گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

حکمِ مستوری و مستی همه بر خاتِمَت است

کس ندانست که آخِر به چه حالت برود

حضرت حافظ

چون حُسنِ عاقبت نه به رندی و زاهدی‌ ست

آن بِه که کارِ خود به عنایت رها کنند

حضرت حافظ

تکیه بر تقوی و دانش در طریقت کافری‌ ست

راهرو گر صد هنر دارد توکل بایدش

حضرت حافظ

تفسیر بیت اول

این بیت ، تلنگری میان بیم و امید است ؛

نه پاکیِ امروز تضمینِ پایانِ خوش است ، 

نه لغزشِ امروز نشانهٔ پایانِ نا‌خوش ! مهم 

آن است که در پایان ، دل به کدام سو می‌ رود

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:

در ازل هر کو به فیضِ دولت ...

در مصراع اول دو کلمه «دولت و ارزانی»کنار هم نشسته است که به نظرم اشتباه است 

تجربه به ما می‌گوید دولت و ارزانی هیچ نسبتی با هم ندارند و «دولت و گرانی»صحیح تر به نظر می‌رسد!!

https://ibb.co/20sjn1HX

دکتر صحافیان در ‫۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷:

فاش می‌گویم و از گفته خود دلشادم:
بنده عشقم و از هر دوجهان آزادم(۳۱۷)
آشکارا و بی‌پرده می‌گویم و از سخن خویش خرسندم؛ بندگی عشق می‌کنم و از دو جهان رها و آزاد هستم.
۲- پرنده بوستان بهشتم چگونه شرح جدایی دهم از آن وطن امن؟ و این‌که چگونه در این جهان پر از دام و بلا افتاده‌ام؟!(همان ناله نی بریده شده که ادبیات عرفانی از آن مشحون است: پیش ز زندان جهان با تو بدم من همگی/کاش بر این دامگهم هیچ نبودی گذری. دیوان شمس)
۳-فرشته‌ای ساکن کوی قدس بودم، آدم با گناه نخستین مرا به این ویران‌سرا آورد(خراب‌آباد: متناقض‌نما- ایهام: کل بیت زبان حال ابلیس ر.ک.مقاله زبان حال ابلیس در بیتی از حافظ.سجاد آیدانلو. نشریه پژوهش‌های ادب‌عرفانی پاییز ۱۳۹۷-۳۸)
۴- سایه درخت بهشت، دلبری حوریان و کنار حوض کوثر را به شوق کوی تو فراموش کردم.
۵- بر صحیفه دلم جز الف که یادآور قامت زیبای توست نوشته نیست. آری حرف دیگری استادم به من نیاموخت(الف کنایه از آستان احدیت، رمز رهایی از تعلقات و منشا همه حروف-چند نسخه: یار)
۶- ستاره اقبالم را هیچ منجمی نشناخت‌. خدایا از مادر دهر با کدام طالع به جهان آمده‌ام؟(خاص بودن روح خداجوی)
۷- از آن زمان که بنده درگاه میکده عشق شدم هر لحظه غمی جدید به من تبریک می‌گوید(غم عشق، زاینده و شیرین است و عاشق درمانش را نمی‌خواهد)
۸- مردمک چشمم پیوسته خون دل می‌خورد و این اندوه بی‌پایان سزاوار من است که دل به فرزند دلبند آدمیان داده‌ام(خانلری:می‌خورد خون دلم مردمک چشم و سزاست)
۹- معشوق من چهره حافظ را با زلف‌های زیبایت از اشک پاک کن وگرنه این سیل پیاپی اساس هستی‌ام را خواهد برد.
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۷۷ - تفسیر گفتن ساحران فرعون را در وقت سیاست با او کی لا ضیر انا الی ربنا منقلبون:

به نام او 
شرح ابیات 
استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

بیت 4120
نعرۀ لاضَیر بشنید آسمان 
چرخ ، گویی شد پیِ آن صُولَجان

حتی آسمان نیز فریاد « زیانی نیست » را شنید و فلک در برابر آن چوگان به صورتِ گویی غلطان درآمد . [ صَولَحان = چوگان / لاضیر = اشاره است به قسمتی از آیه 50 سورۀ شعرا « ساحران گفتند: (از این دار و قتل به ما) هیچ زیانی نخواهد رسید چون (بعد از مرگ) به سوی خدای خود باز می‌گردیم » ]

بیت 4121
ضربتِ فرعون ما را نیست ضَیر 
لطفِ حق غالب بُوَد بر قهرِ غیر

ساحران گفتند : ضربۀ فرعون هیچ زیانی به ما نمی رساند . زیرا لطفِ حضرت حق بر قهرِ غیرِ حق چیره است . [ ضیر = ضرر ، ضرر رساندن ]

بیت 4122
گر بدانی سِرِّ ما را ای مُضِلّ
  می رهانیمان ز رنج ای کوردل

ای گمراه کننده و ای کوردل ، اگر رازِ درونِ ما را بدانی . ما را از رنج رها خواهی کرد . یعنی کشته شدن ما به دستِ تو نه تنها زیانی به ما وارد نمی سازد بلکه تو ما را از زندانِ دنیا و ماتمکدۀ این جهان نجات می دهی . [ عارفان نیز چون حلاوت عالمِ مجرّدات را چشیده اند . فنای جسم را راهی به سویِ سعادتِ ابدی و نجات سرمدی می بینند . ]

بیت 4123
هین بیا زین سو ببین کین اَرغَنون
  می زند با لَیتَ قَومی یَعلَمُون

بهوش باش و بیا به این طرف ببین که اَرغنون این نغمه را می نوازد . « کاش قوم من می دانستند » [ در مصراع دوم قسمتی از آیه 26 سوۀ یس تضمین شده است . «  آنگاه که به او (حبیب نجار) گفته شد : به بهشت اندر آی ، گفت : ای کاش قوم من ( سبب آمرزش و نجات مرا ) می دانستند » ]

اَرغنون = آلتی بوده است در موسیقی که مردم یونان و روم بکار می بردند . و آن را در قدیم با سه مَشکِ بزرگ از پوستِ گاو میش می ساختند و روی این مَشک ها نی هایی مسین و یا رویین و یا زرین که در فواصل معین دارای سوراخ هایی بود سوار می کردند ( مفاتیح العلوم ، ص 225 ) .

بیت 4124
داد ما را فضلِ حق فرعونیی
 نه چو فرعونیت و مُلکت فانیی

دهشِ حضرت حق به ما نیز سلطنتی عطا فرموده است . اما نه از نوعِ آن سلطنت و حکومت تو که زوال پذیرد . [ ساحران می گویند : حق تعالی به ما مُلکِ ابدی و سلطنت سرمدی عطا کرده است که آن را زوالی نیست . ]

بیت 4125
سر بر آر و مُلک بین زنده و جلیل 
 ای شده غِرّه به مصر و رودِ نیل

ای مفتون مصر و رودِ نیل ، یعنی ای فرعونی که به سلطنت مصر و سیطره بر رودِ نیل مغرور شده ای . سَرت را بلند کن تا سلطنتِ زنده و پُر شکوهِ الهی و معنوی را ببینی . یعنی از مُلکِ حقیرِ دنیا که همچون زندان است دل برکن تا جهان لایتناهی را ببینی و آن وقت متوجه شوی که ما به چه سلطنتی دست یازیده ایم .

بیت 4126
گر تو تَرکِ این نَجِس خرقه کُنی
 نیل را در نیلِ جان غرقه کُنی

اگر تو از خرقۀ آلودۀ جسم و جسمانیّات دست برداری . رودِ نیل را در نیلِ جان غرق خواهی کرد . [ «نیلِ جان» کنایه از سلطنت الهی است . پس اگر آدمی به جلوه های دنیوی توجه نکند به شرافتی مُشَرّف شود که عظمت صدها سلطنت دنیوی در مقابل آن هیچ محسوب گردد . ]

بیت 4127
هین بدار از مصر ای فرعون دست
 در میانِ مصرِ جان صد مصر هست

ای فرعون ، دست از مُلک و سلطنت مصر بردار که در میانِ مصر جان ، صد مصر وجود دارد .

بیت 4128
تو اَنَا رَبُّ همی گویی به عام
 غافل از ماهیّتِ این هر دو نام

تو به عوام النّاس می گویی من پروردگارم . اما از حقیقتِ این دو نام ( من و پروردگار ) بی خبری . [ طبق مفاد آیه 24 سورۀ نازعات ، فرعون گفت که من برترین پروردگار شما مردم هستم . در حالیکه نه حقیقت «من» را فهمید و نه حقیقت «رَب» را . زیرا اگر حقیقت «رَب» را درک می کرد هیچگاه از خلق نمی ترسید و اگر حقیقتِ «من» را می فهمید مقیّد به جسم و جانِ حیوانی نمی شد . ]

بیت 4129
رَبّ بر مربوب کی لرزان بُوَد ؟ 
 کی اَنَادان بندِ جسم و جان بّوَد ؟

رَب ( = پروردگار ) چگونه ممکن است که از مربوب ( = پروریده ، آفریده ) بترسد ؟ یعنی تو پروردگار نیستی چرا که از موسی می ترسی . آن کسی که حقیقتِ «من» را می داند چگونه ممکن است که اسیرِ جسم و جانِ حیوانی شود .

بیت 4130
نَک اَنَا ماییم رَسته از اَنا 
 از اَنایِ پُر بلایِ پُر عَنا

اکنون بدان که ما (ساحرانِ مؤمن به خدای موسی) مظهرِ حقیقتِ منِ الهی هستیم . چرا که از قید و بندِ انانیّت مخلوق رهیده ایم . همان انانیّتی که آکنده از بلاهای پُر رنج و تَعَب است . [ مراد از اولین «اَنا» ، منِ الهی و انانیّت حقانی است . ساحران می گویند چون ما از قید و بندِ انانیّت مخلوق رَسته ایم به منِ الهی پیوسته ایم و مظهر حق شده ایم .
مولانا دعوی خدایی فرعون و فرعون صفتان را از «اناالحق گفتن» منصور حلّاج و شطحیات بایزید مستثنی می کند چنانکه در مثنوی به کرّات این تمییز صورت گرفته است . دعوی فرعونی بواسطۀ تقیّد به روح حیوانی است و شطحیات عارفانه بواسطۀ رَستن از مرتبۀ نازل بشری . ]

بیت 4131
آن اَنایی بر تو ای سگ شُوم بود 
 در حقِ ما دولتِ محتوم بود

ای سگ سیرت ، آن اِنانیّت برای تو ناخجسته بود . در حالی که همان برای ما دولتی مسلّم بود . یعنی ای فرعون دعوی اناالحقِ تو ناشی از نَفسِ امّاره بود . لیکن در مورد ما سعادتی معنوی بود . زیرا ما کلاََ محوِ ذاتِ الهی شده ایم . این اوست که منِ بشری ما را ربوده و یکسره در خود مستهلک کرده است .

بیت 4132
گر نبودت آن آنایی کینه کش
  کی زدی بر ما چنین اِقبالِ خَوش ؟

اگر این اِنانیّتِ کینه توز تو نبود . کی ممکن بود که چنین سعادت خوبی به ما روی آورد ؟ یعنی با انتقام گیری تو ، ما از محبسِ دنیا خلاص می شویم و به مُلکِ سرمدی می پیوندیم . پس خودخواهی انتقام گیرانۀ تو ما را به اقبال جاودان می رساند .

بیت 4133
شکرِ آن کز دارِ فانی می رهیم
 بر سرِ این دار پندت می دهیم

سپاس خدا را که از سرای فانیِ دنیا نجات پیدا می کنیم . و بالایِ چوبۀ دار به تو نصیحت می کنیم .

بیت 4134
دارِ قتلِ ما ، بُراقِ رَحلَت است 
 دارِ مُلکِ تو غرور و غَفلَت است

چوبۀ داری که ابزار قتل ماست در واقع بُراقِ سفر ماست . مرکز استقرار تو ( ای فرعون ) غرور و بی خبری است . یعنی ما با خرقه تهی کردن به سعادت اُخروی می رسیم ولی تو همچنان بندیِ غرور و غفلتی . [ رَحلَت = کوچیدن ، سفر کردن / دارِ مُلک = پایتخت ، در اینجا مرکز استقرار / بُراق = مرکوب خاص حضرت رسول اکرم (ص) در شب معراج بود . طریحی آن را از مادۀ «برق» دانسته و می گوید به خاطر سرعتِ برق آسای آن ، بدین نام موسوم گشته است ( مجمع البحرین ، ج 5 ، ص 138 ) ]

بیت 4135
این حیاتی ، خُفیه در نقشِ مَمات
 و آن مَماتی خُفیه در قشرِ حیات

این حیات ، یعنی حیاتِ معنوی در قالبِ مرگ پوشیده شده است و آن مرگ ، یعنی زندگانی حیوانی در پوششی از حیات پنهان شده است . [ ظاهربینان حیاتِ ظاهری را حیاتِ حقیقی می پندارند و با تمام قوا به سویِ آن می شتابند . غافل از اینکه به مَهلَک می تازند . ]

بیت 4136
می نماید نور ، نار و نار ، نور
  ورنه دنیا کی بُدی دارالغرور

در این جهان ، نور به صورت آتش ، و آتش به صورت نور جلوه می کند . و اِلّا دنیا کی به سرای غرور وصف می شد ؟ [ دارالغرور = دنیا ]

بیت 4137
هین مکن تعجیل ، اوّل نیست شو 
چون غروب آری ، بر آ از شرقِ ضَو

بهوش باش مبادا شتاب کنی . نخست به مقام فناء برس و چون غروب کردی از مشرقِ نورانی طلوع کن .

منظور بیت : در گفتن اناالحق شتاب مکن . زیرا اول لازم است که جنبۀ بشری و فرعونی خود را در حقیقتِ «الله» ذوب کنی و به مقام فناء برسی و چون از همۀ جهات ، نفی خودبینی کردی . آنگاه شمسِ حقیقت از مشرقِ وجودِ تو طالع گردد . پس ظهورِ منِ الهی مستلزم فنای منِ بشری توست .

بیت 4138
از اَنایی اَزل دل تنگ شد 
این اَنایی سرد گشت و نَنگ شد

دل از انانیّت ازلی حیران شد . یعنی دلِ عارفِ بِالله از حقیقتِ منِ الهی متحیّر شد و انانیّت بشری سرد و رسوا گردید . یعنی موجودیتِ کاذب در برابر وجودِ حقیقی رنگ باخت و به مغاکِ فناء رفت . [ دَنگ = احمق ، ابله ، گیج ]

بیت 4139
زآن اَنایِ بی اَنَا خوش گشت جان  
 شد جَهان او از اَناییِّ جهان

جانِ آدمی از انانیّتِ عاری از خودبینی های بشری زیبا می گردد و جانِ او به حدّی به صفا و لطافت رسید که از انانیّتِ دنیایی جهید .

بیت 4140
از اَنَا چون رَست ، اکنون شد اَنا 
 آفرین ها بر اَنایِ بی عَنا

آدمی چون از من های کاذب رها شود به منِ حقیقی می رسد . آفرین ها بر این منِ عاری از رنج و تعبی که ناشی از گرفتار شدن به منِ کاذب است .

بیت 4141
کو گُریزان و ، اَنایی در پی اش 
می دود چون دید وی را بی وی اش

او می گریزد و انانیّت به دنبالش و چون انانیّت ، او را بی خویش بیند به دنبالش می رود . یعنی هرگاه انسان از منِ کاذب خود پاک و مبرّا شود . منِ الهی بدو روی بنماید .

بیت 4142
طالبِ اویی ، نگردد طالبت 
 چون بمُردی طالبت شد مَطلبت

تا وقتی که طالبِ اویی . او طالبِ تو نمی شود . اما همینکه مُردی . مطلوبِ تو طالبت می شود . یعنی شرطِ طلب هویّت الهی ، فانی کردن وجود مجازی است . [ تا وقتی که منِ کاذبِ خود را محو نکرده باشی نمی توانی خود را طالبِ خقیقتِ الهی بدانی هر چند که در لفظ ، دعوی آن را داشته باشی . ]

بیت 4143
زنده یی ، کی مُرده شُو شُوید تو را ؟  طالبی کی مَطلبت جُوید تو را

برای مثال ، تا وقتی که زنده باشی کی ممکن است که مُرده شور تو را بشوید ؟ همینطور تا وقتی که (فقط به زبان) طالبِ وجودِ حق باشی . چگونه ممکن است که حق تو را طلب کند ؟ [ عبدالله تُستَری (عارف قرن سوم) در بیان مقام تَوَکّل گفت : چنان باش که میّت در دست غسّال . یعنی باید در برابر حضرت حق از وجودِ کاذبِ خود کاملاََ فانی شوی . ]

بیت 4144
اندرین بحث ار خِرَد رَه بین بُدی 
 فخرِ رازی رازدانِ دین بُدی

در این بحث اگر عقلِ جزیی می توانست راهِ حق را ببیند . امام فخر رازی بر اسرار دین وقوف پیدا می کرد . [ مولانا در این بیت امام فخر رازی را هم مدح می کند و هم قدح . از یک طرف او را اعقلِ عقلا می داند و از طرف دیگر وی را در فهمِ فنای عارفانه قاصر می شمرد . ]

بیت 4145
لیک چون مَن لَم یَذُق لَم یَدرِه بود
  عقل و تخییلات او حیرت فزود

اما چون در مَثَل گفته اند که : « حلوای تنتنانی تا نخوری ندانی » عقل و خیالات او ، حیرت و سرگشتگی او را بیشتر کرد . [ لَم یَذُق لَم یَدرِه = ضرب المثلی است در عربی یعنی « هر که نچشد نداند » در فارسی ضرب المثلی با این مضمون است که معنی آن را در شرح مصراع اوّل آوردیم . ]

منظور بیت : درکِ مقامِ فناء و احوالِ عارفانه یافتنی است نه آموختنی . چنانکه مثلاََ طعمِ نمک را کسی درمی یابد که آن را بچشد و اِلّا از طریق توصیف کسی به شوری نمک یا شیرینی عسل پی نمی برد . اگر درکِ احوال عارفانه آموختنی بود امام فخر رازی که در عقلیّات یگانۀ دوران بود آنرا درک می کرد . ولی دیدیم که در مرتبۀ آراء عقلی و اوهام و خیالات نظری توقف کرد . ]

بیت 4146
کی شود کشف از تفکّر این اَنا ؟
  آن اَنا مکشوف شد بعد از فنا

کی ممکن است که این «من» با تفکّر درک شود . یعنی ممکن نیست که منِ حقیقی و هویّتِ الهی را با مطالعه و خِردورزهای بوالفضولانه فهم کرد . بلکه باید شخص به سلوک عملی پردازد . آن «من» یعنی منِ حقیقی و هویّت الهی فقط بعد از رسیدن به مقامِ فنای فی الله حاصل می شود .

بیت 4147
می فتد این عقل ها در اِفتقاد 
در مَغاکیِّ حُلول و اتّحاد

زیرا این عقولی که فقط امور جزیی را می بیند در طول بررسی و جُستارِ خود به گودالِ حلول و اتّحاد می افتد . [ اِفتقاد = جُستن چیز گم شده / حلول و اتّحاد = شرح بیت 1737 دفتر دوم ]

بیت 4148
ای اَیازِ گشته فانی ز اقتراب 
 همچو اختر در شعاعِ آفتاب

ای ایازی که از شدّتِ قرب به حضرت حق به مقام فناء رسیده ای . درست مانند ستاره ای که در پرتوِ آفتاب محو می شود . [ اِقتراب = نزدیکی جُستن ]

بیت 4149
بلکه چون نطفه مُبَدَّل تو به تن 
 نه از حُلول و اتّحادی مُفتَتَن

بلکه توان گفت که فنای تو در حق در این تمثیل بیان می شود . تو همچون نطفه به بدن مبدّل شده ای نه آنکه مفتونِ حلول و اتحاد شوی . ( مُفتَتَن = شیفته ، فریفته ، مفتون ) [ مولانا می گوید فنای فِی الله علّتی خارجی و بروت ذات ندارد . یعنی اینطور نیست که ناگهان امری حادث شود و جسم شخص منعدم گردد . بلکه فناء سیری استکمالی و درون ذات است . چنانکه مثلاََ نطفه با حرکت جوهری و اِنشراحِ قوا و استعدادهای نهفتۀ خود به انسانی کامل مبدّل می گردد . ]

بیت 4150
عفو کن ، ای عفو در صندوقِ تو 
 سابقِ لطفی ، همه مسبوقِ تو

ببخش ای کسی که بخشش در خزانۀ کرَمِ توست . تو در لطف بر همه کس پیشی داری . و همۀ اهلِ لطف در اظهار لطف دنباله رو تو هستند . یعنی صفت لطف را از تو گرفته اند .

بیت 4151
من که باشم که بگویم : عفو کن ؟
  ای تو سلطان و خلاصۀ اَمرِ کُن

ای پادشاه و زبدۀ مشیّتِ تکوینی ، من کیستم که به تو بگویم بندگانِ عاصی را عفو کُن . ( اَمرِ کُن = اشاره است به آیه 117 سوره بقره . « و چون آفریدن چیزی را اراده فرماید . به محضِ اینگه گوید : موجود باش ، پس موجود شود . » [ ولیِّ خدا در خصوص شفاعت مُجرمان به حضرت حق عرضه می دارد : در جایی که تو خود مخزنِ لطف و سرچشمۀ صفایی من کیستم که بیایم و به تو بگویم عاصیان را عفو کن . پس مقام شفاعت نیز لطف دیگری است که تو به این بندۀ ناچیز عطا فرموده ای . ]

بیت 4152
من که باشم که بُوَم مَن با مَنَت ؟
  ای گرفته جمله من ها دامنت

ای کسی که همۀ «من» ها دست به دامان لطف و عنایت تو شده اند . من کیستم که با منِ تو هستی یابم ؟ یعنی ای خدایی که همۀ هستی از تو پیدا شده و هر موجودی از وجودِ تو کسوتِ هستی یافته است . من کیستم که مدعی شوم که به وجودِ بیکران تو پیوسته ام و به بقای تو باقی شده ام ؟

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر پنجم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

علی میراحمدی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۵ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۳ - ماده تاریخ وفات تورانشاه (میل بهشت = ۷۸۷):

آنکه میلش سوی حق‌بینی و ...

چنین فرمود چت جی پی تی:

این بیت یک معمای تاریخی (مادهٔ تاریخ) است؛ یعنی با حساب حروف و ابجد، سال وفات یک شخص را به دست می‌آورند.

معنی سادهٔ مصراع اول: آن کسی که گرایش و میلش به دیدن و گفتنِ حق بود.

در مصراع دوم، شاعر می‌گوید برای پیدا کردن سال وفات آن شخص، عبارت «میل بهشت» را به حساب ابجد بگیر.

حساب ابجد کبیر:

م = ۴۰
ی = ۱۰
ل = ۳۰
ب = ۲
ه = ۵
ش = ۳۰۰
ت = ۴۰۰

جمع: ۴۰ + ۱۰ + ۳۰ + ۲ + ۵ + ۳۰۰ + ۴۰۰ = ۷۸۷

پس «میل بهشت» = ۷۸۷ و احتمالاً سال وفات شخص موردنظر ۷۸۷ هجری قمری است.

یعنی بیت به شیوهٔ ماده‌تاریخ می‌گوید: سال وفات او را از عبارت «میل بهشت» استخراج کن.

علی شیرزادی در ‫۴ روز قبل، شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۴ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۶ - در ستایش حضرت رسول (ص):

خاتم الانبیا بودن و به قول خود سعدی تتمه ی دور زمان بودن را در این بیت 

آدم و نوح و خلیل و موسی و عیسی

 

آمده مجموع در ظلال محمد

شیخ اجل، راستین فرموده است و این همان خاتم سلیمانی و مقام انسان الکامل است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۵۳:

چو طاووسی به او هر نقشی‌ آوردم نیاوردم

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۰ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۸ - در مدح سعدالملک وزیر:

به استناد فرهنگ فارسیِ تاجیکی (محمدجان شکوری و همکاران، فرهنگ معاصر، سال 1385، تهران، ایران)، واژۀ «زَجّاج» دارای معنی‌های زیر است:

1-آیینه‌گر، شیشه‌گر و 2-آیینه فروش، شیشه فروش

بنابراین، «زَجّ» در مصرع دوم بیت شماره 12 باید به معنی «شیشه» باشد.

HRezaa در ‫۴ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۱ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۷:

درود بر همزبانان گرامی

 

در مسیر عرفان به شخصی که تازه پای در مسیر نهاده و شوق و ذوق زیادی از خود نشان میدهد «پسر» میگویند، دقیقا نقطه مقابل «پیر»

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۷۴:

دل خوش مشرب ما داشت جوان عالم را

شد جهان پیر همان روز که ما پیر شدیم

صائب تبریزی 

گر چه بی قدرم ، ولی از دیده چون غایب شوم

همچو ماه عید مردم جستجویم می کنند

صائب تبریزی

ناتمامان ، چون مه نو ، یاد من خواهند کرد

از نظر روزی که چون خورشید ناپیدا شوم

صائب تبریزی

ابراهیم احمدی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:

این غزل را می‌شود در چند لایه خواند. در سطح نخست، حافظ از زیبایی و بی‌نیازی معشوق سخن می‌گوید؛ اما در خوانش عرفانی، «تو» دیگر صرفاً یک معشوق انسانی نیست، بلکه می‌تواند حقیقت مطلق، جمال الهی، حقیقت وجود، یا محبوبی باشد که تمام هستی در برابر او رنگ می‌بازد. در این خوانش، «جان»، «آینه»، «نرگس»، «زلف»، «خرابات»، «خانقاه»، «خون جگر» و حتی «کفر» همه زبان نمادین دارند.

 

۱. «روشنیِ طلعتِ تو ماه ندارد / پیشِ تو گُل، رونقِ گیاه ندارد»

ظاهر بیت این است که چهرهٔ تو آن‌قدر روشن است که ماه در برابرش چیزی نیست و گل در حضور تو زیبایی خود را از دست می‌دهد.

اما معنای عمیق‌تر این است که وقتی حقیقتِ اصیل آشکار شود، زیبایی‌های فرعی دیگر استقلالی ندارند. ماه خودش نور ندارد و نورش را از خورشید می‌گیرد؛ در خوانش رمزی، هر زیباییِ آفریده‌شده در برابر جمال سرچشمه، تنها انعکاس است. گل هم اگرچه زیباست، اما در حضور «اصل زیبایی» دیگر به چشم نمی‌آید.

یعنی سالک وقتی برای لحظه‌ای با حقیقت روبه‌رو می‌شود، چیزهایی که پیش از آن برایش نهایت زیبایی بودند، ناگهان کوچک می‌شوند. نه اینکه ماه و گل زشت شده باشند؛ بلکه معیار زیبایی عوض شده است. پرده‌ای کنار رفته و انسان اصل را دیده است.

 

۲. «گوشهٔ ابرویِ توست منزلِ جانم / خوشتر از این گوشه، پادشاه ندارد»

«گوشهٔ ابرو» در زبان عرفانی فقط یک عضو صورت نیست. «گوشه» می‌تواند نشانهٔ کنج خلوت، پناه، تجلی و مقام قرب باشد. حافظ می‌گوید جان من در همین گوشه سکونت کرده است.

نکتهٔ بسیار لطیف اینجاست که می‌گوید پادشاه هم جای بهتری از این ندارد. یعنی تمام قدرت، سلطنت و جهان در برابر یک لحظهٔ قرب به محبوب بی‌ارزش می‌شود. آنچه انسان معمولاً «بلندترین مقام» می‌داند، در برابر «قرب» پایین‌تر است.

از این منظر، حافظ جایگاه عرفانی را با قدرت تعریف نمی‌کند، با نزدیکی تعریف می‌کند. ممکن است کسی بر جهانی حکومت کند، اما از حقیقت دور باشد؛ و ممکن است عاشقی در «گوشهٔ ابرو»ی محبوب پنهان باشد و از همهٔ پادشاهان غنی‌تر باشد.

 

۳. «تا چه کُنَد با رخِ تو دودِ دلِ من / آینه دانی که تابِ آه ندارد»

«دود دل» همان اندوه، اشتیاق و سوز درونی عاشق است. «آینه» نیز نماد دل است؛ دلی که باید حقیقت را منعکس کند.

اما آینه تحمل این آه را ندارد. یعنی دلِ انسان برای تحمل شدت تجلی حقیقت ساخته نشده است. وقتی حقیقت در برابر دل قرار می‌گیرد، همان دل کوچکی که می‌خواست آن را ببیند، زیر شدت آن می‌شکند.

یک معنای بسیار عمیق‌تر هم وجود دارد: آینه زمانی صاف است که چیزی از خودش ندارد؛ اما «دود آه» آن را تیره می‌کند. پس عاشق میان دو چیز گرفتار است: از یک طرف می‌خواهد محبوب را ببیند، و از طرف دیگر سوز عشق خودِ او را از دیدن بازمی‌دارد.

انگار حافظ می‌گوید: برای دیدن حقیقت باید آینهٔ دل صاف شود، اما خودِ عشق گاهی آن‌قدر شدید است که همین آینه را می‌سوزاند.

 

۴. «شوخیِ نرگس نگر که پیشِ تو بشکفت / چشمْ دریده، ادب نگاه ندارد»

نرگس نماد چشم است. نرگس وقتی در برابر محبوب می‌شکفد، چنان به او خیره می‌شود که ادب را کنار می‌گذارد.

در خوانش عرفانی، این می‌تواند نماد عقل و ادراک انسانی باشد. وقتی حقیقتی فراتر از اندازهٔ انسان ظاهر می‌شود، دستگاه فهم انسان می‌خواهد همه‌چیز را درک و تصرف کند؛ به آن خیره می‌شود، می‌خواهد محصورش کند و بشناسد.

اما حقیقت الهی با نگاه عادی قابل تصرف نیست. بنابراین «چشم‌دریدگی» می‌تواند اشاره به جرئتِ بیش از حدِ ادراک انسانی در برابر راز باشد.

انسانِ عارف در نهایت می‌فهمد که در برابر حقیقت، همیشه جایی برای «سکوت» و «حیرت» باقی می‌ماند.

 

۵. «دیدم و آن چشمِ دلْ‌سیه که تو داری / جانبِ هیچ آشنا نگاه ندارد»

اینجا محبوب دارای چشمی «دل‌سیه» است؛ چشمی که حتی به آشنایان نگاه نمی‌کند.

در معنای عرفانی، حقیقت به کسی امتیاز شخصی نمی‌دهد. حقیقت با تعلقات من و تو معامله نمی‌کند. اینکه من خودم را «آشنا» بدانم، هیچ ضمانتی برای قرب نیست.

آدمی گاهی تصور می‌کند چون سال‌ها عبادت کرده، مطالعه کرده، تجربهٔ عرفانی داشته یا خود را «اهل معنا» می‌داند، پس باید مورد توجه قرار گیرد. حافظ این تصور را می‌شکند.

محبوب برای «خودپندارهٔ معنوی» انسان هم امتیاز قائل نیست. حتی ممکن است کسی ظاهراً بسیار نزدیک باشد، اما از حقیقت دور؛ و دیگری که خود را هیچ نمی‌داند، به حقیقت نزدیک‌تر باشد.

 

۶. «رَطلِ گرانم ده ای مریدِ خرابات / شادیِ شیخی که خانقاه ندارد»

این یکی از رادیکال‌ترین ابیات غزل است.

«خانقاه» می‌تواند نماد نهاد رسمی عرفان، ظاهر دینداری، مقام، عنوان و نظم اجتماعیِ معنویت باشد؛ در مقابل، «خرابات» جای بی‌خودی، رهایی از خودنمایی و شکستن غرور معنوی است.

حافظ می‌گوید جامی سنگین به من بده؛ شادیِ آن «شیخی» را می‌خواهم که دیگر خانقاه ندارد.

یعنی چه؟

یعنی معنویت واقعی جایی آغاز می‌شود که انسان حتی از هویت معنوی خودش هم دست بکشد. تا وقتی کسی می‌گوید «من عارفم»، «من شیخم»، «من اهل سلوکم»، هنوز «من» در میان است.

خرابات، در این معنا، محل خراب شدن همین «منِ معنوی» است.

 

۷. «خون خور و خامُش نشین که آن دلِ نازک / طاقتِ فریاد دادخواه ندارد»

«خون خوردن» یعنی رنج را در خود نگه داشتن و شکایت نکردن.

اما چرا؟

چون حقیقت و عشق، با منطق دادخواهی انسانی سازگار نیست. عاشق نمی‌تواند بگوید: «من این همه رنج کشیدم، پس باید به من پاداش بدهی.»

اینجا حافظ به یک اصل عرفانی نزدیک می‌شود: عشقِ واقعی معامله نیست.

اگر عاشق بگوید «من چنین کردم، پس تو نیز باید چنین کنی»، عشق تبدیل به قرارداد می‌شود. بنابراین باید «خون خورد» و خاموش نشست؛ نه از سر بی‌عدالتی، بلکه از این فهم که در ساحت عشق، منطق طلبکار و بدهکار فرو می‌ریزد.

 

۸. «گو برو و آستین به خونِ جگر شوی / هر که در این آستانه راه ندارد»

هرکس در این آستان راه ندارد، باید با «خون جگر» برود.

«آستانه» در زبان عرفانی، مرز میان منِ انسانی و حقیقت است.

اما چرا خون جگر؟

چون عبور از آستانهٔ حقیقت با آسودگی ممکن نیست. انسان باید بسیاری از دلبستگی‌هایش، غرورش، خودبینی‌اش و تصویری را که از خودش ساخته است، از دست بدهد.

بنابراین «خون جگر» تنها رنج کشیدن نیست؛ هزینهٔ دگرگون شدن است.

کسی که حاضر نیست چیزی از «خود» را از دست بدهد، به آستانه نزدیک می‌شود اما وارد نمی‌شود.

 

۹. «نی منِ تنها کشم تَطاولِ زلفت / کیست که او داغِ آن سیاه ندارد؟»

حافظ می‌گوید فقط من نیستم که از زلف تو رنج می‌برم؛ چه کسی است که از این زلف سیاه زخمی نخورده باشد؟

«زلف» یکی از پیچیده‌ترین نمادهای عرفانی است. می‌تواند نماد کثرت، حجاب، پیچیدگی جهان و چیزی باشد که حقیقت را هم می‌پوشاند و هم عاشق را گرفتار می‌کند.

عاشق حقیقت می‌خواهد محبوب را ببیند، اما درست همان چیزی که او را مجذوب می‌کند، گاهی حجابی میان او و محبوب می‌شود.

دنیا هم همین‌طور است: از یک طرف تجلی محبوب است و از طرف دیگر حجاب محبوب.

بنابراین همه گرفتار «زلف» هستند؛ یعنی همه در شبکهٔ این جهان، خواستن‌ها، تعلقات، زیبایی‌ها و رنج‌ها اسیرند.

 

۱۰. «حافظ اگر سجدهٔ تو کرد مکن عیب / کافرِ عشق ای صنم گناه ندارد»

این بیت کلید بسیاری از ابیات قبلی است.

«کافر عشق» از نظر ظاهری پارادوکس است؛ اما حافظ عمداً آن را می‌آورد. یعنی عشقِ حقیقی از مرزهای معمول و قراردادهای ظاهری عبور می‌کند.

«صنم» نیز در سطح عرفانی می‌تواند تصویر زیبایی باشد که انسان را از خودش بیرون می‌آورد.

سجدهٔ حافظ در اینجا سجدهٔ یک فرد به یک بتِ سنگی نیست؛ بلکه می‌تواند نماد تسلیم کامل در برابر حقیقتی باشد که عاشق تمام وجودش را در برابر آن از دست داده است.

و عبارت «گناه ندارد» یعنی در قلمرو عشق، معیارهای معمول دگرگون می‌شوند. عاشق دیگر با معیار «من چه کردم؟» زندگی نمی‌کند؛ پرسش اصلی این است که آیا هنوز منی باقی مانده که ادعای مالکیت و اختیار کند؟

 

اما اگر بخواهیم کل غزل را در یک معنا جمع کنیم

این غزل در عمق خود دربارهٔ ویران شدن «من» در برابر حقیقت محبوب است.

ابتدا محبوب چنان عظیم است که ماه و گل در برابرش بی‌اهمیت می‌شوند. سپس جان عاشق در گوشه‌ای از وجود او پناه می‌گیرد. بعد آینهٔ دل از شدت آه می‌شکند. چشم عقل می‌خواهد حقیقت را ببیند اما در برابر آن بی‌ادب و ناتوان می‌شود. سپس حافظ حتی خانقاه و مقام معنوی را کنار می‌گذارد. می‌گوید در عشق، نه ادعای آشنایی فایده دارد، نه طلبکاری، نه عنوان شیخی، نه حتی آبروی ظاهری.

و سرانجام می‌رسد به اینجا:

اگر برای رسیدن به حقیقت لازم باشد «منِ عاقل»، «منِ مؤمن»، «منِ عارف»، «منِ محترم» و حتی «منِ پاک» را کنار بگذارم، باید کنار بگذارم.

در این نگاه، «خرابات» جایی بیرون از انسان نیست؛ خرابات، ویران شدن خانه‌ای است که انسان از «من» برای خودش ساخته است.

و به نظرم زیباترین حرکت غزل همین است:

از ماه و گل شروع می‌کند،
به ابرو و چشم می‌رسد،
به آه و خون جگر می‌رسد،
خانقاه را خراب می‌کند،
و در پایان حتی مفهوم «گناه» را در برابر عشق زیر سؤال می‌برد.

یعنی غزل آرام‌آرام همهٔ تکیه‌گاه‌های شخصیت را از انسان می‌گیرد تا فقط عشق باقی بماند.

و شاید بتوان تمام غزل را در یک جمله خلاصه کرد:

تا وقتی چیزی از «من» باقی مانده، عاشقی ناقص است؛ عشقِ کامل آنجاست که عاشق حاضر شود خودش را ببازد و محبوب را بیابد.

اگر بخواهیم یک قدم عمیق‌تر برویم، حتی می‌شود نشان داد که هر یک از «ماه، گل، ابرو، آینه، نرگس، چشم سیاه، خرابات، خانقاه، خون جگر، زلف و سجده» در این غزل دقیقاً نماد کدام مرحله از سلوک عرفانی است؛ آن خوانش، غزل را تقریباً به یک نقشهٔ کامل سیر و سلوک تبدیل می‌کند.

حسین آدینه برندق در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

در تأملی بر غزل «زان یار دلنوازم»:

حافظ در این غزل، هنرمندانه «شکایت» را در لفافهٔ «شُکر» می‌پیچد و از همین تناقض‌نماییِ اولیه، نگاه رندانه‌اش را نسبت به عشق و یار آشکار می‌کند. «بی‌مُزد و مِنَّت» بودنِ خدمت، اشاره‌ای است به نااهلیِ طرف مقابل که نه قدرِ وصلت می‌داند و نه ارزشِ حضور را. اما حافظ در ادامه، خود را هم از این بازی کنار نمی‌گیرد؛ او می‌داند که «دستِ طلب» بردن به درگاه یار، خود نوعی خودفریبی است، چراکه «هر کس که رو به تو آرد، محتاج‌تر شود». در واقع، شاعر با زبانی طنزآلود و تلخ، به این نتیجه می‌رسد که گله از یار، نه راهی به وصال دارد و نه گرهی از دل می‌گشاید؛ بلکه جز «افسوس» و «حسرت» حاصلی ندارد. این فضای تأسف‌بار از بی‌وفایی و سنگدلیِ یار، مرا به یاد روزگار خودم و نااهلیِ کسانی انداخت که از نظر من «یولداش» (همراه و رفیق) بودند، اما در عمل، چیزی جز خستگی و ناکامی برایم به ارمغان نیاوردند. گویی حافظ در این غزل، پیش‌درآمدی بر تمام گلایه‌هایی است که من در شعر زیر از دل برآورده‌ام:

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ

Sənə yoldaş dedim amma çıxarın olmadı yoldaş
Etmədin əhdə vəfa, etibarın olmadı yoldaş
سنه یولداش دئدیم آما چیخارین اولمادی یولداش
ائتمدین عهده وفا، اعتبارین اولمادی یولداش
به تو گفتم رفیق، اما در عمل هیچ سودی نداشتی؛ به عهد خود وفا نکردی و هیچ اعتباری نداشتی رفیق!

Başıma hər nə gəlib bir-bə-birindən xəbərun var
Zahirən coşə də gəldun, buxarun olmadı yoldaş
باشیما هرنه گلیب بیر به بیریندن خبرون وار
ظاهراً جوشه ده گلدون، بخارون اولمادی یولداش
از تک‌تکِ آنچه به سرم آمده خبر داری؛ ظاهراً به جوش هم آمدی، ولی بخاری ازت بلند نشد رفیق!

Neçə yol çöpləmişəm daşları yoldaş qabuğundan
İndi bağlı yoluma bir açarun olmadı yoldaş
نچه یول چوبله‌میشم داشلاری یولداش قابوغوندان
ایندی باغلی یولوما بیر آچارون اولمادی یولداش
چند بار سنگ‌ها را از پیشِ پایِ تو جمع کردم؛ حالا برای راهِ بسته‌ام یک کلید هم نداشتی رفیق!

Xərcledim hər nə gələndə əlimə minnəti yoxdu
Vəli növbət sənə gəldi, azarun olmadı yoldaş
خَرجلدیم هرنه گلنده الیمه منتی یوخدو
ولی نوبت سنه گلدی، آزارون اولمادی یولداش
هر چه به دستم رسید بدون منت خرج کردم؛ وقتی نوبت به تو رسید خودت را به ناداری زدی رفیق!

Heyf olsun səni bağban kimi mən gündə becərdim
Meyvəni xalqa verib burda barun olmadı yoldaş
حِیِف اولسون سنی باغبان کیمی من گونده بِجَردیم
میوه‌نی خالقا وِریب بوردا بارون اولمادی یولداش
حیف که مثل باغبان هر روز تو را پروردم؛ میوه‌ات را به خلق دادی و اینجا ثمری نداشتی رفیق!

Ildırım tək səsini göylərə saldun hara çatdı
Bir ovuc sən yağışa infacarun olmadı yoldaş
ائلدیریم تک سسیوی گویلره سالدون هارا چاتّی؟
بیر اووج سن یاغیشا انفجارون اولمادی یولداش
صدایت را مثل صاعقه به آسمان‌ها انداختی، به کجا رسید؟ حتی برای یک مشت باران هم انفجار نداشتی رفیق!

Nanəcibdir deyəcəksən bu şeirdən sonra şair
Bu qədər qeyməyə abdux xiyarun olmadı yoldaş
نانجیب‌دیر دیه‌جکسن بو شعیردن سورا شاعر
بو قدر قیمه‌یه آب‌دوغ خیارون اولمادی یولداش
بعد از این شعر خواهی گفت که شاعر نانجیب است؛ برای این همه قیمه، آب‌دوغ‌خیاری هم نداشتی رفیق!

Yazda gül, yayda biraz kölgə, payız bir təzə yel
Olmadun heç biri sən qışda qarun olmadı yoldaş
یازدا گول، یایدا بیراز کولگه، پاییز بیر تزه یِل
اولمادون هیچ بیری سن قیشدا قارون اولمادی یولداش
در بهار گل، در تابستان اندکی سایه و در پاییز کمی باد خنک؛ تو هیچ‌کدام از اینها نشدی و در زمستان هم برفی نداشتی رفیق!

Düşdüm əllərdən ələ, qudula dağdan yuxarı
Görüb inkar eldun, heç damarun olmadı yoldaş
دوشدوم اَللردن اَله، قودولا داغدان یوخاری
گوروب انکار اِلدون، هیچ دامارون اولمادی یولداش
از این دست به آن دست افتادم، تا بالای کوه دنبالم کردند؛ تو این قضیه را دیدی ولی انکار کردی، هیچ رگ غیرتی نداشتی رفیق!

Dostları boşla yapış şeirdən Adine amandı
Şeirdən ayrı güman ruzgarun olmadı yoldaş
دوسلاری بوشلا یاپیش شعریدن آدینه آماندی
شعریدن آیری گمان روزگارون اولمادی یولداش
آدینه دوستان را رها کن و به شعر سرودن مشغول باش و دیگر تمام؛ به گمان من، تو به جز شعر، هیچ روزگار دیگری نداشتی رفیق!

«پیش از این، در حاشیه‌ای بر قطعه‌ٔ شماره ۲۳ حافظ، غزل «مرگ هم خسته است » را در همین فضا سرودم. اینک «یولداش» روایتی دیگر از همان دل‌گرفتگی است. 

«غزل یولداش» را در اینستاگرام مشاهده فرمایید؛

پیوند به وبگاه بیرونی

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴ - مناجات و پناه جستن به حق از فتنهٔ اختیار و از فتنهٔ اسباب اختیار کی سماوات و ارضین از اختیار و اسباب اختیار شکوهیدند و ترسیدند و خلقت آدمی مولع افتاد بر طلب اختیار و اسباب اختیار خویش چنانک بیمار باشد خود را اختیار کم بیند صحت خواهد کی سبب اختیارست تا اختیارش بیفزاید و منصب خواهد تا اختیارش بیفزاید و مهبط قهر حق در امم ماضیه فرط اختیار و اسباب اختیار بوده است هرگز فرعون بی‌نوا کس ندیده است:

 

 

شرح ابیات 

 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی

بیت 210

اوّلم این جزر و مَدّ از تو رسید

 ورنه ساکن بود این بحر ، ای مجید

ای خداوند بلند مرتبه ، دریای وجودم آرام بود . اما تو برای نخستین بار آن را دچار تلاطم کردی . یعنی با دادن قوّۀ اختیار به من ، مرا سرگشته کردی . زیرا دائماََ میان دو کار حیرانم که این را انجام بدهم یا آن را . ولی اگر اختیاری در کار نبود این تردید و اضطراب هم نبود . [ مولانا در این فصل بر سبیل نیایش بیان می دارد که اختیار ذاتاََ خطیر و مسئولیت آور است . زیرا آدمی همواره میان انجام دو یا چند کار مردّد می ماند . و این تردید قلب و روح او را جریحه دار می کند از اینرو از خدا می خواهد که آدمی را چنان ارتقاء بخشد که ارادۀ شخصی خود را در ارادۀ حضرت حق مستهلک سازد . و نخواهد جز آنچه خدا خواهد . و این را جبر خاصه گویند که با جبر به مفهوم رایج تفاوت دارد . ]

 

بیت 211

هم از آنجا کین تردّد دادیم

بی تردّد کن مرا هم از کرم

خداوندا تو را به حق کرمت ، چون این تردید را تو به من دادی پس آن را از من بازگیر . [ تردّد = تردید و دودلی ]

 

بیت 212

ابتلاام می کنی ، آه اَلغیاث

 ای ذُکور از ابتلاات چون اِناث

ای خداوندی که از سختی و شدّت امتحانت مردان همچون زنان شوند . مرا امتحان می کنی ، آه و فریاد از این امتحان . [ ذکور = جمع ذَکر به معنی جنس نَر / اِناث = جمع اُنثی به معنی جنس ماده ]

 

بیت 213

تا به کی این ابتلا ؟ یا رب مکن

مذهبی ام بخش و ، دَه مذهب مکن

این امتحان تا چه وقت ادامه دارد ؟ پروردگارا مرا امتحان مکن . یک راه پیشِ پایم قرار بده و مرا مقابلِ دَه راه قرار مده . یعنی مرا دچار حیرت و اضطراب ناشی از تردید و دودلی مکن .

 

بیت 214

اُشتری ام لاغری و پشت ریش

ز اختیارِ همچو پالان شکل خویش

من در مثل مانند شتر لاغری هستم که کمرش از اختیار پالان گونه ام زخمی شده است . [ مولانا در این بیت و دو بیت بعدی با تمثیلی عالی موضوع اختیار و تبعات آن را بیان می کند . او می گوید : انسان مانند شتر است . و قوّۀ اختیار مانند کجاوه . همانطور که اگر بارِ دو طرف کجاوه متعادل نباشد . کجاوه به این طرف و آن طرف متمایل می گردد . و با این حرکت نوسانی ، پشتِ شتر ساییده و زخمی می گردد . قوّۀ اختیار نیز باعث می گردد که انسان از میان دو یا چند کار ، یک کار را انتخاب کند و انتخاب ، مسئولیت آور است و مسئولیت ، تشویش آفرین . پس تردید و دودلی که محصول اختیار و قوّۀ انتخاب است . خود عامل جریحه دار شدن قلب و روح آدمی می شود . در حالی که اگر اختیاری در کار نبود انسان از یک راه می رفت و هیچگونه اضطرابی نیز پیدا نمی کرد . منظور مولانا از این بی اختیاری ، رسیدن به مقام بندگان خاص خداست که ارادۀ خود را در ارادۀ حضرت حق فانی می سازند و به مقام فنا و بیخویشی می رسند . ]

 

بیت 215

این کژاوه گه شود این سو گِران

آن کژاوه گه شود آن سو کشان

این طرف کجاوه ، گاهی به این سمت متمایل می شود و آن طرف کجاوه ، گاهی به آن سمت متمایل می گردد . ( کژاوه = کجاوه ، نشیمن اتاقک مانندی که بر شتر و استر بار کنند و در هر طرف آن یکی بنشیند . ) [ قوّۀ اختیار آدمی در کشاکش عقل قدسی و نَفسِ امّاره به این سو و آن سو می گراید . این کشمکش و اضطراب در سالکی پیدا می شود که هنوز به مقصد خاصگان نرسیده است . لذا گاه در سیطرۀ عقل است و گاه در سلطۀ نَفس . اما سالکی که به مقام اطمینان قلبی و سکینۀ روحی رسیده از چرخۀ پّر اضطراب نوسات روحی می رهد . به زبان صوفیه ، مقام تلوین ، مقام نوسان و تغیّر است و مقام تمکین ، مقام ثبات و دوامِ حالات روحی . ]

 

بیت 216

بفگن از من حِملِ ناهموار را

تا ببینم روصۀ اَبرار را

خداوندا ، بارِ ناهموار را از دوش من بیفکن تا گُلزار بندگان صالح را مشاهده کنم . یعنی خداوندا اختیار و ارادۀ مرا در مشیت و خواست و رضای خود فانی فرما تا دیگر از خود و برای خود هیچ اختیاری نداشته باشم و همۀ حرکات و سکناتم به ارادۀ تو صورت بندد . [ حِمل = بار / اَبرار = نیکان ]

 

بیت 217

همچو آن اصحابِ کهف از باغِ جُود

می چَرَم ، اَیقاظ نی ، بَل هُم رُقود

مانند اصحاب کهف که ظاهراََ بیدار بودند و باطناََ خواب . در باغ لطف و احسانت بخرامم . ( اَیقاظ = بیداران / رُقود = خوابیدگان ) [ یعنی مرا به درجۀ عالی عارفانِ بِالله برسان که از امور نفسانی و دنیوی خواب اند و در امور معنوی بیدار . جسمشان در دنیاست و روحشان در عقبی .

مصراع دوم اشاره است به آیه 18 سورۀ کهف « و آنها را بیدار پنداری و حال آنکه در خوابند و ما (برای رفع خستگی) آنان را به پهلوی راست و چپ می‌گردانیدیم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت، و اگر بر حال ایشان مطلع شدی از آنها گریختی و از هیبت و عظمت آنان بسیار هراسان گردیدی » ]

 

بیت 218

خفته باشم بر یَمین یا بر یَسار

 برنگردم جز چو گُو بی اختیار

می خواهم هرگاه به طرف راست یا چپ بخوابم به گونه ای باشم که مانندِ گویِ چوگان حرکتی نکنم مگر بدون اراده و اختیار شخصی ام . یعنی فقط به ارادۀ تو حرکت کنم و لاغیر . [ مصراع اوّل اشاره است به آیه 18 سورۀ کهف « و آنها را بیدار پنداری و حال آنکه در خوابند و ما (برای رفع خستگی) آنان را به پهلوی راست و چپ می‌گردانیدیم و سگ آنها دو دست بر در آن غار گسترده داشت، و اگر بر حال ایشان مطلع شدی از آنها گریختی و از هیبت و عظمت آنان بسیار هراسان گردیدی » ]

 

بیت 219

هم به تَقلیبِ تو تا ذاتَ الیَمین

 یا سویِ ذاتَ الشِّمال ای ربِّ دین

ای پروردگار دین چه به جانب راست بگردم و چه به جانب چپ . فقط به ارادۀ توست . ( تقلیب = زیر و رو کردن ، دگرگون کردن ) [ در این بیت نیز از آیه 18 سورۀ کهف اقتباس شده است . مولانا در چند بیت اخیر از مقام فنایِ فی الله و معیّت حق سخن به میان آورد . سالک تا وقتی که بدین مقام نرسیده است در خود احساس حالت اختیار دارد . اما همینکه به مقام فنا و معیّت حق رسید دیگر از خود هیچ اختیاری ندارد و این را «جبرِ خاصّه» گویند . ]

 

بیت 220

صد هزاران سال بودم در مَطار 

همچو ذَرّاتِ هوا بی اختیار

من صد هزار سال مانند ذرّاتِ هوا بدون هیچ اختیاری در پرواز بودم . [ مَطار = پرواز کردن / مراد از «صد هزاران سال» ، ازلیّت و مرتبۀ غیب است . ]

 

منظور بیت : پیش از آنکه از مرتبۀ غیب (عالَم الهی) به مرتبۀ شهادت (عالَم محسوسات) در آییم در عالَم ارواح به سر می بردیم و مستهلک در حضرت حق بودیم .

 

بیت 221

گر فراموشم شده ست آن وقت و حال

 یادگارم هست در خواب ارتحال

اگر فرضاََ آن وقت و حال را فراموش کرده باشم . سفر در خواب برای من یادگاری از آن وقت و حال است . [ ارتحال = کوچیدن ، سفر کردن ) [ یعنی من قبل از هبوط به دنیا در عالم ملکوت به سر می بردم . و چون بدین دنیا هبوط کردم آن عالَم را فراموش کردم . ولی رویا و خواب نمونه ای از آن عالَم است . در حدیثی آمده است « خواب برادر مرگ است . » ]

 

بیت 222

می رَهَم زین چارمیخِ چارشاخ

می جَهم در مَسرَحِ جان زین مُناخ

در خواب از اِسارتِ عناصر اربعه ( باد ، خاک ، آب و آتش ) رها می شوم یعنی از بندِ عالَم محسوسات می رهم و از این خوابگاه دنیای محسوس به چراگاهِ روح پرواز می کنم . [ مَسرح = چراگاه / مَسرحِ جان = کنایه از عالم ملکوت است / مُناخ = خواب های شتر / چار میخ = چهار میخ ، چهار عدد میخ است که به شکل مربع یا مستطیل روی دیوار یا روی زمین می کوبند و چهار گوشۀ چیزی را بدان می بندند . همچنین نوعی شکنجه است که چهار دست و پای کسی را به چهار میخ می بندند ، در اینجا به معنی عناصر اربعه یعنی ( آب ، خاک ، آب و آتش ) آمده است / چار شاخ = در لغت به معنی آلتی چوبی است با چهار شاخه که خِرمن کوفته را بوسیلۀ آن باد می دهند . و نیز به ابزار خاصّی برای شکنجه و تعذیب اطلاق گردد . به هر حال مراد از «چارمیخ چارشاخ» عالم محسوسات است که روح آدمی را در خود اسیر می کند . ]

 

منظور بیت : هر شب در عالمِ رویا ، روح از قید و بندِ جسم رها می شود و به عالمِ ارواح باز می گردد .

 

بیت 223

شیرِ آن ایّامِ ماضی هایِ خَود

می چشم از دایۀ خواب ، ای صَمَد

ای خداوندِ بی نیاز ، من شیرِ آن روزهای پیشین را از دایۀ خواب می چشم . یعنی لذّت حضور در عالمِ ملکوت را اینک در این دنیا به هنگام خواب احساس می کنم .

 

بیت 224

جمله عالَم ز اختیار و هستِ خود

 می گریزد در سرِ سَرمستِ خود

همۀ عالم از اختیار و موجودیّتِ مجازی خود به سویِ سرمستی های خود می گریزند .

 

بیت 225

تا دَمی از هوشیاری وارَهَند

 ننگِ خَمر و زَمر بر خود می نهند

برای آنکه لحظه ای از رنجِ هوشیاری رها شوند . ننگ و بَدنامی شراب و موسیقی را تحمل می کنند . یعنی با شراب و موسیقی خود را در میان دیگران بَدنام می کنند تا به نوعی غفلت و انقطاع از عالم هوشیاری برسند و موقتاََ از هموم و غموم برهند . ( زَمر = نی زدن ، فلوت زدن ، در اینجا مراد موسیقی مبتذل و لهو گونه است ) [ مولانا موسیقی و نوایی را که به کار تلطیف روح آدمیان می آید را بسی ارج نهاده است و خود رُباب را با استادی تمام می نواخته است . ]

بیت 226

جمله دانسته که این هستی فَخ است

فکر و ذکرِ اختیاری دوزخ است

زیرا همۀ مردم دانسته اند که این هستی ، یعنی جنبۀ مادّی جهان ، دامی بیش نیست . و هر فکر و ذکری که در آن احساس اختیار می کنند جهنّم است . ( فَخ = دام ) [ زیرا مادام که آدمی از سطحِ ظاهری جهان عبور نکرده خود را کسی می پندارد و خیال می کند که اقتدار و اختیار تامّ و تمامی دارد . و چون قوِۀ اختیار او در امیال و اهوای نفسانی احاطه شده دائماََ در پریشانی و اضطراب به سر می برد . و این اضطراب جان فرسا برای او به منزلۀ دوزخ است . ]

 

بیت 227

می گریزند از خودی در بیخودی

 یا به مستی یا به شغل ای مُهتَدی

پس ای طالب هدایت ، مردم برای آنکه از هوشیاری به ناهوشیاری در آیند یا خود را مست می کنند و یا مشغول به کاری می شوند . [ آنان برای اینکه دَمی از خود رها شوند و فکر و خیال زندگی را فراموش کنند یا به بَنگ و حشیش و امثال آن روی می آورند . و یا خود را به کارهای دیگر مشغول می کنند . به هر حال هر کس می خواهد خود را از دامِ زندگی برهاند . و چون اغلب آنان به مرتبۀ عالی و شناخت حقیقی نرسیده اند لذا بی خویشی و از خود رهایی شان ارزشی ندارد . ولی بی خویشی عارفانِ بِالله بسی ارجمند است . ]

 

بیت 228

نَفس را زآن نیستی وامی کشی

زآنکه بی فرمان شد اندر بیهُشی

خداوندا تو روح را بدان جهت از عالم بی خویشی به عالم با خویشی باز می گردانی که آن بی خویشی بدون فرمانِ تو حاصل شده است . [ «نیستی» در اینجا به معانی بی خویشی است . مخاطب فعل «وامی کشی» ، خداوند است . ]

 

منظور بیت : بی خویشی و رهایی از دنیای ظاهری کاری بس شِگرف و عالی است اما به شرط آنکه این بی خویشی از طریقِ الهی باشد نه شیطانی . چرا که هر کس از راههای شیطانی بخواهد به بی خویشی و رهایی رسد توفیق نمی یابد بلکه خداوند دوباره گوش او را می گیرد و به عالمِ هوشیاری های سطحی که آکنده از فشار و اضطراب است بازمی گرداند .

 

بیت 229

لَیسَ لِلجِنَّ وَ لا لِلاِنسِ اَن

یَنفُذُوا مِن حَبسِ اَقطارِ الزَّمَن

نه برای جنیّان مقدور است که از زندان کرانه های روزگار بگذرند و نه برای آدمیان . [ مقتبس است از آیه 33 سورۀ رحمان « ای گروه پریان و آدمیان ، اگر می توانید از کرانه های آسمانها و زمین برون شوید ، بیرون شوید . و نتوانید برون شدن مگر با قدرت و سلطه تمام » ]

 

منظور بیت : طریق رهایی از حصار دنیا و زندان طبیعت ، سلوک در طریق عارفان بِالله و روشن بینان فرزانه است .

 

بیت 230

لانُفوذ اِلّا بِسُلطانِ الهُدی

مِن تَجاویفِ السَّمواتِ العُلی

هیچکس نمی تواند از لایه های آسمانهای رفیع بگذرد مگر با قدرت هدایت . ( تَجاریف = جمع تجویف به معنی خالی کردن ، جوف ، در اینجا مراد لایه های جَو است ) [ این بیت نیز ناظر به آیه 33 سورۀ رحمان است که شرح آن در بیت قبل آمده . ]

 

بیت 231

لاهُدی اِلّا بِسُلطانِِ یَقی

مِن حِراسِ الشُّهبِ رُوحَ المُتَّقی

هدایتی نیست مگر آنکه سلطانی ، روحِ پرهیزگار را از شهاب های نگهبان محافظت کند . [ یَقی = محافظت می کند ]

 

منظور بیت : هیچکس نمی تواند از قیذ و بندِ جسمانی رها شود مگر به اذن و مددِ حضرت حق و نفسِ گرمِ ولیِّ خدا .

 

بیت 232

هیچ کس را ، تا نگردد او فنا / نیست رَه در بارگاهِ کِبریا

هیچکس تا فانی نشود به بارگاهِ حضرت کبریا راهی ندارد . یعنی تا از وجودِ موهوم و دامِ خودبینی و انانیّت رها نشوی مقرّب درگاه حضرت حق نخواهی شد .

 

بیت 233

چیست مِعراجِ فلک ؟ این نیستی

 عاشقان را مذهب و دین نیستی

وسیلۀ عروجِ معنوی چیست ؟ همین فنا و نیستی است . یعنی فقط به وسیلۀ نفی انانیّت و رفع خودبینی می توان به مراتب عالیه عرفانی رسید . زیرا دین و مذهب عاشقان حقیقی ، خاکساری و نفی خودبینی است . [ خودبینان و متکبران به عروج معنوی نتوانند رسید . ]

 

بیت 234

پوستین و چارُق آمد از نیاز

 در طریقِ عشق ، مِحرابِ اَیاز

اَیاز (غلام سلطان محمود غزنوی) از روی نیاز در راه عشق ، پوستین و چارُق را محراب خود کرده بود . [ حکایت پوستین و چارُق اَیاز ]

 

منظور بیت : همانطور که ایاز هر روز صبح قبل از رفتن نزدِ سلطان محمود ، ابتدا به پوستین و چارُقِ دورانِ چوپانی خود می نگریست تا گذشته اش را فراموش نکند و متکبّر و خودبین نگردد . تو نیز ای انسان هر لحظه در این اندیشه باش که در اصل مشتی خاک و نطفه ای عَفَن بودی و سرانجام نیز جیفه ای بی جان خواهی شد . پس اینهمه تکبّر برای چیست ؟

 

بیت 235

گرچه او خود شاه را محبوب بود

 ظاهر و باطن لطیف و خوب بود

اگر چه اَیاز محبوب سلطان محمود بود . از حیث ظاهر و باطن نیز خوب و زیبا بود .

 

بیت 236

گشته بی کِبر و ریا و کینه یی 

حُسنِ سلطان را رُخش آیینه یی

ایاز فاقد تکبّر و ریاکاری و کینه بود . و رویش آینۀ زیبایی سلطان بود .

بیت 237

چونکه از هستیِ خود او دور شد

 منتهایِ کارِ او محمود بُد

چونکه ایاز از خودبینی فاصله گرفت . عاقبت کار او ختم به خیر شد . [ اگر مراد از «محمود» ، سلطان محمود باشد . منظور اینست که سرانجام ، ایاز وجود خود را در وجودِ سلطان فانی کرد و بطور کامل در برابرش رَوشِ خاکساری در پیش گرفت . و اگر معنی لفظی آن فرض شود یعنی فرجامِ ایاز ، نیک و ستوده شد . همانطور که در دفتر پنجم آمد . ایاز کنایه از بندۀ عاشق . و سلطان محمود ، کنایه از خداوند است . ]

 

بیت 238

زآن قوی تر بود تمکینِ اَیاز

که ز خوفِ کِبر کردی احتراز

ثبات و پایداری ایاز قوی تر از آن بود که پرهیز او از بیم گرفتار آمدن به تکبّر باشد . ( اِحتراز = خویشتن داری ) [ اگر ایاز هر صبح به اتاقِ خاص خود می رفت و چارُق و پوستین خود را نظاره می کرد بدین خاطر نبود که از گرفتار آمدن به تکبّر می هراسید . چرا که او از دامگاهِ کِبر و غرور رهیده بود و جای چنین محکم کاری و ترسی نبود . به دلیلِ آنکه ایاز (انسان کامل) گردنِ کِبر را با شمشیر توحید قطع کرده بود . ]

 

بیت 239

او مهذَّب گشته بود و آمده

 کِبر را و نَفس را گردن زده

ایاز انسانی پاک و واصل بود و گردن تکبّر و نَفسِ امّاره را قطع کرده بود . ( آمده = رسیده ، واصل ) [ پس تماشای چارق و پوستین به خاطر محوِ صفتِ تکبّر نبود . چرا که او از این صفت پاک بود . ]

 

بیت 240

یا پیِ تعلیم می کرد آن حِیَل

 یا برای حکمتی دور از وَجَل

ظاهراََ از مولانا سؤال شده که پس ایاز برای چه این کار را می کرد ؟ مولانا جواب داده : ایاز این کار را یا به جهت تعلیم دیگران می کرد و یا بی آنکه شخصاََ از گرفتار آمدن به غرو و تکبّر بترسد حکمت و مصلحت دیگری در کارش نهفته بود . یعنی یا قصدش این بود که با چنین تدبیری ، به مردم بیآموزد که تکبّر چیز خوبی نیست . یا حکمت دیگری منظورش بوده است . [ وَجَل = ترس و بیم ]

 

بیت 241

یا که دیدِ چارُقش ز آن شد پسند

 کز نسیمِ نیستی ، هستی است بند

یا آنکه ایاز تماشای چارق و پوستین را از آنرو پسندیده بود که هستیِ مجازی مانع از رسیدن نسیمِ هستیِ حقیقی است . یعنی تقیّد به خودبینی ، انسان را از رسیدن به مقامِ معرفت و شهود الهی باز می دارد . [ مراد از «نیستی» در اینجا هستی حقیقی یا مقام فقر و فنای عارفانه است . و مراد از «هستی» موجودیت کاذب و ظاهری انسان یا خودبینی و تکبّر . ]

 

بیت 242

تا گشاید دخمه کآن بر نیستی است

تا بیابد آن نسیمِ عیش و زیست

تا شاید بدین وسیله ، دخمۀ جسم (و کلاََ زندان دنیای مادّی) که بر هیچ قرار دارد را بگشاید تا نسیمِ جانبخش و حیات انگیز الهی را پیدا کند . یعنی به حیاتِ طیّبه برسد . [ دَخمه = در لسان مولانا به جسم و کالبد اطلاق می شود . چنانکه در بیت 1928 دفتر اول آمده :

 

گر بگویم شمّه ای ز آن نغمه ها

جانها سر بر زنند از دخمه ها

 

«نیستی» در اینجا کنایه از عالم الهی نیست بلکه به همان معنی معروف است یعنی نقیضِ وجود . ]

 

منظور بیت : انسان کامل با نظاره بر وجود مجازی خود و دنیای فانی تقیّد به آن دو را سدِّ راهِ وصال به حق می داند از اینرو می وشد که دخمۀ جهان مادّی و جسمانی را باز کند تا به عالم معنا بپیوندد . چنانکه در بیت 982 دفتر اوّل می فرماید :

 

این جهان زندان و ما زندانیان

حفره کن زندان و خود را وارهان

 

بیت 243

مِلک و مال و اطلسِ این مرحله

 هست بر جانِ سبک رَو سِلسِله

دارایی و ثروت و نقش و نگار دنیا برای روح های چالاک به منزلۀ زنجیر است . [ سلسله = زنجیر / اطلس = حریر و دیبای منقوش ، در اینجا به معنی نقش و نگار است که از ویژه گی های دنیاست / این مرحله = منظور دنیای فانی است / سبک رَو = منظور روحی که از بارِ تعلّقاتِ دنیوی رهیده است و مراحل سلوک را با چالاکی می پیماید ]

 

منظور بیت : تعلّقاتِ دنیوی ، سالک را از سلوک معنوی باز می دارد .

 

بیت 244

سِلسِلۀ زرّین بدید و غِرّه گشت

ماند در سوراخِ چاهی جان ز دشت

دنیا طلبان وقتی زنجیر طلایی دنیا را دیدند مفتون آن شدند و در نتیجه روح آنان در سوراخ چاهِ دنیا و نفسانیّات ماند و از وسعت دشت و صحرای حقیقت محروم گشت . [ مراد از «سوراخ چاه» ، دنیای مادّی و مراد از «دشت» ، عرصۀ بیکران حقیقت است . ]

 

بیت 245

صورتش جَنّت ، به معنی دوزخی

 اَفعیی پُر زَهر و نقشش گُلرخی

دنیا ظاهراََ مانند بهشت ، با صفا و پُر رونق است ولی از حیثِ باطن مانندِ جهنم است . دنیا همچون ماری زهرآگین و پُر نقش و نگار و زیباست . [ حضرت علی (ع) می فرماید « دنیا مار را مانَد که سودنش نرم ، و در اندرونش زهری کُشنده است . فریب خوردۀ نادان بدان گراید و خردمند فرزانه از آن حَذَر کند » ( نهج البلاغۀ فیض الاسلام ، حکمت شماره 115 ) ]

بیت 246

گر چه مؤمن را سَقَر ندهد ضرر

لیک هم بهتر بُوَد آنجا گذر

گر چه دوزخ یعنی دنیا به مؤمن زیان نمی رساند ولی بهتر است مؤمن از آنجا بگذرد و برود . [ سَقَر = نامی است از نام های دوزخ به معنی تابیدن ، مفسران قرآن کریم در ذیل آیه 26 سورۀ مدّثر ، آن را دَرَکه ای از درکاتِ جهنم دانسته اند ( مجمع البیان ، ج 10 ، ص 386 )]

 

بیت 247

گر چه دوزخ دور دارد زو نَکال 

لیک جَنّت بِه وَرا فی کُلِّ حال

اگر چه جهنم عذاب خود را از مؤمن دور می دارد ولی به هر تقدیر بهشت برای او بهتر است . [ نَکال = کیفر ، عقوبت ]

 

بیت 248

اَلحَذَر ای ناقصان زین گُلرخی 

که به گاهِ صحبت آمد دوزخی

ای آدمیان ناپخته و ناکامل از این زیبارو که به هنگام معاشرت همچون دوزخ است پرهیز کنید . [ الحَذَر = هان ، بپرهیز ]

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

از هر طرف که رفتم، جز وحشتم ...

کاریکاتور ساخته شده ازین مصراع توسط Ai در وبگاه بیرونیپیوند به وبگاه بیرونی

بزرگمهر در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۲ در پاسخ به فرهاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴:

شما که به دلیل  داستانی که  درستی آن را ( قصه گورستان) اغلب ادبا تایید نمیکنند چندین متن با همین یک دلیل چندین نوشته توهین آمیز نثار دیگران کردید چه انتظار بیهوده ای از دیگران دارید؟  تکه‌ای از متن خود را دوباره ببینید و قضاوت کنید:

بسیار متاثر از اینهمه کوته نظری ، بی ادبی و بی فکری هموطنان که ادعای فهم و درک معانی دارند و میخواهند مخالفان نظرشان را به موافق تبدیل کنند . اینهم بدینگونه و با این سبک . مگر ایشان همان شاعری نیست که همه گفته اند و شنیدیم که انچنان به بی دینی و کفر متهم بود که در گورستان مسلمانان رهش نمیدادند . ؟؟!!!!!!!

 

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۳:

«شیخم به طعنه گفت حرامست می مخور

گفتم به چشم، گوش به هر خر نمی کنم»

گویا این بیت در برخی نسخه های این غزل حافظ دیده می‌شود

  این بیت در مقایسه با شعر حافظ بسیار سطح پایین و غیرهنرمندانه و سبک است و نمیتواند از حافظ باشد و دلیل دیگری نیز برین موضوع دارم

ببینید درست است که حافظ در شعرش با ارباب ریا و واعظان و صوفیان دین فروش و دنیا طلب مقابله ای دارد اما این مقابله در بافت هنری و شعری اوست و هرگز به صراحت گویی نمی‌کشد آن هم در برابر مشایخ شهر که می‌توانستند برای شاعر درد سر درست کنند

او یک بار صوفی را «حیوان خوش علف»میگوید ؛اما توجه داشته باشیم صوفی با شیخ متفاوت است

شیخ غول مرحله آخر این بازی است!

شیخ مریدانی دارد و با دستگاههایی در ارتباط است و اگر شاعر شیخ را «خر»خطاب کند برای شاعر می‌تواند دردسر بسیار  پیدا بشود!

این بیت صراحت بسیار دارد و اشکال بزرگش همان صراحت داشتن آن است

همان بی پرده و بی پروا بودنش است که ما میگوییم نمی‌تواند از حافظ باشد!

این بیشتر به کارهایی در سبک کارهای عبید زاکانی میزند و در آن بافت ادبی میگنجد 

حافظ در همین غزل و در بیت ششم همان شیخ و واعظ را غیر صریح و غیر مستقیم اما بسیار هنری و کاری تر مورد عنایت قرار داده است 

حال شما خود مقایسه کنید که بیت ششم غزل هنرمندانه تر است و تاثیرگذارتر یا این بیت الحاقی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:

ایجاز یعنی سخن را از کلمات و توضیحات زائد، خالی کردن و به کوتاه‌ترین شکل ممکن، مقصود و منظور را بیان کردن.
در ادبیات ما استاد سخن سعدی است. از هر نظر استاد است. تا چند قرن قبل از سعدی، سخن ادیبان طولانی و دارای زواید قابل حذف است اما سعدی شیوۀ خود را بر ایجاز گذاشت و الحق که سعدی استاد ایجاز نیز می‌باشد؛ مخصوصا در گلستان. هرکجا حذف کلمه یا جمله، لطمه‌ای به منظور نمی‌رساند؛ آن کلمه یا جمله حذف شده است.

سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی
در اینجا سعدی به گونه‌ای لطیف، بخشی از جمله را حذف کرده است که ذهن مخاطب به راحتی متوجهش نمی‌شود.
بعد از «سخنی که با تو دارم» چیزی حذف شده است اما چنان استادانه حذف شده است که ابدا ذهن را در معنا دچار خطا و سرگشتگی نمی‌کند.
چه چیزی به نسیم صبح گفته شده؟ مصرع دوم است که مقولِ قول است نه آن سخن
در واقع چنین است: سخنی که با تو دارم (به دست نسیم صبح سپردم و) به نسیم صبح گفتم: دگری نمی‌شناسم تو ببر که آشنایی. در واقع آن سخن و پیغام حذف شده است.

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:

تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی

این بیت ممکن است دو گونه خوانده شود:
تو جفای خود بکردی و نه؛ من نمی‌توانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در اینجا بعد از «نه» مکث می‌شود و جملۀ جدیدی شروع می‌شود. در خوانش اول معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی اما من نمی‌توانم جفا کنم ولی تو شایستۀ جفا نیستی.
در اینجا سعدی می‌گوید من نمی‌توانم جفا کنم؛ و مفهومش این است که اگر می‌توانستم جفا کنم؛ حتما انجامش می‌دادم!
اصلا در این معنا، کلمۀ «نه» زیادی است و نیازی به آوردنش نیست.
شکل دوم:
تو جفای خود بکردی و نه من نمی‌توانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در شکل دوم، بعد از «نه» مکث نیست و تمام قسمت «نه من نمی‌توانم که جفا کنم» با هم خوانده می‌شود و معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی و نه این که من نمی‌توانم جفا کنم؛ (یعنی می‌توانم جفا کنم) اما تو شایستۀ جفا نیستی؛ پس با وجودی که می‌توانم؛ این کار را نمی‌کنم.

شکل اول اصلا با روحیات سعدی جور در نمی‌آید. سعدی و جفا؟ ابدا 

وحید سبزیان‌پور wsabzianpoor@yahoo.com در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۱۲۶:

یاد آور این بیت حافظ است : 

پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵:

خویش را ، در پیش این غوغا فکن

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۸۱۵