سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۲۵ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۸
بس که وحشت کرده است آزاد، مجنونِ مرا
لفظ نتواند کند زنجیر، مضمونِ مرادر سَر از شوخی نمیگنجد، گلِ سودایِ من
خُم حبابی میکند، شورِ فلاطونِ مراداغ هم در سینهام، بیحسرتِ دیدار نیست
چشمِ مجنون، نقشِ پا بودهست هامونِ مراکو دمِ تیغی، که در عشرتگهِ انشایِ ناز
مصرعِ رنگین نویسد، مُوجهٔ خونِ مراسازِ من آزادگی، آهنگِ من آوارگی
از تعلّق تار نتوان بَست، قانونِ مرااز لبِ خاموش، توفانِ جنون را ساحل ام
این حبابِ بینفَس، پل بست جیحونِ مراعمر رفت و دامنِ نومیدی از دستم نرفت
ناز بسیار است بر من، بختِ واژونِ مراداغِ یَأسَم، ناله را درحلقهٔ حیرت نشاند
طوقِ قمری دامِ ره شد، سروِ موزونِ مراعشق میبازد، سراپایم به نقشِ عَجزِ خویش
خاکساریها ست لازم، بیدِ مجنونِ مراغافل ام بیدل، ز گَردِ تُرکتازیهایِ حُسن
میدمد خط، تا کند فکرِ شبیخونِ مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات از رسالهٔ جلالیه » شمارهٔ ۳:
تا تو واقف میشوی، میافکند در خون مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۷
وهمِ راحت، صیدِ الفت کرد مجنونِ مرا
مشقِ تمکین، لفظ گردانید مضمونِ مراگریه توفان کرد چندانی، که دل هم آب شد
موجِ سیل، آخِر به دریا بُرد هامونِ مرادادهام از کف عنان و سخت حیران ام، که باز
تا کجا رانَد محبّت؟ اشکِ گلگونِ مرازین عبارتها، که حیرت صفحهٔ تحریرِ او ست
گر نفهمی، میتوان فهمید مضمونِ مراناخنِ تدبیر را، بر عِقدِ گوهر دست نیست
موجِ مِی مشکل گشاید، طبعِ محزونِ مراچون شرر، روز و شبَم گَردِ رَمِ کمفرصتی ست
گردشی در عالمِ رنگ است، گردونِ مرادل هم از مضمونِ اسرارَم، عبارتساز ماند
آینه ننمود، اِلّا نقشِ بیرونِ مرایک قدموارَم چو اشک، از خود روانی مشکل است
ای تپیدن، گر توانی آب کن خونِ مرازیرِ دستِ التفاتِ چترِ شاهی نیستم
مویِ سر، در سایه پرورده ست مجنونِ مراتا فلک، یک مدِّ آهم نارسا آهنگ نیست
سکته معدوم است، مصرعهایِ موزونّ مراتارِ گیسو نیست بیدل، رشتهٔ تسخیرِ من
از زبانِ مار باید جُست، افسونِ مرا
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶:
سر کَشیّ و هر زمان افزون کَشی
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۸۶:
لیک زلفت از درازی بر ره است
استاد.میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
از بر هستم
محسن در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
این بیت، مرکز ثقل غزل است. حافظ در یک جمله، تمام زندگی خود را به دو بخش تقسیم میکند:
1. زمانی که با دوست سپری شد.
2. باقی زمانها.
اما چرا حافظ باقی عمر را بیحاصلی و بیخبری مینامد؟ زیرا از نگاه عاشق، ارزش زمان به تعداد ساعتها و سالها نیست؛ به کیفیت حضور در آن است. ممکن است انسان سالها زندگی کند، اما لحظهای حقیقتاً زندگی نکرده باشد. و ممکن است چند دقیقه در حضور محبوب، چنان عمیق و زنده باشد که ارزش سالها را پیدا کند. در تفسیر عرفانی، دوست میتواند نماد حقیقت الهی باشد. در این صورت، حافظ میگوید: تمام لحظاتی که در حضور حقیقت و با آگاهی از او زندگی کردم، زندگی واقعی من بود؛ بقیهٔ عمر را در غفلت گذراندم. این مضمون با مفهوم قرآنی ذکر و غفلت نیز ارتباط دارد. قرآن میفرماید:
«وَلَا تَکُن مِّنَ الْغَافِلِینَ» سورهٔ اعراف، آیهٔ ۲۰۵ ترجمه: از غافلان مباش.
محسن در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
این بیت یکی از ظریفترین بیتهای غزل است. حافظ میان عاشق و محبوب تفاوتی از نظر جایگاه ترسیم میکند. عاشق درویش است؛ یعنی چیزی از خود ندارد و تمام داراییاش عشق است. محبوب اما پادشاه سرزمین زیبایی است. در نگاه عرفانی، این تقابل میتواند اشاره به نسبت انسان با خداوند داشته باشد: انسان فقیر و نیازمند است و حقیقت مطلق، بینیاز و صاحب همهٔ کمالات.
قرآن کریم میفرماید: «یَا أَیُّهَا النَّاسُ أَنْتُمُ الْفُقَرَاءُ إِلَی اللَّهِ وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمِیدُ» سورهٔ فاطر، آیهٔ ۱۵ ترجمه: ای مردم، شما نیازمندان به خدایید و خداوند است که بینیاز و ستوده است.
نکتهٔ لطیف بیت این است که عاشق به جای شکایت از محبوب، به دل خودش میگوید برای او عذری بتراش. این یعنی عشق حتی در زمان فراق نیز نمیخواهد محبوب را متهم کند.
محسن در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۶:
حافظ میگوید محبوب چنان تأثیری دارد که هیچ رازی در برابر حضورش پنهان نمیماند. عاشق ممکن است سالها عشق خود را پنهان کند، اما سرانجام نگاه، رفتار و وجودش همهچیز را آشکار میکند. در لایهٔ عرفانی، این پردهدری معنای عمیقتری دارد. در مسیر معرفت، انسان پشت پردههای گوناگونی زندگی میکند: پردهٔ خودخواهی؛ پردهٔ تعلقات دنیوی؛ پردهٔ توهم استقلال؛ پردهٔ غفلت از حقیقت. تجلی محبوب این پردهها را کنار میزند. عشق گاهی راز عاشق را آشکار میکند و گاهی حتی خود عاشق را از حقیقت خویش آگاه میسازد.
محسن در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:
این بیت یکی از زیباترین نکتههای غزل را در خود دارد. حافظ میان دو مفهوم تفاوت میگذارد:
درد داشتن و ادعای درد داشتن. او میگوید هر کس واقعاً عاشق شود، از نظر محبوب دور نمیماند. پس اگر کسی میگوید من عاشقم، اما هیچ سوز و اشتیاقی در وجودش نیست، شاید هنوز حقیقت عشق را نچشیده باشد. مصراع دوم بسیار عمیق است: «ای خواجه درد نیست وگرنه طبیب هست» یعنی مشکل از نبودن درمان نیست؛ مشکل از نبودن درد است. در زبان عرفان، درد همان بیداری روح است؛ همان احساس نیاز به حقیقت، همان بیقراری برای وصال. کسی که از فراق محبوب رنج میبرد، در واقع هنوز رشته ارتباط قلبیاش با محبوب برقرار است. اما کسی که هیچ دردی احساس نمیکند، چهبسا هنوز از خواب غفلت بیدار نشده باشد. اینجا حافظ یک وارونگی ظریف ایجاد میکند: در نگاه معمولی، درد چیز ناخوشایندی است که باید از آن فرار کرد؛ اما در عرفان عاشقانه، درد عشق میتواند نشانه زنده بودن دل باشد.
محسن در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳:
این بیت از مهمترین ابیات غزل است. حافظ دو مکان کاملاً متفاوت را کنار هم قرار میدهد: خانقاه، که نماد عبادت و زهد و سلوک ظاهری است؛ خرابات، که نماد رهایی از ظاهرپرستی، خودنمایی و تعصبات است. اما حافظ میگوید در عشق، این دو از هم جدا نیستند. چرا؟ چون ارزش یک مکان به ظاهر آن نیست؛ به حقیقتی است که در آن آشکار میشود. ممکن است کسی در خانقاه باشد، اما دلش گرفتار خودخواهی، غرور و خودنمایی باشد. و ممکن است کسی در خرابات باشد، اما از خودبینی رها شده و تمام وجودش متوجه محبوب باشد. البته حافظ نمیگوید عبادت و بیقیدی یکساناند؛ بلکه میگوید ظاهر مکان، بهتنهایی تعیینکننده قرب انسان به خدا نیست. پرتو روی حبیب، هر جا بتابد، آنجا برای عاشق جلوهگاه محبوب است.
این معنا را میتوان با این مضمون قرآنی نیز مقایسه کرد:
«فَأَیْنَمَا تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ» (سوره بقره، آیه ۱۱۵) ترجمه: پس به هر سو رو کنید، آنجا روی خداست. البته آیه در سیاق و معنای تفسیری خودش قرار دارد، اما از جهت توجه به احاطه و حضور الهی، با فضای عرفانی این بیت تناسب دارد.
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۴ در پاسخ به مسلم دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱:
از یه سوی دیگه دوگانگی در روایتها هم دیده میشه، مثلا در اسکندرنامه نظامی، نظامی هم دارا رو بیدادگر خطاب میکنه، هم ایرانیان رو داراپرست و هواخواه دارا که اسکندر هم میترسه که ایرانیان دوباره جنگ اغاز کنن یونان و روم رو ویران کنن به کینخواهی دارا! خب اگه دارا بیدادگر بود چجوری اینجوری هواخواهش هستن؟
از طرف دیگه خود نظامی چنان مرثیه و سوگواریای برای دارا مینویسه که فردوسی نوشت برای یزدگرد سوم،
تو خود روایت اسکندرنامه نظامی این دوگانگی رو میبینیم، در شاهنامه هم که گفتم، حالا موضوع چی بوده؟ ایا نظامی و دیگر سرایندگان داشتن از کسی که به ایران تاخته و ویرانش کرده تعریف میکردن؟ یا از کسی که فرهنگ اسلامی ازش تعریف کرده؟ یا اومدن ایرانیش کردن بگن از خودمون بود اون کسی که فرهنگ اسلامی و غربی داره ازش تعریف میکنه؟ یا هرچیز دیگری یا آمیختهای از همه اینها. چیزی که آشکاره اینه که پس از سرنگونی ساسانیان این اتفاق افتاده، چرا که هم در کتابهای پهلوی چه دینی چه نادینی و چه در شاهنامه و چه در تاریخ مانند تاریخ طبری برای نمونه، اردشیر بابکان برای « خونخواهی دارا » شورش میکنه. ارادت و وفاداری ساسانیان به دارا که نیای خودشون هم میدونستن، ستودنی و مثال زدنیه. اما پس از اسلام هست ( طبیعتا ) که ذوالقرنین و اینا به اسکندر داده میشه و دیگر چیزها.
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۵ در پاسخ به مسلم دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱:
راستش این بحث پیچیدست، طبیعیست که اون چیزی که ما امروزه میدونیم رو نمیدونستن، اما نه اینکه هیچ نمیدونستن. پایینتر نوشتم اینجا هم مینویسم در خود شاهنامه فردوسی دو روایت از اسکندر رو نشون میده، یک اسکندر برادر دارا که فرمانروای خوبیه و جانشین داراست و بر بالین دارا گریه میکنه و اینها، در خود بخش پادشاهی اسکندر، اما دو بخش ساسانیان شاهنامه، که چندین بار اسکندر ویران کننده ایران و منفور و کشندهی دارا خطاب داده میشه. پس تو خود شاهنامه فردوسی هر دو روایت هست، بخش اسکندرش نماینده یک روایت و بخش ساسانیانش طبیعتا نماینده دیدگاه ساسانیان به اسکندر. در خود اسکندرنامه نظامی هم اسکندر آتشکدههای ایران رو نابود میکنه ( باوری که زرتشتیان داشتن که اسکندر اوستا سوزوند و ... ) پس تا اندازهی بسیاری این سرایندگان میدونستن هر دو روایت رو. هرچند اسکندر ایرانیزه هم شده، برادر داراست و همخونش! اسلامیزه هم شد، رفت مکه زیارت و با ذوالقرنین یکی دونسته میشد و یکتاپرست بود! تاریخ با داستان آمیخته شده. پس بحثش پیچیدست واقعا که روایت اسلامی-ایرانی اسکندر بر روایت ایرانی اسکندر غالب شد
گردآفرید در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۲ در پاسخ به Mahdi Izadi دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴۱:
جانم؟ کورش و اسکندر مانند هم بودن؟ اسکندر جنگش رو با هدف پارسی ستیزی آغاز کرد! اصن برای انتقام از پارسیان لشکر جمع کرد، کورش بابلی ستیز بود؟ لیدیستیز بود؟ با کدوم قومیت ستیز داشت؟ کجارو آتش زد؟ بابل رو آتش زد؟ اسکندر هم پارس رو آتش زد و به خاکستر نشوند هم به بزرگان پارس بنابرگفته خود یونانیا احترام میذاشت! تکلیفش با خودش مشخص نبود که بلاخره میخواد احترامشو نشون بده یا کینشو. این از این، دیگه تاریخ رو تحریف نکنین امروزه تحریف تاریخ کاریست بس سخت.
دوم، اسکندر در روایت ایرانی همون اسکندر مقدونی نیست، شده برادر دارا، خودی شده که خب تاریخی نادرسته. جز این، در خود شاهنامه دو روایت از اسکندر هست، در خود بخش اسکندر، اسکندر بر بالین دارا گریه میکنه و خودشو جانشین دارا میدونه و ایرانیا زمانی که میبینن همچین کاری برای دارا کرد و انتقام گرفت میپذیرنش، اما در بخش ساسانیان شاهنامه، بارها و بارها گفته میشه که اسکندر ایران رو ویران کرد و دارا رو کشت، بیزاری و کینهی ساسانیان نسبت به اسکندر آشکار و هویداست در شاهنامه.
پس نمیشه گفت نظامی نمیدونسته یا سعدی نمیدونسته همه اینها شاهنامه خوندن و هر دو بخش رو هم خوندن. اینکه اسکندر با ذوالقرنین هم یکی دونسته میشده و میره کعبه! زیارت و اینا هم درنگر داشته باشین تا بدونین چه اندازه این اسکندر همون اسکندر تاریخیه.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۱:
https://rezasaghy.blogfa.com/
چو دست بر سرِ زلفش زنم به تاب رَوَد
ور آشتی طلبم با سرِ عِتاب رَوَد
به تاب رفتن: به خشم وقهر رفتن وخودراکنارکشیدن ، خشمگین شدن، ایهام تناسبی هم با سر زلف دارد، یعنی زلفش پیچ و تاب بر می دارد،
خشمناک شدن وبه قهررفتن، با آشتی در مصراع دوم آرایه ی تضاد ایجادکرده است.باسر عتاب رود: ازروی خشم وغضب ازمن کناره گیری می کند.
