گنجور

حاشیه‌ها

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » تک‌بیتهای برگزیده » تک‌بیت شمارهٔ ۱۳۳۰:

فریب شهرت کاذب مخور چو بیدردان

به جای تربت مجنون مرا زیارت کن!

صائب تبریزی 

بزرگان را بود اسباب شهرت مایهٔ نقصان

به چشمم ماه نو در شیشهٔ افلا مو باشد

میرزا محمد ایوب جودت

نیست شهرت طلب آن کس که کمالی دارد

هرگز انگشت نما بدر نباشد چو هلال

غنی کشمیری

همایون در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۷۵:

شما مست نگشتید وزان باده نخوردید

چه دانید؟ چه دانید؟ که ما در چه شکاریم

شاعر در این غزل صف خودش را از شنونده شعرش جدا میکند او باده‌ای جداگانه و به تنهایی خورده، و هنوز به جایگاه  ساقی در نیامده کم کم او باده‌ای می‌آورد که شما هم بخورید 

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۸۴:

نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام

خودنمایی نکند هر که کمالی دارد

صائب تبریزی

به عجز اقرار کن صائب،وگرنه نفس سرکش را

چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد

صائب تبریزی 

نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز

دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است

صائب تبریزی 

رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی

هر که خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است

صائب تبریزی

خصم بالا دست را خواهی اگر عاجز کنی

هیچ فنی نیست صائب بهتر از افتادگی

صائب تبریزی

هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود

مه چو باریک شد انگشت نما می باشد

صائب تبریزی 

هر که خود را به تمامی شکند اوست تمام

ماه را زین سبب انگشت نما ساخته اند

صائب تبریزی

هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است

می نهد چون بوریا پهلوی لاغررا به خاک

صائب تبریزی

می شود راجع به اصل خویش صائب فرع ها

بازگشت بوی مشک آخر به آهوی ختاست

صائب تبریزی 

لله الحمد که بی منت خواهش ز ازل

رزق ما از دل صد پاره ما ساخته اند

صائب تبریزی 

ترک دنیا کرده را باطن مصفا می شود

چشم پوشیدن ز اوضاع جهان، وا کردن است

صائب تبریزی

در تلاش نعمت دنیا عرق ریزی مکن

ای بهشتی رو چه ریزی آب کوثر را به خاک؟

صائب تبریزی 

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک

می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱۹:

نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام

خودنمایی نکند هر که کمالی دارد

صائب تبریزی

به عجز اقرار کن صائب،وگرنه نفس سرکش را

چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد

صائب تبریزی 

نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز

دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است

صائب تبریزی 

رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی

هر که خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است

صائب تبریزی

خصم بالا دست را خواهی اگر عاجز کنی

هیچ فنی نیست صائب بهتر از افتادگی

صائب تبریزی

هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود

مه چو باریک شد انگشت نما می باشد

صائب تبریزی 

هر که خود را به تمامی شکند اوست تمام

ماه را زین سبب انگشت نما ساخته اند

صائب تبریزی

هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است

می نهد چون بوریا پهلوی لاغررا به خاک

صائب تبریزی

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹۹:

می شود راجع به اصل خویش صائب فرع ها

بازگشت بوی مشک آخر به آهوی ختاست

صائب تبریزی 

لله الحمد که بی منت خواهش ز ازل

رزق ما از دل صد پاره ما ساخته اند

صائب تبریزی 

ترک دنیا کرده را باطن مصفا می شود

چشم پوشیدن ز اوضاع جهان، وا کردن است

صائب تبریزی

در تلاش نعمت دنیا عرق ریزی مکن

ای بهشتی رو چه ریزی آب کوثر را به خاک؟

صائب تبریزی 

کیست آرد پشت گردون ستمگر را به خاک

می زند این کهنه کشتی گیر یکسر را به خاک

صائب تبریزی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ در پاسخ به دوستدار دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

مهر در اینجا خورشید است که بر شبنم می‌تابد و شبنم رقص‌کنان بالا می‌رود تا به عیوق برسد.

م در اینجا مفعول است. مهر مرا بر جان رسید

به علاوه پیشنهاد شما آن هم به خداوند سخن!! آن هم بدون وزن

شجریان در آوازش با یک تحریر این عروج را به نمایش گذاشته است

سناتور سنتور در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱۹۹:

نیست جویای نظر چون مه نو ماه تمام

خودنمایی نکند هر که کمالی دارد

صائب تبریزی

به عجز اقرار کن صائب،وگرنه نفس سرکش را

چو شمع از سر زدن رگهای گردن بیش می گردد

صائب تبریزی 

نیست ناقص را کمالی بهتر از اظهار عجز

دستگیر ناشناور، دست بالا کردن است

صائب تبریزی 

رتبه ای هرگز ندیدم بهتر از افتادگی

هر که خود را کم ز ما میداند از ما بهتر است

صائب تبریزی

خصم بالا دست را خواهی اگر عاجز کنی

هیچ فنی نیست صائب بهتر از افتادگی

صائب تبریزی

هرکه خود را به تمامی شکند شهره شود

مه چو باریک شد انگشت نما می باشد

صائب تبریزی 

هر که خود را به تمامی شکند اوست تمام

ماه را زین سبب انگشت نما ساخته اند

صائب تبریزی

هر که نقش خویش را در خاکساری دیده است

می نهد چون بوریا پهلوی لاغررا به خاک

صائب تبریزی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ در پاسخ به علی عطارنژاد دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۴:

درود بر شما

البته چون آواز است؛ آهنگساز ندارد و استاد مشکاتیان (سنتور) و استاد پیرنیاکان (تار) جواب آواز شجریان را می‌دهند.

آلان حکمتی راد در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵۷:

استاد لطفی در آلبوم صوفی، اجرای سوئیس، به صورت ضربی خوانی با سه‌تار این غزل را خوانده است. 

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

شاید شما «دستگاه شاه شجاع شناسی» چیزی دارید که دیگران ندارند و غزل را با آن دستگاه اسکن میکنید و دستگاه از لابلای کلمات میفهمد ک منظور شاه شجاع است و بوق میزند!!

آخر عزیز من این غزل سر تا پا عرفانی که عرفان از سر و رویش می‌چکد را چه به پسر شجاع؟!

مُحَنَّدْ در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:

یک انتقاد کوچک به گنجور این است که اعراب‌گذاری اشعار مولانا در مواردی بر اساس تلفظ امروزی فارسیِ باختری انجام شده، نه بر اساس تلفظ و ویژگی‌های زبانیِ گویش مولانای بلخی. این مسئله ممکن است برای خوانندگانی که به بازسازی دقیق‌تر شیوهٔ تلفظ اشعار مولانا علاقه‌مندند، گمراه‌کننده باشد. بهتر بود اعراب‌گذاری با توجه به ویژگی‌های زبانی و تلفظ تاریخیِ زبان مولانا انجام شود یا دست‌کم مبنای اعراب‌گذاری برای کاربران توضیح داده شود.

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۶۱۰:

تا مدرسه و مناره ویران نشود

اسباب قلندری بسامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود

یک بندهٔ حق به حق مسلمان نشود

مولانا

تا مدرسه و مناره ویران نشود

این کار قلندری به سامان نشود

تا ایمان کفر و کفر ایمان نشود

یک بنده حقیقة مسلمان نشود

ابوسعید ابوالخیر

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۰:

کمال خجندی » غزلیات » شمارهٔ ۶۳۰
        
دلِ مسکین ، که می بینی ، از اینسان ، بی زر و زورَش
به کویِ میکده کردند خوبان ، مفلس و عورَش

شرابِ لعل می نوشم من از جامِ زمرّد گون 
که زاهد افعیِ وقت است و میسازم بِِدین کورَش

به قصدِ جامِ ما ، در دست دارد سنگها ، یا رب 
نمانَد محتسب وآنها بماند بر سرِ گورَش

ز حالِ رفتگانِ ما ، مگو با ما ، دگر ساقی
که سازد، باده ی تلخِ تو ، آبِ دیده ی شورَش

سلیمان گر که در جوفِ هوا تختَش کشیدندی
کنون چون جُو شد اندر خاک و هر سو می کَشد مورَش

جهان با جمله لذّاتَش ، به زنبورِ عسل مانَد
که شیرینی ش بسیار است و زان افزون شر و شورَش

"کمال" از ضعفِ تن ، چون شمع دارد زرفشان چهره
میسّر کِی شود؟ وصل بتان با این زر و زورَش

بنده بنده خدا در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۸ دربارهٔ فردوسی » هجونامه (منتسب):

بسم الله الرحمن الرحیم .(بسی رنج بردم دراین سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی )به مدت سی سال زحمت کشیدم تا زبان فارسی را با زبان دین یعنی زبان قرآن وعربی ساختم وبه وسیله آن عجم و زبان عجم را زنده کردم

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۹ دربارهٔ قصاب کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۳۸:

روز بر من چار چیز از عشق می‌ آرد هجوم

صبح محنت ، ظهر ماتم ، عصر غم ، شام اضطراب

قصاب کاشانی

غم ، فرستادهٔ عشق است ، عزیزش دارید

که غریب است و زِ اقلیم وفا می آید ...

طالب آملی

گل محمدی من ، مپرس حال مرا

به غم ، دچار چنانم که غم دچار من است

فاضل نظری

نذر کردم گر ازین غم به در آیم روزی

تا درِ میکده شادان و غزل‌ خوان بروم

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

روز بر من چار چیز از عشق می‌ آرد هجوم

صبح محنت ، ظهر ماتم ، عصر غم ، شام اضطراب

قصاب کاشانی

غم ، فرستادهٔ عشق است ، عزیزش دارید

که غریب است و زِ اقلیم وفا می آید ...

طالب آملی

گل محمدی من ، مپرس حال مرا

به غم ، دچار چنانم که غم دچار من است

فاضل نظری

نذر کردم گر ازین غم به در آیم روزی

تا درِ میکده شادان و غزل‌ خوان بروم

حضرت حافظ

بزرگمهر در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۰۳ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۲:

اما اگر ابوعلی نام حافظ را آورده بود چه میشد.....

ابراهیم احمدی در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:

این غزل در ظاهر، غزلِ عاشقانه‌ای درباره زیبایی معشوق، دام عشق، رنج فراق و تمنای وصال است؛ اما در خوانش عرفانی، «معشوق» فقط یک انسان زمینی نیست. در سنت عرفانی، همین تصاویر می‌توانند به حقیقت مطلق، جمال الهی، عشق، نفس، سالک و سلوک اشاره کنند. در ادامه، لایه‌های عمیق‌تر را بیت‌به‌بیت و به زبان ساده باز می‌کنم.

 

۱. «شاید این طلعت میمون که به فالش دارند / در دل اندیشه و در دیده خیالش دارند»

طلعت میمون یعنی چهره مبارک و فرخنده.

در خوانش عرفانی، سالک پیش از آنکه به حقیقت برسد، صورت و خیال آن حقیقت در دل او پدیدار می‌شود. یعنی انسان ابتدا حقیقت را در درون خود طلب می‌کند و بعد نشانه‌های آن را در جهان می‌بیند.

«در دل اندیشه» یعنی معشوق تبدیل به دغدغه اصلی جان شده است؛
«در دیده خیال» یعنی هنوز وصال واقعی رخ نداده، اما تصویر محبوب همه جهان ذهنی انسان را پر کرده است.

معنای عمیق‌تر این است که عشق حقیقی پیش از آنکه «رسیدن» باشد، نوعی حضور درونی است. عاشق هنوز به مقصد نرسیده، ولی مقصد در درون او شروع به زندگی کرده است.

 

۲. «که در آفاق چنین روی دگر نتوان دید / یا مگر آینه در پیش جمالش دارند»

ظاهر بیت می‌گوید چنین زیبایی‌ای در همه جهان بی‌مانند است.

اما در عرفان، یک نکته بسیار مهم وجود دارد: عالم، آینه جمال حق است.

آینه چیزی از خودش ندارد؛ فقط جمال دیگری را نشان می‌دهد. بنابراین اگر چنین جمالی دیده می‌شود، می‌تواند نشانه این باشد که زیبایی‌های عالم، جلوه‌ای از زیبایی اصلی‌اند.

از طرف دیگر، «آینه در پیش جمالش داشتن» می‌تواند این معنا را بدهد که هر چیزی که واقعاً زیباست، چون آینه‌ای در برابر جمال مطلق قرار گرفته، زیبایی پیدا کرده است.

پس نگاه عارف از «زیبایی یک چهره» عبور می‌کند و می‌پرسد:

این زیبایی از کجا آمده است؟

پاسخ عرفانی این است که هر جمال محدود، پرتوی از جمال نامحدود است.

 

۳. «عجب از دام غمش گر بجهد مرغ دلی / این همه میل که با دانهٔ خالش دارند»

اینجا یکی از زیباترین نمادهای غزل ساخته شده است:

مرغ = دل انسان
دام = عشق
دانه = جاذبه معشوق
خال = یک نقطه بسیار کوچک از جمال

دل مانند پرنده‌ای است که در دام افتاده و عجیب است اگر بتواند فرار کند؛ چون خودش با میل و رغبت به سوی دانه آمده است.

در عرفان، این نکته بسیار مهم است: انسان تصور می‌کند عشق چیزی است که او انتخاب کرده، در حالی که عارفان گاهی برعکس می‌گویند: وقتی عشق واقعی آمد، خودِ عشق انسان را می‌گیرد.

یعنی:

عاشق خیال می‌کند معشوق را گرفته؛ در حقیقت معشوق او را گرفته است.

«دانه خال» هم به این نکته اشاره دارد که برای عاشق حقیقی، حتی یک نشانه کوچک از جمال محبوب کافی است تا تمام وجودش را گرفتار کند.

 

۴. «نازنینی که سر اندر قدمش باید باخت / نه حریفی که توقع به وصالش دارند»

اینجا غزل از عشق معمولی عبور می‌کند و به مفهوم تسلیم می‌رسد.

معشوق چنان بلندمرتبه است که نمی‌توان با او مانند یک «حریف» برخورد کرد؛ یعنی کسی که انسان با او معامله کند:

«من عاشق تو هستم، پس تو هم باید به من وصال بدهی.»

در منطق عرفانی، این نوع توقع هنوز نشانه حضور «من» است.

عشق حقیقی آنجاست که عاشق می‌گوید:

من برای گرفتن چیزی نیامده‌ام؛ آمده‌ام خودم را ببازم.

«سر اندر قدم باختن» همان فنا، تسلیم، ترک خودخواهی و فروریختن منِ عاشق است.

 

۵. «غالب آن‌ست که مرغی چو به دامی افتاد / تا به جایی نرود بی پر و بالش دارند»

در ظاهر، ادامه استعاره مرغ و دام است.

اما در خوانش عرفانی، اینجا یک نکته ظریف وجود دارد:

عشق واقعی آزادی عادی انسان را از او می‌گیرد.

سالک تا وقتی در مسیر عشق وارد نشده، تصور می‌کند هر وقت بخواهد می‌تواند برگردد. اما وقتی حقیقتاً گرفتار شد، دیگر نمی‌تواند مثل گذشته زندگی کند.

چرا؟

چون چیزی در درون او تغییر کرده است.

او ممکن است هنوز در دنیا باشد، کار کند، بخورد، بخوابد، اما دیگر از نظر درونی همان آدم قبلی نیست.

به همین دلیل در عرفان، عشق گاهی به «بند» تشبیه می‌شود؛ اما بندی که انسان را از بندهای کوچک‌تر آزاد می‌کند.

 

۶. «عشق لیلی نه به اندازهٔ هر مجنونی‌ست / مگر آنان که سر ناز و دلالش دارند»

در ظاهر، این بیت می‌گوید عشق لیلی چنان عظیم است که هر کسی شایسته آن نیست.

اما در سطح عرفانی، «مجنون» نماد کسی است که عقل حسابگر را کنار گذاشته و تمام وجودش را به عشق داده است.

پس هر کسی که بگوید «من عاشقم»، هنوز مجنون نیست.

عاشقی حقیقی هزینه دارد.

کسی واقعاً عاشق است که بتواند:

غرور، آسایش، محاسبه، توقع و خودبینی خود را قربانی عشق کند.

به همین دلیل، در عرفان، «مجنون» گاهی از «عاقل» برتر قرار می‌گیرد؛ نه به معنای دیوانگی روانی، بلکه به معنای خروج از عقل منفعت‌سنج و حسابگر.

 

۷. «دوستی با تو حرام‌ست که چشمان کَشَت / خون عشاق بریزند و حلالش دارند»

این بیت ظاهراً یک تناقض زیبا دارد:

چشم معشوق عاشقان را می‌کشد، اما این کشتن حلال است.

عرفان از این تناقض بسیار استفاده می‌کند:

در عشق الهی، چیزی که برای «منِ نفسانی» مرگ است، برای «حقیقت انسان» زندگی است.

یعنی چه؟

کشته شدن نفس = زنده شدن دل.

چشمان معشوق که عاشق را «می‌کشند»، در حقیقت آن بخش از وجود او را می‌کشند که مانع وصال است:

خودبینی، غرور، استقلال کاذب، تعلقات و «منِ» جداافتاده.

پس «مرگ عاشق» در زبان عرفانی غالباً به معنای مرگ نفس و تولد دوباره روح است.

 

۸. «خُرما دور وصالی و خوشا درد دلی / که به معشوق توان گفت و مجالش دارند»

این بیت بسیار مهم است.

اینجا سعدی فقط وصال را ستایش نمی‌کند؛ بلکه درد عشق را هم ارزشمند می‌داند.

در عرفان، درد عشق نشانه خرابی نیست؛ گاهی نشانه این است که دل هنوز زنده است.

کسی که هیچ دردی ندارد، ممکن است هنوز چیزی را نخواسته باشد.

اما کسی که دلش از فراق می‌سوزد، یعنی محبوب برای او به یک حقیقت جدی تبدیل شده است.

حتی بالاتر از آن:

دردی که بتوانی با خود محبوب در میان بگذاری، خود نوعی نعمت است.

یعنی عاشق از درد خود نزد همان کسی شکایت می‌کند که درد را به او داده است.

این حالت در عرفان بسیار عمیق است:

شکایت از محبوب نزد خود محبوب.

یعنی هرچه دردی هست، باز هم رابطه قطع نشده است.

 

۹. «حال سعدی تو ندانی که تو را دردی نیست / دردمندان خبر از صورت حالش دارند»

غزل در پایان ناگهان به درون خود شاعر برمی‌گردد.

معنا این است که کسی که خودش درد عشق را نچشیده، حقیقت حال عاشق را نمی‌فهمد.

این فقط درباره عشق زمینی نیست.

در عرفان، دانستنِ مفهومی با چشیدن و تجربه کردن فرق دارد.

مثلاً ممکن است کسی هزار کتاب درباره عشق بخواند، اما هنوز عاشق نباشد.

ممکن است کسی درباره فقر، فنا، توکل یا شوق حرف بزند، اما حقیقت آنها را نچشیده باشد.

از همین‌جاست که یک اصل مهم عرفانی پدید می‌آید:

حال را نمی‌توان فقط با قال فهمید.

یعنی حقیقت عشق چیزی نیست که فقط با تعریف و استدلال منتقل شود؛ باید آن را زیست.

 

لایه عمیق‌تر کل غزل

اگر همه ابیات را کنار هم بگذاریم، غزل یک مسیر کامل عرفانی را ترسیم می‌کند:

جمال → خیال → کشش → گرفتار شدن → از دست دادن اختیار → تسلیم → سوختن → مرگ نفس → درد فراق → امکان وصال

یعنی عاشق ابتدا جمالی را می‌بیند.

بعد آن جمال در خیال و دلش جای می‌گیرد.

سپس به سوی آن کشیده می‌شود.

بعد می‌فهمد که دیگر اختیار سابق را ندارد.

بعد باید «سر در قدم» محبوب بگذارد؛ یعنی خودش را واگذار کند.

سپس چیزی در او می‌میرد؛ اما آن چیز خودِ نفسانی است.

پس از آن، درد فراق حتی تبدیل به نعمت می‌شود.

و در پایان، تنها کسی که حقیقت این حالت را می‌فهمد، دردآشنای واقعی است.

 

یک رمز بسیار مهم در این غزل

در بسیاری از غزل‌های عرفانی، «معشوق» به‌گونه‌ای تصویر می‌شود که انسان را هم جذب می‌کند و هم نابود می‌کند.

چرا؟

چون اگر حقیقتی را واقعاً بخواهی، نمی‌توانی همان آدم قبلی باقی بمانی.

عاشق می‌خواهد به معشوق برسد؛ اما شرط رسیدن این است که آن چیزی که میان عاشق و معشوق حجاب شده، از میان برود.

و بزرگ‌ترین حجاب، در خوانش عرفانی، خودِ «من» است.

پس paradox اصلی غزل این است:

عاشق برای رسیدن به محبوب باید خودش را از دست بدهد.

و دقیقاً به همین دلیل است که سعدی از «سر باختن»، «دام»، «خون ریختن»، «بی‌پر و بال شدن» و «درد» سخن می‌گوید.

اینها همه تصاویر گوناگون یک حقیقت‌اند:

عشق، انسان را از حالت عادیِ «خود بودن» بیرون می‌آورد.

 

خلاصه خیلی ساده

اگر بخواهم تمام غزل را در زبان کاملاً ساده بگویم:

انسانی جمالی را می‌بیند که احساس می‌کند در هیچ جای جهان مانندش نیست. این زیبایی آن‌قدر او را می‌کشد که دلش مثل پرنده‌ای در دام می‌افتد. بعد می‌فهمد عشق واقعی معامله نیست؛ باید خودش را ببازد. عشق، «منِ» سابق او را می‌کشد و درد فراق را در دلش می‌گذارد. اما همین درد، نشانه زنده بودن دل است. و سرانجام فقط کسی که خودش این درد را چشیده، می‌تواند حال چنین عاشقی را بفهمد.

و در عمیق‌ترین خوانش عرفانی، معشوق همان حقیقت مطلق و جمال الهی است و عاشق، انسانی است که از «منِ» خود حرکت می‌کند تا در محبوب فانی شود.

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۲۹ - در تفسیر این خبر کی مصطفی صلوات‌الله علیه فرمود من کنت مولاه فعلی مولاه تا منافقان طعنه زدند کی بس نبودش کی ما مطیعی و چاکری نمودیم او را چاکری کودکی خلم آلودمان هم می‌فرماید الی آخره:

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی

 

بیت 4538

زین سبب پیغمبرِ با اجتهاد 

 نامِ خود و آنِ علی مولا نهاد

 

این بخش در بیان این مطلب است که کاملانِ مُکمِّل می توانند اسیران نَفس و هوی را از امور نفسانی برهانند و بندِ بندگی طاغوت نَفس را از دست و پای آنان بردارند . چنین کسی را اهل الله «مولی» گویند . نمونه اعلای چنین مولایی حضرت مولی الموحدین علی (ع) است . در عنوان این بخش قسمتی از حدیث غدیر آمده است . رسول خدا در آخرین سال حیات خود به حج رفت که بعدها آن حج را حَجَّةُ الوِداع خواندند . او پس از انجام مناسک به سوی مدینه حرکت کرد و در روز هیجدهم ذی الحجّه به سرزمین خُم رسید و در مقابل جمعی نزدیک یکصد و بیست هزار نفر بر پُشته ای از باربندهای اُشتران ایستاد و فرمود : « هر که را که من مولای او باشم علی مولای اوست . خداوندا دوستان علی را دوست بدار و دشمنانش را دشمن دار »

 

بیت 4539

گفت : هر کو را منم مولا و دوست 

 ابنِ عمِّ من علی مولایِ اوست

 

فرمود : هر کس که من مولا و دوست او هستم . پسر عموی من یعنی علی (ع) هم مولای اوست .

 

بیت 4540

کیست مولا ؟ آنکه آزادت کند

  بندِ رِقیّت ز پایت برکَند

 

مولا چه کسی است ؟ مولا همان کسی است که تو را از بندِ شهوات سافل و معبودهای آفل می رهاند . و ریسمان بندگی غیر خدا را از پای روحت می گشاید . [ رِقّیّت = بندگی ]

 

بیت 4541

چون به آزادی نبوّت هادی است مؤمنان را ز انبیا آزادی است

 

از آنرو که مقام نبوّت ، مردم را به سوی آزادی و حرّیّت هدایت می کند . آزادی و حریتِ اهلِ ایمان مرهون پیامبران است . یعنی انبیا پایه گذار آزادی هستند . چرا که آنان مردم را فقط به بندگی حضرت حق می خوانده اند و از بت پرستی و شخصیّت پرستی در همۀ اشکال آن نهی می کرده اند .

 

بیت 4542

 

ای گروهِ مؤمنان شادی کنید

  همچو سرو و سوسن آزادی کنید

 

حال که چنین است . ای اهلِ ایمان شادی سر دهید و مانندِ سرو و گلِ سوسن آزاد باشید و احساس آزادی کنید .

 

بیت 4543

لیک می گویید هر دَم شُکرِ آب / بی زبان ، چون گلستانِ خوش خِضاب

امّا هر لحظه بدون زبان مانندِ گلستانِ خوش رنگ ، شُکرِ آب را بجای آورید . یعنی اگر هم می خواهید شُکر بگویید . نباید لقلقۀ لِسان باشد . بلکه شُکر باید با تمامِ اجزای وجود باشد . مثلاََ شُکر گُلزار از آب اینست که سرسبزی و خرمی پیدا کند . نه آنکه فقط به زبان قال بگوید : ای آب از تو سپاسگزارم . [ خِضاب = هر چیزی که موی سر و صورت را با آن رنگ کنند / خوش خِضاب = در اینجا به معنی خوش رنگ ]

 

بیت 4544

بی زبان گویند سرو و سبزه زار / شُکرِ آب و شُکرِ عدلِ نوبهار

درختزار و چمنزار بدون زبان شُکر آب و شُکر عدالت بهارِ نورسیده را می گوسند . [ عدلِ نوبهار = مراد اعتدال ربیعی است ]

 

بیت 4545

حُلّه ها پوشیده و دامن کشان / مست و رقّاص و خوش و عنبرفشان

درختزاران و چمنزاران یعنی کُلِّ طبیعت جامه های نو پوشیده اند و خرامان و مستان و رقص کنان و شادمان و عطرافشان جلوه گری می کنند . [ حُلّه = لباس نو ]

 

بیت 4546

جزو جزو ، آبستن از شاهِ بهار / جسمشان چون دُرجِ پُر دُرِّ ثِمار

همۀ اجزای طبیعت از شاهِ بهار بارور شده اند . و اندامشان مانند صندوقچه ای از مروارید میوه ها آکنده است . [ دُرج = صندوقچه جواهرات / ثِمار = میوه ها ، جمع ثمر ]

 

بیت 4547

مریمان ، بی شُوی آبِست از مسیح / خامُشان ، بی لاف و گفتاری فصیح

گویی که درختان و گیاهان طبیعت همچون مریم هایی هستند که شوهر ناکرده از دمِ مسیحاییِ نوبهار آبستن شده اند . و با آنکه خاموش و ساکت اند ولی نطقی فصیح دارند . ( آبِست = آبستن ) [ مولانا تسبیح جمادات و نباتات را با نطق می داند . یعنی برای آنها زبانی خاص قائل است که اگر کسی مستعد شد این زبان را می شنود . در اینجا اگر آنان را خاموش گفته ، این خاموشی نسبت به عموم است نه خصوص . ]

 

بیت 4548

ماهِ ما بی نطق ، خوش برتافته ست / هر زبان ، نطق از فَرِ ما یافته ست

انبیا و اولیا می گویند : ماهِ تابانِ وجودِ معنوی ما بی نطق و گفتار بخوبی می تابد . و هر زبانی از فروغِ وجودِ ما سخنوری آموخته است . ( فَرّ = فروغ ایزدی ) [ استاد همایی این بیت را مقول انبیاء و اولیای عظام تلقی کرده است ( تفسیر مثنوی معنوی ، ص 183 ) ]

 

بیت 4549

نطقِ عیسی از فَرِ مریم بّوَد / نطقِ آدم پرتوِ آن دَم بُوَد

گفتارِ عیسی (ع) از فروغ ایزدی مریم (ع) حاصل شده است . و گفتار آدم (ع) از فروغ نفخۀ الهی به ظهور آمده است . [ طبق آیه 30 سورۀ مریم ، حضرت عیسی (ع) در گهواره به نطق آمد . ]

 

بیت 4550

تا زیادت گردد از شُکر ای ثِقات / پس نباتِ دیگرست اندر نبات

ای آدمیان مورد اعتماد ، بر اثر شکر نعمت ، نعمت های شما افزون گردد . چنانکه مثلاََ از دل هر گیاهی گیاهان دیگر بروید . ( ثِقات = افراد مورد اعتماد ) [ معرفت و حکمت و طاعتی که از بارگاه الهی و به وساطت انبیا به ما رسیده چنانکه آن نعمت های معنوی را شکر گوییم موجب مزید نعمت شود ( المنهج القوی ، ج 6 ، ص 610 ) ]

 

بیت 4551

عکسِ آن اینجاست ، ذَلَّ مَن قَنَع / اندرین طَورست عَزَّ مَن طَمَع

در اینجا عکس آن سخن مصداق دارد . یعنی در امور دنیوی همیشه دستور اینست که شخص قناعت کند و آزمندی نشان ندهد . ولی امور معنوی هر چه تحصیل کنی باز کم است . یعنی در مرتبۀ کسب فضائل دستور اینست : هر که آزمندی نشان دهد عزیز و ارجمند است . [ طَور = نوع ، صفت ، مرتبه ]

 

بیت 4552

در جَوالِ نَفسِ خود چندین مرو / از خریدارانِ خود غافل مشو

این قدر به جوالِ نَفسِ خود درمیا . یعنی خود را زندانی محبسِ نَفسِ امّاره مکن . و از خریداران خود غافل مباش . یعنی از انبیاء و اولیاء و کاملانِ مُکمِّل که تو را از نَفسِ پلیدت می رهانند غافل مشو .

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۰ - باز آمدن زن جوحی به محکمهٔ قاضی سال دوم بر امید وظیفهٔ پارسال و شناختن قاضی او را الی اتمامه:

شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

بیت 4553

 

بعدِ سالی باز جوحی از مِحَن

  رو به زن کرد و بگفت : ای چُست زن

 

پس از سپری شدن یکسال دوباره جوحی به سبب دچار آمدن به سختی ها و رنج ها رو به زن خود کرد و گفت : ای زنِ چالاک و زرنگ .

 

بیت 4554

 

آن وظیفۀ پار را تجدید کن 

 پشِ قاضی از گِلۀ من گو سخن

 

درآمدِ پارسال را تجدید کن . دوباره برو نزد قاضی و از بَدرفتاری های من شکایت کن . [ وظیفه = مقرری ، مستمرّی ، در اینجا منظور همان صد دیناری است که با طرح نقشۀ یاد شده به دست آورد . ]

 

بیت 4555

 

زن برِ قاضی در آمد با زنان 

 مر زنی را کرد آن زن ترجمان

 

زن جوحی همراه زنان دیگر نزدِ قاضی رفت و زنی را سخنگوی خود کرد . [ ترجُمان = مترجم ، کسی که از زبان دیگری سخن گوید ]

 

بیت 4556

 

تا بنشناسد به گفتن قاضیش

  یاد نآید از بلایِ ماضیش

 

تا قاضی او را از لحنِ کلامش نشناسد و به یاد بلایی که پارسال بر سرش آمد نیفتد .

 

بیت 4557

 

هست فتنۀ غمزۀ غَمّازِ زن

  لیک آن صد تُو شود ز آوازِ زن

 

ناز و کرشمۀ زن فتنه انگیز است . امّا آن فتنه گری وقتی با صدای لطیف اوو درآمیزد صد برابر می شود .

 

بیت 4558

 

چون نمی تانست آوازی فراشت 

غمزۀ تنهایِ زن سودی نداشت

 

زن جوحی چون از ترس شناخته شدنش نمی توانست صدایش را بلند کند . ناز و کرشمه اش به تنهایی مؤثر نمی افتاد .

 

بیت 4559

 

گفت قاضی : رَو تو خصمت را بیآر 

 تا دهم کارِ تو را با او قرار

 

قاضی به زن جوحی گفت : برو خصمت (شوهرت) را بدین جا بیاور تا مشکل شما را حل و فصل کنم .

 

بیت 4560

 

جوحی آمد ، قاضی اش نشناخت زود

 کو به وقت لُقیه در صندوق بود

 

وقتی جوحی آمد . قاضی نتوانست او را بلافاصله بشناسد . زیرا که قاضی پارسال به هنگام رو در رو شدن با جوحی در صندوق بود . یعنی قاضی چهرۀ جوحی را ندیده بود . زیرا هنگام داد و ستد با نایبش داخل صندوق بود . [ لُقیه = یک بار دیدن ، ملاقات کردن ]

 

بیت 4561

 

زو شنیده بود آواز از برون 

در شِرا و بیع و در نقص و فزون

 

فقط صدای جوحی را هنگام خرید و فروش و معامله و چانه زدن بر سرِ کاهِش و افزایش قیمت صندوق از بیرون صندوق شنیده بود .

 

بیت 4562

 

گفت : نفقۀ زن چرا ندهی تمام ؟ 

گفت : از جان ، شرع را هستم غلام

 

قاضی به جوحی گفت : چرا نفقۀ زنت را بطور کامل نمی دهی ؟ جوحی جواب داد : من از صمیم جان بندۀ احکام شرعم . یعنی هر چه شرع در این باره حکم کند قبول دارم .

 

بیت 4563

 

لیک اگر میرم ، ندارم من کفن

 مُفلِس این لِعبَم و ، شش پنج زن

 

امّا من به قدری مفلسم که اگر الآن بمیرم پول کفن ندارم . من شخصی قماربازم و به سبب قماربازی دچار فقر و افلاس شده ام . [ شِش پنج زن = قمارباز ]

 

بیت 4564

 

زین سخن قاضی مگر بشناختش

  یاد آورد آن دَغَل و آن باختش

 

قاضی از این سخن ، جوحی را شناخت و یاد حیله گری و صحنه سازی اش افتاد . [ دَغَل = فریب کاری و نیرنگبازی ]

 

بیت 4565

 

گفت : آن شش پنج با من باختی

  پار اندر شَشدَرَم انداختی

 

قاضی گفت : تو پارسال با من آن قمار را بازی کردی و مرا به قول نردبازان «ششدره» کردی . یعنی بر مت غالب آمدی و من در مقابلت به اصطلاح قافیه را باختم . [ ششدره = کنایه از مبهوت و متحیّر و عاجز ماندن در امور . ( فرهنگ لغات و تعبیرات مثنوی ، ج 6 ، ص 51 ) . در اصل اصطلاحی است در نردبازی که به آن ششدره می گویند و آن چنین است که نردباز ، شش خانه مقابلِ مهره های حریف را گرفته باشد و او نتواند مهره های خود را حرکت دهد . در نتیجه ششدره می شود و بازی را می بازد . ]

 

بیت 4566

 

نوبتِ من رفت ، امسال آن قمار 

با دگر کس باز ، دست از من بدار

 

اینک نوبت من گذشته است . دست از سرِ من بردار و امسال این قمار را با دیگری بازی کن .

 

بیت 4567

 

از شش و از پنج ، عارف گشت فرد

  مُحتَرِز گشته ست زین شش پنج نرد

 

عارف بِالله (انسان کامل) از جهات ششگانه و حواس پنجگانه رهیده است . یعنی او از حیطۀ محسوسات و حصار مادیّات بیرون است . و از آن دوری جسته است . ( مُحتَرِز = خویشتن داری / «پنج» در این بیت کنایه از حواس پنجگانه و «شش» کنایه از جهات ششگانه است . و روی هم رفته «پنج و شش» کنایه از جهان محسوسات است . ) [ مولانا از این بیت تا آخر این بخش به توصیف انسانِ کاملِ مُکمِّل می پردازد . ]

 

بیت 4568

 

رَست او از پنج حسّ و شش جهت 

از ورایِ آن همه کرد آگهت

 

عارفِ بِالله از حواسِ پنجگانه و جهاتِ ششگانه (جهان محسوسات) رهیده است . و از ماورای آن تو را از حقایق آگاه می کند .

 

بیت 4569

 

شد اشاراتش اشاراتِ ازل 

جاوَزَ الاَوهام طُرّاََ و اعتَزَل

 

اشارات او همچون اشارات حضرت ازل است . یعنی رموز و اشارات انسان کامل مانند رموز و اشارات حضرت حق در حیطۀ اوهام و عقول بشری در نمی گنجد . زیرا حقیقت باطنی انسان کامل کلّاََ از حیطۀ اوهام فراتر رفته و از آن کناره گرفته است .

بیت 4570

 

زین چَهِ شش گوشه گر نَبوَد برون / 

چون برآرَد یوسفی را از درون ؟

 

اگر او از چاه شش گوشه بیرون نبود . چگونه می توانست یوسف را از چاه بیرون کشد ؟ یعنی اگر انسانِ کاملِ مکمِّل از حیطۀ دنیا که به منزلۀ چاه تنگ و تاریک است رها نبود چگونه می توانست روح آدمیان که همچون یوسف مصری به چاه اندر افتاده از چاه دنیا بیرون آورد ؟

 

بیت 4571

 

واردی بالایِ چرخِ بی سُتُن 

 جسمِ او چون دلو در چَه چاره کُن

 

او پیشاهنگی است که بر فراز آسمان بی ستون قرار دارد . جسم او همچون دلو در عمقِ چاه ، گرفتاری به چاه افتادگان را بر طرف می کند . یعنی روحِ انسانِ کاملِ مکمِّل در ماورای چاهِ دنیاست و توسّطِ جسمش که همچون دلو است روح های افتاده در چاهِ دنیا را بر می کشد و تعالی می بخشد . [ وارد = وارد شونده به آب ، کسی که پیشاپیش کاروان به طلب آب و گیاه حرکت می کند ، در اینجا یعنی پیشوا و پیشاهنگ / سُتُن = مخفّفِ ستون ]

 

بیت 4572

 

یوسفان چنگال در دلوش زده 

 رَسته از چاه و شَهِ مصری شده

 

یوسف ها بر دلوِ او چنگ زده اند و از چاه رهیده اند و پادشاه مصر شده اند . یعنی ارواح طالبان حقیقت از مصاحبت با عارفانِ بِالله از چاه تاریک و دنیا و هوی رسته اند و شاهِ عرصۀ حقیقت و معرفت شده اند .

 

بیت 4573

 

دلوهایِ دیگر از چَه آب جُو

  دلوِ او فارغ ز آب اصحاب جُو

دلوهای دیگر از چاه ، آب طلب می کنند . امّا دلوِ او از آب فارغ است و خواهان یاران است . یعنی در حالی که انسان های عادی فقط در اندیشۀ لذّات نفسانی و حظوظ دنیوی هستند . انسانِ کاملِ مکمِّل به فکر نجات آدمیان از چاه دنیا و نفسانیّات است . [ صاحب منهج می نویسد : دلوِ وجود آدمیان معمولی خواهان آب (منافع و حظوظ) از چاه دنیاست ولی وجودِ عارفِ بِالله از اینگونه آب ها فارغ است و خواهان رفیق همطریق است ( منهج القوی ، ج 6 ، ص 613

 

بیت 4574

 

دلوها غوّاصِ آب از بهرِ قُوت

  دلوِ او قوت و حیاتِ جانِ حُوت

 

دلوِ سایر مردم برای پیدا کردن غذا در آب فرو رود . امّا دلوِ او مایه غذا و زندگیِ جانِ ماهی است . یعنی انسان های معمولی دائماََ به چاه دنیا وارد می شوند و از آن به منافع و حظوظ نفسانی دست می یازند . ولی وجودِ عارفانِ بِالله مایۀ تغذیه روحی و معنوی ماهیان دریای معرفت و حقیقت است . [ حُوت = ماهی ، کنایه از طالبان بحر حقیقت ]

 

بیت 4575

 

دلوها وابستۀ چرخِ بلند 

 دلوِ او در اِصبَعَینِ زورمند

 

دلوها مقیّد به آسمان رفیع است . یعنی وجود انسان های عادی وابسته به مقتضیّات طبیعی و مادّی است . در حالی که وجودِ او وابسته به دو انگشت قدرتمند است . یعنی وجود انسان کامل تحت تصرفات الهی است . [ اِصبَعَین = به معنی دو انگشت دست است . این اشاره است به حدیث « همانا دل های آدمیزادگان میانِ دو انگشتِ خداوند است و او هر طور خواهد دگرگونش کند » ( شرح اسرار ، ص 37 ) منظور از دو انگشت ، صفت جلال و جمالِ خداوندی است . یعنی دلِ مومن میان دو صفت از صفاتِ متقابلۀ قبض و بسط ، فرح و غم و هدایت و ضلالت است . ]

 

منظور بیت : همگان مقهور تصرفات طبیعی و مادّی اند . امّا عارفان بالله از تصرفات طبیعی رها شده اند و خود را تحت تصرفات الهی قرار داده اند .

 

بیت 4576

 

دلو چِه و ، حَبلِ چِه و ، چرخِ چی ؟ 

 این مثال بس رکیک است ای اَچی

 

برادر جان ، دلو دیگر چیست ؟ ریسمان چیست ؟ چرخ چه معنی دارد ؟ این تشبیهات و تمثیلان بسیار زشت و نامناسب است . یعنی تمثیلات من از روی ناچاری است و می خواهم مقاصدم را قدری به اذهان نزدیک کنم . و الّا این تمثیلات همه ناقص و ابتر است . [ اَچی = برادر ، لفظی ترکی است ]

 

بیت 4577

 

از کجا آرَم مثالی بی شکست؟

  کُفوِ آن ، نه آید و نه آمده ست

من تمثیل صحیح و کامل از کجا بیاورم ؟ یعنی هر تمثیلی که در بیان انسان کامل آریم . همینگونه زشت و ناساز است . زیرا همتای عارف کاملِ مکمِّل ، مثل و مانندی نیامده است .

 

بیت 4578

 

صد هزاران مرد پنهان در یکی

  صد کمان و تیر دَرجِ ناوَکی

صد هزار نفر در یک نفر نهفته شده است . یعنی عارفِ بالله از حیث جامعیّت و شمول خود به تنهایی یک امّت است . گویی که صد تیر و کمان در تیری کوچک جای گرفته است . [ دَرج = گنجانیدن چیزی در چیزی دیگر / ناوُک = نوعی تر کوچک که آن را در غلاف آهنین یا چوبین که مانند ناوی باریک بود می گذاشتند ]

 

بیت 4579

ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتی ، فتنه ای

 صد هزاران خِرمن اندر حَفنه ای

 

آیه ما رَمَیتَ اِذ رَمَیتَ فقط برای امتحانِ مُحتَجَبان از حقیقت بوده است . یعنی آنکه تیر انداخت (یا مُشتی خاک به سوی کفّار پرتاب کرد) در حقیقت خدا بود منتهی از طریق پیامبر (ص) . امّا صد هزار خرمن در آن نهفته است . ( حَفنه = مشتی از طعام گندم و نظیر آن ) [ چون قشریان رمز اتّحادِ حق و خلق و ظاهر و مظهر را درنیافتند خیال کردن که فعل رَمی بالاستقلال از پیامر (ص) سرزد . ]

 

بیت 4580

 

آفتابی در یکی ذَرّه نهان

  ناگهان آن ذَرّه بگشاید دهان

 

انسان کامل همچون آفتابی است که در اندرون ذرّه ای پنهان شده است . یعنی روح انسان کامل مانند آفتاب با عظمت است . ولی جسمش ظاهراََ کوچک و حقیر است . امّا همین ذرّه ناگهان دهان می گشاید . [ بیت بعدی متمّم معنی این بیت است . ]

 

بیت 4581

 

ذرّه ذرّه گردد افلاک و زمین 

 پیشِ آن خورشید ، چون جَست از کمین

 

و چون آن خورشید از نهانگاه خود بیرون آید . آسمان ها و زمین در برابرش ذرّه ذرّه شوند . [ منظور مولانا از دو بیتاخیر که بر سبیل تمثیل آورده اینست : انسان کامل بر حسب ظاهر ذَرّه ای خُرد و بی مقدار است و چون با دید ظاهر بدو درنگری حقیر و ناچیزش یابی . و حال آنکه او خورشیدی عظیم به نام روح لطیف ربّانی در خود نهفته دارد که در قیاس با آن ، نظام شکوهمند افلاک به چیزی شمرده نآید . ]

 

بیت 4582

 

این چنین جانی چه در خوردِ تن است ؟ هین بشُو ای تن از این جان هر دو دست

چنین روح گرانقدری مگر ممکن است که سزاوار جسم باشد ؟ معلوم است که با چنین عظمتی هیچ نسبتی با جسم ندارد . پس ای جسم ، از چنین جانِ عظیمی دست بشُوی . یعنی غُل و زنجیرت را از بال و پَر روح بردار تا روح در اعلی مرتبۀ آسمان به پرواز درآید .

 

بیت 4583

 

ای تنِ گشته وِثاقِ جان ، بس است

  چند تانَد بحر در مَشکی نشست ؟

 

ای جسمی که منزلگهِ روح شده ای . دیگر بس است . تا کی ممکن است که دریا در مَشکی جای گیرد . [ وِثاق = اتاق ، خرگاه ]

 

بیت 4584

 

ای هزاران جبرئیل اندر بشر

 ای مسیحانِ نهان در جَوفِ خر

 

ای انسان کاملی که به تنهایی معادل هزاران جبرییلی . ای انسان کاملی که جمعِ ارواح پاکان در قالب عنصری تو نهفته است . [ منظور بیان جامعیّت انسان کامل است که او به تنهایی جامعِ جمیع ساحات و حضرات وجودی است . «مسیح» که در اینجا به صورت جمع آمده کنایه از «روح» لطیف ربّانی است . و «خر» کنایه از جسم و کلّاََ جنبۀ مادّی و بهیمی انسان است . ]

 

بیت 4585

 

ای هزاران کعبه پنهان در کنیس

  ای غلط اندازِ عِفریت و بِلیس

 

ای انسان کامل ، عظمت باطن تو را می توان اینگونه مثال زد : روح تو همچون هزاران کعبه است . و جسم تو همچون بُتخانه . که این هزاران کعبه در بُتخانه ای پنهان شده است . تو ای انسان کامل دیو و ابلیس را به اشتباه انداخته ای . ( کنیس = بُتت خانه ، معبد یهودیان / غلط انداز = به اشتباه درآورنده / عِفریت = مشتق از عَفر ( = خاک ، به خاک مالیدن ) به معنی مردِ زشت روی نیرومند است ( مفردات راغب ، ص 351 ) . زمخشری و امام فخر رازی در تفسیر خود در معنی عفریت گفته اند : مردی خبیث و مهیب که پشتِ حریفان را به خاک می رساند ( الکشّاف ، ج 3 ، ص 367 و التفسیر الکبیر ، ج 24 ، ص 197 ) . طبرسی از قول ابن عباس گفته است : عفریت به معنی سرکش و گُربُز است ( مجمع البیان ، ج 7 ، ص 233 ) ) [ ابلیس خلقت آتشین خود را بر خلقت گِلین آدم (ع) برتر دانست و نتوانست گوهر تابناک روح ربّانی آدم را ببیند . ابلیسانِ آدم روی نیز همینگونه اند . خود را از اهل الله و خاکساران ذوالجلال برتر دانند و با تکبّر و غرور به آنان درنگرنند . ]

 

بیت 4586

 

سَجده گاهِ لامکانی در مکان 

 مر بِلیسان را ز تو ویران دکان

 

آدم سجده گاهی لامکانی در مکان است . دکان ابلیسان و شیاطین بر اثر وجود تو از رونق افتاد و ویران شد . زیرا خود را برتر از تو دانستند و به راه طغیان و عصیان رفتند .

 

بیت 4587

 

که چرا من خدمتِ این طین کنم ؟ 

 صورتی را من لقب چون دین کنم ؟

 

شیطان می گوید : چرا باید بر این موجود گِلی (انسان) سجده آورم ؟ چرا باید بر قالبی عنصری نام دین و ایمان بنهم ؟ [ شیطان صفتان نیز با ناز و تکبّر گویند که عارفانِ بالله و خاکساران لِلّه کیان اند که با دیدۀ عزّت و کرامت بدانان درنگریم ؟ ]

 

بیت 4588

 

نیست صورت ، چشم را نیکو بمال

 / تا ببینی شَعشَعۀ نورِ جلال

 

پس بدین صورت پرستان کودن و غبیّ خطاب در می رسد که آدم (انسان کامل) فقط همین کالبد عنصری نیست . چشمانت را خوب بمال تا پرتو نور جلال الهی را در وجود او ببینی .

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۸۰۸