گنجور

حاشیه‌ها

Fateme Zandi در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق:

بنام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند کریم زمانی 

 

بیت 4694

 

گفت : ای عنقایِ حق ، جان را مَطاف 

 شکر ، که باز آمدی ز آن کوهِ قاف

 

آن عاشق به حضرت معشوق گفت : ای عنقای الهی که همۀ جان ها بر گِردِ تو طواف می کنند یعنی تویی مدارِ همۀ ارواح . شکر خدا را که از آن کوهِ قاف بازآمدی . ( مَطاف = جای طواف و گردش ) [ اگر مخاطب را حضرت حق بدانیم که منظور از عنقاء همانا ذات الهی است . چرا که در متونِ صوفیه عنقاء ( = سیمرغ ) را کنایه از ذاتِ الهی و قاف را کنایه از حقیقتِ انسان کامل دانسته اند ( شرح گلشن راز ، ص 130 ، در برخی از متونِ صوفیه ، عنقاء را کنایه از هیولای اولیه می دانند که مورد اعتقاد حکماست . امّ در اینجا این معنا منظور نیست ) . هر چند در اینجا می توان عنقاء را کنایه از ذاتِ الهی دانست امّا کوه قاف را نمی توان در اینجا بر انسان کامل انطباق داد . لذا برخی از شارحان در اینجا کوه قاف را کنایه از مرتبۀ استغنا و کبریایی حضرت حق دانسته اند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 301 ) .

 

منظور بیت : ای حضرت معشوق سپاس که از مرتبۀ کبریایی و تجلّی جلالی بیرون آمدی و به مرتبۀ لطف و بنده نوازی و تجلّی جلالی باز آمدی . ]

 

بیت 4695

 

ای سرافیلِ قیامتگاهِ عشق 

ای تو عشقِ عشق و ، ای دلخواهِ عشق

 

ای اسرافیلِ رستاخیز عشق ، ای حقیقت عشق ، و ای معشوقی که عشق جویای توست . ( عشقِ عشق = یعنی ذات و حقیقت عشق ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 301 ) ) [ «اسرافیل» از آنرو که مُفیضِ صوَر حیات در موجودات است . یکی از چهار فرشته مقربِ الهی است . امّا در اینجا از بابِ تشبیه یاد شده و هیچ منظور خاصی از آن فرشته در این بیت اراده نشده . یعنی مولانا از زبان عاشقِ حضرت حق ، حضرت معشوق را با وصف «احیاء» توصیف کرده است . چرا که تجلّی حق با اسم «محیی» و «حی» موجبِ افاضۀ حیات عام در موجودات و حیات خاص در عاشقان بالله است . ]

 

بیت 4696

 

اولین خِلعَت که خواهی دادنم 

 گوش خواهم که نهی بر رَوزَنَم

 

نخستین خلعتی که می خواهی به من عطا کنی این باشد که گوشِ خود را بر دهانم بگذاری و سخنانم را بشنوی .

 

بیت 4697

 

گر چه می دانی به صَفوَت حالِ من 

بنده پرور ، گوش کن اَقوالِ من

 

هر چند با پاکی و لطافتِ خود از احوالِ درونی من آگاهی . امّا ای کسی که بندگانت را با الطافت می پروری به سخنانم گوش فرا ده .

 

بیت 4698

 

صد هزاران بار ای صدرِ فرید 

ز آرزویِ گوشِ تو هوشم پَرید

 

ای صدرِ یگانه ، صدها هزار بار در آرزوی این بودم که سخنانم را استماع کنی و در این آرزو ، هوش از سرم پریده است . [ همیشه می خواستم احوالم را برایت شرح دهم و از شوقِ این کار ، بارها مدهوش شده ام . در این بیت «صدر» آن پادشاه را که به نامِ صدر جهان است تداعی میکند . امّا در اصل منظور ، حضرت حق است که متعال و واحد و اَحَد است . ]

 

بیت 4699

 

آن سمیعیِّ تو ، و آن اِصغایِ تو

 و آن تبسّم های ِ جان افزایِ تو

 

آن گوش دادن هایِ تو و شنیدن هایِ تو و آن لبخندهایِ حیات بخشِ تو را آرزو می کردم و این آرزو روح و روانم را می شورانید . [ اِصغا = شنیدن ، گوش فرادادن ]

 

بیت 4700

 

آن نیوشیدن کم و بیشِ مرا 

 عِشوۀ جانِ بَداندیشِ مرا

 

و نیز آرزو داشتم که حرف های مختلفِ مرا بشنوی و عشوه هایِ روحِ بَدسگال مرا تحمّل کنی .

 

بیت 4701

 

قلب های من که آن معلومِ توست

 پس پذیرفتی تو ، چون نقدِ دُرُست

 

تو سکه های تقلبیِ مرا با آنکه می شناختی مانندِ سکه های حقیقی پذیرفتی . [ با آنکه کارها و اعمالِ من از شائبۀ ریا و دغا خالص نشده ، با اینحال تو از روی لطف و کرم ، آنها را قبول کردی و مرا امیدوار . ]

 

بیت 4702

 

بهرِ گستاخیِّ شوخِ غِرّه یی 

حِلم ها در پیشِ حِلمت ذره یی

 

برای عفو و گذشت از گستاخیِ آدمِ بی شرم و حیایی مثلِ من . چنان حِلمی از خود نشان دادی که جمیعِ حِلم ها نسبت بدان حِلم ، ذره ای بیش نیست . [ در اینجا آن عاشقِ صادق احوالِ خود را در دورانِ فِراق از حضرت معشوق چنین بیان می کند . ]

 

بیت 4703

 

اَوَلاََ بشنو که چون ماندم ز شَست

 اوّل و آخِر ز پیشِ من بِجَست

 

ای صدر جهان ( در اینجا منظور حضرت حق است ) اوّلاََ بشنو که چون از قلّابِ طاعت و عبودیت تو جُدا شدم و به وادی فِراق و غربت افتادم ، همه چیز را از دست دادم . ( شَست = قلاب ماهیگیری ) [ برخی گفته اند منظور از اوّل و آخر ، دنیا و آخرت است ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1758 ) یعنی با جدا شدن از تو مظهر خَسِرالدّنیا وَ الآخِرة شدم . ]

 

بیت 4704

 

ثانیاََ بشنو تو ای صدرِ وَدود

  که بسی جُستم ، تو را ثانی نبود

 

ثانیاََ ای صدر جهان ، بسیار گشتم و جُستم امّا نتوانستم برای تو ثانی و نظیری بیابم .

بیت 4705

ثالثاََ تا از تو بیرون رفته ام / گوییا ثالث ثَلاثَه گفته ام

ثالثاََ همینکه از دایره عبودیت و بندگی تو درآمدم . گویی که به تثلیث و شِرکِ خفی و جلی گرفتار شدم . [ مصراع دوم اشاره است به آیه 73 سورۀ مائده « آنان که گفتند خداوند ، یکی از سه اُقنوم ( = اصل ) است . براستی که کافر شدند در حالیکه معبودی جز معبودِ یگانه نیست و اگر از آنچه گویند باز نایستند ، همانا به کافرانِ ایشان عذابی دردگین رسد » . ثالِث ثلاثه ( = اشاره است به اعتقاد تثلیث مسیحیان ) ، برخی از مفسرانِ قرآنِ کریم نظیر طبرسی ( مجمع البیان ، ج 3 ، ص 228 ) و امام فخر رازی ( التفسیر الکبیر ، ج 12 ، ص 59 ) اعتقاد به تثلیث را خاصِ فرقۀ ملکانیه و یعقوبیه و نسطوریه می دانند و نه عمومِ مسیحیان . به هر حال منظور تثلیث ، اتحادِ سه اُقنومِ اَب (خدا) و ابن ( مسیح ) و روح القدس است . این عقیده در آیینِ حنیف توحید ، شرک محسوب می شود و منظور بیت فوق از « ثالث ثلاثه » شرک خفی و جلی است . ]

 

بیت 4706

رابعاََ چون سوخت ما را مزرعه / می ندانم خامِسه از رابِعه

رابعاََ چون مزرعه وجودمان در آتشِ فِراق و هجرانِ تو سوخت ، دیگر نتوانستم خامسه را از رابعه باز شناسم . [ در اینکه منظور از «خامسه» و «رابعه» چیست ، احتمالاتی می توان داد . برخی گفته اند که خامسه و رابعه از اسامی زنان بوده است . با این فرض ، رابعه اشارت دارد به رابعه عَدَویّه یکی از زنانِ عارفه که در کتبِ تراجم و احوالِ صوفیه ، از صوفیان طبقۀ اوّل یاد گردیده و اقوالی ژرف و حکمت آموز از وی نقل شده است ( نفحات الاُنس ، ص 613 و 614 ) . خامسه نیز کنایه از زنان بطور عموم است ( انقروی و صاحب المنهج القوی نیز این وجه را اختیار کرده اند ) .

