گنجور

حاشیه‌ها

محسن عبدی در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

در بیت دوم قدر با قضا ایهام تناسب دارد.

قدر به معنی اندازه و میزان آمده ولی با قضا به معنای تقدیر هم هست.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲۴ - در هجو رشید الدین وطواط:

در فرهنگ نظام (تألیف محمد علی داعی‌الاسلام، چاپ دانش، 1362، تهران)، مصراع دوم بیت شماره 2 چنین است: «این خوک گردنک تَگل دمنه گوهرک»

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳ - بند سوم:

در زیرنویس صفحه 729 دیوان ادیب‌الممالک (چاپ 1312 خورشیدی، تصحیح شادروان وحید دستگردی)، واژۀ «بِطّیخ» را «نوبرِ هر میوه» معنی کرده است.

به استناد همین نسخه، «سرده» یعنی «هرسه»

Vahid در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۱ در پاسخ به آرام دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:

بعد از «فراق»، وصاله که اگر وصال نباشه، هنوز همونجاییم و به بعدش نمی‌رسیم.. یعنی اگر فرصتی برای وصال شد، به یک عمر دیگه احتیاج دارم چون که این از این جان چیزی نمونده و به‌کل در امیدواری خرج شد.

.

در صورتی که بعد از وفات، الزما به وصال نمی‌رسیم.

مجید ملک محمد در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:

در بند 16 بجای فراکلیل که نادرست است: فرّ اکلیل صحیح است و اکلیل به دو صورت فلکی اکلیل شمالی یا فکه و اکلیل حنوبی یا قبه اشاره دارد

جهت انجام این ویرایش بسیار کوچک و جزئی وقت زیادی صرف کردم و توضیحات فراوان گنجور را خواندم اما عاقبت ملتفت نشدم که چرا دکمه ذخیره ویرایش عمل نکرد

مجید ملک محمد در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:

این منظومه مالامال از مفاهیم ناب نجوم و ستاره شناسی ایرانی‌ست و یک دورۀ کامل تنجیم ایرانی و اخترپزشکی زروانی را شامل است...حیف و صد حیف از این قبیل منظومه ها و سرایندگان آنها، سخنوران ایرانی که به سبب منسوخ شدن دانش ایرانی تنجیم طی قرن اخیر، چنین ناشناخته و مهجورند

خلیل شفیعی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۹۱ حافظ

بیت ۱

«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»

تجربه‌گرایی حافظ برجسته است: جهان محل آزمون بخت است، نه مأمن خوشبختی.

تصویر «ورطه» نشان‌دهندهٔ جهان به‌مثابه گرداب و خطر است؛ نتیجه‌گیری عقلانی از تجربهٔ زیسته.

بیت ۲

«از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم / آتش زدم چو گل به تن لخت خویش»

پیوند جسم و روان در رنج عاشقانه: حسرت (دست گزیدن) و آه (آتش) جسم را می‌سوزاند.

تشبیه عاشق به گلِ سرخ، تصویر زیبایی از رنجِ مولّدِ زیبایی می‌سازد.

بیت ۳

«دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود / گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش»

طبیعت به صحنهٔ گفت‌وگوی عاشق و معشوق بدل می‌شود.

بلبل نماد عاشق، گل نماد معشوق؛ شنیدن آواز، نشانهٔ امکانِ پاسخ از سوی معشوق است.

بیت ۴

«کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو / بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش»

عنصر اخلاقی پررنگ می‌شود: تندیِ معشوق به زیان خودش تمام می‌شود.

حافظ رابطهٔ رفتار و سرنوشت را برجسته می‌کند: قهر، بخت را تیره می‌کند.

بیت ۵

«خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش»

رابطهٔ مستقیم میان «درون انسان» و «رفتار جهان با او».

جهان آینهٔ اخلاق فرد است: پیمان‌شکنی و خشونت زبانی، سختیِ روزگار می‌آفریند.

بیت ۶

«وقت است کز فراق تو و سوز اندرون / آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش»

به اوج عاطفی غزل می‌رسیم: بریدن از دنیا در اثر فراق.

«رخت و پخت» نماد تمام دارایی‌ها و تعلقات است؛ فراق، ارزشِ همه چیز را می‌سوزاند.

بیت ۷

«ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام / جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش»

بعدِ فلسفی غزل آشکار می‌شود: ناپایداری کامیابی قانون جهان است.

استناد به اسطورهٔ جمشید، تجربهٔ فردی را به قاعدهٔ تاریخی و انسانی تعمیم می‌دهد.

⬅️ خلیل شفیعی(مدرس زبان و ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

محمد الست در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

بنظرم معنی شعر بدین صورت است

از جمادی مردم و نامی شدم، منظور عبور از مرحله نطفه و وارد شدن به مرحله رشد است،  از نما مردم و به حیوان بر زدم، منظور عبور از مرحله رشد به عالم حیوانی بشر و یا عقل معاش و پیگیری امیال وارد شدم، بعد از عالم حیوانی ، با تربیت الهی وارد تکامل روح و رسیدن به مقام آدمیت شدم، پس روشن است پس از هر مردن یه گام بهتر و کامل تر شده ام، بنابر این از مردن واهمه نیست چون مرا کاملتر میکند، پس کسب مقام آدمیت، با تزکیه نفس ، وارد عالم ملائک میشوم و با آنها حشر و نشر پیدا میکنم و از نفوس آنها بهره مند میشوم، اگ ر دنبال بقا هستی از ملائک هم باید عبور کنی و به تقرب الهی نزدیک شوی جایی که جبرئیل هم نمی‌تواند در این مرحله حضور یابد، این نزدیکی به حق ادامه می‌یابد تا در او فانی شوی و عدم گردی و به بقا او باقی

خلیل شفیعی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

✅ نگاه اول: شرح بیت‌به‌بیت غزل ۲۹۱ حافظ

بیت ۱

ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش

معنی بیت:

ما در این جهان (یا این شهرِ روزگار) بارها بخت خود را آزموده‌ایم و نتیجه‌اش شکست و رنج بوده است؛ اینجا گرداب است، نه منزل. اکنون وقت آن است که بساط دل و وابستگی‌های خود را از این منجلاب بیرون بکشیم و عبور کنیم.

(پیام: دنیا جای ماندن نیست؛ تجربه، حکم به کوچ می‌دهد.)

بیت ۲

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

آتش زدم چو گل به تنِ لختِ خویش

معنی بیت:

آن‌قدر از حسرت و اندوه دست به دندان گزیده‌ام و آه‌های سوزان کشیده‌ام که مانند گل، بدنِ پاره‌پارهٔ خود را در آتش این آه‌ها سوزانده‌ام؛ همان‌گونه که گل با آتشِ درون سرخ می‌شود، من هم با آهِ درونم می‌سوزم.

(پیام: رنجِ درونی، وجود انسان را می‌سوزاند و شکل می‌دهد.)

بیت ۳

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخِ درخت خویش

معنی بیت:

دیشب آواز بلبلی عاشق مرا خوش آمد که معشوقش (گل) از شاخه، گوش سپرده بود به نالهٔ او؛ صحنه‌ای از گفت‌وگوی عاشق و معشوق که برای من الهام‌بخش و خیال‌انگیز بود.

 

بیت ۴

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش

معنی بیت:

ای دل ،شاد باش؛ اگر گل با تو تندخوست و بی‌مهری می‌کند، خودش نیز نتیجهٔ این تندی را خواهد دید و از بخت خویش روی خوش نخواهد دید.

(پیام: هر سخت‌دلی، کیفرش را از درون خود می‌گیرد.)

بیت ۵

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهدِ سست و سخن‌های سختِ خویش

معنی بیت:

اگر می‌خواهی فراز و فرود زندگی تو را نیازارد و سختی‌ها بر تو آسان بگذرد، باید از پیمان‌شکنی و سخنان درشت و آزاردهنده دست برداری.

(پیام: رنج جهان، بازتابِ رفتار ماست.)

بیت ۶

وقت است کز فراق تو و سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

معنی بیت:

اکنون وقت آن رسیده که از دردِ جدایی تو و سوز درونی‌ام، تمام دارایی‌ها و دلبستگی‌های خود را به آتش بکشم؛ وقتی وصال نیست، زندگی و تعلّق هم ارزشی ندارد.

(پیام: فراق، انسان را به مرز بریدن از دنیا می‌رساند.)

بیت ۷

ای حافظ ار مراد میسّر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

معنی بیت:

ای حافظ، اگر کامیابی همیشگی بود،جمشید نیز از تخت پادشاهی سقوط نمی‌کرد؛ پس ناکامی تو عجیب نیست، قاعدهٔ جهان است.

(پیام: خوشبختی پایدار افسانه است؛ ناپایداری قانون دنیاست.)

✍️ خلیل شفیعی

(مدرس زبان و ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

هادی مردی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱:

از ورق گردانی وضع جهان غافل مباش

صبح و شام این گلستان انقلاب رنگ هاست 

دی ماه ۱۴۰۴ 

آرزوی عافیت و نیک روزی برای ایران جان 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰
                             
وطن ، ناچار ، رندان را ، چُو در میخانه بایستی،
حرَم میخانه ، قندیلِ حرم ، پیمانه بایستی

به زاهد تا ز مِی بوئی رسَد ، بعد از شکستن ها،
سفالِ مِی فروشان ، سُبحهء صد دانه بایستی

جنون ، غُوغا ، ز شهر ام سویِ هامون بُرد و دل تنگ ام،
ز من در هر سرِ بازار ، صد افسانه بایستی

عیارِ نقدِ اخلاصِ حرَم جویان ، نشد ظاهر،
به هر یک سال ، روزی ، کعبه ، آتش خانه بایستی

نبودی هر نظر ، شایستهء نظّارهء لیلی،
وگرنه در جهان ، هر عاقلی ، دیوانه بایستی

مگو ، بازار با یوسف ، میسّر نیست ، زالی را،
قدم در نِه ، در این رَه ، همّتِ مردانه بایستی

به حکمت ، دِیر و مسجد شد ، مقامِ راهب و زاهد،
که بلبل را گلستان ، جغد را ویرانه بایستی

دمِ مردن ، ز مستی تُوبه کردم ، وَه ندانستم،
به جایِ تُوبه در دست ام ، کنون پیمانه بایستی

به زلف و خال بُردی ، عاقبت ، دل از کفِ "یغما" ،
که صیدِ طایرِ وحشی ، به دام و دانه بایستی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶                        
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید

اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید

شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید

هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید

خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید

ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید

خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید

چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید

مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶                        
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید

اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید

شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید

هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید

خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید

ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید

خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید

چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید

مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹
                             
شد فاش در آفاقَم ، آوازهء شیدائی،
معروفِ جهان گشتم ، از دُولتِ رسوائی

خیز ای دلِ دیوانه ، کز بهرِ تو می گردند،
ویرانه به ویرانه ، طفلانِ تماشائی

وقت است که خون گردد ، بیم است که خون گریم،
دل از ستمِ تنها ، من از غمِ تنهائی

تا چند به دُورانَت ، مِی خواهم و خون نوشم،
آبِ طربَت خون باد ، ای ساغرِ مینائی

فرمود طبیب امروز ، تجویز به گل قند ام،
فحش از چه نمی گوئی ، لب از چه نمی خائی

گفتی که شوَم سرمست ، گیرم به دُو بوس ات دست،
از بهرِ چه خواهی بست ، عهدی که نمی پائی

یارِ من و یارِ تو ، آن غایب و این حاضر،
"یغما" ، من و خاموشی ،  بلبل ، تو و گویائی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

بعید است این غزل ، متعلق به عطار باشد  و به احتمال زیاد ، سروده ی عطاران دیگری از روزگاران باشد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵
                 
رُهبانِ دَیْر را ، سببِ عاشقی چه بود؟
کو ،  روی را ، ز دیر ، به خَلقان نمی‌نمود

از نیستی ، دو دیده ، به کَس ، می‌نکرد باز
وز راستی ، روانِ خلایق ، همی‌ربود

چون در فتاد  ، در محنِ عشق ، زان سپس
در مهرِ دل ، عبادتِ عیسی همی‌شنود

در ملّتِ مسیح ، روا نیست عاشقی
او عاشق از چه بود و چرا در بلا فزود

مانا ،  که یارِ ما ، به خرابات برگذشت
وز حالِ دل، به نغمه، سرودی همی‌سرود

می‌گفت:«هر که دوست کند، در بلا فتد
عاشق زیان کند ، دو جهان ، از برای سود‌»

رهبان ، طوافِ دیر همی‌کرد ، ناگهان
که‌آوازِ آن نگارِ خراباتیان شنود

بَرشد به بام دِیر، چو رخسارِ او بدید
از آرزوش ، روی ، به خاک‌ اندرون بسود

دیوانه شد ز عشق و برآشفت در زمان
زنجیرِ نَعتِ صورتِ عیسیٰ بُرید زود

آتش به دیر درزد و بتخانه درشکست
وز سقفِ دیرِ او ، به سما بر رسید دود

باده ز دستِ دوست ، دمادم همی‌کشید
زنگِ بلا ز ساغر و مطرب همی‌زدود

سرمست و بی‌قرار ، همی‌گفت و می‌گریست‌:
‌«ناکردنی بکردم تا بودنی ببود»

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
                 
ای کویِ تو ام مقصد و ای رویِ تو مقصود
وِی آتشِ عشقِ تو ، دلم سوخته ، چون عود

چه باک ، اگر ام عقل و دل و جان بنمانَد
گو هیچ ممان ، زانکه تویی ، زین همه مقصود

در عشقِ تو ، جانم ، که وجود و عدم اش نیست
دانی تو ، که چون است ، نه معدوم و نه موجود

هر آدمی‌یی را ، که کَفی خاکِ سیاه است
بی‌واسطه ، دادی تو وجودی ، ز سرِ جود

چون ژنده قبایی است ، که آن خاصِ ایاز است
تا چند کند سرکشی ، از خلعتِ محمود

مردانه در این راه درآ ، ای دلِ غافل
کز عشق ، نه مقبول بوَد مرد ، نه مردود

چون خضر ، برون آی ، ازین سدِّ نهاد ات
تا باز گشایند ،  تو را ، این رهِ مسدود

هرچیز ، که در هر دو جهان ، بستهٔ آنی
آن است تو را ، در دو جهان ، مونس و معبود

عطّار ، اگر سایه‌صفت ، گم شود از خود
خورشیدِ بقا ، تابد اش ، از طالعِ مسعود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
                 
هرچه ، در هر دو جهان ، جانان نمود
تو یقین می‌دان ، که آن ، از جان نمود

هست جان ات را دَری ، اما دُو روی
دوست ، از دو رویِ او ، دو جهان نمود

کرد از یک روی ، دنیا آشکار
وز دگر روی ، آخرت پنهان نمود

آخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب ، یک چیز ، این و آن نمود

هر دو عالم ، نیست بیرون ، زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نمود

در میانِ این دو دربندِ عظیم
چون نگه کردم ، یکی ایوان نمود

یک در اش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کُون اش ، چو دو دوران نمود

باز پرسیدم ز دل ، کان قصر چیست؟
گفت ؛ خلوت‌خانهٔ جانان نمود

گفتم ، آخر قصرِ سلطان ، جانِ ما ست
جان نمود این قصر یا سلطان نمود

گفت ؛  دایم بر تو ، سلطان است جان
بارگاهِ خویش ، در جان ، زان نمود

پرتوِ او ، بی‌نهایت اوفتاد
لاجرم ، بی‌حدّ و بی‌پایان نمود

تا ابد ، گر پیش گیری ، راهِ جان
ذرّه‌ای نتوانی ، از پیشان نمود

پرتوی کان دور بود ، آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ، ایمان نمود

چند گویم ، این جهان و آن جهان
از دو رویِ جان ، همی‌نتوان نمود

گِرِد جان ، در گَرد ، چون مردان ، بسی
تا توانی ، عشق را برهان نمود

در جهانِ جان ، بسی سرگشته‌اند
کمترین ، یک چرخِ سرگردان نمود

می‌رُو و یک دم میاسا ، از رَوِش
کاین سفر ، در روح  جاویدان نمود

گر تو را افتاد ، یک ساعت درنگ
صد درنگ ، از عالمِ هجران نمود

همچو گویی گشت سرگردان ، مدام
هر‌که خود را ، مردِ این میدان نمود

خود در این میدان ، فرو شد ، هر که رفت
وانکه یک‌دم ماند ، هم حیران نمود

تا ابد ، در دَردِ این، عطّار را
ذرّه ذرّه ، کلبهٔ احزان نمود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:

آن دردِ آن نگار  ، ز عطّار چون گذشت

محسن منزه فرد در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخ‌نویسان آن در جهت رصد:

لطف کن ای رازدان رازگو

آنچ بازت صید کردش بازگو

در دنیای معنا هر از گاهی ما باید متوصل بشیم به کسانی که بوی شراب الهی رو میفهمن و یا محرم حق هستند و تا مست الله هستند ازشون لذت ببریم، مولانا همیشه با این شاه کارهاش زنده هست و از چند قرن پیش دست ما را گرفته و راه رو به ما نشون میده. 

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۶۹۱