گنجور

حاشیه‌ها

Mehdi Hagh در ‫۳ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۳ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » در نعت رسول » در نعت رسول ص:

حکایتی متفاوت از شیطان 

لینک شعر شیطان

مرا از آتش مهرش بداد جان

 

بدادم بر صف اول سر و جا

 

 

 

عبادت ها بکردم بهر سلطان

 

هزاران ذکر گفتم همچو قرآن

 

 

 

بکردم سجده ها بیش از مه و سال

 

نبودی همچو من بندش گرفتار

 

 

 

نبودی بهتر از من در سرایش

 

ملائک در صف و من پیشگاهش

 

 

 

شدم استاد به علم و در سعادت

 

بدادم پند ملائک در عبادت

 

 

 

به هنگامی که بودم در عبادت ؛ به ناگه

 

شنیدم صوت سور و گشتم اگه

 

 

 

که گشته خلق اشرف ز دلدار

 

به خود گفتم ز طاعت دست نگهدار

 

 

 

بیامد جبرئیل و یک صدا کرد

 

همه مخلوق را در یک سرا کرد

 

 

 

بگفتا جبرئیل فرمان الهیس

 

همه گشتند به خط الا ابلیس

 

 

 

بگفت آدم بود از خاک کویش

 

دمیده رب زخود درجان و رویش

 

 

 

که گشته اشرف مخلوق آدم

 

کنید سجده به آن با اولین دم

 

 

 

همه رفتند به سجده اولین دم

 

به ایستاده یکی ؛ رودر روی ادم

 

 

 

گرفت گر از درونش اتش خشم

 

رجیمی شد ، بیوفتادش از چشم

 

 

 

 

 

بگفتا این منم آن آتش مهر

 

منم فخر ملک در ملک فاخر

 

 

 

منم مهرم به فردوس و به خورشید

 

من آن بنده که بی مزد درخشید

 

 

 

بجز دلدار سجده بجا نیست

 

به این جفت گلی سجده روا نیست

 

 

 

پیام امد غضب کردست دلدار

 

بگفت ابلیس دیگر دست نگهدار

 

 

 

بکردی سرکشی تو بر پیامم

 

دگر جایی نداری در سرایم

 

 

 

برای اجر تا پایان عالم

 

برو تو تا ابد ، در پوست آدم

 

 

 

گذشت سالها شیطان هم نکرد کار

 

بدید آدم شده در بوم گرفتار

 

 

 

شدند مسلم همه انسان پیشین

 

نشاید روح رب در آدمی دید

 

 

 

آدم با لبخند ز شیطان کرد سوالی

 

که ابلیس بزرگ تو در چه حالی

 

 

 

بگفت، قبل آیه ، بعد از نام یارم

 

همین کافی بود بر کارو بارم

 

 

 

که بسم الله الرحمن الرحیم

 

اعوذ بالله من الشیطان رجیم

 

 

 

یاد دارم سجده کردندو تو مست گشتی

 

با ناز و مباهات به تخت بنشستی

 

 

 

هوایت کجاست نمیبینش ؛راستی بالت کو

 

آن همه سجده کن و منزلت و جایت کو

 

 

 

 

 

از سر قدرت تصمیم و شعور خوردی سیب ؟

 

یا که نقل است که همچو منی داده فریب ؟

 

 

 

راستی عمرت چقدر است به هفتاد رسد ؟

 

گیریم دویست باشد به سرانجام رسد ؟

 

 

 

بیش از سه هزارم به عبادت بگذشت

 

بهر یک سجده نکردن به بطالت بگذشت

 

 

 

تو که هفتادی و هشتاد و شایدهم صد

 

مطمئن باش که بارت به مقصد نرسد

 

 

 

آدم از فخر به سما کرد نگاه

 

گفت یارب چه کنی تو با ما

 

 

 

پاسخی ده که رجیم دود شود

 

از من و آدمیان دور شود

 

 

 

به لبش خنده ی سنگینی وسر پایین بود

 

دستها مشت و گره کرده و غم بالین بود

 

 

 

نیم نگاهی به بالا کردو آهی بگفت

 

با لبانی همچو تیغ این را گفت

 

 

 

یا رب اینک با ادم چه کنی ؟

 

 توبا من چه کردی که با او کنی ؟

 

 

 

آسمان روشن و رعدی بدرخشید

 

همه عالم به نوری همچو خورشید

 

 

 

ندا آمد صدایی آشنا نامم ببرده

 

مپنداری تو را از یاد برده

 

 

 

صدا کردی کرامت کرد اجابت

 

مپنداری نمی آید صدایت

 

 

 

به فریاد ابلیس نامش صدا کرد

 

به روی او خدا آغوش باز کرد

 

 

 

 

 

بکرد سجده همان یار قدیمی

 

بگفت یارب تو رحمان و رحیمی

 

 

 

شدند ساکت همه مخلوق و آدم

 

بکردند سجده ای با اولین دم

 

 

 

شکست آن نفس سرکش از درون

 

و بگفت إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ

 

 

 

چون بدید آن صحنه آدم هم نامش ببرد

 

از سر دل نه به تقلید بگفت

 

 

 

پس خدا وقتی صدای او شنید

 

و بحکمش آن ملک در سور دمید

 

 

 

حکم امد تا شوید ادم بمانید در زمین

 

گفته بودم " انا التواب الرحیم "

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

نایافتن کام دلت کام دل توست

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

خاقانی حقایقی شروانی

شاعر دیر آشنا

حسان العجم

شاعر صبح

شعر خواص

افضل‌الدین بدیل بن علی خاقانی

حقایقی شروانی

منت قتل از رقیبم باز می باید کشید

بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید

بخت اگر یارست اهلی غم نگردد گرد دل

بار غم از طالع نا ساز میباید کشید

اهلی شیرازی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۵ دربارهٔ اهلی شیرازی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶۱۱:

خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

نایافتن کام دلت کام دل توست

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

خاقانی حقایقی شروانی

شاعر دیر آشنا

حسان العجم

شاعر صبح

شعر خواص

افضل‌الدین بدیل بن علی خاقانی

حقایقی شروانی

منت قتل از رقیبم باز می باید کشید

بخت بدبین کز اجل هم ناز میباید کشید

بخت اگر یارست اهلی غم نگردد گرد دل

بار غم از طالع نا ساز میباید کشید

اهلی شیرازی

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۱:

خاقانی ازین طالع خود کام چه جویی ؟

کو چاشنی کام به کامت نرسانید

نایافتن کام دلت کام دل توست

پس شکر کن از عشق که کامت نرسانید

خاقانی شروانی

عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۲:

در مصرع اول از بیت پنجم

مرا به دست تو خوش‌تر هلاک جان گرامی

به دو شکل می‌توان خواند

مرا به دست تو خوش‌تر، هلاکِ جانِ گرامی

مرا به دست تو خوش‌تر هلاک، جانِ گرامی

در خوانش اول معنا چنین است: هلاکِ جانِ ارزشمند من به دست تو خوش‌تر است

در خوانش دوم، جان گرامی منادا است و معنا چنین است: ای جان گرامی! هلاک من به دست تو خوش‌تر است. یعنی سعدی دوست را جان خود می‌داند؛ جانی که گرامی است. 

شکل دوم بهتر است چون در شکل اول، سعدی جان خود را با ارزش می‌داند در حالی که هیچ کجا سعدی خود را در برابر معشوق و دوست، ارزشمند نمی‌داند. در واقع شکل دوم با روح سخنان سعدی نزدیک‌تر است.

عرفان ۷۸ در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۲۲:

عاشقتم پادشاه سخن ❣️

برمک در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۰ دربارهٔ وحیدالزمان قزوینی » شهرآشوب کوچک » بخش ۲۰ - صفت حدّاد:

این شهرآشوب هم خوب است


حداد خبر ندارد از درد

بیهوده چه کوبم آهن سرد

آتش خواهم زدن به عالم

در کوره ی عشقِ یار چون دم

ثابت قدمم بکوی جانان

گر پتک بسر خورم چو سندان

صد شکر که تا اسیر اویم

چون آهن تفته سرخ رویم

باشد دل سخت آن پریوش

چون آهن تفته ی در آتش

باشد، در چشم گریه ی من

آبی که در او نهند آهن

گرم است سرشک چشم بیخواب

از آهن اوست جوش این آب



علیرضا ولی محمدی در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۸ در پاسخ به سعیدمحمودیان دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۵:

جناب محمودیان دستمریزاد...

برمک در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۶ دربارهٔ وحیدالزمان قزوینی » شهرآشوب کوچک » بخش ۲۱ - صفت نجّار:

چه شهرآشوبی


نجار پسر زند همیشه

بر پای دلم ز جور تیشه

چون تخته بزیر زخم رنده

بر بستر کاهشم فکنده

گامی که نهاده پس کشیده

چون ارّه امید من بریده

تا آمد و رفت آن پسر دید

در سینه دلم غبار گردید

چون ارّه ز دست آن پریوش

هستم ز دو سر درین کشاکش

تا با غم او مرا شمار است

حق از دو طرف به دست یار است

چون وجد کنم چو متّه آهنگ

سوراخ شود ز وجد من سنگ

از خار جفاش سینه ی من

چون ارّه بود به چشم دشمن

Fateme Zandi در ‫۴ روز قبل، یکشنبه ۲۴ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۶۹:

درود و هزاران درود بر روان پاک حضرت مولانا...

محمد مطیع در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۶:

خیام با این شعر منظورش رو از شراب در تمام اشعارش روشن کرده .

یاد خدا و ذکر او و شوق و گریستن برای او همان شراب در اشعار خیام است.

محمد مطیع در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۰:

می لعل مذاب است و صراحی کان است

جسم است پیاله و شرابش جان است

آن جام بلورین که ز می خندان است

اشکیست که خون دل درو پنهان است

خود خیام با این شعر میگه منظور من از شراب ، یاد خدا و ذکر او و شوق و گریستن برای اوست 

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰:

ده‌روزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون 

نیکی به جای یاران فرصت شمار یارا

حافظ

بار بردار ز دل ها که در این راه دراز

آن رسد زود به منزل که گرانبارتر است

صائب تبریزی

جهان شود لب پرخنده ای اگر مردم

کنند دست یکی در گره گشایی هم

صائب تبریزی

چون وا نمی کنی گرهی خود گره مباش

ابرو گشاده باش چو دستت گشاده نیست

صائب

با زمین‌گیری به منزل می‌رسانم خلق را

در بیابانِ طلب سنگِ نشانم خلق را

صائب تبریزی

محمد مطیع در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:

سلام بر همه شما بزرگواران 

به نظر بنده که البته شاید اشتباه باشه و منظور خود شاعر نباشه ، برای تفسیر این شعر اگر فیلم مست عشق رو دیده باشید شمس تبریزی مولانا رو از صدر مجالس علم و عرفان به کنج عزلت و تنهایی فرا میخونه تا مولانا گرفتار غرور و خود بزرگ بینی نشه که آفت تکامل انسان همین غرور و تکبر هست ،

تا با تو تویی ترا بدین حرف چکار

کین آب حیاتست ز آدم بیزار

خیام میگه ( نه همه عالمان) آنان که بزرگ و صدر مجلس بودند و علم و دانش برتر داشتند و مثل شمع خودشون سوختند و نور و گرمای علم به بقیه دادند به مرور زمان دچار غرور و خودپسندی شدند تا جایی که عالم بی عمل می شدند

سناتور سنتور در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۷۹:

من کیم تا دفتر دعوی گشاید بال من؟

در بیابان طلب سیمرغ پر می‌افکند

هرکه رد خلق می‌گردد قبول خالق است

وقت آن کس خوش که ما را از نظر می‌افکند

هرکه چون صائب دل از گرد تعلق پاک کرد

از دهن همچون صدف دایم گهر می‌افکند

صائب تبریزی

شهسوار میدان خیال

صائب صاحب سخن

مسیح غلامرضایی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۰۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۱:

شرفِ یک اشتباهِ سرشار از عشق و اختیار، بسیار بالاتر از یقین‌های کورکورانه، تحمیلی و بی‌روحِ روزگار است.

علی میراحمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۷ در پاسخ به پرواز دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

درود بر شما
شعر سبک هندی گاهی بیشتر به یک معما شبیه میشود تا یک شعر مثل این مورد!
رزق شاعر خون دل است که درونش جریان دارد و زمانی که تیغ بی دندانه که همان ناخن است به دست یا زخم کشیده می‌شود این زخم سر باز کرده و خون دل بیرون می آید و در نتیجه رزق شاعر از او جدا میشود.

پرواز در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۴ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳:

فرهیختگان گرامی معنا و مفهوم این بیت چی هست؟

زخم می‌باید که از هم نگسلد چون موج آب

رزق ما را تیغ بی‌دندانه می‌سازد جدا

امیرحسین ارجند در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۴ در پاسخ به kamran balani دربارهٔ سعدی » مواعظ » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۲۸ - در مدح امیر انکیانو:

منجنیق آه مظلومان به صبح سخت ...

سلام خدمت شما دوست عزیز.

بنظر بنده سعدی درست فرموده. چرا که در بعضی داستان های قرآنی و بطور کلی ادیان ابراهیمی عذاب الهی در نزدیکی صبح نازل می‌شده. حال آنکه سعدی با قرآن بسیار آشناست شاید مقصود او هم همین باشد مانند آیه ای که درباره عذاب قوم لوط است:

الیس الصبح بقریب

علی احمدی در ‫۵ روز قبل، شنبه ۲۳ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶:

دلم رمیدهٔ لولی‌وَشیست شورانگیز

دروغ‌وَعده و قَتّال‌وَضع و رنگ‌آمیز

دل من به خاطر آن کولی شورآفرین که وعده دروغ می دهد و مانند قاتلان  بی رحم است و هزار رنگ می آفریند ، از همه چیز رمیده است.

تا اینجا ظاهرا فقط نوعی شور و اشتیاق عاشقانه به معشوقیست که عدوی دین و دلهاست.چنین صفاتی معمولا مخصوص دشمنان است .

فدایِ پیرهنِ چاکِ ماهرویان باد

هزار جامهٔ تقوی و خرقهٔ پرهیز

اما دراین بیت انقلابی حافظ راز خود را برملا می کند .او با یک ماهرو طرف است که بی محابا با پیراهن چاک جلوه می کند آن هم در میان بازار ساحری هزاران جامه تقوا و خرقه پرهیزکاری ریاکارانه که سعی در پنهانکاری درون خود دارند و البته حافظ بزرگ ، ماهرو را به زاهد ریایی ترجیح می دهد .

زاهد معبودی را می پرستد که اثری از او را درک نکرده  و به دنبال وعده ایست که به وی داده اند ولی حافظ نقد را به نسیه ترجیح می دهد  و به دنبال معبود یا معشوقی است که با حضورش بر او اثری داشته باشد و با اژدهایی مارهای ساحران را ببلعد

خیالِ خالِ تو با خود به خاک خواهم برد

که تا ز خالِ تو خاکم شود عَبیرآمیز

او این تاثیر را در خال روی زیبای یار می بیند .خالی که بر چشمانش تاثیر می گذارد و سیاهی مردمک را به یادگار می گذارد او خیال این خال را با خود به گور می برد تا شاید عطر دل نشین آن خال را برای همیشه با خود داشته باشد .عشق یادگاری همیشگی است که حتی پس از مرگ هم با عاشق می ماند .حافظ خواهان گسترش مرام عشق ورزی است و از این می نالد که چرا انسانها این میراث عظیم خلقت را از یاد برده اند گویا باید دوباره خلقتی رخ دهد و گل آدمیزاد را از نو بسازند 

فرشته عشق نداند که چیست، ای ساقی

بِخواه جام و گلابی به خاکِ آدم ریز

آری فرشته ای که قرار است گل آدم را دوباره از خاک و گلاب بسازد از عشق و جاذبه و تاثیر آن خبر ندارد او فقط کار خود را انجام می دهد . تو ای ساقی بیا و جامی که اثری از شراب در آن است را برای ریختن گلاب بر خاک این آدمیراد جدید پیدا کن تا شاید این بار به واسطه ته مانده شراب در پیاله ،  انسان قدر مستی و عاشقی را بداند .

پیاله بر کفنم بند، تا سحرگهِ حَشر

به مِی ز دل بِبَرَم هولِ روزِ رستاخیز

آنقدر این پیاله با ارزش و امید بخش است که می خواهم آن را بر کفنم ببندی تا با شرابی امیدوارانه ترس روز قیامت را از یاد ببرم .

نکته زیبا تقابل ترس و امید است .ترس و امید معمولا دو روی یک سکه اند .انسان با امید به جنگ ترس می رود .می نشانه امید به مستی است و حافظ فارغ از اینکه پس از مرگ با چه چیزی مواجه خواهد شد با امیدی که از این دنیا با خود به خاک می برد به مستی در آینده امیدوار است او با چنین امیدی بر ترس از آینده ای نامعلوم غلبه می کند .آیا کسی را سرا غ دارید که اینچنین برای زندگی خود معنا بیافریند؟

فقیر و خسته به درگاهت آمدم رحمی

که جز وِلایِ تواَم نیستْ هیچْ دست آویز

او همیشه خود را در برابر معشوق نیازمند و خسته می بیند و این حاکی از فروتنی در برابر معشوق است او به دوستی معشوق نیاز دارد و می خواهد معشوق با وی مهربانتر باشد و عتاب نکند .دروغ وعده و قتال وضع نباشد اما.

بیا که هاتفِ میخانه دوش با من گفت

که در مَقامِ رضا باش و از قَضا مَگریز

می گوید با همه عتاب و جفایی که داری به سویم بیا و حضورت را نشان بده چرا که ندایی در میخانه دیشب به من گفت که از حضور معشوق راضی باش و از حکم او چه عتاب باشد چه خوشرویی گریزان نشو .رضایت او شرط است مهم نیست تو چه می خواهی 

میانِ عاشق و معشوق هیچ حائل نیست

تو خود حجابِ خودی حافظ از میان برخیز

خواستن تو مانع از رسیدن به معشوق است .در راه عاشقی وقتی از خود سخن بگویی و از تمایلات خود حرف بزنی یعنی کشش و جاذبه معشوق را باور نداری .تو نیستی که به سوی او می روی اوست که تو را می رباید و از همه چیز فراری می کند تو رمیده او هستی . تو با اراده خود نمی روی بلکه با گفنن معشوق و اینکه می گوید بیا به سویش حرکت می کنی .اگر خواست خودت را به یاد آوری از او فاصله میگیری پس خود تو مانع رسیدن به معشوق هستی این خود را به کناری بگذار و بگذار تجلی حضور معشوق تو را به سوی خویش،بکشاند .آن وقت خواهی دید که میان عاشق و معشوق هیچ فاصله و مانعی وجود ندارد .

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۴۴