گنجور

حاشیه‌ها

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

 بنگرید  دستان ناپاک چه با شهنامه کرده اند  و چگونه  درعربی گردانی او کوشیده اند  برای همین است که نمی توان به واژگان عربی شاهنامه  دل استوار داشت آنان خردادماه را  که  قافیه بوده  خردادشهر کرده اند . کار این «خردادشهر» بسیار ستم است  از چند گونه ستم است  یکی آنکه  کنار بهرام روز و خرداد بجای ماه واژه عربی شهر آورده و آنرا به خرداد چسبانده دگر آنکه خردادماه قافیه بوده و دستکاری  قافیه آسان نیست و کاری  شگفتر تر است  و با دستکاری قافیه بناچار باید به  قافیه دیگر نیز دست  یازید و با چه زیرکی اینکار را انجام داده اند ماه را برداشته و جایش شهر نهاده اند و  از ان سو  « که : داد از جهان تاج و گاه » را  «  که : داد از جهان تاج، بهر» کرده اند  این دستکاری یکی از شگفت ترین دستکاریهاست که  تا کنون دیده ام  آیا پس از این عربی گردانی میتوان  واژگان عربی شاهنامه را پذیرفت؟  «خردادماه» کجا و  خردادشهر. مگر میشود  سخنوری بگوید  بهرام روز و خردادشهر

 

یکی نامه فرمود بر پهلوی

پسند آیدت چون ز من بشنوی

نخستین سر نامه کرد از مهست

شهنشاه کسری یزدان‌پرست

به بهرام روز و بخرداد ماه

که یزدانش داد از جهان تاج و گاه

برومند شاخ از درخت قباد

که تاج بزرگی به سر برنهاد

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

 چو بیداد جوید یکی زیردست
 نباشد خردمند و خسرو پرست
پدافراه یابد بدان بد که کرد
 نباید غم ناجوانمرد خورد 
شما دل به فرمان یزدان پاک 
بدارید و از مدارید باک

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۱۵ در پاسخ به Elen دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:

کسی را کجا تخم و گر چارپای
 به هنگام ورز ش نبودی  بجای
ز گنج شهنشاه برداشتی
وگرنه زمین خوار بگذاشتی 

ورز/ ورج/ ورگ/ وُرک = کار ،کشت و ورز 

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۰۰ در پاسخ به ۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵:

شما نام را ببین  برگ بی برگی و خود همه چیز  را بخوان 

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵:

من نیز مانند هر سخندوستی  که دنبال سخن است  با مولوی سرخوش نبودم( بناسزا  میگفتم شاعر نیست ) این سخن من  تنها نبود  در ایران آنان که در پی سخنوری اند کمتر مولوی می خوانند . من هم هنوز بر این باورم که عرفان و دین  سخن پارسی را نابود کرده مگر درباره مولوی سر فرود آورده ام . او براستی شاعر و بسیار شاعر است دیوانه کننده است بویژه هرجا  زبانش از عرفان واسلام دور شده شاهکار است 

داد جاروبی بدستم آن نگار
 گفت از دریا برانگیزان غبار
باز آن جاروب از اتش بسوخت
گفت  از آتش  تو جاروبی برآر

 آفرین بسیار خوب است

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۴ در پاسخ به سید مهدی شیخ الاسلامی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵:

ور مانند شعله ور و کارور و گیسور و تاجور و نیزه ور  نیست  .  ور  که  با ورم/گرم نیز همریشه است   به چم  افروختن  است  واژه  « ور»  و «ورم» را  بنابر فونولوژی پارسی  «گُر»  و «گرم» نیز گویند  از انجا که در پارسی  ر  به ش نیز میگردد نزد تالشان گوییا انرا  وش  یا وشه گویند 

 می همان می  در  می رفتم و می امدم  و نشان استمرار است 

  ورشدن  افروختن است  
 شمعها  می ورشد از سرهای من 
شمعها می افروخت از سرهای من 

برمک در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۰۶ در پاسخ به ۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۵:

تاسه  سوز و داغ است نشنیدی تاس کباب . داغ و گذاز و تاسه یک واژه اند گداز  وی داز  وی داخ داغ داز تاس داغ.

سوز و گذاز و داغ و تاسه  از دلتنگی و اندوه و داغ و سوگ  است

سناتور سنتور در ‫۴ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۸ دربارهٔ فیاض لاهیجی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۸۶:

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب

من نمی‌دانم چرا بدنام شد تنها شراب!

رندی و چندین رعونت شیخی و صدگونه عیب

چون شود هشیار کس! اینجا شراب آنجا شراب

عُجْب در مستی ندارد هیچ فرقی با شراب

من نمی‌دانم چرا بدنام شد تنها شراب!

رندی و چندین رعونت شیخی و صدگونه عیب

چون شود هشیار کس ! اینجا شراب آنجا شراب

#فیاض_لاهیجی

#یا_شراب

یا شراب

شایان در ‫۵ روز قبل، چهارشنبه ۲۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۸ در پاسخ به برمک دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

سپاس ناکرانمند

برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

ای کاش دبیران آنهمه. واژگان عربی را به خورد پارسی نداده بودند  تا سخنوران  بزرگ پارسی را با سخن خود  پیش میبردند و بر ان می افزودند 


من با تو نه مرد پنجه بودم

افکندم و مردی آزمودم

گفتم که برآرم از تو فریاد

فریاد که نشنوی چه سودم

 



برمک در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۴۹ در پاسخ به شایان دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۸:

ازمودم/ آزمودن  ازمایش و سنجش است و نه ‌آموختن . 
‌میگوید من با تو مرد پنجه نبودم  افکندم تا مردی خود بسنجم

علی احمدی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۸:

ردیف این غزل ، خلاصه آنچه مورد علاقه حضرت حافظ است را بیان می کند و مرز های حداقلی او را در این دنیا تشریح می نماید

  گُلعِذاری ز گلستانِ جهان ما را بس

زین چمن سایهٔ آن سروِ روان ما را بس

گلعذار کسی است که صورتی چون گل دارد و با زیبایی خود جلوه می کند و آغازگر عشق است .از دیدگاه حضرت حافظ حضور چنین گلعذاری از میان گلهای گلستان دنیا به زندگی معنا می بخشد.

در این چمنزار دنیا همین سرو رونده و پویای عشق ورزی برای من کافی است .بر اساس دیدگاه حافظ مرام عشق ورزی به تدریج در حال گسنرش است .

من و همصحبتیِ اهلِ ریا دورَم باد

از گرانانِ جهان، رَطلِ گران ما را بس

او در این دنیا از ریاکاران بیزار است و حاضر به هم صحبتی با آنان نیست .و از چیزهای گرانبها فقط پیمانه سنگین می را می طلبد تا امیدش به مستی را زنده نگه دارد .

قصرِ فردوس به پاداشِ عمل می‌بخشند

ما که رندیم و گدا، دیرِ مُغان ما را بس

آنانکه ریاکارند و ظاهری موجه را جلوه می دهند و در باطن پلیدند به دنبال وعده قصرهای بهشتی به عنوان پاداش کارهایشان  هستند .اما در مرام رندان پاک نهاد که در ظاهر هیچ تمکن و اعتباری ندارند ، دیر مغان بهتر از قصر بهشتی است.دیر مغان جایی است که مغان یا رهروان راستین عشق جای دارند و الگوی همبشگی عشاق هستند و عاشق از هم صحبتی با آنان  راه و رسم عاشقی را می آموزد.

بنشین بر لبِ جوی و گذرِ عمر ببین

کاین اشارت ز جهانِ گذران، ما را بس

لب جوی با آب روان گذر عمر و زمان را تصویر می کند و حکایت از ناپایداری جهان است و بالطبع باید نتیجه گرفت که به جهان گذران نمیتوان دل بست.

نقدِ بازارِ جهان بِنگر و آزارِ جهان

گر شما را نه بس این سود و زیان ما را بس

نقد بازار یعنی سود و منفعتی به دست می آوریم  و آزار جهان  چالشهایی است که انسان را مبتلا می کنند.می گوید اگر این همه سود و زیان برای شما برای اثبات بی ثباتی دنیا کافی نیست برای من کافیست.

یار با ماست، چه حاجت که زیادت طلبیم؟

دولتِ صحبتِ آن مونسِ جان ما را بس

وقتی در راه عشق یار را درک کرده باشی و مونس تو باشد دیگر چه چیزی از دنیا می خواهید .هر چیز دیگری زیادی است و کمکی به عاشق نمی کند.

"یار با ماست"را می توان ترجمه "والله معَنا"که یک عبادت قرآنی است دانست .حافظ از این عبارت استفاده می کند اما نه به منظور مقابله و تعارض با دیگر اندیشان بلکه برای بیان این موضوع که با وجود یار چیز بیشتری نمی خواهیم و دیگران هم می توانند یار را با خود فرض کنند و این نکته که یار را به تملک خود در نیاوریم.

از درِ خویش خدا را به بهشتم مَفرست

که سرِ کویِ تو از کون و مکان ما را بس

خطاب به معشوق می گوید تو را به خدا مرا از درگاه منزل خود به سوی بهشت نفرست چراکه از همه کاینات فقط محله ای که تو در آن حضور داری برایم کافیست.

اصولا بهشت باید جایی باشد که هرچه را بخواهی در آنجا ببینی .وقتی عاشق در درگاه معشوق به همه چیزی که می خواهد می رسد دیگر چرا باید مشتاق بهشت باشد

حافظ از مَشْرَبِ قسمت گِلِه ناانصافیست

طبعِ چون آب و غزل‌هایِ روان ما را بس

ای حافظ از همه اتفاقاتی که تو را به اینجا رسانده و تقدیر تو بوده گله نکن که این بی انصافی است.همین طبع روان چون آب و غزل های روان و رسای تو برای همه ما عاشقان کافی است.

منصور در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۴۶:

سلام بیت سوم را این‌گونه ترجمه و تفسیر کردم 

هر کسی که حلقه درب منزل تو شد بلافاصله طلا می‌شود چون باید از طلا باشد که حلقه آن درب شود(حلقه درب منزل بزرگان از طلاست) حال اگر مقبول صاحب خانه شود محرم آن خانه می‌شود و هر کس بخواهد درب آن منزل را بزند باید او را بجنباند 

علی احمدی در ‫۵ روز قبل، سه‌شنبه ۲۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۷:

در این غزل اولین موضوعی که ذهن ما با آن به چالش می افتد خود موضوع غزل است . غزل دو بخش دارد . در بخش اول  یعنی چهار بیت اول ظاهرا صحبت از یک معشوق ( احتمالا مجازی و زمینی ) و حال فراق عاشق است که البته در اشعار حضرت حافظ تازگی ندارد  . اما در بخش دوم صحبت از مقایسه عشق و هوس است که بیشتر حال و هوای عشق حقیقی و معشوق متعالی دارد و این تا حدودی گیج کننده است . 

ای صبا گر بُگذری بر ساحلِ رودِ اَرَس

بوسه زن بر خاکِ آن وادی و مُشکین کُن نَفَس

متل خیلی از اوقات حافظ با باد صبا به عنوان قاصد رابط بین عاشق و معشوق سخن می گوید که اگر بر ساحل رود ارس در آذربایجان گذر کردی بر خاک آنجا بوسه بزن و نفس خود را عطر آگین کن تا وقتی به نزد من برمی گردی بوی عطر آنجا را به من برسانی .گویا آنجا بوی عطر معشوق را می دهد.

منزلِ سَلمی که بادَش هر دَم از ما صد سلام

پُر صدایِ ساربانان بینی و بانگِ جرس

در آنجا خانه سلما را پر از صدای ساربانان و زنگ چارپایان خواهی دید . من هر لحظه برای او سلام دارم . اینجا ارادت حافظ را به این معشوق که احتمالا زمینی است نشان می دهد . تعبیر سلمی می تواند یک تعبیر عام برای هر معشوقی باشد اما وقتی یک مکان جغرافیایی مشخص بدون ایهام خاصی ذکر شده بیشتر باید به یک معشوق مجازی فکر کرد.

هرچند پر سر و صدا بودن منزل معشوق می تواند نشانه تمکن وی باشد و نشانه این باشد که معشوق یک فرد قدرتمند در حد پادشاه است که حافظ خواسته به مدح وی بپردازد اما این موضوع می تواند گویای تمکن هر معشوق دیگری که در خانه فردی ثروتمند حضور دارد باشد ( مثلا دختری که به عقد فرد توانمندی در آمده باشد) 

مَحمِلِ جانان ببوس، آن‌گه به زاری عَرضه دار

کز فِراقت سوختم ای مهربان فریاد رس

جانان همان معشوق مورد نظر است . حافظ به باد صبا می گوید آن معشوق در جایگاه خاصی ( محمل یا کجاوه ) حضور دارد برو و آن جایگاه را ببوس و با زاری به وی بگو که ای مهربان که به فریاد من می رسی ، ازآتش  دوری تو سوخته ام 

مهربان فریاد رس هم می تواند قرینه ای بر توانمندی معشوق باشد و تصور یک دلبر قدرتمند که حافظ روی وی حساب باز می کند را به ذهن آورد . اما نباید فراموش کرد که معشوق به هر شکلی که باشد برای عاشق فریاد رس است و با حضور خود در کنار عاشق می تواند به فریادش برسد و او را  از غم هجران برهاند.

من که قولِ ناصحان را خواندَمی قولِ رَباب

گوش‌مالی دیدم از هجران که اینم پند بس

این بیت یک بیت کلیدی در این غزل است . ناصح به معنای کسی است که از روی خیرخواهی نصیحت می کند . می توانیم ناصح را کسی بدانیم که به عاشق نصیحت می کند که در راه عشق قدم نگذارد تا دچار چالش های راه عاشقی نگردد.این مفهوم هم با ابیات اولیه و هم با بیت های بعدی همخوانی دارد گویا ناصحان به حافظ می گفتند که قدر این معشوق را بداند و او را از دست ندهد . چنین معنایی بیشتر با یک معشوق زمینی مثل یک معشوق از جنس مخالف همخوانی بیشتری دارد تا یک دلبر قدرتمند مثل پادشاه .   بررسی ابیات بعدی نشان می دهد که حافظ قصد دارد که عشق را با هوس مقایسه کند و معمولا عشق به جنس مخالف است که به طور طبیعی با هوس هم همراه است نه رابطه عاشقانه و صمیمی نسبت به یک پادشاه .

در این بیت می گوید من گفتار نصیحت گران خیرخواه مبنی بر اینکه به راه عشق به او  وارد نشوم را مانند زمزمه ساز رباب گوش نواز در نظر گرفتم و اهمیتی ندادم و حالا می بینم که  غم دوری از توگوشمالی ام می دهد و تقاص بی توجهی ام را پس می دهم .( تقابل گوش نوازی گفتار ناصحان و گوشمالی هجران زیباست)

عشرتِ شب‌گیر کن، مِی نوش کاندر راهِ عشق

شَب‌رُوان را آشنایی‌هاست با میرِ عَسَس

از اینجا خود را مخاطب قرار می دهد و به پایداری در راه عاشقی توصیه می کند . می گوید امشب را خوش باش و می بنوش که کسانی که در حال مستی در شب طی مسیر می کنند با فرمانده پاسبانهای شب آشنا هستند و باکی ندارند.تو نیز می بنوش و مست شو .

عشق‌بازی کارِ بازی نیست ای دل! سر بِباز

زان که گویِ عشق نَتْوان زد به چوگانِ هوس

ای دل ، عشقبازی یک نوع بازی نیست  باید آماده این باشی که سرت را هم بدهی . عشق کاری از سر هوس نیست و با هوس نمی توانی عاشق باشی . چون در هوس این تویی که به هوس خود بها می دهی و اختیار و خواسته توست که می گوید « برو » تا  فکر و ذهن خود را مشغول مخاطب خود کنی اما در عشق این معشوق است که تو را جذب می کند و به دنبال خود می کشاند و می گوید «بیا» و  تو را مست خود می گرداند و اختیار را از تو می گیرد.

دل به رَغبت می‌سپارد جان به چشمِ مستِ یار

گر چه هشیاران ندادند اختیارِ خود به کس

و اینگونه است که دل به میل و رغبت جانش را فدای چشم مست یار می کند و اختیارش را به معشوق می سپرد نه اینکه به هوس اختیاری روی آورد .هوس بازی کار هشیارانی است که اختیار خود را به کسی نمی دهند آنها اهل مستی و جذب چشمان یار شدن نیستند.

طوطیان در شِکَّرِستان کامرانی می‌کنند

و از تَحَسُّر دست بر سر می‌زند مسکین مگس

عاشقان واقعی مثل طوطی پیرو معشوق خود هستند و به تقلید از چشمان مست او خود را مست می سازند و از شکرستان وادی عشق بهره ها می برند و به هر چه بخواهند می رسند.و مگسان هوسباز مسکین می مانند و با حسرت دست بر سر خود می زنند.با عشق می توان به چیزهای تازه ای دست یافت ولی با هوس به چیز تازه ای دست نمی یابی و فقط تکرار نوعی لذت است .

نامِ حافظ گر برآید بر زبانِ کِلکِ دوست

از جنابِ حضرتِ شاهم بس است این مُلتَمَس

در این بیت معشوق به شاه تشبیه می شود چرا که صاحب فرمان است ومی تواند اختیار عاشق را  به دست گیرد و او را مست خود سازد .می گوید اگر معشوق فقط نام مرا بر زبان قلم خود جاری کند و من با عشق او بر جریده عالم ثبت و ماندگار شوم هیچ چیز دیگری نمی خواهم و همین درخواست برایم بس است .

 

آری ، ماندگاری نام حافظ خود دلیلی بر حقانیت عشق است.

همایون شیدا در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ جامی » هفت اورنگ » سبحة‌الابرار » بخش ۸۰ - حکایت آن پیر خارکش که از خار خواریش گل عزت می گشاد و جوان رعناوش که گل عزتش بوی خواری می داد:

با احترام به ساحت بلند شعر و ادب ایران زمین 

"عزت از خواری نشناخته ای"

"نان و آبی که خورم و آشامم"

به زعم کمین در دو مصراع فوق وزن ایراد داری

این حکایت در بحر "رمل مسدس مخبون محذوف و بر وزن عروضی "فَعَلاتن فَعَلاتن فَعَلُن" سروده شده‌ است.

اگر مصرع اول را؛ "عزت از خواریِ نشناخته‌ای" و مصرع دوم را "نان و آبی خورم و آشامم" بخوانیم وزن درست می‌شود در حالی که مفهوم از دست می‌رود.

با احترام

 

 

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

آروزهای دو عالم دستگاه              از کف خاکم غباری بیش نیست

دو عالم دستگاه : ترکیب اضافی مقلوب (دستگاه دو عالم)

دستگاه : قدرت ، ثروت ، شوکت ، دولت

کف خاک {مشتی خاک که در کف دست جای می گیرد /(در این جا ) نماد « چیز بسیار اندک »

تشبیه مضمر دارد : آرزو های دو عالم دستگاه : مشبه /غباری از کف خاک : مشبه به

 غبار مجازاً مقدار کم و ( بی ارزش بودن چیزی مورد نظر است )

خاک و غبار :تناسب /غبار بودن :کنایه از « بی ارزشی »

« م » (خاکم ): متمم (برای من )

دو عالم : دو جهان (دنیا و آخرت )

معنی : شکوه و قدرت و آرزو های دو جهان در نظر من غباری بر خاسته از یک مشت خاک بی ارزش است .

مفهوم بی اعتباری جلوه های هر دو عالم

ارتباط معنایی دارد با :

1- به مجمعی که در آیند شاهدان دو عالم         نظر به سوی تو دارم غلام روی تو باشم (سعدی)

2- خود با دو جهان چه کار ما را ؟                      ما عاشق چهره ی نگاریم

3- هیچ از دنیی وعقبی نبود گوشه ی خاطر       که به دیدار تو شغل است و فراغ از دو جهانم

 

                         3)      لاله و گل زخمی خمیازه اند            عیش این گلشن خماری بیش نیست

- واژه های عیش و خمار متضادند

- « گلشن » استعاره از این جهان است /  بیت آرایه ی تمثیل دارد

- مصراع دوم پارادُکس ( متناقص نما ) است.

لاله وگل:تشخیص و استعاره از انسان

زخمی:توضیحات (2) شکفته شدن؛ استعاره از پرپر شدن / مقصود نابودی و مرگ آدمی است

خمیازه: استعاره از شکوفایی ولی به معنای ضعف و بی حالی

عیش ایهام:  1 ـ زندگی     2 ـ خوشی، خوش گذرانی

گلشن: گلستان، باغ ؛ استعاره از « دنیا و عمر و زندگی درآن »

لاله و گل و گلشن :تناسب 

مصراع دوم :تشبیه دارد (عیش: مشبه / خمار: مشبه به)

خمار بودن :کنایه از « زود گذر بودن ،کوتاهی »

خمیازه و خمار  توضیحات (2)- تناسب (مراعات نظیر )

معنی: لاله و گل سرخ به هنگام شکوفا شدن ( خمیازه ) پرپر می شوند و از بین می روند ( زخمی ) پس لذت و خوشی های این جهان نیز در نهایت جز رنجوری و خماری و درد سر چیز دیگری نیست.

مفهوم{مصراع اول: نکوهش « خود نمایی ، جلوه گری ، خود آرایی »

{مصراع دوم: ناپایداری و گذرا بودن جهان و وابستگی های آن

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۱۳ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

محمد علم در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۰:

در بیت اول

 

برق : آذرخش ،صاعقه

با  در برابر، در مقایسه با

مرجع ضمیر« م» در « شوقم»، شاعر است / نقش مضاف الیه دارد

شرار : شرر، جرقه ی آتش

طفل نی سوار:کودکی که چوبی را به عنوان اسب به زیر ران کشیده ودر خیال خود مشغول اسب دوانی باشد

تشبیه: درمصراع اول:  برق، مشبه /شرار: مشبه به / در مصراع دوم: شعله، مشبه /طفل نی سوار: مشبه به

کنایه: درمصراع اول، شرار بودن : کنایه از« کوچکی ، حقارت » / درمصراع دوم، طفل نی سوار بودن : کنایه از « ضعیفی ، ناتوانی ، حقارت»

برق ،شرار، شعله : تناسب

واج آرایی :تکرار صامت «ش» /شعله :تشخیص

معنی: شوق و اشتیاق من آن قدر زیاد است که برق آسمان در مقایسه با آن مانند جرقه ای کوچک و شعله ی آتش نیز در برار اشتیا ق من مانند کودکی نی سوار ضعیف و ناتوان است .

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

امیرالمؤمنین علیه السلام : اگر عیب‌ های هر یک از شما بر دیگری 

 

آشکار می‌شد ، همدیگر را دفن نمی‌کردید. (بحار الانوار ، ج ۷۴ ، ص۳۸۳)

 

چون باز سفید در شکاریم همه / با نفس و هوای نفس یاریم همه

 

گر پرده ز روی کارها برگیرند / معلوم شود که در چه کاریم همه

 

ابوسعید ابوالخیر 

 

چو سِرّ کارها معلوم گردد / بسا آهن که در دم موم گردد

 

شیخ عطار نیشابوری

 

بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه / بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود

 

بس شخص بینوا که ورا از علو قدر / عشرت سرای جنت اعلی مکان شود

 

شیخ الاجل سعدی

 

چون می دانی که بودنیها بوده است / این پرده دریدن کسان بیهوده است

 

فی الجمله هر آن کسی که او پاک تر است / چون در نگری به چیزکی آلوده است

 

اوحدالدین کرمانی

 

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها / چه شادی ها خورد بر هم چه بازی ها شود رسـوا

 

یکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی / یکی از جان کند شادی ، یکی از دل کند غوغا

 

چه کاذب ها شـود صادق ، چه صادق ها شـود کاذب / چه عابد ها شـود فاسق ، چه فاسق ها شود ملا

 

چه زشتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شود شیرین /چه بالا ها رود پائین ، چه سفلی ها شـود علیا

 

عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد / و گرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا

 

رازق فانی

سناتور سنتور در ‫۶ روز قبل، دوشنبه ۲۵ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ اوحدالدین کرمانی » دیوان رباعیات » الباب الرابع: فی الطهارة و تهذیب النفس و معارفها و ما یلیق بها عن ترک الشهوات » شمارهٔ ۱۲:

امیرالمؤمنین علیه السلام : اگر عیب‌ های هر یک از شما بر دیگری 

آشکار می‌شد ، همدیگر را دفن نمی‌کردید. (بحار الانوار ، ج ۷۴ ، ص۳۸۳)

چون باز سفید در شکاریم همه / با نفس و هوای نفس یاریم همه

گر پرده ز روی کارها برگیرند / معلوم شود که در چه کاریم همه

ابوسعید ابوالخیر 

چو سِرّ کارها معلوم گردد / بسا آهن که در دم موم گردد

شیخ عطار نیشابوری

بس روی همچو ماه ز خجلت شود سیاه / بس قد همچو تیر ز هیبت کمان شود

بس شخص بینوا که ورا از علو قدر / عشرت سرای جنت اعلی مکان شود

شیخ الاجل سعدی

چون می دانی که بودنیها بوده است / این پرده دریدن کسان بیهوده است

فی الجمله هر آن کسی که او پاک تر است / چون در نگری به چیزکی آلوده است

اوحدالدین کرمانی

خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدم ها / چه شادی ها خورد بر هم چه بازی ها شود رسـوا

یکی خندد ز آبادی ، یکی گرید ز بربادی / یکی از جان کند شادی ، یکی از دل کند غوغا

چه کاذب ها شـود صادق ، چه صادق ها شـود کاذب / چه عابد ها شـود فاسق ، چه فاسق ها شود ملا

چه زشتی ها شـود رنگین چه تلخی ها شود شیرین /چه بالا ها رود پائین ، چه سفلی ها شـود علیا

عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمی دارد / و گرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا

رازق فانی

۱
۲
۳
۴
۵
۶
۵۷۴۶