سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ در پاسخ به مهدی شریف دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
شرح کامل غزلیات حافظ دراین وبلاگ
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۷ در پاسخ به تجلی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
همینطور متقابلا ازمتن زیبای شمالذت بردم.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۴ در پاسخ به یوسف شیردلپور دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
ازمتن زیبایتان لذت بردم مرحبا
تورج توجی در ۲ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶:
شرح غزل ۱۶ ابیات ۵ و ۶ و ۷
مدرس تورج توجی
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۴۷ در پاسخ به غزل نیازی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۶:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۸ در پاسخ به فاطمه یاراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۳:
ممنون ازلطف ومحبت شما🌹🙏
Fateme Zandi در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۳۳ - پیدا کردن سلیمان علیهالسلام کی مرا خالصا لامر الله جهدست در ایمان تو یک ذره غرضی نیست مرا نه در نفس تو و حسن تو و نه در ملک تو خود بینی چون چشم جان باز شود به نورالله:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
خلاصه حکایت دیدن درویش جماعت مشایخ را در خواب و درخواست روزی
یکی از صاحبدلان می گوید در عالم رویا گروهی از مشایخ را دیدم و از ایشان رزقِ حلال خواستم . آنان مرا به سوی جنگلی در نواحی کوهستانی هدایت کردند و من در آن ناحیه از میوه های شیرین ارتزاق می کردم . بر اثرِ خوردن آن میوه ها چشمه های حکمت و معرفت در قلبم جوشیدن گرفت و هر گاه آن معارف بر زبانم جاری می شد افهام و عقول از شنیدن آن معارفِ بدیع و بِکر واله و حیران می شدند . در این حالت بود که دیدم این کرامتِ الهی در میان خلق الله فاش شد و از افشای آن بیمِ فتنه می رفت . از اینرو از خداوند درخواست کردم که این کرامت را از من بگیرد و در عوض ذوقِ روحانی مرا افزون کند . و …
بیت 812
هین بیا ، که من رسولم ، دعوتی / چون اَجَل شهوت کُشم ، نه شهوتی
ای بلقیس بهوش باش و بیا که من فرستادۀ خداوندم و دعوتِ من ، دعوت به حق است . و من مانندِ پیکِ اَجَل ، شهوت را می کُشم زیرا من شهوت پرست نیستم .
بیت 813
ور بُوَد شهوت ، امیرِ شهوتم / نه اسیرِ شهوتِ رویِ بُتم
و اگر هم فرضاََ شهوتی هم در وجودِ من باشد ، بر آن چیره و مسلّطم . نه اینکه مقهورِ شهوتِ صورت زیبارویی باشم .
بیت 814
بُت شکن بوده ست اصلِ اصلِ ما / چون خلیلِ حقّ و ، جملۀ انبیا
زیرا اصل و جوهرِ ما بُت شکن بوده است مانندِ حضرت ابراهیم خلیل (ع) و جمیعِ پیامبران .
بیت 815
گر درآییم ای رهی در بتکده / بت سُجود آرَد نه ما در مَعبَده
ای بندۀ شهوت ، اگر ما به بتُخانه ای درآییم . بُت در بُتخانه به ما سجده می کند نه ما به بُت . [ رَهی = بنده ، غلام ]
بیت 816
احمد و بوجَهل در بتخانه رفت / زین شدن ، تا آن شده ، فرقی ست زَفت
حضرت احمد (ص) و ابوجَهل هر دو به بُتخانه رفتند امّا رفتنِ آن حضرت با رفتنِ آن حق ستیز تفاوت بسیاری دارد .
بیت 817
این درآید ، سر نهند او را بُتان / آن درآید ، سَر نهد چون اُمَّتان
هر گاه محمد (ص) به بُتخانه وارد شود . بُت ها جملگی در برابرش به خاک فرومی افتند امّا وقتی که ابوجهل وارد بُتخانه می شود به بت ها سجده می کند .
بیت 818
این جهانِ شهوتی بتخانه ای ست / انبیا و کافران را لانه ای ست
این دنیای آکنده از شهواتِ حیوانی مانندِ بتکده ای است که هم پیامبران در آن منزل دارند و هم کافران . [ پیامبران بتِ شهوات را شکستند امّا کافران بنده و اسیر شهوات شدند . ]
بیت 819
لیک شهوت بندۀ پاکان بُوَد / زر نسوزد ز آنکه نقدِ کان بُوَد
امّا شهوت ، بنده و مطیعِ پاکدلان است چنانکه طلا در میان آتش نمی سوزد زیرا خالص و بدون غش است . [ انسان های جلیل القدری که ایمانی پاک و خالص دارند شهوات و غرایز حیوانی نمی تواند به هویّتِ معنوی آنان آسیب بزند . ]
بیت 820
کافران قلب اند و پاکان همچو زر / اندرین بوته دَرند این دو نفر
کافران مانندِ طلای تقلبی هستند و پتکدلان مانندِ طلای ناب . و هر دو در بوتۀ امتحان قرار گرفته اند . [ حق طلبان و حق ستیزان هر دو در بوت
ۀ این دنیا موردِ امتحان قرار می گیرند . ]
چون آمد ، سیه شد در زمان / زر درآمد ، شد زریِّ آن عِیان
همینکه طلای تقلبی را در بوتۀ زرگری قرار دهند فوراََ سیاه می شود . امّا وقتی طلای ناب را درونِ بوته بنهند خالص بودن آن نمایان می گردد .
بیت 822
دست و پا انداخت زر در بوته خَوش / در رُخِ آتش همی خندد رَگَش
طلای ناب در بوتۀ آزمایش با خوشحالی و نشاط دست و پا می زند و با تمامِ وجود و از صمیمِ قلب به رویِ آتش می خندد . [ رَگ = در اینجا کنایه از بنیاد و صمیمِ وجود است . از آنرو که رگ سببِ انتقالِ خون و حیات در تمامِ بدن است . ]
بیت 823
جسمِ ما ، روپوشِ ما شد در جهان / ما چو دریا زیرِ این کَه در نهان
جسمِ ما در این دنیا پوشانندۀ حقیقتِ ماست . ما همچون دریاییم که در زیرِ مقداری کاه پنهان شده باشیم . [ همانطور که کاه می تواند سطح دریا را بپوشاند . جسمِ ما نیز حقیقتِ باطنی ما را پوشانده است . ]
بیت 824
شاهِ دین را مَنگر ای نادان به طین / کین نظر ، کرده ست ابلیسِ لعین
ای نادان مبادا شاهِ دین را مقداری گِل بینی . یعنی مبادا انسانِ کامل را فقط به صورتِ یک موجودِ مادّی تصور کنی . زیرا ابلیس ملعون نیز اینگونه به حضرت آدم (ع) تگاه کرد .
بیت 825
کی توان اندود این خورشید را / با کفِ گِل ؟ تو بگو آخِر مرا
آخِر تو به من بگو که چگونه می توان با مُشتی گِل این آفتابِ جهانتاب را پوشاند ؟
بیت 826
گر بریزی خاک و صد خاکسترش / بر سرِ نور ، او برآید بر سرش
فرضاََ اگر بر نورِ این آفتاب صد بار خاک و خاکستر بریزی . باز نورِ آفتاب از آن خاک سر بیرون می آورد و مستور نمی شود .
بیت 827
کَه کِه باشد کو بپوشد رویِ آب ؟ / طین که باشد کو بپوشد آفتاب ؟
کاه چیست که بتواند رویِ آبِ دریا را بپوشاند ؟ گِل چیست که بتواند خورشید را بپوشاند ؟
بیت 828
خیز بلقیسا چو اَدهَم شاهوار / دُود ازین مُلکِ دو سه روزه برآر
ای بلقیس مانندِ ابراهیمِ اَدهَم همّت کن و بزرگوارانه بساطِ این سلطنت دو سه روزۀ دنیوی را بسوزان و از آن چشم بپوش . [ دُود برآوردن = کنایه از آتش زدن و نابود کردن ]
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر دوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ در پاسخ به Bahar A دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۰ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۱:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
زاهدِ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر ِپیمان برفت بر سر پیمانه شد
همانگونه که پیش ازاین نیزبارهابه تجربه دیده وشاهد بوده ایم،حضرت حافظ غالب جریاناتی را که بازبان غزل مطرح می کند، ابتدادرعالم کشف وشهود ومکاشفه وخیال دیده،سپس به پردازش آنها پرداخته، اصول وفروع جهان بینی خودرا با هنرمندی درمتن آن گنجانیده ودرنهایت بگونه ای، زیبا، رندانه وشنیدنی تعریف می کند که گویی،ماجرا دیروز یادیشب،درمقابل دیدگان شاعر، ودرهمین کوچه ای که شاعرزندگی می کند اتفاق افتاده است!. درحالی که ممکن است بسیاری ازاین ماجراها، ساخته وپرداخته ی ذهن ِقصـه پرداز حافظ بوده و"واقعیّت" نداشته باشد.
امّا ازآنجا که ماهیّت ماجراهایی ازاین قبیل "حقایق" هرجامعه ای بوده ودرهردوره ای به اشکال گوناگون رخ می نمایند بردل مخاطبین می نشینند ومایه ی تفکروعبرت وآگاهی میگردند.
دوش رفتم به در میکده خواب آلوده
یا:
دوش دیدم که ملایک درمیخانه زدند....
یا:
فقیه مدرسه دی مست بود وفتوی داد....
و.....
دراین نوع ازغزل هاشاعرباهدف خاصی،البته خیلی هنرمندانه، بابه خدمت گرفتن قوه ی ِ خیالپردازی، دست به آفرینش می زند واز تصوّراتِ رویایی خویش ،بستری مناسب خلق می کند تاچهره ی حقیقتی را، از زاویه ای خاص، به جویندگان وپویندگان مشتاق بنمایاند ودست به روشنگری زده باشد این غزل نیز ازهمین جنس است.
تمام بیت های این غزل بیانگر یک دگرگونی درونی وتحوّل امیدبخش( هرچنداحتمالاًخیالی) درجامعه ی آن دوران هست. گویی شعورمتعالی وازلی درخشیده ووهمچون بارانی همه چیز وهمه کس رامستفیض نموده است آن اتفاق مبارک ومیمون ودلخواه موردنظر شاعر،تحقق پیداکرده و رخ داده است. همه ی اموربر وفق مراد ومقصود حضرت حافظ به پیش می رود ودرآخرین بیت غزل خودش نیز دربارگاه دوست آرام میگیرد.
ازسر پیمان رفتن : پیمان شکستن ، توبه شکستن.
برسرپیمانه شد: برسرجام باده رفت، باجام باده مشغول گردید وباده نوشید.
معنی بیت :
"زاهد" که از میگساری توبه کرده وبه زُهد وپرهیزگاری روی آورده وبابُریدن از جماعت، گوشه نشینی اختیار نموده بودتابه پارسایی و تقوا بپردازد سرانجام ازپانشست و خسته شدونتوانست به پیمان خود وفاداربماند! باغالب شدن وسوسه ی باده نوشی، شب گذشته توبه و پیمان خود را شکست و به میخانه رفت تا دوباره به میگساری پردازد.!
نکته ها:
الف
: باتوجه به واژه ی "ازسرپیمان برفت." چنین بنظرمی رسد که"زاهد" موردنظرشاعر، ظاهراًقبل ازاین، طعم شراب وباده راچشیده بوده، لیکن احتمالاً ازترس عذاب آخرت وازدست دادن شراب بهشتی! تصمیم به توبه گرفته، وباخدای خویش پیمانی بسته بود که دیگر شراب ننوشد وگناهی مرتکب نشود! از همین رو گوشه نشینی اختیارکرده وبه زُهد وپارسایی روی آورده بود که آن نیز چندان دوامی نداشته است!
ب: "زاهد" اراده وهمّتی ازخود ندارد وثابت قدم نیست نه می تواند ازلذت مستی شراب چشم پوشی کند! ونه می تواند خداترس بوده وپارسا و پرهیزگارانه زندگی نماید. بی تردید اوهرگز نمی تواندقابل اعتمادبوده باشد!
البته اوحق دارد شایسته ی ملامت نیست معلوم است که جاذبه ی نقد بودن هرمتاعی، قوی ترازنسیه ی موهوم است ازکجا معلوم آینده به چه شکل رقم خواهدخورد وچه ضمانتی وجوددارد که رستاخیزوبهشت وجهنم حقیقت داشته باشند؟
من که امروزم بهشت نقد حاصل می شود
وعده ی فردای واعظ راچراباورکنم؟
پ: انصافاً ازهرزاویه ای هم که به موضوع نگاه شود لذّت شراب وعیش ونوش، برلذت زُهد خشک وپارسائی که عاقبت آن روشن نمی باشد قابل مقایسه نیست.! این کجا وآن وکجا؟ سَماع وعظ کجا نغمه ی رباب کجا؟
درتاب توبه چندتوان سوخت همچوعود؟
مِی ده که عمربرسرسودای خام رفت
🌿━━━━━━🌿
صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
دربیت پیشین دیدیم که حافظ بستری خلق کرد "زاهد توبه کننده " را دردرون بسترکشید،به طعنه وطنزی حافظانه به دستش پیاله ای داد ودرنهایت، تصویری روشن ازبی ارادگی،سستی ایمان زاهدانه وغلبه ی جاذبه ی عیش ونوش برزهدخشک وبی روح، برقابِ ذهن مخاطبان غزل وپویندگان طریقِ عشق و معرفت نشاندتاهمگان واقف باشندکه ایمان واعتقادی که بدون تحقیق وکاوش دردل آدمی شکل میگیرد دوام چندانی نداشته وبه کوچکترین وسوسه ای فرو خواهدریخت!
حال دراین بیت نوبت به صوفی رسیده،هم اوکه درنظرگاه حافظ با زاهدظاهرساز، وعابد متعصّب ومدّعی دروغگو،هیچ تفاوتی ندارد وهمه سروته یک کرباس هستند. او نیزبه همان سبک بیت پیشین، به درون همین بستردعوت می شود تا نقش خودرابازی کند حق خود رابگیرد وصحنه ی نمایش راترک کند!
معنی بیت : صوفی که از روی خودنمایی وتعصّبِ خشک، تا دیروزدیوانه وار جام باده و قدح شراب را می شکست تاچهره ای باتقوا ومتشرّع ازخود نشان دهد، خیلی زود طاقت ازکف نهاده،کاسه ی صبرش لبریز شدوهمانند همدست متظاهرخود(زاهد) ازپانشست واین بار نه جام باده،بلکه جام پیمان وتوبه را شکست!!
صوفیان و زاهدان متظاهر وعابدان ریاکار، دروغگوترین موجودات روی زمین هستند آنهابدون تحقیق وکاوش، مذهب ودین خودراازجامعه وخانواده به ارث برده اند! وروشن است که چنین اعتقادات بی پایه وبی اساس چنین فرجامی داشته باشند. آخرمگرمی شود خدا ودین را به ارث برد وبه فرزندان خویش نیز به ارث گذاشت؟
وقتی ایمان برپایه های ضعیف بنانهاده شود تردیدها همچنان درلایه های زیرین ایمان محفوظ خواهند ماندودرفرصتی مناسب سربرآورده وانتقام خودرابه همین سبکی که اززاهدوصوفی گرفتند ازصاحب خویش خواهندگرفت.
صوفی برسرعقل می آید وبا نوشیدن یک جرعه شراب،ازپوسته ی حماقت بیرون می آید وهمچون ماری خوش خط وخال،پوست اندازی می کند!
نکته ای که دراین بیت به چشم می خورد این است که عاقل شدن "صوفی" به معنای خردمندی نیست بلکه برگشت موقّت به حالت عادی وفروریختن ایمان پوشالیست که ازجامعه ی دین زده، وام گرفته شده است. حافظِ رند اورادراینجا باحقیقتی تلخ روبروساخته وسستی پایه های ایمان صوفیانه رابرملانموده است صوفی دربستری که حافظ گسترده،سخت گرفتارورسوا شده است!
صوفی ما که ز ِورد سحری مست شدی
شامگاهش نگران باش که سرخوش باشد!
🌿━━━━━━🌿
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
شاهد : محبوب و معشوق زیبا روی
عهدشباب: دوران جوانی
پیرانه سر : هنگام پیری
گویا،صوفی معشوقه ی دوران جوانی را درخواب دیده،وباهمه ی پیری وکهنسالی ، دوباره هوایی شده وعاشقی آغازکرده است!
بنظرچنین می رسد که مقصود اصلی حافظ با تدوین وطراحی چنین نکته های نغزوپندآمیزدرمتن غزلهایی ازاین دست، به تصویرکشیدن صحنه هایی ازآوردگاه دودیدگاه ودوتفکر"عشق وعقل وتقابل زهد واعتقادخشک وعشقورزی وانسانیت" هست تاجویندگان حقیقت بامشاهده ی این صحنه ها دست به انتخاب زده وراه درست پیشه گیرند.
عشق حقیقی ازهرنوع که باشد (فارغ ازهواهای نفسانی) آدمی رابه رستگاری رهنمون می شودهیچ لذتی با لذت عشق نمی تواندبرابری کند. هرکسی درطول زندگانی خویش به ویژه درنوجوانی وجوانی حداقل یکبار طعم گوارای عشق راچشیده وتاواپسین لحظات زندگی آن رابه عنوان یادگاری باارزش همراه خودنگه می دارد ازهمین روست که گویند "عشق اول خاطره انگیزترین اتّفاق عمرهرآدمیست وهرگزتاپایان زندگی فراموش نمی شود" چراکه اغلب این عشقهادراوج بیخبری، معصومیت وباخلوص قلبی بالا، فارغ ازخواهشهای نفسانی متجلّی میگرددوحس وحالی آسمانی پدیدمی آورد.
اما دریغ که خیلی زود با فوران هواهای نفسانی وونبودآگاهی، آرام آرام آتش این عشق پاک فروکش کرده وخاموش می گردد. بااین وجود اگرکسی همانندحافظ توانسته باشد باکسب آگاهی، خودرا ازهرآنچه رنگ تعلّق پذیردآزادنمایدو درمسیررشد ونمو معنوی قرارداشته باشد همچنان این امکان میسراست که تاآخرعمرازفیوضات سعادت بخش عشق برخوردارگردد.
معنی بیت : دیشب محبوبه ی دوران جوانی (صوفی یا زاهد) به خوابش آمده بود،این خواب اورا هوایی کرده وبه همین سبب دوباره "سر پیری" عاشق و مجنون شده است! اوطعم گوارای عشق رابه مانندهمگان یکباردرایام جوانی چشیده وبه استنادتجربه ای که دراین مدت درکسوت صوفیگری وزاهدی اندوخته است می داندکه هیچ لذت وهیچ احساسی با آن احساسات عاشقانه قابل قیاس وسنجش نیست وحال دردوران پیری قصددارد دوباره آن سرخوشی وآن احساس ناب راتجربه نماید! غافل ازاینکه تمام عمرخودرا درزهدخشک وبی سرانجام سپری کرده ودرمسیر رشدونموّ درست نبوده است. لیکن اگرباخلوص قلبی ازکرده ی خودپشیمان شده و قصدبازگشت به طریق عشق راداشته باشد هنوزدیرنشده است. چه بسیار زاهدانی مثل "شیخ صنعان" که سالهاعبادت زاهدانه وشهرت ونام وموقعیت خودرابرای تجربه ی آن حالت خوش عاشقی به قربانگاه برده ودراقلیم خیال انگیزعشق به فنارسیده وعاقبت نیکی پیداکردند……آری ای شیخ وصوفی وای زاهد:
گرمرید راه عشقی فکربدنامی مکن
شیخ صنعان خرقه رهن خانه ی خمّارکرد
🌿━━━━━━🌿
مُغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل
در پی ِآن آشنا از همه بیگانه شد
مُغبچه : درقدیم به پسرک زردشتی گفته می شدکه در میکدهای زرتشتیان خدمت می کرد. تعبیر دیگری از "شاهد عهدِ شباب است." به این سبب که رندان به ویژه نظربازان،به این پسرکان زیبارو دل می بستند والبته فارغ ازلذات شهوانی نظربازی می کردند، یعنی از زیبائیهای آنها حظّ روحانی برده وباریسمان جادوییِ درک زیبایی، در زیبائیهای معشوق اَزلی غرقه می گشتند. بیشترشاعران وعارفان بزرگ، نظربازی راتجربه کرده اند ارتباط مولانا باشمس تبریزی نیز ازهمین جنس بوده است.
متولیّان شریعت واغلب فقهای دینی، هیچگاه این موضوع راقبول نداشته وآن رالغزش وانحراف شدن ازمسیردینی می دانند حافظ به همین سبب "مُغبچه" را دراینجاغارتگر دین دانسته است.
معنی بیت :
پسرکِ زیبارویی که غارتگر دل وِدین بود در حال آمد وشد بود،صوفی یازاهد موردبحث، با مشاهده ی او(آن آشنای زیبارو) شیفته وشیدای اوگشت و همه ی اطرافیان خویش را فراموش کرد.
می توان اینگونه برداشت کرد که این حادثه ی عاطفی، همان اتفاقیست که دردوران جوانی برای صوفی رخ داده وتمام شده وحالا باگذشت زمان( چنانکه معروف است عشق اوّل فراموش نمی شود) حال دوباره یادِ آن دوره ی روزهای روشن عاشقی افتاده، وازروی ملالت وغمگینی، بابی ارادگی، توبه ی خودراشکسته وبه باده نوشی پناه آورده است.
همچنین دربرداشتی متفاوت، می توان "دل“ را مربوط به مصرع دوم درنظرگرفت یعنی بدین صورت:
مغبچه ای که می گذشت غارتگردین بود، بنابراین "دل" بامشاهده ی جاذبه های اوبی درنگ عاشق وواله شدوهمگان را به فراموشی سپرد.
حالا چراشاعر دراینجا از مغبچه با واژه ی " آشنا" یادمی کند؟
شاعر رندانه این پیام را می رساندکه من نیز مغبچگان رامی شناسم آنهاآشنای دیرین من هستند من خودم عاشق و نظربازم وقبلاً نیز چنین تجربه های زیادی را پشت سر گذاشته ام ازغارتگری آنهاآگاهم وباآنهاآشنایی دارم.
ازآنجاکه مشاهده ی ِ زیبائیهای مغبچگان وحرکات ورفتار آنها، تداعی کننده ویاد آور ِزیبائی های خالق زیبائیهاست، وشاعر بامشاهده ی آنها به منبع زیبائیها متّصل میگردد، به این سبب ازواژه ی "آشنا" استفاده نموده است. بنابراین، همه ی مغبچگان وخوبرویان، درنظرگاه شاعر آشنامحسوب می شوند چراکه زیبائیهای آنها نمونه ی کوچکی اززیباهائیهای معشوق ازلی و ازهمان جنس هستند.
ضمن آنکه "مغبچه" برای ایرانیان یادآورفرهنگ کهن وآئین آسمانی باستانی ومذهب نیاکانمان هست. مغبچه نه تنها برای شاعر، بلکه برای همه ی ما آشنا ودوست داشتنی هست چراکه نسبت به فرهنگ باشکوه وبرآن فرزانه ی بی مانند"حضرت زرتشت" وزرتشتیان، دردل وجان اغلب ایرانیان، اشتیاقی عظیم وارادتی قلبی هرچند پنهانی وجود دارد وشعله ای ازآن آتشی که هرگز نمی میرد دردرونی ترین هسته ی یکایک ما هنوزروشن است وهمچنان می سوزد.
ازآن به دیرمغانم عزیزمی دارند
که آتشی که نمیرد همیشه دردل ماست.
🌿━━━━━━🌿
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره ی خندان شمع آفت پروانه شد
پیشترگفته شد که درادبیات عاشقانه ی ما"بلبل وپروانه" نماد عاشق و"گل وشمع" نیز متقابلاً نماد معشوق هستند. شاعران معمولاً برای بازگوکردن احساسات وعواطف عاشقانه ،ازاین نمادها استفاده می کنندمنظورازگل نیز"گل سرخ" هست.
معنی بیت :
جلوه گری وجذابیّتِ "گل سرخ" به آتشی تشبیه شده که خرمن ِ دل وجان پروانه رامی سوزاند وبرخاکسترمی نشاند.
چهره ی خندان وشمایل ِجذّاب شمع، دل عاشق ِ پروانه رابه یغمامی بَرد واورابسوی خودمی کشاند،پروانه به قصد وصال بطرف شمع پَرمی کشد ودیری نمی کشد که درآغوش اوجان می سپارد.
سرنوشت عشق عارفانه نیز به همین منوال رقم می خورد. عارف عاشق،زیباییهای گوناگون پیرامونی را می کاود،ازمشاهده ی آنها که بنظراو،نمونه ی کوچکی ازتجلّی زیباییهای معشوق هستند،زیرورو می شود، ازخودبیخودمی گردد،چونان بلبلی بی دل شیدایی می کند، ناله وافغان سرمی دهد وسرانجام مثال ِ پروانه ای ناپروا، دل به آتش می سپارد ودرذات نورانی معشوق به فنا می رسد امّا این فنا خود بقایی دیگر است ودَوامی به بلندای اَبدیّت دارد.
هرگز نمیردآنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است برجریده ی عالم دَوام ما
🌿━━━━━━🌿
گریه ی شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره ی باران ما گوهر یکدانه شد
قطره ی باران چگونه ودرچه شرایطی گوهر یکدانه می شود؟
قدیمیان اعتقاد داشتند که چنانچه یک قطره باران بصورت ِ اتّفاقی وکاملاً تصادفی،در دهان صدفی قرارگیرد وصدف به قعر دریا فرو رود،درگذر زمان،به مرورآن قطره پرورش یافته و در شکم صدف به دُرّی گرانبهاوگوهرتبدیل می شود حافظ برمبنای این اعتقاد،قطره های اشگ خودرابارانی فرض کرده که ازخوش اقبالی دردهان صدفی فروافتاده وتبدیل به گوهری باارزش شده است. یعنی گریه های شاعر سبب شده که معشوق نسبت به اوروی خوش نشان دهد.
معنی بیت : خدا را سپاسگزارم که گریه های شب تا سحر ما بیهوده وبی اثرنشد وسرانجام جایگاه ارزشمند و بسیاروالایی در نزد معشوق پیداکردم.
گریه آبی به رُخ سوختگان بازآورد
ناله فریادرس ِعاشق مسکین آمد.
🌿━━━━━━🌿
نرگس ِ ساقی بخواند آیتِ افسونگری
حلقه ی اوراد ِما مجلس افسانه شد
نرگس درشعرشاعران استعاره از چشم است.
بجزآن نرگس فیروزه که چشمش مَرساد
زیراین طارم فیروزه کسی خوش ننشست.
حلقه ی اوراد: مجلس دعا،عده ای که دورهم جمع شده ووِرد ودعاخوانند.
ساقی: شراب دهنده، درغالب غزلیات حافظ ساقی به جای معشوق تکیه زده است. دراینجا ننیزمنظور ازساقی خودمعشوق است.
معنی بیت : همین که چشم معشوق، آغاز به غمزه وعشوه نمود، همه ی ما (حلقه ی یاران که برای وِرد خوانی جمع شده بودند) تحت تاثیرافسون و جادوی چشمان یارقرار گرفتیم، دعا و وِردخوانی رافراموش کردیم. مجلسی که برای خواندن ِدعابرپاشده بود ازهم پاشید و تبدیل به مجلس افسانه گویی پیرامون چشمان افسونگرساقی شد!
درجهان بینی حافظ همیشه ازاین اتّفاقها می افتد. عُزلت گزینی اندوهبار صوفیانه و زهدخشک وبی روح زاهدانه در برابرلذّت ِعیش وعشرت ،سَماع ِ وَعظ در مقابل نغمه ی رُباب وقِداست ِمجلس دعا دررقابت بامجلس ِباده خواری،تاب مقاومت ازدست داده وشکوه وعظمتشان فرومی ریزد ومخاطبین غزل ها،به وضوح صدای آوارشدن بناهای پوشالیِ تظاهر وریاکاری رامی شنوند وتصاویر ویرانه های عمارت خرافات را به روشنی می بینند وازهرقشری که بوده باشندبه تفکرووتامّل می پردازند.
رشته ی تسبیح اگر بُگسست معذورم بدار
دستم اَندر دامن ِ ساقیّ ِ سیمین ساق بود.
🌿━━━━━━🌿
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل برِدلدار رفت جان برِجانانه شد
گرچه حافظ بااغلب پادشاهان ووزرای آن روزگاران،روابط دوستی صمیمانه ای داشته وبه مجالس خصوصی آنها رفت وآمد می نمود. لیکن "واژه ی "پادشاه" همیشه معنی حاکمان دولتی راندارد ودربعضی ازغزلها "پادشاه" نیز همانند ساقی به جای معشوق ودوست نشسته است. دراینجانیز منظور ازبارگاه پادشاه همان بارگاه معشوق است زیرا هیچ آثاری ازمدح پادشاه دراین غزل به چشم نمی خورد. آنچه که روشن است اشکهای حافظ تاثیرات خودراگذاشته و معشوق که متاسّفانه معلوم نیست چه کسی هست اوراپذیرفته است.
معنی بیت : اکنون حافظ جایگاه والایی در بارگاه یار دارد(برگشت به دو بیت پیشتر) دلش درکنار دلبر وجانش درجانان حلول کرده وچونان پروانه ای ناپروا،به آتش شمع رخساریارسوخته و به فناء فی الله رسیده است.
درشُمار اَرچه نیاورد کسی حافظ را
شُکرکان مِحنت بی حدّ وشمارآخرشد.
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۰۸ در پاسخ به Bahar A دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۰:
شرح کامل تمام غزلیات حضرت حافظ تقدیم حضورفرهیخته شما🌹🙏
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸
تبسّم ریز لعلَش، گر نشان پُرسد غبارُم را
ببوسد تا قیامت بویِ گل، خاکِ مزارَم راز افسوسی که دارد، عبرتِ خونِ شهیدِ من
حنایی میکند سودَن، کفِ دستِ نگارَم رامبادا دیدهٔ یعقوب، توفانِ نُمو گیرد
نکاری در سرِ راهِ تمنّا، انتظارَم راز اشکم بر سَرِ مژگان عنان داری نمیآید
گِرُوتازی ست با صد شعله، طفلِ نِی سوارَم راتوقّع هرچه باشد، بیصُداعی نیست ای ساقی
قدح برسنگ زن، تا بشکَنی رنگِ خُمارَم راز دل شورِ قیامت میدماند، رشکِ همچَشمی
به هر آیینه، مَنمایید رویِ گلعذارَم راشرارِ کاغذ ام، از فرصتِ عیشَم چه میپرسی؟
به رنگِ رفته، چشمکها ست گلهایِ بهارَم رابه چشمِ بسته هم، پیدا نشد گَردِ خیالِ من
نهانتر از نهانها، جلوه دادند آشکارَم راهوس در عالمِ ناموسِ یکتایی نمیگنجد
سراغشکُن ز من، هر جا تهی یابی کنارَم راگر این بیحاصلی، از مزرعِ خشکُم نُمو دارد
جبین هم دستخواهد از عرَق شُست، آبیارَم راچو آتش سرکَشیها میکنم، امّا از این غافل
که جز افتادگی ،کَس برنخواهد داشت بارَم راشررخیز است گَردِ پایمالِ بیکَسی، بیدل
به بادِ دامنِ قاتل، مدِه خونِ شکارَم را
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۵ در پاسخ به ماهان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
برای مطالعه شرح کامل غرلیات حضرت حافظ به این وبگاه مراجعه فرماید:
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۷
کافر ام، گر مخمل و سنجاب میباید مرا
سایهٔ بیدی، کفیلِ خواب میباید مرامعبدِ تسلیم و شغلِ سرکَشی، بیرونقیست
شمعِ خاموشی در این محراب، میباید مراتشنهکامِ عافیت، چون شمع تا کِی سوختن؟
ازگدازِ درد، مشتِ آب میباید مراغافل از جمعیّتِ کنجِ قناعت نیستم
کِشتیِ درویش ام، این پایاب میباید مراآرزوهایِ هوس، نذرِ حریفانِ طلب
انفعالِ مطلبِ نایاب، میباید مرادر کشاکشهایِ نیرنگِ خیال افتادهام
دل جنون میخواهد و آداب میباید مراشرم اگر باشد، بَنایِ وهمِ هستی هیچ نیست
بیتکلّف، یک عرَق سِیلاب میباید مرادامنِ برچیدهای چون صبح، کارَم میکند
اینقدَر از عالمِ اسباب، میباید مرامشربِ داغِ وفا، مِنّتکَشِ تسکین مباد
آب میگردم، اگر مهتاب میباید مراتا در این محفل، نوایِ حیرتی انشا کنم
چون نگه یکتار و صد مضراب، میباید مرابینیاز ام از رَم و آرامِ این آشوبگاه
چشم میپوشم همه، گر خواب میباید مراگریه هم بیدل، لبِ خشکَم چو مژگان تَر نکرد
وحشتی زین وادیِ بیآب میباید مرا
سیدعلی (رضا) ساقی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۶ در پاسخ به حمید دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۸:
ازلطف ومحبت شما سپاسگزارم🌹🙏
حمید عرفان منش در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۲:
طفیل عالم عشقند آدمی و پری - ارادتی بنما تا سعادتی ببری یعنی عالم عشق نزد خداوند عظمت و اجر و قرب ویژهای داره . بسیار بسیار به خداوند نزدیکه . آدم و پری و جن و انس با همهٔ ادعاهاشون طفیلی و سربارِ این عالم عشقند ! اگر میخواهی که سعادتی ببری ، تو هم به عالمِ عشق ارادتی نشون بده و خودت رو هر جور میدونی بچسبون به عالم عشق . خلاصه اینکه به گیاه ، حیوان ، انسان عشق بورز تا عشق تو رو با خودش ببره پیش خدا
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶
چو تخمِ اشک، به کُلفَت سرشتهاند مرا
به ناامیدیِ جاوید، کِشتهاند مرابه فرصتِ نگهی آخِر است، تحصیلَم
براتِ رنگ ام و بر گُل نوشتهاند مراطلسمِ حیرت ام ویک نفَس قرارَم نیست
به آبِ آینهٔ دل، سِرِشتهاند مراکجا روَم؟ که شوَم ایمن از لبِ غمّاز
به عالم، آدمیان هم فرشته اند مراچگونه تخمِ شرارَم، به ریشه دل بندد
همان به عالمِ پرواز، کِشتهاند مرافلک شکارِ کمندی ست، سرنگونیِ من
ندانم از خَمِ زلفِ که؟ هِشتهاند مراتپیدنِ نفَسَ ام، تارِ کَسوَتِ شوق ام
که در هوایِ تو، بیتاب رِشتهاند مراز آهِ بیاثرَم، داغِ خامکاریِ خویش
به آتشیکه ندارم، بِرِشتهاند مراچو چشمِ بسته، معمّایِ راحت ام بیدل
به لغزشِ نِیِ مژگان، نوشتهاند مرا
استاد.میراحمدی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۹:
حافظ در کل غزلیاتش یک واژه «زرتشتی» دارد (نه زرتشت)و دیگر نه هیچ اشاره ای به زرتشت است به عنوان یک اسطوره پیامبر و نه هیچ اشاره ای به مبانی یا عقاید دین زرتشتی
در همین غزل نام حضرات عیسی و داوود و سلیمان سلام الله علیه اجمعین را هم داریم
حالا یک عده همین یک بیت را دست گرفته و به پرت و پلاگویی افتاده اند که حافظ زرتشتی است یا پیر مغان زرتشت است و فلان و بهمان
اگر با یک واژه زرتشت حافظ زرتشتی میشود پس فردا یکی هم ادعا میکند که ببینید چقدر در دیوان خواجه نام عیسی و مسیح هست ،پس حافظ مسیحی بوده !
از آن طرف نام پیامبران بنی اسراییل بیش از 20 مرتبه در دیوان حافظ آمده است
با این حساب حافظ میتواند یهودی هم باشد!
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵
عبرتیکو ؟ تا لب از هذیان، به هم دوزد مرا
خندهها بسیار کردم، گریه آموزد مراعمرها شد آتشم افسرده است، امّا نفَس
میزند دامن، نمیدانم کِی افروزد مرا؟زان همه حسرت، که حرمان با غبارَم بُرده است
عالمی را جمع سازد، هر که بردوزد مرامحرمِ آن شعله خوی ام، جانبِ دِیرَم مخوان
گبر دارد رو به محرابی، که میسوزد مراحرفِ لعلِ او خموشَم کرد بیدل، عمرها ست
موجِ این گوهر، نمیدانم چه پهلو زد مرا
سیدعلی (رضا) ساقی در ۲ روز قبل، جمعه ۸ آبان ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۹ در پاسخ به سُلگی قاسم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۳: