گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

دو تصویر ساخته شده توسط Ai از ابیات ۳۲ تا ۳۷

 

پیوند به وبگاه بیرونی

برمک در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۷:۰۹ در پاسخ به به دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:

میغ ترکیست براشفته که تیر اندازد

اشکان مشاهیری در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۵۹ در پاسخ به بهروز دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقاله الحادی عشر:

به به ... ممنون از اشارات زیبای شما 🙏🏻

پردیس در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۳۰ در پاسخ به عرفان آزادی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۴:

درود، گفتارتون نادرست هست، چرا که فردوسی در همه شاهنامه ایران و پارس رو از هم جدا نکرده، شاهان ایران هم پارسی خونده شدن مانند بهرام گور و هرمزد چهارم. از یه سوی دیگه، بخش افغانستان و بخش شرقی ایران که به گفته خودتون زیر سیطره غزنویان بوده ناایرانی دونسته میشه در شاهنامه، همونگونه که رودابه زن ناایرانی هست، نه ایرانی. 

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۰۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۳۴:

دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال

آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد

#میرزا_عبدالقادر_بیدل_دهلوی

خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند

ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند

#صائب_تبریزی

آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر

این اعتراض با دل بیدار می رود

#صائب_تبریزی

اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت

کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند

#غالب_دهلوی

آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد

منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟

#حسین_وصال_پور

گناه ما چو فزون است از حساب و شمار

چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟

#صائب_تبریزی

دارد خط پاکی به کف از ساده‌دلی‌ها

دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟

#صائب_تبریزی

از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم

چون ترازو از دوسر دایم گرانی می‌کشم

#صائب_تبریزی

چه‌ آگهی و چه‌ غفلت چه‌ زندگی‌ و چه‌ مرگ

قیامت همه‌ کس دیده‌ اند دنیا را

#بیدل_دهلوی

در حشر دگر زما چه خواهند

غارت زده ارمغان ندارد

#میرزاابوطالب_کلیم_کاشانی

رحمانی خویش را چه خواهی کرد

رحم ار نکنی گناه کاران را

#فروغی_بسطامی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

کردار نیک و بد به قیامت قرین توست

آن اختیار کن که توان دیدنش لقا

#سعدی_جان

عصای کور می دزدند اهل عالم از خست

توقع از که می داری که گیرد دست وامانده

#کلیم_کاشانی 

این همه دردِ دل و یک محشر؟

یک جهان روزِ جزا می خواهم!

#شفایی_اصفهانی

تا مژه بستیم قیامت رسید

مرگ چه خواب سبکی بوده است

#طالب_آملی

جگری تشنه تر از وادی محشر دارم

دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم

گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست

زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم

#صائب_تبریزی

تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر

کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی

#حسین_جنتی

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴۷:

دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال

آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد

#میرزا_عبدالقادر_بیدل_دهلوی

خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند

ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند

#صائب_تبریزی

آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر

این اعتراض با دل بیدار می رود

#صائب_تبریزی

اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت

کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند

#غالب_دهلوی

آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد

منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟

#حسین_وصال_پور

گناه ما چو فزون است از حساب و شمار

چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟

#صائب_تبریزی

دارد خط پاکی به کف از ساده‌دلی‌ها

دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟

#صائب_تبریزی

از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم

چون ترازو از دوسر دایم گرانی می‌کشم

#صائب_تبریزی

چه‌ آگهی و چه‌ غفلت چه‌ زندگی‌ و چه‌ مرگ

قیامت همه‌ کس دیده‌ اند دنیا را

#بیدل_دهلوی

در حشر دگر زما چه خواهند

غارت زده ارمغان ندارد

#میرزاابوطالب_کلیم_کاشانی

رحمانی خویش را چه خواهی کرد

رحم ار نکنی گناه کاران را

#فروغی_بسطامی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

کردار نیک و بد به قیامت قرین توست

آن اختیار کن که توان دیدنش لقا

#سعدی_جان

عصای کور می دزدند اهل عالم از خست

توقع از که می داری که گیرد دست وامانده

#کلیم_کاشانی 

این همه دردِ دل و یک محشر؟

یک جهان روزِ جزا می خواهم!

#شفایی_اصفهانی

تا مژه بستیم قیامت رسید

مرگ چه خواب سبکی بوده است

#طالب_آملی

جگری تشنه تر از وادی محشر دارم

دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم

گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست

زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم

#صائب_تبریزی

تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر

کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی

#حسین_جنتی

سناتور سنتور در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۸ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶:

دنیا الم غفلت و عقبا غم اعمال

آسودگی از ما دو جهان فاصله دارد

میرزا عبدالقادر بیدل دهلوی

خود حسابان از کتاب و از حساب آسوده اند

ساده لوحان انتظار صبح محشر می کشند

صائب تبریزی

آسوده اند مرده دلان از سؤال حشر

این اعتراض با دل بیدار می رود

صائب تبریزی

اندر آن روز که پرسش رود از هر چه گذشت

کاش با ما سخن از حسرتِ ما نیز کنند

غالب دهلوی

آن خدایی که به جز درد به ما هیچ نداد

منطقش چیست که ما را به قیامت ببرد؟

حسین وصال پور

گناه ما چو فزون است از حساب و شمار

چه لازم است که اندیشه از حساب کنیم؟

صائب تبریزی

دارد خط پاکی به کف از ساده‌دلی‌ها

دیوانهٔ ما را چه غم از روز حساب است؟

صائب تبریزی

از غم دنیا و عقبی یک نفس فارغ نیم

چون ترازو از دوسر دایم گرانی می‌کشم

صائب تبریزی

چه‌ آگهی و چه‌ غفلت چه‌ زندگی‌ و چه‌ مرگ

قیامت همه‌ کس دیده‌ اند دنیا را

بیدل دهلوی

در حشر دگر زما چه خواهند

غارت زده ارمغان ندارد

کلیم کاشانی 

رحمانی خویش را چه خواهی کرد

رحم ار نکنی گناه کاران را

فروغی بسطامی 

عمرت برفت و چارهٔ کاری نساختی

اکنون که چاره نیست به بیچارگی بیا

کردار نیک و بد به قیامت قرین توست

آن اختیار کن که توان دیدنش لقا

سعدی جان 

عصای کور می دزدند اهل عالم از خست

توقع از که می داری که گیرد دست وامانده

کلیم کاشانی 

این همه دردِ دل و یک محشر؟

یک جهان روزِ جزا می خواهم!

شفایی اصفهانی

تا مژه بستیم قیامت رسید

مرگ چه خواب سبکی بوده است

طالب آملی

جگری تشنه تر از وادی محشر دارم

دم آبی طمع از ساقی کوثر دارم

گر گهر نیست مرا، چشم گهرباری هست

زر اگر نیست مرا، چهره چون زر دارم

صائب تبریزی

تو جوش عاقبت ما مزن که در صف محشر

کسی اگر سؤالی کرد می دهیم جوابی

حسین جنتی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۱۰ در پاسخ به اشکان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

۷۴۳ هجری قمری

علی میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۴:۳۶ در پاسخ به امیر ساران دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه:

از اصل بودن سکه ها اطمینان حاصل میکرد که تقلبی نباشد و آنها را پاک و تمیز میکرد

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۵۶ در پاسخ به سودازده دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

کمی بالاتر مراجعه بفرمایید

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۴۵ در پاسخ به مسعود صداقت دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

چندبار سعی کردم این طوری که فرمودید بخونم؛ راستش داشتم خفه می‌شدم

از سکت گذشته بود

شعر هیچ مشکلی نداره ممکنه خوانش دوستان معیوب باشد

چون مرغْ به طَمْعِ دانه در دام

هیچ مشکلی نداره

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۳۳ در پاسخ به محمود دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

درود جناب محمود

فعل قتلتینی که آورده‌اید قتلتی+ن+ی  است و اصولا در زبان عربی فعل قتلتی وجود ندارد

این ی مربوط به فعل مضارع است مثلا تقتلین اما قتلت ماضی است

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۲:

جانِ تن ، جان است و جانِ جان ، تویی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۳۷ در پاسخ به احسان پرسا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

و شکل دیگری که نشان تسلیم محض است:

دم به دم حلقۀ این دادم شود تنگ‌تر و من

دست و پایی نزنم؛ خود ز کمندت نرهانم

 

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۲۸ در پاسخ به فتوت دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند:

درود

آنگاه کلمۀ «جد» چه معنایی دارد که با موضوع همراه باشد؟

وَجْد درست است

جِدّ به معنای تلاش و کوشش است و در اینجا مناسبت ندارد.

امیر ساران در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ عطار » تذکرة الأولیاء » بخش ۱۰ - ذکر فضیل عیاض رحمة الله علیه:

این جمله یعنی چه؟
یک روز پسر خود را دید که درستی زر می‌سَخت {تا به کسی دهد}. و شوخ که در نقش ِ زر بود پاک می‌کرد.

بزرگمهر در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۰۱ در پاسخ به حافظ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

جناب حافظ، بعضی چیزها را نمیشود از حفظ گفت و بهتر است به مرجعش سری زد.

درختان مذکور در دنیای مادی نیستند که تابع قوانین فیزیک و کوانتوم باشند که مارا به آنجا سر میدوانید....!

بزرگمهر در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۱:۲۷ در پاسخ به محمد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

جهت اطلاع:

دکتر مرتضی الهی قمشه‌ای:

در باغ بهشت دو درخت از اهمیت ویژه‌ای برخوردار هستند: یکی درخت سدره و دیگری درخت طوبی. درخت طوبی سایه بسیار گسترده‌ای دارد و درخت سدره بسیار بلند و زیباست. [از منظر نمادشناسی می‌توان گفت] درخت سدره نماد آزادی است و درخت طوبی نماد امنیت و آرامش.

Fateme Zandi در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:

منبع تفسیر استاد بزرگوار

جناب کریم زمانی 

 

بیت ۲۳۴۷

اندرین بود او که اِلهام آمدش

کشف شد این مشکلات از ایزدش

 

آن فقیر گنج طلب در گرماگرمِ دعا بود که الهامی بدو رسید و از جانب حضرت حق مشکلش حل شد .

 

بیت ۲۳۴۸

کو بگفتت : در کمان تیری بِنِه

کی بگفتندت که : اندر کش تو زِه

 

الهام حق بدو اینگونه خطاب کرد : ای درویش دلریش آن هاتف که قبلاََ به خواب تو آمد به تو فقط گفت : که تیری در کمان بگذار . ولی کی به تو گفتند که زِه کمان را با تمام نیرو بکش .

 

بیت ۲۳۴۹

او نگفتت که کمان را سخت کش

در کمان نِه گفت او ، نه پُر کُنش

 

آن هاتف به تو نگفت که کمان را محکم بکش . پس تو باید فقط تیر در کمان بگذاری نه آنکه آن را تا می توانی بکشی .

 

بیت ۲۳۵۰

از فضولی تو کمان افراشتی

صنعتِ قوّاسیی برداشتی

 

امّا تو فضولی کردی و خودسرانه کمان را بر بازوانت بلند کردی و در کمانگیری به هنرنمایی پرداختی . [ قَوّاسی = کمانگیری ، کمان کشی ، تیراندازی با کمان ]

 

بیت ۲۳۵۱

تَرکِ این سَخته کمانی رَو بگو

در کمان نِه تیر و ، پرّیدن مجو

 

برو این کار را ترک کن . یعنی کمان را محکم مکش . بلکه فقط در کمان تیری بگذار و در فکر این مباش که تیری به هوا پرتاب کنی .

 

بیت ۲۳۵۲

چون بیفتد ، بَرکَن آنجا ، می طلب 

زور بگذار و به زاری جُو ذَهَب

 

هر جا که تیر افتاد همانجا را حفاری کن . بر قدرت شخصی خود تکیه مکن . بلکه از طریق تضرّع و خشوع قلبی گنج طلا را پیدا کن . [ ذَهَب = طلا ]

بیت۲۳۵۳

آنچه حق است اَقرَب از حَبلُ الوَرید 

 تو فگنده تیرِ فکرت را بعید

 

آن کسی که از رگ گردن انسان بدو نزدیکتر است او همان حضرت حق است . امّا تا حالا کارِ تو این بوده است که تیرِ اندیشه ات را به مسافت های دوردست پرتاب کنی . [ مصراع اوّل اشاره است به قسمتی از آیه 16 سورۀ ق « … ما از رگِ حیاتِ آدمی بدو نزدیکتریم » پس گنج حقیقت در توست و از بیگانه اش تمنا مدار . ]

 

بیت ۲۳۵۴

ای کمان و تیرها برساخته 

صید نزدیک و تو دور انداخته

 

ای کسی که کمان و تیرهایی فراهم آورده ای . شکار نزدیک توست . امّا تو تیرها را به دوردست ها پرتاب می کنی .

 

بیت ۲۳۵۵

هر که دوراندازتر ، او دورتر 

 وز چنین گنج است او مهجورتر

 

هر کس تیر ندیشه و تعقل خود را دورتر پرتاب کند . مسلماََ از گنج حقیقت وجود خویش دورتر می شود .

 

بیت ۲۳۵۶

فلسفی خود را از اندیشه بکُشت

گو : بِدَو کو راست سویِ گنج ، پُشت

 

فلسفه دان ، خود را به وسیلۀ تفکرات زائد تباه کرده است . بدو بگو : با شتاب برو که به گنج حقیقت پُشت کرده ای .

 

بیت ۲۳۵۷

گو : بِدَو ، چندانکه افزون می دود 

از مرادِ دل جداتر می شود

به فلسفه دان بگو : بدو که هر چه بیشتر بدود از مقصود دل دورتر می شود .

 

بیت ۲۳۵۸

جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار

جاهَدوا عَنّا نگفت ای بی قرار

 

زیرا ای پریشان حال ، حضرت شاه وجود در قرآن کریم فرمود : در راهِ ما مجاهده کنند . و هرگز نفرمود در طریق دور شدن از ما بکوشند . [ در آیه 69 سورۀ عنکبوت آمده است « و کسانی که در راهِ ما خالصانه می کوشند . آنان را به راههای خود هدایت می کنیم (برهدایتشان می افزاییم) و همانا خداوند با نکوکاران است . ]

 

بیت ۲۳۵۹

همچو کنعان کو ز ننگِ نوح رفت

بر فرازِ قلّۀ آن کوهِ زَفت

 

مانند کنعان (پسر نوح) که متابعت از نوح نبی (ع) را ننگ دانست و بر ستیغ آن کوه بس عظیم و بلند رفت . [ کنعان = شرح بیت 1308 دفتر سوم ]

 

بیت ۲۳۶۰

هر چه افزون تر همی جُست او خلاص 

 سویِ کُه می شد جداتر از مَناص

هر چه کنعان برای رهایی خود بیشتر می کوشید و به کوه نزدیکتر می شد از پناهگاه حقیقی دورتر می افتاد . [ مناص = پناهگاه ]

 

بیت ۲۳۶۱

همچو این درویش بهرِ گنج و کان 

هر صباحی سخت تر جُستی کمان

مانند همین فقیر گنج طلب که برای یافتن گنج و معدنِ ثروت در هر بامداد کمانی دوراندازتر می جُست . [ غافل از آنکه کمانهای قوی تر و دوراندازتر او را از گنجی که زیر پایش قرار داشت دورتر می کرد . 

بیت ۲۳۶۲

هر کمانی کو گرفتی سخت تر

بود از گنج و نشان بدبخت تر

 

آن فقیر هر چه کمانهای دوراندازتر بکار می گرفت از گنج و راهِ وصول بدان دورتر می شد .

 

بیت ۲۳۶۳

این مَثَل اندر زمانه جانی است

جانِ نادانان به رنج ارزانی است

 

این مَثَل در روزگار ما ارزش حیاتی دارد که جانِ جاهلان در خورِ عذاب است .

 

بیت ۲۳۶۴

زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد

لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد

 

زیرا نادان از داشتن استاد ننگ دارد . ناگزیر چنین کسی می رود و دکانی جدید باز می کند . [ همانطور که علم ظاهر نیازمند معلّم است . علم باطن نیز به استاد نیاز دارد . منتهی باید با کیاست و توکّل بر عنایات الهی استادان حقیقی را از دکان دارانِ دنیوی تمیز داد . ]

 

بیت ۲۳۶۵

آن دکان بالایِ استاد ، ای نگار

گَنده و پُر کژدُم است و پُر ز مار

 

ای محبوب ، آن دکانی که بالای دکانِ استاد حقیقی باز کرده ای . متعفّن است و پُر از مار و عقرب . ( نگار = محبوب ، معشوق ) [ زیرا آن دکان بر مبنای نفسانیّات تأسیس شده است و کمال مطلوب آن نیل به امور دنیوی است . منتهی در قالب امور معنوی . ]

 

بیت ۲۳۶۶

زود ویران کُن دکان و بازگرد

سویِ سبزه و گُلبُتان و آبخَورد

 

هر چه زودتر دکان نفسانیّات را خراب کن و به سوی سبزه زار و گلزار و برکۀ معارف تقوا و پروا بازگرد . [ آبخَورد = محلی که از آب خورند ، آبشخور ، برکه ]

 

بیت ۲۳۶۷

نه چو کنعان ، کو ز کبر و ناشناخت 

 از کُهِ عاصم ، سفینۀ فَوز ساخت

 

مانند کنعان مباش که به سبب تکبّر و عدم معرفت از کوهِ نگهدارنده خواست کشتی نجات بسازد . ( عاصم = نگهدارنده ، حفظ کننده / فَوز = رستگاری ، نجات ) [ اشاره است به آیه 43 سورۀ هود « پسرش گفت : پناه می گیرم به کوه که نگه داردم از آب . نوح گفت : امروز از کیفرِ الهی نگاه دارنده ای نیست . مگر خداوندِ مهربان ، موج همی آمد و میان آن دو حایل شد و او ( کنعان ) از جملۀ غرق شدگان گشت.

بیت ۲۳۶۸

علمِ تیراندازیَش آمد حجاب 

 و آن مرادِ او را بُده حاضر به جیب

 

چنانکه هنرِ تیراندازی آن فقیر گنج طلب حجاب بصیرت او شد . زیرا مطلوب او نزدِ او حاضر بود و او به این طرف و آن طرف می دوید . ( ضمیر «ش» به آن فقیر باز می گردد . ) [ همینطور تیرهای اندیشه و فکرت کنعان و کنعان سیرتان ، آنان را از کشتی نجات مردان حق دور می کند . ]

 

بیت ۲۳۶۹

ای بسا علم و ذکاوات و فِطَن

گشته رهرو را چو غول و راهزن

 

چه بسا دانش و هوشیاری ها و زیرکی ها که برای سالک به منزلۀ غول بیابانی و گمراه کننده است . ( حافظ گفت « تکیه بر علم و دانش در طریقت کافری است » ) [ ذکاوات = تیز هوشی ها ، هوشیاری ها / فِطَن = زیرکی ها ]

 

بیت ۲۳۷۰

بیشتر اصحابِ جَنَّت ابله اند

  تا ز شرِّ فیلسوفی می رهند

 

بیشتر بهشتیان ، ابلهان اند . تا بدین وسیله از شرِّ فلسفه دانی و فلسفه بافی برهند . [ توضیح «ابله» در شرح بیت 2926 دفتر اوّل ]

 

بیت ۲۳۷۱

خویش را عریان کُن از فَضل و فُضول 

 تا کند رحمت به تو هر دَم نزول

خود را از فضیلت های خودبینانه عاری کن تا رحمت الهی و فتوحاتِ ربّانی هر لحظه بر تو ببارد .

 

بیت ۲۳۷۲

زیرکی ضِدِّ شکست است و نیاز

زیرکی بگذار و با گولی بساز

 

زیرکی های خودبینانه ضدِّ انکسار و نیاز به حق است . پس زیرکی های خودبینانه را رها کن و با بلاهتِ عارفانه (جهل نسبت به منافع دنیایی) دمساز شو .

 

زیرکی دان دامِ بُرد و طمع و کاز 

 تا چه خواهد ، زیرکی را پاک باز

زیرکی را باید دامِ منافعِ دنیوی و آزمندی و فریبندگی بدانی . کسی که از جمیع تعلّقات دنیوی و آویزش های نفسانی پاک و رها شده چه نیازی به اینگونه زیرکی ها دارد ؟ [ کاز = اکبرآبادی گوید : شاخه های درخت باشد که صیّادان از آن لته ها و چیزها آویخته . در یک طرف دان بر زمین فرو برند تا جانوران از آن رَم کرده به طرف دام آیند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 104 ) با توجه به این معنی مراد از «کاز» امری است فریبا . ]

 

بیت ۲۳۷۳

زیرکی دان دامِ بُرد و طمع و کاز

تا چه خواهد ، زیرکی را پاک باز

 

زیرکی را باید دامِ منافعِ دنیوی و آزمندی و فریبندگی بدانی . کسی که از جمیع تعلّقات دنیوی و آویزش های نفسانی پاک و رها شده چه نیازی به اینگونه زیرکی ها دارد ؟ [ کاز = اکبرآبادی گوید : شاخه های درخت باشد که صیّادان از آن لته ها و چیزها آویخته . در یک طرف دان بر زمین فرو برند تا جانوران از آن رَم کرده به طرف دام آیند ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر ششم ، ص 104 ) با توجه به این معنی مراد از «کاز» امری است فریبا . ]

 

بیت ۲۳۷۴

زیرکان ، با صنعتی قانع شده

ابلهان ، از صُنع در صانع شده

 

اشخاص زیرک به مصنوعات قناعت کرده اند . امّا ابلهان از هر مصنوعی به سوی حضرت حق متوجه می شوند .

بیت ۲۳۷۵

زآنکه طفلِ خُرد را مادر نَهار

دست و پا باشد نهاده بر کنار

 

زیرا مادر ، کودک خُردسال را شبانه روز مواظبت می کند و در آغوش خود می کشد و دست و پای او می شود . [ مولانا در اینجا بندگان مقرّب را به اطفال ، و حضرت حق را به «مادر» تشبیه کرده است

محمدامین شفیعی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۸:۲۴ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۴۶:

طعنه بر حق چه زنی ای که به باطل غرقی

تو به این غرّه مشو نوبت آن خواهد شد

❤️🌹

۱
۲
۳
۴
۵۸۰۰