید اِطلاق و رها

اگر کسی به صندوق های جسم و جسمانیّات فریفته نشود . مانند آن قاضی خواهان رهایی و نجات نشود .

 

بیت 4518

آنکه داند این نشانش آن شناس

کو نباشد بی فغان و بی هراس

این مطلب را بدان که یکی از علائم عارفانِ واصل اینست که از توقف در این دنیا خرسند نیستند . از اینرو هرگز از ناله و بیم نمی آسایند . یعنی به حیاتِ بهیمی دنیا دل نمی سپارند .

 

بیت 4519

همچو قاضی باشد او در اِرتعاد

 کی برآید یک دَمی از جانش شاد ؟

چنین کسی مانند قاضی همواره در اضطراب است . مگر ممکن است که نَفَسی به شادمانی از جانش برآید ؟ [ اِرتعاد = لرزیدن ، مضطرب شدن]

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

پیمان در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ در پاسخ به مهدي نوراني دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۳:

صد البته که با آواز حضرت بانو قمرالملوک وزیری در ابوعطا، چیز دیگریست. دود از کنده بلند می‌شه قربان.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

شما نوشته اید که حافظ آزاداندیشی فرهیخته بود که هیچ وابستگی مذهبی نداشته!!

کلمات را زیبا انتخاب میکنید اما واقعیت را تحریف میکنید

نکته اول آنکه دین رسمی حافظ اسلام بوده و پیرو یکی از مذاهب اسلامی هم بوده است 

آنقدر هم که حافظ دغدغه دین دارد هیچ شاعری ندارد!

نکته دوم آنکه فرهیختگی و آزاد اندیشی هیچ منافاتی با مومن بودن یا مذهب و مشرب داشتن ندارد

آیا از نظر شما مولانا یا سعدی یا ابن سینا یا فلان فیلسوف و نویسنده مسیحی و یهودی و زرتشتی فرهیخته نیستند و یک آدم بی سر و پا که هیچ دینی ندارد آزاد اندیش و فرهیخته است

آیا بی دینی و لا مذهبی را مترادف با آزاداندیشی می‌پندارید؟!!

اگر اینگونه است که از هر کوی و برزن  هزار فرهیخته و آزاداندیش میتوان بیرون کشید!

اتفاقا در بحث حافظ همانا دین و عرفان بر آمده از آنست که موجب آفرینش چنین اثری شده است!

هر چند روزگاری از شرح شما گذشته و گویا خود نیز چندی است در گنجور حضور ندارید اما برخی سخنان را نمیتوان گذاشت و گذشت!

«روزگاری است که ما را نگران می‌داری!»

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۱ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

بیراه ترین شرح بر حافظ را از شما خوانده ام در گنجور

حافظی که شما شرح میدهید در واقع حافظ نیست و بافته و یافته ذهن و سلیقه شماست

شگفتا که با این همه شرح‌های غلط اندر غلط که در گذشته داده اید کلی هم هوادار داشته اید که برایتان دست وجیغ و هورا می‌کشیدند

 این آشفته بازار را پیش از گنجور در شبکه های اجتماعی یا گروه های ادبی که زمانی فعال بودند هم تجربه کرده بودم و سعی در تغییرش نیز داشتم که راه به جایی نبردم  و گویی همان زمان در گنجور نیز جریان داشته است!

البته من بیش از ده سال است که مخاطب گنجور هستم اما خدا را شکر این شرحها را نمی‌خواندم!

وقتی جامعه ای اطراف سخن سست وسبک و بی محتوا هورا میکشند معلوم است که آن جامعه از نظر فرهنگی در وضعیت خوبی به سر نمی‌برد!

وضعیت موسیقی و سینما و هنر مملکت ما هم کم ازین ندارد و این مردم هر چه به آنها عرضه می‌کنند می‌پذیرند

گرفتاری آنست که هیچ غریق نجاتی نمی‌تواند جماعتی که در آب گل آلود دست و پا میزنند را بیرون بکشد مگر آنکه خود بخواهند!

همای گو مفکن سایه شرف هرگز...

 

مهرداد راوند در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ ایرج میرزا » قطعه‌ها » شمارهٔ ۴۶ - وزیران دیدنی:

درود بر شما.

فکر می کنم قافیه بیت چهارم «شنیده نیند» باید باشد، نه «شنیدنی اند»، مثل بیت آخر که «دیده نیند» هست. 

 

۱
۲
۳
۴
۵۸۱۷