گنجور

حاشیه‌ها

محمدرضا گراوند در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱ - سر آغاز:

شیر صافی، پهلوی جوهای خون     اشاره دارد به آیه 66 سوره نحل

م جعفری در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳:

*مرا به مستِ خراباتیان چه حاجت است

که طبعِ پاک مرا با مِی چه عادت است؟

*در محضرِ کرم، تمنا چه حاجت است

چو هست خدایی، به خلق چه حاجت است؟

*در آستانِ کریمی، سؤال کِی خیزد؟

چو هست فضلِ الهی، عطا چه حاجت است؟

*محتاج قِصه نیست، گَرَت قصدِ خون ماست

چو جان و تن زِ تو باشد، به یغما چه حاجت است؟

*ای مدعی برو که ز اغیار دل بریدم من

چو هست یاری، دگر به اعدا چه حاجت است؟

*تو پرده برکش و بگذار تا عیان شود

چو حق شود هویدا، دگر چه حاجت است؟

*جعفری، دل ز جهان بَردار و به حق دل بسپر

چو هست لطف الهی، به اغیار چه حاجت است؟

م.جعفری

maryam در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

تشکر از اقای علی احمدی زیبا و جامع بود. 

نسیم سرخوش در ‫۲ روز قبل، یکشنبه ۱۰ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۴ - در بیان آنک عاشق دنیا بر مثال عاشق دیواریست کی بر او تاب آفتاب زند و جهد و جهاد نکرد تا فهم کند کی آن تاب و رونق از دیوار نیست از قرص آفتابست در آسمان چهارم لاجرم کلی دل بر دیوار نهاد چون پرتو آفتاب به آفتاب پیوست او محروم ماند ابدا و حیل بینهم و بین ما یشتهون:

ریش گاو یعنی ادم احمق یعنی کسی که عاشق جزو می شود  مثل این است که بنده ی غیری می شود و مثل ادمی است که در حال غرق شدن است و  کف به چیز ضعیفی میزند یعنی به هر علف و خاشاک و چیزی که کنار دستش هست چنگ میزند تا نجات پیدا کند
اما ان معشوق جزو و ضعیف خودش نمی تواند کار خودش را بکند چه برسد به اینکه بخواهد کاری برای تو انجام دهد چون او خودش هم محتاج کل است در کل یعنی عشق جزو نتیجه ای ندارد

علی احمدی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۴:

دیگر ز شاخِ سروِ سَهی بلبلِ صبور

گلبانگ زد که چشمِ بد از رویِ گُل به دور

بار دیگر از بالای شاخه سرو بلند قامت بلبل که در هجران گل صبر پیشه کرده به آواز بلند گفت که چشم بد از روی زیبای گل به دور باد.بلبل که نماد عاشق است در راه وصال صبر پیشه می کند و رنج هجران را به جان می خرد . بارها مست می شود و می خواند و باز هم در هجران می ماند .کاری که عاشقان راستین نیز بارها تجربه می کنند .

ای گُل به شُکرِ آن که تویی پادشاهِ حُسن

با بلبلانِ بی‌دلِ شیدا مَکُن غرور

خطاب به گل که نماد معشوق است و خود را از بلبل عاشق پنهان نگه می دارد چنین می گوید که ای پادشاه زیبایی ها از این بابت شاکر باش و از سر غرور با بلبلان بیقرار و دل از دست داده رفتار نکن . کنایه ای به معشوق است که عاشق را از وصال خود محروم می کند.حکایت هجران سرگذشت همیشگی عاشقان واقعی است پس باید با آن سر کنند . حضرت حافظ برای هجران هم توجیه مناسبی می جوید و لذا می گوید 

از دستِ غیبتِ تو شکایت نمی‌کنم

تا نیست غیبتی نَبُوَد لذّتِ حضور

من از اینکه تو در ظاهر نیستی و خود را به من نشان نمی دهی شکایتی ندارم  چرا که اگر غیبت نباشد ارزش و لذت حضور را نمی توان درک کرد . وقتی معشوق نباشد عاشق بیشتر دلتنگ می شود . نکته ظریف این بیت کنایه به معشوق است که عاشق در غیبت به درک حضور معشوق امیدوار است حتی اگر ظاهرا خوشحال به نظر نیاید.

گر دیگران به عیش و طَرَب خُرَّمَند و شاد

ما را غمِ نگار بُوَد مایهٔ سُرور

اما وجه دیگری از این توجیه را به این شکل بیان می کند . درست است که دیگران خوش و خرم  و در حال عیش و طرب هستند اما عاشقان بیدل اضطراب دیدن یار را دارند و به این دلخوش و شادان هستند. در اینجا غم معنای نگرانی و اضطراب می دهد نوعی اضطراب عاشقانه که نشان می دهد عاشق هر لحظه منتظر درک حضور یار است . عاشق حضور یار را باور دارد و این به وی دلگرمی و سرور می دهد . خوشحال است از اینکه یار هست اما نگران از اینکه چه موقع او را خواهد دید.دوباره وجه دیگری از امید را بیان می کند.

زاهد اگر به حور و قصور است امیدوار

ما را شرابخانه قصور است و یار حور

و در اینجا مفهوم امید را به وضوح شرح می دهد.بر خلاف زاهد ظاهر بین که به قصرهای بهشتی و حوریان بهشت امیدوار مانده است ، حافظ امید را در میخانه می یابد .می  در نگاه  حافظ  عامل امیدواری است امیدواری به مستی . او شرابخانه را مانند قصری می داند که یار همچون ساقی او را مست خویش می کند و حضورش را به عاشق مست نشان می دهد. تنها در مستی است که میتوان درکی  از حضور یار داشت حتی برای یک لحظه.

مِی خور به بانگِ چنگ و مخور غصه ور کسی

گوید تو را که باده مخور گو هُوَالْغَفُور

و توصیه عمومی حافظ برای همه انسانها این است که برای خود شرابی داشته باشند که آنها را مست سازد تا از غصه های دنیا رهایی یابند . اگر هم کسی به تو می گوید از این شراب نخور بگو خداوند بخشنده است . این مصرع دوم اشاره دارد که از نگاه حضرت حافظ ،  شراب انگوری هم از جمله شرابهاست که اتفاقا همه آن را می شناسند و زاهدان آن را گناه می دانند.شراب در حدی که بتواند غمی را بزداید دارای ارزش است و این همان ارزش دارویی شراب است که پزشکان در قدیم به آن معتقد بودند و در حال حاضر جای خود را به داروهای جدید داده است . اما صحبت حافظ این است که هر کسی باید شرابی برای رفع غم داشته باشد و این را بارها در غزلیات خود بیان کرده است.

حافظ شکایت از غمِ هجران چه می‌کنی؟

در هِجر وصل باشد و در ظلمت است نور

و در پایان می گوید که عاشق  نباید در زمان هجران غمگین باشد چرا که هجران خود به معنای امید به وصال است مثل تاریکی که نمادی از امید به آمدن نور است . نکته مهم این است که  حافظ ماندن در ظلمت هجران را به شرط امید به نور وصال می پذیرد . در زندگی روزمره هم تحمل شرایط ناپایدار منوط به داشتن امید و انجام اقدامات برای رهایی از شرایط ناپایدار است.امید است که در شرایط نامطمئن به کمک عقل می آید و انسان را به شرایط مطمئن تر می رساند .

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۹:

به قول حضرت حافظ

هر کس به قدر فهمش فهمید مدعا را

هر کس طبق دیدگاه و برداشت شخصی

خودش نظر میده ولی هیچ کس بهتر از خود شاعر نمی تونه حقیقت و منظورش از شعر را بازگو کند،این شعر را یکی به عالم الست و عالم ذر نسبت میده یکی به دوستان و یاران ظاهری ووو خلاصه هر کی یه برداشتی از این

شعر داره ای کاش رسم بود که شاعران علاوه بر سرودن شعر تفسیر شعر را هم ذکر می کردند تا این همه از اشعارشان سوء برداشت و سوء تعبیر و برداشت شخصی نشه و در آخر بیتی قابل تأمل از خواجهٔ شیراز

جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸۲:

این غزل یکی از غزل‌های ساده تر بیدل است که بسیار هم خواندنی است .

بیدل درین غزل اصالت را به غم داده است و معتقد است شادی وجودی اصیل و منحصر به خود ندارد و در واقع طرب نبودن غم است.

گل وداع غنچه است!

 

«وداع غنچه را گل نام‌ کردند

طرب را ماتم غم آفریدند»

یکی دیگر از ابیات بسیار جالب غزل آشنایی زدایی است که بیدل از ماه محرم دارد.

شاید محرم در اشعار شاعران دیگر همراه  با نام امام حسین و شهدای کربلا باشد اما درین غزل بیدل با اشاره پنهان به واقعه عاشورا چنین بیت زیبایی آفریده است:

جهان خونریز بنیاد است هشدار

سر سال از محرم آفریدند

شاعر از یکسو نگاه تاریخی به محرم و واقعه عاشورا دارد و از سویی نگاه تقویمی و این دو  نگاه را به طرز شگفتی به هم می آمیزد تا بیتی شاهکار بیافریند. 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۹ در پاسخ به Sohrabtheboof دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

دوست عزیز اگر متن شما در پاسخ به حاشیه من است باید بگویم بنده شخصا نه ایرج میرزا را شاعر بزرگی میدانم و نه او را در کنار حافظ و سعدی مینشانم.

برای چنین سخنانی هم هیچ ارزشی قائل نیستم و بنابراین اصلا لازم نیست زور بزنم که اشعار جناب ایرج را مطابق افکار و عقاید خودم تعبیر و تفسیر کنم !

البته گاهی شعری ارزش ادبی دارد که این شعر آن ارزش ادبی را هم ندارد.

اینکه خدا هست یا نیست را هم ایرج و امثال ایرج تعیین نمیکنند!!

 

 

ثریا کهریزی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:

درود بر شما. اگر فرضا "شید" به "شهید" تغییر داده شود، چنانکه این کار شده بود، آنگاه استدلال شما درست است و باید این جهان را رها و برای به دست آوردن جهان بعدی بکوشیم. ولی من در این شعر، شید را صحیح تر می دانم. 

Sohrabtheboof در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

دقیقا جناب ایرج میرزا چنین شعری رو خطاب به امثال شما، کاسه های داغتر از آش نوشتن. ما نه تنها در دنیای ادبیات که در دنیای حقیقی هم دو نسخه از یک نفر انسان داریم. خود حقیقی انسان و انسانی که دیگران ازش برداشت میکنن. شما ها هیچ وقت نخواستید چنین اشعاری رو از یک نفر شاعر بزرگ مثل ایرج میرزا، چه، حافظ و سعدی و امثالهم بشنوید و همیشه همونطور که مایل هستید و به شکلی که خودتون خوشتون میاد اشعار رو تفسیر میکنید. مخاطب این شعر دقیقا خود شما هستید: شاعر خودش داره به ساده‌ترین و قابل فهم ترین شکل ممکن عقیده اش رو ابراز میکنه ولی انگار شما نمیخواید بشنوید. برای یک بار هم که شده، شعر و ادبیات و هنر رو به شکل ناب و خالصش قبول کنید. حداقل اگر عقاید یک شاعر رو نمی‌پذیرید به شکلی که دوستش دارید تحریفش نکنید.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۶ در پاسخ به ثریا کهریزی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:

از ره غفلت‌، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

با تشکر از مطلب شما که به شرح شعر بیدل پرداختید ؛اما به نظر می‌رسد شرح شما برین بیت دچار اشکال است

با توجه به منظومه فکری جناب بیدل ،ایشان درین بیت اشاره دارد که ما انسانها در واقع  عدمی بیش نیستیم و از خود نیز وجودی نداریم ولی بر اثر غفلت برای خود وجودی فرض کرده و تصور کرده ایم این میان« علی آباد» هم شهری است.

برداشت شما کاملا برعکس شعر بیدل و مقصود اوست .

توجه داشته باشیم که بیدل همین وجود عاریتی را عدم میداند و این مطلب جزو یکی از اساسی ترین بنیانهانهای فکری اوست که در بسیاری از غزل‌هایش نیز با بیان‌های مختلف تکرار شده است.

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:

ز انقلابِ زمانه عجب مدار که چرخ

از این فسانه هزاران هزار دارد یاد

انسانی که به مرز پختگی عقل و باروری خرد رسیده باشد درمی‌یابد که این انقلابات و تغیر احوال جزئی از ذات زندگی و از قوانین دنیاست و چون چنین نگاهی به اتفاقات دنیا دارد در مواجهه با این رویدادها کمتر دچار شگفتی یا  پریشانی خاطر می‌شود.
حافظ این دگرگونی ها و تغییر احوالات را هم افسانه ای بیش نمی‌داند 
به هر حال اتفاقی که  یک سال و یک دهه و یک  قرن پیش افتاده و در زمان خود بسیار سر و صدا کرده و هیاهو راه انداخته،با گذر زمان تاثیرش در اذهان مردمان از میان رفته یا بسیار کمرنگ گشته است .

حافظ با آوردن کلمه «افسانه» به بی اعتبار شدن همان اتفاقات در گذر زمان اشاره کرده است .

 

برمک در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

شاهنشاه خسرو قَباذان انوشروان

خسرو قبادان= خسرو پسر قَباذ

 واژ « انوشگ روان» را به چند گونه توان گفت . «نوش» بچم مرگ است با امدن «ا» بر سر ان وارونه شده و«انوشگ»معنی بی مرگ و جاودانه میگیرد واژبند «انوشگْ روان» را میتوان «انوشی روان» و یا «انوشا روان» و یا «انوشین روان» و یا «انوشَه رْوان» ( در واژبند  انوشه روان ـه نشان فتحه است و جای گ  انوشگ آمده پس آنرا سر هم انوشَرْوان میخوانیم) ، این «واژبند»به چم «بی مرگ روان»، «جاودانه روان»،«زنده یاد»و «مرحوم»است. پس بیاد داشته باشیم انوشگ/ انوشی / انوشا / انوشه بچم بی مرگ  و جاودان است و جز اینجا(اینجا دیگر پسنام خسرو قبادان شده ) میتوان آنرا به تنهایی گفت یا آنرا کنار هر واژ دیگر گفت  مانند انوشگ نام / انوشگ یاد / انوشگ روان 


ثریا کهریزی در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۰:

لوح هستی یک قلم از نقش قدرت عاری است 

آمدو رفت نفس، مشق خط بیکاری است

بیت اول: 

یعنی تمام هستی مثل همه این سیارات و ستارگان را اگر خوب ببینی، یک نمونه، یک قلم از زورگویی، تحکم و قدرت نمایی در آن وجود ندارد. نظم هستی از تحکم بدور و عاری است و تمام نظم و نظام هستی بر اساس عشق و مهربانی بنیان شده که اینچنین با هماهنگی و ترتیب، وظیفه خود را انجام می دهد و کار می کند. 

درست مانند آمد و رفت تنفس که به آسانی و بدور از هرگونه زورآزمایی و تلاش خاصی نفس می کشیم؛ قوانین هستی هم چنین است.

 

 

از ره غفلت‌، عدم را، هستی اندیشیده‌ایم

شبهه تقریریم و استفهام ما انکار‌ی است

بیت دوم: 

غافل و نادان به جهان هستیم اگر عدم را ارزش گذاری کرده و ملک وجود را کم بها و بی ارزش تصور کنیم 

یعنی باید از واهیات دور بوده و وجود زندگی این جهانی را به رسمیت و موجودیت شناخته و بشماریم و دوستش بداریم. راه بیشتر فهمیدن جهان هستی اعم از واجب و موجب و موجود و وجود، آن است که بتوانیم سوال بپرسیم و حتا همه چیز را انکار و نقد نماییم. راه نقد اگر بر ما باز باشد بهتر و بیشتر نسبت به هستی و خود شناخت حاصل می نماییم و راه استفهام در جستجو، نقد و به راحتی نپذیرفت است.

 

 

ذره‌ایم اما به چشم خود گران! فتاده‌ایم

اندکی هم‌چون به عرض آمد، همان بسیاری است

بیت سوم:

ما انسان ها در این جهان، ذره ای بیش نیستیم ولی خود را سنگین و گران و مهمتر از هرچیزی در این عالم تصور میکنیم. درحالی در مقابل کائنات که ذره ای از آن هستیم و از آسمان به زمین آمدیم، خود را بزرگ حس می کنیم، چیزی نیستم و این یک ذره از کل کائنات که ما انسان ها هستیم، خود را بسیار بزرگ و از مابقی کائنات والاتر فرض کرده و می بینیم. در این بیت یک تناقض هم شکل گرفته به آن معنی که: هرچند یک ذرّه ناچیز بوده و قابل عرض نباشد اما چنانکه همان در نقطه ی حساس مثلا در چشم ما قرار بگیرد، بسیار بزرگ و سنگین حس می شود و فقط با ریختن اشک بار گران آن ذره هم از چشم زدوده می شود. 

 

 

بسمل ناز که‌ام یارب‌که از توفان شوق

هر سر مویم چو مژگان مایهٔ خونباری است

بیت چهارم:

قربانی چه کسی هستم خداوندا که از شدت شوق به ذبح شدن، از هر تار موی من مانند خونی که از نوک مژه چشم خونبار بریزد، خون می چکد. یعنی از شدت طوفان غیرت بابت به اسیری گرفتن سروناز ها و کشتن آنها، از سر هر تار موی من، خونم  مانند نوک شمشیر( نوک مژگان)  می چکد.  سروناز اشاره به سرو ساسانی دارد: درخت زیبا، سروناز( سروشیراز) سرو خرامان،سرو آزاد، سرو سهی و... در شعر فارسی، همگی اشاره به سروهای ایرانی دارد .سرو نماد پسران رشید و راد مرد و پیکرتراشیده است. بخصوص در این شعر،سروناز یعنی سربازان جوان ساسانی.

در اسلام در هنگام کشتن احشام قربانی، نام الله بر آن می برند. و این عمل( بسمل) که اختصار "بسم الله" است، به معنی انتخاب شده برای سر بریدن است. بنابراین تصویر سینمایی این بیت را اگر بخواهیم توضیح دهیم آن است که شاعر با یکی از فرماندهان ایرانی همذات‌ پنداری کرده و گفته که من سروناز، یعنی پسر رشید سروقامت چه کسی و سرباز که هستم؟ که بسمل، شده ام یعنی انتخاب شده ام که من را با نام خدا بکشند!.

 

 

*دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من

همچون عمر، سرگرم‌خوش‌ رفتاری است

بیت پنجم: 

صاحب آن چشم جهان بین کجاست تا ببیند که امروز سروناز من، به کنایه یعنی سربازی که به جای سربازان هخامنشی بر سر کار آمده، مانند فرمانده کل یعنی خلیفه خود( عمرخطاب) سرگرم خوش رفتاری با خلق خدا، به کنایه یعنی سرگرم بد رفتاری است و شکنجه و آزار و اذیت مردمان سرگرمی وی است. در تاریخ در مورد عمر خطاب خلیفه مسلمانان آمده است که او ترکه چوبی در دست داشت در کوچه و بازار بیکار می پلکید چوبش را به زمین می کشید و با آن سرگرم بود؛ و هر کس از نزدیک وی رد می شد، با همان ترکه چند تازیانه به او می زد. در تاریخ طبری از خوی تند عمر خطاب و سرگرم کردن خود با یک تکه چوب، و تازیانه کردن مردم با آن ترکه، به قول راویان، آمده و من در اینجا نقل به مضمون نموده ام. ضمنا این بیت در گنجور به این شکل: (دیده کو تا بنگرد کامروز سروناز من

همچو عمرعاشقان‌سرگرم‌خوش‌رفتاری است) آمده که با توجه به مضمون کلی و معنی شعر، به نظرم غلط آمده بود و آن را به شیوه ی بالاتر که مشاهده نمودید اصلاح کردم.

 

 

از خمار ناتوانیها چسان آید برون؟

سایهٔ مژگان نگاهش را شب بیماری است

بیت ششم: 

این بیت تضمین بیت قبلی است: دیده کو...؟ که شاعر پاسخ سوال مطروحه خود را داده و گفته است که صاحب چشم جهان بین از خمار ناتوانیها چگونه می تواند بیرون بیاید و ببیند متجاوزان چه بر سر ملک و مردمش آورده اند. به آن معنی که دست او از دنیا کوتاه است و نمی تواند به نجات مردم و کشورش بیاید! 

 

 

*هرکه را حسرت‌ شید تیغ، بیدارش کند

هر دو عالم عرض یک آغوش زخم کاری است

بیت هفتم:

این بیت نیز باز تضمین دو بیت قبل از خود است؛ و به معنی آن است که هرکسی در حسرت و جستجوی بیداری باشد، برق بیدارگر و روشنایی بخش خورشید او را بیدار خواهد کرد. هردو جهان، زمین و قرارگاه یک بغل کردن ( لمس کردن) خورشید است. و کسی که در پی روشنایی و نور باشد به بیداری و حقیقت خواهد رسید.

شید تیغ، به معنی برق اضلاع شمشیر مانند خورشید است. شید یعنی درخشندگی و تلألو. آیین مهر و تخت جمشید که خورشید ( مهر) نماد و نشان پادشاهی ایرانیان است از همین روست. بخش اول مفهوم "جمشید" یعنی "جم" از چم آمده و به معنی چشم و چشمه است. "شید" نیز به معنی تلالو نور و برق تیغ مانند خورشید است. "جمشید" یعنی مکانی که خورشید بر آن موثر است و نظر دارد. بنابراین پادشاهان تخت جمشیدی از چشمه ی نور خورشید چشم جهانبینی هدیه گرفته اند و فرّ شاهی به همین معنی است یعنی شکوه و اعتبارنامه پادشاهان ایرانی الاصل که تخت جمشید از موثرترین آنهاست از سوی ایزد مهر به آنها اعطا شده است. و این پادشاهان ماموریت به آبادگری، ترویج و تدوین حقوق برای بشر و تمدن سازی یعنی تسهیل زیست بشری بر روی کره زمین داشتند و راهنمای بهزیستی بر عهده آنهاست. ( پندار نیک ،کردارنیک، گفتارنیک، زرتشت از این رو است) چنانچه می دانیم لوح حقوق بشر کوروش کبیر که مقبره او در تخت جمشید است، اولین منشور حقوق مدون برای بشر است. و همچنین باغ های ایرانی و تمدن چندصدایی ایرانی در جهان معروف و مثال زدنی است.

متاسفانه بیت هفتم نیز دچار مشکلاتی بود و آن را اصلاح نمودم که امیدوارم استادان عزیز درگنجور به این حاشیه توجه و این تصحیحات را در نسخه گنجور اعمال نمایند. 

 

با همه وارستگی سودا تغافل‌پیشه نیست

موی مجنون در تلافیهای بی‌دستاری است

بیت هشتم: 

دهلوی پس از آن که نقدهای گزنده و مقایسه هایی شخصیتی بین شاهان ایرانی و خلفای تازی در این شعر انجام می دهد، در این بیت می فرماید: همانطور که شما سروهای ساسانی ایران را از میان برداشته و ماموران تند خوی و مردم آزاری چون رئیس خود، عمر !را بر سر کنترل و دستورات ما ایرانیان قرارداده اید، از قبیله ی تفکری ما شاعران نیز در سرزمین های شما و در بین شما نمایندگانی وجود دارد؛ و مثال مجنون لیلی را می زند. همانطور که می دانیم اصالت مجنون عرب است. مجنون، با نام اصلی "قیس بن ملوح" شاعری در میان قبایل عرب بوده که عشق را شناخت و آن را پیشه ی خود کرد و عاشق لیلی شد. دهلوی می گوید در بین شما عرب ها انسان های شرافتمدار دارای قلب هم وجود دارد و آنها از جرگه حاکمیتی شما نیستند و دارای زلف یعنی دارای آبرو و حیا هستند. و می گوید مجنون چون مثل شما حاکمان و آخوندها (زاهدان) دستار قدرت و زهد بر سر ندارد، دارای زلف است یعنی با ملاحظه و شریف و با حیا است. زلف معروف ایاز در شعر حافظ از همین‌ رو است. 

 

 

عقدهٔ اشکی اگر باقیست دل خون می‌خورد

تا بود یک غنچه این باغ از شکفتن عاری است

بیت نهم: 

در این بیت، شعر دهلوی نیز چون کلیت شعر فارسی، سراسر! میل به گشایش عقده ی اشک و آه از تجاوز اعراب به ایران دارد. و در این بیت به طور جزیی نگرانه و خاص به موضوع تجاوز اشغالگران به دختران کودک ایرانی اشاره کرده است. تازی دختران ایرانی را به اسارت می بردند و این نونهالان و به قول دهلوی این غنچه های نشکفته ایرانی را به عنوان غنیمت جنگی بین سران و فرماندهان خود تقسیم و یا به عنوان برده بین اعراب بادیه نشین خرید و فروش می کردند. و شاعر در این بیت یک راز هولناک را از مشاهدات خود در شعرش عیان و ثبت تاریخی کرده است. در بیت مذکور می گوید هرچه به اطراف نگاه می کند یک دختر بالغ و سن دار نمی بیند چرا که اعراب متجاوز، تمام گل های باغ سرزمین ایران را قبل از شکفته شدن در زمانی که هنوز غنچه هستند می چینند. 

 

 

عالمی با فتنه می‌جوشد ز مرگ اغنیا

خواب این ظالم‌سرشتان بدتر از بیداری است

بیت دهم: 

معنی بیت این است که در جهان هر وقت شکاف بین فقرا و اغنیا بوجود بیاید فتنه یعنی آشوب و انقلاب اتفاق می افتد و علت جوشیدن و طغیان جوامع را در این مسئله یعنی در شکاف طبقاتی می داند. و همچنین از ظلم حاکم بر جامعه و سرشت و خوی ظلمانی و ظلم پیشه حاکمیت وقت گفته است که : اینان حتا زمانی هم که در خواب هستند ،مردم از آنها آسودگی ندارند و ظلم آنها شبانه روزی است. 

 

 

گردن تسلیم مشتاقان ز مو باریکتر

بر سر ما همچو آب‌، احکام تیغت جاری است

بیت یازدهم:

شاعر در این بیت با حضرت خورشید همان که اعتبارنامه پادشاهان ایرانی به دست مهر او داده می شود و فر ایزدی از سوی اهورامزدا از طریق حضرت میترای به شاهان اعطا شده است، وارد گفتگوی مستقیم شده و از حضرت خورشید فرمانده پادشاهان ایرانی اجازه و اراده شورش علیه حاکمیت ظالم را خواسته است و به میترای گفته است که احکام تیغ یعنی دستورات روشنگرانه و نورانی و بیداری ساز خورشید، مانند آب تمیزی (آب غسل) در تفکر و منظر نظر ما( دهلوی) جاری یعنی در حال اجراست. و الحق که در این شعر دهلوی مانند همه ی شاعران ایرانی که به صورت رمزی تفکرات و اندیشه های ایرانی خود را در شعر می آوردند، چنین کرده و از ظلم ها و وقایع تلخ و دشوار دوران خود گفته است. 

 

 

از من بیدل قناعت‌کن به فریاد حزین

همچو تار ساز نقد ناتوانان زاری است

بیت دوازدهم: 

حضرت بیدل، در خانه ی انتهایی شعر خود در گفتگو و مناجاتی که با عالیمقام خورشید نماینده واضح "او" ( اهورا مزدا) داشته است اذعان نموده که مقابله با حاکم ظالم، توسط یک قلم بدست از راه نوشتن علیه ظلم، و به قول شاعران امروز، شعر اعتراضی اوست و بیدل، شاعران معترض به ظلم حاکمان را به ساز تشبیه کرده است که چون ساز که هر چقدر ماهرانه تر نواخته شود و بر تارو پود او ضربه شست بیشتری وارد شود، صدای آن خوشتر است. چنانکه رنج ،در تجربه و شاعرانگی شاعر نیز چنین کاربردی دارد یعنی رنج های وارده بر شاعر، همچون ضربات انگشتان بر تارهای ساز است و هر قدر که رنج و بار هستی و ظلم زمانه بر شاعر بیشتر باشد، حزن و اندوه و اعتراض ( ناله و فغان) در شعر او افزون تر است. 

 

 

پایان

رفیع بیگ لر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۶ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

بسم الله الرحمن الرحیم

 

فبای آلا ربکمآ تکذبآن

 

صدق الله العظیم 

رفیع بیگ لر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۲ در پاسخ به نجمه برناس دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

سلآم

کنیم آفرین بر سه لآم امین

چنین است پیدآیش آفرین

 

سپآس بر سه پآس و سه لآم و سلآم والسلآم

برمک در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱۱ - سخن پرسیدن موبد از کسری:

 

ز دادار دارنده دارد سپاس

نباشد کس از رنج او در هراس

پرامید دارد دل نیک‌مرد

دل بدکنش را پر از بیم و درد

سپه را بیاراید از گنج خویش

سوی بدسگال افگند رنج خویش

سخن پرسد از بخردان جهان

بد و نیک دارد ز دشمن نهان

بپرسید کار پرستش بچیست

به نیکی یزدان گراینده کیست

چنین داد پاسخ که تاریک‌خوی

روان اندر آرد به باریک موی

نخست آنک داند که هست و یکی‌ست

ترا زین نشان رهنمای اندکی‌ست

وگر نیک‌دل باشی و راه‌جوی

بود نزد هر کس تو را آبروی

وگر بدکنش باشی و بد تنه

به دوزخ فرستاده باشی بنه

مباش ایچ گستاخ با این جهان

که او راز خویش از تو دارد نهان

گراینده باشی به کردار دین

بداری بدین روزگار گزین

خرد را کنی با دل آموزگار

بکوشی که نفریبدت روزگار

همان نیز یاد گنهکار مرد

نباشی به بازار ننگ و نبرد

غم آن جهان از پی این جهان

نباید که داری به دل در نهان

نشستنت همواره با بخردان

گراینده رامش جاودان

گراینده بادی به فرهنگ و رای

به یزدان خرد بایدت رهنمای

از اندازه بر نگذرانی سخن

که تو نو به کاری گیتی کهن

نگرداندت رامش و رود مست

نباشدت با مردم بد نشست

--- 

بپیچی دل از هرچ نابودنی‌ست

ببخشای آن را که بخشودنی‌ست

نداری دریغ آنچه داری ز دوست

اگر دیده خواهد اگر مغز و پوست

اگر دوست با دوست گیرد شمار

نباید که باشد میانجی به کار

چو با مرد بدخواه باشد نشست

چنان کن که نگشاید او بر تو دست

چو جوید کسی راه بایستگی

هنر باید و شرم و شایستگی

نباید زبان از هنر چیره‌تر

دروغ از هنر نشمرد دادگر

نداند کسی را بزرگی به چیز

نه خواری به ناچیز دارد بنیز

اگر بدگمانی گشاید زبان

تو تندی مکن هیچ با بدگمان

ازان پس چو سستی گمانی برد

وز اندازه گفتار او بگذرد

تو پاسخ مر او را به اندازه گوی

سخن‌های چرب آور و تازه گوی

به آزرم اگر بفگنی سوی خویش

پشیمانی آید به فرجام پیش

چو بیکار باشی مشو رامشی

نه کارست بیکاری ار باهشی

ز هرکار کردن تو را ننگ نیست

اگر چند با بوی و با رنگ نیست

به نیکی به هر کار کوشا بود

همیشه به دانش نیوشا بود

به کاری نیازد که فرجام اوی

پشیمانی و تندی آرد به روی

ببخشاید از درد بر مستمند

نیارد دلش سوی درد و گزند

خردمند کو دل کند بردبار

نباشد به چشم جهاندار خوار

بداند که چندست با او هنر

به اندازه یابد ز هر کار بر

گر افزون ازان دوست بستایدش

بلندی و کژی بیفزایدش

همان مرد ایزد ندارد به رنج

وگر چند گردد پراگنده گنج

پرستش کند پیشه و راستی

بپیچد ز بی‌راهی و کاستی

برین برگ واین شاخها آخت دست

هنرمند دینی و یزدان‌پرست

همانست رای و همینست راه

به یزدان گرای و به یزدان پناه

اگر دادگر باشدی شهریار

ازو ماند اندر جهان یادگار

چنان هم که از داد انوشین‌روان

کجا خاک شد نام ماندش جوان

رفیع بیگ لر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۷ در پاسخ به 7 دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

سلآم

 

سه پآس بر پآرسآیآن و پآرسی گویان پآرسآ و پهلوآنی زبآنآن

پندآر و گفتآر و کردآر و نیک و نیکویی بر مردم زمین، آمین

ایزد پآک نگآه بآن پآرسی گویآن و زبآنآن

رفیع بیگ لر در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۸ در پاسخ به مهشید دربارهٔ سعدی » بوستان » در نیایش خداوند » بخش ۱ - سرآغاز:

 

 

به نام خدآوند

دو کون، بآلا و پآیین، مُلک و مَلَکوت، صدآ و سکوت، امر و خلق

 

قطره در بحر علم

دریآی علم، به یکتآیی پروردگآر 

 

و ما اوتیتم من العلم الآ قلیلا

 

صدق الله العظیم

رضا تبار در ‫۳ روز قبل، شنبه ۹ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

 

 در ارتباط با موضوعاتی که  در حاشیه مطرح  و اظهار شده، چند نکته را  یاد آور میشوم. 

عرفا همیشه در میان خود رموز و اصطلاحاتی بکار می‌برده اند که فهم آن دور از دسترس اهل قشر میباشد. 

اصطلاحاتی است مرا ابدال را 

که نباشد ز آن خبر اقوال را     

مثنوی مولوی/سعی و اهتمام نیکلسون/چاپ چهارم انتشارات امیر کبیر/ص168

صوفیه نیز الفاظی میان خود استعمال می‌کنند که قصدشان از آن  کشف معانی عرفانی برای هم مشربان خود  و نیز پنهان داشتن آن معانی  از مخالفان طریقت میباشد. غیرت آنها بر نمی تابد که ودیعه الهی  دل هایشان را  که  مایه تهذیب باطن شان است بر نااهلان  فاش شود. ضمن اینکه همه مشایخ صوفیه در حفظ اسرار الهی متفق القول هستند. خود خواجه حافظ نیز در مورد حفظ اسرار عشق میفرماید:

به مستوران مگو اسرار هستی 

حدیث جان مپرس از نقش دیوار حافظ/غزل245

               ******* 

با مدعی مگویید اسرار عشق و مستی

تا بی‌خبر بمیرد در درد خود پرستی حافظ/ غزل435

                   *******

و معتقد است حسین بن منصور حلاج به کیفر هویدا کردن اسرار ( انا الحق گفتن) سرش بالای دار رفته است

گفت آن یار کزو گشت سر دار بلند

جرمش این بود که اسرار هویدا می‌کرد حافظ/غزل143

                   **********

حافظ و زبان رمز:

حافظ با استفاده از رمز، کنایه،ایهام،طنز و صنایع ادبی  شعر خود را برای صاحب‌نظران بطور گسترده بیان میکند ولی سخن آرایی او بقدری وزین و طبیعی و دور از تکلف  است که سرودهایش دور  از فهم عوام نیست وهرکس فرا خور حال و مقام خود از آن بهره می‌برد.

حافظم در مجلسی، دُردی کشم در محفلی

بنگر این شوخی که چون با خلق، صنعت می کنم

حافظ/غزل352

                  **********

او اصطلاحات عرفانی را رمزآلود بکار می‌برد به گونه ای که علاوه بر معنای ظاهری می‌توان مفاهیم عرفانی  را از آن استنباط کرد. ساقی، آتش طور، وادی ایمن، آیینه سکندر،ابرو،چشم، خرابات، پیرخرابات،پیر مغان،پیر می فروش، مغبچه،ترسا بچه،می وصل،میخانه،زنخدان ،گیسو،زلف،خال رخ،چاله، باد،نسیم، صبا، نفحه،

نفحه هات،بادیمانی،.....

(برای اطلاع بیشتر  از بعضی  از این معانی عرفانی به گلشن راز مراجعه شود).

باده انگوری و باده بهشتی :

آنچه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

اگر از خمربهشت است و گر باده مست حافظ/غزل26

                *********

نه به هفت آب که به صد آتش نرود

آنچه به خرقه زاهد می انگوری کرد حافظ/غزل142

               ********

مستی عشق نیست در سر تو

رو که تو مست آب انگوری

حافظ/غزل453

              *******

باده در قرآن مجید :

در قرآن مجید  خَمر (باده انگور یا خرما) نکوهش شده و آنرا پلید دانسته.خمر نو شیدنی است که  عقل را می‌پوشاند. 

1-همانا که باده و قمار و بت‌ها و تیرهای قرعه پلید است و از کارهای شیطانی، پس از آن دوری کنید تا رستگار شوید (مائده /آیه90)

2-جز این نیست که شیطان می‌خواهد  در باده و قمار کردن  میان شما دشمنی و کینه بیفکند و شما را از یاد خدا و و نماز باز دارد، آیا شما باز می‌ایستید؟ (مائده/ٱیه  91)

باده طهور(پاک) بهشتی در قرآن مجید:

1-جوی‌هایی است از باده که نوشندگانش را مایه لذت است(محمد/آیه15)

2-جامی از چشمه خوشگوار  برایشان می گسترانند، سفید رنگ و لذت بخش، نوشندگان را نه در آن دردسر باشد و نه ایشان مست شوند. (الصافات/آیات 45 الی 47)

3-بیگمان نیکان از آن جام مینوشند  که به کافور آمیخته است(الانسان /آیه5)

4-آنها به یکدیگر جام شراب دهند،که در  آن نه سخن بیهوده باشد و نه نسبت گناه به دیگران(الطوار/آیه23)

5- آنها را شراب سر به مُهر مینوشانند،مُهر آن مُشک باشد(المطففین/آیه 25-26)

مشخص است که باده بهشت صفاتی خلاف باده انگوری دارد«لذت بخش است و برعکس باده دنیوی  از دردسر و مستی و واداشتن به بیهوده گویی و نسبت دادن گناه به دیگران  بدور است. 

باده در عرفان:فدر عرفان 3 نوع باده است:

1-باده عرفانی:

شراب عشق،محبت، معرفت، حق، لامکان،بقایی و طهور که از تجلیات  اسما و صفات الهی بر دل سالک ایجاد میشودو بر هرکسی بر حسب استعداد متفاوت است و سالک را مست و بیخود می‌سازد. 

شیخ محمد لاهیجی شراب عرفانی را چنین تعریف میکند: شراب عبارت است از ذوق و وجدان و حالی است که جلوه حقیقی ناگاه بر دل سالک عاشق روی می‌نماید و سالک را مست و بیخود می‌سازد.

گلشن راز/ص 603

شرابی بی خمارم بخش یا رب

که با وی هیچ دردسر نباشد. حافظ/غزل162

              *******

ساکنان حرم ستر و عفاف  ملکوت

با من راه نشین باده مستانه زدند حافظ/غزل184

                   ********

بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند

باده از جام تجلی صفاتم دادند حافظ/غزل183

               *********

کرشمه تو شرابی به عارفان پیمود 

که علم بیخبر افتاد و عقل بی‌حس شد حافظ/غزل167

                 *********

2-باده الست: ذوق و مستی که از روز ازل و با خطاب خد اوند در جان بشر پدید آمده است.  خداوند از روز ازل (ابتدای خلقت) از انسانها پیمان گرفته که جز من کسی را در قلب خود قرار ندهید (از ابتدای خلقت عشق الهی در سرشت انسانها قرار داده شده است ). 

دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند   حافظ/غزل184

(منظور از  دوش  شب خلقت و  زمان سرشتن گِل آدم  با عشق توسط فرشتگان به امر خداوند  است و منظور از میخانه این جهان است.البته بعضی هم گفته اند منظور از دوش اینست که حافظ در شب قبل و در عالم مکاشفه اینرا دیده است ) 

                       **********

روز نخست چون دم رندی زدیم و عشق

شرط آن بود که جز ره آن شیوه نسپریم 

حافظ/غزل372

                    *********

- الست بربکم؟،قالو بلی. 

یادآر زمانی که خداوند از پشت پسران آدم ،ذریه آنها را پدید آورد و آنها را بر خودشان گواه گرفت  که آیا من پروردگار شما نیستم. گفتند شهادت می‌دهیم تو خدای ما هستی. مبادا روز قیامت بگویید ما غافل بودیم.(الاعراف/آیه172)

خرم دل او هرکه چو حافظ

جامی زمی الست گیرد     حافظ/غزل149

           *********

سَر ز مستی برنگیرد تا به صبح روز حشر

هر که چون من در ازل یک جرعه خورد از جام دوست

حافظ/غزل62

                          ********

به هیچ دور نخواهند یافت هوشیارش

چنین که حافظ مست باده ازل است  حافظ/غزل45

                     *********

3- باده ای که همه  پدیده های جهان از آن مست هستند:

این باده حاصل تجلی حق بر جهان است از کوچکترین ذره تا کهکشان‌ها مست و دائم در تکاپو هستند. عارفان همه جهان را یک خمخانه می دانند که هر ذره در آن مست خداوند  و در تکاپو میباشد. 

تمامیت عالم غیب و شهادت مانند یک خمخانه اند که پر از شراب هستی حق گشته و دل هر ذره از موجودات که مراد حقیقت آن ذره است بحسب قابلیت و استعداد خاص پیمانه شراب محبت حق است ..... .و جام استعداد  هر یکی از آن شراب تجلی خاص که مستعد آن بودندپر گشته و تمامیت ذرات علی حسب استعداتهم   مست مدام آن می اند.   گلشن راز /ص613

 

وانگهم در داد جامی که فروغش بر فلک

زهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوش حافظ/غزل286

                           **********

خُمها همه در جوش و خروشند ز مستی

وان می که در آنجاست حقیقت نه مجاز است

حافظ/غزل40

                  *********

هر که آمد به جهان نقش خرابی دارد

در خرابات مپرسید که هوشیار کجاست؟ حافظ/غزل19

                     *********.

ما را ز خیال تو چه پروای شرابست؟

خُم گو سر خود گیر که خُمخانه خرابست حافظ/غزل29

 منظور از خمخانه همه هستی است. 

۱
۲
۳
۴
۵۷۳۴