گنجور

حاشیه‌ها

omid در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:

جناب اصغر محمدی روی این شعر آهنگی ساخته با تنظیم بسیار زیبا و خوانندگی بی نظیر زنده یاد بسطامی 

حتما گوش کنید که محشره..اطلاعات آلبوم

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1_(%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C)

 

جوینده در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۱:۱۶ در پاسخ به الی وند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲:

درود. یعنی حیف از آخرین نفرِ نسلِ اردشیر. اردشیر بابکان هم که اولین شاهِ ساسانی است.

علی میراحمدی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۰:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

مرغِ زیرک نزند در چمنش پرده ...

در پاورقی پیرامون این بیت در دیوان حافظ قدسی چنین نوشته است:

بعضی نوشته‌اند یعنی مرد خردمند در چمن دنیا که بهار او را از پی خزانی است خوش وقت نمی‌شود. چنان که شخصی به حکیمی گفت: لذت دنیا را بقایی نیست. به قدر ضرورت از وی بردار.

حکیم در جواب او گفت که از امر غیر باقی مرا اصلا لذتی نیست (داور دام شرفه) 

(پایان نقل قول از کتاب)

 

به نظر شخص بنده نفی لذت از دنیا خلاف خرد است و خداوند نعماتش را برای لذت آدمی نیز آفریده است که اگر معرفتی باشد از نوشیدن یک لیوان آب لذت است تا باقی قضایا

اما آنچه که شرع مقدس حرام گردانیده نه از آن جهت است که خوشی را حرام کرده ،بلکه در پی آن ضرری برای انسان هست که حرام گشته است 

چنان که ملای رومی گوید:

«شرع بهر دفع شر رایی زند...»

 

 

علی میراحمدی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۵:

ساقی حدیثِ سرو و گل و لاله ...

در پاورقی این غزل پیرامون مصراع دوم در دیوان حافظ قدسی چنین نوشته شده است :

«حقیر یاد دارم که در اوایل حال یکی از آشنایان که از اهل علم و تحصیل بود نقل کرد که شبی خواجه حافظ را در خواب دیدم که در تالار حافظیه نشسته بود. نزد او رفته معنی این شعر را پرسیدم. گفت دیگران چه می‌گویند؟

چند معنی که شنیده بودم ذ کر کردم.

گفت هیچ کدام از این‌ها منظور من نیست. بلکه مراد من از «ثلاثه غساله» لفظ «ماء» است که سه حرفی است و «ماء »شوینده‌ی چیزهاست. چون بیدار شدم به قلبم آمد که مراد از شعر مذکور این است که تمام این اشجار و گل‌ها که می‌رویند به جهت آب است که در زمین فرو می‌رود و آن‌ها را به صورت‌ها و رنگ‌های مختلفه پدید می‌آورد و هم‌چنین است «ماء وجود» که به واسطه‌ی او هر موجودی به حسب قابلیّت آن به شکلی و صورتی به ظهور می‌پیوندد (دأور). 

 

 

همایون در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۰۳:

بیا‌با‌ما‌به‌میدان‌تا‌ببینی
یکی‌‌بزم‌‌خوش‌‌پیدای‌‌پنهان
تو‌‌گویی‌‌این‌‌کجا‌‌باشد‌‌همانجا
که‌‌اندیشه‌‌کجا‌‌گشته‌‌ست‌‌جویان
غزلی نزدیک به وزن شاهنامه با بیانی حماسی و پهلوانی که یاد به میدان آمدن پیدا و پنهان فرانک را زنده میکند و بزم سترگ مهرگان پی‌آیند آن ، که اندیشه اینگونه روان در کار است اگر فرمان دریافت گردد!

که اندیشه‌ای در دلم ایزدی
فراز آمده‌ست از ره بخردی
شوم ناپدید از میان گروه
برم خوب‌رخ را به البرز کوه

علیرضا بدیع در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ در پاسخ به نوید خسروانی دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۸۳:

ساده در معنی نوجوانان خام و ساده روی و ساده دل بسیار به کار رفته در شعر قدیم. 

برمک در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ فرخی سیستانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۳۰ - در ذکر مراجعت سلطان محمود از هندوستان و فتح ثانی:

سخن فرخی را هر که نخواند شیرینی زبان پارسی درنیابد.

دشواری راه را ستاید


نشیبهاش چو چنگالهای شیر درشت
فرازهاش چو پشت نهنگ ناهموار
چو کاسموی گیاهان او برهنه ز برگ
چو شاخ رنگ  درختان او تهی از بار




برمک در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان هفتخوان اسفندیار » بخش ۷:

گمانم چنین است



چو فردا تو آیی درین خان  فرود
به پیشت زن جادو آرد درود.
از ایدر چو فردا بدان خان  رسی
یکی کار پیش است از این یک بسی
چو از راه نزدیک ان خان رسید
ز لشکر یکی نامور برگزید
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
 چو  فردا تو آیی بدین خان فرود
به پیشت زن جادو آرد درود
از این پس بدان خان چه پیش آیدم
کجا رنج و تیمار بیش آیدم
دگد خان به اکنون چه بینم شگفت
کز این جادو اندازه باید گرفت
بدین خان بوود کار دشوارتر
گراینده تر باش و بیدارتر 
بدان خان  که انگیزد این بار شور
بود آب و جای گیای ستور
 از آن پس که اندر بیابان رسی
یکی خانت آید به فرسنگ سی
بدان خوان  رسید آن سپاه گران
همه گرزداران و نیزه وران 
که گفتی  به خوان اندرت  آب نیست
همان جای آرامش و خواب نیست


سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۵ در پاسخ به میثم هدا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

این غزل را مرحوم اکبر گلپا همراه با ساز پرویزیاحقی خوانده است بی نظیر و جاودانی است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به مينا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

عالی است

ابراهیم احمدی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۴ - از خداوند ولی‌ّ التوفیق در خواستن توفیق رعایت ادب در همه حالها و بیان کردن وخامت ضررهای بی‌ادبی:

مولانا در این ابیات «ادب» را در برابر «بی‌ادبی» به معنای ظاهریِ نزاکت نمی‌نشاند؛ سخن او دربارهٔ نسبت انسان با حقیقت است. ادب، در اینجا، آن لحظه‌ای است که «من» اندازهٔ خود را می‌شناسد و دیگر خود را مرکز عالم نمی‌بیند. یعنی انسان می‌فهمد که پیش از آنکه چیزی بخواهد، در میان نعمتی بی‌سابقه فرود آمده است: هستی، آگاهی، نفس، فرصت زیستن و سفره‌ای که بی‌آنکه ما در ساختنش نقشی داشته باشیم، از پیش گسترده شده است. از همین‌رو مولانا نمی‌گوید «ادب کنیم»؛ می‌گوید «از خدا جوییم توفیق ادب»؛ زیرا نخستین ادب این است که حتی توانِ مؤدب بودن را نیز از خود ندانیم.

داستان مائده، در این خوانش، داستان آدمی است که نعمت را می‌بیند، اما صاحب نعمت را نمی‌بیند. سفره از آسمان می‌رسد، اما چشمِ انسان هنوز به سیر و عدس است. در اینجا «سیر و عدس» فقط دو خوراک نیستند؛ نمادِ ذهنی‌اند که در برابر بی‌کرانگی، هنوز با منطقِ کمبود زندگی می‌کند. انسان به جای اینکه از آمدنِ بارانِ بی‌حساب به شگفت آید، می‌پرسد: «پس سهم من دقیقاً چیست؟» و همین سؤال، اگر از جنس حرص باشد، آغازِ حجاب است. نعمت هنگامی مائده است که انسان را به منعم برساند؛ و هنگامی حجاب می‌شود که انسان را از منعم غافل کند.

از همین‌جاست معنای «زُلّه». آنانی که از سفره، پسمانده‌ها را برای فردا برمی‌دارند، در حقیقت فقط غذا ذخیره نمی‌کنند؛ ترس خود را ذخیره می‌کنند. کسی که یقین ندارد فردا نیز فیض خواهد رسید، امروز را می‌بلعد. حرص، در این معنا، بیماریِ دست نیست؛ بیماریِ یقین است. انسان حریص در ظاهر می‌خواهد بیشتر داشته باشد، اما در باطن می‌گوید: «من به ادامهٔ رحمت اعتماد ندارم.» از همین‌رو مولانا بدگمانی و حرص را کنار هم می‌نشاند: حرص، صورتِ عملیِ بی‌اعتمادی به خداست.

و چه رمز شگفتی در این بیت نهفته است:

«نادیده» یعنی حرص، چشمشان را گرفته بود. آنان چشم داشتند، اما نمی‌دیدند؛ زیرا برای دیدن، فقط چشم کافی نیست، اعتماد لازم است. گاهی خداوند سفره را نمی‌بندد؛ این ما هستیم که بر اثر آز، توانِ دیدنِ سفره را از دست می‌دهیم. درِ رحمت ممکن است همچنان باز باشد، اما انسانی که همه‌چیز را با ترس و مالکیت می‌سنجد، دیگر نسیم آن در را احساس نمی‌کند.

در این میان، «عزازیل» تصویر نهایی همین بی‌ادبی است. ابلیس فقط نافرمان نبود؛ رأیِ خویش را در برابر حقیقت مستقل شمرد. سقوط او از «آتش» بودنش نبود؛ از این بود که آتشِ وجودش با «من» درآمیخت و گفت: «من برترم.» آتش بالا می‌رود و شعله می‌کشد؛ و «منِ» متورم نیز همیشه می‌خواهد برتر باشد. در مقابل، آدم از خاک است: فروتن، پذیرنده، پذیرای نقش و نگارِ دیگری. رازِ نجات، شاید نه در آن است که آتش باشیم یا خاک، بلکه در این است که برای لحظه‌ای خود را خدای خویش نکنیم.

پس «ادب» در زبان مولانا نوعی سکوتِ عمیق در برابر هستی است؛ سکوتِ کسی که دیگر نمی‌پرسد: «چرا این را ندادی؟» بلکه نخست می‌پرسد: «چگونه این همه را دیده‌ام و هنوز صاحب آن را ندیده‌ام؟»

از این منظر، مائده فقط نان نیست، باران فقط آب نیست، زکات فقط بخشیدن مال نیست و حتی فلک فقط آسمان نیست. همهٔ اینها صورت‌های گوناگون یک حقیقت‌اند: عالم، نظامِ تجلی است و هر موجود تا هنگامی نورانی است که در جای خویش ایستاده باشد. فرشته با اطاعتش ملکوتی است، افلاک با گردشِ خویش در مدار خودند، و انسان نیز زمانی «آدم» است که از مدارِ «من» بیرون نرود.

شاید به همین سبب است که مولانا پس از سخن از مائده، به خورشید و ملک و عزازیل می‌رسد. او می‌خواهد بگوید ادب یک توصیهٔ اخلاقی کوچک نیست؛ اصلِ معماریِ هستی است. هر چیزی تا وقتی «جای خود» را می‌شناسد، نور می‌دهد؛ و هرگاه چیزی بخواهد از جای خویش برتر بنشیند، همان نور می‌تواند به تیرگی بدل شود.

و شاید همهٔ این ابیات را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:

مصیبتِ اصلی انسان کمبودِ نعمت نیست؛ ناتوانیِ او در دیدنِ نعمت است. و ریشهٔ این نابینایی، همان «من»ی است که به جای شکر، سهم می‌خواهد؛ به جای اعتماد، ذخیره می‌کند؛ و به جای سجده، دربارهٔ حقیقت داوری می‌کند.

پس دعای مولانا فقط این نیست که «خدایا به من نعمت بده»؛ دعای عمیق‌تر این است:

خدایا، آن‌قدر ادبم کن که وقتی نعمت آمد، در نعمت متوقف نشوم؛ صاحب نعمت را ببینم. و وقتی چیزی کم شد، چنان در کمبود غرق نشوم که فیضِ بی‌پایانی را که هنوز در جریان است، از یاد ببرم.

شاید «توفیق ادب» در نهایت یعنی همین:
اینکه انسان در برابر هرچه هست، آن‌گونه بایستد که حقیقتِ آن را نپوشاند.

حسین مویدی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۵ - رزم خاقان چین با هیتالیان:

ویرایشگر به کندی بارگذاری می شود . کلید ذخیره بدرستی کار نمی کند و برگشت به وضعیت قبل به سختی انجام می شود . همه اینها کار ویرایش را بسیار سخت و کند کرده است . کار با همان نسخه قبلی گنجور راحت تر بود .

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

ما قلم در سر کشیدیم اختیار خویش را

اختیار آن است کاو قسمت کند درویش را

آن که مکنت بیش از آن خواهد که قسمت کرده‌اند

گو طمع کم کن که زحمت بیش باشد بیش را

سعدی جان

گر پیر مناجات است ور رند خراباتی

هر کس قلمی رفته ست بر وی به سرانجامی

سعدی جان

سعدی قلم به سختی رفتست و نیک بختی

پس هر چه پیشت آید گردن بنه قضا را

سعدی جان 

از رفته قلم هیچ دگرگون نشود

وز خوردن غم به جز جگر خون نشود

باباافضل کاشانی

نیک خواه و نیک باش و نیک بین و نیک دان

چون قلم رفته ست بر لوح ازل نقاش را

حکیم نزاری

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

سعدیا نامت به رندی در جهان افسانه شد

از چه می‌ ترسی دگر؟ بعد از سیاهی رنگ نیست

سعدی جان

گرچه بالاتر نباشد از سیاهی هیچ رنگ

موی ما را کرد از گردش سفید این آسیا

صائب تبریزی

موی سپید خندد ، بر آنکسی که گوید

بالاتر از سیاهی ، رنگ دگر نباشد؟ 

لاادری

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۱۳:

یک ساعت عشق صد جهان بیش ارزد

صد جان به فدای عاشقی باد ای جان

مولانا

سلطان منی سلطان منی

و اندر دل و جان ایمان منی

در من بدمی من زنده شوم

یک جان چه بود صد جان منی

نان بی‌تو مرا زهرست نه نان

هم آب منی هم نان منی

مولانا

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۶ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام:

خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است

پروین اعتصامی

ای دوست ، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

پروین اعتصامی

دل ویرانه عمارت کردن

خوشتر از کاخ برافراختن است

پروین اعتصامی

عجب بانوییه این پروین اعتصامی

این حکمت ها از کجا به ایشون رسیده ؟

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۰ - نیکی دل:

خرم آن کس که در این محنت‌گاه

خاطری را سبب تسکین است

پروین اعتصامی

ای دوست ، تا که دسترسی داری

حاجت بر آر اهل تمنا را

پروین اعتصامی

دل ویرانه عمارت کردن

خوشتر از کاخ برافراختن است

پروین اعتصامی

 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۴ در پاسخ به ففدد fwd.cdf@yahoo.com دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰:

فرهنگ تازی دیگر چیست؟!!

عارفان ما ایرانی و مسلمان بودند و از دو فرهنگ ایرانی اسلامی تغذیه می‌کردند

دیوان حافظ یک محصول ایرانی اسلامی است ؛همانطور که مثنوی مولانا چنین است

در معماری میدان نقش جهان اصفهان چنین است

در نقاشی مینیاتورهای استاد فرشچیان چنین است

در موسیقی اهنگهای استاد ناظری،شجریان، سراج یا دیگران چنین است

کیست که بتواند فرهنگ هزار و چند صد ساله اسلامی را از بدنه فرهنگ ایرانی جدا کند که اینها در هم تنیده شده اند

اگر کسی بخواهد ایرانی را از اسلامی جدا کند باید بسیاری از آثار فرهنگی هنری را محو کند!

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:

به ناامیدی از این در مرو، بزن فالی

بُوَد که قرعهٔ دولت به نامِ ما افتد

حضرت حافظ

ناامید از در رحمت به کجا شاید رفت

یا رَب از هر چه خطا رفت هزار استغفار

سعدی جان 

گر برانی و گرم بندهٔ مخلص خوانی

روی نومیدیم از حضرت سلطانی نیست

ناامید از در لطف تو کجا شاید رفت؟

تو ببخشای که درگاه تو را ثانی نیست

سعدی جان

نا امیدم مکن از سابقهٔ لطفِ اَزَل

تو پسِ پرده چه دانی که که خوب است و که زشت؟

حضرت حافظ 

ناامیدم مکن از صبر و بگو می‌آید

عادل ظلم ستیزی ، ملک دادرسی

فاضل نظری

به ناامیدی ما رحمی ای دلیل امید

که هیچ جا نرسیدیم و روز بیگاه است

بیدل دهلوی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۲۸ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۸:

دیده ببندی و درافتی بچاه

این گنه تست، نه حکم قضاست

پروین اعتصامی

دیوانگی است قصهٔ تقدیر و بخت نیست

از بام سرنگون شدن و گفتن این قضاست

پروین

ناگریز است گل از صحبت خار

چمن و باغ ، بفرمان قضاست

پروین اعتصامی

۱
۲
۳
۴
۵۸۰۳