بهرور آزرخواست در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۵۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۲:
آیا علم از ثروت و قدرت ارزشمندتر است؟
من فکر میکنم این سؤال به هدف و نحوهٔ استفاده از هرکدام بستگی دارد.
اگر منظور سعدی این باشد که علم و دانایی میتوانند ارزشی فراتر از ثروت و مقام داشته باشند، حرفش قابل دفاع است.
ثروت بهتنهایی کسی را دانا یا اخلاقی نمیکند. قدرت هم تضمین نمیکند که صاحبش انسان بهتری باشد.
اما از این موضوع نمیتوان نتیجه گرفت که ثروت و قدرت ذاتاً بد هستند یا دانشمند فقیر لزوماً از فرد ثروتمند ارزشمندتر است.
تصور کن دو نفر داریم:
یکی دانشمند است، اما دانشش را برای فریب مردم و کسب شهرت به کار میبرد.
دیگری ثروتمند و صاحب قدرت است، اما از امکاناتش برای ساخت بیمارستان، ایجاد شغل و بهبود زندگی مردم استفاده میکند.
آیا میتوان گفت نفر اول به دلیل دانشمند بودن، حتماً انسان برتری است؟
نه.
ارزش اخلاقی یک انسان را نمیتوان فقط از شغل، دارایی یا جایگاه اجتماعی او نتیجه گرفت؛ باید دید با تواناییها و امکاناتش چه میکند.
دانش میتواند ابزار خدمت باشد و قدرت هم میتواند چنین باشد. همانطور که هر دو ممکن است وسیلهٔ سوءاستفاده قرار بگیرند
بهرور آزرخواست در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۳:
حق انتخاب کردن با درست بودنِ این ادعا که رنج کشیدن بهتر از کمک گرفتن است، تفاوت دارد.
فرض کن دو نفر را در نظر بگیریم.
نفر اول فقیر است و شخصی به او کمک میکند، بدون اینکه چیزی در عوض بخواهد یا تحقیرش کند. کمککننده از اینکه توانسته گرهی از کار دیگری باز کند خوشحال است و فرد نیازمند نیز با حفظ استقلال و اختیار خود کمک را میپذیرد.
نفر دوم هم فقیر است، اما از ترس اینکه مبادا روزی منت کمک را سرش بگذارند، حتی پیشنهاد کمک یک انسان خیرخواه را هم رد میکند. او ترجیح میدهد لباس پاره بپوشد و گرسنگی بکشد.
چرا باید نفر دوم را اخلاقیتر یا آزادهتر بدانیم؟
در وضعیت اول، دو انسان میتوانند از این رابطه سود ببرند: یکی نیازش برطرف میشود و دیگری فرصت پیدا میکند محبت و سخاوتش را نشان دهد.
در وضعیت دوم، ممکن است هر دو از یک رابطهٔ انسانی محروم شوند؛ یکی از کمک کردن و دیگری از کمک گرفتن.
البته این مثال به شرطی است که کمک واقعاً بدون اجبار، تحقیر و انتظار پنهانی باشد.
به نظرم استقلال ارزشمند است، اما استقلالی که انسان را از پذیرفتن هرگونه محبت و همکاری محروم کند، ممکن است به انزوای خودخواسته تبدیل شود.
اتفاقاً من فکر میکنم این از غرور و تکبر درویش است ، تو چنان به بی نیازی چسبیده و انرا افتخار میداند که حاظر است در بدترین شرایط باشد اما مبادا فکر کنند او استقلال و بی نیازی ندارد ، این اخلاقی و از ویژگی های مثبت نیست جناب سعدی که این داستان رو نقل کردی ، این از خود بزرگ بینی و تکبر است
بهرور آزرخواست در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایت شمارهٔ ۵:
اینجا تا حدودی درست است که ما فرعیات را بر اصل گرفتیم اما یک چیزی را این حکیم گویا نمی فهمد ، انهم زیبایی شناسی است ، روح نیاز دارد به زیبایی ، تزیین ، اضافات ، هرچند که بی دلیل و بی نیاز باشد. اگر اینطوری باشه تمام غذا ها ساده خانه ها ساده لباس ها ساده ، این اشتباهه ، روح رو از بین مبره انسان رو رباا میکنه.
حرف های ایم حکم عرب دقیقا منظومه فکری مینیمالیسم هست که امروزه طرفداران بسیار پیدا کرده. هر چیزی به حداقل نیاز
بهرور آزرخواست در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۹:
من با بخش بزرگی از پیام اخلاقی سعدی موافقم، اما در نتیجهگیری نهاییاش تردید دارم.
سعدی میگوید:
«مردن به علت بِهْ از زندگانی به مذلّت.»
یعنی مردن بر اثر بیماری بهتر از زندگی در خواری است.
اگر منظورش این باشد که انسان نباید برای نجات خود، هر نوع تحقیر و بردگیای را بپذیرد، حرفش قابلفهم است.
اما اگر این جمله را بهعنوان یک قانون کلی بپذیریم، ممکن است نتیجهٔ نامناسبی بگیریم: اینکه درخواست کمک نشانهٔ ضعف است و انسان باید حتی به قیمت جانش، بینیازی خود را حفظ کند.
درحالیکه درخواست کمک گاهی نشانهٔ شجاعت است. پذیرفتن اینکه بهتنهایی از پس همهچیز برنمیآییم، میتواند بهاندازهٔ استقلال ارزشمند باشد.
همچنین باید توجه کنیم که جوانمرد هنوز از بازرگان چیزی نخواسته است. او بر اساس شهرت بازرگان تصمیم میگیرد که درخواست کمک از او بهاندازهٔ زهر کشنده است.
با توجه به اینکه بازرگان به خساست معروف بوده، نگرانی او بیدلیل نیست؛ اما ما نمیدانیم که بازرگان در این موقعیت خاص چه واکنشی نشان میداد.
شاید دارو را نمیداد، شاید میداد و منت میگذاشت، یا شاید برخلاف انتظار، کمک میکرد.
درنتیجه، تصمیم جوانمرد بر پایهٔ شناختی است که از شخصیت بازرگان دارد، نه تجربهٔ مستقیم او در این موقعیت
بهرور آزرخواست در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۱۱ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۰:
در این حکایت، دانشمند از اینکه مستمریاش افزایش یافته اما محبت آن بزرگمرد کاهش پیدا کرده، ناراحت است.
اما آیا واقعاً او آبرویش را از دست داده است؟
شاید آن بزرگمرد دیگر مثل گذشته به او ارادت نداشته باشد، اما این بهخودیخود به معنای از دست رفتن آبروی دانشمند نیست.
اتفاقاً میتوان از زاویهای دیگر به ماجرا نگاه کرد: دانشمند با درخواست کمک، صرفاً نیاز واقعی خودش را مطرح کرده است. این کار نه غیراخلاقی است و نه مایهٔ شرمساری.
اگر کسی به دلیل همین درخواست، احترامش را به او از دست میدهد، شاید مشکل از نگاه آن شخص به رابطه باشد، نه از رفتار دانشمند.
از این منظر، دانشمند لزوماً آبرویش را از دست نداده؛ بلکه شاید فهمیده است که ارادت آن بزرگمرد تا زمانی دوام داشته که او نیازمند نبوده است.
این تفاوت مهمی است.
گاهی ما تصور میکنیم چون کسی پس از درخواست کمک، با ما سرد شده، پس خودمان را کوچک کردهایم؛ درحالیکه ممکن است رفتار او فقط واقعیت رابطهمان را آشکار کرده باشد.
کوششگر جزا در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵:
تنظیم برای ثانیه دقیق پخش بیتهای خاص متاسفانه درست نیست و معمولا یک یا دو ثانیه جلوتر شروع میشه و کلمات اول یا تلفظ نمیشه یا نامفهومه
علی جنتی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۴:
گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
اگراین پیمانه همان پیمانه شراب معنی بشه ، خیلی دل نشین تر میکنه معنی رو
مثل اینکه جسم انسانی از گل انتخاب شده و روحش از پیمانه ای شراب
محسن مرتضوی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:
صورت درست بیت دهم
طرب عمریست با سازکدورت "برنمیآید"✅️
به اشتباه نوشته شده : طرب عمریست با سازکدورت "برنمیآبد ❌️
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۶ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:
این قدر لرزش ز باد مرگ، بی حاصل چرا
استاد میراحمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۵ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هفتم در عالم تربیت » بخش ۲۷ - حکایت درویش صاحبنظر و بقراط حکیم:
سعدی به عنوان دکترای جمال شناسی و «مفتی ملت اصحاب نظر »اعتقاد دارد که نظرباز و جمال پرست آنست که زیبایی را در همه چیز ببیند
از طفل یک روزه گرفته تا شتر و تا انسان
گویا از نظر کارشناسی سعدی و مطابق این حکایت شخص جمال پرستی که زیبایی را فقط در انسان ببیند ریگی در کفش دارد یا دید جمال شناسی اش ناقص است
در واقع دریچه های جمال از هر طرف بر ما گشوده است
از گلی روی طاقچه تا گربه ای روی بام تا روی رهگذری و حتی چهره خودمان در آینه
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۸:
مصحف خود را، از این خط میکنی باطل چرا؟
استاد میراحمدی در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۹ در پاسخ به امیر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
نظر بازی و شاهد بازی دیگر است و همجنسبازی دیگر
جمال پرستی حتی اگر نسبت به همجنس باشد رویکردی است بدون میل جنسی و شهوت و جمال پرست حظ دیگری میبرد
شما همه را یک کاسه میکنید چون اساسا تجربه جمال پرستی نداشته اید
جمال پرستی کجا و شهوت جنسی کجا!
زیبایی و زیبایی شناسی همجنس و غیر همجنس نمیشناسد
انسان و حیوان و گل و گیاه هم نمیشناسد
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
بدون شک هرکسی که اطراف زیبارویی پرسه میزند را هم نتوان جمال پرست گفت که اوباش و هواپرستان هم بسیارند
اینکه رویکردهای همجنسبازانه در شعر فارسی چگونه بوده و چه مقدار ازین رویکردها واقعی و چه مقدار اساسا نمادگرایانه است نیازمند تحقیقی دگر است که در مورد سعدی و به ویژه حافظ این تحقیق کار دانشگاهیان نیست
یوسف شیردلپور در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵:
عالی
دوستدار در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۰۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۳:
به گمانم خوب رویان چون گره از ابرو می گشایند بر دلهای عاشقان می زنند گره برگره، اما آنگاه که گره ازکمند گیسو بگشایند بر گردن دوست می افکنند و می کشند تا بدانجا کا خاطر خواهشان است.
دوستدار در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۵:
فرض نفرمایید باور بدارید چه استاد سخن هم فرموده است :
هشیار سرزنش نکند دردمند را
کز دل نشان نرفت که ان دل نشان برفت
و به از من میدانید دیوان این بزرگان میراث ملی است ، مصون از دستکاری همان احمد شاملو مارا بس است.
Fateme Zandi در ۲ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۴۱ - قصهٔ درویشی کی از آن خانه هرچه میخواست میگفت نیست:
به نام حضرت دوست
شرح ابیات
استاد ارجمند جناب آقای کریم زمانی
حکایت
مولانا به مناسبت آنکه گفت افراد عاری از کمال و معنویت به دوران پیری ، روحی سرد و باطنی متعفّن می یابند . حکایتی کوتاه می آورد :
گدایی به درِ خانه ای آمد و از صاحبخانه قدری نان خشک یا نان تازه خواست . صاحبخانه چون بخیل و تنگ چشم بود نه تنها چیزی بدو نداد بلکه با طنز وو تمسخر گفت : مگر اینجا دکّانِ نانوایی است . گدا گفت : پس مقداری پیه و چربی بده . جواب داد : اینجا که دکّانِ قصابی نیست . گدا گفت : پس کمی آرد بده . گفت : خیال می کنی اینجا آسیاب است . پس کمی آب بده . جواب داد : مگر اینجا آبشخور است . گدا دید که حریفِ آن بخیل نمی شود . پس دامنش را واپس زد تا … ! صاحبخانه گفت آهای چه می کنی ؟ این انه چون جای زیستن نیست پس جای ریستن است .
منظور حکایت : کسی که اندرونش از فضایل اخلاقی و انوار معنوی تهی است . همچون ویرانه ای بی قدر است .
بیت 1250
سایلی آمد به سوی خانه ای / خشک نانه خاست یا تَرنانه ای
گدایی به درِ خانه ای آمد و قدری نان خشک یا نان تازه درخواست کرد .
بیت 1251
گفت صاحبخانه : نان اینجا کجاست ؟ / خیره یی ، کی این دکّانِ نانباست ؟
صاحبخانه به طنز و تمسخر گفت : اینجا نان کجا پیدا می شود ؟ مگر گیجی ؟ مگر این خانه ، دکّانِ نانوایی است ؟
بیت 1252
گفت : باری ، اندکی پیهَم بیاب / گفت : آخِر نیست دکّانِ قصاب
گدا گفت : لااقل مقداری پیه و چربی به من بده . صاحبخانه گفت : عمو جان اینجا که دکانِ قصابی نیست .
بیت 1253
گفت : پاره ای آرد دِه ای کدخدا / گفت : پنداری که هست این آسیا ؟
گدا گفت : مقداری آرد به من بده . صاحبخانه گفت : خیال می کنی اینجا آسیاب است ؟
بیت 1254
گفت : باری ، آب دِه از مَکرَعَه / گفت : آخِر نیست جُو یا مَشرَعه
گدا گفت : دستِ کم از مَشک ، آبی به من بده . صاحبخانه گفت : اینجا که جویبار یا آبشخور نیست . [ مَکرَعَه = مَشکِ آب / مَشرَعَه = جای آب خوردن ، آبشخور ، راهی میان بُر که در کنار رودخانه ها تعبیه می شد تا کسانی که می خواهند آبی از رودخانه بردارند از آن راه درآیند ]
بیت 1255
هر چه او درخواست ، از نان یا سُبوس / چُربَکی می گفت و می کردش فُسوس
خلاصه آن گدا هر چه از نان تا سبوس درخواست کرد صاحبخانه سخنی طنز آمیز می گفت و به اصطلاحِ عامیانه « دستش می انداخت » . [ چُربَک = طنز و لطیفه ]
بیت 1256
آن گدا در رفت و دامن بَر کشید / اندر آن خانه به حِسبَت خواست رید
گدا از جواب های سر بالا صاحبخانه از کوره در رفت و ناگهان جامۀ خود را بالا زد و حالتی به خود گرفت که پنداری می خواهد در آن خانه بریند . [ در رفت = می توانیم به معنی داخل شد هم بدانیم یعنی «داخل خانه شد» / حِسبَت = حساب و شمارش ، مزد و ثواب ، اجر ، پنداشتن ]
بیت 1257
گفت : هَی هَی ، گفت : تن زن ای دُژَم / تا درین ویرانه خود فارغ کنم
وقتی صاحبخانه دید که گدا می خواهد این کار را انجام دهد . گفت : آهای چه می کنی ؟ گدا گفت : لال شو ای نکبت که می خواهم در این خرابه خود را راحت کنم .
بیت 1258
چون در اینجا نیست وجهِ زیستن / در چنین خانه بباید ریستن
حالا که در این خانه زمینه ای برای زندگی کردن وجود ندارد پس باید در این خانه رید . ( ریستن = ریدن ، معانی دیگری نیز دارد که ربطی به بیت ندارد ) [ هر کس خانۀ درونش از معرفت و مکارم اخلاقی تهی است به مثابۀ سرگین زار است . گر چه هیبتی صوری و جلوه ای کاذب داشته باشد . ]
بیت 1259
چون نه یی بازی که گیری تو شکار / دست آموزِ شکارِ شهریار
از اینجا مولانا اولیاء الله را به شماری از پرندگان محبوب و خوش نام تشبیه می کند و اشخاص خام را دعوت به تحمّل ریاضات طریق سلوک می کند و می فرماید :
حال که تو بازِ شکاری نیستی که صیدی بگیری و بر دست سلطان بنشینی و طریق شکار بیاموزی . [ این بیت تا بیت 1263 متضمّن شرط است و بیت 1264 جواب شرط . مراد از «باز شکاری» عارف بِالله است که دست آموزِ شاه حقیقت یعنی حضرت حق است . ]
بیت 1260
نیستی طاوسِ با صد نقش بند / که به نقشت چشم ها روشن کنند
و طاووس نیستی که نقش و نگار فراوان داشته باشی که با تماشای نقش هایت چشم ها روشن شود . [ در این بیت «طاووس» کنایه از عارف بِالله است که با نقش و نگار مکارم و فضایل اخلاقی مزیّن شده است . ]
بیت 1261
هم نه یی طوطی که چون قندت دهند / گوش ، سویِ گفتِ شیرینت نهند
و همچنین طوطی نیستی که به تو قند دهند و به سخنان شیرینت گوش فرار دهند . [ در این بیت «ولیِّ خدا» به طوطی تشبیه شده از آنرو که طوطی قند و شِکر را دوست دارد . پس ولیِّ خدا قند معرفت را از حق می گیرد و نکاتی نغز بر زبان می آورد یعنی مثلِ طوطی شیرین سخنی می کند . ]
بیت 1262
هم نه یی بلبل که عاشق وار زار / خوش بنالی در چمن یا لاله زار
و نیز بلبل هم نیستی که عاشقانه در چمنزار یا لاله زار زیبا ناله سر دهی و نغمه سرایی کنی . [ در این بیت «عارف بِالله» به بلبل تشبیه شده است که در بوستان الهی ، الحان معنوی می سراید . ]
بیت 1263
هم نه یی هُدهُد که پیکی ها کنی / نه چو لک لک که وطن بالا کنی
و هُدهُد هم نیستی که قاصدی کنی . و نیز مانند لک لک در بلندیها آشیانه برپا کنی . [ در این بیت «هُدهُد» کنایه از ولیِّ خداست که هادی و مرشد سالکان است . شیخ عطار می فرماید :
مرحبا ای هُدهُدِ هادی شده / در حقیقت پیکِ هر وادی شده
«لک لک» نیز کنایه از عارف بِالله (ولیِّ خدا) است . زیرا که این پرنده در بلندی آشیان می سازد . ولیِّ خدا نیز در مراتب عالیه الهی منزل دارد . ]
بیت 1264
در چه کاری تو و ؟ بهرِ چِت خَرَند ؟ / تو چه مرغیّ و ؟ تو را با چه خورند ؟
پس تو به چه کاری مشغولی ؟ و برای چه باید همگان طالب و خریدار تو باشند ؟ تو چه پرنده ای هستی ؟ تو را باید با چه چیزی بخورند ؟ [ این بیت جواب شرط ابیات قبل می باشد . ]
بیت 1265
زین دکانِ با مِکاسان برتر آ / تا دکانِ فَضل ، کِاللهَ اشتَرا
از این دکّان که در آن چانه فراوان زده می شود بالاتر بیا . تا به دکّانِ فضل الهی برسی که در آن دکان خداوند خریدار حَسناتِ توست . [ کِالله اشتری = اشاره به آیه 111 سورۀ توبه « خداوند ، جان و مالِ مومنان را به بهای بهشت خریده است » / مِکاس = به معنی چانه زدن در تقلیل بهای چیزی است . مَکاس نیز به معنی باجگیر است چنانکه دنیا محلِ یغماگری و غارت یکدیگر است . ]
بیت 1266
کاله یی که هیچ خلقش ننگرید / از خَلاقَت آن کریم آن را خرید
متاعی که از شدّت فرسودگی کسی حاضر نیست بدان نگاه کند . خداوندِ کریم آن را از انسان می خرد . ( خَلاقَت = کهنگی و فرسودگی ) [ این بیت در مقام کرامت و بخشندگی حضرت حق است . «متاع کهنه» در اینجا کنایه از نَفسِ گُنه کار و معیوب آدمی است که در همه جا مردود است جز در بارگاه کریم آن یگانۀ غفار . ]
بیت 1267
هیچ قلبی پیشِ او مردود نیست / زآنکه قصدش از خریدن سود نیست
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر سوم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۷ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶
هرزه برگردون رساندی، وهمِ بود و هست را
پشتِ پایی بود معراج، این بَنایِ پست را
بر فضولی، تا کجا خواهی دکانِ ناز چید؟
جز گشاد و بَست، جنسی نیست در کف دست را
عمرها شد، شورِ زنجیر از نفَس وا میکِشم
کشورِ دیوانه، مجنون کرد بند و بست را
قول وفعلِ طینتِ بی باک، در رهنِ خطا ست
لغزشِ پا و زبان، دارد تصرّف مست را
با همه معدومی، از قیدِ توهّم چاره نیست
ماهیِ بحرِ کمان هم، میشناسد شَست را
سُرمه گردم، تا یقین چشمی به خویشَم واکند
فطرتِ بینور، تا کِی نیست بیند هست را
بیدل از نازکخیالان، مشقِ همواریخوشاست
تا نیفشارَد تأمّل، معنیِ یکدست را
سیدمحمد جهانشاهی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷:
بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷
خاکسارِ تو، تپیدن کند آغاز چرا؟
جرسِ آینه، بیرون دهد آواز چرا؟جذبِ حُسنَت، گِرِه از بیضهٔ فولاد گشود
دیدهٔ ما، به جمالِ تو نشد باز چرا؟گَردِ ما را، که نشستهست به راهِ طلبَت
به خَرامی، نتوانکرد سرافراز چرا؟دل بهدستِ تو و ما از تو، دگر مانع کیست؟
خودنمایی نکند، آینه پرداز چرا؟سیلِ بنیادِ حباب است، نظر واکردن
هوشِ ما هم نشود، خانه برانداز چرا؟سازِ بیتابیِ دل، گرنه عروج آهنگ است
نفَس از نیم تپِش، میشود آواز چرا؟گرنه سازیست یقین، رابطهٔ هر بم و زیر
شِکوه شد، زمزمهٔ طالعِ ناساز چرا؟بینگاهی، اگر از عیب و هنر مستغنیست
حیرتِ آینه دارد، لبِ غمّاز چرا؟آتشی نیست، که آخر نشود خاکستر
پیِ انجام، نمیگیری از آغاز چرا؟نیست جز خودشکنی، دامنِ اقبالِ بلند
آخِر ای مشتِ غبار، این همه پرواز چرا؟بیدل، آیینهٔ معشوقنما در بَرِ تو ست
این نیازی که تو داری، نشود ناز چرا؟
صدرا رحمتی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۷:
ما با تو هستیم، اما در حقیقت با تو نیستیم؛ چه وضعیت عجیب و شگفتآوری! در جمع و حلقهٔ نزدیکان تو حضور داریم، اما مانند حلقهای که بر در خانه آویزان است، از ورود و رسیدن به تو محرومیم.
سعدی از یک تناقض دردناک در عشق سخن میگوید:
«چون حلقه بر دریم» تصویر بسیار زیبایی است؛ حلقهٔ در همیشه به خانه متصل است، اما هرگز وارد خانه نمیشود.
عاشق هم درست همین وضعیت را دارد؛ به معشوق تعلق دارد، اما به وصال و صمیمیت واقعی با او نمیرسد.
سیدمحمد جهانشاهی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۱ در پاسخ به مهدی دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۵۹: