Fateme Zandi در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۳:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ:
بنام او
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانیبیت 4780
کان جوان در جُست و جو بُد هفت سال
/ از خیالِ وصل گشته چون خیالآن جوان هفت سال در جستجوی معشوقِ خود بود و از شدّتِ خیالِ وصالِ به معشوق مانندِ خیال شده بود . [ از بس نحیف و لاغر شده بود گویی وزن و جسمی نداشت . مصراع دوم بر سبیلِ مبالغه در وصفِ حالِ نزار آن جوان است . چنانکه در بیت 69 دفتر اوّل آمده است :
می رسید از دور مانندِ هلال
/ نیست بود و هست ، بر شکلِ خیالبیت 4781
سایۀ حق بر سرِ بنده بُوَد عاقبت جوینده یابنده بُوَدسایه حضرت حق همواره بر سرِ بنده است . عاقبت جوینده یابنده است . [ مصراع دوم اشاره است به ضرب المثلی که توضیح آن در شرح بیت 1412 دفتر اوّل آمده است . ]
بیت 4782گفت پیغمبر که چون کوبی دَری عاقبت ز آن دَر بُرون آید سَری
پیامبر (ص) فرموده است : هر گاه دری را بزنی ، عاقبت از آن در سری بیرون می آید . و به مرادت می رسی . [ اشاره است به حدیث « مادام که در حالِ نمازی ، درِ شاهِ ( جهان هستی ) را می کوبی و هر کس درِ شاه را کوبد ، در به رویش گشوده شود ( احادیث مثنوی ، ص 105 )]
بیت 4783
چون نشینی بر سرِ کویِ کسی عاقبت بینی تو هم رویِ کسی
برای مثال ، هر گاه بر سرِ کوی کسی بنشینی . سرانجام روی کسی را خواهی دید .
بیت 4784
چون ز چاهی می کنی هر روز خاک
عاقبت اندر رسی در آبِ پاکمثال دیگر ، اگر هر روز از چاهی ، مقداری خاک برداری ، سرانجام به آبِ زلال خواهی رسید .
بیت 4785
جمله دانند این ، اگر تو نگروی هر چه می کاریش ، روزی بدروی
یک قاعدۀ بدیهی و مسلّم وجود دارد که همۀ مردم بدان باور دارند . هر چند که ممکن است تو بدان اعتقادی نداشته باشی . آن قاعده اینست : در زندگی ، هر چه بکاری ، عاقبت همان را درو خواهی کرد .
بیت 4786
سنگ بر آهن زدی آتش نَجَست این نباشد ، ور بباشد نادر است
برای مثال ، ممکن است که سنگِ چخماق را بر آهن بکوبی و جرقه آتش از آن پدید نیاید . و اگر جرقه ای از آن پدید نیامد . بدان که این امر به نُدرت اتفاق می افتد . [ بنابراین ممکن است کسی برای مقصودی بکوشد و بدان دست نیازد ، این مسئله از نوادر است . و یا ممکن است کسی در بیراهه حرکت کند و به ورطۀ هلاکت نیفتد . این نیز کم اتفاق می افتد . امّا قاعده بر این است که هر کس چوب عمل و یا نانِ عملِ خود را می خورد . پس عاقل ، به قاعده عمل می کند و از نوادر و احتمالات درمی گذرد . ]
بیت 4787
آنکه روزی نیستش بخت و نجات
ننگرد عقلش ، مگر در نادِراتکسی که از اقبالِ معنوی و رستگاری بهره ای نبرده ، فکرش تنها به سراغِ امور نادر و احتمالاتِ بعید می رود و با خیالِ خام و اندیشۀ نارسا به خود اینگونه دلداری می دهد :
بیت 4788
کآن فلان کس کِشت کرد و بَر نداشت
و آن صدف بُرد و ، صدف گوهر نداشتفلان کس ، زراعت کرد امّا محصولی بدست نیاورد و آن دیگری هم کوشید و صدفی را صید کرد و آن صدف توخالی بود و مرواریدی نداشت . [ پس من نیز نباید به راهِ صلاح و فلاح درآیم . زیرا معلوم نیست که ایمان و تقوی به حالِ من سودی داشته باشد . بلکه باید راهِ شهوات و لذّاتِ بهیمی طی کنم و تا می توانم فرصت را در این جهت از کف ندهم . از کجا معلوم که دچارِ بدبختی شوم . شاید من استثنائاََ گزندی نبینم . همۀ سیه روزان و نگونساران همینگونه به ورطۀ هلاک و بوار سقوط می کنند و از احوالِ اقرانِ خود عبرت نمی گیرند . ]
بیت 4789
بَلعمِ باعور و ابلیسِ لعین
سود نآمدشان عبادت ها و دینآن بدبختِ خام اندیش دوباره پیشِ خود می گوید : بلعمِ باعور و شیطانِ ملعون از عبادت و دینداری نفعی نبرده اند . [ مولانا در ردِّ خیالات بی اساس آن نادان می گوید : ]
بیت 4790
صد هزاران انبیا و رهروان
نآید اندر خاطرِ آن بَد گُمانآن نادان بداندیش به این فکر نمی کند که صدها هزار نفر از انبیاء و راهیانِ طریقِ حق بر اثرِ تقوی و ایمان به رستگاری و عاقبت بخیری رسیده اند . [ یعنی این نادان ، قاعده را می گذارد و به استثنا می چَسبد . عدد « صد هزاران ، برای بیان کثرت است نه عددی خاص ]
بیت 4791
این دو را گیرد ، که تاریکی دهد در دلش ، اِدبار ، جز این کی نهد ؟
آن کج خیال به بلعم باعور و شیطان ملعون متمسّک می شود تا بدین وسیله بر تاریکی درونِ خود بیفزاید . یعنی با تکیه بر آنان راهِ ضلالت را با گستاخی تمام طی کند . شقاوت و سیه روزی باطنی ، جز این خیالاتِ بی اساس چه ره آوردی برای قلبِ او دارد ؟
بیت 4792
بس کسا که نان خورد دلشاد او مرگِ او گردد ، بگیرد در گلو
باز مولانا در ردِّ تخیّلاتِ بی بنیادِ آن نادان چنین استدلال می کند : بسیارند کسانی که با شادی و نشاط به خوردن نان ( و غذا ) مشغول می شوند امّا ناگهان لقمه ای در گلویشان گیر می کند و باعثِ مرگشان می شود .
بیت 4793
پس تو ای اِدباررو ، هم نان مخور /
تا نیفتی همچو او در شور و شرپس ای بدبخت تو نیز نباید از این به بعد نان بخوری ، چون ممکن است لقمه در گلویت گیر کند و باعثِ هلاکتت شود . [ اِدبارُو = نگون بخت ، بدبخت ]
بیت 4794
صد هزاران خلق نان ها می خورند /
زور می یابند و جان می پرورندصدها هزار تن از مردم نان می خورند و نیرومند می شوند و روح و روانِ خود را می پرورند و هیچ ضرری از نان خوردن نمی بینند .
بیت 4795
تو بدان نادر کجا افتاده یی ؟ گر نه محرومیّ و اَبلَه زاده یی
اگر از سعادتِ عقل و تقوی محروم نیستی و فطرتاََ احمق بدنیا نیامده ای ، پس چرا فقط به اتفاقاتِ نادر متمسّک شده ای ؟
بیت 4796
این جهان پُر آفتاب و نورِ ماه
او بهشته ، سر فرو بُرده به چاهاین جهان پُر از نورِ خورشید و ماه است ، امّا او سرش را درونِ چاهِ تاریک کرده است . [ همینطور این جهان از نورِ انبیاء و اولیاء منوّر شده ، امّا آن حرمان زده سر در چاهِ تاریکِ نفسانیات فرو برده است . ]
بیت 4797
که اگر حق است ، پس کو روشنی ؟
سَر زِ چَه بردار و ، بنگر ای دَنیاو می گوید : اگر این حرف درست است . پس روشنی کجاست ؟ چرا من نمی بینم ؟ ای فرمایه سر از چاه نفسانیّات بردار تا انوارِ معنوی را ببینی .
بیت 4798
جمله عالم ، شرق و غرب آن نور یافت
تا تو در چاهی ، نخواهد بر تو تافتنورِ معنوی سراسر جهان را روشن کرده است . از شرق تا غرب از این نور پُر شده است امّا تا تو در چاهِ نفسانیّاتی بر تو نمی تابد .
بیت 4799
چَه رها کُن ، رو به ایوان و کُرُوم کم ستیز اینجا ، بدان کاللَّجُ شُوم
چاهِ نفسانیّات را رها کُن و به کاخ ها و بوستان ها داخل شو . یعنی به مراتبِ عالیۀ کمالات واصل شو . در این خصوص کمتر عناد کن که عناد ، امری نامبارک است . [ به معنی درخت انگور ، تاک ، در اینجا به معنی باغ و بوستان است / اَلَّجُ شُوم = لجاجت ، ناخجسته است ]
بیت 4800
هین مگو کاینک فلانی کِشت کرد در فلان سالی ملخ کِشتش بخورد
بهوش باش و این بهانه را نیاور که فلانی در فلان سال زراعت کرد امّا ملخ ها آمدند و کشتزار او را خوردند و محصولش را تباه کردند .
بیت 4801
پس چرا کارم ؟ که اینجا خوف هست
من چرا افشانم این گندم ز دست ؟حالا که در این قضیّه بیمِ ضرر می رود ، چرا من زراعت کنم و دانه بیافشانم و مالاََ محصولِ گندم را از دست بدهم .
بیت 4802
و آنکه او نگذاشت کِشت و کار را
پُر کند کوریِّ تو ، انبار راهر کس که کِشت و کار و زراعت را رها نکرد ، به کوری چشمِ تو انبارش را از گندم پُر می کند .
بیت 4803
چون دری می کوفت او از سَلوَتی
عاقبت دریافت روزی خَلوَتیچون آن جوانِ عاشق برای رسیدن به آرامشِ روحی خود در خانه ای را می زد . بالاخره توانست معشوقِ خود را بیابد و با او خلوت کند . بدین ترتیب : [ سَلوَت = تسکین یافتن ، تسلّی یافتن ]
بیت 4804
جَست از بیمِ عَسَس شب او به باغ
یارِ خود را یافت چون شمع و چراغشبی آن جوانِ عاشق از ترسِ داروغه به درونِ باغی پرید و ناگهان معشوق خود را مانندِ شمع و چراغی فروزان در برابرِ خود پیدا کرد .
بیت 4805
گفت سازندۀ سبب را آن نَفَس ای خدا تو رحمتی کن بر عَسَس
آن جوانِ عاشق در آن لحظه رو به خداوندِ مسبب الاسباب کرد و گفت : خداوندا داروغه را مشمولِ لطف و رحمت خود فرما .
بیت 4806
ناشناسا تو سبب ها کرده یی
از درِ دوزخ بهشتم برده ییخداوندا ، تو سبب های ناشناخته ای را که به فهم درنمی آید ، پدید آورده ای و از درِ جهنم مرا داخلِ بهشت کرده ای .
بیت 4807
بهرِ آن کردی سبب این کار را
تا ندارم خوار ، من یک خار رااین کار را بدان سبب کردی که من حتّی یک خار بیمقدار را نیز کوچک نشمرم .
بیت 4808
در شکستِ پای ، بخشد حق پَری هم ز قعرِ چاه ، بگشاید دری
در مسیرِ سعی و تلاش اگر پای کسی هم شکسته شود . خداوند به جای آن بال و پَری به او می دهد . و حتّی در ژرفای چاه نیز دری می گشاید .
بیت 4809
تو مبین که بر درختی یا به چاه تو مرا بین که منم مِفتاحِ راه
ای بنده تو به این نگاه نکن که روی درخت و یا درونِ چاهی هستی . تو به من نگاه کن که کلید درهای بسته و گشاینده راههای ناهموار هستم .
بیت 4810
گر تو خواهی باقی این گفت و گو /
ای اَخی در دفتر چهارم بجوای برادر ، اگر بقیه این حکایت را می خواهی باید آن را در دفتر چهارم جستجو کنی . [ اَخی = به مشایخ اهلِ فتوت اخی گویند ، این بیت خطاب به حُسام الدین چَلَبی است . ]
منابع و مراجع :شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
رسول لطف الهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۵۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه:
کلا مسئله قضاوت در مشرق زمین همیشه مشکل دار بوده و هست حال اگر قضاوت در اختیار زنان بود این مشکلات خود به خود پیش نمیآمد
رسول لطف الهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۴۲ دربارهٔ ایرج میرزا » مربّع ترکیب » شمارهٔ ۱ - در انتقاد از اوضاع کشور:
رفته به معنی روبیدن را رفته تلفظ کردن خطاست
رسول لطف الهی در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۱:۳۶ در پاسخ به ندا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۸:
این غزل ده بیت است
دکتر حافظ رهنورد در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:
خواجه حافظ شعرش را با گریه و مویه آغازیده اما با چنگ ناهید و آواز خودش به پایان برده. این غیر مستقیم نوید رهایی از غربت است.
بنده بنده خدا در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۷ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):
سلام .بسم الله الرحمن الرحیم( عجم زنده کردم به دین)(زنده کردم به دین پارسی)
بنده بنده خدا در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۵ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):
سلام بسم الله الرحمن الرحیم .(بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی)درک من از این بیت این است که این بیت ظرافت ومعانی پیچیده زیادر دارد اما مفهوم کامل واصلی این بیت این است که همانطور که عرب بوسیله کلام دین زنده شد و همچنین زبان عربی من هم سی سال زحمت کشیدم و رنج بردم تا توانستم حروف فارسی را با حروف وکلمات قرآن که همان دین است مطلابقت بدهم وبسازم ، در معنای( بدین پارسی) بدین هم معنای به این صورت دارد هم معنای با دین یعنی بوسیله دین میدهد.عجم رابا زبان فارسی زنده کردم وفارسی را با دین ساختم وزنده کردم یا میشود گفت (عجم زنده کردم به دین ) (به دین پارسی) هم عجم را وهم فارسی را به وسیله دین زنده کردم
علی میراحمدی در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۷ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
«قولیست خلاف در بران نتوان بست »
اینکه پرده برگرفته شدن از روی یار را به باز کردن در خم تفسیر کنیم چندان صحیح به نظر نمیرسد
شاید قصد شما بازکردن گره ازین بیت باشد اما با این تعبیر گره ای سخت تر بر آن افزوده اید
آیا خود چهره یار نور ندارد که ما بخواهیم به دنبال نور باده برویم؟
آیا شب عاشق به نور روی یار روشن نمیشود؟!به نظرم تکلیف بیت هم روشن است و اصلا نیازی به این همه پیچاندن مطلب نیست
همیشه هم نباید به دنبال معنا وشرحهای آنچنانی ابیات بود ؛اصلا خود این ابیات تصویر دارد و با مخاطب حرف میزند
چه اصراری است که ما سادگی را به پیچیدگی تبدیل کنیم
مصطفی چمران در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۸۸۵:
چه حکمت نابی در بیت آخر نهفته است؛ زندگی با عمر فرق دارد...
بنده بنده خدا در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۲ - ستایشِ خرد:
سلام . بسم الله الرحمن الرحیم(چو دیدار یابی به شاخ سُخن بدانی که دانش نیابد به بُن )درک من ازاین بیت این است وقتی بایک شاعر ویا استاد سخن گفتگو میکنید هر چقدر هم که استاد باشد نمیداند که کلمه بن که معنی آن بنا وبنیاد است از کجا آمده ونخواهد دانست که فردوسی این کلمه را از روی چه دستور وحرف وکلمه ای ساخته است وشک ندارم که عجم را وفارسی را بوسیله کلام دین یعنی قرآن زنده کرد.
عباس صادقی زرینی در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹:
امشب ز غمت میان خون خواهم خفت
وز بستر عافیت برون خواهم خفت
باور نکنی خیال خود را بفرست
تا در نگرد که بی تو چون خواهم هفت
در کتاب نزهه المجالس ص ۶۵۰
رباعی شماره ۳۸۶۲ به نام اشرف آمده است
Fateme Zandi در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۶ - مفتون شدن قاضی بر زن جوحی و در صندوق ماندن و نایب قاضی صندوق را خریدن باز سال دوم آمدن زن جوحی بر امید بازی پارینه و گفتن قاضی کی مرا آزاد کن و کسی دیگر را بجوی الی آخر القصه:
بنام او
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4449
جوحی هر سالی ز درویشی ، به فن
/ رو به زن کردی که ای دلخواه زن
جوحی هر سال به علّت فقر و تنگدستی از روی حیله رو به زنش می کرد و می گفت : ای زنی که مطلوب دلِ همگانی .
بیت 4450
چون سِلاحت هست ، رَو صیدی بگیر
/ تا بدوشانیم از صیدِ تو شیر
چون سِلاحِ زیبایی و عشوه گری داری . برو شخصی هوسباز را شکار کن تا از صیدِ تو شیرِ منفعت بدوشیم .
بیت 4451
قوسِ ابرو ، تیرِ غمزه ، دامِ کید
/ بهرِ چه دادت خدا ؟ از بهرِ صید
خداوند ، ابروی کمان مانند و نگاهِ نافذِ همچون تیر و دام حیله را برای چه به تو داده است ؟ برای آنکه خلق الله را شکار کنی .
بیت 4452
رَو پیِ مُرغی ، شِگرفی ، دام نِه
/ دانه بنما ، لیک در خوردش مده
اینک برو دامی برای پرنده ای بزرگ بگستر . دانه را بدو نشان بده . امّا نگذار آن را بخورد . یعنی برو شخص بزرگی را به دام بینداز تا مخدوعش سازیم . بی آنکه از تو کام گیرد از او کام گیریم .
بیت 4453
کام بنما و ، کن او را تلخ کام / کی خورد دانه چو شد در حبسِ دام ؟
کام بدو نشان بده . امّا او را تلخ کام کن . پرنده ای که در دام محبوس باشد کی دانه می خورد ؟
بیت 4454
شد زنِ او نزدِ قاضی در گله
/ که مرا افغان ز شویِ دَه دله
زنِ جوحی برای شکایت نزد قاضی رفت که فریاد از این شوهر هوسباز . [ دَه دِله = مجازاََ هوسباز ، کسی که دلش هر دَم هوای کسی کند ]
بیت 4455
قصّه کوته کن ، که قاضی شد شکار
/ از مَقال و از جمالِ آن نگار
داستان را کوتاه کن که قاضی در دامِ گفتار و زیبایی آن زنِ محبوب افتاد .
بیت 4456
گفت : اندر محکمه ست این غُلغله
/ من نتانم فهم کردن این گِله
قاضی که مجذوب آن زن شده بود سعی کرد بهانه ای بتراشد که با او خلوت کن . پس بدان زن گفت : فعلاََ محکمه شلوغ و پُر غوغاست و من نمی توانم آنطور که سزاست به شکایت تو گوش کنم .
بیت 4457
گر به خلوت آیی ، ای سرمِ سَهی
/ از ستمکاریِّ شُو شرحم دهی
ای خوش اندام ، اگر به خلوتِ خانۀ من بیایی و ظلم شوهرت را شرح دهی حتماََ به کارت رسیدگی خواهم کرد . [ سرو سهی = سروِ راست رُسته ، در اینجا مجازاََ به معنی خوش قد و قامت است ]
بیت 4458
گفت : خانۀ تو ز هر نیک و بَدی /
باشد از بهرِ گِله آمد شدی
زن گفت : در خانۀ تو هر آدم نیک و بَد برای طرح شکایت رفت و آمد می کند . پس آنجا نیز خالی از ازدحام نیست .
بیت 4459
خانۀ سَر ، جمله پُر سودا بُوَد / صدر ، پُر وسواس و پُر غوغا بُوَد
خانۀ سَر پُر از خیالاتِ فاسده است و خانۀ سینه پُر از شکوک و اضطراب . ( صدر = سینه ) [ مولانا از ازدحام محکمه به بیان آشفتگی درونی آدمیان ( بواسطۀ هجوم خیالات و افکار پریشان و نداشتن تمرکز روحی ) منتقل می شود . ]
بیت 4460
باقیِ اعضا ز فکر آسوده اند
/ و آن صدور از صادران فرسوده اند
سایر اعضای بدن از اینگونه افکار آسوده اند . و دل ها بر اثر افکار و خیالاتِ درهم و برهم دچار فرسایش می شوند . [ افکار و خیالات به ساختمان مغز مربوط می شود و سایر اعضا چنین وظیفه ای ندارند و از این نظر از فکر آسوده اند . امّا از آن حیث که نوع افکار نیز بر اعضای بدن تأثیر می گذارد آنها نیز به نوعی درگیر افکار هستند . ]
بیت 4461
در خزان و بادِ خوفِ حق گُریز
/ آن شقایق های پارین را بریز
به برگ ریزان و بادِ بیم حضرت حق پناه ببر و شقایق های پارینه را بتکان . یعنی صفت قهریّه حضرت حق همچون خزان ، افکار و اوهام فاسده را از درختِ روح می تکاند . به عبارت دیگر ابتلائات و ریاضات ، روح را به پالایش از رسوباتِ تشویش آورِ فکری می رساند . [ گُریز = فرار کن ، فعل امر از مصدر گریختن / پارین = پارسال ، پارینه / شقایق های پارین = در اینجا کنایه از افکار کهنه و فرسوده است ]
بیت 4462
این شقایق منعِ نو اِشکوفه هاست
/ که درختِ دل برایِ آن نماست
شقایق های پارینه از شکفتن شکوفه های تازه جلوگیری می کند . همان شکوفه هایی که درختِ دل برای شکوفا کردن آنها پدید آمده است . ( نَما = رشد ، نمو ) [ طراوت و بالندگی درخت دل بستگی دارد به ریزش برگ های کهنۀ افکار و خواطر و محو آنها . بنابراین اندیشه های نو در کسانی موج می زند که دائماََ پالایش روحی دارند . ]
بیت 4463
خویش را در خواب کن زین اِفتکار
/ سر ز زیرِ خواب در یَقظَت بر آر
خود را از این قبیل افکار در خواب کن . یعنی از اندیشه های پوچ و فرسوده فارغ شو و آنگاه از این خواب به بیداری حقیقی وارد شو . ( افتکار = اندیشیدن / یَقظَت = بیداری ) [خود را از این افکار در خواب کن . منظور خواب غفلت نیست بلکه آن خواب است که به بیداری جاودانه می انجامد . مانند اصحاب کهف که دیری خوابیدند . امّا سرانجام به بیداری رسیدند . ]
بیت 4464
همچو آن اصحابِ کهف ، ای خواجه زود
/ رَو به اَیقاظاََ که تَحسَبهُم رُقود
ای خواجه ، تو نیز مانند اصحاب کهف هر چه زودتر به بیداری حقیقی نایل شو . زیرا که دیگران تو را نیز مانند خودشان خواب می پندارند .
بیت 4465
گفت قاضی : ای صَنم ، معمول چیست ؟
/ گفت : خانۀ این کنیزک بس تهی است
قاضی به زن جوحی گفت : ای زیبا رُخسار ، در اینگونه کارها چه امری رایج است ؟ یعنی من نمی دانم کجا باید خلوت کنیم . هر چه تو بگویی همان کار را می کنیم . زن گفت : خانۀ این کنیزک ، یعنی خانۀ من بسیار خلوت است .
بیت 4466
خصم در دِه رفت و ، حارس نیز نیست
/ بهرِ خلوت بس نیکو مسکنی است
دشمن ، یعنی شوهرم که از او شکایت دارم به روستا رفته . نگهبانی هم وجود ندارد . بنابراین خانۀ من برای خلوت کردن جای بسیار مناسبی است .
بیت 4467
امشب اَر امکان بُوَد ، آنجا بیآ
/ کارِ شب بی سُمعه است و بی ریا
اگر امکان دارد امشب به خانۀ ما بیآ . زیرا کاری که در شب انجام شود نه کسی می شنود و نه کسی می بیند . [ سُمعه = انجام عمل خیر برای اینکه دیگران بشنوند ، به معنی شهرت طلبی و خودنمایی است ]
بیت 4468
جمله جاسوسان ز خَمرِ خواب مست
/ زنگیِ شب جمله را گردن زده ست
همۀ جواسیس ، یعنی همۀ مردمی که اهلِ فضولی و سخن چینی هستند از شرابِ خواب ، مست می شوند . یعنی جملگی به خواب می روند . چرا که غلامِ سیاهِ شب گردن همه را زده است . یعنی مردم همه شب هنگام مانند اموات روی زمین ولو می شوند . [ زنگیِ شب = شب که همچون زنگی ، سیاه است ]
بیت 4469
خواند یر قاضی فسونهایِ عجب
/ آن شِکرلب ، وانگهانی از چه لب
آن زنِ شیرین لب ، افسونهای شگفت انگیزی بر جناب قاضی خواند . آن هم از چه لبی . ( شکرلَب = شیرین لب ، خوش گفتار ]
بیت 4470
چند با آدم بِلیس افسانه کرد
/ چون حَوا گفتش : بخور ، آنگاه خَورد
ابلیس چند بار در خصوص خوردن گندم بر آدم افسون خواند امّا آدم خام نشد . ولی همینکه حوّا بدو گفت : از این شجرۀ ممنوعه بخور . او نیز خورد . [ این نشان می دهد که مکر زن از مکر ابلیس قوی تر است . چنانکه در آیه 76 سورۀ نساء ، کید شیطان را ضعیف می شمرد و در آیه 28 سورۀ یوسف ، کید زنان را عظیم می نامد . ]
بیت 4471
اوّلین خون در جهانِ ظلم و داد
/ از کفِ قابیل بهرِ زن فتاد
نخستین قتلی که در دنیای ظلم و ستم رُخ داد به دست قابیل انجام شد و آن هم به خاطر زن بود . [ بر حسب روایات تاریخی حوّا در هر شکم یک دختر و یک پسر می زایید . و پسر این شکم با دختر شکم دیگر ازدواج می کرد . قابیل کشاورز بود و هابیل گله دار . قابیل که بزرگتر بود خواهر همزادِ او زیباتر از خواهر همزاد هابیل بود . قرار شد هابیل با همزادِ قابیل ازدواج کند ولی قابیل رضا نداد و مدّعی شد که من با ازدواج با او سزاوارترم . قرار شد هر دو برادر برای خدا قربانی آورند و قربانی هر کس مقبول افتاد او با آن دختر ازدواج کند . هابیل برّه ای پروار آورد و قابیل دسته ای خوشه . قربانی هابیل مقبول افتاد و قربانی قابیل مردود . پس کینۀ برادر به دل گرفت و او را کَشت ( تاریخ الطبری ، ج 1 ، ص 72 ) ]
بیت 4472
نوح چون بر تابه بریان ساختی
/ واهِله بر تابه سنگ انداختی
هر گاه نوح در «ماهی تابه» چیزی سرخ می کرد . واهله (همسر او) بدان «ماهی تابه» سنگ پرتاب می کرد . یعنی در کارِ دعوت نوح کارشکنی می کرد .
بیت 4473
مکرِ زن بر کارِ او چیره شدی
/ آبِ صافِ وعظِ او تیره شدی
حیلۀ زن بر کار دعوت نوح (ع) چیره آمد و آبِ صافِ مواعظِ او تیره شد . یعنی سخنانش را مردم گوش نمی کردند .
بیت 4474
قوم را پیغام کردی از نهان
/ که نگه دارید دین زین گمرهان
زن نوح به مردمی که مخاطب تبلیغ نوح (ع) بودند نهانی پیغام داد که دین (آباء و اجدادی) خود را از این قبیل گمراهان یعنی نوح و امثال او حفظ کنند . [ ابیات اخیر همه در بیان کید زنان بود ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
سناتور سنتور در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام:
هر که باشی و به هر جا برسی
آخرین منزل هستی این است
آدمی هر چه توانگر باشد
چو بدین نقطه رسد مسکین است
پروین اعتصامی
بر چه می نازی بشر، پست و مقام و منصبت؟
بر اجل فرقی ندارد عاقبت سرباز و شاه
جواد الماسی
سناتور سنتور در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۴ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۵۳ - خوان کرم:
چون ترازوی تو کژ بود و دغا
راست چون جویی ترازوی جزا
مولانا
این ترازو ، گر ترازوی خداست
این کژی و نادرستی از کجاست
پروین اعتصامی
بزرگمهر در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
«جنگِ هفتاد و دو ملت همه را عذر بِنه
چون ندیدند حقیقت، رهِ افسانه زدند.»
تفسیر این دو بیت با استفاده از ابیات حافظ به نظر میرسد چیز دیگری باشد که به آن بی توجهی شده است:
ساقی بیا که یار ز رخ پرده برگرفت
کارِ چراغ خلوتیان باز درگرفت
آن شمع سر گرفته، دگر چهره بر فروخت
وین پیر سالخورده جوانی زسر گرفت
حافظ باده را نور میبیند که روشنی بخش است
میگوید:
« ساقی به نور باده برافروز جام را »
در بیت اول پرده برداشتن از رخ یار باز کردن سر خمره شراب است، که همنشین و یار همیشگی حافظ رند است. و به این ترتیب و با نور این باده چراغ خلوتیان هم دو باره درگرفت.
آن شمع سر گرفته و چهره برفروخته هم کنایه از باده ( سرخرنگ) موجود در خمره است که با برگرفتن سرش نور افشانی میکند و حافظ سالخورده را به جوانی میاندازد
« چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند »
سناتور سنتور در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹۷۷:
از روز قیامت جهانسوز بترس
وز ناوک انتقام دلدوز بترس
ای در شب حرص خفته در خواب دراز
صبح اجلت رسید از روز بترس
مولانا
وای آن روزی که قاضی مان خدا بی
بـه مـیـزان و صــراطم ماجـرا بی
بـه نوبـت می رونـد پـیر و جـوانـان
وای آن ساعت که نوبت زان ما بی
باباطاهر
برمک در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۹۷:
هردو چهان خواب فراموشیم
منتم از دیده بیدار خویش
دکتر صحافیان در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:
معشوق زیبای من موهای دلکشت را به باد نسپار، تا وجودم را به باد نیستی ندهی. کرشمه و ناز را بنیاد نیفکن که بنیانم را از جا میکند(خانلری: ناز بنیاد منه تا نبری بنیادم)
۲- با همه همپیاله نشو، تا خون دل نخورم. از عشق دیرینم رو نگردان، تا فریادم به فلک نرسد(خانلری:با دگران)
۳-زلفانت را تاب نده، تا اینگونه اسیرت نشوم، طره موهایت را پیچ نده تا جانم را به باد نیستی ندهی.
۴- یار بیگانگان عشق نشو، تا از خودبیخود نشوم. غمخوار بیگانگان نباش تا ناشاد نباشم.
۵-فقط چهره دلگشایت را برایم آشکار کن! تا از لطافت گل بینیاز شوم و قامت موزونت را نشانم بده تا از سرو فارغ شوم!
۶-در هر مجلسی چون شمع چهرهافروزی نکن وگرنه جانمان را آتش زدهای و تا در یاد توام یاد دیگران نکن!
(بیت اضافه خانلری: چون فلک سیر مکن تا نکشی حافظ را/ رام شو، تا بدهد طالع فرخ، دادم)
۷- با زیبایی و دلبری در شهر، شهره نشو تا از رشگ دیوانهوار سر به کوه نزنم! شورانگیزی شیرین را بکار نیاور، تا چون فرهاد ناکام و کشته عشق نشوم.(خانلری: ۷ بیت اول، که خطاب یک عاشق غیور به معشوق است با ستاره از ابیات بعد که مدحی است جدا شدهاند)
۸- بر من بیچاره عشق دلسوزی کن و فریادرسم باش تا به وزیر سلیمان آصف برخیا(ایهام به جلال الدین توران شاه وزیر شاه شجاع)فریاد دادخواهیام نرسد.
۹- هرگز مباد که حافظ از ستمهایت روی گردانت. من از روزی که اسیر عشقت شدهام رها و آرامم(و دارای حال خوش)
- تضمین غزل معروف سعدی: من از آن روز که در بند توام آزادم/پادشاهم چو به دست تو اسیر افتادم. و معنای غزل ۴۰سعدی: غلام دولت آنم که پای بند یکیاست/ به جانبی متعلق شد از هزار برست.
آرامش و پرواز روح
برمک در ۱ روز قبل، شنبه ۳۱ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ ناصرخسرو » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۲۱:
در پی چیزی که نیاید به دست
زیر و زبر کردی کاچار خویش
خیره بدادی به پشیز جهان
سیم و زر و درهم و دینار خویش
یار تو و مار تو است این تنت
رنجهای از مار خود و یار خویش
مار فسای ارچه فسونگر بود
کشته شود بیهده از مار خویش
و اکنون کافتاد خرت، مردوار
چون ننهی بر خر خود بار خویش؟
بد به تن خویش چو خود کردهای
باید خوردنت ز کشتار خویش
پای تو را خار تو خسته است و نیست
پای تو را درد جز از خار خویش
راه غلط کردهستی، باز گرد
سوی بنه بر پی رفتار خویش
پیش خداوند خرد بازگوی
راست همه گفته و دیدار خویش
وانچهت گوید بپذیر و مباش
بیهده بیدل پی گفتار خویش
اهرمنت جای بدوزخ برد
اهرمنان را مده افسار خویش
راه ندانی، چه روی پیش ما
گرم دوی تیزی بازار خویش
گازری از بهر چه دانی درست
چونکه نشوئی خود دستار خویش؟
بام کسان سود نبخشد ترا
چونکه نبندی بن دیوار خویش؟
چون ندهی پند تن خویش را
ای شده سرگشته پی کار خویش؟
شرم همی داری ز آموختن
شرم همی نایدت از کار خویش؟
نیست تو را یار مگر دیوپای
کو ز تن خویش تند تار خویش
کار تن خویش ببایدت دید
تا نشود جانت گرفتار خویش
یار تو تیمار ندارد ز تو
چون تو نداری خود تیمار خویش
نیک نگه کن به تن خویش در
باز شو از خرگه و خروار خویش
نیز به فرمان تن بد کنش
خفته مکن دیدهٔ بیدار خویش
پاک بشوی از همه آلودگی
پیرهن و چادر و شلوار خویش
داد به الفغدن نیکی بخواه
زین تن بدخواه نگونسار خویش
دین و خرد باید سالار تو
تات کند یارت سالار خویش
یار تو باید که بخرد تو را
هم تو خودی خیره خریدار خویش
چونکه بجوئی همی آزار من
گر نپسندی زمن آزار خویش؟
چون تو کسی را ندهی زینهار
هیچ نداردت به زنهار خویش
رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بد خوی سبکسار خویش
پیش خردمند شدم دادخواه
از تن خوش خوار گنه کار خویش
داور خود باش و به دانش بسنج
هرکه کنی راست به کردار خویش
بنگر و با کس مکن از ناسزا
آنچه نداریش سزاوار خویش
آنچهت ازو نیک نیاید مکن
داروی خود باش و نگهدار خویش
وز پس آن نیز گواهی بگیر
بر خرد خویش ز کردار خویش
خوار کند همره نادان تو را
همچو فرومایه تن خوار خویش
خواری ازو بس بود آنکهت کند
رنجه به ژاژیدن بسیار خویش
سیر کند ژاژ ویت تا مگر
سیر کند اشکم ناهار خویش
راه مده جز که خردمند را
جز پی دیدن سوی دیدار خویش
تنها بسیار به از یار بد
یار تو را بس دل هشیار خویش
مرد خردمند مرا خفته کرد
زیر نکو پند به خروار خویش
چون دلم انبار سخن شد بس است
کاه فروکرده به انبار خویش
Fateme Zandi در دیروز یکشنبه، ساعت ۰۳:۴۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۶ - با خویش آمدن عاشق بیهوش و روی آوردن به ثنا و شکر معشوق: