میعاد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۸ در پاسخ به کوروش دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر پنجم » بخش ۶۳ - بیان آنک عطای حق و قدرت موقوف قابلیت نیست همچون داد خلقان کی آن را قابلیت باید زیرا عطا قدیم است و قابلیت حادث عطا صفت حق است و قابلیت صفت مخلوق و قدیم موقوف حادث نباشد و اگر نه حدوث محال باشد:
سلام کوروش.
تا قبل از این داشت میگفت که دیده ای باید سبب سوراخ کن! میگفت نباید اسباب رو موثر دونست.
حالا داره میگه هر چند اسباب و علل، موثر نیستن؛ اما باید بر اساس اون ها عمل کنیم. مثلا نمیشه گفت چون علل موثر نیستن پس دیگه برای پول داشتن، نریم سر کار!
چون سبب نبود: اگر نظام علت و معلول نباشه / چه ره جوید مرید؟: پس چیکار باید کرد؟ کلا باید بشینیم توی خونه!
پس سبب در راه می باید بدید: پس باید در همین نظام علت و معلول عمل کنیم.
اما و صد اما!
این سبب ها ربطی به نتایجشون ندارن!
پول درآوردن ما به خاطر کار کردن ما نیست و اسباب، موثر نیستن.
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۷ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۱۱ - در هجاء حکیم نوزده:
هههه شگفت سوزنیا که تو هستی هههه سوزنی ای مرد شکرپاره ..یر هههه
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۱:۰۲ دربارهٔ سوزنی سمرقندی » دیوان اشعار » هزلیات » قصاید » شمارهٔ ۵۴ - در هجو شاهری:
نام سوزنی سمرقندی (دست کم زمان ما ) از زمان کودکی میشنیدیم و پیوسته خنده ای پشتش بود نام سوزنی خنده دار بود و اوازه سخنانش هم - سپس که دست چپ و راست خویش شناختم هرچه بیشتر دانستم و دیوانش خواندم بیشتر شگفت انگیزتر بود - گستره واژگانی پارسی سوزنی نمونه است واژگان دیوانش خود جداگانه فرهنگی تواند بود -این یک و دودیگر انکه در بکارگیری واژگان و راندن سخن پارسی به شیوه های گوناگون و همه رسا و شیوا کمتر نمونه دارد سدیگر برای کسی که بخواهد براستی جان پارسی را دریابد و سخندان راستین پارسی باشد باید پیوسته دیوان سوزنی را به همراه شاهنامه و گرشاسپ نامه وقابوسنامه وقطران تبریزی دیوان فرخی سیستانی ودیوان قبادیانی خسرو خراسان را پیوسته بخواند تا پارسی گویی را نیک بیاموزد -افسوس و صد افسوس که من این را دیر دانستم وجادارد تا دراین باره گزیده ای ازاین چهار شایسته (سوزنی قطران فرخی و فبادیانی ) از پارسی سروده های شایگانش گرد آورد آنچه فزون است و بدین کار نیاید جدا کرد و نیکویش را برگزید تا کار آسانتر و روشناتر گردد
و چهارم آنکه دیوان سوزنی بسیار در زبانشناسی و شناخت پارسی بکار آید .
باری - می فرماید
بدو که گوید از من چنان که فرمایم
که ای پلید بد بد سگال بد فرمای
ترا بخواهم سوگند داد و دست به دست
گرفت خواهم خواه شای و خواه مشای
بحق ریشت در ..ون من که یافه مگوی
بحق .یرم در ..ن تو که ژاژ مخای
بنگرید همین مشای و شای از شایندگی و شایانیست کمتر کسی انرا گفته و دیوانش پر است از این گونه
مظفر محمدی الموتی خشکچالی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴۸:
مصراع دومِ بیت «10»، کلمهی «باید»، درست نیست؛ بلکه صحیح آن:
با «یدِ» بیضای ساقی، حاجت مهتاب نیست
درست میباشد. البته، مطمئناً اشکال تایپی است.
.
«یدِ بیضاء»، که به دست موسای کلیم الله (ع) اشاره دارد، پنج بار در قرآن کریم آمده است. مثل:
وَ نَزَعَ یَدَهُ فَاِذَا هِیَ بَیْضَاءُ لِلنَّاظِرِینَ: و دست خود را (از گریبان) بیرون آورد، سفید (و درخشان) برای بینندگان بود!
محمدحسن خاکسارجلالی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۱ دربارهٔ امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۶۸:
با سلام و عرض ادب
بنظر میرسد مصرع اول از بیت اول با وزن عروضی کل غزل نمیخواند و باصطلاح لنگ میزند.
احتمالا بدین شکل بوده
گرچه از عقل "و دل" و دیده و جان برخیزم
حاش لله که ز سودای فلان برخیزم
سیّد محس سعیدزاده در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۰۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۳:
دردایره ی قست ما نقطه ی تسلیم ایم
لطف،آنچه تو اندیشی؛حکم،آنچه توفرمائی
فکر خود ورای خود،درعالم رندی نیست
کفر است دراین مذهب،خودبینی وخودرأیی
*
به نظر میرسد که معنی مورد نظر حافظ از«دایره قسمت» نظام طبیعت باشد،همان چرخ روزگار که به خطا آنرا اجتماعی پنداشته اند.
نقطه ی تسلیم،نقطه صفر وهیچ بودن است،کنایه از اینکه هیچ ایم وهیچ نقشی نداریم.نقش اصلی دردست چزخه گردان است.بنابراین برای آسایش وآرامش خود هرآنچه را چرخه گردان بیندیشد،لطف میدانم وهرآنچه را او ازمن بخواهد، همان را حکم میدانم وتسلیم هستم ومطیع محض ام. این مطلب چکیده بیت نخست از این دوبیت منتخب ازغزل حافظ است.درباب تکمیل مطلب یادشده میگوید:
وقتی درطریقت رندان سلوک میکنی،ابدا نباید برای خود اندیشه ای درذهنت بپرورانی! اساسا از خود بی خود باش وخودرامبین؛که خود بینی وخودرأیی سد راه تو میشود.این حقیقت را بارها درغزلهایش تکرار کرده است.مانند این بیت:
تکیه برتقوا ودانش درطریقت کافری است
راهرو گر صدهنر دارد،توکل بایدش
این بیت را برای دینداران میگوید؛ آنها که بر تقوی ودانش فقه تکیه کرده اند.تقوا کالای تجاری ایشان است که میخواهند با آن بهشت بخرند.ودانش هم دانش شریعت است که میخواهند با دانستن علم فقه مهارت زندگی کسب کنند وخسر الدنیا نباشند!!
ومانند این بیت:
تا فضل وعقل بینی،بی معرفت نشینی
یک نکته ات بگویم:خودرا مبین که رستی
این بیت را برای اهل حکمت وفلسفه گفته است، برای کسانی که بر فضل وعقل خود تکیه دارند.واین آدمها آن فضل را علم محسوب میکنند وعوام ایشان را عام ودانشمند وفرزانه و..خطاب میکنند. حافظ اما ایشان را فاضل میداند.وفضل چیزی زاید برنیازاست؛وفاضل چیزهایی آموخته که درزندگی به کاراو نمی آید.
راه عشق راه تعبد محض است،راهی است که فقط باید سربه زیر داشت وگوش به دهان راهنمای را.حالا این عشق واین راهنمای عشق چیست وکدام است؟ بماند. هرچه تفسیرش کنیم وهرمصداقی برای معشوق تعیین کنیم، مهم نیست. مهم همین است که خودبینی نداشته باشیم. عقل وفضل وایمان وتقوای خودرا که ثمن بخس است به رخ نکشیم .
به نظر میرسد منظورحافظ از آن حکم فرما،دل پاک وپاکبازخود او است.ضمیر منیراو،جام جهان نمای وی.یعنی به حرف دلت گوش بده؛نه به حرف عقل ا ت؛نه به دیکته های دیگران که اسمش را فضل میگذارد وحساب شده این کلمه را به کار میبرد.
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۹ در پاسخ به سید معین دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
این نسخه قزوینی است و شیرین پسران است و دگر انکه اگر نسخه قزوینی است دگر ان جانگیر چکاره است
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۱ در پاسخ به سینا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
اگر تصحیح قزوینی هم نبود نمیشد شراب باشد و هر که اندکی سخن بشناسد داند
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۳:
میگویند خواجه چنین گفته است و نویسه کاران هرجایی در ان دست برده اند
دوش رفتم دل خونین لبِ آب الوده
خرقه چرکین و سر و کله تراب آلوده
امد افسوس کنان مغبچه باده فروش
گفت بیدار شو ای رهرو خواب الوده
ششت وشوری کن و انگه به خرابات خرام
تا چو در شیخ نگردد لب آب آلوده
-
خواجه مر مغبچه را فرمود : وی رود بشورمت شو و روز -
گویند پسان مغبچه را بدیدند دودش از کله برامدی همی برفتی و گفتی
همیشه مردم چشمم ز گریه بیتاب است
وکن بگردد هر ان خانه بر لب ابست
-
لب اب - درشیخ - بخشهایی از شیراز کهن تا کنون است
وکن= واکن = ویران
- مغبچه اش به گلبانگ پهلوی میگفته ششت و شور بوده وبه پهلوی میانه شود است
ششتم ششتی ششت
ششتیم ششتین ششتند
میشورم میشوری میشورد /میشوره
میشوریم میشورین میشورند
-
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۱۷ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان:
اگر بگویم جای جای شاهنامه را نخوانده ام خورده ام باور میکنی؟ شما میگویید رستم دروغ میگوید و نگفت رستمم - بخوان که چرا نگفت و بخوان که چرا هرچه سهراب کوشش میکند نمیشود - و کسی سهراب را بد نمیداند - گمانم باید درباره اینکه رستم پشت و پناه ایرانیان است بیشتر بخوانید تا بدانید رستم کیست و چرا همه گونه میکوشد نام ایران بلند باشد -
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۸ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان:
چرا هی مینویسی اسفندیار - و در سروده فردوسی هم افراسیاب را اسفندیار نوشتی - اینجا افراسیاب هست
جهن یزداد در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۰۵ در پاسخ به رضا از کرمان دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان رستم و اسفندیار » بخش ۱ - آغاز داستان:
سپاس از فرهیختگی شما -
فردای ان شب نیست همان شب کار به پایان میرسد - نخواندید که
ببود ان شب تیره دیر و دراز -
-
این تهمینه و خانواده اش هستند که از سهراب پنهان میکند و سهراب برای دانستن این راز تا پای کشتن مادر پیش میرود و تندی ها کرده (سهراب بسیار بخشنده و خوش زبان و شرمگین و خویشتندار که هجیر را نمیکشد و با او مهربانی میکند و دوست میشود و گرد افرد را نیز و میخواهد با او به خانه شان رود و سهرابی آزرمی که در اوردگاه و جنگ هم پسر مامانش است و سربزیر است پیش بزرگتر از خودش سر بزیر و خاموش و اهسته است پیوسته کوچک و بزرگی میکنه آهنگ سخنش را نزد بزرگتر بالا نمیبرد لبخند میزنه (چیلش تا پس گوشش باز نمیکنه ) بزرگتر از خودش اگر صد تا گرز هم زد شمشیرش را پیشتر از بزرگتر نمیکشه بیرون -(وای بخورمش میگه خواهش میکنم یل ارجمند شما بزرگترید پیشتر گرده من را بشکافید (میگویند رستم به هر بدبختی بود نوشدارو بدست اورد همچو تیر فشنگ برد برای سهراب گفت ببم رودم بنوش سهراب پسر مامان گفت خواهش میکنم شما بزرگتری نخست شما جهان پهلوان بنوشید رستم گفت ببم ببنوش اب از کوچتره سهراب سر بزیر با لبخند آروم زیر لب گفت ؟ شما بزرگترید خواهش میکنم این نوشدارو هست
نخواندید که مادر را میگوید > گر این پرسش از من بماند نهان نمانم ترا زنده اند جهان
تهمینه سپس نامه ای هم از رستم نشان سهراب میدهد - پیداست رستم بیچاره پیگیر بوده این تهمینه بانو بودند که از رستم کام و تخمه خوب می خواسته و بس - پیداست که رستم برای تهمینه نامه نوشته .شما از تهمینه شنیدی که پاسخ نامه رستم را داده و گفته پسر کاکل زری زاییدم انگار شیر ؟
رستم به گیو میگوید
من از دخت شاه سمنگان یکی
پسر دارم و باشد او کودکی
فرستادمش زر و گوهر بسی
بر مادر او به دست کسی
رستم چه کند دگر؟
گمانم نگاه امروزی ما بر زندگی کنونی و آیینها و باورهای کنونی خودمان مایه اینگونه دربافتها میشود - اگرر پرتو انچه را تا کنون از روزگار باستان میدانیم بر شاهنامه افکنیم بهتر توان در روشنای ان دید پیوند و همتنی ان مردم بسیار گسترده تر و گشاد تر از تنگناهای امروزین بوده - برای نمونه در اروپا زن مرد و فرزند مرد ان بود که از زن نخست او بود و یا انکه مرد او را میخواند و فرزندان دگرش نه -و هر فرزندی که ان زن نخست میزایید اگر چه از مرد دگر بود و مرد هم میدانست و همگان هم میدانستند همین که شوهر انرا میپذیرفت به آیین بود - در ایران باستان و بویژه در خراسان و فرارودان-از ایین مهمان نوازی این بود که مهمان را همخوابه پیش اورند و اگر مهمان میخواست باید پیش می اوردند نخست همسر و اگر بزرگسال بودند دختر و یا خواهر نیز و یا کنیزان خود و نه روسپیان - - و بستگی به مهی و کهی میزبان و مهمان نیز داشت یا دختر و یا خواهر بستگی به سالمندی و روزگار مهمان و میزبان بود -فرزندان انان را خانوادهه میزبان بزرگ میکرد و فرزند خود میخواند -مگر انکه پدرش انرا بخواهد -
و بنگر که سهراب سپس تا زمان بزرگی نمیداند پدرش رستم است و تهمینه هم نمی گوید به سهراب (برای این نمیگفتند که پدر نیاید فرزند را بخواهد بویژه اگر فرزندی بود که کودکیش سپری شده بود(بکودکان بسیاری بزرگ نمیشدند میمردند تا صد سال پیش ) و بویژه که پدری نژاده داشت و امید میرفت فرزند او از او به شود و در پایان مهر مادرش و خو گرفتن خانواده با ان کودک که به ایین فرزندشان بود (تنها کسی بی پدر شناخته میشد که مادرش روسپی بود )
عرشیا غلامی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴ - روزهشکن:
سلام و عرض ادب.
املای واژه ی آزار در بیت ششم نادرست است و املای صحیح آن آذار است.
Shukrullah Maqsoodi در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۷:۱۰ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳:
قرآن که مهین کلام خوانند آن را
گه گاه نه بر دوام خوانند آن را
کاندر همه جا مدام خوانند آن را
مهین: بزرگ، بزرگتر و مقابل کهین
کلام: سخن و قول و یا به عبارت دیگر چیزی در ذهن است که مخاطب را میتوان به وسیله آن تفهم نمود.
دوام: پایداری، همیشگی، پایندگی
پیاله: ظرف یا کاسه خورد که در آن مشروبات نوشیده شود.
مقیم: پا برجای، یا آنکه در جای آرام کند و در آرامش
مدام: پیوسته ، همیشه مترادف دوام
والله اعلم بیشتر از این حضرت خیام اگر خود حیان میبودند توجه می فرمودند.
برگ بی برگی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۹:
کس نیست که افتاده آن زلف دوتا نیست
در رهگذری نیست که دامی ز بلا نیست
زلف نماد جهان فرم و تجلی وجه جمالی حضرت معشوق است که دوتا یا خمیده است و همین پیچ و خم ، انسانهای بسیاری را به بیراهه می برد ، عاشقان با نظر به تجلیات خداوند بر روی زمین آنها را جسم نمی بینند ، بلکه هرچه می بینند هم اوست که زیبایی مطلق است و به این ترتیب افتاده و گرفتار عشق دیدن روی حضرتش شده ، با خود می اندیشند که در پس زلفی اینچنین چه خورشیدی پنهان است پس سر زلف را گرفته تا راهنمایشان شود و در رهگذر مسیر زندگی و عاشقی پیش می روند ، این عاشقان حقیقی در آتش دیدار می سوزند و چه بلاها بر سر این رهگذر در انتظارشان است ، اما انسانهایی که هنوز دلهاشان به عشق زنده نشده و زیبایی های این جهان را جسم می بینند در رهگذری دیگر طی طریق می کنند نیز در خم و انحنای زلف افتاده و گرفتار میشوند ، آنان نیز اسیر دامهایی در آن رهگذر خواهند شد ،پس در این جهان کسی خارج از این حلقه زلف نیست و بنظر میرسد حافظ قصد بیان فرق بین این دو انسان و تفاوتهای دو دام را دارد .
چون چشم تو دل می برد از گوشه نشینان
همراه تو بودن گنه از جانب ما نیست
گوشه نشینان همه انسانها هستند که از عالم بینهایت و معنا پای به این جهان محدودیت و ماده نهاده و گوشه نشین شده اند ، چشم حضرت معشوق همان چشم نظر و دیدن جهان از منظر چشم خداوند است ، پس کسانی که این جهان فرم را از دریچه چشم خدا می بینند دل از دست داده ، عاشق دیدار و پیوستن به اصل خود شده ، یار و همراه معشوقی میشوند که قصد اظهار خود در این جهان فرم از طریق انسان را دارد ، پس حافظ دل باختن به چنین یار و همراه بینهایتی توسط انسان که او نیز از عالم معنا و ادامه آن خرد کل است ولی در قالب این جسم خاکی ، را گستاخی و گناه انسان نمی داند بلکه آن چشم عدم بین که جهان را بجز عشق نمی بیند و پرتو ذات خداوند است در انسان ، موجب این دلدادگی شده است.
روی تو مگر آیینه لطف الهی ست ؟
حقا که چنین است و در آن روی و ریا نیست
رخسار این پرتو ذات خداوند در انسان که حافظ یار می نامدش آیینه لطف الهی ست ، لطف الهی از این جهت که اگر خداوند روح خود را در انسان خاکی نمی دمید انسان نیز همچون سایر مخلوقات با عشق بیگانه بود ، پس هر عاشقی که به شرف دیدار این روی و رخسار یار درونی نایل شود میتواند چهره اصلی خود را که بازتاب و انعکاس رخسار خداوند است در آن ببیند و این بیانی ریاکارانه و تعارف نبوده ، بلکه حقیقت محض است .
نرگسطلبد شیوه چشم تو ، زهی چشم
مسکین خبرش از سر و در دیده حیا نیست
نرگس در اینجا نماد همان چشم حسی ست ، شیوه چشم یعنی فریب و چشم مکر خدا ، پس انسانها که ذاتاً از جنس خداوند هستند طالب و خواستار یکی شدن با یار و رسیدن به وصال معشوق ازلی میشوند و عجب چشم و نگرشی شگرف و عجیب است این چشم و اینگونه بینش ، عجیب از این لحاظ که خداوند از روح خود در انسان میدمد ، سپس در الست پیمان برای این هم جنسی و بازگشت به اصل خود از انسان پیمان گرفته و آنگاه با پیرایش زلفش در جهان ماده او را بر سر دوراهی قرار میدهد تا بین زلف و دیدار رویش یکی را انتخاب کند ، آیا این شیوه و مکری شگرف از آن خیرالماکرین نیست ؟ در مصرع دوم مسکین همان فقیر است در معنای مثبت خود ، یعنی فقر مطلق نسبت به خداوند و استغنای کامل از غیر او ، چنین انسانی از سر خود که نماد و منشآ فکرها و ذهن است بی خبر است ، یعنی رهایی کامل از ذهن خود و این آغاز عاشقی ست پس از آن طلب ، همچنین در چشمان این مسکین عاشق اثری از حیا نیز وجود ندارد ، یعنی رها کردن خطاهای گذشته چرا که اگر خطاهای گذشته اش را رها نکند رویی برای بازگشت به حضرتش نخواهد داشت و این حیا مانع بزرگی برای ادامه راه و موجب نامیدی وی برای وصال میگردد .انسانهایی که خود را مسکین و نیازمند به این بازگشت نمی بینند در خم زلف درجا میزنند تا سرانجام دریابند که از سیاهی این زلف و جهان ماده نصیب و بهره ای نخواهند برد و با قضای الهی شاید که آنان نیز روزی مسکین و عاشق شده و از انحنای زلف رهایی یافته و در پی دیدار رخسار آن یار بپا خیزند .
از بهر خدا زلف مپیرای که ما را
شب نیست که صد عربده با باد صبا نیست
اما مسکینان مدعی عشق نیز آسوده رها نخواهند شد ، مراد از شب در اینجا هر لحظه است که مورد آزمون الهی قرار میگیرند تا مسکینی خود را به اثبات رسانند ، پس زندگی یا خدا بوسیله پیرایش و تزیین زلف یا به نمایش و در معرض دید گذاشتن جاذبه های این جهان مادی ، میزان تحمل عاشق مسکین را امتحان میکند ، عاشقان راستین فریب زینت و پیرایش زلف را نمی خورند اما بسیاری از مدعیان عاشقی نیز فریفته زلف شده و از راه عاشقی باز می مانند و غالبن خود نیز خبر نداشته و گمان میکنند هنوز در راهند . در مصرع دوم حافظ میفرماید او برای سربلندی در این امتحانات سخت هر لحظه ارتباط خود را از طریق باد صبا با خداوند حفظ کرده و با فریاد بلند می خواهد که اینهمه زیبایی های این جهان مادی را در معرض دید او پیرایش نکرده و جلوه ندهد ، مبادا که دل از دست داده و بجای عشق رخساره که منظور اصلی ست ، عاشق زلف حضرتش شود . باد صبا را باد موافق نامیده اند که انسان پس از گشایش فضای درونی یا شرح صدر ،از پیغامهای این باد یا نفخه الهی و دم ایزدی برخوردار میشود.
باز آی که بی روی تو ای شمع دل افروز
در بزم حریفان اثر نور و صفا نیست
اما مسکینان عاشق نیز در امان نبوده و گهگاه با رفتن به ذهن ، یار و همراه یا حضور خود را بطور موقت از دست میدهند ، عاشقان حقیقی خیلی زود به غیبت آن شمع دل افروز پیمیبرند و درصدد جبران برآمده ، بازگشت دوباره او را طلب می کنند ، زیرا بدون آن یار روشنایی دهنده دلها در بزم حریفان یا عاشقان رونقی دیده نمی شود و آن نور وصفای باطنی از دل عشاق رخت برمی بندد ، پس عاشق مسکین حقیقی با این بی رونقی پی به غیبت یار می برد و با اصلاح خطای خود ،حضور دوباره اش را خواستار میشود .
تیمار غریبان اثر ذکر جمیل است
جانا مگر این قاعده در شهر شما نیست ؟
ذکر جمیل یعنی برشمردن زیبایی های معشوق با الفاظ زیبا ، دعاهای سحری از این جمله هستند ، اما حافظ غریبی را که از شهر خود دور افتاده و به شهر و دیاری ناآشنا وارد شود مثال زده می فرماید اگر آن مسافرِ غریب با بَیانی زیبا از زیبایی ها و خوبی مردمان آن شهر سخن بگوید ، پسمردم ، آن غریبه را تیمار می کنند یعنی به او سرپناه و غذایی می دهند ، این تیمار نتیجه آن ذکر و تعریف های مسافرِ غریب است ، حافظ از جانان یا خداوند میپرسد مگر این قاعده و قانون در شهر و ملکوت شما کابردی ندارد ؟ ظاهرآ کار نمی کند و درواقع روی سخن حافظ با کسانی ست که با ادعیه های زیبا و صوتی زیبا تر گمان می کنند بزم آنان نور و صفایی یافته و شمع دل افروز آنان باز می گردد ، حافظ میفرماید چنین ذکرهای جمیل اگر توأم با کار معنویِ حقیقی نباشد تاثیری بر صفای درونی آنان نداشته و اگر هم داشته باشد خیلی زود کور سوی پدید آمده به خاموشی می گراید و در نتیجه تیماری نیز در کار نخواهد بود ، کار معنوی حقیقی یعنی شرح صدر یا باز کردن درونِ انسان تا بینهایت خداوند و دوری گزیدن از حرص و حسد ، کبر و غرور ، کینه و دشمنی ، خشم و امثال آن ، و در عوض تمرینِ دوست داشتن و عشق ورزی به همه انسانها فارغ از نژاد و اعتقاداتشان و دیدن جهان از دریچه چشم خداوند ، در اینصورت آن شمع دل افروز بازگشته و درون انسان سرشار از نور و صفا می گردد .
دی می شد و گفتم صنما عهد به جای آر
گفتا غلطی خواجه در این عهد وفا نیست
دی یا دیروز و بهتر که بگوییم در لحظه که آن یار و حضور از انسان دور می شود ، انسان علیرغم بی وفایی خود توقع و تقاضای وفای به عهد از طرف زندگی یا خداوند را دارد تا با وصالش به مرتبه فنا برسد ، زندگی یا حضور پاسخ میدهد که ای خواجه و انسان ارجمند، اندیشه ات از بن غلط و اشتباه است ، اول که برابر الست وفای به عهد باید از اینسو باشد که بارها نقض عهد کرده ای و غیر او را در دل قرار داده ای و دوم اینکه وصالی در کار نیست و هرچه می بینی راه است که تا بینهایت باید بپیمایی ، به او نزدیک میشوی ولی هرگز حتی اندیشه ات به ذات او راه نخواهد یافت . "در این عهد" همچنین می تواند به معنیِ در اینچنین عهدی باشد ، یعنی عاشق می خواهد همانگونه که پیشتر چیزهایِ این جهان را از آنِ خود کرده و از آنها طلبِ سعادتمندی می نموده، امروز هم که عاشق شده، یار را از آنِ خود کرده و بر او مالک شود، اما پاسخِ یار و حضور این است که سخت در اشتباهی، اینچنین عهدی نبوده است و اگر هم گمان برده ای بوده است در آن وفای به عهدی نخواهد بود.
گر پیر مغان مرشد من شد چه تفاوت
در هیچ سری نیست که سری ز خدا نیست
پیر مغان نماد راهنمایان معنوی ست که رها شده از هرگونه باور و اعتقادات تقلیدی به رشد و تعالی انسانها کمک میکند ، کاری که حافظ ، مولانا ، عطار و سایر بزرگان عرفان در ایران و دیگر بزرگان در دیگر نقاط جهان با زبان و فرهنگ های مختلف انجام داده اند تا شاید بشریت با شناخت خود و جهان ، برای خود و دیگران زندگی بهتری را رقم بزنند ، حافظ میفرماید همگی این راهنمایان از یک سرچشمه به انسانها آب حیات را می نوشانند و چه تفاوتی دارد که در کدام سمت و سوی زندگی میکنی ، در همه ادیان و فرهنگها پیر و راهنمای معنوی وجود دارد ، و این نیز سرّی ست از اسرار خداوند که در جای جای جهان ، با زبان و فرهنگ های گوناگون اسرار الهی توسط عرفا و بزرگان برای مردم بیان شود .
عاشق چه کند گر نکشد بار ملامت
با هیچ دلاور سپر تیر قضا نیست
ملامت در اینجا به معنی عتاب حق تعالی ست که بوسیله تیرهای قضا و کن فکان خود هر چه غیر از خود را که در دل و مرکز مسکین عاشق قرار دارد هدف قرار میدهد و اینهمه از لطف و عنایت حضرتش میباشد ، برتر پنداشتن باورهای تقلیدی نیز از جمله آن چیزها هستند و پهلوان کسی ست که دلیرانه آن باورها را در معرض تیرهای قضای حضرتش قرار دهد بدون هرگونه مقاومت و سپر کردن آن اعتقادات برای ایمنی از تیرهای لطف حضرت دوست ، پس عاشق چه کند اگر بار ملامت و عتاب را نکشد ؟ مولانا میفرماید جز که تسلیم و رضا کو چاره ای ، در کف شیر نر خونخواره ای .معنی کلی بیت اینکه حرکت پوینده راه عاشقی با یدک کشیدن باورها و تعصبات کور بسیار کند شده و راه یک شبه را صد ساله می پیماید
در صومعه زاهد و در خلوت صوفی
جز گوشه ابروی تو محراب دعا نیست
پس در ادامه دو بیت پیشین میفرماید اهمیتی ندارد که در چه مرام و مسلکی هستی ، مهم این است که بجز گوشه ابروی حضرت معشوق محراب دیگری را مکان دعا و عبادت قرار ندهی ، ابروی حضرت دوست تجلی جمالی حضرتش بر دل عاشق است که هرچه را از این منظر مشاهده کند زیباست و دوست داشتنی ، پس نگاه پوینده راه عاشقی به کل هستی و از جمله انسانها از هر نژاد و باور ، نگاهی عاشقانه خواهد بود و هیچ دعایی ارزنده تر از این دعا نیست .
ای چنگ فرو برده به خون دل حافظ
فکرت مگر از غیرت قرآن و خدا نیست ؟
پس دل حافظ که از اینهمه تفکیک و جدایی اعتقادات تقلیدی خون شده و هرچه فریاد بر می آورد که کل هستی یک جریان زندگی و یک خرد بیش نیست گوش شنوایی پیدا نمی شود و حتی با تکفیر او برای بیان این اندیشه های ناب ، بر دل خون شده اش چنگ زده و دردِ او را مضاعف می کنند، در مصرع دوم فکرت به معنی اندیشه و اندیشیدن است و غیرت در اینجا یعنی قرآن و خداوند هرگونه اندیشه باطلی را بر نتابیده و محو می کند، پس حافظ میفرماید مگر نه اینکه اندیشه و تعقل خواستِ قرآن و خداست و شما هم که دم از قرآن و خدا می زنید ، پس چگونه این نو اندیشی ها را بر نمی تابید و در تحجر عمر را سپری می کنید . قرآن و خداوند هر چه را غیر حق بداند همانطور که در دو بیت قبل گفته شد بوسیله تیرهای قضا محو و نابود میکند اما اندیشه های حافظ هر روز بالنده تر و زنده تر عاشقان را مجذوب خود میکند ، آیا همین دلیل کافی نیست که به حقانیت این اندیشه پی برده و آن را بکار بریم تا از خون دل و دردها رهایی یابیم ؟
احمدکریمی در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۶:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۰:
این غزل را استاد شجریان در تصنیف « ناگهان پرده برانداخته ای یعنی چه» به زیبایی تمام و کمال خوانده اند.
حمیدرضا انتظاری در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۶ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » قالبهای نو » به نام عشق وطن:
با توجه به آمدن نثر، ترتیب بیتها به هم ریختهاست. اگر امکان دارد آن را اصلاح کنید.
سعید در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۱۴ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » قصاید » قصیدهٔ شمارهٔ ۱۹۳ - سوگندنامهای که انوری در نفی هجو قبة اسلام بلخ گفته و اکابر بلخ را مدح کرده:
انوری ابیوردی نقطهی عطفی در تاریخ قصیده سرایی ادبیات فارسی محسوب میشود و تاثیر بسیار زیادی بر شاعران بعد از خود گذاشت از جمله شاعرانی که به شدت تحت تأثیر انوری قرار داشته سلطان بی بدیل شعر فارسی سعدی شیرازی است که الفبای غزل سرودن را از انوری آموخته است...
بگذریم
اما بیت سوم این قصیده که بسیار زیباست:
آسمان در کشتی عمرم کند دائم دو کار
وقت شادی بادبانی گاه اندُه لنگری!!!
ناخدای کشتی زمانی دستورِ کشیدن بادبان را صادر میکند که کشتی در شرایطی بحرانی قرار داشته باشد ، مثلاً شرایطی مانند طوفان و امواج هولناک و امثالهم ...
اصولاً بادبان کشتی با هدف تغییر مسیر و خروجِ سریع کشتی از شرایط بحرانیِ پیش آمده کشیده میشود
اما زمانی که کشتی قصد اقامت و توقف طولانی مدت را داشته باشد ، ناخدای کشتی دستور لنگر انداختن را صادر میکند
انوری با اشاره به این دو مورد در آداب کشتی رانی مضمون بکری را آفریده
و میگوید که من وقتی شادم روزگار(آسمان) در کشتی عمر من بادبان ها را میکشد که شادیِ من چندان طول نکشد و سریعاً مرا از حالت شادی خارج کند
اما وقتی که غمی دارم و غمگین هستم او دستور لنگر انداختن میدهد که مرا برای مدت طولانی در حالت غم و اندوه نگه دارد
انوری مضمون پردازی های اینچنینی در اشعارش زیاد دارد
اگر اهل شعرید انوری را دریابید
به راستی که
نه هرکه آینه سازد ، سکندری داند...
سعید در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۵۱ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۶:
سِیرها در هوس آبادِ تمنا کردیم...
احمد نیکو در ۳ سال و ۹ ماه قبل، دوشنبه ۳ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۳:۵۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۴: