گنجور

حاشیه‌ها

یوسف شیردلپور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۲:

 

با عرض ادب خدمت همه عزیزان گنجوری ودست اندارکاران برنامه وسایت پربار گنجور وتشکر از همه
در مورد این بیت
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم، طراز یا تراز، در این بیت منظور کراوات است و البته آنگونه که من شنیدم و درجایی هم خواندم که ابداع و شروع کراوات در ایران باستان بوده بعدها مانند خیلی از رسومات دیگر رواج پیدا کرده است، طراز یا کراوات فقط هم بخاطر زیبایی نبوده ونیست در واقع تراز بدن است، بدین سان که وقتی کسی کراوات می‌بندد باید طوری بماند یا بنشیند که کراوات انحنا یا چروک نداشته باشد چون در غیر این صورت یعنی درست ننشسته  وچون معمولاً کسانی که متمول یا مرفه بودند از کراوات اسفاده میکرده اند لباس های زربفت هم با نوارهای رنگین مزین میکردند ، بنابراین شاعر میفرمایند حتی اون شخصی که چنین لباس رنگارنگ و کراواتی هم هست درون خود و در ضمیر خود غمی دارد که پنهان است
طرازِ پیرهنِ زَرکشم مبین چون شمع

که سوزهاست نهانی درونِ پیرهنم🌹🌹💐💛💛💚 

 

محسن در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸:

مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن

چرا سکوت؟چون بین دانستن درباره‌ی چیزی و چشیدن آن تفاوت وجود دارد. مثلاً می‌توانیم ساعت‌ها درباره‌ی عسل صحبت کنیم: شیرین است، چسبناک است، رنگش این است، فلان خاصیت را دارد...اما تا وقتی یک قطره عسل روی زبانت نگذاشته‌ای، هنوز طعم عسل را نچشیده‌ای. مولانا می‌گوید عشق الهی هم همین‌طور است. می‌توانی درباره‌اش هزار بیت بگویی؛ اما یک لحظه تجربه‌ی حقیقیِ آن، از هزار توضیح فراتر است. پس:جایی که تجربه شروع می‌شود، توضیح تمام می‌شود.

این یک شوخی ظریف و هوشمندانه‌ی شاعرانه هم هست.

انگار می‌گوید: من حتی اگر بخواهم حرف بزنم، دیگر چیزی جز «وزن» باقی نمانده! پس به جای مضمون تازه، خودِ قالب شعر را نشان می‌دهد. و بعد: صمتنا اولی بنا. حالا دیگر خاموشی بهتر است.

یوسف شیردلپور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷۹:

درود بر همه عزیزان گنجوری 

حال این غزل برای قرن‌ها پیش بوده است 

وای اکنون چه؟؟

دردا که ز یک همدم آثار نمی‌بینم

دل باز نمی‌یابم دلدار نمی‌بینم

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵:

مدامم مست می‌دارد، نسیمِ جَعدِ گیسویت

خرابم می‌کند هر دَم، فریبِ چشمِ جادویت

حضرت حافظ 

به یک کرشمه که نرگس به خودفروشی کرد

فریبِ چشمِ تو صد فتنه در جهان انداخت

حضرت حافظ 

شیوهٔ چَشمت فریبِ جنگ داشت

ما غلط کردیم و صلح انگاشتیم

حضرت حافظ

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲۷۴:

تا قیامت نرود لذت دیدار از دل

این گلی نیست که پژمرده شود از چیدن

پنبه در گوش نه، آسوده شو از مکروهات

که شود خیر خبرها همه از نشنیدن

تو ز کوته نظری طالب فریاد رسی

ورنه فریادرسی نیست به از نالیدن

نشد از دل گرهی باز مرا همچو جرس

عمر من گرچه سر آمد همه در نالیدن

از اجل خواب گرانی که ترا در پیش است

از بصیرت نبود شب همه شب خوابیدن

صائب تبریزی

مرتضی توکلی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۲:

سلام به اساتید و دوستان.

نکته‌ای به نظرم آمد، خواستم با شما در میان بگذارم.

منبع فردوسی در روایت داستان‌ها یا موبد است و یا دهقان. اما این داستان را از زبان بلبل روایت می‌کند.  با توجه به معنای دیگر واژه بلبل که زندواف است به معنای خواننده زند و اوستا، همچنین اینکه بلبل به زبان پهلوی سخن می‌گوید، به نظر می‌آید که بلبل همان موبد باشد. پس منبع داستان، منابع مذهبی و روایت رسمی موبدان زرتشتی از تاریخ است. از طرفی قهرمان داستان رستم است که قهرمان دهقانان است و در نهایت، پهلوان موبدان که همان اسفندیار است را شکست می‌دهد. این نکته تناقضی ایجاد می‌کند. آیا نگرش دهقانان که فردوسی هم از آنان است در داستان ریشه دوانده؟ این با امانت داری فردوسی در نقل روایات در تناقض است. آیا داستان بیش از یک منبع دارد؟ پرسشی که دارم: آیا در منابع دینی زرتشتی داستان مرگ اسفندیار روایت شده؟ اگر شده کجا؟ و آیا این داستان با روایت فردوسی مشابه است؟  

ابراهیم احمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۱:

غزل شورانگیز مولانا داستان یک مسافرت عجیب و درونی است که در آن سالک با پا گذاشتن روی غرور و منیت خود، از تاریکیِ دنیا عبور کرده و در دریای بی‌انتهای عشق الهی حل می‌شود. مولانا در این شعر، داستان حضرت موسی و کوه طور را نماد دگرگونی‌های عمیق روح انسان قرار می‌دهد.


۱. هجرت به درون و روشن شدن چراغ دل
سفر عاشق به بیرون از خودش نیست. کوه طور در این شعر، همان صخره سختِ خودخواهی و فکرهای غلط درون سر ماست. سالک با آتش اشتیاق به سراغ این کوه می‌رود تا آن را بشکند. وقتی نور حقیقت می‌تابد، مثل این است که در یک اتاق تاریک و ترسناک، ناگهان چراغی بزرگ روشن شود. با آمدن این نور، تمام ترس‌ها، غصه‌ها و مادیات دنیا غیب می‌شوند و جهان رنگ بهشت به خود می‌گیرد.


۲. شستشوی چشم و رقص تمام ذرات
ما آدم‌های معمولی با چشمِ سر فقط پول و ظواهر را می‌بینیم. اما وقتی انسان غرورش را کاملاً خاک کند، همین خاکساری مثل یک داروی شفابخش (توتیا) چشم باطنش را باز می‌کند. حالا او می‌تواند فرشتگان مخفی خدا (ساقیان) را ببیند که جام‌های آرامش را به او هدیه می‌دهند. در این حالت، عاشق درک می‌کند که تمام ذرات جهان (زمین و آسمان) مثل براده‌های آهن، شیفته یک آهن‌ربای بزرگ هستند و از شوقِ او می‌رقصند.


۳. قطره چطور دریا می‌شود؟ (راز فنا و بقا)
وقتی نور معشوق می‌تابد، تمام پرده‌های توهم و نقش بازی کردن‌های ما پاره می‌شود. در این فضا، خورشیدِ فضل خدا با سایۀ لطفش به طور ناگهانی با هم یکی می‌شوند تا روح انسان از عظمت حق نسوزد. حالا وقتِ «فنا» است. یک قطره آب را فرض کنید که اگر روی زمین بماند خشک می‌شود، اما اگر خودش را داخل دریا بیندازد، شکل قطره بودنش نابود می‌شود ولی خودش تبدیل به دریا می‌شود. مولانا می‌گوید من منیت خودم را نابود کردم تا صد برابر بزرگ‌تر و جاودانه (بقا) شدم.


۴. بریدن وابستگی‌ها و نیاز به ستاره راهنما
عاشق در این مسیر متوجه می‌شود که دلبستگی‌های کوچکش به دنیا (مثل پول، مقام یا حتی غرورِ خوب بودن) مثل یک طناب نامرئی (زنار) او را اسیر کرده‌اند. او هر لحظه مچ خودش را می‌گیرد، خجالت می‌کشد و این بندها را قیچی می‌کند. اما این بیابان دنیا بزرگ است و انسان ممکن است سرگردان شود. در ابیات آخر، مولانا راز بزرگش را فاش می‌کند: او می‌گوید من در این تاریکی گم شده بودم، تا اینکه یک ستاره درخشان به نام شمس تبریزی در آسمان زندگی‌ام طلوع کرد و راه خروج از این بیابان را به من نشان داد.

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۸:

وزن شعر مشکل دارد ؛ مصراع دوم بیت مطلع ، یک سیلاب کم دارد ... دو مصراع در دو وزن متفاوت است که در اشعار متقدم شاعران معمول نیست ؛ 

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۱۰۲ - تشنیع صوفیان بر آن صوفی کی پیش شیخ بسیار می‌گوید:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند 

جناب اقای کریم زمانی 

 

3525

خلاصه حکایت

گروهی از صوفیان به مردی صوفی اعتراض کردند و برای شکایت از او نزدِ شیخِ خانقاه آمدند و گفتند : از دستِ این صوفی به فریادمان رس . شیخ گفت : مگر چه شده است ؟ گفتند : این صوفی ، سه عادت بس ناپسند دارد . پُر حرف و پُر خور و پُر خواب است . شیخ خانقاه رو بدان صوفی کرد و گفت : در هر حالی باید اعتدال را رعایت کنی . صوفی در جوابِ معترضان گفت : اگر چه برگزیدن حدِ وسط ناشی از حکمت و فرزانگی است . امّا خودِ حدِ وسط نیز امری نسبی است . مثلاََ آبِ جویبار برای شتر ناچیز است امّا همان آب برای مورچه ، دریا به نظر می رسد . صوفی در ردِ گفتار معترضان ، امثالی دیگر می آورد که ضمنِ شرح ابیات بیاید .

 

در این حکایت نیز نکته های دقیق در باب آدابِ طریقت آمده است . مولانا در این حکایت نیز مانند حکایتی که از بیت 3303 دفتر دوم آغاز می شود احوالِ اولیاء را از احوالِ مردم عادی تفریق نهاده است و می گوید کارِ پاکان را نباید قیاس از خود گرفت .

 

بیت 3506

صوفیان بر صوفیی شُنعه زدند / پیشِ شیخِ خانقاهی آمدند

گروهی از صوفیان ، یک صوفی را موردِ طعنه و درشتی خود قرار دادند و نزد شیخ خانقاه آمدند . [ شُنعه = طعنه ، درشتی ، نکوهش / خانقاه = شرح بیت 156 دفتر دوم ]

 

بیت 3507

شیخ را گفتند : دادِ جانِ ما / تو از این صوفی بجُو ای پیشوا

به شیخ خانقاه گفتند : ای پیشوا تو دادِ ما را از این صوفی بستان .

 

بیت 3508

گفت : آخر چه گِله ست ای صوفیان ؟ / گفت : این صوفی سه خُو دارد گران

شیخ خانقاه گفت : ای صوفیان شکایت شما چیست ؟ گفتند : این صوفی ، سه صفت سنگین و غیر قابلِ تحمل دارد .

 

بیت 3509

در سخن ، بسیار گو همچون جَرَس / در خورِش افزون خورَد از بیست کس

او پُر حرف است مانند صدای متوالیِ زنگ پی در پی حرف می زند و بیش از بیست نفر هم غذا می خورد .

 

بیت 3510

ور بخُسبد ، هست چُون اصحابِ کهف / صوفیان کردند پیشِ شیخ ، زَحف

و هرگاه می خوابد ، خوابش مانندِ خوابِ اصحابِ کهف سنگین است . بدین سان صوفیان در حضور شیخ خانقاه جمع شدند و ازدحام کردند .

 

بیت 3511

شیخ رُو آورد سویِ آن فقیر / کی ز هر حالی که هست ، اوساط گیر

شیخ رو به آن درویش کرد و گفت : در هر حالی که هستی میانه روی را برگزین .

 

بیت 3512

در خبر ، خَیرُالامور اَوساطُها / نافع آمد ز اعتدال ، اَخلاطُها

زیرا در حدیث آمده است که بهترین کارها در میانه روی است و اعتدالِ چهار آمیزه برای سلامتی انسان سودمند است . [ مصراع اوّل اشاره است به حدیث « خَیرُالامور اَوساطُها » ( احادث مثنوی ، ص 69 ) یکی از مبانی طبِ قدیم اعتقاد به اخلاطِ اربعه ( = آمیزه های چهارگانه ) بود . خِلط = در لغت به معنی آمیزه و آمیز است . و در اصطلاح طب قدیم به نام مادّه ای است مرطوب و روان . از اینرو اعتقاد داشتند که غذا در نخستین مرحله به خِلط تبدیل می شود . این چهار خلط یا آمیزه عبارت است از خون ، بلغم ، صفرا و سودا . هرگاه یکی از این اخلاط از حدِ اعتدال خارج شود . موجب بیماری می گردد . بدین ترتیب در طب قدیم ، بیمارن به دَمَوی و بلغمی و صفراوی و سودایی تقسیم می شدند ( قانون ، ج 1 ، ص 30 و 31 ) ]

 

بیت 3513

گر یکی خِلطی فزون شد از عَرَض / در تنِ مردم پدید آید مَرَض

هرگاه یکی از این چهار آمیزه بر دیگر آمیزه ها فزونی گیرد . موجبِ بیماری انسان می شود .

 

بیت 3514

بر قرینِ خویش مَفزا در صفت / کآن فِراق آرد یقین در عاقبت

حال که چنین است . تو نیز در توصیفِ همتا و نظیرِ خود از حدِ اعتدال خارج مشو که سرانجام موجبِ جدایی و کدورت می شود ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 323 ) .

 

بیت 3515

نُطقِ موسی بُد بر اندازه ، ولیک / هم فزون آمد ز گفتِ یارِ نیک

برای مثال ، با اینکه حضرت موسی (ع) به اندازه حرف زد و پُر گویی ننمود . ولی به هر حال بیش از رفیق و همراهِ خود حرف زد . [ همینکه حضرت موسی (ع) در سؤال کردن افراط نمود موجب جدایی آن دو شد . اشاره است به داستان حضرت موسی (ع) و عبد صالح ( خضر ) که در شرح بیت 224 دفتر اوّل بیان شد ]

 

بیت 3516

آن فزونی با خَضِر آمد شِقاق / گفت : رَو تو مُکثِری هذا فِراق

زیاد سؤال کردن موسی (ع) از خضر موجبِ جدایی آن دو شد . در نتیجه خضر به او گفت : حالا که زیاد حرف می زنی برو که وقتِ جدایی من و تو رسیده است . [ شِقاق = جدایی و دشمنی / مُنکثِر = پرگو ]

 

بیت 3517

موسیا ، بسیار گویی ، دُور شو / ور نه با من گُنگ باش و کور شو

حضرت خضر (ع) گفت : ای موسی ، خیلی حرف می زنی . برو از من دور شو . و اگر می خواهی همراهِ من باشی باید لال و کور باشی .

 

بیت 3518

ور نرفتی ، وز ستیزه شِسته یی / تو به معنی رفته یی بگسسته یی

و اگر نروی و پافشاری کنی و همین جا بنشینی و بمانی ، بدان که تو در معنا از من دور و جدا شده ای . ( شِسته = مخفف نشسته ) [ صوفیان رابطۀ حضرت خضر (ع) و حضرت موسی (ع) را تمثیلی از رابطۀ راد و مرید می دانند . ]

 

بیت 3519

چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز / گویدت : سویِ طهارت رَو بتاز

هر گاه به هنگامِ اقامۀ نماز ، ناگهان ادرار یا بادی از تو خارج شود . شرع ( یا نماز ) به تو حکم می کند که باید بروی تجدیدِ وضو کنی . [ اکبرآبادی می گوید : فاعل «گویدت» نماز است یعنی نماز به تو می گوید برو تجدیدِ وضو کن ( شرح مثنوی ولی محمد اکبرآبادی ، دفتر دوم ، ص 335 ) ]

 

بیت 3520

وَر نرفتی ، خشک ، جُنبان (خنبان )می شوی / خود نمازت رفت پیشین ای غَوی

و اگر نروی تجدیدِ وضو کنی ، خم و راست شدن تو کاری خشک است . یعنی بیهوده و بی روح است . زیرا ای گمراه نمازت قبلاََ باطل شده است .

 

بیت 3521

رَو برِ آنها که هم جُفتِ تُوَند / عاشقان و تشنۀ گفتِ تُوَند

برو نزدِ کسانی که همسر و همتای تو هستند و شیفته و خواهانِ سخنِ تو .

 

بیت 3522

پاسبان بر خوابناکان بر فزود / ماهیان را پاسبان ، حاجت نمود

برای مثال ، برای خوابیدگان ، نگهبان و محافظی لازم است تا آنان را بیدار کند ولی ماهی ها نیازی به محافظ ندارند [ «خوابناکان» کنایه از اهلِ غفلت و اسیران عالَمِ حِس ، و «ماهیان» کنایه از عارفان دریای معارف الهی ( رجوع شود به شرح بیت 17 دفتر اوّل ) ]

 

بیت 3523

جامه پوشان را نظر بر گازُرست / جانِ عُریان را تجلّی ، زیورست

مثال دیگر ، آنان که لباس مس پوشند به جامه شوی می نگرند ، یعنی نیاز به این دارند که او جامۀ آنها را تمییز کند . ولی آن روحی که برهنه باشد . زیور او تجلّیاتِ حضرت حق است . [ «جامه پوشان» کنایه از اسیران غرایز حیوانی و بندگانِ شهواتِ بهیمی است . روحِ آنها ، اسیر لباسِ جسد و جامۀ حسیّات است . بنابراین به کسانی نیاز دارند که این ها را برای ایشان فراهم می آورد ولی عارفان که از کمند جسم و جسمانیّت رهیده اند تنها به تجلیّاتِ حضرت حق توجه دادرند . ( شرح کفافی ، ج 2 ، ص 574 ) ]

 

بیت 3524

یا ز عریانان به یک سو باز رَو / یا چو ایشان فارغ از تن جامه شو

یا از شمار برهنگانِ مادّیات و محسوسات کناره بگیر و یا مانند آنان از جامۀ بدن آسوده خاطر شو . [ جامۀ بدن = ( جواهرالاسرار ، دفتر دوم ، ص 323 ) ]

 

بیت 3525

ور نمی تانی که کُل عریان شوی / جامه کم کن تا رَهِ اَوسط روی

و اگر نمی توانی به طورِ کامل از جامۀ مادّیات و شهوات ، عاری شوی . دست کم از جامۀ مادّیات و شهوات خود کم کُن .

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

مسعود شفا در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

خطاب به مدیران گرانقدر سایت:

غزلی از میرزا ابوالقاسم فرهنگ شیرازی متخلص به وصال شیرازی با همین قافیه و همین وزن وجود دارد که جا دارد آن را به اشعار مشابه اضافه کنید:

از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر

کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر

عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت

گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر

مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده‌ی پیر

گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر

عاشقان را طرب از باده‌ی انگوری نیست

هست مستان تُرا نشئه ز صهبای دگر

بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ است

بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر

ما گدائی درِ دوست به شاهی ندهیم

زان که این جای دگر دارد و آن جای دگر

گر به بتخانه چنین نقش رخت بنگارند

هر که بیند، نکند میل تماشای دگر

راه پنهانی میخانه نداند همه کس

جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر

دل "فرهنگ" ز غم‌های جهان خون شده بود

غم عشق آمد و افزود به غم‌های دگر

 

با سپاس.

مسعود شفا در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

درود به همه ادیبان گرانقدر؛

فراغ به معنی آسایش، آسودگی و فراغت می‌باشد.

بیت: «بامدادان به تماشای چمن بیرون آی

تا فراغ از تو نماند به تماشای دگر» یعنی: هنگام صبح برای دیدن چمن بیرون بیا، تا برای ما عاشقان، فراغتی نماند که به جز تو، چیز دیگری را تماشا کنیم.

افسانه چراغی در ‫۵ روز قبل، یکشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۵ - جشن مهرگان:

خز به جای مُلحم و خرگاه بدل باغ و بوستان آمد

ملحم: نوعی جامه ابریشمی

دکتر حافظ رهنورد در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۱:

این غزل از غزل‌های مهم خواجه است؛ چراکه در آن از مانیفست رندی که اساس فلسفه‌ی مختص خودش است، حرف زده. رند مست،عاشق،پرمهر و دیوانه است (دربرابر عقل خشک زاهد) و راستی و صدق را سرلوحه‌ی رفتار خود قرار می‌دهد. 

مهدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

دوستان عزیزی که در این برنامه شرکت میکنند اگر هم اشتباهاتی در بیان نظرات داشته باشند مایه افتخارند که در این دنیای وانفسا   بجای رفتن در کانالهای غرض ورز به اینجا امده و تلاششان در این است که با قدم برداشتن در را خدا به خود سازی پرداخته تا بتوانیم همگام با قوانین حاکم بر خلقت و زنده شدن به خدا بتوانیم جلوه گر واقعی عظمت خدا بوده، همانند همه مخلوقات  جهان، همراه با انها برای خدا و عظمتش جلوه گری نماییم. 
اما در مورد پیر بودن جهان و اشاره به بی بنیادی باید گفت که انچه در این جهان غیر خدایی است و عشق به انها ما را از راه خدا دور میکند، مانند پول پرستی، بت پرستی، بت سازی و عاشق شدن به چیزهای غیر خدایی ، عشق غیر خدایی را این جهان نخواهد پذیرفت و فرهاد کشی خواهد کرد.
 در مورد عرقچین هم حافظ از باد شبگیر میخواهد پیامی از معشوق بیاورد تا بتواند عرقی که از هجر معشوق چون اتش عرقش را در اورده برچیند. باد هم صفت خنک کنندگی دارد و هم برچیدن و خشکانده عرق آنهم بادی که پیام آور باشد.

ابراهیم احمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۲ - داستان آن پادشاه جهود کی نصرانیان را می‌کشت از بهر تعصب:

در نگاه ظاهرگرایانه، این داستان تمثیلی از تعصب است؛ اما در سلوک عرفانی (عین‌القضاتی و ابن‌عربی)، حکمت اشراقی و متعالیه، و نظام رمزشناسی (Symbolism) مولانا، این ابیات نقشه‌ای از تجلی، هبوط، و ساختار آگاهی انسان است.
در ادامه، رمزگشایی بند به بند و بدون حذف هیچ نکته‌ای، از ساحت ظاهر به باطنِ باطن (تاویل) تقدیم می‌شود:
۱. شاه جهود و عیسی؛ تقابل «نَفْس اماره» و «عقل قدسی» (تاویل انفسی)
در تفکر تاویلی، قصه‌های بیرونی همگی در درونِ یک انسان رخ می‌دهند (سلوک انفسی).
شاه ظلم‌ساز جهود: نماد «نَفْسِ کُلّیِ هبوط‌کرده در مرتبه امّارگی» یا همان «وهمِ حاکم بر وجود انسان» است. ویژگی یهود در ادبیات نمادین مثنوی، جمود بر ظاهر، مادی‌گرایی محض، و دلبستگی به کثرت است. شاه، آن ساختار روانیِ منجمدی است که تمایل دارد پادشاهیِ روانی انسان را در انحصار خود نگه دارد.
عیسی (ع): نماد «روح قدسی» و «نَفْسِ مطمئنه» است. عیسی مسیح، تجلی نفخه‌ی الهی است که مرده زنده می‌کند.
نصرانی‌گدازی: شاه با کشتن مسیحیان، در واقع دست به «سرکوب آگاهی الهی» در وجود خود می‌زند. نفس اماره برای بقای خود، باید هرگونه جلوه و بیداریِ روانی و معنوی (مسیحیت درون) را ذوب و نابود کند.
۲. عهد عیسی و یکی بودن با موسی؛ ساحت «عین‌الجمع» و حقیقت محمدیه
عهد عیسی بود و نوبت آن او / جان موسی او و موسی جان او
فلسفه ولایت و نبوت (حقیقت محمدیه): از منظر عرفان ابن‌عربی، حقیقتِ همه پیامبران یک نور واحد است که همان «حق یا حقیقت محمدیه» است. تغییر دوران‌ها (عهد عیسی، عهد موسی) تنها تغییر در «مظاهر و قابلیات زمانه» است، نه در «ظاهر».
ساحت وحدت و عین‌الجمع: عبارت «جان موسی او و موسی جان او» اشاره به فناء فی الله و ساحت وحدتِ مطلق دارد. در این مرتبه، نام‌ها (موسی و عیسی) فاقد هویتِ غیریت هستند. آن‌ها دو پنجره به یک آفتابند. کسی که میان دو پیامبر، دو مذهب حق، یا دو جلوه از حقیقت خط‌کشی می‌کند، هنوز در بندِ کثرتِ خلقی است و به وحدتِ حقّی نرسیده است.
۳. شاه احول؛ نماد «فلسفه ثنویت» و «کثرت‌بینی در عینِ توحید»
شاه احول کرد در راه خدا / آن دو دمساز خدایی را جدا
احولی یا دوبینی فلسفی (شِرک خفی): شاه ادعای توحید دارد (در راه خدا کار می‌کند)، اما چشمِ باطنش چپ (احول) است. این بزرگ‌ترین فاجعه‌ی معرفت‌شناختی است: «شرک در جامه توحید». در فلسفه عرفانی، شرکِ جلی (بت‌پرستی) آشکار است، اما شرکِ خفی این است که انسان گمان کند پدیده‌های عالم (مانند موسی و عیسی، یا خیر و شر) مستقل از اراده واحد حق، دارای دو ریشه جداگانه‌اند. شاه احول، نمادِ نظام‌های فکریِ ثنوی‌نگر (Dualistic) است که عالم را به دوقطبی‌های متخاصمِ دائمی تقسیم می‌کنند و متوجه اتصالِ پنهانیِ اضداد در اُم‌الکتاب نیستند.
۴. تمثیل شیشه و استاد؛ هبوط از «وحدت» به «کثرت» و شکستنِ آینه هستی
این تمثیل، یک دوره فشرده از نظریه تجلی (Emanation) و معرفت‌شناسی است:
شیشه واحد: نماد «وجود واحد حق» یا «صادر اول» است که یکپارچه، شفاف و بی‌رنگ است.
استاد: نماد «پیر طریقت، عقل فعال، یا مرشد الهی» است که به وحدت رسیده و جهان را آن‌گونه که هست (یکپارچه) می‌بیند.
افزون‌بین مشو: نهی از تکاثر و کثرت‌بینی است. در فلسفه اشراق، کثرت یک امر عَرَضی و اعتباری است، نه حقیقی.
فرمانِ «زان دو یک را در شکن»: این یک استراتژیِ درمانی و معرفتی از سوی استاد است. استاد برای اثباتِ توهمی بودنِ کثرت، به شاگرد فرمان می‌دهد که یکی از آن دو را نابود کند.
چون یکی بشکست هر دو شد ز چشم: این بیت از نظر فلسفی مبهوت‌کننده است. وقتی شیشه توهمیِ دوم شکسته می‌شود، شیشه اول هم غیب می‌شود! چرا؟ چون در عالم واقعیت، فقط یک شیشه وجود داشت. وقتی شاگرد ضربه را زد، شیشه واقعی را شکست؛ در نتیجه آن تصویرِ توهمیِ دوم که معلولِ کج‌بینی چشم او از روی شیشه اول بود نیز هم‌زمان نابود شد. تاویل: وقتی انسان حقیقت را به بهانه فرعیات یا تعصبات می‌شکند، کل معرفت و دین‌داری از کف او می‌رود؛ او می‌خواست دشمنِ حقیقت (عیسی از نظر شاه) را بشکند، اما با شکستن او، حقیقتِ خودش (دین موسی) را هم نابود کرد.
۵. روان‌شناسیِ فلسفیِ سقوط؛ خشم، شهوت، غرض و رشوت
مولانا در این بخش، مکانیسمِ دقیقِ چگونگیِ تبدیلِ «نورِ عقل» به «ظلمتِ وهم» را با اصطلاحات دقیق فلسفی و عرفانی تبیین می‌کند:
خشم و شهوت مرد را احول کند / ز استقامت روح را مبدل کند:
در حکمتِ صدرایی و مشاء، روح دارای قوای عاقله، غضبیه و شهویه است. اگر قوای غضبیه (خشم) و شهویه (میل) بر عاقله سیطره یابند، «حرکتِ جوهریِ روح» رو به سقوط می‌رود. «استقامت» یعنی حرکتِ مستقیمِ روح به سمتِ کمال مطلق (توحید). خشم و شهوت، محورِ مختصاتِ آگاهی را کج می‌کنند و روح را دچار «استحاله» یا قلبِ ماهیت (مبدل شدن) می‌نمایند. انسانِ خشمگین یا شهوت‌ران، دیگر جهانِ عینی را نمی‌بیند، بلکه جهانِ فرافکنی‌شده‌ی خشم و شهوتِ خود را تماشا می‌کند.
چون غرض آمد هنر پوشیده شد / صد حجاب از دل به سوی دیده شد:
غرض (Subjectivity / سوگیری نفسانی): در معرفت‌شناسی عرفانی، غرض بزرگ‌ترین «حجابِ معرفتی» است. حقیقت، عریان است؛ اما وقتی ناظر دارای «غرض» (منفعت، کینه، حب و بغض شخصی) باشد، میانِ «دل» (محل درک شهودی) و «دیده» (ابزار مشاهده حس و عقل) صدها لایه از توهم و حجاب تنیده می‌شود. در این حالت، علمِ انسان تبدیل به «جهلِ مرکب» می‌شود؛ یعنی صفتِ پاکِ پدیده‌ها (هنر) پشتِ غرضِ ناظر پنهان می‌گردد.
چون دهد قاضی به دل رشوت قرار / کی شناسد ظالم از مظلوم زار:
قاضی درون: نماد «عقلِ ممیّز» یا همان قوه حاکمه و وجدان انسان است.
رشوت باطنی: رشوه در اینجا صرفاً پول نیست؛ بلکه «لذت‌های وهمی، تاییدهای نفسانی، و منافعِ صیانت از خود (Self-preservation)» است. وقتی عقلِ انسان از نفسِ اماره رشوه می‌پذیرد تا کارهای او را توجیه کند، قدرتِ تمیز (فرقان) را از دست می‌دهد. در این حالت، سیستمِ اخلاقی انسان واژگون شده و او بی‌رحمانه‌ترین کارها (ظلم) را عادلانه (حق) می‌پندارد.
۶. حقد جهودانه؛ کینه به مثابه منبعِ هستی‌شناختیِ کوررنگیِ معنوی
شاه از حقد جهودانه چنان / گشت احول کالامان یا رب امان
صد هزاران مؤمن مظلوم کشت / که پناهم دین موسی را و پشت

حِقدِ جهودانه: کینه و حسادتِ ذاتی، غلیظ‌ترین نوع حجابِ ظلمانی است. این حقد، آگاهیِ شاه را به قدری تاریک می‌کند که او دچار «کوررنگیِ معنوی» می‌شود. او در ساحتِ پارادوکسیکالِ وهمِ خود گم می‌شود:
پارادوکسِ سلوکِ معکوس: شاه صد هزار مؤمن را قربانی می‌کند تا از دینِ موسی پناه و پشتی بسازد؛ غافل از اینکه حقیقتِ دینِ موسی، همان نوری است که در دلِ آن مظلومان (مسیحیان) جاری است. او با دستِ خود، حقیقتی را که ادعای پرستش آن را دارد، سر می‌برد. این بالاترین مرتبه تعلیق و سرگردانی انسان در عالم «حجاب‌های متداخل» است که مولانا از آن به خداوند پناه می‌برد (کالامان یا رب امان).
نمودار تاویلی هبوط آگاهی در این ابیات
این ابیات، فرآیندِ «انحطاطِ امرِ قدسی در ذهنِ انسانی» را نشان می‌دهد. پادشاهِ جهود، داستانِ همه انسان‌هایی است که به جای فناء در حق و رسیدن به ساحتِ بی‌رنگی (وحدت)، خدا و دین را به ابزاری برای صیانت از مرزهای خودخواهی، تعصب و نَفْسِ خود (کثرت) تبدیل می‌کنند و در این مسیر، آینه را می‌شکنند، به این خیال که دارند تصویرِ زشتِ روی خودشان را نابود می‌کنند.

 

 

گردآفرید در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۹ در پاسخ به به دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

اگه اشتباه نکنم اذرگشنسب برای ارتشیان بوده نه شاه و ارتشیان 

خاک پای حافظ در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۳۳ در پاسخ به روفیا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳:

بانو روفیا سالهاست در به در و شیدای پیدا کردن شما هستم...لطفاااا یک التفات به حقیر بفرمایید...آدرس تلگرام من alief1359@

خواااااهش عاجزانه

مهدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۴:

همینقدر که دوستان عزیزی مانند شرکت کنندگان در این برنامه وقتشان را صرف پویندگانی چون حافظ پویندگان قوانین حاکم  برخلقت و نزدیکی و زنده شدن به خدا کرده اند مایه افتخار و امید است که دوستانی مانن این شرکت کنندگان را هم میتوان یافت. احترام به این عزیزان واجب اگر چه اشتباهاتی در درک مطالب داشته باشند. در این دنیای وانفسا همدیگر را داشته باشیم. 

اما در مورد بی بنیادی جهان پیر باید گفت انچه از این جهان که ضد خدایی باشد و در ذهنمان جا بگیرد عشق به پول، عشق هایی که ضد خدایی باشت عشق به بتهای جهانی ساخته در ذهن را این جهان اقدم میزداید تا مارا به راه راست و خدایی رهنمود باشد.

حافظ انچنان در هجران اتش عشق به معشوق عرقش در امده که از باد شبگیر میخواهد پیغامی از معشوق برساند تا این عرقها برچیده شود. وزش باد هم کمک به برچیدن و خشک کردن عرق میکن.

Fateme Zandi در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۶۸ - وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی:

به نام حضرت دوست 

شرح ابیات 

استاد ارجمند 

جناب آفای کریم زمانی

 

مثنوی معنوی مولوی

خلاصه حکایت وفات یافتن بلال رضی الله عنه با شادی

بلالِ حبشی هنگامی که بر اثرِ ضعفِ مزاج مانند هلالِ ماه ، لاغر و نزار شده بود . در آستانۀ مرگ قرار گرفت . همسرش از دیدن این منظرۀ غم انگیز گریست و گفت : واویلا که مرگت فرا رسیده . بلال گفت : غم مدار که اینک وقتِ شادمانی است نه اندوه . ....

 

بیت 3517

چون بِلال از ضعف شد همچون هِلال / رنگِ مرگ افتاد بر رویِ بِلال

همینکه بلال از ضعف مانند هلالِ ماه ، لاغر شد . آثارِ مرگ در چهره اش نمایان گردید .

 

بیت 3518

جفتِ او دیدش ، بگفتا واحَرَب / پس بِلالش گفت : نه نه واطَرَب

وقتی که همسرش او را در این حال دید گفت : اندوها ، عجب مصیبتی ، بلال به او گفت : نه نه ، این حرف را مگو بلکه بگو : به به ، چه شادی و طربی . [ واحَرَب = کلمه ای است که در عزای مُردگان و برای ابراز ناراحتی گویند . حَرَب به معنی هلاکت و نابودی است ]

 

بیت 3519

تا کنون اندر حَرَب بودم ز زیست / تو چه دانی مرگ چون عیش است و چیست ؟

من تا کنون با زندگانی دنیویم در ستیز و ناراحتی بودم ، تو چه می دانی که مرگ چیست و چه خوشی و لذّتی دارد .

 

بیت 3520

این همی گفت و ، رُخَش در عینِ گفت / نرگس و گلبرگ و لاله می شکفت

بلال این سخنان را می گفت و در عین حال ، چهره اش مانند گلِ نرگس و برگِ لطیفِ گل و لاله از هم می شکفت .

 

بیت 3521

تابِ رُو و چشمِ پُر انوارِ او / می گواهی داد بر گفتارِ او

روشنی و درخشندگی چهرۀ بلال و چشمانِ پُر نورش ، گفتارِ او را تصدیق می کرد .

 

بیت 3522

هر سیه دل می سیه دیدی ورا / مردمِ دیده ، سیاه آمد چرا ؟

اشخاصی که دارای قلبی سیاه و کدر بودند . بلال را سیاه می دیدند یعنی او را به جهتِ پوستِ سیاهش موردِ تحقیر قرار می دادند . این نادان ها مگر نمی دانستند که مردمکِ چشم واقعاََ چرا سیاه است ؟ [ مردمک چشم نیز سیاه است ، امّا این سیاهی از شأن و قدرِ آن نمی کاهد چرا که محلِ نور و بینایی است پس هر سیاهی مطلقاََ زشت و ناپسند نیست . ]

 

بیت 3523

مردمِ نادیده باشد رُو سیاه / مردمِ دیده بُوَد مرآتِ ماه

انسان های فاقدِ بصیرت ، رسوا و روسیاه هستند امّا مردمِ با بصیرت که در حکمِ مردمکِ چشم اند ، آیینۀ ماه هستند . یعنی مظهرِ اسماء و صفاتِ حضرتِ حق اند . ( مِرآت = آیینه ) [ ابن عربی در فصوص الحکم ، فص آدمی ، انسانِ کامل را مردمکِ چشمِ حق می شمرد . رجوع شود شرح بیت 1 دفتر اوّل ]

 

بیت 3524

خود که بیند مردمِ دیدۀ تو را / در جهان ، جز مردمِ دیده فزا ؟

مردمکِ چشمِ تو را در این دنیا چه کسی می تواند ببیند ، جز آن کسی که دیده ای بصیر دارد ؟ [ یعنی در این دنیا هر کسی نمی تواند حقیقتِ انسانِ کامل را مشاهده کند مگر اهلِ بصیرت ، بلال نیز یکی از مصادیقِ انسانِ کامل بود . ]

 

بیت 3525

چون به غیرِ مردمِ دیده ش ندید / پس به غیرِ او که در رنگش رسید ؟

از آنرو که حقیقتِ باطنی را بلال کسی جز مردمکِ چشم بصیر ندید . پس بجز دیدۀ بصیر چه کسی چه کسی حقیقت او را دیده است ؟ [ طبق قرینۀ مقامیه در اینجا مراد از « مردم دیده » حضرت نبی اکرم (ص) است . از این حیث که آن حضرت مصداقِ عالی و حقیقی انسانِ کامل بوده است یعنی هیچکس به اندازۀ آن حضرت به حقیقتِ بلال واقف نشد . ]

 

بیت 3526

پس جز او جمله مُقَلّد آمدند / در صفاتِ مردم دیدۀ بلند

پس غیر از مردمک چشم ( منظور حضرت نبی اکرم (ص) است ) باقی مردم در برخورد با انسان کامل از روی تقلید عمل می کنند نه از روی تحقیق .

 

بیت 3527

گفت جفتش : اَلفِراق ای خوش خِصال / گفت : نه نه ، اَلوِصال است ، اَلوِصال

وقتی که همسرِ بلال او را در حال دید گفت : ای کسی که دارای اخلاقِ پسندیده ای هستی ، هنگام جدایی و فِراق فرا رسیده . بلال گفت : نه نه ، این فِراق نیست بلکه وصال است ، وصال . [ زیرا با عُروضِ مرگ ، آدمی به اصلِ خود باز می گردد . ]

 

بیت 3528

گفت جفت : امشب ، غریبی می روی / از تبار و خویش ، غایب می شوی

همسرش گفت : امشب به دیار غربت رهسپار می شود و از قوم و خویشت غایب می شود .

 

بیت 3529

گفت : نه نه ، بلکه امشب جانِ من / می رسد خود از غریبی در وطن

بلال گفت : نه نه ، اینطور نیست بلکه امشب جانِ من از دیارِ غربت به وطن اصلی خود باز می گردد . [ نای جدا افتاده از نیستان حقیقت به اصل خود می پیوندد . ]

 

بیت 3530

گفت : رویت را کجا بینم ما ؟ / گفت : اندر حلقۀ خاصِ خدا

دوباره همسرش گفت : رخسارۀ نورانی تو را باید در کجا ببینیم ؟ بلال گفت : در جمعِ خاصّانِ الهی .

 

بیت 3531

حلقۀ خاصش به تو پیوسته است / گر نظر بالا کنی ، نه سویِ پَست

اگر چشم به مراتب بالای جهان هستی بدوزی و به مراتبِ پایین نگاه نکنی خواهی دید که تو نیز جزو آن جمعِ خاصّانِ الهی هستی .

 

بیت 3532

اندر آن حلقه ز ربّ العالمین / نور می تابد چو در حلقه نگین

در آن جمعِ خواص ، از بارگاهِ الهی انواری در آن جمع می تابد مانند درخشیدن نگین در حلقۀ انگشتری .

 

بیت 3533

گفت : ویران گشت این خانه ، دریغ / گفت اندر مَه نگر ، منگر به میغ

همسرش باز گفت : افسوس که این خانه ویران گشت یعنی افسوس که جسمِ تو به زودی فانی می گردد . بلال گفت : تو به ماه نگاه کن نه به جسم که مانندِ ابرِ تیره مانع از تابش انوار روح می گردد .

 

بیت 3534

کرد ویران تا کُند معمورتر / قومم اَنبُه بود و ، خانه مُختَصَر

بلال گفت : حال من به این می ماند که مثلاََ کسی خانواده پُر عائله ای دارد در حالی که خانه اش تنگ و کوچک است . امیرِ شهر می آید و از روی لطف خانه اش را ویران می کند تا به جای آن خانه ای وسیعتر بَنا کند . [ همینطور حضرتِ شاهِ وجود به زودی خانۀ حقیر جسمِ مرا ویران می کند تا عائلۀ من که همان قوای روحانی من است به منزلِ فراخ و بیکران عالمِ ملکوت منتقل شود . ]

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۲۶:

نه بوده و نه نابود ، 

۱
…
۲
۳
۴
۵
۶
…
۵۸۱۳