گنجور

حاشیه‌های دکتر امین لو

دکتر امین لو 🌐

اینجانب اهل وایقان از توابع شهرستان شبستر 56 سال خدمت در دستگاههای مختلف به شرح زیر دارم: 1- هشت سال آموزگار دبستان در زادگاهم 2 - هشت سال دبیر در دبیرستانهای تهران 3 - هشت سال طبابت در بیمارستان شبستر 4 - هشت سال نمایندگی مردم شبستر در مجلس شورای اسلامی 5 - هشت سال مدیر کل دفتر بهداشت و درمان در سازمان برنامه و بودجه 6 - هشت سال معاون وزیر بهداشت، درمان و آموزش پزشکی در امور مجلس 7 - هشت سال دبیر هیأت های امنای دانشگاههای علوم پزشکی و خدمات بهداشتی و درمانی کشور 8 -  اکنون بازنشسته هستم.
تالیفاتم: 1 - کتاب هزار گنج شرح مثنوی گلشن راز شیخ محمود شبستری که دررسال 1383 در 3000 نسخه چاپ شده است. و اکنون در بازار نیست و با وجود اینکه علاقه مندان زیادی دارد اما به علت گرانی کاغذ و کتاب، مصمم شدم  به جای تجدید چاپ، این وبلاگ را ایجاد کرده، به تدریج مطالب کتاب را درآن درج کنم تا علاقه مندان از این طریق استفاده کنند.
2 - کتاب دیگری در شرح گلستان با عنوان "هزار پند سعدی"  به منظور  کاربردی کردن مطالب آن در زندگی امروزی تألیف کرده ام. این کتاب دوبار چاپ شده است ولی اکنون در بازار موجود نیست.
3 - کتاب دیگری به نام وایقان و خاطراتم دارم که یک مونوگرافی (تک نگاری)  از آداب رسوم روستاهای آذربایجان است .  در خلال این کتاب شرحی از زندگی و خاطرات خودم را نیز در دوره ای که در روستا زندگی می کردم، نوشته ام. مطالب این کتاب برای اینکه در دسترس علاقه مندان قرار گیرد در وبلاگی تحت عنوان "وایقان و خاطراتم" درج شده است.
4 - طی 15 سال همه ساله کتابی در رابطه با تحلیل بودجه کشور با نگرش به حوزه سلامت نوشته ام که هر سال توسط وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی چاپ شده است این مجموعه شامل 15 جلد است  
5 - همچنین کتابی تحت عنوان قانون و مقررات هیأت های امنای دانشگاههای علوم پزشکی نوشته ام که تا کنون سه بار با اصلاحاتی توسط وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی چاپ شده است.


دکتر امین لو در ‫۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۶ دی ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوس‌نامه » باب سی و سیوم: اندر ترتیب علم طب:

 شش سطر مانده به آخر پاراگراف سوم عبارت 《 به معالجه درماند》 صحیح نیست و  《 به معالجه در نماند》 صحیح است.

 

دکتر امین لو در ‫۵ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۲ - گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی می‌کن:

با توجه به بیت 4 که می فرماید به هر شهری وارد شدی طالب یافتن یک مرد (فرزانه) باش بنابراین خوانش مصرع دوم بیت 7 به صورت زیر صحیح تر به نظر می رسد.

مرد می جو مرد می جو مردمی

 

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۴ - در تحسر و تالم از مرگ کافی افدین عمربن عثمان عموی خود گوید:

در مصرع دوم بیت ۱۷ جوال درست نیست و جو آب صحیح است.

حاجت به جو آب است و جوم نیست ولیکن    دل هست بنفشه صفت و اشک چو عناب

جو آب، جو پخته با آب - شاید غذایی شبیه سوپ جو - است، درست نمیدانیم ! امکان آسودگی از غم ندارم، و در مقابل، دلم تاریک به رنگ بنفشه است و اشکم خونین به رنگ عناب است.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۵۸ - خاقانی درجواب ابوالفضایل احمد سیمگر گوید:

بیت ۱۵ به صورت زیر صحیح است.

پر‌نیازی را که هم دل تفته بینی هم جگر / شُرب عزلت هم تباشیرش دهد هم استخوان

پر نیاز عاشقی که از عشق سیر نمی گردد. چنین شخصی هم دلش و هم جگرش می سوزد و چاره این درد عزلت (گوشه نشینی) است. هرچند که عزلت نیز می تواند مانند تباشیر چاره دردش باشد یا مانند استخوان مایه رنج بیشتر باشد.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۳۰ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۲۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۸ - مطلع دوم:

در مصرع دوم بیت ۳۷ زرمان صحیح نیست و «ز رمّان» صحیح است.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، دوشنبه ۲۷ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۵۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۶۱ - مطلع سوم:

مصرع دوم بیت ۱۵ به شرح زیر اصلاح شود:

نرگس کان دید کرد از زر تر جرعه دان

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۵:۳۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ۲۵۱:

در مصرع دوم بیت ۱۳ «باسمانه» درست نیست و «یا سمانه» صحیح است . سمانه یعنی بلدرچین

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، یکشنبه ۲۶ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۸ - مطلع دوم:

در مصرع دوم بیت ۲۸ به جای «گشنیز پستان» «گشنیز بستان» مناسبتر است. چون گشنیز دو نوع هست بیابانی و بستانی.  یکی از خواصی که اطبای قدیم برای گشنیز نوشته اند این است که اگر عصاره آن را با شیر زائوی دختر زائیده ممزوج کنند برای پرش عضلانی چشم مفید است.    

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۲۲ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱ - مطلع سوم:

در مصرع دوم بیت ۵ «برف» صحیح نیست و صحیح آن «برق» است.

نکهت و جوشش ز عشق مشک فشان از فُقاع    /  شیبت مویش به صبح برق نمای از سُداب

سداب گیاهی خودرو با برگ‌های ضخیم، بدبو، آبدار و تلخ، گل‌های زرد‌رنگ و دانه‌های قهوه‌ای‌رنگ مثلثی که برگ و دانۀ آن در پزشکی به کار می‌رود. فقاع؛ آب جو در اینجا به معنی شراب است.

سخن از بوی خوش و جوش و شادی خضر است که با عشق همراه است و بوی خوش عشق می پراکند چنانکه گویی باده را به مشک آمیخته اند. سپیدی موی او مثل برقی است که در تابش آفتاب از سبزه و گیاه برمی‌خیزد.

 

 

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، سه‌شنبه ۲۱ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶۲ - در ستایش منوچهر بن فریدون شروان شاه:

در مصرع دوم «گوارش» صحیح نیست و «جوارش» صحیح است.

جوارش ؛ ترکیبی است که به جهت هضم طعام خورند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) 

شرح بیت ۹: 

شاهدان یعنی زیبابان، و این کلمه در شعر عاشقانه فارسی همیشه به معنی پسران ساده روی نیست، و در موارد بی شماری، شاهد زن زیباست. نقل دل و جان، یعنی آرامش و لذت دل و جان. جُوارش معجون مقوی است که گوارش غذا را هم آسان می کند. در این بیت خط بناگوش زیبایان به عود، و لب آنها به شکر تشبیه شده، و خاقانی از این عود و شکر، معجونی برای دل و جان خود ساخته است.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، دوشنبه ۱۳ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۰۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۹ - در ستایش خراسان و آرزوی وصول به آن مدح صدر جهان محیی الدین:

در مصرع اول بیت ۵۷ کلمه «نحل» اشتباه تایپی است و «بخل» صحیح است.

مادر بخل که افکانه کند هر سحرش /  چون شفق خون شده زهدان به خراسان یابم

خاقانی در این بیت به بخل ورزیدن نفرین کرده، می گوید: مادر بخل که همه روزه بچه سقط می کند ای کاش زهدان (رحم) او را در خراسان خون آلود ببینم. یعنی بعد از این دیگر زاد و ولدی نداشته باشد.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، پنجشنبه ۹ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۰۵ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۲۱۹ - در مرثیهٔ وحید الدین شروانی:

در مصرع اول بیت ۱۳ « افکنده می» درست نیست و «افکندمی» صحیح است. در مصرع دوم هم «بخشودمی» باید به «بشخودمی» اصلاح شود. شخودن به معنی خراش دادن است.

دیده را از سیل خون افکندمی در ناخنه / بس به ناخن رخ چو زرّ ناخنی بشخودمی

خاقانی در مرثیه ممدوح خود می گوید: در مرگ او آن قدر اشک مانند سیل از چشمانم جاری شد که دچار بیماری ناخنه شد و در سوک او با ناخن صورت زردم را خراشیدم.( رخ چون زر یعنی صورت زرد رنگ؛  شخودن یعنی خراشیدن)

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، چهارشنبه ۸ دی ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۴۱ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۳۴ - مطلع سوم:

در مصرع دوم بیت ۲۳ کلمه «نم» صحیح نیست و «تم» صحیح است . تم یعنی سیاهی و کدورت چشم آب مروارید.

معنی بیت : 

شاعر در ستایش ممدوح خود می گوید کُحل کفایت تو (یعنی تدبیر و مدیریت با کفایت تو) از چشمان روزگار کدورت و سیاهی را برده است خلاصه سخن این که روزگار را روشن کرده است.

کُحل یعنی سرمه؛ توتیا ؛ دارویی که برای تقویت بینایی چشم به کار می رود.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، سه‌شنبه ۷ دی ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۳۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۴۵ - در مدح امام ناصر الدین ابراهیم:

درمصرع دوم بیت ۳۳ کلمه نم صحیح نیست و تم به معنی تاری چشم و آب مروارید صحیح است و معنی بیت این است :

در مصرع اول ممدوح خود را به سلیمان تشبیه کرده که در عهد او هیچ ظلمی در آفاق (جهان) اتفاق نمی افتاد. و در مصرع دوم ممدوح خود را به حضرت عیسی تشبیه کرده که عهد او در چشم هیچ کس مخصوصا حواریون او کوری و تم (کم بینی و آب مرواربد) پیدا نمی شود. خلاصه سخن اینکه در عهد ممدوح من عدالت و سلامت کاملا وجود دارد.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، سه‌شنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۴۲ دربارهٔ مجیرالدین بیلقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۶:

این قصیده در دیوان خاقانی هست استاد استعلامی هم آن را شرح کرده است.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال قبل، جمعه ۱۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۲۲:۵۹ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۹۰ - در ستایش اتابک منصور فرمانروای شماخی و ابوالمظفر شروان شاه:

بیت ۴۴ از قلم افتاده است:

ده انگش چنگی چو فصاد بد دل   که رگ جوید از ترس و لرزان نماید

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:

اینجانب «دکتر حسن امین لو» توفیق یافتم شرح کلیه ابیات گلش راز را که به صورت بیت به بیت سال ها قبل تحت عنوان کتاب «هزار گنج - شرح گلشن راز» تألیف کرده بودم و چاپ شده بود، در سایت بسیار پر محتوای «گنجور» درج نمایم. امیدوارم برای علاقه مندان به بحث عرفان قابل استفاده باشد. با توجه به اینکه «شیخ محمود شبستری (ره)» همانگونه که در سعادتنامه آورده «فصوص و حکم ابن عربی» را بارها خوانده است مسلما تحت تأثیر افکار او معتقد به وحدت وجود بوده است. این تفکر در کل گلشن راز کاملا مشهود است. اینجانب برای اینکه مطلب را کامل کرده باشم. اجمالی از وحدت وجود را در قالب مثالی آوردم تا کسانی که گلشن راز را می خوانند، یک دید کلی از تفکر «وحدت وجود» داشته باشند. امید است این نوشتار راهنمایی باشد برای دانشجویانی که به خواندن «گلشن راز» علاقه مندند. ضمناً دانشجویان محترم مجازند شرح هر کدام از ابیاتی را که اینجانب با ذکر شماره ی بیت آورده ام یا همچنین مطلبی را که در متن زیر راجع به «وحدت وجود» خواهند خواند در نوشتار خود نقل کنند. البته اگر با ذکر نام باشد بیشتر ممنون خواهم شد.

مقدمه ای بر وحدت وجود و اصطلاحات مربوطه در قالب مثال

چو دریایی است وحدت لیک پر خون

کزو خیزد هزاران موج مجنون

نگر تا قطره باران ز دریا

چگونه یافت چندین شکل و اسما

در این نوشتار به کرّات از اصطلاحاتی مانند تعیّن، تجلّی، وحدت و کثرت استفاده شده است. برای اینکه برای خواننده گرامی فهم مطلب آسان شود، در قالب مثالی، مفهوم اصطلاحات فوق و سایر اصطلاحات متداول عرفا را توضیح داده و مطالعه آن را مخصوصاً برای کسانی که با مسائل عـــرفانی آشنایی کمتری دارند، قبل از خــواندن شرح گلشن راز که در صفحات قبلی است، توصیه می نمایم.

دریایی بسیار بزرگ و بی کرانه ای را تصور فرمائید، حال اگر یک پیمانه ای که جدار آن بسیار ظریف و به باریکی خیال است، وارد این دریا کنیم، جزئی از آب دریا به اندازة گنجایش پیمانه وارد آن می شود، در این صورت آن قسمت از آب دریا که وارد پیمانه شده است، نسبت به بقیه آب دریا مشخص و معین شده است. اگر آب داخل این پیمانه شعور و قدرت بیان داشته باشد، می تواند بگوید «من» و اگر طرف مخاطب کسی قرار گیرد ، می تواند به آب داخل پیمانه بگوید «تو» و اگر شخص ثالثی درباره آن آب معین صحبت کند می تواند بگوید «او» و اگر به کسی آب پیمانه را با اشاره نشان دهند، می شود از الفاظ «این» و «آن» استفاده کنند. در صورتیکه در مورد قسمتهای دیگر آب دریا از این اصطلاحات نمی شود استفاده کرد. در این حالت گفته می شود، این جزء از آب دریا، در آن پیمانه تعیّن پیدا کرده است. این پیمانه شکلی، رنگی، وزنی، جایگاهی از نظر زمانی و مکانی و بالاخره ویژگی های دیگری دارد که خاص آن می باشد در نتیجه برای بیننده، آن پیمانه ی آب با همان ویژگی ها جلوه می کند، این پدیده را تجلّی می گویند .

حال تعداد پیمانه ها را بی نهایت تصور کنید که هر کدام شکلی، اندازه ای، رنگی و ویژگی های متعدد و مخصوص به خود دارند که هر کدام با دیگری از جهاتــی متشابه و از جهاتــی متفاوت می باشند و در نتیجه هر کدام به نوعی تجلّی می نمایند در این صورت آب دریا که واحدی بیش نبود، تبدیل به کثرات شده است.

پیمانه ای را که در بالا مثال زدیم، پیمانه ای موهومی و اعتباری است در واقع آب دریا با استعداد ذاتی که خودش دارد، به شکل آن پیمانه و با تمام ویژگی هایش در می آید و نیرویی در آب دریا وجود دارد که جزئی از آن را به شکل معین در می آورد و تا زمانیکه این نیرو بر آن جزء از دریا وارد می شود آن جزء از دریا تعیّن خود را حفظ می کند اما قسمت تعین یافته دائماً میل دارد که از این حالت خارج شود و با قسمت اصلی دریا یکسان شود. به عبارت دیگر آن جزء تعیّن یافته سرگردان بین وجود و عدم است. فراموش نکنید که مقصود ما، عدم یا وجود آن پیمانه است و الا اصل آب پیمانه بطور واقعی نه بوجود آمده و نه بطور واقعی می تواند از بین برود و تازه اگر از آن حالت معدوم شود به اصل وجود خود که دریاست بازگشته است. این عدم را با آن عدمی که شیئی بکلی از بین می رود، نباید اشتباه کرد. اصطلاحاً به این موجود که سرگردان بین عدم وجود است «ممکن» می گویند اما به آب دریا که هیچوقت از او کم نمی شود و برای خودش هیچ نیروی خارجی لازم نیست و وجودش قائم به ذات خودش می باشد «واجب» می گویند. در واقع تعیناتی که به وجود آمده اند از آب دریا هستند. دریا همان وحدت است و تعینات کثرات می باشند . پس وحدت و کثرت یک حقیت بیش نیستند وحدت همان دریای بی کران است و کثرت اجزایی از همان دریا هستند .

حال تصور خودتان را کمی گسترش دهید و فرض کنید، خود دریا هم، اراده، علم و قدرت دارد و هر وقت اراده کند، قدرت آن را دارد، هر جزء از خودش را به شکلی معین متعیّن سازد و به شکل مخصوص تجلّی نماید و تا زمانیکه ارادۀ دریا برای بقاء آن تعین ایجاب می کند، آن جز در آن شکل متعیّن باقی خواهد ماند و هر وقت اراده کرد، آن جزء از آن حالت تعیّن خارج خواهد شد. پس وجود آن شکل متعیّن، وابسته به اراده دریاست یعنی قائم به ذات خودش نیست در صورتیکه وجود دریا بسته به اراده ی خود دریاست یعنی وجودش قائم به ذات خویش است.

حال تصور خود را باز کمی گسترش دهید و فرض کنید که دریای بی کران، علم لایتناهی دارد او تمام تعیّن هایی را که از ازل تا به ابد به وجود خواهد آمد، در علم خودش به وجود می آورد؛ مانند مهندسی که طرح یک پروژه را در علم و ذهن خود مجسم می کند، در این حالت برای بیننده هیچ تجلّی از آن تعیّن وجود ندارد و تعیّنات فقط در علم دریا هستند البته این هم نوعی تعیّن است ولی فقط در علم دریاست به این مرحله تعیّن  اول می گویند. حال فرض کنید دریایی که دارای اراده، علم و قدرت لایتناهی است، آن تعیّناتی را که در علم خود به اجمال به وجود آورده است آن ها را تفصیل و سپس مکتوب کند. سپس آن تعیّناتی را که در علمش بود و سپس تفصیل و مکتوب کرده است به تدریج از علم به عین آورد.

حال تصور خود را باز گسترش داده، باز بالاتر ببرید و تصور خود را از حالت مثال به مرحله واقعیت تبدیل کنید. تصوری که از دریا داشتید با الله جایگزین کنید. تعیّن اولی را که در علم اجمالی دریا بوجود آمده است با تعیّنی که در علم اجمالی خداوند به وجود آمده است جایگزین کنید آن را عقل کل، قلم، ام الکتاب یا حقیقیت محمدی گویند.

مکتوبی که از آن علم به وجود آمده و در واقع تفصیلی که از آن علم بوجود آمده است آن را کتاب مبین یا لوح محفوظ یا نفس کل گویند. شکل و هیأت کل دریا که تعیّنات داخل دریا را نشان می دهد – تصور آن نیز بسیار سخت است – هیولی یا کتاب مسطور گویند. به عبارت دیگر هیولی محل تصویرها است تعیّن هایی را که در دریا بوجود آمده اند عالم کثرات یا ممکنات گویند و خود دریا را وحدت گویند. در واقع عالم کثرات که اجزایی از دریا هستند، چیزی غیر از دریا نیستند و اگر نیک بنگریم وحدت جز کثرت و کثرت جز وحدت نیست و به عبارت دیگر کل موجودات جهان و عالم کثرات و ممکنات جز ذات احدیت نیستند. شکل، رنگ، اندازه و هزاران ویژگی دیگر که در تعیّن برشمردیم یعنی ویژگی های پیمانه، اسماء و صفات الهی هستند.

در کثرات بی نهایت که هر کدام، ویژگی هایی از ذات الهی را دارند یک موجودی هست که تمام ویژگی ها یعنی تمام اسماء و صفات الهی را دارد و تمام اسماء و صفات الهی در او تجلّی کرده است آن هم انسان کامل است . تعیّن هایی که در دریا پیدا می شود ، به تدریج کامل تر می شوند یعنی اسماء و صفات الهی که به تعداد کثیر است در هر یک از تعینات تعدادی از آن ها ظاهر می گردد و اصطلاحاً این را به قوس تشبیه کرده اند که به آن قوس نزولی می گویند. انسان که تمام اسماء و صفات الهی در او تعیّن پیدا کرده است در آخرین نقطه قوس نزولی است. انسان کامل که جامع تمام اسماء و صفات الهی است می تواند تعیّنات را از خود دور کند و برعکس سیر نزولی، سیر صعودی داشته باشد و این زایل نمودن تعیّنات از خود احتیاج به معرفت دارد و این معرفت را هم فقط انسان کامل دارد پس سیر صعودی فقط برای انسان کامل ممکن است. سیر صعودی نیز قوس صعودی را تشکیل می دهد ، مجموع قوس نزولی و قوس صعودی یک دایره کاملی را می سازند که به آن دور می گویند و در این دور، اول و آخر به هم می پیوندند . وقتی سیر صعودی کامل شد، سالک خود را عین خدا می بیند و داد انا الحق می زند این مرحله را فناء فی الله گویند. در این مرحله، دوئی وجود ندارد و اتحاد عاشق و معشوق، طالب و مطلوب، عابد و معبود، تابع و متبوع حاصل می شود. در واقع هر دو یکی می شود ولی سالک باید پا را از این مرحله که حالت سکر، مستی، محو و استغراق است، فراتر بگذارد و به مقام بقاء بالله که مرحله هشیاری، بیداری و صحو مجدد است، برسد از آنجا به کل دریا و تعیّناتی که به صورت کثرات در آن به وجود آمده است ، نظاره کند.

انسان کامل در این مرحله نیز کثرات را می بیند ولی فرقش با اول سفر یعنی اول قوس صعودی در این است که در آن جا کثرات را مستقل می دید، در این مرحله کثرات را در دریا می بیند یعنی در ذات الهی می بیند چون نظاره گر از بالاست. در این مرحله مجدداً تابع و متبوع، عابد  و معبود به وجود می آید ولی این عابد و معبودی با عابد و معبودی اول بسیار تفاوت دارد. به مرحله ای که سالک در آغاز سفر است مرحله فرق گویند چون کثرات را مستقل و متفرق می بیند ولی به مقام فنا فی الله رسید، مرحله جمع گویند چون در این مرحله همه چیز را یکی می بیند و مرحله بقاء الله را فرق بعدالجمع گویند چون در این مرحله کثرات را می بیند منتها کثرات را در حق می بیند و به عبارت دیگر وحدت را در کثرت و کثرت را در وحدت مشاهده می کند.

مطالبی که گفته شد از بابت تمثیل بود والا مقام ذات احدیت خیلی بالاتر از این مثال ها است و این مثال فقط برای تسهیل فهم مطلب بود.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۳۲ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۴ - خاتمه:

خاتمه (ابیات از 999 تا ۱۰۰۷)

چون بیان احوال و ارشادات به غایت و کمال رسید در مورد خاتمۀ کتاب و نام آن مطالبی به شرح زیر بیان می دارد

999  ازآ ن گلشن گرفتم شمه ای باز

       نهادم نام او را گلشن راز

یعنی از معارف آن گلشن کمال که از مشاهدۀ روی آن مظهرِ حسن، به آن راه یافتم، شمه ای باز گرفتم. مقصود شیخ آن است آنچه به رشته تحریر و تقریر درآمده است. از معارف آن گلشن کمال است که از مشاهدۀ روی او حاصل شده است. البته این مطالب شمه ای از آن گلشن کمال است، چون وصف کامل آن میسّر نیست و همچنین مطالبی که بیان داشته ام بر گرفته از آن گلشن است، نام کتاب را گلشن راز نهادم.       

1000     در او از راز دل گل ها شکفته است

             که تا اکنون کسی دیگر نگفته است

در این کتاب اسراری از دل پاک و صاف اهل الله وجود دارد و گل های بسیاری از این رازها شکفته که تا کنون دیگری آن ها را نگفته است. چون بعضی از مطالب  خاص خود شیخ است که کس دیگر نگفته است، بقیه مطالب هم اگر دیگران گفته اند با نثر و عبارات دیگر گفته اند و به نظم نگفته اند.

1001  زبان سوسن او جمله گویاست

        عیون نرگس او جمله بیناست

زبان سوسن این کتاب، گویا و ناطق این موضوع است که کس دیگری تا به حال این اسرار را نگفته است. چشم های نرگس این گلشن، بیناست که کس دیگری را شُهود این معانی نبوده است. این بیت اشاره به آن دارد که هر چه در این کتاب بیان شده است ازمسایل توحید و حکمت است که زبان سوسن اِشعار برآن دارد. ضمناً هر چه در این کتاب می باشد از نهج مکاشفات ارباب شهود است که عیون نرگس اشاره به آن دارد.

1002  تأمل کن به چشم دل یکایک

  که تا برخیزد از پیش تو این شک

اگر به مطلبی که در بیت بالا گفتم، شک داری با چشم دل و بصیرت به یکایک مطالبی که در این منظومه مطرح شده، تأمل و دقت نمای، در این صورت شک از پیش تو برخواهد خاست و خواهی دانست که هر چه گفته ام بیان واقع است و در آن شائبه ای نیست.

1003  ببین منقول و معقول و حقایق

    مصفا کرده در علم دقایق

با چشم دل و بصیرت نگاه کن و ببین  از منقول که راجع به عقاید شرعیه است و از معقول که مربوط به مسایل حکمیه است و از حقایق که مربوط به مصطلحات صوفیه است، در دقایق علم از کدورات، صاف کرده، در این منظومه بیان داشته ام.

1004   به چشم مُنکِری مَنْگر در او خوار 

          که گل ها گردد اندر چشم تو خار

به چشم منکری و انکار در این گلشن خوار و سست نگاه نکن، چون اگر به چشم منکری نگاه کنی در این صورت گل هایی که دراین گلشن وجود دارد، در چشم تو که منکری، به صورت خار جلوه می نماید .

1005 نشان ناشناسی ناسپاسی است

   شناسایی حق در حق شناسی است

ناسپاسی و عیب جویی بی مورد، خود دلیل ناشناسی و جهل است. شناسایی خدا نیز در حق شناسی است، یعنی اگر خدا شناس هستی باید حق هیچ کس را ضایع مکنی، چه رسد به حق این عارف بزرگ که الحق و الانصاف در بیان این حقایق به این دقایق کسی در نظم فارسی اثری خلق نکرده است.

1006 غرض زین جمله تا آن گر کند یاد

       عزیزی گویدم رحمت بر او باد

غرض و مقصد من از تنظیم این کتاب آن بود: اگر عزیز و بزرگی این کتاب را خواند، بگوید که رحمت بر او باد که چنین معانی دقیقی را برای هدایت طالبان معارف یقینی به نظم آورده است.

1007   به نام خویش کردم ختم و پایان

     الهی عاقبت محمود گردان

این منظومه را به نام خودم که محمود است، به پایان بردم تا خوانندگان بدانند که ناظم این منظومه که بوده است. خداوندا او را به مصداق اسم خودش محمود گردان. نام ناظم این منظومه مولانا سعدالدین محمود شبستری است و شبستر، شهری است که در هشت فرسنگی تبریز که مولد و موطن شیخ آنجا است. خداوند روح او را و روح شیخ محمد لاهیجی را که شرح مفصلی بر گلشن راز نوشت، شاد فرماید.

شکر و سپاس خداوند متعال را که به این حقیر توفیق داد این شرح مفصل را تلخیص نمایم تا برای مشتاقان، استفاده آن تسهیل گردد و خواندن آن مفتاحی باشد برای استفاده از اصل کتاب که مفاتیح الاعجاز است.

دکتر حسن امین لو

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۲۸ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۳ - اشارت به بت:

اشارت به بت ترسا بچه (ابیات ۹۷۲ تا ۹۹۸)

در بیت قبل توضیح داده شد که مراد از ترسابچه، شیخ مرشد کامل و صاحب زمان است و از او به بت تعبیرمی شود و به واسطۀ آنکه توجه جمیع موجودات خواه به صورت طبیعی و خواه به صورت ارادی و اختیار به جانب اوست.

972   بت ترسابچه نوری است ظاهر 

  که از روی بتان دارد مظاهر

بت ترسابچه که کامل زمان است به واسطۀ  نور وحدت، ظاهر، روشن و تابان است. او از روی بتان دیگر که هر کدام کامل زمان خود بودند، مظاهری دارد. این کاملان، اقطاب و افراد زمان خود هستند و در هر زمان که تجلی و ظهور نمایند، تمام عالم دانسته یا ندانسته یعنی به اختیار یا غیر اختیار به او توجه دارند.

973    کند او جمله دل ها را وثاقی

       گهی گردد مغنّی گاه ساقی

وثاق در لغت به معنی بند است. انسان کامل یعنی همــان شیخ مــرشــد کامل، دل ها را اسیر و بندی خود کرده، آن ها را گرفتار محبت و عشق خود ساخته، تحت تأثیر ارشادات و تربیت خود قرار می دهد. مرشد برای تربیت مریدان بسته به استعداد و فطرت هر کدام روش های مناسبی را انتخاب می کند. بعضی از مریدان را از طریق غنا و سرود تحریک می کند، بنابر این مغنّی می شود و بعضی دیگر از مریدان را شراب محبت و شوق در کامشان می ریزد، بنابر این ساقی می شود.

974    زهی مطرب که از یک نغمه ای خوش   زند در خرمن صد زاهد آتش

مطرب در این بیت باز همان مرشد کامل است. چه بسا و عجبا مطربی که با یک نغمه و آهنگ خوشی که درمعرفت و عشق می نوازد و این نغمه به گوش شنوندگان می رسد، خرمن هستی صد زاهد مغرور به زهد و ریا را آتش می زند.

975   زهی ساقی که او از یک پیاله 

      کند بیخود دو صد هفتاد ساله

ساقی در این بیت همان مرشد کامل است. عجبا و چه بسا که ساقی با یک پیاله شراب عشق و محبت دو صد (دویست) شخص هفتاد سالة افسرده و پیر را مست عشق می کند و با وجود اینکه پیری نشانۀ افسردگی، سکون و بی تحرکی است از آن پیاله، ایشان را بیخود و مست و تیزگام می سازد. اثر این پیاله بر پیران و افسردگان چنین است بر دیگران ببین که چه خواهد بود.

976    رود در خانقه مست شبانه

     کند افسوس صوفی را فسانه

آن مرشد کامل مست از می شبانه در خانقاه که محل و منزل سالکانِ مسلکِ طریقت است رفته، افسوس صوفی را فسانه می کند. می شبانه عبارت از شهود جمال مطلق در  غیب است. شبانه از آن جهت گفته اند که ادراک و شعور را به مرتبه غیب، راه نیست. صوفیان که در مقام سیر الی الله در مقام تلوین هستند و نسبت به مرشد کامل فاصلۀ زیادی دارند، افسوس می خورند که چرا هنوز به پای آن مرشد کامل نرسیده اند و قید افسوس صوفی در مصرع دوم اشاره به این مطلب است. فسانه می کند یعنی باطل می کند. (تناوب مستی و خماری را تلوین گویند که حالت مبتدیان است.)

977  و گر در مسجد آید در سحر گاه

        نبگذارد در او یک مرد آگاه

اگر این مرد کامل سحرگهان که وقت خضوع، خشوع و عبادت است، به مسجد بیاید، در مسجد یک آگاه باقی نمی ماند. مراد از آگاه در این بیت آگاه ظاهری است چون دانش همه دانشوران و آگاهی آن ها نسبت به مرشد کامل صاحب زمان عین جهل و خواب غفلت است.

978   رود در مدرسه چون مست مستور 

        فقیه از وی شود بیچاره مخمور

اگر مرشد کامل به صورت نهانی در حالت مست از شراب تجلی در مدرسه رود، فقیه بیچارة مدرسه که مشغول تعلیم علوم ظاهری است، مخمور و سرگردان از خمار و درد فراق خواهد شد، یعنی فقیه بیچاره که خود را به سبب فقاهت و علوم دینی هشیار و آگاه تصور می نمود، وقتی از آن کامل، معرفت و کمالات معنویه را مشاهده نمود، متوجه حقیقت شده، خواهد دانست که دانش او نسبت به عرفان، جهل بوده است.

979  ز عشقش زاهدان بیچاره گشته 

      ز خان و مان خود آواره گشته

زاهدان که در طلب وصال محبوب حقیقی هستند، در عشق رسیدن به مرشد کامل برای اخذ رهنمون، ناگزیر از خان و مان خود آواره شده ، سر در بیابان طلب می نهند.

980    یکی مؤمن دگر را کافر او کرد

   همه عالم پر از شور  و شر او کرد

وقتی کامل صاحب زمان آمد، یکی به آنچه او فرمود، اقرار نموده، مؤمن می شود و دیگری او را انکار نموده، کافر می شود. چون قبل از او همه یکسان  بودند و مقر و منکری نبود، پس آمدن او یکی را مؤمن و دیگری را کافر می کند. به این واسطه، همه عالم پر از شور و شر گردید. در واقع امتیاز کافر و مؤمن، فاسق و ناسک، عابد و عاصی به واسطه او پیدا می شود. این بیت اشاره به آیۀ کریمه است «کانَ النَّاسُ أُمَّةً واحِدَةً فَبَعَثَ اللَّهُ النَّبِیِّینَ مُبَشِّرِینَ وَ مُنْذِرِینَ»

981  خرابات از لبش معمور گشته

      مساجد از رُخَش پرنور گشته

خرابات که مظهر فیض جلال است و جای رندان بی سر و پا و باده نوشان است از لب مرشد صاحب کمال که  مظهر فیض رحمانی است، معمور و آباد شده و همه طفیل وجود او شده اند «لَوْلاکَ لَمَا خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ» و مساجد نیز که مظهر تجلی جمالی است، از رخ او پر نور و مصفا گشته است.

982   همه کار من از وی شد میسر

       بدو دیدم خلاص از نفس کافر

شیخ در این بیت بیان حال خود کرده، می فرماید: همه  کار و مراد  من از  مرشد کامل میسر شد، یعنی او مرا در طریق معرفت حقیقی که طالب آن بودم، رهنمون شد و او طبیب نفس من گردید و مرا از نفس کافر  و امّاره خلاصی داد.

983  دلم  از دانش خود صد عَجَب داشت

       ز عُجْب و نخوت و تلبیس و پنداشت

قبل از اینکه خدمت آن مرشد کامل برسم. دل من از دانش و علم صوری، صد تا حجاب و پرده داشت. این حجاب ها عبارت بودند از: عُجب، تکبر، نخوت، تلبیس، مکر، پنداشت ها و تفکرات صوری که حاصل آن دانش های صوری بود و به واسطه این حجاب ها، از اسرار و مراتب کشف و شهود محجوب بودم.

984    درآمد از دَرَم آن بت سحرگاه

       مرا از خواب غفلت کرد آگاه

آن بت یعنی مرشد کامل و صاحب زمان از دَرَم سحرگاه وارد شد و مرا از خواب غفلت آگاه و بیدار نمود. قید سحرگاه به این مناسبت است که قبل از آمدن آن بت، شب ظلمانی و جهل بوده است. آمدن او مانند طلوع خورشید و فجر بود که در نتیجه آن شب ظلمانی عاشق، پایان رسیده و اِشراق نور صبح که وصال روی معشوق است، فرا رسیده است.

985   ز رویش خلوت جان گشت روشن

        بدو دیدم که تا خود کیستم من

از نور تجلی جمال مرشد کامل، جان و روح من که به ظلمات کبر، پنداشت، عُجب و نخوت تاریک بود، روشن گردید و به واسطۀ آن تاریکی بود که حقیقت خود را نمی دیدم. در مصرع دوم می فرماید بدو دیدم یعنی به وسیلۀ او، عارف و آشنای خودم شدم و خود را شناختم که کیستم

986  چو کردم در رخ خوبش نگاهی

      برآمد از میان جانم آهی

وقتی صورت زیبای آن مرشد کامل صاحب زمان را دیدم، انواع حُسن، جمال، کمال، و ملاحت در او مشاهده کردم که تا آن وقت مانند آن، هرگز ندیده بودم. در نتیجه از غایت حیرت و بیخودی از جان من آهی برآمد و دل خود را از دست دادم و عاشق و شیدای او گشتم.

987  مرا گفتا که ای شیاد سالوس

    به سر شد عمرت اندر نام و ناموس

آن بت یعنی مرشد کامل به من خطاب کرد: ای شیاد سالوس یعنی ای مکار فریبنده که مرا مایل خود گردانیده ای بدان که عمر و زندگانی تو در طلب نام و ناموس یعنی شهرت و حب جاه به سر آمده و مغرور خود بینی شده ای و در نتیجه در خسران و زیان هستی.

988   ببین تا علم و کبر و زهد و پنداشت

  تو را ای نارسیده از که واداشت؟

آن مرشد کامل با لحن عتاب و خطاب به من گفت: آگاه باش و ببین که آن علم، کبر، زهد، پنداشت و تصوراتی که از هستی خود داشتی تو را که هنوز خام و نارسیده ای از وصول چه کسی بازداشته است؟ یعنی به علم، و زهد و مقام دنیوی فریفته شده ای و اصل حقیقت وکمال مطلوب را که وصال یار است، از دست داده ای.

989   نظر کردن به رویم  نیم  ساعت

   همی ارزد هزاران ساله طاعت

آن مرشد کامل بیان فرمود: نیم ساعت به روی من نظر کردن ارزش هزار سال طاعت را دارد، چون به مجرد طاعت و عبادت بی ارشاد کامل، قرب حقیقی و وصول حق، میسر نمی شود و هر آئینه دیدار جمال صاحب کمال بهتر از  همه طاعات می باشد. اهل کمال در این معنی اتفاق دارند که  خدمت و ملازمت مرشد کامل زمان، بهترین طاعت است.

990   علی الجمله رخ آن عالم آرای

    مرا با من نمود آن دم سراپای

علی الجمله یعنی بطور اختصار و مجمل بیان می دارم: روی آن مرشد کامل که عالم را به جمال خود می آراید، در آن دم، سر تا پای مرا با من نمود. به عبارت دیگر تا آن زمان که خود را نشناخته بودم، شناختم. این همه علوم، زهد و طاعت که تا آن زمان داشتم بـرابری با آن یک نظر نمی تواند، کرد. چون با آن علوم، شناخت خود که در حقیقت شناخت حق است، میسر نمی گردد.

991   سیه شد روی جانم از خجالت

   ز فوت عمر و ایام بطالت

یعنی آن علم و زهد که تا این زمان، کمال تصور شده بود، معلوم گردید که عین نقص است و به کمال نمی رساند، بنابراین از خجات وشرمندگی روی جانم سیاه شد و پشیمان شدم که چرا عمر عزیز خود را به بطالت گذرانیده و فوت نموده ام.

992    چو دید آن ماه کز روی چو خورشید

        ببرّیدم من از جــان  خود امّید

993   یکی پیمانه پر کــرد و بــه من داد

     که از آب وی، آتش در من افتاد

این دو بیت موقوف المعنی است. یعنی آن ماه که عبارت از همان مرشد کامل است، وقتی دید من از دیدار روی چون خورشید او از جان خود امید بریده ام یک پیمانه پر کرد و به من داد که از آب آن پیمانه آتش در من افتاد. یعنــی آن مرشد کامل متوجه شد که من از مشاهده او به نقص خود پی برده ام و آمادگی پذیرش ارشاد دارم یک پیمانه از شراب معرفت و تجلی وجه باقی پر نمود و به من داد. شرابی که از او گرفتم، مانند آب صافی بود که شوینده جمیع او صاف و اخلاق و کثرات بود و مانند آتش سوزانی بود که هستی مرا سوزاند و مرا به نیستی و فنا رهنمون شد.

994   کنون گفت از می بی رنگ و بی بو 

     نقوش تخته هستی فرو شوی

آن کامل بر سبیل ارشاد به من گفت: حال که آمادگی پذیرش ارشاد و هدایت داری از شراب وجه باقی که نه رنگ افعال دارد و نه بوی صفات، نقوش تخته هستی را که کثرات و تعینات است، فروشوی و محو گردان زیرا تا زمانی که کثرات باقی است و لوح وجود از اغیار پاک نشده و وجود مجازی سالک پابرجاست، وصال محبوب میسر نمی شود.

995    چو آشامیدم آن پیمانه را پاک

     در افتادم ز مستی بر سر خاک

چون از دست آن مرشد کامل پیمانه شراب وحدت ذات را گرفتم و به تمامی خوردم از مستی و بیخودی بر خاک مذلتِ فنا و نیستی افتادم.

996   کنون نه نیستم در خود، نه هستم 

      نه هشیارم، نه مخمورم، نه مستم

اکنون که در مقام صحو و بیداری بعد از محو و فنا هستم، حال من اینگونه است که نه نیستم زیرا قایم به آن حقیقتم و باقی به بقای اویم و نه نسبت به ذات خود هستم، زیرا هستی مجازی من فانی شده است و نه هشیارم، زیرا از خوردن آن می، بیخودی من هنوز باقی است و نه مخمورم، چون خمار از بعد فراق است در حالیکه من در عین وصال هستم و نه مستم، چون مستی حالت بیخودی و فناست در حالیکه من در مقام تمکین هستم.

997  گهی چون چشم او دارم سرخوش

      گهی چون زلف او باشم مشوّش

گاهی مانند چشم محبوب از نوشیدن آن شراب سرخوش و گاهی مانند زلف او پریشان و مشوش هستم. سرخوشی حالتی بین هشیاری و مستی است، یعنی من نه هشیارم و نه مستم.

998   گهی از خوی خود در گلخنم من

         گهی از روی او در گلشنم من

گاهی به حس ظهور صفات بشری در گلخن طبیعت ساکن هستم و گاهی به واسطۀ استیلای احکام وحدت از نور تجلی وجه باقی، در گلشن توحید می باشم.

 

دکتر امین لو در ‫۱ سال و ۳ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۵۷ دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۶۲ - تمثیل در اطوار سیر و سلوک:

تمثیل در مورد اطوار سیر و سلوک (ابیات ۹۳۶ تا ۹۷۱)

چون در ابیات قبلی در مورد قطع تعلق انسان از کدورات طبیعی جسمانی بحث کرد و فرمود، قطع آن ها موجب عروج انسانی به عالم علوی است، در اینجا ابیاتی در مورد کیفیت ارتقاء انسان به مراتب علّیّه دارد.

936  بود محبوس طفل شیر خواره

      به نزد مادر اندر گاهواره

شخصی که از نفس ناسوتی خلاص نیافته مانند طفل شیرخواره ای است در نزد مادر که مراد از آن عناصر است شیر مألوفات طبیعی را می خورد و محبوس در گاهواره تن می باشد.

937  چو گشت او بالغ و مرد سفر شد

   اگر مرد است، همراه پدر شد

چون طفل بالغ شد و مرد سفر گردید، می تواند از وطن مألوف خود سفر نموده و به کسب امور صوری و معنوی مشغول شود. اگر خاصیت مردان کاردان را داشته باشد، می تواند همراه پدر باشد و از او کار، علم و دانش و کمالات کسب نماید. خلاصه سخن آنکه هرگاه در شخصی انگیزه سفر معنوی حاصل شود، ازمادر طبیعت دوری جسته و به عالم علوی که مثل پدر است، توجه می نماید.

938  عناصر مرا ترا چون ام سفلی است

   تو فرزند و پدر آبای علوی است

عناصر اربعه به واسطۀ  تأثر و قبول اثر به مادر تعبیر شده است و افلاک به علت تأثیر گذاری به پدر تعبیر شده است و انسان نیز فرزند این پدر و مادر است.

939  از آن گفته است عیسی گاه اسرا

    که آهنگ پدر دارم به بالا

اسرا مأخوذ از آیه «سُبْحانَ الَّذِی أَسْری‌ بِعَبْدِهِ» است و معنی لغوی آن در شب به سر بردن است ولی در اینجا با توجه به مناسباتی که با آیه فوق الذکر داشته، مربوط به معراج پیغمبر است. پس معنی بیت چنین خواهد بود: بدین جهت است که حضرت عیسی(ع) در هنگام عروج گفته: آهنگ و عزیمت پدر دارم. مرادش از این عبارت آن است که توجه به عالم بالا دارم.

940  تو هم جان پدر! سوی پدر شو

    به در رفتند همراهان بدر شو

در این بیت شیخ بر سبیل نصیحت می فرماید که تو هم ای جان عزیز پدر، به سوی پدر حرکت کن یعنی از علایق دنیوی و جسمانی خود را رها کن و به عالم علوی سفر نما در مصرع دوم می فرماید: همراهان یعنی سالکان راه خدا از خانۀ طبیعت بدر رفتند و خود را از تعلقات این عالم سفلی رهانیدند تو هم به آنان تأسی کن و خود را از این عالم خاکی پست نجات بده و از آن بدر شو و به عالم علوی سفر کن.

941  اگر خواهی که گردی مرغ پرواز

       جهانِ جیفه، پیش کرکس انداز

جهان جیفه مراد جهان کثیف و مردار است کرکس نیز پرنده ای لاشخور است. مراد از مرغ پرواز مرغی است که به مراتب بالا پرواز کرده، اوج می گیرد. شیخ می فرماید: اگر تو هم می خواهی مانند سالکاان حقیقی پرواز کنی و به عالم علوی و مراتب بالا برسی این جهان جیفه و مردار را به کرکس ها که مراد دنیا پرستان می باشند، بینداز و قطع علایق مادی کن تا شایسته پرواز و عروج گردی چون «ترک الدنیا رأس کل عباده»

942  به دونان ده مر این دنیای غدّار 

که جز سگ را نشاید داد  مردار

یعنی این دنیای غدار، بی وفا و فریبنده را به افراد دون و سفله بده و دل از افکار دنیوی منقطع گردان و به حکم «الدنیا جیفة طالبها کِلاب» این دنیا را که مانند مرداری است و مردار نیز چون شایسته سگ هست تو نیز این دنیای مردار را به سگان که طالبان دنیا هستند، بده.

943   نسب چبود مناسب را طلب کن

     به حق رو آور و ترک نسب کن

شیخ در این بیت بر سبیل نصیحت به افرادی که مغرور به نَسَب خود می باشند و به واسطۀ این غرور از مرشد کامل تبعیت نمی کنند، ارزش نسب را مورد سؤال قرار داده، می فرماید آن را رها کن و مرشد مناسب را برگزین، یعنی مرشدی که با عالم تجرد مناسبتی پیدا کرده، رهنمای خود قرار ده. در مصرع دوم می فرماید: به حق و جانب وحدت روی آور و نسب صوری را رها کن.

944   به بحر نیستی هر کو فرو شد

        فلا انساب نقد وقت او شد

در این بیت با اشاره به این آیه کریمه «فَإِذَا نُفِخَ فِی الصُّورِ فَلَا أَنْسَابَ بَیْنَهُمْ» می فرماید: هر کسی از مرشد کامل تبعیت کرد و در دریای نیستی غوطه ور شد و به کمال رسید، مصداق آیه فوق که مخصوص روز قیامت است، در این دنیا برای او نقد شد. مضمون آیه فوق این است که در روز قیامت نسب ها مطرح نیست و آنچه مد نظر است و به آن پاداش بیشتری می دهند، عمل است. و هر که عملش سنگین تر است، پاداش بیشتری می گیرد. بنابراین آنچه در قیامت برای دیگران خواهد بود برای عارف کامل و کسی که به مقام فناء فی الله رسیده است در این دنیا اتفاق می افتد.

945  هر آن نسبت که پیدا شد ز شهوت

    ندارد حاصلی جز کبر و نخوت

هر آن نسبتی که منتسب به شهوت بوده، منشأ آن شهوت باشد، برای انسان حاصل و نفعی نداشته، غیر از کبر، غرور و نخوت که صفات ذمیمه اند، نتیجه ای ندارد.

946  اگر شهوت نبودی در میانه

   نسب ها جمله می گشتی فسانه

اگر شهوت نبود، اجتماع زن و مرد اتفاق نمی افتاد در نتیجه نسب ها از بین می رفت و افسانه و غیر واقع گشته، نسل و نسب معدوم و منقطع می گردید

947   چو شهوت در میانه کارگر شد

     یکی مادر شد آن دیگر پدر شد

یعنی قوه شهوانی که در میان زن و مرد وجود دارد، موجب اجتماع و ازدواج آن ها شده، در نتیجه یکی مادر و دیگر پدر می گردد و فرزند از آن ها به وجود می آید و نسب صوری به این ترتیب حاصل می شود ولی آنچه مهم است، نسب حقیقی است که آن غیر از این نسب صوری است و آن نسب حقیقی عبارت از معرفت الله می باشد، هر مقام و پاداش که باشد مربوط به این نسب است نه به آن نسب صوری که حاصل شهوت است و آن نسب صوری منحصراً برای بقای نسل می باشد.

948  نمی گویم که مادر یا پدر کیست

    که با ایشان به حرمت بایدت زیست

می فرماید: مطالبی که در بالا گفته شد، برای مذمت و تحقیر پدر و مادر نیست، بلکه هدف این است که مقام و مرتبه هر کس مربوط به فطرت، اجتهاد و عمل خود می باشد و الا حرمت پدر و مادر را باید مراعات نمود و به حکم «وَ بِالْوالِدَیْنِ إِحْساناً  قُلْ لَهُما قَوْلًا کَرِیماً» با حرمت و احترام با آن ها باید زیست.

949  نهاده ناقصی را نام، خواهر

   حسودی را لقب کرده برادر

در ابیات قبل بیان کرد: نسبت های صوری پدر و مادر افتخار نمی آورد. در این بیت و بیت های بعدی نیز به نسبت های دیگر مانند خواهر، برادر، فرزند، دایی و عمو اشاره داشته، این نسبت ها نیز مقام و مرتبه نمی آورد و هر چه هست عمل است. لذا می فرماید: «ناقص العقل والدّین» را خواهر نام نهاده و حسودی را برادر لقب کرده ای و با اتکال به آن ها از کسب فضیلت، محروم مانده، به مطلوب حقیقی نمی رسی.

950   عدوی خویش را فرزند خوانی

     ز خود بیگانه خویشاوند خوانی

شیخ با اشاره به این آیه کریمه «إِنَّ مِنْ أَزْواجِکُمْ وَ أَوْلادِکُمْ عَدُوًّا لَکُمْ» می فرماید: دشمن خود را فرزند می خوانی، چون انسان نقد و سرمایۀ عمر خود را مصروف تربیت و خدمت ایشان می کند و از معرفت حق باز می ماند.کسی را که از خودت بیگانه است او را هم خویشاوند می خوانی این مضمون شاید اشاره به خویشاوندان سببی است.

951 مرا باری بگو تا خال و عم کیست

  وز ایشان حاصلی جز درد و غم نیست

در ابیات بالا پدر و مادر، برادر، خواهر و فرزند را که نزدیکترین نسبت را با انسان داشت نفی کرد و فرمود که این ها برای انسان مقام و مرتبه نمی آورد، حال می فرماید: در مقابل آن ها منسوبین درجۀ دو که عبارت از دایی و عمو است چه جایگاهی می تواند داشته باشد و از آنها جز درد و غم حاصلی نیست، چون متکی شدن به نسبت ها انسان را از تحصیل کمالات باز می دارد، پس مایه درد و غم است.

952  رفیقانی که با تو در طریقند

    پی هزل ای برادر هم رفیقند

رفیقانی هستند که با تو در طریق طریقت قدم می گذارند، اما ای برادر عزیز بدان که عده ای نیز برای هزل با تو رفیقند

953    به کوی جِدّ اگر یک دم نشینی

    از ایشان من چه گویم تا چه بینی

با رفیقانی که برای هزل با تو همنشین شده اند اگر بطور جد با آنها همنشینی کنی، آن موقع معلوم نیست که از آن ها چه می بینی، یعنی سخنان خوب و افعال نیک می شنوی و می بینی در واقع آن ها نیز رفیق طریق می شوند یا بر عکس. فایدۀ رفیق طریق بهتر از صحبت خویشاوندان سببی و نسبی است. خویشاوندان سببی و نسبی نیز اگر رفیق طریق باشند، مطلوب است.

954    همه افسانه و افسون و بند است

   به جان خواجه  کاینها ریشخند است

می فرماید: همه این نسبت ها اعم از پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزند، خویشاوندان سببی، رفیقان طریقت که به هزل یا به جد با انسان ارتباط دارند، همه افسانه و افسون و بند است، در واقع مقیداتی هستند که انسان را از عالم تجرد و وحدت اطلاقی باز می دارند. قسم به جان خواجه که همۀ این ها ریشخند و بی ثمر است چون همۀ این نسبت ها انسان را مقید به رسوم و عادات می سازند و از مطلوب حقیقی که قرب و وصول حق است، باز می دارند

955    به مردی وارهان خو را چو مردان

           و لیکن حقّ کس ضایع مگردان

یعنی با پیروی از مردان خدا و مانند آن ها و با مردانگی و شهامت خود را از این قیود خلاص کن و متوجه عالم تجرد و وحدت باش و لیکن حق شرعی هیچ کس را ضایع مکن، یعنی در ظاهر، ادای حقوق شرعی را داشته باش و در باطن از همه منقطع و مجرد شو و از تحصیل کمالات معنوی غافل مباش.

956   ز شرع ار یک دقیقه مانْد مهمل

      شوی در هر دو کون از دین معطّل

مراد از هر دو کون صورت و معنی است. چون رعایت احکام و اوضاع شریعت همانطور که موجب انتظام صورت است، علاوه بر آن بستر و زمینه ای برای حصول کمالات معنوی هم است. همچنین عدم رعایت احکام شریعت همانطور که موجب اختلال صورت است، موجب فساد معنی نیز می باشد. لذا شیخ می فرماید: اگر از شرع نبوی دقیقه ای را مهمل و معطل بگذاری در هر دو کون یعنی در احکام صوری و در کمالات معنوی از دین محمدی(ص) معطل خواهی ماند و از احکام و فواید آن محروم خواهی گشت.

957   حقوق شرع را زنهار مگذار

   و لیکن خویشتن را هم نگهدار

باتوجه به مطالبی که در ابیات بالا راجع به انساب گفته شد، مراد از حقوق شرع در این جا حقوق شرعی مربوط به آن ها یعنی حقوق شرعی نسبت به پدر، مادر، خواهر، برادر، فرزندان خویشاوندان و رفیقان است. لذا می فرماید: حقوق شرعی نسبت به آن ها را زنهار مگذار یعنی پایمال مکن و به دقت مراعات کن، اما بدان که این یک قسمت از وظایف تو است. همچنانکه نسبت به دیگران وظایفی داری نسبت به خودت نیز وظایفی داری و آن هم عبارت از اکتساب معرفت، قرب الهی و خودسازی است، لذا می فرماید: اهتمام به آن وظیفه اوّلی تو را از این مهم باز ندارد.

958    زر و زن نیست الاّ مایۀ غم

    به جا بگذار چون عیسی مریم

زر و زن مایه و اصل همۀ غم هاست آن ها را به جا بگذار (ترک کن)، همچنانکه عیسی بن مریم (ع) منشأ تجرد و انقطاع بود، ترک هر دو نمود و هرگز نه زر نگهداشت و نه زن، تو نیز ترک این هر دو بگوی.

959  حنیفی شو ز قید هر مذاهب

    درآ در دیر دین مانند راهب

حنیفی شود یعنی مانند حضرت ابراهیم حنیف(ع) شو، چون او مقید به مذاهب و طریق آباء و اجداد خود نگشت و گفت «إِنِّی بَرِی‌ءٌ مِمَّا تُشْرِکُونَ»، بنابراین تو نیز از قید مذاهب و طرایق درگذر و هر چه مانع وصول حق است، مبرا شو و مانند راهب به دیر دین درآ. راهب کسی است که خود را از صحبت خلق مجرد و منقطع گردانیده است و مراد از دیر دین، معابد و مساجد است. مقصود این است‌ همانگونه که در دیر، زنار خدمت می بندند، تو نیز زنار خدمت ببند و مجرد و آزاده شو.

960   ترا تا در نظر اغیار و غیر است

   اگر در مسجدی آن عین دیر است

مادامی که در نظر تو، شهودِ اغیار و غیر وجود دارد و هنوز به آن مرتبه نرسیده ای که غیر از حق چیز دیگری را نبینی، در واقع هنوز در مرحلۀ شرک و کفر هستی، حال می خواهد تو در مسجد یا در دیر باشی.

961   چو برخیزد زپیشت کسوت غیر 

     شود بهر تو مسجد صورت دیر

اگر تو به مرتبه ای برسی که از پیش تو لباس و کسوت غیر و اغیار برخیزد، یعنی تعینات از بین برود و در هر چه می نگری، غیر از ذات حق نبینی، در این صورت برای تو مسجد، صورت دیر پیدا خواهد کرد و برعکس. یعنی مسجد و دیر یکی خواهد بود.

962  نمی دانم به هر جایی که هستی

   خلاف نفس بیرون کن که رستی

نمی دانم در کجا هستی، خواه در مسجد، خواه در دیر، خواه زنار بسته ای، خواه تسبیح داری و به طور خلاصه در هر جایی که هستی و هر عنوانی که داری، باید با نفس امّاره مخالفت کنی تا از حجاب خودی خلاصی یابی، در این صورت است که رسته ای، یعنی نجات یافته ای.

963   بت و زنار و ترسایی و ناقوس

   اشارت شد همه با ترک ناموس

ناموس عبارت از شهرت و جاه می باشد که اصل و منشأ مذاهب فاسده و عقاید باطله است. و حجابی بالاتر از آن برای اصحاب کمال نیست. لذا شیخ می فرماید: بت، زنار، ترسایی و ناقوس همه اشاره به ترک ناموس (شهرت و جاه) می باشد.

964   اگر خواهی که گردی بندۀ خاص

    مهیا شو برای صدق و اخلاص

اگر می خواهی بندۀ خاص حق باشی باید برای صدق و اخلاق مهیا شوی و از خلایق صرف نظر کنی و در ورطۀ  کبر و ریا نیفتی، صدق آن است که هرچه داری بنمایی و اخلاص آن است که از غیر حق مبرا باشی. بدان که صدق در حقیقت آن است که انسان با خدا و خلق در آشکار ونهان به دل و زبان یک رو و یک راست باشد و اخلاص آن است که هرچه می کند، برای خدا بکند.

965  برو خود را ز راه  خویش برگیر 

   به هر یک لحظه ایمانی ز سر گیر

اگر می خواهی سالک راه حق باشی برو و خود را یعنی هستی و پندار خود را از راه خویش برگیر و مرتفع کن، چون جمیع حجاب های دیگر فرع به حجاب خودی است. هر کاری می کنی باید خالصاً لوجه الله باشد. در مصرع دوم می فرماید: هر لحظه ایمانی ز سر گیر، یعنی نفس اماره مرتباً در انسان خیال اعمال و اوصاف بد تلقین می نماید و می خواهد انسان را به ورطه کبر و خود بینی بیندازد، پس انسان باید هر لحظه نفی و منع آن خیالات بکند و ایمان و تصدیق را هر لحظه از سر گیرد و ایمان خود را تازه گرداند. در واقع انسان باید هر لحظه در پیکار و مبارزه با نفس اماره باشد.

966 به باطن نفس ما چون هست کافر

       مشو راضی بدین اسلام ظاهر

چون نفس انسانی به طور جبلّی و سرشتی تمایل به کفر و عدم انقیاد دارد و دایماً می خواهد انسان را به ورطه کفر بیندازد، پس به این اسلام ظاهر نباید راضی و قانع شد  و باید با آن نفس اماره دائماً مبارزه نمود و او را تحت انقیاد خود در آورد.

967 ز نو هر لحظه ایمان تازه گردان 

  مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان

ایمان عبارت است از تصدیق به آنچه پیغمبر برای آن مبعوث شده است. ایمان دارای مراتب بسیاری است و یک قسم از آن، ایمان به ذات و صفات الهی است. چون صفات الهی نامتناهی است و ذات الهی نیز متناسب باصفات الهی متجلی می شود، پس هر آئینه تجلیات الهی نامتناهی است و ایمان کامل آن است که بر همۀ آن تجلیات تصدیق داشته باشی، بنابراین مراتب ایمان بی نهایت است و در مرتبۀ هر ایمانی، شرکی مخفی است و هر کسی می تواند، به درجه ای از ایمان می رسد. انسان باید تلاش نماید که بر تعداد تصدیقات خود اضافه کند تا از شرکش کم شود. به عبارت دیگر هر کس به همۀ تجلیات معرفت داشته، آن ها را تصدیق کند ایمان او خالی از شرک است و هرکس به هیچ کدام از تجلیات معرفت نداشته، آن ها را تصدیق نکند، او در شرک کامل است. بین ایمان کامل و شرک کامل طیف بسیار و سیع و بی نهایتی وجود دارد. شیخ با توجه به این موضوع می فرماید که هر لحظه ایمان خود را تازه کن یعنی بر تعداد تصدیقات خود بر تجلیات اضافه کن تا بدین ترتیب از شرک تو کاسته شود و در مصرع دوم تاکید می فرماید که مسلمان شو، مسلمان شو، مسلمان. یعنی راه تلاش برای انسان بسته نیست و هر قدر انسان بیشتر تلاش کند به درجات بالاتر ایمان نایل می آید.

968 بسی ایمان بود کان کفر زاید

    نه کفر است آن کزو ایمان فزاید

شیخ در این بیت مجدداٌ به پاسخ سوالی بر می گردد که پرسیده بود:

«بت و زنار و ترسایی در این کوی   

همه کفر است وگرنه چیست بر گوی»

می فرماید: بسیار ایمان وجود دارد که زاییدۀ کفر است و برعکس. بت، زنار، ترسایی به ترتیبی که در ابیات قبلی توضیح داده شد نه تنها کفر نمی آورد بلکه سبب ازدیاد ایمان می گردد. چون اعتقاد توحیدی که بت، مظهر آن است، عقد خدمت که زنار، نشان آن است و تجرید که ترسایی، بیانگر آن می باشد، گرچه در ظاهر کفرند و لی چون ایمان را می افزایند، حاشا که کفر باشد، بلکه کمال اسلام است.

969 ریا و سمعه و ناموس بگذار

          بیفکن خرقه و بر بند زنار

ریا عبارت از آن است که اعمال خود را به رؤیت و نظر مردم در آورند و سمعه آن است که طلب آوازه و ستایش خلق کنند و ناموس آن است که توقع حرمت و جاه از خلق داشته باشند، همۀ این ها موجب تعین و خود بینی است و انسان را ازخدا دور می سازد. شیخ بر سبیل نصیحت می فرماید: طالب اخلاص، خُمول و بی تعینی باش. ریا، سمعه و ناموس را ترک کن و خرقه را که موجب خودنمایی است از تن به درآر و زنار را که نشان خدمت است بر میان بند تا خلق بسیار بر تو معتقد نشوند و به سبب اعتقاد آن ها در تو عُجْب و غرور ایجاد نگردد. حقیقت سخن آن است که غیر ازکاملان که برای حال آن ها شهرت و خمول فرقی ندارد و در هر حال اغوا و وسوسۀ شیطانی برای آنها راهی ندارد ولی برای کسان دیگر که به آن درجۀ کمال نرسیده اند و در مراتب سیر الی الله در مرتبۀ تلوین هستند، مناسب حال آن ها خُمول و بی تعینی است، چون شهرت برای این افراد مورد آفت است.

970 چو پیر ما شو اندر کفر فردی

   اگر مردی بده دل را به مردی

شیخ می فرماید: اگر تو طالب کمال هستی من یک نمونه برای تو معرفی می نمایم و آن هم پیر ما است تلاش و سعی نما تو هم مثل پیر ما در کفر، فرد و بی همتا باشی. البته باید گفت، خود شیخ که عارف کاملی است پیر او باید اکمل زمان باشد. فرد شدن در کفر دو تعبیر دارد: یکی آنکه شخص، جامع همه کفرهایی باشد که در ابیات بالا توضیح داده شده، اعم از بت پرستیدن، زنار بستن، ترسایی کردن، ناقوس زدن، حنیفی و راهب بودن، خراباتی گشتن، طلب شراب و شمع و شاهد نمودن. تا زمانی که سالک، واصل و متحقق بدین صفات کمال نگردد، نمی تواند، ارشاد نماید. پیر و مراد شیخ چون جامع همۀ آن هاست پس در کفر فرد و بی نظیر است. دوم آن که کفر به معنای پوشاندن است و آن عبارت از پوشاندن تمام تعینات و کثرات در وحدت، فرد و یکتاست و به آن معنی تمام تعینات و کثرات حتی هستی و تعین خود را نیز در بحر احدیت ذات فانی می سازد و به مرتبه بقا می رسد هر دو معنی که بیان گردید، باید در مرشد کامل باشد در مصرع دوم می فرماید: تو اگر مردی، یعنی اگر همت مردانه داری، دل خود را به مردی بده اما به کدام مرد؟ آن مردی که دارای ویژگیهای فوق الذکر باشد.

971 مجرد شو ز هر اقرار و انکار 

   به ترسا زاده ای دل ده به یک بار

مراد از ترسا زاده، شیخ و مرشد کامل است. وجه تسمیه مرشد به ترسازاده به این اعتبار است که هر مرشدی به منزلۀ فرزند معنوی مرشد کامل دیگر است که متصف به صفت ترسایی و تجرد و انقطاع است. اگر سلسلۀ این توالدهای معنوی را ادامه دهیم به حضرت  رسالت پناه می رسیم . حال شیخ به سبیل ارشاد می فرماید: اگر می خواهی راه سعادت را بپیمایی و به معرفت الله برسی، از هر اقرار و انکار مجرد شو و دل خود را به یک باره و به تمامی به ترسازاده ای بده یعنی مرید مرشد کاملی باش. در مورد مصرع اول باید گفت که اقرار و انکار آن است که انسان اعمال و افعال خلایق را با موازین ذهنی و عملی خود وزن می نماید پس اقرار و انکار دال بر وجود خود است و مجرد شدن از انکار و اقرار دال بر نیستی و فنا است، پس معنی مصرع اول این است که با ارشاد مرشد کامل به مقام فنا برس. 

 

۱
۲
۳
۱۵