گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱
     
بدُزد، گردنِ بی‌مغزِ برفَراخته را
به وهمِ تیغ مفَرسا، نیامِ آخته را

در این بَساطِ ندامت، چو شمع نتوان کرد
قمارخانهٔ امّید، رنگِ باخته را

به‌ گردنِ دلِ فرصت شمار باید بست
ستم ترانهٔ گَریالِ نانواخته را

جهانِ پست، مقامِ عروجِ فطرت نیست
نگون‌ کنید علَم‌های سَرفَراخته را

تکلّفِ من و مایِ خیال، بسیار است
نیازِ خواب کن، افسانه‌هایِ ساخته را

ز خلق‌ گوشه‌ گرفتن سلامت است، امّا
خیال اگر بگذارد، به خویش ساخته را

فروتنی‌کن و تخفیفِ زیرد‌ستان باش
که رنجهاست به‌ گردن، سَرِ فَراخته را

تلاشِ ما، چو سحَر شبنمِ حیا پرداخت
عرَق شد آینه آخِر، نفَس‌گداخته را

حق است آینه‌، ا‌ینجا‌، خیالِ ما و تو چیست؟
که دید سایهٔ در آفتاب تاخته را؟

به طبع‌ِ کارگهِ عشق، آتش افتاده ست
کَسی چه آب زند؟  آشیانِ فاخته را

چه سود اگر به فلک رفت‌، گَردِ ما بیدل
ز سجده نیست‌امان، عَجزِ خودشناخته را

فاطمه زندی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۳:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۵ - روان شدن خواجه به سوی ده:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی 

 

بیت 497

خواجه در کار آمد و ، تجهیز ساخت / مُرغِ عَزمش سویِ دِه اِشتاب تاخت

خواجه دست به کار شد و خود را آماده کرد و پرندۀ عزم و تصمیمش با شتاب به سوی روستا پرواز کرد .

 

بیت 498

اهل و فرزندان ، سفر را ساختند / رخت را بر گاوِ عزم انداختند

زن و فرزندان خواجه ، وسایل سفر را آماده کردند و رخت و لوازم راه را بر گاوِ عزم و تصمیم نهادند یعنی با تمامِ وجود آماده رفتن شدند . [ حکایت خواجه و خانوادش نقدِ حالِ ما انسان هاست که به مظاهر دنیوی دل خوش می کنیم و با پندارِ ضعیفِ خود دام های پنهان شده در مرغزار و نزهتگاه را نمی بینیم و به چیزی دل می بندیم که قتّالِ ما می شود . ]

 

بیت 499

شادمانان و ، شتابان سویِ دِه / که بَری خوردیم از دِه ، مژده ده

با شادی و شتاب راهی روستا شدند و به یکدیگر می گفتند : مژده دهید که از روستایِ آن شخص میوه ها و ثمره هایی خواهیم خورد . [ از گشتن در روستا کامیاب خواهیم گشت ]

 

بَری خوردیم = میوه و ثمره ای خوردیم ، در اینجا ماضی در معنی مضارع آمده یعنی حتماََ میوه و ثمره ای خواهیم خورد و این نشان دهندۀ امید و اطمینان خانوادۀ خواجه به وعده و عهدِ روستایی است .

 

بیت 500

مَقصدِ ما را چراگاهی خوش است / یارِ ما آنجا کریم و ، دلکش است

مقصدِ ما چراگاهی زیباست و دوستی که در آنجا داریم شخصی بخشنده و خوش برخورد است .

 

بیت 501

با هزاران آرزومان خوانده است / بَهرِ ما غِرسِ کرَم بنشانده است

آن روستایی با هزاران امید و آرزو ما را به روستا دعوت کرده و برای ما نهالِ سخاوت و بخشندگی کاشته است . [ غِرس = نهال / غَرس = کاشتن و نشاندن . در این بیت «غِرس» مورد نظر است . ]

 

بیت 502

ما ذخیرۀ دَه زمستانِ دراز / از برِ او سویِ شهر آریم باز

ما ذخیرۀ دَه زمستان طولانی را از باغ و بوستانِ آن روستایی به شهر می آوریم . [ مصراع اوّل جنبۀ مبالغه دارد . یعنی توشه ها و ذخیره های فراوانی از آنجا خواهیم آورد . ]

 

بیت 503

بلکه باغ ، ایثارِ راهِ ما کُند / در میانِ جانِ خودمان جا کُند

و حتّی ممکن است که آن روستایی باغ و بوستان خود را به ما ببخشد و ما را در میانِ جانش جای دهد .

 

بیت 504

عَجِلُوا اَصحابَنا کی تَربَحُوا / عَقل می گفت از درون : لا تَفرَحُوا

خواجه به یاران و کسانش می گفت : ای یاران و خویشان بشتابید تا سود ببرید ولی عقلِ دوراندیش از درون ندا می داد ، نباید شادمانی کنید . [ اشاره است به آیه 23 سورۀ حدید « تا اندوه مخورید بدانچه از شما فوت شده و شادی سرمستانه مکنید بدانچه خداوند بخشیدتان و خداوند مُتُکبرانِ نازَنده را دوست نمی دارد »

 

بیت 505

مِن رِباحِ اللهِ کُونُوا رابِحین / اِنَّ رَبّی لا یُحِبُّ الفَرِحین

عقل به این جمعِ سرمست می گفت : از سودهای الهی بهره مند شوید که پروردگارِ من ، سرمستان را دوست نمی دارد . [ اشاره است به آیه 76 سوره قصص « و یاد آور وقتی را قومِ او (قارون) بدو گفتند : شادی سرمستانه مکن که خداوند ، سرمستان را دوست نمی دارد » مفسران «فَرَح» را در این آیه به معنی شادیِ مستانه و مفتون شدن تفسیر کرده اند ( مجمع البیان ، ج 7 ، ص 266 ) . در این بیت همین معنا موردِ نظر است . ]

 

بیت 506

اِفرَحُوا هَوناََ بِما اَتاکُم / کُلُّ اَتِِ مُشغِلِِ اَلهاکُم

بدانچه خداوند به شما بخشیده اندکی شادمانی کنید (مبادا دچارِ سرمستی و غرور و افراط در شادمانی شوید) هر چیز سرگرم کننده که نصیبِ شما می شود شما را از خدا غافل و به خود مشغول می دارد . ( هَون = آسانی ، امّا در این بیت به معنی مقدار اندک است . بنابراین نسبت به نعمت های الهی باید شادمانی خود را در حدِ اعتدال حفظ کرد و راهِ سرمستی و غرور نپیمود / مُشغِل = سرگرم کننده ، بازدارنده ) [ اکبرآبادی مصراع اوّل را چنین معنی کرده : شاد باشید در حالی که ارام و آهستگی دارید ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 22 ) ]

 

بیت 507

شادِ از وَی شو ، مشو از غیرِ وی / او بهارست و دگرها ، ماهِ دی

تنها به حق تعالی شاد شو و نه از غیر او ، زیرا در مَثَل ، حق تعالی مانندِ بهارِ سرسبز و زیباست و سایرین مانند دیماه (زمستان) سرد و خشک کننده .

