احمد خرمآبادیزاد در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:
به استناد کهنترین نسخه خطی دیوان حافظ (کتابت سال 801 هجری، با دیباچۀ محمد گل اندام، میراث مکتوب 1394)، مصراع دوم بیت نخست چنین است:
«دل شوریدهٔ ما را به نو در کار میآورد»
در صفحه 640 از نسخه آلمانی (چاپ 1858 میلادی، وین) نیز «به نو» (به جای «به بو») ثبت شده است.
نکته درخور توجه این است که ترجمه همین مصرع در نسخه انگلیسی (کلارک، سال ۱۸۹۱ میلادی) به گونهای است که نشان میدهد مترجم دو واژۀ «به ...» را «به تو» دیده است. یعنی جایگاه نقطه در بالای واژۀ دوم است.
اما در مصراع نخست بیت دوم در هر سه سند یاد شده بالا به جای «دیده»، واژه «سینه» ثب شده است.
.. در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۳ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۸۱ - انتقاد از قمهزنان:
اشعار مدحی که ایرج میرزا سروده همه مربوط به دوره ابتدایی شاعر بودنش برمیگرده و بعد یه مدت کوتاه ایرج میرزا کلا شعر درباری رو ترک کرد و حتی از حکومت انتقاد هم میکرد
بزرگان وطن را از حماقه
نباشد بر وطن یک جو علاقه
یکی از انگلستان پند گیرد
یکی با روسها پیوند گیرد
به مغزِ جمله این فکرِ خسیس است
که ایران مال روس و انگلیس است
انتقاد های ایرج میرزا به جامعه و فرهنگ مردم هم اکثرا بجا و درسته دقیقا مثل همین شعر البته اگه شما میخوای قمه بزنی یا برای کسی که به قول خودتون سرور جوانان اهل بهشت، نوه پیامبر و فلان و بیساره و الان هم تو بهشته داره حال میکنه بعد از گذشت 1400 سال از مرگش بشینی گریه کنی دیگه قضیه فرق میکنه
nabavar در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:
قمار عشق
در هجرنگار و دل بی صبروقرارش
عمری بسر آمد به خم زلف وحصارش
هردم مترصد که سر بام ببینی ش.
گه درپی آهویِ رمان گاه شکارش
تا کی زگل و بلبل وساقی و می ناب
رخساره ی چون ماه و دمی خوش به کنارش.
تاچند به درگاه نگارت بنشینی.
درحسرت یک گوشه ی چشمی و عذارش
آن قامت چون سرو خمیدی و دوتاشد
طی شد به خزان عمر به امید بهارش
مستی جوانی همه شد در پی دلدار.
برخیز و ببین تلخی این صبح خمارش
یک گوشه ی ابروچوخم آورد وکمان کرد
جان درکف اخلاص نهادی به هزارش
این عشق چو جادوست به کنج دل عاشق.
افسون و دو صد دلبری و حیله به کارش
هرگز نشود رام تو این توسن وحشی.
جر حسرت و غم نیست درین دشت سوارش
چون تخته ی نرد است که تاس هرچه نشیند.
اشک است چه گلرنگ به دامان قمارش
ای کاش " نیا " خشک شود چشمه ی اشکی.
کزسینه ی عاشق به در آورده دمارش
عباس جنت در ۲ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:
تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی / ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
مار چون با تمام بدنش در زمین میخزد اشاره به تعلقات دنیوی و ماهی دین روحانیت است. تا وقتی از این دنیا دل نکنی نمیتوانی به روحانیت برسی.ماهی به عنوان یک سمبل مسیحی زیاد دیده می شود. ولی عده کمی معنی اصلی این سمبل را می شناسند.
مسیحیان کلیسای اولیه که بخاطراظهارایمانشان مورد آزارقرار میگرفتند از این سمبل استفاده می کردند تا به طور مخفیانه خودشان را به عنوان یک مسیحی به مسیحیان دیگر معرفی کنند.
اگر یک شخص مسیحی می خواست بداند که طرف مقابل او نیز مسیحیست با انگشت یک قسمت ماهی را در خاک زمین می کشید و اگر شخض دوم سمبل را با کشیدن قسمت دوم ماهی، کامل میکرد معلوم می شد که هر دو مسیحی ا ند .
در انجیل چندین بار به ماهی اشاره شده است همچنین چندین تن از حواریون مسیح، ماهیگیر بودند. چون مسیح ایشان را برای سید انسانها برگزیده بود.
در ماجرای سیر کردن پنج هزار تن، پسری با «پنج قرص نان و دو ماهی» نزد عیسی مسیح میآید. پرسیده میشود «این چیست در مقابل این همه» و عیسی قرص نان و ماهی را چندین برابر میکند.
بنابراین می توان گفت که سمبل ماهی اولین و کوتاهترین اعتقاد نامه مسیحیان است. چون با گفتن این کلمه شخص اعتراف می کرد که به عیسی مسیح ایمان دارد .
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۹:
ز میوههای بهشتی چه ذوق دریابد
هر آن که سیبِ زَنَخدانِ شاهدی نَگَزید
حافظ پژوه ناآگاه تا چشمش به این بیت می افتد بدون درنگ یک پرونده شاهدبازی و امردگرایی برای حافظ باز میکند !
در حالی که سخن حافظ چیز دیگری است و او درین بیت از ذوق سخن میگوید.
شاعر معتقد است آدمی در همین دنیا بایست زیبایی را دریابد و آن را پاس بدارد زیرا هم قوه شناخت زیبایی در آدمی هست و هم جهان ،جهان زیباییها و شگفتیها ست.
در واقع کسی که درین سرای سپنجی دل روشن و چشم زیبابین داشته باشد که این هر دو ملازم یکدگرند در آن عالم هم شایسته بهشتی شدن است
ببینید حافظ همه این حرفها را در بیتی جا میدهد و آن بیت هم تکیه بر ظرفیت فرهنگی اجتماعی جامعه (به قول کاربر گرامی گنجور)دارد.
شاهرخ در ۲ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۱ - حکایت:
درود . توضیحات عالی بود
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵:
دولت اگر سلسله جنبان شود
مور تواند که سلیمان شود
نکبت اگر سر به گریبان شود
خواجه نصیر لوطی میدان شود
بخت اگر یاری کند چرخ فلک زاری کند
بخت اگر سستی کند دندان ز حلوا بشکند
بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کند
نوبت گلشن رسد گلزار گلزاری کند
میرزا حبیب خراسانی
بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند
یار عاشقسوز ما ترک دلآزاری کند
رهی معیری
امید منتظریان در ۲ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸:
برای آهنگ بیشتر شعر اینطور به نظرم بوده
نارفته به شهراهِ وصالت گامی
نایافته از حُسنِ جمالت کامی
ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی
«کز خُمِ فراق نوش بادت جا
می!»
امید منتظریان در ۲ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:
یک پرسش گرم جز تبم کس نکند
واقعا مکس کنید روی این مصرع
چقدر زیبا!!!!
عباس جنت در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۵ در پاسخ به پرویز شیخی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:
دوست عزیز پرویز خان شما درست میفرمایید انسانیت بیشتر شامل مشترکات انسان و حیوان است و آدمییت مقام روحانی را شامل میشود بنظر من مولانا در اشعارش به مقام والای نوع بشر اشاره میکند که "خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم"
آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت / بیدل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت
آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت خوش خوش و میفشانمت
آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا / همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت
آمده ام که بوسهای از صنمی ربوده ای / باز بده به خوشدلی خواجه که واستانمت
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
کل چه بود که کل توی ناطق امر قل توی / گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت
در این شعر مولانا به زیبایی مقام انسان را شرح میدهد:
منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی / مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهائی
به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی /بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی
بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی /چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی
به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی /در خیبر است برکن که علی مرتضایی
بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان /بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی
چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش /چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی
بسکل ز بیاصولان مشنو فریب غولان /که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی
تو به روح بیزوالی ز درونه باجمالی /تو از آن ذوالجلالی
تو ز پرتو خدایی تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی /سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی /بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی
چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد /که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی
تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین /اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی
تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا /تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی
چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید /چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی
مگریز ای برادر تو ز شعلههای آذر /ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی
به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد /که خلیل زادهای تو ز قدیم آشنایی
تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی /تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی
ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری /ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی
شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی /بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۱ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و هفتم » بخش ۵ - فی التمثیل:
تا بدانی کانچه عاشق را رواست
گر کسی دیگر روادارد خطاست
گه بود کان یک سخن گستاخ وار
از بسی طاعت فزون آید بکار
گویا عطار در چند حکایت به موضوع گستاخی در درگاه حق پرداخته و پیرامون این مسئله گردیده است و حتی در تذکره اولیا یکی دو عارف را «گستاخ درگاه »مینامد!
اما این گستاخی کار من نیست !!
من باید ادب داشته باشم و اقرار بندگی کنم و اظهار چاکری که گفته اند:
«بی ادب محروم شد از لطف حق»
خداوند انسان را به طاعت و عبادت دستور داده و او خود فرموده است که خداوند را نیکوترین نامهاست و او را با آنها بخوانید
گویا این گستاخی و شوریدگی و جنون مبارک ،مرتبه ای است و مقامی که شخص پس از عمری بندگی و سیر و سلوک بدان میرسد ؛,همچنان که درین حکایت موسی علیه السلام چنین احوالاتی دارد!
عطار تاکید میکند که هر کس و همه کس روا نیست که با الله تعالی گستاخی کند و این خطایی عظیم است.
طبق بیان عارف نیشابور گاهی یک سخن گستاخانه از زبان عاشق شوریده تاثیری بیشتر از طاعات فراوان دارد و این هم یکی از رموز عشق است
«ساغر ما که حریفان دگر مینوشند
ما تحمل نکنیم ار تو روا میداری»
حافظ
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » عزت نفس:
به خدایی که آفرین کرده ست
زیرکان را به خویشتنداری
که نیرزد به پیش من هرگز
همه روی زمین به یک خواری
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴:
این سروده را بنگرید
خروشید و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
وزانجا دمان شد به پرده سرای
به نیزه در اورد بالا ز جای
رمید ان دلاور سپاه دلیر
بکردار گوران ز چنگال شیرازان پس خروشید سهراب گرد
همی شاه کاووس را بر شمرد
بدو گفت ای شاه پر دار و برد
که چونست کارت به دشت نبرد
چرا کردهای نام کاووس کی
که با جنگ نه تاو داری نه پی
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد ژندهرزم
کز ایران نمانم یکی نیزهدار
کنم زنده کاووس کی را به دار
بدین نیزه جان تو بریان کنم
ستاره همه بر تو گریان کنم
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴:
ز تندی به جوش آمدش خون برگ
نشست از بر بارهٔ تیزتگ
خروشید و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
وزانجا دمان شد به پرده سرای
به نیزه در اورد بالا ز جای
رمید ان دلاور سپاه دلیر
بکردار گوران ز چنگال شیرکس از نامداران ایران سپاه
نیارست کردن بدو در نگاه
ز بالا و بازو و دست و عنان
زگرز وز آب داده سنان
ازان پس دلیران شدند انجمن
بگفتند کاینت گو پیلتن
نشاید نگه کردن آسان بدوی
که یارد شدن پیش او جنگجوی
ازان پس خروشید سهراب گرد
همی شاه کاووس را بر شمرد
بدو گفت ای شاه پر دار و برد
که چونست کارت به دشت نبرد
چرا کردهای نام کاووس کی
که با جنگ نه تاو داری نه پی
بدین نیزه جان تو بریان کنم
ستاره همه بر تو گریان کنم
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد ژندهرزم
کز ایران نمانم یکی نیزهدار
کنم زنده کاووس کی را به دار
که داری از ایرانیان تیزچنگ
که پیش من آید به هنگام جنگ
همی گفت و می بود جوشان بسی
از ایران ندادند پاسخ کسی
خم آورد پشت وز دست ان ستیخ
بزد تند و برکند هفتاد میخ
سراپرده یک بهره آمد ز پای
ز هر سو برآمد دم کرنای
غمی گشت کاووس و آواز داد
کزین نامداران فرخ نژاد
یکی نزد رستم برید آگهی
کزین ترک شد مغز گردان تهی
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۵ در پاسخ به حمید دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
برای کاری شایسته برای کاری واجب. کاری که پیش پیش می اید و باید انجامش دهی
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۱ در پاسخ به عبدالعزیز میرخزیمه دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
انهمه که گفته بیخود گفته چون چنین است
که گرگ اندر امد میان رمه
سگ و مرد را دیده گاه دمه
برمک در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۲:
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت، لشکر کشید
تهمتن بیامد به نزدیک شاه
میان بسته مر جنگ را کینهخواه
که دستور باشد مرا تاجور
از ایدر شوم بیکلاه و کمر
ببینم که این نوجهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
بدو گفت کاووس، کین کار تست
که بیداردل بادی و تندرست
تهمتن یکی جامهٔ تُرکوار
بپوشید و آمد دوان تا حصار
پیاده چو نزدیکیِ دژ رسید
خروشیدنِ نوشِ تُرکان شنید
بدان دژ درآمد تهمتن دلیر
چنان چون سوی آهوان، نرهشیر
چو سهراب را دید بر تختِ بزم
نشسته به یک دست بر زندرزم
به دیگر چو هومان سوار دلیر
دگر بارمان نامبردار شیر
تو گفتی همه تخت سهراب بود
بسان یکی سرو شاداب بود
دو بازو به کردار ران هَیون
بَرش چون بَرِ پیل و چهره چو خون
ز تُرکان بگرد اندرش صد دلیر
جوان و سرافراز چون نرهشیر
پرستار، پنجاه با دستبند
به پیش دلافروز تخت بلند
همی یک به یک خواندند آفرین
بران برزبالا و تاج و نگین
همی بود رستم همانجا ز دور
نشستن همی دید و مردانِ سور
به شایستهکاری برون رفت، زند
گَوی دید بَرسان سروِی بلند
بدان لشکر اندر چُنو کس نبود
پسودش به تندی و پرسید زود
چه مردی؟ بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بِنْمای روی
تهمتن یکی مشت بر گردنش
بزد تیز و برشد روان از تنش
بدان جایگه خشک شد زندرزم
سر آمدش رزم و سر آمدش بزم
زمانی همی بود سهراب دیر
نیامد به نزدیک او زند شیر
بپرسید سهراب تا ژندهرزم
کجا شد که جایش تهی شد ز بزم؟
برفتند و دیدند افگنده خوار
برآسوده از بزم و از کارزار
خروشان ازان جای بازآمدند
شگفتیْ فرو مانده از کارِ ژَند
به سهراب گفتند شد ژندهرزم
سرآمد بَرو روزِ پیگار و بزم
چو بشنید سهراب برجست زود
بیامد بَرِ ژند برسان دود
شگفت آمدش سخت و خیره بماند
دلیران و گردنکشان را بخواند
چنین گفت کامشب نباید غنود
همهشب همی نیزه باید بسود
که گرگ اندر آمد میان رمه
سگ و مرد را دید گاه دمه
اگر یار باشد جهانآفرین
چو سم سمندم بساید زمین
ز فِتراک زین برگشایم کمند
بخواهم از ایرانیان کینِ زند
چو برگشت رستم برِ شهریار
از ایرانسپه گیو بد پاسدار
به ره بر گو پیلتن را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی بر خروشید چون پیل مست
سپر بر سر آورد و بنمود دست
بدانست رستم کز ایران سپاه
به شب گیو باشد نگهبان به راه
بخندید و زان پس فغان برکشید
دلاور چو آواز رستم شنید
بیامد پیاده به نزدیک اوی
بدو گفت کای مهتر جنگجوی
پیاده کجا بودهای تیره شب
تهمتن به گفتار بگشاد لب
بگفتش به گیو آن کجا کرده بود
چنان شیرمردی که آزرده بود
وزان جایگه رفت نزدیک شاه
ز ترکان سخن گفت وز بزمگاه
ز سهراب و از برزبالای اوی
ز بازوی و کتف و بر و پای اوی
که هرگز ز ترکان چنین کس نخاست
بکردار سروست بالاش راست
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوارست و بس
وزان مشت بر گردن ژندهرزم
کزان پس نیامد به رزم و به بزم
بگفتند و پس رود و می خواستند
همه شب همی لشکر آراستند
علی احمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
بیا و کَشتیِ ما در شَطِ شراب انداز
خروش و وِلوِله در جانِ شیخ و شاب انداز
عبارت بیا در اول این غزل اشاره به امید دارد و نشانه امید به آمدن ساقی است. اینکه شراب را به رودخانه تشبیه می کند نشانه این است که شراب مثل امیدورزی در سراسر مسیر زندگی به عاشق کمک می کند و نه تنها عاشقان بلکه همه پیران و جوانان نیز از این قاعده مستثنا نیستند.در واقع از ساقی می خواهد همه انسانها را با رودخانه ای از شراب آشنا کند.
مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ساقی!
که گفتهاند «نِکویی کن و در آب انداز»
در این بیت شراب را به کشتی تشبیه می کند . همان امیدی که مسیر را برایت روشن می کند خودش نقش کشتی را هم بازی می کند و تو را به مقصد می رساند . اگر ساقی ما را با کشتی امید آشنا سازد و امید را رفیق همیشگی و همراه ما نماید کار نیکویی کرده است و به مصداق مثل « تو نیکی می کن و در دجله انداز » عمل کرده است
ز کویِ میکده برگشتهام ز راهِ خطا
مرا دگر ز کَرَم با رهِ صواب انداز
با اوصاف بالا که در مورد می گفته شد برگشتن از راه میخانه و توبه کردن یعنی حرکتی برخلاف جهت رودخانه و کشتی که قطعا ناصواب است پس از ساقی می خواهد که اگر بازگشت نادرست و انحرافی به خطا سر می زند او را دوباره در جهت رودخانه و کشتی قرار دهد تا امیدواری به مستی پایدار بماند.
بیار زآن مِی گلرنگِ مشکبو جامی
شرارِ رَشک و حسد در دلِ گلاب انداز
و از آن شراب گلرنگ معطر به مشک جامی بیاور و آتش حسد را در دل گلاب بینداز تا گلاب به شراب مشک فام حسادت کند.قصد حافظ از این شراب مشک فام تاثیر بهتر آن در مست شدن است . اما آیا مستی کافی است؟
اگر چه مست و خرابم، تو نیز لطفی کن
نظر بر این دلِ سرگشتهٔ خراب انداز
درست است که از هشیاری فراتر رفتم و به درجه مستی و خرابی رسیده ام اما هنوز سرگشته ام و تشنه دانستن رازهایی هستم . من مست و خراب شده ام تا خرابیهایم را اصلاح کنم .من نور می خواهم.
به نیمشب اگرت آفتاب میباید
ز رویِ دخترِ گُلچهرِ رز، نقاب انداز
و اگر در این نیمه شب تو هم هوس آفتاب کرده ای بیا و از چهره آن جایگاه شراب پرده بردار تا بازهم مستی را تجربه کنی و نور امید باده را به دست آوری
مَهِل که روزِ وفاتم به خاک بسپارند
مرا به میکده بَر، در خُمِ شراب انداز
حتی اگر فوت کردم نگذار مرا به خاک بسپارند بلکه مرا در میخانه و در خم شراب بینداز تا امیدوارانه جان دهم .شاید پس از مرگ هم بتوانم مست باشم و حقایقی را درک نمایم.
ز جورِ چرخ چو حافظ به جان رسید دلت
به سویِ دیو مِحَن، ناوَکِ شهاب انداز
با چنین حالی حتی اگر از ستم زمانه دلت به ستوه آمد می توانی با همان شراب امید به سوی دیو اندوه تیری چون شهاب بیندازی و غم را نابود کنی .
همخوانی شراب و امید در این غزل بسیار به چشم می آید که البته در غزلهای دیگر نیز تلویحا این همخوانی را می بینیم. حضرت حافظ می را نماد امید ورزی و امید به مستی می داند . همان مستی که فراتر از هشیاریست و از الزامات راه عاشقیست.
علی احمدی در ۳ روز قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۲:
حالِ خونین دلان که گوید باز؟
وز فلک خونِ خُم که جوید باز؟
همه ابیات این غزل فضای تیره ای را نشان می دهد که مستان و عاشقان با آن مواجه هستند. فضایی که در آن از باده نوشی منع شده اند . خم و ساغر و کاسه را می شکنند و کسی نمی تواند آشکارا چنگ بنوازد . چنین فضایی بر دل حافظ اثر می گذارد و دلش خونین می گردد.
چه کسی حال خونین دلان را دوباره می پرسد ؟و چه کسی به خونخواهی خم می ریخته شده بر خواهد خاست و انتقام خواهد گرفت؟
شرمش از چشمِ مِی پرستان باد
نرگسِ مست اگر بروید باز
شرایط طوری است که اگر گل نرگس دوباره بروید از می پرستان شرم می کند از اینکه مست باشد . چون می پرستان به دلیل منع شراب مست نیستند.
جز فَلاطونِ خُم نشینِ شراب
سِرِّ حکمت به ما که گوید باز؟
در این اوضاع که میخانه ها بسته است و شرابی نیست چگونه از افلاطون خمره نشین یا همان شراب رازهای حکمت را بیاموزیم؟ حضرت حافظ بر این باور است که عاشقان در مستی به راز هایی از آفرینش پی می برند که در هشیاری به آن دست نمی یابند.لذا شراب داخل خم را به افلاطون حکیم تشبیه می کند.میخانه و شراب و ساقی همه بهانه ای برای مستی هستند که دیگر مهیا نمی شود و این حافظ را می رنجاند.
هر که چون لاله کاسه گَردان شد
زین جفا رُخ به خون بشوید باز
گل لاله که مثل پیاله است در این زمانه کاسه گردان می شود و دیگر کاسه اش مثل همیشه نیست و تغییر کرده است . کاسه ای که باید پر از شراب باشد خالیست و این جفا باعث شده که فقط رخسار گل لاله خونین و داغدار باشد ( به جای اینکه درونش پر از می گلگون باشد رخسارش گلگون است)
نَگُشایَد دلم چو غنچه اگر
ساغری از لبش نبوید باز
اگر این وضع ادامه یابد دلم که مثل غنچه ای با پیاله شراب شکوفا می شد دیگر چنین حالی نخواهد داشت.
بس که در پرده چنگ گفت سخن
بِبُرَش موی تا نَمویَد باز
به دلیل منع موسیقی، ساز چنگ بسیار در نهان می نوازد . حال که قرار است چنین باشد اصلا سیمهایش را هم ببرید تا دیگر ننوازد.
گِردِ بیتُ الحَرامِ خُم حافظ
گر نمیرد به سَر بپوید باز
اگر عمری باشد و حافظ از دنیا نرود با سر به دور خم می مانند خانه کعبه طواف خواهد کرد. از روی عمد خم شراب را به خانه کعبه تشبیه می کند تا مرام خود را تصویر نماید و اعتراض خود را اعلام کند.
میخانه از نظر حافظ هم جایگزین مدرسه است و هم جایگزین مسجد . هم محل آموختن معرفت است و هم محل عبادت.
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۳: