گنجور

حاشیه‌ها

سیدجواد طالبی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۰:

به نظر من در بیت نخست " بگریم " درست است و این نظر در بیت‌های بعد تایید می‌شود. حافظ وصف حال خودش را می‌گوید و همه جا از خود یاد می‌کند نه دیگران . در بیت هفتم هم " الا" درست است و استاد شفیعی برای اغراق بیشتر عمدا "حتی" بکار برده است .  

جاوید مدرس اول رافض در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۰:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۰:

ای داده بنان گوهر ایمانی را
ای که به انسان، نانِ جسم دادی و گوهرِ ایمانِ جان؛
روزیِ ظاهر و باطن هر دو از توست.
داده بجوی قلب یکی کانی را
دلِ انسان، کانِ حقیقت است؛
هر که بجوید، در این معدن به گوهر می‌رسد.
نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد
آن‌گاه که دل به خلیلِ عشق سپرده نشود،
قدرت، جای حقیقت را می‌گیرد.
بسپرد به پشه، لاجرم جانی را
هر که از عظمتِ عشق سر باز زند،
در برابر کوچک‌ترین نیرو فرو می‌ریزد؛
تحقیرِ حق، به هلاکتِ جان می‌انجامد

،،،،،،،،،،

بسیار عالی 🌹  
بیاییم این چهار مصرع را جداگانه معنی کنیم و صنایع ادبی آن را بررسی نماییم:  

---

۱. «ای داده بنان گوهر ایمانی را»
- معنی: ای کسی که با انگشتان خود گوهر ایمان را بخشیده‌ای. یعنی دستِ بخشنده‌ای که ایمان و حقیقت را عطا می‌کند.  
- صنایع ادبی:
  - تشخیص: «بنان» (انگشتان) به‌عنوان بخشنده معرفی شده است.  
  - استعاره: «گوهر ایمانی» استعاره از حقیقت ایمان و ارزش معنوی.  

---

۲. «داده بجوی قلب یکی کانی را»
- معنی: آن گوهر را در قلبِ یک معدن بجوی. یعنی سرچشمه‌ی ایمان در دل انسان است، همچون کانی که گوهر در آن نهفته است.  
- صنایع ادبی:
  - تشبیه: دل به معدن تشبیه شده که گوهر ایمان در آن نهفته است.  
  - مراعات نظیر: «گوهر» و «کانی» در حوزه‌ی جواهر و معدن‌اند.  

---

۳. «نمرود چو دل را به خلیلی نسپرد»
- معنی: چون نمرود دل خود را به خلیل (حضرت ابراهیم) نسپرد و ایمان نیاورد...  
- صنایع ادبی:
  - تلمیح: اشاره به داستان نمرود و حضرت ابراهیم در قرآن و روایات.  
  - کنایه: «دل را نسپردن» کنایه از ایمان نیاوردن و تسلیم نشدن.  

---

۴. «بسپرد به پشه، لاجرم جانی را»
- معنی: ناگزیر جان خود را به پشه سپرد. یعنی چون ایمان نیاورد، سرانجام به دست پشه‌ای جان داد (اشاره به روایت مرگ نمرود به‌وسیله‌ی پشه).  
- صنایع ادبی:
  - تلمیح: به داستان معروف که نمرود با پشه‌ای در مغز کشته شد.  
  - طنز تلخ/ایجاز: عظمت نمرود در برابر کوچکی پشه، نشان‌دهنده‌ی بی‌قدرتی انسان در برابر تقدیر الهی.  
  - تضاد: «خلیل» (پیامبر بزرگ) در برابر «پشه» (موجود کوچک).  

---

جمع‌بندی
این ابیات با زبان استعاری و تلمیحی، حقیقت ایمان را به گوهر تشبیه کرده‌اند که در دل انسان نهفته است. نمرود چون دل به ایمان نسپرد، سرانجام به دست پشه‌ای جان داد. شاعر با این تصویر، قدرت ایمان و ضعف کفر را نشان می‌دهد.  

صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، تشبیه، مراعات نظیر، تلمیح، کنایه، تضاد، ایجاز.  

---

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۰:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۹:

ای خواجه به خواب درنبینی ما را
خواب، نمادِ غفلت است؛ سالک می‌گوید مرا در خوابِ بی‌خبری نتوان دید، من از جنسِ بیداری‌ام.
تا سال دگر دگر نبینی ما را
هر سالک، هر دم نو می‌شود؛ کسی که در راهِ حقیقت است، تکرار نمی‌شود.
ای شب هردم که جانب ما نگری
شب، تمثیلِ حیرت و تاریکیِ سلوک است؛ هر که به سوی ما آید، قدم در وادیِ امتحان نهاده است.
بی‌روشنی سحر نبینی ما را
سحر، نمادِ اشراق و گشایش است؛
بی‌نورِ آگاهی، حقیقتِ سالک دیده نمی‌شود

،،،،،،،،

بسیار خوب، بیاییم این ابیات را مصرع به مصرع بررسی کنیم:  

---

۱. «ای خواجه به خواب درنبینی ما را»
- معنی: ای خواجه (ای بزرگوار/ای محبوب)، حتی در خواب نیز ما را نخواهی دید.  
- صنایع ادبی:
  - خطاب مستقیم: شاعر با «ای خواجه» مخاطب را مورد خطاب قرار می‌دهد.  
  - کنایه: «به خواب دیدن» کنایه از آرزو یا وصال خیالی است.  

---

۲. «تا سال دگر دگر نبینی ما را»
- معنی: تا سال آینده، دیگر ما را نخواهی دید. یعنی دیدار تا مدت‌ها ممکن نیست.  
- صنایع ادبی:
  - تکرار واژه‌ی «دگر» برای تأکید و ایجاد موسیقی.  
  - اغراق: طولانی بودن فراق تا سال دیگر.  

---

۳. «ای شب هردم که جانب ما نگری»
- معنی: ای شب، هر بار که به سوی ما نگاه کنی...  
- صنایع ادبی:
  - تشخیص: شب را مانند موجودی زنده و ناظر در نظر گرفته است.  
  - خطاب مستقیم: شب را مورد خطاب قرار داده.  

---

۴. «بی‌روشنی سحر نبینی ما را»
- معنی: بدون روشنایی سحر، ما را نخواهی دید. یعنی دیدار ما تنها با طلوع و روشنایی ممکن است؛ در تاریکی شب، دیدار میسر نیست.  
- صنایع ادبی:
  - تضاد: «شب» و «سحر» در تقابل‌اند.  
  - کنایه: «روشنی سحر» کنایه از امید، وصال یا گشایش است.  

---

جمع‌بندی
این ابیات تصویری از فراق و دوری را نشان می‌دهند:  
- مخاطب (خواجه/محبوب) حتی در خواب و خیال هم عاشق را نمی‌بیند.  
- دیدار تا سال دیگر ممکن نیست.  
- شب، نماد تاریکی و جدایی است؛ تنها با آمدن سحر (نماد امید و وصال) امکان دیدار وجود دارد.  

صنایع برجسته: تشخیص، کنایه، تضاد، اغراق، تکرار، خطاب مستقیم.  

---

جاوید مدرس اول رافض در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۰:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:

ای باد سحر خبر بده مر ما را
باد سحر نمادِ پیام‌رسانِ عالمِ غیب است؛ ندای لطیف میان دلِ عاشق و حقیقت.
در ره دیدی آن دل آتش‌پا را
دلِ آتش‌پا، سالکی است که در راه عشق، بر آتش می‌دود و از سوختن نمی‌گریزد.
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
دلِ پرسودا، جانِ بی‌قرارِ شیفته است؛ آگاهی‌ای که در التهابِ شوق می‌جوشد.
کز آتش خود بسوخت صد خارا را
عشقِ حقیقی چنان سوزان است که سخت‌ترین سنگ‌ها را نرم می‌کند؛
دلِ عاشق، عالمِ قساوت را به خاکستر بدل میکند

،،،،،،،،،

بسیار زیبا 🌹  
بیاییم هر مصرع را جداگانه معنی کنیم و صنایع ادبی آن را بررسی نماییم:  

---

۱. «ای باد سحر خبر بده مر ما را»
- معنی: ای باد سحرگاهی، برای ما خبری بیاور؛ پیام‌آور باش و از حال محبوب یا دل خبر بده.  
- صنایع ادبی:
  - تشخیص: باد را مانند موجودی زنده و پیام‌رسان در نظر گرفته است.  
  - خطاب مستقیم: شاعر با «ای» باد را مورد خطاب قرار می‌دهد.  

---

۲. «در ره دیدی آن دل آتش‌پا را»
- معنی: آیا در راه، آن دلِ آتش‌پا (دلِ سوزان و بی‌قرار) را دیده‌ای؟  
- صنایع ادبی:
  - ترکیب استعاری: «دل آتش‌پا» یعنی دلی که پایش بر آتش است، کنایه از دل بی‌قرار و عاشق.  
  - کنایه: آتش‌پا بودن کنایه از شدت عشق و بی‌تابی.  

---

۳. «دیدی دل پرآتش و پرسودا را»
- معنی: آیا آن دل پر از آتش عشق و پر از سودا و اندیشه‌ی عاشقانه را دیده‌ای؟  
- صنایع ادبی:
  - مراعات نظیر: «آتش» و «سودا» هر دو در حوزه‌ی شور و التهاب‌اند.  
  - تکرار واژه‌ی «دل» برای تأکید و موسیقی درونی.  

---

۴. «کز آتش خود بسوخت صد خارا را»
- معنی: دلی که از آتش عشق خود، توانسته صد سنگ سخت (خارا) را بسوزاند. یعنی شدت عشق آن‌قدر است که حتی سنگ خارا را نرم و نابود می‌کند.  
- صنایع ادبی:
  - اغراق (مبالغه): سوزاندن «صد خارا» نشان‌دهنده‌ی شدت و قدرت عشق است.  
  - استعاره: «خارا» نماد سختی و مقاومت است؛ دل عاشق حتی سخت‌ترین دل‌ها را می‌سوزاند.  

---

جمع‌بندی
این ابیات گفت‌وگویی عاشقانه با «باد سحر» است. شاعر از باد می‌خواهد خبر دل بی‌قرار و پرآتش او را بیاورد. دل عاشق چنان سوزان است که حتی سنگ خارا را می‌سوزاند.  

صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، کنایه، مراعات نظیر، اغراق، تکرار.  

جاوید مدرس اول رافض در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۰:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷:

ای باد سحر خبر بده مر ما را
باد سحر نمادِ پیام‌رسانِ عالمِ غیب است؛ ندای لطیف میان دلِ عاشق و حقیقت.
در ره دیدی آن دل آتش‌پا را
دلِ آتش‌پا، سالکی است که در راه عشق، بر آتش می‌دود و از سوختن نمی‌گریزد.
دیدی دل پرآتش و پرسودا را
دلِ پرسودا، جانِ بی‌قرارِ شیفته است؛ آگاهی‌ای که در التهابِ شوق می‌جوشد.
کز آتش خود بسوخت صد خارا را
عشقِ حقیقی چنان سوزان است که سخت‌ترین سنگ‌ها را نرم می‌کند؛
دلِ عاشق، عالمِ قساوت را به خاکستر بدل می‌سازد

،،،،،،،   

بسیار زیبا
بیاییم هر مصرع را جداگانه معنی کنیم و صنایع ادبی آن را بررسی نماییم:  

---

۱. «ای باد سحر خبر بده مر ما را»
- معنی: ای باد سحرگاهی، برای ما خبری بیاور؛ پیام‌آور باش و از حال محبوب یا دل خبر بده.  
- صنایع ادبی:
  - تشخیص: باد را مانند موجودی زنده و پیام‌رسان در نظر گرفته است.  
  - خطاب مستقیم: شاعر با «ای» باد را مورد خطاب قرار می‌دهد.  

---

۲. «در ره دیدی آن دل آتش‌پا را»
- معنی: آیا در راه، آن دلِ آتش‌پا (دلِ سوزان و بی‌قرار) را دیده‌ای؟  
- صنایع ادبی:
  - ترکیب استعاری: «دل آتش‌پا» یعنی دلی که پایش بر آتش است، کنایه از دل بی‌قرار و عاشق.  
  - کنایه: آتش‌پا بودن کنایه از شدت عشق و بی‌تابی.  

---

۳. «دیدی دل پرآتش و پرسودا را»
- معنی: آیا آن دل پر از آتش عشق و پر از سودا و اندیشه‌ی عاشقانه را دیده‌ای؟  
- صنایع ادبی:
  - مراعات نظیر: «آتش» و «سودا» هر دو در حوزه‌ی شور و التهاب‌اند.  
  - تکرار واژه‌ی «دل» برای تأکید و موسیقی درونی.  

---

۴. «کز آتش خود بسوخت صد خارا را»
- معنی: دلی که از آتش عشق خود، توانسته صد سنگ سخت (خارا) را بسوزاند. یعنی شدت عشق آن‌قدر است که حتی سنگ خارا را نرم و نابود می‌کند.  
- صنایع ادبی:
  - اغراق (مبالغه): سوزاندن «صد خارا» نشان‌دهنده‌ی شدت و قدرت عشق است.  
  - استعاره: «خارا» نماد سختی و مقاومت است؛ دل عاشق حتی سخت‌ترین دل‌ها را می‌سوزاند.  

---

جمع‌بندی
این ابیات گفت‌وگویی عاشقانه با «باد سحر» است. شاعر از باد می‌خواهد خبر دل بی‌قرار و پرآتش او را بیاورد. دل عاشق چنان سوزان است که حتی سنگ خارا را می‌سوزاند.  

صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، کنایه، مراعات نظیر، اغراق، تکرار.  

---

می‌خواهید این ابیات را در یک شرح عرفانی هم باز کنم؟ مثلاً «باد سحر» به‌عنوان پیام‌آور الهی، «دل آتش‌پا» به‌عنوان سالک بی‌قرار، و «سوزاندن خارا» به‌عنوان قدرت عشق الهی در شکستن سختی‌های نفس.

 

جاوید مدرس اول رافض در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۶:

ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا
اشک، زبان دلِ سوخته است؛ پیام‌رسانِ عشقی که از گفتن ناتوان است.

آن باغ و بهار و آن تماشای مرا
باغ و بهار، تمثیلِ لحظه‌های مکاشفه‌اند؛ جایی که جان، جمالِ حقیقت را می‌بیند.

چون یاد کنی شبی تو شب‌های مرا
شب‌ها، زمان خلوتِ عاشق با معشوق‌اند؛ لحظه‌های بی‌پرده‌ی حضور.

اندیشه مکن بی‌ادبی‌های مرا
در عشق، ادبِ ظاهری فرو می‌ریزد؛ آنچه می‌ماند صداقتِ عریانِ دل است

،،،،،،

بسیار خوب، بیاییم هر مصرع را جداگانه بررسی کنیم: هم از نظر معنی و هم از نظر صنایع ادبی ✨  

---

۱. «ای اشک روان بگو دل‌افزای مرا»
- معنی: ای اشک جاری، تو سخن بگو و حالِ دل مرا که مایه‌ی شادی و آرامش من است، بیان کن. شاعر اشک را به‌عنوان زبان دل معرفی می‌کند.  
- صنایع ادبی:
  - تشخیص (Personification): اشک را مانند موجودی زنده و سخنگو در نظر گرفته است.  
  - اضافه‌ی استعاری: «دل‌افزای مرا» یعنی آنچه دل را می‌افزاید، استعاره از محبوب یا یاد اوست.  

---

۲. «آن باغ و بهار و آن تماشای مرا»
- معنی: ای اشک، از آن باغ و بهار و آن دیدار و تماشایی که مایه‌ی شادی من بود، سخن بگو.  
- صنایع ادبی:
  - تشبیه ضمنی: باغ و بهار استعاره از زیبایی و طراوت محبوب یا دوران خوش گذشته است.  
  - مراعات نظیر: «باغ» و «بهار» و «تماشا» همگی در حوزه‌ی طبیعت و زیبایی‌اند.  

---

۳. «چون یاد کنی شبی تو شبهای مرا»
- معنی: هرگاه شبی یاد کنی، از شب‌های من و آنچه بر من گذشته است نیز یاد کن. شاعر از اشک می‌خواهد که خاطرات شب‌های اندوه یا عشق او را بازگو کند.  
- صنایع ادبی:
  - تکرار واژه‌ی «شب» برای تأکید و موسیقی درونی.  
  - کنایه: «شب‌های مرا» کنایه از روزگار غم و اندوه یا خلوت‌های عاشقانه است.  

---

۴. «اندیشه مکن بی‌ادبیهای مرا»
- معنی: از بی‌ادبی‌های من (مثلاً جسارت در سخن گفتن یا شکایت کردن) دلگیر مشو و آن را به حساب نادانی یا شدت عشق بگذار.  
- صنایع ادبی:
  - تلمیح به ادب و بی‌ادبی در فرهنگ عاشقانه: عاشق در برابر معشوق همیشه باید مؤدب باشد، اما شاعر از اشک می‌خواهد خطاهایش را ببخشد.  
  - تضاد: «ادب» و «بی‌ادبی» در تقابل‌اند.  

---

جمع‌بندی
این چهار مصرع در قالب یک غزل‌گونه، گفت‌وگویی عاشقانه با «اشک» است. شاعر اشک را زبان دل کرده و از آن می‌خواهد که:
- زیبایی‌های گذشته (باغ و بهار) را یاد کند،  
- شب‌های اندوه یا عشق را بازگو کند،  
- و خطاهای عاشق را نادیده بگیرد.  

صنایع برجسته: تشخیص، استعاره، مراعات نظیر، کنایه، تضاد، تکرار.  

 

بهزاد رستمی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰:

ماهی است چو با طلعت افروخته بنشست

سروی است چو با قامت افراخته برخاست

 

فروغی بسطامی 

یوسف شیردلپور در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۷:۵۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۲:

گویی که نشاید و نباید که یادی نکنیم مانند همیشه از استاد عالی قدر استاد شجریان....

چرا که بقول بیشترین میزان شناخت شعر وغزل و ادبیات وموسیقی توسط اکثریت که گفته‌اند ما با صدا ونوای استاد شجریان به شعر وغزل و موسیقی اصیل آشنا شدیم، شب، سکوت، کویر.. یک اثر فاخر دیگر از چیره دستان موسیقی اصیل ناب ایران استادان کیهان کلهر حسین علی زاده و استاد شجریان در واقع ثبت موسیقی اصیل از آغاز تا حالا و تا ابد....🌷💕

دکتر صحافیان در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۸:

پای درخت بید همراه با آب جاری، طبع شعر و معشوق دلخواه که با تو شیرین گفتگو کند و ساقی‌ای زیبارو...
۲- آری تو که ارزش وقت را می‌دانی این بخت پادشاهی است. گوارایت باشد، که روزگاری همراه با حال خوش داری!
۳- هر که بار عشق دلبری دارد بگو برای خود سپنج دود کند، که روزگار شیرینی دارد.
۴- طبع شعرم چون عروسی زیباست و من با اندیشه نو زیور میبندم و آرایشش می‌کنم، امید است از دست روزگار معشوقی به دست آورم.(خانلری: نقش ایام- ایهام: به شعری زیبا برسم)
۵- شب هم نشینی را غنیمت شمار و از عیش و کامرانی بهره گیر! آری مهتاب(ایهام به صورت معشوق) دلت را نیز روشن کرده و کنار لاله‌زار جان افزاست.
۶- در چشم ساقی هم شرابی است-چشم بد دور- که با خرد ستیزه می‌کند و مستی و خماری‌ای دلپذیر می‌بخشد.
۷- آری حافظ عمر به غفلت گذشت(آنچه غیر از حال خوش است) با ما به میخانه بیا! تا زیبارویان ظریف و خوش‌مشرب به تو کاری خوش بیاموزند( نوشیدن شراب حال خوش)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

دکتر صحافیان در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۶:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹:

رخسار چون ماهش جمع همه زیبایی‌ها و ظرافت‌هاست، خدایا مهر و وفایش بخشا!
۲- دلبر زیبایم نوباوه است و سرانجام با گستاخی مرا خواهد کشت و‌ در شرع به جهت سن کمش گناهی بر او نیست.
۳- بهتر آن است که کاملا مواظب باشم دل به او نسپارم، چون او نیک و بد نمی‌شناسد و ملاحظه هیچ کاری را نمی‌کند.
۴- از نوباوگی از لب شیرینش هنوز بوی شیر می‌آید و البته از کرشمه چشمان سیاهش خون می‌‌چکد از دل عاشقان.
۵- معشوق چهارده ساله‌ای دارم با حرکات موزون شیرین، که ماه شب چهارده در زیبایی غلام حلقه به گوش اوست.
۶- خدایا چنان محو این گل زیبا شده‌ایم که دلمان را گم کرده‌ایم و مدتی است پیدایش نمی‌کنیم.
۷- آری معشوق زیبایم که چنین قلب سپاه را می‌شکند(ایهام به شکستن قلب عاشقان)، پادشاه او را برای حفاظت از خود خواهد برد.
۸-آنگاه که باز آید(معشوق یا حال خوش)جانم را در سپاس‌گزاری فدا خواهم کرد که صدف سینه(یا صدف چشم) حافظ آرامگاه این مروارید زیبا شود(خانلری:آن دردانه صدف دیده)
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

مشکات ‌ ‌ در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶۰:

«خونیست» اشتباهه

ویرایشش کنید به «خون است»

علی میراحمدی در ‫دیروز سه‌شنبه، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۷۸ - یافتن رسول روم امیرالمؤمنین عمر را رضی‌الله عنه خفته به زیر درخت:

تفاوت «حال»و«مقام»را با تمثیلی زیبا و ابیاتی شگفت شرح میدهد.
میگوید در یک مجلس درباری،عروس یا همسر پادشاه را همگان می‌بینند اما فقط پادشاه است که میتواند با عروس خلوتی داشته باش.

گویا «حال»حالت خوشی ست که گاهی به سالکان و در اثر تجلی الهی بر دل آنها رخ میدهد و بسیار گذراست و حتی ممکن است فواصل رخ دادن آن بسیار زیاد باشد.
اما«مقام»ثابت است و متغیر نیست و بسیار بالاتر از «حال»میباشد.
«مقام» ماندن بر حال است.
البته  اینها از مسایل تخصصی عرفانی است و توضیحات بنده بسیار نقص است و فقط سرنخی است که اگر کسی علاقه مند باشد میتواند تحقیقی درین مورد داشته باشد.
ما اگر در راه عرفان و خودشناسی و خداشناسی هم قدمی برنداشته باشیم همین «حال»را در خفیف ترین جلوه هایش گاهی تجربه هم کرده ایم؛آن لحظه ها که بدون هیچ دلیلی یک نوع عشق و شادی ناگهانی در دل خود احساس می‌کنیم و بدون شک همگان این حالت را در قلب خویش حداقل یکبار تجربه کرده اند.
حال چون جلوه‌ست زان زیبا عروس
وین مقام آن خلوت آمد با عروس

جلوه بیند شاه و غیر شاه نیز
وقت خلوت نیست جز شاه عزیز

جلوه کرده خاص و عامان را عروس
خلوت اندر شاه باشد با عروس

هست بسیار اهل حال از صوفیان
نادرست اهل مقام اندر میان

و این بیت شگفت انگیز:
از منازلهای جانش یاد داد
وز سفرهای روانش یاد داد

 

با توجه به بیت اخیر ما با ماندن در سراچه تن و مادیگرایی خود را از دیدن منازل جان و زیبایی‌های روان محروم کرده ایم.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۷ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

ز هر بقعه شدندی سنگ‌سایان ...

سنگسا: سنگتراش

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۳ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

بدین بی‌روغنی مغز دماغم غم دل ...

بی روغنی:کنایه از ضعف

با چراغ ایهام تناسب دارد

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۴۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

درین منزل که پای از پویه ...

رسیدن به مقصود

شدن از جهان و مردن

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

به تو باد هلاکم می‌دواند خطا گفتم که خاکم می‌دواند

خاک دوانیدن ظاهرا کنایه از مردن است.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

ز بی‌شرمی کسی کاو شوخ‌دیده‌ ...

ولی اگر مثل نرگس بی شرم و گستاخ باشی، کلاه زر به تو می دهند. گل نرگس وسطش زرد است و برگهایش سفید.

بنفشه خمیده است و رو به پایین

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

بر آن کس چون ببخشد نشو خاکی‌؟ ...

اگر مثل بنفشه سر به زیر و شرمناک باشی چیزی به تو نمی دهند.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۱ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

کسی را روبرو از خلق بخت است ...

کسی بخت و اقبال دارد که مانند اینه سخت رو و بی شرم باشد. عامیانه این است که هر چه پررو تر باشی بیشتر شانس داری.

محسن عبدی در ‫۲ روز قبل، دوشنبه ۱۵ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۹ دربارهٔ نظامی » خمسه » خسرو و شیرین » بخش ۵۸ - کوه کندن فرهاد و زاری او:

تراشم سنگ و این پنهانی‌ام ...

سنگ در پیشم است که می تراشم در پیشانی ام نیست و سنگ پیشانی نیستم. سنگ پیشانی کنایه از بیشرمی است.

۱
۲
۳
۴
۵۶۸۴