گنجور

 
خاقانی

درآ کز یک نظر جان تازه کردی

بسا عشق کهن کان تازه کردی

چو می در جان نشین تا غم نشانی

که چون می مجلس جان تازه کردی

می چون بوستان افروز ده زانک

سفال دل چو ریحان تازه کردی

خیالت در برم باغ طرب داشت

رسیدی زآب حیوان تازه کردی

ز برق خنده‌های سر به مُهرت

به مجلس بوسه باران تازه کردی

قیامت‌هاست در زلف تو پنهان

قیامت را به پنهان تازه کردی

به سیمین تخته و مُشکین ده آیت

دبیران را دبستان تازه کردی

به جزعین پردهٔ قیری عروسان

امیران را شبستان تازه کردی

شبانگه آفتاب آوردی از رخ

مرا عهد سلیمان تازه کردی

سلیمانم نه خاقانی که جانم

بدان داودی الحان تازه کردی

 
 
واقف لاهوری

تو چون با غیر پیمان تازه کردی

دلم را داغ حرمان تازه کردی

نسیم پیر من وقت تو خوش باد

چراغ پیر کنعان تازه کردی

صبا از زلف او بوی رساندی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه