گنجور

حاشیه‌ها

میم ی در ‫۸ روز قبل، جمعه ۱۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۴۲ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۰:

سلام. پیام ها را می‌بینی؟

هاملت کوهی در ‫۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۵۸۰:

با سلام! بنده گزینه جناب نوید ایار را شنیده بودم و بنظرم روانتر خوانده میشود. تا نسخه اصلی چه بوده است.
جز من اگرت عاشق شیداست، بگو
ور میل دلت به جانب ماست، بگو
ور هیچ مرا در دل تو، جاست، بگو
گر هست، بگو، نیست، بگو راست بگو

میم ی در ‫۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۳ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۰:

به نام خدا.

یاکریم پیام امتحانی.

برمک در ‫۹ روز قبل، پنجشنبه ۱۴ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۲۷ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » مجلد ششم » بخش ۹ - شکار شیر:

این روز چنان افتاد که خشت بینداخت، شیر خویشتن را دردزدید تا خشت با وی نیامد و زبر سرش بگذشت. امیر نیزه بگزارد و بر سینهٔ وی زد زخمی‌ استوار، امّا امیر از آن ضعیفی‌، چنانکه بایست، او را بر جای نتوانست داشت. و شیر سخت بزرگ و سبک و قوی بود، چنانکه به نیزه درآمد و قوّة کرد تا نیزه بشکست و آهنگ امیر کرد.

برمک در ‫۱۰ روز قبل، چهارشنبه ۱۳ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۵ دربارهٔ ابوالفضل بیهقی » تاریخ بیهقی » باقیماندهٔ مجلد پنجم » بخش ۲۸ - بردن امیر محمد به قلعهٔ مندیش:

گفتند: «ترا با این حکایت چکار؟ گفتم: آن را استادم‌ تا این یک نکته دیگر بشنوم و بروم.»=

گفتم آنرا  اِستادم = برای آن استادم / بران ان ایستاده ام


 این دو بیت خطاب عاشقی است فرا معشوقی،

چه زیبا سروده:

ای شاه چه بود این که ترا پیش آمد؟

دشمنت هم از پیرهن خویش‌ آمد

از محنتها محنت تو بیش آمد

از ملک پدر بهر تو مندیش آمد

سید حازم سادات در ‫۱۱ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰۸:

سپیتامن آرین عزیز، اون وقت که افغانستان، تاجیکستان،اوزبیکستان،پاکستان،ترکیه... و چند کشور دیگر جزو قلمرو ایران باشکوه باستانی بود ما هم یک ملت بودیم نه افغانستانی و نه پاکستانی و نه جایی دیگر همه ملت ایران باستان با شکوه بودیم پارسی 

با احترام:

SARA MAYELI در ‫۱۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶:

زینب کجایی

مریم مریم در ‫۱۲ روز قبل، دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

ظالم راه به منزل نبرد. زنده باد ایران.

سید حازم سادات در ‫۱۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۷۲:

ممنون از خدمت گرانبهای تان بابت ساختن چنین مرجعی بدون نقص و خدمت به ادبیات فارسی 🙏

هستی در ‫۱۳ روز قبل، یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

برخیز تا یکسو نهیم این دلق ازرق فام را…

Naser Hanafi در ‫۱۴ روز قبل، یکشنبه ۱۰ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

اگر از دیدگاه صوفیان بنگریم، مقصود از «طبیبانِ مدعی» پیر یا مرشدی است که هنوز خود به کمال نرسیده است. یعنی حافظ در اینجا به سالکان هشدار می‌دهد که هر کس ادعای پیری و مرشدی می‌کند، بی‌تأمل و چشم‌بسته به دنبال او نروید. نخست اطمینان حاصل کنید که او صاحبِ حال و کمال است، سپس از او توقعِ علاج داشته باشید.

و اگر پیرِ کامل نیافتید، به دوای غیب توکل کنید و حالِ خود را از چنین اشخاصی پنهان نگه دارید.

اگر صوفی حالِ خود را به همه نشان دهد،
کارِ او بی‌نتیجه و دچارِ درماندگی شود.

     

علی میراحمدی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:

دوش از جنابِ آصف، پیکِ بشارت ...

 

گفته می‌شود این غزل اشاره ای است به یکی از وزرای حکومت و اینکه این حدس تا چه حد صحیح باشد را بنده نمیدانم. 

اما چرا حافظ در شعر خود به این وزیران حکومتی لقب آصف میدهد؟
شاید علت آن باشد که همان وزیر وقتی وارد جهان شعری حافظ می‌شود باید نامی مطابق جهان و منظومه شعری حافظ هم پیدا کند!
وزیر در جهان بیرون وزیر است ولی در شعر حافظ لقب آصف پیدا میکند؛زیرا شعر باید جریان شعری خود را حفظ کرده و به هنری بیرون از زمان و مکان تبدیل گردد.
وقتی شاعر  به وزیر آصف بگوید همین آصف می‌تواند در ذهن مخاطب تاویل و  تبدیلی داشته باشد و قابلیت برداشتهای دیگر را نیز پیدا کند.
همین کلمه آصف ریشه در تاریخ و دین و اسطوره هم دارد !
این هوشمندی شاعر  است که اگر گاهی اشارات تاریخی نیز دارد همین اشارات را نیز در دستگاه شعری خود بیان می‌کند و اصالت شعر خود را حفظ کرده و آن را به تاریخ نگاره تبدیل نمیکند.

علی احمدی در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۸:

جهان بر ابرویِ عید از هِلال وَسمه کشید

هِلال عید در ابرویِ یار باید دید

وسمه برای آرایش به کار می رود و آن را بر ابرو می کشند. می گوید وقتی عید فطر فرا می رسد که پایان ماه رمضان است هلال ماه دیده می شود گویا جهان برای مشخص شدن عید بر ابروی آن وسمه ای به شکل هلال می کشد . 

اما حضرت حافظ بر این باور است که هلال عید را باید در ابروی یار دید . یعنی باید جلوه حضور یار را درک کرد . یار نیازی به وسمه کشیدن جهان ندارد . خودش حضور دارد و ما اگر روزه دار واقعی هستیم باید بتوانیم حضورش را درک کنیم.

شکسته گشت چو پشتِ هلال قامتِ من

کمانِ ابرویِ یارم چو باز وَسمه کشید

یار اگر بخواهد باز هم وسمه ای بر ابروی خود بکشد تا جلوه حضورش پررنگ تر باشد پشت قد و قامت من مثل هلال ماه خمیده و شکسته خواهد شد . این بیت می تواند اشاره ای به آیه 143 سوره اعراف باشد که می گوید حضرت موسی از خداوند خواست که او را ببیند و خداوند گفت اگر می خواهی مرا ببینی به آن کوه نگاه کن و وقتی بر کوه تجلی نمود و کوه متلاشی شد،  موسی نیز بیهوش افتاد (فَلَمَّا تَجَلَّیٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَکًّا وَخَرَّ مُوسَیٰ صَعِقًا) 

مگر نسیمِ خَطَت صبح در چمن بگذشت

که گُل به بویِ تو بر تن چو صبح جامه درید

خط در اینجا اثر همان وسمه یا آرایش است که بر نقاط مختلف صورت مثل ابرو می نشیند و در ادامه بیت قبل است . می گوید شاید نسیم صبح از خط روی صورت تو در چمن وزیده است که گل با بوی آن نسیم مثل صبح که با دریدن لباسش طلوع می کند ، جامه خود را دریده و شکفته شده است . 

جلوه معشوق و حضور او نقش شکوفایی کائنات را بر عهده دارد . یعنی انسان هم با درک حضور یار می تواند به شکوفایی خلاقیتهای خود کمک کند و حیاتی تازه را شروع نماید.اما چگونه این درک میسر است ؟

نبود چنگ و رَباب و نَبید و عود، که بود

گِلِ وجودِ من آغشتهٔ گلاب و نَبید

می فرماید وقتی سازهای موسیقی مثل چنگ و رباب و عود در کنار نبید ( شراب خرما) نبودند گِل وجود مرا با گلاب و نبید مخلوط می کردند . یعنی از همان زمان شروع آفرینش، من با نبید ی که در وجودم بود برای درک حضور تو امیدوار بودم .آن شراب که با وجود ما عجین شده امید است. امید به مستی و درک حضور یار .

بیا که با تو بگویم غمِ ملالتِ دل

چرا که بی تو ندارم مَجالِ گفت و شَنید

با همین امید است که از تو می خواهم بیایی تا غم ملالت بار دلم را به تو بگویم چون بدون تو فرصتی برای گفتن و شنیدن ندارم.حافظ رند است و می خواهد به این وسیله معشوق را برای وصال مجاب کند.لذا می گوید:

بهایِ وصلِ تو گر جان بُوَد خریدارم

که جنسِ خوب مُبَصِّر به هر چه دید خرید

حتی اگر قیمت وصال تو جان دادن من باشد من خریدارم چون کسی که بصیرت کافی داشته باشد و یار را به واسطه حضورش بشناسد ، می داند که باید جنس خوب را با هر قیمتی خرید.

چو ماهِ روی تو در شامِ زلف می‌دیدم

شبم به رویِ تو روشن چو روز می‌گردید

وقتی که من از میان زلف انبوه تو که برای خود شامی بود ( شام هم به معنای شب و هم به معنای سرزمین شام است) می توانستم روی چون ماه تو را ببینم ، با حضور چهره تو شب من مانند روز روشن می شد.یعنی حضور یار آگاهی بخش است و راه را روشن می کند تا مسیر را درست طی کنی.

به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید

با اینکه حضورت را درک می کنم ولی جانم به لب رسید و هنوز به وصال تو که آرزوی من است نرسیده ام.امید من هم به سر رسید ولی هنوز می خواهم به وصالت برسم . 

نکته بسیار زیبایی در مصرع دوم نهفته است . معمولا امید در مورد رخدادهایی است که امکان وقوع دارد و در اینجا هم به همین امید اشاره می کند .اما مگر می شود طلب بدون امید باشد . اشاره به این نکته شده که وصال تقریبا غیر ممکن است اما من آن را می خواهم یعنی حتی به این امر غیر ممکن هم امیدوارم .حافظ شکل جدیدی از امید را مطرح می کند .امیدی که بر خلاف همه محاسبات عقلی غیر ممکن ها را هم در بر می گیرد.

ز شوقِ رویِ تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید

حافظ از روی اشتیاقی که به روی تو داشت کلماتی را در شعر خود نوشت تو از این شعرش بخوان و آن کلمات را مثل مروارید آویزه گوش خود کن .یعنی گوشَت به درخواست من آشنا باشد .

امین آب آذرسا در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » مثنویات » شمارهٔ ۱۰۲ - در ستایش و تعریف فردوسی علیه‌الرحمه به الفاظ فارسی:

اگر بیت «ز نیرو بود مرد را راستی / ز سستی کژی زاید و کاستی» واقعا مال فردوسی هست پس چرا در شاهنامه موجود در گنجور نیست؟!

HRezaa در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۷ در پاسخ به عادل درخشنده دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۱ - حلوا خریدن شیخ احمد خضرویه جهت غریمان به الهام حق تعالی:

درود بر شما همزبان گرامی

 

بسیار جالب بود، سپاسگزارم

علیرضا باقرزاده در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸۰:

سلام

مولی علی(ع) رو دست بسته دارند می برند و حضرت زهرا (س) فغان می کنند.

مولی علی، ساقی تمام عارفان و سرچشمه معرفت و شمع دل سالکان. معتدل ترین معتدلان. متصل ترین متصلان.

متصل است او معتدل است او شمع دل است...

 

سکبا: مخفف سکباج و در اصل سرکه باج، آشی است که از برنج و بلغور و سرکه پخته می شود و صفرا بر است.

امین آب آذرسا در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۴۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب دوم در احسان » بخش ۱۴ - حکایت:

چرا در بخش مشق شعر، تصویر فردوسی سیاه است؟

امین آب آذرسا در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۰:

پس بیت مکُش مورکی را... کجاست؟!

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۵ روز قبل، شنبه ۹ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۳۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶ - در پند و اندرز و معراج حضرت ختمی مرتبت:

«تابخانه» در مصراع نخست بیت 16

به استناد لغتنامه دهخدا (ستون اول، صفحه 6087، چاپ دانشگاه تهران، سال 1377)، نخستین معنی چنین است: «خانه‌ای که درِ آن شیشه‌بندی بود تا بیرون را بتوان دید و روشنائی خورشید در آن بیفتد.»

این معنی دقیقا با مصراع دوم سازگار است.

رضا از کرمان در ‫۱۵ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۱۲ در پاسخ به کم چراغ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

روی تو خوش می‌نماید آینهٔ ما ...

علیکم السلام 

خوش آمدی

۱
۲
۳
۴
۵۷۲۴