گنجور

حاشیه‌ها

احمـــدترکمانی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

گر سیلِ عالم پر شود، هر موج ...

مرغان ابی را چه غم تا غم خورد مرغ هوا

 

احمـــدترکمانی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ عطار » بلبل نامه » بخش ۲۹ - حکایت:

به گرد آینه طوطی بیاورد به خلوت‌خانهٔ شاه جهان برد

بگرد آینه طوطی بیاورد

بخلوتخانۀ شاه جهان برد

ساجده در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۰:

در مورد بیت اول یکمی توضیح میدید... متوجه چگونگی خوانشش نمیشم و دچار مشکل شدم توی تشخیص معنی درستش.

R H در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۹:

برگ بی برگی ، بعد از مدتها که حاشیه ها رو میخونم یک نفر رو دیدم که کلام حافظ رو درک کرده باشه ، روحم شاد شد

 

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۹۳:

منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده ام  به بد دیدن

"شهر" در این بیت علاوه بر معنیِ متداولِ آن، بعنوانِ نمادِ این جهان آمده است یا همانطور که در بیتِ چهارم می‌فرماید" باغِ عالم " ، که مراد این دنیای فُرم و ماده میباشد، "منم" حافظ است که همچنین از زبانِ نوعِ انسان سخن میگوید، یعنی انسان میداند که در این جهان تنها و تنها اوست که عشق و عشق ورزیدن را می‌شناسد، هر موجود دیگری حتی فرشتگان از این قابلیتِ فوق‌العاده بی بهره هستند و همین امتیاز و برتریِ انسان است که او را اشرفِ مخلوقات نموده است، همهٔ مخلوقات و آفریدگانِ جهان از جامدات و نباتات و حیوانات بر این امر واقف بوده و به همین دلیل حافظ میفرماید او یا انسان در این جهان مشهور است به عاشق پیشگی و عشق ورزیدن، و در همین  راستا  آفریدگانِ جهان  در انتظار نتیجه و ثمره این عشق ورزی بسر میبرند تا پس از به بار نشستن درخت تنومندِ عشق، آنها نیز به منظورِ تکاملِ هشیاریِ خود از میوهٔ آن بهره برده، رفتارِ خود را در جهانِ فرم با صلاحدید و نظر ِ انسان کامل و زنده شده به عشق تنظیم  کنند، در مصرع دوم میفرماید اما این اتفاقِ مبارک چه زمانی رخ خواهد داد؟ و خود پاسخ  میدهد آنگاه  که من یا انسان دیدگانِ خود را با بد دیدن آلوده نسازد، یعنی انسان با هر چشم و دیدگاهی بجز نظر و دیدِ خداوند که به جهان بنگرد، آن نگاهی بد و بد دیدن محسوب میشود، پس آن وقتی انسان به عشق زنده میگردد و جهانیان نیز میتوانند از ثمرهٔ این عشق برخوردار شوند که انسان جهان را از منظر و چشم خدا بنگرد، در اینصورت دروغ، ترس، خشم، حسادت، کینه توزی، خود بزرگ بینی، انتقام جویی و سایر صفات رذیله از وجود انسان رخت برخواهد بست و جای آنها را عشق و مهرورزی و عطوفت و سایرِ صفاتِ خداوندی پر خواهد نمود و بنظر میرسد این گونه دیدن، خوب دیدنِ موردِ نظرِ حافظ و دیگر بزرگان است .

وفا کنیم  و ملامت کشیم و خوش باشیم 

که در طریقت  ما  کافریست  رنجیدن

در ادامه بیت قبل می‌فرماید انسان با عهد و پیمانِ روز الست به این عشق‌ورزی متعهد شده و حافظ و هر انسان عاشقی که می‌خواهد به عهدِ خود وفا کرده و مهرورزی را در جهان کارِ اصلیِ خود  قرار دهد، قطعآ باید ملامتِ انسانهایی که عهد با خداوند را فراموش کرده و بجایِ عشق، در حالِ درد پراکنی در جهان هستند را با مسرت بپذیرد، ملامت هایی که تمامی نداشته و به انواعِ شیوه ها نثارِ عاشقان و سالکان  میشوند اما حافظ و انسانِ عاشق از این ملامت کشی‌ها نه تنها رنجیده خاطر نمی شوند، بلکه احساسِ سرخوشی کرده و به حقانیتِ راهِ عاشقیِ خود بیش از پیش اعتماد می‌کنند، در مصرعِ دوم کافری به معنی پوشاندن آمده و اگر انسانِ عاشق یا سالکِ طریقت از این ملامت و سرزنش ها رنجیده خاطر شود به مثابهٔ این است که حقیقتِ عشق و مهرورزی بر او پوشیده و پنهان گردد، مَخلصِ کلام اینکه حفظِ رنجش از هر نوع و بویژه در موردِ  زخمِ زبان و ملامت های دیگران در خصوصِ راه عاشقی موجبِ بازماندنِ سالک از طریقتِ عشق و بیراهه رفتنِ او خواهد شد .

به پیرِ میکده گفتم که چیست راه نجات

بخواست جام می و گفت عیب پوشیدن 

پس حافظ می‌فرماید بمنظورِ پیشگیری از بیراهه رفتن، سالک باید از پیر میکده یا مرشد و راهنمایِ  معنویِ خود و بزرگانی همچون فردوسی، عطار، مولانا و حافظ جویایِ راه نجات شود که چگونه می‌توان بسلامت طیِ طریق نموده، به مقصدِ نهایی و رسیدن به وحدت با هستیِ مطلق یا زندگی رسید، البته که پاسخِ این بزرگان و عرفا درخواستِ جامِ میِ خردِ ایزدی برای اهلِ طریقتِ عاشقی  ست تا ضمنِ برخورداریِ هر چه  بیشتر از این شرابِ معرفتِ الهی عیب پوشی پیشه کند، منظور از عیب پوشی نیز علاوه بر معنیِ معمولِ آن، فضا گشایی و باز کردن هر چه بیشتر سینه یا همان شرحِ صدر است، با وسعت بخشیدن و باز نمودنِ سینه است که انسان از خشم، کینه توزی و انتقام جویی، حرص و طمع، حسادت و سایر صفاتِ پست دوری جسته و به بینهایت خداوندی زنده شده، در زمرهٔ نجات یافتگان قرار گرفته ،به رستگاری و خوشبختی ابدی میرسد انسانِ عاشقی که سینهٔ خود را تا بینهایتِ خدا بسط داده است از سرزنش و ملامت یا اتهام بدعت گذاریِ باورمندانِ سطحی نگر غمگین نشده و بلکه عیب آنان را پوشانده و در مقامِ بحث و مشاجره  با آنان بر نمی آید . در برخی از نسخه ها راز پوشیدن آمده است که اگر آن را صحیح بدانیم به معنیِ پوشاندنِ رازّ عاشقی می باشد که در نتیجه سالک از ملامتِ ملامت گران در امان مانده و نجات می یابد.

مراد دل ز  تماشای باغ عالم چیست ؟

به دست مردم چشم از رخ تو گل چیدن 

این همان پرسشی ست که بزرگان دیگر نیز به اشکال مختلف  مطرح نموده اند و واقعآ  هدف از آمدن انسان در این جهان فرم و ماده چیست؟ باغِ عالم این هستی زیبا و عالمِ امکان است، دل یا جانِ آدمی در این جهان در پیِ چیست و مرادِ او از تماشای این باغِ شگفت انگیز چه میباشد؟ تنها حافظ میتواند پاسخ این سوالِ اساسی را در یک مصرع به زیباییِ هرچه تمامتر و شاعرانه ترین وجهِ ممکن بیان کند، پس می‌فرماید انسان به این منظور پای به عرصه  وجود  نهاده است تا با دیدن از منظرِ چشمِ خداوند به جهان بنگرد که در آن صورت بجز رخسار حضرتش چیز دیگری نمی بیند، سپس با این دید یا نظر  از رخ زیبای حضرت معشوق  گلی بچیند، یعنی صفاتی مانندِ بینهایت و بزرگی، رحمانیت، گذشت، سخاوت، کرامت و بخشندگی ، عشق ورزی، خلاقیت، شادیِ ذاتی و سایر صفاتِ بیشمارِ خداوندی در انسان متجلی شود که در صورتِ موفقیت در چیدنِ گل از رخ حضرتش، اصطلاحن چنین انسانی به عشق یا خداوند زنده شده، با او به وحدت رسیده و یکی میشود، آنچنان کهه در  پیامبران  و اولیایِ خدا و بزرگان تجلی یافت و این غایتِ هدفِ انسان است در این باغِ عالم و بر همین اساس است که عهدِ موسوم به الست را با رَبِّ خویش به امضا رسانید .

به می پرستی از آن نقش خود زدم بر آب 

که  تا خراب کنم نقش خود پرستیدن 

اما پرسش دیگری مطرح می‌شود و این که پس از توصیهٔ پیرِ میکده مبنی بر عیب پوشیدن و فضا گشایی و چیدنِ گل از رخِ حضرتِ معشوق، چه کارِ دیگری برای منظور فوق به انسانِ عاشق کمک می کند؟ حافظ می‌فرماید مِی پرستی و اشتیاقِ انسان برای دریافتِ می و شرابِ عشق و خردِ ایزدی، یعنی طلب با شور وشوق در حد پرستش است که موجب آن میشود تا انسانِ عاشق نقش و صورتِ خویشتنِ ذهنی و جعلی اش را بر جریانِ آبِ زندگی زند تا آنچه بر جای ماند خویشِ حقیقی و خداییِ او باشد و با این کار نقش(صورت) پرستیدنِ خویشتنِ کاذب و توهمی که سرشار از خواستن هایِ نفسانی ست و چهار بعدِ وجودیِ انسان را برای برآورده نمودنِ این خواسته ها استثمار کرده است بر هم زده و خراب کند، خواسته هایی که بی انتها بوده و با برآورده شدنِ یکی از آنها، خویشتنِ ذهنی  خواستهٔ دیگری را طلب میکند و این پروسه تا پایانِ عمر جسمانیِ انسان ادامه می یابد، اما حافظ شیوهٔ خراب کردن این نقش خود پرستی را بخوبی به ما می آموزد و این کارِ معنوی نیز از الزامات رسیدن  به حضور میباشد . 

به رحمت سر زلف تو واثقم  ور نه 

کشش چو نبود از آن سو ، چه سود کوشیدن 

 میفرماید با وجود همه کوشش های  معنوی ذکر شده  که انسان باید برای وفای به عهد ، یا  یکی و زنده شدن به خدا انجام دهد  ، مسئله  مهمتری نیز وجود دارد و آن خواست و طلب و رحمت حضرت حق تعالی  ست  و حافظ به این نکته مهم واثق است  زیرا اگر کششی از سوی حضرتش نبوده و انسان را شایسته این حضور و وحدت ندانسته و سر زلف را برای رسیدن به رخسار در دست انسان نگذارد ، کوشش انسان برای چیدن گل هیچ سودی برای او در بر نخواهد  داشت و البته که  به هیچ روی  دست از طلب ندارد . جای دیگر در غزل ۲۸۴ می‌فرماید  : 

گرچه وصالش نه به کوشش دهند    هر قَدَر ای دل که توانی بکوش 

عنان به میکده خواهیم تافت زین مجلس 

که وعظ بی عملان  واجب است نشنیدن 

بیت اشاره به این مطلب دارد که کارِ معنوی با لفاظی به سرانجام نمیرسد و اینکه ما این ابیات را معنی کرده و یا صرفآ  بخوانیم تاثیری بر رویِ ما نداشته و بلکه این عمل کردنِ مو به مویِ دستوراتِ پیرِ میکده است که میتواند نتیجه بخش بوده و انسان را به سر منزلِ مقصود برساند، وعظ فقط مربوط به واعظانِ مذهبی نبوده و نقلِ قول از بزرگان و عارفان نیز پند محسوب میشود که اگر  بازگوکننده خود به آن عمل نکرده و تاثیری بر او نگذارد بطورِ قطع  بر دیگران نیز  مؤثر واقع  نخواهد شد و بهتر است انسانِ طالب شرابّ زندگی بخشِ الهی سخنانِ او را نشنیده گرفته، بدون درنگ از این مجلسِ گفتگو بسویِ میکده بشتابد تا بدونِ واسطه از فیضِ شرابهای روحانی بهرمند شود.مولانا نیز واعظانِ بی عمل را به خاموشی دعوت کرده  می‌فرماید ؛ 

انصتو یعنی که آبت را به لاغ     هین تلف کم کن که لب خشک است باغ

ز خطِ یار بیاموز مِهر با رخِ خوب 

که گردِ عارضِ خوبان خوش است گردیدن 

دایرهٔ محیط بر گردیِ صورت را خط گویند که تمثیلی ست از  زیباییِ رخِ حضرت معشوق، اصولأ زیبا رویان به دلیلِ اینکه خود بر زیباییِ خود واقف بوده و تابِ اظهارِ توجه بمنظورِ خودنماییِ دیگران را ندارند بی مهر هستند و یا لااقل خود را اینگونه می نمایند، حافظ میفرماید از حضرتِ معشوق مهرورزی با رخ زیبا را  بیاموز، یعنی عارف پس از طیِ طریق و رسیدن به مراتبِ عالی ست که به زیباییِ درون می رسد و این رشد و زیبایی مریدانی برای او به همراه خواهد داشت و البته که چه خوش و نیکوست که سالکِ عاشقِ طالبِ معرفت گردِ عارض خوبان بگردد، اما شایسته است که این خوب یا عارف همانندِ یار و معشوقِ ازلی مهرورزی را فراموش نکرده و با انسانها از هر مرام و مسلکی با رویِ خوش و عطوفت رفتار کرده، خود را برتر از دیگران نبیند یا پندار کمال نداشته باشد و اجازه ندهد مریدان و سالکان با القاب و عناوین فریبنده که موجب وهن است او را خطاب کنند  که در بیت بعد به آن می پردازد .

مبوس جز لبِ ساقی و جامِ می حافظ 

که دستِ زهد فروشان خطاست بوسیدن 

پس میفرماید طلب کامیابی از هر چیز بیرونی خطا بوده و تنها لب ساقی ست که واجب و سزاوارِ بوسیدن است و همچنین لب و بوسه زدن برجامهای عشق و خردِ ایزدی که از دستِ حضرتش باشد، زهد فروشان انسانهایی هستند که دانشِ معنوی را کسب کرده اند اما عالمِ بی عمل هستند و همین که با هر توجیهی اجازهٔ دست بوسی داده و تملق پذیری دارند نشانه زهد فروشیِ آنان است و توصیهٔ حافظ برای پرهیز از دست بوسی و بزرگ کردنِ چنین انسانهایی ست که اگر این پند را نپذیرند و چنین کنند آنرا خطا و اشتباه مشتاقان معرفتِ الهی میداند، مولانا در این رابطه میفرماید  : 

هر که بستاید تو را، دشنام ده      سود و سرمایه به مفلس وام ده 

 

 

میلاد در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۵۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۱۷:

شبی بربود ناگه شمس تبریز

 

با درود خدمت دوستان

در مورد بیت آخر دوستان نظرات مختلفی بیان کردند

 

عبارات "یکتا" و "دوتا" در این بیت مفهوم عددی ندارن 

یکتا به معنی یه دونه نیست

دوتا به معنی دوتا چیز نیست

 

 

بلکه منظور از یکتا، "یگانه"،"بی مانند" هست

و منظور از دوتا، "خمیده"،"تا شده"  که استعاره از "کمان" هست.و با در نظر گرفتن این استعاره، تلمیح به ماجرای معراج و  "قاب قوسین اًو ادنا" در بیت دیده میشه.

 

در داستان معراج پیغمبر به درجه‌ای از نزدیکی به خدا رسید که "گویی" فاصله‌ به اندازه یک کمان یا نزدیکتر بود.البته این عبارات برای فهم مطلب گفته شدن و منظور مسافت فیزیکی نیست،چون خدا از رگ گردن نزدیکتره و عرش مکان فیزیکی نیست که بشه مسافت رو فیزیکی بسنجیم.این داستان و عباراتش برای فهموندن یک منظور به این شکل و شمایل بیان شدن.

 

القصه!

دوتا یعنی کمان و اشاره به کمان داستان معراج داره

 

شبی بربود ناگه شمس...

یعنی جناب شمس، اون یکتا دوتا ((یگانه کمان)) رو از مولانا ربوده و اون فاصله رو از میان برداشته و مولانا توسط شمس به "وحدت با خدا" رسیده...لذا دیگه چیزی نمیدونه و میگه من چه دانم

 

شاهد این بیانات در خود غزل هست:

"مرا گویی چه میجویی دگر تو ورای روشنایی..."

"منم در موج دریاهای عشقت..."

 

گدای درب خانه ی حافظ در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۱:

دوستان گرامی منظور از چرخ , آسمان است که صور فلکی و ماه و خورشید در آن میچرخند.در باورهای مسیحی , عیسی روی صلیب نمرد و به آسمان عروج کرد.

منظور از بیت دوم این است که "معجزه ای که تو را بر روی صلیب نیز نجاتت خواهد داد" آمده است , نومید مباش

 

همیرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۵:

یوسفِ گم‌گشته بازآید به ...

همچنان که حاشیه‌گذار گرامی دیگری پیشتر و مفصلتر اشاره کرده‌اند و بنا بر گفتهٔ دکتر محمدرضا ضیاء (در تفسیر این غزل که از این نشانی در کانال تلگرام ایشان قابل شنیدن است) این شعر تضمین شعری از شمس‌الدین محمد جوینی صاحب دیوان (کشته شده به سال ۶۶۳ هجری قمری) است.

متن کامل شعر به نقل از کانال تلگرامی پرنیان ۷ رنگ بر اساس نسخهٔ خطی «روضةالناظر و نزهةالخاطر» تدوین عبدالعزیز کاشی در نیمه نخست سدهٔ ۸ هجری؛ برگ ۸۶ به این شرح است:

کلبهٔ احزان شود روزی گلستان غم مخور

بشکفد گلهای وصل از خار هجران غم مخور

 

گر چو گردون از بد دوران او سرگشته‌ای

آید این سرگشتگی روزی به پایان غم مخور

 

هر غمی را شادی‌یی در پی بود دل شاد دار

هیچ دردی نیست کو را نیست درمان غم مخور

 

آیهٔ «لاتقنطوا من رحمةالله» یاد کن

هست لاتقنط امیدی بس فراوان غم مخور

 

گر به تاریکی فتادی همچو اسکندر مترس

روشنی یابی چو خضر از آب حیوان غم مخور

 

بی سحر هرگز نماند شام، بی‌صبری مکن

هرچه دشوار است روزی گردد آسان غم مخور

 

تیره گردد روز خصم از یارب شبهای من

تیر یارب بگذرد از سنگ و سندان غم مخور                  

مرداد در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷۲:

دل من مست توست او را میفکن

که مستان را فکندن نیست مردی

چقدر زیبا، درود بر خاقانی.

مرداد در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۲۲ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۰:

بسیار زیبا و جذاب بود.

درود بر عراقی

ملیکا رضایی در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۴ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

من در کتب درسی و برخی از نسخه ها پیکر دیده ام و گاه هم دیده ام که یکدیگر آمده است ،

از نظر من هر دو از جنبه هایی میتواند درست باشد ؛ ولی خب نظر من بیشتر رو به سوی پیکر دارد ؛

به نظر من اگر پیکر باشد ، نه تنها در بیت تناسب ایجاد میشود بلکه تفسیر ما هم تغییر میکند ؛ اینکه همه ما از خدا هستیم و در تکه های گوناگونی از اجسام پراکنده گشته ایم ولی همه ما باز هم از کالبد و روح و نور خداوند هستیم ؛پس همه ما از عواطف و اخلاقیات خداوند خود بهره مندیم ؛پس اگر دوستی و ...و در کل یک نفر از غم ها به درد آید و در رنج باشد ما بندگان به او کمک میکنیم ؛ 

ولی اگر یکدیگر باشد ،مفهومی مثل آن چه گفتم فهم نمیشود ، مفهوم اش مربوط میشود به اعضای یک انسان ...و با بیت آخر هماهنگ نمیشود بنابراین از نظر من همان پیکر درست است .

جادوگر در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب اول در سیرت پادشاهان » حکایت شمارهٔ ۱۰:

بنی آدم اعضای یک پیکرند    که در آفرینش ز یک گوهرند

در اینجا با توجه به کلمه ی "اعضا" در مصرع اول همین بیت و کلمه ی "عضو" در مصرع اول بیت دوم به وضوح نشان میدهد که باید از کلمه "پیکر" در ادامه ی کلمه ی "عضو" استفاده شود. شما وقتی که بخواهید در مورد قسمتی از بدن صحبت کنید به عنوان مثال میگویید : دستها عضوی از بدن انسان هستند. در این بیت با توجه به اینکه ژن اصلی انسان از حضرت آدم گرفته شده، کل انسانها مانند مجموعه ایی از ژنهای حضرت آدم هستند که در غالب یک پیکر بیان شده اند.

جنید در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۱۴ دربارهٔ عرفی » قصیده‌ها » شمارهٔ ۱۴ - ترجمه الشوق در ستایش مولای متقیان علی علیه السلام:

مصراع دوم بیت 46

نُه آسمان به ته کفش گم کند دستار

صحیح است

safesho در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۳۹ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان سیاوش » بخش ۴:

چندی پیش در یک شعری بسیار زیبا و با مضمون نزدیک به شعر جاری از شاعری بنام سورگون مطلب بسیار پر مغزی را خواندم که چند بیت را در این مقال تقدیم دیدگان هنردوستان میکنم . 
آتشی بود ولی سوز و سیاووش نبود 
خبری بود ولی همت چاووش نبود 
قتنه ای بود ولی قصه ی فرهاد نبود 
شکری بود ولی شربت آغوش نبود 
ای دریغ از غزل قصه که در غصه عشق
درک هر زمزمه در مرتبه ی گوش نبود

هیوا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۲ در پاسخ به ملیکا رضایی دربارهٔ شیخ بهایی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴:

سپاس 

Polestar در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۰۲ دربارهٔ رهی معیری » غزلها - جلد دوم » عمر نرگس:

واقعا زیباست

فقط بیت هشتم بر جبین صبح روشن

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:

اینجانب «دکتر حسن امین لو» توفیق یافتم شرح کلیه ابیات گلش راز را که به صورت بیت به بیت سال ها قبل تحت عنوان کتاب «هزار گنج - شرح گلشن راز» تألیف کرده بودم و چاپ شده بود، در سایت بسیار پر محتوای «گنجور» درج نمایم. امیدوارم برای علاقه مندان به بحث عرفان قابل استفاده باشد. با توجه به اینکه «شیخ محمود شبستری (ره)» همانگونه که در سعادتنامه آورده «فصوص و حکم ابن عربی» را بارها خوانده است مسلما تحت تأثیر افکار او معتقد به وحدت وجود بوده است. این تفکر در کل گلشن راز کاملا مشهود است. اینجانب برای اینکه مطلب را کامل کرده باشم. اجمالی از وحدت وجود را در قالب مثالی آوردم تا کسانی که گلشن راز را می خوانند، یک دید کلی از تفکر «وحدت وجود» داشته باشند. امید است این نوشتار راهنمایی باشد برای دانشجویانی که به خواندن «گلشن راز» علاقه مندند. ضمناً دانشجویان محترم مجازند شرح هر کدام از ابیاتی را که اینجانب با ذکر شماره ی بیت آورده ام یا همچنین مطلبی را که در متن زیر راجع به «وحدت وجود» خواهند خواند در نوشتار خود نقل کنند. البته اگر با ذکر نام باشد بیشتر ممنون خواهم شد.

مقدمه ای بر وحدت وجود و اصطلاحات مربوطه در قالب مثال

چو دریایی است وحدت لیک پر خون

کزو خیزد هزاران موج مجنون

نگر تا قطره باران ز دریا

چگونه یافت چندین شکل و اسما

در این نوشتار به کرّات از اصطلاحاتی مانند تعیّن، تجلّی، وحدت و کثرت استفاده شده است. برای اینکه برای خواننده گرامی فهم مطلب آسان شود، در قالب مثالی، مفهوم اصطلاحات فوق و سایر اصطلاحات متداول عرفا را توضیح داده و مطالعه آن را مخصوصاً برای کسانی که با مسائل عـــرفانی آشنایی کمتری دارند، قبل از خــواندن شرح گلشن راز که در صفحات قبلی است، توصیه می نمایم.

دریایی بسیار بزرگ و بی کرانه ای را تصور فرمائید، حال اگر یک پیمانه ای که جدار آن بسیار ظریف و به باریکی خیال است، وارد این دریا کنیم، جزئی از آب دریا به اندازة گنجایش پیمانه وارد آن می شود، در این صورت آن قسمت از آب دریا که وارد پیمانه شده است، نسبت به بقیه آب دریا مشخص و معین شده است. اگر آب داخل این پیمانه شعور و قدرت بیان داشته باشد، می تواند بگوید «من» و اگر طرف مخاطب کسی قرار گیرد ، می تواند به آب داخل پیمانه بگوید «تو» و اگر شخص ثالثی درباره آن آب معین صحبت کند می تواند بگوید «او» و اگر به کسی آب پیمانه را با اشاره نشان دهند، می شود از الفاظ «این» و «آن» استفاده کنند. در صورتیکه در مورد قسمتهای دیگر آب دریا از این اصطلاحات نمی شود استفاده کرد. در این حالت گفته می شود، این جزء از آب دریا، در آن پیمانه تعیّن پیدا کرده است. این پیمانه شکلی، رنگی، وزنی، جایگاهی از نظر زمانی و مکانی و بالاخره ویژگی های دیگری دارد که خاص آن می باشد در نتیجه برای بیننده، آن پیمانه ی آب با همان ویژگی ها جلوه می کند، این پدیده را تجلّی می گویند .

حال تعداد پیمانه ها را بی نهایت تصور کنید که هر کدام شکلی، اندازه ای، رنگی و ویژگی های متعدد و مخصوص به خود دارند که هر کدام با دیگری از جهاتــی متشابه و از جهاتــی متفاوت می باشند و در نتیجه هر کدام به نوعی تجلّی می نمایند در این صورت آب دریا که واحدی بیش نبود، تبدیل به کثرات شده است.

پیمانه ای را که در بالا مثال زدیم، پیمانه ای موهومی و اعتباری است در واقع آب دریا با استعداد ذاتی که خودش دارد، به شکل آن پیمانه و با تمام ویژگی هایش در می آید و نیرویی در آب دریا وجود دارد که جزئی از آن را به شکل معین در می آورد و تا زمانیکه این نیرو بر آن جزء از دریا وارد می شود آن جزء از دریا تعیّن خود را حفظ می کند اما قسمت تعین یافته دائماً میل دارد که از این حالت خارج شود و با قسمت اصلی دریا یکسان شود. به عبارت دیگر آن جزء تعیّن یافته سرگردان بین وجود و عدم است. فراموش نکنید که مقصود ما، عدم یا وجود آن پیمانه است و الا اصل آب پیمانه بطور واقعی نه بوجود آمده و نه بطور واقعی می تواند از بین برود و تازه اگر از آن حالت معدوم شود به اصل وجود خود که دریاست بازگشته است. این عدم را با آن عدمی که شیئی بکلی از بین می رود، نباید اشتباه کرد. اصطلاحاً به این موجود که سرگردان بین عدم وجود است «ممکن» می گویند اما به آب دریا که هیچوقت از او کم نمی شود و برای خودش هیچ نیروی خارجی لازم نیست و وجودش قائم به ذات خودش می باشد «واجب» می گویند. در واقع تعیناتی که به وجود آمده اند از آب دریا هستند. دریا همان وحدت است و تعینات کثرات می باشند . پس وحدت و کثرت یک حقیت بیش نیستند وحدت همان دریای بی کران است و کثرت اجزایی از همان دریا هستند .

حال تصور خودتان را کمی گسترش دهید و فرض کنید، خود دریا هم، اراده، علم و قدرت دارد و هر وقت اراده کند، قدرت آن را دارد، هر جزء از خودش را به شکلی معین متعیّن سازد و به شکل مخصوص تجلّی نماید و تا زمانیکه ارادۀ دریا برای بقاء آن تعین ایجاب می کند، آن جز در آن شکل متعیّن باقی خواهد ماند و هر وقت اراده کرد، آن جزء از آن حالت تعیّن خارج خواهد شد. پس وجود آن شکل متعیّن، وابسته به اراده دریاست یعنی قائم به ذات خودش نیست در صورتیکه وجود دریا بسته به اراده ی خود دریاست یعنی وجودش قائم به ذات خویش است.

حال تصور خود را باز کمی گسترش دهید و فرض کنید که دریای بی کران، علم لایتناهی دارد او تمام تعیّن هایی را که از ازل تا به ابد به وجود خواهد آمد، در علم خودش به وجود می آورد؛ مانند مهندسی که طرح یک پروژه را در علم و ذهن خود مجسم می کند، در این حالت برای بیننده هیچ تجلّی از آن تعیّن وجود ندارد و تعیّنات فقط در علم دریا هستند البته این هم نوعی تعیّن است ولی فقط در علم دریاست به این مرحله تعیّن  اول می گویند. حال فرض کنید دریایی که دارای اراده، علم و قدرت لایتناهی است، آن تعیّناتی را که در علم خود به اجمال به وجود آورده است آن ها را تفصیل و سپس مکتوب کند. سپس آن تعیّناتی را که در علمش بود و سپس تفصیل و مکتوب کرده است به تدریج از علم به عین آورد.

حال تصور خود را باز گسترش داده، باز بالاتر ببرید و تصور خود را از حالت مثال به مرحله واقعیت تبدیل کنید. تصوری که از دریا داشتید با الله جایگزین کنید. تعیّن اولی را که در علم اجمالی دریا بوجود آمده است با تعیّنی که در علم اجمالی خداوند به وجود آمده است جایگزین کنید آن را عقل کل، قلم، ام الکتاب یا حقیقیت محمدی گویند.

مکتوبی که از آن علم به وجود آمده و در واقع تفصیلی که از آن علم بوجود آمده است آن را کتاب مبین یا لوح محفوظ یا نفس کل گویند. شکل و هیأت کل دریا که تعیّنات داخل دریا را نشان می دهد – تصور آن نیز بسیار سخت است – هیولی یا کتاب مسطور گویند. به عبارت دیگر هیولی محل تصویرها است تعیّن هایی را که در دریا بوجود آمده اند عالم کثرات یا ممکنات گویند و خود دریا را وحدت گویند. در واقع عالم کثرات که اجزایی از دریا هستند، چیزی غیر از دریا نیستند و اگر نیک بنگریم وحدت جز کثرت و کثرت جز وحدت نیست و به عبارت دیگر کل موجودات جهان و عالم کثرات و ممکنات جز ذات احدیت نیستند. شکل، رنگ، اندازه و هزاران ویژگی دیگر که در تعیّن برشمردیم یعنی ویژگی های پیمانه، اسماء و صفات الهی هستند.

در کثرات بی نهایت که هر کدام، ویژگی هایی از ذات الهی را دارند یک موجودی هست که تمام ویژگی ها یعنی تمام اسماء و صفات الهی را دارد و تمام اسماء و صفات الهی در او تجلّی کرده است آن هم انسان کامل است . تعیّن هایی که در دریا پیدا می شود ، به تدریج کامل تر می شوند یعنی اسماء و صفات الهی که به تعداد کثیر است در هر یک از تعینات تعدادی از آن ها ظاهر می گردد و اصطلاحاً این را به قوس تشبیه کرده اند که به آن قوس نزولی می گویند. انسان که تمام اسماء و صفات الهی در او تعیّن پیدا کرده است در آخرین نقطه قوس نزولی است. انسان کامل که جامع تمام اسماء و صفات الهی است می تواند تعیّنات را از خود دور کند و برعکس سیر نزولی، سیر صعودی داشته باشد و این زایل نمودن تعیّنات از خود احتیاج به معرفت دارد و این معرفت را هم فقط انسان کامل دارد پس سیر صعودی فقط برای انسان کامل ممکن است. سیر صعودی نیز قوس صعودی را تشکیل می دهد ، مجموع قوس نزولی و قوس صعودی یک دایره کاملی را می سازند که به آن دور می گویند و در این دور، اول و آخر به هم می پیوندند . وقتی سیر صعودی کامل شد، سالک خود را عین خدا می بیند و داد انا الحق می زند این مرحله را فناء فی الله گویند. در این مرحله، دوئی وجود ندارد و اتحاد عاشق و معشوق، طالب و مطلوب، عابد و معبود، تابع و متبوع حاصل می شود. در واقع هر دو یکی می شود ولی سالک باید پا را از این مرحله که حالت سکر، مستی، محو و استغراق است، فراتر بگذارد و به مقام بقاء بالله که مرحله هشیاری، بیداری و صحو مجدد است، برسد از آنجا به کل دریا و تعیّناتی که به صورت کثرات در آن به وجود آمده است ، نظاره کند.

انسان کامل در این مرحله نیز کثرات را می بیند ولی فرقش با اول سفر یعنی اول قوس صعودی در این است که در آن جا کثرات را مستقل می دید، در این مرحله کثرات را در دریا می بیند یعنی در ذات الهی می بیند چون نظاره گر از بالاست. در این مرحله مجدداً تابع و متبوع، عابد  و معبود به وجود می آید ولی این عابد و معبودی با عابد و معبودی اول بسیار تفاوت دارد. به مرحله ای که سالک در آغاز سفر است مرحله فرق گویند چون کثرات را مستقل و متفرق می بیند ولی به مقام فنا فی الله رسید، مرحله جمع گویند چون در این مرحله همه چیز را یکی می بیند و مرحله بقاء الله را فرق بعدالجمع گویند چون در این مرحله کثرات را می بیند منتها کثرات را در حق می بیند و به عبارت دیگر وحدت را در کثرت و کثرت را در وحدت مشاهده می کند.

مطالبی که گفته شد از بابت تمثیل بود والا مقام ذات احدیت خیلی بالاتر از این مثال ها است و این مثال فقط برای تسهیل فهم مطلب بود.

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:

خاتمه (ابیات از 999 تا ۱۰۰۷)

چون بیان احوال و ارشادات به غایت و کمال رسید در مورد خاتمۀ کتاب و نام آن مطالبی به شرح زیر بیان می دارد

999  ازآ ن گلشن گرفتم شمه ای باز

       نهادم نام او را گلشن راز

یعنی از معارف آن گلشن کمال که از مشاهدۀ روی آن مظهرِ حسن، به آن راه یافتم، شمه ای باز گرفتم. مقصود شیخ آن است آنچه به رشته تحریر و تقریر درآمده است. از معارف آن گلشن کمال است که از مشاهدۀ روی او حاصل شده است. البته این مطالب شمه ای از آن گلشن کمال است، چون وصف کامل آن میسّر نیست و همچنین مطالبی که بیان داشته ام بر گرفته از آن گلشن است، نام کتاب را گلشن راز نهادم.       

1000     در او از راز دل گل ها شکفته است

             که تا اکنون کسی دیگر نگفته است

در این کتاب اسراری از دل پاک و صاف اهل الله وجود دارد و گل های بسیاری از این رازها شکفته که تا کنون دیگری آن ها را نگفته است. چون بعضی از مطالب  خاص خود شیخ است که کس دیگر نگفته است، بقیه مطالب هم اگر دیگران گفته اند با نثر و عبارات دیگر گفته اند و به نظم نگفته اند.

1001  زبان سوسن او جمله گویاست

        عیون نرگس او جمله بیناست

زبان سوسن این کتاب، گویا و ناطق این موضوع است که کس دیگری تا به حال این اسرار را نگفته است. چشم های نرگس این گلشن، بیناست که کس دیگری را شُهود این معانی نبوده است. این بیت اشاره به آن دارد که هر چه در این کتاب بیان شده است ازمسایل توحید و حکمت است که زبان سوسن اِشعار برآن دارد. ضمناً هر چه در این کتاب می باشد از نهج مکاشفات ارباب شهود است که عیون نرگس اشاره به آن دارد.

1002  تأمل کن به چشم دل یکایک

  که تا برخیزد از پیش تو این شک

اگر به مطلبی که در بیت بالا گفتم، شک داری با چشم دل و بصیرت به یکایک مطالبی که در این منظومه مطرح شده، تأمل و دقت نمای، در این صورت شک از پیش تو برخواهد خاست و خواهی دانست که هر چه گفته ام بیان واقع است و در آن شائبه ای نیست.

1003  ببین منقول و معقول و حقایق

    مصفا کرده در علم دقایق

با چشم دل و بصیرت نگاه کن و ببین  از منقول که راجع به عقاید شرعیه است و از معقول که مربوط به مسایل حکمیه است و از حقایق که مربوط به مصطلحات صوفیه است، در دقایق علم از کدورات، صاف کرده، در این منظومه بیان داشته ام.

1004   به چشم مُنکِری مَنْگر در او خوار 

          که گل ها گردد اندر چشم تو خار

به چشم منکری و انکار در این گلشن خوار و سست نگاه نکن، چون اگر به چشم منکری نگاه کنی در این صورت گل هایی که دراین گلشن وجود دارد، در چشم تو که منکری، به صورت خار جلوه می نماید .

1005 نشان ناشناسی ناسپاسی است

   شناسایی حق در حق شناسی است

ناسپاسی و عیب جویی بی مورد، خود دلیل ناشناسی و جهل است. شناسایی خدا نیز در حق شناسی است، یعنی اگر خدا شناس هستی باید حق هیچ کس را ضایع مکنی، چه رسد به حق این عارف بزرگ که الحق و الانصاف در بیان این حقایق به این دقایق کسی در نظم فارسی اثری خلق نکرده است.

1006 غرض زین جمله تا آن گر کند یاد

       عزیزی گویدم رحمت بر او باد

غرض و مقصد من از تنظیم این کتاب آن بود: اگر عزیز و بزرگی این کتاب را خواند، بگوید که رحمت بر او باد که چنین معانی دقیقی را برای هدایت طالبان معارف یقینی به نظم آورده است.

1007   به نام خویش کردم ختم و پایان

     الهی عاقبت محمود گردان

این منظومه را به نام خودم که محمود است، به پایان بردم تا خوانندگان بدانند که ناظم این منظومه که بوده است. خداوندا او را به مصداق اسم خودش محمود گردان. نام ناظم این منظومه مولانا سعدالدین محمود شبستری است و شبستر، شهری است که در هشت فرسنگی تبریز که مولد و موطن شیخ آنجا است. خداوند روح او را و روح شیخ محمد لاهیجی را که شرح مفصلی بر گلشن راز نوشت، شاد فرماید.

شکر و سپاس خداوند متعال را که به این حقیر توفیق داد این شرح مفصل را تلخیص نمایم تا برای مشتاقان، استفاده آن تسهیل گردد و خواندن آن مفتاحی باشد برای استفاده از اصل کتاب که مفاتیح الاعجاز است.

دکتر حسن امین لو

دکتر امین لو در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۳ - اشارت به بت:

اشارت به بت ترسا بچه (ابیات ۹۷۲ تا ۹۹۸)

در بیت قبل توضیح داده شد که مراد از ترسابچه، شیخ مرشد کامل و صاحب زمان است و از او به بت تعبیرمی شود و به واسطۀ آنکه توجه جمیع موجودات خواه به صورت طبیعی و خواه به صورت ارادی و اختیار به جانب اوست.

972   بت ترسابچه نوری است ظاهر 

  که از روی بتان دارد مظاهر

بت ترسابچه که کامل زمان است به واسطۀ  نور وحدت، ظاهر، روشن و تابان است. او از روی بتان دیگر که هر کدام کامل زمان خود بودند، مظاهری دارد. این کاملان، اقطاب و افراد زمان خود هستند و در هر زمان که تجلی و ظهور نمایند، تمام عالم دانسته یا ندانسته یعنی به اختیار یا غیر اختیار به او توجه دارند.

973    کند او جمله دل ها را وثاقی

       گهی گردد مغنّی گاه ساقی

وثاق در لغت به معنی بند است. انسان کامل یعنی همــان شیخ مــرشــد کامل، دل ها را اسیر و بندی خود کرده، آن ها را گرفتار محبت و عشق خود ساخته، تحت تأثیر ارشادات و تربیت خود قرار می دهد. مرشد برای تربیت مریدان بسته به استعداد و فطرت هر کدام روش های مناسبی را انتخاب می کند. بعضی از مریدان را از طریق غنا و سرود تحریک می کند، بنابر این مغنّی می شود و بعضی دیگر از مریدان را شراب محبت و شوق در کامشان می ریزد، بنابر این ساقی می شود.

974    زهی مطرب که از یک نغمه ای خوش   زند در خرمن صد زاهد آتش

مطرب در این بیت باز همان مرشد کامل است. چه بسا و عجبا مطربی که با یک نغمه و آهنگ خوشی که درمعرفت و عشق می نوازد و این نغمه به گوش شنوندگان می رسد، خرمن هستی صد زاهد مغرور به زهد و ریا را آتش می زند.

975   زهی ساقی که او از یک پیاله 

      کند بیخود دو صد هفتاد ساله

ساقی در این بیت همان مرشد کامل است. عجبا و چه بسا که ساقی با یک پیاله شراب عشق و محبت دو صد (دویست) شخص هفتاد سالة افسرده و پیر را مست عشق می کند و با وجود اینکه پیری نشانۀ افسردگی، سکون و بی تحرکی است از آن پیاله، ایشان را بیخود و مست و تیزگام می سازد. اثر این پیاله بر پیران و افسردگان چنین است بر دیگران ببین که چه خواهد بود.

976    رود در خانقه مست شبانه

     کند افسوس صوفی را فسانه

آن مرشد کامل مست از می شبانه در خانقاه که محل و منزل سالکانِ مسلکِ طریقت است رفته، افسوس صوفی را فسانه می کند. می شبانه عبارت از شهود جمال مطلق در  غیب است. شبانه از آن جهت گفته اند که ادراک و شعور را به مرتبه غیب، راه نیست. صوفیان که در مقام سیر الی الله در مقام تلوین هستند و نسبت به مرشد کامل فاصلۀ زیادی دارند، افسوس می خورند که چرا هنوز به پای آن مرشد کامل نرسیده اند و قید افسوس صوفی در مصرع دوم اشاره به این مطلب است. فسانه می کند یعنی باطل می کند. (تناوب مستی و خماری را تلوین گویند که حالت مبتدیان است.)

977  و گر در مسجد آید در سحر گاه

        نبگذارد در او یک مرد آگاه

اگر این مرد کامل سحرگهان که وقت خضوع، خشوع و عبادت است، به مسجد بیاید، در مسجد یک آگاه باقی نمی ماند. مراد از آگاه در این بیت آگاه ظاهری است چون دانش همه دانشوران و آگاهی آن ها نسبت به مرشد کامل صاحب زمان عین جهل و خواب غفلت است.

978   رود در مدرسه چون مست مستور 

        فقیه از وی شود بیچاره مخمور

اگر مرشد کامل به صورت نهانی در حالت مست از شراب تجلی در مدرسه رود، فقیه بیچارة مدرسه که مشغول تعلیم علوم ظاهری است، مخمور و سرگردان از خمار و درد فراق خواهد شد، یعنی فقیه بیچاره که خود را به سبب فقاهت و علوم دینی هشیار و آگاه تصور می نمود، وقتی از آن کامل، معرفت و کمالات معنویه را مشاهده نمود، متوجه حقیقت شده، خواهد دانست که دانش او نسبت به عرفان، جهل بوده است.

979  ز عشقش زاهدان بیچاره گشته 

      ز خان و مان خود آواره گشته

زاهدان که در طلب وصال محبوب حقیقی هستند، در عشق رسیدن به مرشد کامل برای اخذ رهنمون، ناگزیر از خان و مان خود آواره شده ، سر در بیابان طلب می نهند.

980    یکی مؤمن دگر را کافر او کرد

   همه عالم پر از شور  و شر او کرد

وقتی کامل صاحب زمان آمد، یکی به آنچه او فرمود، اقرار نموده، مؤمن می شود و دیگری او را انکار نموده، کافر می شود. چون قبل از او همه یکسان  بودند و مقر و منکری نبود، پس آمدن او یکی را مؤمن و دیگری را کافر می کند. به این واسطه، همه عالم پر از شور و شر گردید. در واقع امتیاز کافر و مؤمن، فاسق و ناسک، عابد و عاصی به واسطه او پیدا می شود. این بیت اشاره به آیۀ کریمه است «کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ»

981  خرابات از لبش معمور گشته

      مساجد از رُخَش پرنور گشته

خرابات که مظهر فیض جلال است و جای رندان بی سر و پا و باده نوشان است از لب مرشد صاحب کمال که  مظهر فیض رحمانی است، معمور و آباد شده و همه طفیل وجود او شده اند «لَوْلاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ» و مساجد نیز که مظهر تجلی جمالی است، از رخ او پر نور و مصفا گشته است.

982   همه کار من از وی شد میسر

       بدو دیدم خلاص از نفس کافر

شیخ در این بیت بیان حال خود کرده، می فرماید: همه  کار و مراد  من از  مرشد کامل میسر شد، یعنی او مرا در طریق معرفت حقیقی که طالب آن بودم، رهنمون شد و او طبیب نفس من گردید و مرا از نفس کافر  و امّاره خلاصی داد.

983  دلم  از دانش خود صد عَجَب داشت

       ز عُجْب و نخوت و تلبیس و پنداشت

قبل از اینکه خدمت آن مرشد کامل برسم. دل من از دانش و علم صوری، صد تا حجاب و پرده داشت. این حجاب ها عبارت بودند از: عُجب، تکبر، نخوت، تلبیس، مکر، پنداشت ها و تفکرات صوری که حاصل آن دانش های صوری بود و به واسطه این حجاب ها، از اسرار و مراتب کشف و شهود محجوب بودم.

984    درآمد از دَرَم آن بت سحرگاه

       مرا از خواب غفلت کرد آگاه

آن بت یعنی مرشد کامل و صاحب زمان از دَرَم سحرگاه وارد شد و مرا از خواب غفلت آگاه و بیدار نمود. قید سحرگاه به این مناسبت است که قبل از آمدن آن بت، شب ظلمانی و جهل بوده است. آمدن او مانند طلوع خورشید و فجر بود که در نتیجه آن شب ظلمانی عاشق، پایان رسیده و اِشراق نور صبح که وصال روی معشوق است، فرا رسیده است.

985   ز رویش خلوت جان گشت روشن

        بدو دیدم که تا خود کیستم من

از نور تجلی جمال مرشد کامل، جان و روح من که به ظلمات کبر، پنداشت، عُجب و نخوت تاریک بود، روشن گردید و به واسطۀ آن تاریکی بود که حقیقت خود را نمی دیدم. در مصرع دوم می فرماید بدو دیدم یعنی به وسیلۀ او، عارف و آشنای خودم شدم و خود را شناختم که کیستم

986  چو کردم در رخ خوبش نگاهی

      برآمد از میان جانم آهی

وقتی صورت زیبای آن مرشد کامل صاحب زمان را دیدم، انواع حُسن، جمال، کمال، و ملاحت در او مشاهده کردم که تا آن وقت مانند آن، هرگز ندیده بودم. در نتیجه از غایت حیرت و بیخودی از جان من آهی برآمد و دل خود را از دست دادم و عاشق و شیدای او گشتم.

987  مرا گفتا که ای شیاد سالوس

    به سر شد عمرت اندر نام و ناموس

آن بت یعنی مرشد کامل به من خطاب کرد: ای شیاد سالوس یعنی ای مکار فریبنده که مرا مایل خود گردانیده ای بدان که عمر و زندگانی تو در طلب نام و ناموس یعنی شهرت و حب جاه به سر آمده و مغرور خود بینی شده ای و در نتیجه در خسران و زیان هستی.

988   ببین تا علم و کبر و زهد و پنداشت

  تو را ای نارسیده از که واداشت؟

آن مرشد کامل با لحن عتاب و خطاب به من گفت: آگاه باش و ببین که آن علم، کبر، زهد، پنداشت و تصوراتی که از هستی خود داشتی تو را که هنوز خام و نارسیده ای از وصول چه کسی بازداشته است؟ یعنی به علم، و زهد و مقام دنیوی فریفته شده ای و اصل حقیقت وکمال مطلوب را که وصال یار است، از دست داده ای.

989   نظر کردن به رویم  نیم  ساعت

   همی ارزد هزاران ساله طاعت

آن مرشد کامل بیان فرمود: نیم ساعت به روی من نظر کردن ارزش هزار سال طاعت را دارد، چون به مجرد طاعت و عبادت بی ارشاد کامل، قرب حقیقی و وصول حق، میسر نمی شود و هر آئینه دیدار جمال صاحب کمال بهتر از  همه طاعات می باشد. اهل کمال در این معنی اتفاق دارند که  خدمت و ملازمت مرشد کامل زمان، بهترین طاعت است.

990   علی الجمله رخ آن عالم آرای

    مرا با من نمود آن دم سراپای

علی الجمله یعنی بطور اختصار و مجمل بیان می دارم: روی آن مرشد کامل که عالم را به جمال خود می آراید، در آن دم، سر تا پای مرا با من نمود. به عبارت دیگر تا آن زمان که خود را نشناخته بودم، شناختم. این همه علوم، زهد و طاعت که تا آن زمان داشتم بـرابری با آن یک نظر نمی تواند، کرد. چون با آن علوم، شناخت خود که در حقیقت شناخت حق است، میسر نمی گردد.

991   سیه شد روی جانم از خجالت

   ز فوت عمر و ایام بطالت

یعنی آن علم و زهد که تا این زمان، کمال تصور شده بود، معلوم گردید که عین نقص است و به کمال نمی رساند، بنابراین از خجات وشرمندگی روی جانم سیاه شد و پشیمان شدم که چرا عمر عزیز خود را به بطالت گذرانیده و فوت نموده ام.

992    چو دید آن ماه کز روی چو خورشید

        ببرّیدم من از جــان  خود امّید

993   یکی پیمانه پر کــرد و بــه من داد

     که از آب وی، آتش در من افتاد

این دو بیت موقوف المعنی است. یعنی آن ماه که عبارت از همان مرشد کامل است، وقتی دید من از دیدار روی چون خورشید او از جان خود امید بریده ام یک پیمانه پر کرد و به من داد که از آب آن پیمانه آتش در من افتاد. یعنــی آن مرشد کامل متوجه شد که من از مشاهده او به نقص خود پی برده ام و آمادگی پذیرش ارشاد دارم یک پیمانه از شراب معرفت و تجلی وجه باقی پر نمود و به من داد. شرابی که از او گرفتم، مانند آب صافی بود که شوینده جمیع او صاف و اخلاق و کثرات بود و مانند آتش سوزانی بود که هستی مرا سوزاند و مرا به نیستی و فنا رهنمون شد.

994   کنون گفت از می بی رنگ و بی بو 

     نقوش تخته هستی فرو شوی

آن کامل بر سبیل ارشاد به من گفت: حال که آمادگی پذیرش ارشاد و هدایت داری از شراب وجه باقی که نه رنگ افعال دارد و نه بوی صفات، نقوش تخته هستی را که کثرات و تعینات است، فروشوی و محو گردان زیرا تا زمانی که کثرات باقی است و لوح وجود از اغیار پاک نشده و وجود مجازی سالک پابرجاست، وصال محبوب میسر نمی شود.

995    چو آشامیدم آن پیمانه را پاک

     در افتادم ز مستی بر سر خاک

چون از دست آن مرشد کامل پیمانه شراب وحدت ذات را گرفتم و به تمامی خوردم از مستی و بیخودی بر خاک مذلتِ فنا و نیستی افتادم.

996   کنون نه نیستم در خود، نه هستم 

      نه هشیارم، نه مخمورم، نه مستم

اکنون که در مقام صحو و بیداری بعد از محو و فنا هستم، حال من اینگونه است که نه نیستم زیرا قایم به آن حقیقتم و باقی به بقای اویم و نه نسبت به ذات خود هستم، زیرا هستی مجازی من فانی شده است و نه هشیارم، زیرا از خوردن آن می، بیخودی من هنوز باقی است و نه مخمورم، چون خمار از بعد فراق است در حالیکه من در عین وصال هستم و نه مستم، چون مستی حالت بیخودی و فناست در حالیکه من در مقام تمکین هستم.

997  گهی چون چشم او دارم سرخوش

      گهی چون زلف او باشم مشوّش

گاهی مانند چشم محبوب از نوشیدن آن شراب سرخوش و گاهی مانند زلف او پریشان و مشوش هستم. سرخوشی حالتی بین هشیاری و مستی است، یعنی من نه هشیارم و نه مستم.

998   گهی از خوی خود در گلخنم من

         گهی از روی او در گلشنم من

گاهی به حس ظهور صفات بشری در گلخن طبیعت ساکن هستم و گاهی به واسطۀ استیلای احکام وحدت از نور تجلی وجه باقی، در گلشن توحید می باشم.

همیرضا در ‫۴ سال و ۷ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:

مرا به کَشتیِ باده درافکن ای ...

همچنان که دوستان در دیگر حاشیه‌ها اشاره کرده‌اند مصرع دوم این بیت وام گرفته شده از و اشارهٔ رندانه‌ای به این بیت کمال‌الدین اسماعیل است:

بر آب چشمش رحمت کن و مبر آبش

که گفته‌اند نکویی کن و به آب انداز

۱
۱۶۴۰
۱۶۴۱
۱۶۴۲
۱۶۴۳
۱۶۴۴
۵۷۲۹