برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۶:۰۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی قباد چهل و سه سال بود » بخش ۲ - داستان مزدک با قباد:
بهفتاذ شذ سالیان قباذ
نبذ روز پیری هم از مرگ شاذ
بشذ او و شذ مردری زو جهان
همه رنج و آسانیش شذ نهان
ز باذ آمذه باز گردذ بدم
یکی داذ خوانذش دیگر ستم
بترسذ همی سنگ و اهن ز مرگ
چنانیم با مرگ چون باذ و برگ
اگر سذ بمانی وگر بیست وپنج
ببایذت رفتن ز جای سپنج
همان چیز کایذ همی در شمار
سزذ گر نخوانی تو آن پایذار
پس از زندگی یاذ کن روز مرگ
که ما مرگ را همچو باذیم و برگ
این در راحة الصدور صد سال پیش ازکهنترین نسخه شاهنامه
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۵:۵۰ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » غزل:
هنو گیتی نبد اج نیستی هست
که بر یان و دلم چویان سرمست
نبد اج یان و دل نام و نشانی
کوا یان من اویان عهد میبست
در آن عهدین که اویان بسته با من
من اج اویان پیمان هیجه نشکست
نبد دستی و دامانی به گیتی
که من نِج ناد دامان هاژَرَه دست
من اج اویان کوا اهنامم آورد
نَه اُم چهنام آمَن به خویشه ببست
مهر اج مهروانان میشه خوش بی
نیجه رو، مهروانی کَستَه بی کَست! نه امروجی چِه ما پیوند دَ ناد
نه امرو اج دو گیتی دل چِِه ما رست
چِه ما دل اج کهان آن روژه ببْرَر
اما دَناد یان آن روژه پیوست
چو خویشم مغربی آن روزه ورخاست
کوا اویان دمی وی خویشه بنشست
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۱۴:
اشنه دردی مبا کر با چه من با
کونه دردی مبا کر با چه من با
رشته سودا به سر دیرم شب و روز
چه ما سودا زمانی اشنه سر با
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۸:
هر چه اویان واته دیله بشنیر
دیله واته چو اویان نَشُر اژ ویر
نبُر گیتی که دیلم نویُوان بُر
نویُوانی متا گیتی بُرو پیر
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۷:
خور او زردی شرین به کوشن و هیر
که دام انداتمی اج رای نجیر
ناگهان هاکتم به دام اویان
دام و نجیر و هیرم بشود اج ویر
خور به دشت و کوه زردی میرفت که دام انداختم برای نخجیر
ناگهان به دام معشوق بیفتادم
دام و نخجیر و کوهم از یاد برفت
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۱:۴۱ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۲:
ار بْدریا رسم دریا ته وینم
ور بْصحرا رسم صحرا ته وینم
به جز ته هیچ کیجی نی به گیتی
اژ آن هر یا رسم هر یا ته وینم
بواذ اروند کوه اج یا بنشی
در پارسی پهلوی آغاز به ساکن بسیار رواج داشت . برای اسان خوانی « ار به دریا رسم » را بگونه « ار بْدریا رسم » نوشتم در چنین گویشها گزاره ی « ار به دریا » را « اربْ دریا » میگویند
کیجی= کسی
یا / دا = جا
سخنور گوید
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ شمس مغربی » فهلویات » شمارهٔ ۱:
دل بْچهنام آذر سوتمی ناد
چشمیان اج دو گیتی دوتمی ناد
لاوه چهنام یر بیباره ببرد
برآن چه و سالها اندوتمی ناد
برگردان از پارسی آذری به پارسی دری
از اتش عشق خود دلم سوخته یار
از هر دو جهان دو چشم من دوخته یار
یکباره به آب سیل عشقش بربود
هرچیز به سالهایم اندوخته یار
پهلوان سرود آذری از شورانگیزترین سروده ها به پارسی پهلوی است این دلسرودگان را پهلوی و شهری و رازی و هورامنی میگفتند و بازارش بسی گرم بود .(هورامان ایواره و خاور است سوی روبروی خاور و هورامان را خراسان و باختر گویند ). آذرآپادگان پاسگاه آذرگشسپ وزادگاه زرتشت و مادگاه فروغ جاودان و پهله پارسواش پارسیان و چشم و چراغ ایرانیان تا پس از سده یازده و پایان دودمان صفوی پارسی گوی و پهلوی دان بود. و زان پس به کوشش عثمانی کم کم ترک زبان شد. پارسی پهلوی آذرآپادگان میان کرمانجی و تالشی و دیلمی و ارانی بود و به زبان مردم جنوب استان پارس و بشاگرد و لارک و کمزار میمانست.همانند کمزار و لارک و ارانیان و زازاکان د را ر میگفتند
برای خواندن و دانستن این سروده ها پیدای برخی پنهانیها چنین است
دل بْچهنام آذر = دل به آذر هنام (هنام عشق و نفس است. چهنام آذر = آتش هنام= اتش عشق است)
ناد= دلدار
دلَ بْچهنام آذر سوتمی ناد = دلدار دلم به اذر عشق بسوخت(دل سوتمی ناد= دل بسوختم دلدار=دلم بسوخت ناد)
چشمیان اج دو گیتی دوتمی ناد =چشمانم از دو گیتی بدوخت دلدار (چشمیان را باید چشیان خواند)
لاوه=سیل
اندوته=اندوختهانچه ماند یا گفته ایم یا پیداست
برمک در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۷:۰۲ در پاسخ به سید حسین اخوان بهابادی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۷:
بگو:
غلام بانوی زیبای پخت و پز سوزم
کهمهر مادر و انجام همسری داند
Hanisep ۱ta در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۶:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۵:
پیشنهاد میکنم این شعر رو یکبار هم با آهنگی که اوهام (شهرام شعرباف) ساختن گوش کنید و لذت ببرید .
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۱:۳۷ در پاسخ به خشم شب دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
در اینجا شرط وجود دارد و از نوع شرطی است که با طلب (امر) شروع میشود. یعنی جمله شرط، طلبی است.
مثلا میگوییم اینو بخر تا کیفیتش را بدونی
یعنی اگر اینو بخری، کیفیتش را میدونی
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۱:۳۳ در پاسخ به محمد رضا شیخی دربارهٔ سعدی » گلستان » باب هفتم در تأثیر تربیت » حکایت شمارهٔ ۱:
درود
همان صیقل درست است
منظور این است که هیچ صیقلی نمیتواند آهنی که ذات خراب دارد را نیکو گرداند
علی میراحمدی در دیروز سهشنبه، ساعت ۰۱:۱۴ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قصاید » شمارهٔ ۲۲۲ - جغد جنگ:
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ مهستی گنجوی » دیوان اشعار » رباعیات «نسخهٔ دوم» » شمارهٔ ۱۲:
در دایره ای که آمد و رفتن ماست
او را نه بدایت، نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست!
خیام
دوری که در [او] آمدن و رفتنِ ماست،
او را نه نهایت، نه بدایت پیداست
کس مینزند دمی در این معنی راست،
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟!
خیام
در دایره ای که آمد و رفتن ماست
آنرا نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند در این جهان یک دم راست
کین آمدن از کجا و رفتن به کجاست
مهستی گنجوی
دارنده چو ترکیب طبایع آراست
باز از چه قبل فکندش اندر کم و کاست
گر زشت آمد بس این صور عیب کراست
ورنیک آمد خرابی از بهر چراست؟
نجم الدین رازی
در دایرهای کامدن و رفتن ماست
او را نه بدایت نه نهایت پیداست
کس مینزند دمی درین عالم راست
کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟
نجم الدین رازی
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۳۷:
گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست
گفتن که بداست کار میخواره خطاست
گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت
باری چو مطیع بود مأخوذ چراست
ابن یمین فریومدی
آن روز که بنده آوریدی به وجود
می دانستی که بنده چون خواهد بود
یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر
کهاین بنده همین کند که تقدیر تو بود
ابوسعید ابوالخیر
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۹ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۵۰:
گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست
ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست
تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی
چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست
ابوسعید ابوالخیر
گر کار تو نیکست بتدبیر تو نیست
ور نیز بدست هم بتقصیر تو نیست
تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی
چون نیک و بد قضا بتقدیر تو نیست
ابن یمین فریومدی
آن روز که بنده آوریدی به وجود
می دانستی که بنده چون خواهد بود
یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر
کهاین بنده همین کند که تقدیر تو بود
ابوسعید ابوالخیر
گر هر چه کند بنده بتقدیر خداست
گفتن که بداست کار میخواره خطاست
گیرم که برآنچه کرد مأجور نگشت
باری چو مطیع بود مأخوذ چراست
ابن یمین فریومدی
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست:
گرگ می دیدند یوسف را به چشم
چونکه اِخوان را حسودی بود و خَشم
مثال دیگر ، برادران یوسف ، آن حضرت را به صورت گرگ می دیدند . زیرا برادران یوسف ، نسبت به او خشم و غضب می ورزیدند . [ مولانا در بیت 333 و 334 دفتر اوّل می گوید :
خشم و شهوت مرد را اَحول کند
ز استقامت روح را مُبدَل کند
چون غَرَض آمد ، هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد ..
حسادت جسم و روح انسان را از بین می برد
و چه زیبا حضرت مولانا به این نکات اخلاقی اشاره کردست ..که شهوت و آز و حسادت انسان را از اصل خودش دور می سازد ..
زمانی انسان به فطرت خودش وفادار می ماند که این سه صفت شیطانی و ناپسند را از خود دور کند ..
و عشق و مهر را در دل و جانش بپروراند .
به امید روزی که عشق و مهر بر جای جای زمین خاکی حاکمگردد...
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » ابیات منتسب » شمارهٔ ۳۳:
بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر
حضرت حافظ
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
حضرت حافظ
در آرزوی خاک در یار سوختیم
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
حضرت حافظ
چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک
حضرت حافظ
حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد
جانها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد
حضرت حافظ
شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم
حضرت حافظ
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
حضرت حافظ
صبحخیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم
گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب
سالها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم
حضرت حافظ
جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان
مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت
#حضرت_حافظ
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
#حضرت_حافظ
از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت
ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور
#هوشنگ_ابتهاج
تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم
وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد
#صائب_تبریزی
هرگز نرسیدهام من سوخته جان،روزی به امید
وز بخت سیه ندیدهام، هیچ زمان،یک روز
سفید
قاصد چو نوید وصل با من میگفت،آهسته
بگفت
در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این
حرف شنید
#شیخ_بهایی
ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم
عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم
صائب تبریزی
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
وحشی بافقی
خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد
صائب تبریزی
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
مولانا
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
مولانا
روزی آید که دلم هیچ تمنّا نکند
دیدهام غنچه به دیدار کسی وا نکند
سیمین بهبهانی
آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بیخواهشی آموختم
هوشنگ ابتهاج
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۲۳ - حکایت آن زاهد کی در سال قحط شاد و خندان بود با مفلسی و بسیاری عیان و خلق میمردند از گرسنگی گفتندش چه هنگام شادیست کی هنگام صد تعزیت است گفت مرا باری نیست:
*رنج یک جزوی ز تن ، رنجِ همه ست*
*گر دَمِ صلح است ، یا خود مَلحَمه ست*
رنجور شدن عضوی از بدن ، موجبِ رنجوریِ سایر اعضای بدن می شود . و این قاعده همیشه پا بر جاست . چه در زمان صلح و چه در زمان جنگ . ( مَلحَمه = جنگ خانمان برانداز ] [ دو بیت اخیر اشاره است به حدیث « مَثَلِ مؤمنان در دوستی و شفقت متقابل خود ، مانند بدن است که هر گاه عضوی از آن بدن از درد بنالد . سایر اعضای بدن نیز با شب بیداری و تب با او همنوا می شوند »
( احادث مثنوی ، ص 137 ) .
چنانکه حکیم سخن سعدی :
بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرینش ز یک گوهرند
چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نمانَد قرار ..
سناتور سنتور در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۷ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » ترکیبات » گلهٔ یار دلآزار:
بیچاره دل هیچ ندید از گذار عمر
حضرت حافظ
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
حضرت حافظ
در آرزوی خاک در یار سوختیم
یاد آور ای صبا که نکردی حمایتی
بوی دل کباب من آفاق را گرفت
این آتش درون بکند هم سرایتی
حضرت حافظ
چرخ برهم زنم ار غیرِ مرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشَم از چرخِ فلک
حضرت حافظ
حافظ نهادِ نیکِ تو کامت بر آورد
جانها فدایِ مردمِ نیکو نهاد باد
حضرت حافظ
شکرِ خدا که هر چه طلب کردم از خدا
بر مُنتهایِ همتِ خود کامران شدم
حضرت حافظ
هر گنج سعادت که خدا داد به حافظ
از یمن دعای شب و ورد سحری بود
حضرت حافظ
صبحخیزی و سلامت طلبی چون حافظ
هر چه کردم همه از دولتِ قرآن کردم
گر به دیوانِ غزل صدرنشینم چه عجب
سالها بندگیِ صاحبِ دیوان کردم
حضرت حافظ
جهان به کامِ من اکنون شود که دورِ زمان
مرا به بندگیِ خواجهٔ جهان انداخت
#حضرت_حافظ
ساقی به نور باده برافروز جام ما
مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما
#حضرت_حافظ
از جهان هیچ ندیدم و عبث عمر گذشت
ای دریغا که ز گهواره رسیدیم به گور
#هوشنگ_ابتهاج
تو بیدل می کنی چون اسب توسن از سیاهی رم
وگرنه از سحاب تلخکامی کام می بارد
#صائب_تبریزی
هرگز نرسیدهام من سوخته جان،روزی به امید
وز بخت سیه ندیدهام، هیچ زمان،یک روز
سفید
قاصد چو نوید وصل با من میگفت،آهسته
بگفت
در حیرتم از بخت بد خود که چه سان ؟ این
حرف شنید
#شیخ_بهایی
ما نقل باده را ز لب جام کرده ایم
عادت به تلخکامی از ایام کرده ایم
صائب تبریزی
مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست
وحشی بافقی
خیالی کرده ام با خویش اما سر نمی گیرد
صائب تبریزی
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
مولانا
ماییم که از بادهٔ بیجام خوشیم
هر صبح منوریم و هر شام خوشیم
گویند سرانجام ندارید شما
ماییم که بی هیچ سرانجام خوشیم
مولانا
روزی آید که دلم هیچ تمنّا نکند
دیدهام غنچه به دیدار کسی وا نکند
سیمین بهبهانی
آن قَدَر از خواهشِ دل سوختم
تا چنین بیخواهشی آموختم
هوشنگ ابتهاج
سناتور سنتور در دیروز سهشنبه، ساعت ۱۹:۲۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲: