عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۵۵:
احتمالا این دو بیتی از مولانا نباشد
هم از نظر مفهوم خیلی سطح پایین است و هم در کتاب کاغذی که گذاشتید موجود نیست
و احتمالا مصرع سوم: «فردا که قیامت آشکار گردد» باید آشکارا نوشته شود
فردا که قیامت آشکارا گردد
پوریا گلشنی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۱ در پاسخ به مهشید یوسفی خونساری دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۸:
درود. دوستان توجه بفرمایند که شعر حافظ سرشار از این ایهامهاست و این موضوع نباید باعث مضمون سازی معنایی شود. درست است که شعر او سرشار از معناست اما نباید در معنی راه به بیراه برد. اولا بله این کلمه ایهام دارد اما بایستی معنای ایهامی با بافتار کلام همخوانی داشته باشد وگرنه بدین شکل هر کلمهای در هر جایی از هر متنی ایهام داشت. پشت این ظرافتهای معنایی حتما بایستی علت و معلولی باشد. دربارهی معنیهایی که گفته شده: راه کشور عراق هیچ پشتوانهی معنایی در این بیت ندارد. خطوط هفت گانه شراب نیز به این بیت و غزل ربطی ندارد. اما در رابطه با سبک شعر عراقی که بسیاری آن را در مورد این بیت گوشزد کردهاند باید با قطعیت گفت که اشتباه است، به این علت که اصلا این سبک شعری خراسانی و عراقی و امثال آنها از دوره قاجاری ساخته و مورد استفاده گشته است و در زمان حافظ مورد استفاده نبوده است. پس میماند دو معنی، یکی دستگاه موسیقی عراق که در بیت قبل از آن یاد شده و دیگری، عراقی شاعر که حافظ متاثر از غزلهای او بوده است و احتمالا در این بیت به این معنی به کار رفته است
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۵۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۰:
«کاین کارخانه ایست که تغییر میکنند»
یعنی چه؟؟!
قصد حافظ این بوده که بگوید این کارخانه ایست که تغییر میکند یا تغییرش میدهند اما ردیف دست وپای شاعر را بسته است!
بدون شک این مصراع ضعف تالیف دارد
وقتی در غزل شاعر از ردیف استفاده میکند دچار چنین گرفتاریهایی نیز میشود !
اگر اشتباه نکنم در چاپی دیدم که آمده بودند ماله کشی کنند و «تغییر میکند» چاپ کرده بودند که دیگر عذر بدتر از گناه است!
فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۹ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۴۲ - مست و هشیار:
به نظر "خانوم بزرگ!" بیشتر برازنده یِ این بانوی گرامی است!
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳:
ره نداد آن قدرم بر سر خوان تو ملک
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳:
ناگهم فکر تو از صد هوس آورد به یک
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۲ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳:
شد چنان عشق تو کز صحبتم ار دور شوی
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ نظیری نیشابوری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۹۳:
عمر رفت و ننشستیم به هم یک دو شبک
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۳ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۵٣۴:
رُو هنر جمع کن ، از تفرقه ی مال منال
آوا رسولی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹۵:
بسیار دلنشین و زیبا بود این غزل ، لذت بردیم
سیدمحمد جهانشاهی در ۴ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۱ در پاسخ به آرمین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:
این محل برای تبلیغ خوانندگان نیست محلی برای همفکری در باره ی غزل حافظ است شجریان زدگیهای خود را کنترل بفرمایبد لطفا
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۶:
به روزگار قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیامِ آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز
کشم ز مُرتَجِعین انتقامِ
فرخی یزدی
کشید هر که ز خصم انتقام خود صائب
ز انتقام خدا امن کرد دشمن را
صائب تبریزی
انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
صائب تبریزی
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هر کوته اندیشی که از خصم انتقام
صائب تبریزی
هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می شود
صائب تبریزی
چرا ز خصم کشم انتقام خود صائب؟
چو انتقام مرا روزگار می گیرد
صائب تبریزی
پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست
آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما
صائب تبریزی
چه صرفه می برد از انتقام من دوزخ؟
به دامن تر من یک شرر چه خواهد کرد؟
صائب تبریزی
غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام
گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم
صائب تبریزی
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
پروین اعتصامی
هر چند تو به قتل فروغی مخیری
باید ز انتقام شهنشه حذر کنی
فروغی بسطامی
روزگار ناخوشی در انتقام دشمنت
همچو مار زخم دار و شیر خشم آلود باد
وحشی بافقی
همه انتقام خود را بکشم ز عمر رفته
دهد ار زمانه روزی سر زلف او به دستم
فروغی بسطامی
بر سر جوش است دیگر خون حشر انتقام
تا که از خون ضعیفان باز چنگ آلوده است؟
صائب تبریزی
عمریست در ادبکده وضع خامشی
از ناله انتقام اثر میکشیم ما
بیدل دهلوی
می پرستان از خمار آگاه باید زیستن
انتقام عشرت امروز فردا میکشند
بیدل دهلوی
از کسی که بدی تو را تلافی نمی کند بترس، او نه تو را
می بخشد و نه به تو اجازه می دهد خودت را ببخشی
جرج برنارد شاو
صبر داشته باش و ببین ؛ همان کسی که می خواست
تو را زمین بزند، زمین خورده!همان کسی که می خواست
حرمتِ تو را بشکند، تمامِ غرور و حرمتش شکسته!
همان کسی که قصد آزارِ تو را داشت،بی دفاع شده و آزار دیده! کائنات، دست بردار نیست ؛ انتقامِ ما را از همه می گیرد! روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد…
نرگس_صرافیان_طوفان
حس دارم حس انتقام
از جهان و از کون و مکان
حس تلخ انتقام در کام من
میکند غوغا در افکار من
می شمارم لحظه ها را یک به یک
تا بیاید لحظه های انتقام
مهدی فلاح
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۹ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۹۴:
به روزگار قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیامِ آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز
کشم ز مُرتَجِعین انتقامِ
فرخی یزدی
کشید هر که ز خصم انتقام خود صائب
ز انتقام خدا امن کرد دشمن را
صائب تبریزی
انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
صائب تبریزی
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هر کوته اندیشی که از خصم انتقام
صائب تبریزی
هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می شود
صائب تبریزی
چرا ز خصم کشم انتقام خود صائب؟
چو انتقام مرا روزگار می گیرد
صائب تبریزی
پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست
آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما
صائب تبریزی
چه صرفه می برد از انتقام من دوزخ؟
به دامن تر من یک شرر چه خواهد کرد؟
صائب تبریزی
غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام
گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم
صائب تبریزی
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
پروین اعتصامی
هر چند تو به قتل فروغی مخیری
باید ز انتقام شهنشه حذر کنی
فروغی بسطامی
روزگار ناخوشی در انتقام دشمنت
همچو مار زخم دار و شیر خشم آلود باد
وحشی بافقی
همه انتقام خود را بکشم ز عمر رفته
دهد ار زمانه روزی سر زلف او به دستم
فروغی بسطامی
بر سر جوش است دیگر خون حشر انتقام
تا که از خون ضعیفان باز چنگ آلوده است؟
صائب تبریزی
عمریست در ادبکده وضع خامشی
از ناله انتقام اثر میکشیم ما
بیدل دهلوی
می پرستان از خمار آگاه باید زیستن
انتقام عشرت امروز فردا میکشند
بیدل دهلوی
از کسی که بدی تو را تلافی نمی کند بترس، او نه تو را
می بخشد و نه به تو اجازه می دهد خودت را ببخشی
جرج برنارد شاو
صبر داشته باش و ببین ؛ همان کسی که می خواست
تو را زمین بزند، زمین خورده!همان کسی که می خواست
حرمتِ تو را بشکند، تمامِ غرور و حرمتش شکسته!
همان کسی که قصد آزارِ تو را داشت،بی دفاع شده و آزار دیده! کائنات، دست بردار نیست ؛ انتقامِ ما را از همه می گیرد! روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد…
نرگس_صرافیان_طوفان
حس دارم حس انتقام
از جهان و از کون و مکان
حس تلخ انتقام در کام من
میکند غوغا در افکار من
می شمارم لحظه ها را یک به یک
تا بیاید لحظه های انتقام
مهدی فلاح
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۱:
به روزگار قیامت به پا شود آن روز
کنند رنجبران چون قیامِ آزادی
اگر خدای به من فرصتی دهد یک روز
کشم ز مُرتَجِعین انتقامِ
فرخی یزدی
کشید هر که ز خصم انتقام خود صائب
ز انتقام خدا امن کرد دشمن را
صائب تبریزی
انتقام حق ایمن نمود دشمن را
ز خصم هر که به زور خود انتقام کشید
صائب تبریزی
ز انتقام حق کند ایمن عدوی خویش را
می کشد هر کوته اندیشی که از خصم انتقام
صائب تبریزی
هر که را از پا درآوردم به تیغ انتقام
در بیابان طلب سنگ ره من می شود
صائب تبریزی
چرا ز خصم کشم انتقام خود صائب؟
چو انتقام مرا روزگار می گیرد
صائب تبریزی
پای ما یک خار را نگذاشت صائب بی شکست
آه اگر خار انتقام خود کشد از پای ما
صائب تبریزی
چه صرفه می برد از انتقام من دوزخ؟
به دامن تر من یک شرر چه خواهد کرد؟
صائب تبریزی
غوطه در خون می زنم از خارخار انتقام
گل اگر بر دشمن خود از عداوت می زنم
صائب تبریزی
ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن
خونابه میچکد همی از دست انتقام
پروین اعتصامی
هر چند تو به قتل فروغی مخیری
باید ز انتقام شهنشه حذر کنی
فروغی بسطامی
روزگار ناخوشی در انتقام دشمنت
همچو مار زخم دار و شیر خشم آلود باد
وحشی بافقی
همه انتقام خود را بکشم ز عمر رفته
دهد ار زمانه روزی سر زلف او به دستم
فروغی بسطامی
بر سر جوش است دیگر خون حشر انتقام
تا که از خون ضعیفان باز چنگ آلوده است؟
صائب تبریزی
عمریست در ادبکده وضع خامشی
از ناله انتقام اثر میکشیم ما
بیدل دهلوی
می پرستان از خمار آگاه باید زیستن
انتقام عشرت امروز فردا میکشند
بیدل دهلوی
از کسی که بدی تو را تلافی نمی کند بترس، او نه تو را
می بخشد و نه به تو اجازه می دهد خودت را ببخشی
جرج برنارد شاو
صبر داشته باش و ببین ؛ همان کسی که می خواست
تو را زمین بزند، زمین خورده!همان کسی که می خواست
حرمتِ تو را بشکند، تمامِ غرور و حرمتش شکسته!
همان کسی که قصد آزارِ تو را داشت،بی دفاع شده و آزار دیده! کائنات، دست بردار نیست ؛ انتقامِ ما را از همه می گیرد! روزی همه مان به هم ، بی حساب خواهیم شد…
نرگس_صرافیان_طوفان
حس دارم حس انتقام
از جهان و از کون و مکان
حس تلخ انتقام در کام من
میکند غوغا در افکار من
می شمارم لحظه ها را یک به یک
تا بیاید لحظه های انتقام
مهدی فلاح
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۳ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۹۶:
فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان
به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!
صائب تبریزی
عاشق شهرت نیم صائب چو ماه و آفتاب
آستین بر شمع عالمسوز شهرت می زنم
صائب تبریزی
بزرگان را بود اسباب شهرت مایهٔ نقصان
به چشمم ماه نو در شیشهٔ افلا مو باشد
میرزا محمد ایوب جودت
نیست شهرت طلب آن کس که کمالی دارد
هرگز انگشت نما بدر نباشد چو هلال
غنی کشمیری
شوق شهرت رفت و مرگ آرزوهام که مرد
موی کم کم شد سپید از خواب بیدارم کنید
معینی کرمانشاهی
مده دامان عشق از کف سر شهرت اگر داری
که داغ عشق بر خورشید تابان می زند پهلو
صائب تبریزی
گرچه صائب شهرت من داغ دارد مهر را
عشق اگر این است خواهد کرد مشهورم هنوز
صائب تبریزی
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۶:
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
شیخ عطار
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
سعدی جان
بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب
سر در طلبش رفت و به سامان نرسیدیم
اسیر لاهیجی
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فروغی بسطامی
یک عمر دویدیم وبه دیوار رسیدیم
بر خویش تپیدیم و به آوار رسیدیم
ما دانۀ یک مزرعۀ سوخته بودیم
گویی که به ناچار به ناچار رسیدیم
آبان طاهری
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم از
عشق به جز مزهء تلخش نچشیدیم
حمیرا
سناتور سنتور در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۸۴:
دردا که درین بادیه بسیار دویدیم
در خود برسیدیم و بجایی نرسیدیم
شیخ عطار
بسیار برفتند و به جایی نرسیدند
ارباب فنون با همه علمی که بخواندند
سعدی جان
بسیار دویدیم بسر در پی مطلوب
سر در طلبش رفت و به سامان نرسیدیم
اسیر لاهیجی
سرگشته چو پرگار همه عمر دویدیم
آخر به همان نقطه که بودیم رسیدیم
امام فخر رازی
یک جمع نکوشیده به مقصود رسیدَند
یک قوم دویدند و به مقصد نَرسیدَند
فروغی بسطامی
یک عمر دویدیم وبه دیوار رسیدیم
بر خویش تپیدیم و به آوار رسیدیم
ما دانۀ یک مزرعۀ سوخته بودیم
گویی که به ناچار به ناچار رسیدیم
آبان طاهری
ما هرچه دویدیم به مقصد نرسیدیم از
عشق به جز مزهء تلخش نچشیدیم
حمیرا
مصطفی امیراحمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۵:
حتی یک تفسیر و شرح به منظور اصلی حافظ در این غزل اشاره نکرده است
ابراهیم احمدی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵ - ملاقات پادشاه با آن ولی که در خوابش نمودند:
این «دیدار» را میتوان لحظهای دانست که انسان، پس از سالها دویدن به دنبال پاسخ، ناگهان با خودِ پاسخ روبهرو میشود. پادشاه تا پیش از آمدن طبیب، در جهانِ سؤال زندگی میکرد؛ هر طبیبی چیزی میگفت و هیچکس حقیقتِ درد را نمیدید. اما انسان کامل وقتی وارد میشود، نخست بیماری را درمان نمیکند؛ بلکه نسبتِ انسان با بیماری را تغییر میدهد. گویی پیش از آنکه زخم بسته شود، پردهای از برابر چشم کنار میرود و آدمی میفهمد که اصلاً در کجا ایستاده است.
«گنجی یافتم به صبر» فقط سخن پادشاه نیست؛ رازِ سفرِ روح است. صبر در اینجا تحملِ منفعلانهٔ رنج نیست، بلکه ظرفی است که حقیقت در آن پخته میشود. بعضی گنجها را نمیتوان یافت؛ باید آنقدر در تاریکی ماند تا چشم بتواند نور را ببیند. شاید گنج از ابتدا در برابر انسان بوده، اما شتاب، چشم او را از دیدنش محروم کرده است.
«ترجمانی هرچه ما را در دل است» نیز اشارهای است به غربتِ انسان از خویشتن. آدمی گاهی درون خود را نمیفهمد؛ دردی دارد که هنوز برایش نامی ساخته نشده است. راهبر حقیقی کسی نیست که به جای تو پاسخ بدهد؛ کسی است که تو را به جایی برساند که بتوانی پاسخ را از اعماق خود بشنوی.
و سرانجام «حرم» را میتوان ژرفترین نماد این سفر دانست. حرم، مکانی در بیرون نیست؛ مرزی است در درون که پس از عبور از هیاهوی ذهن، ناگهان حرمت پیدا میکند. آنجا دیگر انسان با حقیقت بحث نمیکند؛ در برابر آن سکوت میکند. شاید «دست گرفت و برد اندر حرم» یعنی حقیقت، انسان را از سطحِ زندگی به عمقِ وجود میبرد؛ از جایی که فقط رنج میدید، به جایی که معنای رنج را میبیند. و این شاید بزرگترین معجزهٔ ولیّ باشد: نه اینکه فقط درد را بردارد، بلکه چشمِ آدمی را برای دیدنِ معنای درد باز کند.
علی میراحمدی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۴ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱۱: