علی احمدی در ۱۲ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:
اگر انسان فقط همین یک غزل حضرت حافظ را آویزه گوشش کند و هر روز آن را بخواند هرگز معنای زیستن را فراموش نمی کند و نا امیدی در وجودش نمی رود .چهار بیت اول مفهوم چرایی زیستن و سه بیت بعد چگونه زیستن و دو بیت پایانی امید به آینده مبهم است .
اگر به بادهٔ مُشکین دلم کشد، شاید
که بویِ خیر ز زهدِ ریا نمیآید
باده یا شراب اگر به مُشک معطر آغشته باشد دل انگیز و دلرباست و دل عاشقی چون حافظ را می رباید چرا که امیدی به زهد و عبادت آلوده به ریا و دورویی ندارد .
تقابل باده و زهد ریاکارانه عابدان معنای ظریفی در خود دارد .بوی خیر یعنی امید به خیر داشتن .در واقع وقتی امیدی به زهد ریایی برای رسیدن به خیر یا خوشی نیست پس باید به باده و اثرات آن امیدوار بود .یعنی باده نقشی امیدبخش دارد و می توان باده را از سنخ امیدواری دانست که انسان را وارد وادی مستی و عشق می کنند .
جهانیان همه گر منعِ من کنند از عشق
من آن کنم که خداوندگار فرماید
پس اگر همه جهانیان هم مرا از رفتن به سمت عشق و راه عاشقی بازدارند من کاری را انجام می دهم که خداوند به آن فرمان داده است .
روحیه اصلاحگری دینی حافظ در این بیت موج می زند .با صدای بلند به همه دینداران جهان می گوید در دین خود و عبادت های خود تجدید نظر کنید چرا که هدف از این پرستش ها درک مفهوم عشق است ."یا جام باده یا قصه کوتاه"
طمع ز فیضِ کرامت مَبُر که خُلقِ کریم
گنه ببخشد و بر عاشقان بِبَخشاید
اگر هم نگرانید که با این باده و مستی گناهکار باشید بدانید که نباید از بزرگواری خداوند کریم غافل شد.باید امیدوار بود که خداوند با اخلاق بزرگوارانه اش گناهان را می بخشد و به عاشقان موهبتی عطا خواهد کرد .چون عشق فرمان اوست .اگر جلوه ای از خداوند(و نه خود خداوند) بر انسان عرضه شد و به او گفت بیا باید عشق را بپذیرد.
مقیمِ حلقهٔ ذکر است دل بدان امّید
که حلقهای ز سرِ زلفِ یار بگشاید
من اگر در حلقه عاشقان یاد خداوند می کنم و به دعا می پردازم به خاطر گرفتاری در زلف یار است .زلف یار راه پر پیچ و تاب عاشقی و پر از چرخه های چالشی است .بالا و پایین دارد از یک سو مست و امیدوار به درک حضور یار می شوی و از طرفی با ناکامی در وصال حسرت می خوری و درد می کشی ولی باز ناله می کنی و دعا می کنی تا راهی بیابی و چالش این چرخه (حلقه) را حل کنی و به راهت ادامه دهی.
تو را که حُسنِ خداداده هست و حجلهٔ بخت
چه حاجت است که مَشّاطِهات بیاراید
تو هم ای انسان به مدد لطف خداوند دارای زیبایی هستی و می توانی این زیبایی را عرضه کنی چون بخت یا فرصتها مثل حجله ای برایت فراهم می شوند تا زیبایی هایت را عرضه کنی و نیازی به آراستن خود با ظواهر و القاب و عناوین دنیوی نداری .زیبایی ات ذاتی است .
چمن خوش است و هوا دلکَش است و مِی بیغَش
کنون به جز دلِ خوش هیچ در نمیباید
زمین سرسبز خوش است و هوا هم دل انگیز است و باده نیز خالص پس فرصت عاشقی فراهم است و به جز دل خوش داشتن کار دیگری ضرورت ندارد .
شاید عمده تلاش حافظ در زندگی آموختن این جمله باشد که ای انسان تو باید آگاهانه و امیدوارانه دلت را با اراده خود خوش کنی و از غم و اضطراب برهانی .
جمیلهایست عروسِ جهان، ولی هُش دار
که این مُخَدَّره در عقدِ کس نمیآید
البته در برابر تو این دنیا هم مثل عروس زیبایی است ولی حواست باشد که در پرده نشسته است و برای عقد کردن مناسب نیست چون تو را رها می کند و تو با مرگ از آن جدا می شوی پس به آن دل مبند.
اشاره به ناپایداری دنیا و تاکید بر اینکه در این دوروزه دنیا باید دلت را خوش نگه داری و به ظواهر دنیا دل نبندی و فقط از آن درست استفاده کنی.
به لابه گفتمش ای ماهرُخ چه باشد اگر
به یک شِکَر ز تو دلخستهای بیاساید
با همه این صحبتها حافظ امید به وصال یار دارد پس با التماس به یار می گوید چه می شود من دلخسته با بوسه از لب شیرین تو آرام گیرم
به خنده گفت که حافظ خدای را مَپسَند
که بوسهٔ تو رخِ ماه را بیالاید
او هم با خنده گفت ای حافظ به خاطر خدا این را نپسند که با بوسه تو روی ماه مانند من آلوده شود .یعنی مثل همیشه معشوق روی می گرداند و عاشق را هم شان خود نمی بیند
باشد که با صبر روزی به معشوق برسد.
behzad abbasi در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۳۷ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱:
درود بر شما خداوند حفظتون کنه
نیما در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۵۴ دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب:
بنده اولین بار هست که در سایت گنجور کامنت میگذارم. برای این که جواب آقای کوروش خان عزیز داده بشه که تقریباً در زیر همه بخشهای عربی فیهمافیه درخواست کردند که ترجمه عربی متن ارائه بشه، من متن رو دادم به هوش مصنوعی گوگل و درخواست کردم که هم متن رو به صورت مرتب و منقح و اصلاح شده بازنویسی کنه و هم اعراب کلمات عربی رو قرار بده؛ به نظر من ترجمه خوبی ارائه کرده (ضمناً تایپ متن عربی در متن بالا در موارد زیادی دارای اشکال هست و نکته دوم این که اگر در این ترجمه دوستان اشکالی میبینند، بنده خوشحال میشم که اصلاح بفرمایند):
متن منقح و مُعرَب (بازنویسی شده)الْأَصْلُ أَنْ یَحْفَظَ ابْنُ چَاوُش حِفْظَ الْغَیْبِ فِی حَقِّ الشَّیْخِ صَلَاحِ الدِّینِ،
حَتَّی رُبَّمَا یَنْفَعَهُ،
وَ یَنْدَفِعَ مِنْهُ هَذِهِ الظُّلُمَاتُ وَ الْغِشَاوَةُ.
هَذَا ابْنُ چَاوُش مَا یَقُولُ فِی نَفْسِهِ؟
إِنَّ الْخَلْقَ وَ النَّاسَ تَرَکُوا بَلَدَهُمْ وَ آبَاءَهُمْ وَ أُمَّهَاتِهِمْ وَ أَهْلَهُمْ وَ قَرَابَتَهُمْ وَ عَشِیرَتَهُمْ،
وَ سَافَرُوا مِنَ الْهِنْدِ إِلَی السِّنْدِ،
وَ عَمِلُوا الزَّرَابِیلَ مِنَ الْحَدِیدِ،
حَتَّی تَقَطَّعَتْ،
رُبَّمَا یَلْتَقُوا رَجُلًا لَهُ رَائِحَةٌ مِنْ ذَلِکَ الْعَالَمِ.
وَ کَمْ مِنْ أُنَاسٍ مَاتُوا مِنْ هَذِهِ الْحَسْرَةِ،
وَ مَا فَازُوا وَ مَا الْتَقَوْا مِثْلَ هَذَا الرَّجُلِ.
فَأَنْتَ قَدِ الْتَقَیْتَ فِی بَیْتِکَ حَاضِرًا مِثْلَ هَذَا الرَّجُلِ،
وَ تَتَوَلَّی عَنْهُ؟!
مَا هَذَا إِلَّا بَلَاءٌ عَظِیمٌ وَ غَفْلَةٌ!
هُوَ کَانَ یَنْصَحُنِی فِی حَقِّ شَیْخِ الْمَشَایِخِ صَلَاحِ الْحَقِّ وَ الدِّینِ،
خَلَّدَ اللهُ مُلْکَهُ،
أَنَّهُ رَجُلٌ کَبِیرٌ عَظِیمٌ.
وَ فِی وَجْهٍ ظَاهِرٍ، أَقَلُّ الْأَشْیَاءِ مِنْ یَوْمِ جِئْتُ فِی خِدْمَةِ مَوْلَانَا،
مَا سَمِعْتُهُ یَوْمًا یُسَمِّی اسْمَکُمْ إِلَّا «سَیِّدَنَا وَ مَوْلَانَا وَ رَبَّنَا وَ خَالِقَنَا»؛
قَطُّ مَا غَیَّرَ هَذِهِ الْعِبَارَةَ یَوْمًا مِنَ الْأَیَّامِ.
أَلَیْسَ أَنَّ أَغْرَاضَهُ الْفَاسِدَةَ حَجَبَتْهُ عَنْ هَذَا؟
وَ الْیَوْمَ یَقُولُ عَنْ شَیْخِ صَلَاحِ الدِّینِ إِنَّهُ «مَا هُوَ شَیْءٌ»!
أَیُّ شَیْءٍ أَسَی شَیْخُ صَلَاحِ الدِّینِ مِنَ الْأَسِیَّةِ فِی حَقِّهِ؟
غَیْرَ أَنَّهُ یَرَاهُ یَقَعُ فِی الْجُبِّ،
یَقُولُ لَهُ: «لَا تَقَعْ فِی الْجُبِّ»، لِشَفَقَةٍ لَهُ عَلَی سَائِرِ النَّاسِ.
وَ هُوَ یَکْرَهُ تِلْکَ الشَّفَقَةَ؛
لِأَنَّکَ إِذَا فَعَلْتَ شَیْئًا لَا یَرْضَی لِصَلَاحِ الدِّینِ، کُنْتَ فِی وَسَطِ قَهْرِهِ.
فَإِذَا کُنْتَ فِی قَهْرِهِ کَیْفَ تَنْجَلِی؟
بَلْ کُلَّمَا رُحْتَ تَغْشَی وَ تَسْوَدُّ مِنْ دُخَانِ جَهَنَّمَ.
فَیَنْصَحُکَ وَ یَقُولُ لَکَ: «لَا تَسْکُنْ فِی قَهْرِی،
وَ انْتَقِلْ مِنْ دَارِ قَهْرِی وَ غَضَبِی إِلَی دَارِ لُطْفِی وَ رَحْمَتِی»؛
لِأَنَّکَ إِذَا فَعَلْتَ شَیْئًا یُرْضِینِی،
دَخَلْتَ فِی دَارِ مَحَبَّتِی وَ لُطْفِی،
فَمِنْهُ یَنْجَلِی فُؤَادُکَ،
وَ یَصِیرُ نُورَانِیًّا.
هُوَ یَنْصَحُکَ لِأَجْلِ غَرَضِکَ وَ خَیْرِکَ،
وَ أَنْتَ تَأْخُذُ ذَلِکَ الشَّفَقَةَ وَ النَّصِیحَةَ مِنْ عِلَّةٍ وَ غَرَضٍ.
أَیُّ شَیْءٍ یَکُونُ لِمِثْلِ ذَلِکَ الرَّجُلِ مَعَکَ غَرَضٌ أَوْ عَدَاوَةٌ؟
أَلَیْسَ أَنَّکَ إِذَا حَصَلَ لَکَ ذَوْقٌ مَا مِنْ خَمْرٍ حَرَامٍ، أَوْ مِنْ حَشِیشٍ، أَوْ مِنْ سَمَاعٍ، أَوْ مِنْ سَبَبٍ مِنَ الْأَسْبَابِ،
تِلْکَ السَّاعَةَ تَرْضَی عَلَی کُلِّ عَدُوٍّ لَکَ وَ تَعْفِیهِمْ،
وَ تَمِیلُ أَنْ تُبَوسَ رِجْلَیْهِمْ وَ أَیْدِیَهِمْ؟
وَ الْکَافِرُ وَ الْمُؤْمِنُ تِلْکَ السَّاعَةَ فِی نَظَرِکَ شَیْءٌ وَاحِدٌ.
فَشَیْخُ صَلَاحِ الدِّینِ هُوَ أَصْلُ هَذَا الذَّوْقِ،
وَ أَبْحُرُ الذَّوْقِ عِنْدَهُ،
کَیْفَ یَکُونُ لَهُ مَعَ أَحَدٍ بُغْضٌ وَ غَرَضٌ؟ مَعَاذَ اللهِ!
وَ إِنَّمَا یَقُولُ هَذَا مِنَ الشَّفَقَةِ وَ الْمَرْحَمَةِ فِی حَقِّ الْعَبِیدِ.
وَ إِلَّا لَوْلَا کَذَلِکَ، أَیُّ شَیْءٍ یَکُونُ لَهُ غَرَضٌ مَعَ هَؤُلَاءِ الْجِرَدِ وَ الضَّفَادِعِ؟
مَنْ یَکُونُ لَهُ ذَلِکَ الْمُلْکُ وَ تِلْکَ الْعَظَمَةُ، أَیَّ شَیْءٍ یُسَوِّی هَؤُلَاءِ الْمَسَاکِینِ؟
أَلَیْسَ أَنَّ مَاءَ الْحَیَاةِ قَالُوا إِنَّهُ فِی الظُّلْمَةِ؟
وَ الظُّلْمَةُ هِیَ جِسْمُ الْأَوْلِیَاءِ،
وَ مَاءُ الْحَیَاةِ فِیهِمْ.
وَ لَا یَقْدِرُ أَنْ یَلْتَقِیَ مَاءَ الْحَیَاةِ إِلَّا فِی الظُّلْمَةِ.
فَإِنْ کُنْتَ تَکْرَهُ هَذِهِ الظُّلْمَةَ وَ تَتَنَفَّرُ مِنْهُ، کَیْفَ یَصِلُ إِلَیْکَ مَاءُ الْحَیَاةِ؟
أَلَیْسَ أَنَّکَ إِذَا طَلَبْتَ أَنْ تَتَعَلَّمَ الْخَنَاثَ مِنَ الْمُخَنَّثِینَ أَوِ الْقُحُوبِیَّةَ مِنَ الْقِحَابِ،
مَا تَقْدِرُ أَنْ تَتَعَلَّمَ ذَلِکَ؟
کَیْفَ وَ أَنْتَ تُرِیدُ تُحَصِّلُ حَیَاةً بَاقِیَةً سَرْمَدِیَّةً،
وَ هُوَ مَقَامُ الْأَنْبِیَاءِ وَ الْأَوْلِیَاءِ،
وَ لَا یَجِیءُ إِلَیْکَ مَکْرُوهٌ وَ لَا تَتْرُکُ بَعْضَ مَا عِنْدَکَ؟ کَیْفَ یَصِیرُ هَذَا؟
مَا یَحْکُمُ عَلَیْکَ الشَّیْخُ مَا حَکَمُوا مَشَایِخُ الْأَوَّلِینَ؛
أَنَّکَ تَتْرُکُ الْمَرْأَةَ وَ الْأَوْلَادَ وَ الْمَالَ وَ الْمَنْصِبَ.
بَلْ کَانُوا یَحْکُمُونَ عَلَیْهِ وَ یَقُولُونَ: «اتْرُکِ امْرَأَتَکَ حَتَّی نَحْنُ نَأْخُذَهَا!»
وَ کَانُوا یَتَحَمَّلُونَ ذَلِکَ.
وَ أَنْتُمْ إِذَا نَصَحَکُمْ بِشَیْءٍ یَسِیرٍ، مَا لَکُمْ لَا تَتَحَمَّلُونَ ذَلِکَ؟
وَ عَسَی أَنْ تَکْرَهُوا شَیْئًا وَ هُوَ خَیْرٌ لَکُمْ.
أَیَّ شَیْءٍ یَقُولُ هَذَا؟
النَّاسُ قَدْ غَلَبَ عَلَیْهِمُ الْعَمَی وَ الْجَهْلُ،
مَا یَتَأَمَّلُونَ أَنَّ الشَّخْصَ إِذَا عَشِقَ صَبِیًّا أَوِ امْرَأَةً کَیْفَ یَتَصَنَّعُ وَ یَتَذَلَّلُ وَ یُفْدِی الْمَالَ؟
حَتَّی کَیْفَ یُخْدِعُهَا بِبَذْلِ مَجْهُودِهِ حَتَّی یَحْصُلَ تَطْیِیبُ قَلْبِهَا؟
لَیْلًا وَ نَهَارًا لَا یَمَلُّ مِنْ هَذَا، وَ یَمَلُّ مِنْ غَیْرِ هَذَا.
فَمَحَبَّةُ الشَّیْخِ وَ مَحَبَّةُ اللهِ یَکُونُ أَقَلَّ مِنْ هَذَا؟!
إِنَّهُ مِنْ أَدْنَی حُکْمٍ وَ نَصِیحَةٍ وَ دَلَالٍ یُعْرِضُ وَ یَتْرُکُ الشَّیْخَ!
فَعُلِمَ أَنَّهُ لَیْسَ عَاشِقًا وَ لَا طَالِبًا.
لَوْ کَانَ عَاشِقًا وَ طَالِبًا لَتَحَمَّلَ أَضْعَافَ مَا قُلْنَا،
وَ کَانَ عَلَی قَلْبِهِ کَأَنَّهُ الْعَسَلُ وَ السُّکَّرُ.اصل آن است که ابن چاووش در غیابِ شیخ صلاحالدین، حرمتِ او را نگاه دارد،
تا شاید این کار به او سودی بخشد،
و این تاریکیها و پردهها از او دور شود.
این ابن چاووش در پیشِ خود چه میگوید؟
خلق و مردمان شهر و دیار و پدران و مادران و خاندان و خویشان و تبار خود را رها کردند،
و از هند تا به سند سفر نمودند،
و پایافزارهای آهنین ساختند،
تا آنکه (در این راه) پارهپاره شد،
به امید آنکه شاید مردی را ملاقات کنند که بویی از آن عالم (معنا) داشته باشد.
و چه بسیار مردمانی که در این حسرت جان دادند،
و نه رستگار شدند و نه به مانندِ چنین مردی برخوردند.
اما تو در خانهی خود، چنین مردی را حاضر و آماده یافتهای،
و از او روی میگردانی؟!
این چیزی جز بلایی بزرگ و غفلت نیست!
او (ابن چاووش) دربارهی شیخالمشایخ صلاحالحق و الدین ـ که خدا فرمانرواییاش را جاودان کناد ـ به من پند میداد،
که او مردی بزرگ و عظیمالقدر است.
و در ظاهر، کمترین چیزی که از روزِ آمدنم به خدمتِ مولانا (جلالالدین) دیدهام،
این است که هرگز نشنیدم نام شما را ببرد مگر با عنوانِ «سید ما و مولای ما و پروردگار ما و آفریدگار ما»؛
هرگز در هیچ روزی این عبارت را تغییر نداد.
آیا جز این است که غرضهای فاسدش او را از دیدن این حقیقت محجوب کرده است؟
و امروز دربارهی شیخ صلاحالدین میگوید: «او چیزی نیست»!
شیخ صلاحالدین چه بدی و جفایی در حق او کرده است؟
جز اینکه میبیند او در چاه میافتد،
و از سرِ شفقتی که به همهی مردمان دارد، به او میگوید: «در چاه نیفت».
اما او از آن شفقت کراهت دارد؛
زیرا تو اگر کاری کنی که صلاحالدین را ناخوش آید، در میانهی قهرِ او خواهی بود.
و اگر در قهرِ او باشی، چگونه (دلت) صفا مییابد؟
بلکه هرچه پیش روی، از دودِ دوزخ پوشیده و سیاهتر میشوی.
پس او تو را پند میدهد و میگوید: «در قهرِ من مسکن مگزین،
و از سرای قهر و خشمِ من، به سرای لطف و رحمتِ من کوچ کن»؛
چرا که اگر کاری کنی که مرا خشنود سازد،
به خانهی محبت و لطفِ من درآمدهای،
و از آن است که سینهات صفا مییابد،
و نورانی میگردد.
او برای غرض و خیرِ خودت تو را پند میدهد،
و تو آن شفقت و نصیحت را از روی بیماری و غرضورزی میپنداری.
چنین مردی را با تو چه غرض یا دشمنی میتواند باشد؟
مگر نه این است که وقتی تو را ذوقی از شراب حرام، یا حشیش، یا سماع، یا هر سبب دیگری حاصل میشود،
در آن ساعت از همهی دشمنانت راضی میشوی و آنها را میبخشی،
و مایل میشوی که دست و پایشان را ببوسی؟
و کافر و مؤمن در آن لحظه در نظرت یکی هستند.
پس شیخ صلاحالدین که خودْ اصلِ این ذوق است،
و دریاهای ذوق نزد اوست،
چگونه ممکن است با کسی کینه و غرضی داشته باشد؟ پناه بر خدا!
او این سخنان را تنها از روی شفقت و مهربانی در حق بندگان میگوید.
وگرنه چنین بود (و از سر شفقت نبود)، او را با این موشها و وزغها چه غرضی میتوانست باشد؟
آنکس که چنان مُلک و عظمتی دارد، با این مسکینان چه کار دارد؟
مگر نگفتهاند که آب حیات در تاریکی است؟
و آن تاریکی، همان جسمِ اولیاست،
و آب حیات در درونِ آنهاست.
و کسی نمیتواند به آب حیات برسد مگر در تاریکی.
پس اگر تو از این تاریکی (جسم و ظاهر اولیا) کراهت داشته باشی و از آن بیزاری جویی، چگونه آب حیات به تو خواهد رسید؟
آیا نه چنین است که اگر بخواهی مخنثبازی را از مخنثان یا فاحشگی را از فاحشگان بیاموزی،
(تا سختی نکشی) نمیتوانی آن را بیاموزی؟
پس چگونه است که میخواهی زندگیِ جاودان و سرمدی را به دست آوری،
که مقام پیامبران و اولیاست،
در حالی که هیچ ناخوشایندی به تو نرسد و از برخی وابستگیهایت نگذری؟ مگر چنین چیزی میشود؟
شیخ بر تو آن حکمی را نمیکند که مشایخِ پیشین میکردند؛
که زن و فرزند و مال و منصب را رها کنی.
بلکه آنان (گاهی چنان سخت) حکم میکردند و میگفتند: «زنت را رها کن تا ما او را بگیریم!»
و آنان (مریدان) تحمل میکردند.
اما شما را چون به اندک چیزی پند میدهد، چرا تحمل نمیکنید؟
«و چه بسا چیزی را ناخوش بدارید و آن برای شما خیر باشد».
این مردم چه میگویند؟
کوری و نادانی بر ایشان چیره شده است،
تأمل نمیکنند که شخصی اگر عاشقِ نوجوانی یا زنی شود، چگونه خود را میسازد و خواری میکشد و مال فدا میکند؟
حتی چگونه با تمام توان میکوشد تا دلِ او را به دست آورد؟
شب و روز از این کار خسته نمیشود، در حالی که از غیرِ آن خسته میشود.
آیا محبتِ شیخ و محبتِ خدا باید از این کمتر باشد؟!
که او با کوچکترین حکم و نصیحت و نازی، روی برمیگرداند و شیخ را رها میکند!
پس دانسته شد که او نه عاشق است و نه طالب.
اگر عاشق و طالب بود، چندین برابرِ آنچه گفتیم را تحمل میکرد،
و آن (سختی) بر دلش همچون عسل و شکر میبود.
افشار سعدیخوانی در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۵۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۷:
دهقانی به معنی ریاست دِه و فرماندهی سرزمین هم هست
منبع: دهخدا
علیرضا یونسی در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۵:
آنجا که حافظ میفرماید که مستحق کرامت گناهکارانند میتواند به حدیث نبوی «انی خبأت شفاعتی لاهل الکبائر من امتی» اشاره داشته باشد و معنا را چنان تکمیل کند که خداوند در عقوبت گناهکاران بدنبال پیدا کردن دری است برای رحمتگشایی و بهانهای برای بخشش. توگوئی ما در وصف رحمن و رحیم ماندهایم و به باقی صفات نرسیدهایم (خاطرم نیست، فکر کنم این مسئله آخری که گفتم منسوب به ابن عربی باشد!)
همایون در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۱۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶:
بیگمان جلالدین را میتوان برترین روانشناس و مردمشناس و زبانشناس دانست، در این غزل که میتوان آنرا از غزل های پخته و زیبا و از کارهای اوج پختگی او دانست، همه مرز های هستی و آیینگی برای رسامندی و گشودگی و پدیداری خود، یکی یکی روشن و درنوردیده میشود و زبان و گفت که همه هستی ما را در خود گرفته است مرز پایانی است
آنچه میماند همان خواجه است که اینجا بینام است و گویی بخشی پنهان و در چاه ماست که نمیآید چون آمدنی نیست
در شاهنامه ما با چنین پدیدهای با نام سیمرغ روبرو میشویم که رستم زاست و هرچه پیروزی هست با اوست و هرچه از ماست آزمون و شکست است خواه جمشید خواه فریدون و یا منوچهر ما به میدان زندگی درآید
این راز در فرهنگ ایران با رمز و نماد نوروز گره میخورد و خواجه همان نوروز است که پس از هر شکست پیدا میشود، نه پیروزی، و یادگار جمشید است که نخستین شکست را بنیان میگذارد و همو دیوان را بکار میگیرد تا دیوارهای زندگی را برپا سازد و یافتن و بافتن یادگار جمشیدی است
رضا از کرمان در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۵۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۱۵۹ - وصیت کردن پدر دختر را کی خود را نگهدار تا حامله نشوی از شوهرت:
درود
غریب اشمار یک ترکیب وصفی است به معنی اینکه این شوی تو غریبه است یا در حاشیه قبلی نوشتم هم کفو تو وخانواده ما نیست ومن از روی اجبار رضایت داده ام.
بزبان ساده یعنی او را غریبه بدان
شاد باشی
علی احمدی در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:
یکی از علاقمندی های حضرت حافظ این است که در هر مرحله از راه و چرخه های عاشقی از خود عکس بگیرد و در غزلی آن را به نمایش بگذارد .یک بار از مستی یک بار از درک حضور معشوق یک بار از حسرت وصال .این تصاویر به عاشق راستین کمک می کند که در این راه پایدار بماند و استقامت ورزد .
بخت از دهانِ دوست نشانم نمیدهد
دولت خبر ز رازِ نهانم نمیدهد
وقتی به هدفی که در ذهن داریم نمی رسیم به هر شکلی می خواهیم توجیهی برایش بیابیم وقتی در عشق متعالی هرچه می کنیم به درگاه دوست راه نمی یابیم به ذهنمان می رسد شاید بخت مانع از این است که دهان پر از حکمت یار را نبینیم و از راز دهانش با خبر نشویم .
یکی از اهداف عاشق در وصال معشوق کشف حقایقیست که از زبان و دهان یار می شنود .او به دنبال حقیقت است و در هر چرخه عاشقی حتی اگر به وصال نرسد شمه ای از حقیقت را در می یابد اما وصال با یار درک کاملی از کمال حقیقت و اطمینان است .
از بهرِ بوسهای ز لبش جان همیدهم
اینم همیسِتانَد و آنم نمیدهد
برای اینکه بوسه ای به من دهد همه جانم را می دهم ولی این معامله به نتیجه ای نمی رسد او جانم را می گیرد ولی بوسه را نمی دهد .باز هم شرح عدم وصال و بیان حسرت در راه عاشقی.
مُردم در این فِراق و در آن پرده راه نیست
یا هست و پرده دار نشانم نمیدهد
در این شرایط دوری از معشوق جانپرا از دست داده ام و به درون پرده یعنی سرای یار راهی نیست .شاید هم راهی هست و یک نگهبانی آن راه را نشانم نمی دهد .
ولی با این حال حافظ دست نمی کشد و بارها به امید وجود راهی به سرای معشوق راه عاشقی را طی می کند .
زلفش کشید بادِ صبا چرخِ سِفله بین
کانجا مجالِ بادِ وَزانَم نمیدهد
از روزگار هم شاکی می شود که چرا به باد صبا اجازه دست کشیدن به زلف یار را می دهد ولی چنین اجازه ای به حافظ عاشق نمی دهد .
زلف کشیدن توسط باد با باز شدن پیچش های زلف همراه است .یعنی باد صبا می تواند تاب زلف را باز کند و راه عشق دا هموار سازد ولی من نمی توانم و باید این پیچ و تاب ها را تحمل کنم .
چندان که بر کنار چو پرگار میشدم
دوران چو نقطه رَه به میانم نمیدهد
مثل پایه متحرک پرگار در حاشیه می چرخم و می چرخم و روزگار مثل پایه ثابت پرگار که بر نقطه میانی دایره قرار دارد مرا به میان خود راه نمی دهد .
یعنی آنقدر درگیر راه عاشقی و وصال معشوق شده ام روزگار هم مرا به حاشیه می راند و به بازی نمی گیرد .
شِکَّر به صبر دست دهد عاقبت ولی
بدعهدیِ زمانه زمانم نمیدهد
شکر استعاره از وصال یار است .برای رسیدن به شکر (لب شکرین یا گفتار شکرین یا رفتار شکرین ) صبر زیادی لازم است و می گویند عاقبت با صبر این هدف محقق خواهد شد .بله درست است ولی ممکن است زمانه بدعهدی کند و من در این دنیا و در این زندگی به وصال نرسم .
اگرچه لحن حافظ در این بیت حسرت آمیز است ولی بوی امید هم به نحوی در آن نمایان است .حافظ امیدوار است که اگر در این دنیا به وصال نرسد به مدد جاودانگی عشق و راه عاشقی بالاخره روزی به وصال می رسد .
گفتم رَوَم به خواب و ببینم جمالِ دوست
حافظ ز آه و ناله امانم نمیدهد
گفتم شاید بخوابم و زیبایی رخ یار را در خواب ببینم ولی آه و ناله های حافظ امانم نمی دهد و مانع از خواب می شود .
حافظ به زیبایی طی مرحله حسرت عاشقی و رسیدن به مرحله درد و سوز عاشقی را تصویر می کند .
آری او برای رهایی از این چرخه دوباره باید به می رو کند .
حمید شفیع در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۴۸ دربارهٔ مشتاق اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۸:
که ز گوشه چشم عنایت تو من غمزده را نظری نرسد
شَـــهــباز در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۱۹ در پاسخ به Javadst دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:
در بیت بعدی میفرماید:
چنان پر شد فضای سینه از دوست
که فکر «خویش» گم شد از ضمیرم✨
بر اساس مؤیدات فراوان, این دو بیت؛ برتری {عبادت عاشقانه} را بر عبادت به طمع پاداش یا از خوف مجازات نشان میدهد.
از همان قرآنی مثال میآوریم که در سینه حضرت حافظ میتپید:
وَعَدَ ٱللَّهُ ٱلۡمُؤۡمِنِینَ وَٱلۡمُؤۡمِنَٰتِ:
۱_ جَنَّـٰتٖ تَجۡرِی مِن تَحۡتِهَا ٱلۡأَنۡهَٰرُ خَٰلِدِینَ فِیهَا
۲_ وَمَسَٰکِنَ طَیِّبَةٗ فِی جَنَّـٰتِ عَدۡنٖۚ
۳_ وَرِضۡوَٰنٞ مِّنَ ٱللَّهِ أَکۡبَرُۚ 👈 ذَٰلِکَ هُوَ ٱلۡفَوۡزُ ٱلۡعَظِیمُ (توبه/۷۲)
درجات انسانها مختلف است. نهایت رشد و کمال انسان در این است که آزادمنشانه؛ حق و حقیقت را انتخاب کند (عبادة الأحرار)
نیکی را به دلیل نیک بودنش انجام دهد نه از سر منفعت! (عبادت تاجران)
و از بدی به دلیل بد بودنش اجتناب کند نه از خوف ضرر! (عبادت بردگان)
[حقا که رسیدن آدمیان به چنین مرتبهای؛ هم دنیا را بهشت میسازد هم عقبا را]
+ الإمام علیّ علیه السلام: ما عَبَدتُکَ طَمَعًا فی جَنَّتِکَ، ولا خَوفًا مِن نارِکَ ، ولکِن وَجَدتُکَ أهلاً لِلعِبادَةِ فَعَبَدتُکَ [ عوالی اللآلی : 1/ 404 / 63 و شرح نهج البلاغة لابن میثم البحرانیّ : 5/361] .
امام علی (ع) : خدایا تو را نه به آز بهشتت پرستیدم و نه از هراس دوزخت، لیکن تو را شایسته پرستش یافتم و پرستیدمت.
× این قضیه در قوانین مدنی و اجتماعی نیز صدق میکند: مطلوب این است که مردم آگاهانه و بر اثر درک ضرورت، به قوانین پایبند باشند؛ در خفا و در علن
اما اگر به همین بسنده کنیم؛ جز اندکی از مردم کسی قانون را رعایت نخواهد کرد.
بر همین اساس همه جای دنیا تشویق و تنبیه مانند جریمه نقدی؛ رتبهبندی رانندگان و... درنظر گرفته میشود تا از این طریق افراد را پایبند قوانین کند.
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۲:۰۹ دربارهٔ غالب دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲۹۳:
اگر غم بر لبش جا کرد غم نیست
عباس جنت در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۷:۰۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۴:
در این غزل عظمت خلقت را به نمایش میگذارد که خداوند در گوش هر مخلوقی صفات آن را زمزمه میکند و همه اطاعت میکنند.
به جان تو که بگویی وطن کجا داری / که سخت فتنه عقلی و خصم هشیاری
قبل از هر چیز مولانا از خدا میپرسد که تو از کجا آمدی که هیچ عقلی قادر به شناسائی تو نیست
سماع باره نبودم تو از رهم بردی / به مکر راه زن صد هزار طراری
طراری به معنی راهزنی، سرقت. در اینجا مولانا میگوید من رقاص (سماع زن) نبودم تو من را از راه بدر کردی و وقارم را دزدیدی.
به گوش چرخ چه گفتی که یاوه گرد شدهست / به گوش ابر چه گفتی که کرد درباری
به خاک هم چه نمودی که گشت آبستن / ز باد هم چه ربودی که میکند زاری
به کوهها چه سپردی که گنج ساز شدند / به بحرها تو بیاموختی گهرباری
به گوش کفر چه گفتی که چشم و گوش ببست / به گوش عقل چه گفتی که گشت انواری
در این چند بیت زیبا میپرسد چه رمزی بگوش چرخ گفتی که میچرخد. چه گفتی به ابر که میبارد با خاک چه کردی که آبستن شده است. چه از باد گرفتی که میگرید. چه چیزی به کوه دادی که گنج میسازد به دریا ها چه یاد دادی که گهر میسازند به کافر چه گفتی که چشم گوش خود را بسته به عقل چه گفتی که نورانی میکند.
چگونه از کف غم میرهانیم در خواب / چگونه در غم وا میکشی به بیداری
به مثل خواب هزاران طریق و چارهاستت / که ره دهی دل و جان را به غصه نسپاری
خواب را بما دادی تا غصهها را فراموش کنیم در بیداری دوباره غم بر میگردد مثل خواب تو هزاران راهداری برای رهائی از غصه.
به آفتاب و به ماه و به اختران و فلک / چه دادهای تو که بیپر کنند طیاری
به ذرههای پرنده چه نغمه از تو رسید / که گر به کوه رسانی همش به رقص آری
به خورشید ماه و ستارگان چه دادی که بی پر پرواز میکنند. چه نغمه برای زره ها خواندی که در هوا برقص آمدهاند.
HRezaa در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۰۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:
چقدر عالی و بینظیر....
HRezaa در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۹ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ نظامی » خمسه » اسکندرنامه - بخش اول: شرفنامه » بخش ۱۶ - پیکار اسکندر با لشگر زنگبار:
درود بیکران بر شما همزبان گرامی
پوزش بسیار بابت اینکه این راهنمایی شما رو که وقت گذاشتید و در جواب سوال من فرموده بودید رو تا الان ندیده بودم
شاد و سالم و سربلند باشید
HRezaa در ۱۳ روز قبل، چهارشنبه ۶ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۳۰ در پاسخ به میلاد گایکانی دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:
درود و سپاس بیکران
ماهان در ۱۴ روز قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۴۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:
سلام رضای عزیز، من چند وقته شروع کردم غزل های حافظ رو دونه دونه دارم میخونم و فقط تفسیر های شما رو خیلی خوب و واقعی میدونم. اینجوری که میام گنجور غزل رو میخونم اولین کاری که میکنم میرم پایین تفسیر شما رو بخونم :) می خواستم خواهش کنم برای غزل بعدی (زاهد خلوت نشین...) تفسیرتون رو بنویسید چون پیداش نکردم و تفسیر بقیرو کافی ندیدم.
ممنونم
فرهود در ۱۴ روز قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۷ در پاسخ به محمدمهدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:
ظاهرا مدیر این وبسایت اینکار رو کرده که روی اعصاب مخاطبین وبسایت راه بره که مجبور شوند در گذاشتن برگردانها و خلاصههای روان، بیشتر فعالیت کنند؛
غافل از اینکه اینکار ایشان تاثیر برعکس گذاشت به عنوان نمونه خود بنده که در برگردانها قبلا زیاد فعالیت میکردم بعد از دیدن این همه حجم از معنی غلط هوشمصنوعی بهخودم گفتم چرا چیزی بنویسم که مثل «سوزن در کاهدان» در میان این همه ترجمههای غلط و بعضا درست بیروح و بیمزه گم شود؟
بنابراین از همکاری در نوشتن معنیهای روان دلسرد شدم و الان مدتهاست که نمینویسم.
سید مصطفی سامع در ۱۴ روز قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ اسیر شهرستانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۹۸:
کشتی نجات
طبعم ز نو مرا به نوا شاد می کند
گل واژه ها سراید و انشاد می کندباشد خراب میکدهِٔ دل، ولی هنوز
ساقی ز باده ، خانه ام آباد می کندخاموش طبع من بود اما ز اینسرور
مستانه وار شادی و فریاد می کنددر یمن با سعادت والای شاه دل
مدح و بیانِ آن گلِ نوزاد می کندآمد حسین زادهِ آزادهِ بتول
غم دیدگان را ز غم آزاد می کندباشد به خلق میر هدا کشتی نجات
هر جا ز لطف خویش، همه امداد می کندیک ذره گر تراست به دل مهر او بدان
سامع، شفاعت تو به میعاد می کند
۲ شعبان ۱۴۰۴
سید مصطفی سامع در ۱۴ روز قبل، سهشنبه ۵ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۸:
صبحِ یتیمی
باز جهان حُزن سراسر گرفت
خانهی دل شعلهی آذر گرفتفجرِ ملالآورِ دلها رسید
روزِ سیاه، نور ز کشور گرفتظالمی با تیغِ پُر از زهرِ کین
جان ز تنِ ساقیِ کوثر گرفتهجدهمِ ماهِ صیام آمده
شیرِ خدا جای به بستر گرفتاز سرِ شاه خون سرازیر شد
رنگِ حنا صورتِ سرور گرفتآه چه گویم که لعینِ شقی
نورِ چراغِ سرِ منبر گرفتچشمِ امیدِ همه ایتام بود
یاورِ بیچاره و مضطر گرفتشب همه شب بهرِ یتیمان طعام
کیسهای بر دوش مکرر گرفتخوانده ورا نفسِ خودش مصطفی
دستِ قضا نفسِ پیامبر گرفتاز تنِ آن فاتحِ میدانِ جنگ
روح، در آن سجدهی آخر گرفتصبحِ یتیمیِ ائمه رسید
غم به دلِ هر یکی سنگر گرفت
هر کی زده دفتر و دیوان ورق
فضل و کمالِ علی از بر گرفتمعدن نایابِ خدا بود علی
چرخ زمان معدن گوهر گرفتبود علی آن شهی کو در غدیر
دستِ ورا شاهِ فلک فر گرفتاو یل و صفدر به صفِ جنگ بود
یکتنه در از برِ خیبر گرفتگاهِ ولادت، ز شرافت یقین
بین که حرم نور ز حیدر گرفتحقِ خود از قاضیِ عادل علی
مؤمن و کافر برابر گرفتتا که نماید فدا جان خود
بهر رسول بر کف خود سر گرفتهر کی در عالم به رهِ شاه رفت
روزِ جزا مزد ز داور گرفتاز غمِ جانسوزِ شهِ انس و جان
سامع، جهان سوگ مکرر گرفت۱۷ دلو ۱۴۰۴
رضا از کرمان در ۱۲ روز قبل، پنجشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۸ در پاسخ به نیما دربارهٔ مولانا » فیه ما فیه » فصل بیست و یکم - الاصل ان یحفظ ابن چاوش حفظ الغیب: