آپولون در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۷ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۹:
کلمه اسباب در فرهنگ واژگان قرآن به معنای پله ها و راههایی که به وسیله آن به آسمانها صعود میکنند هم هست
آپولون در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۰۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۷:
اصل کلام کاملاً مشخصه در ضمن داریوش از همه قشنگتر خونده
آپولون در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۴۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » راز آفرینش [ ۱۵-۱] » رباعی ۶:
خیام خودش زمانی پیرو همین دین و مسلک بوده و با گذشت زمان پی به بیهودگی و خرافات اون برده که تعبیر به خشت روی آب می کنه و حاصل بیزاری و انکار همه بحث و جدل های مذهبی و اعتقادی میشه چون پایه فکری و علمی ندارند کسی که با تفکر به اونها نگاه کنه به جایی نمی رسه که عقل تأییدش کنه در نتیجه از دید اونها خیام از دایره خارجه و یه دوزخی میشه اما از دیدی دیگه نه
کوروش در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۷۰ - تشبیه دنیا کی بظاهر فراخست و بمعنی تنگ و تشبیه خواب کی خلاص است ازین تنگی:
چنگلوک چیه ؟
Ario در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۱۵ دربارهٔ حزین لاهیجی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳۸:
قوّتی داده به فرهاد و به مجنون ضعفی
هرکه را عشق، ز راهی به سر دار برد
جایی دیدم این بیت اینگونه آمده بود که بنا به روایات تاریخی مفهومی ندارد چرا که هیچ کدام از دو عاشق مطروحه یعنی فرهاد و مجنون به دار کشیده نشدند ولی از معانی عشق که انسان را به دار خود محکوم میکند شاید قابل قبول باشد
در سکوت در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۶:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
در سکوت در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۵:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
فرانسوا کاظمینیا در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ آشفتهٔ شیرازی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰۴:
بیت سوم عجیب است، شاید اشتباه درج شده:
از دفتر حسن تو به جز شر زمهای نیست
سفید در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۰:۵۹ دربارهٔ محتشم کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۵۱:
عشق او ما را گرفت از چنگ دیگر دلبران
تن برون بردیم ازین میدان، ولی جان باختیم...
برگ بی برگی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
روشن از پرتو نورت نظری نیست که نیست
منت خاک درت بر بصری نیست که نیست
اگر پرتو را تشعشع نور یا بازتاب وجه جمالی حضرت دوست در نطر بگیریم که در کل هستی تجلی یافته است و نظر را دیدنی حقیقی ، یعنی نگاه به این پرتو نور با چشم دل و یا چشم خداوند ، پس به این نتیجه میرسیم که هیچ نظرگاه و جهان بینی روشن تر و شفاف تر از دیدن بر حسب چشم عدم خداوندی به جهان وجود ندارد ، یعنی انسان با هر نگاه بجز چشم و نظرگاه خداوند که جهان را نظاره کند ، نگاهی جسمی و تاریک به جهان خواهد بود و بدون شک موجب گمراهی و ضلالت وی ، بنظر میرسد تا اکنون بشریت به این روشنی نظر بطور وسیع و همه گیر دست نیافته و همین نگاه تاریک جسمی ست ک موجب گرفتاری های انسان بصورت انفرادی و اجتماعی شده است .در مصرع دوم میفرماید نکته جالب اینکه همه انسانها به ذات در ضمیر خود دارای بصر و چشم روشن و عدم بین میباشند که ناشی از هم جنس بودن انسان با خداوند است و بار منت خاک کوی حضرتش یعنی این هم جنسی با او از همان روز الست بر چشم روشن همه انسانها وجود داشته و دارد ، پس در این جهان نطر یا چشمینیست که به ذات و بالقوه از این نگاه روشن عدم بین بی بهره بوده و زیر منت خاک درگاهش نباشد، در قرآن از این خاک در با عنوان شرح صدر نام برده و در آیات تاکید شده که قابلیت گسترده شدن درونی به همه انسانها داده شده است ، پس اگر انسان جهان را با این نظر روشن و وسعت دید نمی بیند علت را بایستی در جایی دیگر جستجو کرد .
ناظر روی تو صاحب نظرانند آری
سر گیسوی تو در هیچ سری نیست که نیست
حافظ ادامه میدهد این درست است که صاحب نظرانی هستند که هستی و جهان را با آن نگاه روشن بین ذاتی خود نظاره میکنند و هرچه با این چشم حسی خود ببیند آنرا در حقیقت روی و جمال تو (حضرت دوست ) می بینند ، اما در سر آنان نیز سِر گیسوی حضرتش نهفته است و سری در جهان وجود ندارد که با این راز بیگانه باشد ، اما این چه رازی ست که در همه سرها وجود دارد ، سر انسان در ادبیات عارفانه مرکز فکرها و ذهن است که نشأت گرفته از سلولهای جسمی مغز هستند و برایند آن فکرها چیزی نیستند جز تبدیل نگاه روشن بین انسان به نگاهی جسمی و تاریک ، به عبارتی انسان بوسیله فکرهای خود عینکی ذهنی بر چشم روشن بین خود گذاشته و از آن پس گیسوی حضرت دوست یا جهان را بر حسب دید جسمی و مادی نظاره گر می شود ، گیسوی حضرت معشوق کنایه از کثرت هستی و زندگی در جهان فرم است که اگر انسان با چشم روشن بین خود آن را ببیند راهنمایی ست برای دیدار روی یا وصال حضرتش ، اما وقتی انسان با عینک ذهنی و جسمی به این گیسو بنگرد قصد تصاحب آن زیبایی ها را کرده و مشکل او از همین جا آغاز میشود . صاحبنظران و بزرگانی چون حافظ ، مولانا ، فردوسی ، عطار و سعدی در آغاز دوره زندگی خود و در جوانی این نگاه جسمی به گیسو و زیبایی های جهان را تغییر داده و بار دیگر بوسیله چشم روشن ذاتی و خدایی خود نظارهگر جهان شدند ، پس هرچه می بینند روی و جمال حضرت دوست است و با همین دید و جهان بینی به دیدار روی او نایل شدند .
اشک غماز من ار سرخ برآمد چه عجب ؟
خجل از کرده خود پرده دری نیست که نیست
غماز به معنی دیدن و نشان دادن آمده است ، اشک سرخ کنایه از تحمل درد آگاهانه به منظور زدودن دردهای ناشی از نظاره جهان با چشم ذهنی و مادی ست ، حافظ میفرماید چنین اشک سرخی که غماز بوده و بازتابی ست از دلبستگی های دنیوی ، جای تعجب ندارد زیرا هر انسانی به ذات میداند که چه رفتار و کرداری نیک و پسندیده است و چه عملی بد و زشت بوده و پرده دری به حساب می آید ، و این اتفاق درونی یعنی شرم از گفتار و عمل بد ، اثبات کننده وجود چشم روشن خداوند در ضمیر و نهاد هر انسانی ست ، پس همگی این قوه تشخیص را دارند و ضرورتی برای نصیحت دیگران و یادآوری کارهای نیک و بد به آنان وجود ندارد .
تا به دامن ننشیند ز نسیمش گردی
سیل خیز از نظرم رهگذری نیست که نیست
انسان در بدو تولد دامنی پاک و عاری از هرگونه گرد و آلودگی دارد ، اما گردی که نماد آشنایی چشم روشن بین انسان با دنیای جسمی ، حسی و مادی انسان است به لطف نسیم و عنایت خداوند بر هر دامنی خواهد نشست که به آن عقل معاش یا دیدن بر حسب ذهن ، فکر و ماده نیز گفته میشود ، اگر این نسیم حیات بخش در آغازین روزهای حیات انسان از وزیدن باز بماند ، بقا و ادامه حیات در جهان ماده و فرم نیز برای بشر میسر نخواهد بود و سیل بی شمار رهگذران این جهان را نظاره گر نخواهیم بود ، یعنی بقای انسان در این جهان مادی بخطر خواهد افتاد .
تا دم از شام سر زلف تو هرجا نزنند
با صبا گفت و شنیدم سحری نیست که نیست
حافظ در ادامه بیت قبل میفرماید اما این گردی که نسیم لطف خداوند بوده و بر دامن هر انسانی می نشیند قرار نیست تا ابد ادامه داشته باشد تا جایی که رنگ اصلی دامن دیده نشود ، یعنی ادامه ابزار ذهن و تغییر دایمی دیدن جهان بر حسب اجسام و فراموشی دید روشن بین اصیل که جهان را از دریچه چشم خدا می دید ، یعنی فراموشی همه صفات خداوند که در الست به انسان هدیه دادند ، حافظ میفرماید پس از این تغییر نگاه است که انسان به هر کجا پای بگذارد سخن از شامی و تاریکی سر زلف حضرت معشوق می زنند ، کنایه از تعلق خاطر به چیزهای این جهان ، یعنی همه جا صحبت از کم یا زیاد شدن پول و ثروت ، اعتبار و مقام ، نیاز به تایید و توجه ، و در یک کلام افزایش هرچه بیشتر گردها بر روی دامن است ، کمتر جایی سخن از چگونگی و کیفیت عبور از این جهان گذرا و رسیدن به مرحله پس از حیات جسمانی به میان می آید ، حافظ میفرماید بمنظور دوری گزیدن از چنین سخنان گرد افزایی ، هیچ سحری نیست که با صبا گفتگو نکنم ، صبا باد موافق زندگی ست که از دم ایزدی وزیده و جانها را به جانان زنده میکند ، سحر در اینجا به معنی هر لحظه است ، یعنی انسان بمنظور کاستن از گردهای دامن نباید لحظه ای از دامن حضرتش دست بکشد تا بوسیله ذهن خود و اطرافیان اسیر شام و تاریکی زلف حضرت معشوق نگردد و چشم روشن بین خود را از دست ندهد .
من از این طالع شوریده برنجم ور نی
بهرمند از سر کویت دگری نیست که نیست
حافظ اینکه انسان با هشیاری یا خرد خالص خدایی پس از ورود به جهان ماده ناگزیر است برای تطبیق شرایط جسمی خود با این جهان ، دید و نظر روشن خود را که پرتوی از آن نور کل است برای مدتی ترک نموده و بوسیله چشم ذهن و فکر خود ، جهان پیرامونش را تجربه کند از شوربختی انسان می داند ، عاشقانی چون حافظ از این بخت شوریده خود ، رنجیده خاطر هستند زیرا این امر را فراق از جانان میدانند ، اما در عین حال در مصرع دوم اذعان میدارد که اگر نبود این احساس داغ فراق و جدایی انسان از اصل خود ، پس عاشقان چگونه از سر کوی حضرتش بهرمند می شدند ؟در واقع حافظ میفرماید چگونه انسان میتواند از این فراق و جدایی راضی باشد و شکوه ای نکند ؟ فقط انسان عاشق است که غم این جدایی را درک نموده و از این امر رنجیده خاطر است ، این رنجش به معنی شروع کار معنوی و سعی وافر برای وصل دوباره به معشوق است .
از حیای لب شیرین تو ای چشمه نوش
غرق آب و عرق ، اکنون شکری نیست که نیست
اما چرا بیشتر ما انسانها علیرغم دارا بودن چشم روشن و عدم بین خداوند در اندیشه بازگشت و وصال حضرتش نیستیم و تمنای لب شیرین و زندگی بخش او را نداریم ؟ او که چشمه نوش است و هر لحظه برای وصال اعلام آمادگی میکند تا از آن آب حیات چشمه اش به ما تشنگان بنوشاند ، حافظ میفرماید مشکل از ما و حیاست که عاملی مهمِ نبودنِ طلب ِ آن لب شکرین در ما انسانها می باشد ، حیا میتواند حیای حقیقی باشد که انسان به دلیل کثرت خطاهایش از حضرت معشوق داشته و بدلیل اینهمه بی وفایی و انکار الست اکنون شرمسار خداوند بوده و خود را شایسته تمنای لب یا وصال حضرتش نمی داند ، در مصرع دوم غرق آب و عرق شدن که امروزه هم مصطلح است به معنی شرمساری و شرمندگی در حد اعلای آن میباشد ، پس حافظ بجای ما انسانها از خدا یا زندگی عذرخواهی و اظهار شرمندگی می کند ، که به بخاطر خطاهای گذشته و حیا یا شرمساری ناشی از آن ، انسانِ خود را لایق لب شیرین حضرتش ندانسته و به همین دلیل اکنون پس از گذشت هزاران سال ، انسان های شکرین مانند حافظ و مولانا بندرت یافت می شوند ، شکرین هایی که بنا بر مباهات خداوند به فرشتگان برای خلق انسان ، اکنون بسیار کمتر از حد انتظار هستند تا علاوه بر برخورداری خود از شکر و برکت زندگی ، سایرین را نیز از آن بهرمند کنند . مولانا نیز در این رابطه میفرماید :
تو مگو ما را بدان شه بار نیست / با کریمان کارها دشوار نیست
مصلحت نیست که از پرده برون افتد راز
ورنه در مجلس رندان خبری نیست که نیست
حافظ میفرماید مصلحت نیست که او واضح تر از این رازهای زندگی را برملا کند ، عرفا با تأسی به قرآن و پیغامهای الهی که با رمز و راز ، بصورت تمثیل و سربسته در قالب داستان بیان شده است ، پیغامهای خود را به همان صورت و با تمثیل و نماد بیان میکنند ، پیش از این منصور حلاج که آشکارا اسرار و رازها را از پرده بیرون افکند به همین جرم بردار شد ! ، در مصرع دوم ادامه میدهد اگر فاش تر از این سخن بگوید بیم آن می رود که در مجلس رندان یا هنگامه وصال خبری از چنین پیغامهای معنوی از جانب حضرتش نباشد و لسان الغیب و مخاطبانش از آن محروم شوند .
شیر در بادیه عشق تو روباه شود
آه از این راه که در وی خطری نیست که نیست
حافظ به یکی دیگر از موانعی که موجب انگشت شمار بودن شکری ها شده است اشاره میکند که انسان بنا بر ضمیر و ذات خدایی خود بطور فطری خواستار پیوستن به اصل خود و وصال حضرتش میباشد و بدوا" همچون شیر غرش کنان پای در این وادی پرخطر میگذارد اما پس از درک سختی های آن و نیاز به پرهیز از ادامه خطاهای گذشته بتدریج خوی مکارانه روباه را بخود گرفته و ریاکارانه وانمود به عاشقی میکند اما درواقع نمی تواند از هوا و هوسهای ذهنی خود بگذرد ، افسوس که در راه عاشقی خطرهای بسیاری در کمین پویندگانش بنشسته است ، که اگر چنین نبود ، چه بسیار انسانهایی که شکری شده و سربلند به سرمنزل مقصود می رسیدند .
آب چشمم که بر او منت خاک در توست
زیر صد منت او خاک دری نیست که نیست
آب چشم علاوه بر معنی اشک که ناشی از طلب و توفیق پیمایش راه عاشقی ست کنایه از آب زندگانی ست که بر نظرگاه روشن بیت اول جاری شده است و بزرگانی چون حافظ که مانند شیر در این بادیه پای نهادند و در ادمه راه نیز شیر باقی ماندند ، به این آب ، دیدگان خود راشسته و روشنی چشمان خود را باز یافتند ، البته که این توفیق بدون عنایت حضرتش امکان پذیر نبوده و چنین بینش روشنی مرهون خاک درگاه آن معشوق ازلی ست ، چنانچه در بیت اول نیز گفته شد خاک درگاه دوست کنایه ای ست از باز کردن و وسعت بخشیدن به فضای درونی ، و اکنون که حافظ یا دیگر بزرگان با این گشادگی سینه به رشد و تعالی رسیده و در این بیابان همچون شیر به راه خود ادامه می دهند ، برکات این حضور و چشم روشنشان ، شامل کل کائنات و هستی میگردد و خاک دری نیست که مرهون و وامدار چنین شیرانی نباشد ، یعنی کل هستی از برکات چنین انسانهایی که جانشان به جانان زنده شده است بهره می برند .
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
ور نه از ضعف در آن جا اثری نیست که نیست
شیرانی چون حافظ که جانشان به خدا زنده شده است همه ابعاد وجودی شان در اختیار خدا یا زندگی قرار میگیرد و همین ابیاتی هم که بر زبانشان جاری میگردد از سمت و سوی خدا یا زندگی ست ، حافظ میفرماید آن مقدار کمی که از نام ونشان او بر جای مانده است ضعف اوست و آن همان مقدار گرد کمی ست که از آغاز زندگی مادی برای رفع و رجوع نیازهای جسمانی خود بر دامنش نشسته بود و او چیزی بر آن نیفزوده است ، در مصرع دوم میفرماید اگر از این ضعف بگذریم از هیچگونه ضعف دیگری برای این شیر در پیمایش این بادیه پرخطر اثری نیست که نیست و همه عاشقان وصلش باید اینگونه باشند .
غیر از این نکته که حافظ ، ز تو ناخشنود است
در سراپای وجودت هنری نیست که نیست
در پایان حافظ باز هم شکسته نفسی کرده و خود را برای ناخشنودی حضرت معشوق مثال زده میفرماید همه کارهای معنوی ذکر شده برای توفیق شیر گونه پیمایش این وادی پر خطر بدون خلوص نیت مورد رضایت حضرتش واقع نخواهد شد هرچند اگر سرتاپای وجودت را هنری نباشد که در بر نگرفته باشد ، هنر در اینجا به معنی کارهای معنوی از قبیل مراقبه و تذهیب نفس و همچنین انتقال این مفاهیم از طریق هنر شعر حافظانه میباشد ، به بیانی دیگر اگر رهپویان وادی عشق به همه هنرها و مهارتها آراسته باشند باز هم لطف و رضایت حضرت معشوق شرط اصلی وصال است و بجز این خوشنودی حضرت دوست سالک راه بجایی نخواهد برد .
ا
سیدمحمدمسعود قادری در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۲۷ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » از ازل نوشته [۳۴-۲۶] » رباعی ۳۴:
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
نیکی 🤗 و بدی🙅♂️ که در «نهاد بشر »است
شادی😊و غمی 😭که در «قضا و قدر» است
با چرخ 🌞 مکن حواله کاندر ره عقل🧠
چرخ🌍 از تو 1000 بار «بیچاره تر است😞»
امید کوتاه و آسان تشریح شده باشد
Danesh۱۲۱ در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۴ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲:
بیت سوم مصرع دوم
آتش سوزنده، هم بر عود و هم مجمر بسوخت
نیما حبیب در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰:
بیت ۳: `کز لابه و گریه بدر رستند بیماران ما ` باید باشد.(یعنی بدر رستند است نه پدر رستند.)
همیرضا در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۴۱ در پاسخ به Shukrullah Maqsoodi دربارهٔ عمعق بخاری » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹:
اینجا را ببینید:
Shukrullah Maqsoodi در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۰:۳۱ دربارهٔ عمعق بخاری » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۹:
این رباعی در دفتر رباعیات شیخ فریدالدین عطار در همین گنجور به شماره ۳۵ رباعیات عطار نیز ثبت گردیده، مسولین محترم گنجور متوجه شوند که در اصل این رباعی از کدام یکی ایشان است؟ تا به نام او ثبت گردد ممنون تان.
yasin alirezai در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۴۰ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۲۳:
بسیار عالی
Mokoshle در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۶:۲۸ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » شمارهٔ ۱۶ - بر سنگ مزار:
سعدی دوم زمانه
اسماعیل منصورنژاد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۵ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب سوم در فضیلت قناعت » حکایتِ شمارهٔ ۱۰:
«تَکسِبُها» که در متن آمده، اشتباه است، زیرا ضمیر آن «الذُلّ» (مذکر مجازی) است. پس صحیح آن: یکسبها است. اگر «الذلة» (مونث مجازی) باشد، آن وقت «تکسبها» صحیح است.
محسن جهان در ۳ سال و ۹ ماه قبل، پنجشنبه ۳۰ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۱۲:۲۶ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۳۸:
تفسیر ابیات ۶ و ۷:
مولانای عزیز خطاب به آدمیان میگوید:
اینقدر به دنبال علت و معلول رویدادهای زندگی نباشید و گله نکنید که چرا اینچنین و یا آنچنان شد.
و در مقابل شکوه و عظمت وجود لایتناهی پروردگار ادعا نکنید که چنین و یا چنان هستید.
واگر به آن درجه اخلاص و بندگی رسیدید که چشمه آب حیات برای شما نمایان گردید، درنگ نکرده و به آن تبدیل شوید.
و حال که آن ذات اصلی خود را یافتید، دیگر از خودستایی و منیت ذهنی دست کشیده و به ریسمان محکم الهی چنگ بزنید.
مهیار حاتمی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، جمعه ۳۱ تیر ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۱۷ در پاسخ به توکل دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۸۹: