مهر و ماه در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
سعدی:
عجب است اگر توانم که سفر کنم ز دستت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...
کبوتری که اسیر بازی قویپنجه باشد، به کجا گریزد...؟
و حال چه کسی را یارای آن است که کلام سعدی را
سعدی صاحبسخن را
ویرایش کند...؟
با جرأتی از سر جهالت، من چنین میگویم:
عجب است اگر توانم که گریزم از خیالت
به کجا رود کبوتر که اسیر باز باشد...
کبوتری که اسیر بازی شکاری است، به کجا رود...؟
و نیز کبوتری که اسیری باز است، «اسیری گشوده» است، به کجا گریزد...؟
آخر او اسیر خیال توست...
او از درون قفسی بی در
آبی بی کران بیرون را
بی حصار میبیند
اما آسمان تو را
انتخاب کرده است...
و یا شاید آسمان تو، او را...
و دیده ای که کبوتران چنین اند...
اگر نسخۀ من اشکالی وزنی هم داشته باشد، امیدوارم قابل رفع باشد...
البته بر شانه های استوار سعدی ایستادن، و جهان معنا را متفاوت دیدن، هنر سعدی است، نه هنر من...
@JoinTaha
گردآفرید کاویان در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۳ در پاسخ به فاطمه دِل سَبُک (مهر۱۳۲۵ - تیر۱۴۰۲/یزد) دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:
شما اطلاع ندارید که شرح های ایشون چاپ شده یا بصورت یک فایل موجود هست یا نه؟
گردآفرید کاویان در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۵۲ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۲:
سپاس بسیار بخاطر تمام حاشیههایی که نوشتید. میخاستم بدونم آیا این توضیحات رو در قالب کتاب منتشر کرده اید یا قصد ندارید اینکار رو انجام بدید؟ خیلی خوب مینویسید... یکی شما یکی هم کاربر ساقی.
حیفه واقعا ....
مریم هروی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۱۹ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد سوم » رشتهٔ هوس:
با سلام و عرض ادب، مصرع های دوم ابیات 8 و 9 جابجا شده اند.
صورت نادرست:
8: نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است
که تابناکتر از خود نمیتواند دید
9: ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟
نه هرکه ساز کند نغمهای بود ناهید
--------------------------------
صورت درست:
8: نه هرکه نظم دهد دفتری نظیر من است
نه هرکه ساز کند نغمهای بود ناهید
9: ز چشمه گوهر غلتان کجا پدید آید؟
که تابناکتر از خود نمیتواند دید
------------------------------
با تشکر
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
کتاب عمر
عندلیب طبع من خوشخوان مبادا بی شما
سیر راغ و منظر بوستان مبادا بی شمامهر تان باشد مقیم این دل ژولیده ام
کلبه احزان دل خندان مبادا بی شماواژه واژه شعر من ترکیب با مهر شماست
مصرع های شعر من دیوان مبادا بی شماشد بهار عمر من یکسر خزان و برگریز
این کتاب عمر من پایان مبادا بی شماروز و شب باشد مرا مدحت سرایی ،دلخوشی
مدح گفتن های من جریان مبادا بی شماشکر دارم این که هستم چاکر درگاه ز صدق
نوکری ام در جهان شایان مبادا بی شماهر کی بهر درد خود سوی طبیبی می رود
ای طبیبا، درد من درمان مبادا بی شمااز گدایان شما این سامع مسکین منم
بهر من در هر زمان سلطان مبادا بی شما1404-12-04
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳۶:
زینت انجمن
گر سخن از شه صفدر ز سخنران خیزد
هم و غم از دل هر شیعه ز بنیان خیزدنام حیدر به یقین زینت هر انجمنست
با طرب مطرب خوشخوان نوا خوان خیزدچه عجب واژه ی است نام دل آرای علی
که می و ساغر و ساقی غزل خوان خیزد
صد بهار آید اگر پای نهد سوی کویر
صد هزاران گل و سنبل زبیابان خیزدشاه بیت غزلم واژه نام مولاست
دل به مدح شه دلبر رجز خوان خیزدگر بیاید گه جان دادنِ سامع، جانان
از سر بستر خود زود چو طوفان خیزدیاعلی ازکرمت بر سر بالین همه
تو بیا تا ز دلان دلُهره آسان خیزد
۱۵-۰۳-۱۴۰۵
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۳۱ دربارهٔ صفی علیشاه » تفسیر منظوم قرآن کریم » ۳- سوره آل عمران » ۱۹- آیات ۵۹ تا ۶۳:
سالروز مباهله مبارک
نزد احمد لشکر نجران مکدر آمدند
بهر انکار کلام رب به محضر آمدند
گفت پیغمبر که این گفتار باشد وحی حق
لیک آنها از سر کینه به سنگر آمدند
کرد احمد دعوت نجرانیان اندر حجاز
مصطفی با عترتش چون بدر انور آمدند
مرتضی نفس پیامبر فاطمه هم دخترش
با حسین و هم حسن رو سوی لشکر آمدند
در رخ آن پنجتن دیدند نصارا نورها
از هراس قهر یزدان جمله مضطر آمدند
گفت اسقف من رخ مردان حق بینم عیان
کز دعایشان به لرزه کل کشور آمدند
از مباهله کشیدند دست خود نجرانیان
بهر صلح و آشتی مجبور یکسر آمدند
شد مباهله دلیل حق آل مصطفی
تا بدانند، پنجتن از سوی داور آمدند
سامعا این ماجرا را با طلا باید نوشت
پنج تن از روز اول پاک و اطهر آمدند
۲۰جوزا ۱۴۰۵
سید مصطفی سامع
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ صامت بروجردی » اشعار مصیبت » شمارهٔ ۲۸ - بیان واقعه دیر راهب:
داستان راهب
با نوا و سوز دل این داستان را سر کنم
خامه ام با خون دل تحریر بر دفتر کنمسینه سوز است داستانی را که می دارم بیان
دیده ها پر اشک گردد از بیانش هر زمانگوش کن بر داستان راستان و هم متین
از کراماتِ حسین ابن علی سلطان دینبعد عاشورا که می بردند سرها سوی شام
بر اسیران می نمودند ظلم ها اهل ظلامکاروان یکجا توقف کــرد در بین گذر
تا شود طی شب در آن دشت و بیابان، بی خطربود یک راهب مقیم آنجا به نزد کاروان
صحنه جانسوز دید آنجا و سرها بر سنان
راهبی از صومعه دید نور بالا می رود
نور زیبا از زمین تا عرش اعلا می روداو به حیرت شد از آن نوری که دید آنجا همی
با شتابان جانبِ نور جلی آمد دمیرفت نزد سر پرست قافله بی واهمه
کرد با حیرت سوال از آن بزرگ قافلهکیستند اینها چرا باشند اسیر دست تان
گفت هستند عترت پاک رسول انس وجاندید رأس پر ز خون، نزد پلیدان زمان
گفت بر آنها سپارید این سر شاه جهانتا سحر باشد به نزدم می دهم درهم بسی
سر سپرد بر راهب و بگرفت مبلغ را همیآمد اندر صومعه با رأس خونین شهید
ناگهان راهب ندا های عجیبی می شنید
خوش به حال تو که داری حرمتِ این سر چنین
بر تو ای راهب درود و مرحبا، صد آفرینراهب آنگاه راس خونینِ حسین بالانمود
عجز و زاری و دعا طرف سما آنجا نمودگفت یارب ده اجازه تو بر این رأس جدا
تا کند صحبت به همراهم درین دیر و سراشد به صحبت رأس مظلوم شهنشاه جهان
گفت با راهب که اکنون حاجت خود کن بیانراهب آنگه گفت بر رأس شهنشاه این چنین
کیستی داری چنین جا و مقام ای شاه دینگفت بر راهب منم سبط محمد مصطفی
زاده زهرا و حیدر، خسرو هر دو سراروز عاشورا نمودند اِرباً اِربا اکبرم
تیر سه شعبه زدند بر حلقِ ناز اصغرمدستهای غازی عباسم ز تن کردند جدا
تیر بر چشمش زدند آن قوم دون بی حیاپیش روی خواهرم زینب بریدند از قفا
ناکسان پست دون از پیکرم رأس مراخیمه هایم را به دشت کربلا آتش زدند
بر تن من از ره کین با فرس ها تاختند
حضرت سجاد اندر خیمگاه بیمار بود
شعله ها در خیمه ها از آتش اغیار بود
رأس هفتاد و دو تن بالا نمودند بر سنان
می زدند با کعب نی هر گه به جسم کودکانراهبا امشب منم مهمان تو بی تن ببین
رأس خونین مرا با ناله وشیون ببینبعد راهب صورت خود بر رخ سرور نهاد
گفت یا مولا شفاعت کن ز من اندر معادشاه گفتش گر بیایی تو به دین جد من
می کنم بهرت شفاعت هرکجا در هر زمنپس شهادت گفت و شد مؤمن به لطف لایزال
سامعا، او را حسین آید شفیع گاه سوال
سید مصطفی سامع
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۶ دربارهٔ عطار » مظهرالعجایب » بخش ۲۴ - قصۀ جنگ خندق و کشته شدن عمرو بدست امیر کل امیر و شادمان شدن حضرت رسول(ص) و اصحاب از آن فتح کبیر:
232
جنگ خندق
بیا ساقیا ده شراب طهور
که محزون دلم را ببخشد سرور
ز خم ولایت مرا جام ده
لبالب مرا جام زرفام ده
تلاطم کند موج عشرت فزون
برد هر چه غمها ز دلها برون
مغنی کجایی به تاری بزن
بخوان نغمه ی بر دلان چنگ زن
وزد بوی گلها ز شادی عیان
پرد از خوشی با نوا مرغکان
بود بزم شادی زچه هر کجا؟
بود هلهله در زمین و سما
بیا ساقیا کن تو آگه مرا
که لذت دهد باده ام یک سرا
سراپا منم گوش ساقی بگو
سخن از خوشی های باقی بگو
چه باشد همه مؤمنان خرم اند؟
زمین و زمان انس و جان خرم اند
بیا تا بسازم برایت عیان
درست و موثق بود داستان
شب تار عالم یقین روز گشت
در این جنگ اسلام پیروز گشت
یهودان به کشتار اسلامیان
مهیا شدند آن همه کافران
نبی مٙکی خسرو ملک دین
به اصحاب فرمان چو داد این چنین
بَرِ دشمنان فکرِ خندق کنید
به هر چارسو حفرِ خندق کنید
به امر نبی حفر شد آن زمان
که شد جنگ احزاب اندر مکان
همان خندقی گشته سد سدید
بر اهل یهودان پست پلید
یکی از یلان بد اختر گذشت
ز خندق همان پست کافر گذشت
مسمی به عمرو بود آن بد سیر
مبارز طلب می نمود او به بر
به اصحاب گفتا محمد دمی
چه کس می رود بر نبردش همی؟
علی ولی شاه خیبر گشا
بگفتا روم سوی پست دغا
دوباره بپرسید میر بشیر
کی بر او رود همچو شیر دلیر
مکرر علی گفت یا مصطفی
روم من به میدان او ای شها
بپرسید بار سوم هم نبی
کی خواهد شود قاتل این یلی
علی باز گفتا روم سیدا
به کشتار او با رضای خدا
نبی بر علی گفت یا مرتضی
حریفت بود عمرو اندر غزا
بگفتا به احمد منم حیدرم
چو اژدر درم پیکرش سرورم
مرا اذن جنگم بده شهریار
به جنگش روم همچو کوه استوار
عمامه ببست بر سر شاه دین
سپرد ذوالفقار دو سر همچنین
برفت سوی میدان برای غزا
دلیرانه شیر عرب مرتضی
سپس عمرو گفتا به شاه کبار
مناسب مرا نیست این کارزار
مرا از رفیقان بود باب تو
چسان با تو گردم مقابل بگو
مریز خون خود را به میدان پسر
تویی کودک و با تو جنگم نه فخر
مرا کشتن تو نباشد قبول
برو از بر من به نزد رسول
بود بر دلان همه واهمه
ز من پهلوانان بترسند همه
رجز خوانی آن شوم کافر نمود
دگر صبر بی حد ز مولا زدود
به تمجید داور سخن سر نمود
رجز خوانی آن شیر داور نمود
علی پس به عمرو بفرمود چنین
مرا با تو دوستی نباشد یقین
نیم کودک ای مرد بی نام و ننگ
اگر مردی زود آ به میدان جنگ
قضا و قدر این بود بر ملا
بدستم شود از تنت سر جدا
نهاده لقب مادرم در جهان
دلیر و شجاع حیدر قهرمان
بیا عمرو آور تو ایمان به دین
که باشی امان در گه واپسین
سپس عمرو بن عبدودِ جهول
بگفتا نه آیم به دین رسول
سپس شیر حق گفت و اینسان سخن
شنو از من اینک تو ای اهرمن
منم یک تنه لشکرم در غزا
برم سر ز اعدای دون دغا
فرس را رها کن بیا تو قرین
چو مردی بنه پا به روی زمین
ببین زور ضرب یدالله من
بیا تا زنم راس تو از بدن
علی گر به ظاهر بود نو جوان
یدالله بود شیر یزدان، بدان
شد آغاز جنگ بین آن دونفر
علی گفت و کن حمله ای بد سیر
نخست ضربتی بر سر شاه دین
بزد عمرو بن عبدودِ لعین
علی دفع ضربت مکرر نمود
سپس حمله بر عمرو کافر نمود
فکندش به روی زمین مرتضی
نمود از تنش راس اورا جدا
پر از گرد و خاک آن فضا شد بسی
بلند نعره ها بر ملا شد همی
ندای خوشی ها بشد بی شمار
به تکبیر، اصحاب گفتند شعار
سخن همچو گوهر پیامبر بسفت
به آواز شیوای شیوا بگفت
یکی ضرب تیغ تو تا محشر است
ز طاعات جن و بشر برتر است
یقین مرتضی شیر داور بود
وصی بلافصل سرور بود
به نص مبین خوانده اورا خدا
عیان، نفس پاک نبی مصطفی
بود باب شهر علوم رسول
بود بوالائمه و زوج بتول
چه گویم ز وصف علی سامعا
زبان بشر عاجز است از ثنا
الهی به حق حبیبت نبی
مکن دور ما را ز مهر علی
سید مصطفی سامع
سید مصطفی سامع در ۳ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۸ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۵۱:
گلزار آل مصطفی
آهسته ران ای ساربان بانوی خوبان می رود
از نینوا تا شهر شام با آه و افغان می رود
بر روی نی تابان بود خورشید وجهِ دلبرش
با پای دل با کاروان حال پریشان می رود
آن قامت رعنا که بود اکنون خمیده قامتش
قدِّ خمیده دُر فشان تا شام ویران می رود
در کاخ ابن زیادِ دون با خطبه غرای خود
بنت اسد همچون اسد بی باک و غران می رود
گلزار آل مصطفی پرپر شده در دشتِ تَف
با لالههای پر ز خون با درد پنهان میرود
از جور اعدای زبون دل گشته غرقابی به خون
با محنت و رنج فزون با نای سوزان می رود
آن بانوی فرخ لقا وآن قلزم حجب و حیا
با عترت خیرالورا در کنج ویران می رود
گویند اگر زینب نبود هرگز نبود این کربلا
زنده شده سامع ازاو تاریخ، رخشان می رود
۱۴۰۵-۰۴-۲۱
تور … در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۵ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۰۴ - بیان استمداد عارف از سرچشمهٔ حیات ابدی و مستغنی شدن او از استمداد و اجتذاب از چشمههای آبهای بیوفا کی علامة ذالک التجافی عن دار الغرور کی آدمی چون بر مددهای آن چشمهها اعتماد کند در طلب چشمهٔ باقی دایم سست شود کاریز درون جان تو میباید کز عاریهها ترا دری نگشاید یک چشمهٔ آب از درون خانه به زان جویی که آن ز بیرون آید:
ترس بزرگ منم همینه که نکنه الان اینقدر ابله باشم و ندونم! حیطهی آنالیز شعر که بماند...
علی میراحمدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۳ در پاسخ به هدایت الله حمیدی دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۴:
درود بر برادر افغانستانی عزیز
علت کمتر پرداخته شدن به شعر بیدل نه بخاطر تعصب ملیتی یا قومی بلکه بخاطر آنست که شعر بیدل نسبت به شعر حافظ یا سعدی کمی سخت خوان و دیریاب و فهم آن تا حدی مشکل است و مخاطب عام یا متوسط زبان فارسی در ایران نتوانسته یا نخواسته با شعر بلند بیدل ارتباط برقرار کند
بنده به عنوان یک ایرانی بسیار به شعر بیدل علاقه مند هستم و دیوان بیدل در خانه دارم و چندین غزل این شاعر بزرگ را نیز از بر هستم و معتقدم شعر بیدل نظیر ندارد!
چند حاشیه هم در گنجور پای بیدل رفتم و سعی کردم منابع بیدل شناسی را معرفی کنم تا مخاطب ایرانی با این شاعر بزرگ آشنا شود و جهان ادبی شگفت آور او را تجربه کند
متاسفانه همانطور که بیان کردید به شعر بیدل بسیار کم پرداخته میشود هر چند این شاعر بزرگ مخاطب خاص خود را دارد.
اتفاقا امروز دیوان شاعری محلی را ورق میزدم که دیدم ایشان غزلی معروف از بیدل را استقبال کرده بود و بسیار خرسند شدم که بیدل خواننده خاص دارد
هدایت الله حمیدی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۸۴:
با سلام و درود
من از دوستان و برادران ایرانی ام گله مندم
به این خاطر که در مورد اشعار جناب حضرت بیدل و دگر عارفان و شاعران افغانستان هیچ نظریات و معانی خویش را بیان نمیکنند
در حالیکه تنها فرق میان افغانستان و ایران مرز جغرافیایی بوده
اما در زبان ، دین ، عقیده و فرهنگ همه یکی هستیم
چنان که فرمودند
کابل و تهران و تبریز و بخارا و خُجند
جمله، ملک توست تا بلخ و نشابور و هری
مهر و ماه در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۴۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۱:
اما نظر من:
میوه نمیدهد به کس...
حال هزار احتمال در پی است!!
کدام؟؟
چرا؟؟
چرا میوه نمیدهد به کس؟؟
زیرا باغ تفرج است و بس...
اما اگر میفرمود باغ تفرج است و بس...
دیگر نیازی نبود که بگوید میوه نمیدهد به کس...
مشخص است که باغ تفرج، برای میوه دادن نیست...
دیگر گفتی، همه را گفتی...
پس انتخاب این ترتیب جذاب نبوده است...
این مرد سعدی است!!
یادمان نرود!!
@JoinTaha
مهدی چهکندی در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۳ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب چهارم در فواید خاموشی » حکایت شمارهٔ ۹:
دلیل بیشتر فتنه های جهان سرطانی به نام یهود است درود بر جناب شیخ اجل
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:
من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بستهٔ زیور نباشد
#حضرت_حافظ
به خط و خالِ گدایان مده خزینه دل
به دستِ شاهوشی ده که محترم دارد
#حضرت_حافظ
خَزینِهٔ دِلِ «حافظ» به زُلْف و خال مَدِه!
که کارهایِ چُنین، حَدِّ هَر سیاهی نیست
#حضرت_حافظ
حُسنِ مَه رویانِ مجلس گرچه دل میبُرد و دین
بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود
#حضرت_حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:
من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بستهٔ زیور نباشد
#حضرت_حافظ
به خط و خالِ گدایان مده خزینه دل
به دستِ شاهوشی ده که محترم دارد
#حضرت_حافظ
خَزینِهٔ دِلِ «حافظ» به زُلْف و خال مَدِه!
که کارهایِ چُنین، حَدِّ هَر سیاهی نیست
#حضرت_حافظ
حُسنِ مَه رویانِ مجلس گرچه دل میبُرد و دین
بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود
#حضرت_حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۶:
من بنیوش و دل در شاهدی بند
که حسنش بستهٔ زیور نباشد
#حضرت_حافظ
به خط و خالِ گدایان مده خزینه دل
به دستِ شاهوشی ده که محترم دارد
#حضرت_حافظ
خَزینِهٔ دِلِ «حافظ» به زُلْف و خال مَدِه!
که کارهایِ چُنین، حَدِّ هَر سیاهی نیست
#حضرت_حافظ
حُسنِ مَه رویانِ مجلس گرچه دل میبُرد و دین
بحثِ ما در لطفِ طبع و خوبیِ اخلاق بود
#حضرت_حافظ
سناتور سنتور در ۳ روز قبل، یکشنبه ۲۱ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۲:
بشوی اوراق اگر همدرسِ مایی
که عِلمِ عشق در دفتر نباشد
حضرت حافظ
سر عشق از کتاب نتوان یافت
لیس تلک الرموز فی الأوراق
عبدالرحمان جامی
حدیث عشق در دفتر نگنجد
حساب عشق در محشر نگنجد
شیخ عطار
علی میراحمدی در ۲ روز قبل، دوشنبه ۲۲ تیر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کیکاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷: