مهتاب مسلمی در دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۱:۱۴ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۶:
با سلام و احترام
بیت ۴۵ مصرع دوم اگرگفته شود
چو دیبا کنم، کاغذ دفتری را درست ترنیست
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۹:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۶:
چون تو نرسی به کس یقین است
الهام در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۸:۴۱ در پاسخ به ودود صفا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۷ - حکایت آن عاشق کی شب بیامد بر امید وعدهٔ معشوق بدان وثاقی کی اشارت کرده بود و بعضی از شب منتظر ماند و خوابش بربود معشوق آمد بهر انجاز وعده او را خفته یافت جیبش پر جوز کرد و او را خفته گذاشت و بازگشت:
سالک در مسیر نبایستی توقف کند و از سلوک دست بردارد به گمان آنکه به مقصد رسیده و در صدر است:
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار، صدر توست راه
و
چون راه رفتنیست توقف هلاکت است
چونت قنق کند که بیا خرگه اندر آ؟
امین آب آذرسا در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۵:۳۵ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » تصنیفها » مرغ سحر (در دستگاه ماهور):
درود. در بیت چهارم بند اول قافیه خراب است! از جناب بهار بعید بود.
«بلبل پربسته ز کنج قفس درآ / نغمهٔ آزادی نوع بشر سرا»
نیک میدانیم که در مصرع دوم تلفظ سرا به ضم سین است و نه فتح سین. اصلا اگر به فتح باشد معنایش عوض میشود. از طرفی درآ هم قطعا به فتح سین است.
برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۳:۵۲ در پاسخ به Ebra . دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی اردشیر » بخش ۱۴:
اگر نسخه های شاهنامه و دیگر کتابهای کهن را میشناختید و میدیدید چگونه هردن. پارسی را به لغت ابوجهل زورچپان میآکندند میدانستید چه میگویم
نسخه های شاهنامه در سده های واپسین (پس از سده هفت و هشت و نه) انبوهی از واژگان پارسی را عربی کرده اند با انکه در نسخه های کهنتر آن واژگان همه پارسی است.
مشتی نمونه خرواری و اندی نشان بسیاری واژگانی چون «ویژه ، تخم ،توشه ، رای ، گفت ، تنبُل ، گاه ، ماه » را دبیران، سنگدلانه « خاصه و نسل و قوت و حکم و قول و حیلت و وقت و شهر » گردانده اند
اینگونه به یادگار شاهان تازند
نه شرم ز من کرده نه از فردوسی
گاهی این واژگان پارسی در قافیه بوده اند و تغییر ان وزن و قافیه شعر را به هم میریخته با اینهمه دبیران عربی پرست بیت را تغییر داده تا بتوانند قافیه را عربی کنند کارهایی بس شگفت تا مرز دیوانگی کرده اند یکی از انها بسیار شگفت است انان
در شاهنامه در داستان انوشیروان آمدهبه بهرام روز و بخرداد ماه
که یزدانش داد از جهان تاج و گاه
بنگرید که بهرام روز و خرداد ماه هیچ راهی برای عربی کردنش نیست
اما عربی پرستان دیوانه خردادماه را خردادشهر کرده اند واز انجا که در قافیه است برای اینکه پیدا نشود بیت را بدینگونه تغیبر داده اند
به بهرام روز و بخرداد شهر
که یزدانش داد از جهان تاج بهر
این دستبردها تنها در شاهنامه نیست چند نمونه از دستبرد به برگردان بلعمی از تفسیر طبری بگویم که بگواه نسخه های کهن بلعمی انرا به پارسی بسیار شیوا و پاک نوشته و سپس دبیران عربی پرست آنرا عربی چپان کرده اند
در دستنویسهای نخستین برگردان تفسیر طبری امده:
« ما را ببارانی ارزانی دار و فراز و هامون تر کن و ما را اسیراب مکن»این برگردان از زبان وفد عاد است که به مکه امده بودند بنگرید همه واژگان ان پارسی است
«اسیراب» یعنی تشنه . آ پیش از واژه سیراب انرا وارونه میکند و بسیاری واژگان پارسی بدینگونه هستند مانند انوش/انوشه ( نوش مرگ است و انوش نامیرا و جاودان است) «آمل/امرگ/امرد»نیز بچم نامیرا و جاودان است اسیراب(تشنه) «اپرنا» (ناپر نابالغ جوان. آنرا به نادرست برنا میگوییم) .
در جایی دیگر زنان مصر هنگامی که یوسف را دیدند و دست خود بریدند میگویند:
« پرگست باد از اینکه مردم است مگر فرشته ایست گرامی بدین نیکویی»
این دو در دستنویس کهن امده دبیران واپسین این دورا چنین. کرده اند :
«من برای حاجت امده ام و باران خواهم از بهر قوم خویش که از تشنگی و گرسنگی هلاک شدند.
معاذالله که این ادمی است این نیست مگر فرشته ای کریم بدین نیکویی»
-
باز گوید ان سنگ بکفید(=شکافت) دگر نسخه ها جای کفید نوشته اند شق شد و جدا شد
جای دگر در داستان یوسف و زلیخا چنین آمده :
«پس چون بیکجای امدند زن ترسید که مگر یوسف را ایدون به دل آید که آن بلایه زن است و همچنانکه آهنگ او کرد آهنگ دگر کس کند
پس یوسف خواست که با وی باشد خویشتن را بکشید و گفت مرا دستوری ده تا با تو یک سخن گویم گفت بگوی گفت مگر نپنداری که من چنین بلایه ام که آهنگ هرکس کنم»
اینرا از بیخ عربی و دگرگون کرده اند دگر انرا نمینویسم
اندکی از دگر دستبردها و واژگان را نیز برای نمونه ببنیم :
بگردانید/تغییر داد
گردکرد/جمع کرد
از پس/از عقب
از پی/از اثر
گردامدند/جمع شدند
نرهم/خلاص نباشم
بسیج/مهیاباش
ببخشید/قسمت کرد
خواسته /مال
چیره/مسلط
پشت/نسل
نخست/اول
نخستین/اول
دستار بگردن/طناب بگردن
سه یک/ثلث
ستمکار/ظالم
شوریده شد/ضعیف شده بود
بنگرید این تفسیر قران است که آنزمان (همزمان با سرودن شاهنامه)چنین پارسی و پاک بوده و سپس دبیران انرا عربی پیچ کرده اند تا بر سر شاهنامه خود چه آورده اند که بیگمان بسیار پاک تر از این بوده که می بینیم
برمک در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۲:۰۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۷:
در هفت خوان اسفندیار همه جا خوان منزل شده گمانم دستبرد دگران است
چو فردا تو آیی درین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود.
از ایدر چو فردا بدان خان رسی
یکی کار پیش است از این یک بسی
چو از راه نزدیک ان خان رسید
ز لشکر یکی نامور برگزید
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
چو فردا تو آیی بدین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
دگد خان به اکنون چه بینم شگفت
کز این جادو اندازه باید گرفت
بدین خان بوود کار دشوارتر
گراینده تر باش و بیدارتر
شمس (ساقی) در دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ سیدای نسفی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۹:
سلام و درود.
بیت دهم مصراع اول : «آیینه» به اشتباه «این» تایپ شده.
پیش او آیینه میلرزد چو دست رعشهدار
امیر علی جباری در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۹ دربارهٔ شهریار » حیدر بابا گلدیم سنی یوخلیام (قسمت دوم منظومهٔ حیدر بابا):
معنی اصلی بیت: یعقوب پیر اگر چه گم شده بودم ولی تو مرا پیدا کردی و گرگ زمانه را دنبال کرده و مرا از چنگال او نجات دادی
امیر علی جباری در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۴ دربارهٔ شهریار » حیدر بابا گلدیم سنی یوخلیام (قسمت دوم منظومهٔ حیدر بابا):
معنی اصلی مصراع:تو یوسف خود را زمانی که کودکی خرد سال بود گم کردی
نیما در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۲ در پاسخ به مِهتی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
سلام؛ منظورم این بود که این ابیات آسمانی هستند (از آسمان نازل شدن) وگرنه عشق در اشعار عاشقانه حضرت سعدی، بیشتر عشق زمینی هست تا آسمانی.
مِهتی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۵ در پاسخ به نیما دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۸:
اگر منظورتان درباره شعر الهی یا عشق زمینی باشد، به گمانم احتمال دادن شعر به عشق زمینی قابل اثبات تر باشد
فیروز علی وند در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۲ دربارهٔ سعدی » خبیثات و مجالس الهزل » خبیثات » شمارهٔ ۵۴ - حکایت:
این کلمه کاروانی در این مصراع اشتباه هست و کاردانی درست هست. حیف بردن ز کاردانی نیست با گرانان به از گرانی نیست.
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۱ در پاسخ به باب 🪰 دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:
هر کسی را وسعت و ظرفیتی است و بنا بر آن تکلیفی
هیچ کس محمد نتواند شد و هیچ کس علی نتواند شد و هیچ کسی موسی و عیسی نتواند شد
بزرگمهر در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۱ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
در مصرع:
همراه تو بودن، گنه از جانب ما نیست
با وجود اینکه همراه بودن با دنبال کسی بودن تفاوت بسیار دارد در این شرح آن را دنبال خواندهاید و به آن اکتفا نکرده، دنباله چشم را هم در آن دیده اید.
مگر حافظ نمیتوانست به جای همراه.... کلمه دنبال تو بودن را انتخاب کند......
باب 🪰 در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۲ در پاسخ به علیرضا کاظمی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:
علیرضای عزیز، نسخهٔ کامل این شعر از شمس تبریز را از یادداشتها و اجراهای استاد سید خلیل عالینژاد نگه داشتهام. آقا خلیل این شعر را با تنبور به زیبایی تمام اجرا کردهاند و برای بندهٔ حقیرتر از مگس، همان اجراها مهمترین کلید برای درک کلام حضرت شمس است؛ فارغ از اینکه عقابان و بزرگان حاشیهنویس گنجور چه امر و نهی میکنند.
برای من، «علی» در این شعر نام یک شخص مذهبی یا تاریخی نیست؛ نامِ نیروی بیدارِ عشق، آگاهی، خرد، عدالت، شجاعت و فروتنی است که میتواند در هر جانِ زنده بیدار شود.
این خوانش مرا یادِ «جانِ عاشق» از مولانا، «رویِ فرّخ» از حافظ ، آتمان، براهمان در عرفان هندی، تائو و سرشت بودا در عرفان چین میاندازد؛ نامها و زبانها متفاوتاند، اما جهت نگاه به نیرویی زنده در درون انسان نزدیک است.
فردوسی هم همین نیرو را در «فریدونِ فرّخ» میبیند:
فریدونِ فرّخ فرشته نبود
ز مشک و ز عنبر سرشته نبودبه داد و دهش یافت آن نیکویی
تو داد و دهش کن، فریدون تویی
و شمس میگوید:
نیست مولانا، جهان از شمس تبریزی پر است
جالب اینکه این دو شعر هم، مثل همین «تا صورت و پیوند جهان بود، علی بود»، در گنجور نیستند.
در این خوانش، حقیقت در یک تن، یک نام و یک زمان زندانی نمیشود.
پیامبران و انسانهای بیدار نیز هرکدام میتوانند جلوهای از همان نور باشند.
قرآن، سورهٔ ق، آیهٔ ۱۶:
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَیْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِیدِ»
«و ما از رگ گردن به او نزدیکتریم.»
انجیل لوقا، باب ۱۷، آیهٔ ۲۱، ترجمهٔ KJV:
“The kingdom of God is within you.”
«پادشاهی خدا درون شماست.»
واژهٔ you در این جمله جمع است.
برای این حقیر، یعنی این نور و ملکوت در اختیار یک انسان یا یک گروه خاص نیست. امکان بیدار شدنش درون همهٔ ما وجود دارد.
پس تکرارِ «علی بود» را اینگونه میخوانم:
این نیرو از آغاز در هستی جاری بوده، در انسانهای بیدار آشکار شده و هنوز هم میتواند در هر جانِ زنده بیدار شود.
------
🌍
تا صورت و پیوند جهان بود، علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بودصورت و پیوند جهان: شکلها، رابطهها و نظم جهان.
نقش زمین و زمان: سراسر جهان و جریان زندگی.
علی بود: آن نیروی بیدار از آغاز در هستی جاری بود.معنی:
تا جهان و زمان بوده، نیروی عشق، خرد و آگاهی که شاعر آن را «علی» مینامد نیز در هستی حضور داشته است.---
🌟
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داود، علی بودهم آدم و شیث، هم ایوب و هم ادریس
هم یوسف و هم یونس و هم هود، علی بودهمه علی بودند: نه اینکه همهٔ این انسانها یک شخص بودند. در این خوانش، همان نور در هرکدام از آنان آشکار شده بود.
معنی:
نامها و چهرهها متفاوتاند، اما شاعر در همهٔ آنان یک نیروی مشترک میبیند: عشق، آگاهی، خرد و زندگی بیدار.---
🪽
مسجود ملائک که شد آدم، ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود، علی بودمسجود ملائک: کسی که فرشتگان در برابر او سر فرود آوردند.
قبله: جهت و مقصد.
معبود: آنچه رو به سوی آن میروند.معنی:
در این خوانش، فرشتگان به خاک و بدن آدم سجده نکردند؛ در برابر نیروی آگاهی و زندگی سر فرود آوردند که در انسان آشکار شده بود. شاعر آن نیرو را «علی» مینامد.---
💌
جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود، علی بودجبریل: پیامآور.
مقصود: جان و جهت اصلی پیام.معنی:
جانِ پیام فقط واژه، قانون و آیین نبود. مقصود، بیدار شدن همان نیروی عشق، خرد، عدالت، شجاعت و آگاهی در انسان بود.---
📖
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود، علی بودمعنی قرآن: حقیقت زندهٔ پشت واژهها.
عصمت: پاکی و دوری از دروغ، فساد و خودخواهی.
بستود: ستایش کرد.معنی:
در این خوانش، جانِ قرآن همان پاکی، راستی، عشق و نیروی بیداری است که شاعر در این شعر آن را «علی» مینامد.---
🏰
آن قلعهگشایی که در قلعهٔ خیبر
برکند به یک حمله و بگشود، علی بودخیبر: قلعهای که در روایت این بیت، کاری ناممکن در برابر انسان قرار میدهد.
قلعهگشایی: انجام کاری که دیگران توان یا جرئت انجامش را نداشتند.
علی بود: انسانی که نیروی عقل، اراده، شجاعت و توان خود را به کار گرفت.معنی:
برای من، این بیت یکی از روشنترین نمونههای همین پیام شعر است.وقتی بیشتر انسانها از عقل، خلاقیت، اراده و نیروی واقعی خود استفاده نمیکنند، انسانی که این نیرو را بیدار کرده باشد برایشان شبیه موجودی فراطبیعی به نظر میرسد.
علی درِ خیبر را گشود و کسانی که توان انسانی را دستکم گرفته بودند، چنین کاری را بیرون از قدرت انسان دیدند.
اما نکته برای من این نیست که علی را از انسان جدا کنیم و به آسمان ببریم.
دقیقاً برعکس.
اگر این نیرو را «علی»، «روی فرّخ»، «جان عاشق»، آتمان یا براهمان بنامیم، پیام یکی است:
آنچه برای انسانِ خوابیده معجزه به نظر میرسد، ممکن است توانِ بیدارشدهٔ یک انسان باشد.
مشکل آنجاست که انسان بیشتر دوست دارد باور کند تا اینکه ببیند، بفهمد و همان نیرو را در خودش بیدار کند.
---
🌌
چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین، بر همه موجود، علی بودآفاق: سراسر جهان و همهٔ افقها.
از روی یقین: با شناخت درونی.
بر همه موجود: در همهٔ موجودات.معنی:
شاعر هرجا نگاه میکند، ردّ همان نور را در هستی میبیند.در اینجا «علی» دیگر محدود به یک بدن و یک زمان نیست. آن نیروی بیدار در سراسر موجودات دیده میشود.
---
🔥
این کفر نباشد، سخن کفر نه این است
تا هست، علی باشد و تا بود، علی بودکفر: پوشاندن یا انکار حقیقت.
تا هست و تا بود: تا وقتی هستی بوده و هست.معنی:
شاعر میگوید دیدن این نور در سراسر هستی کفر نیست.تا زندگی و وجود هست، این نیرو نیز بوده، هست و خواهد بود.
---
☯️
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
هم عابد و هم معبد و معبود، علی بوداول و آخر: آغاز و پایان.
ظاهر و باطن: شکل بیرونی و حقیقت درونی.
عابد: جوینده.
معبد: جای جستوجو.
معبود: مقصد جستوجو.معنی:
اینجا جوینده، جای جستوجو و مقصد از هم جدا نمیمانند.انسان درمییابد آنچه بیرون از خود میجست، از آغاز درون خودش زنده بوده است.
---
☀️
سرّ دو جهان، جمله ز پیدا و ز پنهان
شمسالحق تبریز که بنمود، علی بودسرّ دو جهان: راز جهان آشکار و جهان پنهان.
بنمود: آشکار کرد و نشان داد.
شمسالحق: شمسِ حقیقت.معنی:
در این خوانش، شمس نشان میدهد که راز جهان نیرویی دور و جدا از انسان نیست.همان نور عشق، زندگی و آگاهی است که میتواند در هر جان بیدار شود.
نیست مولانا، جهان از شمس تبریزی پر است
نامها و چهرهها میآیند و میروند.
نور باقی میماند.
------
THE ALI WITHIN
A Short NoteIn my reading, ALI here is more than a historical name.
It is the awakened force of an AWARE, LOVING, INTELLIGENT state that can rise within any living being.
It reminds me of Rumi’s awakened lover, Hafez’s radiant face, Atman and Brahman in Indian mysticism, the Dao, and Buddha-nature in Chinese traditions.
Different names and languages can point toward a similar inward direction.
Shams gives us another key:
“Rumi is no more; the world is full of Shams of Tabriz.”
In this reading, truth does not remain trapped inside one body, one name, or one age.
The Quran says:
“We are closer to them than their jugular vein.”
Qaf 50:16
And Luke 17:21 in the KJV says:
“The kingdom of God is within you.”
The word you is plural.
For me, this means the light does not belong to one person or one chosen group.
It can awaken within all of us.
So when the poem repeats “Ali was,” I hear this:
The force was already moving through existence.
It appeared through awakened beings.
And it can still awaken within every living soul.
---
🌍 Always There 🌍
تا صورت و پیوند جهان بود، علی بود
تا نقش زمین بود و زمان بود، علی بودWhile world had form
and time could flow,Ali was there,
the living glow.While earth had shape
and ages grew,That living force
kept shining through.---
🌟 One Light, Many Names 🌟
هم موسی و هم عیسی و هم خضر و هم الیاس
هم صالح پیغمبر و داود، علی بودهم آدم و شیث، هم ایوب و هم ادریس
هم یوسف و هم یونس و هم هود، علی بودIn Moses and Jesus,
Khidr, Elias,In Salih and David,
Ali was.In Adam and Seth,
Job and Idris,In Joseph, Jonah, Hud,
Ali was.---
🪽 Why Angels Bowed 🪽
مسجود ملائک که شد آدم، ز علی شد
آدم چو یکی قبله و معبود، علی بودThe angels bowed
when Adam shone.That living light
had found a home.Within the human
it could rise,A waking force
before their eyes.---
💌 The Message Within 💌
جبریل که آمد ز بر خالق یکتا
در پیش محمد شد و مقصود، علی بودGabriel came
from the One.Before Muhammad,
the message begun.Deep in its heart,
alive and true,Ali’s light
was shining through.---
📖 The Living Meaning 📖
آن معنی قرآن که خدا در همه قرآن
کردش صفت عصمت و بستود، علی بودThe Quran’s heart,
its living light,Its praised purity,
clear and bright,Behind the words,
alive and true,Ali’s light
was shining through.---
🏰 Human Power Looks Like Magic 🏰
آن قلعهگشایی که در قلعهٔ خیبر
برکند به یک حمله و بگشود، علی بودAt Kheybar’s gate,
one fearless moveDid what the crowd
thought none could do.To sleeping minds,
human power looks divine.Wake that same force
in yours and mine.---
🌌 In Every Being 🌌
چندانکه در آفاق نظر کردم و دیدم
از روی یقین، بر همه موجود، علی بودAcross the worlds,
wherever I stared,That living force
was everywhere.With certainty,
in all I knew,The light called Ali
was shining through.---
🔥 The Light Lives On 🔥
این کفر نباشد، سخن کفر نه این است
تا هست، علی باشد و تا بود، علی بودThis is no heresy,
no empty lie.That living light
does not simply die.As long as being
is and was,Ali is,
and Ali was.---
☯️ Seeker, Shrine And Goal ☯️
هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن
هم عابد و هم معبد و معبود، علی بودThe first, the last,
outside, within.The seeker, shrine,
the sought therein.The one who seeks,
the path, the goal,One living force
within the whole.---
☀️ What Shams Revealed ☀️
سرّ دو جهان، جمله ز پیدا و ز پنهان
شمسالحق تبریز که بنمود، علی بودThe secret of worlds,
hidden and clear,Shams of Truth
brought suddenly near.Through every form,
in all we knew,The light called Ali
was shining through.
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۷ - رجوع کردن به قصهٔ پروردن حق تعالی نمرود را بیواسطهٔ مادر و دایه در طفلی:
مثنوی معنوی مولوی
خلاصه حکایت خطاب حق به عزرائیل که تو را رحم بیشتر بر که آمد
روزی خداوند به عزرائیل خطاب آورد : از این همه جان ها که ستانده ای از کدامین قبض روح اندوهمند گشته ای ؟ عزرائیل عرض کرد : روزی کشتیی گرفتار امواجی مهیب شد و به امر تو آن کشتی را در هم شکستم . فرمودی جانِ همگان را بگیر مگر جان زنی که طفل خود به آغوش درکشیده و پریشان به هنگامۀ هولناک دریا خیره مانده است . مادر و طفل بر تخته پاره ای قرار گرفتند و امواج دریا آنان را پیش می راند . وقتی که باد آن تخته پاره را به ساحل رساند . من از نجات مادر و طفل بسیار شادمان شدم . امّا بیدرنگ فرمودی که جان مادر را نیز بستان و طفل را به مشیّت الهی وانه . در آن لحظه که مادر را از طفل جدا می کردم کوهی از اندوه بر دلم سنگینی می آورد . امّا چاره ای نبود . امرِ تو باید انجام می شد . خداوند به عزرائیل فرمود : امّا وقتی طفل را تنها نهادی موج را فرمان دادم که طفل را به...
تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
حاصل آن روضه چو باغِ عارفان / از سَموم و صَرصَر آمد در امان
خلاصه حق تعالی گفت : باغی که کودک (نمرود) بدان وارد شد . باغی بود که همچون باغِ دل عارفان از باد سَموم و باد صرصر در امان بود . [ سَموم = بادی گرم و کُشنده که به منافذ بدن داخل می شود / صَر صَر = بادی سرد و سخت ، « صَر » در اصل به معنی بستن است و چون این باد موجب بسته شدن چشم و گوش می شود لذا بدین نام موسوم شده و سه بار در قرآن کریم آمده است . آیه 6 سورۀ حاقّه ، آیه 16 سورۀ فصّلت و آیه 19 سورۀ قمر ]
بیت 4832
یک پلنگی طفلکان نوزاده بود / گفتم : او را شیر دِه ، طاعت نمود
به پلنگی که به تازگی بچّه هایی زاییده بود گفتم که به او شیر بده و او از فرمانم اطاعت کرد .
بیت 4833
پس بدادش شیر و خدمتهاش کرد / تا که بالغ گشت و زَفت و شیرمرد
پس پلنگ بدان طفل شیر داد و بدو خدمت کرد تا آنکه طفل ، بالغ و تناور و نیرومند شد .
بیت 4834
چون فِطامش شد ، بگفتم با پری / تا درآموزید نطق و داوری
چون آن طفل از مکیدن شیر باز ایستاد به یکی از جنّیان گفتم که بدو شخن گفتن و تمیز حق و باطل آموزد . [ فِطام = باز گرفتن طفل از شیر ]
بیت 4835
پرورش دادم مر او را زآن چمن / کی به گفت اندر بگنجد فنِّ من
به هر تقدیر من طفل مذکور را در آن چمنزار پروردم . هنر نامحدود من چگونه ممکن است که در گفتار آید ؟
بیت 4836
داده من ایّوب را مِهرِ پدر / بهرِ مهمانیِّ کِرمان بی ضرر
من (خداوند متعال) به ایّوب نبی شفقتی پدرانه نسبت به کِرم های بدنش دادم تا از آن کِرم ها بخوبی میزبانی کند . [ صاحب منهج می نویسد ایوب چون می دید کرمی از زخمش بر زمین می افتد آن را از زمین برمی داشت و روی زخمش می گذاشت تا از آن بخورد . ]
بیت 4837
داده کِرمانرا بَرو مِهرِ ولد / بر پدر من اینت قدرت ، اینت یَد
به کِرم ها نیز محبّت فرزند بر پدر را عطا کردم . شگفتا از این قدرت . شگفتا از این تسلّط . [ اینت = این تو را ، تو را این / یَد = در اینجا مجازاََ به معنی قدرت و تسلّط است ]
بیت 4838
مادران را دأب من آموختم / چون بُوَد لطفی که من افروختم ؟
این منم که به مادران ، راه و رسم مادری را آموخته ام . شعلۀ لطفی که من افروخته باشم چگونه است ؟ ( مسلماََ هرگز خاموش نگردد . ) [ دَأب = روش ، طریقه ، راه و رسم ]
بیت 4839
صد عنایت کردم و صد رابطه / تا ببیند لطفِ من بی واسطه
خلاصه صد نوع لطف و احسان کردم و اسباب و وسایطی انگیختم تا او لطف مرا بی واسطه مشاهده کند .
بیت 4840
تا نباشد از سبب در کش مکش / تا بُوَد هر استعانت از مَنَش
تا درگیر علل و اسباب نشود و هر گاه کمکی می خواهد از من طلب کند . [ این کمال احسان است که از سیطرۀ علل و اسباب برهد و به مسبب الاسباب پناه جوید . چنین کسی متوکّلِ عَلَی الله است . ]
بیت 4841
ورنه ، تا خود هیچ عذری نَبوَدَش / شَکوَتی نَبوَد ز هر یارِ بَدَش
و جای هیچ عذر و بهانه ای برایش نماند . و از هیچ یار بَدی شکایت نکند . ( شَکوَت = شکایت ) [ اکبرآبادی می گوید : یعنی بی وسائط و اسباب بپروردم تا از جانب ما هیچ عذری او را نباشد و گمرهی خود را به وسائط و اسباب نسبت نکند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 191 ) ]
بیت 4842
این حِضانَت دید با صد رابطه / که بپروردم ورا بی واسطه
نمرورد صد نوع شاهد به چشم خود دید که من (خداوند) او را بدون علل و اسباب معمولی پرورش دادم . [ حِضانت = نگاهداری کودک به شیوۀ مادران و دایگان مهربان ]
بیت 4843
شُکرِ او آن بود ، ای بندۀ جلیل / که شد او نَمرود و سوزندۀ خلیل
ای بندۀ جلیل القدرم ، یعنی ای عزرائیل ، شُکرِ نمرود در قبال این همه نعمت آن بود که ابراهیم خلیل الله را در آتش قهر خود بسوزاند .
بیت 4844
همچنان کین شاهزاده شُکرِ شاه / کرد اِستکبار و اِستکثارِ جاه
مانند این شاهزاده که به جای سپاسگزاری از شاه ، گردن کشی کرد و جاه و مقام خود را افزون شمرد . [ اِستکثار = فزون شمردن ، افزون طلبی ، چیزی را زیاد پنداشتن ]
بیت 4845
که چرا من تابعِ غیری شوم / چونکه صاحب مُلک و اقبالِ نُو اَم
شاهزاده از رهِ تکبّر با خود گفت : چه دلیلی دارد که من تابع دیگران شوم . در حالی که من دارای مقام سلطنت و اقبال بدیعم .
بیت 4846
لطف های شَه ، که ذکرِ آن گذشت / از تَجَبُّر بر دلش پوشیده گشت
الطاف شاه که قبلاََ مذکور افتاد به سبب گردن کشی شاهزادۀ مغرور از دل او پوشیده و نهان ماند . یعنی شاهزاده به علّت خودشیفتگی و غرور ، لطف و احسان شاه چین را فراموش کرد . [ تَجَبُّر = گردن کشی ، نافرمانی ]
بیت 4847
همچنان نمرود آن الطاف را / زیرِ پا بنهاد از جهل و عما
چنانکه نمرود نیز به سبب نادانی و کوردلی الطاف الهی را زیر پا نهاد و ره ناسپاسی رفت . [ عما = همان عمی است به معنی کوری و نابینایی ]
بیت 4848
این زمان کافر شد و ره می زند / کِبر و دعویِّ خدایی می کند
نمرود اینک به کفر گرایید و مردم را از راه هدایت باز می دارد . و تکبّر می ورزد و ادّعای خدایی می کند .
بیت 4849
رفته سویِ آسمانِ با جلال / با سه کرکس ، تا کند با من قِتال
کار نمرود بدانجا رسید که با چند کرکس به سویِ آسمان شکوهمند رفت تا با من (خداوند) پیکار کند . [ ابیات اخیر اشارت است به قصّۀ نمرود که دعوی خدایی کرد و به جنگ با خدا رفت . نمرود پادشاه جبّار بابِل صندوقی را به تعدادی کرکس بست و خود در آن نشست و به آسمان پرواز کرد تا با خداوند بجنگد . عتّی چند تیر هم به سوی آسمان پرتاب کرد . ]
بیت 4850
صد هزاران طفلِ بی تلویم را / کُشته تا یابد وی ابراهیم را
نمرود صدها هزار کودک بی گناه را که مستوجب هیچ نکوهشی نبودند کُشت تا ابراهیم (ع) کشته باشد . ( تلویم = مبالغه در نکوهش کردن ، در اینجا ممکن است مجازاََ به معنی گناه و تقصیر باشد ) [ طبق روایات و قصص و اقوال مفسران ، تولّد ابراهیم (ع) نیز مشابه ولادت موسی (ع) بوده است . ]
بیت 4851
که مُنَجِّم گفت کاندر حکمِ سال / زاد خواهد دشمنی بهرِ قِتال
زیرا که منجّمان به نمرود گفته بودند که طبق احکام نجومی سال ، دشمنی برای پیکار با تو به دنیا خواهد آمد . [ منجّمان به نمرود خبر دادند که در فلان ماه از فلان سال در این قریه پسری متولد شود به نام ابراهیم که تو و آیین تو را محو کند . چون سال موعود رسید نمرود دستور داد که همۀ زنان آبستن قریه را به زندان کنند تا هر پسری که از آنان در آن سال و آن ماه متولد شد هلاک شود ( تاریخ طبری ، ج 1 ، ص 234 و 235 و قصص الانبیا ثعلبی ، ص 63 و 64 ) ]
بیت 4852
هین بکن در دفعِ آن خصم احتیاط / هر که می زایید ، می کُشت از خُباط
بهوش باش ، در هلاک آن کودکان احتیاط کن . یعنی حواست جمع باشد که حتّی یک نوزاد پسر جان سالم بدر نبرد که در آینده کیان تو را به مخاطره افکند . پس تا می توانی تسویه خونین راه بینداز . نمرود نیز از روی جنون هر کودک نوزاد را می کشت . [ خُباط = خطا ، لغزش ، اشتباه و دیوانگی ]
بیت 4853
کوریِ او ، رَست طفلِ وحی کش / ماند خون های دگر بر گردنش
امّا به کوری چشم نمرود ، آن کودکی که حامل وحی ربّانی بود . یعنی ابراهیم خلیل الله نجات یافت و آن همه خونی که به ناحق ریخته شد وبال گردن نمرود گردید . [ وحی کش = وحی کِشنده ، حامل وحی ]
بیت 4854
از پدر یابید آن مُلک ، ای عجب / تا غرورش داد ظُلماتِ نسب ؟
این بیت هم بر آن شاهزادۀ مغرور منطبق است و هم بر نمرود : شگفتا آیا آن شاهزاده مغرور ( و شاید هم نمرود ) مُلک و سلطنت را از پدرش به ارث برده که تاریکی نَسَب و نژاد او را بفریفت ؟
بیت 4855
دیگران را گر اُم و اَب شد حجاب / او ز ما یابید گوهرها به جیب
اگر مادر و پدر برای سایر شاهان و شاهزادگان حجاب بود . امّا چنین حجابی برای نمرود نبود . بلکه او گرهر سلطنت را از گریبان ما (مستقیماََ) به دست آورد .
بیت 4856
گرگِ درنده ست نَفسِ بَد ، یقین / چه بهانه می نهی بر هر قرین ؟
نَفسِ امّاره بَدخُو حقیقتاََ گرگی درنده است . چرا بیهوده بهانه تراشی می کنی و مدعی می شوی که همنشینان بَد مرا گمراه کرده اند ؟ [ چرا به تقصیر خود صادقانه اعتراف نمی کنی ؟ چرا این و آن را متهم می کنی و گناه خود را به گردن آنان می افکنی ؟ ]
بیت 4857
در ضَلالت هست صد کَل را کُلَه / نَفسِ زشتِ کُفرناکِ پُر سَفَه
این نَفسِ امّارۀ زشت و کفرآلود و نادان ، در موضوع گمراهی برای صد نفر آدمِ کچل ، کلاه می بافد . یعنی نَفس امّاره به قدری توجیه گر است که معایب گمراهان را با توجیهات پُر زرق و برق خود می پوشاند . به اصطلاح عامیانه همه چیز را ماستمالی می کند تا شخص حقیقت خود را نشناسد . [ کَل = کچل / کُلَه = مخفّفِ کلاه / سَفَه = نادانی ]
بیت 4858
زین سبب می گویم ای بندۀ فقیر / سلسله از گردنِ سگ بر مگیر
ای بندۀ فقیر ، برای همین است که نباید قلّاده از گردنِ سگ برداری .
بیت 4859
گر معلَّم گشت این سگ ، هم سگ است / باش ذَلَّت نَفسُهُ کو بَدرَگ است
اگر این سگ یعنی نَفس آدمی ، تربیت شده و تعلیم یافته هم که باشد . به هر حال سگ است . یعنی خوی تهاجم دارد . در زمرۀ کسانی باش که نَفس امّارۀ خود را ذلیل و خوار کرده اند . زیرا نَفس امّاره موجود ناسازگار بَدنهاد است .
( بَدرگ = ناسازگار / مُعَلَّم = آموخته ، تعلیم یافته / سگ مُعَلَّم = سگ دست آموز و تربیت شده مانند سگ گلّه ، سگ پلیس و … ) [ مولانا در این بیت نَفس امّارۀ مهار شده را به سگ دست آموز تشبیه کرده و می گوید : مبادا از نَفس سگ سیرت خود غافل شوی به این امید که نَفس امّاره ات را با طاعت و عبادت تحت ضبط و سلطۀ خود درآورده ای . چرا که خوی ذاتی و غریزی نَفس امّاره طغیان بر حدود شرع و اخلاق است . پس دشمنانگی این خصمِ قهّار و سگِ هار را سهل مگیر . ]
بیت 4860
فرض می آری به جا ، گر طایفی / بر سهیلی ، چون اَدیمِ طایفی
اگر همچون چرم دبّاغی شدۀ شهر طائف ، تو نیز گِرداگِردِ ستارۀ سهیل بگردی . در آن صورت امر واجبی را انجام داده ای . [ سهیل = یکی از ستارگان قدر اوّل در صورت فلکی سفینه است . در این بیت مراد از «ستارۀ سهیل» ولیِ مرشد است / اَدیمِ طایفی = پوستِ دباغی شده منسوب به شهر طایف / اَدیم = پوست دباغی شده / طایف = شهری است در حجاز جنوبی در دوازده فرسنگی مشرق مکّه که پوست های دباغی شدۀ آن بس مرغوب و مشهور است . امّا ارتباط اَدیمِ طایفی با ستارۀ سهیل اینست که قدما بر این باور بودند که رنگ و بوی ادیم طایفی از تأثیر آن ستاره است . ]
بیت 4861
تا سُهیلَت وا خَرَد از شرِّ پوست / تا شوی چون موزه یی هم پایِ دوست
تا ستارۀ سهیل ، یعنی ولیِ مرشد تو را از کثافاتِ پوست ، یعنی از آلایش های جسمانی و نفسانی پاک کند . تا سرانجام چکمه ای شوی به پای دوست . یعنی خاکسار و ملازم حضرت معشوق شوی .
بیت 4862
جمله قرآن شرحِ خُبثِ نَفس هاست / بنگر اندر مُصحَف ، آن چشمت کجاست ؟
سراسر قرآن کریم در بیان پلیدی نَفس امّاره است . با دیدۀ باطنی به قرآن درنگر . چشمِ باطن بینِ تو کجا رفته است ؟ [ خُبث = پلیدی ]
بیت 4863
ذکرِ نَفسِ عادیان ، کآلت بیافت / در قِتالِ انبیا مو می شکافت
از آن جمله یکی از بیانات قرآن کریم در شرح نَفس امّارۀ قوم عاد است که چون ابزار قدرت و سطوت به کف آوردند در کُشتن پیامبران سنگ تمام گذاشتند . [ «مو شکافتن» کنایه در مبالغه در دقّت است . امّا در اینجا کنایه از مبالغه در قتل آمده است ]
بیت 4864
قرن قرن از شُومِ نَفسِ بی ادب / ناگهان اندر جهان می زد لَهَب
از نحوست نَفس نافرهیخته در هر عصر و دوره ای ناگهان شعله ای زبانه می کشید و به کیان جهان درمی افتاد . ( شُوم = نحوست ، ناخجستگی / لَهَب = زبانۀ آتش ) [ مهُلک ترین بلای روزگار زلزله و بلایای دیگر نیست . بلکه پیروی از نَفس امّاره ، خانمان سوزترین بلای بشری از آغاز تا به امروز بوده است . ]
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۸ - رجوع کردن بدان قصه کی شاهزاده بدان طغیان زخم خورد از خاطر شاه پیش از استکمال فضایل دیگر از دنیا برفت:
خلاصه حکایت آن پادشاه و وصیّت کردن او سه پسر با کمال خویش را
پادشاهی سه پسرِ نیک پی و با کمال داشت . پسران به قصد سیر و سیاحت و کسب آزمودگی و تجربت عزم سفر به شهرها و دژهای قلمرو پدرشان کردند . پادشاه قصد آنان را بستود و ساز و برگ سفرشان فراهم بیآورد و بدانان گفت : هر جا خواهید بروید . ولی زنهار ، زنهار که پیرامون آن قلعه که نامش ذاتُ الصُوَر (= دارای نقوش و صورتها)و دژ هوش رُباست مگردید . و مبادا که قدم بدان نهید که به شقاوتی سخت دچار آیید . آن شقاوتی که چشمی مَبیناد و گوشی نَشنواد .شاهزادگان به رسم توقیر و وداع بر دستِ پدر بوسه دادند و به راه افتادند . سفری دلنشین و مفرّح آغاز شد . برادران عزم داشتند که حتی المقدور هیچ جایی از نگاهشان مستور نماند و
…
تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
4865
قصّه کوته کن که رَشکِ آن غیور / بُرد او را بعدِ سالی سویِ گور
حکایت را کوتاه کن که غیرتِ آن غیرتمند (شاه چین) ، پس از یک سال شاهزاده را به قعر گور اندر ساخت .
بیت 4866
شاه چون از محو شد سویِ وجود / چشمِ مِرّیخیش آن خون کرده بود
شاه چین چون از حالت محو و بی خویشی به در آمد و به حالت صحو و باخویشی بازگشت متوجّه شد که چشم خشمگین او چنین خونی ریخته است . [ چشمِ مرّیخی = نگاه غضبناک ، چشم قهرآمیز و سفّاک ، از آنرو که «مرّیخ» را ستارۀ قهر و غضب و جنگ و خونریزی خوانده اند ]
بیت 4867
چون به تَرکِش بنگرید آن بی نظیر / دید کم از تَرکِشش یک چوبه تیر
چون آن شاه به جعبۀ تیرِ خود درنگریست دید که یک تیر از جعبۀ تیرِ او کم شده است .
بیت 4868
گفت : کو آن تیر و ؟ از حق باز جُست / گفت : کاندر حلقِ او ، کز تیرِ توست
شاه گفت : آن تیر کجاست ؟ و از حضرت حق سراغِ آن را گرفت . و آن حضرت فرمود : آن تیر که بر گلوی شاهزاده خلیده ، تیر توست .
بیت 4869
عفو کرد آن شاهِ دریادل ، ولی / آمده بُد تیر ، اَه بر مَقتلی
هر چند آن شاهِ نظر بلند لغزش شاهزادۀ عاصی را بخشید . امّا دریغا که آن تیر در نقطۀ «قتل خیزِ» او درنشسته بود . ( مَقتَل = جایی که چون ضربتی بدان رسد موجب قتل شود مانند شقیقه ، قلب و … ، به معنی محل قتل و قتلگاه و هر کتابی که در شرح شهادت بزرگان دین خاصه شهدای کربلا نویسند ، در اینجا معنی اوّل مورد نظر است ) [ در ابیات اخیر به این نکته اشاره شده است که چون عارفِ بِالله از کسی دل آزرده شود و یا از کسی خُرسند گردد . همین انقباض و انبساط قلبی او کار نفرین و دعای مستجاب را می کند . هر چند که بر زبان آن عارف عبارتِ نفرین یا دعا نرود . اصولاََ آزارِ بندگان خدا در تَرکِشخانۀ غیب به تیری جان ستان مبدّل می گردد که بر مَقتَلِ آزارندۀ ستم آیین فرو می نشیند . هر چند که خودِ آن مظلوم از آن هیچ آگهی نداشته باشد . همینطور خرسندی اهل الله از کسی در غیب مکتوم به دعایِ خیر مبدّل می شود و نتیجتاََ در کار آن شخص فتوحی می افتد و توفیقاتی به ظهور می رسد بی آنکه کلمات دعا بر لسان آن نَفسِ نفیس جاری کردد . ]
بیت 4870
کشته شد ، در نوحۀ او می گریست / اوست جمله ، هم کُشنده و ، هم ولی ست
شاهزاده کشته شد و شاه در ماتم او گریه می کرد . همه چیز اوست . همو کُشنده است و همو خونخواه . [ ولی = در این بیت اصطلاحی است فقهی به معنی «ولیِ دَم» و «صاحب خون» است . در اصطلاح فقها به آن دسته از وارثان مقتول اطلاق می شود که هم حق قصاص دارند و هم حق گرفتن دیه مقتول . ]
بیت 4871
ور نباشد هر دو ، او پس کُلّ نیست / هم کُشندۀ خلق و هم ماتم کُنی ست
اگر ولیِّ کامل که خلیفة الله و مِرآةُ الله است هم کُشندۀ حق و هم گیرندۀ برکُشتگان نباشد . نمی توان او را کُل نامید . [ ولی کامل کسی است که متّصف به جمیع اوصاف الهیه باشد . ]
بیت 4872
شُکر می کرد آن شهیدِ زردخَد / کآن بزد بر جسم و بر معنی نزد
آن شهید زردرُخسار شکر خدا می کرد که تیرِ قهرِ ولیِ خدا بر جسم او نشست و نه بر روح او .
بیت 4873
جسمِ ظاهر عاقبت هم رفتنی ست / تا ابد معنی بخواهد شاد زیست
زیرا کالبد عنصری سرانجام رفتنی است (چه امروز و چه فردا) ، امّا روح خوش خصال تا ابد شادمان زندگی خواهد کرد .
بیت 4874
آن عتاب ار رفت ، هم بر پوست رفت / دوست ، بی آزار سویِ دوست رفت
اگر فعلی قهرآمیز از سویِ ولیِّ خدا به ظهور آمد . بر ظاهر او عارض شد و نه بر باطنِ او . دوست بدون آزار به حضرت دوست رسید . [ در حقیقت نمی توان شاهزاده را مغضوب نامید پرا که مغضوب آن کسی است که جسمش سالم باشد و روحش به زخم کُفران و طغیان جریح گردد . ]
بیت 4875
گرچه او فِتراکِ شاهنشه گرفت / آخر از عَینُ الکمال او رَه گرفت
هر چند شاهزاده به شاه متوسّل شد ولی سرانجام چشم زخمی از شاه بدو رسید . یعنی قهری بر او عارض گشت و راه وصول وی را به مقصود مسدود ساخت . [ فِتراک = تسمه ای که با آن شکار را می بندند / رَه گرفت = مسدود کرد ، راهش را بست / عینُ الکمال = چشم زخم ]
بیت 4876
و آن سوم کاهلترینِ هر سه بود / صورت و معنی بکلّی او ربود
و آن برادر سوم که از هر سه برادر تنبل تر بود . صورت و معنی را او بطور کامل به دست آورد و با خود بُرد
زهیر در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۳۴ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۵۴:
غزلی پُر مغز و پُر محتوا که عالم ربّانی و حکیم صمدانی مرحوم شیخ حسنعلی نجابت رضوان اللّٰه تعالی علیه ابیاتی چَندَش را بیان میکردن و توضیح میدادن. خدا غریق رحمت کنه هم مرحوم غبار و هم شیخ را
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، چهارشنبه ۲۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۴۸:
قبول و رد مردم از تک و پوی عبث خیزد
نه مردود در کس باش و نه مقبول در گه شو
وحشی بافقی
هر که رد خلق می گردد قبول خالق است
وقت آن کس خوش که ما را از نظر می افکند
صائب تبریزی
شود رد خلایق هر که را الله می خواهد
نگردد گرد گوهر هیچ کس تا شاه می خواهد
صائب تبریزی
رد و قبول خلق به یک سو نهاده ام
ز اقرار این گروه چو انکار فارغم
صائب تبریزی
بگذر از رد و قبول خلق ، کاین شغل خسیس
خویش را با عالمی دست و گریبان کردن است
صائب تبریزی
علی میراحمدی در دیروز پنجشنبه، ساعت ۱۱:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۹: