گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۴:

چو آفتاب مِی از مشرقِ پیاله برآید

ز باغِ عارِضِ ساقی هزار لاله برآید

ریخته شدن باده در جام و بالا آمدن آن که به طلوع خورشید از مشرق تشبیه شده مرا به یاد امید می اندازد خاصه آنکه همزمان روی ساقی را با بازتابی ارغوانی رنگ می بیند . یعنی می،  رخ ساقی را گلگون می کند و عاشق را امیدوار به مستی و درک یار می کند.  

نسیم در سرِ گُل بشکند کُلالهٔ سنبل

چو از میانِ چمن بویِ آن کُلاله برآید

وقتی مستی رخ دهد از میان چمن بوی کاکل یار را حس می کند و همان نسیم ، کاکل گل سنبل را پریشان و بی جلوه می کند.

چنین درکی از حضور معشوق است که حافظ را امیدوار به وصال او می کند 

حکایتِ شبِ هجران نه آن حکایتِ حالیست

که شَمِّه‌ای ز بَیانش به صد رساله برآید

طوری که نمی توان  گوشه ای از زمان دوری و هجران از یار را با صدها کتاب هم بیان نمود 

ز گِرد خوانِ نگونِ فلک طمع نتوان داشت

که بی مَلالتِ صد غُصه، یک نَواله برآید

برای درک حضور یا وصال یار از دست فلک هم کاری بر نمی آید . فلک مانند سفره گرد واژگونی است که  با تحمل صدها درد و رنج خسته کننده نمی توان به کسب لقمه ای امیدوار بود .

به سعیِ خود نتوان بُرد پِی به گوهرِ مقصود

خیال باشد کاین کار بی حواله برآید

از سعی و تلاش هم کاری بر نمی آید و به مقصود خود یعنی وصال نمی رسی و بدون مجوز معشوق رسیدن به وصال او خیال خام است. او خودش باید بخواهد و بگوید بیا.

دقت شود که محدودیت اختیاری که حافظ از آن می گوید در مورد تحقق وصال یار است و او مخالف نقش سعی و تلاش در راه عاشقی نیست .وگرنه نمی فرمود : « دست از طلب ندارم تا جان من برآید »

گرت چو نوحِ نبی صبر هست در غمِ طوفان

بلا بگردد و کامِ هزارساله برآید

برای رسیدن به وصال یار اگر مثل نوح نبی قادر به صبر و تحمل  در اضطراب طوفان باشی .این بلا رفع خواهد شد و به آرزوی عمر هزار ساله می رسی .«صبر کن حافظ به سختی روز و شب / عاقبت روزی بیابی کام را»

نسیمِ زلفِ تو چون بگذرد به تربتِ حافظ

ز خاکِ کالبدش صد هزار لاله برآید

وقتی نسیم زلف تو بر خاک قبر حافظ عبور کند از خاک جسد او صد هزار لاله به نشانه لحظه هایی که در دوری از تو سپری کرده خواهد رویید.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص):

به استناد زیر نویس صفحه 11 نسخه علی عبدالرسولی، «خواره» (با تلفظ khovare) در بیت 68 یعنی «خوراک تقویت کنندۀ بدن».

علی شیرزادی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵:

به راستی خیام کیست؟

کسی است که در زمان خودش علم دنیا را عاجز کرده بود 

به گفته بیهقی حجت الحق زمان بود

همه‌  چیز  میدانست منطق ریاضیات موسیقی ........

اما اعتراف به این دارد با این همه شاگردی که  در کار دنیا کرده  هنوز استاد نشده است

پس باید گفت به راستی بنای این هستی چیست؟

که حتی اشخاصی که   در تکامل آن نقش داشتند باز هم میگویند دنیا ما را تکامل داده است

علی احمدی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۳:

دست از طلب ندارم تا کامِ من برآید

یا تن رسد به جانان یا جان ز تن برآید

از خواستن وصال یار دست بر نمی دارم تا آرزوی من برآورده شود یا تن من به معشوق خواهد رسید یا جان من از بدنم خارج خواهد شد.

با توجه به اشاراتی که در این غزل شده به نظ ر می رسد در زمان سالمندی حافظ سروده شده باشد و شاعر اوج پختگی و هنرش را در این غزل نمایان نموده است و درسها برای گفتن دارد.آرزوی وصال همیشه در غزلهایش نمایان است . و اینکه گفته تن به جانان برسد یعنی امید به یک واقعه غیرممکن دارد وگرنه رسیدن جان به جانان که از نظر عرفا واقعه ای ممکن است. حافظ امید به غیرممکن ها را می طلبد.یعنی می گوید یا می میرم یا تنم به معشوق خواهد رسید.

بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر

کز آتش درونم دود از کفن برآید

با این بیت آتشی بپا می کند و جاودانگی عشق را برملا می سازد. می گوید بعد از مرگم خاک گورم را بشکافید و ببینید که آتش درونم هنوز پابرجاست و به خاطر این آتش از کفن من دود بر می خیزد . عشق مردنی نیست و بعد از مرگ هم خود را نشان می دهد.گویا دیوان حافظ تربت اوست که وقتی بگشایید عشق او را می بینید.

بنمای رخ که خَلقی والِه شَوَند و حیران

بگشای لب که فریاد از مرد و زن برآید

ای معشوق جاودانی رخ خود را آشکار کن چرا که در آن صورت جمعیتی شیدا و حیران تو خواهند شد. و از لب خود سخن بگو که از مرد و زن فریاد بر می آید.

اشاره به جلوه معشوق است که بر همگان آشکار نمی شود چون معشوق همگان را محرم خود نمی بیند و نقاب را نمی گشاید . حال می خواهد برای آشنایی همه مردم با عشق او چهره اش را آشکار کند .امری غیر ممکن که حافظ به انجام آن امیدوار است.آرزوی حافظ آمدن روزی است که همگان بتوانند مفهوم و جلوه عشق را درک کنند .

جان بر لب است و حسرت در دل که از لبانش

نگرفته هیچ کامی جان از بدن برآید

من در حال مردن هستم و این حسرت را با خود دارم که لبم از لبان او کامی نگرفته و جانم از بدنم خارج خواهد شد . حسرت عاشقی نشانه طی راه عاشقی و تجربه درک معشوق متعالی است که او را با غم  و درد عاشقی آشنا می کند . این حسرت در عشق متعالی همیشگی است اما معرفتی که طی این راه نصیب عاشق می شود او را مایوس نمی کند.

از حسرتِ دهانش آمد به تنگ جانم

خود کامِ تنگدستان کی زان دهن برآید

این حسرت عاشقی از عدم وصال و عدم کامجویی از دهان یار جانم را به تنگ رسانده است . گویا بدون وصالش فقیر و بی چیزم .کِی ممکن است کام فقیرانی چون من از دهان یار برآورده شود. شاید این حسرت اثربخش ترین بخش چرخه عاشقی باشد که عاشق را به معرفت می رساند . عاشق پس از عدم وصال معشوق با خود می اندیشد که از طی این مرحله از راه عاشقی چه نصیبم شد ؟ و اینجاست که معرفتی جدید را درک می کند . او هنوز خود را فقیر می داند و خود را لایق وصل معشوق نمی یابد.

حافظ این آیه از قرآن کریم را دیده که در ذم بنی اسرائیل گفته شده که گوساله ای را پرستیدند که با آنها سخن نمی گفت و به راهی هدایتشان نمی کرد( أَلَمْ یَرَوْا أَنَّهُ لَا یُکَلِّمُهُمْ وَلَا یَهْدِیهِمْ سَبِیلًا ۘ) . او به دنبال یاریست که با دهانش سخن گوید و «بیا » را از خودش بشنود . اگرچه با زبان حسن او آشنایی یافته است و حضورش را درک نموده ولی شنیدن سخن چیز دیگریست.

گویند ذکرِ خیرش در خیلِ عشقبازان

هر جا که نامِ حافظ در انجمن برآید

اما بعد از مرگ من ، در میان عشاق راستین هرجا نامی از  حافظ بیاید از من به نیکی یاد خواهد شد.

 

از نگاه حافظ انسان عاشق نمی میرد 

نکونام است 

امیدوار است حتی به غیر ممکن ها 

سرشار از معرفت است

و آرزومند دیدار روزیست که عشق ورزی در جهان فراگیر شود.

علی میراحمدی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۲ در پاسخ به سید مصطفی سامع دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸:

جناب سامع...

شعر شما در مدح و مرثیه مولا خواندنی و البته حزن انگیز است.

پارسی را قدر بفزودی به ذکر «یا علی»

علی میراحمدی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۲۲ در پاسخ به علی احمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

شرح شیرین و شیوای شما را خواندم ،لذت بردم و استفاده کردم.

علی احمدی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۱:

اگرچه می توان این غزل را یک گفتگو بین عاشق و معشوق دانست که در آن عاشق اظهار نیاز می کند و با نازهای معشوق مواجه می شود اما می توان هر بیت این غزل را حاصل مکاشفه ای در یکی از چرخه های عاشقی دانست که منجر به معرفتی خاص می شود . عاشق پس از مستی و درک معشوق و عدم وصال بی نصیب از معرفت نمی ماند و به همین دلیل است که راهش را ادامه می دهد و زلف یار را رها نمی کند .

گفتم غمِ تو دارم گفتا غمَت سرآید

گفتم که ماهِ من شو گفتا اگر برآید

به او گفتم غم تو را دارم یعنی از دوری تو محزون و نگرانم ولی او گفت این غم موقت است و مشغول دنیا می شوی و مرا از یاد می بری .نکته مهم این است که ممکن است گاهی عاشق در اشتغالات دنیایی از راه عاشقی غافل بماند و عشق ورزی را موقتا از یاد ببرد.

به او گفتم که برای من مثل ماه باش ولی او گفت اگر امکانش باشد . نکته معرفتی مهم این است که معشوق در تملک عاشق نیست و اینطور نیست که فقط ماه او باشد بلکه معشوق مختار است .

گفتم ز مِهروَرزان رسمِ وفا بیاموز

گفتا ز خوب‌رویان این کار کمتر آید

به او گفتم از عاشقان بیاموز که مهرورزی می کنند و در این کار به پیمان خود وفادارند ام گفت از زیبارویان کمتر چنین انتظاری داشته باش.نکته معرفتی مهم اینکه معشوق مهرورزی می کند اما نه هر وقت که عاشق بخواهد . عاشق باید بداند که گاهی ممکن است مهرورزی معشوق نصیب او نشود و حتی با عتاب مواجه شود.نباید یگوید من پشتم به او گرم است و هیچ آسیبی نمی بینم.( برداشتی از آیه ربّی اَکرَمَن)

گفتم که بر خیالت راهِ نظر ببندم

گفتا که شب‌رو است او از راهِ دیگر آید

به او گفتم اصلا سعی می کنم که نگاهت را در ذهنم نیاورم و بی خیال عشق و راه عاشقی شوم . ولی گفت این نگاه مثل راهزن شبانه است از یک راه دیگر وارد ذهن و دلت خواهد شد.نکته مهم اینکه گاهی در راه عاشقی ممکن است عاشق مایوس شود و از عدم وصال پیاپی خسته شود . این یک حس موقتی است و نباید به آن بها داد . جلوه معشوق همیشه هست و راه خود را به دل عاشق پیدا می کند.پس قهر نکن.( برداشتی از آیه وذالنون اذ ذهب مغاضبا)

گفتم که بویِ زلفت گمراهِ عالَمَم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم در این دنیا با وارد شدن به زلف پر پیچ و خم و انبوه تو گمراه شده ام و نمی دانم راه درست کدام است . او گفت اگر آگاه باشی و دقت کنی همین زلف انبوه و تعدد راهها تو را برای رسیدن به من هدایت خواهد کرد.( برداشتی از آیه والذین جاهدوا فینا لنهدینهم سبلنا)

گفتم خوشا هوایی کز بادِ صبح خیزد

گفتا خُنُک نسیمی کز کویِ دلبر آید

گفتم چه خوش است هوایی که از باد صبح به ما برسد گفت حواست باشد نسیمی که از جانب معشوق می رسد نیکوست نه هر هوایی که دلت به سویش رود . نکته معرفتی اینکه باید معشوق برایت همیشه جاذبه داشته باشد و در این راه استقامت داشته باشی .

گفتم که نوشِ لَعلَت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کاو بنده‌پرور آید

به او گفتم آرزوی رسیدن و بوسیدن لب لعل وش شیرینت ما را کشت . او گفت تو بندگی خود را ثابت کن و گوش به فرمان باش او هم بنده پروری خواهد کرد . نکته مهم ایفای نقش در راه معشوق است خواسته معشوق یعنی گسترش راه عاشقی و مهر ورزی و خوشدلی است و شاید لازم باشد که در این راه جان را هم بدهی .

گفتم دلِ رحیمت کِی عزمِ صلح دارد؟

گفتا مگوی با کس تا وقتِ آن درآید

گفتم دلت رحیم و مهربان است و ذاتا سر جنگ نداری پس کی با من از در صلح وارد می شوی ؟ گفت این را به کسی نگو تا زمان آن برسد. نکته معرفتی اینکه صبر را فراموش نکن و سختی ها را تحمل کن تا زمان آن برسد.

گفتم زمانِ عِشرَت دیدی که چون سر آمد؟

گفتا خموش حافظ کـاین غصّه هم سر آید

گفتم دیدی که زمان خوشی چطور تمام شد ؟ گفت ای حافظ دیگر حرفی نزن این غصه هم تمام خواهد شد . نکته مهم اینکه غصه هاهمیشه پایدار نیستند و زمان آنها هم به پایان می رسد .و دوباره زمان خوشی ها می رسد پس امیدوار باش.

علی احمدی در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۲:

بر سرِ آنم که گر ز دست برآید

دست به‌کاری زنم که غصّه سرآید

بر سر آنم یعنی تصمیم دارم . گر ز دست برآید یعنی اگر بتوانم. نگاه حضرت حافظ به اراده و اختیار نگاه مشروط است یعنی در عین اینکه انسان آزاد و مختار است ولی این اختیار محدود می باشد .

دست به کاری زنم یعنی کاری کنم . که غصه سر آید یعنی کاری که غصه را پایان بخشد. 

دقت در مفهوم غصه مهم است . گاهی چیزی را از دست داده ایم و غصه می خوریم ولی گاهی برای چیزی که هنوز اتفاق نیفتاده  غصه می خوریم . اولی حزن و دومی اضطراب است. حافظ می خواهد کاری کند که این غصه ها را از دلش بزداید.

خلوتِ دل نیست جایِ صحبتِ اَضداد

دیو چو بیرون رود فرشته درآید

جایگاه خلوت دل جای دو چیز متضاد نیست یا باید غصه باشد یا خوشدلی . اگر دیو غصه را بیرون کنی خوشدلی خودش خواهد آمد.اما این غصه چیست و از کجا آمده و فرشته ای که باید به جایش بیاید از کجا می آید؟

صحبت حُکّام ظلمتِ شبِ یلداست

نور ز خورشید جوی بو که برآید

همنشینی با هر آنچه بر تو حاکم است و تحمل آن مثل تاریکی شب یلداست . نور را از خورشیدی بجوی که در همین شب یلدا زایش خواهد کرد . 

حکّام فقط نماد حاکمان و پادشاهان نیست . بلکه هر چیزی که سایه اش را با تحمیل بر دل انسان می گستراند حاکم است. محاسبات عقلی وسواس گونه ، تعصبات سنتی یا علمی نابجا، قوانین دست و پاگیر و ساختارهای ایستا و منجمد همه اینها می خواهند بر دلهایمان حکومت کنند و اینها تاریکی را سبب می شوند .جالب است که از تعبیر شب یلدا استفاده می کند چون این شب زمان زایش خورشید است. یعنی از دل این تاریکی ها باید خورشید را یافت و رها شد .باید به زایش خورشید امیدوار بود .

بر درِ اربابِ بی‌مروّتِ دنیا

چند نشینی که خواجه کی به درآید

همه حاکمانی که در بالا اشاره شد اربابان بی مروتی هستند که ما را وابسته خود می کنند . وابستگی به دنیا و نمادهای آن باعث می شود که منتظر آمدنشان باشی تا نیازت را برطرف کنند . می خواهی تا کی منتظر این نمادها بنشینی .

تَرکِ گدایی مکن که گنج بیابی

از نظرِ رهرُوی که در گذر آید

اگر می خواهی گدایی کنی و واقعا گنج را پیدا کنی بیا در راهی بنشین که رهگذری می آید و با نظری که به تو خواهد کرد تو را به گنج خواهد رساند . به جای وابستگی به دنیا گدای عشق باش و در دنیای عشق سیر کن چون در اینجا کسی بر تو حکومت نمی کند و خود را به تو تحمیل نمی کند .بلکه تو را با یک نظر می رباید و تو با تمایل کامل به این راه وارد خواهی شد.

صالح و طالِح مَتاعِ خویش نمودند

تا که قبول افتد و که در نظر آید

معشوق کاری به صالح ( درستکار ) و طالح ( بدکردار ) ندارد هرکسی می تواند نقش خود را در دنیا ایفا کند مهم این است که آیا مورد پذیرش او قرار می گیرد یا نه . چه درستکارانی که بدون ذره ای عشق کارشان را انجام دادندو چه بدکردارانی که عاشقانه راه پیمودند . مهم پذیرش معشوق است.

بلبلِ عاشق تو عمر خواه که آخِر

باغ شود سبز و شاخِ گُل به بر‌آید

تو اگر بتوانی بلبلی عاشق باشی طلب عمر کن تا ببینی که این باغ دنیا سبز خواهد شد و گل( معشوق ) خود را نمایان خواهد ساخت.(امید را ببینید که در این غزل موج می زند)

غفلتِ حافظ در این سراچه عجب نیست

هر که به میخانه رفت بی‌خبر آید

 اگر می بینید حافظ در این دنیا از اخبار شما بی خبر است به این خاطر است که در دنیای دیگری سیر می کند . دنیای میخانه که دنیای عشق است .او به امید مستی و درک جلوه و نظر معشوق در میخانه باده  می نوشد و از دنیای شما بی خبر است.

توحید در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۳:

بسیار زیبا

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۸ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۰۳ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴ - در حکمت و موعظه و مدح خاتم الانبیا (ص):

نکته بسیار بسیار مهم:

منظومه «وامق و عذرا» در سدۀ دهم قمری سروده شده، در حالی که خاقانی در سدۀ ششم می‌زیسته است.

توجه به این نکته هشدار می‌دهد که در بیت 26 چیز دیگری نهفته است و نمی‌توان آنرا به عاشق و معشوقی به نام وامق و عذرا نسبت داد. اگر بیت‌های 13، 14 و 15 را به دقت نگاه کنیم، مسئله تا حد زیادی روشن می‌شود. به استناد لغتنامه دهخدا، فرهنگ نظام و شرح دیوان خاقانی (صفحه 8 و 9، نسخه خطی مجلس، شماره ثبت 89712) داریم:

به داو کشیدن بر هفت در بازی نرد، «نَدَب» یا «عذرا» گفته می‌شود. چون از هفت بگذرد و به یازده برسد، به آن «تمامی ندب»، «داوفره» و «وامق» (به عربی) می‌گویند. اگر به هفده برسد «دستخون» نام دارد. اگر از «دستخون» هم بگذرد حکم اول پیدا می‌کند؛ چون داو هژده نمی‌باشد. به گفته دیگر، «نَدَب» (به عربی «عذرا») افزونی کردن بازی نرد است هنگامی که بازی چرب شود و به مرتبه هفت برسد. چون از هفت به یازده رسید، نهایت افزونی بازی است و می‌گویند که «فربزه» بُرد و آن را «تمامی نَدَب» می‌نامند. کسی که پی در پی یازده «نَدَب» ببرد می‌گویند که «عذرا» بُرد. بنا به آنچه که در همان نسخه خطی مجلس آمده، ایراد «عذرا» در قمار آن است که نشان از آسیب و نابودی دارد. واژۀ عربی «نَدَب» یعنی «نشان زخم یا داغ»

*بهره‌گیری از نگرش سیستمی را در کار پژوهشی به یاد بسپاریم و همواره مراقب ذهن فریبکار خود باشیم.

HRezaa در ‫۱۹ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۱۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۲:

دریغ آیدت هر دو عالم خریدن ...

چقدر عااالی

HRezaa در ‫۱۹ روز قبل، جمعه ۸ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۷ در پاسخ به جواد امینی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶:

درود بیکران بر شما

 

عالی بود، سپاس فراوان که نکته‌ای فرمودید که بسیار واضح کرد معنی مصرع رو....

 

«دگری» میتونه دنیای دگر هم معنی بده

 

چند غزل بعد، حضرت سعدی بیتی دارند که بنظرم بسیار هم‌راستا با این بیت هست

 

دنیا پلیست بر گذر راه آخرت

اهل تمیز خانه نگیرند بر پلی

 

 

محسن مرتضوی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۸ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

پیوند به وبگاه بیرونی

محسن مرتضوی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۳:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

پیوند به وبگاه بیرونی

محسن مرتضوی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

 

پیوند به وبگاه بیرونی

محسن مرتضوی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۲:

برای شنیدن شرح و تحلیل مختصر این حکایت کانال تلگرامی زیر را ببینید:

پیوند به وبگاه بیرونی

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۸ - در شکایت از حبس و بند و مدح عظیم الروم عز الدوله قیصر:

به استنتاد شرح دیوان خاقانی (صفحه 92، نسخه خطی مجلس، شماره ثبت 91193) منظور از «سه قَرقَف» در بیت 59 عبارت است از «سه کتاب نصارا که علم دین در آنها نوشته شده است».

رضا از کرمان در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۸ در پاسخ به یزدانپناه عسکری دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:

درود 

بنده متوجه  حاشیه شما نشدم  امکان داره توضیحی مرقوم بفرمایید.

رضا از کرمان در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۴۹ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۶ - حکایت آن مهمان کی زن خداوند خانه گفت کی باران فرو گرفت و مهمان در گردن ما ماند:

درود بر شما

امیدوارم که در این مدتی که از حاشیه شما گذشته معنی داستان را دریافت کرده باشی  ولیکن برای تفهیم بهتر مطلب به ابیات قبلی وبعدی این حکایت اگر توجه بفرمایید  متوجه میشوید که مقصود مولانا از مهمان افکاری است که در ذهن ما نقش میبندند وما چون زن صاحبخانه آنها را از ذهن خود بیرون میریزیم ویا با فکری جدید به موضوع فکر قبلی پایان میدهیم وفکر نو را جایگزین میکنیم .

این موضوع را به نوعی  در حکایت مرغی که در فکر صید ملخ بود  و باز شکاری در فکر صید او بود یا در حکایت قاضی وزن جوحی  و در صندوق رفتن قاضی اشاره به همین مطلب دارد .

در مورد بحث دوستان در حاشیه های قبلی که فرمودید فقط میتوانم بنویسم که جناب مولانا نیاز به دفاع بنده وامثال من را ندارد ومثنوی ودیگر آثار ایشان همچون سفره‌ای گسترده از نعمت است که هرکس لایق آن باشد بر سر این سفره مینشیند وبهره میبرد ونمیتوان کسی را با اجبار لایق این نعمت کرد .

 

شاد باشی

نوید خسروانی در ‫۱۹ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۲۵ در پاسخ به علیرضا بدیع دربارهٔ نیر تبریزی » سایر اشعار » شمارهٔ ۸۳:

اصلاً «ساده» که آورده یعنی چه؟ ساییدن مدّ نظرش بوده؟ ساده و باده را جناس ساخته؛ اگر ساده به‌معنی آسان باشد، بایستی سخت و دشوار هم از آن سو بیاورد. اصلاً مصرع دوم چرا این‌طوری است!؟

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۲۴