گنجور

حاشیه‌ها

Fateme Zandi در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۷ - حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات

استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی 

 

شرح و تفسیر حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان

خلاصه حکایت
عالِمی نحو شناس ، سوار بر کشتی شد . او که مردی خودپَرست بود و به دانش نحو خود مغرور ، از روی کبر و غرور ، روی به کشتیبان کرد و گفت : آیا چیزی از نحو می دانی ؟ کشتیبان گفت نه ، من تا کنون چیزی از نحو نخوانده ام . آن عالِم نحوی با ریشخند بدو گفت : حال که از نحو چیزی نمی دانی ، نیمی از عُمرت را تباه کرده ای . کشتیبان از این کلام پر غرور و تحقیرآمیز ، نژندخاطر و دلشکسته شد . ولی دَم برنیاورد . دقایقی بعد از این گفتگو ، طوفانی هولناک برخاست و امواجی کوه آسا بر پهنه دریا پدید آورد و کشتی را به گردابی مهیب گرفتار ساخت . در این گیر و دار ، کشتیبان رو به آن نحوی کرد و گفت : ای رفیق شفیق ، آیا با فن شنا در دریا آشنایی داری ؟ گفت نه ، تا کنون شنا نکرده ام . کشتیبان با قاطعیت و صراحت گفت : حال که شنا نمی دانی . همه عُمرت بر فنا می رود . زیرا این کشتی به گردابی فلاکت بار افتاده و راهِ نجاتی نیست به جز شناگری .

ماخذ این داستان ، قصه ای است که در لطایف عبید زاکانی آمده است . بدین گونه : نحوی ای در کشتی بود . ملاح را گفت : تو علم نحو خوانده ای . گفت نه ، گفت : نیمی از عمرت را تباه کرده ای . روز دیگر تندبادی برآمد . کشتی غرق خواست کرد . ملاح او را گفت : تو علم شنا آموخته ای . گفت نه ، گفت : تمام عمرت را تباه کرده ای . ( قصص و تمثیلات مثنوی ، ص 28 )

در این حکایت طنزآمیز ، نحوی تمثیلِ آن دسته از دانش آموختگانی است که به دانش خود می بالند و دعاوی بیهوده می کنند و کشتی بان تمثیلِ اهلِ تزکیه و صفاست که خود بینی و غرور را از جان خود برکنده اند . استاد زرین کوب می نویسد : مولانا با نقل این لطیفه نشان می دهد که غرور و فضول مدعیان دانش موجب هلاکت جانِ آنهاست . آن کس که در دعوی یا واقع ، علامه زمان است نیز تا وقتی از اوصاف بشری نمیرد و خویشتن را از آنچه سرمایه غرور اوست خالی نکند از طوفان ابتلا و گرداب امتحان روی رهایی ندارد … با اینهمه آنچه در مثنوی هدف طعن و طنز کشتی بان است . در واقع خودِ علم هم نیست . غرور و خود بینی است که اهل دعوی را از تزکیه نَفس مانع می آید . ( بحر در کوزه ، ص 329 )

شرح و تفسیر بیت 2835

آن یکی نحوی به کشتی درنشست 
 رو به کشتی بان نهاد آن خودپَرست
عالِمی نحو شناس در یک کشتی سوار شد و آن خودپَرستِ مغرور به کشتی بان روی کرد .

شرح و تفسیر بیت 2836
گفت : هیچ از نحو خواندی ؟ گفت : لا 
گفت : نیمِ عمرِ تو شد در فنا
گفت : ای کشتی بان ، آیا از علمِ نحو چیزی خوانده ای ؟ کشتی بان گفت : نه . چیزی نخوانده ام . نحوی گفت : پس نیمی از زندگانی ات بر فنا رفته است .

شرح و تفسیر بیت 2837
دل شکسته گشت کشتیبان ز تاب 
   لیک آن دَم گشت خامش از جواب

کشتی بان از این سخن خودخواهانه رنجید ولی خاموش ماند و چیزی نگفت . ( دل شکسته شدن از تاب = یعنی آنقدر سخن او آتشین و پُر تاب بود که دلِ او را سوزاند و شکسته خاطرش کرد )

شرح و تفسیر بیت 2838

باد ، کشتی را به گردابی فکند        گفت : کشتیبان بدان نحوی ، بلند

تا اینکه به امرِ الهی ، باد کشتی را به کامِ گردابی مَهیب انداخت . کشتی بان با صدای بلند به آن نحوی گفت .

شرح و تفسیر بیت 2839
هیچ دانی آشنا کردن ؟ بگو    گفت : نی ، ای خوش جوابِ خوبرو

بگو بدانم آیا شناگری آموخته ای یا نه ؟ نحوی گفت : ای خوش سخن زیبارو چیزی نمی دانم . ( آشنا کردن = شنا کردن )

شرح و تفسیر بیت 2840
گفت : کُلِ عُمرت ای نحوی فناست 
 ز انکه کشتی ، غرقِ این گردابهاست
کشتی بان گفت : ای نحوی ، بدان که همه زندگانی ات بر فنا شده . زیرا که این کشتی می رود که در این گردابها غرق شود . ( مولانا از بیت بعدی شروع می کند به نتیجه گیری از این حکایت کوتاه و می فرماید )

شرح و تفسیر بیت 2841
محو می باید نه نحو اینجا ، بدان
 گر تو محوی ، بی خطر در آب ران
بدان که اینجا باید علمِ محو آموخت نه نحو . اگر تو اهلِ محو هستی . بی بیم و هراس به درون آب بیا . [ محو در نزد صوفیان ، عبارت است از زائل کردن وجود بنده . که سه درجه دارد . اول ، پایین ترین درجه آن ، یعنی محو صفات ناپسند و کردار ناروا است . دوم ، محو مطلق صفات حمیده و ذمیمه است . سوم ، که بالاترین درجه محو است . محو ذات است . محو از فنا ، عام تر است . ( مصباح الهدایة ، ص 144 ) توضیح فنا در شرح بیت 57 و  توضیح محو در شرح بیت 575 همین دفتر آمده است )

شرح و تفسیر بیت 2842
آبِ دریا مُرده را بر سر نهد 
 ور بُوَد زنده ز دریا کی رهد ؟

دریا ، مرده را بر روی آب می آورد و تا وقتی که زنده باشد کی از دریا می رهد ؟ [ تا وقتی که غریق در آب دریا زنده باشد و به دست و پا زدن ادامه دهد . همچنان در کامِ آب فرو می رود . ولی وقتی که در آب خفه شد . آن وقت است که دریا ، جنازه را به روی آب می آورد . ( توضیح بیشتر در شرح بیت 57 همین دفتر آمده است )

شرح و تفسیر بیت 2843
چون بمُردی تو ز اوصاف بشر 
 بحرِ اسرارت نهد بر فرقِ سَر

هر گاه تو از اوصاف بشری و جسمانی ات ، بمیری و از دام مادّیت برهی . آن وقت است که دریای اسرار الهی ، تو را بر سرش می گذارد و واقف به حقایق و اسرار نهفته الهی می شوی و به مراتب عالی خواهی رسید .

شرح و تفسیر بیت 2844
ای که خلقان را تو خَر می خوانده ای 
 این زمان چون خَر ، بر این یخ مانده ای
ای کسی که مردم را خَر می خواندی . یعنی چنان دچار عُجب و غرور بودی که همه مردم را نادان فرض می کردی . اینک تو خود ، مانند خَر روی یخ وامانده ای و نمی توانی حرکت کنی . [ خر بر یخ ماندن نظیر مَثَلِ خر به گِل ماندن است ]

– خطاب مولانا در اینجا ، عالِمانِ ظاهری است که با آموختن مقداری الفاظ ، خود را دانا و دیگران را نادان خطاب می کنند .

شرح و تفسیر بیت 2845
گر تو علاّمۀ زمانی در جهان  نک ، فنایِ این جهان بین وین زمان

اگر تو در این جهان علامۀ دهر هستی . اکنون فنای این جهان و این دهر را ببین . [ علامۀ حقیقی ، کسی است که فانی بودن این جهان را باطناََ مشاهده کند نه آنکه الفاظ پر طمطراق را لقلقۀ لسان کند و با زبان دَم از فنای دنیا بزند ولی قلباََ بندۀ مطلقِ دنیا باشد و برای نیل به دنیا ، سخنانی علیه دنیا بگوید ]

شرح و تفسیر بیت 2846
مردِ نحوی را از آن در دوختیم  تا شما را نحوِ محو آموختیم

ما داستان مردِ نحوی را از آن جهت در میانه آن دو اعرابی آوردیم تا قاعده و شیوه محو و فنا را به شما یاد دهیم . ( نحو = روش و طریقه )

شرح و تفسیر بیت 2847
فقهِ فقه و نحوِ نحو و صرفِ صرف 
 در کم آمد یابی ای یارِ شِگَرف

ای یارِ نیکو ، مفهومِ فقه و منظور نحو و صرف را در فنا و نیست شدن باید یافت . به عبارتی اصل و سرچشمه همه علوم ، از آن جمله فقه و نحو و صرف و غیره ، در فروتنی و محو و فناست . ( کم آمد = فروتنی و تواضع . شِگرف = نیکو و خوشایند ، شگفت ) [ صرف = در لغت به معنی برگردانیدن است و در اصطلاح ، علمی است که از اشتقاق کلمات بحث می کند . ( فرهنگ نفیسی ، ج 3 ، ص 2143 ) ]

شرح و تفسیر بیت 2848
آن سبویِ آب ، دانش های ماست     و آن خلیفه ، دَجلۀ علمِ خداست
منظور از آن سبوی آب ، دانش ها و معارف ماست و مقصود از آن اعرابی ، خودِ ما هستیم و منظور از خلیفه ، رود خروشان و عظیم علم الهی است .

شرح و تفسیر بیت 2849
ما سبوها پُر به دَجله می بریم  گر نه خَر دانیم ما خود را ، خریم

ما سبوی پُر از دانشِ ناقصِ خود را به سوی دجلۀ دانش الهی می بریم . و خیال می کنیم که واقعا آب در سبو ، چیزی است و چون سبوی ما از آب شور و ناگوار دانشِ کسبی پُر است . دیگر نمی توان از آب زلال دجلۀ دانش الهی ، آبی بر گرفت . با این حالی که ما داریم اگر خود را خَر و نادان ندانیم ، واقعا خَر و نادان هستیم .

شرح و تفسیر بیت 2850
باری ، اعرابی بدان معذور بود  کو ز دَجله ، بی خبر بود و ز رود

به هر حال آن اعرابی چون از وجودِ دجلۀ علم الهی بی خبر بود . بر او باکی نیست که آن سبو را برای ارمغان به بارگاه خلیفه ببرد .

شرح و تفسیر بیت 2851
گر ز دَجله بی خبر بودی چو ما       او نَبُردی آن سبو را جابجا
اگر اعرابی از رودِ خروشانِ دجله با خبر بود . آن سبو را هرگز به بارگاه خلیفه نمی برد .

شرح و تفسیر بیت 2852
بلکه از دَجله اگر واقف بُدی
  آن سبو را بر سرِ سنگی زدی

چنانکه اگر از وجودِ دجله واقف می بود . آن سبو را بر سرِ سنگی می کوفت و آن را می شکست و هرگز بدانجا نمی برد . [ بلکه با فقر تمام به پیشگاه شاهِ وجود می رفت و گدای کوی حضرت واجب الوجود می شد . نتیجه حکایت با مضمون آیه 85 سوره اسراء تناسب دارد . « و به شما داده نشد دانش ، مگر اندکی » ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

 

استاد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۸:

تا دل  از دست بیفتاد از تو

Fateme Zandi در ‫۱ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۳۶ - سپردن عرب هدیه را یعنی سبو را به غلامان خلیفه:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی 

 

شرح و تفسیر بیت 2815

آن سبوی آب را در پیش داشت تخمِ خدمت را در آن حضرت بکاشت

 

عرب صحرا نشین آن سبوی آب را پیش گرفت و در آن پیشگاه بذرِ خدمتگزاری و بندگی را کاشت .

 

شرح و تفسیر بیت 2816

گفت : این هَدیه بدان سلطان بَرید 

سائل شَه را ز حاجت واخرید

 

اعرابی به حامیان شاه (خلیفه) گفت : این ارمغان را نزدِ خلیفه ببرید و خواست و مراد مرا که از شاه (خلیفه) برآورد سازید .

 

شرح و تفسیر بیت 2817

آبِ شیرین و سبوی سبز و نَو 

 ز آبِ بارانی که جمع آمد به گَو

 

به او بگویید : این ارمغان ، آبِ گوارا و کوزه سبز و نو است . و از آب بارانی است که در گودال ، جمع شده است . ( گو = گودال ) [ سبوی سبز و نو = به عقیده عامه ، سفال سبز ، آب را خنک نگه می دارد . بر خلافِ سفالِ سرخ فام که آب را کرم می کند . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 1172 ) ]

 

شرح و تفسیر بیت 2818

خنده می آمد نقیبان را از آن لیک پذرفتند آن را همچو جان

 

نقیبان و حامیان خلیفه ، از این ارمغان ناچیز خندیدند ولی این خواسته او را همچون جان پذیرفتند .

 

شرح و تفسیر بیت 2819

 

ز آنکه لطفِ شاهِ خوبِ با خبر کرده بود اندر همه ارکان اثر

 

زیرا که لطف و مهربانی شاهِ آگاه و خوب ، بر تمام ارکان و اجزاء مملکت اثر کرده بود . [ ارکان = به معنی پایه ، ستون ، بزرگ و رئیس است و در اینجا منظور ، بزرگان مملکت و دستگاه حکومتی است ]

 

شرح و تفسیر بیت 2820

خویِ شاهان در رعیّت جا کند چرخِ اَخضَر ، خاک را خَضرا کند

 

زیرا خوی شاهان در وجودِ رعیت ، اثر می بخشد . چنانکه سپهر سبز فام ، خاک زمین را سبز می کند . هر چند که میان این دو مسافتی بعید است . [ مولانا در اینجا به این نکته اشارت دارد که فرمانروایان هر روشی که برگزینند در خدمتگزاران پیرامون آنان و نیز به شهروندان اثر بسیار قوی دارد . اگر حاکمان به راهِ عدل و داد روند . اطرافیان و شهروندان نیز مجبورند خود را بر آن روش وفق دهند . و بالعکس اگر حاکمان بر طریق ستم روند . دیگران نیز بر آن راه استوار گام بردارند . ]

 

شرح و تفسیر بیت 2821

شَه چو حوضی دان ، و هر سو لوله ها 

وز همه آبِ روان چون گوله ها

 

شاه را همانند حوضی بدان و خادمان و چاکرانش را مانند لوله هایی بدان که آن آب را به گودالها می ریزند . ( گوله = مغاک و گودال ، کوزه آبخوری ) [ این تمثیل منسوب است به افلاطون . ( شرح مثنوی شریف ، ج 3 ، ص 1172 ) ]

 

شرح و تفسیر بیت 2822

چونکه آبِ جمله از حوضی است پاک 

 هر یکی آبی دهد خوش ذوقناک

 

چونکه آب همه لوله ها از حوضی پاک است . پس آب تک تک لوله ها ، لذیذ و گوارا است . ( ذوقناک = گوارا و خوش )

 

شرح و تفسیر بیت 2823

 

ور در آن حوض ، آبِ شور است و پلید 

هر یکی لوله ، همان آرد پدید

 

اگر در آن حوض آب شور و ناگوار و آلوده باشد . مسلما هر لوله ای همان آب را به نقاط مختلف ، روان می کند .

 

شرح و تفسیر بیت 2824

 

ز آنکه پیوست است هر لوله به حوض 

 خَوض کن در معنی این حرف ، خوض

 

زیرا هر لوله ای به آن حوض ، وصل شده و ناچار آب همان حوض را به این سو و آن سو می برد و تو باید در معنی این سخن ، نیک اندیشه کنی . ( خَوض = فرو رفتن در آب ، تأملِ بسیار کردن )

 

شرح و تفسیر بیت 2825

لطفِ شاهنشاهِ جانِ بی وطن چون اثر کرده ست اندر کُلِ تن

 

برای مثال ، ببین که چگونه الطاف شاهِ جان و پادشاهِ روح که بی مکان است در سراسر کالبد اثر نهاده است .

 

شرح و تفسیر بیت 2826

لطفِ عقلِ خوش ، نهادِ خوش نَسَب 

چون همه تن را درآرد در ادب ؟

 

مثال دیگر ، ببین که لطفِ عقلِ خوش سرشت و نیک طبع ،

 وجود آدمی را چگونه به زیور ادب می آراید . پس همه صفات نیک و خصال نیکو از آثار عقل است .

 

شرح و تفسیر بیت 2827

عشقِ شَنگِ بی قرارِ بی سکون چون درآرد کُلِ تن را در جنون ؟

 

مثالِ دیگر ، ببین که این عشقِ بی قرار و شوخ ، چه سان همه وجود آدمی را به جنون می کشاند .

 

شرح و تفسیر بیت 2828

لطفِ آبِ بحر ، کو چون کوثر است. ، ، 

سنگِ ریزش جمله دُر و گوهر است

 

مثال دیگر ، از تاثیرخاصیت و لطافتِ آبِ دریا که آبی همچون آبِ کوثر دارد . سنگ ریزه هایش نیز همه مروارید و گوهر خواهد بود . ( کوثر = شرح بیت 1901 همین دفتر )

 

شرح و تفسیر بیت 2829

هر هنر که اُوستا بدان معروف شد 

 جانِ شاگردان بدان موصوف شد

 

مثال دیگر ، به هر هنری که استاد به آن معروف باشد و در آن مهارت داشته باشد . روح شاگردانش نیز با همان هنر آراسته و موصوف خواهد شد .

 

شرح و تفسیر بیت 2830

پیشِ اُستادِ اصولی هم اصول خواند آن شاگردِ چُستِ با حصول

 

مثلا نزد آن استاد اصولی ، شاگرد زرنگ و چابک ، همان اصول را فرا می گیرد . [ اصولی = دو معنی دارد یکی آنکس که دانای به علم اصول عقاید است و می تواند عقاید دینی را با دلائل عقلی و کلامی به اثبات برساند . دیگر آنکس که به اصول فقه دانایی داشته باشد . علم اصول فقه ، علم به قواعدی است که در آن پیرامون استنباطِ احکام شرعی از قرآن و سنت و اجماع و عقل بحث می شود . ( اصول الفقه ، ص 5 ) ]

 

– این علم بر حسب این ضرورت پیدا شد که دامنۀ قلمرو اسلامی رو به گسترش نهاد و جوامع بسیاری به اسلام گرویدند . در نتیجه ضروریاتی در عرصه اجتماعی و اقتصادی و احکام پدید آمد . از اینرو علم اصول پایه گذاری شد تا بتوان با استناد به ادّلۀ تفصیلۀ قرآن ، سنت ، اجماع و عقل (البته در شیعه) ، احکام شرعی و فرعی را استنباط کرد و گویا علم اصول فقه به دوران ابوحنیفه رواح یافته و در زمان شافعی بوسیله او و یکی از معاصران او به صورت تالیف درآمده است . ( تجریدالاصول ، ص 5 و 6 ) . لیکن در این بیت با توجه به بیت بعدی همان معنای اول مناسب تر است .

 

شرح و تفسیر بیت 2831

پیشِ اُستادِ فقیه ، آن فقه خوان فقه خواند ، نَی اصول اندر بیان

 

یا مثلا نزدِ استاد فقیه ، آن شاگرد فقه خوان ، فقه می خواند و این علم را فرا می گیرد و گر نه در اثنای خواندن فقه ، علم کلام و اثبات عقاید دینی را فرا نمی گیرد . [ فقه = در لغت به معنی فهمیدن و دریافتن است و در اصطلاح « علم به احکام احکام شرعی و ادّلۀ تفصیلی آنهاست » ( ادوار فقه ، ج 1 ، ص 36 )

 

شرح و تفسیر بیت 2832

باز اُستادی که او نحوی بُوَد جانِ شاگردانش از او نحوی شود

 

همین طور ، استادی که علم نخو می آموزد . شاگردش از علم نحوی که فرا می گیرد . نحو شناس می گردد . [ نحو = در لغت به معنی راه و روش است و در اصطلاح ، علمی است که در آن بحث می کند از احوال کلمات در جمله از حیث اِعراب و بِناء و اِفراد و ترکیب که یونانیان به آن غراماطیقی (گرامر) گویند .

 

شرح و تفسیر بیت 2833

باز اُستادی که او محوِ ره است جانِ شاگردانش از او محوِ شه است

 

همین طور استادی که محو و فانی طریق سلوک است . شاگرد او نیز به پیروی از او ، محو شاه حقیقت و فانی سلطان وجود می گردد .

 

شرح و تفسیر بیت 2834

زین همه انواعِ دانش روزِ مرگ دانشِ فقر است سازِ راه و برگ

 

از این همه دانش و علومی که استادان به شاگردانشان می آموزند تنها علم فقر است که در روز رستاخیز ، توشه آخرت می شود و بس . [ در ابیات اخیر ، مثال جان و عقل و عشق و استاد هر یک جداگانه برای اثبات این مطلب آورده شد که همنشینی با انسان کامل در انسان ناقص تاثیر سازنده و استکمالی دارد و نتیجه کُلّی این تمثیل ها ، این مُدَعا را ثابت کرد که خوی حکّام در مردمان اثر می نهد و این مطلب در مورد حکومت های پیشین دارد که بر محور امیال شخص حاکم می گشت و از قانون و حساب و کتاب خبری نبود . و این مطلب پیشتر ملاحظه شد . مولانا فصل کنونی را بدین موضوع پایان بخشید که جمیع علوم ، جز علم مربوط به فقر و سلوک ، جنبه دنیوی و عاریتی دارد ] او این موضوع را در حکایت ماجرای نحوی و کشتیبان بسط داده است . توضیح فقر در شرح بیت 2342 همین دفتر آمده است .

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر اول – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

برمک در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی بهرام گور » بخش ۳۰:


اعراب  در شاهنامه باید با تامل باشد بنگریم که مها و مسین و مهین و مهستی و برزین  نشان از ان دارد که نمیتوان با تعصب تنها مِه را درست دانست


بنگریم که 

 جَند درست است و نه جُند


ز ری تا دهستان و خوارزم و جند
نوندی نبینی بجز لورکند.
نظامی
ز صحرای چین تا بدریای جند
زمین در زمین بود زیر پرند.
نظامی.
روشنی و خرمی مملکت از کلک اوست
گرچه سر کلک او تیره رخ است و نژند
تا به رسالات او مملکت آرام یافت
از لب دریای چین تا در خوارزم و جند.
سوزنی.
تو که در حفظ ایزدی چه کنی
حرز وتعویذ اهل جند و خجند؟
انوری.

 

بنگریم که فسَردن  و فشردن به زبر است.

 

به گوش تو گر نام من بگذرد
دم و جان و خون دلت بفسرد.
فردوسی.
که چونان شدیم از بد یزدگرد
که خون در دل نامداران فسرد.
فردوسی.
بیامد بنزد پدر یزدگرد
چو دیدش دم اندر دهانش فسرد.

هزینه چنان کن که بایدت کرد
نشاید گشاد و نباید فشرد
فردوسی


بنگریم هشتن  و گرفت و فرست   چگونه همه با زبر آمده.


چو بشنید گشتاسپ  پژمان برفت
ره ساربانان قیصر گرفت

 


چون باید مرد و آرزوها همه هشت
چه مور خورد به گور و چه گرگ به دشت.
خیام


ز دژ گنج دینار بیرون فرست
بگیتی نخورد آنک برپای بست

به بستور ده باره برنشست
مر او را سوی رزم دشمن فرست

که ما راست گشتیم و ایزدپرست
کنون زند و استا سوی ما فرست

پس آن بستگان را بر من فرست
که من سر بخواهم ز تن شان گسست
فردوسی

 

پرستار وز خواسته هرچ هست
به زودی مر آن را به درگه فرست

چنان دید در خواب کز کوه هند
درفشی برافراشتندی بلند
به زرین و سیمین دوصد تیغ هند
جزان سی به زهراب داده پرند
پدر بود در ناز و خز و پرند
مرا برده سیمرغ بر کوه هند
یکی نامه دارم من از شاه هند
نوشته ز مشک سیه بر پرند
خداوند ایران و نیران و هند
ز فرش جهان شد چو رومی پرند
نویسم یکی نامه دلپسند
که کیدست تا باشد او شاه هند

فرستاد نزدیک دانا به هند

بسی اسپ و دینار و چندی پرند

چو از روم وز چین وز ترک و هند

جهان شد مر او را چو رومی پرند

همی باژ خواهم ز روم و ز هند

جهان شد مرا همچو رومی پرند

پیامی رسانم سوی شاه هند

همان پهلوی نامه ای برپرند

بدین برز بالا و این دستبرد
بخاک اندر آرد سر دیو گرد

چرا کشت بهمن فرامرز را
بخون غرقه کرد آن بر و برز را.
نظامی.





دلباخته‌ی ادبیات فارسی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ قوامی رازی » دیوان اشعار » شمارهٔ ۹۷ - در موعظت و نصیحت و دعوت به اعراض از دنیا و اقبال به آخرت گوید:

این قصیده در دیوان به تصحیح محمد ارموی نیست.

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۲۲۸ - در هجا:

پس دریده بریده پیشی چند که ندیمان حضرت شاهند

گویا استاد خواجگان حرمسرا را اینگونه خطاب کرده است:

«پس دریده بریده پیش»

انوری در کنار طبع سرشار و ذکاوت یک نوع خوشمزگی منحصر به فرد نیز داشته که هرگز به ابتذال و بی‌مزگی و خنک گویی نکشیده است

 

Eli Yari در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲۰:

همه عالم خر و گاوان به عشق اندر خزیدندی !!!

همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی ✓

ابراهیم احمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:

عشق در این شعر، احساسی در کنار دیگر احساسات نیست؛ نیرویی است که پرده از راز هستی برمی‌دارد. عاشق در آغاز گمان می‌کند محبوب در جایی دور ایستاده و او باید به جست‌وجویش برخیزد؛ اما هرچه در راه عشق پیش‌تر می‌رود، درمی‌یابد آن‌که می‌جست، از او جدا نبوده است. فاصله نه میان انسان و خدا، بلکه میان انسان و خویشتنِ پنداریِ اوست. «طلب» هنگامی به «وصل» بدل می‌شود که طالب بفهمد خدا را با رفتنِ بیشتر نمی‌توان یافت؛ باید از آن «خود»ی کاست که پیوسته میان او و حقیقت ایستاده است.

 

در این چشم‌انداز، دیدار محبوب حادثه‌ای بیرونی نیست؛ لحظه‌ای است که حقیقت از «دانسته‌ای درباره خدا» به «حضوری زنده در جان» تبدیل می‌شود. آنگاه جهان همان جهان است، اما نگاه انسان دیگر همان نگاه نیست: باد، پیام‌آور می‌شود؛ اشک، آبِ شست‌وشوی دل؛ ماه، نشانهٔ حرکت؛ و چرخ، تصویر گردش جان در مدار عشق. حتی پنهانیِ محبوب نیز شکل دیگری از حضور اوست؛ همان‌گونه که باد دیده نمی‌شود، اما شاخه را به رقص درمی‌آورد.

 

و ذکر، تکرار یک نام نیست؛ کوک کردنِ ساز وجود است. انسان در آغاز نام خدا را بر زبان می‌آورد تا خدا را به یاد آورد؛ اما در پایان، چنان در یاد او غرق می‌شود که خود، به «یادآورده‌شدن» بدل می‌گردد. اینجاست که ذکر، کمند وصل می‌شود: نه خدا را به سوی انسان می‌کشد، بلکه انسان را از خویشتن می‌گیرد و به سوی حقیقت می‌برد. و آنگاه که سودا به جوش آمد، زبان خاموش می‌شود؛ زیرا جایی که حضور آغاز می‌شود، سخن پایان می‌گیرد.

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

مرا به کارِ جهان هرگز التفات ...

تصور ما از عارف به عنوان کسی که روی در دیوار دارد یا در غاری خزیده یا روی آب راه می‌رود تصور اشتباهی است 

عرفان از جایی آغاز می‌شود که شخص به معنایی در پس ظواهر عالم قائل باشد و چنین دانش و بینشی پیدا کند

حافظ درین بیت زیبایی جهان یا میل خود به دنیا را به عشق الهی پیوند می‌زند و این عرفان است 

عرفانی که حتی برای من و شما هم ملموس است و ما هم میتوانیم آن را درک و دریافت کنیم و بپذیریم

ازین نظر  عرفان حافظ پذیرفته ترین عرفانهاست زیرا با زندگی و مظاهر زیبایی پیوند خورده است 

 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۶ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

اینکه حافظ تقاضایی از شاه و وزیر دارد دلیل بر رد عرفان یا رندی او نیست

عارف میداند که از هر کس هر چیز هم که بخواهد از خدا خواسته:

«گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود»

فرق عارف و عامی در همین دانستن هاست .

دانشی که به بینش انجامیده است!

اگر من و شما ایراد میگیریم که حافظ چگونه عارفی است که از حاکم تقاضا دارد اشتباه در نگاه من و شماست که دچار دو بینی هستیم و توحیدی نگاه نمی‌کنیم،  ولی او دید توحیدی دارد!

«گفتا به کوی عشق همین و همان کنند»

بزرگمهر در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۶ در پاسخ به فرهاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

با شما تا حدودی موافقم. بعضی از این به اصطلاح مفسران (که فرقی نمیکنند هرکدام به سبک خودشان ۹۰ درصد غزلها را در آن قالب تفسیر میکنند و با زور و ضرب کلام و با استدلالهای تکراری و ضعیف جا می‌اندازند) بزرگترین لطمه را به شخصیت حافظ وارد کرده‌اند به طوریکه انسان به این فکر میکند که حافظ با این طرز تفکر چگونه و به چه دلیلی جهانی شده، با این تعاریف معنی رند میشود عارفی که دلبسته وا وابسته قدرت وقت است؟....و دستش در جیب دیگران ....؟ 

بزرگمهر در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۵ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹:

آن بازخواست است.

در کار بانکی با سفته و برات واخواست کاربرد دارد و به معنی رد کردن؟

پردیس در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۸ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۹ در پاسخ به حامد دربارهٔ شهریار » منظومهٔ حیدر بابا:

الان به زبان ترکی گفتی طلا به پارسی گفتی مس؟

آخر زمون شده؟ 

نیما در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

تصویرسازی بیت اول و زیبایی بیت دوم؛

سعدی جان اندازه ندارد که چه شیرین‌سخنی..!

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۲۷ - حکایت آن راهب که روز با چراغ می‌گشت در میان بازار از سَرِ حالتی کی او را بود:

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر شهوت نفس، لذت نخوانی

سعدی جان

لذت اندر ترک لذت بود ، ای آزادگان

ما گدایان ، ترک این لذت نمی دانسته ایم

لامعی دهلوی

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

مولانا

ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری

هست مردی و رگ پیغامبری

مولانا

که امروز آتش شهوت بکشتی بی گمان رستی

وگرنه تف آن آتش ، تو را هیزم کند فردا سنایی

سنایی غزنوی

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو

طالب مردی دوانم کو به کو

کو درین دو حال مردی در جهان؟

تا فدای او کنم امروز جان

مولانا

مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد

سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد

مترس از نفس سرکش ، پنجهٔ تسخیر بیرون کن

که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد

صائب تبریزی 

مادرِ بتها بتِ نفس شماست

زانک آن بت مار و این بت اژدهاست

مولانا

حرص بط یکتاست این پنجاه تاست

حرص شهوت مار و منصب اژدهاست

حرص بط از شهوت حلقست و فرج

در ریاست بیست چندانست درج

مولانا

مار شهوت را بکش در ابتلا

ورنه اینک گشت مارت اژدها

مولانا

اژدها می شود این مار ز مهلت صائب

رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست

صائب تبریزی

نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟

اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟

فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری

تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟

نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست

سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟

صائب تبریزی

طغیان نفس بیش شود در توانگری

این مار چون به گنج رسید اژدها شود

صائب تبریزی 

گلوی نفس چون فرعون را محکم به دست آور

چو موسی اژدها را گر عصای خویش می خواهی

صائب تبریزی 

پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن

کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای

مردم افکن‌ تر ازین غول بیابانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست

سعدی جان

هیچکس بی دامنی تر نیست لیکن پیش خلق

باز می‌ پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ ایم

سعدیا پرهیزکاران خود پرستی می‌کنند

ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده‌ ایم

رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس

گر بر او غالب شویم افراسیاب افکنده‌ ایم

سعدی جان

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

حضرت حافظ

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌ اند

در دو صورت خویش را بنموده‌ اند

مولانا

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۸۶ - مدح سدید فقیهی:

بیت دوم بسیار هنرمندانه است 

 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۴۹۰ - در هجا:

درست گفته است هرچند درشت گفته است

نیما در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

ای روی دلارایت؛ مجموعهٔ زیبایی!

 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

اگر لذت ترک لذت بدانی

دگر شهوت نفس، لذت نخوانی

سعدی جان

لذت اندر ترک لذت بود ، ای آزادگان

ما گدایان ، ترک این لذت نمی دانسته ایم

لامعی دهلوی

ترک شهوتها و لذتها سخاست

هر که در شهوت فرو شد برنخاست

مولانا

ترک خشم و شهوت و حرص‌آوری

هست مردی و رگ پیغامبری

مولانا

که امروز آتش شهوت بکشتی بی گمان رستی

وگرنه تف آن آتش ، تو را هیزم کند فردا سنایی

سنایی غزنوی

وقت خشم و وقت شهوت مرد کو

طالب مردی دوانم کو به کو

کو درین دو حال مردی در جهان؟

تا فدای او کنم امروز جان

مولانا

مکن بر نفس رحمت با تو چون راه جفا گیرد

سزای کشتن است آن سگ که پای آشنا گیرد

مترس از نفس سرکش ، پنجهٔ تسخیر بیرون کن

که چون گیری گلوی اژدها شکل عصا گیرد

صائب تبریزی 

مادرِ بتها بتِ نفس شماست

زانک آن بت مار و این بت اژدهاست

مولانا

حرص بط یکتاست این پنجاه تاست

حرص شهوت مار و منصب اژدهاست

حرص بط از شهوت حلقست و فرج

در ریاست بیست چندانست درج

مولانا

مار شهوت را بکش در ابتلا

ورنه اینک گشت مارت اژدها

مولانا

اژدها می شود این مار ز مهلت صائب

رحم بر نفس نمودن ز مسلمانی نیست

صائب تبریزی

نفس سرکش بی ریاضت رهنما کی می شود؟

اژدها فرعون را در کف عصا کی می شود؟

فقر هیهات است گردد جمع با تن پروری

تا پر از شکر بود نی بوریا کی می شود؟

نفس چون مطلق عنان شد قابل اصلاح نیست

سگ چو شد دیوانه دیگر آشنا کی می شود؟

صائب تبریزی

طغیان نفس بیش شود در توانگری

این مار چون به گنج رسید اژدها شود

صائب تبریزی 

گلوی نفس چون فرعون را محکم به دست آور

چو موسی اژدها را گر عصای خویش می خواهی

صائب تبریزی 

پنجهٔ دیو به بازوی ریاضت بشکن

کاین به سرپنجگی ظاهر جسمانی نیست

حذر از پیروی نفس که در راه خدای

مردم افکن‌ تر ازین غول بیابانی نیست

عالم و عابد و صوفی همه طفلان رهند

مرد اگر هست به جز عارف ربانی نیست

سعدی جان

هیچکس بی دامنی تر نیست لیکن پیش خلق

باز می‌ پوشند و ما بر آفتاب افکنده‌ ایم

سعدیا پرهیزکاران خود پرستی می‌کنند

ما دهل در گردن و خر در خلاب افکنده‌ ایم

رستمی باید که پیشانی کند با دیو نفس

گر بر او غالب شویم افراسیاب افکنده‌ ایم

سعدی جان

دام سخت است مگر یار شود لطف خدا

ورنه آدم نبرد صرفه ز شیطان رجیم

حضرت حافظ

نفس و شیطان هر دو یک تن بوده‌ اند

در دو صورت خویش را بنموده‌ اند

مولانا

الهام در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳۰:

چه شروع طربناکی.. چه جذاب.. ای زندگی قسمت من هم کن که نور دل از دهانم بیرون بزند 💖💡🔦

۱
۲
۳
۴
۵۸۲۲