گنجور

حاشیه‌ها

علی احمدی در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۷:

شاهدان گر دلبری زین سان کنند
زاهدان را رخنه در ایمان کنند
وقتی خوبرویان این گونه دلبری می کنند در ایمان زاهدان رخنه می کنند .یعنی این برای حضرت حافظ عجیب است که ایمان زاهد در برابر روی زیبا آسیب  پذیر است .او این ساختار ایمان را نمی پذیرد .ایمان باید عشق را درک کند .
هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گلرخانش دیده نرگسدان کنند
می گوید اگر گل نرگس که استعاره از چشم معشوق است بشکفد و جلوه گری کند همه آنهایی که روی چون گل دارند چشمهایشان جایگاه نرگس یار می شود .به عبارتی دیگر یار در چهره زیبای شاهدان هم جلوه می کند و فرصتی فراهم می شود که او را درک کنی .
ای جوان سروقد گویی ببر
پیش از آن کز قامتت چوگان کنند
حال که چنین است ای جوان بلند بالا این گوی فرصت عاشقی را تا جوان هستی از دست نده آن هم پیش از اینکه روزگار قد و قامت تورا مثل چوب چوگان خمیده کند .
عاشقان را بر سر خود حکم نیست
هر چه فرمان تو باشد آن کنند
و رو به معشوق می گوید عاشقان واقعی به فرمان خودشان حرکت نمی کنند این جذبه و فرمان توست که آنها را به راه می اندازد .وقتی تو بگویی "بیا" عاشق می آید .نرگس چشم تو می گوید بیا /چشم ما آیینه می گردد تو را .
پیش چشمم کمتر است از قطره‌ای
این حکایت‌ها که از طوفان کنند
در راه عاشقی هر چه از طوفان بگویند در نظر من از قطره ای هم کمتر است.چون چشم به فرمان معشوق دارم و جلوه او را همه جا می بینم.
یار ما چون گیرد آغاز سماع
قدسیان بر عرش دست افشان کنند
معشوق ما وقتی موسیقی رقص سماع را شروع می کند همه ساکنان عرش دست افشانی می کنند ( دست می زنند ) چرا ما این را درک نکنیم و او را همراهی نکنیم .
مردم چشمم به خون آغشته شد
در کجا این ظلم بر انسان کنند
این همراهی با فرمان و موسیقی معشوق مردمک چشم مرا به خون آغشته کرد .در کجا چنین ظلمی بر انسان می کنند .وقتی معشوق می نوازد و می رود عاشق را در هجران رها می کند گویا ظلمی رخ داده است.اینکه کسی را غصه دار کنی نوعی ظلم است.
خوش برآ با غصه‌ای دل کاهل راز
عیش خوش در بوته هجران کنند
اما ای دل غصه نخور و با وجود غصه خوشی را تجربه کن چون عاشق که به راز جهان آشناست  باید بتواند در دوری از یار هم خوشدل بماند .
سر مکش حافظ ز آه نیم شب
تا چو صبحت آینه رخشان کنند
ای حافظ از آه نیمه شب روی نگردان تا تو را صبح مانند آینه روشنی بخش کنند .یعنی آه نیمه شب تو را مانند آینه جلوه گاه رخ یار می کند .تو هم شاهدی می شوی برای دیگران، که دلبری می کنی و آنان  را به یاد یار می اندازی .

علی احمدی در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۴۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۶:

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
کسانی که با یک نگاه خاک را تبدیل به کیمیا می کنند آیا ممکن است که به ما هم با گوشه چشم نظری کنند تا بلکه دل ما هم کیمیا شود.
ظاهرا این بیت طعنه ایست به یکی از عرفا صوفیه (،شاه نعمت الله ولی ) که مدعی شده بود با نظر قادر است خاک  را کیمیا کند .
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی
باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
این افراد مثل طبیبان مدعی هستند و درد مرا نمی توانند دوا کنند .بهتر است درد من نهفته بماند شاید از غیب مرا درمان کنند .درد عاشقی با کمک خود معشوق و بادرک حضور و وصال او درمان می شود نه اینکه کسی بتواند آن را درمان کند .
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد
هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
وقتی معشوق ازلی نقاب از رخ خود بر نمی دارد و همیشه در دسترس نیست چرا همه مدعیان داستان خاصی را در مورد معشوق تصور می کنند و خود را متصل و عارف به او می دانند ؟
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن به که کار خود به عنایت رها کنند
اینکه زاهد باشیم یا رند دلیل بر عاقبت و پایان خوش زندگی نیست بهتر است این جماعت مدعی هم مثل ما منتظر عنایت و توجه معشوق باشند و با اطمینان در مورد تصمیم او نظر ندهند .
بی معرفت مباش که در من یزید عشق
اهل نظر معامله با آشنا کنند
در بازار عاشقی نباید ناآگاه باشی .اگر اهل نظر هستی و می خواهی صاحب نظر راه عاشقی باشی باید با خود معشوق که آشناست معامله کنی .حضرت حافظ وجود واسطه برای درک حضور معشوق را نمی پذیرد .

از سوی دیگر باید دانست که معشوق خود اهل نظر است و جنس خوب را می شناسد حال که مزایده ای برپا کرده به دنبال کسی می گردد که آشنا به راه عاشقی باشد تا با او معامله کند و خریدار شود .باید بتوانی این آشنایی را کسب کنی و نشان دهی .
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود
تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
چون واسطه ها اکنون که معشوق در حجاب است و همه او را درک نمی کنند با حکایت های خود فتنه برپا می کنند . وقتی پرده ها کنار رود و همه چیز عیان شود و معشوق آشکار گردد می خواهند چه کنند .
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار
صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
اگر سنگ از این سخن به ناله در آید تعجب نکن  چون صاحب دلانی چون حافظ داستان دل را به  خوبی و با تاثیر فراوان  بیان می کنند .
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب
بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
همه ما در برابر معشوق مثل اغیار هستیم یعنی محرم نیستیم و او "اغیار همی بیند از آن بسته نقاب است "او ما را محرم نمی داند و در پرده می ماند پس اگرچه می خوردن گناه است ولی برای درک معشوق بیا و می بنوش که این می خوردن از عبادتی که با ریاکاری باشد بهتر است .
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم
ترسم برادران غیورش قبا کنند
این مدعیان نه تنها خاک دل را کیمیا نمی کنند بلکه می ترسم آن پیراهنی که بوی یوسف را می دهد را در بین راه مثل برادرانش که خود را غیور می دانستند پاره پاره کنند .(قبا کردن به معنای پاره پاره کردن است) .در اینجا پیراهن یوسف نشانه ای از معشوق است .می خواهد بگوید این مدعیان نه تنها شما را به وصال یار راهنمایی نمی کنند بلکه مانع درک نشانه های یار می شوند .
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور
اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
به جای پناه بردن به آن مدعیان به کوی میکده گذر کن تا آنان که حضور معشوق  را درک کرده اند وقت بگذارند و برایت دعا کنند تا تو هم حضور او را درک کنی .

یکی از دغدغه های همیشگی حافظ درک حضور معشوق متعالی است .او کسی را که درک نکند نمی پرستد و ایرادش به مدعیان راه سلوک عارفانه و نیز مدعیان مرام شریعت این است که آنان بدون درک حضور خداوند فقط تصوراتی درباره او دارند و پرستش آنان ارزشی ندارند و نمی توانند مدعی کرامت باشند.
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نهان برای رضای خدا کنند
ای معشوق به دور از چشم حسودان مرا به سوی خودت دعوت کن چرا که توانگران مثل تو برای رضای خدا هم که شده پنهانی کار خیر می کنند .
حضرت حافظ علیرغم اظهار ارادت به معشوق ازلی که منتهای کمال و زیبایی است از بیان اینکه این معشوق خداوند است خودداری می کند و این نشانه خضوع اوست چون فقط جلوه ای از خداوند را درک کرده و آن را برخلاف مدعیان دروغین عرفان به کلیت خداوند تعمیم نمی دهد
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود
شاهان کم التفات به حال گدا کنند
ای حافظ وصال معشوق مداوم نیست و امکان ندارد .معشوق در برابر ما مثل شاه در برابر گدا است و شاهان به حال گدایان کم توجه می کنند  و انتظار نداشته باش دائما او را درک کنی "یعنی طمع مدار وصال دوام را "

این هم ایراد مهمی است که به مدعیان می گیرد .امکان ندارد همیشه متصل به خداوند باشی و مردم را بفریبی .

مصطفی جهانبخش در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۱ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

بسیار از شما سپاسگزارم ، همواره پایین هر شعر بدنبال توضیحات شما جهت فهم بهتر اشعار هستم، هرکجا که هستید سلامت و پاینده و دلشاد باشید🌹

برمک در ‫۴ روز قبل، پنجشنبه ۹ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۳ در پاسخ به آرمان پروانه دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » جمشید » بخش ۲ - مرداس تازی و فرزند ناخلفش ضحاک:

کجا بیور اسپش همی خواندند
 کجا= که 
بیور= بیور شماره است  مانند لک  که بهمعنی صد هزار است بیور به معنی ده هزار است
بیوراسب(ده هزار اسب ) یعنی کسی که ده دهزار اسب دارد


میگوید
که او را بیور اسب میخواندند نام او را به پهلوی چنین میگفتند که  ده هزار  پارسی دری را به پارسی پهلوی  بیور میگویند

محسن عبدی در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

لفظ تغییر در کنار قضا و قدر، لفظ تقدیر را هم به ذهن متبادر می‌کند و به نوعی ایهام تبادر محسوب می شود.

محسن عبدی در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:

در بیت دوم قدر با قضا ایهام تناسب دارد.

قدر به معنی اندازه و میزان آمده ولی با قضا به معنای تقدیر هم هست.

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۲۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۲۴ - در هجو رشید الدین وطواط:

در فرهنگ نظام (تألیف محمد علی داعی‌الاسلام، چاپ دانش، 1362، تهران)، مصراع دوم بیت شماره 2 چنین است: «این خوک گردنک تَگل دمنه گوهرک»

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۳ - بند سوم:

در زیرنویس صفحه 729 دیوان ادیب‌الممالک (چاپ 1312 خورشیدی، تصحیح شادروان وحید دستگردی)، واژۀ «بِطّیخ» را «نوبرِ هر میوه» معنی کرده است.

به استناد همین نسخه، «سرده» یعنی «هرسه»

Vahid در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۸ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۱ در پاسخ به آرام دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۹:

بعد از «فراق»، وصاله که اگر وصال نباشه، هنوز همونجاییم و به بعدش نمی‌رسیم.. یعنی اگر فرصتی برای وصال شد، به یک عمر دیگه احتیاج دارم چون که این از این جان چیزی نمونده و به‌کل در امیدواری خرج شد.

.

در صورتی که بعد از وفات، الزما به وصال نمی‌رسیم.

مجید ملک محمد در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:

در بند 16 بجای فراکلیل که نادرست است: فرّ اکلیل صحیح است و اکلیل به دو صورت فلکی اکلیل شمالی یا فکه و اکلیل حنوبی یا قبه اشاره دارد

جهت انجام این ویرایش بسیار کوچک و جزئی وقت زیادی صرف کردم و توضیحات فراوان گنجور را خواندم اما عاقبت ملتفت نشدم که چرا دکمه ذخیره ویرایش عمل نکرد

مجید ملک محمد در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۷ دربارهٔ جیحون یزدی » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۲ - وله:

این منظومه مالامال از مفاهیم ناب نجوم و ستاره شناسی ایرانی‌ست و یک دورۀ کامل تنجیم ایرانی و اخترپزشکی زروانی را شامل است...حیف و صد حیف از این قبیل منظومه ها و سرایندگان آنها، سخنوران ایرانی که به سبب منسوخ شدن دانش ایرانی تنجیم طی قرن اخیر، چنین ناشناخته و مهجورند

خلیل شفیعی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

✅ نگاه دوم: عناصر برجستهٔ غزل ۲۹۱ حافظ

بیت ۱

«ما آزموده‌ایم در این شهر بخت خویش / بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش»

تجربه‌گرایی حافظ برجسته است: جهان محل آزمون بخت است، نه مأمن خوشبختی.

تصویر «ورطه» نشان‌دهندهٔ جهان به‌مثابه گرداب و خطر است؛ نتیجه‌گیری عقلانی از تجربهٔ زیسته.

بیت ۲

«از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم / آتش زدم چو گل به تن لخت خویش»

پیوند جسم و روان در رنج عاشقانه: حسرت (دست گزیدن) و آه (آتش) جسم را می‌سوزاند.

تشبیه عاشق به گلِ سرخ، تصویر زیبایی از رنجِ مولّدِ زیبایی می‌سازد.

بیت ۳

«دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود / گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش»

طبیعت به صحنهٔ گفت‌وگوی عاشق و معشوق بدل می‌شود.

بلبل نماد عاشق، گل نماد معشوق؛ شنیدن آواز، نشانهٔ امکانِ پاسخ از سوی معشوق است.

بیت ۴

«کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو / بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش»

عنصر اخلاقی پررنگ می‌شود: تندیِ معشوق به زیان خودش تمام می‌شود.

حافظ رابطهٔ رفتار و سرنوشت را برجسته می‌کند: قهر، بخت را تیره می‌کند.

بیت ۵

«خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد / بگذر ز عهد سست و سخن‌های سخت خویش»

رابطهٔ مستقیم میان «درون انسان» و «رفتار جهان با او».

جهان آینهٔ اخلاق فرد است: پیمان‌شکنی و خشونت زبانی، سختیِ روزگار می‌آفریند.

بیت ۶

«وقت است کز فراق تو و سوز اندرون / آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش»

به اوج عاطفی غزل می‌رسیم: بریدن از دنیا در اثر فراق.

«رخت و پخت» نماد تمام دارایی‌ها و تعلقات است؛ فراق، ارزشِ همه چیز را می‌سوزاند.

بیت ۷

«ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام / جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش»

بعدِ فلسفی غزل آشکار می‌شود: ناپایداری کامیابی قانون جهان است.

استناد به اسطورهٔ جمشید، تجربهٔ فردی را به قاعدهٔ تاریخی و انسانی تعمیم می‌دهد.

⬅️ خلیل شفیعی(مدرس زبان و ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

محمد الست در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۸۷ - جواب گفتن عاشق عاذلان را و تهدید‌کنندگان را:

بنظرم معنی شعر بدین صورت است

از جمادی مردم و نامی شدم، منظور عبور از مرحله نطفه و وارد شدن به مرحله رشد است،  از نما مردم و به حیوان بر زدم، منظور عبور از مرحله رشد به عالم حیوانی بشر و یا عقل معاش و پیگیری امیال وارد شدم، بعد از عالم حیوانی ، با تربیت الهی وارد تکامل روح و رسیدن به مقام آدمیت شدم، پس روشن است پس از هر مردن یه گام بهتر و کامل تر شده ام، بنابر این از مردن واهمه نیست چون مرا کاملتر میکند، پس کسب مقام آدمیت، با تزکیه نفس ، وارد عالم ملائک میشوم و با آنها حشر و نشر پیدا میکنم و از نفوس آنها بهره مند میشوم، اگ ر دنبال بقا هستی از ملائک هم باید عبور کنی و به تقرب الهی نزدیک شوی جایی که جبرئیل هم نمی‌تواند در این مرحله حضور یابد، این نزدیکی به حق ادامه می‌یابد تا در او فانی شوی و عدم گردی و به بقا او باقی

خلیل شفیعی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۱:

✅ نگاه اول: شرح بیت‌به‌بیت غزل ۲۹۱ حافظ

بیت ۱

ما آزموده‌ایم در این شهر بختِ خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رختِ خویش

معنی بیت:

ما در این جهان (یا این شهرِ روزگار) بارها بخت خود را آزموده‌ایم و نتیجه‌اش شکست و رنج بوده است؛ اینجا گرداب است، نه منزل. اکنون وقت آن است که بساط دل و وابستگی‌های خود را از این منجلاب بیرون بکشیم و عبور کنیم.

(پیام: دنیا جای ماندن نیست؛ تجربه، حکم به کوچ می‌دهد.)

بیت ۲

از بس که دست می‌گزم و آه می‌کشم

آتش زدم چو گل به تنِ لختِ خویش

معنی بیت:

آن‌قدر از حسرت و اندوه دست به دندان گزیده‌ام و آه‌های سوزان کشیده‌ام که مانند گل، بدنِ پاره‌پارهٔ خود را در آتش این آه‌ها سوزانده‌ام؛ همان‌گونه که گل با آتشِ درون سرخ می‌شود، من هم با آهِ درونم می‌سوزم.

(پیام: رنجِ درونی، وجود انسان را می‌سوزاند و شکل می‌دهد.)

بیت ۳

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می‌سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخِ درخت خویش

معنی بیت:

دیشب آواز بلبلی عاشق مرا خوش آمد که معشوقش (گل) از شاخه، گوش سپرده بود به نالهٔ او؛ صحنه‌ای از گفت‌وگوی عاشق و معشوق که برای من الهام‌بخش و خیال‌انگیز بود.

 

بیت ۴

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تند روی نشیند ز بخت خویش

معنی بیت:

ای دل ،شاد باش؛ اگر گل با تو تندخوست و بی‌مهری می‌کند، خودش نیز نتیجهٔ این تندی را خواهد دید و از بخت خویش روی خوش نخواهد دید.

(پیام: هر سخت‌دلی، کیفرش را از درون خود می‌گیرد.)

بیت ۵

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهدِ سست و سخن‌های سختِ خویش

معنی بیت:

اگر می‌خواهی فراز و فرود زندگی تو را نیازارد و سختی‌ها بر تو آسان بگذرد، باید از پیمان‌شکنی و سخنان درشت و آزاردهنده دست برداری.

(پیام: رنج جهان، بازتابِ رفتار ماست.)

بیت ۶

وقت است کز فراق تو و سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

معنی بیت:

اکنون وقت آن رسیده که از دردِ جدایی تو و سوز درونی‌ام، تمام دارایی‌ها و دلبستگی‌های خود را به آتش بکشم؛ وقتی وصال نیست، زندگی و تعلّق هم ارزشی ندارد.

(پیام: فراق، انسان را به مرز بریدن از دنیا می‌رساند.)

بیت ۷

ای حافظ ار مراد میسّر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

معنی بیت:

ای حافظ، اگر کامیابی همیشگی بود،جمشید نیز از تخت پادشاهی سقوط نمی‌کرد؛ پس ناکامی تو عجیب نیست، قاعدهٔ جهان است.

(پیام: خوشبختی پایدار افسانه است؛ ناپایداری قانون دنیاست.)

✍️ خلیل شفیعی

(مدرس زبان و ادبیات فارسی)

پیوند به وبگاه بیرونی

هادی مردی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳۱:

از ورق گردانی وضع جهان غافل مباش

صبح و شام این گلستان انقلاب رنگ هاست 

دی ماه ۱۴۰۴ 

آرزوی عافیت و نیک روزی برای ایران جان 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۳ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۰
                             
وطن ، ناچار ، رندان را ، چُو در میخانه بایستی،
حرَم میخانه ، قندیلِ حرم ، پیمانه بایستی

به زاهد تا ز مِی بوئی رسَد ، بعد از شکستن ها،
سفالِ مِی فروشان ، سُبحهء صد دانه بایستی

جنون ، غُوغا ، ز شهر ام سویِ هامون بُرد و دل تنگ ام،
ز من در هر سرِ بازار ، صد افسانه بایستی

عیارِ نقدِ اخلاصِ حرَم جویان ، نشد ظاهر،
به هر یک سال ، روزی ، کعبه ، آتش خانه بایستی

نبودی هر نظر ، شایستهء نظّارهء لیلی،
وگرنه در جهان ، هر عاقلی ، دیوانه بایستی

مگو ، بازار با یوسف ، میسّر نیست ، زالی را،
قدم در نِه ، در این رَه ، همّتِ مردانه بایستی

به حکمت ، دِیر و مسجد شد ، مقامِ راهب و زاهد،
که بلبل را گلستان ، جغد را ویرانه بایستی

دمِ مردن ، ز مستی تُوبه کردم ، وَه ندانستم،
به جایِ تُوبه در دست ام ، کنون پیمانه بایستی

به زلف و خال بُردی ، عاقبت ، دل از کفِ "یغما" ،
که صیدِ طایرِ وحشی ، به دام و دانه بایستی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶                        
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید

اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید

شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید

هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید

خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید

ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید

خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید

چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید

مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۲ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶                        
زورِ دستان بنهد ، زال صفت ، زار آید،
هر که ، در رزمگهِ رستمِ سردار آید

اوّلین تاز و گزندی ، که به سهراب رسید،
به تهمتن ، ز تو ، در پهنهء پیکار آید

شُوکتِ چشمِ سیَه را ، چه زیان ، از خطِ سبز،
رُستم آن است ، که با خیمهء زنگار آید

هر کجا روی کنی ، طُرّه به دوش ، از پس و پیش،
گل به خرمن بروَد ، مُشک به خروار آید

خالِ هندو ت ، به خونِ تن و جان ، بر زده چنگ،
تا چه ها بر دل ، از این هندِ جگر خوار آید

ماه و سرو ات ، به نظارهء رخ و بالا ، شب و روز،
آن به رُوزن دَر و این بر سرِ دیوار آید

خطِّ محسن ، لقب از آن نمکین شکَّر یافت،
سگ بلی پاک شود ، چون به نمک زار آید

چهر و ابرو ت بس ام ، واسطه شرط است ، امان،
هر که با مصحف و شمشیر ، به زنهار آید

مردِ میدانِ غمِ رستمِ سردار ، من ام،
رَخش باید ، که همی حاملِ این بار آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۱۰ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۹
                             
شد فاش در آفاقَم ، آوازهء شیدائی،
معروفِ جهان گشتم ، از دُولتِ رسوائی

خیز ای دلِ دیوانه ، کز بهرِ تو می گردند،
ویرانه به ویرانه ، طفلانِ تماشائی

وقت است که خون گردد ، بیم است که خون گریم،
دل از ستمِ تنها ، من از غمِ تنهائی

تا چند به دُورانَت ، مِی خواهم و خون نوشم،
آبِ طربَت خون باد ، ای ساغرِ مینائی

فرمود طبیب امروز ، تجویز به گل قند ام،
فحش از چه نمی گوئی ، لب از چه نمی خائی

گفتی که شوَم سرمست ، گیرم به دُو بوس ات دست،
از بهرِ چه خواهی بست ، عهدی که نمی پائی

یارِ من و یارِ تو ، آن غایب و این حاضر،
"یغما" ، من و خاموشی ،  بلبل ، تو و گویائی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۶ روز قبل، سه‌شنبه ۷ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۴۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۵:

بعید است این غزل ، متعلق به عطار باشد  و به احتمال زیاد ، سروده ی عطاران دیگری از روزگاران باشد

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۶۹۲