گنجور

حاشیه‌ها

استاد.میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش، کردم ...

«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»

.........

گفتیم که «سیاه کج» به معنای بنده یا غلام نافرمان هم هست  

هم زلف است 

هم به معنای بنده یا غلام سیاه  نافرمان 

اصلا لطف کار به اینست که شخص بفهمد این را

یعنی تا این اشاره را که دارد  به «غلام نافرمان»  نفهمی ،لطف سخن خواجه را درک نمیکنی

و جالب آنکه

و جالب آنکه 

حتی یک نفر از شارحان گنجور این را در نیافته است !

شارح باید آن نکته پنهان و آن دقیقه نهان مثل این مورد را دریابد

 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۱۳ در پاسخ به غمناک ابددوست دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۰۴ در پاسخ به مشتاق دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۶:۰۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶
  
گُدازِ گوهرِ دل، باده ی ناب است شبنم را
نَمِ چشمِ تحیّر، عالمِ آب است شبنم را

نگردد جمع، نورِ اگهی با ظلمتِ غِفلت
صفایِ دل، نمک در دیدهٔ خواب است شبنم را

جهان آیینهٔ دلدار و حیرانی حجابِ من
چمن صد جلوه و نظّاره نایاب است شبنم را

به هرجا می‌روَم، در اشکِ نومیدی وطن دارم
ز چشمِ خود، جهان یک دشت سِیلاب است شبنم را

نگردی غافل ای اشکِ نیاز، از ترکِ خودداری
که بر دوشِ چکیدن، سِیرِ مهتاب است شبنم را

تماشا نیست کم، چشمِ هوس گر شرمناک افتد
حیا، آیینهٔ گلهایِ سیراب است شبنم را

گلِ اشکَم اگر منظورِ جانان شد، عجب نبوَد
گذر در چشمِ خورشیدِ جهانتاب است، شبنم را

خطِ خوبان‌، کمندِ غفلتِ اهل نظر باشد
رگ‌ِ گلهای این‌ گلشن، رگِ خواب است شبنم را

فضولی می‌کنم در انتظارِ مهرِ تابانَش
گرفتم پرده بردارد،‌ کجا تاب است شبنم را؟

به وصلِ گلرخان، نتوان کنارِ عافیت جُستن
که در آغوش‌ِ گل‌، خونِ جگر آب است شبنم را

ضعیفی، تهمتِ چندین تعلّق بَست بر حالَم
ز پا افتادگی، یک عالم اسباب است شبنم را

حیا بالِ هوس را، مانعِ پرواز می‌گردد
نگه در دیده  بیدل، مُوجهٔ آب است شبنم را

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۲ در پاسخ به مهسا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

بله دقیقا همینطور هست چون مخاطب سخن احتمالا پادشاه می باشد. 

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۱ در پاسخ به معصومه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدعلی (رضا) ساقی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۵:۵۰ در پاسخ به Hadi Golestani دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۵۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵
        
سوارِ برق عمر ام‌، نیست برگشتن عِنانم را
مگر نامِ تو گیرم، تا بگردانَد زبانم را

عدم کیفیّت ام، خاصیّتِ نقشِ قَدم دارم
خَرامی، تا به زیرِ پایِ خود یابی نشانم را

به رنگِ شمع، گر شوقَت عیارِ طاقتم گیرد
کند پروازِ رنگ از مغز خالی، استخوانم را

به مُردن نیز، از وصفِ خَرامَت لب نمی‌بندم
نگیرد سکته طرفِ دامن ، اشعارِ روانَم را

غباری می‌فروشم، در سرِ بازارِ موهومی
مبادا چشم بستن، تخته گردانَد دکانم را

به تدبیرِ دگر نتوان، نشانِ مدّعا جُستن
شکستِ دل مگر چون موج، زِه بندد کمانم را

مخواه ای مفلسی ذلّت‌کشِ تسلیمِ دونانَم
زمین، تا چند زیرِ پا نشانَد آسمانم را؟ 

ز شرمِ عافیت محرومیِ جهدَم، چه می‌پُرسی؟
عرَق بیرونِ این دریا، نمی‌خواهد کرانم را

ز دردِ دل ، در این صحرا نبستم بارِ امّیدی
جرس نالید و آتش زد، متاعِ کاروانم را

نمی‌دانم ز بیدادِ دلِ سنگین، کجا نالم؟
شنیدن نیست ، آن دوشی که بردارد فغانم را

تراوش‌هایِ آثارِ کرَم، هم موقعی دارد
مباد اسراف سازد منفعل، روزی رسانَم را

شبی چون شمع، حرفی از گدازِ عشق سَر کردم
مکیدن از لبِ هر عضو، بوسی زد دهانم را

نفَس بود ام‌، جنون پیمای‌ِ دشتِ بی‌نشان‌تازی
دل از آیینه گردیدن، گرفت آخِر عنانم را

ز اسرارِ دهانی، حرفِ چندی کرده‌ام انشا
به‌ جز شخصِ عدم بیدل، که می‌فهمد زبانم را

استاد.میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:

ز بنفشه تاب دارم که ز زلفِ او ...

تو سیاه کم بها بین که چه در دماغ دارد

«سیاه کم بها»هم ایهام دارد

یکی بنفشه است 

یکی همان غلام سیاه که کم بها بوده 

قیمتش ارزان بوده 

ببینید یک نفر شارح باید مسائل اجتماعی آن زمان را بداند که غلامانی بوده اند در خدمت اربابان که سیاه بودند و به  فراخور حالشان قیمتهای مختلفی هم داشتند 

البته من اصلا لحن حافظ را دوست ندارم درین بیت و سیاه کم بها را نوعی اهانت میدانم به این غلامان !

اما به هر حال این چیزها بوده 

منظور آنکه شعر پشتوانه اجتماعی دارد،سیاسی دارد،عرفانی دارد،طنز دارد،کنایه دارد و تضاد دارد و خلاصه ریزه کاری فراوان دارد

حافظ سه مرتبه به این سیاهان اشاره دارد به صورت ایهام که یک طرفش زلف است:

«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»

«تو سیاه کم بها بین ک چه در دماغ دارد»

«کیست که او داغ آن سیاه ندارد»

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۳۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳
        
بس که چون‌ گل، پرده‌ها بر پرده شد سامان مرا
پیرهن در جلوه آیم‌، گر کنی عریان مرا

تا به پستی‌ها، عروجِ اعتبارَم‌ گُل‌ کند
خامُشی چون آتشِ یاقوت، زد دامان مرا

از پیِ اصلاحِ ناهمواریِ طبعِ درشت
آمد و رفتِ نفَسها، بس بوَد سُوهان مرا

کاروانِ اشک ام، از عاجز متاعی‌ها مَپرس
آبله محمل‌کَش است، از دیده تا دامان مرا

شوقِ دیدار ام‌، چه‌ سود ازخویش بیرون رفتنَم
دیدهٔ یعقوب ام و جا نیست در کنعان مرا

ای طلب، در وصل هم مشکَن غبارِ جستجو
آتش ام‌، گر زنده می‌خواهی ز پا منِشان مرا

در شکستِ من، بنایِ ناامیدی محکم است
فکرِ تعمیری ندارم، تا کند ویران مرا

در غم‌آبادِ فلک، چون خانهٔ وهمِ حباب
نیست جز یک عقدهٔ تارِ نفس‌، سامان مرا

زین سبکساری‌،که در هر صفحه نقشَم زایل است
عشق ترسم محو سازد، از دلِ یاران مرا

همچو شبنم، نیست در آشوبگاهِ این چمن
گوشهٔ امنی، به غیر از دیدهٔ حیران مرا

می رسد دلدار و من‌عمری ست‌ از خود رفته‌ام
بک نگاهِ واپسین ای شوق، برگردان مرا

در رهَش چون خامه‌، کارِ پستی‌ام بالا گرفت
آنچه بیدل‌، ناخنِ پا بود، شد مژگان مرا

سیدمحمد جهانشاهی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴
        
رخصتِ نظّاره‌ای‌، گر می‌دهد جانان مرا
شانهٔ زلفِ تحیّر می‌شود، مژگان مرا

از اثرپردازیِ ناموسِ الفتها مپَرس
هرکه شد آیینهٔ او، می‌کند حیران مرا

بس که گَردِ تیره‌بخیها ست، فرشِ خانه‌ام
سیل پوشد رَختِ ماتم‌، گر شود مهمان مرا

بر امیدِ ابرِ رحمت، دامنی آلوده‌ام
می‌کند آب از حیا، بی‌برگیِ عصیان مرا

کشتزارِ حسرت ام‌، کز تیر بارانِ غمَت
ریشه در دل می‌دوانَد، دانهٔ پیکان مرا

از ثباتِ من چه می‌پُرسی؟ بَنایِ حیرت ام
سِیل می‌گردد، هوایِ جنبشِ مژگان مرا

هر رگ‌ِ گل، شوخیِ چینِ جبین‌ِ دیگر است
بی‌رُخَت‌، سِیرِ چمن‌ کم‌ نیست از زندان مرا

در غمَت آخِر هجومِ ناتوانیهایِ دل
می‌کند چون‌ ناله در جِیبِ نفَس، پنهان مرا

معنیِ برجستهٔ شوق ام‌،نمی‌گُنجم به لفظ
همچو بوی‌ِ گل، نگردد پیرهن عریان مرا

سرخوشِ این باغ ام و اندیشهٔ بیحاصلی
می‌دهد ساغر، به طاقِ ابرویِ نسیان مرا

از دلِ خون بسته گفتم ؛  عقده‌واری وا کنم
دانه‌هایِ نار جوشید، از بُنِ دندان مرا

گوی‌ِ سرگردان ام‌ و درعرصهٔ موهوم‌ِ حرص
قامتِ خَم‌ گشته شد آخِر، خَمِ چوگان مرا

دردِ الفت بودَم و با بیخودی می‌ساختم
اضطراب‌ِ دل چو اشک آورد بر مژگان مرا

گر شوم بیدل، چو آتش فارغ از دودِ جگر
می‌کُشد خاکسترِ خود، در تهِ دامان مرا

برمک در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۳:۲۰ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:



شبی در بیابان از بی‌خوابی پای رفتنم نماند؛ سر بنهادم و شتربان را گفتم: دست از من بدار



بیش از اینم توان رفتن نیست
مرد گردد  ستوه  در سختی

بختی باربر به صد فرسنگ
بار خود می برد به بدبختی

 

گفت: ای برادر! دِز در پیش است و دُز در پس؛ اگر رفتی بردی، وگر خفتی مُردی.

----

شبی در بیابان از بیخوابی  پای رفتنم نماند سر بنهادم و شتربان را گفتم دست از من بدار

گفتمش دست از سرم بردار
پای رفتن نماند با بختی

 باربر بختی از ستیهش مرد
 زیر بار گران و سرسختی


 گفت ای برادر دژ در پیش و دز درپس اگر رفتی بردی و اگر خفتی مردی

------


پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی


بَخت و سخت با هم هماهنگ و هماوازند بلخ را  بلخ بهی/بهیگ و بلخ بَختی/بختیگ و بلخ بختری/بختریگ و بلخ بامی/بامیگ میگفتند و شتر بَختی از اوست در عربی انرا  بُختی گفتند مگر  راست و درست ان به پارسی بَختی است سعدی نیز انرا با سختی هماوند اورده و درست نیست انرا بپارسی  بُختی خواند


پای مسکین پیاده چند رود
کز تحمل ستوه شد بختی
تا شود جسم فربهی لاغر
لاغری مرد باشد از سختی

محسن در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:

وگر عقلست آن پرفن چرا عقلی ...

اگر عقل مایه کمال انسان است، پس چرا گاهی همین عقل انسان را به نابودی می‌کشاند؟ در اندیشه عرفانی مولانا، هر عقلی شایسته پیروی نیست.

او میان دو نوع عقل تفاوت می‌گذارد:

عقل جزوی: عقلی که محاسبه می‌کند، سود و زیان می‌سنجد، حیله می‌اندیشد و گاهی در خدمت نفس و منافع شخصی قرار می‌گیرد.

عقل کلی و الهی: عقلی که انسان را به حقیقت نزدیک می‌کند، از خودخواهی عبور می‌دهد و راه شناخت و معرفت را می‌گشاید.

نکته ظریف اینجاست که عقل جزوی ممکن است بسیار باهوش و زیرک باشد، اما زیرکی الزاماً به معنای خردمندی نیست. انسان ممکن است با عقل حسابگر خود برای رسیدن به خواسته‌هایش هزاران نقشه بکشد، اما در همان مسیر، آرامش، عشق و حقیقت وجودش را نابود کند. هر نیرویی که در وجود انسان هست، اگر در خدمت نفس قرار گیرد، می‌تواند به دشمن خود انسان تبدیل شود؛ حتی عقل.

استاد.میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۲:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:

دی گِلِه‌ای ز طُرِّه‌اش، کردم ...

«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»

عبارت «سیاه کج»درین بیت اشاره ای هم دارد به غلامان سیاه پوستی که در خدمت اربابان و اشراف بودند

سیاه کج یعنی بنده حرف گوش نکن 

غلام نافرمان که هر چه هم بگویی باز کار خودش را میکند

جناب «رضا ساقی»!

شارح باید این دقایق را دریابد و بشناسد!

وقتی ما میگوییم شرح حافظ کار میبرد بخاطر همین ریزه کاری هاست عزیز من

شما پای این غزل انشا نوشته اید ولی این نکته را اساسا درنیافته اید

اصلا لطف این بیت اینست که این معنای عبارت«سیاه کج»را بدانیم!

شرح‌های شما اکثرا ضعیف است و از معناکردن ابیات و سخنان عامیانه فراتر نرفته اید

محسن در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۱:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

سقاهم ربهم خوردند و نام و ننگ ...

سقاهم ربهم: یعنی پروردگارشان به آنان نوشانید. اشاره مستقیم به آیه ۲۱ سوره انسان است: «وَسَقَاهُمْ رَبُّهُمْ شَرَابًا طَهُورًا» ترجمه: «و پروردگارشان شرابی پاک و پاکیزه به آنان می‌نوشاند.»

مولانا در این بیت به مرتبه‌ای از عشق اشاره می‌کند که انسان حتی از نام و هویت اجتماعی خودش نیز عبور می‌کند. تا وقتی انسان گرفتار نام و ننگ است، هنوز بخشی از وجودش در اسارت نگاه دیگران قرار دارد: مردم درباره من چه می‌گویند؟آبرویم چه می‌شود؟ جایگاهم را از دست نمی‌دهم؟ دیگران مرا چگونه می‌بینند؟

اما وقتی شراب عشق الهی در جان انسان اثر می‌کند، این وابستگی‌ها رنگ می‌بازند.نکته بسیار مهم این است که مولانا نمی‌گوید عاشق بی‌ارزش یا بی‌هویت می‌شود؛ بلکه می‌گوید خودِ محدود و خودخواه او در برابر حقیقتی بزرگ‌تر محو می‌شود.وقتی انسان از ساقی شراب عشق می‌نوشد، دیگر تشنه نام‌آوری در چشم مردم نیست؛ زیرا تمام وجودش متوجه محبوب شده است.

محسن در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:

خمش کن در خموشی جان کشد چون ...

مولانا در این بیت از اهمیت سکوت و آمادگی درونی برای دریافت حقیقت سخن می‌گوید. یک نکتهٔ بسیار ظریف در تشبیه جان به کهربا وجود دارد: کهربا برای جذب کردن، نیازمند فریاد زدن یا تلاش برای جلب توجه نیست؛ خاصیت جذب در ذات آن است. انسان نیز وقتی از درون آماده و مستعد شود، می‌تواند کشش حقیقت را تجربه کند. اما این آمادگی چگونه حاصل می‌شود؟ با کم کردن هیاهوی ذهن، فرو نشاندن خودخواهی و رها شدن از ادعاهای نفس.

در نگاه عرفانی مولانا، سکوت صرفاً حرف نزدن نیست؛ بلکه آرام گرفتن ذهن و کنار رفتن موانعی است که نمی‌گذارند انسان ندای حقیقت را بشنود. وقتی جان آمادهٔ دریافت حقیقت باشد، لازم نیست با هیاهو به دنبال آن بدود؛ کشش حقیقت او را به سوی خود می‌برد.

محسن در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰:

گریبان گیر و این جا کش کسی را ...

در این بیت، مولانا از تسلیم کامل عاشق در برابر ارادهٔ معشوق سخن می‌گوید. نکتهٔ ظریف بیت اینجاست که شاعر خود را نه فقط شکار، بلکه دامی در دست صیاد معرفی می‌کند. یعنی عاشق چنان در اختیار محبوب قرار گرفته که حتی وسیلهٔ شکار دیگران نیز می‌شود. گویی محبوب از وجود عاشق برای کشاندن دیگر دل‌ها به سوی عشق استفاده می‌کند.

در لایهٔ عرفانی، صیاد می‌تواند نماد حق تعالی و دام نماد انسان عاشقی باشد که وجودش را در راه محبوب قرار داده است.

عاشق حقیقی دیگر نمی‌خواهد فقط خودش به محبوب برسد؛ تمام وجودش را در اختیار محبوب می‌گذارد تا هرگونه که او می‌خواهد، به کار گرفته شود.

استاد.میراحمدی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:

به باغ، تازه کن آیینِ دینِ ...

با حساب کسانی که این بیت را دلیل بر زرتشتی بودن حافظ یا پیر مغان بودن زرتشت گرفته اند همه آن کسانی هم که در چهارشنبه سوری آخر سال آتش را گرامی میدارند زرتشتی هستند!

تورج توجی در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۱۰:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

پیوند به وبگاه بیرونی

شرح ابیات ۱تا ۵

مدرس تورج توجی 

همیرضا در ‫دیروز یکشنبه، ساعت ۰۹:۵۹ در پاسخ به ابوالفضل قاسمی دربارهٔ شاه نعمت‌الله ولی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۸:

با سپاس، کتابی که جنابعالی به آن اشاره کرده‌اید جدا از انتساب به ابن سینا عربی است و موضوعش داروشناسی است. بنابراین بعید است که یک رباعی فارسی در آن باشد. نسخه‌ای از ترجمهٔ فارسی این کتاب را من بررسی کردم و در آن نیز اثری از این شعر نیست:
https://naskban.ir/25204

۱
۲
۳
۴
…
۵۸۴۶