رضا در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶:
به نظر من به جای دقت و تمرکز بر واژه سد یا صد ، بر خواندن دوست عزیزمان و درست یا نادرست ادا کردن سیلابها و واژه ها تمرکز کنید بهتر است که به نظر جاهایی را درست نخواندند
سیمیا در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » فریدون » بخش ۱۴:
سلام بیت: بیاد افره آنگه شتابیدمی، که تفسیده آهن بتابیدمی. تفسیده به معنای گرم شده مصراع اول هم فکر میکنم به این معنی باشه که مانند باد به سمت تور شتافتم. اما مفهوم مصراع دوم برام روشن نیست. ممنون میشم اگر کسی می دونه راهنمایی کنه
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۰ در پاسخ به پریا میم دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
سلام بانو پریا ؛
فکر کنم دَر درست باشد ولی اندکی شک دارم ؛اما همان در درست است
درود
دکتر امین لو در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۱ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۹ - جواب:
پاسخ سوال هفدهم در مورد بت ، زنار و ترسایی (ابیات ۸۶۶ تا ۸۸۳)
866 بت اینجا مظهر عشق است و وحدت
بود زنّار بستن عقد خدمت
می فرماید: در اینجا یعنی در مشرب اهل کمال، بت، مظهر عشق است که مراد از آن ذات مطلق است. پس به این اعتبار بت متوجه همۀ ارباب کمال می باشد. هم چنین هر مظهری را نیز به این اعتبار بت می توان گفت، چون محبوب حقیقی است که در صورت همه مظاهر و موجودات ظاهر شده است. زنار بستن در مشرب اهل کمال، بستنِ کمر بند خدمت در مقابل محبوب حقیقی است.
867 چو کفر و دین بود قائم به هستی
شود توحید، عین بت پرستی
کفر و دین به حسب ظاهر از امور متضاده اند اما هر دو قائم به هستی و وجودند و می دانیم هستی مطلق همان حق است، پس بت پرستی که مظهر کفر است نیز توحید حق است، چون اگر کفر و بت راغیر بدانی، شرک باشد و در این صورت، قائل به توحید حقیقی نباشی.
868 چو اشیاء هست هستی را مظاهر
از آن جمله یکی بت باشد آخر
چون تمام اشیاء، موجودات و کثرات، مظاهر هستی مطلق هستند و یکی از آن اشیاء هم بت می باشد، پس بت مظهر هستی مطلق است. کسی که بت را می پرستد او نیز یکی از مظاهر حق را می پرستد، پس در واقع بت پرست هم عابد حق است.
869 نکو اندیشه کن ای مرد عاقل
که بت از روی هستی نیست باطل
می فرماید: ای مرد عاقل تأمل نمای، بت از روی هستی و وجود ، به واسطۀ مظهریتی که دارد، باطل نیست، چون از حکیم مطلق عبث نمی آید و در خلق و ایجاد هر موجودی حکمتی نهفته است و از اینکه کسی به حکمت الهی پی نبرد، نباید منکر آن شود.
870 بدان کایزد تعالی، خالق اوست
ز نیکو هر چه ظاهر گشت نیکوست
بدان، هر چیزی را که خدا آفریده، نیکوست، چون از نیکو غیر از نیکو صادر نمی شود و هر بدی هم باشد نسبت با ماست و الا هر گاه نسبت با حق باشد، نیکو و محض حکمت است.
871 وجود آن جا که باشد محض خیر است
اگر شرّی است در وی، او ز غیر است
وجود و هستی هر جا که باشد خیر محض است و اگر شری باشد آن شر از غیر است. مراد از غیر نیز غیر وجود می باشد. غیر وجود نیز همان عدم است. پس وجود خیر است و شر منتسب به عدم می باشد. به عنوان مثال اگر زید سر عمرو را برید و عمرو مقتول شد، مواردی از این فعل که منتسب به وجودند، خیرند و مواردی که منتسب به عدمند، شرّ هستند. در مثال فوق اگر زید، قدرت بر قتل داشت خیر است، تیغ اگر برید، خیر است. اما از آن جهت که حیات عمرو عدم شد، شر است. باید دانست خیر و شر از مقولات اضافه است هرشری در مقابلش خیری وجود دارد، یعنی هر امری اگر نسبت به چیزی شر باشد، نسبت به چیز دیگر خیر است و در هر چیزی طرف وجود خیر و طرف عدم شرّ است.
872 مسلمان گر بدانستی که بت چیست
بدانستی که دین در بت پرستی است
مسلمان اگر می دانست که حقیقت بت چیست در آن صورت می دانست، دین در بت پرستی است، چون در حقیقت بت، مظهر هستی مطلق است و هستی مطلق نیزحق است. پس کسی که بت را می پرستد در واقع مظهر هستی مطلق را می پرستد که آن نیز حق است. پس بت پرست نیز حق را می پرستد و حق پرستی نیز مسلمانی است.
873 و گر مشرک ز بت آگاه گشتی
کجا در دین حق گمراه گشتی؟
اگر مشرک که بت را عبادت می کند از حقیقت بت آگاه می شد و می دانست که بت نیز مظهر حق است، همچنین می دانست، در واقع حق است که به صورت جمیع اشیاء از جمله بت ظاهر شده است، کجا در دین حق گمراه می شد. مصرع دوم استفهام انکاری است یعنی بت پرست نیز در دین حق گمراه نمی شد.
874 ندید او از بت ، الا خلق ظاهر
بدین علت شد اندر شرع، کافر
چون مشرک از بت فقط ظاهر را که عبارت از تعیّن و تشخص است، می بیند و نظر او بر همین صورت ظاهر بت، منحصر است به همین علت در شرع نبوی کافر می گردد و الا اگر حقیقت بت را می دید و می فهمید که بت نیز یکی از اشیاء و مظهر تعیّن حقیقت وجود است، هرگز کافر نمی شد.
875 تو هم گر زو نبینی حق پنهان
به شرع اندر نخوانندت مسلمان
چون موجبِ کفرِ بت پرست در شرع این است که فقط ظاهر بت را می بیند و حقیقت آن را که تعین ذات وجود حقیقی است و در بت پنهان است، نمی بیند، به همین جهت کافر است. تو هم اگر مثل او حقیقت بت را نبینی، هر آئینه در شرع نبوی تو را هم مسلمان نمی خوانند. چون اگر مسلمان باشی باید بدانی که حقیقت همۀ موجودات از جمله بت، وجود حقیقی ذات احدیت است.
876 ز اسلام مجازی گشته بیزار
که را کفر حقیقی شد پدیدار؟
اگر کسی گوید که در دین اسلام وجود ممکنات غیر از وجود واجب است و هر یکی علیحدّه و منفردند، باید گفت که این دین اسلام نیز حقیقی نبوده و اسلام مجازی است، چون در اسلام حقیقی غیر از وجود واجب، وجود دیگری نیست. حال شیخ دراین بیت با لحن استفهام انکاری بیان می دارد: اگر کسی منکر اسلام مجازی باشد، آیا می شود گفت که در او کفر حقیقی پیدا شده است؟ مسلماً که کفر حقیقی پیدا نشده بلکه این انکار، عین اسلام است.
877 درون هر بتی جانی است پنهان
به زیرکفر ایمانی است پنهان
می فرماید: درون هر بتی، جانی، روحی و حقیقتی پنهان است و در تحت تعین هرکفری ایمانی پنهان است، چون آن جان و ایمان هر چه فرض شود وجود و هستی واجب است که به آن چیز مفروض، تجلی کرده و در تعین وی مختفی و مستتر است.
878 همیشه کفر در تسبیح حق است
«وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ» گفت اینجا چه دق است؟
این بیت اشاره به این آیه کریمه است «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ إِلَّا یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ وَلَٰکِنْ لَا تَفْقَهُونَ تَسْبِیحَهُمْ» بدان که هر شیئی از اشیاء مظهراسمی از اسماء الهیه است. هر شیئی حامد و مسبح حق به آن اسمی می باشد که خود مظهر آن است. کفر نیز یکی ازاشیاء است و مظهر اسم مضّل می باشد و هر آئینه حامد و مسبح این اسم است. اگر این موضوع را تعمیم دهیم، جمیع اشیاء از وجهی که ناظر به ذاتند، متحدند و هر آئینه مظاهر جمیع اسماء به حقیقت مسبح و حامد اسمِ الله می باشند، از جمله کفر هم مسبّح اسمِ الله است و آیه «وَإِنْ مِنْ شَیْءٍ» در قرآن اشاره به این حقیقت است. شیخ سپس بر سبیل استفهام انکاری بیان می کند، اینجا چه دقّ است، یعنی اینجا چه جای اعتراض است و مفهوم آن این است جای اعتراض به این موضوع نیست.
879 چه می گویم که دور افتادم از راه
«فَذَرْهُمْ» بعد «ما جاءت قل الله»
شیخ در این بیت برسبیل اعتراض به خودش می فرماید: چه می گویم و چرا از راه اختصار دور افتاده و سخن توحید را خیلی بلند گردانیده ام که هر کسی فهم آنرا ندارد و شاید بیان این مطلب موجب انکار مردم نادان گردد یا به سبب عدم فهم مطلب موجب گمراهی آنان شود. در مصرع دوم اشاره به این آیه کریمه دارد که «قُلِ اللَّهُ ثُمَّ ذَرْهُمْ فِی خَوْضِهِمْ یَلْعَبُونَ.» یعنی ای پیغمبر اسم جامع الله را بخوان و ایشان را که در احکام جزئیه فرو مانده اند و راه به حقیقت حال نمی برند بگذار که در لهو و لعب فرو روند چون «إِنَّکَ لا تَهْدِی مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لکِنَّ اللَّهَ یَهْدِی مَنْ یَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدِینَ». هم چنین با اشاره به آیه کریمه « قُلْ إِنَّمَا الْآیَاتُ عِندَ اللَّهِ وَمَا یُشْعِرُکُمْ أَنَّهَا إِذَا جَاءَتْ لَا یُؤْمِنُونَ» می گوید از کجا می دانی که بیشتر از این دلیل بیاوری آنانی که فهمشان کم است ایمانشان فزونی خواهد یافت.
880 بدان خوبی ، رخ بت را که آراست؟
که گشتی بت پرست ار حق نمی خواست؟
شیخ بر سبیل استفهام بیان می کند، رخ بت را به این خوبی که آراسته است. جواب این سؤال آن است: مسلماً خدا آراسته است. در مصرع دوم باز بر سبیل استفهام بیان می کند اگر حق نمی خواست آیا کسی بت پرست می شد.
881 هم او کرد و هم او گفت و هم او بود
نکو کرد و نکو گفت و نکو بود
می فرماید: بت را هم حق کرده یعنی حق ، بت را آفریده است و حق گفته است که بت پرست باشید و هم چنین حق بوده که به صورت بت ظاهر شده است پس چون او کرده پس نکو کرده است و چون او گفته و چون او بوده است، نکو کرده است.
882 یکی بین و یکی گوی و یکی دان
بدین ختم آمد اصل و فرع ایمان
یعنی در نظر شهود تو، باید که غیر حق در نیاید و هرچه در نظر تو آمد، بایستی حق را در او ببینی. اگر کفر باشد یا اسلام، باید حق را بر زبان آوری و حق بگویی. باید بدانی، حق یکی است و آن هم وجود ذات احدیت است و با تعبیری دیگر معنی مصرع اول چنین است: یکی بین، اشاره به توحید افعالی است، یکی بگوی، اشاره به توحید صفاتی است و یکی بدان، اشاره به توحید ذاتی است. هر کدام از تعابیر فوق را که در مصرع اول آمده معنی کنی، آخرین سخن این است که اصل و فرع ایمان به این مطلب ختم شده است.
883 نه من می گویم این بشنو ز قرآن
تفاوت نیست اندر خلق رحمان
این مطلب را یعنی مطلبی که در بیت قبل بیان شد من نمی گویم بلکه آیۀ قرآن است و تو از قرآن بشنو که خدا فرموده «مَا تَرَی فِی خَلْقِ الرَّحْمَنِ مِنْ تَفَاوُتٍ» فیض رحمانی ذات احدیت برای همه موجودات یکسان است و تفاوتی ندارد، یعنی همۀ موجودات در فیض ذاتی یکسانند و هرگونه تفاوتی است در فیض رحیمی است که فرموده «إِنَّ رَحْمَتَ اللّهِ قَرِیبٌ مِّنَ الْمُحْسِنِینَ».
دکتر امین لو در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۵۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۸ - سوال از معنی بت و زنار و ترسایی:
هفدهمین پرسش در باره اشارات عرفا«3» در مورد بت ، زنار و ترسایی (بیت ۸۶۵)
در این سؤال سایل از الفاظی دیگر که ارباب کمال به آن متکلم می شوند از شیخ سؤال می کند و این کلمات عبارتند از بت، زنّار و ترسایی
865 بت و زنار و ترسایی در ین کوی
همه کفر است و گر نه چیست بر گوی؟
بت، زنار و ترسایی در این کوی یعنی در کوی ارباب حال و اهل کمال کفر است و اگر کفر نیست تو بگو، ارباب حال از این الفاظ چه مقصودی دارند؟ در ابیات زیر به این سؤال پاسخ می دهد.
سید در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۷:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷:
درمیبایی به معنی ملاحظه داشتن و دو دل بودن.
از انوری: ای جان تو چه میکنی کرا میپایی ... نیکو سر و کاریست تو درمیبایی
یا جای دیگر از خود شیخ اجل: نه مرا حسرت جاه است و نه اندیشه مال ... همه اسباب مهیاست تو در میباییاصلاح رودربایستی هم وامدار همین فعل بوده و به معنی دودل بودن به جهت رعایت حیا است
خورشید درخنشده در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۶۴:
حس حال که اشعار بابا طاهر با کلمات ناب به انسان منتقل میکند هیچ شاعری به من منتقل نمیکند ان هم در شب کنار صدای سیر سیرک ها این اشعار و شاعر ها ابدی هستند ...
فیروز در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۰۴ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۳۷ - رمله، عسقلان، طینه، تنیس:
در مورد شهر تنیس رجوع شود به
محمدحسین ایراندوست در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۴۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵:
بنام خداوند پاک آفرین
1- رنگ:
رنگ در مصرع نخست رباعی ، دارای چند معناست که برخی از آن در این مصرع مقصود نیست:
اول: نمود هر چیز یا جلوه ظاهری آن بر اثر بازتاب نور
دوم: یک مادهای که از مواد معدنی، گیاهی، یا روغنی تهیه شده است و برای رنگآمیزی روی سطح اشیاء به کار میرود. طبیعی است که این معنا در این مصرع مقصود نیست.
سوم: معنای مجازی این واژه است و آن رواج؛ و رونق هر چیز است.
«رنگ» در اینجا می تواند به معنای اول و نیز به معنای مجازی هم باشد.
2- طربخانه :
بهتر است به صورت «طرب خانه» نگاشته شود اسم مرکب است. به معنای : طرب گاه و جایگاه شادی و طرب . این اصطلاح خاص در غزلیات حافظ هم بکار رفته است. گاهی «صورت» را و گاهی «چشم» را و گاهی «فلک» را به طرب خانه تشبیه کرده است. خیام که انسان را موجودی عادی می داند که از خاک سرشته و پدید آمده است. «دنیای انسان» را به طرب خانة خاک تشبیه کرده است. این تشبیه ریشه در نگاه خاص خیام به انسان دارد:
الف- ریشه و منشاء پیدایش انسان خاک است :
در نگاه «خیام» انسان از خاک آفریده شده و این موضوع در آیاتی از قرآن هم بهوضوح و به روشنی ذکر شده است :
حدود 20 بار کلمه «تراب» در قرآن آمده که برخی از آنها به مبداء انسان اشاره دارد : « کمثل آدم خلقه من تراب» (آل عمران ، 59) و یا « خلقکم من تراب » (روم ، 20) و .... و برخی هم به منتها و نهایت انسان در این دنیا اشاره دارد. مثلا « قالوا آ اذا متنا و کنت ترابا » 0مومنون ، 83) و....
« خیام » به همین دلیل کوزه را از این جهت و ابعادی دیگر به انسان شبیه میبیند و با همین دیدگاه هم تصاویر زیبایی را براساس تفکراتش میسازد.
ب- بازگشت انسان به خاک :
انسان و کوزه از خاکند و خاک به خاک بازمیگردد؛ یعنی میمیرد و پایانی دارد.
ج- خدا همچون کوزه گر انسان را زیبا سرشته است.
گل ِ انسان و کوزه را کوزهگری سرشته و روزی، زیبایی و کاراییشان را از دست خواهند داد. از دید او تمام خاکهای جهان، روزی، پادشاه و وزیر و زیبارویی بودهاند که مقام و منزلتی داشتند و اکنون که جان در تن ندارند، خاکی شدهاند که زیر پای ما لگدمال میشوند و از شأن و منزلت و ثروت و روی زیبای آنها هیچ اثری باقی نمانده است «خیام» در رباعی دیگر می گوید:
دی ، کوزهگری بدیدم اندر بازار بر پاره گلی لگد همی زد بسیار
و آن گل به زبان حال با او میگفت من همچو تو بودهام مرا نیکودار
د- انسان مثل لوح سفید و خالی است :
کوزه خالی است. و از بدو پیدایش ، چیزی در او نیست. باید در کوزه بعد از خلقتش ، آب ریخت. انسان نیز مانند کوزهای خالی میماند که ارزش و مقام او به چیزی است که بعدا کسب می کند. انسان خاکی مانند ظرفی است که بدون مظروف خود چیزی جز مشتی خاک پست نیست.
پریا میم در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲:
در مصرع اول بیت چهارم اگر کسی به جهان در کسی دگر دارد ، «در» دُر است یا دَر؟
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۱:۰۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۴:
دو بیت اول بسیار زیبا هست ...واقعا محوش شدم ...
مریم کیا در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به ابراهیم زراعت گر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
تفسیر من از این بیت نکوهش روح انسان از جسمش است که بعد از خلقت انسان همه ملائک بر او سجده کردند بنابراین نقش انسان در بهشت به نقش پادشاهی تشبیه شده است و مغلوب هوای نفسانی و آدمیت خود شده و به زمین هبوط کرده است.
مریم کیا در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۲۰:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۶:
تفسیر من از بیت
رحم کن برمن مسکین وبفریادم رس
تا به خاک در آصف نرسد فریادموقتی فردی شکایتی دارد برای دادرسی نزد قاضی می رود بنابراین آصف به معنای قاضی بکار رفته شده و حافظ از یار درخواست فریاد رسی می کند و از او می خواهد که کاری نکند تا برای حل مشکلش محتاج قاضی شود.
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۲۵ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۰۳:
نور وحدت ...
ابتدا یک چیز را یادمان باشد امام علی و تمامی امامان چون پیامبر پاک و یک انسان کامل بودند و نمونه ای از انسان کامل که میتوان به آن رسید ولی هر کسی نه و شاید در چند قرن تنها در یک قرن و یک کس بتواند چون آنان باشد ...
به قول شریعتی انسان به دنبال یک انسان کامل است برای همین پرومته را خلق کرد، برای دو انسان ساخته ذهن بشر ،romeo juliet ،آرامگاه ساخت ...یعنی چه !؟
چرا !؟
انسان به دنبال یک انسان کامل است و او را قدیسه میکند ، ... و امام علی انسانی خیالی نیست و نمونه کاملی از همین خیالات ساخته ذهن بشر ...و این حقیقت که در علی روشن است به آدمی قوت میدهد که راهی است برای چون قدیسهشدن و یاد مان باشد که قدیسه شدن مشهور شدن نیست ...و باز یادمان باشد که مولانا شاعر بزرگ ایران عرفانی بوده و عاشق و تفکرات ای داشته که بسیار عظیم است و انسان را وادار به تفکر از هستی ، خود هیچ و همه میکند و کسی هست که از یک نفر بالاتر باشد کسی هست که از حلاج بالاتر باشد ...
باید کل مثنوی و کل دیوان شمس را نه با تفکرات ای که از ابتدا داشته ایم ،بلکه با پوچ شدن ذهن و عقاید و منطق بخوانیم ... نباید با ذهن خود آن را نگاه کنیم ...ذهن را خالی از هر و کل کرده و بار دیگر آن را بخوانیم ...از هر بیت هزاران کلام بی صدا بیرون میریزد که هر کلام یک دری ست به سوی یک حقیقت محض ای که در این پله ای که هستیم هست ، وقتی خواندیم با جان و دل نباید فکر کنیم که کامل هست بلکه برویم سوی کمی کامل تر و کامل تر و کامل تر و... تا آنکه برسیم به آن که کامل کامل است ...
اما من که تا به حال شعری ندیدم از مولانا که به علی (ع) توهین یا هشدار داده باشد ...
دکتر امین لو در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۵۷ - اشارت به خرابات:
«اشارت به خرابات» (ابیات ۸۳۹ تا ۸۶۴)
خرابات اشاره به وحدت اعم از وحدت افعالی، صفاتی و ذاتی است که ابتدای آن عبارت از مقام فنای افعال و صفات و نهایت آن، فنای ذات است است. خراباتی، افعال، صفات و همه ذوات جمیع اشیاء را محو افعال، صفات و ذات الهی دانسته، هیچ صفتی را به خود یا دیگران نسبت نمی دهد. ابیات زیر در مورد تعریف خرابات و خراباتی است.
839 خراباتی شدن از خود رهایی است
خودی کفر است، اگر خود پارسایی است
خراباتی شدن آن است که سالک، ترک رسوم، عادات و احکام کثرات گفته و از خود رهایی و خلاصی یابد، چون خودی که عبارت از نسبت دادن فعل و صفت به خود می باشد در حقیقت کفر است. کفر، عبارت از پوشاندن حق است. هر کس فعل و صفت را به خود نسبت دهد در واقع حق را پوشانده است. پارسایی که صفت پسندیده ای است اگر آن نیز موجب خود بینی باشد حتی آن هم کفر است، چون در این حالت سالک هنوز از مقام خود نگذشته و از آن رهایی نیافته است.
840 نشانی داده اندت از خرابات
که التّوحید اسقاط الاضافات
اهل عرفان و اهل یقین از خراباتی شدن نشانی داده اند و گفته اند که «التوحید اسقاط الاضافات». یعنی توحید آن است که هرگونه اضافات اعم از صفات و وجود هستی از غیرِ حق اسقاط نمایند. می دانیم هست یا وجود واقعی، ذات حق است و بقیه موجودات با اضافه شدن تعینِ ذاتِ احدیت موجود شده و با حذف و اسقاطِ تعین او معدومند، در واقع ذات حق است که به صورت اشیاء تجلی نموده و اضافۀ وجود نموده است. و هرگاه این اضافۀ وجود اسقاط شود از غیر حق چیزی دیگری باقی نمی ماند و این معنی «التوحید اسقاط الاضافات » می باشد.
841 خرابات از جهان بی مثالی است
مقامِ عاشقانِ لا اُبالی است
خرابات که عبارت از مقام وحدت است، به جهت آنکه مرتبه محو و فناء نقوش و اشکال است از جهان بی مثالی است. یعنی این مرتبه منزه از صور، اعم از حسی و خیالی است و توهم غیریت و دویی در این مرتبه، محال است. این مرتبه مقام عاشقان بی باک است که بی باکانه از هر چه قید تعین دارد، عبور می نمایند و در هیچ منزل متوقف نمی گردند.
842 خرابات آشیان مرغ جان است
خرابات آستان لامکان است
خرابات، مقام وحدت، آشیان مرغ جان، منزلگاه حقیقی و آستان لامکان توحید ذاتی است، به عبارت دیگر خرابات عبارت از مقام وحدت و توحید صفات و افعال می باشد. سالک اول به توحید صفاتی رسیده، از آنجا به توحید ذاتی نایل می شود و تا از آستانۀ توحید صفاتی نگذری به توحید ذاتی نمی توانی قدم بگذاری
843 خراباتی خراب اندر خراب است
که در صحرای او عالم سراب است
خراباتی، خراب اندر خراب است یعنی خراباتی اول از طریق محو صفات خراب می شود و از این آستانه عبور کرده و به فنای ذاتی می رسد که این نیز خرابی دوم است و به همین جهت شیخ این خرابی دوم را خراب اندر خراب گفته است و در این حالت صفات و ذات او همه محو و مضمحل گشته و خود را و عالم را گم کرده است. در مصرع دوم مراد از صحرا، فضای اطلاق و وحدت ذات است و در این صحرا، عالم و آدم نمودِ سراب و نمود بی بود است.
844 خراباتی است بی حد و نهایت
نه آغازش کس دیده نه غایت
خراباتی که مراد از آن وحدت ذاتی است نه محدود به حدود و جهات است و نه منتهی به نهایت. نه آغاز و مبدأ آن معلوم و نه نهایت آن معلوم است چون در مقام اطلاق، تمامت این عبارات محو و متلاشی است.
845 اگر صد سال در وی می شتابی
نه خود را و نه کس را بازیابی
صد سال اشاره به زمان طولانی است و مراد از آن قید صد سال نیست. شیخ می فرماید: اگر زمان طولانی صدسال یا هزارسال یا بیشتر در عالم وحدت ذاتی تفکر نمایی، در آن عالم نه خود را می توانی یافت و نه دیگری را، چون در آن عالم هیچ تعین و تشخص وجود ندارد. چون یافتن خود و غیر خود وقتی میسر است که تعین خواه روحانی یا جسمانی باشد و در این مقام تعین گنجایی ندارد.
846 گروهی اندر او بی پا و بی سر
همه نه مومن و نه نیز کافر
یعنی گروهی از رندان لابالی در این مقام وحدت منزل کرده و همه هستی را محو و نابود ساخته اند و هر چه هست، همه را در قمارخانۀ وحدت پاک در باخته اند، در نتیجه همه بی پا و بی سرند. پا و سراشاره به اول و آخر است یعنی نه اول ایشان پیداست و نه آخر ایشان، نه ازل دارند و نه ابد و نه مؤمن هستند و نه کافر. چون تمام الفاظ نشان از هستی و تعین است. لذا به واسطۀ عدم تعین، اطلاقِ این احکام یعنی کفر و ایمان جایگاهی ندارد.
847 شراب بیخودی در سر گرفته
به ترک جمله خیر و شر گرفته
یعنی آن گروه که خراباتی اند و بی سر و بی پا هستند، شراب ناب بیخودی و محو و فنا درکشیده، ترک خیر و شر گرفته و از خود و عالم فارغ شده اند، چون خیر و شر از لوازم هستی است، در حالی که ایشان در مقام نیستی و اتحادند. بنابراین ترک همه خیر و شر گفته اند.
848 شرابی خورده هریک بی لب و کام
فراغت یافته از ننگ و از نام
یعنی آن گروه خراباتی و بی سر و پا، شرابی را بی لب و کام خورده اند، چون لب و کام نیز از لوازم هستی و تعین هست. در نتیجه شراب بیخودی با لب و کام نیز منافات دارد. این گروه از ننگ و نام نیز فارغ شده اند که ننگ و نام نیز از لوازم هستی و تعین است.
849 حدیث ماجرای شطح و طامات
خیال خلوت و نور و کرامات
850 به بوی دُرده ای از دست داده
ز ذوق نیستی مست او فتاده
این دو بیت موقوف المعنی هستند یعنی گروهی که خراباتی بوده، شراب بیخودی در کشیده اند، حدیث ماجرای شطح، طامات، خیال، نور و کرامات را به بوی دُرده ای از دست داده اند و از ذوق نیستی، مست افتاده اند. حال شرح و تفسیر عبارت فوق را ذیلاً بیان می داریم. وصول به مبدأ حقیقی مستلزم معرفت یقینی است که از طریق کشف حاصل می شود. کشف نیز با ارشاد و راهنمایی عارفِ کامل و سیر و سلوک حاصل می گردد. برای اینکه بستر این ارشاد فراهم شود، باید تمام حواس ظاهر بسته شود چون هر حجابی به او رسد، او را از مشاهده جمال دوست محروم می سازد و برای بسته شدن حواس ظاهره، سالک باید عزلت، خلوت و انزوا اختیار کند .سالک را قبل از وصول به مقام، حالاتی دست می دهد و منازل و مقاماتی بسیار می بیند، مثل مقامات سبعه که هر کدام در اصطلاح صوفیه اسم مخصوص دارند و کرامات و خرق عادت روی می دهد. سالک وقتی وجد می یابد کلماتی بر زبان او جاری می شود که شنیدن آن از طرف دیگرموجب طعن و انکار و تکفیر شان می گردد و این کلمات را شطح و طامات گویند. حال شیخ در این دو بیت می فرماید: هدف سالک از جمیع این حالات و مراتب چشیدن دُردی از آن شرابِ بیخودی است بنابراین سالک برای چشیدن این دُرد تمام این حالات از دست داده و از ذوق آشامیدن شراب نیستی، مست افتاده و خود را و همه را بر باد فنا داده است و از این طریق به مراد خود که مشاهدۀ جمال یار است، رسیده است.
851 عصا و رکوه و تسبیح و مسواک
گرو کرده به دُردی جمله را پاک
گروهی که خراباتی اند به ظاهر اعتنایی ندارند. عارفان حقیقی همۀ ظواهر از جمله عصا و رکوه و تسبیح و مسواک که آلات و اسباب صوفیان هست، را در گرو نوشیدن شراب بیخودی و نیستی و وحدت حقیقی گذاشته اند و مقید به هیچ قیدی از قیود نیستند. رکوه به معنی مشک و کوزه است.
852 میان آب و گل افتان و خیزان
به جای اشک، خون از دیده ریزان
سالک بعد از نوشیدن شراب بیخودی و فنا به حالت صحو و بیداری بر می گردد در این حالت از حسرت آن خوشی دچار اضطراب گشته، در میان آب و گل، افتان و خیزان می شود که نشان و کنایه از اضطراب شدید است. او در این حالت به قدری متأسف و متأثر است که از دیده اش به جای اشک، خون جاری است.
853 گهی از سر خوشی در عالمِ ناز
شده چون شاطران گردن سرافراز
به کسی که آن حالت سکر و مستی دست می دهد از سرخوشی در عالم ناز و تنعم است و مانند شاطران گردنفرازی می کند و خوشحال و شادمان است. اگر به کسی یک ساعت یا یک لحظه چنین حالی دست دهدُ الحق جای شادمانی و سرور است. شاطر کسی است که پیشقراول پادشاهان با لباس مخصوص راه می رود و چون پیشاپیش شاه می رود، گردن افراز است.
854 گهی از روسیاهی رو به دیوار
گهی از سرخ رویی بر سرِ دار
سالک همیشه بر یک حال نیست، گاهی در مقام سکر، فنا و نیستی است و گاهی از حالت نیستی به حالت تعین، هستی و تفرقه بر می گردد و گرفتار ظلمت تعین و هستی مجازی می شود. در این حالت از بُعد و حرمانی که دارد روسیاه است و روی به دیوار تعین دارد و گاهی از مرتبۀ تعین و تفرقه بیرون می آید و به مرتبۀ عروج، نیستی و جمع می رسد و از شراب وحدت می خورد، در نتیجه سرخ روی می گردد و در این حالت مورد طعن و انکار بی خبران می گردد، این مصرع اشاره به داستان منصور حلاج است.
855 گهی اندر سماعِ شوق جانان
شده بی پا و سر چون چرخ گردان
گاهی از حالت استغراق و فنا خارح شده ولی در مرتبه سکر و بیخودی است و نمی تواند آرام و قرار گیرد و در سماع و وجد و شوق وصال جانان است و مانند چرخ فلک بی پا و بی سر می گردد، یعنی در اضطراب است
856 به هر نغمه که از مطرب شنیده
بدو وجدی از آن عالم رسیده
با هر نغمه و آهنگی که خراباتی مست و بی سر و پا از آن مطرب می شنود، وجدی خاص از آن عالم به او می رسد. یعنی به مقتضای هر تجلی و ظهور، وجدی به او می رسد و در هر تجلی، محبوب به گونه ای دیگر جلوه گری می کند. مطرب کسی است که با خوانندگی، سرود به مستان یاد می دهد و اهل ذوق را به طرب می آورد.
857 سماع جان نه آخر صوت و حرف است
که در هر پرده ای سرّ شگفت است
سماع جان و روح که اهل حال و ارباب کمال از مطرب می شنوند، از سیاق سماع معمولی نیست که از صورت و حرف معمولی ساخته شده باشد. هر پرده و آهنگی که خوانده و نواخته می شود سرّی از اسرار پنهان دارد و این سرّ برای محرمان، پرده از رخ می اندازد و خود را به هر نا اهلی نمی نمایاند.
858 ز سر بیرون کشیده دلق ده توی
مجرد گشته از هر رنگ و هر بوی
دلق ده توی اشاره به حواس دهگانه است. سالک هنگام شنیدن آن نغمه و آهنگ و اسرار نهفته، دلق ده توی یعنی حواس دهگانه ظاهری و باطنی را از سر بیرون کشیده و دور انداخته است و با گوش عشق مستمع آن آهنگ می شود و در هنگام شنیدن این سماع هر رنگ و بویی را که نشان از ریا، هستی، خودنمایی و خود فروشی است از خود مبرا می سازد.
859 فروشسته بدان صاف مروق
همه رنگ سیاه و سبز و ازرق
خراباتیان بی سر و پا جمیع رنگ ها را که از امتزاح نور وجود و ظلمت امکان صورت بسته و متعین گشته است، یعنی کثرات و تعینات ارواح و اجسام را از خود فرو شسته و تبدیل به شراب ناب صاف و مروّق یعنی خالی ازکدورات شده اند. رنگ سیاه اشاره به تعینات جسمانی و رنگ سبز و ازرق به سبب لطافت اشاره به تعینات روحانی است.
860 یکی پیمانه خورده از می صاف
شده زان صوفی صافی ز اوصاف
یکی از آن می صفا که اشاره به توحید ذاتی است و از هر گونه تعینی صاف می باشد، خورده و با نوشیدن آن می و به سبب فنای از خود، صوفی شده است و در نتیجه پاک و صاف از اوصاف بشری و تعین انسانی و تقید جسمانی و روحانی گردیده است.
861 به جان خاکِ مزابل پاک رُفته
ز هر چه آن دیده از صد یک نگفته
خراباتی در مقام عبودیت، خاک صفات ذمیمه شیطانی و نفسانی را از زباله دان های، طبع و نفس اماره پاک روبیده و تزکیه نموده است و در حالت کشف و شهود که مشحون از لذات معنوی و کمالات عیانی بوده، در اوج مستی است، مطالبی بیان داشته ولی از صد تا یکی را هم نگفته و اسرار فاش نکرده است.
862 گرفته دامن رندان خَمّار
زشیخی و مریدی گشته بیزار
خراباتی بی سر و پا از غایت عیش و خوشی که در خرابات وحدت یافته است، دامن رندان خمار را گرفته است، رند آن کس را گویند که از اوصاف کثرات و تعینات معرا گشته و همۀ تعینات را به رَندۀ محو و فنا از خود دور ساخته است. خمار نیز کسی است که بسیار خمر خوار و یا خمر فروش است و شراب نیستی فروخته، نقد هستی می ستاند. خراباتی از عناوینی مانند شیخی و مریدی بیزار گشته است، چون این ها همه از لوازم کثرت و دویی است. هم چنین خراباتی در حال استغراق که مقام معرفت است، حتی اگر به علم بپردازد از حقیقت محجوب می گردد، چه رسد به اعمال و آداب و رسوم که این ها به ترتیب اولی حجاب ذات مطلق می باشند. لازمه شیخی و مریدی نیز مراعات اعمال و آداب رسوم است، لذا خراباتی از این ها هم بیزار است.
863 چه شیخی و مریدی این چه قیداست
چه جای زهد و تقوی این چه شید است
شیخ می باید که در نفس مرید تصرف نماید تا او را به هدایت دلالت نماید و این یک نوع قید است، در صورتی که خراباتی از همه قیود و کثرات خلاصی یافته و در مقام اطلاق وحدت و بیخودی است پس برای خراباتی، شیخی و مریدی محلی ندارد و همین گونه است زهد و تقوی که از لوازم بیداری و آگاهی است و با مستی و بیخودی شید و ریا است، یعنی اگر کسی مست است و ادعای زهد و تقوی دارد، شید و ریا می کند
864 اگر روی تو باشد درکِه و مِه
بت و زنار و ترسایی تو را به
اگرروی تو در که و مه است، یعنی یکی را کوچک و دیگری بزرگ می پنداری و یا یکی را کافر و دیگری را مؤمن می دانی، هنوز تو اسیر رسوم، عادات، عالم تفرقه و کثرت هستی، برای اینکه از این قید نجات یابی، بهتر است که روی به وحدت آری که بت اشاره به آن است. هم چنین بهتر است که زنار خدمت بر کمر بندی و ترسایی یعنی تجرید و تفرید اختیار کنی تا به مقام اطلاق وحدت وصول یابی.
نوشین در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
هر دو عالم انگبین صاف بود
نوشین در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
قوّت خورشید نبود سایه را
نوشین در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۱:
چون تجلّی بس به قوّت اوفتاد طور با موسی به هم مهجور شد
سعدی جان در ۴ سال و ۷ ماه قبل، شنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۱۶ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب چهارم در تواضع » بخش ۱۰ - حکایت در معنی عزت نفس مردان:
درچندین نسخه که مشاهده کردم
مامک دلفروز صحیح میباشد
رضا در ۴ سال و ۷ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۴ در پاسخ به رضا دربارهٔ وحشی بافقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۶: