گنجور

حاشیه‌ها

فاطمه در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۳۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۶:

پای بر سر نهادن کنایه از چیه؟ در بیت:

چو بینند کارش ز دست اوفتاد/ همه عالمش پای بر سر نهند

رضا ذبیحی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵۱ - بیان آنک حق تعالی هرچه داد و آفرید از سماوات و ارضین و اعیان و اعراض همه به استدعاء حاجت آفرید‌؛ خود را محتاج چیزی باید کردن تا بدهد؛ کی ‌«امن یجیب المضطر اذا دعاه»؛ اضطرار‌، گواه استحقاق است:

شده یکبار با وجود داشتن سلامتی و دارایی هرچند اندک یا فراوان خود را دربرابر قدرت و دارندگی پروردگار ذاتا فقیر  بشماریم همه ما از کلمه نیازمند و فقیر بیزار هستیم و با هرکسی که آن را به ما نسبت بدهد برخورد میکنیم ، بله درست است شاید به عنوان یک انسان مناعت طبع اجازه ندهد خودمان را فقیر بدانیم ، ولی منظور حضرت مولانا این است هر که هستی حتی شاه عالم هم که باشی در لحظه خلوت و مناجات رسماً خودت را در مقابل پروردگار ضعیف و فقیر بدان ، که عبادت با خضوع برای حضرتش مورد پسند تر است از مناجات با غرور .  همه ما کسانی را میشناسیم این حالت خشوع را در مقابل ارباب انسانی بیشتر حفظ می‌کنند تا در برابر پروردگار جهانیان و همه این حالات بستگی به درون ما و تکرار و تمرین و تشخیص بنده از خالق دارد.

همراهی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر:

فقط اونجا که میگه اگر هفت کشور به پادشاهی تو راست چرا رنج و سختی همه بهر ماست؟؟؟!!!

علی احمدی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۳ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۴:

به دورِ لاله، قدح گیر و بی‌ریا می‌باش

به بویِ گُل، نفسی همدمِ صبا می‌باش

حضرت حافظ در غزلهای بسیاری از می نام می برد و بارها مورد مناقشه بسیاری از صاحب نظران بوده است.اطلاق می به امید،عشق ،معرفت و... امکان پذیر است اما در این بیت قدح گرفتن را با بی ریا بودن معادل دانسته و این حکایت از نقش اجتماعی می است.ازانجاییکه می در جامعه بار منفی و گناه آلود داشته لذا باده نوشی  و مستی در ظاهر موجب مجرم دانستن فرد می شد و از نظر حافظ پارسایان ریاکار در ظاهر می نمی نوشیدند و به عبادت می پرداختندو رندان بدون توجه به نام وننگ می می نوشیدند چون ریاکار نبودند .

در این بیت سفارش می کند که ریا را کنار بگذار و می بنوش و همدم باد صبا شو چرا که بوی گل به همراه دارد .

نگویمت که همه ساله مِی پرستی کن

سه ماه مِی خور و نُه ماه پارسا می‌باش

در این بیت نوعی از پارسایی بدون ریا را تعریف می کند .می گوید انتظار ندارم همیشه می بنوشی بلکه پارسا هم باش ولی کمی(یک چهارم عمر کفایت می کند) رند هم باش و به ظاهر توجه نکن به عبارتی رند پارسا باش.رندان پارسا با نوشیدن می مستی را تجربه می کنند و حضور یار را درک می نمایند و پارسایی واقعی خواهند شد .پارسا به دنبال جلب نظر و رحمت الهی است ولی نمی داند که راهش مستی و رندی است.

چو پیرِ سالِک عشقت به مِی حواله کند

بنوش و منتظرِ رحمتِ خدا می‌باش

وقتی پیر و الگوی راه عاشقی تو را توصیه به نوشیدن باده می کنددیگر عذری نداری پس بنوش ومست شو و منتظر رحمت خدا باش که دری از شناخت اسرار جهان را برایت باز کند .

گَرَت هواست که چُون جَم به سِرِّ غیب رسی

بیا و همدمِ جامِ جهان‌نما می‌باش

مگر نمی خواستی مانند جمشید شاه از اسرار نهان سر در بیاوری پس بیا و همدم این جام حقیقت نمای باده شو که تو را به مستی برساند آنگاه خود رازهای نهان را خواهی یافت.

فراموش نکنیم که حتی بزرگترین اندیشمندان جهان مثل نیوتن ،اینشتین ،گالیله و... در حالتی فراتر از هشیاری دیگران مهم ترین قوانین و اسرار خلقت را کشف نمودند این هم نوعی مستی است .

چو غنچه گر چه فروبستگی‌ست کارِ جهان

تو همچو بادِ بهاری گره‌گشا می‌باش

با چنین تصویری از می میتوانی پس از آگاهی از رازهای آفرینش گره ها و چالشهای روزگار را مانند باد بهاری که غنچه را باز می کند باز کنی.حافظ چنین انتظاری از رندان پارسا دارد که عیار وش گره گشا باشند .

وفا مجوی ز کس ور سخن نمی‌شنوی

به هرزه طالبِ سیمرغ و کیمیا می‌باش

ودر این راه انتظار وفاداری از هیچ کس حتی از اطرافیانت نداشته باش و اگر قبول نداری بیهوده به دنبال سیمرغ و کیمیا باش یعنی تلاشی بیهوده برای هدفی غیر ممکن داشته باش

مریدِ طاعتِ بیگانگان مشو حافظ

ولی معاشرِ رندانِ پارسا می‌باش

از نظر حافظ افرادی که در راه عاشقی گام نمی گذارند بیگانه اند و از اسرار آفرینش هیچ نمی دانند و به دنبال موهومات هستند .لذا می گوید پیرو آنها نباش بلکه در کنار رندان پارسا باش که اهل راه عاشقی و رندی هستند .

نیما در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۲:

آفرین بر جان و رحمت بر تنت

 

قول مطبوع (سخن شیرین سعدی مثل بوی خوش عود) از درون سوزناک (دل سعدی مثل دل عود ) آید که عود

چون همی‌سوزد جهان از وی معطر می‌شود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۹ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۰:

رخت از حرم کشید «نظیری » به سومنات

Raha در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ غبار همدانی » غزلیات » شمارهٔ ۳۴:

خانم soofi هم خونده‌اند این رو به زیبایی:
پیوند به وبگاه بیرونی

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۵:

سر تخت ایران ابی شهریار

مرا باده خوردن نیاید به کار

باری....دمی که پای دفاع از کیان و ملت و ناموس و وطن باشد باده گساری و میخوارگی جایی ندارد !

بنده پای رباعیات خیام نگاشته ام که آدمی را در زندگانی مسئولیتها و تکالیفی است در قبال خدا،خود و خویش و نمیتوان فلسفه و اساس زندگانی را بر پایه سست خوشباشی و میخوارگی و بی خبری بنا نهاد.

رستم در شاهنامه نمونه والای انسان خردمند و آگاه است که هر کار را در زمان خود انجام میدهد و اولویتها را میداند

vafa در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

با سپاس از دوست گرامی‌ای که ابیات رو به تفکیک ویرایش کردند و معنا و مفهوم‌شون رو به زبان ساده و روان برای ما نوشتن.♡

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۱ در پاسخ به احسان چراغی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

و از همه عجیب‌تر، شیرین‌تر، موجزتر و معجزه‌تر این بیت است در شش کلمه:

شهری متحدثان حسنت

الّا متحیرانِ خاموش

محسن زاهد در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۰ در پاسخ به Polestar دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۳۶:

دقیقا کوتاه و موجز مطرح کردید، در نظر من هم این گونه دیدگاه از دیدگاه سایر شعب همه ادیان جدا و نا آشنا نبوده و جزو ملزمات است، ذات دین قائم به پذیرش و ادعای به فهم  جبر الهی است، شاید نه جبر مطلق که باعث دوری پذیرنده از حیطه منطق است، ولی پذیرش تقدیر رکن اساسی آن است. 

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸:

گفت آسان گیر بر خود کارها کز رویِ طبع

سخت می‌گردد جهان بر مردمانِ سخت‌کوش

حضرت حافظ 

سهل مشمر هیچ کاری را که در ملک وجود

هر چه آسان بشمری بر خویشتن دشوار نیست

صائب تبریزی 

هرطور دنیا رو بگیری همونطور می گذره

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵۸:

حسن معنی هر که دارد مردم چشم من است

چشم من چون خانه آیینه صورتکار نیست

ما قماش پاکی طینت تماشا می کنیم

با قبای اطلس و زربفت ما را کار نیست

با درشتان تندخویی کن که ناهموار را

همزبانی بهتر از سوهان ناهموار نیست

صائب تبریزی

حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد

جان‌ها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد

حضرت حافظ 

گل بی خار میسر نشود در بستان

گل بی خار جهان مردم نیکوسیرند

سعدی جان 

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیقباد » بخش ۳:

سخن فردوسی چنین است 

براستی چه کسی را یارای برابری با چنین سخن گفتنی است!

 

یکی کم شود دیگر آید به جای

جهان را نمانند بی‌کدخدای

قباد آمد و تاج بر سر نهاد

به کینه یکی نو در اندر گشاد

سواری پدید آمد از تخم سام

که دستانش رستم نهاده‌ست نام

بیامد بسان نهنگ دژم

که گفتی زمین را بسوزد به دم

همی تاخت اندر فراز و نشیب

همی زد به گُرز و به تیغ و رکیب

ز گُرزش هوا شد پر از چاک چاک

نیرزید جانم به یک مشت خاک

همه لشکر ما به هم بردرید

کس اندر جهان این شگفتی ندید

درفش مرا دید بر یک کران

به زین اندر آورد گُرز گران

چنان برگرفتم ز زین خدنگ

که گفتی ندارم به یک پشه سنگ

کمربند بگسست و بند قبای

ز چنگش فتادم نگون زیر پای

بدان زور هرگز نباشد هژبر

دو پایش به خاک اندر و سر به ابر

سواران جنگی همه همگروه

کشیدندم از پیش آن لخت کوه

تو دانی که شاهی دل و چنگ من

به جنگ اندرون زور و آهنگ من

به دست وی اندر یکی پشه‌ام

وزان آفرینش پر اندیشه‌ام

 

 

علی احمدی در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۴۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۳:

اگر رفیقِ شفیقی، درست پیمان باش

حریفِ خانه و گرمابه و گلستان باش

لحن نصیحت آمیز غزل نشان می دهد که حضرت حافظ طبق روال معمول قصد پند دادن به بزرگی را دارد که مخاطب می تواند پادشاه ، وزیر یا یکی از دوستانش باشد . اما از آنجاییکه فضای دلخواه حافظ فضای عشق ورزی است همه چیز را به شکل رابطه عاشق و معشوق می بیند . در چنین فضایی همه می توانند هم عاشق و هم معشوق یکدیگر باشند . تصورش سخت است اما این تصویر ایده آل آرمانشهر حافظ است . فضایی که همه در مسیر عاشقی گام نهاده اند و در عین عاشق بودن خود معشوقی به حساب می آیند پس باید رسم و راه معشوق بودن را هم بدانند.

می فرماید اگر در راه عشق رفیق دلسوزی برای همه رهروان هستی باید بر سر پیمانت وفادار باشی یعنی به عنوان یک عاشق پیمانت را فراموش نکن و با سایر عاشقان مانند کسی رفتار کن که در خانه و گرمابه و گلستان همیشه پایه است و یکرنگ رفتار می کند و اهل ریا و دروغ نیست. 

حریف آنچنان که دوستان بیان کرده اند یعنی هم صحبت و همراه و همراهی در خانه به معنای خودمانی بودن و بی ریا بودن است و گرمابه برای آن آمده که معمولا وقتی دو نفر خیلی صمیمی باشند  از باهم به گرمابه رفتن ابایی  ندارند چون ظاهر و باطن آنها یکی است.و گلستان هم برای این است که در خوشی های هم شریک اند . پس حافظ انتظار دارد مخاطبش ( به عبارتی همه مردم) رابطه ای پاک و بی آلایش و بدون از ریا و دروغ داشته باشند و خوش باشند.

شِکَنجِ زلفِ پریشان به دستِ باد مده

مگو که خاطرِ عُشّاق، گو پریشان باش

وقتی در فضایی عشق عطرآگین می شود باید بتوانی معشوق وار عمل کنی . باید فرض کنی که دلهای بسیاری از عاشقان  بر زلف تو آویخته است و تو نمی توانی زلفت را به دست باد دهی و پریشان کنی چون همه دلهای عاشقان با این پریشانی پریشان می شوند . تو نباید بگویی مهم نیست بگویید دلهای عاشقان پریشان باشد.تو در قبال دیگران که چشم امیدشان به توست مسئولیت داری .

گَرَت هواست که با خِضْر هم‌نشین باشی

نهان ز چشمِ سِکَندَر چو آبِ حیوان باش

اگر انتظار داری مثل حضرت خضر که عمری جاویدان دارد باشی خودت مانند آب حیات جاویدان باش و از دسترس افرادی  مانند اسکندرکه به دنبال آب حیات جاودان بودند دور باش. گویا اسکندر به دنبال آب حیات جاودان بوده ولی در جوانی درگذشته است . در اینجا اسکندر نماد کسانی است که عمری طولانی را طلب می کنند ولی راهش را نمی دانند . حافظ عشق را آب حیات جاودان می داند و بر این باور است که عاشق همشه جاودان است لذا توصیه می کند که خودت آب حیات ( حیوان) شو یعنی پیرو مرام عشق باش تا جاودانه شوی.

زبورِ عشق نوازی نه کارِ هر مرغی است

بیا و نوگُلِ این بلبلِ غزل‌خوان باش

و برای اینکه مرام عشق را بیاموزی مرا مثل بلبل غزل خوان فرض کن و خودت مانند یک نوگل نقش معشوق را بازی کن . این بیت دقیقا همان فضای عشق ورزی را تصویر می کند وگرنه عاشق هیچ وقت به معشوق درس عاشقی نمی دهد . زبور کتابی از حضرت داود نبی است که حاوی مزامیر و اشعاری عاشقانه است که برای خداوند خوانده می شود. می فرماید خواندن کتاب عشق و نواختن موسیقی با آن کار هر کسی نیست و تو که نوگل هستی و در ابتدای این راه هستی بیا و از من که بلبلی غزل خوان و کارکشته هستم یاد بگیر.

طریقِ خدمت و آیینِ بندگی کردن

خدای را که رها کن به ما و سلطان باش

تو را به خدا برای اینکه بتوانی نقش معشوق را در این دنیا بازی کنی نقش بندگی کردن و خدمتگزار بودن را گاهی رها کن و به ما بسپار و خودت مثل سلطان باش که بر همه چیز مسلط است و از حال عاشقان خبر دارد.

دگر به صیدِ حرم تیغ برمکش، زنهار

وز آن که با دلِ ما کرده‌ای پشیمان باش

و دیگربه قصد صید اطرافیان هم پیمان و نزدیک خود شمشیر نکش و از ستم هایی که تا کنون نسبت به ما عاشقان کرده ای پشیمان باش.در فضای عشق ورزی منازعه و مناقشه جایی ندارد . حافظِ عاشق با دوست مروت و با دشمن مدارا می کند و این از مرام عشق ورزی است.ملامت می کشد اما وفادار است و نمی رنجد.

تو شمعِ انجمنی، یک‌زبان و یک‌دل شو

خیال و کوشش پروانه بین و خندان باش

وقتی قرار است مثل شمعی برای یک گروه بسیار باشی باید بتوانی یک زبان و یک دل باشی تا کسی از دور و اطرافت پراکنده نشود به خیال و تلاش های اینهمه پروانه که به دورت می چرخند احترام بگذار  و دشمنی را کنار بگذار و خوش و خندان باش.

کمالِ دل‌بری و حُسن در نظربازی است

به شیوهٔ نظر، از نادرانِ دوران باش

معشوق زیباست و دلبری می کند و عاشق نظر باز است و از روی زیبای معشوق  لذت می برد . حال از مخاطب خود می خواهد که مثل عاشقان نظر باز شود و مثل آنها نظر به زیبایی های پیرامونش داشته باشد و به جای تندخویی و بی وفایی نظری مثبت داشته باشد.

خموش حافظ و از جورِ یار ناله مکن

تو را که گفت که در رویِ خوب، حیران باش؟

و در آخر به خود می گوید دیگر ساکت شو و از تندخویی و بی وفایی ستم آلود یار گله نکن آخر چه کسی به تو گفت که در روی زیبای یار از شدت نظر بازی حیران شوی و آرزوی محقق شدن فضای ایده آل عشق ورزی را داشته باشی .همین است که هست و قرار نیست همه چیزبر وفق مراد تو باشد.

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، سه‌شنبه ۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۴۸ - آگهی خسرو از مرگ بهرام چوبین:

مَجو بالاتر از دوران خود جای

مکش بیش از گلیم خویشتن پای

چو دریا بر مزن موجی که داری

مپر بالاتر از اوجی که داری

به قدر شغل خود باید زدن لاف

که زردوزی نداند بوریاباف

نظامی

چه نیکو داستانی زد هنرمند

هلیله با هلیله قند با قند

حکیم نظامی

بِهْ اَر با کم ز خود، خود را نسنجی

کز افکندن وز افتادن برَنجی

ستیزه با بزرگان بِهْ توان برد

که از هم‌دستیِ خُردان شوی خُرد

نظامی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ حسینی » کنز الرموز » بخش ۱۱ - در بیان معرفت علم:

چون بنادانی خود دانا شوی

روکنی بر تخت خود والا شوی

امیر حسینی هروی

چه دانم های بسیاریست لیکن من نمی دانم

مولانا

نیک نامی خواهی ای دل با بَدان صحبت مدار

خودپسندی جانِ من بُرهانِ نادانی بُوَد

حضرت حافظ

دعوی دانش بود صائب به نادانی دلیل

هر که نادان می شمارد خویش را داناتر است

صائب تبریزی 

به جهـــــل خویش بکـــــــن اعتراف و دانا باش

که افتخــــــــار به دانش، دلیـــــل نادانــی است

#واعظ_قزوینی

دعوی فضل و هنـــــر خواری است در ابنای دهر

آبــــــرو می خواهـــــــی اینجا، اندکی نادان برآ

(بیدل دهلوی)

تا چند کنیم عرضهٔ نادانی خویش؟

بگرفت دلم از بی‌ سروسامانی خویش  

زنّار ازین سپس میان خواهم بست

از شرم گناه و از مسلمانی خویش

#خیام_کبیر

هر چه جست و جو کردم ، کسی را 

نیافتم که به نادانی خویش اعتراف کند ، پس 

من که خود می دانم از همه نادان ترم ، 

داناترین مردمان هستم .

سقراط

فرهود در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:

ضعیف‌رای در بیت پنجم متضاد قوی‌رای است؛

هم قوی‌رای و هم تمام‌اندیش

کارها را شناخته پس و پیش 

(نظامی)

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، دوشنبه ۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۵:

چو سه ساله شد زخم چوگان گرفت

به پنجم دل تیر و پیکان گرفت

صد در صد الحاقی است 

چو ده ساله شد زان زمین کس نبود

که یارست با او نبرد آزمود

این هم می‌تواند الحاقی باشد و بافته همان کسی که بیت قبل را درست کرده و افزوده 

به هر حال میدان مناسب بوده که سهراب را در سالهای مختلف تعریف کند !

نمیدانم شاید در نسخه هایی مثلا هفت ساله و هشت ساله و نه ساله هم داشته باشد

مثلا...

چو نه ساله شد تیغ هندی گرفت

همی راه عشق و رندی گرفت!

 

منظور اینکه الحاق کننده اگر میدان مناسب ببیند می‌بافد و می‌دهد دمش!

 

 

 

۱
۲
۳
۴
۵۷۴۹