گنجور

حاشیه‌ها

در سکوت در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:

این غزل را "در سکوت" بشنوید:

پیوند به وبگاه بیرونی

ebrahim nikkhah در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۹:

خدا را ای نصیحت گو- حدیث ساغر و می گو--------که نقشی در خیال ما- از این خوشتر نمیگیرد

حدیث ساغر همان عمل مراقبه یا مدیتیشن یادرون پویی است که به دنبال سکون فکر و ارامش دل و رویت خلا وهیچ است الحق که از این خوشتر نمیباشد.

امید زمانی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۶ دربارهٔ خیام » نوروزنامه » بخش ۲ - آغاز کتاب نوروز نامه:

«مردادماه، یعنی خاکﹾ دادِ خویش بداد از برها و میوه‌ها(ی) پخته [رسیده] که در وی به کمال رسد، و نیز هوا در وی مانند غبار خاک باشد و این ماه میانه تابستان بود و قسمت او از آفتاب مَر برج اسد (را) باشد.»

معنا و دلیلی که خیام برای نام مرداد آورده با بسیاری از دیگر روایت ها متفاوت است، اینجا از "مُر" دادن یاد کرده که به معنای بَر دادن یا میوه دادن آورده است. شاید با عبارت «سُر و مُر [و گنده]» که به معنای تندرست است هم خانودگی داشته باشد.
البته چند قرن پیش تر ناصرخسرو  مرداد را با مرگ همراه دانسته:

ز بهر آن که تا در دامت آرَد ،     چو مرغان مَر تو را خُرداد خور داد

کِرا خورداد گیتی، مُرد بایدﹾش،       از آن آید پسِ خرداد مرداد

 

از سویی دیگر جدل بر سر مرداد و امرداد هم شاید با این معنی که عمر خیام گفته لازم نباشد!

Max Ml در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۴۹ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۴:

به نظر بنده، با توجه به مفهوم اشعار خیام و طرز تفکر او که در اشعارش می‌گنجد، به نظر می‌رسد «آنها» خطاب به پیامبران است.

پیامبران نیز مثلا محیط فضل و آداب بودند و مثل شمعی بودند که اطراف را روشن می‌کند، اما آنها هم از این دنیای تاریک راه خودشان را به بیرون نیافتند و با گفتن چند افسانه، جملگی مردند و رفتند. 

دکتر صحافیان در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۸:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۴:

بلبل عاشق پس از رنج بی‌شمار به دیدار گل رسید، اما تندباد حسادت زمانه با خارهای فراوان حال خوشش را مشوش کرد.
۲- و طوطی به آرزوی شکرخواری دلخوش کرده بود که ناگهان سیل بنیاد فکن نیستی نقش آرزوها را از میان برد(آرزوها، نقش ‌های ما در ساحل وجود است که مرگ چون سیلی آنها را می‌شوید و فرصت نقش زنی  را در اختیار دیگران می‌گذارد-همه عمر یک رفت و برگشت موج-)
۳- روشنایی چشمم؛ میوه دلم که یادش جاودان! چه آسان از کنارم رفت و کارم مشکل شد.(-غزل در غم فرزند است و ایهام به از دست دادن هر نور چشم و گراتقدری :
-هم نوایی با شوق بلبل و طوطی برای تسکین درد
- بر شمردن ویژگی زمانه: بیت۱حسادت چرخ بیت۲غافلگیری ییت۳به آسانی گرفتن)
۴-اکنون( پس از مرگ فرزند)ای کاروان دار! بار و بنه سفر را از دست داده‌ام و با امید به بزرگواری‌ات همراه این کاروان شده‌ام.( بار افتادن در سفر گاه به مرگ می‌انجامیده)
۵-روی خاکی‌ام را(در غم فرزند یا از دست دادن هر حال خوش)که همراه با اشک هست کوچک نپندار! زمانه کج رفتار ،طربخانه عیش و نوش را از همین کاهگل درست کرده است.
۶-وااسفا! ماه زیبایم ازحسادت ماه فلک، در گور اقامت گزید.
۷-امکان دیدار از میان رفت، و شاه رخی( کیش شاه و زدن رخ) نزدی.در برابر زمانه چه می توان کرد؟! بازی آن انسان را بی‌خبر می‌کند.
دکتر مهدی صحافیان 
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی

برگ بی برگی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۰۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۴:

حاصل کارگه کون و مکان این ، همه نیست 

باده پیش آر که  اسباب جهان این همه نیست 

حافظ در ابیات دیگری نیز این جهان را کارگاه خوانده است و در اینجا نیز به همین مطلب اشاره میکند ، کل جهان مادی اعم از جماد و نبات و حیوان در کار هستند و تسلیم در برابر هستی کل تا انسان نیز به کار اصلی خود یعنی کار معنوی و تسلیم شدن مبادرت ورزد ، اما چون نیک بنگریم خواهیم دید کون و مکان کار خود را بدرستی به انجام می رسانند  بجز انسان که حاصل سعی عناصر دیگر هستی را نیز با ستیزه گری و عدم تسلیم در برابر خداوند بر باد میدهد و حافظ میفرماید بنای هستی کل این است که حاصل اینهمه کار جهان بسیار بیشتر از آنچه اکنون هست باشد یا به عبارتی آنچه هست ، همه آنچه باید باشد نیست . حافظ در مصرع دوم به علت حاصل ناچیز و اندک این کارگاه پرداخته و این عدم توفیق را نتیجه بهره گیری انسان از اسباب ذهنی میداند که نتیجه ، وضعیت کنونی انسان بصورت فردی و بشریت بطور جمعی  میباشد ، پس انسان برای رهایی از این ناکامی های فراوان که از هزاران سال پیش از این تا کنون ادامه دارد باید از اسباب دیگری که خدا یا هستی کل برای رستگاری او برقرار و مهیا کرده است بهره ببرد و آن باده خرد ایزدی ست . اسباب های ذهنی این جهان از قبیل تسبیح و سجاده و دلق  یا زنار بندی و زیارت اماکن خاص در هر دین و باوری ، همه ماجرا نیست ، یعنی کاربردی برای تبدیل شدن انسان ندارند و دلیل آن نیز حاصل چند هزار ساله کارگه کون و مکان است که بسیار کم و ناچیز میباشد ، بجز پیامبران و اولیای خدا و عرفای بزرگ ایران و جهان که با آثار ارزشمند خود همچون ستاره هایی در آسمان هستی می درخشند  ، تقریبآ مابقی حاصل کار نزدیک به صفر است و مؤید این مطلب دردهای جمعی و جنگهای چندین هزار ساله است که تا اکنون نیز ادامه دارد .

از دل و جان شرف صحبت جانان غرض است 

غرض این است وگر نه دل و جان این همه نیست 

صحبت در اینجا به معنی مجالست و هم نشینی ست ، پس حافظ می‌فرماید  منظور از حضور انسان در این جهان بدست آوردن شرافت هم نشینی یا یکی شدن و وصل به جانان یا خدا و زندگی ست آن هم از دل و جان و با اشتیاق و نه با  زور و اجبار  ، حافظ در مصرع دوم دلیل و نشانه  این غرض و منظور حضور انسان در جهان  و ضرورت یکی شدن با هستی کل را اینهمه  تکثر دل و جان می بیند ، یعنی اگر چنین غرض شریفی در کار نبود که ضرورتی برای حیات با این ابعاد گسترده وجود نداشت ، پس‌ غرض و منظور خداوند از چنین خلق عظیمی تجلی خود در جهان فرم است  و بخصوص  بیان و اظهار خویشتن از طریق انسان .

منت سدره و طوبی ز پی سایه مکش 

که چو خوش بنگری ای سرو روان این همه نیست 

اما چگونه است که انسان تاکنون و حتی پس از  ابلاغ رسالت توسط پیام آوران الهی به این امر مهم یعنی شرافت مصاحبت و همنشینی با زندگی یا عشق دست نیافته است ، حافظ میفرماید  بدیل اینکه انسان پیغامهای رسولان را بدرستی دریافت نکرده و از سدره و طوبی ، سایه یا همان همنشینی  و وصال  که سایه امنیت و آرامش است را طلب میکند ، اینگونه عبادات در حقیقت  بده بستان و سوداگری تلقی میگردد که حافظ  در ابیات بسیاری آن را کاری ریا کارانه میداند و در بیت بعدی نیز به همین مطلب اشاره میکند ، در مصرع دوم حافظ ، انسان را سرو روان خطاب میکند ، سرو روان که نام نوعی سرو نیز میباشد بیانگر توانایی انسان است در تعالی و پیشرفت در همه امور و از جمله امور معنوی ، فقط انسانهای متحجر هستند که این قابلیت رونده بودن خود را که با نگرش خوش به جهان هستی میتوان دریافت انکار میکنند  و بر اساس ذهنیت پیشینیان در منت کشی از سایه طوبی و سدره بهشت هستند تا لابد در زیر سایه آن لم داده و از حوریان بهشتی و دیگر لذتهای بهشتی بهرمند شوند ، حافظ میفرماید اگر با چشم عدم بین و عشق به جهان بنگریم درخواهیم یافت که این ، همه ماجرا نیست و بلکه زنده شدن به عشق ماجرای اصلی است.

دولت آنست که بی خون دل آید به کنار 

ور نه با سعی و عمل باغ جنان این همه نیست 

در ادامه بیت قبل بوده و خون دل کنایه از تولید درد برای خود و دیگران است ، مذهب پرستی به طمع بهشت که در بیت قبل اشاره شد خاص متحجرانی ست که پندار کمال داشته و به دیگرانی که در زمره آنان نیستند درد وارد نموده ، آنان را کافر و خارج از دین قلمداد می‌کنند،  حافظ میفرماید  با این خون کردن دل خود و دیگران و تولید درد ، نیکبختی و دولت یا بهشت حقیقی مورد نظر برای هیچ انسانی بدست نخواهد آمد و تنها راه رسیدن به رستگاری فضای گشوده درونی و شرح صدر ست که با مهرورزی و عدم ایجاد خون دل بدست می آید . سعی و عمل ، همان اعمالی ست که زاهد ریایی برای رسیدن به خدای ذهنی خود و طوبی و سدره انجام می دهد ، حافظ میفرماید  انجام عبادات ذهنی آنچنانی که همراه با آزار و ایجاد درد برای خود و دیگران بوده و کینه توزی و نفرت پراکنی را در پی داشته باشد هرگز راه به باغ جنان نخواهد  برد.  مولانا نیز رحمتِ خداوند را آن رحمتی می داند که بدونِ خدمت یا علت های ذهنی و بیرونی باشد:

رحمتی، بی علتی بی خدمتی / آید از دریا مبارک ساعتی

الله الله گردِ دریابار گَرد / گرچه باشند اهلِ دریابار  زرد

پنج  روزی که در این مرحله مهلت داری 

خوش بیاسای زمانی که زمان این همه نیست 

حافظ و عرفا این زندگی در قالب جسمانی را نیز مرحله ای از سیر تکاملی انسان میدانند و مهلتی که هستی کل به انسان داده است تا از این فرصت بدست آمده زندگی همانند سرو رونده در جهت رشد و کمال خود بهره برده و سربلند به مرحله بعد برسد ، مرحله پس از مرگ که نمی دانیم چگونه است اما میدانیم که روندگی سرو همچنان ادامه خواهد داشت و جایی برای توقف و سکون (بهشت ذهنی ) وجود ندارد  ، خوش بیاسای یعنی با شادی درونی ودر زیبایی کامل ، عشق  و انبساط  درونی این روزگار را سپری کن زیرا که زمان محدود است و اینهمه که فکر میکنی فرصت نداری ، پس سرو رونده باش .

بر لب بحر فنا منتظریم ای ساقی ...

فرصتی دان که ز لب تا به دهان این همه نیست 

عاشقانِ حضرت دوست بر لب دریای فنا و نیستی از خود کاذب در انتظار شراب عشق از دست ساقی ازلی هستند ، این مصرع شعاری ست که غالب مدعیان عاشقی بر زبان می رانند  ، در مصرع دوم می‌فرماید این شعار عاشقان فرصتی ست که از لب یعنی بیان این مفاهیم عارفانه باید به دهان ، ‌یعنی وصال معشوق رسید و این راهی نیست که اینهمه  طولانی باشد ، بنظر میرسد  منظور این باشد که درک و بیان شعارهایی از قبیل اینکه " ای ساقی ، ما در لب دریای معرفتت در انتظار شراب هستیم " آسان است و هر کسی می‌تواند مدعی باشد اما صرفآ  به الفاظ و بیان از لب ، و عاشق حقیقی کسی ست که در لب دریای فنا انتظار آب را نکشیده ، بی درنگ خود را به بحر یکتایی زند تا به ساحل نجات یعنی دهان معشوق برسد پس اگر اراده و صداقتی در گفتار وجود داشته باشد از حرف تا عمل ،  راه اینهمه طولانی و دور و دراز نیست .

زاهد ایمن مشو از بازی غیرت ، زنهار 

که ره از صومعه تا دیر مغان این همه نیست 

بازی غیرت یعنی حضرت دوست  هر غیری را که انسان بجای حضرتش در دل قرار داده و دلبسته یا عاشقش شود بر نتابیده و به هر نحو ممکن به آن آسیب می‌رساند تا انسان دریابد که آن چیز غیر از اوست و آفل ، پس نسبت به اصلاح دید و نظر خود بکوشد ، این بازی شامل زاهدی که بجای خدا پرستی ، مذهب و باور پرست باشد نیز میگردد ، یعنی خدا یا هستی کل اجازه عاشق شدن انسان بر باورها را نیز به انسان نداده و او را در رسیدن به حضور بی مراد و ناکام میکند تا او هم مانند دنیا پرستان در یابد  که این  مذهب پرستی نیز غیر حق بوده و باید از دل زاهد برود تا خدا جایگزین  آن شود . حافظ در مصرع دوم برای اثبات ناکامی زاهد برای رسیدن به خدا ، گوشزد میکند اگر راهی که زاهد میرود و خدایی ذهنی را که می پرستد حقیقت بود پس چرا اینقدر مسیرش طولانی ست ، هفتاد سال عبادت کرده ولی هنوز در حال درد پراکنی بوده و لبریز از خشم و کینه است ، کار معنوی حقیقی که اینقدر نباید به درازا کشد ، از صومعه که در اینجا  نماد همه ادیان است تا دیر مغان که فضای گشوده و بینهایت خداوندی ست اینهمه راه نیست . با این بیت متوجه می‌شویم  چرا حاصل کارگه جهان اینقدر کم و ناچیز است ، سعی و عمل بیهوده  بر مبنای ذهن ، حاصلی به همراه نخواهد داشت .

دردمندی من سوخته زار و نزار 

ظاهرآ  حاجت تقریر و بیان اینهمه نیست 

حافظ میفرماید اوضاع و احوال خراب انسان بصورت انفرادی و بشریت بصورت اجتماعی ، بخودی خود نشان دهنده دردمندی اوست  ، پس‌ ظاهرآ بنظر میرسد  نیازی به اینهمه توصیف و بیان این واضحات نباشد ولی درواقع نیاز است تا کسی(بزرگانی مانند حافظ ) احوال انسان به او یادآوری  کند ، پس کافیست انسان نگاهی به اوضاع خراب خود کند تا دردمندی خود را ببیند ، و او دریابد چگونه  عمر عزیزش سوخته است و حالی زاز و نزار دارد  ، در صورتیکه قرار نبوده اینگونه باشد که او  با حضور در این جهان اینهمه  درد و غم را متحمل شود  .

نام حافظ رقم نیک پذیرفت ولی 

پیش رندان رقم سود و زیان این همه نیست 

نامِ حافظ با بیان چنین غزلهای بی نظیری به نیکی رقم خورد ، اما نزد رندانِ عاشق و زیرکی همچون حافظ چنین نیک نامی چه سود و اهمیتی دارد ، سود و زیان حقیقی آن است که ببیند حاصلِ عمرش برای وفای به عهد الست  به ثمر نشسته و دلش به عشق زنده شده است یا خیر .

 

 

 

کوروش در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۱۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۲۲ - معجزه خواستن قوم از پیغامبران:

گر نخواهی نکس پیش این طبیب

بر زمین زن زر و سر را ای لبیب

 

 

نکس یعنی چی

در ضمن معنی این بیت چی میشه

Vah barz در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۲۴ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۳ - دزد پاتختی:

زنان ِ کشور ِ ما زنده اند و در کفن اند / که این اصول ِ سیه‌بختی، از سیه‌رختی است!

این بیت عشقی بزرگوار خوش درخور حال و روز کنونی این ایران ویران است.

اکی ب در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، سه‌شنبه ۲۸ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲ - شاعر افسانه:

از عشق جان داده خویش بپرس به کدامین گناهان بگرییم

احمدکریمی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۵ در پاسخ به سام دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۳:

با سلام. 

همانطور که دوست عزیزمان شرح دادند، سعدی در اینجا بیان میدارد که در روز قیامت «وجه تمایز» من با سایر موجودات در اینست که آنها با دمیدن صور زنده میشوند و من با به یاد آوردنِ دوست. یعنی تعلق من به دوست، محدود به دنیا نیست و در آخرت نیز اولین چیزی که به یاد می آوردم یادِ دوست است.

Sepide در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۵ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۸:

درود خدمت عزیزان 

اگر امکانش هست معنی بیت هشتم رو برای بنده توضیح بدین ممنون می‌شم

صدیقه آذربهرام در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۵۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۸:

فوق العاده  بود

هادی خوشه چین در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ عراقی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۳:

شعر بسیار گیرا و زیبایی است، استاد شجریان با مهارت و لطافت این غزل رو خوانده و ساز و آواز ایرانی را به حد اعلا به نمایش گذاشته، درود بر عراقی بزرگ

 

 

 

اسد محمدزاده در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۵۴ دربارهٔ جامی » دیوان اشعار » فاتحة الشباب » غزلیات » شمارهٔ ۹۱۳:

دو بیت آغازین را میرعماد به زیبایی هرچه تمام تر به صورت چلیپا کتابت فرموده اند

آرش در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۱۸ دربارهٔ خواجوی کرمانی » دیوان اشعار » صنایع الکمال » سفریات » غزلیات » شمارهٔ ۲:

در بیت پنجم مسرع اول، «برو ای» درست است واو در کلمه برو به الف در کلمه ای چسبیده، لطفا اصلاح بفرمایید. با سپاس

همیرضا در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۹ در پاسخ به فرشید قنبری دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

می‌فرمایید نون درون و میم چشم ساکن خوانده شود؟ اگر پیشنهادتان چنین چیزی است بی نیاز به دلیل دیگری به قرینهٔ وزن به شکل واضح مردود است.

فرشید قنبری در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷:

 

از درون سوزناک و چشم تر

نیمه‌ای در آتشم نیمی در آب

 

سلام

تعجب میکنم تمام عزیزانی که شعر رو دکلمه کردن، این بیت رو اشتباه خوندن، درون و چشم کسره نمی‌خوره، معنی گریزی میشه

داره تشبیه میکنه

 

 

کژدم در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ جلال عضد » دیوان اشعار » غزلیّات » شمارهٔ ۸۲:

چه حاجت است به شمشیر قتل عاشق ...

مصراع نخست تضمینی‌ست از سعدی بدین نشانی

عرشیا غلامی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۶ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱ - دریاچه اشک:

احسان مز عزیز به گمان این حقیر تلفظ درست پریشانیِ جمع است و واژه ی جمع ایهام تناسب داره، در معنای مردم و جماعت قابل قبول است و در معنای آسوده با پریشان تناسب می سازد.

لذا به نظر این حقیر درست تر آن است که بدون ساکن و با کسره تلفظ شود.

محسن، مهدی عراقی در ‫۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۲۷ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۲۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۸۵:

سخنی بماند جانی، که تو بی بیان بدانی📌

۱
۱۳۶۹
۱۳۷۰
۱۳۷۱
۱۳۷۲
۱۳۷۳
۵۷۲۹