معنی بیت:وقتی قصد دارم گیسوانش را نوازش کنم با خشم وغضب خودش راکنارمی کشد، ناسازگاری می کند وگیسوانش نیزتاب برمی دارند وجلوه ی بیشتری به خودمی گیرند ووسوسه ی مرابرای لمس کردن فزونی می بخشند.وقتی ازاو تقاضای آشتی می کنم بیشترتندخویی می کند.
برخاست بوی گل زدرآشتی درآی
ای نوبهارما رخ فرخنده فال تو
🌿━━━━━━━━━━🌿
چو ماهِ نو رَهِ بیچارگانِ نَظّاره
زَنَد به گوشه ی ابرو ودرنقاب رود
ره بیچارگان نظاره زند: دل نگاه کنندگان و تماشاگران بیچاره را به رباید.
درنقاب رود: پنهان شود
معشوق درکارگاه تصوّر شاعر، شبیه ماه نو هست که درآسمان شب بصورت خیالپرور ودلکش ظاهرمی گردد اما چهره ی زیبای خود را کامل ودرست نشان نمی دهد، بانشان دادن گوشه ی جادویی ابروی خود، دلبری کرده و دل ازتماشاگران بیچاره می رباید وآنهاراشیدا وشیفته ی خودمی سازد وسپس ازنظرها پنهان می شود. نظاره گران وتماشاگران بیچاره اند زیرا علاجی غیر از تحمل این وضع ندارند
معنی بیت:
معشوق مانند ماه نو یا ماه شب اول که بسیار زیبا وخیال انگیزاست وبازحمت دیده می شود رفتارمی کند! باگوشه ی ابرو جلوه گری می کند وپس ازجلب نظر مردم وجذب آنهابه سوی خود به سرعت پشت نقاب پنهان می شود.
درآسمان نیزهلال باریک زیبائی ظاهر می شود و همین که برای دیدن آن ازدحام می کنند و آن را با انگشت به یکدیگر نشان می دهند، بلادرنگ در نقاب ظلمت شب پنهان می شود.
شیدا ازآن شدم که نگارم چوماه نو
ابرونمودوجلوه گری کردوروبه بست
🌿━━━━━━━━━━🌿
شبِ شراب خرابم کُنَد به بیداری
وگر به روز شکایت کنم به خواب رود
معنی بیت:
معشوق ناسازگارما تمام شب رابه شرابخواری سپری می کند ومرا نیزهمراه خودبا شب زنده داری بیدار نگاه می داردبی آنکه بوس وکناری رخ دهد، و بر اثر بی خوابی حال مرا خراب می کند و اگر به هنگام روز ازاین کار او گله وشکایت کنم تمارض کرده خودرا به خواب می زند و فوری به خواب می رود.
مروچوبخت من ای چشم مست یاربه خواب
که درپی است ز هر سویت آه بیداری
🌿━━━━━━━━━━🌿
طریقِ عشق پرآشوب و فتنه است ای دل
بیفتد آن که در این راه با شتاب رود
دراینجا منظوراز «عشق» همان سیروسلوک عرفانی، تزکیه ی نفس،خودسازی، رسیدن به حقیقت ومعرفت ورشد ونمو روحانیست.
حافظ ازمیان مسیرهای گوناگون مانند: شریعت، طریقت وتصوّف وغیره طریق عشق رابرگزیده وآن راخیال انگیزترین، میان بُرترین وبهترین راه برای رسیدن به سرمنزل سعادت ونیکبختی می داند. بایددانست که حافظ درعشقبازیهای زمینی، بر خلاف مردم عادی، هرگزدرشخص معینی مثل شاه یحیی وشاه شجاع و... متمرکزنبوده، البته که او انهاراازصمیم دل دوست داشته اما عشقبازی حافظ به انها وهیچ شخص مشخصی محدودنبوده است عشق کیفیت وماهیت وجودحافظ بود او به زمین وزمان وهمه ی انسانهاعشق می ورزید ودرحقیقت اززیارت عشقی به زیارت عشقی دیگرمی رفت.
حافظ درمسیردلباختگی ودلدادگی، حقیقتِ خودعشق راکشف کرده، به ژرفای آن رفته وشیوه های عاشقی راتمرین می نمود وازاینطریق، طبع شعری وعواطف درونی خویش رابه چالش می کشید.درعشق حقیقی محدودیتهای نژادی وجنسی محوشده و مرزها ازبین می روندوتمام هستیِ عاشق سرشارا زعشق می گردد.
معنی بیت:
ای دل عاشق، نصیحتی کنمت بشنو وبهانه مگیر که طریق عشق پرازفتنه وخطر وآشوب است باید سنجیده ترقدم برداری که ازهر سو صدهاخطر درکمین توست.
هر کسی که در این راه باشتاب گام بردارد احتمال شکست وناکامی اوبسیاراست، جهدکن با اشتیاق اماباآگاهی واطمینان قلبی گام بردار تا کامروا گردی.
کسی که به سطح قابل قبولی ازآگاهی رسیده باشد هیچ کاری را باشتاب انجام نمی دهد اوبه قدرت عظیم "مکث کردن" پی برده و درآغاز هرکاری، مکث وتامّل را آگاهانه انجام می دهدتانتایج بهترومطلوبتری رقم بخورد. اوبهترازدیگران می داند که ارزش وموفقیت حقیقی، زودرسیدن به مقصد نیست بلکه حضورآگاهانه و لذت بردن ازمسیر سعادت ورستگاریست چراکه اصلاً درزندگانی مقصدی وجودندارد عشق، زندگی وبودن، یک سفراست وشتاب وعجله، لطایف ولذات این سفر رانابودمی کند. بایدآرام وبی شتاب گام برداشت چنان آرام ومطمئن که گویی مالک زمین هستیم، بایدشمرده وبامتانت سخن گفت انگارکه واژه ها وکلمات وزن دارند درپاسخ دادن به دیگران باید بگونه ای حرف زدکه گویی به یک مقام والا وامپراطور درحال مشورت دادن هستیم بایدوانمودکرد که اوضاع تحت کنترل کامل هست.
مبین به سیب زنخدان که چاه درراه است
کجاروی ای دل بدین شتاب کجا؟!
🌿━━━━━━━━━━🌿
گدایی درِ جانان به سلطنت مفروش
کسی ز سایه ی این در به آفتاب رود؟
گدایی: نیازمندی
معنی بیت: اظهارعشق ونیازمندی به درگاه معشوق، صفتی متعالی ومبارک است وهرکسی سزاوار این صفت نباشد اگراین نیازمندی دروجود توست قدروقیمت آن رابدان که بسیارارزشمند است مبادا آن را درقبال چیزی بی ارزش ازدست دهی حتی جوازسلطنت وپادشاهی نیزدربرابرآن ارزشی ندارد هیچ خردمند وفرزانه ای، سایه ی در خانه ی معشوق را با آفتاب معاوضه نمی کند. سایه ا ی در خانه وکوی معشوق، تکه ای ازبهشت است که برروی زمین افتاده است.
دولت عشق بین که چون ازسرفقروافتخار
گوشه ی تاج سلطنت می شکندگدای تو
🌿━━━━━━━━━━🌿
سوادِ نامه ی مویِ سیاه چون طی شد
بَیاض کم نَشَوَد گر صد انتخاب رود
"سواد" درلغت توانایی خواندن ونوشتن، رونوشت، کپی، پیش نوشته، پیش نویس، مسوده ، نسخه، نسخه اصل ، تاریکی، دوات، سیاهه ومرکّب، معلومات، جماعت، جمعیت، سیاهی، شهربزرگ، شبح است. دراینجا به معنای دوات ومرکب آمده است.
سوادنامه ی موی سیاه: موی سیاه به نامه ای
تشبیه شده که بامرکّب سیاه نوشته شده است.
طی شد: تمام گشت
بیاض: سپیدی
انتخاب: گلچین وبرگزیدن، بیرون کشیدن ،
دست چین کردن
معنی بیت:
وقتی مرکب نامه موی سیاه تمام شد( وقتی دوران جوانی روبه افول گذاشت وموهای سیاه شروع به سپیدشدن کردند بدانکه مرکّب نامه ی موی سیاهی که برسرتوبود تمام شده است با بیرون کشیدن موهای سپید، دوباره موهای سیاه نخواهدرویید چراکه مرکب سیاه تمام شده است صدبارهم موهای سپیدرا دست چین کنی وبیرون کشی، موی سیاه جایگزین نخواهدشد.
بیاض روی تورانیست نقش درخورازآنک
سوادی ازخط مُشکین برارغوان داری
🌿━━━━━━━━━━🌿
حباب را چو فِتَد بادِ نخوت اندر سر
کلاه داریَش اندر سرِ شراب رود
منظوراز"حباب" دراینجا حبابهای سطح شراب است.
نخوت: تکبّر، خودبزرگ بینی، غرور
"کلاهداری" ایهام دارد: هم به معنای بزرگی وسَروری، هم اشاره به حبس شدن هوا درداخل حباب که به شکل کلاه درآمده است.
"برسر شراب رود" نیز ایهام دارد: 1ـ بزرگی وسَروری حباب برروی سطح شراب ازبین می رود. ۲ـ غرور خودپسندی حباب، به خاطرکیفیت خوب شراب بود برسراین فخرفروشی، کلاه ازسرش افتاد وبزرگیش راازدست دادونابودشد.
معنی بیت:
باد ویرانگر خودپسندی وغرور، به خاطر فخرفروشی ازکیفیت شراب، در سر حباب افتاد سَروری وبزرگیش رابرروی سطح شراب ازدست دادونابودشد. تواضع وفروتنی پیشه کن تاازمعجزات آن برخوردارگردی.
شیوه ی عاشقی حافظ، به تمامیت تسلیم شدن درعشق است معجزه ی تسلیم شدن، گشوده شدن در به سمت معشوقست عاشق صادق؛ همانگونه که قایق دردررودخانه رهامی گردد تسلیم می شود بدون پارو زدن شناور می ماند تابه دریا برسد. آنانکه بجای شناورماندن دست به تقلّاوتلاش زده وشنامی کنند گمراه شده وشایددیرتر خواهندرسید حافظ قایق زندگی رابه جریان اراده ی خداسپرده وهیچ مقصدومنزلی راتعین نمی کند اوازهمه ی مقصدها وهدفها خودرارهاکرده ودر «نقطه ی تسلیم» ساکن شده است چراکه اوبه این سطح ازآگاهی دست یافته که خدا درهمان نقطه ی تسلیم هست. تسلیم شدن حافظ درمقابل حق وحقیقت؛ فروتنانه ترین وخالصانه ترین پذیرش است. من مطیع حق وحقیقت هستم حتی اگر دشمن کاری مطابق برحقیقت انجام داده وسخنان اوبرحق بوده باشد متواضعانه آن رامی پسندم این نشانه ی خردمندی و رسیدن به قله ی فرزانگیست
بگذر زکِبرونازکه دیدست روزگار
چین قبای قیصروطَرف کلاه کِی
🌿━━━━━━━━━━🌿
حجابِ راه تویی حافظ از میان برخیز
خوشا کسی که در این راه بیحجاب رود
حجاب: پوشش،روی بند، نقاب. دراینجابه معنای مانع شامل منیّت، وهرآنچه که هویت وشخصیت ماراشکل داده است نام وشهرت ومقام ودرجه وموقعیتهای اجتماعی و... که همگی ازطریق جامعه، مدرسه ومذهب به ماتحمیل شده است روح اصلی ما پشت این نقابهای کذایی وناپایدار، گرفتارشده ودرحال رنج ودرداست. اگراین هویت دروغین وحجابهای متعددراکناربزنیم روح مانیزسبکبارشده وازدردورنج خلاصی خواهد یافت.
مقصود از"دراین راه" همان طریق عشق است.
معنی بیت: ای حافظ، وجودت رااز گردوغبارمنیّت وکبر وغروروخوپسندی پاکسازی کن،نقابها وحجابهاراکناربزن، این موانع، مثال پرده ای بین روح لطیف تو وروح متعالی کاینات قرارگرفته وتورا ازرسیدن به اصل خویش بازداشته است.«ازمیان برخاستن» دراینجااشاره به معنای عرفانی «فنا» وذبح کردن من ذهنی یاهمان ایگو وخودمهم پنداریست که حافظ آن را حجاب راه رسیدن به حقیقت و مانعی عظیم دانسته وبه خویشتن خویش توصیه می کند که ازخودمحوری پرهیزکرده وبه خودشیفتگی پایان دهد. حافظ به این سطح ازآگاهی رسیده که پرداختن افراطی به موفقیتهای فردی وبرجسته ساختن فانتزی آنها، زمینه رابرای کبر وغرورمهیّانموده ومانع رشدونمو سالک میگردد. حافظ دراینجا به خودیادآوری می کند که بااقتداروایمان، من ذهنی رابه قربانگاه عشق برده وآن راذبح نماید. فخرفروشان،خودبینان و افراد خودمهم پندار،معمولاً احساس اغراق آمیزی نسبت به تواناییها، ویژگیها و مقام وموقعیت وجود خود دارند آنها ارزش دیگران را نادیده گرفته و تحقیر میکنند و به شدت روی احساس ارزشمندی خود تمرکز دارند و تشنه ی توجّه واحترام دیگران هستند وهمین عطش بیش ازحد باعث شکل گیری سراب وخطای دید آنها، شده وحقیقت را ازدسترس آنان دورمی سازد.
ای خوشا به حال کسی که توانسته باشد این موانع را برطرف کرده وبه خالی شدگی برسد. آدمی وقتی کاملاً درون خویش را اززباله ها وهرآنچه که مانع وحجاب محسوب می شود خالی کرد آنگاه استحقاق وظرفیت دریافت جدیدازفراسو وعالم بالا راپیدامی کند، می بایست لوح دل وجان راشجاعانه ازهرآنچه که جامعه،مدرسه، دین ودانش وفرهنگ وآیین گذشتگان نوشته اند پاکسازی کرد تاامکان نوشته شدن مطلب جدید میسّرگردد.حجابِ چهره ی جان می شود غبار تنم
خوشادمی که از این چهره پرده برفکنم
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۸:
درازَل هرکوبه فیض ِدولت ارزانی بوَد
تا ابد جام ِمُرادش همدم جانی بُوَد
ازَل : زمان بیآغاز، زمان خلقت، زمان تولد
کو: که او
هرکو: هر کس که او
فیض : جوشش ، بخشش، بهرمندی
دولت : معانی بسیاری دارد از جمله دستگاهِ قضاوقَدر، ثروت،حکومت، بخت واقبال و حُسن وزیبایی ،خوشبختی و آنچه که درمقابلِ نکبت وبدبختی باشد.
ارزانی :شایسته وبرازنده
ابـد :زمان بیپایان
مُـرادایهام دارد: 1- مقصود ، آرزو 2- شیخ و مرشد
همدم : مونس ، همصحبت
زمان بین "ازل" و "ابـد" را "سَرمَـد"میگویند.......
دولت را دراین بیت می توان به عنوان دستگاهِ قضاوقدر وخوشبختی ویا حُسن و زیبایی درنظر گرفت. هرآن کس که از روز اوّل شایستهی بهره مندی ازخوشبختی شد تا ابدنیز کامروایی، مونسِ جانِ او خواهد بود. هرکس که از اوّل مورد عنایت محبوب قرار گرفت ،پیوسته کامروا ست وازجوششِ وبخشش ِبی پایانِ آن قادرِ مطلق،درناز ونعمت غرق خواهد شد. به عبارتی درپرده به زاهدان وعابدان طعنه می زند که من ازازل اینگونه آفریده شده ام وباتبلیغات شما تغییرنخواهم کرد.
دراینکه آیاسرنوشت ما ازاوّل مشخص است یانه،بحث های فراوانی مطرح شده، بعضی هابه "اختیار" اعتقاد دارند وبرای اثبات آن نمونه هایی ازاینکه انسان درهرشرایطی می تواند سرنوشت خویش راخودش به دست بگیردوتغییردهد بازگو می کنند. از سوی دیگر، این حقیقت نیز پذیرفته شده است که عوامل مختلف زیستی، طبیعی، اجتماعی و تاریخی در رفتارهای اختیاری انسان بی تأثیر نیستند و به نحوی در شکل دهی آنها نقش دارند و آدمی از آزادی بی قید و شرط و مطلق در هر زمینه ای برخوردار نیست.
برهمین اساس بعضی نیزجبری گری راپذیرفته و به اختیار اعتقادی ندارندو معتقدند که سرنوشتِ مااز اختیار بیرون بوده وما محکوم به تحمّل کردنِ سرنوشتِ خویش هستیم. این گروه نیز برای اثباتِ عقیده یِ خویش،دلایل و مستنداتی ارایه داده اند.
بادقّت وتوّجه در اعتقاداتِ دوگروه،بنظر چنین می رسد که آدمی به همان میزان که در بخش هایی از زندگی، دارای اراده و اختیارمی باشدبه همان میزان نیز در بخشهایِ دیگر محکوم به تحمّل کردنِ سرنوشت خویش است.
برایِ مثال انسان درانتخاب عقیده،همسر، دوست، محل زندگی وبسیاری از رفتارهای دیگر،دارای اختیار می باشد. امّا درانتخاب زمان ومکان جغرافیایی تولّد، فرهنگ وخانواده، پدر، مادر،و...کاملاً تسلیمِ سرنوشت است وشخصاً هیچ دخالتی نمی تواند داشته باشد وبعدازبلوغ نیز حتّی اگر دست به تغییرات بنیادی بزند بازهم متاثراززمان ومکان رشد ونموّ خود خواهدبود.
نتیجه اینکه انسان درانجام اموراتی دارای اختیار است ودر تغییر یاانجام اموراتی دیگر، اختیاری نداشته ومحکوم به تحمّل همان است که قسمت اوشده است.حضرت حافظ نیز به همین نظریه معتقد است. چنانکه می بینیم در بعضی ازغزلها اشاره به محکوم بودن انسان کرده ومی فرماید:
مرا روزِ ازل کاری بجز رندی نفرمودند
هرآن قسمت که آنجارفت ازآن افزون نخواهدشد.
دربعضی غزلها نیز اشاره به قدرتِ شگفت انگیز انسانها درتغییر سرنوشت خویش کرده ومی فرماید:
چرخ بَرهم زنم اَر غیرِ مُرادم گردد
من نه آنم که زبونی کشم ازچرخ فلک
🌿━━━━━━🌿
من همان ساعت کـه ازمِِی خواستم شد توبهکار
گفتم ؛ این شاخ اَردهد باری پـشیمانی بـُـوَد!
دردیوان حافظ به کرّات شاهدهستیم که توبه های صوفی وزاهد وعابد متظاهر شکسته می شوند ودوام چندانی ندارند! برای آنکه این توبه ها ازروی آگاهی و شوق درونی شکل نگرفته بلکه میل وخواسته هایی ست که ازروی ترس دوزخ وطمع به بهشت سرکوب شده اند طبیعیست که این امیالِ سرکوب شده وخشمهای فروخفته، درلایه های زیرین نفس ِتوبه کننده زنده وفعّال هستند ودرفرصت مناسب ویااحتمالاًباتغییرشکل بازخواهندگشت وانتقام خودراباز خواهندستاند. توبه تنهازمانی پایدار خواهدبودکه ازروی عشق و آگاهی،بدون ترس وطمع وخلوص نیّت صورت پذیرد.
می : شراب
توبهکار : توبه کننده شاخ : شاخه
بار : میوه ، ثمر و نتیجه. تصمیم گرفتم که دیگر شراب ننوشم.ولی همان وقتی که من این تصمیم رامی گرفتم، با خودم گفتم این توبه کردن از شراب، نتیجهای جز پشیمانی ندارد! اگرهم من موفّق به ترکِ شراب باشم،نتیجه یِ کار باز پشیمانی خواهد بود!
دراینجاطنزی حافظانه نهفته وآن اینکه، از ابتدایِ این کار(توبه کردن)انتهای آن(پشیمانی) معلوم است.!
البته این طنز بسیارتلخ است چراکه وضعیتی که برای شاعر رقم خورده وضعیت دردناک همه ی آدمیان است. این که ازهمان ابتدایِ توبه کردن ازیک عملِ زشت،سرانجام آن مشخّص است که چه خواهدبودن! تاسّفباراست! باید انگیزه آنقدر محکم وقابل قبول باشد که هیچ وسوسه ای نتواند فرو ریزدوآدمی را ازکرده پشیمان سازد.
شیوه یِ حافظ همیشه این چنین بوده،که خود رابه قربانگاه ببرد،به طنز بکشد،گناهکارمعرفی کند، ضعف اراده اش رابه تصویر بکشدحقیقت تلخ درد ورنج آدمی رابیان کند. تاتوانسته باشد غیرمستقیم رفتار های آدمی رابه چالش اندازد واندیشه رابه تکاپو وادار نموده ودست به آگاهی بخشی بزند. آگاهی درحقیقت مشاهده ی صادقانه ودیدن شفاف خویشتن خویش، واطلاع داشتن ازاحساسات،نیازها، ارزشها، ترس ها وآرزوهای شخصی هست آدمی هرچه بیشترتوانسته باشدبه درون خویش چرخیده ومنصفانه علت وریشه های احساسات، ترسها وارزشهاونیازهای درونی راموردکاوش وتحقیق قراردهد بی تردید به گنجهای باارزشی دسترسی پیداخواهدکردکه دربیرون ازخود هرگز مانندآن راندیده است. باپیداکردن این گنجهای پنهان درلایه های درونیست که شادمانی حقیقی، پدیدارشده ووابستگیهای بیرونی یکی یکی رنگ باخته وازبین می روند معصومیت، عشقورزی، شفقّت ومهربانی وسعادتِ زیستن آگاهانه، همه باپیدایش این گنجهای باارزش،آرام آرام متجلّی شده وشکوفایی وثمردهی رخ می دهد. هرکسی درحدسطح آگاهی خود زندگی می کند، آگاهی هرچه با وضوح بیشتر، عمیق تر وصادقانه باشد به همان میزان نیازهای بیرونی کمترمی شوند ودرنهایت بی نیازی که والاترین مرحله ی کمال می باشد روی می دهد.
اساسِ توبه که درمحکمی چوسنگ نمود
ببین که جام ِ زُجاجی چگونه اش بشکست؟
معمول این است که سنگ، جام مِی رامی شکند.حافظ چه تعبیر زیبایی کرده است: توبه یِ محکمی مثلِ سنگ را"جام شرابی نازک و شیشه ای" به پشتوانه یِ وسوسه شکسته است.!
🌿━━━━━━🌿
خود گرفتم کافکنم سجّاده چون سوسن به دوش
همچو گل برخرقه رنگ می مـسلمانی بوَد؟
خود گرفتم : گیرم که ، فرض میکنیم که
رنگ ایهام دارد: 1- نشانه 2- ریا و نفاق 3- فریب و نیرنگ )
"سجاده بر دوش افکندن" :
عزم ِ مسافرت داشتن در اینجا نشانهی ریا و تظاهر است.
معنی بیت:
گیرم که من تظاهر به عبادت و دینداری کنم وهرجاکه می روم سجّاده ام بردوش باشد وتظاهرنمایم که عبادت برای من مهمّترین کار درزندگیست باآثاری که ازرنگ شراب بر دَلق و خرقهی من باقی مانده،چکارکنم؟! این آثارحیله ونیرنگ مرا خنثی کرده ومشتم راوا می کنند! آیااین آثارنشانهی مسلمانی هست ؟ باوجود رنگ شراب برروی لباس ،چگونه ادّعای مسلمانی کنم؟
حافظ به زبان رندانه، ازدوستان واطرافیان خود می خواهد که اورا رهاسازند وکاری به کارش نداشته باشند. می فرماید اگرمن مدام سجّاده هم بر دوش افکنم وهرچه قدرتظاهربه عبادت زاهدانه کنم بازهم آثاری که ازمی خوردن درخرقه ام مانده،مسلمانی من زیرسئوال خواهدبود! بهترآن هست که فاش بگویم که من یک رند شرابخوارم ومسلمان نیستم.
سجّاده را به گلبرگ ِ سوسن تشبیه کرده ، همانطور که می دانیم منظور از"گل" درشعرگل سرخ است ، در اینجا با تشبیه رنگ شراب به رنگ گل می خواهد بگوید که رنگ شراب از خرقهی من پاک نمیشود، همانطور که رنگ گل ذاتی است،شراب خوردن من نیز ذاتی هست وباتوصیه ها وسرزنش های شما من نمی توانم شرابخواری راترک کنم.
در غزلی دیگر میگوید : نه به هفت آب که رنگش به صد آتش نرود
آنچه با خرقهی زاهد می انگوری کرد.
شیعیان برای طاهر کردن ظرف و لباس ،آن را سه بار آب میکشند، در مذهب اهل تسنّن به ویژه شافعی، هفت بار آب میکشند تا طاهر شود.
بعضی ها بااستنادبه این بیت درمورد مذهبِ حافظ، شتابزده قضاوت کرده ونتیجه می گیرندکه حافظ شافعی مذهب بود! غافل ازاینکه این "هفت بارشستن" یک اصطلاح وتاکید برشستن زیادهست وهیچ ربطی به مذهب شاعرندارد. ضمن آنکه درآن زمان که اسلام تازه به ایران آمده بود،غالب مردم سنّی مذهب بودند. حافظ هم باتوّجه به فرهنگ وباورهایِ غالب مردم جامعه،هفت بارشستن رابکارگرفته نه چیزی دیگر.
حافظ پس ازروشن ضمیری به هیچکس وهیچ مذهبی جز پیرمغان وعشق اعتقادنداشت اومی دانست که اعتقادوباورکردن اندیشه های دیگران، زَهر خردورزیست. اعتقادبه هرچیزی، هوش وذکاوت آدمی رامتوقّف کرده ومانع رشدونموّ ادمی میگردد چراکه فردمعتقد، ایمان ویقین داردکه حقیقت رایافته ومیل واشتیاقی برای پذیرش نظریات جدید ومخالف نخواهدداشت به همین سبب اغلب روشن ضمیران تمام باورهای برگرفته ازجامعه، فرهنگ ودین رافرومیریزند تابینش فردی خودراپیداکنند وفضایی برای پذیرش نظریات جدید ومتضاد دراختیارداشته باشند.
حافظ عقایدِ خاص خودش را داشته ودر چارچوبِ هیچ مذهبی نمی گنجیده است. انتساب اوبه یک مذهب، هم جفا برحافظ خواهدبود هم برآن مذهب. او آزاداندیشی وارسته ازتعلقات دینی و دنیویست وعاشقی، پیشه ومذهب ودین اوبوده است.
من نخواهم کرد ترکِ لعلِ یار وجامِ می
زاهدان معذور داریدم که اینم مذهب است.
🌿━━━━━━🌿
بی چراغ جـام درخلوت نمییـارم نـشست
زان کـه کُـنج اهـل دل باید که نورانی بـُـوَد
چراغ جام : جام می به چراغ تشبیه شده است.
نمییارم : نمی توانم
کُنج : گوشه ، زاویه
اهل دل:. دردنیا دونوع آدم وجود دارد. آدم ذهنی؛ آدم دلی. بسیاری ازآدمیان درذهن خویش ساکن هستند وبامن ذهنی دمخورشده اند اینها به گمان خودسعی دارند با کسب دانش ووام گرفتن ازاطلاعات دیگران ذهن خودرا تقویت کنندتابه درک عمیق ازجهان هستی رسیده وبه حقیقت نزدیکتر گردند امازهی خیال باطل! چراکه بسیاری ازاین آدمیان ذهنی؛ باانباشت دانشهای مسموم مدرسه ومذهب وجامعه؛ تنها بارشان راسنگین ترکرده وچالاکی روح وطراوت درونی خودرا ازدست داده اند. اینها بافرهنگ ودانش بالا هنوز یک مذهبی افراطی؛ یک مسیحیِ متعصـب یایک هندوی جنگجو درباتلاق خرافات دست وپامی زنند دانش وفرهنگ بالای آنها تنها تاثیری که داشته استدلالهای چوبین راتقویت وپالایش نموده است! اماگروه دوم آدمیان که ازذهن به سمت دل سفرکرده ودرمرکزدل ساکن شده اند بالطایف؛ احساسات وعواطف طبیعی درون تغذیه شده وبه حقیقت هستی نزدیکترند.
ساکنان دل اغلب مردمانی لطیف وپاکباطن؛ وشاعر ونقاش ونوازنده ورقّاص هستند که بی هیچ ادّعایی آرام آرام به سمت خدایگونگی درحرکتند. امّا ساکنان ذهن، اغلب مصلحت گرا؛ تصاحبگر؛ حسابگرو بعضاً بسیار حقّه باز وحیله گرند( کشیشان؛ زاهدان؛ وواعظان ریاکار)
معنی بیت:
نمی توانم بدون نورجام درخشانِ شراب درخلوتگاه خود بنشینم، گویی که درتاریکی نشسته ام اذیت می شوم چون که گوشهی خلوتی که اهل معرفت وعاشقان واهل دل برمیگزینند باید روشن بوده باشد به همین سبب،ترک شراب برایِ من امکانپذیر نیست.
ازابتدای غزل موضوع غیرممکن بودن ترک شراب، مطرح است شاعر به زبانها وبیانهایِ متفاوت،و باآوردن دلایل گوناگون،می گوید من قصدندارم شراب راترک کنم چراکه شراب نماد شادمانی وشنگولیست بدون خوش وخرّم بودن هیچ کاری به پیش نمی رود نیایش وعبادت خالصانه نیز باشادی میسراست نه با عبوس نشستن وتندخویی وملالت!
ساقی به نورِ باده برافروز جام مـا
مطرب بزن که کار جهان شد به کام ما
🌿━━━━━━🌿
خلوتِ ما را فروغ از نور شمعِ باده باد
وقت گل مستوریِ مستان زنادانی بُـوَد
خلوت: گوشه نشینی، خلوت گزیدن یا رُهبانیت در اصل مربوط به مسیحیت می باشد که فرد در تنهایی به عبادت میپردازد ، این رسم هنوز هم ادامه دارد ، هندو ها و بودائیان نیز این رسم را دارند اما آنها در این حال نباید هیچ گونه حرکتی داشته باشند حتی لبهایشان نباید برای گفتن ذکر تکان بخورد و باید با دَم فرو بستن همراه باشد و ذکرهایشان درونی و ذهنی است ، اسلام رُهبانیت ندارد ؛ « لا رُهبٰانیّتَ فِی الاسلام » حتی "اعتکاف" هم دسته جمعی است. امّا خلوت گزینی حافظانه نیز برای خود معنای دیگری دارد وکیفیّت آن با همه ی خلوت کردنها درمذاهب گوناگون متفاوت هست.
"خلوت" درنظرگاه حافظ،فقط تنهایی نیست رُخدادی معنویست که ازآگاهی نشأت میگیرد این تنهابودن یابادوست خلوت کردن باحضوری خالص وآگاهانه هست تجربه ای ناب و بِکر که روح ادمی به پروازدرمی اید ودل وجان غرق درشوروشعف وشادمانی شده وهرچیزدیگرازذهن زدوده می شوند. چنین خلوتی خیال انگیزهمیشه دردسترس نیست اماهرگاه دست دهد خلوت به معبدِ مقدّس تبدیل می گردد واگراستمراریابد سعادت ونیکبختی رارقم می زند.
مستوری: پرده نشینی و دورازدیگران درجایی خلوت کردن.
معنی بیت:
درخلوتگاه ماعاشقان ورندان و اهالی دل،اگر روشنایی وجوددارد ازپرتوچراغ باده وشمع شراب هست. درموسم گل ودرفصل بهار،ترک کردن باده ومی، ازروی جهل ونادانیست چراکه زندگی یک جشن وضیافت باشکوه هست وشرکت نکردن دراین میهمانی، نشانه ی بیماری وکسالت روحیست. دریغ کردن شادمانی ازخویشتن دراین بینش بزرگترین گناه است.
روضه ی خُلدبرین خلوت درویشان است
مایه ی مُحتشمی خدمت درویشان است
🌿━━━━━━🌿
هـمّـت عـالی طلب جام مـُرصّع گومبـاش
رنـد را آب عِـنَب یاقوتِ رُمّـانی بـُـوَد
همّت چند معنا دارد: اراده ، دعا ، توّجهِ درونی و قلبی با تمام قوا به حق
عالی : والا ، بلند ،برتر
مُـرصَّـع: گوهرنشان
جامِ مرصّع: جام که آن را با چواهراتی از قبیل ؛ فیروزه،زبرجدو یاقوت تزیین کنند
رنـد :به ظاهر لا اُبالی ، بی قیدوبی بند وبی زنجیر ، کسی که برخلاف زاهدان، ظاهراً شرابخواروگناهکارهست اما در باطن انسانی پاک نیّت وپاک فطرت است. هیچکس نمی تواند رندان مسلکِ حافظانه رابه جهنّم تهدید ویا به بهشت رفتن تطمیع کند. این شگرداحمقانه شاید برای مردم عوام کارسازباشد اما رندان راتحت تاثیرقرارنمی دهد بهشت وجهنّم رندان دردرون خودشان هست. آنهاهیچ طمعی به آینده ی واهی وپوچ ندارند وفریب بهشت دروغین زاهدان رانمی خورند. آنها درلحظه حضوردارند وهمین حضورآگاهانه، خالصانه ترین نوع نیایش هست. رندان نیک می دانند که جهان هستی زبان گفتار مارا نمی داند وبرای سپاسگزاری لازم نیست جملات آماده شده ازقبل راتکرارکنی. همین که زندگی راجشن بگیری وبی آزارباشی بهترین نوع عبادت است.
عِنَب:انگور
یاقوت: از احجار کریمه ، سنگی به رنگ سرخ که برای نگین استفاده میشود.
رُمّـان: انار
رُمّانی: به رنگ انار، سرخ
معنی بیت:
درپیِ این باش که همّتی عالی و طبع بلند بدست آوری. به دنبالِ جام گوهرنشان نباش که مزّین به یاقوت وجواهرات گران قیمت باشد. در نظر رنـدان، شراب، همچون یاقوت سرخ بلکه از آن هم بالاتر است ،آب انگور استعاره از شراب است وقتی شراب هست نیازی به جواهرات نیست.
ملاحظه می شود که همچنان موضوعِ سخن، پیرامونِ شراب به عنوان نمادشادمانی هست. لیکن به هربیانی که مطرح می شود درسی پندآموزوعبرت انگیز نیز،به مخاطبان سخن هدیه می شود. چنانکه دراین بیت، ما به این نکته واقف می شویم،که انرژی وتوانِ خودرا، نبایددرراهِ کسبِ تجملّات ناپایداردنیوی، بیهوده تلف کنیم. شادمانه زندگی کردن،مستانه نفس کشیدن،بااشتیاق درونی درجشن زندگانی حضورپیداکردن،کلیدرستگاری وسعادتمندیست. کسبِ اراده وهمّتِ عالی، بهترازکسبِ جواهراتِ قیمتی هست. قیمتِ یک اراده یِ محکم،ازقیمتِ تمامِ جواهراتِ دنیا بالاتراست.
غلامِ همّتِ آن رندِعافیت سوزم
که درگداصفتی کیمیاگری داند.
اشتباه نشودکه "گدا" درهربیت معنای متفاوتی دارد
"گداصفتی" دراینجا به معنای امروزی نیست وبارمنفی ندارد بلکه به این معناست که درعین حالی که فرد شدیداً تهیدست ونیازمنداست قدرت ناب بخشیدن وازدست دادن دارد ولذّتی که ازبخشیدن به دیگران می برد ازگرفتن نمی برد.
🌿━━━━━━🌿
گرچه بیسـامان نماید کارما،سَهلش مبین
کاندراین کشورگدائی رشکِ سلطانی بُوَد
بی سامان: پریشان
سهل: آسان در اینجا خوار و حقیر
گدایی:فقر ،درویشی رشک: حسادت
اگرچه درنگاهِ اوّل،ودرظاهر، ازشکل وشمایل ما رندان وعاشق پیشگان،بی سروسامانی وپریشانی وتهیدستی می بارد ورفتارهای ما بی ثمروعبث به نظر میرسد، امّاسعی کن هرگز ازظاهرکسی،باطن اوراقضاوت مکن تونمی توانی باطن کسی را ازظاهراوبشناسی! توحتّی درشناخت باطن خودت درمانده وناتوان هستی! چگونه می توانی باطن دیگران را ازظاهر ولباسهای اوبشناسی؟!
چه بسیارند کسانی که ظاهری زیبا وجامه ای پاکیزه به تن دارند زیباسخن می گویند ودیگران رابه پاکدامنی وپرهیزگاری دعوت می کنند امّا دارای باطن آلوده ودلی پلید هستند ومال وقف می خورند ودرخلوت ان کاردیگرانجام می دهند! ومتقابلاً چه بسیارندکسانی که ظاهری ژولیده،وجامه ای کهنه به تن دارند امّادرکاردیگران دخالت وفضولی نمی کنند باطنی بی آلایش دارند وازبند وزنجیرتعلّقات دینی ودنیوی آزاد ورهاهستند…
دراقلیم عشق، درویشی ورهایی ازوابستگیهای مادی ومعنوی، فضیلتی والاترازپادشاهیست ولذّت گدایی درکوی محبوب،ازشوکت شاهان شیرین تراست.
این بیت داستان "اسکندر" و "دیوژن" یا "دیوجانس" را به یاد می آورد:
دیوژن درویشی وارسته وژنده پوش بودکه در خُمرهای زندگی میکرد. روزی درزیر تابشِ آفتاب درحالِ استراحت بود ، ناگهان سایهای را بر بالایِ سرِخود احساس کرد، بی آنکه تکان بخورد چشمش را باز کرد و اسکندر را بالای سر خود دید.اسکندر که بی تفاوتی اورادید، خشمگین شدامّاخشم خودرا فروخفت وگفت: من اسکندرم از من چیزی بخواه، دیوژن گفت: تنها چیزی که می خواهم این است که سایهات راازسرمن کم کنی تو مانع ازتابش نور آفتاب برمن شده ای. این بی نیازی اسکندر رادگرگون کرد بگونه ای که بعداً به همراهانش اعتراف کرد: " اگر اسکندر نبودم دوست داشتم دیوژن باشم.!"
دراین بازاراگرسودیست با درویش ِخرسنداست
خدایامُنعِم اَم گردان به درویشی وخرسندی
🌿━━━━━━🌿
نیکنامی خواهی ای دل بابدان صحبت مَدار
خود پسندی جان من ، برهان نادانی بُوَد
این هم درسِ مهمّی دیگرکه حضرتِ حافظ،به دوستارانِ وتشنگانِ طریقِ رندی ومعرفت،اهدا می کند. ذهن ماهمانند آهنرباست به هرچیزی بیاندیشیم درموردهرآنچه صحبت کنیم همان رابسوی خودخواهیم کشید. اگردر درونمان آرامش رابیابیم بازتابش آن درهمه جاباماخواهدبود امااگر درونمان برآشفته وبه هم ریخته باشدهر جابرویم آنجاباآشفتگی روبروخواهیم بود. همه چیزبه درونمان ربط دارد اگربه نورفکرکنیم ودرونمان راازنور سرشارکنیم تاریکی هرچقدر بکوشد نخواهدتوانست ماراغرق کند واگر تاریکی رادر درونمان پرورش دهیم حتی آفتاب نیز نمی تواندآن راازبین ببرد. بنابراین، اندیشه ها وافکارما سازندگان سرنوشت ما هستند سرنوشت درهر لحظه دردرون مابافته می شود وبیرون ازمانیست.
معنی بیت:
هم صحبتی بابدان تورانیزبه بدی مبتلا می کند اگر خواستارِ خوش نامی وعاقبت به خیری هستی، همنشینِ وهم صحبتِ بَداندیشان وبدخواهان مشو وباآنان معاشرت ودوستی نکن، ای عزیز من، خودپسندی وتکبّروغرور نشانهی نادانیست فروتنی وتواضع پیشه کن ونصیحتهای دلسوزانه ای راکه می شنوی بپذیروخودرادرمسیرسعادت ورستگاری قرارده ازغرور وتکبّرهیچکس خیری ندیده ونخواهددید.
بیاموزمت کیمیای سعادت
زهمصحبتِ بَد جدایی جدایی
🌿━━━━━━🌿
مجلس اُنس وبهاروبحثِ شعراندرمیان
نستدن جام می ازجانان ، گرانجانی بُوَد
اُنس: الفت ، دوستی نستدن : نگرفتن
گرانجانی : تکبّر ، دِنائت و پَستی ، عدم خوش برخوردی در معاشرت
معنی بیت:
محفلی دوستانه وگرم وصمیمی در فصل بهاردایراست و صحبت در بارهی شعر است وشاعری، در چنین موقعیّتی جام شراب را از دست دوست رد کردن، نشانهی تکبّر و کج خُلقی وناخوشی با دوستان است. چه چیزی بهترازاین هست که درحلقه ی عاشقان وادب دوستان،جام شراب سربکشی وازشعروادب سخن بگویی؟!
مطربامجلس انس است غزل خوان وسرود
چندگویی که چنین رفت وچنان خواهدشد
🌿━━━━━━🌿
دی عزیزی گفت ؛ حافظ میخورد پنهان شراب
ای عزیز من ! نـه عیب آن بِه که پـنهانی بـُـوَد؟
دی : دیروز "دی" زمان گذشته را میرساند.
گویا دوستی گفتهاست که حافظ پنهانی شراب میخورد، حافظ ضمنِ تاییدِ اظهاراتِ آن دوست، درسی دیگرمی دهدومی فرماید:
معنی بیت:
ای عزیز بابیانِ این مطلب وفضولی درکاردیگران به دنبال چیستی؟ اگرهم اظهاراتِ تو حقیقت داشته باشد، مگر حافظ کاربدی کرده است ! اگر بنابه گفته یِ توحافظ درخفاوپنهانی گناه کرده و شرابخواری میکند، این که بهتراز تظاهر ودوروییست مگر نه این است که گناه وکاربد باید پنهانی باشد؟! شما حتّی به اعتقادات وباورهای خودتان نیز پایبندنیستید! شماها برفرازمنبروفرودمحراب،جلوه گری می کنید سخنوران خوبی هستیدزیباحرف می زنید امّازیبا عمل نمی کنید!
می خور که صد گناه زاغیار درحجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند !
استاد.میراحمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۲:
«گفت که این سیاه کج گوش به من نمیکند»
گفتیم که عبارت «سیاه کج»اشاره ای هم دارد به «غلام سیاه نافرمان» که هیچ شارحی در گنجور این را متوجه نشده است !
از شارح مادیگرا تا شاعر عرفانگرا و تا آن شارحان شاه شجاع گرا!
اما شعر حافظ مثل یک دومینو است که اگر یک جایش را نفهمی و از زیر دستت در برود لطف بقیه شعر هم ممکن است از بین برود
شما اگر درین بیت «سیاه کج» به معنای «غلام نافرمان» را نفهمی نود درصد کار را نفهمیده ای
از جمله لحن بیت هم از دست میرود
پدری را تصور کنید که پسر بی تربیتی دارد و کسی میگوید این پسر را به راه بیاور
پدر با لحنی میگوید :این پسر بی ادب گوش به من نمیکند
ببینید این لحن را !
این لحن را خواننده باید بفهمد و فهمیده نمیشود مگر با فهمیدن اینکه «سیاه کج» یک شخصیت انسانی هم دارد که غلام سیاه است
اصلا شاعر با هنرمندی تمام این «سیاه کج»را اینجا گذاشته است تا آن لحن و نوع لحن درک بشود
غوغا کرده است شاعر
این کار شارح است که اینها را بفهمد و به مخاطب نشان بدهد
مهسا نعیمی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
خیلی ممنون از توضیحات خیلی عالی بود. شما فعالیتی در صفحات دیگهی مجازی دارید که راحتتر بشه مطالبتون رو از اونجا دنبال کرد؟
دکتر حافظ رهنورد در ۳ روز قبل، یکشنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۶:
خورشید هنگام طلوع رنگی سرخ دارد؛ از همین روی می را به خورشید توصیف کرده. مشرق ساغر یعنی ساغری درخشان که نور می در آن شروع به پرتوافشانی کرده ، مانند مشرق آسمان که جایگاه طلوع خورشید است،
برگ در مصراع دوم دو معنی دارد؛ یکی توشه، و دیگری همراهی.
این بیت تعریضی به زهاد است که گاه از نماز صبح خواب میمانند و آفتاب در حال طلوع و عنقریب است که نمازشان قضا شود.
یکنکتهای بگویم که شاید بیربط باشد اما لازم است. جناب شجریان که این غزل حافظ را در چهارگاه بسیار زیبا خوانده البته بیت آخر را غلط تلفظ میکند. ایشان میگوید عزمِ جزمِ کار ثواب کن که درستش عزم است؛ یعنی میم باید ساکن خوانده شود. یعنی عزم را استوار کن بر کار درست.
ابراهیم احمدی در ۳ روز قبل، دوشنبه ۱۱ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۴ - تلبیس وزیر با نصاری: