گنجور

حاشیه‌های فرزانه - صفحهٔ ۱

 

فرزانه


فرزانه در ‫۸ روز قبل، جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۵:

تن میلفرزد در بیت دو ،مصرع دو معنی ندارد به نظر  می رسد می لرزد صحیح باشد

 

فرزانه در ‫۱۴ روز قبل، شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۶:

سلام بر صوفی، زاهد ، خانقاه، در کلام حافظ حاوی نکات مثبت نیست و حافظ آنان را افرادی ظاهرساز ، متظاهر و دورو می داند و معتقد است در باطن به حرام و حلال اهمیت نمیدن . پاردم:چرم و تسمه ای که بر زین می دوزند و زیر دم اسب قرار میگیرد ،زین را محکم می کند تا بهتر سواری بگیرند ، پاردمش دراز باد: آرزو می کند صفت حیوان بودنشان زیاد شود، مانندحیوان بخورد و چاق شود. حیوان خوش علف: حیوانی که هر علفی را می خورد ، در انسان حلال و حرام سرش نمیشود . او می گوید این قشر متظاهر که خودشان به حرام و حلال بودن کسب و قوتشان اهمیت نمیدهند و هر لقمه ای را تناول می کنندو شرط پارسایی که داشتن ورع است را رعایت نمی کند مانند حیوان هستند و با طنز می گوید که الهی حیوانیت در آن ها بیشتر شود . در بیت دوم حافظ، خودش را مخاطب قرار میده ولی منظور صوفیان است اگر در راه درست قدم برداری (شما که با نام حضرت علی ع اقتدا می کنید و گفتگو می کنید) شاه نجف (حضرت علی ع)همان که نامش را میبرید اراده و همت و عنایت او شامل حالتان خواهد بود. در این بیت ارادت حافظ به مولا علی ع نمایان است .

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۴:

۱_سمن بویان*، غبارِ غم چو بنشینند، بنشانند پری رویان، قرار از دل، چو بستیزند بستانند محبوبان و زیبارویان وقتی در کنارعاشق باشند آنچنان آنان را جذب می کنند که غم را از دل عاشقان می زدایند .زمانی که به نزاع و لجاجت می پردازند، قرار از دل عاشق می برند. *سمن بویان: معشوق ، انان که بوی گل یاسمن می دهند. *ستیزیدن: نزاع کردن، لجاجت کردن ۲_به فتراکِ* جفا* دل‌ها، چو بربندند، بربندند ز زلف عنبرین جان‌ها، چو بگشایند بفشانند وقتی زیبارویان دل رابا مهر صیدکردند و اسیر جور و ستم خود ساختند دیگر کار دل ساخته است ،و زمانی که موهای تاب دل یا بافته خود را باز کنند دل های عاشقان اسیر شده از تاب زلف های آنها فرو می ریزد . *فتراک:بندچرمی پشت زین که با آن صید یا اسیر را می بندند *فتراک جفا: با مهر و محبت بستن و بعد ستم کردن ۳_به عمری یک نفس، با ما چو بنشینند، برخیزند نهالِ شوق در خاطر چو برخیزند، بنشانند بعد از عمری یک لحظه با ما بنشینند و برخیزند، در دل ما نهال شوق می نشانند. ۴_سرشکِ گوشه گیران را چو دَریابند، دُر یابند رخِ مهر* از سحرخیزان نگردانند، اگر دانند آن سمن رویان اگر به احساسات و اشک صاحبدلان توجه ای داشته باشند و آن را درک کنند جواهری مانند مروارید به عنوان پاداش بدست می آورندو اگر بدانند محبت کردن به آنان که سحرگاه با خداوند به راز و نیاز می پردازند چه پاداشی دارد به آنان بی مهری نمی کنند. *رخ مهر:روی محبت، نگاه مهر آمیز ۵_ز چشمم لعل رُمّانی* چو می‌خندند، می‌بارند ز رویم، راز پنهانی چو می‌بینند، می‌خوانند وقتی می خندند از چشمم اشک خونین (=اشک سرخ مثل لعل رُمّانی) فرو می ریزد، وقتی چهره مرا می بیند راز قلبم را می خوانند. *رُمّان: انار *لعل رُمّانی :مرواریدی به رنگ دانه انار 🔺۶_دوایِ دردِ عاشق را، کسی کو سهل پندارد ز فکر، آنان که در تدبیرِ درمانند، در مانند دوای درد عاشق را طبیب مدّعی و عام نمی شناسد و کسی که این درمان را آسان بگیرد در درمان آن ناموفق خواهد بود . ۷_چو منصور، از مراد آنان که بردارند، بر دارند بدین درگاه، حافظ را چو می‌خوانند، می‌رانند آنان که مانند منصور اسرار غیب را می دانند، به دار آویخته شده اند، وقتی حافظ را به این درگاه دعوت می کنند ،باز از درگاه می رانند. 🔺۸_در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر دربند درمانند درمانند وقتی مشتاقان به این درگاه روی نیاز می آورند به آنها اعتنایی نمی کنند و معنی این کار این است که اگر با درد عشق به سراغ درمان آمده اید درمانده اید و چاره ای ندارید. (=درد عشق درمان ندارد.) 🔺 در حافظ به تصحیح دکتر یحیی قریب بیت ششم موجود است. در تصحیح دکتر خانلری، تصحیح سایه و تصحیح دکتر هروی این بیت نیست . در تصحیح علامه قزوینی بیت هشتم اصلاح شده بیت ششم است که تخلّص حافظ به آن افزوده شده است. اگر بیت ششم حذف شود بیت هشتم معنی و مفهوم کاملتری در اختیار قرار می دهد .

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۱۲:

غزل عاشقانه است که برای حفظ ردیف کلام حافظ دچار تصنع شده است . ۱_ مرا چشمیست خون افشان، ز دست آن کمان ابرو جهان بس فتنه خواهد دید از آن چشم و از آن ابرو _از دست آن زیبا رو (کمان ابرو) چشم من خون گریه می کند ،آن کسی که بخاطر زیبایی جمالش (چشم و ابرو او) در جهان آشوب بپا خواهد شد ۲_غلام چشم آن تُرکم* که در خوابِ خوش مستی نگارین گلشنش* روی است و مُشکین سایبان ابرو _اسیر چشم زیبا رویی هستم که وقتی بر اثر مستی بخواب رفته است صورتش مانند باغ پرُ گل است و سیاهی ابروانش مانند سایبان در باغ است. *تُرک: زیبا رو *گلشن : باغ ۳_هلالی شد تنم* زین غم که با طغرای* ابرویش که باشد مه که بنماید ز طاق آسمان ابرو _از شدت غم خمیده شدم که با وجود هلال ابروان معشوق که مانند طغرای است، ماه چگونه بخودش اجازه میدهد که هلالش را آسمان نمایان کند؟ حافظ هلال ابرو یار را با ماه در اسمان مقایسه کرده است. *هلالی شد تنم : خمیده شدم *طُغرا: تحریر زینتی اسم فرمانروایان که در بالای فرمان ها می آمد ۴_رقیبان* غافل و ما را از آن چشم و جبین* هر دم هزاران گونه پیغام است و حاجب* در میان ابرو _ رقیبان (نگهبانان) بی خبرند که من با این زیبا رو چه عالمی دارم و اشاره های ابرو و پیشانی یار هزاران پیغام خوش برایم دارد.ابروان او نقش پرده دار(رابط) دارند. *جبین: شقیقه، پیشانی *رقیبان : عاشقان، نگهبانان *حاجب :پرده دار ، ابرو ۵_روان گوشه گیران* را جبینش طرفه گلزاریست که بر طرفِ سمن زارش همی‌گردد چمان* ابرو _پیشانی یار من برای روان رندان مانند گلزار زیبایی است که گویی ابرو های او در اطراف گل های یاسمنش گردش می کنند.(ابروی او در باغ پیشانی با حرکات خود عشوه و اشاره می کند.) *گوشه گیران: رندان *چمان، چمیدن : راه رفتن ، خرامیدن ۶_ دگر حور و پری را کس نگوید با چنین حُسنی که این را این چنین چشم است و آن را آن چنان ابرو _دیگر هیچکس نمی توانند در برابر زیبایی معشوق من از زیبایی چشم و ابرو حور و پَری حرف بزند. ۷_ تو کافردل*، نمی‌بندی نقابِ زلف و می‌ترسم که محرابم* بگرداند خمِ آن دل سِتان ابرو _تو بی رحم روی خود را با نقاب مویت نمی پوشانی و من می ترسم که قبله گاه من را هلال زیبایی ابروان تو عوض کند *کافر دل: بیرحم محرابم: قبله گاه، محل نماز ۸_اگر چه مرغ زیرک بود حافظ در هواداری به تیر غمزه صیدش کرد چشم آن کمان ابرو _اگر چه حافظ مانند مرغ زیرک بود و آسان به دام نمی افتاد، عشق می ورزید ولی اسیر نمی شد، یار او را با غمزه چشم کمان ابرو صید کرد.

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱:

معانی لغات: آب روی خوبی: آبی که به روی خوبی طراوت می بخشد چاه زنخدان: گودی چانه همدستان: هم رای و موافق خرابی: مستی و بی پروایی جان من و جان شما: جان مرا مثل جان خود عزیز دار و حفظ کن جم: جمشید

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳:

معانی لغات کلّه: چتر، خیمه کله بستن : خیمه زدن، پوشاندن سحاب ابر صبوح:انچه در صبح می خورند، اینجامی گساری الصبوح:بساط می گساری اصحاب: یاران ژاله: شبنم المُدام:شراب، می احباب: دوستان زُمُرُد: اینجا سبزه های باغ راح: شراب مُفَتح الابواب: باز کننده درها حقوق نمک:حق محبت و حمایت بررُخ: به سلامتی روی او

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴:

معانی لغات سلطان خوبان: زیباترین مَگذر زمانی: لحظه ای بایست سنجاب شاهی: تشکچه ای از پوست سنجاب رای شاهان خفته برسنجاب شاهی: در بستری نرم از پوست سنجاب آرمیده آشنا: در کلام حافظ عاشقی که راهی کوی معشوق است،غریب نیست خال مشکین: خال سیاه رخ رنگین : صورت خوش آب و رنگ عکس: بازتاب عکس می : بازتاب می خورده در صورت ،برافروختگی خارا: نوعی سنگ سخت غریب : بی همتا،قابل تحسین ،بیگانه نگارستان : کارگاه نقاشی شام غریبان : شب اول که در غربت گذرد شبرنگ: تیره ، سیاه مور خط: موهای ظریف و کم پشتِ بناگوش طُرّه مو: مو بالای پیشانی حیرت : سرگردانی

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

معانی لغات شاهد قدسی: محبوبی که زیبایی او ملکوتی است مرغ بهشتی: طاووس شراب در مصرع دوم بیت چهار:کنایه از چشم فکر جگر سوز: فکر آزار دهنده، حسادت درویش نمی پرسی: از عاشق فقیر سراغ نمی گیری دروویش : در کلام حافظ بی بضاعت راهِ دل زدن : دل بردن غمزه :نگاه دلربا جناب: درگاه یا آستانه خانه مجلل سرِ آب: چشمه، سرچشمه قصر دل افروز: دل عاشق که خانه اُنس و محبّت است

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

معانی لغات تیر و کمان و ابرو:نگاه معشوق کرشمه نگاه:اینجا نمایاندن زیبایی چمن : در کلام حافظ باغ شوخ : جسور آب رو: طراوت، برافروختگی صورت مفتول :تابیده سمن : گل یاسمن نسبت کردن:تشبیه کردن ورع: پرهیز از خوردن حرام مغ بچه: ساقی زیبا رو نصیبه: بهره خواجه جهان : دقیقا مشخص نیست منظور چیست

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:

🔊معانی لغات کاشانه: دل از واسطه: به خاطرِ اتش اشک: اشک سوزان دل شمع: نخ درون شمع ، فتیله شمع آشنا : دوستان دلسوز حافظ آب خرابات و اتش میخانه : هردو می، باده است،داروی غم لاله "صحرایی": شقایق ماجرا:دعوا_در کلام صوفیان دیدار اهل خانقاه برای از بین رفتن کدورت میان دو صوفی، یا تذکر برای اصلاح رفتار یک صوفی خرقه: در کلام حافظ نشانه پرهیزکاری نیست خرقه سوختن چشم: خشک شدن چشم ماجرا کم کن : جر و بحث نکن افسانه: اینجا زهد، پرهیز و تقوی که دیگر نیست_سخن دور از حقیقت

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹:

معانی لغات آرامگه و آرامگاه:خانه و کاشانه عیّار:جوانمرد وادی: دشت، بیابان اَیمَن: دست راست خرابی : مستی و بیخودی بشارت: مژده ملامت گر : کسی که عشق به حق را درک نکرده و مورد سرزنش قرار می دهد کجاییم و کجاست : بیان فاصله میان دو اندیشه گیسوی شکن در شکن: پیچ و خم های زیاد مانند گیسوی معشوق زنجیر این دیوانخ: زلف معشوق دل زما گوشه گرفت: از ما دور شد مهیا: حاضر و آماده در چمن دهر : دنیای خاکی

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰:

معانی لغات روزه یکسو شد : ماه رمضان تمام شد یکسو شدن: به انجام رسیدن برخاستن : طغیان کردن، عصیان برخاست: اینجا شاد شدن دل توبه : مجال ، فرصت، نوبت گران جان: پوست کلفت، اینجا زاهد نما روی و ریا: تزویر، ریا کاری رندان ریا : آزادگان متظاهر، تظاهر به رندی نفاق :دو رویی فرض: تصور کردن فرض ایزد بگذاریم: تکلیف شرعی خود را انجام می دهیم رَزان : جمع رَز : انگور خون رَزان : شراب

 

فرزانه در ‫۲۱ روز قبل، شنبه ۱۰ مهر ۱۴۰۰، ساعت ۱۶:۱۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۹:

farzaneh: غزل 199 دیوان حافظ دانشمند در آثار عطار و مولانا و خود حافظ به عنوان فقیه است همان عالمان هستند پس سوال از فقیهان حاضر است توبه فرمایان هم در این شعر اشاره به فقیهان و واعظان است . مفهوم بیت این است شخصی غیر فقیه از فقیهان می پرسد : چرا شما واعظین و فقیهان که مردم را تشویق به توبه کردن و دوری از گناه می کنید خودتان کمتر به این عمل می پردازید ؟ سوال از حضرت حافظ نیست طرح سوال از حافظ خطاب به مروجین پرهیز از گناه است

 

فرزانه در ‫۲ ماه قبل، شنبه ۱۶ مرداد ۱۴۰۰، ساعت ۰۱:۰۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶:

۱_ بُگریز ای میرِ اَجَل*! از ننگِ ما، از ننگِ* ما زیرا نمی‌دانی شدن همرنگِ ما، همرنگِ ما * فرار کن و از ما دور شوای خواجه، از ننگ مستی ما رِندان(پاکباخته ایم )، چون تو توان همرنگ شدن با ما را را نداری و نمی دانی چگونه است. *میراجل : خواجه صاحب منصب *ننگ: پاک باختگی، دست از دنیا کشیدن ۲_از حمله‌های جُندِ* او، وز زخمه*های تُندِ او سالم نمانَد یک رَگَت بر چنگِ ما، بر چنگِ ما *از حمله های لشگر عشق و زخم های که از خود باقی می گذارد، حتی یک رگت هم از این زخم ها در امان نیست مانند زخمه های که بر چنگ وارد می شود و هیچ سیمی در امان نیست . *جَند:لشگر *زخمه: مضراب های که بسیم الات موسیقی وارد می شود ،زخم *چنگ: دست ، نوعی ساز ۳_ اوّل شرابی درکَشی، سرمست گَردی از خوشی بی خود شوی، آنگه کُنی آهنگِ ما، آهنگِ* ما *راه همراه و همرنگ شدن با ما اینست که اول از شراب عشق بنوشی و سرمست و مدهوش بشوی.وقتی از خود بیخود شدی قصد همراهی ما کنی . *آهنگ : قصد و نیت ۴_زین باده می‌خواهی برو، اوّل تُنُک* چون شیشه شو چون شیشه گشتی، برشکن بر سنگِ* ما، بر سنگِ ما *از این باده اگر می خواهی بنوشی باید مانند شیشه نازک بشوی یعنی از پدیده های دنیوی و تیرگی درونت رها بشی، وقتی از من کاذب رهاشدی انوقت سنگ وجود عاشقان الهی وجودت را می شکند و لبریز از عشق خواهی شد . *تُنُک: نازک سنگ: من حقیقی، شخصیت عشاق ۵_ هر کان مَیِ اَحمَر* خورَد، بابرگ* گردد برخورَد* از دل فراخی‌ها* بَرَد دلتنگِ ما، دلتنگِ ما هر کس از شراب سرخ عشق بنوشد توانگر و بی نیاز از دنیا می شود و از قدرت عشق بهره می برد و از گشایشی قلبی که برای دیدار ما ایجاد شده دچار دلتنگی می شود.دلتنگی او برای بهره روحانی است. *می احمر: شراب عشق *با برگ : توانگر،بی نیاز *برخورد: برخوردار شدن *از دل فراخی :گشایش قلبی ۶_ بس جَرّه‌*ها در جُو* زند، بس بربطِ شش تُو* زند بس با شهان پهلو زند* سرهنگِ* ما، سرهنگِ ما *بسیار سبو های دل خود را در جویبار عشق وارد می کند و از آبِ حیات پر می کند و از خوشی بربط می نوازد و بسیار باپادشاهان از بی نیازی برابری می کند ،ان کس که امیر ما باشد . *جره: سبوو کوزه *جو: جویبار *بربط شش تو: نوعی ساز ، بربط شش سیم *پهلو زند: برابری، رقابت * سرهنگ : امیر ، سردار ۷_ماده است مرّیخ زَمَن*، این جا در این خنجر زدن* با مِقنَعه* کِی تان شدن در جنگِ ما، در جنگِ ما؟! ستاره مریخ که نماد خدای جنگ است از جنگیدن با عاشقان می ترسد ،چگونه می شود که با کسی که مانند زنان از جنگ می ترسید جنگید ؟! *زمن: زمان *خنجر زدن : جنگیدن *مقنعه: روسری ۸_ گر تیغ خواهی تو ز خَور*، از بدر* برسازی سپَر گر قیصری*، اندرگذر از زنگِ* ما،از زنگِ ما *اگر از پرتو خورشید شمشیر بسازی و از ماه سپر بسازی ،اگر امپراطور روم هم باشی از غلامان و سپاه ما باز بگذر و دور باش.(بردگان عاشق از امیران برتر هستند). *تیغ : شمشیر *خور: خورشید *بدر: ماه *قیصر : امپراطور روم *زنگ:غلام ، برده (سیاهپوست) ۹_ اسحاق شو در نحرِ *ما، خاموش شو در بحرِ ما تا نشکند کشتیِ تو در گَنگِ ما، در گَنگِ* ما *همچون اسحاق پیامبر آماده قربانی شدن باش(اشاره به سفر تکوین_تورات )، و در دریای عشق ساکت و بی حرکت باش(تمام من های کاذبت رو از دست بده) تا مبادا کشتی روح تو در دریای عشق الهی تباه شود. *نحر: قربانی *گنگ: رود مقدس

 

فرزانه در ‫۳ ماه قبل، جمعه ۲۵ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:

۱_ آنقدر ناله و زاری سر بدهم و تدابیر مختلف بکار ببرم تا بتوانم زنگار و تیرگی را از روی دل تمام منکران زنگار را پاک کنم و آینه دل ها را روشن کنم . *بر آرم رنگ ها: چاره اندیشی کنم ۲_دل سوار بر مرکب عشق الهی است و عارف هر قدم که در راه عشق الهی بر می دارد فرسنگ ها ازدنیایی مادی دور می شود . ۳_ خداوندا تو گوهر روشنی وجودت را به دل منکران و تاریک دلان بتابان تا بر دل های سنگین انها از عرش سنگ ببارد (= دچار حسرت از درگاه الهی بشوند،اشاره به ایه ۵۰ سوره اعراف "که دوزخیان با حسرتِ از بهشتیان درخواست آبِ رحمت می کنند..." *بارد سنگ: دچار حسرت از غفلت شدن ۴_با این همه تجلی حضرت حق، می دانی چرا باز وجود خداوند را انکار می کنند چون به دلیل سیاه دلی شان قابل درک حضور حقیقی نیستند. (حضور حقیقی از حضور انان ننگ دارد.) ۵_اگر این چنین کور نبودند بی شک می توانستند هزاران جان عاشق را که مانند ستارگان و ماه از وجود تو آویخته شده را مشاهده کنند. * آونگ: آویخته ۶_ چون دیدن شادی نور تجلی وجودت باعث روشن شدن دلهای بسیاری شده است ، شادی راه حقیقت انقدر هست که اگر سالکی دچار لنگیدن هم باشد باز در طی طریق ثابت قدم خواهد بود. و موانع به یاری حق رفع خواهد شد. ۷_ ولی ای خداوند در طی مسیر وصالت ناگهان عقل از دست رفته و باعث مستی می شود. هرگاه کسی دچار عدم هوشیاری می شود دلیلش مستی دیدار تجلیات توست. ۸_ انسان های زیادی را می بینم که مانند از درون تهی و پر از عشق خداوند هستند و از این جهت سروهای هستند که از غم دوری معشوق مانند کمان خمیده شدند. ۹_ از این جهت در این طی طریق هزاران کاروان از سالکان عاشق در رودخانه های عظیم و پر جَبَروت سلوک در هم شکسته شده است.(سالکان دچار مدهوشی و سرمستی شدند.) *گنگ: رود معروف در هند ۱۰ _خدایا تو امید دل شکسته دلان هستی ، تا با دانش بیکرانت به آنها شناخت و اگاهی بدهی. *فرهنگ: دانش ،معرفت ۱۱_ لطف و کرم تو جبران قهاریت توست و تو با جذبه این صفات ( زیاد بودن لطف تو در برابر قهرت) صلح و دوستی رادر جهان برقرار کنی. ۱۲_تا با جذبهِ بیشتر بودن لطفت نسبت به قهرت راهی دیگر برای پی بردن به حقیقت پیدا شود و در دل ها پیوسته قصدِ حقیقت جویی باشد.در این صورت سالک برای رسیدن شتاب می کند. *جگر:دلِ سالک *آهنگ :نیت و قصد ۱۳_ اگر دعوت کننده جذبه شمس تبریزی باشد، و دعوت شونده یک ذره کوچک باشد آن ذره نیرومند و بزرگ می شود و این قدرت در معنویت است.

 

فرزانه در ‫۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۳:

  ۱_ سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش _سحر توسط فرشته وحی از عالم غیب برای من خبر بشارت آمد، که زمان پادشاهی شاه شجاع است،بدون ترس میخواری کن. (امیر مبارز الدین بر کنار شده) ۲_ شد آن که اهل نظر بر کناره می‌رفتند هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش _ گذشت زمانی که افراد صاحب نظر در کناری بودند (بر سرکار نبودند) با انکه حرف های زیا برای گفتن داشتند ولی مجبور به سکوت شده بودند. ۳_به صوت چنگ بگوییم آن حکایت‌ها که از نهفتن آن دیگ سینه می‌زد جوش _حال با صدای رسا و آهنگ چنگ از حکایت های صحبت می کنیم که قبل از ان مجبور به بستن دهان خودشده بودیم و در درون سینه می سوختیم . ۴_شراب خانگی ترس محتسب خورده به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش _ از شراب خانگی که دوران ترسِ محتسب را گذرانده با گفتن نوشت باد به شادی روی معشوق بنوشیم . ۵_ز کوی میکده دوشش به دوش می‌بردند امام شهر که سجاده می‌کشید به دوش _ امام جماعت که همیشه سجاده بر دوش بود، دیشب مست بر روی دوش مستان از کوچه ای که میکده در آن بود می بردند. یعنی امام جماعت که تظاهر به تقوا می کرد اکنون اشکارا و بدون ترس به می خواری پرداخته است. ۶_دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش _ای دل خیرخواهانه برای پیدا کردن راه درست تو را پندی می دهم، آن اینست: به فساد خودت افتخار نکن و زهد و تقوی را وسیله فخر خود به دیگران قرار مده . ۷_ محل نور تجلیست رای انور شاه چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش _فکر و اندیشه پادشاه جایگاه تجلی نور الهی است، اگر قصد نزدیک شدن به پادشاه را داری نیت خودت را پاک و پاکیزه کن .(شاه به اسرار درون اگاه است) ۸_ به جز ثنای جلالش مساز وردِ ضمیر که هست گوش دلش محرم پیام سروش _به جز ستایش و مدح پادشاه کلامی بر زبان به عنوان ذکر نداشته باش، چون او گوش درونش محرم اسرار الهی است یعنی چون ضمیر روشن دارد، از اسرار درون تو اگاه می شود. ۹_رموز مصلحت ملک خسروان دانند گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش _اسرار و رموز مملکت داری را پادشاهان می دانند ، حافظ تو که گدای خرابات هستی ،ساکت باش و فریاد نزن . غزل در باب پایان حکومت امیر مبارزالدین و شروع پادشاهی پسرش شاه شجاع است و اشاره به پایان ممنوعیت ها و خشک مذهبی او با بیان میخواری و آغاز خوردن می می کند. بشارت پایان یافتن ممنوعیت ها و ترس در دوران خفقان امیر مبارزالدین می دهد و برای نشان دادن این پایان محک خود را خوردن شراب و بیان احساسات در زمان مستی قرار می دهد و احساس خود را از خفقان دوران امیر مبارز به اینگونه بیان می کند. امیر مبارزالدین بسیار خشک مذهب بود بطوریکه چون برخی اشعار سعدی را خلاف مذهب تشخیص داده بود تصمیم به سوزاندن صندوق قبر سعدی می کند و شاه شجاع برای ممانعت از این آتش زدن با اشاره به ابیاتی از سعدی او را قانع می کند که سعدی توبه کرده است و مانع به اتش کشیدن می شود.

 

فرزانه در ‫۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۱۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۶۴:

  1 _ همی‌ بینیم ساقی* را، که گرد جام می‌گردد ز زرِ پخته* بویی برَ، که سیم اندام* می‌گردد ما داریم می بینیم ساقی را که در حال ساقی گردانی است و به هر کس طالب است از می دهد ،تو از طلا که برای خالص شدن در کوره حرارت میگیرد توجه کن که چطور به خلوص (زر پخته) می رسد. *ساقی : اشاره به خداوند *زرپخته: عارف، انسان اولی *سیم اندام : در اینجا خلوص پیداکردن ۲_دگر دل، دل نمی‌باشد، دگر جان، می‌نیارامد که آن ماه دل و جان‌ها، به گرد بام می‌گردد این دل را رها کن چون بکار نمی اید و این روح دیگر آرامش ندارد .چون ماه دل و جان ها، ان روشنایی بخش دل و ارامش روح (خداوند) تمام جهان را در بر گرفته است ۳_چو خرمن کرد* ماه ما، بر آن شد تا بسوزاند چو پخته کرد جان‌ها را، به گرد خام می‌گردد چون ماه من (معشوق من) خرمن کرده است و می خواهد وجود مرا بسوزاند و هرجان کاذبی را سوزاند و به خلوص رساند، باز هم بدنبال طالب (سالک ) دیگر است . * خرمن کرد: در ادبیات به گیسوی افشان معشوق می گویند .عرفا به هاله ای که در برخی شبها دور ماه دیده می شود خرمن ماه می گویند. ۴_دل بیچاره مفتون شد، خرد افتاد و مجنون شد به دست اوست آن دانه، چه گرد دام می‌گردد دل وقتی گرفتار و اسیر آن جمال زیبا شد، دیگر عقل کاری از پیش نتوانست برد و از شدت عشق به جنون رسید. تمام دام و دانه ها در دست اوست دگر دنبال دانه رفتن واسیر دام دیگران شدن لزومی ندارد . ۵_ز گردش فارغست آن مه، چه منزل پیش او چِه ره برای حاجت ما دان ،که چون ایام می‌گردد ماهی که مورد نظر من است نیازی به حرکت و چرخش ندارد (چون لا زمان و لامکان است) نیازی به منزل کردن یا در راه بودن ندارد، همه چیز اوست، چرخش ایام نیاز انسان است (شب و روز، ماه و سال) ۶_شهی که کان و دریاها، زکات از وی همی‌خواهند به گرد کوی هر مفلس، برای وام می‌گردد شاهی که معادن زمینی و دریاها با آن همه دارایی باز از او طلب جیره خواری دارند و او خدایی است که بدنبال طالبان است تا از انها چیزی بگیرد. اشاره به ذات الهی که همه ی جهان وامدار و رهین لطف اویند و خود در قرآن کریم می فرماید: من ذا الذی یقرض الله قرضا حسنا "کسی که به خداوند قرض نیکو دهد" ۷_از این جمله گذر کردم، بده ساقی یکی جامی ز انعامت که این عالم، بر آن انعام می‌گردد از این حرف ها عبور میکنم و بر میگردم سر بحث اول ، خداوندا یک جام از می الست به من بده، از درگاه بخشنده خودت که تمام عالم از بخشش می الست تو می چرخد. ۸_شبی* گفتی به دلداری، شبت را روز گردانم* چو سنگ آسیا جانم، بر آن پیغام می‌گردد خودت زمانی گفتی به عاشقت که مشکل من رو حل می کنی و سعادت نصیب من میشود ،از زمانی که این قول را دادی روحم من مانند سنگ آسیاب برای تحقق آن پیمان در گردش است. *شبی*اینجا زمانی *شبت را روز می گردانم: مشکل رو حل می کنم و به روشنایی می رسی ۹_به لطف خویش مستش کن، خوش جام الستش کن خراب و می پرستش کن، که بی‌آرام می‌گردد خدایا از روی لطفت روح مرا مست کن و و مستی از می الست به من بده، انچنان که مست کن مرا که بی قرار تر از الان باشم .(لبریز از می الست) ۱۰_گشا خنب* حقایق را، بده بی‌صرفه *عاشق را مِی آشامش کُن*، ایرا دل، خیال آشام می‌گردد در اسرار الهی را باز کن و بدون هیچ ملاحظه ای یا معامله ای ببخش به عاشق طالب و این دل مرا که با خیال مستی اُنس گرفته از این خیال خارج کن . *خُنب :خم می الست ، اسرارو حقایق الهی *بی صرفه: بدون توجه به سود و زیان ، بدون معامله *می اشامش کن:لبریز از مستی ۱۱_بده زان باده خوش بو، مَپُرسَش مُستَحقی تُوُ اَزیرا آفتابی که، همه بر عام می‌گردد از باده ناب الهی بده و نپرس ایا تو نیازمند هستی یا نه ؟ مانند خورشید که بدون سوال برتمام هستی یکسان می تابد تو این جنس هستی بی توقع می بخشی. ۱۲_ نهان ار رهزنی باشد، نهان بینا بِبُر حَلقَش چه نقصان، قهرمانت را، که چون صمصام می‌گردد اگر در درون نفس یا وسوسه ای باشد رهزنی پنهانی برای گمراه کردن ، ای خدایی که از نهان انسان ها آگاهی او را سر بِبُر، هیچ نقصی به قهرمان وجود نمی رسد چون مانند شمشیر بران عمل می کند . ۱۳_ اگر گبرم، اگر شاکر، تویی اول، تویی آخر چو تو پنهان شوی، شادی، غم و سرسام می‌گردد من کافر باشم ، شُکر گزار باشم در ازل و ابد بودن تو تاثیری ندارد و اول و اخر هستی تویی، اگر تو در وجود من حضور نداشته باشی تمام شادی وجودم به غم و جنون تبدیل می شود ، خدایا لحظه ای در من غایب نشو. ۱۴_ دلم پُرَّست و آن اولی، که هم تو گویی ای مولی حدیث خفته‌ای* چه بَود، که بر اَحلام *می‌گردد دلم از غم فراق پُر است و رسیدن به خداوند اولویت من است و خودت گفته ای یکروز این هجران به پایان می رسد و من در برابر این درد هجران صبوری می کنم .

 

فرزانه در ‫۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

1_ای طایران قُدس را عشقت فزوده بال‌ها در حلقه سودایِ تو، روحانیان را حال‌ها ای وجودی که عشق تو به طالبانت (عارفان) بالها برای پرواز داده است و این عارفان در وادی عشق تو حالت های روحانی پیدا کرده اند. ۲_در لا اُحِبُ الآفِلین پاکی* ز صورت‌ها یقین در دیده‌های غیب بین، هر دَم ز تو تِمثال‌ها حضرت ابراهیم گفت : من افول کنندگان را نمی پرستم (ایه ۷۶ سوره انعام)، بی شک تو از این صورت ها منزه هستی و در نزد روشن بین ها و باطن بین ها هر لحظه تجلّی از تو نمایان می شود . * پاکی: تو پاک هستی ۳_ افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها کهکشا نها از عشق تو سرنگون می شوند و زمین مانند دریایی از خون می شود.(اشاره به نشانه های رستاخیز)، من تو را به ماه تشبیه نمی کنم ای معشوقی که از ماه و سال برتری. تو لازمانی و لاتشبیه ی. ۴_ کوه از غمت بشکافته، وان غم به دل درتافته یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها کوه طور از تجلی عشق تو متلاشی شد و این همان عشقی است که در دل ذرات قرار دارد و به اراده تو یک قطره خون( نطفه) به انسانی با این فضل و کمال تبدیل شده است. ۵_ای سروران را تو سند* بشمار ما را زان عدد دانی سران را هم بود اندر تبع* دنبال‌ها ای وجودی که تکیه گاه بزرگان حقیقی طریقت(انبیاء و اولیا) هستی، ما را هم در شمار آنان قرار بده، تو اگاهی که این واصلان دنباله رو تو هستند و ما هم دنباله رو آنهایم . *سند: تکیه گاه *تبع:دنباله ۶_ سازی ز خاکی سَیّدی، بر وی فرشته حاسِدی* با نقدِ تو جان، کاسِدی*، پامال گشته مال‌ها خداوندا از خاک انسان را آفریدی و فرشته ای (ابلیس) به آن حسادت کرد و با اینکه انسان کامل داری توانایی و ارزشی بود که ابلیس به آن حسادت کرد باز در برابر توانایی تو قادر متعال بسیار ناتوان است. *حاسدی:حسادت کننده *کاسدی: کسادی، بی رونق ۷_ آن کو تو باشی بالِ او، ای رِفعت* و اِجلال* او آن کو چنین شد حالِ او، بر روی دارد خال‌ها آن کسی که تو بال پروازش باشی ، بزرگی و جلالش قابل بیان نیست و کسی که دارای این حال است،علائم این عشق و حال خوب در رفتار، گفتار و کردارش پیداست. *رفعت:بلند مرتبه *اِجلال: بزرگواری ۸_گیرم که خارَم خارِ بَد، خار از پیِ گُل می‌زِهد* صَرّافِ زر هم می‌نهد جَو بر سرِ مثقال‌ها فرص کنم که من خارِ بدی هستم ولی خار بدنبال گل وجود دارد (گُل بی خار وجود ندارد و زندگی خار در کنار گُل است)، ولی صراف هم برای وزن کردن طلا از کوچکتر واحد وزن استفاده می کند.یعنی خوبی و بدی همیشه در کنار هم هستند و نقص وجود من در کنار تو خالق جبران می شود . *می زهد: زندگی می کند، زاد و ولد می کند ۹_ فکری بُده ست اَفعال‌*ها، خاکی بُده ست این مال‌ها قالی بُده ست این حال‌ها، حالی بُده ست این قال‌ها هر عملی قبلا فکر بوده و این ارزش ها ابتدا از خاک بوده (ثروت ها از زمین سرچشمه می گیرد، گیاهی، جمادی و حیوانی.) حال خوش امروز قبلا قال (گفتار) بوده و از گفتارها مطلبی در درون انسان جا می گیرد و حال خوش ایجاد می شود و این نکته معنوی که در مال حال خوب ایجاد می کند خود گفتار عارفی است. *افعال:اعمال ۱۰_ آغاز عالم غلغله پایان عالم زلزله عشقی و شکری با گله آرام با زلزال‌ها* جهان هستی با غوغا و شور عشق شروع شد و همگی مست شدند و در نهایت با زلزله بپایان می رسد.( اشاره به آغاز قیامت). عشق و سپاسگزاری با گلایه از ناملایمات کنار می آیند و در طوفان ناملایمات همیشه در اعتدال هستند. *زلزال ها:زلزله،لرزیدن زمین ۱۱_ توقیعِ* شمس آمد شَفَق*، طُغرا*یِ دولت عشقِ حق فالِ وصال آرَد سَبَق*، کان عشق زد این فال‌ها امضای شمس (خورشید) سُرخی افق است و عشق حق هم امضای نیک بختی است،(سعادت حقیقی در گرو عشق الهی است) وصال حق از عشق سبقت می گیرد و از این عشق است که به وصال خداوند نایل می شویم. *توقیع: امضا *شفق: سرخی افق *طعرا: قوس ، منجنی * سبق: سبقت گرفتن ۱۲_ از رَحمَة لِلعالمین، اقبال درویشان ببین چُون مَه منوَّر خرقه‌ها، چون گُل مُعطَّر شال‌ها اقبال درویشان از برکت وجود خداوند است . این درویشان از انوار خداوند، نورانی شده اند و این نور بر لباس هایشان هم سرایت کرده است، باطن نورانی ،ظاهر را هم نورانی می کند. ۱۳_ عشق امرِ کل، ما رُقعه‌*ای، او قُلزَم* و ما جُرعه‌ای او صد دلیل آورده و، ما کرده استدلال‌ها* عشق حق عظمت هستی و ما ناچیز در برابر ان ، او دریای محبت و ما جرعهای در برابر آن . خداوند دلیل های زیادی برای اثبات عشقش به ما نشان داده و ما در مقابل همش چون و چرا کردیم و دلیلدبرای رد آن می آوریم. *رُقعه: صفحه قُلزم: دریای *استدلال: دلیل آوردن ۱۴_ از عشق، گَردون مؤتَلِف*، بی‌عشق، اختر مُنخَسِف از عشق، گَشته دال، الف، بی‌عشق، الف چون دال‌ها

 

فرزانه در ‫۴ ماه قبل، چهار شنبه ۲ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۱۷:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲:

تاثیرعشق در هستی سبب پیوند سپهر گردون و وحدت کل هستی شده است و بی عشق جهان هستی تیره و تاریک خواهد بود، عشق خمیدگی حرف "دال " را به "الف" تبدیل می کند و بر عکس در صورت نبودن عشق "الف" به "دال" تبدیل می شوند . *موتلف: الفت گیرنده *منخسف: تیره و تاریک ۱۵_ آبِ حیات آمد سَخُن کاید ز علم "مِن لَدُن"* جان را از او خالی مکُن تا بردهد اعمال‌ها سخنی که از علم باطنی سرچشمه گیرد مانند آب حیات، زندگی آفرین است. پس جان و روانت را از این نوع علوم خالی مکن ، تا اعمال نیک از انها بر اید. *من لدن: علم الهی ۱۶_ بر اهلِ معنی شد سخن، اِجمال‌ها، تفصیل‌ها بر اهلِ صورت شد سخن، تفصیل‌ها، اِجمال‌ها برای صاحبدل کلام حق بصورت اجمالی(فشرده، مختصر) هم بیان بشود ، او به تفصیل از نکات دروک خواهد داشت در حالی که اگر نکته ای را با تفضیل برای ظاهر بینان بیان کنند،دریافت او بسیار اندک خواهد بود.(ظاهر بین درک معرفت حقیقی ندارد) ۱۷_ گر شعرها گفتند پُر، پُر بِه بُوَد دریا ز دُر کز ذوقِ شعر، آخِر شتر، خوش می‌کَشَد* تَرحال‌ها* اگر شعری گفته می شود پر محتوا باشد بسیار ارزشمند است مانند دریایی که پر از مروارید باشد نسبت به دریایی بدون مروارید ارزشمندتر خواهد بود. تاثیر خواندن شعر برای شتر عاملی برای سریعترحرکت کردن و تحمل بیشتر می کند. یعنی شتران به وجد می آیند دیگر حساب کن شعر پر معنی با انسان چه می کند .. *می کشد: تجمل می کند *ترحال: کوچ کردن

 

فرزانه در ‫۱ سال قبل، چهار شنبه ۳۰ مهر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۰:

معنی لغات و شرح غزل شماره 80 دیوان حافظ
*زاهد پاکیزه سرشت: تعبیری طنز امیز است.زاهدی که دیگران و خاصّه عاشقان را ملامت می کند و متظاهر و ریاکار است.
* عاقبت کار : روز قیامت
*خود را باش: مراقب خودت باش
*همه کس طالب یارند: هر کس بسته به درک و مرتبه کمال خود در پی آرزویی است.
* کِنِشت: عبادتگاه کافران
* گو سرو خشت: یعنی خشت حواله سرش و یا اینکه بخاطر بی مغزی سرت با خشت یک قیمت دارد.
*لطف ازل: انچه پروردگار پیش از خلقت مادی به انسان ابراز کرده و انسان مورد لطف خداوند قرار گرفته است.
*تقوی: در اینجا دینداری با معیار اهل ظاهر
*پدرم: حضرت ادم
*
1_ ای زاهد که طینت پاکیزه (در ظاهر ) داری، رندان را سرزنش نکن، چون گناه دیگران را به حساب تو نمی گذارند. رندان خود جوابگوی گناهان خود هستند پس تو ملامتشان نکن .
2_ من خوب باشم یا بد، تو برای رستگاری خود تلاش کن، در روز قیامت هر کس نتیجه کاری را که انجام داده می گیرد.
3_ همه مردم مست و هوشیار بدنبال محبوبیت هستند، همه جا چه مسجد و چه عبادتگاه کافران محل راز و نیاز عشق است. از نظر عرفا راه رسیدن بخداوند محدود نیست و حس خداجویی در تمام خداپرستان وجود دارد، حتی عبادتگاه کافران هم محل بروز عشق و صفاست.
4_ سر من در برابر خشت میکده ها فرود می آید، اگر تو که ادعا نداری مفهوم حرف من را متوجه نمیشی برای اینکه در سر تو بجای مغز آجرست و فرقی با خشت ندارد (یا خشت حواله سرت باد).
5_تو با ملامت کردنت من را نسبت به مهر خداوند قبل از آفرینش که به من گفته مایوس نکن، من به لطف و بخشش او امید دارم، تو چه میدانی در روز جزا که پرده ها از میان برداشته می شود چه کسی مورد قبول و چه کسی مورد غضب درگاه اوست ؟ مرا از لطف خداوند نسبت به بندگانش که جاری و ساری است نا امید مکن .
6_ نه اینکه من به دلیل گناهکار بودن از خلوت عبادت خود رانده شدم ، بلکه ارثی است از حضرت آدم (= پدرم) هم از بهشت جاویدان بیرون رانده شده است (اشاره به حکایت خوردن میوه ممنوع و رانده شدن آدم بر روی زمین).
7_ اگر باطن تو اینگونه است که نشان می دهی و یا خلقت تو به این خوبی است خوشا به سعادتت چه باطن و خلقت خوبی داری؟! طعنه به زاهدی که او را ملامت می کند .
8_ حافظ اگر روز مرگ جام شرابی به دست بیاوری(بر اثر مستی مرگ) فشار قبر را احساس نکرده و یک راست به بهشت خواهی رفت، میتوان گفت در اینجا نگاهی عارفانه مانند نگاه مولانا به مرگ داردو مرگ را تولد در جهان دیگر دانسته و خوشحال از جدا شدن این دنیا میداندو معتقد است که چنین انسانی که با روی باز به وصال محبوب می رود جهنمی برایش وجود ندارد .

 

[۱] [۲]