یوسف شیردلپور در ۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزلِ شمارهٔ ۹:
عالی
نیما در ۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۷ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹:
دیگران را غم جان دارد و ما جامهدران
که بفرمایی تا از سر جان برخیزیم
مصرع دوم سکته داره و حتی در خوانش کاملاً مشخص هست.
علی شیرزادی در ۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۰۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۸ - یافتن عاشق معشوق را و بیان آنک جوینده یابنده بود کی وَ مَنْ یَعْمَلْ مِثْقالَ ذَرَّةٍ خَیْراً یَرَهُ:
مولانا در اینجا به نکته بسیار ظریفی اشاره میکند و با تلمیحی از گفتار پیامبر اکرم متذکر میشود که تلاش حقیقی برای افرادی که نزد خداوند روزی دارند حتما به ثمر میرسد همانطور که پروردگار مهربان فرمود [و فی السما رزقکم و ماتوعدون] و در ادامه گوشزد میکند که افرادی که مردمان را از تلاش باز میدارند و قیاس های مع الفارقه میکنند:
کان فلان کس کشت کرد و بر نداشت
و آن صدف برد و صدف گوهر نداشت..........
اینان جز شیاطین نیستند و دنبال دور کردن ادمیان از عبادتند زیرا تلاش[جهاد] نوعی عبادت است
باید همواره به تلاش ادامه دهیم زیرا اگر از نظر منطقی هم نیک بنگریم درمیابیم که با تلاش موفقیت محتمل است ولی بدون تلاش و بهانه جویی به هیچ عنوان......
Bijan G بیژن در ۵ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:
بنظر من مطالبی که آقای همایون می نویسه خیلی جالب ، آموزنده و نو هست ، که من قبلا ندیده و نخونده ام . با تشکر از ایشون که وقت میگذارند و می نویسند.
محمد شفیعی در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۱۱ در پاسخ به مصیب مهرآشیان مسکنی دربارهٔ ملکالشعرا بهار » تصنیفها » غزل ضربی (در ماهور):
وقتی کسی درست تاریخ نداند و از دریچه ای که بخواهد داستان را روایت کند اینگونه میشود. پیشنهاد میکنم کتاب جامعه شناسی نخبه کشی را بخوانید. ایران بعد از مغول استبداد زده و استعمار زده بود. هر چه به این سمت آمد بر غلظت استعمارزدگی افزوده شد. چون از عصر صفوی در برخورد با غرب در حال صنعتی شدن بود. غرب صنعتی به منابع انرژی و بازار نیاز داشت و شروع به سفرهای استعماری برای تصاحب منابع و تسلط بر بازارها کرد. ایران ضعیف برای دریافت تجهیزات جنگلی از عصر صفوی هر بار مجبور به بستن قرارداد های تجارت درب های باز یا در بدترین حالت آن از دست دادن بخش هایی از ایران میشد تا نام ایران باقی بماند. بهار تخلص ملک الشعرای بهار است. این شعر روایت زندگی یک مبارز عصر قاجار است که به ذات مبارز بودن برای گشودن پنجره های امید، راه نجات را در ابیات آخر بیان میکند. ولی به خاطر فضای سیاسی درویش خان کار را عاشقانه ساخته است. کسانی که بعد از او بازخوانی کرده اند هم فقط قصد بازخوانی یک ترانه ماندگار را داشته اند. این توهم نسل ماست که فکر میکنیم ما بهتر از گذشتگانمان هستیم ولی باز هم همان خطاها را تکرار میکنیم. در قسمتی از کتاب فوق در باب قتل قائم مقام می نویسد تمام این خونریزی ها و فساد و ... برای پذیرفتن الگوی اقتصادی غرب بود. قائم مقام، امیرکبیر و مصدق به خاطر تنها ماندن توسط مردمی که درکی از زمانه خود نداشتند و با کار سخت و تلاش و از خودگذشتگی میانه ای نداشتند تنها مانند. یا کشته شدند یا مانند مصدق سرنگون شدند. نویسنده در ذیل توضیح شرایط جامعه در قتل قائم مقام می نویسد این شرنوشت کشورهایی است که توان دفاع از خود را ندارند. در عصر پهلوی شاه دیگر رسما منصوب اجنبی بود و قدرت خود را از مردم نمی دانست. رضاخان در پی قوی کردن ایران بود ولی چون قدرت را از آن مردم نمی دانست ارتش صدهزار نفری را تسلیم کرد و به جای ایستادن و کشته شدن با امر فروغی مزدور انگلیس ایران را با خفت ترک کرد. محمد رضا هم در دهه پنجاه با افزایش بودجه نظامی تا یک سوم بودجه مملکت میخواست قدرت ایران را احیا کند ولی او هم دست نشانده بود و با از دست دادن پایگاه مردمی فرار کرد. او یکسال بعد در آخرین مصاحبه از نخبگان دست پروده عصر پهلوی که به او فشار می آوردند انتقاد کرد که وقتی شرایط سخت شد همه فرار کردند. ایران هم منابع عظیم دارد و هم بر سر چهارراه تجارت دنیاست و طبقه برخوردار آن در هر نسلی مانند عصر قاجار و پهلوی به دنبال بهترین ها برای خود هستند و مزدوری اجنبی را میکنند و از ایرانی که قوی باشد و بخواهد منافعی که آنها در گره زدن زندگی خود با غرب فراهم کرده اند را بر هم بزند، مخالف هستند. به قول بهار : ز هر دو سر بر سرش بکوبند هر آنکه تیغ دو دم ندارد. چون ایران عصر ملک الشعرای ضعیف بود هم از روس میخورد هم از انگلیس. ایران امروز هر کس بدون این سابقه تاریخی قضاوت کند ایران را تسلیم اجنبی خواهد کرد. امروز ایران با اتکا به قدرت نظامی درون زای خود که عبرت از تاریخ است، بدون کمک خواستن از دیگران ایستاده تا به این تحقیر ۵۰۰ ساله پایان دهد. تمام تحریم ها را تحمل کرد تا بتواند ایران را قوی کند تا مثل امروزی که ترامپ برای تسلط بر منابع و کریدورهای تجاری مانند اسلاف استعمارگر خود هوس تسلط بر هرمز را مانند پرتغالی ها و انگلیسی ها میکند بتواند از خود دفاع کند. من این کار را ساخته ام و میتوانید در کانال Masihaavaz در تلگرام، اینستاگرام و ایتا آن را بشنوید
مجید ریاضی پور در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
به نظرم در بیت :
که گفت در رخ زیبا نظر خطا باشد
خطا بود که نبینند روی زیبا را
اگر در مصرع دوم به جای خواندن " رویِ زیبا" حرف ی را بدون کسره و دارای ساکن بخوانیم، مفهوم عرفانی زیباتر می شود. مفهوم مصرع تغییر می کند: خطا آن است که صاحب جمال را نبینند.
همایون در ۶ روز قبل، پنجشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:
هنگامی که هیچ نشانی نیاز نداری و هیچ آگاهی و دریافتی به کارت نمیآید دیگر چرا به واژههای کار راهانداز و گنگ عربی و نام های آشنا در کتاب ها و داستان ها دست بیاندازی و به خدا و پیغمبر و دوست و آشنا روی بیاوری، آنگاه که غم بیکران و دردهای بیدرمان دل و جان تو را نشانه میگیرد تو در والاترین و بیکران ترین خود بسر میبری، وگرنه همیشه دل گرفتار یکی دو غم کوچک و بزرگ و جان به دنبال دارویی کمیاب و نایاب است. آنگاه که خماری و مستی، ترشی و شیرینی در تو بهم رسیده است میان همه دویی ها راهی و دالان و زیرگذری به یگانگی یافتهای، با یگانگی دیگر هیچ بازاری کار نمیکند آنجا برای هیچ ترانه و هنری کف نمیزنند که چشم براه آن باشی چون بالاتر از آن شیرینی چیزی نیست، اگر می پنداری که این شیرینی افسانهای بیش نیست آن راه و دهانه را بستهای و در هنر بازاری دل و جان میفرسایی.
روحالله خلیلی در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۸ دربارهٔ غزالی » کیمیای سعادت » دیباچه و فهرست » بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین:
در پایان قسمت اول بعد از فریشتگان عبارت زیر جا افتاده است
و پیغامبران است. غایتِ عقل در مبادی اشراقِ جلالِ وی حیرت است و منتهای
همایون در ۶ روز قبل، چهارشنبه ۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۶۱:
شاید بتوان این غزل را شیرین ترین غزل و غزل شیرینی عشق نامید که بینیاز از واژگان عربی و سراسر با شیرینی زبان پارسی سروده شده است، زهرعالم همه عسل شد برای این وزن شکسته ای دارد تا خواننده را بسوی خود بکشد، زیرا با هیچ شیرینی نمیتوان حتی شوری و تلخی یک دریا را شیرین کرد چه برسد زهر همه عالم را که این دیدن میکند، این دیدن شاید برای ما یک دم زودگذر بتواند پدیدآید و اندک اندک گسترش یابد که ارمغان این غزل است.
این زیبا ترین بیان و گفتار در باره رازآمیزی عشق است
معنی و مفهومی که والاترین بودن و جایگاه هرکس را نشان میدهد که هیچکس نمیتواند آنرا به زبان بیاورد حتی خود جلالدین بارها در آشکاری و درمیان آوردنش دچار ناتوانی میگردد
این غزل را نباید یک بار تعریف و بازگشایی کرد بلکه چون نماز عشق است که میتوان آنرا ترانه شبانه کرد
اگر برای دل و جان آدمی و چهره عشق و دیدن سرودی باید ساخته شود بیگمان آن همین است که با هزار آهنگ و دستان میتوان آنرا خواند با هزار سینه و بربط و چغانه 🌱
محمدرضا محمدی در ۸ روز قبل، سهشنبه ۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱:
و نترسیم از مرگ مرگ پایان کبوتر نیست مرگ وارونه یک زنجره نیست مرگ در ذهن اقاقی جاری است مرگ در آب و هوای خوش اندیشه نشیمن دارد مرگ در ذات شب دهکده از صبح سخن می گوید مرگ با خوشه انگور می آید به دهان مرگ در حنجره سرخ – گلو می خواند مرگ مسئول قشنگی پر شاپرک است مرگ گاهی ریحان می چیند مرگ گاهی ودکا می نوشد گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد و همه می دانیم ریه های لذت ، پر اکسیژن مرگ است. سهراب سپهری
کامیار فرقان پرست در ۱۱ روز قبل، شنبه ۲ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:
در بیت :
باد خاکی ز مقام تو بیاورد و ببرد،
آب هر طیب که در طبله عطاری هست
به سه عنصر، باد و خاک و آب اشاره میکند، عنصر چهارم، آتش محذوف ، مقام عشق است که بصورت خفیه به آن اشاره شده است.
علی احمدی در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۳:
این غزل فارغ از توضیحاتی که دوستان در مورد علت احتمالی سرودن آن بیان کردند ،از نقطه نظر درسهای راه عاشقی حاوی نکات ارزنده ای است.
ای خُرَّم از فروغِ رُخَت لاله زارِ عمر
بازآ که ریخت بی گُلِ رویت بهارِ عمر
در بیت اول عمر به لاله زار تشبیه شده و لاله زار محل تجمع لاله های داغدار و غمگین است و در مقابل معشوق با روشنایی رخ خود این لاله زار را روشن می کند و از غم بیرون می آورد..از طرفی دیگر از معشوق می خواهد که بیاید .گفتن "بیا " به معشوق نشانه امید به آمدن اوست در واقع خود را در خزان لاله زار عمر حس می کند و می خواهد خرم و بهاری باشد آن هم با حضور یار .
از دیده گر سرشک چو باران چِکَد رواست
کاندر غمت چو برق بِشُد روزگارِ عمر
وقتی عاشق عمری را در این نگرانی و غم با سرعت برق به سر برد که کی می تواند معشوق را درک کند و به وصالش برسد بدیهی است که باید چشمانی اشکبار مانند باران داشته باشد.
این یک دو دَم که مهلتِ دیدار ممکن است
دریاب کارِ ما که نه پیداست کارِ عمر
معشوق کار ساز عاشق است و کار او را راه می اندازد . میگوید فرصت زیادی نداریم معلوم نیست عمر ما طولانی یا کوتاه باشد.چند لحظه بیش تر نیست که می توان دیدار کرد. تو ما را دریاب و دیدارت را فراهم ساز.
تا کی مِی صَبوح و شِکرخوابِ بامداد
هشیار گَرد، هان که گذشت اختیارِ عمر
از بیتهای عصیانگرانه حافظ است و اتفاقا به معشوق می گوید تا کی می خواهی صبحدم مست شراب صبحگاهی باشی درست است که مستی حال خوبی است ولی برای درک اوضاع عاشق باید هشیار باشی.
گذشت اختیار عمر یعنی نمیتوان لحظه ای از عمر را برای دیدار و دلجویی از عاشق انتخاب کرد فرصت اجباری موجود را از دست نده .
دی در گذار بود و نظر سویِ ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذارِ عمر
اما به خود می گوید دلخوش نباش معشوق دیروز وقتی عبور می کرد نگاهی به ما نکرد.بیچاره دل عاشق که از عبور معشوق که مثل عمر سریع می گذرد هیچ بهره ای ندید.
اندیشه از محیطِ فنا نیست هر که را
بر نقطهٔ دهانِ تو باشد مدارِ عمر
اما دل عاشق علیرغم بی محلی معشوق دوست دارد دوباره به دهان معشوق برگردد..مدار مسیری دایره ای است و عمر به مدار تشبیه شده آن هم مداری که از نقطه دهان معشوق شروع شده و دوباره به آن برمی گردد.وقتی یار با دهانش بگوید باش مدار عمر آغاز می شود و در طول عمر با برآمدن کلمه "بیا " از دهان معشوق حرکت در این مسیر ادامه می یابد تا در انتهای مسیر دوباره به دهان معشوق ختم شود .تصویرسازی حافظ بی نظیر است.کسی که در چنین مداری عاشقانه راه می پوید دیگر به فنا و نابودی همه گیر و احاطه کننده دنیا نمی اندیشد.
در هر طرف ز خیلِ حوادث کمینگهیست
زان رو عِنانگسسته دَوانَد سوارِ عمر
و از آنجایی که در اطراف مدار عمر حوادث بیشماری به کمین نشسته اند کسی که این مدار را طی می کند افسار اسبش را رها کرده تا سریع آن را بدواند .
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فِراق را که نَهَد در شمارِ عمر
اما من حتی این مدار را هم به عنوان عمر در نظر نمی گیرم چون در اکثر مواقع از تو دورم و این لحظات دوری جزء عمر من محسوب نمی شود .
یعنی درست است که عمرم را از تو دارم ولی اگر تو را نبینم انگار عمری ندارم و بدون عمر زنده ام .
حافظ سخن بگوی که بر صفحهٔ جهان
این نقش مانَد از قَلَمَت یادگارِ عمر
ای حافظ سخن بگو که در این جهان نقشی از قلم تو در زمان عمرت به یادگار خواهد ماند
فرهود در ۱۴ روز قبل، چهارشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰:
در بیت چهارم
کهدود مخفف کاهدود است.
سبحان در ۱۴ روز قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۸۱:
توجهی به گوشزد تصحیح املایی در هر دو حاشیه قبل نشده.
علیرضا محمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۵ در پاسخ به گیلدانه دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:
ببخشید ممکن هست که تفاوت میان دائم الخمر با کسی که زیاد شراب میخوره رو برای بنده توضیح بدید؟ چون حتما از تبیین شما میشه یه دیباچه جدید در لغتنامههای فارسی و حتی عربی ایجاد کرد!
Christina Arakiyan در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۴۹:
همان کلمه حضرت سیمرغ صحیح میباشد چرا که شاعر در اینجا به بزرگی سیمرغ با آوردن واژه حضرت که به معنای حضور سیمرغ است, اشاره میکند.
ای مگس جای تو در حضور سیمرغ نیست, تو فقط باعث آبروریزی خود میشوی و برای ما زحمت ایجاد میکنی.
سام در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۵۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب دوم در اخلاق درویشان » حکایت شمارهٔ ۱۲:
سعدی در باب نهم بوستان در شعر "شبی خوابم اندر بیابان فید فروبست پای دویدن به قید" همین حکایت رو تکرار میکنه.اگر هم به نثر در گلستان و هم به نظم در بوستان یک روایت رو دوباره تکرار میکنه احتمال داره که تجربه شخصی خودش بوده و درواقع تاریخ نگاری میکنه .اگر چنین باشه باید گفت که اون شتربان نگهبان فرهنگ وادب فارسی بوده .مامور نظم یک سیستم که دچار نقصان نشه،در آن لحظه آنجا بوده تا سعدی رو از مرگ نجات بده، اگر سعدی خفته بود و مرده بود ، نه گلستانی پدید میآمد و نه بوستانی . تا بود بیابان بود و شوره زار.
علی احمدی در ۱۵ روز قبل، سهشنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۲:
گر بُوَد عمر، به میخانه رَسَم بارِ دِگَر
بجز از خدمتِ رندان نکنم کارِ دِگَر
در این غزل زیبا سیر عاشق در چرخه عاشقی را دوباره شاهد هستیم .در مصرع اول می فرماید بار دیگر به میخانه می رسم .و این یعنی در طول عمر بارها ه میخانه برگشته ام و این چرخه ادامه دارد .چرخه می-مستی -عاشقی و درک یار و مطربی .و در این مسیر آنان که در میخانه حضور دارند رندان پاک نهاد هستند که رسوایی این مستی را به جان خریده اند .و من نیز خدمتگزار آنها هستم.
خُرَّم آن روز که با دیدهٔ گریان بِرَوَم
تا زنم آب درِ میکده یک بارِ دگر
اما اینکه با دیده گریان به میخانه می رود حکایت عاشق درد کشیده ای است که امیدوار است با ریختن اشک خود بر در میخانه دوباره به می برسد تا مستی و حضور معشوق را درک نماید
معرفت نیست در این قوم خدا را سَبَبی
تا بَرَم گوهرِ خود را به خریدارِ دگر
این چرخه عاشقی ساز و کاریست که بسیاری از آن آگاه نیستند و این قوم خریدار چنین معرفتی نیستند پس به خاطر خدا وسیله ای مهیا کن تا خریدار دیگری برای این گوهر معرفت پیدا شود.
یار اگر رفت و حقِ صحبتِ دیرین نشناخت
حاشَ لِلَّه که رَوَم من ز پِیِ یارِ دگر
در این مسیر پر از چالش عاشقی اگر یار حقیقی را یافتی ،یاری که با تو همنشینی دیرینه دارد ،نباید پی کار دیگری بروی و باید ثابت قدم بمانی.و دوباره چرخه را طی کنی .
گر مساعد شَوَدَم دایرهٔ چرخِ کبود
هم به دست آورمش باز به پرگارِ دگر
ممکن است با وجود رفتن یار و سختی های ناشی از این دوری باز هم اوضاع روزگار مساعد شود و شعاع پرگار توانایی های من گسترش یابد و دوباره حضور یار را درک کنم .این بار نشد بار دیگر شاید بشود.
عافیت میطلبد خاطرم ار بگذارند
غمزهٔ شوخَش و آن طرهٔ طَرّارِ دگر
اما این من نیستم که او را پیدا می کنم ذهن من نمی تواند با خیال راحت و مطمئن کار خود را بکند باید که یار با گوشه چشمی دل فریب و زلفی راهزن جلوه کند تا حضورش را درک کنم .
حضرت حافظ با اراده و تلاش و عقل و تدبیر مشکلی ندارد ولی وقتی پای جلوه معشوق در میان باشد همه اینها را ناتوان می داند .
راز سربستهٔ ما بین که به دستان گفتند
هر زمان با دف و نی بر سرِ بازارِ دگر
و این است راز عاشقی . جلوه معشوق که به عاشق می گوید بیا .این راز ما را با سرودی خوش بیان کرده اند و هر لحظه با دف و نی در بازار شهر پخش می کنند
هر دم از درد بنالم که فلک هر ساعت
کُنَدَم قصدِ دلِ ریش به آزارِ دگر
در راه عاشقی گویا هر ساعت با چالشی مواجه هستی چرا که چرخ روزگار دل زخمدیده عاشق را هر بار آزار می دهد و بر درد ناشی از حسرت ندیدن یار می افزاید.
بازگویم نه در این واقعه حافظ تنهاست
غرقه گشتند در این بادیه بسیارِ دگر
و البته حافظ در این راه تنها نیست و بسیار افراد دیگری هم در این شهر هستند که در راه عاشقی غرق شده اند .بسیاری که حتی در راه عاشقی هستند و خود نمی دانند .
برمک در ۱۶ روز قبل، دوشنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۷ - مطلع دوم:
کرتهٔ فستقی بدرَّد چرخ
تا به مرغ نواگر اندازد
خار در چشم اسمان شکند
خاک در چشمه خور اندازد
آه من سازد آتش پیکان
تا در این دیو گوهر اندازد
گله از چرخ نیست از بخت است
که مرا بخت در سر اندازد
یوسف از گرگ چون کند نالش
که به چاهش برادر اندازد
منم آن مرغ کآذر افروزد
خویشتن را در آذر اندازد
چون تو هر هفت کرده آیی خور
بر تو هر هفت زیور اندازد
از شکوه همای پرچم شاه
کرکس آسمان پر اندازد
جفت و طاق سپهر درشکند
جفتهای کان تکاور اندازد
صدرا رحمتی در ۵ روز قبل، جمعه ۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶: