گنجور

حاشیه‌ها

علی میراحمدی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۸:۳۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۴ - در نکوهیدن جهان گوید:

«جهان ای شگفتی به مردم نکوست...»

 به قول یکی از بزرگان انسان «چشم هستی »است.

اگر انسان آفریده نمی‌شد جهان نیز شناخته نمی‌شد!

علی میراحمدی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۸:۲۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱ - آغاز:

سپاس از خدا ایزد رهنمای

که از کاف و نون کرد گیتی بپای

«کاف و نون» عبارتی است که در عرفان از آن به «کن وجودی»  تعبیر میشود و اشاره ای است به آیه 82 سوره «یس»:
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَیْئًا أَنْ یَقُولَ لَهُ کُنْ فَیَکُونُ»
فرمان نافذ او چون اراده خلقت چیزی کند به محض اینکه گوید: «موجود باش» بلا فاصله موجود خواهد شد.

 

امیررضا احمدی در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۳:۴۰ در پاسخ به محسن دربارهٔ خیام » ترانه‌های خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » هرچه باداباد [۱۰۰-۷۴] » رباعی ۸۳:

این خوانش از همه زیباتر است ولی منتسب به خیام است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫دیروز پنجشنبه، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۴۰:

«نیوند» در مصراع دوم بیت 1 و «بیوند» در مصراع دوم بیت 2، تنها پی‌آمد اشتباه چاپی هستند. به استناد لغتنامه دهخدا و فرهنگ نفیسی (ناظم‌الاطّباء)، «بیوند» به معنی «غدر و بیوفایی» است و «نیوند» به معنی «فهم و درک». تصحیح لازم انجام شد.

ساربان در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ قطران تبریزی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸۷ - در مدح ابومنصور مملان:

درود، در بیت پانزدهم، «زمانه کهترانش را» برای جستجو بسیار مناسب تر است تا «زمانه کهترانشرا»

برمک در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۶ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:

ماچین همان مهاچین چین مهین بپارسی بلخی است پارسی بلخی زبان کوشانشاهیان بود .
 عنان را باید انان مینوشتند انیدن به چم راهنمایی و راهبری است 

مملکت خانیان همه بستاند

بر در ماچین خلیفتی بنشاند

مرز خراسان به مرز روم رساند

لشگر شرق ار عراق در گذراند

باز ندارد عنان و باز نماند

تا نزند در یمن سناجق اقبال

برمک در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

اسدی نیز  در این گفته 


بپرسید بازش هنرمند مرد

که یزدان جهان را سرشت از چه کرد

بهانه چه افتاد تا کرده شد

سپهر و ستاره بر آورده شد

 

ز دانا دگر سان شنیدم درست

که یزدان خرد آفرید از نخست

از آغاز بُد جنبشی کافرید

که از زیر آن گرمی آمد پدید

چو آن جنبش آرام را یار شد

از آرام سردی پدیدار شد

کجا جنبش آنجاست گرمی نهفت

چو آرام را باز سردیست جفت

ز گرمی دَرِ خشکی اندر گشاد

ز سردی که برخواست ترّی بزاد

زمان تا زمان خشکی آنگاه باز

همی تاخت ترّی ز سردی فراز

چو سردی سوی خشکی آهنگ کرد

زمین آمد اینک که خشکست و سرد

دمید آتش از خشکی و تف و تاب

ز سردی و ترّی پدید آمد آب

هم از بهر ترّی که سر برفراخت

هوا گشت و هم جفت گرمی بساخت

چو این چارگوهر به ساز آمدند

دگر ره به جنبش فراز آمدند

مرین گوهران راچو جنبش فتاد

ز دو پهلوی چرخ برخاست باد

از آن باد گردون به گشتن گرفت

ستاره برو ره نوشتن گرفت

سپهر و ستاره به رفتار خاست

یکی سوی چپّ و دگر سوی راست

چو این چار گوهر شد آمیخته

ز هفت و ده و دو در آویخته

نخست از زمین معدنی خاست پاک

برافراخت پس رستنی سر ز خاک

پس از رستنی گونه گون جانور

پدید آمد آمیخت با خواب و خور

پسین مردم آمد که از هر چه بود

شدش بهره و بر همه برفزود

بدو خط پرگار پیوسته شد

دَرِ آفرینش همه بسته شد

نخستین خرد بود و مردم پسین

اگر راه یزدانت باید بس این

همی از دگر ره شناسان هند

شنیدم هم از فیلسوفان سند

که دیگر جهان است از ما نهان

که دانا همی خواندش آن جهان

جهانی فروزنده و تابناک

که جای فرشتست و جان های پاک

ز جان وز فرشته درو هر که هست

همه در نمازند و یزدان پرست

دو تا بهره ای زو و بهری به پای

دگر بهره در سجده پیش خدای

گروهی روان ها پس آن گه ز راه

بگشتند و ، دیوان شدند از گناه

از اندازه بر پای بگذاشتند

ز یزدان به هم روی برگاشتند

ستمکارگان و آن که بُد بی ستم

بر آمیخت زین هر دو بهری به هم

چو بردند از پایگه پای خویش

نگون اوفتادند از جای خویش

ز دانش بماندند وز بندگی

به مرگی رسیدند از زندگی

 

پس آن گه جهان داور داد گر

درایشان سرشت آن جهان دگر

چو بایست در هر گهر کار کرد

جهانی چنین نو پدیدار کرد

از آغاز کاین چار گوهر نمود

میانشان یکی جنبش انگیخت زود

ز جنبش چو گردون به رفتار گشت

ز گرمیش آتش پدیدار گشت

دگر باره نو گرمیی برفزود

هوا گشت از آن آتش تیره دود

چو ترّی ز گرمیش لختی براند

گران گشت و در زیر آتش بماند

ز سردی و خشکی زمین بهره داشت

به سردیش ترّی هوا بر گماشت

پس از سردی و ترّی هر دوان

گشاد آب و گرد زمین شد روان

سرشت جهان پاک از آمیختن

درآمد به هر پیکر انگیختن

ازین گوهران هیچ کاری به جای

نیاید ز بُن ، تا نخواهد خدای

کز آن گوهر این دیگر آگاه نیست

به راز خداوندشان راه نیست

جهاندار کاین چار پیوسته کرد

همه زورشان با زمین بسته کرد

که تا آن روان ها که افکنده اند

درین چار گوهر پراکنده اند

همه بر زمین شان بود پرورش

برو دارد و زآن دهد شان خورش

برد شان به هر کالبد کژّ و راست

بدارد چنان کش بود کام و خواست

از آن پس به پیغمبران آگهی

دهدشان ز راه بدیّ و بهی

پس آن جان که زی روشنی یافت راه

وز ایدر شود گشته پاک از گناه

چو از خاک یزدانش گوید که خیز

به دستش دهد نامه رستخیز

به زودی شمارش گزارد تمام

بهشتش دهد جای آرام و کام

وگر تیره جانی بود زشت کیش

همان روز چون خواند ایزدش پیش

سیه روی خیزد ز شرم گناه

سوی چینود پُل نباشدش راه

ببادفره جاودان کرده بند

در آتش به دوزخ بماند نژند

خنک آن که جانش از گنه هست پاک

بماند بهشتی چو خیزد ز خاک

مهر و ماه در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ در پاسخ به میلاد دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۳:

درود

 

دُردی‌خوار شو

یعنی درد رو بخور

ارتباطی به خوار و خفیف نداشت...

 

از مرد ساده چیزی ربوده شده

که احتمالا پس گرفتن اون به سادگی نیست

و نیاز هست که اول با روش سارقان آشنا بشه

تا اون رو پس بگیره

یا مانع سرقت های مکرر بشه...

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

اسدی طوسی در ابیات مربوط به امام زمان این مصراع را آورده است:
«همان آب گویند کآید پدید....»
که شاید اشاره ای باشد به آیه سی ام از سوره مبارکه ملک که برخی مفسران عبارت «ما معین» به معنای آب پاک و زلال را به وجود گرامی امام عصر تفسیر کرده اند:
قُلْ أَرَأَیْتُمْ إِنْ أَصْبَحَ مَاؤُکُمْ غَوْرًا فَمَنْ یَأْتِیکُمْ بِمَاءٍ مَعِینٍ
بگو: چه تصوّر می‌کنید؟ اگر آب (که مایه زندگانی) شما (است) همه به زمین فرو رود (جز خدا) کیست که باز آب روان و گوارا برای شما پدید آرد؟

(ترجمه الهی قمشه ای)

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۴۷ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

سلام و عرض ادب

لطفا در  جزئیات وارد بشوید اگر خطایی رخ داده است صریحا بیان بفرمایید تا  دیگران هم از نظرات جنابعالی بهره بگیرند  

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

که بد و نیکو ام نمی‌باید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۴:

جان من چون شنید قول الست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

بی ستون است ، خیمهٔ عالم

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۳:

ثابتان ، در زمین همی ریزند

محمود صبورنیا در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۹:

محمود صبورنیا ،نوا

 

 

 

 

پیامبر اکرم(ص):
مَنْ ماتَ وَ لَمْ یَعْرِفْ إمامَ زَمانِهِ فَقَدْ مَاتَ مِیتَةً جَاهِلِیَّة؛ هر کس بمیرد و امام زمانش را نشناخته باشد، بدون تردید به مرگ جاهلی مرده است.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۰۵ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳۸ - در دانش زمین و بخشهای او از گفته پیشینیان:

با توجه به زیر نویس صفحه 746 دیوان ادیب‌المماک (نسخۀ وحید دستگردی، چاپ ارمغان، سال 1312):

1-«رزه‌پراگرد» یعنی «اقیانوس»

2-«رزه‌پراگرد خاوری» عبارت است از «اقیانوس آرام» و

3-«رزه‌پراگرد باختری» یعنی «اقیانوس آتلانتیک».

محمد سلماسی زاده در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۸۵:

در این ابیات :

عزیزی و کریم و لطف داری

ولیکن دور شو، چون هوشیاری

نشاید عاشقان را یار هشیار

ز هشیاران نیاید هیچ یاری

مرا یکدم چو ساقی کم دهد می

بگیرم دامن او را به زاری

صراحی‌وار خون گریم به پیشش

بجوشم همچو می در بی‌قراری

که از اندیشه بیزارم، بده می

مرا تا کی به اندیشه سپاری؟!


مولانا از سه مرتبه وجودی سالکان حقیقت و رهروان معنا گرایی سخن می گوید : 
اندیشه 
هشیاری
عشق ( مستی )
اندیشه در اینجا به معنای افکار ناخواسته است( اندیشه همچنین به معنای ترس است و افکار ناخواسته زائیده و تولید کننده ترس هستند ) هشیاری در اینجا به معنای محاسبات عقلانی است ( و معنای حضور آگاهانه ندارد ) و عشق همان حیرتی است که قطره را با بحر و آدمی را با هستی یکی می سازد.در جاهای بسیاری مولوی عشق را با حیرت برابر می داند.

رهائی تنها با گذر از افکار ناخواسته ، ترک محاسبات عقلانی ( دایر مدار سود وزیان شخصی ) و مستی برآمده از تحیر در یگانگی صور مختلف کائنات بدست می آید و چون تو این را بخواهی از آن دور شوی ! تنها جامی بستان ومست شو و به هیچ چیز دیگر نیاندیش !

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۱۰ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

اسدی طوسی در ادامه بحث دین به ظهور امام عصر می‌پردازد و ظهور را ادامه راه پیامبران و تکامل برنامه دینی ایشان میداند:

ازین پس پیمبر نباشد دگر

به آخر زمان مهدی آید به در

بگیرد خط و نامهٔ کردگار

کند راز پیغمبران آشکار

ز کوچک جهان راز دین بزرگ

گشاید خورد آب با میش گرگ

بدارد جهان بر یکی دین پاک

برآرد ز دجال و خیلش هلاک

همان آب گویند کآید پدید

دَرِ توبه را گم بباشد کلید

رسد ز آسمان هر پیمبر فراز

شوند از پس مهدی اندر نماز

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۳ روز قبل، چهارشنبه ۱۵ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۲۰ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۲۱ - نامهای بروج به پارسی:

«کوشک» در اینجا به معنی «بُرج» است. (فرهنگ نفیسی را نگاه کنید).

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۷:

آن سفرکرده که صد قافله دل ...

ساقیا باده بیاور که شب میلاد است
مژدهٔ روز عدالت به شب بیداد است


مهدی آید و شود عدل به دوران حاکم
این حدیثی است که از پیر مغانم یاد است

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۶۹۸