گنجور

حاشیه‌ها

غریبه آشنا در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۶ در پاسخ به نیکومنش دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۱:

ممنون جناب نیکو منش

تو حاشیه ها اول دنبال تفسیر شما میگردم 

سرگردان وادی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۴۶ در پاسخ به مهران دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت بط » حکایت بط:

احتراماسوال اول 

بروید به دنبال کار خودتان چون من راه و مسیر و محیط خاص سیمرغ را درک نمتوانم درک کنم  پس نمیتوانم در این راه و نهایتا با سیمرغ همگام شوم در مورد سوال دوم شما مقصود این است که کسی که نهایت آمال و آرزوها وقفه و چشم اندازش محدود(در اینجا آب) باشد کی میتواند به مدارج بالاتری و مهمترین دست پیدا کند مقصود این است که به کم و یک زمان و مکان و هدف کوچک بسنده کنی نمی‌توانی گامهای بزرگتر و غایت برداری و به نهایت  برسیدرمورد سوال سوم تا کی میخواهید همچون آب صورت چهره نشسته ها راببینی (خدمت کردن جهت کارهای کوچک)

کنی 

 

سرگردان وادی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۱۵ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » حکایت طوطی » حکایت طوطی:

احتراما 

آب ح٫ ی٫ وآن (آب زندگی)صحیح می‌باشد نه آب حیوان

عرشیا غلامی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰۰:

سلام و عرض ادب وزن شعر ایراد دارد و رمل مثمن مخبون محذوف نیست و وزن صحیح آن به صورت مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)است. 

خواهشمندم وزن شعر رو تصحیح کنید.

افسانه چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۰۰ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

چقدر زیباست؛ طاعت زاهدان ریایی از بس بی‌کیفیت و نامطبوع است، محراب مسجد به جای سر حال آمدن و شور و اشتیاق پیدا کردن، از بی‌حوصلگی و بی‌رغبتی به آنان، خمیازه می‌کشد.

فاطمه زندی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » شیخی که از سگی پلید دامن در نچید:

بیت ششم مصراع دوم

صد نجس بینَش که این قلَّت یکی ست..

فاطمه زندی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۱۲ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » شیخی که از سگی پلید دامن در نچید:

درود 

بیت ششم مصراع اول 

ور پلیدی درونت اندکی ست..

حمید وفا در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۰۳ دربارهٔ طغرل احراری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۵:

این شعر را خواننده تاجیکستانی آدینه هاشم با صدای حزینش خیلی زیبا خوانده است.

پیوند به وبگاه بیرونی

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۱۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۳:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

احسان چراغی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۷:

حافظ در این غزل می‌گوید دنیا عروس هزار داماد است. در غزل دیگری می‌گوید دنیا به عقد کسی در نمی‌آید!

 

مجو درستیِ عهد از جهانِ سست نهاد

که این عجوز، عروس هزاردامادست

 

جمیله‌ایست عروس جهان ولی هش دار

که این مخدره در عقد کس نمی‌آید

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۲:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

ابراهیم باقری در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۱۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۹۹:

 راز فرمودن جناب مصلح الدین....

برگ بی برگی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۳ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

چو بشنوی سخن اهل دل مگو که خطاست 

سخن شناس نه ای جان من خطا اینجاست

 اهل دل یعنی عاشقان زنده شده به خدا که زبان حق شده و از جانب عشق و زندگی با ما سخن می گویند  ، یعنی بزرگانی مانند حافظ ، مولانا  ، فردوسی ،  عطار، سعدی  و دیگرانی که کلام و شعر آنان رنگ و بوی عشق داشته و برآمده از دل هستند ، برخی از ما انسانها که پس از قرنها این سخنان را می شنویم با معیارهای ذهنی و دانش کتابی خود این ابیات را سنجیده و اگر با آن ها مطابقت نداشته باشد خطا را از جانب بزرگان می بینیم و نه از طرف خود و نگاه جسمی و ذهنی خود به جهان ، لسان الغیب به ما گوشزد می کند اشتباه در اینجاست که سخن شناس نیستیم وگرنه این سخنان از جانب خداوند بر زبان بزرگان جاری شده و او خطا نمی گوید ، پس این ما هستیم که باید نگرش ذهنی خود را به دید الهی تبدیل کنیم تا دچار شک و تردید نسبت به درستی سخن بزرگان نشویم .بنظر میرسد  حافظ قصد بیان سخنانی را در این غزل دارد که ممکن است برخی آنرا خطا و اشتباه آن بزرگ بدانند و لذا در همین ابتدا ما را از این خطای سخن ناشناسی برحذر میدارد. 

سرم به دنیی و عقبی فرو نمی آید

 تبارک الله از این فتنه ها که در سر ماست 

سر فرو آوردن یعنی تسلیم شدن ، دنیا فضای محدودیت اندیش ذهن انسان ، و عقبی عالم غیب و در اینجا فضای بینهایت درونی ست که اصل جنس انسان است ، پس از حضور انسان که از جنس عالم معناست در این جهان و ضرورت تطبیق با  شرایط زیست جسمانی او بر روی زمین ، بر روی هشیاری و خرد خدایی اولیه ، هشیاری دیگری نقش می بندد که جسمی  و ذهنی ست و به انسانی که از عالم عقبی به دنیا گام نهاده است امکان زیست و بقا در این جهان مادی می دهد و انسان پس از چند سالی که با بهره گیری از این خرد رشد نموده و به کمال جسمانی رسید به خطا این خرد  را همان خود اصلی تلقی  کرده و با این نگرش زندگی خود را تنظیم می‌کند ، اما هشیاری و خرد اولیه که از عالم معنا و روز الست با انسان است نیز بیکار ننشسته  و پیوسته با یادآوری خود به انسان فتنه گری میکند ، فتنه به معنی در هم ریختن و تلاش برای تغییر شرایط است و کار هشیاری مربوط به خود اصلی انسان نیز همین است  . تبارک الله که در اینجا میتواند برای اظهار تعجب آمده باشد به این دلیل است که انسان تمایل به این جهان دارد و درپی اندوختن هرچه بیشتر چیزهای این جهان است و آنها را با نظم خاصی در ذهن و سر خود در کنار یکدیگر می آراید ، مقام ، پول ، املاک ، همسر  و فرزندان و ساید متعلقات را در جای خود قرار داده و روزانه آنها را کنترل و بررسی می‌کند ، از طرفی خود اصلی انسان فتنه گری کرده،  با اتفاقات نظم ایجاد شده را بر هم می زند و گاه از کنترل شخص خارج میکند تا یادآوری کند که چیزها متعلقات او نیستند و باید آنها را به حاشیه براند تا اصل چون ماه او نمایان شود .

در اندرون من خسته دل ندانم کیست 

که من خموشم و او در فغان و در غوغاست 

هر انسانی که دیرگاه به فتنه های درونی  توسط هشیاری اصیل خود پی ببرد خسته دل میشود ، خسته به معنی زخم خورده آمده و انسان که با هشیاری جسمی به جهان نگریسته و چیزهای جسمی و سخت این جهان را در دل و مرکز لطیف خود قرار داده ، از آن چیزها طلب خوشبختی  و آرامش کند موجبات زخمی و خسته شدن دل خود را  فراهم  می‌کند،  چیزهایی مانند جاه و مقام  دنیا ، ثروت ، املاک  ،حس مالکیت به همسر و فرزندان  ، باورهای دینی و غیر آن را  که هیچکدام قادر به خوشبختی و امنیت انسان نخواهند  شد  ، زیرا فتنه گری هشیاری اصیل و درونی انسان اجازه این خوشبختی را صادر نمیکند . پس از خستگی دل ، یعنی دریافتن این مطلب که آن به اصطلاح  متعلقات هیچکدام قادر به خوشبختی او نیستند ، انسان خاموش شده و همانند سال‌های  پیش از این در پی بدست آوردن آن چیزها  نخواهد بود و با داشته های خود نیز احساس شادمانی و رضایت نمی کند ، تایید دیگران هم مانند قبل او را هیجان زده نمیکند ،  اما با وجود اینکه انسان خاموشی گزیده و اقرار به الست و وفای به عهد نمی کند.، او یعنی اصل خدایی وی همچنان در  درونش در فغان و غوغا ست و فریاد بر می آورد که هم او یار وفادار ، و گم شده انسان در این جهان است و ‌با بازگشت انسان به اصل خود و عالم معنا ست که به خوشبختی ابدی رسیده و جاودانه میگردد .زنده یاد  استاد محمد تقی جعفری همواره ابیاتی از مولانا  را در معنی این بیت می خواند : 

این صدا در کوه دلها بانگ کیست / گه پر است از بانگ این که  ، گه تهیست 

هر کجا هست او حکیمست اوستاد / بانگ او زین کوه دل خالی مباد 

دلم ز پرده برون شد کجایی ای مطرب 

بنال هان که از این پرده کار ما به نواست 

از پرده بیرون شدن همان فتنه و در هم ریختن نظم چیدمان چیزهای دنیوی ست در دل ، و همچنین پدیدار شدن آن یار ماهروی از پرده و نهانخانه دل و حافظ اکنون از آن یگانه مطرب جهان که سازش همه در پرده و نظم است ، میخواهد که به همین فتنه گری یا نواختن ساز کن فکان خود ادامه دهد ، زیرا از این پرده است که کار انسان بر وفق  مراد خواهد شد ، دردها رخت بربسته  و شادی بدون سببهای بیرونی جای غم  را گرفته و کار انسان  به سامان میشود .

مرا به کار جهان هرگز التفات  نبود 

رخ تو در نظر من چنین خوشش آراست 

اکنون که یگانه  مطرب حقیقی این جهان با لطف و عنایت  و با اتفاقات و کن فکان خود موجب نوای کار انسان شدند وقت عذر خواهی فرا می‌رسد و حافظ میفرماید از آغاز هم او به چیزهای  این جهان توجهی نداشت،  یعنی بطور فطری می‌دانست  که از جنس ماده نیست و اینکه او یا انسان بجای عشق خداوند  فریفته  این جهان و چیزهای آن شده بود به این دلیل بود که این جهان و مافیه  همگی بازتاب و تجلی رخ زیبای او بوده و انسان به خطا شیفته عکس رخ حضرت دوست گردیده است و نه عاشق رخ یا ذات حضرتش .

نخفته ام ز خیالی که می پزد دل من 

خمار صد شبه دارم ، شرابخانه کجاست 

اکنون که از این پرده  کار حافظ یا انسان به نوا شده است و او  یک نظر یار ماه روی درونی را که پرتوی از آن نور کل است دیده ، خواب و آسایش از دست داده و خیالی خام در سر می پروراند  و آن خیال دیدن روی خداوند یا راهیابی به ذات است ، شرابخانه همان خمخانه است که در زیر زمین  قرار داشت و منبع اصلی تامین کننده شراب میخانه ها بود ، در اینجا یعنی سرچشمه عشق و معرفت الهی که حافظ در پی دستیابی به آن است و آدرسش را می پرسد ، زیرا  به حقیقت بشریت خمار این شراب است ، صد نماد کثرت است، ‌یعنی هزاران سال است که انسان نیازمند این شراب بوده و آسایش و خوشبختی انسان بطور فردی و جمعی در گرو بدست آوردن باده عشق است که اگر چنین شود جنگهای ویرانگری که بواسطه خماری هزاران ساله بشر تمامی ندارد جای خود را به عشق و دوستی میدهد و این فقط یکی از برکات رسیدن به شرابخانه الهی ست . در رابطه با خیال راهیابی به ذات حق تعالی حافظ ابیات دیگری نیز سروده است :

عکس روی تو چو در آینه جام افتاد  / عارف از خنده می در طلب خام افتاد 

با هیچکس ندیدم زان دلستان نشانی / یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد 

زلف چون عنبر خامش که ببوید هیهات  / ای دل خام طمع این سخن از یاد ببر 

بجز خیال دهان تو نیست در دل تنگ / که کس مباد چو من در پی خیال محال 

موسی نیز خیال دیدن روی خداوند را با چشم حسی در سر داشت یعنی راهیابی به ذات ، که با پاسخ لن ترانی حضرتش مواجه شده و ندایی شنید که محال است اما اگر کوه ذهن خود را متلاشی کند قطعآ جمال روی او را شاهد خواهد بود و این کوه ذهن متلاشی نخواهد شد مگر با شراب عشقی که بدون واسطه از آن شرابخانه لایزال بر انسان متقاضی جاری شود .

چنین که صومعه  آلوده شد ز خون دلم

گرم به باده بشویید حق به دست شماست 

اما گویی کسی به مزاح آدرس شرابخانه را شبستان مکانهای مذهبی معرفی کرده و به همین جهت بیراهه رفتن انسانی که خیال رفع خماری هزاران ساله را دارد نیز تمام شدنی نیست ، او راه صومعه  و دیر و مسجد و کنیسه و کلیسا را در پیش گرفته و گمان می برد با دینداری تقلیدی و موروثی  میتوان به این شراب دست یافت ، و  می پندارد با  انجام کارها و فرایضی قراردادی  میتواند به شرابخانه الهی راه یابد در حالیکه در صومعه که نماد مکان همه ادیان است عاشق و فریفته باورها و اعتقاداتش شده و خط بطلان بر اعتقاد دیگران کشیده ، بجای خداپرستی مذهب پرستی را پیشه خود کرده است و ترش روی و عبوس شده است از اینکه دیگران به باورهایش باور ندارند  ، اما حافظ یا انسان محقق پس از حضور در صومعه و نیافتن شرابخانه پس از اتلاف وقت که میتواند عمری باشد ، باز هم دلش با لطف تیرهای کن فکان حضرت دوست خسته و زخمی میشود و این مرتبه دل دلبستگی  به باورهاست که هدف تیرهای لطف حضرتش قرار میگیرد ، خون جاری شده از این  زخمها صومعه  و عبادتگاه های ریایی را آلوده میکند و تنها راه باقی مانده طاهر شدن بوسیله باده عشق است و حافظ میفرماید راه حق همین است که به دست و اختیار نوع انسان است و نه دیگری . این طهارت مربوط به حافظ و انسان عاشق  است وگرنه صومعه های ریایی  را که هر روز به آب ریا می شویند .

از آن به دیر مغانم عزیز می دارند 

که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست 

در این بیت حافظ ضمن اشاره به فلسفه بپا نگاه داشتن آتش در مذهب  زرتشتیان که نماد عشق است و پاکی و در ادامه بیت قبل که راه عاشقی را علاج دردهای انسان می یابد باز هم تاکید میکند که این آتش عشق است که در دل انسان هیچگاه  رو به  خاموشی نمی رود زیرا آتشی ست که خداوند با دمیدن روح خود در کالبد انسان برافروخته و چنین عشقی خاموش شدنی نیست .این بیت همچنین بیانگر نحوه تعامل اهل دلی چون حافظ با سایر ادیان و باورهاست. 

چه ساز بود که در پرده می زد آن مطرب 

که رفت عمر و هنوزم دماغ پر ز هواست 

چه ساز بود یعنی عجب ساز و نغمه بی نظیری بود که لحظه ای نیز از ریتم و کوک خارج نمی شد ، سازی که در پرده و با ریتم نواخته شود ساز زندگی ست و مطرب نیز همان مطرب عشق است ، بنظر میرسد انسانی که عمر را به بطالت گذرانده است اکنون به خود آمده و افسوس آن ساز زندگی را می خورد ، که مطرب عشق برای بیداری نوع بشر می نوازد ، اما چگونه است که هنوز که هنوز است پس از گذشت عمری طولانی سر و ذهن انسان پر از هوا یا خواستن ها ست ؟

ندای عشق تو دیشب در اندرون دادند 

فضای سینه حافظ هنوز پر ز صداست 

دیشب در اینجا یعنی هر لحظه و حافظ میفرماید با وجود اینکه انسان ساز خوش زندگی یا خداوند را نمی شنود تا خود را با آن ریتم موزون کند اما خدا یا زندگی لحظه  به لحظه در اندرون یا فضای عدم درونی انسان ندای عشق سر میدهند و او یا هر انسانی هر لحظه طنین این صدا را در اندرون خود احساس می کند . پس‌؛ هر کجا هست او حکیمست اوستاد/ بانگ او زین کوه دل خالی مباد. 

 

 

 

 

علی زینلی در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۲۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۷۴:

گر آمدنم به من بدی نامدمی

ور نیز شدن به من بدی کی شدمی؟

سوال: اگر آمدنم دست خودم بود واقعا پا به این دنیا نمی گذاشتم؟

در حقیقت پاسخ بله است. بله، می آمدم!

اگر بگویید نه، نمی امدم!

می بینید که در ادامه می گوید ورنیز شدن به من بدی، کی شدمی!؟

الان اگر_ شدن _ رفتن دست خودت بود کی از این زندگی می رفتی؟

عشق و علاقه ای که اکنون به زندگی از خود نشان می دهیم نشان دهنده و یادآور عشق و علاقه نخستین ما برای آمدن به زندگی ست. چطور ما خودمان انتخاب نکردیم که بیاییم ولی هنوز دوست داریم در زندگی بمانیم.

اگر دوست دارید بمانید و تصمیمی برای رفتن ندارید چرا منکر اختیار اولیه خود برای آمدن به زندگی می شوید؟ ور نیز شدن به من بدی کی شدمی؟

آمد و شد یا رفت و آمد دو چیز ضد همدیگر هستند که در عین حال تضاد خود را در دل خود بهمراه دارند. بنابراین اگر ما آمدن را اختیار کرده ایم ضد آن را هم با آن پذیرفته و اختیار کرده ایم.

بهرحال هر چه از زندگی و این آمدن و حس بودن و سپس رفتن بر ما گذشت. با تمام تلخی ها و شیرینی ها و ملالت ها و جستجوها و پیروزی ها و ... 

بهتر از آن بود که اصلا نمی آمدیم و نمی دانستیم و هیچ درکی هم از زندگی با خود نداشتیم ؟

پاسخ در درک و پیدا کردن معنی برای زندگی ست. شعر خیام دوپهلو ست. اینک خود را همینجا محک بزنید اگر هیچ از زندگی ندانستید آرزو می کنید اصلا به زندگی نمی آمدید صورت نفی کردن زندگی را می بینید. اگر پاسخ معمای زندگی را پیدا کردید وارد بُعد دیگری می شوید که پاسخ شعر را بله می دهید. حتی از اینکه اختیار کردید که به زندگی بیایید و پاسخ آن را پیدا کنید بخود یک احسنت هم می گویید.

برداشت ما از زندگی و پیدا کردن پاسخی قانع کننده برای این هیاهوی هستی، میزان رضایت ما را رقم می زند. اگر رضایت دارید و پاسخ بله است می دانید که به تر شد که آمدید! 

بله، بهتر آن شد که آمدیم، از اینکه اصلا نمی امدیم! 

به زان نبودی؟ که اندر این دیر خراب

نه آمدمی نه بدمی نه شدمی؟ 

 

بله این امدنم بهتر _از آن _بود که نمی امدم... 

 

 

 

 

 

در سکوت در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۱:

این غزل را "در سکوت" بشنوید

رآد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۲۷ در پاسخ به تضمینی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۱:

جناب تضمینی. اشعار خیام عزیز پر واضح هست که آتئیست هستن یا همان ناباور

کجا خیام عزیز در مدح و ثنای دین و خدا و پیغمبری گفته جز اینکه نفی کرده اند تمام آنها را. توحید معاد باور شماست نه خیام عزیز.👈 شاد باشید.

فرزانه در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، دوشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۵۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵:

Farzaneh: بد نیست ابتدا اشاره اندکی به رابطه نمادین بلبل ، درخت و باغ در کلام شعرا و بخصوص مولانا داشته باشیم . در اوستا و برخی از متون فارسیِ میانه بر جنبه‌های نمادین رابطۀ گل، درخت با بلبل، پرنده تأکید بیشتری شده است. مثلاً در اوستا درخت همه‌درمان یا vīspō-biš همراه با سیمرغ (شاهین) توصیف می‌شود (نک‍ : ۱ / ۴۰۰)؛ نیز در بندهش درخت بس‌تخمه را هر سال سیمرغ می‌افشاند (نک‍ : ص ۸۷). در اغلب اسطوره‌های ایرانی نیز درخت و پرنده از عناصر اصلی و تکرارشونده محسوب می‌شوند. درخت جایگاه پرندگان است و در اسطوره‌ها و متعاقباً داستانها و افسانه‌ها از روان درخت سخن رفته است؛ روانی که در درخت می‌زید، غالباً به‌سان پرنده ظاهر می‌شود (مختاریان، ۱۲۳؛ برای نمونۀ تجلی روح درخت در قالب بلبل، نک‍ : ه‍ د، بلبل سرگشته). بنابراین، می‌توان استعاره‌های ادبی مبنی بر هم‌نشینی گل و بلبل را با اسطورۀ درخت و پرنده پیوند داد.  باغ در نظر مولانا، سرشار از زندگی است؛ و او رویای باغی را می‌بیند که «فلک یک برگ اوست» (همان، دفتر ۲ بیت ۳۲۳۱). باغ خاکی دست کم بازتاب کوچکی از این باغ ملکوتی است، . باغ در غزل مولانا، صحنۀ رویارویی خزان و بهار، زاغ و بلبل و نمایشگاه و جلوهگاه درختان و گلهای گوناگون است که هرکدام نقشی در این پرده دارند. باغ مولانا، باغی است پرهیاهو. او در نگاهش به باغ، تنها رنگ‌ها و بوها را نمی‌بیند بلکه رفتار و گفتارها را در می‌یابد. با ورود به باغ مولانا، گویی به بازاری پرهیاهو وارد شده‌ای که همۀ اجزای آن در پی هدفی گرمِ داد و ستدند.  مولانا بلبل را نماد عاشقی می داند که از باغ وصال حق جدا شده و خود و شمس را بدان تشبیه می کند؛ حتی این پرنده را در عالم واقع نیز از باغ ملکوتی خداوند می داند و خود را نیز عندلیب الرحمن می خواند. در واقع بلبل را روح و نماد یادکرد محبوب ازلی و ابدی و نماینده وی از دیدگاه مولانا شمس الدین تبریزی است. مختاریان پرنده را نماد روح و رابطه با جهان ماورا، و درخت را رابط میان زمین و آسمان و نماد جاودانگی می‌داند که ابعاد گسترده‌تری از آن در هنر و عرفان نیز متجلی است. غزل شمارهٔ ۴۵_ دیوان شمس با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجرا خاصه که در گشاید و گوید خواجه اندرآ با لب خشک گوید او قصه چشمه خضر بر قد مرد می‌بُرد درزی عشق او قبا مست شوند چشم‌ها از سکرات چشم او رقص کنان درخت‌ها پیش لطافت صبا بلبل با درخت گل گوید چیست در دلت این دم در میان بنه نیست کسی تویی و ما گوید تا تو با تویی هیچ مدار این طمع جهد نمای تا بری رخت توی از این سرا به چند بیت ابتدایی غزل مراجعه کنیم ، با لب او : لبِ چه کسی ؟ چه کسی در را باز می کند ؟ خواجه که می گوید بیا کیست ؟ در اینجا میتوان خداوند را در پاسخ سوال ها نام برد . ولی مولانا در بیت بعدی تصور ما را بر هم می زند: با لب خشک!! خداوند دریای رحمت و فیوضات است و خشکی لب بر او مصداق ندارد. قصه چمشه خضر تکلیف را برایمان واضح می کند(کسی که در کنار دریا هم باز تشنه است //گوید او من مستسقیم آبِم کِشد /گرچه می دانم همین آبم کُشد.) .پیر و مراد مولانا شمس تبریزی و یا هر پیر و مرشدی که خواننده باور دارد . آن پیری که با عشق درونی خود به ذات الهی توانایی ارشاد و پُر کردن وجود مرید را دارد، لباسی در حد و اندازه مرید می دوزد ،(به اندازه ظرفیتش به او می دهد.) و در این حضور همه مست عشق الهی می شوند و درخت که نماد رابط میان عالم دنیا و عالم معناست (شجره معروشه تاسدره المنتهی) به سماع می پردازد و باد صبا که نماد و پیک عاشقان است با وزیدن به درخت او را به سماع و برقراری ارتباط بین دنیا و معنا می کند . ✅حال بلبلی که در کل این ماجرا خودش سرمست شده است و نماد روح مست شدن سالکان و مریدان است به کلام آمده و میگوید: تمام چون و چراها و دغدغه هات را رها کن، این حجم درگیر چه گفتند؟_چه گفتیم ؟ _ چه دارند ؟_چه نداریم ؟_چی و چرا شد ؟_چی و چرا نشد؟ را رها کن خارج از بُعد زمان شو و در حال باش و هر انچه از گذشته و آینده در ذهن داری را رها کن و در لحظه باش که هیچ چیز نیست جز تو و ما که مست عشقیم . هر انچه تو می گویی فقط توهم بودن است (هستِ ، نیست نما) _ درخت گل : سالک با در لحظه بودن همرنگ عاشقان الهی شو بقیه غزل هم تایید همین ابیات است، تا همین جا را هم به سختی و به عشق شما عزیزان توانستم بنویسم (برداشت شخصی) دوستون دارم

رآد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۴ در پاسخ به بهراد معظمی گودرزی دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۵:

ب نظرم خیام عزیز از اینکه نتونسته به جواب بعضی سوالاتش برسه ناراحته. نه اینکه غمگین یا افسرده باشه

رآد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۳۰ در پاسخ به محسن علیلو دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۴:

خیام عزیز حتما که شخصیت علمی داشتن. در ارتباط با کلمه فلسفی ایشون در چند رباعی قبل گفتن دشنمان ایشون رو فلسفی خطاب میکردن. یعنی میگفتن که فلسفی نبودن. با تشکر

رآد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:

خیام عزیز در رباعیات خودش به دفعات واضح گفتن که زندگی همین دنیاست

و عرفان و دین و خدا رو نفی کردن

عجیبه که برچسب های نامناسب به ایشون میزنید.

سپاس از دوستانی که خیام رو به خاطر خودش دوست دارن و براش پاپوش نمیسازن

۱
۱۴۵۳
۱۴۵۴
۱۴۵۵
۱۴۵۶
۱۴۵۷
۵۷۲۹