گنجور

غزل شمارهٔ ۱۷۰

 
حافظ شیرازی
حافظ » غزلیات
 

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست

باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد

شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب

باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد

مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت

چهره خندان شمع آفت پروانه شد

گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت

قطره باران ما گوهر یک دانه شد

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری

حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست

دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد

 

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

حسام الدین سراج » بوی بهشت » حافظ خلوت نشین

شهرام شعرباف » این خرقه بیانداز » زاهد خلوت نشین

سهیل نفیسی » طرح نو » زاهد خلوت نشین

محمود کریمی » آموزش آواز (ردیف آوازی موسیقی سنتی ایران) ۴ » مراد خانی یا آذربایجانی (دستگاه ماهور)

محمدرضا شجریان » اجراهای خصوصی » عهد شباب – اجرای خصوصی محمدرضا شجریان و مجید درخشانی در سه‌گاه به تاریخ ۲۲ تیر ۱۳۶۸ در شهر لیمبورگ آلمان

سپیده رئیس سادات » Tale of Friendship » ماهور اسپاتیفای

سهیل نفیسی » طرح نو » زاهد خلوت نشین اسپاتیفای

🎜 معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

تصاویر مرتبط در گنجینهٔ گنجور

دیوان حافظ دانشگاه پرینستون نوشته شده به تاریخ جمادی الثانی ۹۲۶ هجری قمری » تصویر 96 دیوان حافظ نسخه‌برداری شده در رمضان ۸۵۵ ه.ق توسط سلیمان الفوشنجی » تصویر 120 کتاب خواجه حافظ شیرازی به خط محمد ساوجی مورخ ۱۲۸۰ هجری قمری » تصویر 138 دیوان لسان الغیب سنهٔ ۹۲۰ هجری قمری دارای مقدمهٔ منثور » تصویر 171 دیوان حافظ به اهتمام محمد قزوینی و دکتر قاسم غنی، به خط حسن زرین خط، مرداد ۱۳۲۰ شمسی ، زوار، چاپ سینا، تهران » تصویر 245

حاشیه‌ها

تا به حال ۷۰ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

رضا وحدت پژوه در ‫۱۳ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷، ساعت ۱۱:۵۴ نوشته:

سوال اینست که در در بیت اول این غزل بر سر پیمانه
بود یا چنان که هست با سر پیمانه بود ودر این صورت
چرا ؟

 

حمیدرضا در ‫۱۳ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۱۲ اردیبهشت ۱۳۸۷، ساعت ۱۲:۲۷ نوشته:

@رضا وحدت پژوه:
در نسخه‌ی تصحیح شده‌ی قزوینی-غنی همین است : «با سر پیمانه شد» و پاورقی و جایگزین در نسخه‌ی بدل هم ندارد. جواب این که چرا «با» و «سر» نه را باید احتمالاً در زبان روزگار حافظ و تفاوتهایش با زبان امروز جستجو کرد و یا در معانی مستتر در شعر حافظ (معنی‌های دوم، معنی‌های دور از ذهن) که در بسیاری از اشعارش دیده می‌شود و برخی کلمات در آنها نقش دوگانه بازی می‌کنند.

 

ملیحه رجایی در ‫۱۰ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ دی ۱۳۸۹، ساعت ۱۶:۱۱ نوشته:

از سر پیمان برفت = از عهدی که بسته بود، تجاوز کرد.
شاهد عهد شباب = محبوب دوران جوانی
مُغبَچه = استعاره از ساقی و خادم میخانه
ضایع = به هدر رفتن
گوهر یکدانه = کنایه از موثر واقع شدن
نرگس ساقی = چسم ساقی
آیت = نشانه
معنی بیت 6: سپاس خداوند را که گریه شبانه روزی ما از بین نرفت و قطره باران اشک ما ، در صدف روزگار گوهر یکدانه و یکتا شد.
معنی بیت 7: نرگس چشم ساقی نشانه سِحر بر ما خواند و دمید و انجمن وِرد و دعای ما به محفل داستان پردازی عاشقانه تبدیل شد.
معنی بیت 8 : منزل حافظ اینک بزمگاه شاه شده است زیرا دل و جان نزد محبوب رفت.

 

علی جمشیدی در ‫۸ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۰۷ نوشته:

بیت اول:
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از (وز) سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شد
بیت چهارم:
راهزن درست است
بیت آخر:
منزل حافظ کنون بارگه کبریاست ...

 

رامین در ‫۸ سال قبل، دو شنبه ۱۳ خرداد ۱۳۹۲، ساعت ۰۰:۲۲ نوشته:

من مصرع اول رو به صورت (( حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد)) هم دیدم

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۱۸ نوشته:

البته من جداستان هستم با سرورمان شهریار و به پاکی دلها برای سرودن دیوانهای باریک بینانه ایمان دارم و البته مغبچه و مغبچگان را می دانم چرا می آورند و دلاسوده هستم پیوندی با جنسیت ندارد ولی نمی توانم بگویم که سزا نیست .

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۱۹ نوشته:

یعنی اینکه خاموشانه از کنار این داستان گذشتن به نگاهم درستر است .

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، یک شنبه ۲۴ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۱۳:۲۰ نوشته:

با پوزش درست تر

 

Shahryar در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۷:۳۷ نوشته:

In my opinion it is important to note that devout muslims in those days perpetrated these sexual crimes against Zoroastrian boys , a culture that is now prevalent in Afghanistan despite the fact that there are no zoroastrians left in Afghanistan

 

امین کیخا در ‫۷ سال و ۶ ماه قبل، دو شنبه ۲۵ آذر ۱۳۹۲، ساعت ۰۹:۰۲ نوشته:

shahriar a perpetrator is not gonna be a real believer in any religion. believing in rape make man an ape !

 

در ‫۶ سال و ۱۰ ماه قبل، یک شنبه ۱۲ مرداد ۱۳۹۳، ساعت ۱۴:۰۴ نوشته:

For answering to some opinion you most just say. "bullshet" I thing this is enough

 

B. Alavi در ‫۶ سال و ۹ ماه قبل، سه شنبه ۴ شهریور ۱۳۹۳، ساعت ۰۷:۲۵ نوشته:

# 7 نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
Extending the interpretation one verse to the entire ghazal may lead one down the wrong path [of interpretation]. To prove the point, try interpreting verse # 7, repeated here, then integrate that interpreation with the
aforementioned
Did it make the point?.

 

روفیا در ‫۶ سال و ۴ ماه قبل، پنج شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۳، ساعت ۲۳:۵۵ نوشته:

ببخشید حالا ایا ما هر چه باید می فهمیدیم رو فهمیدیم فقط همین یه قلم نوع تمایلات جنسی حافظ مونده ؟!
اگه همه رو هم فهمیده باشیم و این الان تنها مجهول زندگی ماست برای فهمیدنش باید چندین کتاب تاریخ رو که دوتاشم در همه موضوعات متفق القول نیستن بخونیم و دربارش فکر کنیم .
کی میره این همه راه رو ؟!
که چی بشه ؟!
چه سرویسی به بشر میده جواب این سوال ؟؟
اقا جان زندگی کوتاهه و چون وقت کمه صرفه گر باشیم و بریم یه تجارت پرسودتر بکنیم که توش کمتر ببازیم و بیشتر ببریم .
از حافظ و مولانا و بودا و محمد هم هر چی فهمیدیم و به دلمون نشست قبول کنیم و هر چی نفهمیدیم صبر کنیم تا روزی که بفهمیم . نگیم این قدیسه اون تبه کاره اون یکی همجنس گراست ببینیم حرفش چیه :
کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ...

 

جلال در ‫۶ سال قبل، دو شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۲۰ نوشته:

سلام بر دوستان
یک نکته جالب : این غزل تنها غزل حضرت حافظ است که بر وزن مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف) سروده شده- فتدبر

 

به شهریار در ‫۵ سال و ۱۱ ماه قبل، چهار شنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۰۴ نوشته:

سکوت اختیار کن!

 

کسرا در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۲۵ مرداد ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۴۷ نوشته:

آفررررررین روفیا

 

محمدحسین در ‫۵ سال و ۹ ماه قبل، یک شنبه ۱ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۰۲ نوشته:

حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

*مصحح ه.الف سایه

 

میمند در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، پنج شنبه ۲۶ شهریور ۱۳۹۴، ساعت ۰۷:۵۳ نوشته:

نظری در مورد صفحه بندی اپلیکیشن بسیار معتبر گنجور داشتم. فونت اشعار اصلی بسیار کوچکتر از فونت حاشیه های ارسالی است
در صورتیکه باید برعکس باشد
ممنون از زحمات شما

 

محمد در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۴۵ نوشته:

در پاسخ به دوستی که دم از بودا و محمد ص با هم زدند باید بگم این مقایسه بسیار نادرست و اشتباه است
بودا به اقرار همه دانشمندان دین آسمانی نداشته و دینش زمینی و متضمن شرک به خداوند متعال بوده و حال آنکه حضرت رسول ص آخرین پیامبر الهی و فرستاده خداوند متعال بوده و قبل از هر چیزی از شرک و کفر پرهیز داده و به توحید خداپرستی دعوت نموده
حال چگونه می توان ایشان را کنار بودای مشرک قرار داد!؟
بهتر است قبل از سخن گفتن کمی اندیشه کنیم و به خاطر ژست های روشنفکرمآبانه به دام تکثر گرایی غیر منطقی و نامعقول نیفتیم!

 

روفیا در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۴ نوشته:

دوست فروتن و مهربان
گفته امد :
العلم نقطه ، کثرها الجاهلون :
نه اینکه جهلا علم را زیاد کردند . یعنی جهلا خیال کردند بیش از یک نقطه است . لطفا دفتر اول مثنوی بخش 12 را مطالعه بفرمایید . مقصود مولانا باز قیاس بین عیسی و موسی و تعصب دینی نیست . بلکه اصولا هر نوع قیاسی را باطل و مردود میداند .
شیشه یک بود و به چشمش دو نمود
چون شکست او شیشه را دیگر نبود
اگر ما جان کلام این دو را بنگریم میبینیم هر دو به حقیقت واحدی دعوتمان می کنند .
من نمیگویم که آن عالیجناب
هست پیغمبر ولی دارد کتاب
بودا که سهل است ، اگر رفتگر محله مان هم چیزی بگوید یا کاری کند که نوری بر دلم بتاباند من او را پیغمبر میدانم . چون او سلام خدا را به من رسانده است .
تکثر بدین معنا نیست که ما به دو نفر ایمان داشته باشیم .تکثر گرایی این است که ما خیال کنیم دو نفر وجود دارد . دویی در میان نیست . هر چه هست اوست .
اینما کنتم فثم وجه ا... یعنی چه ؟
اینما یعنی فقط حضرت محمد ؟
یعنی پیامبران اولو العزم ؟
یعنی پیامبران ؟
یعنی انسانهای خوب ؟
یعنی انسانها ؟
یا یعنی هر کجا و هر چیز ؟؟

 

روفیا در ‫۵ سال و ۸ ماه قبل، دو شنبه ۱۳ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۰۳ نوشته:

ببخشید اینما تولوا فثم وجه ا...

 

جلال رجبی خاصوان در ‫۵ سال و ۷ ماه قبل، چهار شنبه ۲۲ مهر ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۳۸ نوشته:

1. معنی بیت اول: زاهد گوشه نشین دیشب از خلوت نشینی توبه کرد و به میخانه رفت و شروع به نوشیدن شراب کرد.
2. معنی بیت دوم: صوفی(پشمینه پوش) که تا دیروز از روی بی عقلی مخالف جام و می خوردن بودن و آن را حرام می دانست، حالا با خوردن کمی می دوباره عاقل و حکیم گشت
3 معنی بیت سوم: معشوقه دوران جوانی صوفی دیشب به خوابش آمده بود، که به این سبب باز در دوران پیری حس عاشقی و جوانی یافت
4. معنی بیت چهارم: ساقی زیبا رویی در میخانه می گذشت که عقل و دین را می برد، صوفی دنبال وی افتاد و در تعقیب آن زیبا رو از همه بیگانه شد و به کسی توجه نکرد
5 معنی بیت پنجم: داغ سیاه وسط گل دل بلبل را سوزاند و چهره خندان و روشن شمع هم پرهای پروانه سوزاند
معنای بقیه ابیات در صدر توضح داده شده اند

 

جاوید مدرس (رافض) در ‫۵ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۵ دی ۱۳۹۴، ساعت ۱۲:۵۶ نوشته:

.................... دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
حافظ خلوت‌نشین : 25 نسخه (801، 813، 816، 818، 822، 824 و 19 نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ) خانلری، عیوضی، نیساری، سایه
حافظ مسجد‌نشین : 12 نسخه (803، 821، 823، 825، 836، 843 و 7 نسخۀ متأخر یا بی‌تاریخ)
واعظ مسجدنشین : 1 نسخه (819)
زاهد خلوت‌نشین : 2 نسخه (827 و 1 نسخۀ بسیار متأخّر: 898) قزوینی، خُرّمشاهی
غزل 165 و بیت مطلع آن در 40 نسخه از جمله تمامِ نسخ کاملِ کهنِ مورّخ آمده است.
حافظ خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
صوفی مجنون که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
مغبچه‌ای می‌گذشت راه زن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهرۀ خندان شمع آفت پروانه شد
گریۀ شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
نرگس ساقی بخواند آیت افسون‌گری
حلقۀ اوراد ما مجلس افسانه شد
منزل حافظ کنون بارگهِ پادشاست
دل سوی دلدار رفت جان بر جانانه شد
*********************************
********************************

 

محمد در ‫۵ سال و ۴ ماه قبل، یک شنبه ۱۸ بهمن ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۰۳ نوشته:

سلام به بقیه...
من خیلی سواد تحلیلی ندارم. اما می دانم که برای تحلیل محتوا باید به داده ها و آنچه که از آن زمان به جا مانده رجوع کرد. نمی شود که از روی کلمات پی به این تفاسیر کوچه خیابانی برد. بهتر اشعار ایرج میرزا یا عبید زاکانی رو ببیند. به نظرم گاهی از وضع موجود برای بیان اهدافی در زمینه های مختلف اجتماعی، احساسی و ... میشود استفاده کرد. کاری که حافظ انجام داده است.
در ضمن با روفینا هم موافقم. دست خدا ممکن از استین هر کسی برای هدایت بنی ادم بیرون بیاید.

 

مرتضی در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۴ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۱۹ نوشته:

بیت اول این شعر واقعا من را به فکر فرو برد یک جوان که 23زبان دنیا را میداند،برای معرفی بهترین زبان،این بیت حافظ را خواند

 

.... در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۱ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۰۶ نوشته:

هنوز نفهمیده ام که چرا حافظ، خلوت نشینی را به جرعه ای از آن باده فروخت. اصلا مگر عاقل، خلوتش را به می نابی می فروشد؟ همین عاقل نبودن حافظ کار دستش داد و باعث شد شاهدی به آتش بکشد پروانه شیدا را. اصولا مگر عشاق در دایره عشق، چگونه اند که عاقلان در آن سرگردانند؟
حافظ خودش از فرط استیصال و سرگردانی که موثَّر از حضور در دایره عشق بود، با همه بیگانه شد.
باز هم نمی دانم که عقل را چرا باید به عشق فروخت و خلوت پاکی را فدای می و شاهدان عهد شباب و مغبچگان و غیره کند. هرچه هم که عشق پاک و خدایی باشد، باز هم نمی ارزد به جوی عقل!

 

بابک در ‫۵ سال و ۳ ماه قبل، سه شنبه ۱۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۳:۰۴ نوشته:

جناب چهار نقطه،
عاقلان دانند؟ گویا ندانند...

 

.... در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۴۷ نوشته:

بابک جان
الله اعلم که عاقلان دانند یا نه؟ من را که از مراتب دانش و عقل خبری نیست و تنها طالب آنم.
ولی آیا عاشقان می دانند؟ آیا عاشقان جز صورت می شناسند؟ الله اعلم
نمی دانم
شاید هر دو می دانند
شاید می ناب، خود بیارزد به خرمن ها عقل ولی من که حاضر به معاوضه نیستم

 

.... در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۲ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۲:۵۶ نوشته:

چه عجیب بود جمله ات
عاقلان دانند؟ گویا ندانند...
اگر خبری یافتی، مرا نیز بی خبر نگذار
یعنی عقل به کار نمی آید؟
همه عشق است و عشق است و عشق؟
پس اصلا علت وجودی عقل چیست؟ رشک بردن بر عشاق؟ باید فایده ای داشته باشد، نه؟
نمی دانم.
نمی دانم.
نمی دانم.

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۵۰ نوشته:

بفرمان عقل به سوی عشق کشانده شدم
عشق که آمد عقل را خانه نشین کرد
عنان اختیار بدست گرفت و برد آنجا که ، نمیدانم کجاست
،،
میروم تا عنان شه گیرم
کنم از دست ماهرویان داد
عقل گوید مرو که نتوانی
عشق گوید هر آنچه باداباد

 

دوستدار در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۵:۱۰ نوشته:

سمانه،
سرزده می آید عشق!
نمی دانی کی؟ کجا ؟ چگونه می آید عشق!
خانه آراسته ای به انتظار ، دروازه دل فراخ گشاده
بر در خانه نمی کوبد عشق
از پنجره می آید عشق،
بی راهه می آید عشق ، از ره به درت میکند عشق
در به درت می کند عشق
از خویش و خود به درت می کند عشق
و چه خوش می آید عشق ، ار چه سرزده می آید.

 

روفیا در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۰:۴۵ نوشته:

عشق آمد عقل او آواره شد
صبح آمد شمع او بیچاره شد
عقل چون شحنه است چون سلطان رسید
شحنه بیچاره در کنجی خزید
عقل نگاهبان و حافظ منافع ماست،
در غیاب عشق امنیت ما را تامین میکند،
ولی سلطان وجود ما عشق است،
چون سلطان عشق از راه رسد عقل خود عاقلانه به کنجی خزد،
نگاهبان را چه به عرض اندام در حضور سلطان...

 

کمال در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۴ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۲:۲۴ نوشته:

باسلام به شب زنده داران ودوستان
بنده این غزل زیبارابادوستان به اشتراک گذاشتم.

 

.... در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، پنج شنبه ۲۷ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۸:۲۷ نوشته:

ممنونم از راهنمایی های تمامی دوستان مخصوصا بانو روفیا و بانو سمانه
تمثیل سلطان و نگهبان از همه نیکوتر بود

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۱۷ نوشته:

دوستدار گرامی ، گل گفتی
به قول بابا طاهر
زدست دیده و دل هر دو فریاد
که هر چه دیده بیند دل کند یاد
بسازم خنجری نیشش ز فولاد
زنم بر دیده تا دل گردد آزاد
اما دیدم که نابینایان روشندل ، عاشق ترند ، دیده فرو بستم و سفره دل گشودم ، تا ترکان یغماگر آنچه هست به تاراج برند
من ماندم و دل ویرانه

 

بابک در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۴:۵۹ نوشته:

جناب شمس الحق،
درود بر شما
مدت مدیدی پشت ابرها نهان بودید، خوش بازگشتید...

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۵:۳۵ نوشته:

با اجازه ی استاد شمس الحق {حمید رضا گوهری }
غزلی از استادم تقدیم می کنم
قدر گوهر
نوشدارویی بجویم تا که درد عاشقی درمان کند
ساغری خواهم که بنیاد غم دل بر کند ویران کند
بر شکنج گیسوی دلدار دل بستن کجا فرزانگی ست؟
کاین چنین ویرانه سازد خانه را هم رخنه درایمان کند
نرگس شهلا اگر این گونه بر هم می زند آرام جان
آرزوی وصل اما ، عاشق دلخسته بی سامان کند
گر که این دلبستگی ها بند باشد بر دل دیوانه ای
ای خوش آن زنجیر زلفی کاین دل دیوانه را زندان کند
هر که را دلبسته بینی زار بود و بینوا در دام غم
تیر مژگان کمان ابرو بتی خارای او مرجان کند
طالع بختش اگر سعدست این شب زنده داریها چرا؟
کاش می شد رنج بیماری دل را باشبی درمان کند
کارعاشق گر به زاری اوفتد دربحر بی پایان عشق
هرچکیده قطره اشکی را بدامان گوهررخشان کند
چشم پر آبست عاشق را و درد عشق دردی بی دوا
ناله اش گوهر فشانی های شب را زیور مژگان کند
عاشقان دانند قدر دلبران را ، قدر گوهر گوهری
تا نبندی دل ، کجا دانی چسان در جان تو توفان کند
تا”نیا“دستش نسوزد در تب سوزنده ی والای عشق
از کجا یابد دوایی را که رنج عاشقی آسان کند

 

بابک در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۵۵ نوشته:

چهار نقطه جان .... چهار نقطه جان،
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
کآنکه عاشق شد ازو حکم سلامت برخاست
"سعدی"
ای که سر و جان فدای جان و سرت، مطمئنی که حوصله سردرد اراجیف بنده را داری؟
باری،
پاسخش به درازا میکشد و بنده نیز دست و بالم در پوست گردوست، چرا که مدتی است شادروان لپ تاپم به موت رفته و بنده با یک آیپد سر می کنم، آنچنانکه پاسخی را که برای خانم سمانه در حال تدوین است چند هفته ایست که به اتمام نمی رسد!
---
این خلاصه ای از رساله عقل و عشق سعدیست:
"...بقدر وسع در خاطر این درویش می آید که عقل با چندین شرف که دارد نه راهست بلکه چراغ راهست، و اول راه ادب طریقت است و خاصیت چراغ آنست که بوجود آن راه را از چاه بدانند و نیک از بشناسند و دشمن از دوست فرق کنند و چون آن دقایق را بدانست برین برود که شخص اگرچه چراغ دارد تا نرود به مقصد نرسد...
نقلست از مشایخ معتبر که روندگان طریقت در سلوک بمقامی برسند که علم آنجا حجاب باشد، عقل و شرع این سخن بگزاف قبول کردندی تا بقرائن معلوم شد که علم عالت تحصیل مراداست نه مراد کلی. پس هر که بمجرد علم فرود آید و آنچه به علم حاصل می شود درنیابد همچنانست که به بیابان از کعبه بازمانده است...
بدانکه مراد از علم ظاهر مکارم اخلاق است و صفای باطن که مردم نکوهیده اخلاق را صفای درون کمتر باشد و بحجاب کدورات نفسانی از جمال مشاهدات روحانی محروم. پس واجب آمد مرید طریقت را بوسیلت "علم ضروری" اخلاق حمیده حاصل کردن تا صفاء سینه میسر گردد، چون مدتی بر آید بامداد صفاء با خلوت و عزلت آشنایی گیرد و از صحبت خلق گریزان شود و در اثناء این حالت بوی گل معرفت دمیدن گیرد از ریاض قدس بطریق انس، چندانکه غلبات نسیمات فیض الهی مست شوقش گرداند و زمام اختیار از دست تصرفش بستاند.
اول این مستی را حلاوت ذکر گویند و اثناء آنرا وجد خوانند و آخر آنرا که آخری ندارد عشق خوانند و حقیقت عشق بوی آشناییست و امید وصال و مراد را این مشغله از کمال معرفت محجوب می گرداند که نه راه معرفت بستست خیل خیال محبت بر ره نشستست. صاحبدلان نگویم که موجود نیست طلسم بلای عشق بر سر است و کشته بر سر گنج می اندازد...
...از تو می پرسم که آلت معرفت چیست؟ جوابم دهی که عقل و قیاس و قوت و حواس چه سود آنگه که قاصد مقصود در منزل اول بوی بهار وجد از دست می برد و عقل و ادراک و قیاس و حواس سرگردان می شود...
حیرت از آنجا خاست که مکاشفت بی وجد نمی شود، و وجد از ادراک مشغول می کند، سبب اینست و موجب همینست...
پایان بیابان معرفت که داند که روندهء این راه را در هر قدمی قدحی بدهند. و مستی تنگ شراب ضعیف احتمال در قدم اول بیک قدح مست و بیهوش می گرداند و طاقت شراب زلال محبت نمی آرند و بوجد از حضور غایب می گردند و در تیه حیرت می مانند و بیابان به پایان نمی رساند....
ای مرغ سحر عشق ز پروانه بیاموز-----کان سوخته را جان شد و آواز نیامد
این مدعیان در طلبش بی خبرانند-----کان را که خبری شد خبری باز نیامد....."
بگذریم که تنی از دوستان گنجوری میان خودشان به توافق رسیدند که سعدی نه تنها عارف نبوده که حتی مقام پیر را هم نداشته! هم الان نیز جنابی در مورد حافظ در حاشیه ای دیگر به همین نتیجه رسیده اند...
-----
دوست عزیز،
جالب نیست که بسیاری بسیار با استناد به وجودی فرامادی (عقل را گویم)، که همانرا هم دقیقاً نمی شناسند، همواره بر قادر و مطلق بودن آن و جهان مادی، و نبود وجودی دیگر ورای آن پافشاری می کنند؟
شما خود صاحب عقلی، از عقل خود بخواه تا شرح و وصفی کامل از خویشتن را برایت ارائه دهد.
اگر هر دو درماندید و آنچه پیشتر آمد اکتفا نکرد، امر بفرمایی معجونی دیگر برایت سرهم می کنم...
سرت شاد و دلت خوش باد جاوید
نوروز بر همگان خجسته باد

 

بابک در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۱۱ نوشته:

شمس الحق عزیز،
نهایت لطف را دارید،
مشغول تایپ کردن در همین حاشیه بودم و گویا نوشته ام مطابق عرف معمول به بازداشت موقت رفت...
باری تا این بی نوا از بند خلاص گردد، بنده نیز نوروزی خجسته را برای شما و همه گنجوریان عزیز آرزومندم.
سرهایتان شاد و دلها پرنور باد

 

بابک در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۷:۱۹ نوشته:

جناب حمید رضا@ گنجور،
دو پست بنده در این حاشیه به حبس و حصر رفتند، موقتی است یا دائم؟
با سپاس از زحمات سرکار
نوروزتان خجسته و پیروز باد

 

حمید رضا در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۰:۲۴ نوشته:

جناب شمس الحق، عالی بود. درود بر شمس تبریزی.
براستی اگر انسان روی این کره خاکی نباشد، ایام عیدی نخواهد بود.
وجود مردم و حرفها و رفتارهای نیکمان است که این ایام مبارک می شود.
خوشحالم که به گنجور بازگشتید تا دوستدارانتان از دانش شما بهره مند شوند.
نوروز بر همه مردم جهان شاد باد.

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۲۴ نوشته:

حمید رضای گرامی
چگونه می فرمایید { براستی اگر انسان روی این کره خاکی نباشد، ایام عیدی نخواهد بود.}
نوروز را و بهار را ، طبیعت بیش از انسان جشن میگیرد
نگاه کنید به شادی پرندگان و سر زندگی درختان و آهوان و حتا رود و چشمه و آبشار ، که اگر اینها نبود ما چه چیزی را جشن می گرفتیم ؟
ای دوست نمی بینی این بلبل دستان را
با نغمه ی خود برده در شور گلستان را
چون ماه درخشان شو تاریکی شب برکن
در پرتو رخسارت بر گیر شبستان را
اما چه خوش گفتی : { رفتارهای نیکمان است که این ایام مبارک می شود}
نوروزتان پیروز و خوش

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۲۱:۲۹ نوشته:

پوزش
دو بیتی از غزل استادم ” نیا “ بود به نام ” جمال دوست“

 

حمید رضا در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۰۰:۳۱ نوشته:

سمانه ی عزیز،
چقدر سپاسگزارم که اشتباه مرا دیدید و درباره آن نوشتید.
فکر می کنم که گفتار شمس تبریزی چنان هیجان زده ام کرد که هنگام نوشتن جمله ام، هنوز باورم نیست کره خاکیِ بدون انسان را خالی مانند ماه و مریخ در ذهنم تصویر کردم!
پس این خود محوریِ انسان بودن هنوز ته ضمیر ناآگاه من نشسته و فقط منتظر فرصت است که بیرون بزند! برای پاک کردن آن هنوز باید تلاش کرد.
با داشتن دوستانی آگاه چون شما، قدم به قدم.
نوروز شما نیز پیروز و برای عزیزانتان آرزوی بهبودی هر چه زودتر میکنم.

 

بابک در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴، ساعت ۱۶:۳۷ نوشته:

شمس الحق جان،
آزاد شد! آزاد شد! آزاد شد!
گربه و عید و کافتان جمله سرشاد شد
شما هم گویا در این زمان غیبت دستی بر علم پیشگویی برده اید؟...

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۰۸:۲۳ نوشته:

سال نو بر همه ی گنجوریان مبارک

 

روفیا در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۰:۵۴ نوشته:

عید آمد و عید آمد
یاری که رمید آمد
عیدانه فراوان شد
تا باد چنین بادا

 

روفیا در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۴۷ نوشته:

از آن من نیز محصور گشت!
غلط نکنم کسی دارد با ما بازی می کند!

 

سمانه ، م در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، یک شنبه ۱ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۱۳:۲۵ نوشته:

روفیا جان
اگر منظور شما از غیب شدن حاشیه ، قبل از درج است
چنانچه به چامه ی مورد نظرتان ، دوباره مراجعه کنید ، نوشته باتشکر ، نظر شما پس از باز بینی در معرض دید همگان قرار خواهد گرفت و این متن را فقط خود شما دارید ، و آنگاه ،
صبر ایوب بباید که مگر صاحب گنجور
متن دلخواه شما را به تماشا بگذارد
شاد باشید پایدار

 

کمال در ‫۵ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۲ فروردین ۱۳۹۵، ساعت ۲۳:۳۲ نوشته:

باسلام وتبریکات نوروز باستانی
بنده این غزل بسیارزیبارابادوستان
به اشتراک گذاشتم.

 

رضا در ‫۵ سال قبل، چهار شنبه ۱۹ خرداد ۱۳۹۵، ساعت ۱۲:۰۰ نوشته:

فرض بر آن بوده است که مروارید بر اثر افتادن یک قطره باران در صدف ایجاد می شود. امروزه هم برای ساختن مروارید کشت شده که به غلط مروارید مصنوعی دانسته می شود از قرار دادن یک هسته مرکزی خارجی در صدف استفاده می کنند تا دور آن مروارید ترشح شود. حافظ از استعاره فوق برای قطره اشک استفاده کرده است. در سیر صوفیان مرحله ی "طلب" گام اول است که با اشک و تمنا شروع می شود تا شاید شرافت مرحله بعد را بیابد
نوشتم تا برخی دوستان بعدها ادعا نکنند حافظ همجنسباز و در کار پرورش مروارید تقلبی بوده!!!

 

حمید در ‫۴ سال و ۱۰ ماه قبل، جمعه ۸ مرداد ۱۳۹۵، ساعت ۲۱:۴۹ نوشته:

درود بر همگی عزیزان
در مورد کلمه مغبچه که انتقاد شده چرا حافظ استفاده کرده از این کلمه که اشاره به انحراف جنسی و ... دارد باید گفت این کلمه در فرهنگ عامیانه و عرف جامعه وجود داشته و احتمالا اصل آن هم مربوط به انحراف جنسی بوده اما به مرور زمان در ادبیات در کنار ساقی و معشوق و دلبر و ... و در همان ردیف قرار گرفته و برای بیان عشق دیوانه وار استفاده می شده و شاعری مثل حافظ هم برای بیان مطلب و درجه عشق از این واژه استفاده کرده و دلیل بر این نیست که معنی انحرافی قضیه به ذهن بیاید .

 

مینا در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۰ نوشته:

منزل حافظ کنون بارگه پادشاست...
حافظ درین مصرع شطح گفته است. شبیه همانی که ابوالخیر گفت: لیس فی جبتی سوالله!
درخصوص شرح شرح، مطلبی از دکتر شفیعی کدکنی از کتاب دفتر روشنایی میراث عرفانی بایزید اینجا همخوان میکنم:
شطح کلمه ای است که تعریف علمی آن محال است. "گزاره ای" است "هنری و عاطفی." این گونه گزاره های هنری و عاطفی ظاهری غامض و پیچیده دارند و معنای آن برای بعضی قابل قبول است و برای بعضی دیگر غیرقابل قبول. همه کسانی که در طول تاریخ ستایشگران "اناالحق" حلاج و "سبحانی" بایزید بوده اند، کسانی بوده اند که این گزاره ها ایشان را اقناع کرده است و تمامی کسانی که به کشتن حلاج و آواره کردن بایزید کوشیده اند، و در طول تاریخ منکران ایشان بوده اند، کسانی بوده اند که این گزاره ها آنان را اقناع نکرده است. کسی را که این گزاره ها اقناع نکرده باشد با هیچ دلیل علمی و منطقی نمی توان به پذیرفتن آنها واداشت و برعکس نیز اگر اقناع شده باشد با هیچ دلیل منطقی نمی توان او را از اعتقاد بدان بازداشت. رد و قبول "شطح" رد و قبول "علمی و منطقی" نیست. رد و قبول "هنری" و "اقناعی" است.

در ساختار شطح های معروف نوعی بیان نقیضی و پارادوکسی نهفته است. اگر به چهار شطح معروف تاریخ عرفان ایران که همه جا نقل می شود و از زبان چهار عارف برجسته برجوشیده است بنگریم، این ویژگی بیان پارادوکسی و نقیضی را می توان، به نوعی، مشاهده کرد:
1) سبحانی ما اعظم شانی (بایزید متوفی 261)
2) اناالحق (حلاج مقتول در 309)
3) الصوفی غیرمخلوق (ابوالحسن خرقانی متوفی 425)
4) لیس فی جبتی سوی الله! (ابوسعید ابوالخیر متوقی 440)

تناقضی که در جوهر این گزاره ها نهفته است، چنان آشکار است که نیازی به توضیح ندارد: قطره ای که دعوی اقیانوس بودن کند، دعوی او یاوه است و گزافه. اما همین گزاره های یاوه و گزافه را اگر از دید دیگری بنگریم، عین حقیقت خواهد بود. مگر دریا جز مجموعه بی شماری از قطره هاست؟ اینجا مجال مته به خشخاش گذاری های معمول نیست. فقط می توان گفت این چشم انداز یا کسی را "اقناع" می کند یا نمی کند. اگر اقناع کرد، این چهار شطح پذیرفتنی است و اگر نکرد ناپذیرفتنی درست به همان گونه که شما از شنیدن یک سمفونی یا لذت می برید یانه. اگر لذت نمی برید تمام براهین ریاضی و منطقی عالم را هم که برای شما اقامه کنند، بر همان حال نخستین خویش باقی خواهید ماند و کمترین تغییری در شما ایجاد نمی شود. شطح از خانواده هنر است و هنر را با منطق نمی توان توضیح داد. البته هر هنری منطق ویژه خویش را دارد که با همه منطق ها و برهان ها متفاوت است.

 

مینا در ‫۴ سال و ۶ ماه قبل، جمعه ۲۸ آبان ۱۳۹۵، ساعت ۱۶:۱۳ نوشته:

ادمین محترم صفحه
با سلام.
لطفا پیش از تایید حاشیه ی بنده به جای «شرح شرح» ویرایش بفرمایید «شرح شطح». ممنونم

 

علیرضا م. در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۱۸:۲۳ نوشته:

خطاب به روفا:
با سلام
حدیثی درج کردید که حدیث پیچیده ای است، و خب شما به سادگی آن را تفسیر و تعبیر کردید، در حالی که مطمئن نیستم چیزی از علم حدیث بدانید! و چه بد عادتی است ابراز تخصص در هر علم!
حدیث این بود: «الْعِلْمُ نُقْطَةٌ کَثَّرَهَا الْجَاهِلُون‏»
بنا بر تفسیری که در کتاب «عوالی اللئالی العزیزیة فی الأحادیث الدینیة» آمده است، تعبیر این حدیث، در سطحی که شما فرمودید اینگونه است:
المراد بالنقطة هنا، النقطة التمیزیة، التی بها یتمیز العابد من المعبود و الرب من المربوب، لان الوجود فی الحقیقة واحد، و انما تکثر و تعدّد عند التقیید و التنزل الاسمائی، بسبب الإضافات بقید الإمکان. و لهذا یقولون: التوحید اسقاط الإضافات، لانه عند اسقاط النقطة التمیزیة لا یبقی شی‏ء الا الوجود المحض و یضمحل ما عداه.
و أشار الی ذلک بقوله: (کثرها الجاهلون) لانهم یلاحظون تلک الإضافات فیعتقدون تعدّد الوجود و تکثره، حتی انهم جعلوه من الأمور الکلیة الصادقة علی الجزئیات المتعدّدة، حتی اختلفوا فی کونه متواطئا أو مشککا، و ذلک عند أهل التحقیق جهالة، لانه ینافی التوحید الذی هو مقتضی الوجود و لازمه الذاتی لان الوحدة ذاتی من ذاتیاته و التعدّد أمر عارض له، فمن نظر بحقیقة العلم الی تلک النقطة و علم ان التمییز و التعدّد انما هو سببها، لم یعتقد بکثرة الوجود البتة و لا خروجه عن وحدته الصرفة الذاتیة، فیبقی عالما لم یخرج الی الجهل. فهذا معنی قوله: (العلم نقطة) یعنی ان معرفة تلک النقطة و التحقّق بها هو حقیقة العلم الذی غفل عنه أهل الجهل (معه).
(امیدوارم برداشتی از عربی داشته باشید.)
مقصودم این نبود که حاشیه سازی بر اصلی چنان که اصل را به حاشیه برد و منظور را مغفول کند صحیح است، اما علم، در حال بسط است، چنان که جهان نیز!
در رابطه با تعابیر از عبارات شعر هم مطمئنا ضروری است بدانیم این شعر در چه دورانی از زندگی حافظ عزیز سروده شده، چه آنکه وزن خاصش کنجکاوی را برمی انگیزد. و لذا، از آنجا که بحثی در این راستا ندیدم، تعابیر، تعابیر شخصی است و به قولی «تشریک جهل». و حدیث دیگری داریم که «کسی که بدون علم و آگاهی حکم کند، فسادش در دین بیش از اصلاح اوست» و این به سادگی قابل تعمیم در بسیاری موضوعات است.
موفق باشید

 

ناشناس در ‫۴ سال و ۵ ماه قبل، شنبه ۲۷ آذر ۱۳۹۵، ساعت ۱۹:۱۸ نوشته:

جناب علی رضا
حقیر در علم حدیث سررشته ندارد و البته نیازی هم در میان نبوده است برای محدث و عربی دان شدن
سخن از مغبچه رهزن دل و دین است و گریه شام و سحر . کس قصد شرکت در جهل مورد اشاره سرکار و فساد در دین ندارد، نگران مباشید ، فارسی نبویسید

 

نادر.. در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۱۶ اسفند ۱۳۹۵، ساعت ۰۹:۰۳ نوشته:

آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت ..

 

nabavar در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۱۹:۵۴ نوشته:

ولی آقای جلالی نظری این چنین دارد : در این غزل حافظ شخص خود را مثال می زند و خویشتن را در ابتدای امر به صورت یک صوفی گوشه گیر متعبد و خلوت نشین که از همه مناهی بریده معرفی می کند که حسن و جمال یک محبوب ایام جوانی او دو باره در دلش وسوسه ایجاد کرده ودر نتیجه حسن وجمال یک مغ بچه ساقی میخانه یی پای عشق او را به میخانه باز کرده واو را که یک متعصب خم شکن بیش نبوده بر سر عقل ومعرفت آورده و چشم بینش و دیده جهان بین او را باز کرده به طوریکه دل او دلدار خویش را باز یافته و جان او به محبوب خویش پیوسته و در نتیجه منزلگاه او به منزله آستان با عظمت الهی در آمده و حالیا جایگاه او در بارگاه شاهِ جهان یعنی مقام کبریایی خداوند قرار دارد. معانی ابیات پیش گفته شد این غزل به نحوی است که با قرائت آن می توان به طور وضوح به نظریه عرفانی حافظ دست یافت.
پایدار باشید

 

nabavar در ‫۴ سال و ۲ ماه قبل، جمعه ۴ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۲۳:۱۴ نوشته:

سمانه بانو گرامی
درین چند بیتی که از ” نیا “ آوردید تناقض نمی بینید؟
در یکجا می گوید :
بر شکنج گیسوی دلدار دل بستن کجا فرزانگی ست؟
کاین چنین ویرانه سازد خانه را هم رخنه درایمان کند
نرگس شهلا اگر این گونه بر هم می زند آرام جان
آرزوی وصل اما ، عاشق دلخسته بی سامان کند
بعد می گوید :
گر که این دلبستگی ها بند باشد بر دل دیوانه ای
ای خوش آن زنجیر زلفی کاین دل دیوانه را زندان کند .
پایدار باشید

 

بهزاد در ‫۴ سال و ۱ ماه قبل، شنبه ۲۶ فروردین ۱۳۹۶، ساعت ۰۷:۵۴ نوشته:

من اینطور شنیده بودم زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان گذشت و بر سر پیمانه شد

 

جاوید مدرس (رافض) در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، دو شنبه ۲۱ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۱۶:۲۹ نوشته:

***************************
شرح غزل 170
***************************


بنام حضرت دوست
وزن: مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن (منسرح مطوی مکشوف)
1- زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
........................................
در حافظ نامه خرمشاهی با بحث اینکه در این بیت بجای کلمه زاهد حافظ درست است بعد با عدله و استنتاج زاهد را درست بر میشمارد ( رج ص 647 غزل 98)
در شرح عرفانی غزلیات حافظ ( ختمی لاهوری ) ( در ص 1250 جلد 2 غزل 183 )
شان نزول این غزل داستان ملاقات شمس تبریزی و حضرت مولانا در بازار شکر ریزان میداند و با تعریف این داستان که بنده خیلی به اختصار عرض میکنم .ماجرای گفت گو بین شمس و مولانا و سئوالات و جواب مشهور( در باره مقایسه حضرت محمد و بایزید بسطامی) و در نهایت دعوت مولانا از شمس بخانه اش برای خلوت نشینی و مباحثه در خلوت و قبول کردن شمس با سه شرط (1- زنی زیبا روی هر شب 2- پسر شاهدی زیبا 3- شراب ناب)(برمنوال آزمایش بمی سجاده رنگین کن )
دعوت را قبول میکند و مولانا هم میپذیرد.که در شب اول زن خود و پسرش و کوزه شرابی از محله جهودان به خدمت شمس میبرد و شمس نعره ای میزند و میگوید که اینها برحسب امتحان گفتم و الی آخر...و بنا بر این ماجرا ،غزل را شرح میکند
زاهد خلوت نشین = چله نشین همان مولاناست و بمیخانه شدنش تهیه صبویی از شراب برای شمس
از سر پیمان گذشت یعنی غرور و ابهت روحانی و زاهد بودنش را زیر پا گذاشت بر سر پیمانه شد هم رجعت از بابت تهیه شراب به محله یهودان و معنی دیگرش اینکه میدانست پیمانه شمس تبریزی حاوی شرابی روحانیست و مولانا به لحاظ معنوی از آن مستطیع خواهد شد. بر سرآن شد در ازای و بهای ترکِ من ذهنی زاهدانه اش و شخصیت کاذ ب ملبس به روحانی که مولانا را بود.
پیمان و پیمانه هم جناس زائد هستند.
از سر پیمان رفتن = فراموش کردن عهد و شکستن پیمان .
در جای دیگر گوید: در ازل بست دلم با سر زلفت پیوند/ تا ابد سر نکشد وز سر پیمان نرود
باسرپیمانه شد=یعنی بر سر پیمانه رفت .به سراغ جام شراب ومیخواری رفت
شرح ساده: دیشب حافظ خلوت نشین به میخانه آمد، پیمانی را که برای ترک باده گساری بسته بود شکست و به سر وقت پیمانه و شراب رفت .
******************************************
2- صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
.................................
صوفی مجلس در نسخه لاهوری (صوفی مجنون ) آمده است
در نسخه ختمی لاهوری نگاشته : آن زاهد خلوت نشین و بی خبر از عقل معاد که دیروز پریروز بر مقتضای عقل معاش جام و قدح رندان را می شکست( اصطلاحا آنها را عیب میکرد) و از آن احتراز مینمود دوش به یک جرعه می از دست مغبچه میفروش به مستی عارفانه رسید و صاحب عقل معاد که (عقل فرهیخته که عقل معاش را در تقابل است) شد و حقیقت رندی را واقف شد.
شرح ساده: صوفی عقل از دست داده که دیروز آلات باده گساری را می شکست ، با نوشیدن یک جرعه می ،باز بر سر عقل آمد
*****************************************
3- شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
....................................
شاهد عهد شباب=ایهام دارد و دو معنی افاده میکند:
الف)معشوق ایام جوانی .
ب) ایام جوانی و خود جوانی که در حکم شاهدی خوب و خواستنی است درجای دیگر گوید:
از سر مستی دگر با شاهد عهد شباب / رجعتی میخواستم دیگر طلاق افتاده بود
که باز این بیت هم ایهام دارد بر دو معنی مذکور در الف ) و ب) بالا
(پیرانه سرم عشق جوانی بسر افتاد که باز محتمل بر دو یا سه معنی است)
ختمی لاهوری:در تفسیر این بیت رابطه شمس و مولانا را پیش میکشد.اینکه در عنفوان جوانی مولانا که عشق ازلی نهفته در وجودش در تمنا و طلب مرشد عشق بود شبی در خواب میبیند که جوانی در کمال و غایت وجاهت و نورانیت رو نمود وبا دلجویی گفت که علاج درد تو منم اما این موقوف به گذشت زمان خواهد بود.که آن اتفاق ملاقات شمس با مولانا در چهل سالگی ( پیرانه سر) اتفاق افتاد که در مناقب العارفین نگاشته که مولانا میفرمود تا به مصاحبت و ملاقات شمس رسیدم هما نا آتش عشق او در درونم
شعله ای عظیم کشید و مرا دیوانه او ساخت.!!!
معنی ساده: چهره زیبایی محبوب دوران جوانی ، در خواب به خیالش آمده بود و بار دیگر ، سر پیری عاشق و شیدا و بی قراری شد.
*****************************************
4- مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
.......................................
مغبچه = در لغت بمعنی بچه مغ است و اصطلاحا پسر بچه ای که در میکده ها خدمت میکند
حافظ در جای دیگر گوید:
من از ورع می و مطرب ندیدمی زین پیش / هوای مغبچگانم درین و آن انداخت
در اصطلاح عرفا مغبچه = مرشد کامل و پیر مکمل را گویند که در ولادت معنوی نسبت کامله او به کاملی دیگر میرسد و آن کامل را باز به کاملی دیگر.بطنا عن بطن که طریق ائلیا الله است.
لاهوری این بیت را در باره جستجوی شمس مولانا را عنوان میکند که مولانا بعد از دیدن شمس از همه برید و باوی به خلوت آمد
معنی ساده : پس از آشنایی با مغبچه یی که دل ودین را می ربود و در آنجا به رفتار آمده بود ، از همگان پیوند آشنایی را بردید.
*****************************************
5 - آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
......................................
خنده شمع =چهره خندان شمع (لرزه های شعله شمع)،علامه قزوینی مینویسد: (( مکر حافظ و لابد شعرای دیگر او ( = شمع ) را به خنده وصف کرده اند،ولی درست نفهمیدم که مرادشان از خنده شمع چه بو ده است و چه اوضاع و حال و وصفی را از شمع به خنده تشبیه کرده اند. البته که گریه کردن شمع پر واضح است که قطرات مذاب و در حال ریزش شمع است ولی خنده اش چیست؟
در جای دیگر: چهره خندان شمع آفت پروانه شد.
از دیدگاه این حقیر با دریافت معنی از بیت زیر میشود به خنده و در عین حال گریه شمع واقف شد.
که میگوید: بر خود چو شمع خنده زنان گریه میکنم / تا با تو سنگدل چه کند سوز و ساز من
در می یابیم که به حالت سوختن شمع و نور افشانی او و لرزش شعله اش (تشبیه به خنده، شده ) در عین خنده گریه هم میکند خنده اش پر تلالو و روشن و در تظاهر و جلو چشم همگان است و روشنایی بخش ولی گریه اش پنهانی و دور از نظر که همان مذاب شدن وقطرات جاری در بدنه شمع است چه بسا که کسانی آنرا نه به عنوان گریه شمع بگیرند بلکه قطرات شبنم عرق چهره شمع از ذوق و شوق و خنده اش بدانند (خی) و گریه کردنش هم دور از نظر بماند.
عطار گوید: امشب به صفت شمع دلفروزم من / میخندم و میگرم و میسوزم من
در معنی عرفانی بیت لاهوری گوید: گل = مغبچه مذکور است و بلبل =زاهد خلوت نشین .همچنین در مصرع دوم نیز شمع =مغبچه و پروانه = زاهد خلوت نشین ) ومعنی بیت را به آندو اختصاص میدهد. الله اعلم بصواب
و این معنی از بیت استنباط میشود:چهره سرخ و آتشین گل بلبل را از پای در آورد و بدام محنت های عشق انداخت و خانه خرابش کرد. و چهره پر خنده شمع نیز پروانه را دچار عشق و آفت کرد یعنی عشق به مدد زیبایی است که عاشق را گرفتار میسازد و از پای در میآورد
معنی ساده: سرخی آتشگونه چهره گل ، خرمن هستی بلبل را به آتش کشید و چهره خندان شمع بلای جان پروانه شد.
آتش آن نیست از شعله او خندد شمع / آتش آنست که در خرمن پروانه زدند
*****************************************
6 - گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
گوهر یکدانه =گوهر نا یاب یا کمیاب دُردانه
گوهر شدن قطره = از دید گاه قدما قطره باران در دهان صدف می افتاد و پس از پرورش یافتن تبدیل به دُرّ میشود
در شرح عار فانه بیت لاهوری گوید: ما در این جا همان زاهد خلوت نشین است که با اطاعت و پیروی از مغبچه نقصانی نکرد و گریه شام و سحر زاهد خلوت نشین با انداد مغبچه شکر که بی ثمر نیافتاد و ضایع نگشت و هر قطره از اشک او درسایه و برکات عشق بدیل به دُردانه شد.
معنی ساده : سپاس خدای را که گریه های شبانگاهی و سحری بی اثر نماند و دانه های اشک ما به مروارید گرانبها و بی مانند تبدیل شد.
*****************************************
7 - نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
نر گس ساقی = چشم ساقی / آیت افسونگری = ساحری باعشوه و غمزه حالات چشم
اوراد = جمع ورد و ادعیه و دعا هست
حلقه اوراد= در جمع خانقاه صوفیانه گرد هم نشستن ومداومت در ذکر و دعا خواندن بطور دسته جمعی
که در معنی این بیت مد نظر است (حلقه ٔ ذکر ؛ حوزه و مجمع صوفیان که در آنجا همه گرد با یکدیگر ذکری را مداومت کنند)
در قدیم و حالاهم بعضا بعضی ها برا ی از اثر انداختن جادو و جنبل و محافظت از چشم زخم و بلایا ی غیر منتظره در یک کاغذ مطول دعا و ادعیه و آیات قرآن نوشته و بصورت حلقه در میاوردند بطوریکه با سه بار گذشتن از داخل آن حلقه اوراد مکتوب خود را در حصار و سپر آن و در حفظ و استتار و بدور از بلایا می ساختند (بزعم خودشان)
مجلس افسانه شدن= حلقه ورد و ذکر ما تبدیل به محل گفت و شنود عاشقانه و عارفانه شد.
در معنی عارفانه ختمی لاهوری گوید: نرگس در اصطلاح =نور ذات و مراد آن نور ذات ساقی است
و ساقی هم همان مرشد کامل است که از روی کنایت همان مغبچه در این غزل است که شمس تبریزی
باشد. یعنی در حوزه مدرسه و مجالس مولانا که مجلس اوراد وذکر و بحث مسایل فقهی و زاهدانه بود
در سایه و تبرک وجود و حضور شمس تبریزی تبدیل به مجلسی رندانه و عاشقانه و عارفانه شد که از آن مدعیان ومعاندان و عوام افسانه ها ساختند و پرداختند.
معنی ساده: چشم ساقی ، آینه سِحر خواند(وبرما دمید) و انجمن ورد دعای ما را به محفل گفت و شنود عاشقانه بدل ساخت
*****************************************
8 - منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
در معنی عارفانه این بیت مذکورست:اینجا مراد از حافظ همان زاهد خلوت نشین(مولانا) است
و پادشاه همان مغبچه (شمس) که اکنون خانه و کاشانه مولانا بارگاه شاهی همچون شمس است
و با این ترتیب دل در جستجو و تمنا به دنبال دلدار(معشوق جانانه) خود رفت و یافت و با وی
همنشین و قرین گشت.
معنی ساده: حالیا منزل حافظ به منزله آستان بزرگی و عظمت الهی است دل او، دلداری را باز یافته و جان او به محبوب پیوسته است.
*************************************
نظری بر شرح جلالی بر حافظ – دکتر عبدالحسین جلالی
در بیشتر نسخه ها ، در مطلع این غزل به جای ( حافظ ) کلمه( زاهد) و در مقطع آن به جای ( بارگه کبریا) (بزمگه پادشا) یا (بارگه پادشا) ضبط شده است . در واقع می توان گفت اگر کلمه صحیح حافظ با (زاهد) عوض نمی شد هرگز لزومی نداشت که بار گه کبریا هم به بزمگه پادشاه تغییریابد. به عبارت دیگر عدم درک صحیح نظریه عرفانی شاعر سبب شده که بعضی از کاتبین در گذشته در برگشت ضمیر به کار رفته در ابیات این غزل دچار توهم و در نتیجه از مقصود نهایی شاعر دور بمانند توضیح بیشتر اینکه در این غزل حافظ شخص خود را مثال می زند و خویشتن را در ابتدای امر به صورت یک صوفی گوشه گیر متعبد و خلوت نشین که از همه مناهی بریده معرفی می کند که حسن و جمال یک محبوب ایام جوانی او دو باره در دلش وسوسه ایجاد کرده ودر نتیجه حسن وجمال یک مغ بچه ساقی میخانه یی پای عشق او را به میخانه باز کرده واو را یک متعصب خم شکن بیش نبوده بر سر عقل ومعرفت آورده و چشم بینش و دیده جهان بین او را باز کرده به طوریکه دل او دلدار خویش را باز یافته و جان او به محبوب خویش پیوسته و در نتیجه منزلگاه او به منزله آستان با عظمت الهی در آمده و حالیا جایگاه او در بارگاه شاهِ جهان یعنی مقام کبریایی خداوند قرار دارد. معانی ابیات پیش گفته شد این غزل به نحوی است که با قرائت آن می توان به طور وضوح به نظریه عرفانی حافظ دست یافت.
جاوید مدرس (رافض)
21/ 12 / 96

 

جاوید مدرس (رافض) در ‫۳ سال و ۲ ماه قبل، چهار شنبه ۲۳ اسفند ۱۳۹۶، ساعت ۰۰:۲۷ نوشته:

*****************************
تضمین غزل 170
******************************
بیت حزن بر من ار مسکن وکاشانه شد
این دلم از درد و هِجر اُستن حنانه شد
با همه جزجان و دل غافل و بیگانه شد
*‏
زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد
از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد
**********************************
راز دلم میرود در همه جا دست به دست
زاهد اگر میکند عیب می و می پرست
حالت ما لولیان حاصل عهد الست
*‏
صوفی مجلس که دی جام و قدح می‌شکست
باز به یک جرعه می عاقل و فرزانه شد
**********************************
عشق بود پیر را رونق عهد شباب
مهر و وفا زیب تو در عمل آید صواب
ازخم آن سلسله بر دلش افتاده تاب
*‏
شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب
باز به پیرانه سر عاشق و دیوانه شد
*******************************
پیشکشت شد دلم لیک زقلبم خجل
حق تو شد عشق من همچو حق آب و گِل
وقت بهاران و گل ، آب و هوا معتدل
*‏
مغبچه‌ای می‌گذشت راهزن دین و دل
در پی آن آشنا از همه بیگانه شد
****************************************
در دل ما آتشی نور جمالت فروخت
سینه زتاب دلم درغم جانانه سوخت
رشته این جان ما عشق بهم تا که دوخت
*‏
آتش رخسار گل خرمن بلبل بسوخت
چهره خندان شمع آفت پروانه شد
***************************************
آینه فرقی کند در نظر نیک و زشت؟
عیب کند مَر، مرا زاهد نیکوسرشت
فتنه آخر زمان از سر ما در گذشت
*‏
گریه شام و سحر شکر که ضایع نگشت
قطره باران ما گوهر یک دانه شد
**************************************
دل برد آن نرگست بابت افسونگری
غمزه و نازت بودغایت افسونگری
چشم تو افراشته رایت افسونگری
*‏
نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری
حلقه اوراد ما مجلس افسانه شد
*************************************
لطف دمت ساقیا سابقه جان ماست
مستی وشادی دل سِحر دمت را گواست
مطرب ودف را چه شد کوزه پر می کجاست
*‏
منزل حافظ کنون بارگه پادشاست
دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد
جاوید مدرس (رافض)

 

مسیب شاپوری در ‫۱ سال و ۱۱ ماه قبل، سه شنبه ۲۸ خرداد ۱۳۹۸، ساعت ۱۰:۴۹ نوشته:

با کمال احترام به سرکار خانم ملیحه رجایی بنظر اینجانب معنی بیت 7 درستر نوشته نشده است زیرا در جریان کل این غزل حافظ می خواهد یا ریا کاری زاهد را بر ملا کند یا سست اعتقادی زاهد را نشان بدهد لذا در این بیت ایت به معنی نشانه نمی باشد بلکه درس سحر و افسونگری میباشد ودرست درمقابل حلقه اوراد و دعا قرارگرفته و بر ان غالب شده است
مانند بیت ترسم که صرفه ای نبردروز بازخواست
نان حلال شیخ ز اب حرام ما
پس درمعنی بیت 7 ایت افسونگری جهت تکمیل حلقه اوراد نیامده بلکه غلبه به ان و نفی ان

 

فرید در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۷ نوشته:

در بیت اول همانگونه که دوستان هم اشاره کرده اند: " بر سر پیمانه شد" طبق کتاب انجوی شیرازی درست بنظر میرسد...
زیباتر هم هست

 

فریدالدین پوررحیم در ‫۱ سال و ۶ ماه قبل، سه شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۸، ساعت ۱۸:۲۹ نوشته:

بر سر پیمانه شد :
مطابق با حافظ انجوی شیرازی

 

شهرام لقایی در ‫۱ سال قبل، پنج شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۰۷:۰۰ نوشته:

حافظ در این غزل حالت کشف و شهود و ملاقات مولا را که در حالت رویا برای او رخ داده شرح میدهد:
1-آن ظهور الهی که چون زاهد خلوت نشین معمولا رخ به ما نمی نماید و ما را به زیارت خود مستفیض نمی فرماید دیشب بر خلاف روش معمول از روش و پیمان خود خارج شد و با پیمانه سرشار به سقایت ما از میخانه الهی پرداخت
2-من که از کشف و درک معانی و معارف الهی دور مانده بودم با این کشف و شهود به مسیر صحیح برگشتم
3-آن ظهور الهی که مقصد و مقصود ما از روز الست است به خواب من امد و مرا عاشق و دلباخته خود کرد
4-او در هیکل جوانی روحانی بر من ظاهر شد. چون روح انسانی ما ودیعه رحمان است با او اشنا هستم و با دیدن او هر چه غیر از او هست را فراموش کردم
5-وقتی جمال چون گل او را دیدم مثل بلبلی خرمن سوخته از خود بیخود شدم . وقتی چهره نورانی چون شمع او را دیدم چون پروانه ای از خود بیخود شدم
6-خدا را شکر که التماس و نیاز صبحگاهان و شامگاهان ما نتیجه داد و اشک ما به ثمر نشست
7-چشمان او مرا سحر کرد و من حول او به ذکر و ثنا پرداختم
8-اکنون قلب من به نور ظهور الهی روشن شده است قلب من متعلق به اوست و روح من متعلق به محبوب است

 

جلال در ‫۱ سال قبل، یک شنبه ۲۱ اردیبهشت ۱۳۹۹، ساعت ۱۴:۳۵ نوشته:

مغ بچه
بچه به معنی دختر هم میتونه باشه.

 

سعید در ‫۴ ماه قبل، پنج شنبه ۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۰۰:۴۲ نوشته:

سوال اینجاست که زاهد خلوت نشین به چه دلیل متحول شده و از سر پیمان برفته و به میخونه شده؟ جواب در بیت سومه که به نظر میاد باید بیت دوم باشه:
«شاهد عهد شباب آمده بودش به خواب...»
نمیدونم در بقیه نسخ معتبر هم ترتیب ابیات به همین شکل اومده! از حافظ بعیده پراکنده گویی کرده باشه!

 

برگ بی برگی در ‫۲۲ روز قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۴۵ نوشته:

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد

از سر پیمان برفت ، با سر پیمانه شد 

این غزل همانطور  که دوستان اشاره فرمودند می‌تواند شرح حال شخص حافظ و یا بیان تفکر های گوناگون  برای رسیدن به خدا باشد . دوش نمایانگر  جهل و تاریکی ست و زاهد خلوت نشین پس از عبادتهای بسیار و تحمل ریاضت و گوشه گیری از خلق ، سرانجام درخواهد  یافت که هنوز در جهل و شب ذهن بسر میبرد ، پس بنا به شنیده های خود تصمیم میگیرد به میخانه رفته و از شراب طهور الهی بنوشد ، باشد که به حقیقت خدا پی برده و به رستگاری رسد ، اما در مصرع دوم حافظ اشکال کار زاهد را بیان کرده می‌فرماید  او از سر پیمان موسوم به الست که با خدای خود بسته بود راهی میخانه شد  اما با سر پیمانه که نماد سر و خود ذهنی زاهد است از میخانه بازگشت ، یعنی او می و شراب ایزدی را جهت رستگاری و خوشبختی در جهان آخرت از خدا درخواست کرد و این گونه طلب در حقیقت  همان شرک و باطل است و در نتیجه  تاثیری بر نگرش زاهد و تحول وجودی او نخواهد داشت . از سر پیمان رفتن دارای ایهام بوده و به معنی توبه شکستن هم می‌تواند باشد .

صوفی مجلس که دی جام و قدح می شکست 

باز به یک جرعه می  عاقل و فرزانه شد 

صوفی مجلس میتواند همان زاهد گوشه گیر دیروز باشد که در گذشته بارها جام و قدح می را شکسته و می ایزدی در این جهان را انکار کرده و بر زهد و عبادتهای از سر فکر خود اصرار کرده و تنها راه رستگاری را همین زهد و تقوی و عبادات  مذهبی خود میدانست ، او همواره شناخت خدا  از را عاشقی را انکار کرده و بی معنا میدانست  اما پس از جهدهای  بی توفیق خود تصمیم به آزمودن راه عرفا  و بزرگان گرفته و پای او به میخانه حضرت معشوق گشوده می گردد ، او پس از دریافت تنها جرعه ای از می و شراب ایزدی گمان میبرد که گوهر مقصود خود را یافته ، صوفی مسلک  و عاقل و فرزانه شده است اما حقیقت ماجرا خلاف تصور او میباشد .تاکید باز به یک جرعه ... در مصرع دوم قابل تامل بوده و به ما این آگاهی را میدهد که انسان یک بار دیگر پیش از این ، از می و شراب ایزدی برخوردار بوده است و آن هنگام روز ازل و در پیمان موسوم به الست بوده که انسان اقرار به هم جنس بودن با خدای خود کرده و از شراب خرد ایزدی برخودار میگردد.

شاهد عهد شباب  آمده بودش به خواب 

باز به پیرانه  سر ، عاشق و دیوانه شد 

شاهد عهد جوانی یعنی خدایی که تا پیش از این صوفی گری ، وقتی که زاهد بود می پرستید دوباره در نظرش آمد ، و در حالیکه هنوز در خواب ذهن بسر می برد همان فکرهای قدیمی و کهنه (پیرانه سر) مجددآ به او بازگشتند  و او گمان می‌دارد که این بار دیگر واقعآ  عاشق و دیوانه خدا شده است ، در حالیکه چیزی در او تغییر نکرده و تحولی ایجاد نشده و او هنوز خدای ذهنی سابق خود را پرستش میکند . آخر او فقط یک جرعه از شراب ایزدی را نوشیده و تا می استکمالی  حضرت معشوق راه دور و درازی در پیش دارد تا یکی شدن با خدا و وحدانیت او را درک کند . او هنوز خود را در سویی و خدای ساخته ذهنش را در سوی دیگر تصور می‌کند. 

مغبچه ای می گذشت راهزن دین و دل 

در پی آن آشنا از همه بیگانه شد 

اما زاهد و صوفی دیروز ، به خاطر استمرار حضور در میخانه  الهی و دریافت جامهای شراب ایزدی سرانجام  روزی  مغبچه  یا ساقی زیبا رویی را مشاهده کرده و او را جلوه ای از خدا می بیند یا به عبارتی خداییت  را در او می یابد . تا پیش از این او  خدا را حتی در عابدان و زاهدان با پیشانی های پینه بسته نمی دیده است و حافظ قاصدا مغبچه بدنام در میکده را مثال می آورد ، یعنی که او نیز جلوه ای از نور خداست . نقل است که مولانا هنگام عبور از محله های بدنام ، به رسم ادب توقف نموده و روسپیان را تکریم نموده و از سختی و اهمیت کار آنان سخن می رانده است و شاید برای این وضعیت اظهار تاسف  نموده و با آنان می گریسته . همانطور  که گفته اند مسیح نیز چنین میکرد و موجب تحول و نجات بسیاری از آنان گردید . عارف و خدا جوی حقیقی ، خدا را در جمیع خلایق و حتی حیوانات جمادات و گیاهان مشاهده کرده ، به آنها عشق ورزیده و همه را  امتداد خدا می‌بیند پس مغبچه یا ساقی میکده در اینجا رمز خدا و ساقی  کوثر و فراوانی ست که آن زاهد و صوفی دیروز سرانجام  چشمش به جمال او روشن شده و در می یابد او راهزن دین و ایمان ساختگی سالیان دور او شده و دل دلبستگی  و تعلقات دنیوی و باورهای پوسیده تقلیدی  او را نیز از بیخ و بن برکنده و با خود میبرد  ، دین و ایمانی که موجب نفرت و کینه از ناباوران  به عقایدش شده بود   ، این ساقی زیبا روی را آشنا می یابد ، یعنی که در می یابد  او نیز از همان جنس اوست و جدایی در کار نیست و از ازل هنگام پیمان الست او را می‌شناسد ، پس از این است که او با هرچه غیر اوست بیگانه شده و تنها او را طلب می‌کند . مولانا نیز در این رابطه می‌فرماید  ؛ از خدا غیر خدا را خواستن  ظن افزونی ست و کلی کاستن . تا پیش از این زاهد و صوفی خدای ذهنی و بیرونی را برای منظور خاص و رسیدن به آرامش و امنیت دنیوی  و اخروی خود پرستش می کرد .

آتش رخسار گل ، خرمن بلبل بسوخت 

چهره خندان شمع ، آفت پروانه شد 

گل نیز در اینجا استعاره ای از خدا یا زندگی ست که آتش و حرارت عشق و زیبایی او خرمن بلبل عاشق گل را سوزانده و عشق حقیقی را در زاهد پیشین یا هر انسان سالک عاشقی بر می انگیزد . خرمن بلبل تعلقات خاطر به هر چیز بیرونی و این جهانی ست که با عشق روی گل سوخته و از میان برداشته میشوند . شمع نیز می‌تواند رمز خدا و یا هر انسان زنده شده ای به خدا باشد  که در هر دو صورت با مشاهده چهره او ، شادی بدون عوامل بیرونی مشهود بوده و این شادی ، زیبایی و برکت زندگی را در وجود انسان جاری نموده و حافظ می‌فرماید  آفت پروانه میگردد ، یعنی سالک عاشق با دیدن اینهمه زیبایی اختیار از کف داده ، بی باکانه به دل آتش میزند تا در او فنا شود .

گریه شام و سحر ، شکر که ضایع نگشت 

قطره باران ما ، گوهر یک دانه شد

اکنون که زاهد و صوفی پیشین از بند تعلقات مادی و ذهنی رها و به خدا یا اصل و ذات خود زنده شده و عشق و هستی را در جمیع باشندگان عالم شناسایی نموده  و به آنان عشق می ورزد و خالی از هرگونه کینه توزی نسبت به ناباوران به اعتقاداتش شده و خشم و حسادت و سایر صفات پست از وجود او رخت بربسته ، هنگام شکرگزاری  ست و حافظ سرانجام گریه های شام و سحر یعنی طلب و اظهار فقر و درخواست عاجزانه از حضرتش را نتیجه بخش و مثمرثمر  می بیند  زیرا قطره ای از باران اشک او تبدیل به گوهر یکدانه انسانی شده  و یا لعل کان مروت بر آمده است .

نرگس ساقی بخواند آیت افسونگری 

حلقه اوراد ما مجلس افسانه  شد 

اما حافظ اینهمه را از عنایات و گوشه چشم و نرگس ساقی میداند که نشانه و برآمده از افسونگری  آن نرگس مست است  . مولانا نیز می‌فرماید:

اینهمه گفتیم لیک اندر بسیچ   بی عنایات خدا هیچیم هیچ 

بی عنایت حق و خاصان حق   گر ملک باشد سیاهستش  ورق 

حلقه و سلسله دعاها  و استغاثه  های واقعی افسانه ای شدند و به بار نشستند و  یا وردهای دوران زاهدی و صوفی گری  که از سر فکر و ذهن بودند به افسانه ها پیوستند . هر دو معنا را شامل می‌شود. 

منزل  حافظ کنون  بارگه  پادشاست  

دل بر دلدار رفت ، جان بر جانانه شد 

خوش بر احوال حافظ  ،  سلام و درود بر روان پاکش

 

 

 

برگ بی برگی در ‫۲۲ روز قبل، جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۹:۵۹ نوشته:

سپاس فراوان  از مسولین بزرگوار سایت گنجور که امکانات  فوق‌العاده  و عالی برای نگارش حاشیه ها را  فراهم نموده اند .

 

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.