 

منظور بیت : چنان از هستی مجازی و موهومِ خود فانی شدم و چنان مدهوش گشتم که از تمیز میان آن زنِ عارف و زنان معمولی عاجز شدم یعنی ساده ترین مسائل را نمی توانستم تشخیص دهم . برخی رابعه و خامسه را حد نصابِ زکات و افزون بر آن می دانند ( شرح اسرار ، ص 256 ) لیکن همان نتیجه را قائل شده اند . ]

 

بیت 4707

هر کجا یابی تو خون بر خاک ها / پی بَری ، باشد یقین از چشمِ ما

هر جا که دیدی خونی بر خاک ریخته شده ، مُسَلّم بدان که از چشم ما چکیده است .

 

بیت 4708

گفتِ من رعدست و این بانگِ حَنین / ز ابر خواهد تا بیارد بر زمین

کلامِ من مانندِ رعد است و این ناله ها می خواهد که از ابرِ باران بر زمین ببارد . [ عاشق ، صدای خود را به «رعد» و چشمانش را به «ابر» و اشکِ خود را به «باران» تشبیه کرده است تا کثرتِ گریه و زاری خود را تجسّم بخشد ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1760 و 1761 ) ]

 

بیت 4709

من میانِ گفت و گریه می تنم / یا بگریم یا بگویم ، چون کنم ؟

من میان اینکه گریه کنم و یا حرف بزنم مردّد و درمانده ام . بالاخره نمی دانم گریه کنم و یا حرف بزنم ؟

 

بیت 4710

گر بگویم ، فوت می گردد بُکا / ور بگریم ، چون کنم شُکر و ثنا ؟

اگر حرف بزنم ، گریه متوقف می شود و از دست می رود و اگر گریه کنم پس چگونه شُکر و حمد بگویم ؟

 

بیت 4711

می فتد از دیده خونِ دل شَها / بین چه افتاده ست از دیده مرا

شاها ، خونِ دلم از چشمانم جاری است . ببین از این گریه چه به روزم آمده است . [ مصراع دوم را می توان برای بیان عظمت و اهمیت گریه فرض کرد . ]

 

بیت 4712

این بگفت و گریه در شد آن نحیف / که بر او بگریست هم دون ، هم شریف

آن عاشق ضعیف و زار این سخنان را گفت و شروع کرد به گریستن و بقدری گریه کرد که دونی و شریف بر او گریستند .

 

بیت 4713

از دلش چندان برآمد های و هوی / حلقه کرد اهلِ بُخارا گِردِ او

از دلِ آن عاشقِ شیدا ، چنان ناله و فریاد بلند شد که مردمِ بخارا آمدند و اطرافِ او حلقه زدند و او را در میان گرفتند .

 

بیت 4714

خیره گویان ، خیره گریان ، خیره خند / مرد و زن خُرد و کلان ، حیران شدند

آن عاشق ، بی جهت حرف می زد و بیخودی گریه می کرد و بی مناسبت می خندید . بطوریکه از حالِ او ، زن و مرد و بچه و بزرگ حیران شده بودند .

 

بیت 4715

شهر هم ، همرنگِ او شد اشک ریز / مرد و زن در هم شده چون رستخیز

شهر ، یکپارچه با او همنوا شد و اشک می ریخت . بطوریکه مرد و زن مانندِ روزِ قیامت در هم آمیخته بودند . [ یعنی حالِ مردم چنان منقلب شده بود که دیگر کسی به این توجه نداشت که آیا بغل دستی اش زن است و یا مرد ؟ بس که حالِ آن عاشق تکان دهنده بود . ]

 

بیت 4716

آسمان می گفت آن دَم با زمین / گر قیامت را ندیدستی ، ببین

آسمان در گرماگرمِ این هنگامۀ عظیم با زبان حال به زمین می گفت : اگر تا حالا قیامت را ندیده ای . ببین که قیامت بر پا شد .

بیت 4717

عقل حیران که چه عشق است و چه حال ؟ / تا فِراقِ او عجب تر یا وصال ؟

عقلِ همۀ عقلا دچارِ حیرت شده بود که این دیگر چه نوع عشق و حالی است ؟ آیا فِراقِ او عجیب تر است و یا وصالش ؟ [ عاقلانِ مصلحت اندیش در تشخیص این مطلب که آیا حالِ آن عاشق در دورانِ فراق ، سوزناکتر بوده و یا هنگامِ وصال ، سخت گیج شده بودند . زیرا می دیدند که او در وقتِ وصال نیز سوزان می گرید . در حالیکه اشکِ انسان در فراق ، گرم و سوزان است . امّا در وقتِ وصال ، گرم و خنک . امّا این عاشق ، گریه وصالش نیز آتشین بود . از اینرو عقلا در تحلیلِ این مطلب مات و متحیّر مانده بودند . ]

 

بیت 4718

چرخ ، برخوانده قیامت نامه را / تا مِجَرّه بر دَریده جامه را

آسمان در آن هنگام ، نامۀ قیامت را خواند و تا کهکشان ، جامه اش را چاک زد . [ مِجَرّة = کهکشان ، ابوریحان بیرونی گوید : «مجَره» را پارسیان ، راهِ کاهکشان خوانند و هندوان ، راهِ بهشت و او جمله شدنِ بسیارِ ستارگان است از جنسِ ستارگانِ ابری » ( التفهیم لاوائل صناعة التنجیم ) . در بیت فوق منظور ظهور قیامت است زیرا به تصریح آیات شریفه قرآنی ، ظهور قیامت کبری با یک سلسله حوادث هولناک در طبیعت مقارن است . می توان گفت که بیت فوق ناظر بر مضمون آیه 37 سورۀ رحمن و آیه 16 سورۀ حاقّه است که از انشقاقِ آسمان در آن روز خبر داده است . و « قیامت نامه » در اینجا کنایه از علایمِ ظهورِ قیامت است . ]

 

بیت 4719

با دو عالَم ، عشق را بیگانگی / اندرو هفتاد و دو دیوانگی

عشق با دو جهان ، بیگانه است . در عشق ، هفتاد و دو نوع دیوانگی وجود دارد . [ عُشّاق ، احوالی دارند که نه زهّاد می توانند حالِ آنها را درک کنند و نه اهلِ دنیا . آنان از هر دو گروه فارغ اند . «هفتاد و دو» برای نشان دادن کثرت است یعنی در عاشقی ، احوالی است که چون برای عامه مردم قابلِ درک نیست ، آن را دیوانگی نام می نهند و این احوال بسیار است . خوارزمی گوید : « گاهی هستی معشوق با نیستی عاشق درآمیخته ، و زمانی نیستیِ عاشق از هستی معشوق درآویخته . پنداری که ذرّه از آفتاب ، نقابی کرده است یا رحمتِ خورشید ، ذرّه را آفتابی گردانیده . عجب آفتابی که در ذرّه پنهان شود . خوشا ذرّه که نقابِ آفتابِ تابان شود ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 694 ) ]

 

بیت 4720

سخت پنهان است و ، پیدا حیرتش / جانِ سلطانانِ جان ، در حسرتش

هر چند ماهیتِ عشق از انظار پنهان است . امّا حیرت و احوالِ عجیبِ آن برای همگان قابلِ رویت است . جانِ شاهانِ جان یعنی انبیای عِظام و اولیایِ کِرام برای نیل بدان مرتبه در حسرت و رغبت است . [ اشاره است به حدیثِ « همانا خداوند را بندگانی است که پیامبر نِیَند . امّ پیامبران و شهداء خواهند که مقامِ قرب و مرتبۀ ایشان را در نزدِ خداوند متعال بدست آرند » ]

 

بیت 4721

غیرِ هفتاد و دو ملت کیشِ او / تختِ شاهان ، تخته بندی پیشِ او

مذهب و آیین عاشق بجز مذاهبِ هفتاد و دو گانه است . عظمت مذهبِ عاشق به قدری است که تختِ سلطنتِ شاهان در برابر او ، تخته پاره ای بیش نیست . از بس که حقیر است . [ هفتاد و دو ملّت = شرح بیت 3288 دفتر اوّل / تخته بند = دو تخته ای که کسی را در میانِ آن می نهادند تا نتواند تکان بخورد . و سپس با ارّه دو پاره اش می کردند . در اینجا برای تحقیر تختِ سلطنت شاهان آمده . یعنی تختِ شاهان در مقابلِ عشقِ عاشقان به چیزی نمی ارزد . ]

 

بیت 4722

مُطربِ عشق این زند وقتِ سَماع / بندگی بند و ، خداوندی صُداع

خنیاگر عشق به هنگامِ برپایی سماع این نغمه را می نوازد . بندگی ، قید و بند است و سَروَری ، مایۀ دردِسَر . ( صُداع = دردِ سر ، سردرد ) [ عاشق نه بنده است و نه مولا ، بلکه شأنِ او والاتر از این دو مرتبه است ( شرح کبیر انقروی ، جزو سوم ، دفتر سوم ، ص 1764 ) یکی از شارحان گوید : عاشق تنها به فنای خود در معشوق توجه دارد ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 303 ) . شاید «بندگی» و «خداوندی» کنایه از حجابِ ظلمانی و نورانی باشد . بنابراین سالکِ عاشق از حُجَبِ نورانی و ظلمانی فارغ است . ]

 

بیت 4723

پس چه باشد عشق ؟ دریایِ عدم / در شکسته عقل را آنجا قدم

پس عشق چیست ؟ عشق ، دریای عدم است . و قدمِ عقل در آن وادی شکسته است . [ برخی اینگونه معنی کرده اند : پس عشق نسبت به دریای عدم ( = حضرت حق ) چیست که پای عقل در آنجا شکسته است . برخی گویند که «عشق» در اینجا کنایه از ذاتِ الهی است . ]

 

بیت 4724

بندگیّ و سلطنت معلوم شد / زین دو پرده ، عاشقی مکتوم شد

فرجام بندگی و سروری معلوم شد یعنی آشکار شد که در بندگی ، قید و بند وجود دارد و در سروری ، درد سر . به سببِ این دو حجاب ، ماهیتِ عشق بر عمومِ مردم پوشیده شده است . [ عده ای از مردم در حجابِ ظلمانی به سر می برند و عده ای نیز در حجابِ نورانی ، هر دو طایفه از حق بازمانده اند . ]

بیت 4725

کاشکی هستی زبانی داشتی / تا ز هَستان پَرده ها برداشتی

ای کاش هستی زبان داشت و از موجودات ، حجاب ها را رفع می کرد . [ ای کاش هستی مطلق ، زبانی در حدِ نازل فهم و فکرت ما داشت و صریحاََ با موجودات حرف می زد و به آنها می فهماند که چگونه باید خود را از حجاب های نفسانی خلاص کنند و از کثرت به وحدت برسند . ]

 

بیت 4726

هر چه گویی ای دمِ هستی از آن / پردۀ دیگر بر او بستی ، بدان

ای کسی که از حقیقتِ مطلق سخن می گویی . بدان که هر چه از آن حقیقت حرف بزنی ، هر سخنت حجابی است بر حقیقت . [ بیان حقیقت با کلام ، خود حجابِ حقیقت است . ]

 

بیت 4727

آفتِ اِدراکِ آن ، قال است و حال / خون به خون شُستن ، مُحال است و مُحال

آفتِ شناختِ حقیقت ، لفّاظی و حالاتِ سریع الزولِ روحی است . زیرا ممکن نیست که خون را با خون شُست . [ مولانا در اینجا تصریح می کند که قال یعنی سخن و معارفی که به صورتِ لفظی در ذهن و زبانِ آدمی پیدا می شود ، راه به شهود حقیقت نمی برد بلکه خود ، حجابی است بر قامتِ رعنای حقیقت . نه تنها قال بلکه حال آفتِ حقیقت است . حال که واردی الهی است ، پس چگونه حجاب حقیقت می شود ؟ جواب اینست که : هر چند حال ، واردی الهی است امّا در سالک دوامی ندارد و سریعاََ زائل می شود . یعنی حال سبب می شود که سالک گاهی از هستی مجازی خود برهد . امّا این حالت سریع الزوال است و در او نمی پاید . و مسلماََ کسی که موقوفِ حال است نمی تواند به شهودِ حق نائل شود . بلکه سالکی شایسته شهودِ حق است که از حال به مقام رسیده باشد . ( توضیح حال در شرح بیت 551 دفتر اوّل آمده است ) . مصراع دوم اشاره است به ضرب المثل « خون را با خون نمی شویند » ( امثال و حکم ، ج 2 ، ص 763 ) امّا منظور مولانا از ذکرِ این ضرب المثل اینست : قال و حال نشان می دهد که سالک هنوز از کمندِ عالمِ صورت و هستی مجازی خود رها نشده است . پس همانطور که خون را با خون نمی توان شُست ، همینطور زدودنِ هستی مجازی به وسیلۀ قال و حال محال است . زیرا این دو نیز جلوه ای از هستی مجازی است . بلکه زداینده لوثِ هستی مجازی و انانیّت ، تنها و تنها رسیدن به مقام فناست . ]

 

بیت 4728

من چو با سوداییانش مَحرَمَم / روز و شب اندر قفس در می دَمَم

چون من با عشّاق و دیوانگانِ حضرت حق ، محرم و مونسم . روز و شب در قفسِ وجودم می دمم . ( سوداییان = در اینجا به معنی عاشقان ) [ منظور از « قفس » کالبدِ جسمانی است . یعنی چون من با عشّاقِ حق سر می کنم . روز و شب در قفسِ تنم از اسرارِ عشق و عاشقی سخن می گویم . ]

 

بیت 4729

سخت مست و بیخود و آشفته یی / دوش ای جان بر چه پهلو خفته یی ؟

مولانا به خود می گوید : ای جانِ بی قرار ، خیلی مست و مدهوش و پریشانی . بگو ببینم دیشب روی کدام پهلو خوابیده ای ؟

 

بیت 4730

هان و هان هُش دار برنآری دَمی / اوّلاََ بَرجِه ، طلب کن مَحرَمی

بهوش باش و بهوش باش ، مبادا حرفی بزنی . نخست برخیز و برای خود مَحرَم و مونسی جستجو کن . [ یعنی اسرارِ حقیقت را برای هر کسی نباید بیان کنی . بلکه باید فقط به اهل الله بگویی . ]

 

بیت 4731

عاشق و مستیّ و ، بگشاده زبان / الله الله ، اُشتری بر ناودان

ای جانِ بی قرار ، هم عاشقی و هم مست . آنوقت در این حال ، زبان به بیان اسرار گشوده ای . خدا را ، خدا را ، تو مانندِ شتری هستی که روی ناودان قرار گرفته ای . ( اشتری بر ناودان = شرح بیت 4539 دفتر سوم ) [ افشای اسرارِ ربوبیّت ، موجبِ قهر و غضبِ خام طبعانِ کوته نظر می شود و خلاصه موجبِ آن می شود که نزدِ عوام النّاس ، بَدنام شوی و نهایتاََ منصوروار بر سرِ دار روی . خوارزمی گوید : « سخن دوست با کسی گوی که از کویِ آشنایی است . حکایتِ شعشعۀ خورشید با بینایی در میان نِه که دیدۀ او را روشنایی است . عاقل فرزانه را از سخن عشق ، بیگانه دان و افسونِ عشق را پیشِ عقل ، افسانه شناس . زبان هر گاه که سرِ ناز و راز در میان نهد . آسمان را لرزه افتد و ندای یا جَمیلَ السّتر در دهد ( جواهرالاسرار ، دفتر سوم ، ص 695 ) ]

 

بیت 4732

چون ز راز و نازِ او گوید زبان / یا جَمیلَ السّتر ، خوانَد آسمان

همینکه زبانِ عاشق ، از راز و کرشمۀ عشق و یا از حضرت معشوق سخن می گوید . آسمان و آسمانیان در حقِ او چنین دعا می کنند : ای نکو پوشاننده ، تو اسرارِ آن عاشق شیدا را از نامحرمان بپوشان .

 

بیت 4733

سَترِ چه ؟ در پشم و پنبه آذر است / تا همی پوشیش ، او پیداتر است

پوشاندنِ اسرارِ عشق و یا اسرارِ الهی دیگر چه مقوله ای است ؟ این کار مانندِ این است که بخواهی آتش را در میانِ پشم و پنبه بپوشانی . [ پس همانطور که پشم و پنبه نمی تواند آتش را بپوشاند و بلکه آتش را مشتعل تر می سازد . همینطور عاشقِ شیدای حق ، نمی تواند اسرارِ عشق و مستی را از اغیار بپوشاند زیرا از احوال و اطوارِ او ، عشقِ حق نمایان می شود . ]

بیت 4734

چون بکوشم تا سِرش پنهان کنم / سر برآرَد چون عَلَم ، کاینک مَنَم

هر گاه تلاش کنم که اسرارِ عشقِ حق را از اغیار بپوشانم . اسرارِ عشقِ حق ، مانندِ پرچم ، نمایان می شود و با زبان حال می گوید : من اینجا هستم .

 

بیت 4735

رَغمِ اَنفَم ، گیر دَم او هر دو گوش / کای مُدَمّغ چونش می پوشی ؟ بپوش

علیرغم میلم ، عشقِ حق هر دو گوشِ مرا می گیرد و به من می گوید : ای احمق ، چگونه می خواهی مرا بپوشانی ؟ اگر می توانی بپوشان . [ مُدَمّغ = احمق ، گول / رَغمِ اَنف = به خاک رسانیدن بینی ، در اینجا منظور کاری به عکس کردن است . ]

 

بیت 4736

گویَمَش : رَو ، گر چه بر جوشیده یی / همچو جان ، پیدایی و ، پوشیده یی

من به عشق می گویم : برو دنبال کارت ، اگر چه خروشانی . امّا مانندِ روح هم آشکاری و هم نهان . [ همانطور که روح در کالبد بصورت حرکات و سکنات اعضاء و جوارح ، خود را نشان می دهد و امّا از نظرِ ذات ، از انظار مخفی است . عشق نیز از نظر ذات مخفی و از نظرِ آثار مشهود است . ]

 

بیت 4737

گوید او : محبوسِ خُنب است این تنم / چون مَی اندر بزم ، خُنبک می زنم

عشق گوید : ذاتِ من در خُمِ جسمِ آدمی ، زندانی شده است و همانطور که شراب در مجلسِ بزم می جوشد و می خروشد . من نیز به ظاهر در خُمرۀ تنِ انسان خموشم امّا در فغان و غوغا به سر می برم و با این جوش و خروش ، احوالِ باطنی ام آشکار می گردد . ( خُنب = خمره ، خُم / خُنبک زدن = کف زدن ، دنبک زدن ، گاهی مجازاََ به معنی مسخره کردن می آید ولی در اینجا به معنی شور و غوغا کردن است ) [ « حبس می در خُم » کنایه از ظهور می است نه اختفای آن ، زیرا اختفای می در وقتی است که به صورت انگور باشد . امّا همینکه آن را در خُمره می ریزند در واقع باعثِ ظهور و تحقق می می شوند . ]

 

بیت 4738

گویمش : ز آن پیش که گردی گرو / تا نیآید آفتِ مستی ، برو

من به عشق می گویم : پیش از آنکه تو را به گروگان گیرند و اسیر شوی و در نتیجۀ این اسارت ، دچار آفتِ مستی و مدهوشی شوی از اینجا برو .

 

بیت 4739

گوید : از جامِ لطیف آشامِ من / یارِ روزم تا نمازِ شامِ من

عشق در جوابِ من می گوید : به برکتِ جامی که در آن ، شرابِ لطیف و نوشین عشق وجود دارد . من از روزِ حیات تا شامگاهِ مرگ همراه و مصاحبِ هستی عاشقم . ( جام لطیف آشام = جامی که بادۀ لطیف می نوشد ، منظور از نوشیدن جام در اینجا اینست که آن جام ، بادۀ لطیف و خوشگوار در خود دارد ) [ مولانا در ابیات 3405 و 3409 دفتر دوم می گوید : منظور از «جام» وجود شیخ ( = انسان کامل ) است . در اینجا «روز» کنایه از هستی نورانی عاشقِ حق است و «نماز شام» کنایه از مرگ است . ]

 

منظور بیت : من ( عشق الهی ) از آغازِ حیات تا فرا رسیدن ممات ، مصاحب انسان هستم .

 

بیت 4740

چون بیآید شام و دزدد جامِ من / گویَمَش وادِه که نآمد شامِ من

عاشق می گوید : هر گاه شامگاهِ مرگ در رسد و بخواهد جامِ هستی مرا دررُباید به او می گویم . هستی مرا به من بده که هنوز شامِ من فرا نرسیده است . [ زیرا عاشقانِ ، مرگِ حقیقی ندارند بلکه تنها مرگِ صوری و جسمانی دارند . ]

 

بیت 4741

ز آن عرب بنهاد نامِ مَی ، مُدام / ز آنکه سیری نیست می خور را مُدام

از آنرو عرب به شراب ، «مُدام» می گوید که میخواره از خوردن آن سیر نمی شود . [ مُدام = همیشه ، جاوید ، به شراب انگوری و مستی آور نیز همین نام را داده اند از آنرو که شرابخوار از آن سیر نمی شود . باران را نیز مُدام گویند به جهت تداوم در نزول آن ]

 

بیت 4742

عشق ، جوشد بادۀ تحقیق را / او بُوَد ساقی ، نهان صِدّیق را

در خُمخانۀ دل ، بادۀ اسرارِ حقیقت را عشق به جوش می آورد و همو نهانی ، روحِ عاشقانِ صادق را سیراب می کند . [ ساقی بادۀ علوم و اسرارِ الهی ، حضرتِ حق است . ]

 

بیت 4743

چون بجویی تو به توفیقِ حَسَن / باده آبِ جان بُوَد ، ابریق ، تن

اگر تو با توفیقاتِ الهی و هدایتِ ربّانی ، جویای عشقِ حق شوی . شراب ، آبِ حیات و تن ، صُراحی آن می شود . [ اکبرآبادی می گوید : اگر به توفیقِ نیکِ عشق ، حقیقتِ بادۀ علوم و معارف را بجویی دریابی که علوم و معارف ، عینِ جان است که جان سر تا پا علم است و بس ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر سوم ، ص 307 ) ]

 

بیت 4744

چون بیفزاید مَیِ توفیق را / قُوّتِ مَی ، بشکند ابریق را

اگر حضرت حق ، شرابِ توفیق و عنایت خود را نسبت به بنده ای بیشتر کند . قوّتِ تجلّی و قدرتِ عنایت حق ، آوندِ تن را در هم شکند . [ ابریق = ظرف سفالین برای شراب ، آبدستان ]

 

شکستن ابریق = بر دو وجه است . یکی آنکه منظور از ابریق را خمرۀ شراب فرض کنیم با این تقدیر اشاره بیت به اینست که : گاهی شراب درون خمره بقدری تند و گرم می شود که خمره را می شکند . همینطور وقتی شرابِ جذبه و عنایتِ الهی نسبت به بنده ای فزونی گیرد .

جسم تابِ این جذبه را ندارد و دچارِ ضعف و نزاری می شود و فرو می افتد چنانکه در احوالِ حضرت رسول خدا آورده اند که به گاهِ نزولِ وحی ، تن مبارک ایشان دچار ضعف می شد و حتی مرکوبِ آن حضرت نیز از حرکت باز می ایستاد . و حضرت موسی (ع) نیز به هنگامِ تجلّی حضرت حق ، دچار صَعق و مدهوشی شد . ( آیه 143 سورۀ اعراف ) . همچنین « در هم شکستن ابریق » می تواند به موتِ اَحمر نیز اشاره داشته باشد . که در زبان صوفیه ، تعبیری است از مرگِ اختیاری و قمع و سرکوبِ شهوات / ابریق تن = در اینجا مظهر کثرت و انانیّت است . وقتی که شرابِ جان فزای حق ، کسی را مست و مخمور کند . حجاب کثرت و بتِ دویی و تفرقه از میان برمی خیزد و وحدت متجلّی می گردد .

 

بیت 4745

آب گردد ساقی و ، هم مست ، آب / چون مگو ، وَاللهُ اَعلَم بِالصّواب

آنگاه هم موجودیّتِ ساقی محو می شود و هم موجودیّت مست . از من نپرس که این امر چگونه تحقق می یابد زیرا خدا به راستی و درستی داناتر است . ( آب گردد = در اینجا به معنی ذوب شدن و محو گردیدن است ، کنایه از رفعِ تعیّن و محو کثرت است ) [ پس از آنکه « ابریق تن » که مظهرِ کثرت و انانیّت است از میان می رود . دیگر موجودیّتِ جداگانه ساقی و مست و شراب از میان می رود و همۀ آنها یکی می شوند . یعنی اتحادِ عاشق و معشوق و عشق رُخ می نماید و وحدتِ وجود تجلّی می کند . مولانا در بیت 687 دفتر اوّل می فرماید :

 

یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب ]

 

بیت 4746

پرتوِ ساقی ست کاندر شیره رفت / شیره بر جوشید و ، رقصان گشت و زَفت

پرتوِ ساقیِ حقیقت در باده تابیده است یعنی بر اثرِ جذبۀ حق ، شیرۀ معنوی جان به جوش و خروش درآمده و قوام یافته است . [ هر کمالی که در صاحب کمال مشاهده می شود . پرتوی است از کمالِ مطلق و هر زیبایی که دیده می شود ضیایی است از جمیلِ مطلق . ]

 

بیت 4747

اندرین معنی بپرس آن خیره را 

/ که چنین کی دیده بودی شیره را ؟

 

در بارۀ این معنی از آن حق ستیز سؤال کن 

 

و بگو : آیا تا به حال دیده ای که شیره چنین حالی داشته باشد .

 

بیت 4748

بی تفکّر ، پیشِ هر داننده هست / آنکه با شوریده شوراننده هست

هر آدمِ با شعوری این مطلبِ بدیهی را بی تأمل تصدیق می کند که هر شوریده ای ناچار شوراننده ای دارد . [ « حکایت عاشقی ، دراز هجرانی و بسیار امتحانی » این معنی را به وضوح بیان می دارد .

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ:

بنام او 
شرح ابیات 
استاد ارجمند جناب کریم زمانی

بیت 4780
کان جوان در جُست و جو بُد هفت سال 
/ از خیالِ وصل گشته چون خیال

آن جوان هفت سال در جستجوی معشوقِ خود بود و از شدّتِ خیالِ وصالِ به معشوق مانندِ خیال شده بود . [ از بس نحیف و لاغر شده بود گویی وزن و جسمی نداشت . مصراع دوم بر سبیلِ مبالغه در وصفِ حالِ نزار آن جوان است . چنانکه در بیت 69 دفتر اوّل آمده است :

می رسید از دور مانندِ هلال 
/ نیست بود و هست ، بر شکلِ خیال

بیت 4781
سایۀ حق بر سرِ بنده بُوَد  عاقبت جوینده یابنده بُوَد

سایه حضرت حق همواره بر سرِ بنده است . عاقبت جوینده یابنده است . [ مصراع دوم اشاره است به ضرب المثلی که توضیح آن در شرح بیت 1412 دفتر اوّل آمده است . ]
بیت 4782

گفت پیغمبر که چون کوبی دَری  عاقبت ز آن دَر بُرون آید سَری

پیامبر (ص) فرموده است : هر گاه دری را بزنی ، عاقبت از آن در سری بیرون می آید . و به مرادت می رسی . [ اشاره است به حدیث « مادام که در حالِ نمازی ، درِ شاهِ ( جهان هستی ) را می کوبی و هر کس درِ شاه را کوبد ، در به رویش گشوده شود ( احادیث مثنوی ، ص 105 )]

بیت 4783

چون نشینی بر سرِ کویِ کسی  عاقبت بینی تو هم رویِ کسی

برای مثال ، هر گاه بر سرِ کوی کسی بنشینی . سرانجام روی کسی را خواهی دید .

بیت 4784

چون ز چاهی می کنی هر روز خاک 
 عاقبت اندر رسی در آبِ پاک

مثال دیگر ، اگر هر روز از چاهی ، مقداری خاک برداری ، سرانجام به آبِ زلال خواهی رسید .

بیت 4785

جمله دانند این ، اگر تو نگروی  هر چه می کاریش ، روزی بدروی

یک قاعدۀ بدیهی و مسلّم وجود دارد که همۀ مردم بدان باور دارند . هر چند که ممکن است تو بدان اعتقادی نداشته باشی . آن قاعده اینست : در زندگی ، هر چه بکاری ، عاقبت همان را درو خواهی کرد .

بیت 4786

سنگ بر آهن زدی آتش نَجَست  این نباشد ، ور بباشد نادر است

برای مثال ، ممکن است که سنگِ چخماق را بر آهن بکوبی و جرقه آتش از آن پدید نیاید . و اگر جرقه ای از آن پدید نیامد . بدان که این امر به نُدرت اتفاق می افتد . [ بنابراین ممکن است کسی برای مقصودی بکوشد و بدان دست نیازد ، این مسئله از نوادر است . و یا ممکن است کسی در بیراهه حرکت کند و به ورطۀ هلاکت نیفتد . این نیز کم اتفاق می افتد . امّا قاعده بر این است که هر کس چوب عمل و یا نانِ عملِ خود را می خورد . پس عاقل ، به قاعده عمل می کند و از نوادر و احتمالات درمی گذرد . ]

بیت 4787

آنکه روزی نیستش بخت و نجات 
 ننگرد عقلش ، مگر در نادِرات

کسی که از اقبالِ معنوی و رستگاری بهره ای نبرده ، فکرش تنها به سراغِ امور نادر و احتمالاتِ بعید می رود و با خیالِ خام و اندیشۀ نارسا به خود اینگونه دلداری می دهد :

بیت 4788
کآن فلان کس کِشت کرد و بَر نداشت 
 و آن صدف بُرد و ، صدف گوهر نداشت

فلان کس ، زراعت کرد امّا محصولی بدست نیاورد و آن دیگری هم کوشید و صدفی را صید کرد و آن صدف توخالی بود و مرواریدی نداشت . [ پس من نیز نباید به راهِ صلاح و فلاح درآیم . زیرا معلوم نیست که ایمان و تقوی به حالِ من سودی داشته باشد . بلکه باید راهِ شهوات و لذّاتِ بهیمی طی کنم و تا می توانم فرصت را در این جهت از کف ندهم . از کجا معلوم که دچارِ بدبختی شوم . شاید من استثنائاََ گزندی نبینم . همۀ سیه روزان و نگونساران همینگونه به ورطۀ هلاک و بوار سقوط می کنند و از احوالِ اقرانِ خود عبرت نمی گیرند . ]

بیت 4789

بَلعمِ باعور و ابلیسِ لعین 
سود نآمدشان عبادت ها و دین

آن بدبختِ خام اندیش دوباره پیشِ خود می گوید : بلعمِ باعور و شیطانِ ملعون از عبادت و دینداری نفعی نبرده اند . [ مولانا در ردِّ خیالات بی اساس آن نادان می گوید : ]

بیت 4790

صد هزاران انبیا و رهروان 
 نآید اندر خاطرِ آن بَد گُمان

آن نادان بداندیش به این فکر نمی کند که صدها هزار نفر از انبیاء و راهیانِ طریقِ حق بر اثرِ تقوی و ایمان به رستگاری و عاقبت بخیری رسیده اند . [ یعنی این نادان ، قاعده را می گذارد و به استثنا می چَسبد . عدد « صد هزاران ، برای بیان کثرت است نه عددی خاص ]

بیت 4791

این دو را گیرد ، که تاریکی دهد  در دلش ، اِدبار ، جز این کی نهد ؟

آن کج خیال به بلعم باعور و شیطان ملعون متمسّک می شود تا بدین وسیله بر تاریکی درونِ خود بیفزاید . یعنی با تکیه بر آنان راهِ ضلالت را با گستاخی تمام طی کند . شقاوت و سیه روزی باطنی ، جز این خیالاتِ بی اساس چه ره آوردی برای قلبِ او دارد ؟

بیت 4792

بس کسا که نان خورد دلشاد او  مرگِ او گردد ، بگیرد در گلو

باز مولانا در ردِّ تخیّلاتِ بی بنیادِ آن نادان چنین استدلال می کند : بسیارند کسانی که با شادی و نشاط به خوردن نان ( و غذا ) مشغول می شوند امّا ناگهان لقمه ای در گلویشان گیر می کند و باعثِ مرگشان می شود .

بیت 4793

پس تو ای اِدباررو ، هم نان مخور /
 تا نیفتی همچو او در شور و شر

پس ای بدبخت تو نیز نباید از این به بعد نان بخوری ، چون ممکن است لقمه در گلویت گیر کند و باعثِ هلاکتت شود . [ اِدبارُو = نگون بخت ، بدبخت ]

بیت 4794

صد هزاران خلق نان ها می خورند /
 زور می یابند و جان می پرورند

صدها هزار تن از مردم نان می خورند و نیرومند می شوند و روح و روانِ خود را می پرورند و هیچ ضرری از نان خوردن نمی بینند .

بیت 4795

تو بدان نادر کجا افتاده یی ؟  گر نه محرومیّ و اَبلَه زاده یی

اگر از سعادتِ عقل و تقوی محروم نیستی و فطرتاََ احمق بدنیا نیامده ای ، پس چرا فقط به اتفاقاتِ نادر متمسّک شده ای ؟

بیت 4796

این جهان پُر آفتاب و نورِ ماه 
 او بهشته ، سر فرو بُرده به چاه

این جهان پُر از نورِ خورشید و ماه است ، امّا او سرش را درونِ چاهِ تاریک کرده است . [ همینطور این جهان از نورِ انبیاء و اولیاء منوّر شده ، امّا آن حرمان زده سر در چاهِ تاریکِ نفسانیات فرو برده است . ]

بیت 4797

که اگر حق است ، پس کو روشنی ؟ 
 سَر زِ چَه بردار و ، بنگر ای دَنی

او می گوید : اگر این حرف درست است . پس روشنی کجاست ؟ چرا من نمی بینم ؟ ای فرمایه سر از چاه نفسانیّات بردار تا انوارِ معنوی را ببینی .

بیت 4798

جمله عالم ، شرق و غرب آن نور یافت 
 تا تو در چاهی ، نخواهد بر تو تافت

نورِ معنوی سراسر جهان را روشن کرده است . از شرق تا غرب از این نور پُر شده است امّا تا تو در چاهِ نفسانیّاتی بر تو نمی تابد .

بیت 4799

چَه رها کُن ، رو به ایوان و کُرُوم کم ستیز اینجا ، بدان کاللَّجُ شُوم

چاهِ نفسانیّات را رها کُن و به کاخ ها و بوستان ها داخل شو . یعنی به مراتبِ عالیۀ کمالات واصل شو . در این خصوص کمتر عناد کن که عناد ، امری نامبارک است . [ به معنی درخت انگور ، تاک ، در اینجا به معنی باغ و بوستان است / اَلَّجُ شُوم = لجاجت ، ناخجسته است ]

بیت 4800

هین مگو کاینک فلانی کِشت کرد  در فلان سالی ملخ کِشتش بخورد

بهوش باش و این بهانه را نیاور که فلانی در فلان سال زراعت کرد امّا ملخ ها آمدند و کشتزار او را خوردند و محصولش را تباه کردند .

بیت 4801

پس چرا کارم ؟ که اینجا خوف هست 
 من چرا افشانم این گندم ز دست ؟

حالا که در این قضیّه بیمِ ضرر می رود ، چرا من زراعت کنم و دانه بیافشانم و مالاََ محصولِ گندم را از دست بدهم .

بیت 4802

و آنکه او نگذاشت کِشت و کار را 
 پُر کند کوریِّ تو ، انبار را

هر کس که کِشت و کار و زراعت را رها نکرد ، به کوری چشمِ تو انبارش را از گندم پُر می کند .

بیت 4803

چون دری می کوفت او از سَلوَتی 
 عاقبت دریافت روزی خَلوَتی

چون آن جوانِ عاشق برای رسیدن به آرامشِ روحی خود در خانه ای را می زد . بالاخره توانست معشوقِ خود را بیابد و با او خلوت کند . بدین ترتیب : [ سَلوَت = تسکین یافتن ، تسلّی یافتن ]

بیت 4804

جَست از بیمِ عَسَس شب او به باغ 
 یارِ خود را یافت چون شمع و چراغ

شبی آن جوانِ عاشق از ترسِ داروغه به درونِ باغی پرید و ناگهان معشوق خود را مانندِ شمع و چراغی فروزان در برابرِ خود پیدا کرد .

بیت 4805

گفت سازندۀ سبب را آن نَفَس  ای خدا تو رحمتی کن بر عَسَس

آن جوانِ عاشق در آن لحظه رو به خداوندِ مسبب الاسباب کرد و گفت : خداوندا داروغه را مشمولِ لطف و رحمت خود فرما .

بیت 4806
ناشناسا تو سبب ها کرده یی 
 از درِ دوزخ بهشتم برده یی

خداوندا ، تو سبب های ناشناخته ای را که به فهم درنمی آید ، پدید آورده ای و از درِ جهنم مرا داخلِ بهشت کرده ای .

بیت 4807

بهرِ آن کردی سبب این کار را 
 تا ندارم خوار ، من یک خار را

این کار را بدان سبب کردی که من حتّی یک خار بیمقدار را نیز کوچک نشمرم .

بیت 4808

در شکستِ پای ، بخشد حق پَری  هم ز قعرِ چاه ، بگشاید دری

در مسیرِ سعی و تلاش اگر پای کسی هم شکسته شود . خداوند به جای آن بال و پَری به او می دهد . و حتّی در ژرفای چاه نیز دری می گشاید .

بیت 4809

تو مبین که بر درختی یا به چاه  تو مرا بین که منم مِفتاحِ راه

ای بنده تو به این نگاه نکن که روی درخت و یا درونِ چاهی هستی . تو به من نگاه کن که کلید درهای بسته و گشاینده راههای ناهموار هستم .

بیت 4810

گر تو خواهی باقی این گفت و گو /
 ای اَخی در دفتر چهارم بجو

ای برادر ، اگر بقیه این حکایت را می خواهی باید آن را در دفتر چهارم جستجو کنی . [ اَخی = به مشایخ اهلِ فتوت اخی گویند ، این بیت خطاب به حُسام الدین چَلَبی است . ]
منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

رسول لطف الهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه:

کلا مسئله قضاوت در مشرق زمین همیشه مشکل دار بوده و هست حال اگر قضاوت در اختیار زنان بود این مشکلات خود به خود پیش نمی‌آمد 

رسول لطف الهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ ایرج میرزا » مربّع ترکیب » شمارهٔ ۱ - در انتقاد از اوضاع کشور:

رفته به معنی روبیدن را رفته تلفظ کردن خطاست 

رسول لطف الهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۳۶ در پاسخ به ندا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:

این غزل ده بیت است 

دکتر حافظ رهنورد در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

خواجه حافظ شعرش را با گریه و مویه آغازیده اما با چنگ ناهید و آواز خودش به پایان برده. این غیر مستقیم نوید رهایی از غربت است. 

بنده بنده خدا در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):

سلام .بسم الله الرحمن الرحیم( عجم زنده کردم به دین)(زنده کردم به دین پارسی)  

بنده بنده خدا در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):

سلام بسم الله الرحمن الرحیم .(بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی)درک من از این بیت این است که این بیت ظرافت ومعانی پیچیده زیادر دارد اما مفهوم کامل واصلی این بیت این است که همانطور که عرب بوسیله کلام دین  زنده شد و همچنین زبان عربی من هم سی سال زحمت کشیدم و رنج بردم تا توانستم حروف فارسی را با حروف وکلمات قرآن که همان دین است مطلابقت بدهم وبسازم ، در معنای( بدین پارسی)  بدین هم معنای به این صورت دارد هم معنای با دین یعنی بوسیله دین میدهد.عجم رابا زبان فارسی زنده کردم وفارسی را با دین ساختم وزنده کردم یا میشود گفت (عجم زنده کردم به دین ) (به دین پارسی) هم عجم را وهم فارسی را به وسیله دین زنده کردم

علی میراحمدی در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۷ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

«قولیست خلاف در بران نتوان بست »

اینکه پرده برگرفته شدن از روی یار را به باز کردن در خم تفسیر کنیم چندان صحیح به نظر نمیرسد 
شاید قصد شما بازکردن گره ازین بیت باشد اما با این تعبیر گره ای سخت تر بر آن افزوده اید
آیا خود چهره یار نور ندارد که ما بخواهیم به دنبال نور باده برویم؟
آیا شب عاشق به نور روی یار روشن نمیشود؟!

به نظرم تکلیف بیت هم روشن است و اصلا نیازی به این همه پیچاندن مطلب  نیست

همیشه هم نباید به دنبال معنا وشرحهای آنچنانی ابیات بود ؛اصلا خود این ابیات تصویر دارد و با مخاطب حرف می‌زند

چه اصراری است که ما سادگی را به پیچیدگی تبدیل کنیم

 

 

مصطفی چمران در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸۵:

چه حکمت نابی در بیت آخر نهفته است؛ زندگی با عمر فرق دارد...

بنده بنده خدا در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - ستایشِ خرد:

سلام . بسم الله الرحمن الرحیم(چو دیدار یابی به شاخ سُخن بدانی که دانش نیابد به بُن )درک من ازاین بیت این است وقتی بایک شاعر ویا استاد سخن گفتگو میکنید هر چقدر هم که استاد باشد نمیداند که کلمه بن که معنی آن بنا وبنیاد است از کجا آمده ونخواهد دانست که  فردوسی  این کلمه را از روی چه دستور وحرف وکلمه ای ساخته است وشک ندارم که عجم را وفارسی را بوسیله کلام دین یعنی قرآن زنده کرد.

عباس صادقی زرینی در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹:

 امشب ز غمت میان خون خواهم خفت

وز بستر عافیت برون خواهم خفت

باور نکنی خیال خود را بفرست 

تا در نگرد که بی تو چون خواهم هفت 

 

در کتاب نزهه المجالس ص ۶۵۰ 

رباعی شماره ۳۸۶۲ به نام اشرف آمده است 

Fateme Zandi در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه:

بنام او 

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

بیت 4449

 

جوحی هر سالی ز درویشی ، به فن 

/ رو به زن کردی که ای دلخواه زن

 

جوحی هر سال به علّت فقر و تنگدستی از روی حیله رو به زنش می کرد و می گفت : ای زنی که مطلوب دلِ همگانی .

 

بیت 4450

 

چون سِلاحت هست ، رَو صیدی بگیر 

/ تا بدوشانیم از صیدِ تو شیر

 

چون سِلاحِ زیبایی و عشوه گری داری . برو شخصی هوسباز را شکار کن تا از صیدِ تو شیرِ منفعت بدوشیم .

 

بیت 4451

 

قوسِ ابرو ، تیرِ غمزه ، دامِ کید

 / بهرِ چه دادت خدا ؟ از بهرِ صید

 

خداوند ، ابروی کمان مانند و نگاهِ نافذِ همچون تیر و دام حیله را برای چه به تو داده است ؟ برای آنکه خلق الله را شکار کنی .

 

بیت 4452

 

رَو پیِ مُرغی ، شِگرفی ، دام نِه

 / دانه بنما ، لیک در خوردش مده

 

اینک برو دامی برای پرنده ای بزرگ بگستر . دانه را بدو نشان بده . امّا نگذار آن را بخورد . یعنی برو شخص بزرگی را به دام بینداز تا مخدوعش سازیم . بی آنکه از تو کام گیرد از او کام گیریم .

بیت 4453

کام بنما و ، کن او را تلخ کام / کی خورد دانه چو شد در حبسِ دام ؟

 

کام بدو نشان بده . امّا او را تلخ کام کن . پرنده ای که در دام محبوس باشد کی دانه می خورد ؟

 

بیت 4454

 

شد زنِ او نزدِ قاضی در گله

 / که مرا افغان ز شویِ دَه دله

 

زنِ جوحی برای شکایت نزد قاضی رفت که فریاد از این شوهر هوسباز . [ دَه دِله = مجازاََ هوسباز ، کسی که دلش هر دَم هوای کسی کند ]

 

بیت 4455

 

قصّه کوته کن ، که قاضی شد شکار 

/ از مَقال و از جمالِ آن نگار

 

داستان را کوتاه کن که قاضی در دامِ گفتار و زیبایی آن زنِ محبوب افتاد .

 

بیت 4456

 

گفت : اندر محکمه ست این غُلغله 

/ من نتانم فهم کردن این گِله

 

قاضی که مجذوب آن زن شده بود سعی کرد بهانه ای بتراشد که با او خلوت کن . پس بدان زن گفت : فعلاََ محکمه شلوغ و پُر غوغاست و من نمی توانم آنطور که سزاست به شکایت تو گوش کنم .

 

بیت 4457

 

گر به خلوت آیی ، ای سرمِ سَهی 

/ از ستمکاریِّ شُو شرحم دهی

 

ای خوش اندام ، اگر به خلوتِ خانۀ من بیایی و ظلم شوهرت را شرح دهی حتماََ به کارت رسیدگی خواهم کرد . [ سرو سهی = سروِ راست رُسته ، در اینجا مجازاََ به معنی خوش قد و قامت است ]

 

بیت 4458

 

گفت : خانۀ تو ز هر نیک و بَدی /

 باشد از بهرِ گِله آمد شدی

 

زن گفت : در خانۀ تو هر آدم نیک و بَد برای طرح شکایت رفت و آمد می کند . پس آنجا نیز خالی از ازدحام نیست .

 

بیت 4459

 

خانۀ سَر ، جمله پُر سودا بُوَد / صدر ، پُر وسواس و پُر غوغا بُوَد

 

خانۀ سَر پُر از خیالاتِ فاسده است و خانۀ سینه پُر از شکوک و اضطراب . ( صدر = سینه ) [ مولانا از ازدحام محکمه به بیان آشفتگی درونی آدمیان ( بواسطۀ هجوم خیالات و افکار پریشان و نداشتن تمرکز روحی ) منتقل می شود . ]

 

بیت 4460

 

باقیِ اعضا ز فکر آسوده اند

 / و آن صدور از صادران فرسوده اند

 

سایر اعضای بدن از اینگونه افکار آسوده اند . و دل ها بر اثر افکار و خیالاتِ درهم و برهم دچار فرسایش می شوند . [ افکار و خیالات به ساختمان مغز مربوط می شود و سایر اعضا چنین وظیفه ای ندارند و از این نظر از فکر آسوده اند . امّا از آن حیث که نوع افکار نیز بر اعضای بدن تأثیر می گذارد آنها نیز به نوعی درگیر افکار هستند . ]

 

بیت 4461

 

در خزان و بادِ خوفِ حق گُریز

 / آن شقایق های پارین را بریز

 

به برگ ریزان و بادِ بیم حضرت حق پناه ببر و شقایق های پارینه را بتکان . یعنی صفت قهریّه حضرت حق همچون خزان ، افکار و اوهام فاسده را از درختِ روح می تکاند . به عبارت دیگر ابتلائات و ریاضات ، روح را به پالایش از رسوباتِ تشویش آورِ فکری می رساند . [ گُریز = فرار کن ، فعل امر از مصدر گریختن / پارین = پارسال ، پارینه / شقایق های پارین = در اینجا کنایه از افکار کهنه و فرسوده است ]

 

بیت 4462

 

این شقایق منعِ نو اِشکوفه هاست 

/ که درختِ دل برایِ آن نماست

 

شقایق های پارینه از شکفتن شکوفه های تازه جلوگیری می کند . همان شکوفه هایی که درختِ دل برای شکوفا کردن آنها پدید آمده است . ( نَما = رشد ، نمو ) [ طراوت و بالندگی درخت دل بستگی دارد به ریزش برگ های کهنۀ افکار و خواطر و محو آنها . بنابراین اندیشه های نو در کسانی موج می زند که دائماََ پالایش روحی دارند . ]

 

بیت 4463

 

خویش را در خواب کن زین اِفتکار 

/ سر ز زیرِ خواب در یَقظَت بر آر

 

خود را از این قبیل افکار در خواب کن . یعنی از اندیشه های پوچ و فرسوده فارغ شو و آنگاه از این خواب به بیداری حقیقی وارد شو . ( افتکار = اندیشیدن / یَقظَت = بیداری ) [خود را از این افکار در خواب کن . منظور خواب غفلت نیست بلکه آن خواب است که به بیداری جاودانه می انجامد . مانند اصحاب کهف که دیری خوابیدند . امّا سرانجام به بیداری رسیدند . ]

 

بیت 4464

 

همچو آن اصحابِ کهف ، ای خواجه زود

 / رَو به اَیقاظاََ که تَحسَبهُم رُقود

 

ای خواجه ، تو نیز مانند اصحاب کهف هر چه زودتر به بیداری حقیقی نایل شو . زیرا که دیگران تو را نیز مانند خودشان خواب می پندارند .

 

بیت 4465

 

گفت قاضی : ای صَنم ، معمول چیست ؟ 

/ گفت : خانۀ این کنیزک بس تهی است

 

قاضی به زن جوحی گفت : ای زیبا رُخسار ، در اینگونه کارها چه امری رایج است ؟ یعنی من نمی دانم کجا باید خلوت کنیم . هر چه تو بگویی همان کار را می کنیم . زن گفت : خانۀ این کنیزک ، یعنی خانۀ من بسیار خلوت است .

 

بیت 4466

 

خصم در دِه رفت و ، حارس نیز نیست 

/ بهرِ خلوت بس نیکو مسکنی است

 

دشمن ، یعنی شوهرم که از او شکایت دارم به روستا رفته . نگهبانی هم وجود ندارد . بنابراین خانۀ من برای خلوت کردن جای بسیار مناسبی است .

 

بیت 4467

 

امشب اَر امکان بُوَد ، آنجا بیآ 

/ کارِ شب بی سُمعه است و بی ریا

 

اگر امکان دارد امشب به خانۀ ما بیآ . زیرا کاری که در شب انجام شود نه کسی می شنود و نه کسی می بیند . [ سُمعه = انجام عمل خیر برای اینکه دیگران بشنوند ، به معنی شهرت طلبی و خودنمایی است ]

 

بیت 4468

 

جمله جاسوسان ز خَمرِ خواب مست 

/ زنگیِ شب جمله را گردن زده ست

 

همۀ جواسیس ، یعنی همۀ مردمی که اهلِ فضولی و سخن چینی هستند از شرابِ خواب ، مست می شوند . یعنی جملگی به خواب می روند . چرا که غلامِ سیاهِ شب گردن همه را زده است . یعنی مردم همه شب هنگام مانند اموات روی زمین ولو می شوند . [ زنگیِ شب = شب که همچون زنگی ، سیاه است ]

 

بیت 4469

 

خواند یر قاضی فسونهایِ عجب

 / آن شِکرلب ، وانگهانی از چه لب

 

آن زنِ شیرین لب ، افسونهای شگفت انگیزی بر جناب قاضی خواند . آن هم از چه لبی . ( شکرلَب = شیرین لب ، خوش گفتار ]

 

بیت 4470

 

چند با آدم بِلیس افسانه کرد

 / چون حَوا گفتش : بخور ، آنگاه خَورد

 

ابلیس چند بار در خصوص خوردن گندم بر آدم افسون خواند امّا آدم خام نشد . ولی همینکه حوّا بدو گفت : از این شجرۀ ممنوعه بخور . او نیز خورد . [ این نشان می دهد که مکر زن از مکر ابلیس قوی تر است . چنانکه در آیه 76 سورۀ نساء ، کید شیطان را ضعیف می شمرد و در آیه 28 سورۀ یوسف ، کید زنان را عظیم می نامد . ]

 

بیت 4471

 

اوّلین خون در جهانِ ظلم و داد 

/ از کفِ قابیل بهرِ زن فتاد

 

نخستین قتلی که در دنیای ظلم و ستم رُخ داد به دست قابیل انجام شد و آن هم به خاطر زن بود . [ بر حسب روایات تاریخی حوّا در هر شکم یک دختر و یک پسر می زایید . و پسر این شکم با دختر شکم دیگر ازدواج می کرد . قابیل کشاورز بود و هابیل گله دار . قابیل که بزرگتر بود خواهر همزادِ او زیباتر از خواهر همزاد هابیل بود . قرار شد هابیل با همزادِ قابیل ازدواج کند ولی قابیل رضا نداد و مدّعی شد که من با ازدواج با او سزاوارترم . قرار شد هر دو برادر برای خدا قربانی آورند و قربانی هر کس مقبول افتاد او با آن دختر ازدواج کند . هابیل برّه ای پروار آورد و قابیل دسته ای خوشه . قربانی هابیل مقبول افتاد و قربانی قابیل مردود . پس کینۀ برادر به دل گرفت و او را کَشت ( تاریخ الطبری ، ج 1 ، ص 72 ) ]

 

بیت 4472

 

نوح چون بر تابه بریان ساختی

 / واهِله بر تابه سنگ انداختی

 

هر گاه نوح در «ماهی تابه» چیزی سرخ می کرد . واهله (همسر او) بدان «ماهی تابه» سنگ پرتاب می کرد . یعنی در کارِ دعوت نوح کارشکنی می کرد .

 

بیت 4473

 

مکرِ زن بر کارِ او چیره شدی

 / آبِ صافِ وعظِ او تیره شدی

 

حیلۀ زن بر کار دعوت نوح (ع) چیره آمد و آبِ صافِ مواعظِ او تیره شد . یعنی سخنانش را مردم گوش نمی کردند .

 

بیت 4474

 

قوم را پیغام کردی از نهان

 / که نگه دارید دین زین گمرهان

 

زن نوح به مردمی که مخاطب تبلیغ نوح (ع) بودند نهانی پیغام داد که دین (آباء و اجدادی) خود را از این قبیل گمراهان یعنی نوح و امثال او حفظ کنند . [ ابیات اخیر همه در بیان کید زنان بود ]

 

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سروده‌ام:

هر که باشی و به هر جا برسی

آخرین منزل هستی این است

آدمی هر چه توانگر باشد

چو بدین نقطه رسد‌ مسکین است

پروین اعتصامی

بر چه می نازی بشر، پست و مقام و منصبت؟ 

بر اجل فرقی ندارد عاقبت سرباز و شاه

جواد الماسی

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:

چون ترازوی تو کژ بود و دغا

راست چون جویی ترازوی جزا

مولانا

این ترازو ، گر ترازوی خداست

این کژی و نادرستی از کجاست

پروین اعتصامی 

بزرگمهر در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:

«جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه

چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند.»

 تفسیر این دو بیت با استفاده از ابیات حافظ به نظر میرسد چیز دیگری باشد که به آن بی توجهی شده است:

ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت

کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت

آن شمع سر گرفته، دگر چهره بر فروخت

وین پیر سالخورده جوانی زسر گرفت

حافظ باده را نور میبیند که  روشنی بخش است

میگوید:

« ساقی به نور باده برافروز جام را »

در بیت اول پرده برداشتن از رخ یار باز کردن سر خمره شراب است، که همنشین و یار همیشگی حافظ رند است. و به این ترتیب و با نور این باده چراغ خلوتیان هم دو باره درگرفت.

آن شمع سر گرفته و چهره برفروخته هم کنایه از باده ( سرخ‌رنگ) موجود در خمره است که با برگرفتن سرش نور افشانی میکند و حافظ سالخورده را به جوانی می‌اندازد

« چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »

سناتور سنتور در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷:

از روز قیامت جهان‌سوز بترس

وز ناوک انتقام دلدوز بترس

ای در شب حرص خفته در خواب دراز

صبح اجلت رسید از روز بترس

مولانا

وای آن روزی که قاضی مان خدا بی

بـه مـیـزان و صــراطم ماجـرا بی

بـه نوبـت می رونـد پـیر و جـوانـان

وای آن ساعت که نوبت زان ما بی

باباطاهر

برمک در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۷:

هردو چهان خواب فراموشیم
منتم از دیده بیدار خویش

دکتر صحافیان در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:

معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا می‌کند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه هم‌‌پیاله نشو‌، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا این‌گونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبی‌خود نشوم. غم‌خوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بی‌نیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهره‌افروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زده‌ای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانه‌وار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شده‌اند)
۸- بر من بیچاره عشق دل‌سوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهی‌ام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستم‌هایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شده‌ام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکی‌است/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

برمک در ‫۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱:


در پی چیزی که  نیاید به دست
زیر و زبر کردی کاچار خویش
خیره بدادی به پشیز جهان
سیم و زر و درهم و دینار خویش
یار تو و مار تو است این تنت
رنجه‌ای از مار خود و یار خویش
مار فسای ارچه فسون‌گر بود
کشته شود بیهده از مار خویش
و اکنون کافتاد خرت، مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش؟
بد به تن خویش چو خود کرده‌ای
باید خوردنت ز کشتار خویش
پای تو را خار تو خسته است و نیست
پای تو را درد جز از خار خویش
راه غلط کرده‌ستی، باز گرد
سوی بنه بر پی رفتار خویش
پیش خداوند خرد بازگوی
راست همه گفته و دیدار خویش
وانچه‌ت گوید بپذیر و مباش
 بیهده بیدل پی  گفتار خویش
اهرمنت جای بدوزخ برد
 اهرمنان را  مده افسار خویش
راه ندانی، چه روی پیش ما
گرم دوی تیزی بازار خویش
گازری از بهر چه دانی درست
چونکه نشوئی خود دستار خویش؟
بام کسان سود  نبخشد ترا
چونکه نبندی بن دیوار خویش؟
چون ندهی پند تن خویش را
ای  شده سرگشته پی کار خویش؟
شرم همی داری ز آموختن
شرم همی نایدت از کار خویش؟
نیست تو را یار مگر دیوپای
کو ز تن خویش تند تار خویش
 کار تن خویش ببایدت دید
تا نشود جانت گرفتار خویش
یار تو تیمار ندارد ز تو
چون تو نداری خود تیمار خویش
نیک نگه کن به تن خویش در
باز شو از خرگه و  خروار خویش
نیز به فرمان تن بد کنش
خفته مکن دیدهٔ بیدار خویش
پاک بشوی از همه آلودگی
پیرهن و چادر و شلوار خویش
داد به الفغدن نیکی بخواه
زین تن  بدخواه نگونسار خویش
دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش
یار تو باید که بخرد تو را
هم تو خودی خیره خریدار خویش
چونکه بجوئی همی آزار من
گر نپسندی زمن آزار خویش؟
چون تو کسی را ندهی زینهار
 هیچ  نداردت به زنهار خویش
رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بد خوی سبکسار خویش
پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه کار خویش
 داور خود باش و به دانش بسنج
هرکه کنی راست به کردار خویش
بنگر و با کس مکن از ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش
آنچه‌ت ازو نیک نیاید مکن
داروی خود باش و نگه‌دار خویش
وز پس آن نیز گواهی بگیر
بر خرد خویش ز کردار خویش
خوار کند همره نادان تو را
همچو فرومایه تن خوار خویش
خواری ازو بس بود آنکه‌ت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش
سیر کند ژاژ ویت تا مگر
سیر کند  اشکم ناهار خویش
راه مده جز که خردمند را
جز پی دیدن سوی دیدار خویش
تنها بسیار به از یار بد
یار تو را بس دل هشیار خویش
مرد خردمند مرا خفته کرد
زیر نکو پند به خروار خویش
چون دلم انبار سخن شد بس است
کاه فروکرده به انبار خویش

 

۱
۲
۳
۴
۵۸۰۸