Sara.gh۱۹۹۸ در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:
با سلام ، در نسخه ای بیت آخر را اینگونه مشاهده کردم " یارب این قلبفروشی ز که آموخته بود"
افسانه چراغی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۶ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۳:
شَمَر: حوض کوچک، آبگیر کوچک
زُهومت: بوی بد، بوی گوشتِ مانده، زُهم، گَند
افسانه چراغی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۱۱ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۰:
زاستر: آنسوتر، دورتر
افسانه چراغی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۰۹ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۷:
حافظ میفرماید:
گویند سنگ، لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
نبی احمدی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۳:۰۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:
یکی از بینظیرترین اشعار سعدی که "چون قلەای بیرون از مە" ایستادە است.نمونەای فاخر از شعر عرفانی کە بر تارک ادبیات فارسی تا جهان هست میدرخشد
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹۹:
:///اولا برام عجیب بود اینقدر در این مورد بحث بشه ••
مولانا خودش تو مثنوی معنوی گفته هزار بار ، مثلا تو همون دفتر اول تو داستانی که میگه :
علت عشق ز علتها جداست ، و پادشاه به خواب میره و یک پیری رو میبینه و هزار تا شعر دیگه که این پیر همون شمس هست برای مولانا ...
طبیعتاً اگر برای یک فرد این پیر بیاد اگر واقعا عشقی از او در دلش باشه رهاش نمیکنه ...
آیا این غیر طبیعی هست ؟!
اصلا نیست ...
هادی رنجبران در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۲۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۷۲:
هادی رنجبران در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۲:۰۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۴:
هادی رنجبران در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۹ در پاسخ به اصغر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۵۲:
حضرت معشوق
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۹ دربارهٔ عطار » الهی نامه » بخش اول » (۱) حکایت زن صالحه که شوهرش به سفر رفته بود:
چه داستان زیبایی بود یه ابیتاش خیلی زیبا بود ...
دیروز داشتم میخوندمش :-)خیلی عالیه ...
ملیکا رضایی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۴۵ در پاسخ به همیرضا دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵:
درود ها ...
واقعا از سخنان از شما بهره بردم ...سپاس از شما ؛
راستش من در این زمینه تخصصی ندارم اما معلمان ادبیات در دوران مدرسه وَ را اکثرا در بیشتر نثرها و اشعار وُ میگفتند ولی خب خود من نمیدونم دقیقا کدوم درست هست برخی جاها وَ میگم برخی جاها نه :-)
باز هم سپاس
همیرضا در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۱ در پاسخ به یگانه یگانی دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱۵:
قاعدهٔ روخوانی متن برای مخاطب عام معاصر آن است که به زبان متداول و لهجهٔ معیار عصر خوانده شود.
حتی این که «و» در روزگار سعدی (یا حتی فردوسی) به شیوهای که فرمودید خوانده میشده به نظر من به شدت زیر سؤال است (منظور جایی است که به طور مشخص میبایست va یا به قول شما vo خوانده شود و نه جایی که به ضرورت شعر قطعاً o خوانده میشود).
میفرمایید چرا؟
به تصویر زیر نگاه کنید. طبق اشارهٔ ارسالکنندهٔ تصویر (کتابخانه تخصصی تاریخ اسلام و ایران ذیل این نوشته) این متن فارسی اعرابگذاری شده در سال ۴۸۴ هجری قمری کتابت شده است که فاصلهٔ زیادی با عصر فردوسی ندارد. به اعراب «و» دقت کنید:
و به این یکی (اصل تصویر اینجاست که تاریخ کتابت را ۹۲۲ هجری قمری ثبت کرده):
این که بر مبنای ریشهشناسی واژه و احتمالاً مکتوبات محدودی که از زبان پهلوی یا حتی فارسی میانه به دست ما رسیده چنین داوری بکنیم و قاعده و قانون صادر کنیم کار درستی نیست. کما این که این حدس من راجع به مأخذ احتمالی قاعدهایست که عنوان فرمودید و حدس دیگرم آن است که این قاعده «مندرآوردی» سرهگرایانی باشد که چون فکر میکنند «وَ» از عربی وارد فارسی شده برای «o» و به تبع آن «vo» هویتی ملتی قائل شده باشند و تصور میکنند نفی صورت اول به نوعی نفی صورت عربی آن باشد. در کل، اگر برای این قاعده مأخذی مثل نقل قول از ادیبان یا زبانشناسان سرشناس عنوان بفرمایید بسیار عالی خواهد شد.
از این جهت به نظر من حتی اصالت تاریخی و درستی قاعدهای که مطرح فرمودید هم زیر سؤال است.
اما به فرض که اینطور نباشد، یعنی واقعاً در روزگار گذشته چنین خوانشی از «و» رایج بوده (من بعید نمیدانم با توجه به عدم وجود رسانههای صوتی و تصویری و تنوع بالاتر لهجهها در مناطقی چنین تفاوتهایی دیده شود و نه تنها «وُ» که «و ِ» هم جاهایی رایج بوده باشد (من بشخصه در لهجهٔ دوستان شهرکردی و در محاورهٔ معمول «وُ» را به کرات شنیدهام)! همچنان که شاه سابق «را» را «رِ» میگفت. این آخری را به حساب شوخی یک بیسواد در این حوزهها بگذارید)، مگر فقط تفاوت در همین یک واژه بوده؟ شما همان تصاویر اعرابگذاری شده را ببینید. «یکی» را «یَکی» اعرابگذاری کرده و عموم کلمات منتهی به های ناملفوظ (مثلاً «جسته» را) با فتحه حرکت گذاشته. آیا در این مورد عقیده ندارید باید همه را عین آن روزگار بخوانیم؟
فقط اینها نیستند. عموم واژههای عربی در فارسی به نحوهای دیگر تلفظ میشوند (منظورم حروف خاص زبان عربی نیست، بعضاً حرکت حروف هم تغییر کرده، مثلا عموماً ما «مَحَبت» را «مُحَبّت» یا حتی در زبان محاوره «مُحِبت» تلفظ میکنیم). آیا با توجه به این تغییرات باید همهٔ این کلمات را هم مانند زبان منبع آنها تلفظ کنیم؟
و اصلا مگر کسی ادعا کرده که متن را دارد مطابق روزگار نویسنده و شاعر میخواند؟ آیا کسی اصلاً میتواند چنین ادعایی بکند؟
و حتی اگر مانند ادیبان و شاهنامهپژوهان چنین تلاشهایی در روخوانی اشعار صورت بگیرد نتیجهاش غیر از مصنوعی به نظر رسیدن تلاش فرد، بیشتر میتواند آن باشد که متنی را که فرد با گویش معاصر میتوانست با شنیدن آن به راحتی بفهمد تبدیل به متون زمخت و غیرقابل درکی میکنند که شنونده میبایست با جستجو و پژوهش تازه به این برسد که مثلاً این «خُرامیدن» همان «خَرامیدن» خودمان است یا «مُقام» همان «مَقام» و به زعم شائبهای که تلفظ متفاوت این اساتید ایجاد میکند (نکند اینطوری میخواند چون معنی دیگری دارد؟!) تفاوت معنایی ندارند (مثالهای بهتری برای این مورد وجود دارد که با آن برخورد کردهام اما الان به ذهنم نمیرسند). حتی اگر چنین مشکلی رخ ندهد احتمال زیادی وجود دارد که خوانشهای اینچنینی بیشتر شبیه قرائت اشعار با لهجههای ساختگی محلی به نظر برسد (خصوصاً زمانی که عمق اصالتگرایی به قواعد موهومی برای چیزی مثل قاعدهای که برای «و» عنوان فرمودید برسد، مثالش دم دست است: «وُزاشتیاق جمالت!»، شنوندهای که متن را نمیبیند و مثلاً از طریق پادکست به روخوانی گوش میکند به نظرتان اینجا چه فکرهایی میکند؟).
و در نهایت چه بسا که سرایندگان این ابیات به زعم باورمندان این قواعد اشعار خود را غلط میخواندهاند و نمیدانستند! گواهش همان تصاویر اعرابگذای شده.
کوروش در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۱:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۳۰ - خندیدن جهود و پنداشتن کی صدیق مغبونست درین عقد:
نه که تاثیر از قدر معمول نیست
لیک تاثیرش ازو معقول نیست
کسی میتونه این بیت رو تفسیر کنه ؟
هادی رنجبران در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:
هادی رنجبران در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۰:۳۴ در پاسخ به مبینا دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳۰:
خودت در خواب غفلت بودی ... تقصیر دیگران که نیست.
هادی رنجبران در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۰۸:۴۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۵۴:
برگ بی برگی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۲:
روزگاری شد که در میخانه خدمت میکنم
در لباس فقر ، کار اهل دولت میکنم
روزگاری شد یعنی مدتی مدید و یک عُمری طی شد، خدمت در اینجا به معنیِ بندگی و پرستش آمده، و آغازِ غزل از زبانِ واعظ است که با تقلید از صوفیان و عارفان واژهٔ خدمت و میخانه را برگزیده است تا خود را همانندِ عرفا طالبِ معرفت معرفی کند، پس واعظ میگوید که روزگار و عُمری است به کارِ خدمت در میخانهٔ خداوند مشغول است، اما در مصراع دوم ناخواسته به ریاکاریِ خود اشاره می کند، لباسِ فقر یعنی تظاهر می کند به فقر که از بدیهی ترین مراتبِ سلوکِ عارفانه است و سالک علاوه بر اینکه فقیر و نیازمندِ مطلق است نسبت به خداوند، خود را از بیان نیز مُبرّا دانسته و سراپا گوش می گردد، بعبارتی زبان در دهان می گیرد و گوش را باز می کند، اما واعظ در لباسِ فقر و تظاهر به تواضع و فروتنی به کارِ اهلِ دولت میپردازد، اهلِ دولت یعنی بزرگان و عارفانی چون حافظ و مولانا که از زبانِ حق سخن می گویند، پس واعظ با دورویی در لباسِ فقر که لازمه اش خاموشی ست به کارِ اهلِ دولت پرداخته و چیزهایی را از این سو و آن سو از کلامِ عارفان ربوده و به عنوانِ سخنانِ ارزندهٔ خود به مخاطبان می فروشد.
تا کی اندر دام وصل آرم تَذَروی خوش خرام
در کمینم و انتظار وقت فرصت می کنم
تَذَرو یعنی قرقاول، که در زیبایی هم ردیفِ طاووس بوده و غالبن برای نمایشِ است، پس واعظ آن سخنانِ بزرگان را می رباید و سپس در کمین نشسته، بدنبالِ فرصت و موقعیتی میگردد تا آن سخن یا پیغامِ معنویِ عارف را در جایِ خود بکار بندد و مخاطبِ خود را همچون قرقاولِ خوش خرامی در دامِ وصلِ خود صید و او را در زمره مریدانِ خود در آورده و با نمایش به دیگران به تعدد و تنوعِ آنان مباهات کند، واعظ در این کارِ خود یعنی کمین کردن و فرصت طلبی برای صیدِ هرچه بیشترِ قرقاولانی که خرامان در بند و دامِ او وارد شوند خبره است و با صبوری در انتظار می نشیند.
واعظِ ما بوی حق نشنید بشنو کاین سخن
در حضورش نیز میگویم نه غیبت می کنم
اما این واعظ هر تَذَروِ خوش خرامی را بتواند در بند و صیدِ خود گرفتار کند حافظ را که نمی تواند، پس حافظ میفرماید آنطور که بیانِ واعظ نشان می دهد او از اصلِ سخن که حق است و از جانبِ خداوند بر زبانِ عارف، حکیم یا بزرگی جاری شده بویی نبرده است، بشنو این سخن یعنی حرفِ حافظ را بپذیر زیرا این سخن را نه تنها در غیابش بیان می کند، بلکه رو در رو و در حضورِ او نیز بر سرِ حرفِ خود ایستاده است، بزرگان و عرفا با قدرتِ تشخیصی که دارند در مواجههٔ حضوری با شیادان و مدعیان با یکی دو پرسش بخوبی از عهدهٔ رسوا نمودنِ آنان بر آمده و مُشتِ خالیِ آنان را باز می کنند.
با صبا افتان و خیزان می روم تا کوی دوست
وز رفیقان ره استمداد همت می کنم
بادِ صبا پیغامهای زندگی ست که خداوند از زبانِ عارفان برای عاشقان میفرستد، پسحافظ میفرماید هر سالکی می تواند با بهرمندی از این پیغامها که دعای عاشقان است و با افت و خیز هایی که در راهِ عاشقی دارد خود را تا کویِ حضرتِ دوست برساند و برای رسیدن به این منظور از رفیقانِ راه یعنی بزرگانِ راه طلبِ همت کند، همت در اینجا به معنیِ دعای خیر است یعنی همان پیغامهای زندگی بخشِ عارفان، و برآورده شدنِ خواست و استمدادِ سالک از رفیقان پس از همت و کوششِ خود است که می تواند او را تا کویِ دوست همراهی کند. پس واعظ نیز میتواند چنین کند اما او در پِیِ صیدِ تَذَروی خوش خرام یا درواقع بیانِ خویشتن است.
خاک کویت زحمت ما بر نتابد بیش از این
لطف ها کردی بتا ، تخفیف زحمت می کنم
اما واعظ که مردِ حرف است و نه مردِ عمل و کوشش، پس از افت و خیزهای های بسیار سرانجام بدلیلِ عدمِ ثبات و پایداری در سختی های طریقتِ عاشقی عطایِ آن را به لقایش بخشیده و با بهانه جویی خود را زحمتی می داند بر خاکِ کویِ حضرت دوست، یعنی باز هم با ریاورزی خود را نالایق در رسیدن به کویِ دوست و دیدارِ او عنوان کرده و عرضه می دارد ای بُت (که او را نیز همچون دیگر بُتها می پندارد)، تو لطفهایِ بسیاری به من داشتی اما نشد آنچه باید می شد و نمی توانم پیش تر بیایم، پس بهتر است تخفیفِ زحمت کنم و از حضور مرخص شوم. یعنی ناکامی از دیدار و وصالِ معشوق. درواقع حافظ میفرماید عاقبتِ کارِ امثالِ واعظی که بوسیلهٔ ذهن و بدونِ همت و کوشش وانمود می کنند سالکِ طریقتِ عشق هستند چیزی جز یک خداحافظیِ ریاکارانه نیست و هیچ طَرفی از خدمتِ میخانهٔ خود نخواهند بست. حافظ در بیتِ بعد به ریشه یابی این ناکامیِ واعظ میپردازد.
زلف دلبر دامِ راه و غمزه اش تیر بلاست
یاد دار ای دل که چندینت نصیحت می کنم
زلفِ دلبر که نشانهٔ کثرت و جذابیتهایِ این جهانی هستند دامِ راهِ عاشقی و رسیدن به کویِ حضرت دوست است، پس اکنون حافظ است که سخن گفته و تأکید می کند اینکه واعظ با همهٔ افتان و خیزانی که در راهِ دیدارِ رویِ خداوند داشت ناچار شد با یک خداحافظی تخفیفِ زحمت کند و قیدِ رسیدن به کویِ دوست را بزند به دلیلِ دامِ زلفِ دلبر است، یعنی زاهد یا واعظ خداوند را بُتی موهوم همچون دیگر بُتهایِ این جهانی و رشته ای از زلف تصور می کند که باید آنرا بدست آورَد و در دلِ خود قرار دهد، اما خداوند با تیرِ غمزه اش که تیرِ بلاست بر چنین خدایی که واعظ در دل و مرکزِ خود قرار داده است آنرا همچون دیگر چیزهایِ این جهانی موردِ هدف قرار می دهد تا وی را آگاه کند که راه واندیشه اش خطاست، پس علتِ اینکه واعظ و زاهد از طریقِ خدایِ ساخته و پرداخته ذهنِ خود راه به جایی نمی بَرَند معلوم شد و حافظ به همهٔ واعظان و مخاطبینِ ناآکاهش که اینگونه و از طریقِ ذهن خدمتِ میخانه می کنند نصیحتِ چندباره کرده، از آنان می خواهد تا چنین بُتِ خودساخته ذهنی را بجایِ خداوند در دلِ خود قرا ندهند و این نصیحت را همواره به یاد داشته باشند، اگر واقعن قصدِ آن دارند به خاکِ کویش راه یافته و به دیدارش نائل گردند.
دیدهٔ بد بین بپوشان ای کریمِ عیب پوش
زین دلیری ها که من در کنجِ خلوت می کنم
کریمِ عیب پوش خداوند است که قادر است دیدهی بدبینِ ما را بپوشانَد، دیدهی بد بینی که از طریقِ ذهن جهان را می بیند و بواسطۀ همین دیدِ ذهنی ست که در کُنجِ خلوتِ خود دلیری ها کرده و خود را مردِ راهِ عاشقی می بیند و با خود می پندارد اگر واعظ و زاهد در آخرِ کار مجبور به تخفیفِ زحمت از سرِ کویِ حضرتِ دوست شدند و دستِ خالی از راه بازگشتند او دلیرانه و با شهامتِ تمام به طیِ طریق می پردازد تا سرانجام به سرمنزلِ مقصود راه یابد و با دیدارِ حضرتش به وصلِ او برسد، حافظ که در بیتِ قبل به دلِ خود نیز هشدار داده است در اینجا با تواضع و فروتنی خود را مثال زده و می فرماید هیچ تضمینی برای هیچ کس وجود ندارد زیرا ممکن است او نیز در کُنجِ خلوت دلیری ها کرده و با دیدهٔ ذهنیش خود را پهلوان و قهرمانِ رسیدن به سرمنزلِ مقصود ببیند اما کمی بعد و پس از روبرو شدن با دشواریِ بی حد و اندازهٔ راه( که از خود گذشتن بخشی از آن است) مجبور به عُذر خواهی از آن کریمِ عیب پوش گردد و زحمت را کم کند.
حافظم در مجلسی ، دردی کشم در محفلی
بنگر این شوخی که چون با خلق صنعت میکنم
دُردی کش یعنی شراب خواره ای که تا آخرین قطرهی شراب را می نوشد، و شوخی در اینجا علاوه بر معنای مزاح یعنی گستاخی، پس حافظ که خود را نیز مُبرّا از گرفتار شدن در جاذبه های زلفِ دلبر نمی داند به دامِ راه که مهمترینِ آن همان ریا کاری ست و به گونه ای متفاوت از آنچه واعظ انجام داد می پردازد، حافظ در اینجا می تواند به معنیِ حافظِ قرآن باشد یا حافظی که می شناسیم و در مجلسی سرحلقهٔ عاشقان و رندان است، اما همین حافظ را می توان در محفلی دید که از رشته هایِ زلفِ دلبر نظیرِ محبوبیت و موقعیتِ خود و یا ثروت و مقامش و یا غزلهای زیبایی که می سُراید شراب نوشیده و مستِ چیزهایِ اعتباری و این جهانی گردد، پس در مصراع دوم ادامه می دهد شما ببینید که او چگونه با شوخی یا بی پروایی مزاح می کند و خلق را میفریبد، یا نکته ای مصنوعی و ساختگی را بیان می کند و خلق نیز بلادرنگ آن را پذیرفته و حافظ را به شراب خواری متهم می کنند، به همین ترتیب ادعا و گفته هایِ واعظ نیز می تواند صنعت با خلق باشد و فاقدِ اعتبار، پس بهتر است خلقی که در پیِ حقند در بارهٔ ادعایِ او اندیشیده و به نمایشِ تَذَروانِ خوش خرامِ و ساده لوح در پیرامونِ واعظ اعتنا نکند چرا که او اصولن بویی از حق نشنیده است.
عبدالباسط . در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۱۳۷ - رفتن ذوالقرنین به کوه قاف و درخواست کردن کی ای کوه قاف از عظمت صفت حق ما را بگو و گفتن کوه قاف کی صفت عظمت او در گفت نیاید کی پیش آنها ادراکها فدا شود و لابه کردن ذوالقرنین کی از صنایعش کی در خاطر داری و بر تو گفتن آن آسانتر بود بگوی:
بله حرف شما درسته و زمین تخت هست و کوه قاف دور تا دور زمین به شکل دایره و له جنس زمرد سبز وجود داره و گنبد گردون بالای زمین تخت قرار داره و ما از اون گنبد نمیتونیم بیرون بریم برای همینه که الله تعالی تو قرآن کریم میگه یٰا مَعشَرَ الجِنّ و الإنسِ إنِ استَطَعتُم أن تَنفُذوا مِن أقطٰارِ السمٰوٰاتِ والأرضِ فَانفُذوا لٰا تَنفُذونَ إلّٰا بِسُلطان. و قوله تعالی : ففتحنا ابواب السماء بمآء منهمر. و قوله تعالی : و زینا السماء الدنیا بزینة الکواکب.
فائزه در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۰۰:۳۷ در پاسخ به نادر دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۹:
سلام. ممنون واقعا مفید بود. اما چطور میشه که همرو دوست داشت (محبت خلق به خلق) تا به مرحله ی بعد یعنی محبت به خدا رسید؟
افسانه چراغی در ۴ سال و ۴ ماه قبل، دوشنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۰، ساعت ۱۴:۲۴ دربارهٔ دقیقی » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۱۴: