احمد خرمآبادیزاد در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲۴ - در هجو رشید الدین وطواط:
در فرهنگ نظام (تألیف محمد علی داعیالاسلام، چاپ دانش، 1362، تهران)، مصراع دوم بیت شماره 2 چنین است: «این خوک گردنک تَگل دمنه گوهرک»
احمد خرمآبادیزاد در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳ - بند سوم:
در زیرنویس صفحه 729 دیوان ادیبالممالک (چاپ 1312 خورشیدی، تصحیح شادروان وحید دستگردی)، واژۀ «بِطّیخ» را «نوبرِ هر میوه» معنی کرده است.
به استناد همین نسخه، «سرده» یعنی «هرسه»
Vahid در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۱ در پاسخ به آرام دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:
بعد از «فراق»، وصاله که اگر وصال نباشه، هنوز همونجاییم و به بعدش نمیرسیم.. یعنی اگر فرصتی برای وصال شد، به یک عمر دیگه احتیاج دارم چون که این از این جان چیزی نمونده و بهکل در امیدواری خرج شد.
.
در صورتی که بعد از وفات، الزما به وصال نمیرسیم.
مجید ملک محمد در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:
در بند 16 بجای فراکلیل که نادرست است: فرّ اکلیل صحیح است و اکلیل به دو صورت فلکی اکلیل شمالی یا فکه و اکلیل حنوبی یا قبه اشاره دارد
جهت انجام این ویرایش بسیار کوچک و جزئی وقت زیادی صرف کردم و توضیحات فراوان گنجور را خواندم اما عاقبت ملتفت نشدم که چرا دکمه ذخیره ویرایش عمل نکرد
مجید ملک محمد در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:
این منظومه مالامال از مفاهیم ناب نجوم و ستاره شناسی ایرانیست و یک دورۀ کامل تنجیم ایرانی و اخترپزشکی زروانی را شامل است...حیف و صد حیف از این قبیل منظومه ها و سرایندگان آنها، سخنوران ایرانی که به سبب منسوخ شدن دانش ایرانی تنجیم طی قرن اخیر، چنین ناشناخته و مهجورند
خلیل شفیعی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:
✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۹۱ حافظ
بیت ۱
«ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»
تجربهگرایی حافظ برجسته است: جهان محل آزمون بخت است، نه مأمن خوشبختی.
تصویر «ورطه» نشاندهندهٔ جهان بهمثابه گرداب و خطر است؛ نتیجهگیری عقلانی از تجربهٔ زیسته.
بیت ۲
«از بس که دست میگزم و آه میکشم / آتش زدم چو گل به تن لخت خویش»
پیوند جسم و روان در رنج عاشقانه: حسرت (دست گزیدن) و آه (آتش) جسم را میسوزاند.
تشبیه عاشق به گلِ سرخ، تصویر زیبایی از رنجِ مولّدِ زیبایی میسازد.
بیت ۳
«دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود / گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش»
طبیعت به صحنهٔ گفتوگوی عاشق و معشوق بدل میشود.
بلبل نماد عاشق، گل نماد معشوق؛ شنیدن آواز، نشانهٔ امکانِ پاسخ از سوی معشوق است.
بیت ۴
«کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو / بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش»
عنصر اخلاقی پررنگ میشود: تندیِ معشوق به زیان خودش تمام میشود.
حافظ رابطهٔ رفتار و سرنوشت را برجسته میکند: قهر، بخت را تیره میکند.
بیت ۵
«خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش»
رابطهٔ مستقیم میان «درون انسان» و «رفتار جهان با او».
جهان آینهٔ اخلاق فرد است: پیمانشکنی و خشونت زبانی، سختیِ روزگار میآفریند.
بیت ۶
«وقت است کز فراق تو و سوز اندرون / آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش»
به اوج عاطفی غزل میرسیم: بریدن از دنیا در اثر فراق.
«رخت و پخت» نماد تمام داراییها و تعلقات است؛ فراق، ارزشِ همه چیز را میسوزاند.
بیت ۷
«ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام / جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش»
بعدِ فلسفی غزل آشکار میشود: ناپایداری کامیابی قانون جهان است.
استناد به اسطورهٔ جمشید، تجربهٔ فردی را به قاعدهٔ تاریخی و انسانی تعمیم میدهد.
⬅️ خلیل شفیعی(مدرس زبان و ادبیات فارسی)
محمد الست در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدیدکنندگان را:
بنظرم معنی شعر بدین صورت است
از جمادی مردم و نامی شدم، منظور عبور از مرحله نطفه و وارد شدن به مرحله رشد است، از نما مردم و به حیوان بر زدم، منظور عبور از مرحله رشد به عالم حیوانی بشر و یا عقل معاش و پیگیری امیال وارد شدم، بعد از عالم حیوانی ، با تربیت الهی وارد تکامل روح و رسیدن به مقام آدمیت شدم، پس روشن است پس از هر مردن یه گام بهتر و کامل تر شده ام، بنابر این از مردن واهمه نیست چون مرا کاملتر میکند، پس کسب مقام آدمیت، با تزکیه نفس ، وارد عالم ملائک میشوم و با آنها حشر و نشر پیدا میکنم و از نفوس آنها بهره مند میشوم، اگ ر دنبال بقا هستی از ملائک هم باید عبور کنی و به تقرب الهی نزدیک شوی جایی که جبرئیل هم نمیتواند در این مرحله حضور یابد، این نزدیکی به حق ادامه مییابد تا در او فانی شوی و عدم گردی و به بقا او باقی
خلیل شفیعی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:
✅ نگاه اول: شرح بیتبهبیت غزل ۲۹۱ حافظ
بیت ۱
ما آزمودهایم در این شهر بختِ خویش
بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش
معنی بیت:
ما در این جهان (یا این شهرِ روزگار) بارها بخت خود را آزمودهایم و نتیجهاش شکست و رنج بوده است؛ اینجا گرداب است، نه منزل. اکنون وقت آن است که بساط دل و وابستگیهای خود را از این منجلاب بیرون بکشیم و عبور کنیم.
(پیام: دنیا جای ماندن نیست؛ تجربه، حکم به کوچ میدهد.)
بیت ۲
از بس که دست میگزم و آه میکشم
آتش زدم چو گل به تنِ لختِ خویش
معنی بیت:
آنقدر از حسرت و اندوه دست به دندان گزیدهام و آههای سوزان کشیدهام که مانند گل، بدنِ پارهپارهٔ خود را در آتش این آهها سوزاندهام؛ همانگونه که گل با آتشِ درون سرخ میشود، من هم با آهِ درونم میسوزم.
(پیام: رنجِ درونی، وجود انسان را میسوزاند و شکل میدهد.)
بیت ۳
دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که میسرود
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درخت خویش
معنی بیت:
دیشب آواز بلبلی عاشق مرا خوش آمد که معشوقش (گل) از شاخه، گوش سپرده بود به نالهٔ او؛ صحنهای از گفتوگوی عاشق و معشوق که برای من الهامبخش و خیالانگیز بود.
بیت ۴
کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو
بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش
معنی بیت:
ای دل ،شاد باش؛ اگر گل با تو تندخوست و بیمهری میکند، خودش نیز نتیجهٔ این تندی را خواهد دید و از بخت خویش روی خوش نخواهد دید.
(پیام: هر سختدلی، کیفرش را از درون خود میگیرد.)
بیت ۵
خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد
بگذر ز عهدِ سست و سخنهای سختِ خویش
معنی بیت:
اگر میخواهی فراز و فرود زندگی تو را نیازارد و سختیها بر تو آسان بگذرد، باید از پیمانشکنی و سخنان درشت و آزاردهنده دست برداری.
(پیام: رنج جهان، بازتابِ رفتار ماست.)
بیت ۶
وقت است کز فراق تو و سوز اندرون
آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش
معنی بیت:
اکنون وقت آن رسیده که از دردِ جدایی تو و سوز درونیام، تمام داراییها و دلبستگیهای خود را به آتش بکشم؛ وقتی وصال نیست، زندگی و تعلّق هم ارزشی ندارد.
(پیام: فراق، انسان را به مرز بریدن از دنیا میرساند.)
بیت ۷
ای حافظ ار مراد میسّر شدی مدام
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش
معنی بیت:
ای حافظ، اگر کامیابی همیشگی بود،جمشید نیز از تخت پادشاهی سقوط نمیکرد؛ پس ناکامی تو عجیب نیست، قاعدهٔ جهان است.
(پیام: خوشبختی پایدار افسانه است؛ ناپایداری قانون دنیاست.)
✍️ خلیل شفیعی
(مدرس زبان و ادبیات فارسی)
هادی مردی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱:
از ورق گردانی وضع جهان غافل مباش
صبح و شام این گلستان انقلاب رنگ هاست
دی ماه ۱۴۰۴
آرزوی عافیت و نیک روزی برای ایران جان
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰
وطن ، ناچار ، رندان را ، چُو در میخانه بایستی،
حرَم میخانه ، قندیلِ حرم ، پیمانه بایستیبه زاهد تا ز مِی بوئی رسَد ، بعد از شکستن ها،
سفالِ مِی فروشان ، سُبحهء صد دانه بایستیجنون ، غُوغا ، ز شهر ام سویِ هامون بُرد و دل تنگ ام،
ز من در هر سرِ بازار ، صد افسانه بایستیعیارِ نقدِ اخلاصِ حرَم جویان ، نشد ظاهر،
به هر یک سال ، روزی ، کعبه ، آتش خانه بایستینبودی هر نظر ، شایستهء نظّارهء لیلی،
وگرنه در جهان ، هر عاقلی ، دیوانه بایستیمگو ، بازار با یوسف ، میسّر نیست ، زالی را،
قدم در نِه ، در این رَه ، همّتِ مردانه بایستیبه حکمت ، دِیر و مسجد شد ، مقامِ راهب و زاهد،
که بلبل را گلستان ، جغد را ویرانه بایستیدمِ مردن ، ز مستی تُوبه کردم ، وَه ندانستم،
به جایِ تُوبه در دست ام ، کنون پیمانه بایستیبه زلف و خال بُردی ، عاقبت ، دل از کفِ "یغما" ،
که صیدِ طایرِ وحشی ، به دام و دانه بایستی
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید
اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید
شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید
هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید
خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید
ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید
خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید
چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید
مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید
اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید
شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید
هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید
خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید
ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید
خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید
چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید
مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹:
یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹
شد فاش در آفاقَم ، آوازهء شیدائی،
معروفِ جهان گشتم ، از دُولتِ رسوائیخیز ای دلِ دیوانه ، کز بهرِ تو می گردند،
ویرانه به ویرانه ، طفلانِ تماشائیوقت است که خون گردد ، بیم است که خون گریم،
دل از ستمِ تنها ، من از غمِ تنهائیتا چند به دُورانَت ، مِی خواهم و خون نوشم،
آبِ طربَت خون باد ، ای ساغرِ مینائیفرمود طبیب امروز ، تجویز به گل قند ام،
فحش از چه نمی گوئی ، لب از چه نمی خائیگفتی که شوَم سرمست ، گیرم به دُو بوس ات دست،
از بهرِ چه خواهی بست ، عهدی که نمی پائییارِ من و یارِ تو ، آن غایب و این حاضر،
"یغما" ، من و خاموشی ، بلبل ، تو و گویائی
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
بعید است این غزل ، متعلق به عطار باشد و به احتمال زیاد ، سروده ی عطاران دیگری از روزگاران باشد
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵
رُهبانِ دَیْر را ، سببِ عاشقی چه بود؟
کو ، روی را ، ز دیر ، به خَلقان نمینموداز نیستی ، دو دیده ، به کَس ، مینکرد باز
وز راستی ، روانِ خلایق ، همیربودچون در فتاد ، در محنِ عشق ، زان سپس
در مهرِ دل ، عبادتِ عیسی همیشنوددر ملّتِ مسیح ، روا نیست عاشقی
او عاشق از چه بود و چرا در بلا فزودمانا ، که یارِ ما ، به خرابات برگذشت
وز حالِ دل، به نغمه، سرودی همیسرودمیگفت:«هر که دوست کند، در بلا فتد
عاشق زیان کند ، دو جهان ، از برای سود»رهبان ، طوافِ دیر همیکرد ، ناگهان
کهآوازِ آن نگارِ خراباتیان شنودبَرشد به بام دِیر، چو رخسارِ او بدید
از آرزوش ، روی ، به خاک اندرون بسوددیوانه شد ز عشق و برآشفت در زمان
زنجیرِ نَعتِ صورتِ عیسیٰ بُرید زودآتش به دیر درزد و بتخانه درشکست
وز سقفِ دیرِ او ، به سما بر رسید دودباده ز دستِ دوست ، دمادم همیکشید
زنگِ بلا ز ساغر و مطرب همیزدودسرمست و بیقرار ، همیگفت و میگریست:
«ناکردنی بکردم تا بودنی ببود»
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۳
ای کویِ تو ام مقصد و ای رویِ تو مقصود
وِی آتشِ عشقِ تو ، دلم سوخته ، چون عودچه باک ، اگر ام عقل و دل و جان بنمانَد
گو هیچ ممان ، زانکه تویی ، زین همه مقصوددر عشقِ تو ، جانم ، که وجود و عدم اش نیست
دانی تو ، که چون است ، نه معدوم و نه موجودهر آدمییی را ، که کَفی خاکِ سیاه است
بیواسطه ، دادی تو وجودی ، ز سرِ جودچون ژنده قبایی است ، که آن خاصِ ایاز است
تا چند کند سرکشی ، از خلعتِ محمودمردانه در این راه درآ ، ای دلِ غافل
کز عشق ، نه مقبول بوَد مرد ، نه مردودچون خضر ، برون آی ، ازین سدِّ نهاد ات
تا باز گشایند ، تو را ، این رهِ مسدودهرچیز ، که در هر دو جهان ، بستهٔ آنی
آن است تو را ، در دو جهان ، مونس و معبودعطّار ، اگر سایهصفت ، گم شود از خود
خورشیدِ بقا ، تابد اش ، از طالعِ مسعود
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۴
هرچه ، در هر دو جهان ، جانان نمود
تو یقین میدان ، که آن ، از جان نمودهست جان ات را دَری ، اما دُو روی
دوست ، از دو رویِ او ، دو جهان نمودکرد از یک روی ، دنیا آشکار
وز دگر روی ، آخرت پنهان نمودآخرت آن روی و دنیا این دگر
ای عجب ، یک چیز ، این و آن نمودهر دو عالم ، نیست بیرون ، زین دو روی
هرچه آن دشوار یا آسان نموددر میانِ این دو دربندِ عظیم
چون نگه کردم ، یکی ایوان نمودیک در اش دنیا و دیگر آخرت
بلکه دو کُون اش ، چو دو دوران نمودباز پرسیدم ز دل ، کان قصر چیست؟
گفت ؛ خلوتخانهٔ جانان نمودگفتم ، آخر قصرِ سلطان ، جانِ ما ست
جان نمود این قصر یا سلطان نمودگفت ؛ دایم بر تو ، سلطان است جان
بارگاهِ خویش ، در جان ، زان نمودپرتوِ او ، بینهایت اوفتاد
لاجرم ، بیحدّ و بیپایان نمودتا ابد ، گر پیش گیری ، راهِ جان
ذرّهای نتوانی ، از پیشان نمودپرتوی کان دور بود ، آن کفر بود
وانکه آن نزدیک بود ، ایمان نمودچند گویم ، این جهان و آن جهان
از دو رویِ جان ، همینتوان نمودگِرِد جان ، در گَرد ، چون مردان ، بسی
تا توانی ، عشق را برهان نموددر جهانِ جان ، بسی سرگشتهاند
کمترین ، یک چرخِ سرگردان نمودمیرُو و یک دم میاسا ، از رَوِش
کاین سفر ، در روح جاویدان نمودگر تو را افتاد ، یک ساعت درنگ
صد درنگ ، از عالمِ هجران نمودهمچو گویی گشت سرگردان ، مدام
هرکه خود را ، مردِ این میدان نمودخود در این میدان ، فرو شد ، هر که رفت
وانکه یکدم ماند ، هم حیران نمودتا ابد ، در دَردِ این، عطّار را
ذرّه ذرّه ، کلبهٔ احزان نمود
سیدمحمد جهانشاهی در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۶:
آن دردِ آن نگار ، ز عطّار چون گذشت
محسن منزه فرد در ۵ روز قبل، سهشنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۸ - مژده دادن ابویزید از زادن ابوالحسن خرقانی قدس الله روحهما پیش از سالها و نشان صورت او سیرت او یک به یک و نوشتن تاریخنویسان آن در جهت رصد:
لطف کن ای رازدان رازگو
آنچ بازت صید کردش بازگو
در دنیای معنا هر از گاهی ما باید متوصل بشیم به کسانی که بوی شراب الهی رو میفهمن و یا محرم حق هستند و تا مست الله هستند ازشون لذت ببریم، مولانا همیشه با این شاه کارهاش زنده هست و از چند قرن پیش دست ما را گرفته و راه رو به ما نشون میده.
محسن عبدی در ۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶: