سناتور سنتور در ۱ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
شیخ عطار
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
سعدی جان
بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب
سر در طلبش رفت و به سامان نرسیدیم
اسیر لاهیجی
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فروغی بسطامی
یک عمر دویدیم وبه دیوار رسیدیم
بر خویش تپیدیم و به آوار رسیدیم
ما دانۀ یک مزرعۀ سوخته بودیم
گویی که به ناچار به ناچار رسیدیم
آبان طاهری
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم از
عشق به جز مزهء تلخش نچشیدیم
حمیرا
سناتور سنتور در ۱ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۴:
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
شیخ عطار
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
سعدی جان
بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب
سر در طلبش رفت و به سامان نرسیدیم
اسیر لاهیجی
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فروغی بسطامی
یک عمر دویدیم وبه دیوار رسیدیم
بر خویش تپیدیم و به آوار رسیدیم
ما دانۀ یک مزرعۀ سوخته بودیم
گویی که به ناچار به ناچار رسیدیم
آبان طاهری
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم از
عشق به جز مزهء تلخش نچشیدیم
حمیرا
مصطفی امیراحمدی در ۱ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:
حتی یک تفسیر و شرح به منظور اصلی حافظ در این غزل اشاره نکرده است
ابراهیم احمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند:
این «دیدار» را میتوان لحظهای دانست که انسان، پس از سالها دویدن به دنبال پاسخ، ناگهان با خودِ پاسخ روبهرو میشود. پادشاه تا پیش از آمدن طبیب، در جهانِ سؤال زندگی میکرد؛ هر طبیبی چیزی میگفت و هیچکس حقیقتِ درد را نمیدید. اما انسان کامل وقتی وارد میشود، نخست بیماری را درمان نمیکند؛ بلکه نسبتِ انسان با بیماری را تغییر میدهد. گویی پیش از آنکه زخم بسته شود، پردهای از برابر چشم کنار میرود و آدمی میفهمد که اصلاً در کجا ایستاده است.
«گنجی یافتم به صبر» فقط سخن پادشاه نیست؛ رازِ سفرِ روح است. صبر در اینجا تحملِ منفعلانهٔ رنج نیست، بلکه ظرفی است که حقیقت در آن پخته میشود. بعضی گنجها را نمیتوان یافت؛ باید آنقدر در تاریکی ماند تا چشم بتواند نور را ببیند. شاید گنج از ابتدا در برابر انسان بوده، اما شتاب، چشم او را از دیدنش محروم کرده است.
«ترجمانی هرچه ما را در دل است» نیز اشارهای است به غربتِ انسان از خویشتن. آدمی گاهی درون خود را نمیفهمد؛ دردی دارد که هنوز برایش نامی ساخته نشده است. راهبر حقیقی کسی نیست که به جای تو پاسخ بدهد؛ کسی است که تو را به جایی برساند که بتوانی پاسخ را از اعماق خود بشنوی.
و سرانجام «حرم» را میتوان ژرفترین نماد این سفر دانست. حرم، مکانی در بیرون نیست؛ مرزی است در درون که پس از عبور از هیاهوی ذهن، ناگهان حرمت پیدا میکند. آنجا دیگر انسان با حقیقت بحث نمیکند؛ در برابر آن سکوت میکند. شاید «دست گرفت و برد اندر حرم» یعنی حقیقت، انسان را از سطحِ زندگی به عمقِ وجود میبرد؛ از جایی که فقط رنج میدید، به جایی که معنای رنج را میبیند. و این شاید بزرگترین معجزهٔ ولیّ باشد: نه اینکه فقط درد را بردارد، بلکه چشمِ آدمی را برای دیدنِ معنای درد باز کند.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۴ دربارهٔ کلیم » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳:
بس که نادیدنی از مردم دنیا دیدم
روشنم گشت که آسایش نابینا چیست
کلیم کاشانی
از بس شنیده ام سخن ناشنیدنی
گویم شنیده ام سخن ناشنیده را
صائب تبریزی
صائب گرفت گوشه ای از اهل روزگار
از بس که ناشنیدنی از مردمان شنید
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۱۷:
بد درونان که به همواری ظاهر سمرند
همه چون آب تنک، پرده سنگ خطرند
دستگیری نتوان داشت توقع ز غریق
اهل دنیا همه درمانده تر از یکدگرند
صائب تبریزی
خلق مرغان اسیرند که در یک قفسند
زان میان از که توان داشت امید مددی
کلیم کاشانی
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۹:
ما در شعر حافظ با شاعری روبرو هستیم که بسیار روراست و بی ادعاست
او از طرفی میگوید هر چه کردم همه از دولت قرآن کردم و از طرفی میگوید در فصل گل چه جای بحث کشف کشاف است!
از طرفی با ساکنان حرم ستر و عفاف ملکوت باده مستانه میزند و از طرفی میلی به همین« باده گلرنگ تیز تلخ خوشخوار سبک »دارد
حافظ هیچ ابایی ندارد ازینکه درکنار رضای ایزد انعام پادشاه را هم داشته باشد؛زیرا معتقد است بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود!
حافظ هم معنا را طلب میکند و هم دنیا را و گویا هر دو را با هم میخواهد و با هم میدانداگر «جان بی جمال جانان میل جهان ندارد»پس با جمال جانان میل جهان را هم دارد!
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»
سیاه کج درینجا همان زلف است اما در معنایی دیگر میتواند اشاره به غلام سیاهی باشد که فرمانبر ارباب خود نیست و به اصطلاح حرف گوش کن نیست!
«سیاه کج»ایهام بسیار هنرمندانه ای دارد اما از آنجا که تحقیر بخشی از جامعه فرودست میباشد اخلاقی نیست
بزرگمهر در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۱ در پاسخ به تماشاگه راز دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹:
چه چیزی باعث شده که اغلب شارحان بند ملامت بیت اول را به ملامتگر بیرونی نسبت دهند؟!
آیا حافظ شخصیتی داشته که بشود او را ملامت کرد؟
میتواند ملامتی باشد که از درون میجوشیده؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۹:
ور سرِ کم کاستی داری ، در آی
دکتر صحافیان در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:
معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا میکند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه همپیاله نشو، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا اینگونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبیخود نشوم. غمخوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بینیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهرهافروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زدهای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانهوار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شدهاند)
۸- بر من بیچاره عشق دلسوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهیام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستمهایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شدهام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکیاست/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۴ در پاسخ به آیدین دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
دقیقا بر خلاف فرموده خودتان استدلال کردید
برنجد درست است
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۳ در پاسخ به محمود دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۷:
برنجد درست است
می گوید چگونه ممکن است دل من از تو برنجد؟ یعنی نمی رنجد و تصور آن هم ممکن نیست.
در واقع استفهام انکاری است.
مگر دل سعدی از دوست می رنجد؟
احمد رحمتبر در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹:
محمدرضا شجریان در کنسرتی همراه با گروه عارف و سنتور مشکاتیان این غزل را خوانده است. از وبگاه خصوصی بشنوید.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۶ در پاسخ به منوچهر دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:
گر بُرقعی فرو نگذاری؛ بدین جمال
در شهر، هر که کشته شود در ضَمان توست
«برقعی» درست است. نکره است یعنی هر نوع برقع (پوشش، روبنده)با این حسن و زیبایی که تو داری؛ اگر بر صورتت پوششی قرار ندهی؛ هرکس ر شهر کشته شود خونش به گردن توست.
یادمان باشد گویندۀ سخن؛ خداوند سخن سعدی است.
رسول لطف الهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
زنده یاد استاد ذبیحی با سوز خاصی این غزل رابه زیبایی هرچه تمامتر خوانده
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۸ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:
ظاهرا شجریان زدگی تا استخوان بعضی ها نفوذ کرده است هر محل را بدون مناسبت تبدیل به تبلیغ شجریان می کنند
دکتر حافظ رهنورد در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:
استاد شفیعی کدکنی در درسگفتارهای دانشگاه ادبیات ماجرا و ماجرا کردن را اینگونه توضیح دادهاند که وقتی دو درویش از یکدیگر دلخور بودند و قهر میکردند، مرشد آنها را در حلقهی دراویش مینشاند و هرکدام به نوبت دلخوریشان از دیگری را بیان میکردند و سر آخر آشتی در میگرفت.
ماجرا یا ماجرا کردن تنبیه مرشد نیست.
ابراهیم احمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:
این غزل را میتوان از آغاز تا پایان، داستانِ جانِ انسانی دانست که از جهان عبور میکند تا به جانان برسد؛ اما نکته ظریف این است که حافظ در پایان نمیگوید انسان از جهان میگریزد، بلکه میگوید باید نسبت خود را با جهان عوض کند. جهان وقتی حجاب است که انسان آن را مستقل از جانان ببیند، و وقتی جلوه است که در هر چیز، «جمال» او را تماشا کند.
«جان بیجمال جانان میل جهان ندارد» در عمیقترین خوانش، فقط شکایت عاشق از فراق نیست؛ بیان یک اصل وجودشناختی است: موجودی که از حقیقت خویش جدا افتاده، از خودِ هستی نیز سیر میشود. «جانان» در اینجا میتواند حقیقتی باشد که جان از آن آمده و به سوی آن کشیده میشود. بنابراین میل نداشتن به جهان، لزوماً نفی جهان نیست؛ نفیِ جهانی است که از معنا تهی شده باشد. جهانِ بیجانان، مجموعهای از اشیاء است؛ جهانِ باجانان، کتاب تجلی است.
در «هر کس که این ندارد حقاً که آن ندارد» میان «این» و «آن» فاصلهای ظریف برقرار است: کسی که در این عالم، حضور جمال را نمیبیند، در باطن نیز از آن حقیقتی که باید جان او را زنده کند بیبهره است. حافظ در واقع میگوید: نحوه دیدن جهان، نشانه نحوه بودن جان است. دو نفر به یک گل نگاه میکنند؛ یکی فقط رنگ و شکل را میبیند و دیگری از همان گل به بینهایت میرسد. تفاوت، در گل نیست؛ در چشم است.
سپس حافظ میگوید: «با هیچ کس نشانی زان دلسِتان ندیدم». اینجا حقیقت وارد پارادوکس میشود: جانان همهجا هست، اما در هیچجا به یک نشانی محدود نمیشود. او را میتوان در هر نشانه دید، اما نمیتوان گفت «خودِ او این نشانه است». از همین رو «یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد» یکی از عمیقترین بیانهای حافظ درباره محدودیت معرفت است: انسان ممکن است به تجلی برسد، اما به احاطه بر حقیقت نمیرسد. حقیقت را میتوان یافت، اما نمیتوان در مفهوم زندانی کرد.
«هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است» میگوید راه وصول به حقیقت از امور بسیار کوچک آغاز میشود، اما هر لحظهٔ آن در باطن بینهایت است. یک نگاه، یک آه، یک جدایی، یک لحظهٔ بیداری میتواند جهانی را در درون انسان بسوزاند. «شبنم» کوچک است، اما «بحر آتشین» است؛ یعنی در عالم معنا، اندازهٔ تجربه با اندازهٔ ظاهر آن یکی نیست. کوچکترین حادثه ممکن است در روح، زلزلهای پدید آورد. و چون زبان از تجربهٔ بیواسطهٔ عشق کوتاه میآید، حافظ میگوید: «این معما شرح و بیان ندارد.» آنچه باید چشید، با تعریف به چنگ نمیآید.
در «سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن»، «فراغت» دیگر تنآسایی نیست؛ فراغ از غیر است. لحظهای که دل از هزار تعلق پراکنده جمع میشود و برای یک حقیقت آرام میگیرد. اما حافظ بلافاصله میگوید: «ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد.» راه عشق چون مقصدش نامتناهی است، پایان ندارد. در اینجا «ساربان» میتواند راهنمای باطن، پیر طریقت، یا حتی خودِ زمان باشد؛ و سخن حافظ این است که در این سفر بیکران، شتاب دشمنِ فهم است. بعضی حقایق باید در انسان تهنشین شوند تا فهمیده شوند.
آنگاه میرسیم به یکی از ظریفترین تصاویر غزل:
«چنگ خمیدهقامت میخواندت به عشرت».چنگ، چون خمیده است، صدا پیدا میکند؛ چون در برابر دستی که آن را مینوازد، مقاومت نمیکند. از این منظر، خمیدگی چنگ میتواند رمز تسلیم باشد. آنچه در چشم نفس، شکستن است، در چشم عرفان، آمادهشدن برای نواختهشدن است. انسان تا وقتی بر «منِ خود» راست ایستاده، ساز خاموشی است؛ اما هنگامی که از صلابتِ خودبینی خم میشود، ممکن است موسیقیای از او برخیزد که از خودش نیست. بنابراین «عشرت» پاداشِ تسلیم نیست؛ ثمرهٔ آن است.
و درست همینجا حافظ اضافه میکند:
«بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد.»چرا «بشنو»؟ چون بزرگترین مانع سلوک، نشنیدن نیست؛ گمانِ بینیازی از شنیدن است. پیر، در اینجا فقط شخص سالخورده نیست؛ پیر نماد شعوری است که آتش راه را پیشتر چشیده است. شور بدون پیر ممکن است به سرگردانی برسد و عقل بدون شور به خشکی. حافظ میان این دو آشتی برقرار میکند: دل باید مشتعل باشد، اما بیراهنما نباشد.
بعد از آن، حافظ به «محتسب» میرسد؛ و اینجا یکی از مهمترین واژگونسازیهای غزل رخ میدهد. او میگوید از کسی رندی بیاموز که ظاهراً دشمن رندی است. یعنی حقیقت گاهی از جایی بیرون میآید که انتظارش را نداری. «محتسب» میتواند نماد ظاهرِ سختگیر و باطنِ پنهان باشد. حافظ با این وارونگی، ما را از اعتماد سادهلوحانه به ظاهرها بیرون میآورد. ممکن است مقدسترین ظاهر، بیمقدارترین باطن را داشته باشد و برعکس.
قارون مرحله بعدی این سفر است: بزرگترین خطر سالک پس از یافتن عشق، این است که آن را دوباره با مالکیت آلوده کند. انسان ممکن است خدا را بخواهد، اما در حقیقت بخواهد «خدا را هم برای خودش داشته باشد». قارون فقط ثروتمند نیست؛ نماد منی است که میخواهد هستی را مالک شود. حافظ با یادآوری سقوط قارون میگوید هرچه را «مال من» مینامی، روزی از دستت خواهد رفت. چیزی که میماند، آن چیزی است که نتوانستهای مالک آن شوی: حقیقت.
و سرانجام:
«گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان».شمع در ظاهر نماد نور است، اما حافظ حتی از شمع هم میخواهد راز را پنهان کرد. چرا؟ چون نورِ هر چیزی، نورِ حقیقت نیست. گاهی عقلِ ظاهراً روشن، به دلیل پرگویی و استدلال بیپایان، راز را میسوزاند. «بند زبان ندارد» یعنی ذهنی که میخواهد همهچیز را توضیح دهد، سرانجام چیزی را که باید زیست، به چیزی تبدیل میکند که فقط دربارهاش حرف میزند. بعضی حقیقتها با فهمیدهشدن کوچک میشوند؛ باید با آنها زیست.
و پایان:
«کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ
زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد»همهٔ غزل در اینجا جمع میشود. راه با «میل جهان» آغاز شد و با «بندگی» پایان یافت. یعنی انسان ابتدا میخواهد جهان را داشته باشد؛ سرانجام میفهمد که مسئله این نبوده که چه چیزهایی داشته باشد، بلکه بندهٔ چه چیزی باشد.
حافظ در نهایت نمیگوید من صاحب حقیقت شدهام؛ میگوید بندهٔ آن شدهام. این تفاوت، تمام فلسفهٔ غزل است.
زیرا در عالیترین معنای عرفانی، انسان زمانی از جهان آزاد میشود که میفهمد لازم نیست مالک حقیقت باشد؛ کافی است در حقیقت گم شود.
و شاید سراسر غزل را بتوان در یک جمله خلاصه کرد:
جان از جهانی که در آن جانان دیده نمیشود خسته است؛ در راه طلب میسوزد، از خود خم میشود، از پیر میآموزد، از دنیا دل میکند، راز را به هر ذهنی نمیسپارد و سرانجام به جایی میرسد که بزرگترین عزت را نه در شاهی، بلکه در بندهبودن مییابد.
سناتور سنتور در ۱ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹۶: