سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۹:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲
عشق بی درد ، ناتمام بوَد
کز نمک ، دیگ را طعام بوَدنمکِ این حدیث ، دردِ دل است
عشق بی درد ، دل حرام بودکشته ی عشق گرد و سوخته شُو
زانکه ، بی این دو ، کار خام بودکشتهٔ عشق را ، به خون شویند
آب اگر نیست ، خون تمام بودکفنِ عاشقان ، ز خون سازند
کفنی ، بِه ز خون ، کدام بوداز ازل تا ابد ، ز مستیِ عشق
بی قراری ، علیالدّوام بوددر رهِ عاشقان ، دلی باید
که منزّه ، ز دال و لام بودنه ، خریدارِ نیک و بد باشد
نه ، گرفتارِ ننگ و نام بودسرفرازیّ و خواجِگی نخَرد
جملهٔ خلق را ، غلام بودنبوَد تیغ اش و اگر باشد
با همه خلق ، در نیام بودهمچو خود ، بی قرار و مست کند
هر که را ، پیشِ او مقام بودگاهگاهی ، چنین شود ، عطّار
بو ، که این دولت اش مدام بود
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
آنچه ، نقدِ سینهٔ مردان بوَد
زآرزویِ آن ، فلک گردان بوَدگر از آن ، یک ذرّه گردد ، آشکار
هر دو عالم ، تا ابد ، پنهان بوددر گذر ، از کُون ، تا تاب آوری
خود ، که را ، در کُون ، تابِ آن بودآن فلک ، کان ، در درونِ عاشق است
آفتابِ آن رخِ جانان بودگر فرو اِستَد ، ز دوران ، این فلک
آن فلک را ، تا ابد ، دوران بودنورِ این خورشید ، اگر زایل شود
نورِ آن خورشید ، جاویدان بودزود بیند آن فلک ، وآن آفتاب
هر که را ، یک ذرّه ، نورِ جان بوَدوانکه ، نورِ جان ندارد ، ذرّهای
تا بوَد ، در کارِ خود ، حیران بوَدچند گویی ، کین چنین و آن چنان
تا چنینی ، عمرِ تو ، تاوان بودکِی بوَد ، پروایِ خلق اش ، ذرّهای
هر که او ، در کار ، سرگردان بودپای در نِه ، راه را ، پایان مجوی
زانکه ، راهِ عشق ، بیپایان بودعشق را ، دردی بباید ، بی قرار
آن چنان دردی ، که بی درمان بودگر زند عطّار ، بی این سَر ، نفَس
آن نفَس ، بر جانِ او ، تاوان بوَد
علی میراحمدی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۸:۲۶ در پاسخ به M E دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
ما درینجا با یک غزل روبرو هستیم که هیچ اطلاعاتی از هند و سند در آن موجود نیست و حق نداریم از بیرون غزل چیزی بر آن بار کنیم.
مخاطبان حافظ درین چند قرن ، شعر او را خوانده و احوال و حالات و امیدها و آرزوهای خویش را در آن جسته اند نه تاریخ عصر حافظ را!
اگر قرار است اطلاعات تاریخی بدهیم باید موثق و معتبر باشد
حسن ۱۴۰۴ در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۲۶:
با سلام
به نظر بنده هم باید شه باشد . در صفحه ی شطرنج رخ و شاه ، بیدق( سرباز) است. اما معنی آنرا بدرستی نمی دانم.
در تصویر کاغذی که اعراب گذاری هم شده در بیت بوضوح شه آمده است
غلامحسین مرادی قرقانی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۲۱۰:
در اینجا کلمه واجم به معنای هیچکدام از معانیی که دوستان فرمودند نیست و استثنآ در اینجا مخفف جمله "جا باز میکنم" هست
و اما جا باز میکنم برای چی ؟یعنی منی که خودم جان را با صد شوق از دل بیرون میکنم دارم با این کار در دل جا باز میکنم تا به جای آن ، دلبر بیاید
مسئله دوم اینکه وقتی در جایی نامی از البوم موسیقی می برند که مثلا فلان خواننده فلان شعر را اینگونه خوانده منظور این نیست که ان البوم مرجع حساب می شود منظور مراجعه به قالب موسیقایی شعر هست زیرا که وزن موسیقی فارسی با وزن شعر فارسی همخوانی دارد
M E در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۴:۴۶ در پاسخ به حامد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
سلام
من کاری به مقصود حافظ از این ابیات ندارم و نمیدونم گریهش برای چی بوده اما اطلاعاتی که شما راجعبه ارتباط این شعر با سفر حافظ در جوانی به هندوستان و قصد و نیتش از سفر و غیره ذکر کرده بودید، باعث تعجب بود. فکر میکنم فقط شماره ردیف بلیطش رو ذکر نکرده بودید! اینهمه اطلاعات اونهم دربارهی برههای از تاریخ که کسی کاغذ و قلم خرج ثبت احوالات و کارهای مردم عوام نمیکرده، از کجا اومده؟؟ خود حافظ که چنین چیزهایی دربارهی خودش ننوشته، دیگران هم بهنقل از خود حافظ چیزی نگفتهاند، باقی میماند حدس و گمان نویسندگان بعدی که الان ما بهعنوان تاریخ حسابشون میکنیم اما چیزی بیش از حدس و گمان و حرفهای بیبنیان نیستند. فرقی هم نمیکنه جناب معین در کتابشون بازنویسی کرده باشند این گمانههای تاریخی رو یا جناب زرینکوب یا دهخدا و امثالهم.
یک دلیل بر نادرستی چیزی که نوشتید و این شعر رو به سفر حافظ در جوانی به هند ربط دادید، این هست که در همین شعر حافظ میگه "خرد ز پیری من کی حساب برگیرد" یعنی "دیگه پیر شدهام پس کی قراره من عاقل بشم؟؟"
خلاصه اینکه باکمال احترام، پاسخ شما در جواب به اون دوست قبلی، پاسخ نادرستی بود. زیاده عرضی نیست.
مختارِ مجبور در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۳۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
عرفان بدون شریعت یعنی حقه بازی
یعنی درخت بدون ریشه
یعنی ساختمان بدون بن و بنمایه
نردشیر در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۱:۲۱ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱:
گر معنی تنزیل بداند حافظ
تنزیل به عشق دل بخواند حافظ
او کرد نزول ما ترقی کردیم
تحقیق کجا چنین تواند حافظ
سهراب در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » مخزن الاسرار » بخش ۵ - در معراج:
بب
علی میراحمدی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۷:۱۵ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
دوست عزیز
زبان قلم ما مو درآورد از بس نوشتیم که مولانا هم قبل از آشنایی با شمس و هم پس از آن یک مسلمان متشرع دیندار بوده و هست و عرفان او تا پایان عمر ،عرفان اسلامی و بر پایه شریعت دین اسلام است.
حالا چون از شب زنده داری سخن گفته شما علیه غزل موضع گرفته اید!
اینها هرچه شده اند از عبادت و شب زنده داری و صبر در راه دین شده اند
شما بر چه اساسی این غزلیات را به قبل و بعد از شمس تقسیم میکنید؟!
مگر شاعر پای غزلیاتش تاریخ زده است؟!
شاعر یا عارف زمانی حالی دارد و شعری میگوید چنان و زمانی حالی دیگر دارد و سخنی میگوید چنین و این فراز و فرودها در کار هر شاعری هست.
آن مولانای مست و دیوانه و لاابالی که شما یا دیگران در نظر دارید با دیوانه محل ما تفاوتی نمیکند!
تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا
محنت دین تا نکشی دولت ایمان نبری
امیر خدایی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶۶:
درود بر دوست داران شعر و عرفان مولانا جلالالدین بلخی این غزل از مولانا اشاره عجیب و صریحی به شخصیت شمس و معرفی وی داره بطوری که از روی همین غزل میتوان در تاریخ کنکاش کرد و به شخصیت حقیقی شمس تبریزی پی برد بنده طی تحقیقاتی که انجام دادم به فردی رسیدم که بلحاظ زمانی هم دوره مولاناست و از مولوی حدود ۲۵ سال بزرگتر هست در واقع زاده سال ۵۸۳ هجری قمری است که با توجه به سال تولد مولانا حدود ۶۰۴ ه ق از لحاظ سنی میتواند بعنوان معلم یا شخصی تاثیر گذار بر روی مولانا باشد و آن جوشش و تحول عظیم را در وی ایجاد کرده باشد این شخص که در منطقه سند بنام شهباز لعل قلندر معروف هست و در میان مریدان خود شخصیتی برجسته و عارفی بزرگ است در شهر سهوان شریف پاکستان کنونی و هندوستان قدیم مدفون شده و زیارتگاه بزرگی برای ایشان ساخته شده و مراسم عرس سالانه توسط مریدان در این محل برگذار میشود .این شخص در واقع عثمان مرندی (مروندی) عارفی از شهر مرند تبریز است که نواده هشتم امام جعفر صادق است و پدرش از فرقه اسمائیلی بودند و با حمله مغولان به قلعه الموت و فروپاشی فرقه اسمائیلی در ایران ناچار به فرار به هندوستان میشود و تا آخر عمر همانجا زندگی میکند و نکاتی در مورد این شخص وجود دارد منجمله اینکه جن زده ها را شفا میداده و تا آخر عمر هم مجرد زندگی کرده و تاریخ ورود او به سهوان را ورود آفتاب دین گفته اند آفتاب دین همان شمس دین است و از جایی که اهل تبریز بود. میتوان گفت شمسالدین تبریزی خود این شخص بوده است از وی دیوان شعری بجا مانده بنام دیوان قلندر که در اون شعرهایی هست کاملا مطابق با اشعار و زبان مولانا حتی دایره واژگانی یکسان البته در سرایش به تبحر و چیره دستی مولانا نیست و کم سواد تر از مولاناست اما در عرفان و سلوک ید طولائی دارد بطور مثال طرحی از شعر
چه دانستم که این سودا مرا اینسان کند مجنون
دلم را دوزخی سازد دو چشمم را کند جیحون
در دیوان وی هست که میتواند طرح اولیه آن شعر سورئال مولانا باشد .
در مجموع بنده با یقین اطمینان دارم این شخص همان شمس تبریزی ست و حتی هویت واقعی خود را به خود مولانا نیز فاش نساخته .
دوستان و علاقمندان میتوانند شخصا تحقیقاتی داشته باشند برای من جالب بود خواستم دوستان را هم در جریان بگذارم با سپاس از سایت خوب گنجور
احسان حسینی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۲:۵۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:
موضوع خیلی ساده است. چون انسان از جوهره پروردگار بوده پس حقیقت دست یافتنی بوده و خیام خواسته است بگوید که حتی آنانکه چراغ راه شدند بدانند که هیچگس جز خود انسان نمیتواند به خودشناسی برسد و محالست دو نفر همزمان به بیداری برسند. عرفا توانایی شناخت اصرار هستی به همنوعانشان را ندارند و بیهوده میکوشند که اغیار را آگاه و بیدار سازند که هرکس خود باید طی طریق بنماید. تنها چراغ راه به دست نابینا دادن کافی نیست . نابینا باید قدم در راه بگذارد. تو حتی اگر تمام حقیقت بیداری راهم برای غیر توصیف کنی فایده ای نداشته و در ادراک غیر نمیگنجد. حقیقت را نشان دادن مثل افسانه و دروغی است که هیچکس جز خود نمیتواند آنرا به غیر بشناساند.
سیعد علوی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
در ایام قدیم داشتن خر مثل داشتن ماشین بوده خرها قیمتهای متفاوت داشتند و خرج زندگی می دادند.احتمالا خربنده اشاره به این است که شغلش مرتبط با خر است. مولانا استعاره ای صحبت می کند. وقتی می گوید بنده خدا وآن را در مقابل خربنده می آورد منظور این است که از خر دنیا به پایین بیا مشغلههای زندگی وتعلقات دنیوی مانع رسیدن به حق می شود.
نردشیر در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۰:۳۹ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » بدایع الجمال » مدایح و مناقب » شمارهٔ ۱۷ - و له ایضاً:
خرس و خروس ینی چی؟
همایون در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۶:
غزل سبک و نوجوانانه از دوره آغازین شعربافی
و گفت غلامانه!!
قاف توی مسکن سیمرغ را، بسیار ناآزموده و تازهکارانه است
همایون در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷:
از غزل های سری دوز شده الگو برداری و شبیه سازی شده که میتواند صدها بار تولید انبوه گردد
تمرین شاعری پیش از ملاقات شمس و رهایی و زنده شدن
همایون در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۹:
از غزل های تمرینی دوره تصوف سلجوقی که بارها سروده و تصحیح میشود وناهنجاری هایش بر صفای یک غزل ناب میچربد و شاعر هرگز از گفته خود مست نمیشود که هیچ حس گنگی و دروغین مییابد همین تویه را در چندین غزل مانند ۲۵۶ نیز میتوان یافت که سست تر آمدهاست
همایون در دیروز چهارشنبه، ساعت ۰۰:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:
شب در غزل های دیگر جلالدین زیبایی دیگری می یابد که در اینجا نیست، این غزل صوفی مآبانه و دینمدارانه از غزل های پیش از بیداری است و بیت زیر بیشتر بر غیراصیل بودن آن میافزاید
شمس حق مفخر تبریزیان
بستم لب را تو بیا برگشا
همایون در ۲ روز قبل، سهشنبه ۹ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:
از غزل های کم ارزش تقلبی و ساختگی در دیوان شمس
بیت زیر بر این گواه است
خسرو تبریز شهم شمس دین
بستم لب را تو بیا برگشا
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز چهارشنبه، ساعت ۱۹:۲۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱: