محمد د در ۱۳ ساعت قبل، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲۰:
نقد علی دشتی در کتاب «قلمرو سعدی» بر این حکایت:
«اولاً این حکایت بهتر بود در باب اول گلستان که در سیرت پادشاهان است قرار گیرد، نه در باب سوم که «در فضیلت قناعت» است. زیرا سیرت پادشاهی را نشان میدهد که چشم به مال رعیت دوخته است. علاوه، فضیلت قناعت که عبارت از رضایت شخص است بدانچه دارد، غیر از مقاومت در برابر جور و امتناع از دادن مال خویش است به دیگری.
ثانیاً این حکایت نموداریست از جور پادشاهی و اگر توبیخی و نکوهشی از خامه سعدی جاری شود، باید متوجه سلطان جائر گردد نه گدای خسیس. خلق نکوهیده گدای خسیس به خود او زیان میرساند نه به دیگری و به قول سعدی برخویشتن نمی بخشاید اما عمل شاه، جوریست مسلم و ظلمیست آشکار. روش حکایت طوریست که گوئی حق با شاه متعدیست و مرد خسیس مستحق این بیداد.
ثالثاً ـ دو بیت اخیر ابداً منطبق با مفهوم حکایت نیست و مثل همیشه مضمون آن صحیح و حتی قابل آنست که ضرب المثل گردد: کسی که بر خود رحم نمیکند دیگری چرا به او رحم کند، شخصی که نمیخورد و زر میاندوزد، دیگری نباید به او چیزی بدهد؛ اما دیگر حق ندارد اندوخته او را بگیرد. هیچ قانون شرعی و عرفی و اخلاقی مجوزی برای گرفتن مال او به دست نمیدهد. سزای چنین شخصی همان محرومیتی است که در آن فروافتاده و نمیتواند مال خود را صرف حوائج زندگی کند.
رابعاً - این عمل از طرف پادشاه کشور که وظیفه دار عدالت و امنیت و حراست هستی رعایاست، بیش از راهزنی قبح دارد.
این حکایت فقط از یک حیث قابل ذکر و عبرت انگیزست که وضع اجتماعی عصری را نشان میدهد و مطلقالعنانی امرای جور و اعتساف را مینمایاند و البته از سعدی سزاوار بود که در تنظیم حکایت جور و اعتساف شاه سزاوار نکوهش گردد نه پسندیده و یا لااقل قابل گذشت، نه خست مرد لئیم هدف انتقاد شود. اینگونه مطالب متناقض که در گلستان کم نیست مرا درین فرض استوار میکند که نباید آن را در عداد کتابهای تربیتی آورد بلکه صورت مکتوبیست از مطالب پراکندهای که سعدی خوانده یا شنیده و یا ملاحظاتی که در طی زندگانی و سیر در آفاق و انفس به وی دست داده است.
سعدی در بوستان و گلستان و قصاید خود سیمای خردمند دنیا دیدهای را دارد که در فکر سلامت جامعه است و میخواهد مردم را به شاهراه صلاح و حسن اخلاق راهنمون شود. از این رو از حکایتهای گلستان نباید صحت تاریخی انتظار داشت و حتی رشته اندیشهای خاص و معین، آنها را به هم نپیوسته؛ ملاحظه و تأمل، نکته های اخلاقی و اجتماعی و فکاهی، روایت و افسانه و مسموعات با هم مخلوط شده است ولی بر خلاف انتظار گاهی در گلستان به مطالب خلاف اخلاق و حتی مخالف مروت و انصاف که هدف خود سعدیست بر میخوریم.»
دکتر صحافیان در ۱۳ ساعت قبل، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
گرچه با دلی زخمدیده از عشق پیر و ناتوان شدهام، اما هر گاه چهره دلگشایت را یاد میکنم جوان میشوم(حال خوش یار، سرمستی و جوانی آور است)
۲- شکرگزار خداوندم که هر چه از او خواستم با همت(خواست، کوشش و دعا)و رسیدن به نهایت خواسته خود، کامروا شدم.
۳- ای شاخه گل جوان(ایهام به پادشاه و شعر مدحی با توجه به تاکید آخر بیت مبنی بر شهرت در سایه او) میوه پادشاهی بچین که من در سایه تو بلبل خوش آواز جهانم.
۴- ابتدا از همه جهات وجودم بیخبر بودم(بالا و پایین عمده شش جهت است) اما در مکتب غم عشقت آگاه و نکتهدان شدم(اهمیت غم عشق که آورنده حال خوش است: پیران ماوراءالنهر گفتهاند: شرک را منزل بطر است و ایمان را منزل حزن، اندوه حصاری است از حمایت حق مر بنده را از بلاها. اسرارالتوحید، ۲۹۰- یکی از پیران فراآفتاب آنگاه که فروخواست شد، همیگفت: امروز بر هیچ اندوهگنی تافتی؟ بر هر چیزی زکات است و زکات عقل درازی اندوه بود.ترجمه رساله قشیریه، ۲۱۰)
۵- سرنوشت ازلی به خرابات معانی میکشاندم،گرچه به گونههای مختلف دیگر(چون علم و تقوا) روی آورده باشم(خانلری: چندان)
۶- آری از روزی که در خرابات، ساکن کوی پیر مغان شدم در نور و معنا به رویم باز شد(خانلری: زان روز)
۷- و پس از آن در شاهراه پادشاهی جاودانه(شهرت همیشگی حافظ)، بر تخت اقبال نشستم و با جام شراب(غزلیات)دوستان را کامروا میکنم.
۸- از وقتی آشوب چشم زیبایت مرا فراگرفت از بدی فتنه آخرالزمان ایمن شدم.(تضاد رایج بین عشق و زهد، فتنه آخرالزمان چیزی که اهل زهد نگران آن هستند و عشق ایمنی دهنده در هر حال)
۹- من از گذشت زمان پیر نشدهام. یار از بیوفایی چون عمر شنابان میگذرد و فرصت دیدار برایم نمیگذارد.
۱۰-معشوق، دیشب مژده عنایت و توجه داد و گفت: حافظ برگرد من بخشش گناهت(در برابر خداوند یا پادشاه یا معشوق) را ضامن شدهام.
آرامش و پرواز روح
محمد د در ۱۳ ساعت قبل، ساعت ۰۸:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۴:
نقد علی دشتی در کتاب «قلمرو سعدی» بر این حکایت:
اولاً - فواید خاموشی در مواقعی خوب نشان داده میشود که از سخن گفتن زیانی حاصل شود. خاموشی این «عالم معتبر» از عجزست نه برای اجتناب از شر. برعکس، بنابر رأی خود سعدی (در باب هشتم گلستان) وظیفه عالم سخن گفتن است نه خاموشی:-«عالم نشاید که سفاهت از عامی بحلم در گذراند که هر دو طرف را زیان دارد، هیبت این کم شود و جهل آن مستحکم.»
این عالم اگر عالم و «عالمی معتبر» بود باید دست از ملحد برندارد، تا بمفاد «فلیهلک من هلک عن بینه و لیحیی من حی عن بینه» او را مجاب کند. مخصوصا که بقول خود «عالم معتبر» علم او قرآنست و حدیث و گفتار بزرگان، زیرا ملاحده نیز بهمان قرآن و حدیث و گفتار بزرگان دست میزدند.
ثانیاً ازین عالم معتبر باید پرسید که علم خود را بقرآن و حدیث و گفتار بزرگان از کجا آورده است؟ علم بقرآن و حدیث، اگر متکی به عقل نباشد همین رو سیاهی را ببار میآورد که ایشان ببار آورده اند و سعدی بزرگوار که اسیر معتقدات مذهبی است پا روی انصاف گذاشته و نقص علم او را جزء محامد وی آورده و آنرا از فوائد خاموشی میگوید زیرا بدیهیست که اعتقاد به توحید باید متکی بدلایل عقلی باشد تا بالملازمه و پس از اعتقاد به نبوت عامه و خاصه (آنهم بقرائن عقلی) قرآن و حدیث، حجت شخص شود.
ثالثاً- لازم نبود سعدی شیرین بیان و فصیح که جدل ناپذیرترین خصوصیت و مزیت او فصاحت و سلامت انشاست جای یکی از اجزاء جمله را تغییر دهد، فقط برای اینکه جمله ناهنجار «لعنهم الله علیحده» سجع جمله «یکی از ملاحده» قرار گیرد و بر خلاف فکر اساسی خود که «بنی آدم» را اعضاء یکدیگر میگوید بفرقه ای لعن فرستد که گناهی جز این ندارند که در امور مذهبی طوری دیگر فکر میکنند و با سعدی در یک طریقت مذهبی نیستند.»
فرهاد در ۱۵ ساعت قبل، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ رهی معیری » ترانهها و نغمهها » شمارهٔ ۲۰ - کاروان دشتی:
درود بر عزیزان.
غم دل رو با حریف میگن یا با حبیب؟
استاد میراحمدی در دیروز جمعه، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ سنایی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶۷:
دعای نوح که شاعر بزرگ ما درین بیت گفته گویا همان نفرین معروف نوح است که در قرآن آمده...
و چه قدر خوش آهنگ است این آیات قرآنی
رَبِّ لَا تَذَرْ عَلَی الْأَرْضِ مِنَ الْکَافِرِینَ دَیَّارًا إِنَّکَ إِنْ تَذَرْهُمْ یُضِلُّوا عِبَادَکَ وَلَا یَلِدُوا إِلَّا فَاجِرًا کَفَّارًا
سوره نوحترجمه:
«پروردگارا، هیچیک از کافران را بر روی زمین باقی مگذار؛ زیرا اگر آنان را باقی بگذاری، بندگانت را گمراه میکنند و جز بدکار و ناسپاس به دنیا نمیآورند.»نفرین بدین زیبایی که کرده است؟!!
براستی که «سخنت رمز دهان گفت»
چه خوش گفته است حافظ:
«اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعاگویم
جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخا را»
گردآفرید در دیروز جمعه، ساعت ۲۲:۴۹ در پاسخ به عبدالرضا جعفری دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سلامان و ابسال » بخش ۲ - حکایت آن کرد که در انبوهی شهر کدویی بر پای خود بست تا خود را گم نکند:
کرد در ادبیات پارسی به معنای چادرنشین-دشتنشین-شبان است. نمونههای بسیاری هم داره هم فردوسی هم جامی هم سعدی هم اسعد گرگانی ابن یمین نظامی و ... بکار بردن.
دکتر حافظ رهنورد در دیروز جمعه، ساعت ۲۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:
این غزل در دوران حکومت امیر مبارزالدین سروده شده و منظور خواجه از آصف، جلالالدین تورانشاه نیست؛ چراکه در آن دوران تورانشاه هنوز وزیر نشده بود. منظور از آصف همان برهانالدین فتحالله است که در غزل پیش از این هم وی را مدح کرده بود.
خاک پای حافظ در دیروز جمعه، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
بانو روفیا سالهاست دنبالتون میگردم بزرگوار لطفااااا یه پیام تو تلگرام بمن بدیدalief1359
لطفاااااا
خاک پای حافظ در دیروز جمعه، ساعت ۲۰:۰۳ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:
بانو روفیا لطفا تو تلگرام یه پیام به من بدهید...سالهاست بدنبال شما میگردم بزرگ @alief1359 خوااااهش میکنم
استاد میراحمدی در دیروز جمعه، ساعت ۱۸:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۷ - کاوهٔ آهنگر و درفش کاویانی و ساخته شدن گرز گاوسر:
کاخ سفید جایش،خون بشر غذایش
او زانی است و جانی با قامتی خمیده
گویا شبی روانکاه در کارگاه امکان
هستی تُفی بینداخت تا گشت آفریده!
بداهه در بیزاری از ضحاک زرد و قاتل کودکان میناب و بسیاری هموطنان دیگر
به امید روزی که زمین از لوث وجود چنین جانورانی پاک شود تا نفسی تازه کند که جان و جهان ملول است از ظلم ظالمان
گودرز آریا در دیروز جمعه، ساعت ۱۶:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸:
درود آریایی به شیرینی خسرو پرویزی، تو بر تو در لری گویش بختیاری به معنی لایه بر لایه است . روز گارتان جمشیدی ( عمر طولانی همراه با تندرستی ) کامتان خسروپرویز ی و مهرتان زرتشتی باد .
ابراهیم احمدی در دیروز جمعه، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۵:
بلبلی بیدل نوایی میزند / بادپیمایی هوایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «بلبل بیدل» نماد سالک عاشق یا خودِ شاعر است که دل از دست داده و از سرِ درد، نغمهسرایی میکند. «بادپیمایی» کنایه از کار بیهوده کردن یا در طلب امرِ دستنیافتنی بودن است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: از دیدگاه فلسفه اشراق، روح انسان در این جهان مادی غریب است (غربت غربی). نغمهسرایی بلبل، فریاد شوق و در عین حال ناله تنهایی روح در قفس تن است. سالک از دید اهل دنیا، «بادپیما» (بیکار و سرگردان) به نظر میرسد، چرا که همّت او معطوف به «هوا» (عالم بالا و تجرد) است، نه مادیات زمین.
کس نمیبینم ز بیرون سرای / و اندرونم مرحبایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «سرای» نماد وجود انسان یا دل سالک است. بیرون سرای، کنایه از جهان حواس پنجگانه و خلق است. «مرحبا زدن» نمادِ سروش غیبی، الهام، و خطابات الهی است.
تحلیل تاویلی: این بیت به مقام «خلوت و عزلت» و تجرد روح اشاره دارد. سالک ارتباط خود را با کثرات جهان بیرون قطع کرده است. در این حال، پنجرههای ملکوت به درون دل او گشوده میشوند و حقتعالی یا پیرِ درون، او را خوشآمد (مرحبا) میگوید. این تجربه، کاملاً شخصی و شهودی (Intuitive) است و غیراهلِ دل کسی از آن باخبر نیست.
آتشی دارم که میسوزد وجود / چون بر او بادِ صبایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «آتشی که وجود را میسوزد»، همان عشق سوزان الهی (جذبه) است که تمام هستیِ مجازی و انانیت (منیت) سالک را خاکستر میکند. «باد صبا» در ادبیات عرفانی نماد نفخات رحمانی و بشارتهای غیبی است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: این بیت بیانگر پارادوکسِ شریف عرفانی است؛ باد معمولاً آتش را خاموش میکند یا اگر تند باشد آن را میپراکند، اما باد صبا (لطف حق) آتش عشق درون را تیزتر میکند. از نظر فلسفی، این سوزاندن وجود، همان مقام «فنا» است؛ یعنی تبدیل وجود امکانی و مجازی سالک به وجود حقیقی حقانی.
گرچه دریا را نمیبیند کنار / غرقهحالی دست و پایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «دریا» نماد ذات بیکران الهی یا تجلیات نامتناهی عشق است. «غرقهحال» سالکی است که در مقام استغراق و حیرت فرو رفته است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: سالک میداند که ذات حق لایتناهی است و عقل محدود او هرگز به «کنار» (انتهای) این دریا نمیرسد (مقام حیرت فلسفی و عرفانی). با این حال، او دست و پا میزند؛ این دست و پا زدن، نماد کوششِ عاشقانه و تسلیم نشدن است، هرچند که بداند وصال کامل ذات ممکن نیست. این بیت توصیفکننده پویایی مأیوسانه اما عاشقانه سالک است.
فتنهای بر بام باشد تا یکی / سر به دیوارِ سرایی میزند
در روزگار گذشته، وقتی شورش، آشوب یا اتفاق فوقالعادهای (مثل آمدن یک معشوق زیبارو یا شعبدهباز) رخ میداد، مردم برای تماشا روی بامها میرفتند و ولوله به پا میشد.
سعدی میگوید: آن بالا بر روی بام، «فتنه» (آشوب/معشوق فتنهگر) ایستاده است و جلوهگری میکند؛ در نتیجه این جلوهگری و شلوغی، یک نفر این پایین (در کوچه) دستپاچه، حیران و سراسیمه شده و از سرِ بیخودی و شیدایی، سرش به دیوار خانه میخورد.
۲. تاویل عرفانی و فلسفی (سطح عمیق)
• فتنه بر بام: نماد تجلی آشکار جمال الهی در عالم هستی است. حقتعالی خود را بر تارک جهان نشان داده و زیباییاش را عیان کرده است.
• تا یکی سر به دیوار سرایی میزند: «یکی» همان سالک عاشق یا انسانِ حیران است. «سر به دیوار سرایی زدن» نماد دو مفهوم است:
1. حیرت و سرگشتگی شدید (بیخودی): عاشق با دیدن جمال معشوق چنان مبهوت و مَست میشود که راه را از چاه بازنمیشناسد و مثل آدمهای نابینا یا مجنون، سرش به دیوارها میخورد.
2. احساس بنبست در عالم ماده: سالک وقتی تجلی عالم بالا (بام) را میبیند، طاقت ماندن در این دنیا (خانه مادی) را ندارد؛ او میخواهد پرواز کند اما به در و دیوارِ قفسِ تن و این جهان مادی برخورد میکند و اسیر محدودیتهاست.
آشنایان را جراحت مرهمست / زان که شمشیر، آشنایی میزند
حیف باشد دست او در خون من / پادشاهی با گدایی میزند
بندهام گر بیگناهی میکشد / راضیم گر بی خطایی میزند
شکر نعمت میکنم گر خلعتی / میفرستد یا قفایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «شمشیر»، «زخم»، «خون ریختن» و «قفا زدن» همگی نماد ابتلاآت، بلایا و تجلیات جلالی حق هستند. «خلعت» نماد تجلیات جمالی (لطف و پاداش) است.
تحلیل فلسفی و تاویلی: این ابیات اوج «مقام رضا» و «تسلیم مطلق» در عرفان است. از دیدگاه توحید افعالی، سالک همه چیز (چه رنج و چه لذت) را از جانب یک منبع میبیند.
شمشیر معشوق عین مرهم است چون تعلقات مادی را قطع میکند.
سالک مقتولِ حق شدن را افتخار میداند (حیف است پادشاه با گدایی چون من همنشین شود، حتی به قیمت کشتن من!).
ثنویت (دوگانه دیدنِ لطف و قهر) در اینجا کاملاً از بین رفته است؛ خیرِ مطلق (خدا) هر چه کند خیر است، خواه خلعتی از نور باشد، خواه سیلی و تازیانهِ ستم (به ظاهر).
ناپسندیدهست پیش اهل رای / هر که بعد از عشق رایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «اهل رای» در اینجا به معنی صاحبان عقل جزئی و مصلحتبین نیست، بلکه منظور عاقلانِ واصل و عارفان راستین است. «رای زدن» یعنی تدبیر و چارهاندیشی عقلانی.
تحلیل فلسفی و تاویلی: این بیت به تقابل سنتی عقل و عشق اشاره دارد. از نظر فلسفه عرفانی، عقل تا پشت درِ بارگاه عشق راهنماست، اما وقتی عشق آمد، عقلِ تدبیرگر باید معزول شود. کسی که وارد ساحت عشق حقیقی شده اما هنوز میخواهد با عقل مادی خود چارهاندیشی و عافیتطلبی کند، از نظر اهل معرفت مطرود است. عشق، کلّیت وجود را میطلبد نه تدبیرهای نیمبند را.
محتسب گو چنگ میخواران بسوز / مطرب ما خوش به تایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «محتسب» نماد شریعت ظاهری، عقل قشری و قضاوتهای بیرونی است. «چنگ» و «مطرب» نماد ساز و آواز ازلی، وجد و سماع روحانی درون عارف است. «تا» (تار) نماد اصل و ریشه نغمه غیبی است.
تحلیل تاویلی: سعدی تقابل ظاهر و باطن را نشان میدهد. محتسبِ قشری میتواند سازهای ظاهری را بشکند و بسوزاند، اما او هرگز نمیتواند به موسیقی باطنی و سرّی درون عارف (که متصل به نغمه الست است) دستبرد بزند. مطرب درون سالک با تکتاری غیبی، خوشترین نغمهها را مینوازد که گوش نامحرمان از شنیدن آن کر است.
دود از آتش میرود خون از قتیل / سعدی این دم هم ز جایی میزند
معنی نمادین و عرفانی: «دود» معلول آتش است و «خون» معلول شمشیر. «دم زدن» هم به معنی نفس کشیدن و هم به معنی سخن گفتن و شعر سرودن است.
تحلیل فلسفی و تاویلی (اصل علّیت در عرفان): سعدی در بیت آخر به منشأ شعر خود اشاره میکند. همانطور که بالا رفتن دود بدون آتش محال است و ریختن خون بدون جراحت ممکن نیست، سخن گفتنِ عاشقانه و پر سوزِ سعدی نیز خودبخودی و از روی تفنن نیست. این کلمات (دم) از «جایی» (عالم غیب، نَفَسِ رحمانی، یا دلِ سوخته از عشق معشوق) نشات میگیرد. سعدی خود را تنها یک مجرا و واسطه میداند که اثرِ آن آتشِ درونی را بازتاب میدهد.
سناتور سنتور در دیروز جمعه، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:
حاشا که من به موسمِ گُل تَرکِ مِی کُنم
من لافِ عقل می زنم ، این کار کِی کنم
حضرت حافظ
یکی از عقل می لافد ، یکی طامات می بافد
بیا کاین داوری ها را به پیشِ داور اندازیم
حضرت حافظ
نه حرف عقل بزن با کسی نه لاف جنون
که هر کجا خبری هست ادعایی نیست
فاضل نظری
سیدمحمد جهانشاهی در دیروز جمعه، ساعت ۱۶:۱۰ در پاسخ به حامد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
اگرقرار نبود هشت قرن بعد محمدرضا شجریان بیاید حافظ اصلا غزل نمی سرود دست از شجریان زدگی بردارید وی هم یک خواننده مانند دیگران بوده است ولی مقلد و بدون سبک!
دکتر حافظ رهنورد در دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:
شاید در نظر نخست چنین آید که حافظ مدح وزیری از وزرای آل مظفر را کرده؛ بله چنین است اما به چه دلیل؟ برای اینکه آزادی دوباره به شهر شیراز بازگشته و از آنجا که خواجه ارادهاش معطوف به آزادیست از عامل این آزادی، یعنی شاه شجاع و وزیر مقتدر آلمظفر برهانالدین فتحالله مدح میکند. لحظهای شک نباید کرد که اگر اینها هم مثل مبارزالدین اهل ریا و سختگیری و بگیروببند بودند، خواجه به رسوایی آنان برمیخاست نه مدحشان. پس پشت این غزل نکتهی مهم همان اصل آزادیست و میبینید که زاهد را هم نقد میکند و به او گوشزد میکند که محتسب که مثل شما از میومیگساری ممانعت میکرد رفت اما این می است و شادخواری که مانده و جهان را پر کرده است.
انتصاف به معنای به عدالت تقسیم کردن است و همریشهی نصف
کان یمین و یسار را هم دوستان به خوبی توضیح دادهاند.
مجید مطهری در دیروز جمعه، ساعت ۱۵:۱۶ در پاسخ به Fateme Salimppour دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:
در زبان لری اصیل خرم آبادی پیسه به معنای دو رنگ هست . مثلاً به گوسفند دو رنگ میگن پیسه
این بیت سعدی منو یاد پتوی پلنگی انداخت 😅🤦
همیرضا در دیروز جمعه، ساعت ۱۴:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۱:
نکات استخراج شده از شرح صوتی دکتر رضا ضیا توسط هوش مصنوعی:
نکات و اشارات مهم در شرح غزل «در زلف سیاهش گل چندان...»
این غزل در تصحیح قزوینی غزل ۲۷۱ و در تصحیح خانلری غزل ۲۶۶ معرفی شده است.
در آغاز شرح، احتمال تأثیرپذیری حافظ از خاقانی مطرح میشود. به غزلی از خاقانی اشاره شده که در آن تعبیر «از چرخ توهّم و گله چندان...» آمده و گفته میشود حافظ ممکن است مصراع یا ساختار مشابهی را از خاقانی گرفته و آن را به صورت ردیف «که ما پوز» در غزل خود به کار برده باشد. در شرح، پیوند زبانی و فکری حافظ با خاقانی در برخی موارد با پیوند سعدی با انوری مقایسه شده است.
«چونان» از نظر تلفظ و ضبط مورد توجه قرار گرفته است. در زبان امروز «چنان» رایجتر است، اما در شعر و متون قدیم «چونان» نیز کاربرد داشته و در این غزل تناسب لفظی میان «چونان»، «زلف»، «سیاه» و «بیسر و سامان» مورد توجه قرار گرفته است.
در بیت «کس به امید وفا ترک دل و دین ما کناد»، ساخت دعایی فعل «کناد» توضیح داده میشود؛ یعنی «امیدوارم/الهی که نکند». شاعر خطاب به کسی است که به امید وفاداری معشوق، دل و دین خود را ترک میکند و حافظ، با توجه به تجربه خود، او را از این کار برحذر میدارد: «که چونانم من از این کرده پشیمان».
در پیوند معنایی ابیات، حرکت حافظ از عاشقی به مینوشی مطرح میشود. در بیت «به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست / زحمتی میکشم از مردم نادان»، شاعر میگوید تنها یک جرعه شراب میخواهد که آزاری برای کسی ندارد، اما از مردم نادان رنج میبرد.
در همین زمینه به مفهوم «کمآزاری» در اخلاق و عرفان اشاره شده و عبارتی از غزالی در این مضمون یادآوری میشود که رستگاری را با آزار نرساندن به دیگران پیوند میدهد.
برای زمینه تاریخیِ بحث شراب، به روایتی درباره برخی صحابه پس از فتح شام اشاره میشود. در شرح، به نقل فروزانفر درباره کسانی که شراب نوشیده بودند و گفتوگوی آنان با عبیده بن جراح اشاره شده و آیهای از سوره مائده درباره «لیس علی الذین آمنوا...» مطرح میشود. سپس بحث حدّ شراب و تعیین هشتاد تازیانه نیز نقل میشود. این روایت در شرح برای نشان دادن سابقه تاریخی و فقهی چنین مناقشاتی آورده شده است.
«مردم نادان» از مهمترین تعابیر مورد توجه در این شرح است. شارح آن را از نمونههای زبان رندانه و گزنده حافظ میداند؛ یعنی حافظ نه تنها از شراب دفاع میکند، بلکه نادانیِ کسانی را که او را به سبب آن ملامت میکنند، موضوع طعنه قرار میدهد.
در همین زمینه به حدیث مشهور «اکثر اهل الجنة البله» اشاره میشود؛ یعنی روایتی که بر اساس آن بیشتر اهل بهشت «بُله» یا سادهدلان دانسته شدهاند. در شرح، به دشواری تفسیری این مضمون و توضیحاتی که عالمان درباره آن دادهاند اشاره میشود.
همچنین حکایتی درباره امامالحرمین جوینی نقل میشود که در هنگام مرگ آرزو کرده بود ای کاش با همان اعتقاد ساده پیرزنان از دنیا میرفت و گرفتار بحثهای فلسفی، منطقی و کلامی نمیشد. این حکایت برای توضیح تقابل «علم و استدلال» با ایمان ساده و نیز مفهوم «نادانی» در بیت حافظ مطرح شده است.
در ادامه، برای نشان دادن پیوستگی مضمون «جهل» و «توبه» در شعر حافظ و عبید زاکانی، به ابیاتی از عبید اشاره میشود که در آنها اصل توبه به نوعی با جهل پیوند مییابد. همچنین چند بیت از حافظ درباره توبه، باده و گوش ندادن به سخن ناصح در کنار این غزل قرار داده میشود. از جمله مضمون «توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون میگزم لب که چرا گوش به نادان کردم».
در بیت خطاب به زاهد، «زاهد از ما به سلامت بگذر» به صورت ادامه همین مضمون تفسیر میشود: حافظ میگوید زاهد میتواند راه سلامت و پارسایی خود را برود و از او بگذرد، زیرا این میِ مورد نظر حافظ دل و دین را از دست میبرد و انسان را گرفتار عشق میکند.
در نسخهشناسی بیت «گوشهگیری و سلامت حوسم بود»، بر ضبط «گوشهگیری» تأکید شده و گفته میشود بیشتر نسخهها همین ضبط را دارند. این تعبیر با «سلامت» تناسب دارد؛ زیرا گوشهگیری و کنارهگرفتن از خلق، راهی برای رسیدن به سلامت و پرهیزگاری دانسته شده است.
در همین بخش، بیتی از سعدی با مضمون «گوش گرفتم سر از همزه خلق...» یاد میشود. «گوشه» نیز با «چشم» و «نرگس» تناسب لفظی دارد و شارح به شبکهای از تناسبهای واژگانی میان «گوش»، «گوشه»، «چشم» و «نرگس» توجه میدهد.
«نرگس فتان» به معنای چشم فتنهانگیز معشوق است. «فتان» صیغه مبالغه از «فتنه» دانسته شده و «شیوه» نیز تنها به معنای روش نیست، بلکه با ناز، غمزه، فریب و عشوه معشوق ارتباط پیدا میکند.
«گفتگوهاست در این راه که جان بگدازد» در ادامه همان مسیر عاشقی تفسیر میشود. این راه، برخلاف تصور اولیه شاعر برای رسیدن به «سلامت»، سرشار از گفتگوها و کشمکشهایی است که «جانگداز» هستند.
در ضبط واژه «عربدهای» بحث نسخهشناختی مطرح میشود. در برخی چاپها «عربدهای» نوشته شده، اما بر اساس برخی نسخههای قدیمی شکلهای املایی دیگری دیده میشود. شارح تأکید میکند که باید میان شکل نوشتاری کلمه در نسخههای قدیمی و شیوه خواندن آن تفاوت گذاشت.
«گوی فلک» یکی از مهمترین تصاویر بیت پایانی پیش از خاتمه است. در شرح تأکید میشود که «گوی» در اینجا به معنای توپ چوگان است و حافظ فلک را همچون گویی در خم چوگان میبیند: «آن میکشند در خم چوگان که ما پرس».
از همین تعبیر برای رد این برداشت استفاده میشود که گویا حافظ در اینجا نخستین کسی بوده که کروی بودن زمین را کشف کرده است. شارح یادآوری میکند که پیش از حافظ نیز در شعر فارسی، از جمله در شعر نظامی، تعبیر «گوی زمین» دیده میشود و در سنت علمی و ادبی پیش از حافظ نیز درباره کروی بودن زمین بحث شده است.
در این بخش، «گوی فلک» بیشتر یک تصویر ادبی و مربوط به بازی چوگان است تا یک ادعای علمی درباره ساختار جهان.
تصویر «فلک در خم چوگان» همچنین با سنت گستردهتری از شکایت از چرخ و فلک پیوند داده میشود. در شرح، به رباعی مشهور منسوب به خیام درباره نیکی و بدی، شادی و غم و نقش چرخ اشاره شده و سپس شعری از ناصرخسرو درباره نکوهش «چرخ نیل و فری» و نیز بیت مشهور «درخت تو گر بار دانش بگیرد...» یادآوری میشود. مضمون مشترک این نمونهها، نسبت دادن سرنوشت انسان به چرخ و فلک و در عین حال اعتراض یا شکایت از آن است.
در بیت پایانی، «زلف شکستن» نیز مورد توجه قرار گرفته است. در زبان شعر قدیم «زلف شکستن» به معنای پیچ و خم دادن و شکندار کردن زلف است. از همینرو تعبیر «زلفشکن» نیز در شعر فارسی سابقه دارد.
در ضبط بیت پایانی، میان نسخهها اختلاف دیده میشود و صورتهایی مانند «به کینه که شکستی» نیز ذکر شده است. شارح احتمال میدهد برخی ضبطهای نسخهای به صورت اولیه بیت نزدیکتر باشند، اما درباره قطعی بودن این ترجیح داوری نهایی نمیکند.
«قصه دراز است» در پایان غزل با مضمون زلف پیوند داده میشود. حافظ در چند شعر دیگر نیز «قصه» را در کنار «زلف» و گره و پیچوخم آن آورده است. از جمله مضمونهایی مانند «شرح شکنج زلف خماندرخم جانان...» و تعبیرهایی درباره باز کردن گره زلف یار.
از نظر ساختاری، شارح به «فرود» غزل توجه ویژه دارد: غزل از شکایت از زلف سیاه معشوق آغاز میشود، سپس به بیسر و سامانی، ترک دل و دین، شراب، زاهد، گوشهگیری، عشق و در نهایت دوباره به «زلف» بازمیگردد. بنابراین تصویر آغازین و پایانی غزل به یکدیگر بازمیگردند.
یکی از نکات مورد تأکید شرح، پیوستگی شدید ابیات برخلاف تصور رایج از «پراکندهگویی» حافظ است. به نظر شارح، در این غزل مجموعهای از تناسبهای لفظی و معنایی وجود دارد که ابیات را به یکدیگر متصل میکند؛ از جمله زلف/سر، سیاه/موز، گوش/گوشه/چشم، نرگس/فتان، سلامت/گوشهگیری و گوی/چوگان.
نامها و منابعی که در این شرح به آنها اشاره شده است:
خاقانی
سعدی
انوری
عبید زاکانی
فروزانفر
دکتر غنی
آقای راستگو
دکتر سجادی
دکتر بهرامیان
نظامی
خیام (در ارتباط با رباعی منسوب)
ناصرخسرودر مجموع، محور اصلی این شرح، خوانش رندانه حافظ از تقابل «عشق و سلامت/پارسایی»، نقد «مردم نادان» و ناصحان، و نشان دادن پیوستگی شبکه تصویری و زبانی غزل است. در کنار آن، چند نکته نسخهشناختی درباره ضبط واژهها و نیز بحثی درباره سابقه ادبی تصویر «گوی فلک و خم چوگان» مطرح میشود.
رضا انجویان در ۲ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۵۶ در پاسخ به بينوا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۴:
سلام
در دیوان حافظ به تصحیح دکتر خانلری این واژه (وُصله)به این معنی آورده شده است: مویی عاریتی که بر موی خود اضافه کنند تا بلندتر شود. امروزه به اون به لفظ انگلیسی اکستنشن میگن
گردآفرید در ۲ روز قبل، پنجشنبه ۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزهگر » بخش ۱۴:
درود
پارسی اینجا صددرصد قومنام هست و نمیتونه به معنای موبد و اینا باشه، هیچوقت اینجوری بکار نرفته که اینجا بخواد بکار بره و تازه در کنار دو قوم نام قرار گرفته. اما این به این معنی نیست که پارسیان ایرانی نیستن، شاید منظور این هست که برای نمونه از رومیان، از ایرانیان ( ایرانیان گوناگون ) و یک گروه پارسی جدا که همگان پارسی باشن. یا چون پارسیان یکی از مهمترین قومنام تو شاهنامه هستن جدا گذاشته شده. ولی صددرصد قومنام هست. این ابیات رو هم ببینید:
ز رنج و ز غم گشته آزاد دل
شهنشاه ایران و زابلستان
( شاهنامه )
از ایرانی و زاولی هر که بود
بفرمود تا صف کشیدند زود
اسدی توسی
ایران و زابلستان مرد کار
سواره پیاده بدش سی هزار
فرامرزنامه
قاعدتا اینجاها به این معنی نیست زابلیا ایرانی نیستن، رستم و کل خاندانش زابلی بودن!
همینطور جدا نوشته شدن ایرانی و پارسی تنها در شاهنامه فردوسی نیومده
به اندک زمان مرد بفگند سی
ز چینی و ایرانی و پارسی
کوشنامه
اما قاعدتا این ابیات به این معنا نیستن که پارسیان و زاولیان ایرانی نیستن ( مهمترین خاندان پهلوانی رزمنامهها زابلین و پارس از زمان پیشدادیان در شاهنامه پررنگه و پایتخت چندین تن از کیانیان و ساسانیان هست در شاهنامه و چندین شاه ساسانی به طور مستقیم پارسی خطاب میشن در شاهنامه مانند اردشیر بابکان، شاپور ذوالاکتاف، بهرام گور و خسرو پرویز، یا اینکه در بخش بهرام چوبین در بگومگوش با خسرو پرویز بهرام میگه من بزرگی رو از پارس برمیدارم و نمیذارم دیگه کَی ( کیانیان ) بمونه، پس کامنت پایین که میگه جغرافیای پارس و ایران یکی نبوده سراسر نادرسته، در شاهنامه پارس همواره بخشی از ایران که هست که هیچ، اصن پایتخته! پایتخت کی قباد کی کاووس کیخسرو لهراسپ داراب دارا و بسیاری از ساسانیان شهر اصطخره/استخره )
جدا از این، دیدم برخی هم میان پارسی رو به ایرانی ( تو شاهنامه! ) برداشت/ترجمه میکنن! این ابیات میتونه به این دوستان هم کمک کنه!
ابراهیم احمدی در ۱۱ ساعت قبل، ساعت ۱۰:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱: