گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی:

عشق از اول چرا خونی بود؟

تا گریزد آنک بیرونی بود

مولانا

با دو عالم عشق را بیگانگیست

اندرو هفتادو دو دیوانگیست

مولانا

عقل تا تدبیر و اندیشه کند

رفته باشد عشق تا هفتم سما

عقل تا جوید شتر از بهر حج

رفته باشد عشق بر کوه صفا

مولانا

عشق‌هایی کز پی رنگی بود

عشق نبود عاقبت ننگی بود

مولانا

عقل از سودای او کور است و کر

نیست از عاشق کسی دیوانه‌تر

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۲۲۷ - حکایت عاشقی دراز هجرانی بسیار امتحانی:

هر که اول‌ بین بود اعمی بود

هر که آخربین چه با معنی بود

مولانا

آخر هر گریه آخِر خنده‌ ایست

مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ ایست

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند:

هر که اول‌ بین بود اعمی بود

هر که آخربین چه با معنی بود

مولانا

آخر هر گریه آخِر خنده‌ ایست

مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ ایست

مولانا

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۳۹ - کژ ماندن دهان آن مرد کی نام محمّد را صلی‌الله علیه و سلّم بتَسخر خواند:

هر که اول‌ بین بود اعمی بود

هر که آخربین چه با معنی بود

مولانا

آخر هر گریه آخِر خنده‌ ایست

مردِ آخر بین، مبارک بنده‌ ایست

مولانا

جباری در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ در پاسخ به برمک دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۳ - داستان رویش مار بر شانه‌های ضحاک:

کردهای کرمانشاه و لک‌ها نیز "خا" را جای تخم مرغ به کار می برند. 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۲ دربارهٔ قائم مقام فراهانی » منشآت » نامه‌های فارسی » شمارهٔ ۱۷ - این مکتوب را معلوم نیست که قائم مقام به کی نوشته است:

چه خوش گفت یک روز دارو فروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

اگر شربتی بایدت سودمند

ز سعدی ستان تلخ داروی پند

سعدی جان

چه خوش گفت آن مرد داروفروش

شفا بایدت داروی تلخ نوش

قائم مقام فراهانی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۸ دربارهٔ قائم مقام فراهانی » منشآت » نامه‌های فارسی » شمارهٔ ۱۵ - مخاطب نامة معلوم نیست:

سعدیا گفتار شیرین پیش آن کام و دهان

در، بدریا می‌فرستی زر بمعدن می‌بری

قائم مقام فراهانی

ثوابت باشد این دارای خرمن

اگر رحمی کنی بر خوشه چینی

قائم مقام فراهانی

قاطر مهدی روان است ای خدا

پشت سمنان دامغان است ای خدا

قائم مقام فراهانی

به پشت کوه جهرم سابوناته

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۱ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب اول در عدل و تدبیر و رای » بخش ۲۸ - حکایت پادشاه غور با روستایی:

گفتم که: الف،گفت: دگر ؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

شیخ بهایی 

از این به نصیحت نگوید کست

اگر عاقلی، یک اشارت بست

سعدی جان

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ شیخ بهایی » کشکول » دفتر چهارم - قسمت دوم » بخش دوم - قسمت دوم:

گفتم که: الف،گفت: دگر ؟ گفتم: هیچ

در خانه اگر کس است، یک حرف بس است

شیخ بهایی 

از این به نصیحت نگوید کست

اگر عاقلی، یک اشارت بست

سعدی جان 

امیرحسین نظری در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

" من خود به جشم خویشتن دیدم که جانم می رود "

کجا دانند حال ما سبکباران ساحل ها...:(

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴:

بد شد آخر چو اصل او بد بود

تخم بد در زمین نیک چه سود

مکتبی شیرازی

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

عاقبت گرگ‌ زاده گرگ شود

گر چه با آدمی بزرگ شود

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

سعدی جان

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره‌ زار خار

بیهوده این سخن ز حکیمان نکته‌ سنج

ضرب‌المثل نبوده در الواح روزگار

از بیضۀ پیاز نیاید شمیم سیب

از شاخۀ خلاف نروید گل انار

نیر تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۲ - قصیدهٔ ساقی نامه:

بد شد آخر چو اصل او بد بود

تخم بد در زمین نیک چه سود

مکتبی شیرازی

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

عاقبت گرگ‌ زاده گرگ شود

گر چه با آدمی بزرگ شود

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

سعدی جان

باران که در لطافت طبعش خلاف نیست

در باغ لاله روید و در شوره‌ زار خار

بیهوده این سخن ز حکیمان نکته‌ سنج

ضرب‌المثل نبوده در الواح روزگار

از بیضۀ پیاز نیاید شمیم سیب

از شاخۀ خلاف نروید گل انار

نیر تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۴:

بد شد آخر چو اصل او بد بود

تخم بد در زمین نیک چه سود

مکتبی شیرازی

پرتوِ نیکان نگیرد هر که بنیادش بد است

تربیت نااهل را چون گِردِکان بر گنبد است

عاقبت گرگ‌ زاده گرگ شود

گر چه با آدمی بزرگ شود

زمینِ شوره سنبل بر نیارد

در او تخم و عمل ضایع مگردان

سعدی جان

سام در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

برخیز  بخیلا  نه  در خانه    بخیلانه غلط است

سام در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸:

برخیز بَخیلا    نه   دَرِ خانه فروبند   کانجا که تویی خانه شود گُلشن و صحرا

مریم کبیری۲۲ در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۲ در پاسخ به محمد علی کبیری دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۷۲ - جواب آن مغفل کی گفته است کی خوش بودی این جهان اگر مرگ نبودی وخوش بودی ملک دنیا اگر زوالش نبودی و علی هذه الوتیرة من الفشارات:

ای  بی تو حرام زندگانی 

خودْ بی تو کدام زندگانی؟

بی روی خوش تو زنده بودن

مرگ است به نام زندگانی😭😭

عبدالرضا رزاقی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۰:

اگر منظور حافظ از می در این غزل می انگوری‌باشد تقریباً همه‌ی ابیات واضح‌اند غیر از بیت:
روز در کسب هنر کوش که می‌ خوردن روز
دل چون آینه در زنگ ظلام* اندازد
که بحث‌انگیز است و همه را به اشتباه انداخته‌است زیرا شاعر نمی‌گوید چرا می‌خوردن در روز آینه‌ی دل را در زنگ ظلام می‌اندازد.  

☆ ولی:
۱_ از زندگی‌نامه‌ی حافظ چندان اطلاعی در دست نیست تا در باره‌ی میگسار بودن یا نبودن او حکم قطعی دهیم. اما از آنجا که او حافظ قرآن بود و خود می‌گوید هر چه دارد همه از دولت قرآن‌دارد و قرآن شرب خمر را حرام کرده‌است و در بیشتر غزل‌های حافظ می در معنای دیگری به کار رفته‌است، بعیداست مصرف کننده‌ی خمریات باشد.
۲_ شناختن و توصیف یک چیز، بیان‌کردن رنگ و بو و مزه آن، شمردن کاربرد و اثرات آن، تعیین مقدار و زمان مصرف آن و... لزوما نشان دهنده‌ی استفاده کردن توصیف‌کننده از آن پدیده نیست. همان طور که یک پزشک در باره‌ی انواع دارو انجام می‌دهد ولی قطعا همه‌ی آنها را مصرف نکرده‌است.
نظامی گنجوی اعجوبه‌ی بی‌همتا:
...بیاساقی از خمِّ دهقان پیر
به‌من ده یکی ساغر دستگیر
ازان می‌که او داروی هوش‌باد
مرا شربت و شاه را نوش‌باد
تو پنداری ای خضر فرخنده‌پی
که از می‌ مرا‌هست مقصود می؟
ازان می همه بی‌خودی خواستم
وزان بی‌خودی‌مجلس آراستم
مرا ساقی از وعده‌ی ایزدیست
صبوح از خرابی، می از بی‌خودیست
وگرنه به ایزد که تا بوده‌ام
به می دامن لب نیالوده‌ام
گر از می‌ شدم هرگز آلوده‌کام
حلال خدا باد بر من حرام
۳_ با این نگرش و با توجه به بیت ماقبل آخر می‌توان گفت این غزل یک واکنش سیاسی یا اجتماعی‌است در مقابل حکومتی که شراب‌خواری را ممنوع می‌کند در حالی‌که از کنار مفسده‌های دیگر به آسانی می‌گذرد.
دل خیام هم پر از درد است که می‌گوید:
چون می‌نخوری طعنه مزن مستان را
بنیادمکن تو حیله و دستان را
تو غره بدان مشو که می می‌نخوری
صد لقمه‌خوری که می غلام‌است آن‌ را

☆ اما کلید گشودن رمز دیگر این غزل، بیت:
 روز در کسب هنرکوش که می‌خوردن روز
  دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد، می‌باشد که با توجه به قرینه‌های، 
به شرب مدام انداختن عارفان به وسیله‌ی ساقی و سر ودستار نشناختن مست در مقابل حریف و به سخره‌گرفتن زاهد خام، احتمال می‌دهم مقصود حافظ از می، می معرفت‌است، بیتِ روز در کسب هنر... یعنی زمانی که روز است و همه چیز واضح‌است و حقیقت آشکار است‌ درفکر معیشت سالم دنیایی(هنر) باش و به مستی وسکر  مجازی قدرت و ثروت و صوفی‌گری و زهدخشک و غره‌ شدن به‌اندک علم و عقل وعبادت و شهوات دیگر، خود را گرفتارنکن چرا که گم‌کردن راه است در روشنایی، تجاهل و فرار کردن است از مسئولیت اجتماعی و ماندن در جهل و ظلمت خود ساخته و خود خواسته و دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد.
وقتی شبِ جهل وظلم فراگیر شده و آرام آرام گرد خرگاه نیمه‌روشن افق پرده‌ی شام اندازد، برای نوشیدن می معرفت وآگاهی آماده‌شو. (بزن تا روشن بشی ومحیط را ودیگران را روشن‌کنی).
☆ شاید مفاهیم این غزل هم یکی از کرامات حافظ باشد. 

پی‌نوشت:

* زنگ ظلام؛ اکسید سیاه، زنگ تارکننده، در گذشته آینه را با صیقل دادن فولاد یا آهن می‌ساختند که با گذشت زمان زنگ می‌زد، اکسیده و تارمی‌شد و نیاز به صیقل مجدد داشت. اکسید فولاد سیاه‌است. به همین خاطر در ادبیات فارسی خصوصا شعر از زنگ وزنگار آینه فراوان سخن‌ گفته‌می‌شود و مقصود‌ از آینه دل‌است.

مولوی می‌گوید:

آینه‌ات دانی چرا غماز نیست
چون‌که زنگار از رخش ممتاز نیست
رو تو زنگار از رخ او پاک‌کن
بعد از آن آن نور را ادراک‌کن.

نسیم سرخوش در ‫۲ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۵۶ - در بیان آنک حال خود و مستی خود پنهان باید داشت از جاهلان:

بشنو الفاظ حکیم پرده‌ای / سر همانجا نه که باده خورده‌ای
به سخنان آن حکیم رازدان گوش کن؛ راز و حال معنوی خود را همان‌جا نگه دار که شراب معرفت نوشیده‌ای.

چونک از میخانه مستی ضال شد / تسخر و بازیچهٔ اطفال شد
وقتی مست از میخانه بیرون آمد و راه را گم کرد، بازیچه و مایه تمسخر کودکان شد.

می‌فتد او سو به سو بر هر رهی / در گل و می‌خنددش هر ابلهی
او از این سو به آن سو می‌افتد و در گل می‌غلتد و هر نادانی به او می‌خندد.

او چنین و کودکان اندر پیش / بی‌خبر از مستی و ذوق میش
او در این حال است و کودکان به دنبال او هستند، بی‌آنکه از مستی و لذت شراب معرفت آگاهی داشته باشند.

خلق اطفالند جز مست خدا / نیست بالغ جز رهیده از هوا
همه مردم، جز آنان که مست عشق خدا هستند، کودک‌اند و هیچ‌کس بالغ و کامل نیست مگر آن‌که از بند هوا و هوس رها شده باشد.

گفت دنیا لعب و لهوست و شما / کودکیت و راست فرماید خدا
خداوند فرموده است که دنیا بازی و سرگرمی است و شما همچون کودکانی سرگرم آن شده‌اید، و این سخن حق است.

از لعب بیرون نرفتی کودکی / بی‌ذکات روح کی باشد ذکی
تا هنگامی که از بازی‌های دنیوی بیرون نیامده‌ای، هنوز کودکی؛ و کسی که جان خود را پاک نکرده باشد، چگونه می‌تواند پاک‌دل و خردمند باشد؟

چون جماع طفل دان این شهوتی / که همی رانند اینجا ای فتی
ای جوان، این شهوتی را که مردم در این دنیا در پی آن می‌دوند، مانند هم‌بستریِ کودک بدان.

آن جماع طفل چه بود بازیی / با جماع رستمی و غازیی
هم‌بستری کودک در برابر هم‌بستری مردی بالغ و نیرومند، چیزی جز بازی و تقلید نیست.

جنگ خلقان همچو جنگ کودکان / جمله بی‌معنی و بی‌مغز و مهان
جنگ و نزاع بیشتر مردم مانند جنگ کودکان است؛ سراسر بی‌معنا، پوچ و بی‌ارزش.

جمله با شمشیر چوبین جنگشان / جمله در لاینفعی آهنگشان
همه با شمشیرهای چوبی می‌جنگند و تمام کوشششان صرف کارهای بیهوده و بی‌فایده می‌شود.

جمله‌شان گشته سواره بر نیی / کین براق ماست یا دلدل‌پیی
همه بر چوب‌نی سوار شده‌اند و می‌پندارند که این همان بُراق یا دُلدُلِ تیزرو است.(بُراق: مرکب آسمانی پیامبر اسلام ﷺ در ماجرای معراج است؛ همان مرکبی که بنا بر روایات، پیامبر را از مکه به بیت‌المقدس و سپس به آسمان‌ها برد. در عرفان، بُراق نماد مرکب الهی و وسیله رسیدن به عوالم معنوی است.

دُلدُل: نام استر (قاطر) مشهور پیامبر ﷺ است که بعداً به امام علی رسید. دُلدُل مرکبی زمینی بود و در ادبیات فارسی نماد مرکب شایسته و شریف به شمار می‌آید. مقصود این است که آنها بر مرکبِ خیال نشسته‌اند، ولی گمان می‌کنند در مسیر حقیقت و قرب الهی حرکت می‌کنند. این تشبیه، ادامه همان مثال «کودکی که چوب را اسب می‌پندارد» است.

حاملند و خود ز جهل افراشته / راکب و محمول ره پنداشته
در حقیقت آنان را نفس و خواهش‌هایشان با خود می‌کشد، اما از روی نادانی خود را آگاه میدانند و  آنچه بر آن سوارند را مرکب راه حق می‌پندارند.

باش تا روزی که محمولان حق / اسپ‌تازان بگذرند از نُه طبق
صبر کن تا روزی که کسانی را که خداوند خود عهده‌دار سیر و حرکت آنان است، ببینی که شتابان از نه آسمان می‌گذرند.

تعرج الروح الیه و الملک / من عروج الروح یهتز الفلک
روح و فرشتگان به سوی خدا عروج می‌کنند و از عروج روح، آسمان‌ها به جنبش درمی‌آیند.

همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار / گوشهٔ دامن گرفته اسپ‌وار
همه شما مانند کودکانی هستید که گوشه دامن  را گرفته اید و همان را به جای اسب پنداشته و با آن سرگرمید

از حق ان الظن لا یغنی رسید / مرکب ظن بر فلکها کی دوید
خداوند فرموده است: «گمان هرگز انسان را از حقیقت بی‌نیاز نمی‌کند»؛ پس مرکب گمان چگونه می‌تواند به آسمان‌های حقیقت برسد؟

اغلب الظنین فی ترجیح ذا / لا تماری الشمس فی توضیحها
بر این معنا گمانی نزدیک به یقین داشته باش؛ زیرا روشنی آن همچون خورشید است و جای تردید ندارد.

آنگهی بینید مرکبهای خویش / مرکبی سازیده‌ایت از پای خویش
آن‌گاه خواهی دید که مرکب شما ساخته ذهن و توان محدود خودتان است، نه مرکبی که شما را به حقیقت برساند.

وهم و فکر و حس و ادراک شما / همچو نی دان مرکب کودک هلا
وهم، اندیشه، حس و ادراک خود را همان چوب‌نی بدان که کودک آن را اسب خود می‌پندارد.

علمهای اهل دل حمالشان / علمهای اهل تن احمالشان
دانشِ اهل دل آنان را به سوی حقیقت می‌برد؛ اما دانشِ اهل دنیا تنها باری بر دوش آنان است.

علم چون بر دل زند یاری شود / علم چون بر تن زند باری شود
اگر علم در دل جای گیرد، یاور انسان می‌شود؛ اما اگر تنها بر زبان و ظاهر باشد، باری سنگین خواهد بود.

گفت ایزد یحمل اسفاره / بار باشد علم کان نبود ز هو
خداوند فرمود: «کتاب‌ها را بر دوش می‌کشند»؛ زیرا علمی که از الهام الهی نباشد، باری سنگین بر دوش انسان است.

علم کان نبود ز هو بی‌واسطه / آن نپاید همچو رنگ ماشطه
دانشی که بی‌واسطه از عنایت و الهام الهی نباشد، پایدار نیست و مانند آرایش ظاهری، به‌زودی از میان می‌رود.

لیک چون این بار را نیکو کشی / بار برگیرند و بخشندت خوشی
اگر بار علم را به شایستگی بر دوش کشی و به آن عمل کنی، سرانجام این بار را از دوشت برمی‌دارند و به تو شادی می‌بخشند.

هین مکش بهر هوا آن بار علم / تا ببینی در درون انبار علم
علم را برای هوس‌های دنیوی میاموز؛ تا گنجینه حقیقی علم را در درون خود بیابی.

تا که بر رهوار علم آیی سوار / بعد از آن افتد ترا از دوش بار
وقتی علم مرکب راهوار تو شد، دیگر بار سنگین آن از دوشت برداشته می‌شود.

از هواها کی رهی بی جام هو / ای ز هو قانع شده با نام هو
بدون شراب عشق الهی چگونه از هوا و هوس رها می‌شوی؟ ای کسی که به جای حقیقت «هو»، تنها به نام «هو» دل خوش کرده‌ای.

از صفت وز نام چه زاید خیال / وان خیالش هست دلال وصال
از نام و صفت، تنها خیالی پدید می‌آید؛ اما همین خیال می‌تواند واسطه رسیدن به حقیقت باشد.

دیده‌ای دلال بی مدلول هیچ / تا نباشد جاده نبود غول هیچ
آیا تاکنون نشانه‌ای را بدون حقیقتی که بر آن دلالت کند دیده‌ای؟ همان‌گونه که اگر راهی نباشد، راهزن نیز معنا ندارد.

هیچ نامی بی‌حقیقت دیده‌ای / یا ز گاف و لامِ گُل، گُل چیده‌ای
آیا هیچ نامی را بدون حقیقت آن دیده‌ای؟ مگر می‌توان از حروف «گ»، «ل» خودِ گل را به دست آورد؟

اسم خواندی رو مسمی را بجو / مه به بالا دان نه اندر آب جو
اکنون که نام را دانستی، در پی حقیقت آن باش؛ ماه را در آسمان بجوی، نه در بازتاب آن در آب.

گر ز نام و حرف خواهی بگذری / پاک کن خود را ز خود هین یکسری
اگر می‌خواهی از نام و لفظ و ظاهر چیزها به حقیقت درونشان برسی، خود را از خودبینی و خودخواهی کاملاً پاک کن.

همچو آهن ز آهنی بی‌رنگ شو / در ریاضت آینهٔ بی‌زنگ شو
با ریاضت و تزکیه نفس، همچون آهنی که از زنگار پاک شده، آینه‌ای صاف و بی‌زنگار شو.

خویش را صافی کن از اوصاف خود / تا ببینی ذات پاک صاف خود
خود را از صفات نفسانی پاک کن تا حقیقت پاک و الهی خویش را مشاهده کنی.

بینی اندر دل علوم انبیا / بی‌کتاب و بی‌معید و اوستا
آن‌گاه دانش پیامبران را در دل خود خواهی یافت، بی‌آنکه به کتاب، آموزگار یا درس نیاز داشته باشی.

گفت پیغمبر که هست از امتم / کو بود هم‌گوهر و هم‌همتم
پیامبر فرمود: در میان امت من کسانی هستند که در گوهر وجود و بلندی همت با من هم‌سنخ‌اند.

مر مرا زان نور بیند جانشان / که من ایشان را همی‌بینم بدان
جان آنان با همان نور الهی مرا می‌بیند که من نیز آنان را با همان نور می‌بینم.

بی صحیحین و احادیث و روات / بلک اندر مشرب آب حیات
این شناخت از راه کتاب‌های حدیث و راویان نیست، بلکه از چشمه آب حیات و معرفت الهی به دست می‌آید.

سرِّ امسینا کردیا بدان / راز اصبحنا عرابیا بخوان
راز «شامگاه کرد بودیم» و «بامداد عرب شدیم» را دریاب؛ یعنی رمز دگرگونی و تکامل روحانی را بشناس.

اشاره به حدیث «أمسینا کردیًّا وأصبحنا عربیًّا»

که اشاره دارد به تحول و دگرگونی ناگهانیِ معنوی نه به برتری یک قوم بر قوم دیگر. مولانا «کرد» و «عرب» را به معنای قومی و نژادی به کار نبرده، بلکه آن‌ها را به صورت نمادین به کار گرفته است.

در این تعبیر، «کرد» نماد خامی، ناآگاهی و دوری از کمال است و «عرب» نماد فصاحت، کمال، معرفت و قرب الهی. بنابراین، مقصود این است که انسان می‌تواند در اثر عنایت الهی، در زمانی کوتاه از مرتبه‌ای پایین به مرتبه‌ای والا برسد؛ گویی شامگاه در حالتی بوده و بامداد به حالی کاملاً متفاوت و کامل‌تر درآمده است.

مولانا این عبارت را پس از ابیات «بینی اندر دل علوم انبیا / بی‌کتاب و بی‌معید و اوستا» می‌آورد تا نشان دهد علم حقیقی و معرفت الهی، گاهی از راه الهام و فیض خداوند در دل انسان پدید می‌آید و موجب دگرگونی کامل او می‌شود، نه صرفاً از راه درس و کتاب.

ور مثالی خواهی از علم نهان / قصه‌گو از رومیان و چینیان
و اگر نمونه‌ای از علم باطنی و الهامی می‌خواهی، داستان رومیان و چینیان را بشنو.

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸۳:

نمی‌ بینم نشاط عیش در کس

نه درمان دلی نه درد دینی

درون‌ها تیره شد باشد که از غیب

چراغی برکند خلوت‌نشینی

حضرت حافظ

گر انگشت سلیمانی نباشد چه خاصیّت دهد نقش نگینی

عمرو بن معدی کرب که از سلحشوران نامدار عرب بود شمشیری موسوم به «صَمْصامه» داشت که در بُرندگی زبانزد بود. خلیفه دوم آن را خواست و چون کارآیی مطلوب را در آن شمشیر نیافت به عَمْرو نوشت: صمصامه تو، بر خلاف شهرتی که دارد، بُرندگی لازم را ندارد. عَمْرو نیز در پاسخ خلیفه نوشت: من شمشیر برایت فرستادم، نه ساعد، و شهرتی که صمصامه در بُرندگی دارد مرهون بازوی توانمند من است

[تسنیم، جلد 2 - صفحه 79]

هراس بنده ز بازوی کامکار علی‌ست

گمان مبر که من از ذوالفقار می‌ترسم

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۱۹ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:

ما هستی عشقیم و فنا را نشناسیم

خو کرده به دردیم و دوا را نشناسیم

عمر ابدی یافته‌ ایم از مدد عشق

خضریم ولی آب بقا را نشناسیم

غلامحسین جواهری(وجدی) 

اصلاح شده

ما زنده به عشقیم فنا را نشنا سیم

شایسته دردیم دوا را نشنا سیم

عمر ابدی یافته ایم از مدد عشق

خضریم ولی آب بقا را نشناسیم

 

ما چشمه نوریم بتابیم و بخندیم

ما زنده عشقیم نمردیم و نمیریم

رهی معیری

عشق داغیست که تا مرگ نیاید نرود

هر که بر چهره از این داغ نشانی دارد

سعدی جان

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۶۴