 

بیت 508

هر چه غیرِ اوست ، استدراجِ توست / گر چه تخت و ملک توست و تاجِ توست

هر چه غیرِ حق است مایۀ هلاکتِ تدریجی تو است . پر چه آن چیز تخت و سلطنت و تاجِ شاهانه باشد . [ استدراج = شرح بیت 3041 دفتر اوّل . گفتن این نکته ضروری است که متکلمان ، خوارق عادت و اعمالِ شگفت انگیز منکران و کافران را استدراج و خوارق عادت مؤمنان را کرامت نامیده اند ولی در اینجا این اصطلاح موردِ نظر نیست . ]

 

بیت 509

شاد از غم شو ، که غم دام لقاست / اندرین ره ، سویِ پستی ارتقاست

اگر هم می خواهی شاد شوی ، از غمِ الهی شاد شو . زیرا که اینگونه غم ، مقدمه دیدارِ الهی است . در طریق حق تواضع و فروتنی ، مقدمه تعالی و ارتقاء به مراتبِ معنوی است ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 214 )

 

بیت 510

غم یکی گنجی است و رنجِ تو چو کان / لیک کی درگیرد این در کودکان ؟

اندوه و غم در راهِ حق ، به منزلۀ گنج است و رنج تو مانند معدن ، ولی این سخن در کودکان چه اثری دارد ؟ [ همینطور عوام الناس که سراپا به ظواهر دنیا مشغول اند چه می دانند که غم و اندوهِ اولیاء الله چیست و برای چیست . خوارزمی گوید : حقایق عشق در مسامع اطفال طریقت ، بازی است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 392 ) ]

 

بیت 511

کودکان چون نامِ بازی بشنوند / جمله با خرگور ، هم تگ می دوند

برای مثال ، همینکه بچه ها اسم بازی را می شنوند . حاضرند برای بازی کردن حتّی با گورخر هم بدوند . [ چنین است احوالِ شیفتگان به زخارف و جواذب دنیا ، همینکه نامِ لهو و لعب می شنوند در صحرای دنیا می چرند . و لحظه ای به دام های تعبیه شده در لابلای صحاری دنیا نمی اندیشند و گمان می دارند که ارضای شهواتِ جنون آمیز ، راهِ رستگاری و نجات است . در حالی که عاقبتِ شهوت رانی چیزی جز خسران نیست . ]

 

بیت 512

ای خرانِ کور ، این سو دام هاست / در کمین ، این سوی ، خون آشام هاست

ای الاغ هایی که هیچ جا را نمی بینید . بدانید که در صحرای دنیا ، دام هایی نهاده شده ، در پهنۀ دنیا ، خون آشام هایی کمین کرده اند . [ این سو = منظور دنیاست ]

 

بیت 513

تیرها پَرّان ، کمان پنهان ز غیب / بر جوانی می رسد صد تیرِ شیب

در این عالَم ، تیرهایی از هر سو رها می شود ولی کمان های آن پنهان است و صد نوع تیر پیر کننده به سوی شادابی و جوانی مردم رها می شود . ( شَیب = پیری ، ولی در اینجا به معنی «پیر کننده» آمده است ) [ تیرهای حوادث پیاپی از عالمِ غیب به سوی مردم رها می شود ولی نه تیرانداز پیداست و نه کمان ]

 

بیت 514

گام در صحرای دل باید نهاد / ز آنکه در صحرایِ گِل نَبوَد گشاد

باید به صحرای دل گام بگذاری ، زیرا در صحرای گِل ( دنیا و متعلقات آن ) فتح و گشایشی وجود ندارد . پس به معنا روی کن و اسیر شهواتِ حیوانی مباش .

 

بیت 515

ایمن آبادست دل ، ای دوستان / چشمه ها و گُلسِتان در گُلسِتان

ای دوستان ، سرزمین دل ، سرزمینی آکنده از ایمنی است و در آن سرزمین چشمه ساران حکمت و گلستانِ معرفت بسیار یافت می شود . [ خوارزمی گوید : گلستان اطفال را رونق تازگی بی بهار نیست و با صَدمتِ باد خزانی امکان قرار نی ، امّا گُلشنِ دل را که تازه از عشقِ یارست نه بیمِ ذُبول ( = خوشیدگی ) از خزان و نه منّتِ نضارت ( = تازگی ) از بهار است ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 392 ) ]

 

بیت 516

عُج اِلَی القَلبِ وَ سِر یا ساریَه / فیهِ اَشجارُ وَ عَینُ جاریَه

ای شب رُو ، به سوی عالَمِ قلب بگرا و ره بسپار که در آنجا درختان و چشمه سارانی روان است . ( عُج = بگرا ، میل کن / سِر = حرکت کن / ساریَة = شب رو ، آنکه شب ها راه می سپارد ) [ عالَمِ قلب و جهانِ معنا گُلشنی است آکنده از اشجارِ معرفت و انهارِ حکمت . ]

 

بیت 517

دِه مرو ، دِه مرد را احمق کُند / عقل را بی نور و ، بی رونق کند

به روستا وارد مشو که روستا آدمی را احمق می کند و عقلِ او را بی نور و بی جلوه می سازد .

 

بیت 518

قولِ پیغمبر شنو ای مُجتبی / گورِ عقل آمد وطن در روستا

ای مردِ برگزیده ، سخن پیامبر (ص) را بشنو که فرمود : اقامت کردن در روستا به منزلۀ گورِ عقل است . [ اشاره است به حدیث « در روستا منزل مگزین که ساکن در روستا همچون ساکن در قبر است » ( احادیث مثنوی ، ص 75 ) ]

 

شک نیست که نوع زندگی شهر و روستا در شکل گیری اندیشۀ آدمی تأثیرِ به سزا دارد . جامعۀ بستۀ غیر شهری ، سبب می شود که انسان تنها به مایحتاجِ ابتدایی خود بیندیشد . بی آنکه در صدد بدست آوردن امکانات رشد و تعالی فزون تری باشد ولی در شهر روابط به صورت باز و گسترده درمی آید و تعاملاتِ اجتماعی فرد ، توسعه می یابد و می تواند خود را در شرایط بهتر و عالی تری از رشد و تعالی قرار دهد و تجارب بیشتر و متنوع تری حاصل کند ( مقدمۀ ابن خلدون ، ج 1 ، ص 225 تا 237 ) بنابراین منظور تحقیر روستا و روستایی نیست . ]

 

بیت 519

هر که در رُستا بُوَد روزیّ و ، شام / تا به ماهی عقلِ او نَبوَد تمام

هر کسی حتّی اگر یک روز و یک شب در روستا زندگی کند ، عقلش نقصان پیدا می کند و این نقصان تا یکماه برقرار است . [ بیانی است مبالغه آمیز از ضرر اقامت در خراب آبادِ دنیا که در این ابیات به روستا تشبیه شده است . ]

 

ببت 520

تا به ماهی احمقی با او بُوَد / از حشیشِ دِه جز اینها چه درَوَد

تا یکماه این حماقت همراه اوست . از گیاه و علفِ بی مقدارِ روستا جز حماقت چیزی نصیب او نمی شود . [ حَشیش = گیاهِ خشک ]

 

بیت 521

و آنکه ماهی باشد اندر روستا / روزگاری باشدش جهل و عَما

و کسی که یک ماه در روستایی ساکن شود . مدّتی طولانی دچار نادانی و عدمِ بصیرت می شود . [ عما (عمی) = کوری و عدم بصیرت ]

 

بیت 522

دِه چه باشد ، شیخِ واصل ناشده / دست در تقلید و ، حجّت در زده

منظور از دِه ( در این حکایت ) چیست ؟ شیخی است که به کوی حقیقت نرسیده و تنها دست به دامن تقلید و مغالطه زده است . [ اینان در واقع شیخ نیستند بلکه متشیّخ اند . یعنی خود را در زمرۀ مردان الهی و راهنمایان حقیقی جا زده اند . اقوالِ بزرگان را طوطی وار حفظ کرده و بر زبان جاری می سازند . مولانا در این بیت حجّت و استدلال را در معنی مذمومِ آن بکار برده و اِلّا استدلال و احتجاج فی نفسه امری پسندیده و فطری است و در جای جای مثنوی می توان ردِ پای اینگونه استدلال ها را فراوان سراغ گرفت . ]

 

بیت 523

پیشِ شهرِ عقلِ کُلّی ، این حواس / چون خَرانِ چشم بسته در خرآس

این مقلّدانِ مقیّد به حواسِ ظاهره در مقایسه با شهر عقلِ کُلّی مانند خرانِ چشم بسته ای هستند که سنگِ آسیا را می گردانند . [ خرآس = آسیابی که با خر و چاروا گردانند / شهر عقلِ کُلّی = همانا جهان فراخ روحانی و الهی است / عقِل کُل = شرح بیت 1899 دفتر اوّل / این حواس = هم می تواند اشاره به حواس ظاهره باشد و هم صاحبان و مقیّدان به این حواس ، به هر حال اصل مطلب یکی است و اینکه ظرفِ حواسِ ظاهره ، توانِ شناخت و اشراف بر عالَمِ روحانی را ندارد . خوارزمی گوید : لاجرم کرانه از حلقۀ عشاق که مقیمانِ شهر عقل کُلّی اند مجوی و به فریب و غرور در پی روستاییانِ قریۀ حواس مپوی ( جواهر الاسرار ، دفتر سوم ، ص 392 )

 

بیت 524

این رها کن ، صورتِ افسانه گیر / هِل تو دُردانه ، تو گندم دانه گیر

در اینجا حضرت مولانا می خواهد عِنانِ قلم از از شرح این معانی و اسرار واکشد . و به صورتِ ظاهری حکایت بازگردد ولی امواجِ معانی دوباره او را به سویِ خود می کشند . این معانی و نتیجه گیری های عرفانی را فعلاََ رها کن و صورتِ ظاهری حکایت را دنبال کن . دانۀ مروارید اسرار و حقایق ربّانی نهفته در این حکایت فروگذار و دانۀ گندم را بردار . یعنی به قالب و صورت داستان توجه کن . [ دُردانه = دانۀ مروارید ، عزیز ، برخی « هِل تو دَرِ دانه » خوانده اند و چنین معنی کرده اند : تو دَرِ دانۀ معنا را بگذار و دانۀ گندم را بگیر ( شرح کبیر انقروی ، جزو اوّل ، دفتر سوم ، ص 220 ) ]

 

بیت 525

گر به دُر ره نیست هین بُر می ستان / گر بدان ره نیستت ، این سو بران

اگر به مروارید معنا و جوهرِ موضوع راهی نداری ، پس بهوش باش و دانۀ گندم را بردار و به صورت ظاهری حکایت نظر کن و اگر نمی توانی به آن سو یعنی به عالَمِ اسرارِ ربّانی قدم بگذاری به این سو یعنی به سَمتِ عالَمِ صورت و ظاهر توجّه کن . [ بُر = گندم ]

 

بیت 526

ظاهرش گیر ، ار چه ظاهر کژ پَرَد / عاقبت ظاهر ، سویِ باطن بَرَد

به ظاهر حکایت توجه کن اگر چه ، ظاهر کج می رود . یعنی آنگونه که شایسته است نمی تواند معنا و مقصود را نشان دهد . ولی این را بدان که سرانجام ، ظاهر تو را به سوی باطن هدایت خواهد کرد . [ « مَجاز ، پلی است به سوی حقیقت » مولانا در حکایت پادشاه و کنیز ، بیت 111 دفتر اوّل همین معنا را بیان کرده است . در ذیل مثال هایی در تبین این مطلب آمده است . ]

 

بیت 527

اوّلِ هر آدمی خود صورت است / بعد از آن جان ، کو جمالِ سیرت است

برای مثال ، خلقت نخستین هر انسانی صورتی بیش نیست . امّا پس از تعلق گرفتن روح به بدن ، موجب زیبایی درونی و حقیقی او می شود . [ آنچه به آدمی هویّت و حیات می بخشد به روح تعلق دارد . روح است که منشأ زیبایی های معنوی و کمالات الهی می شود ]

 

بیت 528

اوّلِ هر میوه ، جز صورت کی است ؟ / بعد از آن لذّت ، که معنیِ وَی است

مثال دیگر ، مگر هر میواه ای ابتدا جز صورت و شکل ظاهر چیز دیگری نیز دارد ؟ مسلماََ ندارد ولی طعمِ لذیذ و گوارای آن در واقع معنا و کمال میوه است .

 

بیت 529

اوّلاََ خرگاه سازند و ، خرند / تُرک را زان پس به مهمان آورند

عادت معمول چنین است که ابتدا ، خیمه و چادری ساخته و خریداری می شود و سپس تُرک را به مهمانی دعوت می کنند .

 

بیت 530

صورتت خرگاه دان ، معنیت تُرک / معنیت مَلّاح دان ، صورت چو فُلک

این را بدان که صورتِ ظاهری تو همانند خیمه و چادر است و معنا و باطنت همانند تُرکِ مهمان است و یا معنا و باطنِ تو مانند کشتی بان و صورت ظاهری تو همچون کشتی .

 

بیت 531

بهرِ حق این را رها کُن یک نَفَس / تا خرِ خواجه بجنباند جَرَس

محضِ رضای خدا از گفتن اینگونه سخنان و اسرار خودداری کُن تا بالاخره خَرِ خواجه سَرش را تکان دهد و زنگولۀ آویخته به سر و صورتش را به صدا درآورد . [ یعنی حرکت کُند و ادامه حکایت بیان شود ]

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۵۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰
        
مغتنم‌ گیرید،  دامانِ دلِ آگاه را
محرمان لبریزِ یوسف دیده‌اند، این چاه را

در دبستانِ طلب، تعطیلِ مشقِ درد نیست
همچو نالِ خامه در دل خشک‌ مَپسند، آه‌ را

زحمتِ شِیب و شباب، از پیکرِ خالی مکَش
محو گیر از خاطر، این تصویرِ سال و ماه را

درخورِ هر کَسوَت، اینجا تار و پودِ دیگر است
بر نوایِ نِی متَن، ماسورهٔ جولاه را

پندِ ناصح پُر منغَّص‌ کرد، وقتِ مِی‌کَشان
از کجا آورد این خر، نغمهٔ جانکاه را؟

ناتوانی‌ گر شفیعِ ما نگردد، مشکل ست
عاجزان دارند یک سر زیرِ دندان‌، کاه را

چاپلوسی در طبیعت، چند پنهان داشتن؟
حیله آخِر، پوست بر تن می‌درَد روباه را

تا گهر باشد، حباب‌ آرایشِ عزّت مباد
از سرِ بی‌مغز بردارید، تاجِ شاه را

می‌توان‌ کردن بدی را هم به حرفِ نیک‌، نیک
از اثر خالی مَدان، خاصیّتِ افواه را

مرگ هم زحمتکشِ هستی‌ست تا روزِ حساب
منزلِ ما جمع دارد، پیچ و تابِ راه را

کارها داریم بیش از رنجِ دنیا، چاره نیست
احتیاج است آنکه رغبت می‌کند، اکراه را

چون شرارَم، امتحانِ مدِّ فرصت داغ‌ کرد
یک‌ گرِه میدان نبود، این رشتهٔ کوتاه را

ای هوس شُکرِ قناعت‌ کن‌، که استغنایِ فقر
بر سرِ ما چترِ شاهی‌کرد، برگ‌ِ کاه را

یار غافل نیست بیدل، لیک از شوقِ فضول
لغزشِ پا در هوایِ اشک، دارد آه را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۴۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹
        
گدازِ سعی، دلیل است جستجویِ تو را
شکستِ آینه‌، آیینه است رویِ تو را

ز دستِ لطف و عتابَت، در آتش و آبَم
بهشت‌ و دوزخِ ما کرده‌اند، خویِ تو را

به هرطرف نگَری، شوق‌،‌محوِ خودبینی‌ست
دکانِ آینه‌، گرم است چارسویِ تو را

به ترّهات مدِه زحمتِ نفَس، زاهد
که از اثر، نمکی نیست های وهویِ تو را

ز خاکِ میکده، سرمایهٔ تیمّم‌ گیر
که هیچ معصیتی، نشکنَد وضوی‌ِ تو را

به‌ چاکِ جِیبِ سحَر، فکرِ بخیه بر باد است
گسسته‌اند چو شبنم ز هم،  رفویِ تو را

چه لازم  است‌ کَشی انتظارِ تیغِ اجل؟ 
فشارِ آبِ بقا، بس بوَد گلویِ تو را

بوَد به جرمِ درستی، شکست‌ِ کارِ حباب
پُری‌ست آنکه تهی می‌کند، سبویِ تو را

غمِ شکنجهٔ اوهام، تا به‌ کِی خوردن؟
به رنگ، آن همه نشکسته‌اند بویِ تو را

ز فرق تا قَدم، افسونِ حیرتی بیدل
کَسی چه شرح دهد؟ معنیِ مگویِ تو را

همایون در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۲۰ در پاسخ به استاد.میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸:

با سپاس و ارج بسیار، همه چیز از بخشش در هستی است که یزدان پاک آفریده‌است رازورزی و شناخت نزد همه کس و همه جا هست، در دین بیشتر بر بزرگی آفریننده تکیه میشود، عشق اما  از گنجایش شناسا و عارف این بزرگی می‌گوید. هر کدام جایگاه ویژه خود را دارد. در عرفان ایرانی نخستین ها جایگاه ویژه‌ای دارند    که برای پی بردن به آن باید نگاهی ژرف به شاهنامه داشت. اینکه چرا عارف ایرانی شاه خوانده میشود و چرا پهلوانی از ویژگی‌های برجسته اوست و رستم دستان و شیرخدا خود از اسلام ایرانی میگوید، کوه و سیمرغ برجسته ترین نماد در عرفان ایرانی است،  شعر و غزل برای رهایی اندیشه و پرواز خیال است و هرکس می‌تواند در دریای آن به هرسو روان گردد و گوهری به چنگ آورد خاصه شعر مولانا جلال‌دین که میکوشد از خشکی و‌چارچوب ها بگریزد. هرچند گفتگو‌ بهترین کار است به گفته شمس این عالم را برای آن ساخته‌اند که دو دوست گفتگو کنند، در برداشت شما از این غزل هم بی‌گمان نکات ارزشمندی هست که باید شنید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۸
 
به حیرت، آینه پرداختند رویِ تو را
زدند شانه ز دلهایِ چاک، مویِ تو را

چه آفتی تو، که از شوخیَت زبانِ شرار
به‌ کامِ سنگ بَرد، شِکوه‌هایِ خویِ تو را

ز خارِ هر مژه، صد ر‌نگ موج‌ِ گل جوشد
به دیده‌ گر گذر افتد، خیالِ رویِ تو را

غلامِ زلفِ تو سنبل‌، اسیرِ رویِ تو گل
بنفشه بنده، خطِ سبزِ مشکبویِ تو را

ز رنگ، غازه فروشد به شاهدانِ چمن
نسیم اگر برُباید، غبارِ کویِ تو را

ز تیغِ نازِ توام، این قدَر امید نبود
به  زخمِ دل‌، که روان‌ کرد آبِ جویِ تو را؟

ندانم از دلِ تنگ‌ِ که جَسته است امشب؟
که غنچه‌ها به قفس‌ کرده‌اند، بویِ تو را

به حرف آمدی و زخم‌ِ کهنه‌ام نُو شد
به حیرتَم، چه نمک بود گفت و گویِ تو را؟

تپیدنِ دلِ عشّاق، نسخه‌پرداز است
دقایقِ  طلب و بحثِ جستجویِ تو را

بهارِ حسرتِ ما، زحمتِ خزان نکَشد
شکستگی نبَرَد، رنگِ آرزویِ تو را

در این چمن، به‌ چه سرمایه‌ خوشدلی بیدل
که شبنمی نخریده‌ست، آبرویِ تو را

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۲:

پیوند به وبگاه بیرونی

بُشری اِذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذی سَلَم

لِلّهِ حمدُ مُعتَرِفٍ غایةَ النِّعَم

ازفحوای کلام وگفتارشاعر چنین بنظرمی رسد که حافظ این غزل را در روزهایی که شاه شجاع انیس ومونس حافظ توانست مجدداً قدرت را ازدست برادرش محمودشاه بازپس بگیرد سروده است. ظاهراً محمودشاه با پیمان شکنی برعلیه برادرش شاه شجاع طغیان کرده واورا ازشیراز بیرون رانده بود. اینک پس ازگذشت حدود دوسال دوباره شاه شجاع نیرو ولشکربازسازی نموده وبایک یورش ظفرمندانه، تاج وتخت را از برادرخیانتکارخویش بازپس گرفته است. جهت اطلاع بیشتر ازروابط حافظ وشاه شجاع به این وبگاه رجوع شود.: بررسی تأثیر شاه شجاع بر اشعار حافظ و شعر قرن هشتم. سبک شناسی نظم و نثر فارسی (بهار ادب)، 15(5 (پیاپی 75) )، 213-229. SID. پیوند به وبگاه بیرونی

بُشری : بشارت باد

اِذ اَلسَّلامَةُ : هنگامی که سلامتی و صلح و آشتی،برقرارهست

حَلَّت : حلول کرد، فرود آمد.
ذی سَلَم :شهرمعشوق، منظور شهر شیراز است .
لله : برای خدا .
حَمدُ : سپاس .

مُعتَرِفٍ : کسی که به مطلبی اعتراف کند.
غایت : نهایت .
النَّعَم : نعمت ها
معنی بیت: ای خوشابرمردمان شیراز، مژده وبشارت باد که سرانجام آرامش وامنیت‌ برشهرشیرازفرودآمد شکروسپاس خداوندی راکه تمام نعمت‌ها ازجانب اوست.

شکرایزدکه زتاراج خزان رخنه نیافت

بوستان سمن وسرو وگل وشمشادت

🌿━━━━━━━━━━🌿

آن خوش خبر کجاست؟ که این فتح، مژده داد

تا جان فِشانَمَش چو زر و سیم در قَدَم

 

معنی بیت: آن پیک خوش خبر وکسی که این بشارت پیروزی و شادی بخش را آورد کجاست تا من جانم را همانگونه که طلا ونقره بیفشانند درقدم اوبیفشانم.

مرحباای پیک مشتاقان بده پیغام دوست

تاکنم جان ازسررغبت فدای نام دوست

🌿━━━━━━━━━━🌿

از بازگشتِ شاه در این طُرفِه منزل است

آهنگِ خصم او به سراپردهٔ عَدَم

طرفه منزل: منزل شگفتیها، منزل مبارک استعاره ازشهرشیراز

آهنگ : قصد، عزم، تصمیم

سراپرده ی عدم: نیستی ونابودی

معنی بیت: درنتیجه ی بازگشت پیروزمندانه وغرورانگیز شاه به شیراز، آهنگ نابودی ونیستی دشمنان برخاسته است. دشمن شکست راپذیرفته وبسوی نیستی ونابودی راهی شده است.

نظربرقرعه ی توفیق ویمن دولت شاه است

بده کام دل حافظ که کام بختیاران زد

🌿━━━━━━━━━━🌿

پیمان شکن هرآینه گَردَد شکسته حال

انَّ العُهودَ عِندَ مَلیکِ النُّهی ذِمَم


شکسته حال : پریشان حال


اِنَّ اَلعُهودَ : به درستی که عهدو پیمان ها


عِندَ : نزدِ


مَلیک : مالک

.
اَلنُّهی : جمع نُهیَة، عاقلان، خردمندان .


ذِمَم : جمع ذَمَّه ، بر عُهده، فرض، ضمان .معنی بیت: ازاول هم معلوم بودکه پیمان شکن وخیانت کار سرانجامی جز پریشانحالی وشکست نخواهدداشت پیمان شکنان همیشه درنهایت به خفّت وخواری شکست می خورند. خردمندان به عهدووفایشان پایداروثابت قدم می مانند ودرنهایت ازپاداش آن نیزبرخوردارمی گردند وفای به عهد یک ضرورت اخلاقیست.

وفاوعهدنکوباشداربیاموزی

وگرنه هرکه توبینی ستمگری داند

🌿━━━━━━━━━━🌿

می‌جست از سحابِ اَمل رحمتی ولی

جز دیده‌اش مُعاینه بیرون نداد نَم

سحاب : ابر

امل : آرزو

معاینه : آشکارا، به چشم مشاهده کردن

معنی بیت: درادامه ی سخن: دشمن که میل رفتن به نیستی کرد ناامیدانه ازابر آرزوها، بارش رحمتی جستجومی کرد لیکن آنچه که دریافت نمود قطره اشکی ازچشمان خویش بود واین غایت خفّ وخواریست.

مکن که کوکبه ی دلبری شکسته شود

چوبندگان بگریزندوچاکران بجهند

🌿━━━━━━━━━━🌿

در نیلِ غم فُتاد؛ سپهرش به طنز گفت

الآنَ قَد نَدِمتَ و ما یَنفَعُ النَّدَم؟

 

نیل غم : غم شکست به رود نیل تشبیه شده .
سپهر : فلک .
طنز : طعنه، تمسخر، سرزنش، ریشخند .
اَلآنَ : حال، اکنون
قَد : به یقین، به درستی .
نَدِمتَ : نادم و پشیمان شدی .
وَ : حرف ربط .
ما : حرف نفی، لا .
یَنفَعُ : منفعت دارد، سود دارد .
اَلنَّدَم : پشیمانی .
مَهرُخ : زیباروی .

معنی بیت: دشمن که شکست راپذیرفت چنان غم واندوه وجوداورافراگرفت که گویی در رودخانه ی نیل افتاده ودرحال غرق شدن است... چرخ فلکش ازروی طنز وتحقیرگفت: :اینک توسخت نادم وپشیمان شده ای لیکن پشیمانی درچنین شرایطی هیچ سودی ندارد. جاه طلبی، پیمان شکنی ودل بستن به مظاهردنیوی سرانجامی جز زوال ونابودی نخواهدداشت.
دولتی راکه نباشدغم ازآسیب زوال

بی تکلّف بشنو دولت درویشان است

🌿━━━━━━━━━━🌿

ساقی چو یارِ مَه رخ و از اهلِ راز بود

حافظ بخورد باده و شیخ و فقیه هم

معنی بیت:

ازآنجا که ساقی، خود معشوقی زیباروی و رازنگهدار بود وشراب نابی در نگاه وکردار ظریفش بود به همین سبب حافظ و شیخ و فقیه نیز به بهانه ی شرابخواری به میکده روی آوردند تا ازشرابی که در نازوعشوه ی ساقی بود بچشند شراب انگوری بهانه ای بیش نبود مقصود دیدارساقی گلچهره بود.

میی درکاسه ی چشم است ساقی را به نام ایزد

که مستی می کندباعقل ومی بخشد خماری خوش

استاد.میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۱۰:۴۶ در پاسخ به حسن حاتمی فارسی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

«قولیست خلاف دل در آن نتوان بست»

داریوش مخلصی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۹:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۱ - آغاز کتاب:

یک مقدمه فوق‌العاده برای یک حماسه بی‌نظیر.

دکتر صحافیان در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۷:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۷:

با معشوق پیمان بسته‌ام که تا زنده‌ام، مهرورزان کوی او را چون جان عزیز دارم(جامع نسخ دیوان حافظ، ص ۳۹۲: هواداری کویش- تاثیر از غزل مولانا: مرا عهدی است با شادی که شادی آن من باشد/مرا قولی است با جانان که جانان جان من باشد)
۲-زلالی خلوت خاطر و نور چشم و دلم از معشوقی است که چون شمع زیبارویان چگل(شهری در ترکستان) و ماه زیبای ختن(شهری در ترکستان شرقی)می‌باشد
۳- در این کامرانی و رسیدن به آرزوی دلم، خلوتی آرام و شیرین دارم و اندیشه و هراسی از بدگویی بدطینتان در جمع ندارم.
۴- آری در خانه سروی زیبا و موزون دارم که در سایه او از سرو بوستانی و شمشاد چمن بی‌نیازم(سعدی: یکی درخت گل اندر میان خانه ماست/که سروهای چمن پیش قامتش پستند)
۵- اکنون اگر صد سپاه زیبارویان به کمین دل بنشینند و قصد تسخیر دلم کنند، سپاس و منت از خدای دارم که معشوقی لشگرشکن دارم.
۶- جای آن دارد که از لبان یاقوتی او که چون انگشتری سلطان هست، ادعای سلطنت سلیمانی کنم افزون بر این که نقش انگشتری یارم اسم اعظم خداوند است و دیوها بر آن دست نمی‌یابند(اشاره به داستان ربودن انگشتر سلیمان توسط دیوها)
۷- ای پیر خردمند(که بهره‌ای از عشق و‌ حال خوش ندارد) میخانه رفتنم را عیب نشمار! که دلم در ترک کردن این شراب بسیار پیمان شکن است(آرایه‌ها: قافیه میانی- جناس پیمان و پیمانه)
۸- ای رقیب عشق(نگهبان معشوق- افکار و‌حالات مزاحم حال خوش) به خاطر خدا لحظه‌ای چشم فروبند، که من با لبان زیبایش که مهر سکوت زده است صدها سخن(دریافت‌های حال خوش) پنهانی دارم.
۹- اکنون که در بوستان توجه او‌ شادمانم، دیگر نه میلی به گل‌های لاله و نسرین و نه سودا و آرزویی برای نسترن دارم.(تمرکز بر حال خوش درونی، آسایش و خرسندی آورده است)
۱۰-به میخواری و‌ناپروایی در میان دوستان مشهور شدم، اما وقتی قوام الدین(وزیر ابواسحاق) را دارم، جای نگرانی نیست(بیت مدحی)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

حسن حاتمی فارسی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

شاعران در واقع **«حافظه‌ی جمعی»** مردم را بازگو کرده‌اند. 
به این معنا که شاید در افسانه‌ها و اشعار، یادگاری از یک «فاجعه‌ی عظیم» و یک «شروع دوباره» در ۷۵۰۰ سال پیش باقی مانده باشد


در بیت اول شرابِ تلخ می‌خواهم که مردافکن بُوَد زورش / که تا یک دَم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
در نگاه معمول، این بیت طلبِ خوشگذرانی است. اما  این شر و شور دنیا، همان هرج‌ و مرج‌های ناشی از تهدیدات آسمانی است. شاعر می‌گوید دنیا چنان جای ناامن و پر از آشوبی است به دلیل احتمال برخورد کیهانی که تنها راه آرامش، بی‌هوشی موقت با شراب است تا لحظاتی از این شر و شور ترس از نابودی فاصله بگیرد.

 مکرِ آسمان و سیارات مرگبار
بیت دوم بسیار کلیدی است بیاور مِی که نَتْوان شد ز مکرِ آسمان ایمن / به لَعبِ زهرهٔ چنگیّ و مرّیخِ سلحشورش
اینجا حافظ صراحتاً از مکرِ آسمان می‌گوید.  مکر یعنی اتفاقی پیش‌ بینی‌ناپذیر و مرگبار مثل یک سیارک که ناگهان ظاهر می‌شود
اشاره به زهره و مریخ که در نجوم باستانی نماد عشق و جنگ بودند در اینجا تبدیل به نمادهای اجرام آسمانی می‌شود. مریخ سلحشور دیگر فقط یک استعاره نیست، بلکه نمادی از یک جرم آسمانی جنگجو و ویرانگر است که هر لحظه ممکن است به زمین حمله کند. شاعر می‌گوید در برابر این قدرت‌های آسمانی هیچ انسانی ایمن نیست.

در بیت بیا تا در مِی صافیت رازِ دهر بِنْماییم / به شرطِ آن که نَنْمایی به کج‌طبعانِ دل‌کورش
این بیت دقیقاً به همان بحث پنهان‌کاری برمی‌گردد حافظ می‌گوید من راز دهر حقیقت برخورد سیارک و تاریخ پنهان را به تو می‌گویم، اما به شرطی که به «کج‌طبعان دل‌کور» (همان حاکمان و سیستم‌های رسمی که حقیقت را سانسور می‌کنند) نگویی. این یعنی حقیقتِ نابودی جهان، یک دانش سری بوده که فقط در حلقه‌های خاص یا از طریق اشارات شاعرانه منتقل می‌شده است.
بی‌زور بودن انسان در برابر تقدیر کیهانی
در بیت آخر ولیکن خنده می‌آید، بدین بازویِ بی‌زورش
این بازوی بی‌زور  در واقع اشاره به تمام تلاش‌های بشر برای نجات خود در برابر یک فاجعه کیهانی است. حافظ می‌خندد به این تصور که انسان فکر می‌کند بر سرنوشت خود یا بر چرخ گردان  تسلط دارد، در حالی که در برابر یک برخورد سیارکی، هر قدرتی بی‌معنی و بی‌زور است

 

 

حسن حاتمی فارسی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

آثار  کیهانی
 در ادبیات کلاسیک فارسی: 

شاعران در واقع **«حافظه‌ی جمعی»** مردم را بازگو کرده‌اند. 

به این معنا که شاید در افسانه‌ها و اشعار، یادگاری از یک «فاجعه‌ی عظیم» و یک «شروع دوباره» در ۷۵۰۰ سال پیش باقی مانده باشد

در ابیاتی نظیر *«روز پر نور دو خورشید و شب تیره دو ماه»* و *«یک غره مه که باشد او را دو هلال»*، شاعر به صراحت از دیدن دو جرم درخشان در آسمان می‌گوید. از دیدگاه اخترشناسی، این می‌تواند نشان‌دهنده حضور یک سیارک یا دنباله‌دار بسیار عظیم در کنار ماه و خورشید باشد که برای مدتی طولانی در آسمان باقی مانده است.
تکرار عبارت «ماه پاره» در اشعار (مانند اشعار صائب و حافظ)، تنها یک توصیف زیبایی‌شناختی نیست. این عبارت اشاره به شکاف یا تو رفتگی در بدنه جرمی دارد که مردم آن را در کنار ماه می‌دیدند.
وقتی حافظ می‌گوید:«شراب نوش و رها کن حدیث عاد و ثمود»** و سپس می‌گوید: **«به باغ، تازه کن آیینِ دینِ زردشتی» 

حافظ می‌گوید داستان‌های «عاد و ثمود» (که در قرآن آمده) در واقع تلاش برای توضیح دادن همان فجایع کیهانی و برخورد سیارک‌هاست، اما این روایت‌ها ناقص یا تغییر یافته‌اند. در حالی که ستاره‌شناسان  ایرانی از طریق «اخترشناسی» دقیق، ماهیت واقعی این اتفاقات را می‌دانستند  
-«کنون که در چمن آمد گل از عدم به وجود»
این «عدم»، همان لحظه نابودی مطلق بر اثر برخورد سیارک است. دنیا یک بار کاملاً پاک شده و سپس دوباره گل‌ها روییدند.
 وقتی حافظ می‌گوید «هفته‌ای بود معدود»، یعنی زمین بعد از برخورد، در یک بازه زمانی کوتاه (که در متون دینی هفت روز آمده) شکل جدیدش را گرفت. «چهل روز دود» در قرآن، تکمیلی بر این نظریه است؛ یعنی بعد از برخورد سیارک، غبار و دودهای کیهانی آسمان را گرفت و بعد از مدتی که دودها رفت، زمین دوباره سبز شد و «گل از عدم به وجود آمد».

در نجوم باستانی، هر ستاره یا صورتی از آسمان، تأثیری بر زمین داشت.
اختر میمون به معنای ستاره‌ای است که «بخت» و «تقدیر» را تغییر می‌دهد.
وقتی حافظ می‌گوید زمین به «اختر میمون و طالع مسعود» روشن شد، یعنی بعد از آن فاجعه و تاریکیِ برخورد سیارک، بالاخره نظمِ جدیدی در آسمان برقرار شد که اجازه داد زندگی دوباره آغاز شود و زمین «روشن» شود. یعنی این یک «شروع دوباره» (Reset) برای زمین بود.

«سلیمان با چنان حشمت، نظرها بود با مورش
 حافظ با این بیت می‌گوید حتی قدرتمندترین پادشاهان (مثل سلیمان) در برابر عظمت و اتفاقات کیهانی، مثل یک «مورچه» هستند. این تأکیدی است بر اینکه هیچ قدرتی در زمین نمی‌تواند جلوی یک سیارک یا یک تغییر در «نقش‌های چرخ» را بگیرد.

اگر بخواهیم تمام این قطعات را در یک نظریه واحد بنویسیم، به این متن می‌رسیم:
«دنیا بر اثر برخورد یک سیارک عظیم که مردم آن را به دلیل شکاف بدنه، "ماه پاره" می‌دیدند و دو هفته در آسمان رصد کردند یک بار به طور کامل نابود شد. این حادثه باعث شد زمین برای مدتی در دود و تاریکی فرو برود و سپس در یک بازه زمانی کوتاه (هفته‌ای معدود)، زمین دوباره شکل گرفت و زندگی از عدم بازگشت. 
 حافظ در اشعارش با اشاره به "مکر آسمان"، "بی‌بنیادی چرخ"
ما را به این دانش ارجاع می‌دهد. او هشدار می‌دهد که زمین هرگز امن نیست و هر لحظه ممکن است "تیغ جورِ فلک" (سیارک جدید) فرود آید، پس تنها راه نجات، رهایی از تعلقات و لذت بردن از لحظه (شراب و عشق) است.
 حافظ از یک شاعر عاطفی به یک «مورخِ کیهانی» تبدیل شده است  که دارد درباره «چرخه‌های نابودی و نوزایی زمین» صحبت می‌کند.🪐💫.

حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو
که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را ...

مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

رهزن دهر نخفته ست مشو ایمن از او

سماط دهر دون پرور ندارد شهد آسایش

مجو درستیِ عهد از جهانِ سست‌نهاد 

جهان پیر است و بی بنیاد 

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم 

 

 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۱:۴۵ در پاسخ به عبدالرضا یوسفی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

استاد.میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۰:۵۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۴:

ز دشت بیخودی می‌آیم از وضع ...

مصراع دوم

جنونی گر کنم ای شهریان هوش معذورم 

عبارت «شهریان هوش»بسیار نوآورانه و جالب است و بسیار مدرن 

اصلا یکی از ویژگیهای شعر بیدل اینست که عبارتهایی دارد که به هیچ وجه در قالب شعر کلاسیک نمی‌گنجد ،حتی سبک هندی 

یکی همین «شهریان هوش»در مقابل«دشت بیخودی»!

عقل در مقابل عشق و جنون

غرب و شرق ؟!

من دشت بیخودی را ترجیح میدهم به شهر هوش

جنون گمشده انسان مدرن و فرا مدرن است 

و عارفان ما چقدر این« جنون مبارک» را پاس می‌داشتند!

بیدل کجایی که دشتهای بیخودی به شهرهای هوش تبدیل شدند و دیوانگان بیابان‌گرد به کنج ساختمانهای سنگی تبعید

استاد.میراحمدی در ‫دیروز شنبه، ساعت ۰۰:۳۴ در پاسخ به معما دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش حضرت رسول (ص):

یک بحث نسخه شناسی است که به آن راه نداریم 

اما از منظر ذوقی و معنایی آیا«قعر جاودانی »بهتر نیست ؟

قعر جاودانی می‌شود همان جهنم و جاودانه ماندن در آن که منبع قرآنی دارد 

ولی ما فقر جاودانی نداریم ،آن هم از منظر درویشی!

اگر «فقر»بگیریم؛ درویش فقط به متاع قلیل دنیا رسیده...

ولی اگر «قعر»بگیریم از دوزخ رهایی یافته است

میگوید متابعت از حضرت پیامبر درویش را به بهشت میرساند (از قعر جاودانی می‌رهاند)

و نسبت به مال دنیا بی اعتنا می‌سازد

اصلا سخن از معنویتی است که درویش از متابعت رسول گرامی کسب میکند 

میگوید درویش صاحبدل ازین در محشتم گردد!

«خاک او گشتم و چندین درجاتم دادند»

 

معما در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱ - در ستایش حضرت رسول (ص):

در باره بیت ۲۲: ویرایش «قعر جاودانی» به صورت «فقر جاودانی» که در بخش ویرایش انجام داده ام، بر اساس تذکر استاد جویا جهانبخش بوده است. ظاهراً از زمان آقای فروغی تاکنون به طرز حیرت‌ انگیزی این غلط چاپی که کل مصراع را بی‌ معنی کرده، تکرار شده و می‌ شود

همایون در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۰۳:

غزل مثنوی زیبا، هنری نو و شورانگیز، چارچوبی تازه که درخورد تویه ژرف آنست، ردیف آموختی همه بیت ها را به بیت مثنوی مآب مطلع غزل پیوند میدهد و وزن رمل  همان دوپاره نخست را به غزلی شیرین و گوشنواز می‌کشاند چون سر و کار ما با غزلی آموزشی است. که خود نیز هرچه دارد از شمس تبریزی آموخته است، و همه چیز آموختنی است حتی شکایت ها و گله ها و ناراستی ها و جفا ها، کار ما از آموختنی ها گزینش بهترین هاست 

استاد.میراحمدی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۵ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۴۲ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۸:

آنچه من درین غزل میخوانم و میابم سخن از رحمت و لطف خداوندی و جهان‌داری اوست که حسنش به اتفاق ملاحت جهان گرفته است و در چنین جهانی جای غمی نمی‌ماند از منظر مولانا

بیتی هم این میان به منصور رسیده است 

مولانا و منصور و حافظ و عطار را هم نمایندگان عرفان اسلامی میدانم 

ولی منظور شما را از عرفان ایرانی نمی‌فهمم( پای این غزل)

لطفاً وقتی بگذارید و توضیح دهید که عرفان ایرانی چیست ؟

منشأ آن چیست ؟

ربطش با مولانا و همچنین منصور حلاج  چیست ؟

عرفان شاهنامه کدام است ؟

کیومرث را چه ربطی است با عرفان ؟

و ربط همه اینها با هم چیست

سخن شما پای اشعار مولانا همواره با وجد و شوق همراه بوده و این ستودنی است 

اما این میان سوالاتی مطرح است که پاسخی منطقی و مستدل و مستند میطلبد 

تشکر

۱
۲
۳
۴
…
۵۸۵۴