گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۷                 

چو نقاب برگشائی ، مهِ آن جهان برآید
ز فروغِ نورِ رویَت ، ز جهان فغان برآید

همه دُورهای عالم بگذشت و کَس ندانست
که رخِ چو آفتابَت ، ز چه آسمان برآید

ز دو لعلِ جان‌فزایَت ، دو جهان ، پُر از گهر شد
چو تو گوهری ندانم ، ز کدام کان برآید

دل و جانِ عاشقانَت ، ز غمَت به جوش آید
چو ز سِرِّ سینه ، نامَت به سرِ زبان برآید

رهِ عشقِ چون تویی را ، که سزد؟ ، کَسی که بیخود
چو فرو شود به کویَت ، ز همه جهان برآید

چه ره است این ، که هرکَس ، که دمی بدو فروشُد
نه از او خبر بمانَد ، نه از او نشان برآید

همه عمر ، عاشقِ تو ، شب و روز ، آن نکوتر
که ز کفر و دین بیفتد ، که ز خان و مان برآید

ز حجاب اگر برآیی ، برسند خلق ، در تو
پس از آن ، دمِ اناالحق ، ز جهانیان برآید

من ام و غمِ تو دایم ، که کَسی که در غمِ تو
به تو در گریخت غمگین، ز تو شادمان برآید

چو غمِ تو هست جانا ، چه غمَم بوَد ، که دل را
غمِ تو ، به غمگساری ، ز میانِ جان برآید

ز پیِ تو ، جانِ عطّار ، اگر اش قبول باشد
ز مکان خلاص یابد ، چو به لامکان برآید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۸
                 
گر نه از خاکِ در ات ، بادِ صبا می‌آید
صبحدم مُشک‌فشان ، پس ز کجا می‌آید

ای جگرسوختگان ، عهدِ کهن تازه کنید
که گلِ تازه ، به دلداریِ ما می‌آید

گلِ تَر را ، ز دمِ صبح ، به شام اندازد
این چنین گرم ، که گلگونِ صبا می‌آید

به هواداریِ گل ، ذرّه صفت ، در رقص آی
کم ز ذرّه نه‌ای ، او هم ، ز هوا می‌آید

تا گذر کرد ، نسیمِ سحری ، بر درِ دوست
نوش‌دارو ، ز دمِ زهرگیا می‌آید

عمر و عیش ، از سرِ صد ناز و طرب می‌گذرد
بلبل و گل ، ز سرِ برگ و نوا می‌آید

بوی بر مُشکِ ختا ، از دمِ عطّارِ هوا
زانکه ناکِشت ، کزو بویِ خطا می‌آید

بلبل شیفته را ، بی گلِ تر ، عمرِ عزیز
قدَری فوت شد ، از بهرِ قضا می‌آید

بلبلِ سوخته را ، در جگر آب است ، که نیست
گلِ سیراب ، چنین تشنه چرا می‌آید

گل که غنچه به بَر ، از خونِ دلش پرورده است
از کُله‌داریِ او ، بسته قبا می‌آید

از بنفشه به عجب مانده‌ام ، کز چه سبب
روزِ طفلی ، به چمن ، پشت دوتا می‌آید

نسترن ، کوتهیِ عمر ، مگر می‌داند
زان ، چنین بی سر و بن ،  بر سرِ پا می‌آید

بر شکَر خندهٔ گل ، دردِ دلِ کَس نگذاشت
دمِ عطّار ، کزو بویِ دوا می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۹
                 
دلبرم  ، رخ گشاده می‌آید
تاب ، در زلف داده می‌آید

در دلِ سنگ ، لعل می‌بندد
کو ، چنین لب گشاده می‌آید

شهسوارِ سپهر ، از پیِ او
می‌رود ، کو پیاده می‌آید

زلف برهم فکنده ، می‌گذرد
خلق ، برهم فتاده می‌آید

ای عجب ، چشمِ او ست ، مست و خراب
وز لب اش ، بویِ باده می‌آید

پیشِ سرسبزیِ خط اش ، چو قلم
عقلِ کل ، بر چکاده می‌آید

ماه ، سر درفکنده می‌گذرد
چرخ ، بر سر ستاده می‌آید

آفتابی که سرکش است ، چو تیغ
بر خط اش ، سر نهاده می‌آید

در صفات اش ، ز بحرِ جانِ فرید
گهرِ پاک‌زاده می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
                 
صبح ، از پرده به در می‌آید
اثرِ آهِ سحر می‌آید

یا کَسی ، مُشکِ خُتن می‌بیزد
یا نسیمِ گلِ تر می‌آید

خیز ای ساقی و مِی‌دِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر می‌آید

پسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر می‌آید

ای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر می‌آید

عمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر می‌آید

تویی و یکدم و آگاه نه‌ای
کز دگر دم ، چه خبر می‌آید

لیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر می‌آید

سنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در می‌آید

داد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر می‌آید

در جهانی ، که همه بی‌نمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
                 
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرساید

بس جان ،  که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که می‌باید

خورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
می‌گردد و پشتِ دست می‌خاید

امروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه می‌زاید

گویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن می‌بیاراید

آورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرماید

زین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشاید

الحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک می‌آید

زین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزاید

عطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
                 
آن ماه ، برایِ کَس نمی‌آید
کو با غمِ خویش ، بس نمی‌آید

در آینه ، رویِ خویش می‌بیند
در دامِ هوایِ کَس نمی‌آید

گر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمی‌آید

جانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمی‌آید

در وادیِ بی‌نهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمی‌آید 

هرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمی‌آید

خورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمی‌آید

چون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمی‌آید

در پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمی‌آید

عطّار ، که چینهٔ تو می‌چیند
مرغی است ، که در قفس نمی‌آید

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۲:

عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش ...

یکی از مشکلات انسانها که منجر به به قضاوتهای سطحی یا اشتباه ایشان میشود آنست که نمی‌توانند یا نمی‌خواهند همه جوانب یک موضوع را بنگرند و مسائل را سیاه یا سفید مینگرند.
بیت هنرمندانه حافظ به ما می آموزاند که نگاه خود را وسعت ببخشیم تا بتوانیم به قضاوت بهتر و کاملتری از موضوعات برسیم.

عیبِ مِی جمله چو گفتی، هنرش نیز بگو

نفیِ حکمت مکن از بهرِ دلِ عامی چند

علی میراحمدی در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۰ در پاسخ به برمک دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

دین ،دین است عزیز من و منظور شاعر هم مشخص است .

راه راست را هم ادیان نشان داده اند.

لطفاً منظور سخنوران را به نفع غرایض خود تغییر ندهید و تحریف نکنید.

حداقل همان راستی را که از آن دم میزنید و جویای آن هستید در داوری خویشتن بکار ببرید

 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۲ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۹ - نامهای پنج دزدیده در اوستا:

نام پنج روز پنجه دزدیده را که کنار یکدیگر می‌نویسیم، (یعنی «اهنود، اشتود، اسپندمد، وهوخشتر و هشتویش») نام ششمی باقی می‌ماند که به استناد زیر نویس دیوان ادیب‌الممالک (وحید دستگردی، چاپ ارمغان، صفحه 742، سال 1312)، «اورداد» یک روز جداگانه‌ بوده که هر چهار سال یک بار نیز افزوده می‌شده است.

برمک در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

رهاننده روز شمار از گداز
 دهنده به پول چنیود جواز

 اسدی در چند جا  چینود را چَنیود گفته  که هر دو درست است  در اینجا باید چنیود باشد  میدانیم که  چیدن را پیشتر چِدن میگفتند و چدنه ، چیدنه ، چیدله (صیدله) میگفتند کار این پل بدی را چدن است از این رو  انرا چینه‌ود یا چنیود گویند

برمک در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۰ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

برادر سخنوران بزرگ  از دین به معنی راه درست کاری  یاد کرده اند و نه این دین که  همه دزدی و دروغ است

برمک در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

فرادم/فراتم برابر  اغاز  و نخست و فرست است و افتم / افدم  واپس است  فرا+دم و اف+دم  . دم /تم پسوندی پارسی برابر  ترین است  و بافدم همان به افدم است 

فاطمه در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱:

اگر منظور از مازندران سیستانه، منظور از آ»ل و ساری هم لابد زاهدان و زابله

ز ساری و آمل برآمد خروش

چو دریای سبز اندر آمد به جوش

محمد شفیعی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۸ - عشق وطن:

هر آنچه می کنی؟ بکن ای دشمن قوی!

من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!

به امید اون روز

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۳۵ - انکار کردن موسی علیه السلام بر مناجات شبان:

تو کجایی تا شوم من چاکرت چارقت دوزم کنم شانه سرت

«سکوت نابی و در گام ها نمیگنجی
شراب نابی و در جامها نمیگنجی

 

تو را چگونه بنامند حرف سنگین است
«لطیف» هستی و در نامها نمیگنجی

 

تو آن مخاطب چوپان ساده دل هستی
که در مناسک خاخام‌ها نمیگنجی...»

شاعر:قربان ولیئی

 

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۹:

صبح است و ژاله می‌چکد از ابر ...

این مصراع حافظ را امروز تجربه کردم.
امروز کیفیت چکیدن ژاله از ابر بهمنی را دریافتم.
شگفتا که شعری از پس قرون با تجربه حال من گره میخورد و شگفتا شاعر که زبان هستی است!
«طی مکان و زمان بین در سلوک شعر...»

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۳۴ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۵۴:

در دوری جستن از غافلان و دلمردگان گفته است.

انگور که می‌تواند شراب بشود  اگر در خم سرکه انداخته شود تبدیل به سرکه خواهد شد

«کَبَر :رستنیی باشد که در سرکه پرورده کنند و خورند و در دواها نیز بکار برند »

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

بخشی از شعر «تخلص»
شاعر:گوته
دیوان غربی شرقی(ترجمه محمود حدادی)

شاعر:الا ای شمس الدین محمد...
 چرا ملت والای تو،تو را حافظ خطاب میکنند؟
حافظ: پرسش تو را ارج می‌نهم و پاسخش را میدهم
از آن که با حافظه ای سعادتمند میراث قرآن را بی کم و کاستی از بر کردم و در پناه آن پرهیزکاری در پیش گرفتم
چندان که زشتی زندگی روزانه دامن مرا نیالود....
از آن روست که مردمم مرا حافظ خطاب میکنند

علی میراحمدی در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸:

برای ایران عزیز که همیشهٔ تاریخ، ققنوس وار از خاکستر خویش سربرآورده است....

شکر ایزد که ز تاراجِ خزان رخنه نیافت

بوستانِ سمن و سرو و گل و شمشادت

چشمِ بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد

طالعِ ناموَر و دولتِ مادرزادت

بهرام خاراباف در ‫۳ روز قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۵:

# چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر

 

بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید

 

چوپاره پاره درآمد(چون گه،گاه درآمد)

دل پرخون پاره پاره رسید(دل پرخون لخته لخته رسید) 

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۶۹۷