سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۹ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - جان و تن:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۱۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
می زند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۶:۰۳ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:
ساختم با آنکه عمری سوختم
سوختم یک عمر و صبر آموختم
پروین اعتصامی
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۴۱ دربارهٔ عینالقضات همدانی » لوایح » فصل ۱۳۹:
حاصل عشقت سه سخن بیش نیست
سوختم و ساختم و توختم
عین القضات همدانی
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۳۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶۸:
حاصل از این سه سخنم بیش نیست
سوختم و سوختم و سوختم
مولانا
حاصل عمرم سه سخن بیش نیست
خام بدم، پخته شدم، سوختم
رضاقلی خان هدایت به نقل از مولانا
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵:
ساقیا یک جرعه ای زان آبِ آتشگون که من
در میانِ پُختگانِ عشقِ او خامم هنوز
حضرت حافظ
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۲۴ دربارهٔ عرفی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۷:
داغ داغم کرد یأس و طالب کامم هنوز
دوزخی در هر بُن مو دارم و خامم هنوز
آبم آتش گشت و خاکم شد ز خاکستر بدل
اندرین ره کس نمی داند سرانجامم هنوز
عرفی شیرازی
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
گم شدم از عالم امّا گم نشد نامم هنوز
گشت معلومم که با این پختگی خامم هنوز
توبه از میخوارگی کردم ولی از یاد می
میزند تبخالة حسرت لب جامم هنوز
فیاض لاهیجی
کام جانم با من و من در پی کامم هنوز
کعبه با خود دارم و در قید احرامم هنوز
کی رسد در عشق، لاف پختگی کس را، که من
همچو خاکستر ز آتش زادم و خامم هنوز
قدسی مشهدی
ذوق وجدان و نظر خالص شد و خامم هنوز
صاف شد می ها ولی من دردی آشامم هنوز
نظیری نیشابوری
خاک من بر باد رفت و دردی آشامم هنوز
توتیا شد جام و می باقی است درجامم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ هلالی جغتایی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۸:
دردا که اسیر ننگ و نامیم هنوز
در گفت و شنید خاص و عامیم هنوز
شد عمر تمام و ناتمامیم هنوز
صد بار بسوختیم و خامیم هنوز
هلالی جغتایی
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۱۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۴۶ - جان و تن:
در هوس افزون و در عقل اندکیم
سالها داریم اما کودکیم
جان رها کردیم و در فکر تنیم
تن بِمُرد و در غمِ پیراهنیم
پروین اعتصامی
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۵:۰۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۰:
تا در آتشکده دل نگدازی صائب
دعوی پختگی اندیشه خام است اینجا
صائب تبریزی
دعوی سوختگی پیش من ای لاله مکن
می شناسد دل من بوی دل سوخته را
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۲:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۷:
من خراباتیم و عاشق و دیوانه و مست
بیشتر زین چه حکایت بکند غمازم
سعدی جان
دیوانه تر از خویش کسی می جُستم
دستم بگرفتند و به دستم دادند
راحیل کرمانی
کسی دیوانه باشد کز سر کویت رودجائی
دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا
عالم شیرازی
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولانا
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
صائب تبریزی
کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشد
مقام همچو من دیوانه ای ویرانه ای باشد
وحشی بافقی
گرد باد بی سرانجامم که از دیوانگی
بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن
بهادر یگانه
هوسی کردهام امروز که دیوانه شوم
دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
نشاط اصفهانی
جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری
ویران شود این شهر که ویرانه ندارد
مجمر اصفهانی
گر سیلِ عِقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیرِ بلا بارد دیوانه نپرهیزد
سعدی جان
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدربینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست
سعدی جان
کاری که به عقل بر نیاید
دیوانگی اش گره گشاید
نظامی گنجوی
پای دیوانگی اش برد و سر شوق آورد
منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد
سعدی جان
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندر او هفتاد و دو دیوانگی
مولانا
عاقل به کنار آب تا پل میجست
دیوانه پابرهنه از آب گذشت
اردوبادی
عقل از سودای او کور است و کر
نیست از عاشق کسی دیوانه تر
مولانا
مجنون ز حرف غیر ز لیلی نمی بُرد
دیوانه در امور خود ای دوست عاقل است
محمدخان دشتی
گه بود کز حکیم دانشمند
بر نیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان
به غلط بر هدف زند تیری»
سعدی جان
کار بی استاد خواهی ساختن
جاهلانه جان بخواهی باختن
مولوی
به هم دانا و نادان کی بود خوش
کجا دمساز باشد آب و آتش
ناصر خسرو
چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن
چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن
مولانا
چاره ای کو بهتر از دیوانگی
بسکلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی
مولانا
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
فروغ فرخزاد
عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری
دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
شجاع کاشی
ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
آقا بیگم (خانم)
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
مولوی
هوسی کرده ام امروز که دیوانه شوم
دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
نشاط اصفهانی
ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر
ای عشق اگر شوریده ای درچشم جادویش نگر
بهادر یگانه
دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد
این قفل با کلید دگر وا نمی شود
صائب تبریزی
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
عماد خراسانی
از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
دولتشاه قاجار
من از دل و دل از من دیوانه گریزان
دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد
دولتشاه قاجار
من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولانا
رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست
ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی
صائب تبریزی
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد
در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند
می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را
زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند
صائب تبریزی
رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست
آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند
صائب تبریزی
نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی
ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی
از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست
یک قدم آری ز نامردیست تا مردانگی
بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق
عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی
غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵
به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد
به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد
خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد
به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد
رفیق اصفهانی
خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر
موی دماغ ما نشود مرد عاقلی
لاادری
دیوانگی ما به کسی ربط ندارد
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۲:۱۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:
کسی دیوانه باشد کز سر کویت رودجائی
دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا
عالم شیرازی
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولانا
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
صائب تبریزی
کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشد
مقام همچو من دیوانه ای ویرانه ای باشد
وحشی بافقی
گرد باد بی سرانجامم که از دیوانگی
بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن
بهادر یگانه
هوسی کردهام امروز که دیوانه شوم
دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
نشاط اصفهانی
جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری
ویران شود این شهر که ویرانه ندارد
مجمر اصفهانی
گر سیلِ عِقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیرِ بلا بارد دیوانه نپرهیزد
سعدی جان
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدربینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست
سعدی جان
کاری که به عقل بر نیاید
دیوانگی اش گره گشاید
نظامی گنجوی
پای دیوانگی اش برد و سر شوق آورد
منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد
سعدی جان
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندر او هفتاد و دو دیوانگی
مولانا
عاقل به کنار آب تا پل میجست
دیوانه پابرهنه از آب گذشت
اردوبادی
عقل از سودای او کور است و کر
نیست از عاشق کسی دیوانه تر
مولانا
مجنون ز حرف غیر ز لیلی نمی بُرد
دیوانه در امور خود ای دوست عاقل است
محمدخان دشتی
گه بود کز حکیم دانشمند
بر نیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان
به غلط بر هدف زند تیری»
سعدی جان
کار بی استاد خواهی ساختن
جاهلانه جان بخواهی باختن
مولوی
به هم دانا و نادان کی بود خوش
کجا دمساز باشد آب و آتش
ناصر خسرو
بی دماغان را دماغ گفتگوی عقل نیست
چاره این هرزه گو مستی است یا دیوانگی
رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست
ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی
عقل طرح آشنایی با جهان می افکند
آشنا را می کند ناآشنا دیوانگی
روی ننماید به هر ناشسته رویی همچو عقل
سینه ای چون صبح خواهد رونما دیوانگی
زور غیرت می گشاید بندبندم را ز هم
می گشاید هر کجا بند قبا دیوانگی
بی رگ سودا دماغی نیست در ملک وجود
با جهان عام است چون لطف خدا دیوانگی
صورت آرایی نگردد جمع با عشق غیور
راه بسیارست از فرهاد تا دیوانگی
این جواب مصرع اوجی که وقتی گفته بود
پادشاهی عالم طفلی است یا دیوانگی
صائب تبریزی
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۲:۱۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰:
چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن
چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن
مولانا
چاره ای کو بهتر از دیوانگی
بسکلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی
مولانا
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
فروغ فرخزاد
عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری
دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
شجاع کاشی
ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
آقا بیگم (خانم)
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
مولوی
هوسی کرده ام امروز که دیوانه شوم
دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
نشاط اصفهانی
ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر
ای عشق اگر شوریده ای درچشم جادویش نگر
بهادر یگانه
دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد
این قفل با کلید دگر وا نمی شود
صائب تبریزی
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
عماد خراسانی
از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
دولتشاه قاجار
من از دل و دل از من دیوانه گریزان
دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد
دولتشاه قاجار
من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولانا
رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست
ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی
صائب تبریزی
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد
در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند
می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را
زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند
صائب تبریزی
رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست
آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند
صائب تبریزی
نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی
ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی
از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست
یک قدم آری ز نامردیست تا مردانگی
بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق
عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی
غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵
به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد
به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد
خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد
به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد
رفیق اصفهانی
خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر
موی دماغ ما نشود مرد عاقلی
لاادری
دیوانگی ما به کسی ربط ندارد
سناتور سنتور در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۲:۱۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۶۰:
کسی دیوانه باشد کز سر کویت رودجائی
دل اینجا، دولت اینجا، مدعی اینجا، امید اینجا
عالم شیرازی
من مست و تو دیوانه ما را که برد خانه؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولانا
از برای امتحان چندی مرا دیوانه کن
گر به از مجنون نباشم باز عاقل کن مرا
صائب تبریزی
کجا در بزم او جای چو من دیوانهای باشد
مقام همچو من دیوانه ای ویرانه ای باشد
وحشی بافقی
گرد باد بی سرانجامم که از دیوانگی
بر سر خود ریزم از حسرت غبار خویشتن
بهادر یگانه
هوسی کردهام امروز که دیوانه شوم
دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
نشاط اصفهانی
جائی نه که گیرد دل دیوانه قراری
ویران شود این شهر که ویرانه ندارد
مجمر اصفهانی
گر سیلِ عِقاب آید شوریده نیندیشد
ور تیرِ بلا بارد دیوانه نپرهیزد
سعدی جان
گر دلم در عشق تو دیوانه شد عیبش مکن
بدربینقصان و زر بیعیب و گل بیخار نیست
سعدی جان
کاری که به عقل بر نیاید
دیوانگی اش گره گشاید
نظامی گنجوی
پای دیوانگی اش برد و سر شوق آورد
منزلت بین که به پا رفت و به سر بازآمد
سعدی جان
با دو عالم عشق را بیگانگی
اندر او هفتاد و دو دیوانگی
مولانا
عاقل به کنار آب تا پل میجست
دیوانه پابرهنه از آب گذشت
اردوبادی
عقل از سودای او کور است و کر
نیست از عاشق کسی دیوانه تر
مولانا
مجنون ز حرف غیر ز لیلی نمی بُرد
دیوانه در امور خود ای دوست عاقل است
محمدخان دشتی
گه بود کز حکیم دانشمند
بر نیاید درست تدبیری
گاه باشد که کودکی نادان
به غلط بر هدف زند تیری»
سعدی جان
کار بی استاد خواهی ساختن
جاهلانه جان بخواهی باختن
مولوی
به هم دانا و نادان کی بود خوش
کجا دمساز باشد آب و آتش
ناصر خسرو
محمد جوکار در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
تضمین غزل شماره 8 حضرت سعدی
من گرچه خواب آلوده ام ، اما ندیدم خواب را
تا سیر دیدارت کنم چون تشنه ای که آب را
تقدیر من هرگز نبود انبوه دلتنگی و درد
هی می نشینم بشنوم آهنگ دق الباب را
تو مثل بارانی و من ، دشتی عطش آلوده ام
ز اندازه بیرون تشنهام ساقی بیار آن آب رااول مرا سیراب کن وآنگه بده اصحاب را
ای بی خبر از حال من جانم به لب آمد ببین
جز آنکه من عاشق شدم جرمی ندارم بیش از این
در کوچه های شهر ما ، بر پا شده غوغای عشق
آشوب بر پا کرده ای ، ای یار جنجال آفرین
خندیدی و بر هم زدی خواب تمام شهر را
من نیز چشم از خواب خوش بر مینکردم پیش از اینروز فراق دوستان شبخوش بگفتم خواب را
هی منتظر ماندم که شاید پیک قاصد بگذرد
بلکه پیام آرد ، و حس نامساعد بگذرد
من از تمام عابران رد تو را پرسیده ام
کی می شود از کوچه ، زیباروی شاهد بگذرد
هرکس که دیده قامت دلدار ما مجنون شده
هر پارسا را کآن صنم در پیش مسجد بگذردچشمش بر ابرو افکند باطل کند محراب را
عاشق ترین ها بوده ام اما بدون سوء ظن
بر عهد و پیمان مانده ام از بی وفایی دم مزن
"من خود به چشم خویشتن، دیدم که جانم میرود"
تکرار کرده حسرتم را سعدی شیرین سخن
او دام را گسترده بود و رام چشمانش شدم
من صید وحشی نیستم در بند جان خویشتنگر وی به تیرم میزند اِستادهام نُشّاب را
ای کاش در دلواپسی هرگز نماند هیچکس
بی واهمه در راه ناپایان نراند هیچکس
یا عمر بی مقدار را هرگز شبیه من ، ولی
در گوشه ی تاریک زندان نگذراند هیچکس
جز من حدیث تشنه را هرگز نمیداند کسی
مقدار یار همنفس چون من نداند هیچکسماهی که بر خشک اوفتد قیمت بداند آب را
تنهایی ام را با سه تارم خوش نوایی می زدم
فالی برای شاعر درد آشنایی می زدم
هر شب دف و تنبور را با "گریه ی شمع " بنان
در گوشه ی "دشتی" بشوق دلربایی می زدم
تو مثل اقیانوس آرامی و من بر روی موج
وقتی در آبی تا میان، دستی و پایی میزدماکنون همان پنداشتم دریای بیپایاب را
گفتی که باید در تنور بیقراری اوفتم
گفتی که باید قعر درد ناگواری اوفتم
گفتی اگر عاشق شدی باید که سرگردان شوی
گفتم اگر رفتی بدان ، در میگساری اوفتم
گفتم در این امواج سرکش بارها رقصیده ام
امروز حالا غرقهام تا با کناری اوفتمآنگه حکایت گویمت درد دل غرقاب را
در جستجوی چشم او جان را پریشان بردمی
مست و خراب آلوده و افتان و خیزان بردمی
ای کاش بختم سازگارم بود و او می دید که
هر شب بشوق دیدنش یک عالمه جان بردمی
عهد و وفاداری من الگوی هر دوران شده
گر بیوفایی کردمی یَرغو به قاآن بردمیکآن کافر اَعدا میکشد وین سنگدل اَحباب را
در سایه روشن های بیرحمانه ی عصیان او
در شعله ی ویرانگر اسرار نا پنهان او
در خوش خیالی های دورادور رویاهای پوچ
دیدم دوباره قلب من شد عرصه ی جولان او
در ژرفنای قصه ی سوز و گداز عاشقان
فریاد میدارد رقیب از دست مشتاقان اوآواز مطرب در سرا زحمت بُوَد بواب را
گفتم دوباره در پی این عشق ویرانگر مرو
گفتم سر راه تو گودال است از این معبر مرو
گفتم هزاران عاشق آشفته حال و سینه چاک
دلخسته اند اما تو هم زین راه رنج آور مرو
دست از سرش بردار و هی اصرار بیهوده مکن
سعدی! چو جورش میبری نزدیک او دیگر مروای بیبصر! من میروم؟ او میکشد قلاب را
محمد جوکار
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۰۸:
آزمودم عقل دور اندیش را
بعد ازین دیوانه سازم خویش را
مولانا
چه باشد پیشه عاشق به جز دیوانگی کردن
چه باشد ناز معشوقان به جز بیگانگی کردن
مولانا
چاره ای کو بهتر از دیوانگی
بسکلد صد لنگر از دیوانگی
ای بسا کافر شده از عقل خویش
هیچ دیدی کافر از دیوانگی
مولانا
بعد از آن دیوانگی ها ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
فروغ فرخزاد
عاقل مباش تا غم دیوانگان خوری
دیوانه باش تا غم تو عاقلان خورند
شجاع کاشی
ز هشیاران عالم هرکه را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
آقا بیگم (خانم)
حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
واندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
مولوی
هوسی کرده ام امروز که دیوانه شوم
دست دل گیرم و از خانه به ویرانه شوم
نشاط اصفهانی
ای عقل اگر دیوانه ای زنجیر گیسویش نگر
ای عشق اگر شوریده ای درچشم جادویش نگر
بهادر یگانه
دیوانگی است چارهٔ دل چون گرفته شد
این قفل با کلید دگر وا نمی شود
صائب تبریزی
دلم دیوانه شد دیوانه شد دیوانه دیوانه
دگر از خویشتن بیگانه ام بیگانه بیگانه
عماد خراسانی
از سینهٔ تنگم دل دیوانه گریزد
دیوانه عجب نیست که از خانه گریزد
دولتشاه قاجار
من از دل و دل از من دیوانه گریزان
دیوانه ندیدیم ز دیوانه گریزد
دولتشاه قاجار
من مست وتو دیوانه ما را که برد خانه ؟
صد بار تو را گفتم کم خور دو سه پیمانه
مولانا
رتبه دیوانگی بالاتر از ادراک ماست
ما تهی مغزان کجاییم و کجا دیوانگی
صائب تبریزی
ناقص است آن کس که از فیض جنون کامل نشد
در چنین فصل بهاری هر که عاقل ماند ماند
می برد عشق از زمین بر آسمان ارواح را
زین دلیل آسمانی هر که غافل ماند ماند
صائب تبریزی
رتبه دیوانگی را نسبتی با عقل نیست
آهوان خوش گردن از نظاره مجنون شدند
صائب تبریزی
نیست از راحت نشان در وادی فرزانگی
ای خوش آن عاقل که زد بر کوچه دیوانگی
از هَوس تا عشق اگر مرد رهی ، ره دور نیست
یک قدم آری ز نامردیست تا مردانگی
بوالهوس بودیم گر دیدیم «طالب» مرد عشق
عندلیبی را بَدل کردیم با دیوانگی
غزل ۱۶۷۰ از دیوان طالب آملی.ص ۸۷۵
به عالم شادمان رندی زید کز هر غمی خندد
به او گر عالمی گریند او بر عالمی خندد
خوشا رندی که بر نیک و بد عالم همی خندد
به او گر عالمی خندند او بر عالمی خندد
رفیق اصفهانی
خوش عالمی است عالم دیوانگی ، اگر
موی دماغ ما نشود مرد عاقلی
لاادری
دیوانگی ما به کسی ربط ندارد
سیاوش در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۹:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱: